تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وکیل

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 31 May 2013 23:01
ندید تصور کرد شاید رفته اند مهمانی در خودرو را که قفل کرد خودروی دکتر رسید خواست باز هم فرار کند که چشمش به سودابه افتاد به سویش رفت و به هر دو سلام کرد دکتر جواب سردی داد با سودابه خوش و بشی کرد و عذر زحمت خواست دسته صندلی چرخدار را گرفت و به سوی آسانسور حرکت کرد با سودابه حرف می زد و می خندید می خواست روحیه اش را شاد کند دکتر از شنیدن صدای آهنگین محبوبه غرق لذت بود اما سعی می کرد ظاهری بی اعتنا به خود بگیرد در آسانسور هم باز با سودابه حرف می زد جالب بود که سودابه با علاقه و محبت به حرفهای او گوش می کرد در طبقه پنجم یکی از همسایه ها سوار شد با او هم احوالپرسی کرد در طبقه هشتم سودابه را بوسید و شب بخیر تندی به مردان گفت و پیاده شد نادر نفسی عمیق کشید تا عطر تن محبوبه در مشامش بماند
آن شب نادر زودتر از همیشه به اتاقش رفت به همسرش گفت که خسته است اما سودابه زیرک تر از آن بود که دلیل ناراحتی شوهرش را نفهمد می دانست از بی اعتنایی محبوبه دلگیر است و می دانست که هردو چه رنجی را تحمل می کنند اشک در چشمان زیبایش حلقه زد دلش می خواست کاری برای آنان بکند اما نمی توانست چون هنوز نادر را دوست داشت در واقع پشتیبان و یاوری به جز او نداشت مادرش که پیر بود و نمی توانست از او نگهداری کند خواهرش در صدد ازدواج بود بچه هایش هم هریک سرشان به زندگی خودش بود و از همه مهم تر به او علاقه چندانی نداشتند پدر برای شان همه کس و همه چیز بود در واقع نادر بچه ها را بزرگ کرده بود و سودابه نقش چندانی در زندگی نداشت حالا که اسیر این صندلی شده و دستش از همه جا و همه س کوتاه بود تازه مفهوم عشق و علاقه شوهرش را درک می کرد نادر سالها عاشقش بود و محبتش را بی دریغ به او ابراز می کرد اما او همچون کوهی از یخ زبان او را نمی فهمید حالا که قدر محبت شوهرش را می دانست حالا که عشق را میشناخت همسرش دل به دیگری داده بود می دانست که عشق ایثار هم لازم دارد اما توانایی چنین گذشتی را در خود نمی دید قادر نبود شوهرش را ترک کند و به همین زندگی هم راضی بود
روزها می گذشت و نادر و محبوبه به ندرت باهم روبه رو می شدند در چنین اوقاتی نیز خیلی سریع از کنار هم می گریختند نادر هم فرار می کرد اما این عشق همچنان در سینه هر دو شعله ورتر میشد سالگرد عباس و عزیز را باهم گرفتند فقط اعضای دو خانواده جمع شدند و همان شب برای عید برنامه ریزی کردند که به آبادان بروند یکی از دوستان جواد که اهل آبادان بود و در دوران سربازی باهم آشنا شده بودند کلید خانه اش را به او داده بود تا با خانواده روزهای عید را در آنجا بگذرانند جواد گفته بود تعداد ما زیاد است
و دوستش هم پاسخ داده بود خانه ماهم بزرگ است
روز بیست و هشتم همگی با هواپیما راهی آبادان شدند زحمت خرید بلیت هم به عهده محمد بود روزهای خوشی را گذراندند و روز هشتم فروردین به تهران بازگشتند چون خانه از سفر می آمد همگی با کمک هم در و دیوار خانه را شستند کمی هم مواد غذایی خریدند و هریک هدایایی را که برای صاحب خانه آورده بودند بر روی میز غذا خوری چیدند و رفتند بیشتر از همه محبوبه از بازگشتشان به تهران شاد بود نمی دانست دکتر و خانواده اش عید را کجا می گذرانند هدیه کوچکی هم برای سودابه خریده بود ساعت ده و نیم شب هواپیما در فرودگاه تهران نشست و همه با تاکسی خود را به خانه هایشان رساندند محبوبه به محض ورود چشمش به پنجره روشن خانه دکتر افتاد فکر کرد الآن دیر وقته فردا می رم دیدنشون
پیش از رفتن از سودابه خداحافظی کرده بود تا صبح بارها بیدار شد تا عاقب ساعت نه از جا برخاست دوشی گرفت و به پدرش زنگ زد و احوالپرسی کرد و پس از کمی صحبت گوشی را گذاشت به فرانک و مریم و لادن هم زنگ زد و عید را تبریک گفت لادن پرسید سیزده کجایی
خدمت شما
نه جدی
نمی دونم فعلا برنامه ای ندارم
ما می ریم باغ اگر دوست داشتی تو هم بیا
باشه بهت خبر می دم این باغ کجا هست
توی شهریار ببین محبوبه از دوازدهم می ریم ها اتاق به اندازه کافی داره تو هم می تونی بیایی
باشه چشم
تماس را قطع کرد و به منزل دکتر زنگ زد نادر گوشی را برداشت محبوبه سلام کرد و نادر پس از چند لحظه سکوت جواب سلامش را به گرمی داد و سال نو را به هم تبریک گفتند محبوبه گفت آقای دکتر اگر وقت دارین و مهمون نیست چند دقیقه ای مزاحمتون می شم
خواهش می کنم تشریف بیارین
چند دقیقه بعد به اتفاق فایزه به طبقه یازدهم رفت وقتی در باز شد هر دو لحظه ای به هم خیره ماندند فایزه با صدای بلندش سلام کرد و دکتر از جلو در كنار رفت. محبوبه، سودابه را بوسید و عید را تبریك گفت. دكتر پذیرایی می كرد. برای اولین بار محبوبه گفت: "شما زحمت نكشین ما خودمون پذیرایی می كنیم. بنشینین. خواهش می كنم."
نادر هم مست از گفت و گوی طولانی او نشست و به دهانش كه با صدای قشنگ و لطیف باز و بسته می شد حرف می زد، خیره شد. محبوبه با هیجان از سفرشان تعریف كرد كه هوا چقدر عالی بود و بازارها خیلی شلوغ. بعد هم هدیه ی سودابه را داد. سودابه بسته را باز كرد. جعبه ی جواهر زیبایی به شكل قلب بود و ظرافت خاصی داشت، سودابه خیلی خوشش آمد و از محبوبه با سر تشكر كرد. نادر جعبه را گرفت و با سر انگشتش نوازش كرد؛ گویی صورت محبوبش را نوازش می كند. درش را گشود كه آهنگ زیبایی نواخته شد. سودابه و دكتر باز هم تشكر كردند و با اصرار آنان را برای ناهار نگه داشتند. نادر از بیرون غذا گرفت. محبوبه میز را چید و برای سودابه غذا كشید و وقتی برگشت كه دكتر را صدا بزند، دید خیره به او نگاه می كند. سرخ شد و آهسته گفت: "آقای دكتر، غذا سرد می شه."
نادر رو به روی محبوبه نشست و او نیز، تا آخر غذا، سرش را از روی بشقاب بلند نكرد. محبوبه و فائزه پس از نوشیدن چای، خداحافظی كردند و رفتند. فائزه گفت: "محبوبه خانم، این آقای دكتر بدجوری شما رو نگاه می كنه."
قلب محبوبه فرو ریخت و پرسید: "چطور نگاه می كنه؟"
"وقتی شما میز و می چیدین، یك آن برگشتم دیدم زل زده بود به شما و ازتون چشم ور نمی داشت."
"شاید تو فكر بود و اتفاقی نگاهش به من افتاد."

دو روز بعد سودابه و دكتر برای بازدید، به خانه ی محبوبه آمدند. دكتر لباس اسپرت قشنگی پوشیده بود. مثل همیشه، محبوبه صندلی سودابه را به سالن برد و در كنار مبلی گذاشت. دكتر هم در كنار همسرش نشست. فائزه چای و شیرینی تعارف كرد. دكتر پرسید: "برای سیزدهم برنامه تون چیه؟"
"راستش، لادن ما رو به باغ دعوت كرده."
"باغ كجا هست؟"
"نمی دونم، فقط گفت شهریاره."
نادر هر چه كرد نتوانست خوشحالی اش را پنهان كند. "اتفاقاً ما هم می ریم اونجا. اگر موافق باشین، شما دیگه ماشین نیارین. با هم می ریم."
"آخه مزاحم می شیم."
"این چه حرفیه؟"
سودابه نیز، با تكان دادن سر، حرف شوهرش را تأیید كرد و قرار شد روز دوازدهم ساعت ده صبح حاضر باشند كه به اتفاق بروند. لادن و خانواده اش هم به دیدن محبوبه آمدند. برای شام اصرار كرد كه نماندند و پس از ساعتی رفتند. محبوبه شب قبل وسایلش را حاضر كرده بود.
صبح، محبوبه دوش گرفت و لباس پوشید كه زنگ زدند. فائزه وسایل را پایین برد و خودش هم در را قفل كرد و پایین رفت. پدر و مادر و خواهر سودابه، مادر و خواهر دكتر، خانواده ی لادن، مریم و شوهرش و فرانك و منصور همه پایین منتظر بودند. پس از گفت و گوهای اولیه، همگی سوار خودروها شدند و حركت كردند. محبوبخ پشت سر راننده نشست كه بتواند با سودابه بهتر صحبت كند؛ اما نگاههای گه گاه و خیره ی دكتر

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#52 | Posted: 31 May 2013 23:02
زبانش را بند آورده بود و او ترجیح می داد به جاده نگاه كند. فائزه خوشحال از اینكه از شهر بیرون می رود، مرتب از محبوبه سؤال می كرد. محبوبه او را آرام می كرد؛ اما صدای فائزه خیلی بلند بود و اصولاً نمی توانست آرام حرف بزند.
وقتی به باغ رسیدند، از دور افرادی را دید كه مشغول كار بودند؛ اما همین كه چشمشان به دكتر و سودابه افتاد، برای خوشامدگویی نزدیك آمدند.
محبوبه و فائزه پیاده شدند. دكتر گفت: "وسایلتون را براتون می برن."
لادن و پدرام با محبوبه همراه شدند. لادن گفت: "اینجا باغ عمو جونه. چند سال پیش اینجا رو خرید و درستش كرد."
"درختهای قشنگی داره پر از شكوفه س!"
"آره... بیا گلهاش رو هم ببین."
با هم به قسمت جلوی ساختمان رفتند. چه گلهای زیبایی كاشته بودند!
"چقدر قشنگه!"
"حالا ویلا رو ببین. بیرونش كه خیلی شیكه... داخلش قشنگ تره."
"ساخته شده خریدن؟"
"خودشون ساختن."
"سلیقه ی سودابه خیلی خوبه."
"به اون چه؟"
"چطور، مگه با سلیقه ی سودابه ساخته نشده؟"
"نه همه ش سلیقه ی عمو جونه."
"فامیل شوهرگیری كه در نمی آری؟"
"نه به خدا... سودابه قبل از این ناراحتی هم اهل این چیزها نبود. همه چیز به سلیقه ی عموجون خریداری می شه، مرد مرتب و با نظمیه. حالا هم عصر كه می آد كارهای خودش و سودابه رو انجام می ده."
"وقتی آدم زنشو دوست داشته باشه، چه ایرادی داره؟"
"نه عیب نداره؛ اما فكر كن سالهاست بدون زن توی یك خونه ی سوت و كور داره زندگی می كنه."
"تو كه نمی دونی شاید..."
"این حرفو نزن، اگر بشناسیش، این جوری در موردش فكر نمی كنی. عموی من از اون استثناهاست نه خیال كنی حالا كه سودابه فلج شده این قدر بهش می رسه، نه از اول ازدواجشون همیشه عمو بود كه محبتش رو ابراز می كرد و سودابه، بدون هیچ پاسخگویی به این همه احساس، خونسرد و بی خیال بود؛ حتی به بچه هایش هم محبتی نمی كرد."
دكتر آمد و به لادن گفت: "اتاق تو كه مشخصه، برای خانم توكلی هم اتاق غزل را در نظر گرفتم."
"محبوبه، عمو جون خیلی تحویلت گرفته. اون اتاق غزل رو به هیچ كس نمی ده."
محبوبه گفت: "اگر اتاق غزله كه من..."
"نه نه، شما بفرمایین، لادن راهنماییتون می كنه."
"لادن، عجب ویلای شیكیه!"
"بیا بریم بالا."
در طبقه ی بالا درهای متعدد بود كه محبوبه فرصت نكرد بشمارد. در اتاقی را باز كردند و داخل شدند. دیوارها به رنگ بنفش ملایم و آبی بود. موكت اتاق صورتی رنگ و وسایل چوبی كه شامل تخت و پاتختی و یك دراور و دو مبل و میز می شد به رنگ قهوه ای بود، تلفیق این رنگها آرامش خاصی به محیط و به آدم می داد. همه ی وسایل بسیار شیك و گرانبها بود. رویه ی مبل و رو تختی هم بنفش پررنگ بود كه رگه هایی از صورتی ملایم براق داشت. در داخل اتاق یك سرویس بهداشتی و یك كمد دیواری هم برای آویزان كردن لباس بود. محبوبه لباسهایش را آویزان كرد و به دستشویی رفت تا آبی به صورتش بزند كه از دیدن زیبایی سرویس بهداشتی دهانش باز ماند. كاشی دیوارها بنفش كمرنگ، سرویس بهداشتی صورتی خیلی ملایم و كف سرامیكی بژ با رگه هایی از صورتی و بنفش بود محبوبه تا آن وقت سرامیك با چنین طراحی ندیده بود. اتاق دو پنجره داشت، یكی به سمت شمال كه درخت بید مجنونی مقابل پنجره خودنمایی می كرد. و پنجره ی دیگر رو به شرق بود كه به باغ پر شكوفه باز می شد. لادن و فائزه با هم وارد شدند. لادت پرسید: "از اتاقت خوشت اومد؟"
-عالیه!اینجا یه احساس خوبی به آدم دست میده.
فائزه خواست لباسهای محبوبه را آویزان کند که گفت:خودم مرتب کردم نمیخواد تو کجا هستی؟
فائزه گفت:آقای دکتر یک اتاق طبقه پایین بمن دادن.کوچیکه اما خوشگله.
لادن گفت:اینجا هر کدوم از اتاق خوابها یک رنگه.
-اتاق تو چه رنگیه؟
-توسی و آبی.
-اتاق عمو و خانمش چه رنگیه؟
-اتاق عمو رو که ندیدم اما اتاق سودابه زرد و نارنجیه.چون عمو میخواست اتاق اون شاد و گرم بنظر بیاد تا روحیه شو بهتر کنه.
لادن رفت و تقه ای بدر خورد.مستخدم یک سبد میوه و بشقاب و کارد و یک ظرف اب و لیوان بر روی میز گذاشت و گفت:خانم غذا ساعت 12 حاضره.
محبوبه گفت:متشکرم به موقع می آییم پایین.فائزه تو هم لباس خوب بپوش.
-چشم خانم شماچی میپوشین؟
-بلوز شلوار سفید رو.
-به به !خیلی قشنگه.کفش چی بذارم؟
-صندلی صورتی رو.
لباس پوشید و به اتفاق فائزه پایین رفت.پچه ها تقریبا لباسهای رسمی پوشیده بودند.لادن یک پیراهن رکابی گلدار فرانک تاپ با دامن و یک ژاکت روی آن مریم هم یک پشت باز پوشیده بود.از همه عریان تر سیمین بود که اگر لباس نمیپوشید بهتر بود.سودابه هم یک بلوز رکابی و شلوار پوشیده بود .محبوبه یک بلوز سفید که دور یقه و آستین گلدوزی ظریف به رنگ صورتی داشت همراه با شلوار جین سفید پوشیده بود.سلامی کرد و بر روی یک صندلی نشست.فرانک و منصور حسابی مشغول صحبت بودند.
لادن گفت:محبوبه بیا اینجا.
-متشکرم همینجا خوبه.
محبوبه متوجه نگاه سیمین شد.لبخندی به او زد و مشغول خوردن شد.یادش آمد صبحانه هم نخورده است.ضعف داشت و بدون اینکه به کسی نگاه کند به خوردن ادامه داد.پس از صرف غذا همگی به سالن رفتند.تازه متوجه زیبایی سالن شد.پنجره های سراسری رو به باغچه های پر گل پرده های زیبا و مبلمان راحت و شیک همه جای خانه هماهنگی رنگها رعایت شده بود.نورپردازیهای زیبا که به وسیله چند آباژور و دیوار کوبهای زیبا انجام میگرفت.آرامش خاصی به انسان میداد.چای با شکلات سرو شد و میوه هم در گوشه سالن به وفور چیده شده بود.سودابه اظهار خستگی کرد که نادر او را به اتاقش برد.اتاق سودابه با چند پله و یک شیب ملایم از نشینمن جدا میشد.وقتی دکتر برگشت دختر خاله سودابه به او گفت:نادر خیلی بتو ظلم شده!
نادر گفت:من ظالمی د راین جمع نمیبینم.
-خوب سودابه اینطوریه بالاخره تو به یک زن نیاز داری.
مادر نادر هم در تایید حرف سیمین گفت:آره راست میگی طفلک نادر خودشو از همه چی محروم کرده.
نادر گفت:میشه این بحث قدیمی رو تموم کنین و به مسائل بهتر و جالبتری بپردازین؟
شهین با عشوه ای گفت:مثلا چی؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#53 | Posted: 31 May 2013 23:02
-خب در مورد هوای لطیف بهاری که اومدیم ازش بهره و لذت ببریم ولی توی ساختمون نشستیم.
بعد به کنار برادرش رفت و با هم مشغول گفتگو شدند.محبوبه اجازه گرفت کمی در باغ گردش کند.لادن پدرام فرانک منصور هم بدنبال او به راه افتادند.
لادن گفت:آدم اینقدر وقیح ؟خوبه دختر خاله شه و اینقدر زیر آب زنی میکنه.
فرانک گفت:لابد میخواد یه جوری صاحب این ملک و املاک بشه.چند سالشه؟
-سی و خورده ای.
-ازدواج نکرده؟
-چرا بابا دو بار ازدواج کرده و جدا شده!
-بچه نداره؟
-نه آخه به بچه داری نرسیده.هر بار یکسال یا نهایت دو سال شوهر داشت.
-پس احساس کمبود میکنه.
-شاید اما سودابه واقعا خانومه که هیچی بهش نمیگه.
محبوبه گفت:لادن به نگاهش دقت کردی؟حرفاشو با نگاهش میزنه.یک حالت خاصی داره که آدمو به فکر فرو میبره.من ازش خیلی خوشم میاد.
-راستش منم به جز محبت و احترام به همه چیزی ازش ندیدم.ولی مامان بزرگ چشم دیدنشو نداره.اونهم بخاطر اینکه عمو سرش هوو نیاورده و با اون میسازه.مرد وفادار هم که پیدا میشه نمیگذارن.
پدرام گفت:خب اونا دلشون برای دکتر میسوزه.
محبوبه گفت:وقتی خودش راضیه بقیه حق دخالت ندارن.یک آدم بالغه و خودش در مورد اینده و سرنوشتش تصمیم میگیره.
-این بهترین حرفی بود که توی این سالها شنیدم.
همه به عقب برگشتند و نادر را دیدند که با لبخند آنها را نگاه میکرد.محبوبه پوزش خواست.
نادر گفت:احتیاجی نیست.شما حرف بردی نزدین...از من دفاع کردین.اصلا شما وکیل مدافع هستین.با اینکه من و سودابه موکلهای شما نیستیم از ما دفاع قشنگی کردین.
لادن گفت:قابل شما رو نداشت!
پدرام و لادن آهسته راه افتادند و محبوبه و نادر تنها ماندند.وقتی محبوبه متوجه موقعیتش شد هراسان تصمیم گرفت پیش از آنکه کسی سر برسد از آنجا برود اما نادر گفت:اینجا که آپارتمان نیست از همسایه ها بترسین!
-آقای دکتر شما خیلی تو چشم هستین کوچکترین حرکتتون زیر ذره بینه.
-شما بزرگش میکنین وگرنه اینطوری هم نیست.
-نمیبینین چطور نگران شما هستن؟حتی دخترخاله خانمتون!
-اون سنگ خودشو به سینه مینزه.
محبوبه بی اراده گفت:واقعا شرم آوره که آدم تو زندگی دختر خاله اش وارد بشه.
-شما هم از همین میترسین که فرار میکنین؟
نگاهشان بهم خیره ماند.محبوبه بخود آمد و گفت:بهتره من برم.
-نه شما بمونین من میرم.
-اما من حق ندارم...
-تو رو خدا بس کنین شما هم توی زندگی حقی دارین اما همه حقتونو به دیگران واگذار میکنین پس خودتون چی نباید سهمی از زندگی داشته باشید؟!
-من حقی ندارم که بگیرم...من زندگیمو کردم.
نه اون زندگی نبود چرا خودتونو گول می زنین شما دارین با خودتون مبارزه می کنین
آقای دکتر خواهش می کنم
من یه روز باید بیام دفترتون و حقتونو از خودتون بگیرم و دیگه نذارم بیش از این به خودتون ظلم کنین
شما چی
منم حق خودمو از زندگی می گیرم اما اول شما
هر دو خندیدند و نادر گفت چقدر قشنگ می خندی حیف نیست باور کنین هیچ خنده ای به این زیبایی و هیچ مویی به این قشنگی و خوشرنگی ندیدم چشمهای سبزتون هم که غوغا میکنه
محبوبه که مثل لبو سرخ شده بود گفت بهتره حد خودمون رو بدونیم
باید اینها رو بهت می گفتم خیلی چیزهای دیگه هم هست که تو دلم جمع شده می ترسم یکدفعه مثل آتشفشان بزنه بیرون
محبوبه باز خندید و گفت تو رو خدا جلوشو بگیرین
نادر آهسته به محبوبه گفت با من سفر کن باور کن همسفر خوبی هستم امتحان کن
به چه قیمتی
خوشبختی
که بدبختی اون زن بیچاره رو به دنبال داره باید بدونین من برای خانم شما احترام خاصی قایلم
برای خودت چی
من دلی رو که باعث ویرونی یه زندگی بشه زیر پا له می کنم
منم خواستم لهش کنم اما نشد از جای دیگه سر در آورد محبوبه دل عاشق ارزشش پیش از اونهاست که زیر پا له بشه
بس کنین دیگه نمی خوام چیزی بشنوم
بسیار خب اما به حرفهان فکر کن
نادر رفت و محبوبه به راهی که او می رفت خیره شده بود اشکهایش سرازیر شد پس اونم عاشقه صدای فرانک و لادن را که شنید اشکهایش را پاک کرد و لبخند زنان به سویشان رفت لادن گفت چرا اینجا موندی
داشتم از زیبایی باغ لذت می بردم
برای همین اشک می ریختی
خب تحت تاثیر قرار گرفتم
آخی بگردم چقدر با احساس
قدم زنان به سوی ساختمان ویلا رفتند همه در سالن جمع بودند محبوبه رو به سودابه گفت چه باغ قشنگی دارین گلهای زیبایی که جلوی ساختمونه رنگ آمیزی جالبی دارن
مادر نادر گفت همه سلیقه دکتره سودابه کاری به این چیزها نداره
محبوبه چشمکی زد و گفت اگر سلیقه سودابه جون بد بود که دکتر رو انتخاب نمی کرد
همه خندیدند سودابه هم لبخند زد و با نگاهش از او تشکر کرد نادر گفت حالا که گل دوست دارین باید گلخونه رو ببینین
حتما
هرکس دوست داره می تونه بیاد
ولی هیچ کس تمایلی به رفتن نشان نداد به ناچار محبوبه راه افتاد و به سودابه هم پیشنهاد کرد بیاید و پس از موافقت او صندلی اش را به بیرون هدایت کرد نادر نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت و باهم به راه افتادند گلخانه بزرگی بود و همه جور گل در آنجا وجود داشت محبوبه ناگهان دسته صندلی را رها کرد و گفت آخ محبوبه شب
دکتر گفت دوست دارین
بله خیلی خونه آقاجون چند تا گلدون محبوبه شب و یاس رازقی بود وقتی ازدواج کرد از باغبون خواستم دوتا گلدون از اونا برام بیاره اولش خوب بود اما یکدفعه خشک شد با اینکه مرتب باهاشون حرف میزدم آب و کود پاشون می ریختم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#54 | Posted: 31 May 2013 23:03
در حالی که گلها را بو می کرد گفت چقدر عالیه
نادر به او و حرکاتش با شوق نگاه می کرد محبوبه هم مثل پروانه از گلی به گل دیگر دست می کشید و آنها رو بو می کرد جلوی پای سودابه نشست چند تایی یاس رازقی را که بر روی زمین افتاده بود بر روی پای او گذاشت و با محبت نگاهش کرد سودابه دستهای محبوبه را گرفت و به او لبخند زد نادر سمت دیگر گلخانه را که کاکتوس پرورش می داد به محبوبه نشان داد
محبوبه با حیرت گفت وای خیلی عالیه سودابه جون آقای دکتر اگر من جای شما بودم هفته ای یک روز سودابه جون رو می آوردم اینجا برای روحیه شون خیلی خوبه
اگر دوست داشته باشین و شماهم ما رو همراهی کنین می تونیم جمعه ها بیاییم اینجا
سودابه جون شما موافقین
سودابه با لبخند نگاهی کرد چشمهای چمنی رنگ محبوبه برق می زد گونه هایش گلی رنگ شده بود نادر عاشقانه نگاهش می کرد و لبخند می زد چقدر دوستش داشت خدا می دانست دیگر نمی توانست با خود مبارزه کند یک بار دیگر عاشق شده بود چشمان محبوبه به او افتاد و ساکت شد صندلی سودابه را به حرکت در آورد و از گلخانه بیرون آمدند
وای چه سرد شد
نادر گفت ژاکت منو بپوشین
نه متشکرم بندازین رو دوش سودابه جون
دکتر ژاکت روی دوش همسرش انداخت و گفت بهتره تندتر بریم تا شما سرما نخوردین
با عجله به سالن رفتند و محبوبه در کنار شومینه ایستاد نادر به فایزه گفت برای خانم ژاکتی چیزی بیار بپوشن
او هم با سرعت دوید تا دستور دکتر را انجام دهد از دکتر خوشش می آمد در دل آرزو می کرد همسری نداشت و محبوبه و او می توانستند ازدواج کنند بارها این دو را در رویای خود زن و شوهر اعلام می کرد و راضی از این وصلت خیالی لبخند می زد از اینکه نگران محبوبه بود لذت می بردند نادر دستور چای و شیرینی داد فنجان محبوبه را به دستش داد و آهسته گفت بخور گرمت بشه
محبوبه چایش را نوشید و صادقانه نزد خود اقرار کرد از اینکه مورد توجه نادر است لذت می برد اما هر بار که سرمست از خوشی می شد به یاد سودابه می افتاد و دلش می گرفت نادر حالتهای او را با دقت زیر نظر داشت و نگرانش می شد لادن می گفت محبوبه برای شب لباس چی می پوشی
چطور
همه لباس شب می پوشن
اما من برای شب لباس خاصی نیاوردم
می خوای من بهت بدم
نه یه کاریش می کنم
نادر در فرصتی گفت ساعت نه شام می خوریم
محبوبه نگاهش کرد و دکتر گفت رحم کن طاقت اون نگاه رو ندارم
زن جوان اخم کرد و به اتاق رفت لباسش را عوض کرد و پیراهن مشکی ساده ای پوشید موهایش را پشت سر جمع کرد و یک رشته مروارید از لابه لاي موهايش عبور داد. كمي عطر زد و ديگر كاري نداشت. چند دقيقه اي به ساعت نُه مانده بود كه رفت پايين باز هم همه لباسهاي آن چناني پوشيده بودند؛ حتي فرانك كه محبوبه تصورش را هم نمي كرد. محبوبه احساس مي كرد وصله ي ناجوري در جمع آنان است. مادر لادن هم يك پيراهن ركابي پوشيده بود كه دامنش چاك بلندي داشت و هنگاه راه رفتن، خيلي بالاتر از زانوهايش نمايان مي شد. دكتر هم كت و شلواري تيره رنگ همراه پيراهن آبي خوشرنگ و كراوات كج راهِ زرشكي و سورمه اي پوشيده بود، بقيه ي آقايان هم لباس رسمي به تن داشتند. شهين پيراهن توري يقه بسته اي پوشيده بود؛ اما زير آن چيزي به تن نداشت. وقتي محبوبه چشمش به او افتاد، از خجالت سرخ شد و سرش را پايين انداخت. نادر متوجهش بود. چقدر اين حالت شرمزده اش را دوست داشت! خودش هم از لباس شهين چندشش شد. بقيه ي خانمها هم جور خاصي نگاهش مي كردند. پدرام با لبخند به شهين نگاه كرد و خواست چيزي بگويد كه لادن سقلمه اي به او زد و منصرفش كرد. سودابه هم لباس مشكي زيبايي پوشيده بود كه پشت گردن گره مي خورد و سر شانه اش عريان بود. لباس محبوبه آستين بلند بود و يقه هفت كوچكي داشت. خيلي ساده و در عين حال شيك بود. پس از صرف شام، پدر لادن چند پرسش حقوقي از محبوبه كرد كه به راحتي جوابش را داد و خيلي خوب راهنمايي اش كرد. ساعتي بعد، همه به اتاقهاي خود رفتند. محبوبه لباس خواب پوشيد به رختخواب رفت. در فكر حرفهاي نادر بود، كه تلفن اتاقش زنگ زد. با تعجب گوشي را برداشت: "بله؟"
"سلام محبوبه."
"آقاي دكتر؟!"
"تو رو خدا به من نگو دكتر."
"چرا تلفن كردين؟"
"بايد با تو حرف مي زدم. محبوبه، از اولين باري كه ديدمت، دلم گرم شد. هر بار كه اين ديدارها تكرار مي شد، من بيشتر دلباخته تو مي شدم..."
"اما شما..."
"مي دونم براي تو پيرم و زن دارم؛ اما حق زندگي هم دارم، مگه نه؟"
"با من نه آقاي..."
"فقط نادر، خواهش مي كنم، يك بار اسممو صدا كن، بگو محبوبه، صدام كن!"
محبوبه آرام گفت: "نادر؟"
"جون دلم، عزيزم، قشنگم، نمي دوني چقدر دوستت دارم! فقط بِهِم فرصت بده تا بتونم به زندگيم سر و سامون بدم."
"يعني چي؟ شما كه نمي خواهين اونو..."
"نه عزيزم. اين قدر هم به من شما نگو. فاصله ي سني مونو يادم مي آره. محبوبه، من سودابه رو دوست دارم. مادر بچه هامه، عشق زمون جوونيمه. لحظه هاي خوبي رو با هم گذرونديم؛ اما ما زندگي عادي نداريم. نمي دوني وقتي مي رم خونه و اونجا رو اون جور ساكت مي بينم، چه حالي مي شم؟ همه ي روحيمو از دست مي دم. براش حرف مي زنم، از اتفاقاتي كه طي روز افتاده براش مي گم؛ ولي اون ساكت و خاموش نگاهم مي كنه. منم دلم مي خواد وقتي مي رم خونه، همسرم با شور و حرارت به استقبالم بياد و شلوغ كنه. باور مي كني گاهي آرزو مي كنم با هم دعوا كنيم و سرم داد بكشه؟ حداقل يه صدايي باشه. باور كن من با همه ي وجودم به تونياز دارم!"
"من برات چي هستم، محبوبه ي شب؟"
"عزيزم، تو محبوب همه ي لحظات زندگيمي. اشتباه نكن، من فقط به خاطر غريزه نيست كه به طرف تو كشيده شدم. اگر اين موضوع اين قدر برام اهميت داشت، خيليها بودن كه اين نياز منو رفع كنن. محبوبه، من با تو كامل مي شم. بدون تو هيچم. به من رحم كن محبوبه دوستت دارم!"
"نادر، من توي زندگي قبليم خيلي زجر كشيدم. هيچ لحظه ي شاد و لذت بخش نداشتم. از روابط زناشويي هم خاطره ي وحشتناكي دارم. من نمي تونم براي هيچ مردي، زن ايده آلي باشم."


پایان قسمت ۷

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#55 | Posted: 2 Jun 2013 10:58
قسمت ۸

كاري مي كنم همه ي خاطرات بد زندگي گذشته ت رو فراموش كني. حرفمو باور كن! خودتو به من بسپر تا با هم در دشت زيباي عشق سفر كنيم. ما خوشبخت مي شيم!"
"نادر، من هميشه از زنهايي كه توي زندگي ديگران سرك مي كشن، متنفر بودم. حالا خودم مثل اونها بشم؟ نه اينو از من نخواه. حاضر نيستم به خاطر خودم و دلم يك زندگي رو ويرون و زني مثل سودابه رو نااميد و غمگين كنم. متأسفم، من نمي تونم! تو مي توني با هر كس ديگه اي شروع كني؛ اما روي من هيچ حسابي باز نكن."
"من نمي ذارم سودابه لطمه ببينه."
"مگه مي شه؟! وقتي بفهمه، مي دوني چه عذابي مي كشه؟"
"شبي كه غزل مي رفت، به من پيشنهاد كرد كه با تو ازدواج كنم. وقتي گفتم چطور يك زن ديگه رو جلوي سودابه بيارم و با اون برم تو اتاق، اون پيشنهاد كرد من، من... گاهي بيام خونه ي تو. اون جوري سودابه هم نمي فهمه."
"فكر كردي من چي هستم؟ وقتي بهت گفتم محبوبه ي شبم، گفتي نه. اما اين حرفت يعني همين. نه... هرگز اين كارو نخواهم كرد. خواهش مي كنم همين جا تمومش كن. ديگه هم در مورد عشق و دل بستن چيزي نگو. قول بده نادر! برات مثل دوستي مي شم كه درد دلت رو گوش مي كنم، اما محبوبه شبهات نه، شب به خير."
"محبوبه گوشي رو نذار، صبر كن. اصلاً ازدواج هم نمي كنيم، تا وقتي تكليف سودابه معلوم بشه."
"چطوري؟"
"به من فرصت بده. اجازه مي دي گاهي تلفني با هم حرف بزنيم؟ ديگه اينو كه همسايه ها نمي بينن و سودابه هم نمي فهمه."
"فقط گاهي اوقات، هميشگي نباشه!"
"قبول، محبوبه فقط يك چيزي بهم بگو، تو هم منو دوست داري؟"
"فكر مي كني اگه دوستت نداشتم، تا حالا به حرفات گوش مي دادم؟"
"پس بگو، فقط يك بار بهم بگو! محبوبم چرا حرف نمي زني؟"
"نادر، دوستت دارم."
"آه عزيزم، با اين جمله منو به عرش بردي! قول مي دم همه ي موانع رو از س راهمون بردارم."
"شب به خير."
شب به خير... خوب بخوابي."
"تو هم همين طور!"
محبوبه گوشي را گذاشت. دو احساس متفاوت داشت، يكي عشق و شوق و يكي شدن با معبودش و ديگري، عذاب وجداني كه به خاطر سودابه داشت. احساس مي كرد به او و اعتمادش خيانت كرده است. با خودش گفت: "اصلاً نادر چطور به خودش اجازه داد عاشقم بشه؟ اما اون حق داره. زندگيش چقدر كسالت باره!"
صبح با كسالت بيدار شد. آبي به سر و صورتش زد و بلوز و شلوار جين آبي پوشيد. يك ژاكت سفيد هم روي دوشش انداخت. رفت پايين و سودابه را ديد كه پايين پله ها منتظر است. سلام كرد، بوسيدش و با هم به سالن غذاخوري رفتند. سلامي گفت و سودابه را سر جايش برد. خودش هم بر روي صندلي نشست. با شنيدن صداي نادر سرش را بالا آورد و سلام كرد.
میکوشید نگاهش به او نیفتد.شهین خودش را به نادر رساند و در کنارش نشست.برایش لقمه میگرفت که نادر آنها را به سودابه میداد.شهین خشمگین نگاهش میکرد و نادر لبخندی موذیانه میزد.ساعتی بعد چند خودرو وارد باغ شدند.محبوبه اهمیتی نداد.مشغول مطالعه شعری بود که یک بیت نظرش را جلب کرد و به مریم گفت:گوش کن ببین چه شعر قشنگیه!
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد
منصور گفت:خیلی قشنگه.معنی غم انگیزی داره.آدم فکرشو میکنه دلش فشرده میشه.
نادر پرسید:و اون اسیر کیه؟
-هر کس میتونه باشه آدمهایی که همه حتی زندگی هم اونارو فراموش میکنه.
سودابه دستش شوهرش را گرفت و به او اشاره کرد که مهمانها آمده اند.سودابه و نادر به استقبال آنان رفتند.محبوبه صداهایی آشنا میشنید.همگی از جا بلند شدند.خانواده مستوفی وارد شدند و از دیدن محبوبه در آنجا یکه خوردند بویژه سامان نیز همراهشان بود.
رنگ از روی محبوبه پرید.حالا با این یکی چه کند؟سارا خانم مستوفی و سیما را بوسید.با همسر سجاد هم دیده بوسی کرد تبریک گفت.منتظر همسر سامان بود ولی دیگر کسی نبود!با حاق آقا و شوهر سارا احوالپرسی کرد و عید را تبریک گفت.سامان همچنان خیره به او نگاه میکرد که یکباره گفت:محبوبه من توی آسمونا دنبالت میگشتم و اینجا توی این بهشت کوچولو پیدات کردم!
همه از این حرف جا خوردند.محبوبه هم دست و پایش را گم کرده بود.هیچکس هم نبود که حداقل دستش را بگیرد و برایش دلگرمی باشد.باید خودش از پس او بر می آمد.گفت:حالتون چطوره آقای دکتر؟عید شما مبارک.
سامان که هنوز مبهوت او بود گفت:هیچکس نشونی تو رو بمن نمیداد.اینها خیلی بیحرمن.
حاجی گفت:پسرم محبوبه خانم خودشون اینطوری خواستن.
محبوبه در دلش گفت حاجی هم دروغگو شده!بمن چه!گناهش گردن اونه.
نادر که انتظار رقیب آنهم جوان و خوشتیپ را نداشت ناراحت و عصبی از آنان دعوت کرد که به سالن بروند.در فرصتی کوتاه از محبوبه پرسید:این عاشق سینه چاک از کجا پیدا شد؟
-برادر ساراست.
-اینو خودمم میدونم!
-بعدا برات تعریف میکنم.
فقط یک چیزی...ببینم تو هم دوستش داری؟
محبوبه شیطنتش گل کرد .خندید و با ناز گفت:تو چی فکر میکنی؟
-حاضرم باهاش دوئل کنم!
-اگر اون فرزتر از تو بود چی؟
-در راه عشق کشته میشم!
محبوبه خیلی سعی کرد جلوی قهقهه اش را بگیرد و گفت:نترس من هیچ احساسی به اون ندارم اما دلم نمیخواد خونه رو یاد بگیره هیچی نگو باشه؟فقط بگو من دوست لادن هستم.
-باشه تو هم به دوستات بگو.
-الان میگم.
محبوبه در فرصتی خیلی سریع حرفهاش را به دوستاش گفت و از آنا ن خواست به قول امروزیها سوتی ندهند.آنان نیز به شوهرانشان گفتند و لادن هم به پدر و مادرش.وقتی همه فهمیدند که نباید نشانی از محبوبه به سامان بدهند به سارا گفت:خیالتون راحت!بهمه گفتم نکن چه جوری به اینجا دعوت شدم.
-خدا عمرت بده!
-دختره رو عقد کرد ولی میخواد طلاقش بده.مامان اینها هم نمیذارن فکر کن یک فامیل بهم میریزه.
-آره خیلی بد میشه طفلک اون دختر که با امید و آرزوی خوشبختی سر سفره عقد نشسته.
-خب کاری نداره بگید من عقد کردم.
-پس شوهرت کو؟
-خارج از کشوره منم باید برم پیشش.
آره فکر خوبیه صبر کن خودم جلوی جمع ازت میپرسم.
محبوبه به بهانه ای از سارا دور شد و در کنار لادن نشست و گفت:الان فیلم شروع میشه پاشو چراغها را

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#56 | Posted: 2 Jun 2013 10:59
خاموش کن!
-راست میگی؟هنرپیشه اولش کیه؟
-من!
-نقش مقابل؟
-آقای دکتر هستند.
-چه خوش قیافه س اینو کجا تور زدی؟
-بس کن تو رو خدا وقتی زن عباس بودم.با اینها همسایه بودیم.طی حادثه ای همون که گفتم از امتحان برگشتم عباس کتکم زد.این آقای دکتر منو مداوا کرد.
-و یک دل نه صد دل عاشق جنابعالی شد!
-اونموقع که نه بعد از مرگ عباس بمن علاقه مند شد.
-تو چی؟
-من هیچ احساسی بهش ندارم.
-آخه خیلی خوش تیپه!حیف نیست؟
-بابا زن براش عقد کردن.
-ای وای!طفلکی دختره.
-آره برای همین باید فیلم بازی کنیم.
سارا پرسید:خب محبوبه خانم ازدواج میکنی و دعوتمون نمیکنی؟آخه یک زمانی خیلی بهم نزدیک بودیم!
چشمان همه گرد شده بود.
محبوبه خیلی عادی پاسخ داد:باور کنین جشنی به اون صورت نگرفتیم.قرار شد آمریکا جشن اصلی رو بگیریم.
سامان که رنگش سفید شده بود با نومیدی پرسید:مگه بازم شوهر کردی؟
-خب عباس فوت کرد.مگه چقدر میتونم تنها باشم مورد خوبی بود.میرفتم آمریکا زندگی اونجا هم عالیه.اینجا که نتونستم دفتر بزنم شاید اونجا وضعم بهتر بشه.
-حالا شوهرت چکاره هست؟
-کار بیزینس انجام میده.وضعش خیلی خوبه!عکس خونه ش رو دیدم مثل کاخ میمونه.
سامان که لجش گرفته بود گفت:لاد کارت پستاب نشونت داده!
-نه بابا خودش کنار ساختمون ایستاده بود.
در تمام این مدت همه با حیرت و سامان با غیظ و حرص به محبوبه نگاه میکردند.از اینکه دروغ میگفت شرمنده بود اما بخاطر یک زندگی و تداوم آن مجبور بود همسر ساجد گفت حالا شیطون این تیکه رو کجا تور زدی
توی یه مهمونی همدیگه رو دیدیم و بعد از مدتی به هم علاقمند شدیم
سیما پرسید کارت کی درست می شه
به زودی قراره برم دبی و بقیه کارهای اقامت رو انجام بدم
سامان گفت تنهایی نرو دبی محیط اونجا برای یک زن جوون خوشگل مناسب نیست
نه با آقاجون می رم
سامان خیلی ساده و زودباور بود چون سالهای زیادی در خارج از کشور زندگی کرده و در آنجا هم نیرنگ و فریب و دروغ را یاد نگرفته بود هرچه را که می شنید باور می کرد در حالی که خیلی غمگین و ناراحت بود چیزی در گوش پدر گفت و از همه خداحافظی کرد و رفت وقتی مطمن شدند رفته محبوبه نفس عمیقی کشید و گفت خدا منو ببخشه که این قدر دروغ سر هم کردم
سیمین گفت یعنی همه اینها رو دروغ گفتی
لادن گفت متاسفانه همه ش فیلم بود
خانم و آقای مستوفی از او تشکر کردند و گفتند وقتی بدونه شوهر کردی می ره سراغ زن و زندگیش
سیما گفت خیلی دلم براش سوخت با چه شوقی به طرف محبوبه اومد
ساجد گفت عشق چند ساله س عمیق و ریشه داره
سیمین گفت وقتی یکی دوتا بچه دورشو بگیرن عشث و عاشقی رو فراموش می کنه
پیش خدمتها مشغول پذیرایی بودند که حاج آقا پرسید محبوبه جان از کارت راضی هستی اولین دادگاه رو که گل کاشتی شنیدم بقیه پرونده هات هم بیشترشون به نفع موکلات تموم شده
اونهایی که خودم بهشون معتقد بودم اگر بفهمم کلک تو کارشونه قبول نمی کنم و می گم به همکارهای دیگه مراجعه کنن
خداروشکر هنوز حب دنیا نداری
باور کنین برای دروغهایی که الآن گفتم وجدانم در عذابه دلم می خواد مردم منطقی باشنو با مشکلاتشون با شعور و عقل روبه رو بشن نه احساسشون و نیم نگاهی به نادر انداخت
صحبتها گل انداخت سارا برای سودابه حرف می زد سیما و محبوبه از از خاطرات چند سال پیش می گفتند
ناهار در آرامش و سکوت صرف شد گویا هنوز صحنه های ساعت پیش از یادشان نرفته بود بعد از ظهر پدارم پیشنهاد کرد وسطی بازی کنند نادر و سجاد شطرنج بازی می کردند جوانها رفتند و در گوشه ای از باغ مشغول بازی شدند سر و صدای زیادی راه انداختند نادر گفت جوانها این همه انرژی رو کجا قایم کرده بودن
سیمین گفت مثل اینکه خیلی محرومیت کشیدن
سارا گفت از صدای شادی بچه ها لذت می برم
غروب بود که عرق ریزان و خسته داخل آمدند محبوبه رفت اتاقش تا دوش بگیرد لباس بنفش تیره ای پوشید و شیک و آراسته پایین آمد بقیه هم سرو کله شان پیدا شد
نادر دستور چای و شیرینی داده بود که سر میز آماده شد وقتی چشمش به محبوبه افتاد گفت خسته نباشین
محبوبه شاداب و سرحال گفت ممنون گاهی لازمه آدم از جلد خانم بزرگی در بیاد و بچگی کنه
پدرام گفت این وروجک هرچی توپ بهش می زدیم بل می گرفت یار اضافه می کرد
آخه من ورزشکار خوبی نیستم تو همه بازیها این یکی رو بیشتر از همه بلدم
منصور پرسید محبوبه هنوز فوق نگرفتی
نه بابا تازه سال اولم سال دیگه تموم میشه
فکر پایان نامه ت رو کردی
هنوز نه البته طرحهایی دارم تا ببینم چی پیش می آد
به فرانک گفتم امتحان بده من هم کمکش می کنم
اون امسال فکر نامزد بازیه کی می تونه درس بخونه سال دیگه که تو دلشو زدی می ره سراغ درس
ای بدجنس پس بفرمایید یک بار مصرفم
نه بابا من کی گفتم بک بار مصرف گفتم یکسال مصرفی
فرانک نیشگونی از او گرفت
آخ دردم گرفت
جهنم تا تو باشی با نامزد من درست حرف بزنی
نادر پیشنهاد کرد پس از شام حرکت کنند که به ترافیک برنخورند باز هم محبوبه در صندلی پشت نادر نشست سودابه پس از دقایقی خوابش برد نادر هر از گاهی از آینه به محبوبه نگاه می کرد بعد از مدت کمی او هم سرش را بر روی پای فایزه گذاشت و خوابش برد در پارکینگ نادر آهسته صدایش کرد او هراسان چشم گشود و سریع خودش را جمع و جور کرد پیاده شد و پس از تشکر فراوان از مهمان نوازی سودابه و دکتر به آپارتمانشان رفتند محبوبه خیلی زود خوابش برد
صبح زود بیدار شد باید اول می رفت دفتر و از آنجا هم به دادگاه به تازگی یکی از موکلانش که مردی جوان بود خیلی دور و برش می پلکید بدون وقت قبلی به دفتر می آمدو وقتی محبوبه با او حرف می زد محو او میشد

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#57 | Posted: 2 Jun 2013 11:00
آن روز هم برای کار او به دادگاه می رفت خیلی دلش می خواست کار او زودتر به اتمام رسد تا مجبور به تحمل وی نباشد بعد از ظهر هم در دفتر با یک خانم ملاقات داشت گویا پس از چهل سال شوهرش هوس تجدید فراش کرده بود زن بیچاره هم برای گرفتن حق و حقوقش از او راهنمایی می خواست محبوبه از این افراد پولی نمی گرفت می گفت آنها خودشان مشکل دارند پرداخت حق الوکاله هم به مشکلاتشان اضافه می کند
شب یکراست به خانه پدرش رفت ساعتی در آنجا بود مهدی را هم که در مرخصی به سر می برد دید و در حدود ساعت ده شب به خانه بازگشت وقتی خودرواش را در پارکینگ گذاشت ناد را دید که از آسانسور بیرون آمد به محبوبه نزدیک شد و با نگرانی گفت محبوبه کجا بودی دلم شور زد
خونه آقاجون بودم در ضمن آقای دکتر شما همه رو کنترل می کنین و ساعت ورود و خروج براشون می زنین
نادر که از این حرف او خوشش نیامده بود گفت خانم توکلی من فقط نگران شما شدم در ضمن فضول هم نیستم که بخوام ورود و خروج همسایه ها رو کنترل کنم
سپس با ناراحتی سوار آسانسور شد و پیش از آنکه محبوبه سوار شود دکمه را زد و رفت محبوبه هم از این کار او و هم از دخالتی که در بدو ورودش از او دیده بود ناراحت شد پایش را به زمین کوفت و لعنتی فرستاد دقایقی طول کشید تا دوباره به پارکینگ رسید و محبوبه سوار شد و بالا رفت فایره در را که باز کرد پرسید خانوم کجا بودین دلم شور زد رفتم در خونه آقای دکتر گفتم شاید اونها از شما خبر داشته باشن
آخه دختر خوب اونها از من چرا باید خبر داشته باشن رفتم به آقاجون اینها سر زدم "آقاي دكتر هم طفلكي نگران شده بود؛ اما منو دلداري مي داد."
محبوبه فهميد كه يك پوزشخواهي به دكتر بدهكار است. اما روز بعد او را نديد. تقريباً ده روزي بود كه اصلاً با هم رو به رو نشده بودند. محبوبه حسابي كلافه بود. فكر كرد بايد همان شب تلفني پوزشخواهي مي كرد. ولي حالا ديگر خيلي دير شده. شب، همزمان با نادر به خانه رسيد. در پاركينگ كمي معطل كرد تا او هم پارك كند و بعد پياده شود. اما دكتر كه بي اندازه دلگير بود همچنان در خودرواش نشسته بود و پياده نمي شد. از اين رو محبوبه خندان جلو رفت و گفت: "آقاي دكتر، نمي خواهين پياده بشين؟"
دكتر با اخم گفت: "شما بفرمايين، من يه كمي كار دارم."
"اتفاقاً منم با شما كار دارم."
"بفرمايين؟"
"آخه سرتون پايينه، ممكنه متوجه عذرخواهي من نشين!"
نادر سرش را بلند كرد و به چشمهاي محبوبش خيره شد و گفت: "بابت چي؟"
"آخه اون شب برام سوءتفاهم شد. فكر كردم شما مراقب رفت و آمد من هستين. براي همين بِهِم برخورد. وقتي رفتم خونه فائزه گفت چه اتفاقي افتاده. البته، بايد به اون بيچاره اطلاع مي دادم. صبح بهش گفته بودم كه مي رم يك سر به آقاجون مي زنم."
همه ي كدورتها از ميان رفت. هر دو مدتي به هم خيره شدند و به اتفاق هم به سوي آسانسور به راه افتادند. نادر گفت: "محبوبه، دلم خيلي برات تنگ شده بود؛ هر چند خيلي ازت دلخور بودم. چون تو به من توهين كردي."
به خدا منم ناراحت شده بودم. نادر، دوست ندارم نه تو براي من و نه من براي تو مزاحمتي داشته باشم. خلاصه، براي هم دست و پا گير نباشيم.
"آخه محبوبه، تو يك زن جوون و خوشگلي. وقتي تا ديروقت بيرون مي مونه، خب آدم دلش شور مي زنه."
"مطمئن باش، اگر مشكلي برام پيش بياد، اول به تو مي گم."
"قول مي دي؟"
"البته كه قول مي دم."
"آسانسور ايستاد و محبوبه پياده شده. با سر خداحافظي كرد و كليد را در قفل در آپارتمانش چرخاند.

فصل دهم

زمان مي گذشت و روابط عاطفي نادر و محبوبه هر روز ژرف تر از روز پيش مي شد. گاهي وجدان محبوبه بسيار عذابش مي داد و او دلتنگيهايش را براي نادر مي گفت. هرازگاهي هم تلفني با هم حرف مي زدند و گاهي در پاركينگ يا آسانسور، همديگر را مي ديدند. چند بار نادر خواست به دفترش بيايد كه محبوبه قبول نكرد. وابستگي عجيبي به نادر داشت و تقريباً او را از همه كارهايش مطلع مي ساخت. حتي خواستگاري آقاي بيات را هم به او گفت كه با واكنش شديد دكتر مواجه شد. نادر، محبوبه را تنها براي خودش مي خواست. حاضر نبود كسي حتي گوشه ي چشمي به او داشته باشد. خلاصه اينكه، حسود بود. زن جوان گاهي لذت مي برد و زماني مي ترسيد كه اين حالت نادر، ريشه ي روحي رواني داشته باشد. غزل يكي دو با با او صحبت كرده بود، كه دوست دارد با پدرش ازدواج كند يا نه؟ مي گفت يقين دارد، پدرش در كنار او خوشبخت مي شود. آقاي بيات هم تقريباً هر هفته از او تقاضاي ازدواج مي كرد و او هر بار مي گفت كه نامزد دارد، تا يك روز كه بيات گفت: "من اون قدر از شما خواستگاري مي كنم تا قبول كنين."
محبوبه گفت: "آقاي محترم، من نامزد دارم!"
"كو؟ پس چرا نمي آد دنبال شما؟ اگه من همچين نامزدي داشتم، يك لحظه هم تنهاش نمي ذاشتم."
"آخه اون پزشكه و در مقابل بيمارهاش مسئوليت داره."
"باشه، اگر اون بگه، من مي رم و ديگه هم منو نمي بينين... البته وقتي كارم تموم شد."
محبوبه با شرم و خجالت، از نادر خواست نقش نامزدش را بازي كند. نادر گفت: "فقط نقش بازي كنم؟ من خودمو نامزد تو مي دونم."
"نادر تو رو خدا شروع نكن. با وجود همسرت، چه نامزدي اي؟ حالا فردا مي آي؟"
"چه وقت بيام؟"
"نمي خوام مزاحمت بشم، هر وقت تونستي!"
"باشه فردا ساعت هفت اونجام."
"آدرس بدم؟"
"نه، نيازي نيست. بعد از اين مدت اگر دفتر تو رو بلد نباشم، بايد برم بميرم!"
روز بعد ساعت هفت، نادر شيك و آراسته وارد شد و محبوبه او را به عنوان نامزدش معرفي كرد.
منشي گفت: "خانم توكلي، عجب تيكه اي تور زدين! خيلي باحاله اِيوَل داري!"
"خانم تقوي!"
"به خدا راست مي گم. زدي تو خال! شما برو، خودم چاي مي آرم."
محبوبه خنديد و به اتاقش رفت. نادر گفت: "دفتر لوكسي داري."
"قابل نداره! راستي، من هنوز نمي دونم مطب تو كجاست؟"
"واقعاً كه!"
"خب، فكر كردم اگر بپرسم، فضولي مي شه."
-یعنی من از تو سوال میکنم فضولیه؟
-من خودم برات توضیح میدم.
خانم تقوی شیر قهوه و شیرینی را بر روی میز گذاشت و به نادر نگاه کرد و رفت.محبوبه گفت:نادر؟
-جون دلم.
-سودابه جون نفهمیده؟
-مگه ما کار خاصی کردیم که اون بفهمه؟
-از تلفنهات؟
-نه اتاق من و اون از هم فاصله داره.در ضمن اتاق من مثل سوئیته دو تا در داره.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#58 | Posted: 2 Jun 2013 11:00
-برای این میپرسم چون نمیخوام اون آسیب روحی ببینه.نادر اگر اون بفهمه من باید بمیرم.
-خدا نکنه چرا؟
-وای نگو از خجالت و عذاب وجدان میدونم که میمیرم.
-محبوبه اون منطقیه.
-عشق منطق نمیفهمه.
-درسته!اما آخه من و تو هم حق زندگی کردن و خوشبخت شدن داریم.
-یعنی اون نداره؟روزگار که اونکارو باهاش کرد من و تو هم بهش نارو بزنیم؟!خدا بزرگی تحمل کردنی نیست!
-تو جوری حرف میزنی انگار من و تو رابطه نامشروع داریم.
-اسم اینو چی میذاری؟
-محبوبه من و تو هنوز یک شام یا ناهار با هم نخوردیم از کدوم رابطه حرف میزنی؟همین تلفنی که گاهی بهت میزنم؟
-وقتی اونو میبینم از شرم میخوام آب بشم برم تو زمین.
تلفن زنگ زد و منشی گفت که آقای بیات آمده است.زنگ از روی محبوبه پرید و رو به دکتر گفت:ولی نادر اون مرده اومد!
-تو نگران چیزی نباش میخوای بری بیرون؟
صدای خوردن ضربه ای به در آمد و نادر گفت:بفرمایین!
آقای بیات هم با رنگ پریده وارد شد و سلام کرد.نادر بلند شد و با او دست داد و خودش را معرفی کرد.خرسند هستم نامزد خانم توکلی.
-بنده هم بیاتم.
محبوبه خنده اش گرفت یاد نان بیات افتاده بود!اشاره کرد که بنشیند.نادر گفت به علت شغلی که دارد معمولا نمیتواند شبها دنبال نامزدش بیاید و از قلب و ناراحتی قلبی و عملهای بای پس که د رایران انجام میشد و ...گفت.آقای بیات هم که فهمید با این رقیب نمیتواند برابری کند خداحافظی کرد و رفت.
محبوبه نفس راحتی کشید و پس از چند لحظه دکتر بهبود وارد شد.محبوبه ان دو را بهم معرفی کرد و مردها مشغول صحبت شدند.آقای بهبود از ناراحتی ای که بتازگی در قفسه سینه اش احساس میکرد گفت.نادر هم چند سوال پرسید و گفت که بهتر است به بیمارستان مراجعه کند تا آزمایشهای دقیقی روی او انجام شود.دکتر بهبود پرسید:ممکنه احتیاج به آنژیون باشه.
-اول یک اکو از شما میگیریم.اگر گرفتگی عروق داشتین همراه با آنژیو بالون میفرستیم تا اگر گرفتگی کم باشه با بالون باز بشه.
-آقای دکتر چند روز باید بخوابم.
-دو سه روز بیشتر نیست نگران نباشین.
بعد بهبود رو به محبوبه گفت:دخترم جریان آقای بیات حل شد؟
-بله البته اگر قولش قول باشه!
آنروز چون محبوبه خودرواش را نیاورده بود.به اتفاق نادر از دفتر بیرون آمد و برای اولین بار در صندلی جلوی خودروی او جای گرفت.دکتر گفت:خب موافقی شام رو با هم بخوریم؟
-آخه ممکنه دیرت بشه.
-نه گفتم کمی دیر میام.
-پس منم به فائزه زنگ بزنم بگم شام نمیام.
کارها جور شد و در محیطی آرام و شاعرانه شام خوردند.از خودشان عشقشان و آینده شان حرف زدند.پس از شام نادر جعبه ای از جیبش بیرون آورد و بسوی محبوبه گرفت.
-این چیه؟
-بازش کن!
محبوبه وقتی در جعبه را باز کرد با دیدن انگشتر زیبای درون آن گفت:وای نادر چکار کردی؟!
-عزیزم امشب خواستم نامزدیمونو جشن بگیریم!
-مثل اینکه امر به خودمون مشتبه شده!
-محبوبه من امشب قرار شد از عشق و آینده مشترکمون حرف بزنیم.
محبوبه دستش را جلو برد تا نادر انگشتر را دستش کند.او هم با سرخوشی اینکار را کرد.
محبوبه گفت:منکه برات حلقه نخریدم.
-عیب نداره همینو تو دستم بکن.
-نه این خیلی بده.باشه وقتی واقعا مال همدیگه شدیم حلقه میخرم.
-باشه عزیزم.
-نادر میخوام از زندگیت بیشتر بدونم.
-زندگی عجیبی نداشتم میگفتن بچه باهوشی هستم.دو بار جهشی خوندم و 16 سالگی دیپلم گرفتم.توی دانشگاه هم واحدهامو سریع میگذروندم.در اوایل 21 سالگی با سودابه آشنا شدم.اون تازه دیپلم گرفته بود.ظاهرا یک کمی تنبل خانم بود.این آشنایی به عشق تبدیل شد.راستش حالا که فکر میکنم من عاشق سودابه شدم و اون تمایل چندانی به من نداشت.به هر حال چون خانواده ها در یک سطح بودن خیلی زود با ازدواج ما موافقت کردن .یک جشن مفصل در حد خودمون گرفتیم و رسما زن و شوهر شدیم...محبوبه یقین داری که ناراحت نمیشی؟
-نه اصلا ادامه بده.
-زندگی عاشقانه ای داشتیم.من درس میخوندم و از قبل هم وقتهای آزادم رو توی شرکت لوازم پزشکی کار میکردم.اوایل از نظر مالی در تنگنا بودم اما به تدریج زندگی روی خوبشو بما نشون داد و از خونه پدری بیرون اومدیم.چون سودابه و مادرم میونه خوبی با هم نداشتن.خونه مستقل لذتهای خودشو داشت.پسرمون 9 ماه بعد از ازدواج بدنیا آمد که اسمش رو ساشا گذاشتیم.دومین بچه بعد از استقلالمون بدنیا اومد که همین غزل خانومه.من دوره 7 ساله پزشکی رو تقریبا 5 ساله تموم کردم اما خودکشی کردم 22 ساله پزشک شدم.برای تخصص امتحان دادم که قبول شدم.24 سالگی تخصصم رو گرفتم و مطب زدم و جنگ هم شروع شد.البته اینو بگم که قبل از مطب زدن تو یه درمانگاه د رجنوب شهر مجانی کار میکردم.هنوز هم وقتی ایران هستم هفته ای یکروز مو به اونجا اختصاص میدم.هفته ای دو روز به درمانگاه میرفتم و توی دو بیمارستان خصوصی و دولتی هم کار میکردم.وقتی میرسیدم خونه هلاک بودم.یک همکلاس داشتم که شوهر سارا بود دکتر سعیدی.اون هم به تشویق من توی اون درمانگاه کار میکرد.سودابه اوایل خیلی نق میزد و میگفت کمتر خونه هستی آخه بچه ها رو من بزرگ کردم.اویال زندگی وقتی بچه دار شدیم وقتمو طوری تنظیم میکردم که ظهر بیام خونه سودابه دست تنها نمیتونست به خونه و بچه همزمان برسه صبح بچه رو شیر می دادم عوض می کردم و می رفتم ظهر که بر می گشتم سودابه حتی پوشک بچه رو عوض نکرده بود بیشتر دوست داشت بشینه یه گوشه مجله بخونه یا سرگرمیهای خودشو داشته باشه حتی اغلب اوقات ناهار هم درست نمی کرد من توی این فاصله بچه رو عوض می کردم شیر می دادم و ناهار املتی چیزی درست می کردم می خوردم و می رفتم دانشگاه خدای من شاهده یک بار هم بهش اعتراض نکردم عصر می اومدم خونه باز بچه داری با من بود کمی با بچه بازی می کردم و اگه پول داشتم می رفتیم بیرون ساندویچی چیزی می خوردیم برمیگشتیم خونه بچه رو می خوابوندم و خودم تا ساعت سه و چهار صبح درس می خوندم
داشتم می گفتم کار بیمارستانها و درمانگاه وقت منو خیلی می گرفت وقتی خونه بودم دربست در اختیار سودابه و بچه ها بودم باهم بیرون می رفتیم چون به تازگی ماشین خریده بودم وضع زندگیمون بهتر شده بود سال ۵۸ یک آپارتمان بزرگتر اجاره کردم که بچه ها هرکدوم اتاقهای جداگانه داشته باشن مبلمان رو هم عوض کردم که روحیه سودابه خوب بشه تنها ایرادی که اون داشت بی نشاطی و گوشه گیریش بود از سر کار که بر می گشتم با شور و شوق بغلش می کردم می بوسیدمش اما اون هیجان لازم رو نشون نمی داد با بچه ها هم همینطور بود وقتی با سارا معاشرت کرد فکر می کردم بهتر میشه چون سارا خیلی پرشور و شر و با جنب

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#59 | Posted: 2 Jun 2013 11:01
و جوش بود اما تاثیری توی روحیه اون نداشت
سال ۵۹ جنگ شروع شد و من پیمان شوهر سارا به جبهه رفتیم من جراح بودم و توی جبهه خیلی به من نیاز داشتن شبانه روز کار می کردیم وقتی حمله می شد کار ما هم سخت تر بود توی یه عملیات دشمن بیمارستان صحرایی ما رو هدف قرار داد و خیلیها کشته شدن از جمله دوست شفیق من از اون به بعد سودابه اصرار کرد که بیام تهران خب منم چهار سال توی جبهه بودم و خیلی زود با انتقالم به تهران موافقت شد اما رفتم بیمارستانی که مجروحان جنگی رو می آوردن اونجا مطب هم که داشتم از نظر مالی روز به روز وضعمون بهتر می شد بچه سوم هم که در اوایل جنگ به دنیا اومده بود اسمشو یاشار گذاشته بودیم برای سودابه طلا و جواهر می خریدم می خواستم یک جوری اون به هیجان بیارم وقتی گفت خونه بخریم با پس اندازمون و یک مقدار وام یک خونه قشنگ تو نیاوران خریدیم برای اینکه به زندگی دل گرم تر بشه خونه رو به نامش کردم باز هم مبلمان رو عوض کردم و برای اینکه کار خونه خستش نکنه مستخدم تمام وقت براش گرفتم قبلا هفته ای سه روز کارگر داشتیم اما خونه جدید بزرگ بود و حیاط وسیعی داشت برای بچه ها تاب و سرسره زدم و استخر درست کردم که تابستونها سرگرمی داشته باشن از سودابه خواستم رانندگی یاد بگیره اول مخالفت می کرد و می گفت اگر رانندگی یاد بگیرم تو خیالت راحت میشه و کمتر می آی خونه اما به جان بچه ها به روح یاشارم تنها پزشکی بود که مرخصی سالیانه و تعطیلات زیادی داشتم به محض اینکه از مطب می اومدم با شوق وارد خونه میشدم زندگیمو زنمو بچه هامو عاشقانه دوست داشتم توی بیمارستان بچه ها بهم میگفتن زن ذلیل تونستم کنار دریا ویلای کوچلویی بخرم تابستونها و عید رو اونجا بودیم هر از گاهی هم سفرهای خارج می رفتیم
یاشار بچه دوست داشتنی ای بود حتی غزل که بهانه گیر بود و از همه ایراد میگرفت یاشار رو می پرستید سودابه بعد از نق زدنهای زیاد گواهینامه رانندگی را گرفت خوب هم می روند بعد از چند سال رانندگی دیگه بهش اطمینان داشتم گاهی توی جاده کنار دستش می نشستم و اون رانندگی می کرد یاشار کلاس اول بود و سودابه خودش اونو می برد مدرسه و می آورد اما یکی از همون روزها که برای انجام دادن کاری می رفته و یاشار رو هم سر راه از مدرسه بر میداره و همراهش می بره توی اتوبان همت تصادف می کنه خودش از دوپا فلج میشه و پسرمون از دست میره
نادر به این قسمت از سرگذشتش که رسید به پهنای صورتش اشک می ریخت محبوبه هم گریه می کرد
نگاه کن برای اولین بار اومدیم بیرون و من گریه ت انداختم
چیزی نیست ادامه بده
خلاصه از اون به بعد سودابه با کسی حرف نمی زنه و حرفهاشو می نویسه البته توی بیمارستان چنان نعره هایی می زد ککه دل همه رو ریش میکرد من از طرفی دردونه م رو از دست داده بودم و از طرف دیگه نگران وضعیت سودابه بودم بچه رو که از دست داده بودم می خواستم سودابه خوب بشه به انگلیس و آمریکا و کانادا همه جا بردمش چندین عمل روش انجام شد برای تکلمش پیش متخصص گفتار درمانی بردمش روانپزشکهای خیلی خوب اونور زیر نظر گرفتن اما همینطور که دیدی فایده ای نداشت به خودم اومدم و دیدم دوتا دسته گلهای دیگه م اگه به دادشون نرسم روحشون پژمرده میشه مادرشون که در سکوت زندگی می کرد من هم که وقتی می اومدم غم یاشار و دیدن جای خالیش و حالت سودابه از طرف دیگه عذابم می داد به بچه ها پیشنهاد کردم بفرستمشون آمریکا تا اونها تبدیل به بیمارهای روانی نشدن بچه ها با خوشحالی موافقت کردن از کانالی تونستم بچه ها رو بفرستم و سودابه و خودم هم خیلی زود پیش اونها رفتیم حدود دو سال پیش بچه ها بودیم گرین کارت رو هم یکی از وکلای خوب ایرانی ساکن اونجا برامون گرفت توی این دوسال هم بی کار نبودم درس خوندم و فوق تخصص گرفتم با فروش ویلا و خونه نیاوران این آپارتمان رو خریدیم و یک خونه توی آمریکا که به دخترم و دامادم دادم گوشه حیاطش یک سوییت برای خودم و سودابه ساختم یکه آپارتمان هم برای ساشا گرفتم
خیالم از بابت اونها راحته فقط خوشحالم که بچه هامو نجات دادم حالا خودم هر سختی ای میکشم عیب نداره چند سال پیش هم باغ شهریار و خریدم خودم ساختمش هم ساختمون رو هم باغ رو از حالت بی نظمی خارج کردم برای باغچه ها فضای خالی گذاشتم گلخونه رو هم که دیدی تنها سرگرمی و تفریح منه در هفته دو سه ساعتی رو اونجا می گذرونم مقداری تخم گل و چند نوع کاکتوس از اونجا آوردم که اینجا خوب جواب داد به دوستهام هم سفارش کردم از هرجایی که میرن تخم گل و نحوه پرورش اونو برام بیارن حالا وقتی دلم میگیره می رم اونجا از وقتی هم که محبوبه به زندگیم وارد شد گلدون محبوبه شب شد عزیزترین گلم
محبوبه خندید یعنی فقط گلدون گل برات عزیزه
محبوبه شاید اگه بگم حالا معنی عشقو می فهمم فکر کنی دارم چاپلوسی می کنم احساسم به سودابه هوس نبود و هنوز هم دوستش دارم در غیر این صورت تحملش نمی کردم اما عشق تو همه تار و پودم رو به لرزه در می آره وقتی اولین بار دیدمت و سرتو بالا آوردی و نگاهم کردی یک چیزی توی دلم لرزید دیگه نتونستم چشم از تو بردارم ولی نقش اون چشمها در ذهنم حک شد دفعه قبل که دیده بودمت شوهر داشتی اما اون شب تنها بود آرزو می کردم که شوهر نداشته باشی وقتی پرسیدم و لادن گفت که تو زن آزادی هستی انگار تو دلم جشن و پایکوبی بود آخ محبوبه نمی دونی اون شب به من چی گذشت جرات نمی کردم در مورد تو از لادن سوال کنم مرتب خدا رو شکر می کردم که شوهر نداری و برای شوهرت متاسف بودم که فوت کرده داداش ضمن حرفهاش گفت که تو هم اونجا خونه خریدی.دیگه انگار همه دنیا رو بمن دادن.ببین محبوبه زندگی من چقدر چرخید و چرخید تا بهم برسیم؟
-آقای دکترتند نرو ما فقط با هم نامزدیم...یعنی دوستیم.این انگشتر هم نشونه دوستی ماست.نادر خواهش میکنم از من نخواه نقش معشوقه یا زن صیغه ای رو برات بازی کنم.از هر دوی این حالتها متنفرم!یعنی بهم توهین میشه.تو که اینهمه سال صبر کردی.بازم طاقت بیار.به قول خودت وقتی همه چیز اینجوری شد و ما مقابل هم قرار گرفتیم پس بهم میرسیم.چطوریشو دیگه نمیدونم اما چیزی رو میدونم اینه که محاله بزارم مردی غیر از تو بمن دست بزنه.یا تو یا هیچکس دیگه.اینو گفتم که بدونی بتو تعلق دارم برای همیشه!چه وصلتی صورت بگیره چه نگیره اما معشوقه ت هم نمیشم!
-یعنی همیشه فراق؟
-نه!همه چیز درست میشه...
-میتونم توی پله ها باهات حرف بزنم؟
-اونکه بجای خود ازت میخوام با سودابه مثل سابق باشی.بهش برسی و از هیچ چیز براش دریغ نکنی.براش هدیه بخر شادش کن و نذار غصه بخوره.باور کن وقتی اون چشمهای قشنگش روغمگین میبینم نمیدونی چه حالی میشم قول میدی نادر؟
-اگر تو این رو میخوای من حرفی ندارم.اما بدون هرگز زنی مثل تو ندیدم.
-منم مردی به صبوری و متانت تو ندیدم.ده روز یا هفته ای یکبار تلفنی با هم حرف بزنیم کافیه.فقط هر روز حال همدیگر رو میپرسیم.تو تلفن کن.چون توی محل کارت همه میدونن متاهلی و سودابه رو میشناسن.برای موقعیت تو خوب نیست.
-چشم امر دیگه ای ندارین؟
-چرا یک چیز دیگه هم هست.
- و اون دیگه چیه؟
-که من عاشقت هستم نادر!
وقتی این جمله از دهان زیبای محبوبه بیرون آمد نادر عرش را سیر میکرد.چه چیز در وجود این زن بود که او را دیوانه میکرد؟وقتی تصور میکردی رفتاری خشک و سرد دارد جملاتی مهر آمیز و پر هیجان میزد.هر دو به ساعتهایشان نگاه کردند و پس از آنکه دکتر صورتحساب را پرداخت از رستوران خارج شندد و نزد همسرش میرفت.با اکراه سوار خودرو شد.وقتی بخانه رسیدند هر دو دعا کردند سرایدار خواب باشد که بود.محبوبه آهسته از آسانسور پیاده شد نگاهی عمیق به نادر کرد و شب بخیر گفت.
صبح روز بعد در دفتر کاری داشت که انجام داد و به دادگاه رفت.وقتی دوباره به دفتر بازگشت منشی گفت:نامزدتون تلفن کرد و گفتن دوباره ساعت 4 زنگ میزنن.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#60 | Posted: 2 Jun 2013 11:02
هنوز خیلی فرصت داشت دو پرونده خانم تقوی خواست و در کار غرق شد که تلفن زنگ زد.
-بله؟
-سلام خانم وکیل!
-سلام اقای دکتر.
-حال شما؟
-به لطف شما بد نیستم ولی میدونی دارم کمی تا قسمتی کور میشم!
-خدا نکنه چرا محبوبه؟
-برق نگین انگشتر کورم کرد.
-ای شیطون!ترسیدم.
-چیه فکر کردی منم کور میشم و حسابی میمونم رو دستت؟
-تو هر چی باشی دوستت دارم.
-دیشب سودابه جون چیزی نپرسید؟
-گفتم با چند تا از دوستام دور هم جمع شدیم.
-خدا منو ببخشه!بخاطر من به همسرت دروغ گفتی.
-محبوبه این چند سال دست از پا خطا نکردم.حالا یک شب خوش گذرونی حق منه.
-پس یه کاری بکن!
-چی؟
-امشب زودتر برو سودابه رو ببر رستوران.
-اون دوست نداره.
-باور میکنی هنوز از علایق شخصی اون خبر ندارم؟هیچ چیز خوشحالش نمیکنه و هیچ چیز هم باعث غمگین شدنش نمیشه.
-حالا جنابعالی از کجا تلفن میکنین؟
-از مطب.
-بسیار خوب برو به مریضهات برس که منتظرن هر چه زودتر آقای دکتر مداواشون کنه.
-تو به فکر همه هستی جز خودت.
-کاری نداری؟
-نه قشنگم فعلا!
مکالمه را قطع کردند و محبوبه رسیدگی به پرنده ها شد.ساعت هشت و نیم منشی گفت:نمیخواین برین؟
-ساعت چنده؟
-هشت و نیم.
پرونده ها را جمع کرد.به خانم تقوی داد و رفت.وقتی به خانه رسید پدرش آنجا بود.آنقدر خوشحال شد که پرید و بغلش کرد.حاج حسین به قهقهه میخندید:دختر چکار میکنی؟
-اقاجون چکار خوبی کردین اومدین!
نادر پشت در آپارتمان ایستاده بود و به سر و صدای محبوبه گوش میداد.چند ضربه به در زد و محبوبه شاد و سرحال در را باز کرد.وقتی او را دید کمی دستپاچه شد اما زود بر خود تسلط یافت و گفت:سلام اقای دکتر حالتون چطوره؟سودابه جون خوبن؟
-متشکرم سلام میرسونن.
حاج حسین هم جلو آمد با دکتر دست داد و او را به داخل دعوت کرد.دکتر با اصرار حاج حسین وارد شد و گفت:سودابه یک هدیه برای غزل میخواست بگیره از شما کمک میخواد.
-باشه الان میرم سودابه جونو میارم اینجا شام که نخوردین؟
-نه منم تازه اومدم که منو فرستاد دنبال شما.
-الان میرم میارمشون فائزه میزو بچین اومدم.
نادر به حرکات تند و شاد محبوبه نگاه میکرد و لذت میبرد.محبوبه هم سودابه را به خانه ش آورد و گفت:شام با هم میخوریم بعد درباره هدیه غزل صحبت میکنیم.
از دکتر پرسید:اشکال نداره توی آشپزخونه غذا بخوریم؟
-نه خیلی هم عالیه.
محبوبه از فائزه پرسید:شام چی داریم؟
-نه دکتر دعوا نکردیم.باید برای زایمان دخترش بره دلم براش تنگ میشه.
اشکهایش میریخت دکتر بهبود گفت:خب باید خودتو برای این چیزها آماده کنی.وقتی با مرد سن بالا ازدواج میکنی تبعاتش رو هم باید بپذیری در ضمن تو هم درس داری هم مرتب باید دادگاه بری و کار کنی...تا چشم هم بذاری اون اومده.تو دختری منطقی هستی.
-عشق و منطق با هم جور در نمیاین!
-درسته اما بدون منطق عشق کوره.
دکتر بهبود با محبوبه خیلی حرف زد و توانست کمی آرامش کند.بعدازظهر کلاس داشت.همه متوجه بودند که ساعتی ترین دانشجو امروز بی حوصله است شب وقتی خودرو را پارک کرد.نادر منتظرش بود:سلام محبوبم!میدونی از صبح منو تو چه حالی گذاشتی؟
-سلام ببین نادر به حالتهای روحی من کار نداشته باش.این خبر منو شوکه کرد.
توی آسانسور خواست محبوبه را در آغوش بکشد ودلداری اش بدهد که محبوبه مانع شد و خود را عقب کشید.وقتی از آسانسور بیرون میرفت به زور لبخندی به دکتر زد و رفت.وقتی بخانه رفت فائزه سلام کرد و گفت:چی شده محبوبه خانم؟
-چیزی نیست کمی خسته م.
-شام نمیخورین؟
-نه میل ندارم.
به اتاقش رفت و سعی کرد بخوابد اما تا دیروقت بیدار بود.صبح یکراست به دادگاه رفت.خانمی که شوهرش میخواست ازدواج کند دادگاه داشت.تا جایی که میتوانست از قاضی برای زن امتیاز گرفت تا بتواند بدون شوهرش زندگی کند.نزدیک ظهر دادگاه تعطیل و رسیدگی به پرونده به ماه دیگر موکول شد.اگر میتوانست خانه را هم از چنگ شوهر در بیاورد خیلی خوب بود.مرد خانه دیگری هم داشت اما آدم خسیسی بود.بعد از دادگاه احساس کرد معده اش پیچ میخورد.یادش آمد دو روز است که تقریبا چیزی نخورده است.به دفتر رفت و فهمید که نادر زنگ زده بود.خودش به او تلفن کرد منشی گوشی را برداشت و وقتی محبوبه گفت با آقای دکتر خرسند کار دارد با عشوه پرسید:شما...؟
-لطفا وصل کنید من وکیلشون هستم.
-وکیل؟
-بله خانم برای فروش ملکشون؟
-آه بله گوشی حضورتون.
چند لحظه بعد صدای نادر د رگوشی پیچید:سلام قطع کن خودم زنگ میزنم توی دفتری؟
-آره.
محبوبه قطع کرد و لحظه ای بعد نادر زنگ زد و با صدایی گرم گفت:سلام محبوبه من!
-سلام چطوری؟
-خوبم.
-ناهار خوردی؟
-نه.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وکیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites