تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وکیل

صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#11 | Posted: 24 May 2013 20:38
عباس از ترکیه بازگشت و مثل همیشه با دستهای پر برای محبوبه تنها ناراحتی عباس از همسرش سردی و بی اعتنایی او بود که هنوز هم گاهی در مقابل او مقاومت میکرد البته عباس همیشه میگفت:
-من همه جوره دوستت دارم چه وقتی آرومی و چه وقتی مثل یک پلنگ به آدم چنگ می زنی!
او یک شب روی تخت حیاط به متکا لم داده بود گفت:
-محبوب تو می دونستی چهار فصل سالی؟ببین چشمات مثل سبزه های تازه ی بهاریه موهات برگهای چاییزیه لبات مثل گیلاس قرمز و خوشگله تابستونیه و پوستت هم مثل برف زمستونی.
محبوبه مدتی نگاهش کرد به نظرش تشبیه قشنگی بود گفت:
-یعنی به نظر تو این جوری هستم؟
-محبوب نمی دونی با دل من چه کردی!
گاهی که عباس از خود بیخود می شد و به او ابراز عشق میکرد محبوبه میگفت طفلک از بس گرما و آفتاب جنوب به سرش خورده خل شده وگرنه من کجا و این تشبیهات شاعرانه کجا!همان شب عباس داستان زندگی اش را تعریف کرد وقتی دید محبوبه با علاقه گوش میکند تشویق شد و با آب و تاب بیشتری تعریف کرد.
او اهل یکی از روستاهای سبزوار بود که در اثر بی آبی خود و خانواده اش کشاورزی و دامداری را رها کرده و به سبزوار آمده بودند پدرش با پول حاصل از فروش زمین و دامها یک خانه اجاره میکند و یک کامیونت با برادرش شریكی می خرند. پدر عباس كار می كند و كم كم وضع مالی شان رو به راه می شود. عموی عباس در تهران زندگی می كرد و ازدواج هم نكرده بود. كارها آن قدر خوب پیش می رود كه پدر عباس خانه ی كوچكی در سبزوار و عمویش این خانه را در تهران می خرد. عباس چهارده ساله بود كه پدرش بر اثر تصادم كشته می شود. عباس می ماند و مادر و خواهرش. فقط خداخواهی بود كه عمویش خسارت كامیونت را از آنان نگرفت. كامیونت را به همان صورت می فروشند و عمو پول را به جای خسارت بر می دارد. عباس در مكانیكی به كار مشغول می شود و با خانواده اش با نان بخور و نمیری زندگی را می گذرانند. چند سال می گذرد. در این مدت عباس رانندگی یاد می گیرد و در هیجده سالگی به عنوان شاگرد راننده با یكی از دوستان پدرش همراه می شود. بیست و دو ساله بود كه مادرش بر اثر بیماری مرموزی می میرد و خواهر و برادر تنها می مانند. راحله بیچاره هم، به دلیل زشتی صورت و كم عقلی خواستگاری نداشت. به پیشنهاد عمویشان به تهران می آیند و در این خانه ساكن می شوند. البته عمو به دلیل ترس از تنهایی این پیشنهاد را می كند. راحله عمو را تر و خشك می كند و كدبانوی خانه می شود. عباس هم به دنبال كار می گردد كه عمو به او پیشنهاد می كند وسیله از او، كار از عباس.
قرارداد می بندند و عباس مشغول به كار می شود. آن قدر كار و پس انداز می كند تا با فروش خانه ی سبزوار و پس اندازش یك كامیون دست دوم می خرد. عمو هم كه روزهای آخر عمر را می گذراند این خانه را به عباس می دهد و خانه ی سبزوار را به راحله می بخشد. كامیون هم به عباس می رسد. عباس هم با فروش دو كامیون یك تریلی نو می خرد. دو ماه پس از ازدواجشان اقساط تریلی تمام می شود.
عباس رو به محبوبه ادامه داد: "اگر بفهمی پیش از تو یك بار ازدواج كردم ناراحت می شی؟"
رنگ از روی محبوبه پرید و پرسید: "یعنی هنوز اون زنتو داری؟"
"نه بابا، اون وقتی كه مادر خدا بیامرزم زنده بود، وقتی دید كار و بارم خوب شده، یكی از دخترهای فامیل رو برام گرفت. تا یكی دو سال مشكلی نداشتیم، من به عشق زن و خونه مرتب كار می كردم تا اینكه زمزمه ی بچه دار نشدنمون از این طرف اون طرف به گوشمون رسید. نرگس گفت بیا بریم دكتر ببینیم چرا بچه دار نمی شیم. خلاصه، بعد از معاینه ها و آزمایشهای زیاد معلوم شد عیب از منه. نرگس كم كم بنای ناسازگاری رو گذاشت و اون قدر پاپی من شد تا طلاقش دادم. بعد از اون از همه ی زنها بدم اومد تا اینكه تو رو توی مغازه پدرت دیدم و دیگه نتونستم از تو بگذرم. حالا تو چی؟ از من طلاق نمی گیری؟"
محبوبه كه تحت تأثیر سرگذشت و حرفهای عباس قرار گرفته بود، گفت:
"نه، اگر آدم خیلی دلش بچه بخواد، می تونه از پرورشگاه بگیره."
محبوبه كه تحت تأثیر سرگذشت و حرفهای عباس قرار گرفته بود، گفت:
"نه، اگر آدم خیلی دلش بچه بخواد، می تونه از پرورشگاه بگیره."
" تو حاضری بچه یكی دیگه رو بزرگ كنی؟"
"حالا آمادگیشو ندارم؛ اما اگر زمانی خیلی دلم بچه بخواد چه اشكالی داره، ثواب هم می كنیم."
"تو خیلی مهربونی، برای همین حرفها و كارات دوستت دارم."

آن شب گذشت. عباس برای سفری یك ماهه به آلمان رفت. محبوبه هم شب و روز درس می خواند. همسایه ها هر روز با ترفندی راحله را به خانه ی خود یا برای خرید از خانه بیرون می كشاندند كه متوجه خروج محبوبه نشود. بدین ترتیب محبوبه توانست آخرین امتحان را هم بدهد.
پسرهای آقای متسوفی چند روزی بود كه از انگلیس آمده بودند. محبوبه، پس از آخرین امتحان، خوشحال و خندان به خانه آمد؛ اما با دیدن عباس همه ی شادی هایش همچون یخ آب شد و به زمین فرو رفت. او با چشمهای گشادشده از حیرت به عباس كه از شدت عصبانیت كبود شده بود، نگاه می كرد. عباس فریاد كشید: "كدوم گوری بودی؟! گفتم كدوم گوری بودی؟!" و سیلی محكمی به گوشش نواخت. اما چون واكنشی از محبوبه ندید، با مشت و لگد به جان زن بیچاره افتاد.
محبوبه هیچ نمی گفت و این حالت او عباس را جری تر می كرد. یك مشت به صورتش زد كه پای چشمش شكافت و خون فواره زد. عباس همچنان كه محبوبه را كتك می زد، هلش داد كه به زمین افتاد و سرش به لبه ی حوض برخورد كرد و از حال رفت.
خانم فرجی و خانم مستوفی هراسان در خانه ی آنان را می زدند و عباس را صدا می كردند و با صدای بلند می گفتند: "كُشتیش! دروبازكن، برات بگیم."
راحله با كلیدش در را باز كرد. سامان، پسر كوچك خانم مستوفی كه پزشك بود، فوری خودش را به محبوبه رساند و پس از دیدن وضع او به سارا گفت: "برو باند و بتادین بیار. تو كیف من یك اسپری هست، اونم بیار."
عباس خسته و هلاك بر روی تخت ولو شده بود. خانم مستوفی برایش گفت كه محبوبه در این مدت درس می خوانده و آن روز هم از امتحان بر می گشت.
عباس با خشم گفت: "چرا از من پنهان كرده؟!"
"می ترسید جلوشو بگیری و بهش اجازه ندی، آخه اون درسو خیلی دوست داره."
كتاب و كارت امتحان و بقیه ی وسایل محبوبه در حیاط پخش شده بود. دكتر پس از تمیز كردن صورت و سر او از اسپری به پای چشمش زد تا بدون بخیه پوستش جوش بخورد. سرش هم خوشبختانه آسیب چندانی ندیده بود. سامان به مادرش گفت كمپرس یخ به صورتش بگذارند تا كمتر ورم كند و كبود شود. سارا شربت قند برای محبوبه آورد و به زور به خوردش داد. محبوبه از همه خجالت می كشید و احساس می كرد غرورش جریحه دار شده است.
سامان پس از مداوای اولیه، به اشاره ی مادرش، خانه را ترك كرد؛ اما زنها همچنان دور و بر محبوبه بودند و دلداری اش می دادند. عباس هم، پشیمان از عملش، در گوشه ای نشسته و در فكر بود. كارت ورود به جلسه ی محبوبه را در دستش گرفته بود و به كتاب عربی نگاه می كرد؛ طاقت نیاورد و پس از دقایقی از خانه بیرون رفت.
سارا آهسته پرسید: "امتحانتو خوب دادی؟"
محبوبه، درحالی كه اشك دیدش را تار كرده بود، با تكان دادن سر پاسخ مثبت داد.
سارا گفت: "بی انصاف چه جوری زده. خدا رحم كرد... چرا جیغ نكشیدی و كمك نخواستی؟ سامان از صدای فریاد عباس كنار پنجره اومد كه دید داره تو رو كتك می زنه. با عجله اومد پایین و به من گفت، منم رفتم در خونه ی خانم فرجی، راحله اونجا بود. به اتفاق اونها اومدیم. راحله یادش نبود كلید داره. اول هر چی در زدیم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#12 | Posted: 24 May 2013 20:39
فایده نداشت. راحله یادش افتاد كلید داره. فوری رفت خونه ی خانم فرجی و دسته ی كلیدشو آورد. دختره ی مغرور، اگر تو رو می كشت چی؟"
محبوبه هیچ حرفی نمی زد. هنوز یك ماه از تولد شونزده سالگی او نگذشته بود. دیگر دختران، در این سن و سال، شاد و نغمه خوان در خانه ی پدری چه حكومتی كه نمی كردند؛ اما او باید زیر بیشترین ظلم و زور و بدون كوچك ترین میلی پاسخگوی خواسته های شوهرش باشد. از خود پرسید یعنی این یك دلخوشی هم برای من حرام بود؟ من كه فقط درس می خونم و اهل هیچ چیز نیستم... تازه ادعای دوست داشتن منو هم داره!
هر یك از زنان حاضر حرفی می زد و با گفتن چیزی دلسوزی می كرد. ساناز دنبال مادربزرگ و خاله اش آمد. آنان هم با پوزشخواهی از آنجا رفتند. خانم فرجی هم به بهانه ی سوختن غذا رفت. محبوبه ماند و غرور لِه شده و دل لبریز از غم و اندوهش.ساعتی بعد عباس که غذا گرفته بود بخانه آمد راحله را صدا زد تا سفره را پهن کند.سپس خودش را به کنار محبوبه رساند.خواست دستش را بگیرد که نگذاشت.عباس در حالیکه اشک در چشمش جمع شده بود گفت:محبوبه بخدا فکر کردم منو گذاشتی و رفتی.نمیدونی چه حالی شدم.وقتی هم که دیدم اونجور خوشحال اومدی گفتم لابد با رفیقت بودی.دیوونه شدم.منو ببخش.آخه خودم هیچی نگفتی.حداقل یک حرفی میزدی تا من بفهمم کجا بودی باور کن خودم دلم بیشتر بدرد میاد وقتی تو رو اینجوری میبینم.
محبوبه گفت:تو دادگاه شما اول مجازات میکنن بعد محاکمه.چه فایده ای داشت حرف بزنم.تو همه غرور و حیثیت منو زیر سوال بردی.یعنی توی این مدت هنوز منو نشناختی؟
-آخه تو هنوز خیلی جوونی .میترسم این جوونهای بی سر و پا زیر پان بنشینن و تو رو از من بگیرن.حالا پاشو غذاتو بخور خواهش میکنم.برات چلو کباب گرفتم تقویت بشی.
-میل ندارم...راحتم بذار.
-محبوبه منکه معذرت خواهی کردم.راستی ببین برات چی آوردم!پاشو نگاه کن.
-تنهام بذار الان حوصله هیچ چیز رو ندارم.
-آخه ضعف میکنی.تقصیر خودت بود.چرا بمن نگفتی درس میخونی؟
-خودت نخواستی با تو روراست باشم.یادته گفتم دلم میخواد درس بخونم.تو فکر کردی درس منو از تو دور میکنه؟اما باید بدونی این رفتار خشونت آمیز شما مردهاست که زنها رو از شما دور میکنه.
-اگه اجازه بدم به درست ادامه بدی منو میبخشی؟
محبوبه در حالیکه اشک میریخت گفت:دیگه برام مهم نیست.
عباس با یک بشقاب غذا در کنار محبوبه نشست و با اصرار زیاد دو قاشق غذا به دهان او گذاشت.محبوبه با درد دو لقمه را فرو داد.استخوانهای صورت و آرواره اش درد میکرد اما بیشتر از همه قلبش بدرد آمده بود.چقدر حقیر شده بود خدا میداند.
آنروز در خانه مستوفی بحث و گفتگوی زیادی در مورد آن اتفاق بود.سارا از مادرش پرسید:مامان دیدی موهای محبوبه چه رنگی بود.
سامان گفت:مگه تاحالا ندیده بودینش؟
-نه همیشه مقنعه سرش میکرد.اون چشمهای عجیبی داره با یک نگاه خاص.هر چی شوهرش کتکش میزد هیچی نمیگفت حتی گریه هم نمیکرد.
-آره تمام مدتی که کنارش بودیم هیچ حرفی هم نزد.
-مامان چند سالشه؟
-شونزده هفده سال.
سامان گفت:طفلک!...دخترهای اروپایی تو این سن و سال خوشگذرانی میکنند اما اینجا دخترها بخاطر درس خوندن تنبیه میشن.جای تاسفه.میدونین اگر این اتفاق توی انگلیس می افتاد پلیس بیمعطلی شوهر رو بازداشت میکرد و میفرستاد زندون.
سارا گفت:در عوض اینجا یک خسته نباشید هم بهش میگن.مامان من امروز عصر یه سر به محبوبه میزنم.
عصر وقتی سارا به دیدن محبوبه رفت از دیدن قیافه او حسابی یکه خورد:وای چرا این شکلی شدی؟!
-چیزی نیست اینها خوب میشه اما زخم دلم خوب نمیشه.
خانم فرجی هم با یک کاسه سوپ خوشمزه به دیدن محبوبه آمد.سارا به برادرش گفت:وضع صورتش خیلی بهم ریخته.مطمئنی احتیاج به مداوای بیشتری نداره؟
-نه همه اینها ضرب خوردگیه و به مرور خوب میشه.
همه نگران محبوبه بودند از همه بدتر جشن عروسی بهناز و جواد بود که او با این قیافه نمیتوانست در آن شرکت کند.عباس به حاج حسین زنگ زد و گفت:یکبار برای مشهد دارم و چون محبوبه هم هوس زیارت کرده اونو با خودم میبرم.
-آخه عروسی دختر عموشه.
-شرمنده مثل اینکه امام رضا اونو طلبیده انشالله از سفر آمدیم پاگشا میکنیم.
ده روز طول کشید تا صورت محبوبه به حالت عادی برگشت.سامان در تمام آن مدت درکنار پنجره اتاقش می ایستاد و به دوردست نگاه میکرد.او با دیدن محبوبه بیاد اولیش عشق زندگیش جولیت افتاده بود.سالها پیش زمان دانشجویی با جولیت که هم کلاسی اش بود آشنا شد و پس از مدتی متوجه شد که این دختر مو قرمز چشم آبی را دوست دارد.بر خلاف انتظارش جولیت از نظر اخلاقی مناسب او که اعتقادات مذهبی محکمی داشت نبود.جولیت طالب رابطه آزاد و بدون تعهد و قید و بند بود.در حالیکه سامان میخواست با او ازدواج کند.بهمین خاطر سامان او را کنار گذاشت اما زخم یک عشق بی فرجام بر دل جوانش باقی ماند.
جواد و بهناز از سفر ماه عسل بازگشتند.عباس و محبوبه هدیه چشمگیری خریدند و به دیدن عروس و داماد رفتند.عزیز هم همراهشان رفت.آپارتمان لوکس و قشنگی داشتند که جواد تازه خریده بود.حاج حسن هم برای جهیزیه سنگ تمام گذاشته بود.
بهناز پرسید:سفر خوش گذشت؟
محبوبه ارام پاسخ داد:بله جای شما خالی.
-اتفاقا ما هم دو روز مشهد بودیم شما کدوم هتل رفتید؟
عباس فوری اسم یک هتل درجه 3 را گفت.بهناز گفت:ما رفتیم هتل هایت...خیلی شیک بود.
جواد هر چه میخواست نگاهش را از محبوبه بگیرد موفق نمیشد.محبوبه در عالم خود بود.چون سارا جواب امتحانش را گرفته و با معدل عالی قبول شده بود.
عباس گفت:راستش محبوبه بعد از امتحانها خسته شده بود گفتم یه هوایی به سرش بخوره.
جواد پرسید:مگه درس میخونی؟
عزیز بجای او پاسخ داد:اون هم چه درسی جواد جان!توی یک سال دو کلاس خونده.
در نگاه جواد عشق و تحسین دیده میشد.آفرین عباس آقا کار خوبی کردین اجازه دادین دختر خاله درسش رو ادامه بده.توی این خانواده فقط محبوبه به درس علاقه داشت.منم از بهناز خواستم درسشو ادامه بده.
بهناز گفت:ای بابا دختر که شوهر کرد باید به فکر شوهر و بچه هاش باشه.
جواد با لحنی جدی گفت:حالا که تو برنامه ما بچه داری نیست بیخود بهونه نیار.
بهناز با بیخیالی گفت:اِ جواد من اگر درس خون بودم خونه بابام میخوندم.
جواد آهی کشید و به این بحث خاتمه داد و حرف را عوض کرد و گفت:خب عباس آقا کار و بار شما چطوره؟
-شکر خدا از وقتی محبوبه قدم به زندگیم گذاشته روزبروز بهتر میشه.
عزیز دعایی خواند و به صورت محبوبه فوت کرد محبوبه خودش را برای عزیز لوس کرد سرش را روی سینه ی او گذاشت و بوی تنش را به مشام کشید چقدر بوی عزیزش را دوست داشت!عزیز هم قربان صدقه اش رفت.
پس از ساعتی از عروس و داماد خداحافظی کردند و رفتند جواد در حسرت یک نگاه محبوبه ماند راستی چرا محبوبه هیچ نوجهی به مردها نداشت؟انگار احساس زنانه در او مرده بود.


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#13 | Posted: 24 May 2013 20:40
پسرهای خانم مستوفی به شهرستان برگشتند عباس هم از همسرش خواست با جدیت درسش را بخواند او هم هر کمکی از دستش برمی آمد دریغ نمیکرد سارا یک سری تست اورد که محبوبه بتواند در کنکور هم شرکت کند البته خودش امیدی نداشت اما محبوبه می خواند تست می زد و از کمک سارا بهره میگرفت دختر خانم فرجی هم در درس زبان او را یاری میکرد تا اسفند ماه همهی درسها خوانده و تعداد زیادی هم تست زده شده بود.
سارا گفت:
-عید رو استراحت کن بعد از تعطیلات دوباره شروع کن.
عباس هم پیشنهاد کرد تعطیلات عید را به شیراز بروند دوستی در آنجا داشت که چند بار تلفن زده و از عباس خواسته بود حتما عید به شیراز بیاید محبوبه پیشنهاد کرد عزیز را هم همراهشان ببرد راحله می خواست به سبزوار برود گویا خواستگاری در آنجا پیدا کرده بود مرد زن مرده ای از آشناهای عباس راحله را از خاله شان خواستگاری کرده و قرار شده بود در ایام عید چند بار همدیگر را ببیند و حرفهایشان را بزنند و پیش از محرم و صفر ازدواج کنند.

عباس به تازگی خودروی پراید خریده بود که قرار شد با همین خودرو به شیراز بروند روز بیست و هشتم اسفند ماه صبح زود همراه عزیز راهی شیراز شدند هنوز چند نفر از اقوام عزیز در شیراز بودند و قرار بود سری هم به آنان بزنند در قم زیارتی کردند و کمی سوغاتی برای شیرازیها خریدند شب را در اصفهان اقامت کردند و از آنجا هم کمی سوغاتی خریدند و صبح روز بعد به سمت شیراز حرکت کردند.
غروب بیست و نهم به شیراز رسیدند محبوبه بی قرار بود هرچه زودتر سری به آرامگاه خواجه ی شیراز بزند میزبانان در نهایت محبت از آنان استقبال کردند دو دختر داشتند که از اولین برخورد چنان از محبوبه خوششان آمده بود که از کنار او تکان نمی خوردند عباس به شوخی میگفت برای خودم رقیب درست کردم.
در این سفر عباس خیلی سعی کرد به محبوبه خوش بگذرد همه ی جاهای دیدنی شیراز از جمله باغ ارم و شاهچراغ را دیدند روز سیزدهم به دشت ارژن رفتند دیدن آن همه شقایق و گلهای رنگارنگ خودرو بسیار زیبا و دیدنی بود در این مدت به ملاقات خویشاوندان عزیز هم رفتند و شام و ناهاری هم در انجا بودند.
از شیراز برای سارا و خانم مستوفی و خانم فرجی و دخترش هدیه های زیبایی خریدند زمان برگشتن از اصفاهان چند جعبه گز و از قم سوهان و برای خانواده اش هم سوغاتی خریدند محبوبه برای جواد یک قلمدان زیبا خرید از عزیز خواست به او بدهد قصدش این بود که بدین وسیله از زحمتهای وا تشکر کند عباس نمی دانست جواد اولین خواستگار محبوبه بوده است.
وقتی به تهران رسیدند عزیز را جلوی خانه اش پیاده کردند وقرار شد روز بعد برای عید دیدنی و دادن هدایا به انجا بروند محبوبه سوغاتی خانواده ی مستوف یو فرجی را صبح روز بعد داد عباس برای سرکشی به شرکت ترابری رفته بود از این رو محبوبه وقت کافی داشت تا کمی از سفر اخیرش برای سارا تعریف کند خانم مستوفی گفت نامش برای حج تمتع در امده و به زودی به مکه مشرف می شود محبوبه برایش سفر خوبی آرزو کرد و خیلی زود به خانه بازگشت.
عصر ابتدا به خانه ی عمو حاج حسن رفتند و بعد به دیدن انسیه و حاج حسین سری هم به خاله مونس زدند و شام هم منزل عزیز ماندن راحله برگشت و قرار شد آخر فروردین وسایلش را به سبزوار ببرد و همان جا عقد مختصری بگیرند برای بردن جهیزیه ی راحله مشکلی نداشتند و قرار شد یکی از همکارهای عباس این کار را انجام دهد روز اخر راحله از خانواده ی محبوبه و همسایه ها خداحافظی کرد و به اتفاق عباس و محبوبه به طرف سبزوار حرکت کرد جهیزیه را در خانه اش چیدند و جشن مختصری گرفتند روز بعد راهی مشهد شدند و پس از زیارت و گشت و گذاری مختصر به سوی تهران حرکت کردند وقتی به تهران رسیدند از شرکت به عباس تلفن شد که برای بندر بار ببرد قرار شد آن چند روزی که عباس نبود عزیز و فائزه مراقب محبوبه باشند عباس به حاج حسین هم سپرد مستاجر خوبی برای ساختمان راحله پیدا کند.
محبوبه دوباره مشغول درس شد و روزی دوازده سیزده ساعت درس خواند برای دو اتاق گوشه ی حیاط یک زن و شوهر مسن پیدا شدند که قیافه ی بسیار مهربان و دوست داشتنی داشتند آنان هم از محبوبه خوششان آمده بود.
روز کنکور عباس خودش محبوبه را به جلسه ی امتحان رساند هیجان و دلشوره ی او برایش مسخره بود در ان مدت محبوبه دو سه کیلویی لاغر شده بود وقتی از جلسه ی کنکور برگشت سارا خودش را به او رساند و پرسید:
-چطور بود؟چه کار کردی؟
-به نظر خودم بد نداده اما تا جواب بدن نصف عمر میشم.عباس با خنده گفت:
-حالا امسال هم قبول نشدی عیب نداره سال دیگه دوباره کنکور میدی!
پسرهای خانم مستوفی دوباره از انگلستان آمدند تا مادر و پدر را که از زیارت خانه ی خدا برمی گشتند ببیند محبوبه چند بار از سارا پرسید کمک نمی خواهید و او هم ضمن تشکر گفت:
-غذاها رو به رستوران سفارش دادیم در ضمن بانو خانم هم قراره چند روز بیاد بمونه پذیرایی هم به عهده یمن و سیماست.
عباس یکی دو روزی می شد از سفر برگشته بود که خانم و آقای مستوفی از مکه برگشتند همه به کوچه آمدند و محبوبه و عباس هم در کوچه زیارت قبولی گفتند محبوبه به سمت خانه دوید چون قرار بود گوسفند قربانی کنند و او طاقت دیدن آن صحنه را نداشت عباس از ترکیه سرویس چینی قشنگی آورده بود که محبوبه ان را به خانم مستوفی چشم روشنی داد محبوبه شب زنگ زد و گفت:
-اگر خسته نیستیم می خواهیم به دینتان بیاییم
سارا استقبال کرد محبوبه لباس پوشید و به اتفاق عزیز و عباس به دیدن حاجیه خانم و حاح آقا رفت عزیز هم یک ظرف کریستال زیبا که با سلیقه ی محبوبه خریده بود برایشان کادو برد ان شب ساکان پس از حدود یک سال موفق شد محبوبه را ببیند ساجد پسر ارشد آرام به برادرش گفت:
-حکایت سیب سرخه.
سانار کوچولو پیش محبوبه آمد و گفت:
-خاله برام چی آوردی؟
محبوبه از کیفش یک بسته شکلات به او داد خانم مستوفی چه تعریفهایی از مکه و و مدینه و حال و هوایی که در ان روزها داشتند میکرد از عزیز پرسید:
-شچا چند سال پیش مشرف شدین؟
-هنوز محبوبه به دنیا نیومده بود که با پسرهام رفتم البته شوهر سالهای اولی که به تهران اومدیم حاجی شد اما من بعد از مرگ اون خدا بیامرز.
آقای مستوفی گفت:
-من بار دومه که مشرف میشم باز اول قبل از انقلاب بود. خیلی آباد شده. دولت سعودی برای حجاج تسهیلات زیادی قایل شده. اوایل انقلاب با ابراینها خوب نبودن؛ اما حالا شكر، شكر خدا، حجاج ما هم ارج و قرب خودشونو دارن."
خانم مستوفی رو به محبوبه پرسید: "دخترم، امتحانها و كنكور رو چه كردی؟"
"امتحانها رو كه قبول شدم؛ اما جواب كنكورو هنوز ندادن."
محبوبه اشاره كرد مسافران خسته هستند و بهتره رفع زحمت كنند. سامان گفت: "ما حالا حالا ها بیداریم."
محبوبه بلند شد و زیر بغل عزیز را هم گرفت و بلندش كرد. سامان و ساجد و سارا آنان را تا دم در مشایعت كردند. عزیز آن شب خانه ی آنان ماند. راحله مرتب تلفن می زد و برای برادرش دلتنگی می كرد. محبوبه گفت: "خوب چند روز بیایید تهران."
عباس اشاره كرد كه نه. محبوبه گوشی را به عباس داد. او هم گفت: "فعلاً سر خودتو گرم كن تا ما سری به شما بزنیم."
وقتی محبوبه پرسید چرا دعوتشان نكردی، گفت: "از شوهرش زیاد خوشم نیومد. چند بار دیدم به تو خیره شده

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#14 | Posted: 24 May 2013 20:42
بود."
محبوبه پیگیر نشد و موضوع را فراموش كرد. اواخر مرداد ماه نتیجه ی كنكور اعلام شد و نام محبوبه توكلی نیز جزو قبول شدگان بود. وقتی عباس روزنامه را آورد، محبوبه گفت: "خودت بخون، من طاقتشو ندارم."
وقتی عباس اسم محبوبه را در روزنامه نشانش داد، بی اختیار و برای اولین بار دست به گردنش انداخت و او را بوسید. اشك در چشم عباس جمع شد. محبوبه بی معطلی به عزیز زنگ زد و خبر خوش را به او هم داد. به سارا و خانم فرجی نیز تلفنی اطلاع داد. ساعتی بعد سارا با یك دسته گل و یك جعبه شیرینی به خانه ی آنان آمد. خانم فرجی هم با یك بسته شكلات رسید. محبوبه هم اشك می ریخت و هم می خندید و نمی دانست چه كند. عاقبت به آرزویش رسیده بود.
عباس، برای شیرینی قبولی همسرش، همه را به رستوران سر خیابان دعوت كرد. حاج حسین درحالی كه چشمانش پر از اشك شده بود، محبوبه را در آغوش گرفت و گفت: "تو باعث افتخار مایی. نمی دونی چقدر خوشحالم بابایی."
عزیز یك گردنبند طلای قشنگ برایش هدیه خرید. سارا و خانم مستوفی و خانم و آقای فرجی هم دعوت داشتند. حاج آقا مستوفی با پسرانش در منزل یكی از قضات مهمان بودند و عذر خواستند. عزیز یك بار دیگر از سارا و مادرش تشكر كرد و آنان گفتند محبوبه به دلیل لیاقت و پشتكار خودش موفق شده است.
آن شب محبوبه از ذوقش غذا نخورد. شب وقتی در كنار شوهرش دراز كشید، عباس گفت: "محبوبه، منو كه فراموش نمی كنی؟"
"نه، برای چی؟"
"آخه یك خانم وكیل می شی، كلاست بالا می ره!"
"قرار نیست خودمو گم كنم."
"آفرین، یه قول بهم می دی؟"
محبوبه پرسید: "چه قولی؟"
"محبوب هیچ وقت منو ترك نكن. من بدون تو می میرم. باور كن!"
"بهت قول می دم هرگز تو رو ترك نكنم."
"یك چیز دیگه، با هیچ پسری توی دانشگاه حرف نزن، باشه؟"
"چشم، باز هم قول می دم به هیچ پسری نگاه نكنم."
"آخی، خیالم راحت شد."
****
چند روز بعد عباس سفری به ایتالیا داشت و چون سفرش بیش از یك ماه طول می كشید، از فائزه و عزیز خواهش كرد پیش محبوبه بیایند تا تنها نماند. خانم و آقای جعفری، همسایه ی جدیدشان نیز در خانه بودند كه سبب می شد خیالش راحت تر شود. عباس با كلی سفارش به آقای جعفری و آقای فرجی راهی سفر شد.
وقتی تنها شدند، عزیز از كیفش یك بسته درآورد و به محبوبه گفت: "اینو جواد برات فرستاده خیلی هم تبریك گفت."
"دستش درد نكنه. بهناز چه كار كرد؟ درس می خونه؟"
"نه بابا، اون اگه اهل درس بود كه ترك تحصیل نمی كرد!"
"راستی، حامله نیست؟"
"نه جواد مخالف بچه س، حالا چرا، نمی دونم. اون هم برای خودش عقایدی داره. درضمن، همه می پرسن محبوبه هنوز بچه نمی خواد؟"
"عزیز؛ بهشون بگین من باید درسمو بخونم... فائزه جون، الان می آم كمكت... می خوام آقا و خانم جعفری رو بگم شام بیان اینجا. عزیز جون، فائزه چرا شوهر نمی كنه؟"
"راستش، طفلی خواستگار نداره."
"چرا؟ دختر به این خوبی."
"قسمتش هر وقت بود، می شه... ننه برو بهشون بگو كه شام اینجا هستن."
"چشم الان می رم."
او، با كمك فائزه، شام خوبی پخت و شب همگی، به اتفاق خانواده ی جعفری، بر سر سفره نشستند. خانم جعفری كه به او بی بی می گفتند، به عزیز گفت: "محبوبه خانم رو مثل دخترم دوست دارم. توی این مدت كم، مهرش خیلی به دلم نشست."
"شما لطف دارید بی بی."
چند روز بعد محبوبه و سارا برای نام نویسی محبوبه رفتند. از دوم مهر كلاسها شروع می شد. سارا پرسید: "دانشگاه هم با چادر می ری؟"
"بله، نمی خوام عباس رو بی خود حساس كنم. اون همین جوری خیال می كنه یك روز تركش می كنم."
"خب حق داره، آخه تو هم خیلی زیبایی، هم خیلی جوون. اون با قیافه ی زشت و سن بالاش، باید هم بترسه!"
"كی گفته من زیبام؟"
"قرار نیست كسی بگه، چشم دارم می بینم."
"من كه چیز جالبی توی قیافه م نمی بینم."
"سركار شكسته نفسی می فرمایید!"
"نه به خدا، از وقتی یادمه، خاله و خواهرام و مامانم می گفتن قیافه ی زشتی دارم."
"راست می گی محبوبه؟!"
"آره به خدا."
"گمان می كنم به تو حسادت می كردن."
"مگه آدم به خواهر و دخترش حسادت می كنه؟"
-گاهی پیش میاد.
عباس مرتب تلفن میزد و هربار به محبوبه یادآوری میکرد که دوستش دارد و هرگز آن بوسه را فراموش نمیکند.
روز دوم مهر برای محبوبه خیلی مهمب ود.آنروز به دانشگاه رفت.اما نمیداست به کدام دانشگاه برود و محل دانشکده کجاست.از دختر خانمی پرسید اما او هم روز اولش بود و چیزی نمیدانست.کمی منتظر ماند تا از دختر دیگری پرسید.عاقبت راه را پیدا کرد.و سر کلاس رفت.وقتی از دانشگاه برگشت عزیز پرسید:چطور بود؟
-عالی عزیز جون نمیدونین چقدر کیف کردم.هر چی استاد درس داد یاد گرفتم.
آخرین دخترم .سارا خانم هم اومد ببینه روز اول چکار کردی.
-غذا بخوردم بهش زنگ میزنم.
وقتی گفت و گوی محبوبه و سارا تمام شد.تلفن دوباره زنگ زد.عباس بود.محبوبه جریان دانشگاه را برای مو به مو تعریف کرد.او باز هم سفارش کرد که با پسرها حرف نزند.دوباره محبوبه قول داد هیچ وقت با پسران هم صحبت نشود.پس از آنکه عباس کمی حرفهایی عاشقانه زد و اظهار محبت کرد مکالمه را قطع کردند.
دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد.محبوبه گوشی را برداشت.بله بفرمایید.
-سلام دختر خاله.
-سلام اقا جواد حالتون خوبه؟بهناز جون چطوره؟خاله خوب هستن.
-بله همگی خوبن.خواستم اولین روز دانشگاه رفتنت رو تبریک بگم.
-شما لطف دارین.

-خب چطور بود؟
-خیلی عالی باورتون نمیشه مثل کلاس اولی ها درسمو همونجا یاد گرفتم.
-میدونم که موفق میشی.
-راستی از بابت هدیه متشکرم.
-منم

پایان قسمت ۲

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#15 | Posted: 24 May 2013 20:44
قسمت ۳

- نمی دونم حاج آقا باید بار بهم بخوره فعلا که خبری نیست محبوب هم امتحان داره من باشم بهتره
حاج حسین آهسته در گوش دخترش گفت مقرری ماهانه رو به همون حساب می ریزم
دستتون درد نکنه
انسیه گفت چی شده پدر و دختر دل دادین و قلوه گرفتین
حاج حسین گفت یک عمری خودمو از لذت وجودش محروم کرده بودم می خوام تلافی اون زمانها رو بکنم
مادر محبوبه با لحن معترض گفت وا مگه چه کوتاهی در حق محبوب کردیم
حاجی گفت شما رو نمی گم منظورم خودم هستم وگرنه شما که مادری را در حق اون تموم کردی
جواد پوزخندی زد مونس گفت چیه تو هم ادعا داری
نه مادر صاحب مدعا نشسته من چکاره هستم
عباس پرسید جریان چیه
هیچی اختلاط خونوادگیه
مونس آن شب سنگ تمام گذاشته بود بهناز هم مرتب از شوهرش پذیرایی می کرد و می گفت آدم که دانشگاه می ره باید تقویت بشه اونم فوق لیسانس
پس از صرف شام محبوبه و عباس به بهانه امتحان زودتر از همه راهی شدند در راه عباس پرسید محبوب جریان چیه تو مثل بقیه نیستی آخه دخترها به خصوص وقتی شوهر می کنن بیشتر به پدر و مادرشون وابسته می شن تو یه جور غریبی می کنی هیچ وقت ندیدم کنار مادر و خواهرات بشینی و باهاشون حرف در گوشی بزنی
من از این کارهای خاله زنکی خوشم نمی آد در ضمن دوست ندارم اسرار زندگی و شوهرمو به همه بگم بده
نه خدا عمرت بده اگر اون کارهایی که ن با تو کردم به حاجی می گفتی دو روزه طلاقتو می گرفت
دیگه راجع به این موضوع حرف نمی زنیم باشه
باشه هرچی تو بگی من دربست مخلص شما هستم
چی شده امشب مهربون شدی
بی انصاف من همیشه مهربون هستم به جز مواقعی که تو خواسته منو اجابت نمی کنی
محبوبه پس از چند سال هنوز از روابط زناشویی بیزار بود هیچ تمایلی در خود احساس نمی کرد از عباس بدش نمی آمد به شرطی که توقعی از او نداشته باشد از نخستین شب ازدواجش خاطه تلخی داشت که هرگز از یاد نمی برد عباس را در دوحالت نمی توانست تحمل کند یکی زمان غذا خوردن که از اشتها می افتاد و یکی هم زمان روابط زناشویی در باقی اوقات او را به خوبی تحمل می کرد حتی زمانی که عصبانی می شد
محبوبه امتحانهایش را با موفقیت به پایان رساند و از عباس اجازه گرفت ترم تابستانی بگیرد او هم به این دلیل که محبوبه هرچه زودتر فارغ تحصیل شود قبول کرد البته یکی دیگر از دلایل موافقتش آمدن راحله و شوهر و بچه هایش بود که نمی خواست محبوبه زیاد در خانه باشد زن جوان هم سر از پا نشناخته به کلاسهایش می رسید
یک روز که عباس دنبالش آمد مثل برج زهرمار بود محبوبه پرسید چی شده
عباس گفت مرتیکه فلان فلان شده صبح رفتم آشپزخونه صبخانه بخوره دیدم رفته سراغ فایزه اون بیچاره هم از ترسش به کابینت چسبیده بود
راست می گی می خواستی بفرستیش بره
همین کار رو کردم به ستار هم گفتم دست زن و بچه تو بگیر و برو دیگه هم این طرفها پیدات نشه محبوب اگر من نبودم تحت هیچ شرایطی اونو راه نمی دی فهمیدی خیلی چشم ناپاک و هیزه
محبوبه ناگهان حالت تهوع گرفت با دست به عباس اشاره کرد که نگه دارد
چی شد محبوب چرا این طور شدی
هیچی نیست از چیزی که برام تعریف کردی حالم بد شد من می رم خونه همسایه ها اگر رفته بود بیا دنبالم
ساعتی بعد عباس آمد و گفت رفتند محبوبه نفسی راحت کشید هرچه خانم فرجی اصرار کرد ناهار بمانند قبول نکردند
سارا عاقبت به خواستگارش پاسخ مثبت داد روز جمعه مهمانی ای گرفتند که محبوبه و عباس هم دعوت داشتند محبوبه یک سکه به عنوان هدیه خرید مجلس زنانه طبقه پایین خانه بود و مردها طبقه بالا محبوبه وقتی وارد شد مورد استقبال خانم مستوفی و سارا و سیما قرار گرفت با تکان دادن سر به همه ادای احترام کرد و کنار خانم فرجی و دخترش نشست سارا گفت
محبوبه روسری تو در آر
نه این جور راحتم
همه خانم هستن از کی رو میگیری
او با اصرار سارا روسری اش را برداشت دختر خانم فرجی با شگفتی گفت چه موهای قشنگی رنگش طبیعیه خانمی زیبا در گوشه ای بر روی صندلی چرخدار نشسته بود حدس زد باید سودابه باشد سیما و سارا گفتند حیف نیست این موها رو زیر روسری قایم میکنی
با خودش فکر کرد یم عمر به من گفتن مثل جادوگر می مونی اینها می گن موهات قشنگه معلوم نیست کی راست می گه
خانم مستوفی از محبوبه خواهش کرد سالاد را درست کند او دختر خانم فرجی به آشپزخانه رفتند مشغول کار بودند که با صدای مردی هر دو به عقب برگشتند سامان در آستانه در آشپزخانه ایستاده و مبهوت محبوبه شده بود فتانه زودتر به خود آمد و گفت آقا سامان چیزی می خواستین
نه یعنی بله یعنی شربت چند لیوان
وقتی سامان رفت دو زن جوان از خنده ریسه رفتند فتانه ادای سامان را در می آورد و محبوبه می خندید خانوم مستوفی آمد و گفت شما به چی می خندین
هیچی فتانه جوک گفت
خب بگید ما هم بخندیم
فتانه گفت آخه بی ادبی بود و دوباره به هم نگاه کردند و خندیدند
کار تزیین سالاد که تمام شد آشپز هم اعلام کرد غذا آماده است اول برای مردها کشیدند و به طبقه بالا غذا فرستادند محبوبه دوباره روسری اش را سرش کرد نمی خواست عباس را ناراحت کند غذای خانمها را هم کشیدند و همه مشغول شدند
آخر شب وقتی محبوبه و عباس از عروس و داماد خداحافظی می کردند
سارا گفت یک لحظه صبر کن سپس در حالی که صندلی چرخداری را که همان خانم زیبا در آن نشسته بود هل می داد به کنار آنان آمد و گفت محبوبه ایشان سودابه جون هستن که برات تعریف کردم
محبوبه با محبت سودابه را در آغوش کشید و بوسید و از دیدن او اظهار خوشحالی کرد.
در همین هنگام صدای مردانه ای گفت:سارا خانم منم معرفی کن!
-ایشون دکتر خرسند از دوستان ما و همسر سودابه جون هستن.
محبوبه یک لحظه چشمش به دکتر افتاد.برای ادای احترام سر تکان داد و یکبار دیگر برای سارا آرزوی خوشبختی کرد.سپس در حالیکه برای بقیه سر تکان میداد همراه عباس بخانه رفت.فکر کرد چطور مردی به این خوش تیپی با یک زن فلج زندگی میکنه؟یعنی بهش خیانت نمیکنه؟خدایا همه بیماران را شفا بده!
پس از آن در زندگی روزمره خود غرق شد بطوری که دکتر و سودابه را بکل از یاد برد.
با رسیدن پاییز محبوبه ترم سوم را شروع کرد و با جدیت مشغول درس خواندن شد عباس هم دیگر احساس پیری میکرد.میگفت:کار ما بازنشستگی نداره خودمون باید به فکر روز پیری باشیم...فردا اگر کلاس نداری بریم یک ماشین ثبت نام کنیم.
-خودت چرا نمیری؟
-میخوام بنام تو بخرم.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#16 | Posted: 24 May 2013 20:45
-چه فرقی میکنه؟من حوصله اینجور کارها رو ندارم.
-باشه پس شناسنامه ت روبده.
-توی کشوست خودت بردار.
محبوبه صبح روزهایی که کلاس نداشت دیر بیدار میشد.آنروز هم وقتی بیدار شد عباس رفته بود.کش و قوسی آمد.هوا سرد و ابری بود.دلش نمیخواست از رختخواب گرم بیرون بیاید.فکر کرد ناهار را غذای سبک بخورند اما دلش نیامد.عباس که به تهران می آمد محبوبه از او پذیرایی میکرد و غذاهایی که او دوست داشت میپخت.غذای دلخواه عباس را پخت.خانه را هم مرتب کرد که عباس آمد.از توی حیاط به به و چه چه میکرد و می آمد و بی بی با خنده به او نگاه میکرد.فیش بانگی و قبض ثبت نام خودرو را به محبوبه داد و گفت:اینها رو یک جای امن بذار.برای تحویل ماشین خودت باید بری.
-این ماشین رو چه کار میکنی؟
-شاید بفروشمش تا بقیه پول ماشین جدیدم رو بدم.اگر سفر آینده پول خوبی گیرم بیاد اینو نمیفروشم.
-حالا اگگر ماشینتو بگیری میذاری من رانندگی کنم؟
-منکه همه جوره با تو راه اومدم اینم روش!
محبوبه خندید و گفت:همینکه گذاشتی درس بخونم برام کافیه.
-اگر دختر خوبی باشی خودم رانندگی یادت میدم.
چند روز بعد یک سفر به بندر رفت.قرار بود دو هفته دیگر به اوکراین برود.محبوبه با جدیت درس میخواند و فائزه هم پیش او آمده بود.با رفتن سارا خیلی احساس تنهایی میکرد اما گاهی عصرها سری به خانم مستوفی یا فرجی میزد.
عباس به بندر بازگشت و هفته بعد عازم اوکراین شد.زمان رفتن مثل همیشه به همه سفارش محبوبه را کرد.وقتی میخواست از اتاق خارج شود گفت:محبوبه اگر یه چیزی ازت بخوام انجام میدی؟
محبوبه تصور میکرد میخواهد درمورد پسران دانشگاه سفارش کند گفت:آره هی چی بگی انجام میدم.
عباس با خجالت جلو آمد :میشه مثل اون روز یکبار دیگه بوسم کنی؟
محبوبه اول از این درخواست جا خورد اما یکدفعه خودش را در بغل همسرش انداخت.نمیدانست چرا یکباره دلش برای او سوخته بود.عباس هم سر از پا نشناخته او را در آغوش میفشرد و سر و رویش را میبوسید.
محبوبه گفت:نفسم بند اومد چکار میکنی؟
-نمیدونی چه لذتی بردم چون به میل خودت بغلم اومدی.
محبوبه خودش را کنار کشید.عباس سرخوش از محبت محبوبه از بی بی و آقای جعفری خداحافظی کرد و دوباره سفارش محبوبه را به آنان کرد و رفت.آخرین لحظه یک نگاه دیگر به همسرش انداخت و با خنده ای به پهنای صورتش گفت:خیلی مخلصیم.
محبوبه خندید و گفت:برو دیگه دیرت میشه.
بی بی با خنده گفت:دلش نمیاد یه همچین زنی رو بذاره و بره.
عباس گفت:راست میگی بی بی . و دوباره برگشت و به چشمهای محبوبه نگاه کرد و گفت:خیلی دوستت دارم!
زن جوان در حالیکه میخندید او را به آرامی بسوی در هدایت کرد.
بعدازظهر کلاس داشت.کارهایش را انجام داد و سفارش لازم را به فائزه کرد و گفت برای شام کتلت بپزد.در حالیکه میرفت با خود فکر میکرد کاش عباس امشب بود و می آمد دنبالم.
شبها میترسید به خصوص وقتی که از اتوبوس پیاده میشد چون باید از کنار یک پارک رد میشد.آن شب خوشبختانه خیابان شلوغ بود.سریع به داخل کوچه پیچید و دوان دوان بخانه آمد.وقتی داخل حیاط شد نفس نفس میزد.بی بی با نگرانی پرسید:چی شد مادر؟
-هیچی بی بی کوچه خلوت بود ترسیدم.دویدم که زودتر برسم.
-میگفتی جعفری رو میفرستادم دنبالت.
-نه بی بی هوا سرده ممکنه سرما بخورن.
-نه بابا کمی قدم میزد در ضمن بالا پوشش گرمه.
-راستی مهمون داری.
-کیه؟
برو ببین.
محبوبه وقتی به ساختمان نزدیک شد از دیدن کفش مردانه تعجب کرد داخل رفت اما چادرش را برنداشت.از دیدن حاج حسین خیلی خوشحال شد.پدرش را در آغوش فشرد و سرش را روی سینه پهن او گذاشت.پدر و دختر مدتی به اینحال بودند.حاجی او را جدا کرد و گفت:همیشه با چادر میری؟
-بله آقاجون بخاطر عباس چون دوست نداره بدون چادر برم.
-آخه بعضی جاها چادر نمیذاری.
-هر جا که عباس بگه چادر میذارم.
-آفرین دخترم که به حرف شوهرت گوش میکنی!
-نمیخوام تو زندگی بخاطر مسائل جزئی درگیری داشته باشیم.
-حالا دختر خوشگل من شام چی پخته؟
محبوبه در حالیکه میخندید گفت:من هیچی امشب مهمون فائزه هستیم.
شام را کشید و هر سه سر سفره نشستند.
محبوبه پرسید:راستی مادر چطوره؟
-خوبه سلام رسوند.
-میدونه شما اینجا هستین؟
-آره اون منتظر برادرت بود.
-راستی آقاجون مهدی چیکار میکنه؟
-هیچی ولگردی.حرف هم که میزنم مادرت و اون براق میشن که چه حقی داری حرف بزنی
خب توی مغازه ازش استفاده کنین
نمی آد به هر زبونی که فکر کنی بهش گفتم فایده نداره تا لنگ ظهر که خوابه ساعت ۱۲ یک بلند میشه تا آبی به سر و صورتش بزنه ساعت دو میشه ناهارشو که می خوره می شینه پای تلویزیون از مادرت پول گرفته ماهواره گذاشته تو اتاقش غروب هم میره بیرون با اراذل و اوباش ولگردی می کنه نصف شب می آد خونه هرچی به مادرت می گم بهش پول نده به خرجش نمی ره می گه بچه م عقده ای می شه تازگی هم با بهادر چپ افتاده
چرا
می گه زیر و روی مغازه رو می خوره
اگر ناراحته خودش وایسته اعتراض هم نکنه
باباجون تو راحت شدی زیاد هم خودتو درگیر مسایل خونواده نمی کنی
آخه از اول کنار گذاشته شدم طرز فکرشون با من فرق می کنه اونا از غیبت کردن و تخمه شکستن لذت می برند و من دوست دارم با کسانی معاشرت کنم که آگاهی و فرهنگم را بالا ببره
برای همین اخلاقته که خیلی بهت افتخار می کنم راستی آقای مستوفی اینها خوب هستن
بله دخترشون سارا هم تابستونی شوهر کرد
پس از غذا چای خوشرنگ و طعمی برای پدر و خودش ریخت و در کنارش نشست از خاطرات گفتند و خندیدند به محبوبه خیلی خوش گذشت حاجی از وضعیت درسهای محبوبه پرسید و او در پاسخ گفت اگر همین جور پیش برم بیست سالگی فارغ التحصیل می شم
انشالله بابا جون
راستی آقا جون عباس یک ماشین برام اسم نویسی کرده
راست می گی

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#17 | Posted: 24 May 2013 20:47
بله
دستش دردنکنه محبوبه یه حرفی می زنم پیش خودت می مونه
مطمین باشین
مجید زیر سرش بلند شده
راست می گین از کجا فهمیدین
راستش مدتها بود بهش شک داشتم آخه هیچ وقت خونه نبود فقط موقع خواب اون هم دیروقت می اومد آسیه طفلک هم به حساب اینکه مدیره زیاد پاپی اون نمی شد مجید هم از این موضوع سواستفاده می کنه چند بار حاج قدوسی و دوسه نفر اونو با یک خانم می بینن و به من می گن چند روز تعقیبش کردم گویا طرف منشی خودشه
شاید برای کار باهم بیرون می رن
نه بابا براش خونه گرفت تا دیروقت هم پیش اونه
فهمیده که شما می دونین
نه نمی خوام رومون به هم باز بشه
آسیه که تازه یک بچه زایمان کرده
آره اون زن برای خوشگذرونیهاشه آسیه هم برای...
آخه آقاجون مجید خیلی با ایمان بود
خوب آدمها تغییر می کنن راستی انسیه نمی دونه شاید نتونه خودداری کنه یکهو گوشه کنایه ای به مجید بزنه و کار رو خراب کنه
حالا دختره خوشگله
نه بابا از اون دخترهاییه که بدون آرایش نمی تونی نگاهش کنی
آخه اون ریش و تسبیح چیه
برای گول زدن خلق خدا خبر خوب هم اینکه بهناز حامله شده
به سلامتی چطور جواد راضی شد
از بس مادرش و زن عموت به اون فشار آوردن که بچه دار بشن جواد هم گفته اگر بچه مزاحم درس خوندن من بشه یک اتاق می گیرم می رم
راست می گه آقاجون بچه و درس باهم منافات دارن
جواد مرده مسولیت خونه و بچه داری رو که نداره خونواده در مورد تو خیلی حرف می زنن مونس می گه حاضرم دستمو قطع کنم که دختره عیب داره که می گه می خوام درس بخونم
آقاجون شما می دونین خاله مونس چرا از من بدش می آد
چی بگم از موهای تو می ترسه می گه مثل جادوگرا هستی این قدر گفت تا نظر انسیه رو هم در مورد تو تغییر داد
نظر شما رو چی
رنگ مو و چشمت مثل پدر خدابیامرزمه فقط اون قرمزی موهاش بیشتر از تو بود موی تو بیشتر به قهوه ای می زنه
آقاجون امشب به من خیلی خوش گذشت کاشی گاهی اوقات می اومدین پیش من اگه مامان هم بیاد خوشحال می شم
امشب عموت هم می خواست با من بیاد بهرام و زنش شام می رفتن اونجا
عباس که اومد یک روز ناهار همه رو دعوت می کنم
تو به درسهات برسی من راضی تر هستم
وسط دو ترم تعطیل هستم عباس توی تعطیلات وسط ترم من بار قبول نمی کنه
خیلی دوستت داره تو چی محبوبه
من دوستش ندارم فقط تحملش می کنم بعضی اوقات دلم براش می سوزه اما سعی می کتم از هر نظر زن خوبی براش باشم
خب دخترم من دیگه باید برم انسیه نگران می شه
با ماشین اومدین
نه پیاده
پس وقتی خونه رسیدین به من تلفن کنین
باشه دخترم دستت دردنگنه شام خوشمزه ای بود
نوش جون می خواهین چندتا کتلت برای مادر و مهدی ببرین
نه محبوب جان اگر کاری داشتی رودربایستی نکنی ها به من بگو
چشم
خداحافظی کردند و پس از ده پانزده دقیقه حاج حسین خبر سلامت رسیدنش را به محبوبه داد
محبوبه صبح کلاس داشت پس از خوردن لقمه ای صبحانه با عجله رفت آخرین روز کلاسها بود و کم کم امتحانها شروع می شد عباس هم مرتب تلفن می کرد و خبر سلامتش را می داد و از سرمای شدید آنجا گله می کرد
محبوبه هم سفارش می کرد خودش را سرما ندهد
موقعی که عباس بار زد و می خواست به ایران بازگردد برف سنگینی در اروپا بارید بیشتر راهها بسته شد از این رو اطلاع داد که به این زودی نمی تواند بیاید محبوبه هم سفارش می کرد عجله نکند و هرگاه راهها امن شد راه بیفتد عباس از این سفارشهای همسرش شاد و خرسند می شد
امتحانها تمام شد و محبوبه برای انتخاب واحد و ثبت نام ترم جدید به دانشگاه رفت آن سال در تهران پس از مدتها برف سنگینی باریده و هوا سرد شده بود در خانه مشکل نداشت عباس زمان رفتن به اندازه کافی آذوقه خریده بود. بخاریهای گازسوز هم خانه را گرم می كرد. محبوبه كار چندانی نداشت و در خانه استراحت می كرد. پس از دوازده روز تعطیلی كلاسها شروع شد. عباس هم تلفن كرده بود كه تا دو سه روز دیگر حركت می كند.
دو هفته از شروع كلاسها می گذشت. شبی محبوبه و خانم فرجی مشغول صحبت بودند كه زنگ زدند. آقای جعفری در را باز كرد. مدتی با شخصی كه پشت در بود حرف زد، سپس سرش را به زیر انداخت و به سمت ساختمان محبوبه آمد. محبوبه نگران شد. یاد شبی افتاد كه عزیز فوت كرده بود. با عجله به ایوان رفت پرسید: "آقای جعفری كی بود؟"
"بریم تو برات می گم."
"الان بگین آقا جونم چیزیش شده؟!"
"نه."
"مادرم؟"
"نه دخترم!"
"عمو جون؟"
"نه بابا، بریم."
آقای جعفری به همسرش اشاره كرد كه نزدش بیاید. بی بی با عجله به سوی او رفت، با شوهر صحبت كرد و محبوبه شنید كه گفت: "یا حسین!... كی این طور شد؟"
محبوبه دیگر نای ایستادن نداشت. همان جا نشست. خانم فرجی و فائزه كمك كردند و او را داخل بردند.
آقای جعفری گفت: یكی از همكارهای عباس آقا اومده بود دم در... مثل این كه عباس آقا تصادف كردخ."
حالت پرسشگر چشمهای محبوبه هر لحظه بیشتر می شد. آقای جعفری ادامه داد: "گویا جلوی رستورانی می ایسته برای غذا خوردن، بعد از غذا می آد بیرون كمی هوا بخوره و قدمی بزنه كه یك كامیون دنده عقب می آد و بنده ی خدا رو زیر می گیره."

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#18 | Posted: 24 May 2013 20:48
محبوبه تقریباً فریاد زد: "یعنی مرده؟!"
"آره دخترم... خدا بهت صبر بده."
"ای وای! حالا كجاست؟!"
"جنازه ش فردا صبح می رسه. در ضمن، یك خبر دیگه هم دارم... متأسفانه كامیونش رو هم دزدیدن."
"چطوری؟"
"وقتی راننده ها بالا سر اون مرحون بودند، یكی كامیونش رو می بره."
"جنس مردم چی؟"
"راننده ها گفتن هر جور باشه پیداش می كنن."
"بارش چی بود؟"
"شمش آلومینیوم."
"آقای جعفری، به آقا جون خبر بدین!"
"الان؟ شوهرت كس و كار دیگه ای به جز خواهرش نداشت؟"
"یك خاله ی پیر و مریض توی سبزه وار داره عمه ش هم خیلی پیره."
در چشم بر هم زدنی همه از موضوع خبر دار شدند و به خانه ی محبوبه آمدند. خانم و آقای مستوفی و آقای فرجی هم آمدند. انسیه زبان گرفته بود و جیغ و داد می كرد. محبوبه گوشه ای نشسته و ماتش برده بود.
مونس از محبوبه پرسید: "آرد و روغن كجاست می خوام حلوا بپزم؟"
فائزه گفت: "من می دونم كجاست."
فكر محبوبه مشغول بود كه گریه اش نگرفت. حاج آقا مستوفی در كنار محبوبه نشست و گفت: "دخترم به پول احتیاج داری؟"
محبوبه یكه خورد: "بله؟ چی گفتین حاج آقا؟"
"پرسیدم به پول احتیاج داری؟"
"برای چی؟"
"مراسم خرید مزار و باقی چیزها!"
"نه، نه... پول دارم. فقط به خواهرش خبر بدین."
"شماره ش رو بده، فردا صبح تلفن می كنم."
"حالا جنازه ی عباس مرحوم كجاست؟"
"تو راهه، دارن می برنش سردخونه."
"آقا جونم كو؟"
حاج حسین گفت: "اینجام دخترم، نگران نباش، هر كار لازم باشه انجام می دیم."
"می خوام، مراسم آبرومندی براش بگیرم. خرجش هم هر چی شد، مهم نیست خودم می دم."
"ماشینش، جنس مردم چی می شه؟"
"صبر داشته باش... پلیس به كارش وارده. سوزن كه نیست، یك تریلی بزرگه! هر جا باشه پیداش می كنن."
"حاج آقا مستوفی، ماشین و بار كه بیمه هستن؟ مگه نه؟!"
"بله دخترم، نگران نباش."
"حاج آقا كمكم كنین. كارهای مربوط به تریلی و دنبال كردن جریان دزدیش رو شما به عهده بگیرین."
"باشه، چشم."

ساعت هفت صبح، با صدای زنگ، همه بیدار شدند. به محض باز شدن در، زنی شیون كنان خود را به اتاق رساند. محبوبه نگاهش كرد او را نشناخت.
خانم فرجی گفت: "خانم شما چه نسبتی با مرحوم دارین؟"
"هیچی حاج خانوم... تو رو خدا بگین زن و بچه ش كجا هستن من به پاشون بیفتم؟"
محبوبه، گیج و مات، به این منظره نگاه می كرد. حاج حسین گفت: "خواهرم گریه نكن، بگو چی شده؟"
"آخِ روم سیاه حاج آقا... زنش كجاست؟"
محبوبه گفت: "من زنشم، امرتون چیه؟"
زن ناگهان خودش را به پای محبوبه انداخت؛ اما او دستش را گرفت و بلندش كرد و گفت: "خانوم این كارها برای چیه؟"
"تو زنش هستی؟"
"بله."
"بچه هم داری؟"
"نه."
همه تصور می كردند آن زن همسر دوم عباس است. مونس درحالی كه سر تكان می داد، می گفت: عباس سر محبوبه هوو بیاره، فاتحه ی بقیه ی مردها رو باید خوند. این همه اظهار عشق و محبت الكلی بود؟!"
زن همچنان به محبوبه التماس می كرد. حوصله ی همه سر رفته بود. كه زن به حرف آمد و گفت كه شوهرش عباس را زیر گرفته است و می خواست كه بازماندگان عباس، از گرفتن دیه صرف نظر كنند.
محبوبه گفت: "خانوم خیالتون راحت باشه، من از این پولها نمی خورم، برو راحت باش."
زن اشكهایش را پاك كرد و دعاگویان از خانه بیرون رفت. مونس سر و گردنی آمد و گفت: "آخه به عباس آقا نمی اومد دو زنه باشه."
جواد هم صبح خودش را رساند. محبوبه گفت: "مزاحم همه شدم، ببخشید."
جواد پرسید:الان کاری دارین انجام بدیم؟
حاج حسین گفت:پسرم تو اگر میتونی برو بهشت زهرا برای خرید قبر اقدام کن.
خانم مستوفی گفت:با شوهر راحله صحبت کردم و جریان رو گفتم اونها امشب را می افتن.
انسیه پرسید:برای ناهار چیکار میکنی؟
خانم فرجی گفت:این طفلک که حواسش نیست.اگر موافقین امروز آبگوشت بار بذاریم.
فائزه گفت:الان گوشت و نخود و لوبیا رو بار میذارم.
خانمها دست بکار شدند.خانم مستوفی از محبوبه خواست استراحت کند چون تا صبح بیدار بود.
بهناز گفت:نمیخوای مشکی بپوشی؟
جواد چشم غره رفت:حالا مسئله از این مهمتر پیدا نکردی؟
محبوبه با نگرانی گفت:آقا جواد اگر زحمتی نیست به دانشکده اطلاع بدین.
-باشه شما نگران نباش همه چیز درست میشه.
مونس گفت:بهناز مادر تو زیاد راه نرو آخه بار شیشه داری.
جواد تا گردن سرخ شد و چشم غره ای به مادرش رفت و سپس به دفتر دانشکده زنگ زد و اطلاع داد گویا آدرس را میپرسیدند.
محبوبه گفت:آقا جون ختم رو توی مسجد بگیرین میخوام مجلس آبرومندی براش بگیرم یک عمر زحمت کشید حداقل برای ختمش خرج کنیم.
حاج حسین به همسرش گفت:محبوب اگر گریه کنه حالش بهتر میشه.عصر اطلاع دادند که جنازه در سردخانه است.جواد هم کار خرید قبر را انجام داد عصر تعدادی از همکلاسهای دانشکده محبوبه به دیدنش آمدند و از دیدن رنگ و روی پریده دوستشان نگران شدند.خیلی زود کارها را به عهده گرفتند.انگار سالها در چنین مجالسی خدمت کرده بودند.ضمن کار مراقب حال دوستان هم بودند.محبوبه که در دانگشاه با همکلاسیهایش خیلی صمیمی نبود.از دیدن یکرنگی و همکاری دختران تعجب میکرد.
عاطفه گفت:محبوب دوستان خوب هواتو دارن.
-آره طفلکها.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#19 | Posted: 24 May 2013 20:49
اطلاع دادن شام آماده است.دختران برای خانمها در اتاق محبوبه و پسرها برای مردها د راتاق آقای جعفری سفره انداختند.پس از صرف شام ظرفها را شستند و بعد رفتند و قرار شد صبح روز بعد بازگردند.محبوبه از همه آنان تشکر کرد و گفت:خجالتم دادین شرمنده شدم.
لادن که دختری ریز نقش و شیطان بود گفت:دشمنت شرمنده باشه!تو هم برای عروسی ما تلافی کن!
محبوبه با شرم گفت:انشالله اگر کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم.
نیمه شب همه خواب بودند که صدای زنگ در آمد.آقای جعفری در را باز کرد.راحله شیون کنان خودش را به محبوبه رساند.محبوبه او را در آغوش گرفت و برای اولین بار در طی این دو روز گریه کرد.همه خواب را فراموش کرده بودند و همراه راحله و محبوبه اشک ریختند.محبوبه آرام بی صدا اشک میریخت و تلاش میکرد راحله را آرام کند.راحله کمی ساکت شد و قضیه مرگ برادر را جویا شد که خانم فرجی برایش تعریف کرد.محبوبه متوجه ستار شوهر راحله شد که با وقاحت به او خیره شده بود.بیاد حرف عباس افتاد.خودش را به اتاق خواب راسند و از عاطفه شماره تلفن همراه جواد را گرفت.ضمن تشکر از زحمتهای او موضوغ ستار و خواسته عباس را برای جواد تعریف و از او خواهش کرد.مراقب باشد که ستار به اتاق خانمها نیاید.جواد به او اطمینان داد که مراقبش هست.محبوبه پس از تشکر دوباره ارتباط را قطع کرد و به سالن بازگشت.
بی بی موضوع آخرین خداحافظی عباس را برای همه تعریف میکرد.راحله در حال گریه گفت:آقا داداشم خیلی محبوب را دوست داشت.
بی بی ادامه داد:تلفن کرده بود که اینجا برف و سرمای شدیدیه و محبوبه سفارش میکرد مراقب خودش باشه و لباس گرم بپوشه.یکبار تلفنی با من حرف زد و از اینکه محبوبه به فکر سلامتی اونه خیلی خوشحال بود و میگفت بی بی دیدی محبوبه چقدر منو دوست داره!منم گفتم خوب شوهرش رو دوست داره...نمیدونین چقدر از این حرف من خوشحال شده بود.
برای رفتن به بهشت زهرا اتوبوس کرایه کردند و همه اقوام و خویشاوندان محبوبه و دوستان عباس و دانشجویان و همسایه ها به سوی بهشت زهرا رفتند.از طرف دانشگاه یک تاج گل زیبا فرستاده بودند.مجید هم با خودروی آخرین مدلش همراه آسیه و یک تاج گل آمده بود.پس از مراسم خاکسپاری حاج حسین همه را به رستوران دعوت کرد.برای مجلس ختم همکلاسهای محبوبه با تاج گل بزرگی آمدند و چند نفر از استادان هم در مراسم شرکت کرده بودند.
نمی کرد یک بار تصمیم گرفتم هر چی با من حرف زد به در و دیوار نگاه کنم وقتی دید حواسم بهش نیست گفت:
-خانم مستوفی با شما هستم.
گفتم:
-ا راست میگین آخه شما همیشه با زمین حرف می زنید.
یکدفعه خندید و به من نگاه کرد نمی دونی محبوب...داغ شدم ذوب شدم به قول شاعر مرده بودم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.
-همون شد از اون به بعد هر وقت می رفتم بیمارستان با سماجت به من نگاه میکرد حالا دیگه من بودم که سرمو زیر می انداختم یک بار گفت:
-چی شده طاقت نگاههای منو نداری؟
در حالی که سرخ شده بودم سرمو بالا بردم و گفتم:
-نه آخه می ترسم ذوب بشم.
باز خندید و گفت:
-دختر تو چقدر شیطونی!
یادش به خیر ازم پرسید:
-نامزد که نداری؟
گفتم:
-نه
گفت:
-راضی هستی شب جمعه با خانواده خدمت برسیم؟
منم که خیلی خوشحال شده بودم گفتم:
-چی از این بهتر.
خنده ی عجیبی کرد و گفت:
-پس منتظرم باش.
گفتم:
-باشه ولی عروس رفته گل بچینه.
صدای قهقهه خنده اش بلند شد و وقتی از در مطبش بیرون می اومدم مریضا یک حور خاصی نگاهم میکردم شب جمعه اومدن پدر و مادرهامون موافق بودن اما برای اینکه کمی کلاس بذارن گفتن هفته ی دیگه جواب قطعی میدیم موقع رفتن مهمونها در یک فرصت کوتاه گفت:
-عروس از چیدن گل اومد.
گفتم:
-رفته گلاب بیاره.
گفت:
-باشه بعد از گلاب چیه؟
جواب دادم:
-هیچی با اجازه ی بزرگترها بله.
-هفته ی بعد در واقعا بله برون بود دردسرت ندم یک ماه بعد من خانم سعیدی بودم دکتر مرد فوق العاده ای بود دلش برای همه می تپید توی یه درمونگاه خیریه در جنوب شهر بنا به پیشنهاد دوستش کار میکرد و هفته ای سه روز اونجا می رفت زندگی رو آسون میگرفت میگفت:
-خودتو درگیر تجملات نکن.
-پدر جهیزیه ی کاملی به من داده بود اما دکتر راضی نبود خیلی مهربون بود تنها مشکل ما حس وظیفه شناسی بیش از حد اون بود بیشتر وقتش رو صرف مریضا میکرد منم زن جوونی بودم و دلم می خواست گردش برم حتی پاگشامون که میکردن نمی تونستیم بریم خیلی به ندرت پیش می اومد که دعوت بعضیها رو قبول کنیم مامان و سیما هم مرتب نق میزدن نذار این قدر کار کنه تو احتیاج به تفریح هم داری و از این حرفها.منم تحت تاثیر قرار میگرفتم و با اون بگو مگو میکردم اما اون منو به صبر و شکیبایی دعوت میکرد گاهی به پرستارها حسودیم می شد اونها شوهر منو بیشتر از خودم می دیدند از تو چه پنهون گاهی شیطون تو جلدم می رفت نکنه با یکی از پرستارها سر و سری داره برای همین چندین و چند بار به بیمارستان و درمانگاه می رفتم که همه بدونن زن دار.
-همه از اون تعریف میکردن پرستارهای سن بالا بهم تبریک میگفتم که شوهرت خیلی نجیب و آقاست وقتی خونه می اومد با همه ی خستگی می نشست به درددلهای من گوش میکرد منو نصیحت میکرد بین دوستهای اون یک دکتر مثل خودش بود به اسم دکتر خرسند که دو سه سالی از پیمان کوچک تر بود دو سه کلاس جهشی خونده بود و سال اول هم توی کنکور قبول شده بود یک زن خانوم و با شخصیت هم داشت البته اونها دوتا بچه داشتن و خانمش یکی هم حامله بود دکتر خرسند خیلی باشخصیت و متین بود ون تخصص گرفته بود اما پیمان دوره جراحی عمومی رو میگذروند خانم دکتر منو نصیحت میکرد و میگفت:
-وقتی با یک پزشک ازدواج میکنی باید روی خیلی خواسته هات قلم بگیری.
دکتر خرسند میگفت:
-ما هم اولهای ازدواجمون مشکلات زیادی داشتیم البته ما خیلی زودتر از شما دست به کار شدیم من هنوز

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#20 | Posted: 24 May 2013 20:52
دانشجو بودم که با سودابه آشنا شدم و بعد از مدت کوتاهی احساس کردم بدون اون نمی تونم زندگی کنم وقتی از اون خواستگاری کردم خیلی زود موافقت کرد و با هم نامزد شدیم من اون وقت مثل آدمهای منگ بودم گوشه ای مینشستم و به یک نقطه خیره میشدم .با افسردگی فاصله ای نداشتم.تا اینکه یکروز مامان و بابا با من صحبت کردن و گفتن که با این کارهام روح پیمان رو عذاب میدم و باعث میشم کارش بی اجر بشه.دوباره با خواهش و دعوت منو به مدرسه فرستادن.دیدن بچه ها و روحیه شادشون در روح و روان من تاثیر گذاشت و آرومم کرد.تا حالا هم میبینی خواستگارهای زیادی داشتم که همه رو رد کردم اما این یکی به دلم نشست یک جوری مثل پیمان میمونه.مهربون و نجیبه.
محبوبه تبسمی کرد و گفت:پس سارا خانم معطل نکنین!
-میدونی چند سالمه؟
-عیب نداره تو این سن آدم به همدم احتیاج داره.
-درسته...تا خدا چی بخواد.
-راستی دوست اقای دکتر..اون چی شد؟
-اون شکر خدا آسیبی ندیده اما طفلک خانمش...وقتی پیمان شهید شد سودابه با اصرار زیاد دکتر رو راضی میکنه از جبهه برگرده و همینجا زخمیهای جنگ رو مداوا کنه.اون هم که میبینه خانمش روحیه اش رو باخته قبول میکنه و میاد تهران بعد از جنگ بود.شاید سال 70 بود که یکروز سودابه وقتی میره دنبال پسر کوچکش مدرسه تصادف میکنه.پسرش در جا میمیره و خودش از دو پا فلج میشه.در اثر ضربه ای که بهش وارد شده بود صداشو از دست داد.هیچکس نفهمید چرا اما من گمان میکنم خودش نمیخواد حرف بزنه.
-یعنی چه؟
-یکجور خود آزاری فکر میکنه باعث مرگ بچه اش شده دکتر خرسند مدتها اونو برد کشورهای خارج حتی آمریکا بردش هم معالجه نشد.از اون زمان خودش پرستاری از سودابه رو به عهده گرفته بچه ها رو فرستاده آمریکا درس بخونن یک مستخدم هم داره.یک پرستار هم روزها وقتی دکتر سرکاره از سودابه مراقبت میکنه.همه بهش میگن ازدواج کنه به خصوص خانواده خودش حتی سودابه و بچه هم اصرار میکنند که ازدواج کنه اما اون قبول نمیکنه میگه اگه من فلج شده بودم سودابه شوهر میکرد؟
-میدونی ساعت چنده؟شما صبح خواب میمونین.
-نه ارزششو داشت چنگی به خاطرات گذشته بزنم.
محبوبه جای مهمان را مرتب کرد و هر دو خوابیدند.
با تکان دستی بیدار شد فائزه بود:محبوبه خانم بیدار نمیشین؟
-مگه ساعت چنده؟
-12.
-آخ آخ سارا خانم رفت؟
-بله صبح زود رفتن.

فصل 6
عباس برگشت و جواد نیز در کنکور کارشناسی ارشد قبول شد.محبوبه تلفنی به او تبریک گفت و مونس مهمانی گرفت.امتحان پایان ترم هم شروع شده بود.عباس گفت:برای مهمانی خاله ات کادو چی میبری؟
-نمیدونم اگه به خودم باشه کتاب میبرم.
-باشه تو کتاب ببر منهم این پیراهن کراوات را میبرم.حالا کتاب چی میبری؟
-نمیدونم فردا از کتاب فروشی های جلوی دانشگاه یک چیزی میخرم.
اما خودش میدانست چه بخرد.فردا با یک بغل کتاب بخانه آمد.مواقعی که عباس بود خودش او را میبرد و می آورد اما چون زمان امتحانها برنامه مشخصی نداشت خودش برمیگشت.سری کامل تاریخ تمدن نوشته ویل دورانت را خریده و همه رادر جعبه چوبی قشنگی که از یک دستفروش خرید گذاشته بود.شب بخانه مونس رفتند.دلش گرفته بود و نمیدانست حالا که عزیز نیست در کنار چه کسی بنشیند.خوشبختانه آقایان هم در اتاق خانمها نشتسند.محبوبه در کنار عباس نشست.عباس سرگرم بازی با بچه های عاطفه و اسیه بود که مونس سر و گردنی آمد و گفت:محبوبه نگاه کن.شوهرت طفلی خیلی بچه دوست داره یکی براش بیار!
محبوبه که سرخ شده بود گفت:حالا موقعیت بچه داری ندارم.
هدایا را بهناز باز کرد و اول از همه کادوی محبوبه باز شد.به محض دیدن کتاب لب و لوچه اش آویزان شد و گفت:محبوب فکر کردم عباس اقا کریستال خارجی برام آورده!
جواد که تا گردن سرخ شده بود گفت:این از صدتا از اون ظرفها بیشتر ارزش داره.
مجید هم بادی به غبغب انداخت و گفت:البته کتاب ارزش معنوی داره.باید اهلش بود.
بهناز مشغول باز کردن بقیه هدایا شد.حاج حسین به محبوبه رو کرد و گفت:توی این خونواده تنها تو و جواد ما رو سربلند کردین.خدا انشالله روزبروز هر دوی شما رو موفق تر کنه.
-ممنونم آقاجون.
-میدونم در مورد تو خیلی بد کردیم.همه زندگیمونو پای برادرت ریختیم که یک لات ولگرد شد.
-آقاجون محبت زیادی باعث انحراف بچه میشه.هر چیزی به اندازه اش خوبه.اگر محبت کم باشه باعث عقده و ناراحتی روحی و روانی میشه.اگر هم زیاد باشه باعث خودخواهی و انحراف.
-منکه این چیزا حالیم نمیشه اما خدا کنه تو عقده ای نشده باشی.
-نه خدا را شکر عزیز جون جای همه شما محبت میکرد.اما من اون احساس نزدیکی رو نه با خواهرام دارم نه با مادرم.امروز اینجا احسس غریبی میکنم چون عزیز نیست کنارش بشینم شکر خدا زن و مرد قاطی هستیم و پیش عباس هستم.
-معلومه خیلی دوستت داره.
-آره یکی دو سال اخیر خیلی آرومتر هم شده.
حاج حسین رو به عباس پرسید خب عباس آقا کی می ری خارجه
نمی دونم حاج آقا باید بار بهم بخوره فعلا که خبری نیست محبوب هم امتحان داره من باشم بهتره
حاج حسین آهسته در گوش دخترش گفت مقرری ماهانه رو به همون حساب می ریزم
دستتون درد نکنه
انسیه گفت چی شده پدر و دختر دل دادین و قلوه گرفتین
حاج حسین گفت یک عمری خودمو از لذت وجودش محروم کرده بودم می خوام تلافی اون زمانها رو بکنم
مادر محبوبه با لحن معترض گفت وا مگه چه کوتاهی در حق محبوب کردیم
حاجی گفت شما رو نمی گم منظورم خودم هستم وگرنه شما که مادری را در حق اون تموم کردی
جواد پوزخندی زد مونس گفت چیه تو هم ادعا داری
نه مادر صاحب مدعا نشسته من چکاره هستم
عباس پرسید جریان چیه
هیچی اختلاط خونوادگیه
مونس آن شب سنگ تمام گذاشته بود بهناز هم مرتب از شوهرش پذیرایی می کرد و می گفت آدم که دانشگاه می ره باید تقویت بشه اونم فوق لیسانس
پس از صرف شام محبوبه و عباس به بهانه امتحان زودتر از همه راهی شدند در راه عباس پرسید محبوب جریان چیه تو مثل بقیه نیستی آخه دخترها به خصوص وقتی شوهر می کنن بیشتر به پدر و مادرشون وابسته می شن تو یه جور غریبی می کنی هیچ وقت ندیدم کنار مادر و خواهرات بشینی و باهاشون حرف در گوشی بزنی
من از این کارهای خاله زنکی خوشم نمی آد در ضمن دوست ندارم اسرار زندگی و شوهرمو به همه بگم بده
نه خدا عمرت بده اگر اون کارهایی که ن با تو کردم به حاجی می گفتی دو روزه طلاقتو می گرفت

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وکیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites