تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مثلث عشق

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 14 Jun 2013 16:26
مثلث عشق ۱۰
حسن به همراه بسیاری از آزادگان چند روزی را باید در قرنطینه های سر مرز به سر می برد تا پس از تایید صحت و سلامت کامل از سوی پزشکان به نزد عزیزان و زاد گاهش بر گردد . شور و حال عجیبی داشت . حال و هوای قرنطینه هر چند ازنظر حبس بودن در آن احساسی چون احساس در زندان بعثیون بودن را در او ایجاد کرده بود اما میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمونه . اینجا همه با عزت و احترام با اونا بر خورد می کردند . اونا حکم فرشته های نجات ملتو داشتن . هر چند شهید نشده بودند . بالاخره آزاد شده بودند . خدایا چه روزها و شبهایی رو که به یاد خانواده مخصوصا زن و دختر کوچکش اشک نریخته بود . حتی به نمایند ه های سازمان ملل هم اسم و آدرس درستی نداده بود . بعد از چند سال به ایران عزیزش بر گشته بود . دختر چند ماهه اش حتما بزرگ شده . واسه دیدن هر یک از اعضای خونواده اش یه هیجان خاصی داشت . ولی میدونست اون هیجانی رو که از دیدن زینب بهش دست میده قابل مقایسه با هیچ هیجان دیگه ای نیست . کاش اولین باری که همسرشو می بینه اون تنها باشه بتونه در آغوشش بکشه و بگه این ماهها و سالهای در حبسو به یاد و امید او زنده بوده . به امید او بوده که با یه تکه نون خشک شبو به صبح می رسونده . به امید او بوده که بد ترین غذا ها رو در کمترین حجم تحمل می کرده . به خاطر اون بوده که در فضایی می خوابیده که گاه مجبور بوده همونجا ادرار کنه و در تعفن همون ادرار به یاد اون چشاشو رو هم میذاشته . بیچاره هنوز نمی دونست به عنوان یه مرده ای که زنده شده داره بر می گرده اون باید یه هفته رو اونجا سر می کرد و تا بره خونه شون هشت ده روزی طول می کشید یه نامه ای نوشت و به دست یکی از همشهریهاش که داشت از قرنطینه ترخیص می شد رسوند که برسونه به دست همسرش . یکی هم برای خونواده پدریش نوشت . دیگه طاقتش طاق شده بود . واسه زینب این طور نوشته بود .... همسر باوفایم سلام !بالاخره سالهای دور از خانه و جدایی به سر رسید ه پرنده عاشقت به آشیانه باز می گردد تا با جفت ابدی خود آرام گیرد . من این نامه را با اشک درونم می نویسم . اشکهای غم و شادی . روزهای بدون تو . می دانستم که چشم به راهم می مانی . می دانستم که روزهای خوش باهم بودن را فراموش نمی کنی . می دانستم که پیمان بسته شده من و تو در دل آسمانها از هم گسسته نخواهد شد . چون آن عقدی را که خدا عاقدش باشد هیچ بنده ای قادر به از هم گسستنش نخواهد بود دلم برای در آغوش گرفتن و بوسیدنت تنگ شده . برای بوییدنت . نوازش کردنت . برای آن که بگویم دوستت دارم . عاشقتم . می دانم که این ایام بر تو سخت گذشته می دانم که فاطمه کوچکم را بی پدر بزرگ کرده ای . می دانم که بی خبری از من نگرانت کرده . اما دل یک عاشق هرگز اشتباه نمی کند . می دانستم که می دانی بالاخره یک بار دیگر به هم خواهیم رسید . خدایا تو را سپاس به خاطر نعمت آزادی .. سپاس تو را که شایسته سپاسی سپاس تو را که مرا به کشورم به خانواده و زینب و فاطمه عزیزم رسانده ای ... شکنجه ها راسختیها را گرسنگیها و تشنگیها را رنج دوریها را شلاق دژخمیان را دوزخ دنیا را به خاطر رسیدن به بهشت عشق تو تحمل می کرده ام . تا شاید که روزنه امیدم چشمه نور گرددو من امروز آن چشمه را با چشمان عاشق خود می بینم . کاش سوار بر آن چشمه به نزد تو می آمدم همچنان می گفتم که دوستت دارم و دیوانه وار دیوانه توام . زینب من می دانم که سختیها کشیده ای . می دانم که در انتظار من بوده ای . نگران بوده ای . ولی بدان که یک اسیر ناتوان است . درمانده است . او فقط خدا را دارد و من هم خدا را داشتم و از او می خواستم که تو را برایم حفظ کند تا یک بار دیگر عاشقانه در کنار هم و در آشیان عشقمان بال و پری دیگر گرفته و پرواز به سوی آسمان عشق و محبت را از سر گیریم .. دلم تنگ شده .. دلم تنگ دیدن چشمان زیبای توست تا یک بار دیگر راز عشق و صداقت و وفا را در آن بخوانم . تا یک بار دیگر احساس کنم که گرانبها ترین جواهر زمین از آن منست . تا همچنان احساس کنم که خوشبخت ترینم . خوشحال ترینم .خداوندا !تو اگر غم را نمی آفریدی هرگز نمی دانستم که شادی چه لذتی دارد !اگر هجران نمی بود هرگز قدر وصل را نمی دانستم . تو را با عشق شناختم و عشق را با تو . دلم برای دیدن تو و فاطمه عزیزم یک ذره شده . به من گفته اند که عزیزانم همه زنده و سلامتند . خدای بزرگ را شاکرم که میوه شیرین صبر را به من چشانده است . با دنیایی از امید و آرزو به سوی تو می آیم تا یک بار دیگر به تو بگویم که دوستت دارم . دوستت دارم . دوستت دارم . عشق اول و آخر تو حسن ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#12 | Posted: 22 Jun 2013 01:09 | Edited By: shahrzadc
مثلث عشق 11

پس از یک هفته حسن و تعداد بسیاری از آزادگان را با سلام و صلوات و همراهی با شکوه رهسپار خانه هایشان کردند . حس می کرد که لقب آزاده به راستی برازنده اش می باشد . او حالا قدر عشق و آزادی را بیشتر از گذشته می دانست . قدر نعمتهایی را که خداوند به او داده بود . عده ای از بستگان بین راه به دیدنش آمده بودند . پدر و مادر بی طاقتش را هم که هر دو از شوک خارج شده بودند قبل از رسیدن به مقصد دیده بود ولی هنوز از زینب و فاطمه خبری نبود . از هر کس در در مورد زینب می پرسید جواب می شنید که از خوشحالی و شوق زیاد هنوز نتونسته خودشو بگیره .-راستشو بگین بلایی سرشون نیومده ؟/؟راستشو بگو پدر !فاطمه زنده هست ؟/؟زینب طوریش شده ؟/؟-پسرم به همون مکه ای که من رفتم هر دو تا شون زنده و سالمن و منتظر توان . حسن دلش آروم گرفت وقتی پس از چند سال پدر و مادر و فرزند یکدیگر را در آغوش کشیدند سیل اشک بی اختیار بر گونه هایشان جاری شده هق هق گریه های آنان تا چند دقیقه ای قدرت حرف زدن را از آنها گرفته بود . آن سه به هم چسبیده بودند . ریشهای پیر مرد خیس اشک شده بود . مادر از خوشحالی به سینه اش می کوفت . هنوز جرات نداشتند به او بگویند که فکر می کردند شهید شده جنازه سوخته و خاکشیر شده دیگری را با پلاک او دفن کرده اند . هنوز جرات نداشتند که به او بگویند که زینب او از دواج کرده و فاطمه هیچ احساس و علاقه ای برای دیدن او ندارد . نمی خواستند توی ذوق عزیزی بزنند که پس از سالها پای بر خاک میهن عزیزش نهاده و سر مست از بوی آزادی چون پرنده ای آزاد برای آشیانه اش بی تابی می کند . حسن با یک دست پدر و با دست دیگر مادرش را به سینه می فشرد . بوی گرم تنشان صدای نفسهایشان عشقشان محبتشان نگاهشان همه و همه از خوشبختی و آرامش می گفت . با خود حساب می کرد وقتی که به شهرشان برسد فاطمه و زینب را هم به همین صورت در آغوش خواهد کشید . پس فاطمه میخواد بره مدرسه . قربون دخترم برم . دختر ناز و خوشگل و شیرین زبون و مهربون بابا . خدایا به من صبر بده من چند سال صبر کردم نمیدونم چرااین چند ساعت این قدر واسم سخت شده .؟/؟! چرا دیگه تحملشو ندارم . بین راه مشتی از خاک وطن را بر داشت . و بر صورت خود مالید سر مرز هم این کارو کرده بود ولی این خاک نزدیک ولایت یه حس و بوی دیگه ای داشت . بوی عزیزانشو احساس می کرد . خیلی حساس شده بود . بی اختیار اشک می ریخت . هنوز باور نداشت که آزاد شده . چه روزها و شبهایی که اونا رو تهدید به مرگ نمی کردند !روزها و شبهایی که در حسرت گذشته و ناامیدی از آینده لحظاتو می کشتند . تنها چیزی که براش وقت داشتن فکر کردن بود .افکاری بی نتیجه . فکر به این که در گذشته چه کارهایی که می تونستن بکنن و نکردن . به ثانیه ها می اندیشیدند و او همانند هر آزاده دیگر به روزهای تلخ و شیرین زندگیش می اندیشید . حتی تلخیها هم برایش شیرین شده بود . می خواست آزاد باشد در هوای آزاد تنفس کند از این نعمت خدادادی لذت ببرد . خاک میهن عزیز,خاک ایران عزیزی را که در میان دو دستش گرفته بود از اشک چشمهایش خیس شده بود . به احترام آزاده حسن ایستاده بودند . اجازه دادند که بگرید و خود را خالی کند . نسیم ملایم و روحنوازی که بوی عشق و آزادی را با خود به ارمغان می آورد . چه ساعتهایی را که در کنار همین جویها و در پای همین کوهها که با زینب سپری نکرده بود . در دل همین جنگلها با او از عشق و وفا گفته بود . از این که تا ابد در کنار هم باشند و یکدیگر را از یاد نبرند . هیچ کس نمی دانست که او چقدر شاد است . خداوند نعمتهایش را یکی پس از دیگری و در فاصله ای نزدیک برایش می فرستاد . نمی دانست با این همه لذت و خوشی چه باید بکند اما هنوز گل سرسبد و اوج لذت و خوشی را در آغوش نکشیده بود . هنوز زینب عزیزش را ندیده بود . هنوز باورش نمی شد . ایران من ایران عزیز من ایرانی که برایت جنگیده ام ایرانی که به خاطر تو اسارت کشیده ام . ایرانی که حاضر بوده و هستم که حتی جانم را برایت بدهم . ایران من ایران عزیز و سربلند من !فرشته من !فرشته پاک و مقدس من !همیشه برای تو و به خاطر تو خواهم جنگید باز هم خواهم جنگید . خونم را جانم را نفسم را هستیم را برای آزادی و آزاد ماندنت خواهم داد . حتی اگر گرگ میوه چین با دندانهای تیزش در انتظار باشد بازهم تو را به بیگانگان نخواهم داد که من به خاطر ایران جنگیده ام . به خاطر خاک مقدس وطنم جنگیده ام . به خاطر ملتم جنگیده ام به خاطر باز مانده ای از میراث کوروش داریوش و خشایار کبیر جنگیده ام .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی .
     
#13 | Posted: 22 Jun 2013 01:11
مثلث عشق 12

از آن طرف زینب نامه حسن را خوانده بود . کمال پاک گیج شده بود . از خوشحالی خانواده ها خوشحال بود و از سرنوشت تلخی که برایش رقم خورده بود متاثر بود . همسرش را باید تحویل می داد . عشقش را باید به دیگری می سپرد -می بینی کار خدا رو می بینی اون دنیا تو جهنم هم باید بمیریم و زنده بشیم این دنیا هم همین طور . خوشحالم که یه عزیزی برگشته سر خونه زندگیش . خوشحالم که تو به عشق حقیقی زندگیت رسیدی . تو امانتی بودی از طرف خدا که تونستم حفظش کنم . دیگه نتونست ادامه بده . زینب واسش ادامه داد .. وناراحتی واسه این که اونی رو که دوستش داری باید تحویل یکی دیگه بدی . اونی رو که دوستش داری باید در کنار یکی دیگه ببینی . از اونی که دوستش داری باید دل بکنی . کمال با همان لحن گریانش گفت تو خوشحالی نه ؟یه دلیلی واسه خوشحالی خودت داری .-خیلی بی معرفتی کدوم زنیه که از سر نوشت نفرین شده خودش خوشحال باشه. من باید جواب کی رو بدم جواب چی رو بدم . باید به تو جواب بدم . به اونی که فکر می کردم دیگه زنده نیس باس جواب بدم به فاطمه باید جواب بدم .باید به دل خودم جواب بدم .-زینب تو خیلی خوبی . تو خیلی خانومی خیلی مهربونی . گاهی عجولی ولی خیلی خوبی پاک و نجیبی وفاداری با ایمانی . هیشکی نمی تونه ازت ایراد بگیره . هیشکی حق نداره محکومت کنه . تو خلاف نکردی . تازه فکر می کردی اون مرده حاضرم برم پیشش بهش بگم در این مدت به امانتی تو دست نزدم -نه کمال دروغ فایده ای نداره . جنگ اول به از صلح آخر . بذار همه چیز بر پایه صداقت باشه . من فکر نمی کنم دیگه بتونم زندگی کنم . ادامه این زندگی واسم فایده ای نداره . اگه هم بخوام زندگی کنم مث یه مرده متحرکم .-زینب وقتی که خدا ازت ایرادی نمی گیره بنده های خدا چه حقی دارن ازت ایرادی بگیرن . اون بنده های خوب و بهشتی خودشو آزمایش می کنه -تو رو هم آزمایش می کنه -من که عددی نیستم . می دونی درد جدایی از تو داره منو می کشه ولی اون دردی که بیشتر عذابم میده اینه که مسبب و مقصر این بلاهایی که امروز داره سرت میاد منم . من اگه کنه نمی شدم . اگه عشقمو بهت نشون نمی دادم ..... حالا واسه تو غصه می خورم واسه تویی که بهترین ها رو واست میخوام . واسه تویی که دلم نمیومد یه لحظه ناراحتی تو رو ببینم من فقط میخوام تو خوشحال باشی . لبخند قشنگ تو رو ببینم . ببینم که آروم شدی . ببینم که از بر گشتن عشق اولت خوشحالی . ببینم که با اون زندگی که با تمام وجود دنبالش بودی داری آشتی می کنی . می بینی به تو ثابت میشه به تو ثابت می کنم یا تو یا هیچکس دیگه . بعد از تو هیچکس دیگه .-کمال من چیکار کنم -نگو که دوستش نداری . نگو که با بر گشتش خاطره ها واست زنده نشده . من نمیخوام زندگیتو به خاطر دلسوزی نسبت به من خراب کنی . هر چند می دونم هیچوقت همچین کاری رو نمی کنی . منم بهت این اجازه رو نمیدم . تو حق اونی زن اونی . این چند روزه هم که پیشتم گناه کردم . شوهرت تا چند ساعت دیگه بر می گرده . هنوز تلفنی هم باهاش صحبت نکردی . می دونم از این که بشنوه که دو سه ساله ازدواج کردی داغون میشه . حق داره حالشو می فهمم . درکش می کنم . انتظارشو نداشت . کاش می تونستم به هر دوتون کمک کنم . در همین لحظه فاطمه هم وارد شد .. حس کرد بابا کمال و مامان زینبش با هم دعوا افتادن -بابا تو میخوای بری ؟/؟مامان گفته برو ؟/؟من یه بابا دیگه نمیخوام . تو بابامی . من میخوام تو واسم قصه بگی تو منو ببری پارک . تو دستمو بگیری ببری مدرسه . تو منو از مدرسه بیاری . شبا تو بغل تو بخوابم . مگه بابا هم باید همش عوض بشه . فاطمه اشک می ریخت و مامان زینبشو صدا می زد -مامان مامانی مامان زینب من تو رو خیلی دوست دارم گفتی اگه تو رو دوست نداشته باشم بابا مو ازم می گیری من یادمه . مامانی نذار بابام بره . همه دارن میگن بابام میخواد عوض شه . من بابا کمالمو میخوام . بابای ناز و خوشگل خودمو میخوام . مامان تو رو خدا من اسمم فاطمه هس . خودت به من گفتی خدا فاطمه رو دوس داره . مامانی قول میدم از امشب سرمو بذارم رو دل تو بخوابم . تو برام قصه بگی . پیش تو بخوابم . دید که سر مادرش اون طرفه . انگشتشو گذاشت رو بینی اش به طرف کمال و با دندوناش یه گازی به لبش انداخت که یعنی این حرفا رو واسه خام کردن مامانش داره می زنه . بیچاره فاطمه کوچولو خبر نداشت که دنیای آدم بزرگا چقدر بیرحمه و این بیرحمی دنیای کوچولو ها رو هم به آتیش می کشونه . دامن مادرشو می کشید و التماس می کرد زینب عصبی شده بود . فاطمه رو پرتش کرد به گوشه ای . فاطمه به آغوش کمال پناه برد .-چیه زینب دیگه دلت واسه این بچه نمی سوزه ؟/؟حالا هدیه الهی رو از خودت دور می کنی ؟/؟دیگه یتیم نیست بهش اهمیت نمیدی ؟/؟اشکهای فاطمه رو پاک کرد و گفت دخترم تو خیلی بیشتر از سنت می فهمی تو بزرگ شدی من بابای واقعی تو نیستم همه فکر می کردن بابات مرده . یه جسد سوخته که نشونه ها و کارت و پلاک شناسایی بابات همراش بود به جای بابات دفن شد . حالا که برگشته من باید برم . اون خیلی خوب و مهربونه خیلی بهتر از منه . تو باید قول بدی که باهاش مهربون باشی . اون واست قصه میگه . پیشت می خوابه . اون خیلی دلش واست تنگ شده . توخواب همش خوابتو می بینه . منم میرم یه جای دیگه . یه روزی تو هم بزرگ میشی -نه نه بابا کمال من فقط تو رو میخوام اون اگه منو دوست داشت میومد واسم قصه می گفت پیشم می خوابید -دخترم عزیزم اون اسیر بود زندونی بود . دشمن نمیذاشت بیاد . حالا خدا خواست که آزاد بشه -چرا خدا نمیخواد که تو پیشم بمونی .-واسه این که باباته اون . . زینب من دیگه باید برم منو ببخش به خاطر همه دردسرایی که واست درست کردم . زینب نگاهشو به نگاه کمال دوخته بود. کمال سرشو انداخت پایین دیگه تحمل عذاب بیش از اینو نداشت -برات آرزوی خوشبختی می کنم زینب . همیشه شاد و تندرست باشی -منم از خدا میخوام یه زن خوب نصیبت بشه . هر کی با تو ازدواج کنه خوشبخت میشه . کمال در حالی که از در خارج می شد با هق هق گریه پاسخ داد مثل این که یادت رفته یا تو یا هیچ کس دیگه .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#14 | Posted: 6 Jul 2013 09:24

مثلث عشق ۱۳

حسن با کت و شلوار و شیک و پیک کرده به شهرش نزدیک می شد . بوی ولایت سرمستش کرده بود . هر لحظه بیشتر از لحظه قبل هیجان زده می شد . برادران مکتبی و تنی چند از فک و فامیلها با او بودند . چند آزاده دیگر هم در کنارش بودند . او در زندان تکریت بود . جایی که می گفتند ولایت صدام حسین است . هیچکدام از آزاده های همراهش را نمی شناخت . فقط همین را می دانست که با همه آنها دردی مشترک دارد و شادی مشترک .. به آنها گفتند که وقتی به زاد گاهشان رسیدند برای جمعیت مشتاقی که ساعتها در انتظارشان اجتماع کرده اند نفری 5 دقیقه هم که شده باید سخنرانی کنند . حسن گفت چی بگیم ما که تا الان سخنرانی نکردیم -هیچی همینو بگین که به خاطر دفاع از آرمان انقلاب و دین و امام و امت و حفظ اسلام جنگیدیم -پس ایران عزیزمون چی -وقتی که میگی اسلام یعنی کل دنیا . اسلام یه دین جهانیه . مرزنمی شناسه . حالا اگه می خوای اون گوشه کنار یه اسم ایران رو هم بیار . حسن به شدت خشمگین شده بود از مشتی میوه چین پشت جبهه که از جنگ فراری بودند و شاید بسیاری از آنها دست چپ و راستشان را هم نمی شناختند وادعای فضل هم می کردند . به مقصد رسیدند . جمعیت چند هزار نفری در مرکز شهر جمع شده بودند .آزادگان را به بالای ساختمان بلند مشرف به جمعیت متمرکز در میدان بردند . حسن اولین سخنران بود . به نام خدا و ایران عزیز و دفاع از خاک وطن سخنانش را آغاز کرد . از اسارت گفت . ازملت گفت . از آزادی و عشق به وطن گفت . از سالهای دور از خانه . هیچ اشاره ای به مسئولین یا واژه ای به نام امت نکرد . فقط واسه خالی نبودن عریضه یکی دوبار به کلمه دین اشاره کرد . قیافه برادران مکتبی نشون می داد که اگه بهشون کارد بزنی خونشون در نمیاد . حسن پیش وجدانش شرمنده نبود . از نظر اون چیزی به نام حفظ دین در این جنگ معنا نداشت . وقتی دوگروه از مسلمین به جان هم افتاده و یکدیگر را لت و پار می کنن کجای آن حفظ دین و اسلام می شود . آینده نشان داد که جنگ بزگترین منافع را برای کفار و میوه چینان دو کشور به خصوص ایران داشته است . حسن آن روز همه اینها را به خوبی می دانست منتها آینده این مسئله را بهتر ثابت نمود . در همان جبهه بودند افرادی که ادعای دینداری و مکتبی بودن می کردند ولی تحمل شنیدن صدای گلوله را هم نداشتند . می گفتند ما حافظان رسالتیم و از نظر آموزشی وظیفه خطیری بر دوش ماست . خودشونو خیلی باسواد می دونستن . حسن این حرف اونا رو تو هین به کسانی می دونست که در راه خدا و میهن جونشونو از دست می دادند و شهید می شدند . پس با این حساب اونایی که عاشقانه میرن شهید میشن از دیدگاه اونا یعنی مدعیان فضل باید افراد بیسوادی باشن که وجهه آموزشی ندارن . حسن از پایین جمعیت را می دید که برایش دست تکان می دهند . اونم دستشو واسه اونا تکون می داد . خدایا چرا هنوز از زینب من خبری نشده ؟/؟من که دلم یه ذره شده . واسه یه لحظه چشمش به مسیر زنا افتاد . دید که یکی از این زنا چه جور خودشو بالا پایین میندازه وواسش دست تکون میده . چهره رو ریز می دید . ولی قد و قواره زینبو داشت . یه دختر کوچیک هم پیشش وایستاده بود . اون اصلا تکون نمیخورد . زنه خیلی شبیه به زینب بود . تپش قلبش زیاد شد . هنوز هیشکی بهش نگفته بود که زینب ازدواج کرده . هنوز کسی بهش نگفته بود که جزو مردگان زنده شده هست . هیشکی جرات اعتراض به حسنو نداشت که چرا باب میل آنان سخنرانی نکرده . وقتی به حوالی خونه رسید این گوسفند بود که پشت گوسفند قربانی می شد .. پرچم در کنار پرچم بود و بازار ماچ و بوسه داغ . حسن جمعیتو کنار می زد . می خواست زینب و فاطمه رو ببینه . دیگه تماشای هیچیک از فک و فامیلا مثل عمه و خاله و دایی واسش هیجانی نداشت . هیشکی بهش جواب درست و حسابی نمی داد . می خواست فرارکنه . از این همه شلوغی خسته شده بود . زینب و فاطمه اشو می خواست . دلشوره اش وقتی بیشترشد که از هر کی در مورد اونا سوال می کرد یه جوری جوابشو می دادند-پدر !زن و بچه ام کجان . چرا هیشکی بهم حرف راستو نمی زنه . جواب بدین . مرده ان ؟/؟به نظرم زینبو یه ساعت پیش تو میدونی دیدم . چرا باهام روبرو نمیشه -حسن بیا از این در پشتی بریم .تو رو ببرم پیش زینب -فلج شده بابا ؟/؟-عجله نکن حالش خوبه تا چند دقیقه دیگه همه چی رو می فهمی . پدر کلید خونه ای رو که حسن و زینب درش زندگی می کردند و پس از روی کار اومدن کمال اون خونه متروکه مونده بود به حسن داد و گفت زینب و فاطمه اونجان . من دیگه باهات نمیام . حسن با نگرانی خودرا به مقصد رساند . درو باز کرد خودشو رسوند به فضای پذیرایی . خونه بوی خوبی نمی داد . بوی نا و رطوبتی که نشون می داد مدتها استفاده نشده .. فاطمه و زینبو دید . زینب احساس شرم و گناه می کرد . در میان حس شادمانی و معجزه دیدن دوباره حسن احساس پوچی می کرد دوست داشت خودشو بندازه تو بغل حسن . ازش طلب بخشش کنه . خدا یا یه زن چقدر می تونه بار این همه مصیبتو به دوش بکشه . اشک از چشاش جاری شده بود .-فاطمه این بابا ته همون بابای اصلی تو . برو بغلش کن بهش بگو چقدر واسش دلتنگی کردی . بهش بگو چقدر دوستش داری . ازش بخواه شبا پیشت بخوابه .واست قصه بگه . فاطمه نگاهی به مادر و پدرش انداخت و لجبازی رو شروع کرد . نه من بابای خودمو میخوام . بابا کمالو میخوام میخوام اون پیشم بخوابه من اینو نمیخوام . بابا کمالمو میخوام . حسن تازه فهمید که موضوع از چه قراره . این تازه اول درد بود . دنیا جلو چشاش تیره و تار شده بود . دست و پاش سست شد . نمی تونست چیزی بگه . نمی دونست چی بگه . زانوهاش خم شدند . کمرشم همین طور یه چیزی رو دلش سنگینی می کرد . رو زمین زانو زده بود و سرشو انداخته بود پایین .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#15 | Posted: 6 Jul 2013 09:34
مثلث عشق ۱۴

پس از چند لحظه سکوت به حرف اومد و گفت تبریک میگم خانوم خانوما . پس واسه همین بود که از برگشتنم خوشحال نشدی و این چند روزه یه تماسم با من نداشتی ؟/؟ راستی یه ساعت پیش تو بودی که واسم دست تکون می دادی ؟/؟داشتی مسخره ام می کردی ؟/؟بهم اطلاع می دادی با یه جعبه شیرینی یا دسته گلی میومدم دیدنت بهت تبریک می گفتم . یادم رفت چی می گفتی . من اگه بمیرم امکان نداره بری با یکی دیگه باشی . چی شد ؟/؟حالا که زنده ام رفتی با یکی دیگه ؟/؟صبر نکردی ببینی تکلیف این اسیر اسرا چی میشه ؟/؟تو اصلا می فهمی که من به امید کی زنده بودم ؟/؟به امید کی شبو صبح و صبحو شب می کردم ؟/؟اصلا حالیته که من چقدر خدا رو صدا می زدم که واسه یه روزم که شده منو به تو برسونه و بتونم یه بار دیگه ببینمت . می دونی به خاطر کی این همه بد بختیها رو تحمل کردم ؟/؟چه شبایی رو که خواب تو رو نمی دیدم . با خواب و خیالت خوش بودم . هر شب که می خواستم سرمو بذارم زمین نمی دونستم که فرداش زنده ام یانه . یه سگ از من زندگی بهتری داشت . شاید سگه می رفت بیرون ادرار می کرد و تو جای خودش بوی گندو احساس نمی کرد . ما که همش نمی تونستیم بریم بیرون بوی تعفن خفه امون می کرد . دریغ از یه غذای سیر . ما رو می بردن بیگاری . توالت تمیز می کردیم . گاهی وقتا کاری می کردیم که عمدا مریض شیم . توی تب بسوزیم . این موقعها یه خورده رحم می کردن و ما رو می بردن بهداری . یه خورده غذاش بهتر بود . دیگه دور و بر خودمون ادرار نمی کردیم . ولی بازم بر می گشتیم به سگدونی خودمون . به تنمون شپش افتاده بود . بیشترا از خدا آرزوی مرگ می کردند . خیلی ها مردند . خدا اونا رو به آرزشون رسوند . خدا اسیرا رو خیلی دوس داره . کاش منم آرزو می کردم که بمیرم و این روزو نبینم . بیوفایی تو رو نبینم . این قدر بنده و اسیر هوس بودی که باید شوهر می کردی ؟/؟دیگه نمی تونم تو این شهر و دیار بمونم . تو یه جلادی زینب . جلادتر از بعثی ها . اونا حداقل با دشمنشون می جنگیدند ولی توی مثلا عاشق سینه چاک با وفا مثل یه جلاد خنجر بیوفایی رو فرو کردی تو دلم و از اون ور درش آوردی . تف به تو و عشق تو زینب . تف بر تو . لعنت به تو . جواب خدا رو چی می خوای بدی ؟/؟چیه ازدواجت باطل شد ؟/؟دماغت سوخت ؟/؟ببینم لباس عروس هم تنت کردی ؟/؟حتما به اونم گفتی که با کفن میخوای از خونه اش بری بیرون . ناراحت نباش تو هم دیگه واسم باطل شدی . برو گمشو . فقط بهت حق نمیدم دخترمو با خودت ببری و مثل خودت بارش بیاری . بهت اجازه نمیدم نه فاطمه مال منه . زینب به دست و پای حسن افتاده بود . ازش می خواست که اونو ببخشه . قسم می خورد که عاشقشه و اونو دوست داره . بهش گفت که شرایط به این صورت شده ... حسن دل چرکین بود .نمیتونست بر خشمش غلبه کنه . فقط داشت به این فکر می کرد که زینب و کمال تو رختخوابن و دارن با هم عشقبازی می کنن .همین تصویر و تصور سبب می شد که نتونه بفهمه زینب چی داره میگه -حسن تو رو به همون حسین کربلا قسمت میدم همرام تا قبرستون بیای می خوام یه چیزی رو بهت بگم و نشون بدم بعد برو طلاقم بده . هر کاری دوست داشتی انجام میدم . ولی به خدا قسم اگه بری و ولم کنی دنبال هیچ مرد دیگه ای نمیرم و به هیشکی بله نمیگم .-مسخره برو هیکل خودتو بکن . هوسباز . باشه باهات میام ببینم حرف حسابت چیه . فاطمه رو تحویل بابا بزرگش دادند و خودشون رفتن قبرستون .. زینب حسنو برد سر قبرش .-بخون ببین چی نوشته ؟/؟-این که هم اسم منه .-یه خورده بیشتر دقت کن تاریخ تولدشو بخون -همسن منم هست -اول غروبه داره تاریک میشه میدونم ناراحت و دل شکسته ای حق داری منم جات بودم همچه حسی داشتم . حالا سرتو بالا بگیر یه نگاهی هم به این عکس بنداز .-این که عکس منه -آره حسن این قبر توست ولی اون جنازه ای که دفنه مال تو نیست . پلاکت با اون بود . در ب و داغون بود یه سری شهادت دادن که تو زخمی شدی و ترکش خوردی و دیگه عمق فاجعه رو نمی دونستن منم تا دوسالی ازدواج نکردم نمی خواستم این کارو بکنم . فقط به خاطر فاطمه بود . حسن گیج شده بود . حس می کرد که نباید تا این حد انتظار ایثار گری زینبو می داشت ولی بازم نمی تونست تصور بکنه که زینب تو بغل یکی دیگه خوابیده -بمیرم برات زینب چقدر سختی کشیدی که به خاطر فاطمه رفتی تو بغل یه مرد دیگه حال کنی . فکر نکن من اون آدامس جویده شده رو که یه مرد دیگه انداخته زمین بر می دارم و می جوم . اون دیگه کثیف و میکربیه . زینب از درد نگاهی به حسن انداخت و چیزی نگفت . در دل به او حق می داد . در دنیای پر از نیرنگ و فریب دو مرد دیوانه وار دوستش داشتند دو مردی که فقط با او بودند . حسن درد شدیدی در ناحیه معده اش احساس نمود -چی شده ؟/؟-از برکات غذاهای اسارته تو نمیخوای واسم دل بسوزونی . حس کرد گرمش شده . یه حالت تهوع بهش دست داد . عرق شدیدی بر پیشونیش نشست . همین طور که زینبو تو بغل یکی دیگه احساس می کرد حس کرد زیرقفسه سینه و یه خورده بالاترش درد گرفته . بیحال شد و افتاد زمین .. ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی
     
#16 | Posted: 6 Jul 2013 09:39
مثلث عشق ۱۵ (قسمت آخر)

چی شده حسن . بلند شو . حسن رو قبرش ولو شده بود . نتونست این عذابو تحمل کنه .-کمک کمک یکی بیاد کمک کنه . چند نفر از اطراف اومدن کمکش .-خانوم من میرم از مغازه روبرویی تماس می گیرم آمبولانس بیاد اگه خودمون تکونش بدیم خطرناکه . حالتش به سکته زده ها می خورد .-زینب سرشو به میله های قبر می زد و از دستش کاری ساخته نبود . حسنو طاقبازش کرده بودند و جوونای محل هر کی یه کاری می کرد .یکی بهش نفس می داد . یکی قفسه سینه اشو فشار می داد . بالاخره آمبولانس اومد و اونو بردن بیمارستان . چند روزی رو توی سی سی یو و آی سی یو بود و بعدشم بردنش بخش . حالش که بهتر شد خودش موضوع زینبو پیش کشید . همه از خانمی زنش می گفتند از بیگناهیش . از این که او نا خواسته تن به همچه کاری داده . از این که او سزاوار این همه ظلم و شکنجه نیست ولی حسن نمی تونست تحمل کنه . زینب از شهر و دیارش بدش اومده بود دوست داشت از اونجا بره . نمی دونست به کجا . منتظر بود حسن حالش خوب شه و طلاقشو بگیره . اون حس می کرد نفرین شده هست . با این که دلش واسه کمال می سوخت ولی خودشو به خاطر بلایی که سر حسن اومده بود مقصر می دونست . چند وقت دیگه می تونست بچه رو واسه همیشه ازش بگیره شایدم طی ماه چند روزی رو بهش حق ملاقات می دادن ... آدم عمری رو با پاکی و صداقت زندگی کنه و اونوقت اولین عشق زندگیش بیاد بهش بگه تو مث آدامس جویده و دست دومی ؟/؟کاش در یکی از همون قبرای آماده فرو می رفت و همون موقع چال می شد . زینب روز به روز لاغر تر می شد . فاطمه رو برای ملاقات پدرش بردن بیمارستان . این بار نسبت به پدرش رفتار مهربانانه تری داشت . همه رفتن بیرون و پدر و دخترو تنها گذاشتن .-خوشگل من چطوری ؟/؟فاطمه لبای کوچولوشو گذاشت رو صورت باباش و گفت بابایی گریه می کنی ؟/؟من حالا میرم مدرسه . مامانی منو می بره میاره . هر وقت خوب شدی تو باهام میای ؟/؟-پس بابا کمالت چی میشه ؟/؟-نمیدونم چی شده . مامانی گفته خدا تو رو پس داده اونم رفت . بابا کمال گفته تو بابامی . همه میگن تو بابامی . باباجونم تو قصه بلدی ؟/؟..حسن با این که بلد نبود گفت آره --پس هر موقع خوب شدی باید واسم قصه بگی بابایی . بابا کمال مامانو خیلی دوس داشت . تو مامانو دوس نداری ؟/؟مامان میگه تو اونو دوس نداری و میخوای منو ازش بگیری .-کی این حرفو زده من هر دو تاتوتو دوست دارم . ابن مامانته که دوستم نداره و منو نمی خواد . اگه دوستم داشت به جای من یه بابا دیگه واست نمی آورد .. چند روز بعد حسن حالش خوب شد . برای دیدن فاطمه رفت خونه زینب . فاطمه مدرسه بود -واسه دیدن فاطمه اومدی ؟/؟-آره فکر کردی واسه دیدن مادرش اومدم ؟/؟-هر وقت دوست داشته باشی واسه طلاق حاضرم . هر چه زودتر از زندگیت برم بیرون بهتره . دیگه نمی خوام از دیدن آدامس جویده ای که رو زمین افتاده بلرزی .-کور خوندی زینب فکر کردی به همین سادگی دست از سرت بر می دارم تا یکی دیگه تو رو بجوه ؟/؟-تو مسلمونی ؟/؟خدارو که قبول داری . با رفتن تو دیگه هیچ مردی توی زندگیم نمیاد . اینو بهت ثابت می کنم حسن دوباره جمله و کلام قبلیشو بر زبون آورد کور خوندی زینب فکر کردی به همین سادگی دست از سرت ور می دارم ؟/؟اون مرده من بود که بهت اجازه داد دست از سرم ورداری . زنده من بهت همچین اجازه ای نمیده . دستاشو به طرفین باز کرد . با عشق و محبت به زینب نگاه می کرد . زینب باورش نمی شد . چند متری با حسن فاصله داشت . دیگه در نگاه عشقش از کینه و نفرت اثری نبود . فقط عشقو می دید . حسن شده بود همون حسن سابق -حسن تو منو بخشیدی ؟/؟-این تویی که باید حسن خود خواهتو ببخشی . تویی !می تونی فراموش کنی ؟/؟-تو چی . می تونی این قضیه رو فراموش کنی و گذشت داشته باشی ؟/؟-یه شرط داره -چه شرطی!-ببین دستام به دو طرف بازه . خسته شده . بپر تو بغلم . میخوام دور کمرت حلقه اش کنم . زینب خودشو انداخت تو بغل اولین و آخرین عشقش . همدیگه رو غرق بوسه و نوازش کردند . همان بوسه های گرم و روزهای داغ عشق . زینب داشت با خودش فکر می کرد که آیا روزهای تلخ زندگیش تموم شده ؟/؟هرچند ته دلش واسه کمال خیلی ناراحت بود ولی حالا که حسن زنده بود باید فکر کمالو از سرش بیرون می کرد . مثل یه آدمی که عزیزی رو از دست داده و خودشو باید به نبودنش عادت بده اونم محکوم بود که کمالو واسه همیشه فراموش کنه . سر نوشت عجیبی بود . دو عشق و سه عاشق و سرانجام یک عشق و دوعاشق . حسن دوست داشت زودتر برن تورختخواب و به حسرت چند ساله اش خاتمه بده . خیلی هوس داشت . زینب از نگاهش همه چی رو فهمید . قصد داشت همراهیش کنه -منم بیام بغلتون ؟/؟عاشق و معشوق یک آن سرشونو بر گردوندن طرف صدا -فاطمه تو اینجا چیکار می کنی ؟/؟خیلی بد شد حسن . اومارو این جوری دیده -بچه هس یادش میره تو هم بیا بغلمون دخترم . تو هم بیا . حالا سه نفری همدیگه رو بغل زده بودن . زینب وقتی فکر کرد در اوج خوشبختیه به فکر کمال و عذابش میفتاد . هر چند که کمال می گفت من با خوشبختی تو خوشبختم و با شادی تو شاد ولی می دونست که خیلی رنج می کشه . پدر و مادر و دختر تو بغل هم بودند . راستی آیا رسم روزگار اینه که به همون اندازه که یکی شاده یکی باید غمگین باشه ؟/؟............کمال با کوله باری از غم ودرد عشق به دیاری دیگررفت . حسن و زینب به زندگی مشترک خود ادامه دادند . الان مدتیه که از هیچکدومشون خبری ندارم اوایل جوونیم بود که این اتفاق افتاد . دیگه نمی دونم ادامه این سریال به کچا رسید . فقط همینو می دونم که سال 87درست بیست سال پس از این جریان وقتی که داداش کمالو خیلی تصادفی توخیابون دیدم و ازش راجع به این عاشق دلسوخته پرسیدم جواب شنیدم که هنوز ازدواج نکرده . راستی باورتون میشه که هنوزهمچین عشق و عاشقایی هم وجود داشته باشن ؟/؟پایان .. نویسنده .. ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مثلث عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites