تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وکیل

صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#31 | Posted: 29 May 2013 17:03
قسمت ۵

پس از گذراندن سیزده روز شیرین و به یاد ماندنی، به تهران بازگشتند و از فردای آن همه دنبال كار و فعالیتشان بودند. محبوبه، طبق معمول یك ماه اخیر، به دفتر آقای بهبود رفت. چند كار نیمه تمام در دادگاه داشتند كه به مرور آنها را انجام داد. سری هم به دفتر حاج مستوفی زد و عید را تبریك گفت. عصر آن روز هم به دیدن خانم فرجی و خانم مستوفی رفت. پیشتر هم عید را به راحله تلفنی تبریك گفته بود.
مجید نیز از زندان آزاد شد. همه ی پولها و مستقلات را از او پس گرفتند و برای بقیه هم قسط بندی كردند. حاج حسین پیشنهاد كرد او بعدازظهر ها در مغازه كار كند و درآمدی نیز از آنجا داشته باشد. مجید هم از این پیشنهاد استقبال كرد. محبوبه با جدیت درس می خواند. اوایل اردیبهشت آزمون كارشناسی ارشد برگزار می شد. پس از دادن آزمون، سرحال و با نشاط، به خانه برگشت و به پدرش گفت تقریباً به همه ی پرسشها پاسخ درست داده است باید تا اعلام نتایج صبر كنند.
آقای بهبود از كار محبوبه راضی بود و تجربیات و علمش را صادقانه و بی دریغ در اختیار وكیل جوان قرار می داد؛ محبوبه هم، همچون زمین تشنه كه آب را جذب می كند، حرفهای آقای بهبود را می قاپید. به كارها وارد شده بود و این برای توفیق در امتحان وكالتش تأثیر مثبت داشت.
قرار بود خانه اش را در خرداد ماه تحویل دهند. می خواست پس از امتحان وكالت به خانه اش نقل مكان كند. از فائزه خواهش كرده بود با او زندگی كند. فائزه هم از این پیشنهاد خوشحال بود. همكلاسهایش این ترم فارغ التحصیل می شدند. دوستانش هیچ كدام در امتحان كارشناسی ارشد شركت نكردند، لادن می گفت: "همین لیسانس هم از سر پدرام زیاده. فوق به چه دردم می خوره؟ می خوام بشینم تو خونه، پاهامو دراز كنم و یك استراحت جانانه بكنم."
مریم كه در شرف ازدواج بود، نمی خواست مدرك كارشناسی ارشد بگیرد و فرانك هم وعده ی سال آینده را می داد. امتحان وكالت نیز برگزار شد. محبوبه بی صبرانه در انتظار نتیجه ی امتحانها بود. پدرش او را دلداری می داد. انسیه می گفت: "محبوب به خدا خیلی بی كاری! درس دیگه بسّه! كمی هم به فكر زندگیت باش، ببین این چند وقته چقدر لاغر شدی!"
"عیب نداره مادر، وقتی جواب زحمتهامو گرفتم چاق می شم."
نتیجه ی آزمون كارشناسی ارشد اعلام شد و نام محبوبه هم در فهرست قبول شدگان بود. وقتی نیتجه را گرفت آن قدر خوشحال شد كه می خواست همه ی راه را تا رسیدن به خانه برقصد. چند جعبه شیرینی خرید و ابتدا به مغازه ی پدرش رفت. حاج حسین وقتی شیرینی را در دست محبوبه دید، او را در آغوش كشید و تبریك گفت.
محبوبه كه شادی از چهره اش می بارید گفت: "آقا جون من كه هنوز نگفتم چی شده؟"
"می دونم دخترم. از جعبه های شیرینی تو دستت و اون برق نگاهت فهمیدم تو دانشگاه قبول شدی. فردا شب شام سور می دم."
"آقا جون خجالتم می دین!"
"نه دخترم، من شرمنده ی تو هستم."
"تو رو خدا این حرفو نزنین."
"راستی، خانواده ی آقای مستوفی و فرجی، همین طور هم آقای بهبود رو دعوت كن... می خوام جشن مفصلی راه بندازم."
محبوبه وقتی به خانه رسید، موضوع مهمانی را به انسیه گفت و او با چهره ای در هم گفت: "من كه با این پادردم نمی تونم توی این مدت كن از این همه آدم پذیرایی كنم!"
"راستش مادر، من هم به آقا جون گفتم؛ اما خودشون اصرار داشتن."
"خیله خب، حالا این شیرینی رو ببر خونه ی عموت."
"چشم، شما هم بیاین."
"باشه، بذار ببینم زن عموت و عاطفه كمكم می كنن یا نه؟ آسیه كه طفلكی دلِ خوشی نداره."
"خدا نكنه دلِ خوشی نداشته باشد. خدا رو شكر كه هم خودش و بچه هاش سلامت هستن، توی خونه شون زندگی می كنن. بقیه چیزها هم حل می شه، نگران نباشین."
ملیحه و عاطفه اعلام آمادگی كردند. مونس هم با بی میلی پذیرفت به خواهرش كمك كند. حالا نوبت محبوبه بود تا خانواده ی مستوفی و فرجی را دعوت كند. آنان نیز، ضمن گفتن تبریك، قول دادند كه حتماً در مهمانی شركت می كنند. محبوبه از سارا و سیما هم دعوت كرد و خودش هم دست به كار شد. سكینه، فائزه و بقیه ی دخترانش كمك كردند تا خانه و اتاق پذیرایی را تمیز كنند و پرده ها را بشویند. حاج حسین هم هر بار با دست پر به خانه می آمد و می پرسید اگر باز هم چیزی نیاز دارند، تهیه كند.
برای سامان هم فکری میکنند و در ادامه از محبوبه پرسید:آپارتمانی که خریدی حاضر نشد؟
-چرا همین روزها میرم محضر و تا آخر ماه اسباب کشی میکنم.
محبوبه از لادن پرسید که عمویش چه کرده است و او در پاسخ گفت:عموجون به بابا وکالت داده که کارهای قانویش رو انجام بده.محضر رو هم بعد از سفر میرن.و توضیح داد که زنعمویش برای مداوا و عمو برای گرفتن فوق تخصص به امریکا نزد بچه هایشان رفته اند.
محبوبه دیگر در مورد بیماری همسر عمویش سوالی نکرد و بر این تصور بود که بدلیل کهولت دچار بیماریهای فشار خون یا ناراحتی قلبی است.
آنشب هم گذشت.محبوبه فقط به دفتر اقای بهبود میرفت و کارهای مقدماتی دادگاه موکلان را انجام میداد و در روز دادگاه خود اقای بهبود شرکت میکرد.اما محبوبه در همه جلسات دادگاهها حضور داشت.روز تولدش یعنی 25 مرداد ماه نتیجه آزمون کانون وکلا را اعلام کردند و د رنهایت تعجب و حیرت همه محبوبه قبول شد.حالا باید بطور رسمی دستیار وکیلی میشید و اگر امتحان دیگر را هم میگذراند میتوانست تابلوی وکالتش را سفارش دهد.
برای دوره کارشناسی ارشد در دانشگاه نام نویسی و به خانه جدید نقل مکان کرد.انسیه که به او عادت کرده بود به سختی از وی جدا شد.عاطفه و بچه ها هم همینطور!با اینکه محبوبه دختر ساکتی بود و بیشتر وقتها سرش در درس و کتاب بود رفتنش موجب دلتنگی اهل خانه شد.
خانه اش از خانه آنان خیلی فاصله داشت.در یکی از فرعیهای پر درخت و زیبای الهیه در طبقه هشتم برجی پازنده طبقه بود آپارتمانی دوخوابه با سالن بزرگ و اشپزخانه مدرن و زیبا و سرویسهای ایتالیایی و کف چوبی.از پول ارثیه مقداری لوازم خرید و اتاق فائزه را مبله کرد.فرشهای جهیزیه اش را فروخته و دو قالیچه کرک و ابریشم خریده بود.مبلمان جدید را در نهایت سلیقه انتخاب و خریداری کرد.در مجموع محیط آرام و دلنشینی برای خود ساخته بود.در اتاق خوب خود میز تحریری برای انجام دادن کارهایش قرار داد تا مزاحم فائزه نباشد.حاج حسین هم با اصرار زیاد برای چشم روشنی یک تلویزیون با انتخاب خود محبوبه خرید.پیش از آغاز کلاسها یک مهمانی برپا کرد و از همه افراد خانواده اش دعوت بعمل آورد.یک شب هم دوستانش را دعوت کرد.سارا پیغام داد که یکروز صبح میخواهد به دیدنش بیاید.محبوبه با اصرار زیاد از سارا قول گرفت که ناهار بماند و او نیز پذیرفت.
سارا پس از آمدن و دیدن خانه و اثاث لوکس محبوبه به وجد آمد و گفت:وای محبوبه خونه ت چقدر شیکه!مبلمانت رو از کجا خریدی؟خیلی شیک و راحته.
پس از خوردن ناهار سارا من من کنان از محبوبه درباره آینده اش پرسید.محبوبه بیخیال گفت که میخواهد درس بخواند و به کارش برسد.
-یعنی نمیخوای ازدواج کنی؟
-نه فعلا خیالشو ندارم.
-راستش محبوب تو رو خدا بخاطر حرفهایی که میخوام بزنم از من دلگیر نشو.
-نه خواهش میکنم بگو...
-راستش ساجد و خانمش و سامان اومدن.مامان میخواد برای سامان زن بگیره.
-خوب به سلامتی.
-اما سامان متوجه شده شوهرت فوت کرده.به مامان گفته در صورت موافقت تو میخواد با تو ازدواج کنه.گویا

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#32 | Posted: 29 May 2013 17:04
تو اونو یاد اولین عشق زندگیش می اندازی.اون بتو علاقه داره.
-اما سارا خانم اینکه عشق نیست.
-میدونم دخترم سامان پسر با ایمانیه دختری که سالها پیش دوست داشته حاضر نشده با اون ازدواج کنه.میدونی که اروپایی ها طالب زندگی آزاد و بدون قید و بند هستن و سامان هم غیرتش قبول نمیکنه بدون عقد با اون زندگی کنه...نمیدونم چه جوری بگم...میخوایم برای اون یک دختر بگیریم.
رنگ از روی محبوبه پرید.تاحالا به این موضوع فکر نکرده بود چون قصد ازدواج نداشت.در مورد بیوه بودن خودش هم فکر نمیکرد.اما سارا امروز اولین زنگ خطر را برایش بصدا در آورد.در پاسخ او گفت:سارا خانم اولا من روحم از این قضیه بی خبر بود.بعدشم اگر از من خواستگاری هم میکردین با همه ارادتی که به خونواده شما دارم.قبول نمیکردم چون آمادگی ازدواج ندارم.هنوز خاطرات تلخ زندگی زناشوییم از خاطرم نرفته.
-اینو جدی میگی محبوبه؟
-تاحالا اینقدر جدی نبودم.
-ولی مامان خیال میکرد اگر سامان از تو خواستگاری کنه تو قبول میکنی.آخه سامان هم خوش قیافه س هم موقعیت خوبی داره.پزشک متخصصه و اگر ایران بیاد بیمارستانها رو دست میبرنش.
-بله میدونم اما من هیچ وقت با این دید به اون نگاه نکردم.چون اونوقت که شوهر داشتم هرگز به اون حتی نگاه دقیقی نکردم.آقا سامان و اقا سجاد برای من مثل برادرم بودن.
-آخ محبوب!اگر هم تو اونو دوست داشتی من خیلی عذاب وجدان میگرفتم.
-چرا؟
-بخاطر طرز فکر مامان.
-حاج خانم حق دارن که بخوان برای پسرشون بهترین دختر رو بگیرن.من به هیچ وجه ناراحت نشدم و برای همه شما خوشی و سعادت آرزو میکنم.
سارا که خیالش راحت شده بود با پوزش خواهی و از اینکه برای عروسی سامان او را دعوت نمیکنند از آنجا رفت.سارا تصور میکرد محبوبه و خانواده اش را برای همیشه از دست داده است و به دلیل علاقه ای که به این دختر مو سرخ داشت غمگین بود.
محبوبه هم پس از رفتن سارا به فائزه گفت خسته است و به اتاقش رفت.برای نخستین بار بخاطر سرنوشتی که داشت گریه کرد.حالا میفهمید چرا زنان از بیوه بودن میترسند.چرا تابحال به این موضوع فکر نکرده بود؟چرا باید سارا و خانم مستوفی که او به آنان اینقدر علاقه داشت چنین تصوری در مورد او بکنند؟چرا زنی بیوه حق ازدواج با یک پسر را ندارد اما مردان بیوه حتی در سنین بالا با دختران جوان ازدواج میکنند؟چرا کسی از سارا و خانم مستوفی نمیپرسد در این مدت که سامان در خارج از کشور بوده دست از پا خطا کرده است یا نه؟بی تردید او با زنان و دختران زیادی معاشرت داشته است.اینهمه تبعیض که در اجتماع و قانون زن و مرد قایل میشوند به چه دلیل است؟خدا را شکر میکرد که هنوز به مردی دل نبسته بود.برای آینده انقدر برنامه ریزی داشت که فرصت نمیکرد به ازدواج و تبعات ان فکر کند.تصمیم گرفت از آن پس کمتر با خانواده مستوفی معاشرت و ارتباط داشته باشد.آنان که تحصیلکرده و روشنفکر بودند چنین طرز تفکری داشتند وای بحال بقیه!همان بهتر که به درس و وکالتش بچسبد.
خوشبختانه آقای بهبود سن پدربزرگش را داشت و اصولا مرد متین و چشم پاکی بود و او را همچون دخترش دوست داشت.تاکنون به کار چند پرونده مالی و طلاق رسیدگی کرده بود.از پرونده های مالی خوشش نمی آمد اما باید انجامشان میداد.یاد گرفته بود که چطور مال برده را در محذور قرار دهد تا مال برده شده را مسترد دارد.از چند مورد طلاق یکی با آشتی طرفین مواجه شد و دیگری نیز به جدایی انجامید نوع دادخواستها و اینکه هرکدام را چگونه بنویسد تا راهگشاتر باشد آموخته بود تقریبا بدون سوال از آقای بهبود کارها را انجام می داد هفته ای دو روز کلاس داشت یکی از آن روزها از بعدازظهر تا شب دانشگاه بود و باقی هفته را در دفتر دادگاه می گذراند
در یکی از آن روزها که به دادگاه رفته بود صدای شیون زنی توجهش را جلب کرد وقتی علت را جویا شد زن گفت دخترم رو به جرم کشتن شوهرش به زندون انداختن و خونواده ش هم تقاضای قصاص کردن
محبوبه پرسید جریان چیه
مادر بی نوا گفت به خاطر اوضاع مالی بد و اینکه شوهرم بی کار بود دخترمو به مردی که دوبرابر سنشو داشت و در عوض اوضاع مالیش خوب بود شوهر دادیم دخترم که از اون بدش می اومد از همون روزهای اول بنای ناسازگاری رو گذاشت و کارشون از مشاجره به کتک کاری کشید حدود سه سال از ازدواج اونها می گذره یک ماه پیش که دوباره باهم دعواشون شد ضمن کتک کاری دخترم اونو هول می ده اونهم پاش به سطل گیرمی کنه و می افته زمین سرش می خوره به لب حوض و ضربه مغزی میشه و بعد هم می میره حالا خونواده شوهرش می گن فقط قصاص می خوان دیه رو هم می دن راستش ما هم پول نداریم وکیل بگیریم وکیل تسخیری هم که دلش نمی سوزه نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم
محبوبه که هم دلش سوخته بود و هم سرنوشت خودش را مشابه آن دختر می دید شماره پرونده و بقیه مدارک را گرفت و به زن بیچاره گفت ببین خانوم من با دختر شما و بقیه آدمهایی که شاهد ماجرا بودن صحبت می کنم اگر حرفهای شما واقعیت داشته باشد من وکالت دخترت رو بدون کارمزد قبول می کنم
خدا عمرت بده خانوم به خدا هر چی گفتم عین حقیقته فقط شاهدهای ماجرا دختر عموی دامادم و شوهرش بودن که می ترسن حقیقت رو بگن
آدرس اونها رو داری
البته بفرمایید برای وکیل دادگاه نوشته بودم حالا می دمش به شما
متشکرم حالا دخترتون کجاست
زندان قصر بند
باشه من چه جوری با شما تماس بگیرم
نشانی ای را که زن گفت یادداشت کرد وقتی ماجرا را به آقای بهبود گفت او مخالفت کرد و گفت این پرونده جناییه تو نمی تونی برنده بشی پس بی خود دردسر درست نکن
نه آقای بهبود اگر ماجرایی که این زن تعریف کرد درست باشه خودم وکلاتشو قبول می کنم
دختر جون آدم پرونده های اولیه رو چیزهای عادی و کوچک بر می داره تو می خوای روی پرونده جنایی کار کنی
شما نمی دونین اون زن چه ضجه هایی می زد
آن قدر گفت و گفت تا بهبود موافقت کرد و قول داد از هیچ یاری و حمایتی دریغ نکند محبوبه هم خوشحال اول سراغ دختر عموی مقتول رفت آنان وقتی متوجه شدند او وکیل زری است نه تنها روی خوش نشان ندادند بلکه در را هم به رویش بستند
صبح روز بعد به زندان قصر رفت و تقاضای ملاقات حضوری با زهرا الماسی را کرد وقتی زهرا را دید آه از نهادش برآمد دختری ریزنقش و زیبا بود که رنگ به رو نداشت محبوبه با لبخند او را دعوت به نشستن کرد و گفت من وکیل تو هستم باید به سوالهام درست جواب بدی اگر کوچکترین دروغی بگی توی دادگاه به ضررت تموم میشه حالا تعریف کن جریان چی بود
خانوم من نوزده سالمه سه سال پیش زن صادق شدم در حالی که از اون و خونواده اش متنفر بودم نمی دونین چه مرد کثیفی بود اولین شب زندگیمون چون دوستش نداشتم و ازش می ترسیدم نمیذاشتم طرفم بیاد خلاصه با پا درمیانی مادر و خواهرش که کلی هم با من دعوا کردن از اون خواستن آروم باشه غایله ختم شد از شبهای دیگه اون توقعاتش هم بالا رفت به قدری از کارهای اون زجر می کشیدم که نعره م به آسمون می رفت دردسرتون ندم ما هر شب دعوا و کتک کاری داشتیم چندین بار مجبور شدن منو ببرن دکتر دکتر هر بار با نفرت به صادق نگاه می کرد و از اون می خواست مثل یک مرد رفتار کنه ولی به خرجش نمی رفت اون روز هم سر همین موضوع دعوامون شد دختر عموی صادق و شوهرش شب خونه مادرشوهرم که طبقه پایین بود مهمون بودن مادرشوهرم برای ناهار رفته بود خرید صادق که از شب قبل مثل ببر تیر خورده بود وقتی

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#33 | Posted: 29 May 2013 17:04
خواست بیاد طرفم بهش گفتم اگر بخواد شروع کنه همه چیز و به مادرش و مهمونا می گم به طرفم اومد جیغ زدم و فرار کردم و از پله ها پایین دویدم اون هم دنبالم کرد و در حالی که فحش می داد کتکم می زد صورتم خونی بود پای چشمم کبود شده و ورم کرده بود می خواست بازم حمله کنه هرچی شوهر دخترعموش خواست جلوشو بگیره زورش به صادق نرسید باز به من حمله کرد منم هولش دادم پاش گرفت به سطل افتاد زمین و سرش خورد به سیمان لب حوض و جا در جا مرد منم از ترسم فقط گریه می کردم اونها اول راستشو به پلیس گفتن اما خونواده و برادر صادق اونها رو تهدید کردن اگر بخوان حقیقتو بگم برادر صادق با چاقو می زندشون اونها هم ترسیدن و چیزی نمی گن
محبوبه پرسید وقتی اونها موضوع رو به پلیس گفتن پلیس یادداشت کرد
بله خانوم تو کلانتری افسر همه رو یادداشت کرد
می دونی کدوم کلانتریه
بله کلانتری ...
بسیار خب بچه هم داری
نه خانوم اون مرد به قدری وحشی بازی در آورد که من قدرت باروریمو از دست دادم البته دکتر اینها رو گفت من که زیاد سرم نمیشه
خب می دونی پیش کدوم دکتر رفتی
بله تو خیابون ... دکتر ....
من سعی میکنم تو رو از مرگ نجات بدم اما قول نمی دم فقط دعا کن
چشم به خدا از اون وقت هم خودم و هم اونهایی که توی بند من هستن دعا می کنن تا من نجات پیدا کنم اینجا هم درمونم کردن و تازه زخمهام خوب شده
محبوبه به نگهبان اشاره کرد که دیگر کاری ندارد به دفتر برگشت و ماجرا را برای دکتر بهبود تعریف کرد پیرمرد در حالی که ناراحت شده بود گفت به امیدخدا برو جلو من هم حمایتت می کنم
غروب که به خانه رسید خودرواش را پارک کرد خانم عظیمی او را در لابی دید و گفت خانم توکلی زودتر بیاین دیر شد
چی دیر شد
جلسه دیگه جلسه انتخاب مدیرعامل ساختمان
ای وای اصلا یادم نبود باشه به منزل اطلاع بدم می آم خدمتتون
از همان جا به فایزه زنگ زد که دیرتر می آید و با همان لباس در جلسه شرکت کرد آن مجتمع آپارتمانی بیست واحد داشت که دو واحدش هنوز خالی بود پس از سخنرانیهای خسته کننده سرانجام نامزدها خود را معرفی کردند و شغل و سوابق کاری شان را گفتند نوبت رای گیری شد محبوبه به آقای رستمی که بازنشسته بودو نسبت به بقیه وقت بی کاری بیشتری داشت رأی داد. پس از شمارش آرا، آقای رستمی به عنوان مدیر عامل انتخاب شد و پس از تعیین مبلغ شارژ، جلسه به پایان رسید.
خانمها تازه گپ خودمانی را شروع كرده بودند، كه محبوبه با پوزش خواهی، جلسه را ترك كرد و رفت. بالا كه رسید نای حرف زدن نداشت. از غذایی كه فائزه برایش گذاشته بود كمی خورد و خوابید. صبح روز بعد پیگیر پرونده ی زهرا الماسی شد. به مطب خانم دكتر رفت و پرونده ای را كه زهرا در آنجا داشت مطالعه كرد. از دكتر خواست اجازه دهد از بعضی برگهای پرونده ی پزشكی زهرا فتوكپی بگیرد و گزارش كوتاهی هم در مورد پرونده نوشت. عصر به هم دانشگاه رفت. دیروقت به خانه رسید. فائزه اعتراض كرد:
"خانم خیلی كار می كنین! اون وقتا كه درس می خوندین كمتر خسته می شدین."
با لبخند و نگاهی قدرشناسانه به فائزه گفت: "آدم تا جوونه و قدرت داره باید تلاش كنه برای آینده و هدف بهتر."
صبح به زندان رفت و پرونده ی زهرا را گرفت و مطالعه كرد. خوشبختانه اظهارات دختر عمو و شوهرش، در صورت جلسه ی كلانتری بود. ضمن اینكه همه شهادت داده بودند صورت و بدن متهمه، مجروح بود و گزارش پزشكی قانونی نیز در پرونده موجود بود كه از همه ی آنها كپی تهیه كرد و گزارش مبسوطی نیز از پرونده ی پزشكی زهرا در زندان نوشت و رفت.
نخستین جلسه ی دادگاه زهرا یك ماه دیگر بود. محبوبه با دست پر به دفتر آمد و همه ی مدارك را در اختیار دكتر بهبود گذاشت. او از طرز كار محبوبه راضی بود و در دل برای توفیق این وكیل جوان دعا می كرد. محبوبه برای تحقیق به سراغ همسایه ها رفت و پرس و جو كرد. بعضیا می ترسیدند و اظهار بی اطلاعی می كردند؛ اما دو نفر از همسایه ها گفتند كه همیشه صدای جیغهای دلخراش دخترك را می شنیده اند. محبوبه از محل كار و همكاران صادق هم سؤالاتی كرد كه همه متفق القول می گفتند مردی عصبی و فحاش بود. محبوبه از كسانی كه بر ضد او شهادت دادند، درخواست كرد به دادگاه بیایند و نگذارند زنی بی گناه كشته شود. بعضیا قول همكاری دادند.


در نخستین جلسه ی دادگاه كه علنی هم بود، دادستان، پس از تعریف داستانی جنایی از پرونده، خانواده ی مقتول را، یكی یكی، به جایگاه شهود دعوت كرد و از آنان درباره ی مقتول و زهرا سؤالاتی پرسید، كه طبیعی است همه بر ضد زهرا شهادت دادند. وقتی نوبت به شهود محبوبه رسید، همه از اخلاق بد، فحاش بودن و دعواها و كتك كاریهایی كه چند بار با كارگران داشت، سخن گفتند. همسایه ها هم از گریه ها و جیغهای زهرا و همچنین آثار ضرب و جرحی كه همیشه در صورتش پیدا بود، گفتند. جلسه ی دادگاه، به هفته ی بعد موكول شد. محبوبه دوباره به خانه ی دخترعموی صادق رفت. آنان از آمدن به دادگاه می ترسیدند. هرچه محبوبه گفت: "به خاطر یك مرد پَست چاقوكش، حاضر می شوید یك زن جوان را دار بزنند؟" او را نگاه می كردند.
در دومین جلسه ی دادگاه، محبوبه از پزشكی كه بارها زهرا را معاینه كرده بود، همچنین از افسر نگهبان كلانتری و پزشك زندان خواست تا به جایگاه شهود بیایند. وقتی پزشكان چگونگی بیماری زهرا را شرح دادند، در دادگاه غوغایی به پا شد. همه مقتول را لعنت می كردند. هنگامی كه خانم دكتر گفت، طی سونوگرافی كه از زهرا به عمل آمد، معلوم شد با فریب و نیرنگ لوله های تخمدان او را بسته اند، صدای ضجه های زهرا در دادگاه پیچید.
رئیس دادگاه همه را به سكوت دعوت كرد و سپس محبوبه همه مدارك پزشكی زهرا را در اختیار دادگاه گذاشت. پزشك دندان نیز سخنان خانم دكتر اولی را تأیید كرد. افسر نگهبان گفت: "روز واقعه این خانوم رو با صورت پر از خون و چشم های ورم كرده دیدم و ایشون رو برای درمان به پزشكی قانونی فرستادم."
خانواده ی صادق اعتراضهایی می كردند. رئیس دادگاه از مادر مقتول خواست، دوباره به جایگاه شهود برود. پس از سؤالاتی كه از او پرسیدند، معلوم شد زمان قتل در خانه حضور نداشته و نمی تواند شاهد قتل باشد. جلسه ی دادگاه به هفته ی دیگر موكول شد. زمان خروج محبوبه از دادگاه، جوانی معتاد كه ظاهرش به اراذل و اوباش شبیه بود به او نزدیك شد و گفت:
"می كشمت، حالا می بینی!"
محبوبه اعتنایی نكرد، به دفتر بازگشت و همه ی ماجرا را برای دكتر بهبود تعریف كرد. دكتر به او گفت كه برگهای برنده ی زیادی در دست دارد و با استناد به شهادت شهود، می تواند زهرا را از اعدام نجات دهد.
صبح روز بعد محبوبه به دانشگاه رفت و عصر به دفتر بازگشت تا به دیگر پرونده ها رسیدگی كند. روز بعد در مجتمع قضایی غرب وقت دادگاه داشت. تا ظهر درگیر آن پرونده بود. سپس به منزل پدرش رفت و پس از خوردن ناهار و ساعتی استراحت، برای تهیه ی متن دفاعیه ی آخرین جلسه ی دادگاه به دفتر رفت. تا ساعت هشت و نیم به نوشتن و تنظیم اوراقش سرگرم شد؛ اما دكتر ساعتی پیش دفتر را ترك كرده بود. محبوبه نیز همراه منشی از دفتر بیرون آمد. منشی را به خانه اش رساند و خودش هم راهی خانه شد.
وقتی خودرو را پارك كرد و از آن پیاده شد، هنوز در را نبسته بود كه احساس كرد پهلویش سوخت. به سرعت رو برگرداند و برادر صادق را دید كه فرار می كند. با دستش محل چاقو خورده را گرفت و فریاد زد كه

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#34 | Posted: 29 May 2013 17:05
سرایدار و آقای رستمی بی درنگ خودشان را به او رساندند. محبوبه اشاره كرد كه ضارب را بگیرند. سرایدار كه مردی جوان و چالاك بود، دوید و نزدیك در پاركینگ او را گرفت. فوری پلیس و اورژانس را خبر كردند.
همه ی همسایه ها جمع شدند. خانم عظیمی و فائزه همراه محبوبه به بیمارستان رفتند. برادر صادق كه پلیس به او دستبند زده بود، علت حمله به محبوبه را اعتراف كرد و همسایه ها تازه فهمیدند كه این زن جوان وكیل است.
محبوبه را به محض ورود به بیمارستان، به اتاق عمل بردند. خون زیادی از او رفته، ولی خوشبختانه آسیب جدی به او وارد نیامده بود. فائزه به حاج حسین زنگ زد و او هم همراه بهادر و حاج حسین به بیمارستان رفتند. ساعتی بعد محبوبه را از اتاق عمل بیرون آوردند.
صبح وقتی چشمش را باز كرد. پس از چند بار پلك زدن، سرانجام صورت پدرش را تشخیص داد. حاج حسین به محض اینكه محبوبه به خودش آمد، در حالی كه بی امان اشك می ریخت، خدا را شكر كرد. پزشك برای ویزیت آمد. و محبوبه از دیدن سامان یكه خورد. اما مرد جوان با عشق و محبت به او نگاه می كرد. سامان، پس از معاینه، گفت:"همه چیز خوبه، فقط باید استراحت كنین و تقویت بشین. خون زیادی از دست دادین. اما نیروی جوونی كمكتون می كنه تا زودتر سلامتی تونو به دست بیارین."

عصر سارا هم جزو ملاقات كننده ها بود. وقتی تنها شدند، سارا از محبوبه پرسید: "تو كه نگفتی من با تو حرف زدم؟"
"نه بابا، آقا جون كنارم بود كه دكتر اومد. در مورد مراقبت از من به آقا جون سفارشهایی كرد و رفت. هنوز هم ندیدمش."
"آخه نمی دونی با چه حالی اومد خونه ی ما و جریان مجروح شدن تو رو گفت."
"مگه ازدواج نكرده؟"
"عقد كردن، همین روزا هم جشن عروسی می گیرن. یعنی، وقتی خونه شون حاضر بشه!"
"سارا خانوم مطمئن باشین حرفی نمی زنم. به همراهان هم سفارش می كنم چیزی نگن."
-متشکرم دخترم.
آخرین ملاقات کننده دادستان پرونده و دکتر بهبود بودند.بنا به اصرار محبوبه جلسه بعدی دادگاه به اواخر هقته بعد موکول شد تا خودش هم بتواند شرکت کند.او روز بعد بنا به درخواست خودش از بیمارستان مرخص شد و سامان نتوانست در تنهایی با او گفتگو کند.سامان هم هیچ چیز درباره عباس نپرسید و محبوبه نفس راحتی کشید.
حاج حسین گوسفند پرواری به شکرانه سلامت دخترش جلوی پای او قربانی کرد.همه همسایه ها د رلابی جمع شده بودند.هر یک چیزی میگفتند و اظهار دوستی میکردند.خانم عظیمی و رستمی که د راین مدت بیش از همه محبوبه را دیده بودند و احساس نزدیکی بیشتری داشتند او را تاداخل آپارتمان همراهی کردند.محبوبه خیلی ضعیف شده بود از این رو انسیه پیش او ماند تا بیشتر از وی مراقبت کند.اطرافیان و خانواده هم مرتب به دیدنش می آمدند.
جواد در یکی از ملاقاتها گفت:اگر یه ذره هم احتمال میدادم ممکنه چنین اتفاقی برات بیفته محال بود بزارم وکیل بشی.
محبوبه نگاهی معنی دار به جواد کرد و گفت:من عاشق کارم هستم.به خصوص این اولین دادگاه که باید بتنهایی در اون شرکت کنم!
بهادر پرسید:حالا چقدر گیرت میاد؟
-هیچی !اونها فقیرتر از اون هستن که بتونن حق الوکاله بپردازن.
-پس چرا قبول کردی؟
نگاه محبوبه به دوردست بود گویی چند سال پیش را میدید.پس از دقایقی سکوت گفت:چون یه جورایی از حق خودم دفاع میکنم.
کسی متوجه منظور او نشد.بجز حاج حسین و جواد که هر دو سرشان پایین بود حاج حسین آهسته پرسید:مگه اون خدا بیامرز هم بلا سرت می آورد؟
-بگذریم آقا جون بهتره چیزی نگم.فقط بدونین اون منو از هر چی مرد و ازدواجه بیزار کرد.
-اما ظاهرش که خوب بود و تو رو هم خیلی دوست داشت.
-بله!اما هیچکدوم از شما متوجه نشدین چرا فردای روز عروسی بدون برنامه رفتیم ماه عسل؟!یا چرا برای عروسی بهناز و جواد با هم رفتیم مسافرت؟
جواد محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:وای بر ما!وای بر من که فقط ظاهر رو دیدم.
-البته من اونو بخشیدم.همینقدر که اجازه داد درسمو بخونم برام یه دنیا ارزش داشت.
حاج حسین در حالیکه اشک میریخت سر محبوبه را در بغل گرفت و از او حلالیت طلبید.
حال محبوبه رفته رفته خوب شد و نیروی از دست رفته را بدست آورد و در آخرین جلسه دادگاه حاضر شد.متن دفاعیه محکمی که با کلام و نگاه اثر گذارش قرائت کرد جو دادگاه را به سود خود و موکلش تغییر داد.رئیس دادگاه از او درباره مجروح شدنش سوال کرد و او به همه آنها پاسخ گفت.ناگهان مردی از میان جمعیت برخاست و اظهار کرد که میخواهد حقیقت را بگوید.دادستان علت تاخیر شهادتش را جویا شد و او گفت:وقتی یه زن اونقدر شهامت داره که از تهدید صابر نترسه من که مردم چرا بترسم؟
محبوبه او را به جایگاه دعوت کرد.مرد خودش ار معرفی کرد و گفت در روز حادثه او و همسرش در خانه مقتول پنهان بودند و صحنه زد و خورد را کاملا شرح داد:زهرا صادق را فقط یک کم هل داد.او پاش به سطل گیر کرد و خورد زمین.
محبوبه ضمن تشکر از او همسرش را نیز که در دادگاه بود به جایگاه شهود دعوت کرد.زن همه حرفهای همسرش را مورد تایید قرار داد و علت شهادت ندادشان را هم تهدیدهای صابر و خانواده مقتول عنوان کرد.
دادستان حرف چندانی برای گفتن نداشت.در مقابل دفاعیه محبوبه آنقدر محکم مستدل و آتشین بود که جای هیچ حرفی باقی نمیگذاشت.دادگاه برای رای نهایی تا ساعت 3 تعطیل شد.
در آخرین جلسه دادگاه از افراد خانواده محبوبه پدرش جواد بهادر عاطفه و نیز آقای رستمی در دادگاه حضور داشتند.در وقت تنفس جواد پیشنهاد کرد ناهار را در رستورانی نزدیک بازار بزرگ صرف کنند.همه از این پیشنهاد استقبال کردند.هنگام صرف غذا همه از لحن محکم و کوبنده محبوبه در دفاع از موکلش تعریفها کردند.به ویژه جواد که همیشه او رادر دل میستود.
در ساعت 15 همگی در دادگاه جمع شدند.با ورود قاضی همه به احترام او برپا ایستادند.قاضی رسمیت جلسه را اعلام کرد و از منشی خواست که خلاصه ای از متن کیفر خواست و دفاعیه مدافع را قرائت کند سپس رای دادگاه را خواند.محبوبه حتی تصورش را هم نمیکرد که قاضی زهرا را تبرئه کند.همه شادمان بودند.محبوبه از شوق اشک میریخت و زهرا رادر آغوش گرفته بود.مادر زهرا به پای او افتاد که محبوبه دستش را گرفت و بلندش کرد.حاج حسین عاطفه و جواد از شوق اشک ریختند.دادستان و بقیه کارکنان نیز به او تبریک گفتند.حاج حسین در گوشه ای به انتظار ایستاده بود تا نوبتش برسد و دردانه اش را در آغوش بگیرد.پدر و دختر لحظاتی در آغوش یکدیگر بودند.عاطفه و بهادر دکتر بهبود و حتی آقای رستمی نیز به او تبریک گفتند دکتر بهبود گفت:امشب مهمان من هر رستورانی که محبوبه انتخاب کنه.
حاج حسین تشکر کرد و گفت:خودم براش مهمونی میگیرم اما دکتر با پافشاری خواست که خودش این مهمانی را بگیرد.حاج حسین گفت:جناب دکتر تعداد ما زیاده.
دکتر بهبود گفت:حاج آقا یه شبه دیگه...اجازه بدین من از وکیل جوونم قدردانی کنم.
نام رستوران را با اصرار از محبوبه پرسید و قرار شد ساعت 8 همگی آنجا بروند.هنگام خروج از دادگستری جواد با یک دسته گل انتظارشان را میکشید او هم موفقیت محبوبه را تبریک گفت.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#35 | Posted: 29 May 2013 17:06
محبوبه وقتی به اتفاق خانواده اش به رستوران رفت.متوجه خانواده الماسی شد و از دکتر بخاطر اینکار قشنگ و انسانی تشکر کرد و به آنان خوشامد گفت.زهرا آن شب با توصیه محبوبه در شرکت جواد استخدام شد.بهناز از این امر چندان راضی نبود چون زهرا تخصصی نداشت.بایگانی شرکت جایی بود که زهرا میتوانست مشغول کار شود.محبوبه ضمن تشکر از جواد بخاطر این محبت از زهرا خواست با جدیت و پشتکار درسش را ادامه دهد.
آنشب دکتر بهبود ضمن تعریف و تمجید از محبوبه گفت:خوشحالم که این توفیق نصیبم شده و وکیل به این خوبی و کاردانی با من همکاری میکند.
همه برای محبوبه ارزوی توفیق کردند و او پس از شام و تشکر از دکتر بهبود به خانه اش رفت.آنشب با آرامش خوابید و صبح دیرتر از همیشه بیدار شد.فائزه هم او را بیدار نکرد.میدانست که خیلی خسته است.
ساکنان طبقه یازدهم کم کم اسباب کشی میکردند و مستقر میشدند.متراژ طبقه یازده و دوازده در حدود چهارصدمتر و این دو طبقه تک واحدی بود محبوبه نزدیک ظهر بیدار شد استحمامی کرد و پس از خوردن ناهار به دفتر رفت دکتر بهبود در دفترش منتظر او بود وی پس از کمی مقدمه چینی از محبوبه خواست بدون خجالت و تعارف حرفهایش را بزند اول اینکه آیا دلش می خواهد باز هم در این دفتر و در کنار دکتر کار کند یا نه محبوبه هم بی معطلی پاسخ مثبت داد دکتر پرسید چرا
چون هنوز خیلی از مسایل رو نمی دونم تجربه چندانی ندارم و به صرف اینکه یک بار توی دادگاه موفق شدم نباید مغرور بشم هنوز من شاگردم و شما استاد
آفرین دخترم به جز این هم انتظاری از تو نداشتم دیگه هم به من استاد نگو ما حالا فقط همکار هستیم اگر مایل باشی اتاق پهلویی رو مبلمان می کنم و میگم تابلوی تو رو هم کنار تابلوی خودم نصب کنن چطوره
عالیه دکتر
اما تو دیگه باید اجاره اینجا و حقوق منشی رو با من نصف کنی
چشم قبوله اما مگه مالک اینجا شما نیستین
بله اما تو باید اجاره بدی حالا اگر موافقی قرارداد را می نویسم
محبوبه از شوق در پوستش نمی گنجید وقتی به خانه رسید اول موضوع را به پدرش گفت و بعد هم برای اینکه بداند زهرا به دفتر رفته است یا نه به جواد زنگ زد و قضیه را تعریف کرد جواد به او تبریک گفت و حضور زهرا در شرکت را هم اطلاع داد محبوبه در مورد دل نگرانی بهناز گفت و جواد با قهقهه ای پاسخ داد خیال می کنی مثل مجید بی جنبه هستم
نه اما لازمه همسرتونو از نگرانی در بیارین
چشم دخترخاله امر دیگه ای باشه
عرضی نیست
جواد همان جا پای تلفن طوری که محبوبه بشنود موضوع را برای بهناز تعریف کرد و به او اطمینان داد هرگز به وی خیانت نمی کند و پس از خداحافظی گوشی را گذاشت
محبوبه با صدای زنگ تلفن به عقب برگشت و گوشی را برداشت لادن پشت خط بود پس از احوالپرسی موفقیت او را در دادگاه تبریک گفت و از مجروح شدنش اظهار تاسف کرد محبوبه پرسید کی به تو گفت
فرانک
اون از کجا فهمید
چه می دونم
آهان فرانک بعد از عمل اومده بود دیدنم خب تو چه خبر کوچولویی تو راه نداری
نه بابا هنوز زوده راستی تلفن کردم بگم شب جمعه شام بیاین خونه ما
چه خبره
فیل هوا می کنن
نه جدی مناسبتیه
نه خونواده عموم از آمریکا اومدن می خوایم دور هم جمع بشیم
آخه مهمونی خونوادگیه مناسبتی نداره من بیام
تو تنها نیستی مریم و شوهرش و فرانک هم هستش
باشه حتما می آم
منتظرم قربانت شب به خیر
محبوبه با خودش فکر کرد برای آن شب باید لباس بخرد به فرانک تلفن کرد و قرار شد دو روز بعد که صبحش بی کار بود به اتفاق برای خرید بروند چون برای اولین بار به منزل آنان می رفتند باید هدیه ای هم می خریدند محبوبه پس از قرار مدارها گوشی را گذاشت
محبوبه روز بعد از صصبح تا عصر کلاس داشت وقتی به دفتر رفت وقتی به دفتر رفت متوجه خانمی شد که در اتاق انتظار نشسته بود به اتاقش که رفت منشی اطلاع داد خانم بهرامی وقت ملاقات دارد تا جلوی در به استقبال خانم بهرامی رفت بر روی مبل مقابل او نشست و دستور قهوه داد خانم بهرامی پس از خوردن چند جرعه از قهوه اش و روشن کرد یک سیگار شروع به حرف زدن کرد
چهل و شش سال دارم و سه تا بچه دو تا دختر و یک پسر بزرگ کوچکترین بچه ام سال آخر دبیرستانه زندگی خوبی داشتم یعنی تصور می کردم دارم شوهرم خوب و مهربون بود و به ظاهر عاشق من و بچه هاش وضع مالی مون هم خیلی خوبه شوهرم مهندسه و چند ساله که در پروژه های سنگین و بزرگ برنده میشه یک ماه پیش توی یک مهمونی خانم یکی از دوستای شوهرم ضمن اراز تاسف و تاثر گفت چه جوری با این وضع کنار می آی
پرسیدم کدوم وضع
او گفت همین هوو داری
من که از همه جا بی خبر بودم رنگم پرید و حالم بد شد او خانم هم فهمید بند رو آب داده شوهرم با نگرانی جلو اومد و پرسید چی شده
گفتم هیچی نمی دونم چرا فشارم افتاده
دردسرتون ندم اون شب چون حالم خوش نبود زود برگشتیم فردا صبحش به اون خانم تلفن زدم که یا اون بیاد خونه ما یا من برم اونجا گفت من برم با حال خرابی که داشتم صلاح نبود پشت فرمون بشینم آژانس گرفتم و رفتم خونه ش وقتی منو دید عذرخواهی کرد و گفت فکر می کردم خودت می دونی
ازش خواهش کردم جریان رو تعریف کنه و اون گفت دو سالی هست که که شرکت یه کارمند جدید استخدام کرده یک دختر بیست و چهار پنج ساله خوشگل و تو دل برو همه کارمندای شرکت می خواستن به قول امروزی ها یه جوری مخشو بزنن اما دختره زرنگ تر از اون بود که خودشو با مهندسهای جوون تازه کار مشغول کنه دنبال طعمه بزرگتری می گشت شوهر توهم بهترین بود یه مهندس خوش تیپ پولدار از همه مهم تر مدیرعامل شرکت بزرگ خلاصه این طور که شوهر من می گفت اولها او به بهانه های مختلف می رفت اتاق مهندس چند دقیقه ای می موند و خوشحال بر می گشت بعد از گذشت یکی دو ماه مهندس بود که به عناوین مختلف اونو به دفترش احضار می کرد و مدتها باهم توی اتاق بود تا اینکه قرار شد توی کیش یک هتل بسازن مهندس دوتا از کارمندا و این خانم می رن کیش تا زمین بخرن و درباره پروژه تحقیق کنن همون موقع دختره بندو آب می ده و از مهندس حامله می شه مهندس هم به اجبار اونو عقد می کنه بچه یک سالش نشده مهندس برای دختره یک آپارتمان لوکس گرفته با همه وسایل زندگی روزهایی که می گه ماموریت شهرستانه پیش اونه اما بیشتر روزها با هم هستن
خانم توکلی نمی دونین وقتی این چیزها رو شنیدم چه حالی شدم دنیا دور سرم می چرخید حالت تهوع داشتم دلم می خواست همه زندگی مشترک بیست و چند ساله ام رو بالا بیارم پرسیدم: "اون خانم هنوز می آد شركت؟"
گفت: "نه، توی خونه س. این طور كه شنیده م خیلی پر توقعه. مرتب خواسته های جورواجور داره. جواهر، سفرهای تفریحی و لباس های آن چنانی! مهندس تو بد مخمصه ای افتاده."
"وقتی رسیدم خونه، دیدم اگر اون جوری بخوام با شوهرم برخورد كنم، ممكنه همه چیزو بفهمه. نمی خواستم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#36 | Posted: 29 May 2013 17:06
از موضع ضعف با اون رو به رو بشم. بنابراین به تلفن همراهش زنگ زدم و گفتم یك سفر اضطراری برام پیش اومده باید حتماً برم. هر چی پرسید كجا؟ بهش گفتم بعداً زنگ می زنم. فكر كردم كجا برم. نمی خواستم بچه ها و خونواده م رو نگران كنم. چمدونم رو بستم و از بانك پول گرفتم. با اولین پروزای كه جا بود، رفتم كیش. گفتم سرم گرم می شه، در ضمن بهتر می تونم فكر كنم. راستش خیلی فكر كردم. همه ی راههایی رو كه می شد برم بررسی كردم؛ ولی به نتیجه ای نرسیدم. با خودم گفتم وانمود می كنم اصلاً این موضوع رو نشنیده م. فعلاً خیلی عادی با شوهر و بچه هام رو به رو می شم. بلیت گرفتم و برگشتم تهران. البته كمی برای بچه ها سوغاتی خریدم كه دل اونها رو به دست بیارم. وقتی شوهرم منو دید، نمی دونین چقدر ذوق كرد. با خودم گفتم از كجا معلوم اون خانم راست گفته باش؟ اون شب شوهرم، مثل اینكه تازه عروس داماد هستیم، خیلی گرم و مهربون بود. با تجزیه و تحلیلی كه توی ذهنم كردم، به این نتیجه رسیدم كه اون خانوم با من دشنمی داشته. وقتی شوهرم رفت، به اون خانم زنگ زدم و گفتم آدرس اون دختر رو به من بده. اول قبول نكرد؛ اما با اصرار من آدرس رو داد. رفتم به اون مجتمع، خوشبختانه سرایدار داشت. از اون پرسیدم آقای بهرامی توی این آپارتمان هستن؟ اون گفت: "بله؛" اما حالا خانمشون هستن. بعد خنده ی كریهی كرد و گفت: "آخه اینجا خونه ی زن دومشه!"
گفتم: "این خانم چه وقت می ره بیرون؟"
گفت: "معمولاً ساعت یازده بچه ش را می ذاره پیش مستخدم، و خودش می ره بیرون، تا عصر كه آقا می آد."
پولی كف دستش گذاشتم و گفتم: "من توی لابی روی مبل می شینم. وقتی این خانم اومد با صدای بلند بگو سلام خانم بهرامی."
گفت: "چشم خانم؛ اما تو رو خدا دعوا مرافعه نكنید ها!"
گفتم: "نه، مطمئن باش."
"انتظارم خیلی طولانی نشد. یك زن جوان خیلی شیك و آلامد، از آسانسور پیاده شد. با دقت به او نگاه كردم. قیافه ی خوبی داشت؛ اما یادمه شوهرم همیشه از این طرز لباس پوشیدن و آرایش متنفر بود و همیشه به دخترها سفارش می كرد، ساده بگردن و مثال زنده ش من بودم. بعد از رفتن اون زن دوباره پولی به سرایدار دادم و از اونجا اومدم بیرون و سر كوچه منتظر شدم تا بیاد. وقتی اومد منم پشتش حركت كردم. اول یك سر به شركت زد؛ گویا از شوهرم چك گرفت، چون بعدش به بانك رفت و از اونجا به یك رستوران شیك رفت. با چندتا خانوم قرار داشت. منم به ناچار رفتم و غذای سبكی سفارش دادم. حرفها و خنده هاشونو می شنیدم. یكی از حرفها در مورد شوهرم بود كه می گفت: "پیر كفتار، فكر می كنه من عاشقشم. من فقط پولهای اونو می خوام. تازه، مرتب هم از ظاهر من ایراد می گیره!"
بعد از رستوران هم بیرون اومدن و به یه سالن زیبایی رفتن. من هم برگشتم خونه. حالا چند روزه فكر می كنم. دیگه به بن بست رسیده م. می ترسم بهش بگم، رومون به هم باز بشه و بچه ها بفهمن. امروز صبح كه پیاده روی می كردم تابلوی شما رو دیدم، گفتم شما همجنس من هستین، احساسات منو درك می كنین، هرچند كه خیلی جوونین، اما بالاخره با قانون آْشنا هستین."
محبوبه پرسید: "یعنی می خواهین جدا بشین؟"
"وای نه! من شوهر و بچه هام و زندگیمو دوست دارم."
"پس می خواهین چی كار كنین؟"
می خوام شوهرم برگرده پیش من. ما این زندگی رو با هم ساختیم. اون یه دانشجوی ساده بود كه زنش شدم. یك سال بعد از ازدواجمون درسش تموم شد. منم سه ماهه باردار بودم. پدرم طبقه ی بالای خونه شون رو برای ما درست كرد. جهاز هم داد. زندگیمونو با یك حقوق بخور و نمیر شروع كردیم. باور كنین حامله كه بودم، خیلی چیزها دلم می خواست بخورم؛ ولی به خاطر اینكه اون ناراحت نشه، نمی گفتم. مادرم از غذاهایی كه می پخت برای من هم می كشید و بالا می داد. كم كم وضعمون خوب شد و تونستیم یك خونه ی كوچك بخریم. بعد از چند سال، یك آپارتمان سه خوابه خریدیم. انقلاب شد و بعد اون هم هشت سال جنگ. اقتصاد مملكت تقریباً فلج شده بود. باز هم وضعمون بد شد. من بچه ی دومم را حامله بودم و توی موشك بارونها، نمی دونم چطور بچه م سقط نشد. خلاصه، بعد از جنگ دوباره اوضاع خوب شد و شركت زدیم. منم كمكش می كردم و كارهای دفتریشو انجام می دادم بعد، یواش یواش كارمند استخدام كرده و منشی گرفت. منم، چون برای بار سوم باردار بودم، خونه نشین شدم. باور كنین زندگی خوبی داشتیم. حالا هم توی نگاه شوهرم عشق رو می بینم، نمی دونم چرا این كار رو با من كرد؟!"
"خانم بهرامی، آدرس شوهرتونو بدین، من با ایشون صحبت می كنم و نتیجه اش رو به شما می گم."
"خانم توكلی، چقدر باید تقدیم كنم؟"
محبوبه خنده ی شیرینی كرد و گفت: "من كه هنوز كاری نكردم. اگر شوهرتونو به شما برگردوندم، درباره ی دستمزد و حق الوكاله صحبت می كنیم. درضمن، مشخصات اون خانم و آدرس خونه اش رو هم به من بدین متشكر می شم."
محبوبه همه چیز را یادداشت كرد و با لبخند به خانم بهرامی گفت: "شما در مورد عشق شوهرتون اشتباه نمی كنین."
"خدا كنه."
پس از رفتن خانم بهرامی، به پرونده های دیگرش نگاهی كرد. مداركی را كه باید ضمیمه ی بعضی از آنها می شد در پرونده ها قرار داد. تا فردا در دادگاه ارائه دهد.
روز بعد، به نشانی ای كه از خانم بهرامی گرفته بود رفت. منتظر شد تا پژوی مشكی، از پاركینگ بیرون آمد. تعقیبش كرد. راننده ی پژو كمی دورتر از شركت آقای بهرامی توقف كرد. مرد جوانِ خوش تیپی، در جلوی پژو را باز كرد و سوار شد. محبوبه عكسی از آنان گرفت. راننده ی پژو، پس از كمی دور زدن در خیابانهای خلوت و پر درخت، جلوی یك رستوران شیك نگه داشت و هر دو پیاده شدند. در یك آن هر دو به عقب برگشتند. و محبوبه بی درنگ عكسشان را گرفت. او هم به ناچار وارد رستوران شد. در گوشه ای نشسته و از حالتشان پیدا بود كه بر سر مسئله ای با هم اختلاف دارند. به هر حال رفتار دوستانه ای نداشتند. محبوبه دیگر نمی توانست از آنان عكس بگیرد. فكر كرد كاش دوربین فیلم برداری آورده بود. ناگهان یادش افتاد كه با تلفن همراهش هم می تواند عكس بگیرد.
گارسون فهرست غذا را آورد. محبوبه كه حواسش به او نبود، با صدای مرد جوان یكه خورد و سفارش غذا داد، آن دو، پس از خوردن غذا، بلند شدند. محبوبه غذایش نیمه كاره بود؛ اما تقاضای صورتحساب كرد و پس از پرداختن پول غذا به دنبال آنان به راه افتاد. جلوی بانكی نگه داشتند و هر دو پیاده شدند و داخل بانك رفتند. محبوبه هم به دفترش بازگشت. آن روز وقتش پر بود. عصر هم با دو نفر قرار ملاقات داشت.
صبح روز بعد همراه فرانک برای خرید لباس رفتند.پس از ساعتی گشت زدن در بوتیکها هر کدام لباسی زیبا و یک هدیه هم برای لادن خریدند.قرار شد ساعت هفت و نیم محبوبه برود دنبال فرانک چون دیگر کاری نداشتند خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.
محبوبه در دفتر کاری نداشت.از این رو به سراغ آقای بهرامی رفت.مهندس در دفتر و سرش هم خلوت بود.به منشی گفت که میخواهد مهندس را ببیند.طبق معمول پرسشهای کلیشه ای وقت گرفتید؟آقای مهندی جلسه دارند!و بقیه قضایا.
محبوبه کارتش را به منشی داد و گفت که باید امروز با آقای مهندس ملاقات کند.وقتی منشی بازگشت اجازه ورود داد.ضربان قلب محبوبه تندتر شده بود.پشت در اتاق نفسی عمیق کشید چند ضربه به در زد و داخل شد.دکوراسیون دفتر بی نقص بود.کمی ایستاد تا به نور آنجا عادت کند و مهندس را پشت میز بزرگش تشخیص دهد.به رسم ادب از جای برخاست مبلی را نشان داد و تعارف کرد بنشیند و پرسید:چی میل دارین؟
-یک لیوان اب لطفا.
-بله خواهش میکنم.
دستور اب و چای و شیرینی داد و منتظر چشم به محبوبه دوخت.محبوبه لبخندی زد و گفت:دفتر خیلی شیکی دارین باید به سلیقه شما آفرین گفت.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#37 | Posted: 29 May 2013 17:07
-نظر لطفتونه.
محبوبه فکر کرد به راستی مرد خوش قیافه و خوش لباسی است.البته خانم بهرامی هم چیزی از زیبایی کم نداشت پس از نوشیدن جرعه ای اب احساس کرد مهندس ممکن است هر لحظه بر سرش فریاد بکشد که اینجا چکار دارد.به عکسها در کیفش نگاهی انداخت و بعد در حالیکه به مهندس چشم دوخته بود گفت:من از همه چیز خبر دارم.
مهندس یکه خورد و گفت:یعنی چی؟!
-الان خدمتتون میگم.من میدونم که شما با وجود داشتن همسر و سه فرزند با یکی از همکارهای جوونتون ازدواج کردین و از اون هم صاحب فرزندی هستین.خونه همسر اولتون اینجاست و همسر دومتون در مجتمع ...میشینه.
مهندس تصور میکرد او حق السکوت میخواهد در حالیکه رنگش به سفیدی میزد گفت:شما چکاره اید؟
-من وکیلم.
-یادم نمیاد تقاضای وکیل کرده باشم.
-شما خیر اما همسرتون چند وقت پیش به دفتر من اومدن و همه چیز رو تعریف کردن.
مهندس که هر لحظه رنگ پریده تر میشد گفت:پس مسافرتش به این دلیل بوده؟
-بله اما اون نمیخواد شما متوجه بشین که همسرتون از راز شما باخبره.
-باور کنین من دوستش دارم اون عشق دوران جوونی منه! ما با هم این زندگی رو ساختیم.
-پس چرا بهش نارو زدین؟
-خب...هر کسی اشتباه میکنه.این خانم جوون بود و زیبا و هر روز یک جوری از من تعریف میکرد منم باورم شده بود که توی این سن وس ال هم میتونم توجه زنها رو بخصوص دختر جوونی مثل اونو جلب کنم.این خانم که اسمش المیراس اوایل به دفترم می اومد.بعد از مدتی احساس کردم به وجودش احتیاج دارم.به بهانه های مختلف به دفترم احضارش میکردم و مدتی با هم حرف میزدیم اون حرفهای خوشایندی میزد و من مشتاقانه به زیباییش نگاه میکردم و از جوونی و طراوتش لذت میبردم.در سفر کیش با اصرار المیرا اونو بردم و بقیه رو هم که خودتون در جیران هستین.وقتی اطلاع داد که از من بارداره بقدری عصبی شده بودم که گفتم بچه رو بندازه خجالت میکشیدم توی این سن و سال بچه دار بشم.اما اون مصرانه بچه رو نگه داشت.اوایل خیال میکردم بخاطر مهر مادریه اما وقتی دیدم بعد از تولد اونو بدست مستخدم میسپرد و خودش به برنامه های تفریحیش میرسه فهمیدم که چقدر اشتباه میکنم.اوایل ابراز عشق میکرد من براستی همه چیزش بودم اما کم کم تازگیمو از دست دادم.دیگه دوستم نداره اینو میفهمم باور کنین احساس من به اون یک هوس بود و من حالا به این موضوع پی بردم دلم نمیخواد همسرم متوجه خطای من بشه.
-راستش اوایل از شدت احساس تندی که به اون داشتم چیزی حالیم نبود.حالا هم از عذاب وجدان و اینکه چکار کنم به این مسائل فکر نمیکنم.
-حالا میخواهید کدومشونو طلاق بدین؟
-هیچکدوم من اعظم رو خیلی دوست دارم...باور کنین!اما از المیرا هم بچه دارم نمیدونم چکار کنم؟
-اگر المیرا راضی به طلاق بشه چی؟
-میدونین مهریه اش چقدره؟
-نه نمیدونم.
-500 سکه به اضافه خونه و ماشین که براش خریدم.
-اگر حاضر به طلاق بشه و مهریه اش رو ببخشه حاضرین ماهیانه نفقه ش رو بپردازین؟
-بله حتما!یعنی میشه؟
-نمیدونم من برای همین اینجام.
-راستی خانم...
-توکلی هستم.
-بله...خانم توکلی چند سالتونه؟
-21 سال.
-چقدر جوون اما با تجربه هستین از طرز صحبت کردنتون مشخصه.
-متشکرم.خب جناب مهندس من از حضورتون مرخص میشم به خانمتون نگین من اینجا بودم.طوری وانمود کنین که خبر ندارین اون از راز شما آگاهه اون خانم هم نباید بدونه.
-بله بسیار خوب.
-آقای مهندس همه تلاشمو میکنم که این جریان به نفع هر سه شما تموم بشه.
-متشکر میشم دخترم.
-خواهش میکنم.راستی آقای مهندس اگر خانمتون با شما چنین کاری میکرد واکنش شما چی بود؟
مهندس در حالیکه سرخ شده بود گفت:حتی فکرش هم منو آزار میده.
محبوبه لبخند تلخی زد و رفت.منشی و بقیه کارکنان میخواستند بفهمند این وکیل جوان با مهندس چکار داشت.شاید چک برگشتی یا...
محبوبه از شرکت یکراست به خانه رفت.خیلی خسته بود .از این رو شامی خورد و زود خوابید.صبح اول وقت به المیرا زنگ زد و از او قرار ملاقاتی خواشت.او هم برای ساعت 1 بعدازظهر قرار گذاشت.بعد از آن به دادگاه رفت و دو دادخواست داشت که به دفتر دادگاه ارائه داد.در یک جلسه هم شرکت کرد و از طرف مقابل دعوا برای دو ماه مهلت خواست تا موکلش همه چکهایش را پاس کند.بعد از دادگاه به خانه برگشت لباس عوض کرد و رفت سراغ المیرا.
زن جوان ابتدا او را به سردی پذیرا شد محبوبه خود را معرفی و خواسته اش را عنوان کرد المیرا که با غرور به او نگاهی کرد گفت مهندس عاشق منه محاله بخواد منو طلاق بده
من نگفتم مهندس می خواد شما رو طلاق بده منظور من این بود که شما تقاضای طلاق می کنین و مهندس هم قبول می کنه
اما من چنین خیالی ندارم زندگی خوبی دارم و از اون بچه دارم
مطمن هستید بچه مال مهندسه
من اجازه نمی دم به من توهین کنین
من چنین قصدی ندارم با مدرک حرف می زنم
رنگ زن جوان پریده بود اما نمی خواست قافیه را ببازد چه مدرکی
محبوبه عکسها را بیرون آورد و گفت شما با آقای محرابی از اول دوست بودین چون اون وضع مالی خوبی نداشت نقشه کشیدیدن که با مهندس برین کیش از قبل هم اون بیچاره رو آماده کرده بودین اما اون اصلا نفهمید شما از قبل باردار بودین
شما از کجا می دونین
با کمی تحقیق فهمیدم
این عکسها رو مهندس دیده
نه به اون نگفتم اما می خوام در اسرع وقت تقاضای طلاق کنین و مهریه تونو ببخشین
این خونه و ماشین چی
مال خودتون در ضمن به عنوان وکیل خانواده بهرامی از بچه آزمایش خون می گیریم
اما آخه خانم
می دونین اگر این رازهای شما بر ملابشه چه اتفاقی می افته شما و معشوقه تون سنگسار می شین
وای خداجان
بله توی کشوری اسلامی زندگی می کنیم توی اروپا و آمریکا که نیستیم من فردا صبح توی دادگاه خانواده منتظر شما هستم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#38 | Posted: 29 May 2013 17:08
خانوم
توکلی هستم
شما در مورد من اشتباه می کنین من به مهندس خیانت نکردم دروغ گفتم اما خیانت هرگز تازه از شوهرم جدا شده بودم و بسیار غمگین و افسرده بودم که با محرابی اشنا شدم خیلی زود به هم دل بستیم و من فکر کردم که مرد رویاهامو پیدا کردم خانواده ام با ازدواج ما مخالف بودن و محرابی کفت اونها رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدیم وقتی به اون گفتم باردارم گردن نگرفت و گفت از کجا معلوم مال من باشه از شدت عصبانیت و نفرت تنم می لرزید بهش گفتم از بچه آزمایش خون می گیرن و معلوم میشه که بچه توست در ضمن خودت گفتی خانواده مو با این وادار به موافقت کنیم اون به هیچ وجه زیر بار نرفت من هم با نفرت از اون جدا شدم پیش چند دکتر برای سقط جنین رفتم اما موفق نشدم تا اینکه به فکر افتادم با فریب مرد دیگه واسه بچه ام هویت پیدا کنم این بود که سراغ مهندس بهرامی رفتم و اون خیلی زود تحت تاثیر زیبایی و جوونی من قرار گرفت تصمیم گرفتم تا آخر عمر از مردها متنفر بشم و به اونا دل نبازم طبق نقشه دقیق تونستم به بهرامی نزدیک بشم اونم تصور کرد که بچه متعلق به اونه برای همین هم باهم ازدواج کردیم و برای بچه م شناسنامه گرفت نسبت به بچه ام علاقه ای نداشتم اما بالاخره مادرم و غریزه مادری در من سنگ دل هم وجود داشت از مهندس خواستم به آپارتمان برام بخره می خواستم آینده بچه مو تامین کنم اما محرابی راحتم نذاشت اومد سراغم و تهدیدم کرد که اگر بهش پول ندم همه ماجرا را به مهندس بهرامی می گه منم از ترسم به اون پول می دادم که ساکت بشه دیگه خسته شدم شاید بهتر باشه که حقیقت رو به بهرامی بگم و اونو به همسرش برگردونم خانم توکلی من طلاق بگیرم مهریه و نفقه هم نمی خوام فقط اسم مهندس روی بچه ام باشه می شه این لطفو در حق من بکنین
پس اجازه بده به مهندس حقیقت رو بگم تا اون هم بتونه تصمیم درستی بگیره اگر خانم بهرامی هم موضوع رو بدونه راحت تر می تونه شوهرشه ببخشه
باشه هر کاری صلاح می دونین انجام بدین چه ساعتی بیام دادگاه
ساعت ده
آدرس دقیق دادگاه را به او داد و از خانه خارج شد عجب رودستی خورده بود محبوبه تنها حدس می زد که ممکن است این بچه متعلق به مهندس نباشه به دفتر رفت چون با آقای مال باخته ای قرار ملاقات داشت مدارک او را گرفت و گفت با وی تماس می گیرد دادخواست طلاق را نوشت و پس از آنکه منشی آن را تایپ کرد لای پوشته گذاشت و از دفتر بیرون آمد
روز بعد المیرا را در دادگاه خانواده دید متن دادخواست را به او داد و راهنمایی اش کرد تا آن را به جریان بیندازد سپس از آنجا رفت با خانم بهرامی تماس گرفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و نیز گفت که بچه متعلق به مهندس نیست خانم بهرامی از شوق جیغ کشید محبوبه از او قول گرفت به هیچ وجه در این مورد با مهندس حرفی نزدند به آقای بهرامی هم زنگ زد و موضوع را به طور سربسته به او گفت و افزود که بچه متعلق به او نیست و قرار است آزمایش خون انجام گیرد همچنین گفت که المیرا تقاضای طلاق داده و قرار است مهریه اش را ببخشد مهندس از او تشکر کرد اما از قضیه بچه راضی نبود محبوبه از او هم خواست به المیرا در این مورد حرفی نزند عاقبت مهندس قول داد فعلا سراغ المیرا نرود
دیگر کاری نداشت عصر هم دفتر تعطیل بود از این رو به خانه رفت و پس از ناهار استراحت کرد خیلی خسته بود حل مشکلات مردم فشار روحی واقعا زیادی وارد می کند عصری دوش گرفت و لباس پوشید البته هنوز آرایش نمی کرد هیچ وسیله آرایشی نیز نداشت مانتو پوشید روسری اش را به سر گذاشت هدیه را برداشت و راه افتاد به فایزه گفت شب دیر وقت می آید و او اگر مایل است سری به مامان سکینه اش بزند فایزه هم خوشحال و خندان آماده شد که به خانه حاج حسین برود محبوبه مجبور شد اول او را برساند و بعد دنبال فرانک برود
ساعت هشت و نیم به خانه لادن رسیدند سبدگلی هم برای مسافران خریده بودند وقتی وارد شدند لادن گفت خب می خواستی دیرتر بیایی
باورکن مجبور شدم فایزه رو تا خونه آقاجون برسونم ببخشید
حالا اینها چیه
این برای عروس خانومه این هم برای مسافران عروس خانوم
شوهر لادن گفت به به خانم فمینیست خوش آمدی
ببینم از کی تا حالا دفاع کردن از یک زن بی پناه فمینیسته لطفا برچسب نچسبون که منم یک میداین دور دوقوزآباد بهت می چسبونم
حالا بیا با بقیه آشنا شو مامان و بابا رو که می شناسی خاله جون و آقای طباطبایی و همسرشون و......
تا به خانواده عمویش رسید این خانوم زیبا سودابه جون همسر عموجون دخترشون غزل و این هم عموجون خوش تیپم دکتر خرسند
قلب محبوبه یک آن از تپیدن باز ایستاد نگاه این مرد چرا این قدر نافذ است همه همتش را به کار برد و از دکتر چشم برداشت دکتر هم به سختی نگاهش را از او برگفت و سر به زیر انداخت محبوبه با بقیه مهمانهاهم آشنا شد و در کنار مریم و فرانک نشست با همه توان می کوشید برخود مسلط باشد و به این خانواده نگاه نکند اما نیرویی نامریی او را به سوی دکتر میکشید با مریم شروع به حرف زدن کرد تا شاید دکتر را فراموش کند اما نمی شد از حرفهای آنان سر در نمی آورد و جوابهای بی سر و ته می داد تا اینه پدرام اعلام کرد خانمها و آقایان این خانم جوون رو که می بینین چند وقت پیش توی یه دادگاه جنایی، برنده شدن و تونستن یكی از خانمها رو از مرگ حتمی، یعنی اعدام، نجات بدن!"
دكتر خرسند گفت: "جالبه! بهتر نیست به طور كامل تعریف كنین؟"
لادن هم، با شیطنت، حالت جنایی به داستان داد و همه ی چیزهایی را كه از فرانك شنیده بود تعریف كرد. برای همه جالب توجه بود كه محبوبه توانست در دادگاه برنده شود. دكتر با صدای آهنگینش پرسید: "این خانم وكیل جوون، در زندگی زناشویی چطور هستن؟"
پدرام گفت: "ایشون فعلاً در تجرد به سر می برن و خیال ازدواج هم ندارن!"
هیچ كس متوجه نفسی نشد كه دكتر از سر آسودگی كشید. وقتی اعلام كردند شام حاضر است، محبوبه به فرانك گفت: "من چیزی میل ندارم، كمی سالاد برام بریز."
"به من چه، خودت بریز!"
"خواهش!"
"باشه بابا، التماس نكن!"
دكتر برای همسرش غذا كشید و در كمال آرامش و حوصله، به او داد.
غزل گفت: "با اینكه دستهاش كار می كنه، با پا می خواد خودش به مامان غذا بده."
محبوبه گفت: "معلومه عاشق مادرتون هستن."
"بله، با عشق ازدواج كردن. اما مامان چند ساله كه پاهاشون فلج شده. هر چی به بابا اصرار می كنیم كه ازدواج كنه، قبول نمی كنه. می گه فقط سودابه! حتی وقتی آمریكا می آد، برادرم بهش می گه دوست بگیره. باور كنین تو هر مجلسی كه می ریم، همه ی نگاهها به سمت اونه. خیلی به خودش سخت می گیره. حتی یك دوست زن هم نداره."
محبوبه به یادش آمد كه دكتر خرسند، دوست شوهر سابق سارا بود. و در شب عروسی با آنان آشنا شده بود. به خودش دلداری داد كه به خاطر همین بهش خیره شده.
ندایی درونی گفت، خر خودتی، چرا قلبت داشت می ایستاد؟
نه نه، امكان نداره، من كاری رو كه المیرا با زن مهندس بهرامی كرد، بكنم. تازه، زن مهندس سالم بود. این طفلك كه بیماره! اگر دلم بخواد نافرمونی كنه، زیر پا لِه اش می كنم. تا این زمان، هیچ مردی دلمو نلرزونده بود. حالا این آقا با زن و بچه، تازه عاشق زنشه، من چكاره هستم؟

پایان قسمت ۵

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#39 | Posted: 29 May 2013 17:11
قسمت ۶

به خودش دلداری داد كه هیچ احساسی به او ندارد. از مهمانی چیزی نفهمید. همه اش با خودش درگیر بود. فرانك پرسید: "تو امشب چته؟ اصلاً تو باغ نیستی!!"
"نه نیستم؛ برای اینكه توی آپارتمانی به این شیكی نشسته م. درضمن، كمی تا قسمتی خسته م!"
"اگر این حرفو زدی كه زود فلنگو ببندی، كور خوندی."
"من تا آخرین لحظه ی مهمونی می مونم. اون پسره رو دیدی؟"
"كدوم؟"
"پسرخاله ی لادن... تیكه ی خوبیه، ازش خوشم اومده."
"ای بدجنس، پس گلوت گیر كرده؟"
"نه... فقط ازش خوشم اومده."
"تو كه از زبون كم نمی آری! یك كم براش زبون بریز، هفته ی دیگه این وقت جشن عروسیته."
"خدا از دهنت بشنوه."
"یعنی می خوای ازدواج كنی؟"
"خب معلومه! مگه تو نمی خوای؟"
"نه."
"یعنی هنوز به اون شوهرت وفاداری؟"
"نه، به خودم وفادارم."
پس از شام مجلس گرم تر شد. جوانها آمدند وسط و فرانك هم، از خدا خواسته، به آنان ملحق شد. لادن هم كه متوجه شده بود پسر خاله چشم دوستش را گرفته، هرمز را بلند كرد تا با فرانك برقصد. لادن سپس به سراغ محبوبه آمد؛ اما چون می دانست رقص بلد نیست؛ زیاد اصرار نكرد. پس از شام، دكتر و همسرش، تقریباً روبه روی محبوبه نشسته بودند و او هم، برای اینكه نگاهش با دكتر تلاقی نكند، بیشتر سرش را پایین می انداخت. مریم و فرانك او را تنها گذاشته بودند. احساس می كرد خیلی معذب است.
ساعت دو بامداد بود كه مهمانی تمام شد و مهمانان خداحافظی كردند. محبوبه به روز فرانك را با خود برد. توی راه فرانك به او بد و بی راه می گفت: "مرده شور ریختتو ببره! خودش تارك دنیاست، نمی ذاره من كارمو بكنم. پسر نزدیك بود بیفته وسط تور، توی خاك بر سر نذاشتی!"
"یك كاری نكن همین جا پیاده ت كنم ها!"
"غلط می كنی!"
"حالا بهت شماره داد یا نه؟"
"خیر، جنابعالی مثل شیطون معركه اومدی وسط كه بریم دیر شده. اون طفلك هم روش نشد جلوی تو شماره بده."
"فردا وقتی برای تشكر از لادن زنگ زدی، شماره ی خاله ش رو بگیر."
"اِ... نه بابا! طرف وارده. آب نمی بینی، وگرنه شناگر ماهری هستی ها!"
"بیچاره، اینو كه بچه ی هفت ساله هم می دونه."
"بچه های ما بلد نیستن. حالا شاید بچه های شما نابغه باشن و از هفت سالگی راه رد و بدل كردن شماره ی تلفن رو بدونن. فعلاً بپر پایین مامانت دم پنجره س."
"راست می گی؟"
"سرتو بالا كن، می بینی."
"خدا مرگم بده، طفلك زابراه شد."
"بدو دیگه!"
"چشم راننده عزیز! شب به خیر."
محبوبه با سرعت به سمت خانه اش راند. خیلی می ترسید. سرایدار هم خواب بود. وقتی به درون خانه رفت و آرام شد، دوباره یاد دكتر افتاد. می خواست خودش را متقاعد كند كه نباید به او احساسی داشته باشه. نمی دانست عشق چیست، نام احساسش را اشتباه گذاشت و به خود نهیب زد به او فكر نكند. آن شب تا صبح خواب آرامی نداشت. كابوس می دید، بیدار می شد و چهره ی دكتر جلوی چشمش می رقصید.

روزهای بعد، در كار و درس غرق شد. جواب آزمایش خون بچه با گروه خونی مهندس همخوانی نداشت. مهندس بهرامی، از اینكه دو سال فریب خورده بود غرورش را خدشه دار می دید. چند بار با المیرا دعوا كرد. به او گفت كه این مدت به او خیانت می كرده است. محبوبه دخالت كرد. و برای اینكه مهریه اش را ببخشد، توصیه كرد مهندس كمی با او مدارا كند. دادگاه، به دلیل خیانتی كه المیرا به شوهرش كرده بود، مهریه و نفقه اش را توقفی كرد؛ اما خانه به نامش بود و كسی نمی توانست از او پس بگیرد.
بعد از طلاق كه در حدود یك ماه و نیم طول كشید، یك روز عصر خانم و آقای بهرامی، با یك سبد گل، به دیدن محبوبه آمدند. ضمن تشكر و قدردانی از زحمات او مبلغ حق الوكاله را پرداختند و به سوی زندگی جدیدشان رهسپار شدند.
محبوبه آبدارچی را دنبال خرید شیرینی فرستاد، تا از اولین دستمزدش شیرینی بخرد. آن روز زودتر از دفتر بیرون آمد. به یك طلافروشی رفت و یك گردنبند ظریف برای مادرش هدیه خرید و با یك جعبه شیرینی به خانه ی پدرش رفت. انسیه از دیدن هدیه، خیلی خوشحال شد. پدر هم قدرشناسانه به او نگاه می كرد، از حاجی قول گرفت كه پنج شنبه بر سر مزار عزیزجون و عباس بروند.
زود به خانه برگشت تا فائزه تنها نماند. سرایدار گفت: "خانم توكلی، شب جمعه جلسه ساختمونه. ساعت هشت سالن اجتماعات باشین."
"بسیار خب، یادم می مونه."
پنجشنبه به بهشت زهرا رفتند، محبوبه می خواست از عزیز جون و عباس تشکر کند.میدانست اگر عباس اجازه درس خواندن به او نمیداد اکنون این موقعیت را نداشت.پس از خیرات و خواندن فاتحه بازگشتند.حاج حسین هر چه اصرار کرد شام بماند گفت:باید توی جلسه ساختمون شرکت کنم.
بخاه رفت و پس از گرفتن دوش لباس پوشید و به سالن اجتماعات رفت.همه همسایه ها آمده بودند.ناگهان چشمش به دکتر افتاد .باز هم دلش بیقراری میکرد و ضربان قلبش تند شده بود.سری تکان داد و در کنار خانم عظیمی نشست.آقای رستمی بعنوان مدیر عامل وقت ساختمان سخنرانی و مشکلات مجتمع را عنوان کرد و از همه خواست دوباره رای بدهند.چند نفری خود را نامزد کرده بودند.آقای رستمی ضمن خیر مقدم به همسایه جدید از او نیز خواست تا خود را نامزد کند که دکتر نپذیرفت و گفت مشغله زیادی دارد و اوقات بیکاری را نیز از همسرش مراقبت میکند.اما پیشنهاد داد محبوبه خود را نامزد کند.محبوبه هم نپذیرفت و کار زیاد را بهانه کرد.اما فکرش همواره مشغول بود نمیدونم چه اصراری داره غیر مستقیم منو مخاطب قرار بده؟چرا نمیخواد رو در رو با من حرف بزنه؟اینجوری بهتره نمیخوام همکلامش بشم.شاید نتونم نگاهمو کنترل کنم و اون همه چی رو از نگاهم بخونه.
آن شب جلسه دو ساعت طول کشید و اقای رستمی برای بار دوم مدیر عامل ساختمون شد.هنگام رفتن با دکتر در آسانسور تنها بود.احساس میکرد صدای ضربان قلبش به گوش او هم میرسد.وقتی آسانسور طبقه هشتم ایستاد شب به خیری کوتاه گفت و خودش را به خانه رساند.فائزه گفت:وا..خانم چتونه؟چرا رنگتون پریده؟
-چیزی نیست خسته ام.
-بیاین شام بخورین حاضره.
-نه میل ندارم میرم بخوابم.
اما چه خوابی؟همه مدت چهره دکتر جلوی چشمانش رژه میرفت.طنین خوش آهنگ صدایش را میشنید.هنوز جرئت نکرده بود مستقیم به چشمانش نگاه کند.همواره با خودش گفت:خدایا کمکم کن!اجازه نده به شوهر زنی دل ببندم .21 سال عاشق نشدم.حالا یه مرد زن دار دلمو باختم.خدایا سزاوار این مجازات نیستم.منکه همیشه از زنهای شوهر دزد متنفر بودم تلاش کردم مردهایی رو که هرز رفتن دوباره به همسر و بچه هاشون برگردونم.مجید و مهندس بهرامی رو به زنهاشون رسوندم.نذار مثل لیلاها و المیراها بشم خواهش میکنم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#40 | Posted: 29 May 2013 17:11
خداجون!آنقدر با خدایش حرف زد تا خوابش برد.
صبح جمعه مثل همیشه دیر از خواب بیدار شد.میلی به صبحانه نداشت.ظهر همراه فائزه به رستوران رفتند.از آنجا هم بخانه پدرش سر زد تا فائزه هم با خانواده اش دیدار کند.در واقع میخواست در کنار خانواده احساسش را به فراموش بسپرد آخر شب بود که بخانه آمدند.
صبح روز بعد از خانه بیرون رفت.در پارکینگ دکتر را در حال سوار شدن به خودرواش دید اما اعتنایی نکرد.استارت زد و حرکت کرد.سری به دفترش زد.این روزها پرونده های مالی زیاد بودند.هنگام ورود مردی را د راتاق انتظار دید که سیگار میکشید.فکر کرد حتما با دکتر کار دارد.سر تکان داد و به اتقاش رفت.منشی زنگ زد و اجازه خواست که آن مرد را داخل بفرستد.وقتی مرد داخل شد محبوبه به چهره اش دقت کرد.چقدر درد داشت انگار هرگز نخندیده بود پرسید:چه کمکی از دستم بر می اید؟
مرد پرسید:چند سالتونه؟
-21 سال.
-به این جوونی وکیل شدین؟
-بله مگه اشکالی داره؟
-نه اما بدرد کار من نمیخورین.خداحافظ.و با عجله از دفتر بیرون رفت.محبوبه از منشی پرسید:این کی بود؟
-نمیدونم اومد اینجا پرسید خانم توکلی هستن یا نه گفتم باید منتظر باشین الان میرسن پشت سر هم سیگار میکشید.مجبور شدم پنجره ها رو باز کنم.
-خوب کردی دکتر کجاست؟
-امروز نیومده.
-بسیار خوب پرونده ها رو بیار.
پس از پایان کار راهی دانشگاه شد.نزدیک امتحانها بود و باید خیلی درس میخواند.برنامه ریزی کرد که از همان شب شروع کند.به خانه که رسید خسته و هلاک بود.شامی خود با فائزه کمی گفتگو کرد و بعد به اتاقش رفت.کمی درس خواند و خوابش برد.روز بعد دادگاه داشت.
در این مدت سه پرونده مالی را به جریان انداخته بود.خیلی دوندگی کرد.به هر یک از پرونده ها در یک مجتمع قضایی در نقاط مختلف شهر رسیدگی میشد.یکی از پرونده ها چیزی نمانده بود به نتیجه برسد.پس از دادگاه به دفتر آمد.همان اقای دیروزی نشسته بود دوباره به اتاق آمد و گفت:میخوام اعتراف کنم.
-به چی؟
-قتل زنم!
رنگ از روی محبوبه پرید اما سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.به ابدارچی دستور قهوه داد و خودش هم بر روی مبل روبروی مرد نشست.وقتی قهوه را نوشیدند محبوبه گفت:خب حالا از اول تعریف کنین.
مرد سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش کرد و پس از چند لحظه گفت:من و همسرم مهین پس از یک عشق پرشور ازدواج کردیم.تکنسین یکی از کارخانه های خودرو سازی هستم.زندگی خوبی داشتیم.همسرم خیلی زیبا بود.وقتی به مهمونی میرفتیم همه به او نگاه میکردن.مهین چند بار به شوخی گفته بود ببین چقدر خوشگلم!همه از من تعریف میکنن!منهم به جای اینکه باعث غرور و افتخارم باشه بهش حسادت میکردم و اجازه نمیدادم آرایش کنه.حتی برای اصلاح مو و صورتش هم اجازه نداشت از خونه بیرون بره.
توی یکی از واحدهای آپارتمان ما یک زن و شوهر زندگی میکردن.زن پر شور و شر و شادی بود.مهین خیلی دوست داشت با اون معاشرت کنه اما من متوجه نگاههای شوهر اون خانم به مهین بودم.صادقانه بگم مهین به اون اقا هیچ توجهی نداشت.بیشتر اون خانم به منزل ما می اومد.هر وقت خونه بودم احساس میکردم مهین کلافه س و حوصله نداره.چند بار ازش سوال کردم گفت:تو منو گردش نمیبری تنهایی هم اجازه نمیدی برم.خوب منم جوونم به تفریح نیاز دارم.
چند بار رفتیم سینما اما اونجا هم متوجه نگاه هیز مردها بودم.باهاشون گلاویز میشدم و با اخم و دعوا برمیگشتیم خونه .دردسرتون ندم طوری شده بود که اگر پیشنهادی هم میکردم مهین رنگش میپرید و میگفت خونه رو ترجیح میده.یک شب اون خانم ما رو دعوت کرد.از شام هیچی نفهمیدم چون نگاه اون کرد نمیذاشت راحت غذا بخورم.چند بار بهش چشم غره رفتم اما فایده نداشت.با وقاحت زن منو نگاه میکرد.یکی دو با هم متوجه شدم که مهین به او نگاه کرد.دیگه نتونستم تحمل کنم و با اخم و دعوا برگشتیم خونه.
مهین گفت:این چه کاری بود کردی؟
گفتم:اون مرتیکه داشت با نگاهش تو رو میخورد.
مهین گفت:اشتباه میکنی اون عاشق زنشه.
گفتم:خودم دیدم چه جوری نگاهت میکرد.اون مرد کثیفیه حق نداری بری خونه اونا.
مهین قبول کرد و غائله ختم شد.اما من هر روز میدیدم زنم خوشگلتر میشه و بیشتر مورد توجه مردها قرار میگیره.خرید کردن رو هم براش ممنوع کردم.هر چی لازم داشت لیست میکرد و عصر که از کارخونه برمیگشتم خودم براش میخریدم.دو سالی به این ترتیب گذشت.اطرافیان میگفتند که چرا بچه دار نمیشیم.تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.اما هر چی منتظر موندیم بی فایده بود.مهین گفت که بهتره بریم دکتر.رفتیم پیش خانم دکتر و اون مهین رو فرستاد برای آزمایش اما اون هیچ مشکلی نداشت.وقتی من آزمایش دادم معلوم شد ایراد از منه
بعد از اون روز زندگی به کامم تلخ شد به کوچکترین بهانه ای با مهین دعوا می کردم حتی دست روش بلند کردم هرچه اون می گفت از نظر من مهم نیست یک بچه می آریم بزرگ می کنیم من باور نمی کردم هر حرکت اونو به پای انحرافش میذاشتم از اون خونه اسباب کشی کردیم توی آپارتمان جدید نذاشتم با هیچ کدوم از همسایه ها معاشرت کنه
مهین روز به روز غمگین تر می شد و من فکر می کردم زیر سرش بلند شده یکی از روزهایی که از سرکار بر می گشتیم سر کوچه آقای همسایه قبلی رو دیدم که از کوچه ما پیچید توی خیابون یکدفعه داغ شدم نفهمیدم چطور خودمو به خونه رسوندم وقتی مهین به استقبالم اومد یک سیلی محکم به صورتش زدم تا پرسید چرا میزنی سیلی دومی و بعد مشت و لگدی بود که به اون می زدم با صدای جیغ و گریه اون همه همسایه ها پشت در آپارتمانمون جمع شدن عاقبت یکی از مردها در رو شکست و مهین رو از زیر دست و پای من نجات دادن و به بیمارستان بردن یک ماه و خرده ای توی بیمارستان بود و در این مدت اجازه نداد ببینمش همسایه ها و مادرم رو واسطه کردم اما اون دیگه نمی خواست با من زندگی کنه بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد وکیل گرفت اول نمی خواستم طلاقش بدم و توی دادگاه حاضر نمی شدم یک سال و نیم طول کشید دیگه خسته شده بودم طلاقش دادم روزی که از محضر بیرون می آمدیم پرسیدم مهین آقای ترابی اون روز اومده بود خونه ما
نگاه نفرت باری به من کرد وگفت آره اومده بود کارت عروسی خواهرزنشو بده
گفتم یعنی نیومد تو
گفت نه دم در داد و رفت
گفتم اما اون تو رو دوست داشت
گفت نه اون زنشو دوست داشت فکر تو مسموم بود
گفتم غلط کردم بیا آشتی کنیم
گفت تو منو کشتی اون روز شخصیت و غرورمو جلوی همه از بین بردی حاضر نیستم حتی بهت نگاه کنم
اون رفت و حالا سه ساله که بدون اون دارم داغون میشم ازتون می خوام برام پیداش کنین مهین تک فرزند خونواده ش بود پدر و مادرش خونه شونو فروختن و به جای دیگه ای اسباب کشی کردن من گمشون کردم خواهش می کنم برام پیداش کنین
محبوبه پرسید اسم وکیلشو می دونین
بله آقای ... دفترش توی خیابان کریم خانه
باشه سعی میکنم خانمتونو پیدا کنم اما اگر ازدواج کرده باشه چی
نمی دونم دیگه امیدی ندارم دلم میخواد بمیرم
محبوبه او را کمی دلداری داد و گفت اگر از شما خواهشی بکنم قبول می کنین

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وکیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites