تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وکیل

صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  
#81 | Posted: 2 Jun 2013 15:06
‏«متشکرم محبوبم! از اینکه وضعیت منو درک می کنی از توسپاسگزارم.‏محبوبه، بسه دیگه، پول تلفنت زیاد می شه!»
‏«فدای سرت، احساس می کنم روحیه م بهتر شده.»
«خدا رو شکر! راستی، خانم دکتر زضوان اومد؟» «آره، خیلی با من حرف زد.»
‏«تاثیری داشت؟»
‏«راستش، اون موقع نه؛ چون به خاطر شوکی که از مرگ کیانوش به من دست داده بود و ترسی که از شوهرش داشتم، حالم خیلی بد بو د. اما به هرحال،کمک خوبی بود، متشکرم.»
‏«قابل شما رو نداشت! محبوبه ، چیز خاصی می خوای از اینجا برات بیارم؟»
«نه عزیزم، همون مدر کت برام یک دنیا ارزش داره!»
‏«محبوبه تو هر لحظه منو شرمنده تر می کنی. راستش،گاهی که خرید می کم چند تا چیز کوچولو برات می خرم! اما دلم می خواد بیشتر از اینها برات خرید کنم.»
‏«تعارف نمی کنم... اون قدر دلم برات تنگ شده که فقط می خوام ببینمت!»
«ان شاءالله به زودی! حب عزیزم، دیگه مزاحمت نمی شم.»
‏«محبوبه!»
‏«جانم؟»
«می بوسمت! از راه دورکه اشکال نداره؟»
«نه، منم تو رو می بوسم.»
‏«شب به خیر.»
«روز تو هم به خیر.»
پس از پایان مکالمه تلفنی احساس بهتری داشت. البته حرفها یی هم که به قاضی زده بود، بی تاثیر نبود. روز بعد، شب هفت کیا نوش بود. زنگ زد و ساعت رفتن به بهشت زهرا را پرسید. حاج حسین هم گفت: «همراهت می آم، نمی خوام تنهایی بری.»
‏محبوبه صبح روز بعد به بهشت زهرا رفت و عصر هم در مجلس ختم که در مسجدگر فته بودند شرکت کرد. دو روز به تحویل سال نو مانده بود ومحبوبه درگیر خریدن عیدی و وسایل سال نو شد. این کارها ذهن و فکرش راکمی مشغول و روحیه اش را بهترکرد. سال تحویل را درکنار خانواده اش بود، بلافاضله پس از تحویل سال، نادر زنگ زد. حاج حسین خودش گوشی را برداشت و پس ازکمی احوا لپرسی و تبریک سال نو، آن رابه محبوبه داد. همه با کنجکاوی به حاج حسین و محبوبه نگأه می کردند. انسیه پرسید: «کی بود؟»
حاج حسین گفت: «با محبوبه کار داشتن.»
«وا!... می پرسم کی بود؟»
«خانوم، اگر .می خواستم بگم که می گفتم. یکی از همکارهای محبوبه بود که با منم آشناس.»
محبوبه گوشی را به اتاقش برد وبا خیال راحت با نادر گفت وگوکرد.
‏بچه ها بی قرار عیدی خاله بودند که باید بسته های خوشگل را میا نشان تقسیم می کرد. محبوبه پس از دقایقی باگونه های برافروخته آمد و ضمن پوزشخواهی هدایا را تقسیم کرد.برإی همه عیدی خریده بود! حتی برای مونس، برای حاج حسین یک تسبیح شاه مقصود اصل و برای مونس یک بلوز ژاکت زیبا که رنگهای دیگرش را برای :انسیه وملیحه زن عمویش خریده بود. همه از دیدن وگرفتن هدایا شاد بودند. مونس گفت:«وا!... خاله خجالتم دادی! من باید به تو عیدی می دادم!»
‏جواد زیر لب آهسته گفت: «همون که بچگی ها بهش دادی کفایت می کنه!» محبوبه و جواد نگاهی به هم انداختند و از خنده ریسه رفتند.
‏بهناز پرسید: «به چی می خندین؟»
‏محبوبه گفت: «یاد یک خاطره بچگی افتا دیم!» «خب، بگین ما هم بخندیم.»
‏جوادگفت:«أخه گفتنی نیست»
‏حاج حسین که در جریان گفت وگو بود،گفت: «عموجون، چقدر ‏بدپپله ای! دخترخاله پسرخاله هستن دیگه!»
‏بهناز چشم پشتی نازک کرد و به بچه هایشمشغول شد ‏. عاطفه گفت: «امسال هم جایی بریم؟»
همه مو افقت کردند، ولی محبوبه نمی دانست چه کند. اگر تهران می ماند، تنهایی کلافه می شد.و اگر هم مسافرت می رفت،نادر نمی توانست با اوتماس‏ بگیرد! چون درویلاش شمال هنوز تلفن نداشتند، همه از این پیشنهاد استقبال کردند. محبوبه درکنار گوش پدرش گفت: «نادر رو چه کنم؟»
‏«خب آقاجون، اینجا تماس بگیر و بگو می ری مسافرت. راستش دلم ‏راضی نمی شه تو رو تنها بذارم.»
‏«می دونم، خودم هم حوصله م سرمی ره.»
«پس تا روز آخر نمونیم!»
«باشر، سعی می کنم همه رو راضی کنم که زود تر برگردیم.»
«در ضمن، آقاجون امروز با هم یک سر.بریم خونه کیانوش.»
«باشه، اتفاقأ می خوام بگم بقیه هم بیان »

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#82 | Posted: 2 Jun 2013 15:12
بغیر از بچه ها، همه به دیدن خانواده آراسته ذفتند و خوشحالشان کردند. کیارش دور بر محبوبه می پلکید وحاج حسین پیش خود می گفت: «ای دادو بیدا.، این یکی رو چه کنیم؟»
‏محبوبه هیچ وقت متوجه علاقه و محبت مردان به خودش نمی شد. همان طور که متوجه عشق سامان نشده بود، باز هم نفهمید که چه أتشی در دل کیارش و رستگار به پا کرده است. غروب آن روز آقای رستگار به همراه بچه هایش، برای عید دیدنی به خانه آنان آمد. بچه ها، با دیدن محبوبه، به سویشی دویدند و او هم هردو را بغل کرد و بوسید و به باغ برد تا با بچه های دیگر بازی کنند. رستگار از خانه حاجی خیلی خوشش آمد وگغت: «مثل خونه های تاریخی می مونه. ساختمون شمالی خیلی قشنگه!»
‏محبوبه گفت: «من اونجا بزرگ شده م و خاطرات قشنگی ازش دارم.»
رستگار با زیرکی گفت: «پس برای همین به نظر زیبا می آد!»
رستگار چند سؤال در مورد دادگاهش از محبویه برسیدکه اوگفت در دادگاه آینده تکلیف آنان، به احتمال زیاد، روشن می شود. «اما آقای رستگار، اگرخانمتون قول بدن که در رفتارشون تجدید نظر کنن،گمان می کنم بهتره که با هم أشتی کنین.»
‏«نه خانم توکلی: اگر امکانش بود چنین تقاضا یی نمی کردم. خیلی صبوری ‏به خرج دادم.»
‏«أخه فکر بچه ها رو بکنین... اونها رو زیر دست زن بابا نندازین!»
‏«اگر زن بابا مهربون باشه، چی؟»
«خیلی کم چنین کسی رو پیدا می کنین.»
«جوینده یابنده است. راستی حاج آقا، ایام عید مسافرت نمی رین؟»
«چرا قر بان، قرا.ه بریم شمال.»
‏«من اونجا یه کلبه خرابه دارم، به اتفاق بریم اونجا»
‏«متشکرم پسرم! اما من و داداش هم هرکدوم یه کلبه خرابه داریم. همگی می ریم اونجا»
‏«حالاحاج آقا.کلبه ما رو هم امتحان کنین!»
حاج آقا به فراضت دریافت که اصرار رستگار به چه منظوری است. اوکه مهر نادر به دلش نشسته بود، نمی خواست کس دیگری به محبوبه نزدیک شود. از این روگفت: «اجازه بفرمابین در فرصت دیگه ای مزاحم شما بشیم.»
رستگار هم که فهمیده بود حاجی دوست ندارد او بیشتر از این به آنان ‏نزدیک شود،گفت: «هر جور راحتین... به هرحال، خوشحال می شم در خدمت شما و خونواده باشم. حالا ویلای شماکجاست؟»
حاج حسین نشانی محل ویلا ‏را داد و رستگارگفت: «پس نزدیک هستیم. می تونیم حداقل شام یا ناهاری در خدمت شما باشیم!»
حاجی هم گفت: « ان شاءالله!»
‏رستگار پس از قولی که از حاج حسین کرفت، خداحافظی کرد و رفت. بقیه هم مشغول بستن لوازم سفر شدند. خاجی، سکینه را همراه شوهر و بچه هایش، روز پیش از آن فرستاده بود تا ویلاها را تمیز کنند. قرار شد که صبح روز بعد همگی عازم شوند. شب محبوبه به نادر زنگ زد و به اوگفت که قرار ‏است به شمال بروند. او هم ضمن دلتنگی برای محبوبه گفت: «اگر دوست داری،برو»
‏«راستش، احساس می کنم از تو دور می شم. وقتی تهرانی، خودمی به تو نزدیک تر می دونم»
‏«من هم همین طور.کاش کمی خودخواه بودم و می گفتم نرو و مرتب بهت تلفن می کردم که تنها نباشی. اما فقط امیدوارم هرچه زود تر بیام ایران وکنارت باشم... محبوبه نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده! به جان خودت، وقتی شبها چشمهامو می بندم، تصویر تو رو پشت پلکهام می بینم.»
«نمی خواستم اینو تا وقتی بیای، بهت بگم: اما این مدت که این ماجرا های عجیب پیش اومد، خیلی به وجودت نیاز داشتم. نادر، من توی زندگی اصولأ به کسی تکیه نداشتم؛اما از وقتی تو وارد زندگیم شدی، احساس می کنم تکیه گاهم هستی.»
‏«همین طور هم هست... می خوام شونه هام تکیه گاه تو باشه.»
‏«چقدر دلم می خواد سرمو رو شونه هات بذارم و یک دل سیر گریه کنم!»
«چرا گریه؟ دلم نمی خواد اون چشمهای چمنیتو بارونی ببینم.»
‏«نادر؟»
‏«چون دلم؟»
‏«اگر بگی نرو، به جون خودت نمی رم»
«نه عزیزم، برو بهت خوشی بگذره. به حاج آقا سلام منو برسون.»
«چشم.»
«فقط یک چیز... تو رانندگی می کنی؟»
«شاید مهدی؟»
«نه، خودت رانندگی کنی، من خیالم راحت تره.» «أخه روم نمی شه.»
«خب ماشین پارت که هست.»
‏«أخه اون جو ونه، ماشین منو دوست داره.»
‏«محبوبه خواهش می کنم! نمی خوام خدای نکرده... وای، فکرشم دیو ونه م می کنه! اصلأ خودم به آقاجون می گم.»
«به کی؟»
‏«مگه عیبی داره پدر خانممو همین جوری که همسرم صداش می کنه، ‏خطاب کنم؟»
«نا در چه حرفهای قشنگی زدی!»
«خب، حالا آقاجون هستن؟»
‏«آره،گوشی صداشون کنم.»
حاج حسین به داماد آینده اش قول دادکه خودروی محبوبه را به مهدی ندهد،نادر، ضمن آرزوی سفر خوب، خداحافظی کرد وگوشی را گذاشت! اما می دانست تا شبی که آنان به تهران برگردند، در نگرانی به سر خواهد برد. نادر بی قرار بود ودیگر تحمل دوری از محبوبه را نداشت. حتی شیرینکاریهای نوه اش هم چندان سرگرمش نمی کرد. با همه جان و دل می خواست عطر وجود یارش را ببوید، اما خیلی دور بود، سودابه حالتهایش را می فهمید و دلش برای او می سوخت. غزل هم متوجه بی قرا ریها و در خود فرورفتنهای پدرش بود وکم و بیش می دانست عامل این حالتها کیست. غزل به پدرش حق می داد. او چندان سنی نداشت و به اندازه کافی خود را وقف همسرش کرده بود و دیگر باید برای خود و دلش زندگی می کرد. غزلل هر ازگاهی پیش پدرش می آمد و با او در مورد محبوبه حرف می زد تا او راکمی آرام کند.
‏محبوبه آن شب تا دیر وقت بیدار بود. به حرفهای نادر فکر می کرد و از دل نگرانی او برای خودش لذت می برد. صبح روز بعد از سر و صدای بچه ها ومادرهاکه سفارشهای آخر را به فرزندانشان می کردند، بیدار شد. آبی به سر و صورتش زد و سر حال آمد. لباس پوشید، چمدانش را برداشت و به باغ رفت. حاج حسین پیشتر به مهدی گفته بودکه خودروی محبوبه را خودش می راند. دلخوری را از لب و لوچه آویزان مهدی فهمید و دلش فشرده شد. او مهدی را جور خاصی دوست داشت. حرکت کردند و حاج حسین در خودروی دخترش نشست. وقتی به شهر مقصد رسیدند، حاج حسین به محبوبه پیشنهاد کردکه پس از ناهار به شهر برود و به نادر تلفن کند تا او را از نگرانی درآورد. محبوبه با لبخند به پدرش نگاه کرد و فکرش را پسندید.
پس از ناهار، با اشاره پدرش به طرف شهر حرکت کردند و اواز تلفنخانه به نادر زنگ زدکه بی اندازه خوشحالش کرد.کم حرف زدند! اما خیال نادر راحت شده بو د. در شهر کمی خرید کردند و به ویلا بر گشتند، شب، آقای رستگار به همراه فرزندش به آنجا آمد و آنان را برای ظهر روز بعد دعوت کرد. حاج حسین به محبوبه هشدار دادکه رستگار به او علاقه مند شده است و مراقب باشدکه بیشتر از این او را به خو د وابسته نکند.
‏«آقاجون، به خدا من کاری نکردم که اونو علاقه مندکنم.»
‏«می دونم دخترم. اما تو از زیبا یی و وقار و سادگیت غافلی. همین خصوصیات کافیه که مردی رو به طرف

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#83 | Posted: 2 Jun 2013 15:13
تو بکشونه و اگر به اون خصوصیات، شجاعت،کلام شیوا وکاردا‏نی رو هم اضافه کنی، دیگه هیچ کمبودی نداری.»
«چون دختر شما هستم منو این جوری می بینین.»
‏«نه، من واقعیت رو می بینم. خواهرات هم چیزی از زیبا یی کم ندارن. آسیه ‏زنی ساده و عامیه، برای همین زیباییش چشم گیر نیست. عاطفه از نظر آگاهی واندیشه ، از آسیه خیلی بهتره و تقریبا مطالعه خوبی داره. چند بار بهش گفته م روزنامه بخونه. علاوه بر اون براش کتاب میگیرم که خیلی از زمانش عقب نباشه. اما هنوزم انگشت کوچیکه تو نمیشه.
«خب آقاجون، شما اگه اجازه می دادین ما درس بخو نیم و .بعد ازدواج ‏کنیم...»
‏حاج حسین کلامش را قطع کرد: «آره اشتباه از من بود. آسیه درس خون نبود. خوشگل هم بود و مجید عاشقش شد. چون پسر خوب وکاری بود، با ازدواج اونها موافقت کردم. عاطفه هم که درسش بد نبود، تا سال دوم دبیرستان هم خوند. به محض اینقه بهادر اونو خواستگاری کرد، چون مورد پسند خودم بود و هم اینکه می دیدم عاطفه به اون علاقه منده، ش.هرش دادم. البته درس و منشق تو از همه اونها بهتر بود؛ولی به خاطر خودت شوهرت دادم.»
«چرا؟»
«تو خیلی به عزیز وابسته .بودی. اون هم پیر بود و هر آن امکان داشت فوت کنه، یا بیمار بشه. اون وقت تو .پیش انسیه که جایگاهی نداشتی، منم که بیشتر روز توی مغازه بودم. پس بهتر این بودکه تو از اونجا بری.وقتی عباس خدا بیامرز تو رو خواستگاری کرد،گفتم سنش زیاده، قدر تو رو بهتر و بیشتر می دونه، ضمن اینکه مرد پاک و سالمی بود،با اینقه راننده بیابونی بود، اهل دود و دم نبود. حتی سیگار هم نمی کشید. در ضمن می دونستم جواد هم عاشقته! اما مونس محال بود تو رو برای پسرش بگیره. حالا دیدی بهترین انتخابوکردم؟»
«ای کاش همه چیزو می دونستین»
حاج حسین دستی به پشت دخترش زد وگفت: «دیگه فکرشو نکن. می دونم که دکتر می تونه همه اون خاطرات بد رو محو کنه.»
‏اما محبوبه همیشه می ترسید که دیگر نتواند وظایف زناشویی رو در برابر نادر انجام دهد. حتی فکرش هم او را آزار می داد. سر تکان داد تا این افکار را ازذهنش دور کند.
صبح روز بعد، به محض تمام شدن صبحانه، هرکس به سویی رفت تا ‏خودش را برای مهمانی ناهار آماده کند. محبوبه کمی در کنار ساحل قدم زد و ساعت نزدیک یازده به ویلا برگشت. بلوز شلواری پوشید وموهایش را هم از پشت بست. نزدیک ظهر حرکت کردند.تا ویلای رستگار راه زیادی نبود. پس ازگذشتن از جنگل زیبای درختان توسکا و کاج و سرو، به محوطه چمن بسیار زیبا وسیعی رسیدند در وسط آن زمین چمن، یک ویلای بزرگ دو طبقه سفیدرنگ، با ستو نهای سنگی زیبا و سردو زیباتر دیده می شد. داخل ویلا هم بسیار زیبا و شکیل و بسیار با سلیقه مبلمان شده بود. چند مستخدم در آنجا مشغول کار بودنئ. نوید و نگار با دیدن محبوبه به سویش دویدند وگفتند: «سلام خاله!»
‏محبوبه با روی گشاده گفت: «سلام بچه های گل!» آنان را بوسید و پس از اینکه کمی نشستند، محبوبه گف: «حیفه این طبیعت رو از نزدیک ندید.کی می آد پیاده روی.»
‏عاطفه و بهادرو جواد و بهناز همراه محمد و مهدی وبچه ها رفتند تاگشتی در محوطه زیبای ویلا بزنند. پس ازکمی قدم زدن، محبوبه مسابقه دوگذاشت که هر دو نفر با هم مسابقه بدهند. وقتی به ویلا برگشتند، همه گونه ها سرخ و چهره ها شاداب بود، بچه هائ رستگار پیش پدرشان رفتند وگفتند: «پدرجون، نمی دونی خاله چه کارهای خوبی بلده! اون قدر با ما بازی کرد! خیلی خوش گذشت.»
رستگار نگاهی قدر شناسانه به محبوبه اند اخت و ضمن پوزشخواهی از زحمتی که کشیده بود، تشکر کرد.
‏ناهار بسیار مفصلی تهیه دیده بودند. رستگار مواظب بودکه از همه پذیرا یی شود؛ به خصوص محبوبه! عاطفه میگفت: «از دولتی سر تو چقدر پذیرا یی شدیم!»
‏محبوبه نگاهی سرزنش بار به خواهرش کرد و او با قیافه ای حق به جانب گفت:
-خوب راست میگم دیگه،موکل توست،در ضمن از تو بدش نیومده.اینو از نگاههایی که به تو میکنه فهمیدم.اما محبوبه،کاش به جای ویلای خودمون،اینجا میومدیم.
-خوب،تو و بهادر و بچهها اینجا بمونین.
همان روز رستگار برای روز دوازده و سیزده از همه ی آنان دعوت کرد تا به آنجا بروند.حاج حسین هم برای سه روز دیگر او را دعوت کرد.شب هم دیر وقت به ویلایشان بازگشتند.صبح روز بعد،محبوبه به همراه حاج حسین اول به تلفنخانه و سپس به خرید رفتند.با نادر حرف زد و گفت روز پیش در ویلای رستگار مهمان بودند.تیر حسادت دوباره به قلب نادر نشست و او گفت:
-حالا چرا این آقا انقدر شماها رو دعوت میکنه؟
محبوبه به سادگی گفت:
-نمیدونم،گویا بچه هاش منو بچههای خواهرمو دوست دارن.
-جدی،پس بچهها نقش ٔپل رو دارن.
-یعنی چی؟
-پلی بین تو و رستگار.
-نادر از تو توقع نداشتم این که جور حرف بزنی.
-آخه این آقا مرتب دور و بّر تو میپلکه.
-خوب چه اشکالی نداره،مهم اینه که من تو رو دوست دارم و هیچ جایگزینی هم برات انتخاب نمیکنم.
نادر کمی آرام شد و بعد از پوزشخاهی گفت:
-ازت دورم،دلم تنگه،برای همین،این حرفها رو که میشنوم بیشتر روم اثر میذاره.
-حالا برای روز دوازده سیزده دعوتمون کرده.
-محبوبه نرو،دوست ندارم یه مرد دیگه روی تو احساسی داشته باشه.
-از کجا مطمئنی؟
-میدونم،مردها توی این مقطع از زندگی شون،زودتر دل میبازن،از زن قبلی سر خرده شدن و به دنبال دستاویزی هستن که غرور و احساس جریحه دار شدشونو یک جوری ترمیم کنن.
-یعنی تو هم اینجوری بودی؟
-نه،من هرگز این مشکل رو نداشتم.
-خیلی خوب...صدات خش داره،خوب نمیتونم بشنوم اگه کاری نداری قطع کنم؟
-نه عزیزم بهت خوش بگذره.
-متشکرم.
خداحافظی کردند و تماس قطع شد.روزی که رستگار قرار بود بیاید،همه در تکاپو بودند.حاج حسین میخواست پذیرایی شایستهای به عمل بیاورد.خرید فراوانی کرد و از سکینه و فائزه،و انیسه و ملیحه خواست که همه ی تلاششان را بکنند.
روز مهمانی،محبوبه دکور ویلا را تغییر داد و مبلمان را جوری چید که همه بتوانند دور هم باشند.
یکی از اتاقها را هم خالی کردند که سفره را آنجا بیندازند و چند شاخه گًل،طراوت بیشتری به فضای خانه داد.شوهر سکینه شیشهها را برق انداخته بود.
نزدیک ظهر مهمانها آمدند.بچهها شادمان نزد محبوبه رفتند و او هم همه ی بچهها را کنار ساحل برد.
و برایشان،با ماسه،گوش ماهی و سنگ،خانه ساخت.هوا آفتابی و گرم بود.پس از کمی آب بازی،به ویلا بازگشتند.
همگی کمک کردند،سفره چیدند و غذاها را گذشتند.رستگار با اینکه به نشستن بر روی زمین عادت نداشت،غذاها بقدری لذیذ بود که توجهی به سختی نشستن نمیکرد.بویژه آن که محبوبه کمی آن طرف تر

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#84 | Posted: 2 Jun 2013 15:13
مقابلش نشسته بود و غذا لطف بیشتری برایش داشت.برای شا م جواد پیشنهاد کرد از رستوران شهر مجاور پیتزا بخرند.بچهها با داد و فریادشان پیشنهاد او را تأئید کردند.
نوید و نگار بچههای عاطفه خودروی محبوبه را انتخاب کردند.بقیه همه با خودروی جواد و بهناز کمی در شهر چرخیدند.به بچهها خیلی خوش گذشته بود.زمان بازگشت به ویلا هم پیتزا خریدند و با خود آوردند.بچهها داد و قالی به راه انداخته بودند و هر کدام برای والدینشان از گردش در شهر به شکلی تعریف کردند.
رستگار بچههایش را هرگز به این با نشاطی و شادابی ندیده بود.آخر شب،رستگار با تاکید بر دعوت دو روز آخر تعطیلات،به اتفاق بچهها راهی ویلای خود شدند.
محبوبه چندان تمایلی به رفتند نداشت،اما باید با بقیه هماهنگ میشد.روز دوازدهم هم عصر به ویلای آقای رستگار رفتند،اتاقی به محبوبه اختصاص یافت،در طبقه ی بالا بود و چشم انداز بسیار زیبایی داشت.کوه پوشیده از جنگل که شب هم خنکای مطبوعی از سمت کوه میامد.محبوبه مدتی در کنار پنجره ایستاد و به منظره ی روبرو خیره شد.یاد سال گذشته و ویلای نادر افتاده بود،بغضی که داشت سرباز کرد و اشکهایش صورت زیبا و لطیفش را شست.
ساعت هشت و نیم لباس پوشید و رفت پائین.سر میز شا م در کنار پدرش نشست.حاجی هم دست در گردنش انداخت و گفت:
-غذا خوردن کنار فرزند خیلی لذت بخشه،این طور نیست آقای رستگار؟
-البته،به خصوص که بچه ی آدم به ثمر رسیده باشه.
انسیه گفت:
-تازگیها بچه ها تو خیلی لوس میکنی.
-چرا نکنم خانم؟قسمتی از وجود من و شما هستن چقدر خوبه که آدم قسمتهای وجودش رو باهم بزرگ کنه.
رستگار به نکته ی نهفته در جمله ش پی برد.میدانست حاج حسین با ازدواج دخترش با او مخالف است و این موضوع را بارها در لا به لای سخنانش گفته و او را ناا امید کرده بود.
صبح روز چهاردهم به سوی تهران حرکت کردند.محبوبه به محض رسیدن،بدون در نظر گرفتن ساعت آمریکا،به نادر زنگ زد
.نادر از خوشحالی نمیتوانست درست حرف بزند:
-محبوبه....محبوبم...کی آمدی؟
-همین حالا رسیدم،تو چطوری؟
-من خوبم عزیزم.خیلی خوشحالم که به سلامت رسیدی.
-نادر تو کی میای؟
-به زودی عزیزم.
-کارهایت انجام شد؟
-آره،فقط مدرک مونده که اونم به زودی میگیرم.این مقاله ی آخری رو هم به تأیید جامعه ی پزشکی و علمی رسوندم،که باید همراه خودم بیارم.محبوبه بگو چی میخوای برات بیارم؟
-باور کن هیچی فقط خودت بیا که دلم برات یه ذره شده.
-قربون اون دلت برم.روزش رو نمیگم میترسم بد قول بشم.
-باشه،پس از فردا شمارش معکوس شروع میشه،بی صبرانه منتظرتم.در ضمن از مهمانی و مراسم مدرک پرفسوری،اگه تونستی فیلم و عکس بیار.میخوام خودمو اونجا در کنار تو احساس کنم.
-میگم غزل و رامین زحمت اینو بکشن.
-خوب،جناب دکتر،من باید برم دفتر.
-برو خانومم....از این که من رو از نگرانی درآوردی خیلی خیلی ازت ممنونم.
-قابل شما را نداشت.
-محبوبه شب تلفن میکنم.
-ممنونم.
محبوبه،پس از تماس تلفنی،دوشی گرفت و خودش را به دفتر رساند.بعد از تبریک سال نو و خوش و بشی با خانم تقوی و دکتر بهبود به پروندههایش نگاهی انداخت.روز هیجدهم روز دادگاه رستگار بود.قبلان با او حرف زده بود که به آشتی رضایت دهد.گفت که از نازنین تعهد میگیرد دیگر از او تقاضایی ناداشته باشد،اما رستگار زیر بار نرفت.روز پیش از دادگاه رستگار به دفتر آمد تا از روند پیگیری پرونده آگاه شود.اتفاقا نادر تلفن کرد و محبوبه در حالی که گونه هاش گلگون شده بود،با او حرف زد.رستگار او را زیر نظر گرفته بود.وقتی که نادر گفت نادر تا آخر فروردین به ایران میاید،محبوبه با شوق گفت:
-راست میگی نادر؟خدای بزرگ،نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده.پس به زودی همدیگه رو میبینیم....آقا جون هم خوبه و بهت سلام میرسونه،اونم دلش برات تنگ شده.آره منم همینطور....خدانگهدار.
وقتی گوشی را گذشت،خطاب به رستگار گفت:
-نامزدمه،به زودی از سفر میاد.
رنگ رستگار پرید.در همین لحظه دکتر بهبود در زد و داخل شد و گفت:
-محبوبه دکتر بود؟
-بله.-از قیافه ی بشاشت معلومه،حالا کی میاد؟
-تا آخر فروردین.
-خوب،پس از حالا چشمت روشن.
-متشکرم.وقتی تنها شدند،رستگار گفت:
-نگفته بودین نامزد دارین.
-نپرسیده بودین.
-اما من...مهم نیست.برای فردا مدارک تکمیله؟
-بله،نمیخواین آشتی کنین؟
-نه اصلا.
-بچهها چی؟
-اونها مادر اینچنینی ناداشته باشن بهتره.
-اگر بزرگ بشن و از شما توضیح بخوان چی؟
-اما من نمیتونم زندگی و جوانی خودمو فدای اعتراض احتمالی بچهها بکنم.
-گویا کسی رو در نظر دارین.
-داشتم،اما بد آوردم.
-متاسفم.
-تاسف شما دردی رو از من دوا نمیکنه.
محبوبه که احساس کرد او خیلی ناراحت و غمگین شده،زیاد اصرار نکرد و گفت:
-پس فردا تو دادگاه میبینمتون.
آقای رستگار هم تشکر کرد و رفت.
روز بعد هم نازنین با جدایی موافقت کرد.برگه ی عدم سازش صادر و این پرونده هم بسته شد.همان روز عصر،رستگار به دفتر آمد و باقیمانده ی حسابش را پرداخت کرد و هر چه محبوبه اصرار کرد که نمیخواهد،او گفت قرار دادی بسته شده است و باید به آن عمل کرد.
صبح روز جمعه محبوبه از شنیدن صدای زنگ ممتد آپارتمان از خواب بیدار شد.هراسان در را باز کرد و با دیدن نادر از تعجب و شادی فریادی کشید و گفت:

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#85 | Posted: 2 Jun 2013 15:38
-وای خدای بزرگ باورم نمیشه،یعنی این رویا نیست،خودتی نادر؟
نادر هم با علاقه به محبوبه نگاه کرد و گفت:
-آره عزیزم،دیگه دوران فراق و جدایی و تنهایی من و تو سر اومده.
در را بستند تا سر و صدایشان را همسایهها نشنوند.هنوز هیچ کدام باورشان نمیشد که روبروی هم نشستند.
-آخه،نادر نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود،دیگه تحمل نداشتم.
-منم همینطور عزیز دلم.
-سودابه کجاست؟
-بالا خوابیده
.-مگه کی اومدین؟
-سعی دو و نیم صبح رسیدیم،اما از شوق دیدنت تا حالا نخوابیدم.
-پس خسته ای؟
-نه مهم نیست....از خودت بگو،محبوبه لاغر شودی.
-خوب این مدت یک بهم سخت گذشت.نبودن تو پرونده ی کیانوش خیلی منو بهم ریخت.
-میدونم عزیزم،اما حالا پیشت هستم و دیگه تو رو تنها نمیگذارم.
-قول بده نادر.
-قول میدم خانومم،حالا تا سرکار خانم صبحانه رو آماده میکنن،من برم نان تازه بگیرم.
-نادر نکنه همسایهها بفهمن.
-دوباره شروع نکن من مراقبم...باشه؟محبوبه نگران هیچ چیز نباش به جز صبحانه که از گرسنگی نزدیکه غش کنم.
-باشه عزیزم برو.
محبوبه با شوق و با سرعت میز صبحانه را چید و چای دم کرد.پس از تعویض لباسش منتظر نادر شد.خدا را سپس گفت که فائزه آن شب خانه ی پدرش ماند.با شنیدن صدای زنگ در به سرعت آن را باز کرد.نادر با یک نان تازه و چمدان وارد شد.
-این چیه؟
-سوغاتی برای نامزد خوشگلم.
-بیا صبحانه حاضره.
-محبوبه نگاهش میکرد که با لذت نگاهش میکردخیلی شکمو شدم؟
-از نگاه کردن به تو لذت میبرم.باورم نمیشه پیش من باشی.
-باور کن این لذیذترین صبحانهای که این چند وقته خوردم.
نادر پس از صبحانه،چمدان را باز کرد و هدایای محبوبش را داد.برای هاج حسین هم قرص و دارو و یک پولیور آورده بود.محبوبه گفت:
-چه خبره،این همه لباس؟
-قابل تو رو نداره عزیزم.
-وای چقدر شکلات،میخوای چاقم کنی؟
-نه،از اینها به بچهها هم بده...اینو هم برای فائزه آوردم.غزل هم خیلی بهت سلام رسوند.یه هدیه هم داده که سودابه بهت میده.در ضمن،سفارش کرد که من و تو زودتر ازدواج کنیم.
-وای خدای بزرگ،پس سودابه چی؟
-تو شهرکی نزدیک شهر غزل اینا،یه آسایشگاه خوب دیدم،توی یه باغ بزرگ سویتهای زیادی هست.هر سویت با یه پرستار با یه بیمار تعلق داره،دو تا اتاق خواب،یک نشیمن کوچیک و آشپزخانه و تمام وسایل رفاهی.هر کس هم دوست داشته باشه میتونه جلوی سویتش،گلکاری کنه یا توی گلخانه ی آسایشگاه کار کنه،محیط خیلی خوبیه،به اتفاق ساشا و غزل رفتیم اونجا رو دیدیم و هر سه خوشمون اومد.شاید....
-وای نادر چه راحت دربارهٔ ی سودابه و فرستادنش به اونجا حرف میزنیم.اون خونه و زندگی داره.
-بله البته،سودابه رو بردیم اونجا رو نشونش دادیم.غزل بهش گفت،شاید پدر بخواد ازدواج کنه.
-خدا منو بکشه.اون طفلک چی کار کرد؟
-احساس کردم ناراحت شد.منم به غزل اعتراض کردم که خیلی تند رفته.کدوم زنی حاضره اینقدر صریح و روشن بشنوه که شوهرش میخواد ازدواج کنه؟حالا باهاش صحبت میکنم،اگه خواست توی همین خونه بمونه،من و تو میریم جای دیگه.
-اگه اون نفهمه اشکالی نداره.
-خوب وقتی من پیش تو هستم و شب و روز خونه نمیایم،چطور نمیفهمه؟
-ما تا ساعت یازده دوازده باهم هستیم،بعد تو برو خونه.
-اصلا حرفشم نزن،دیگه نمیخوام تو رو تنها بذارم.این مدت به اندازه ی کافی رنج بردم.
-حالا بدن در این مورد صحبت میکنیم.از کارت بگو،مدرک پرفسوری.
و نادر برایش مفصل شرح داد که در این مدت آنجا چه کرده و از نظر علمی و تجربی چقدر به نفعش بوده است.از دختر غزل گفت که چقدر شیرین شده و محبوبه هم همه ی ماجراهایش را برای او تعریف کرده است،وقتی حرفهایشان تمام شد،محبوبه نادر را به زور به بالا فرستاد که هم در هنگام بیدار شدن سودابه در کنارش باشد و هم اینکه کمی استراحت کند.غروب،نادر جلوی سودابه تلفن کرد و با محبوبه حرف زد.محبوبه گفت که فردا به دیدنشان میاید.
صبح روز بعد همدیگه رو در پارکینگ دیدند و قرار ناهار گذشتند.محبوبه رأس ساعت وارد رستوران شد و نادر را منتظر خود دید.گویی بال درآورده بود.خودش را سر میز رساند و نادر صندلی را برایش بیرون کشید.او نشست و مدتی یکدیگر را نگاه کردند.پیشخدمت بالای سرشان ایستاده بود.نادر متوجه شد و دستور غذا داد و دوباره به هم خیر شدند.هیچ کلامی گویا تر از نگاهشان نبود.پیشخدمت که غذا را روی میز میچید،محبوبه گفت که صبحانه هم نخورده.
-ضعیف میشی دختر،اگه قراره مادر بشی،باید خودتو تقویت کنی.
محبوبه سرخ شد و سرش را زیر انداخت.نادر با لحنی ملایم و آهسته گفت:
-مگه نمیخوای یک کوچولو داشته باشیم؟
محبوبه با نگرانی نگاهش کرد و با تردید گفت:
-اگه نشد چی؟
-تو هیچ مشکلی نداری،تازه،علم پزشکی انقدر پیشرفت کرده که هیچ زنی نازا نمیمونه.
-از اه سودابه میترسم.
-باز شروع کردی؟
-به خدا دست خودم نیست،وقتی میبینم مرد،همسر و امید یک زن دیگه رو تصاحب کرده م،از خودم بدم میاد.
-اگر من و اون مثل همه ی زن و شوهرها بودیم،حرف تو منطقی بود،باور کن محبوبه وضع ما غیر عادیه،دارم از سکوت خونه خفه میشم.بابا منم آدمم حق زندگی دارم.
-میدونم اما اگه یک زمان سودابه بفهمه،دیگه منو نمیبینی.از شرم و خجالت میمیرم،اینو جدی میگم.پس کاری نکن بفهمه،عادی رفتار کن.همسایه هام که میدونی چقدر کنجکاوند.
-امر دیگهای باشه.
-نادر؟
-جون دلم؟
-خیلی دوستت دارم.
-این جمله ی تو منو به آسمونا میبره.احساس میکنم خوشبختترین مرد روی زمینم.پس محبوبه،هفتهای سه چهار روز بریم بیرون غذا بخوریم.
-اما لزومی نداره رستوران به این گرونی بیایم.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#86 | Posted: 2 Jun 2013 15:45
-بذار از پولهایی که در میارم استفاده کنیم.کمی از هم خوش بگذرونیم،اشکالی که نداره؟
-هر چی تو بگی نادر.
-خوب خانم خوشگل پاشو بریم که الان مطب غلغله س.
-آخه راست گفتی.
نادر صورت حساب را پرداخت کرد.هر دو از رستوران بیرون آمدند و به راه خود رفتند.محبوبه شب،پس از کار،سبد گًل بسیار زیبایی به همراه جعبه شیرینی خرید و پس از تعویض لباس به طبقه ی یازدهم رفت.نادر در را به رویش گشود و با او خوش و بش کرد و سودابه هم به استقبال او آمد.لحظهای او را در آغوش گرفت و بوسید.نادر گفت:
-زحمت کشیدین.
محبوبه گفت:-خواهش میکنم.
و صندلی سودابه را به سمت سالن هدایت کرد.خودش هم در کنار او نشست و گفت:
-آقای دکتر زحمت نکشین،من چند دقیقه بیشتر مزاحم نمیشم.
-چای آماده س،با شیرینی خودتون میارم.
-خواهش میکنم.
نادر در یک سینی سه فنجان چای آورد و شیرینی هم تعارف کرد.سودابه آن دو را تنها گذشت و به اتاق خوابش رفت.
محبوبه یک شیرینی را با ولع همراه چای ش خورد و گفت:
-خیلی گرسنهام بود.
-پس بازم بردار.
-نه،متشکرم،همین کافیه.
دقایقی هر دو به هم خیره شدند و سودابه با یک کیسه از اتاقش بیرون آمد و آن را به محبوبه داد.
محبوبه تشکر کرد و گفت:
-راضی به زحمت شما نبودم.
که دکتر پادرمیانی کرد و گفت:
-فقط برای این بود که بدونین سودابه اونجا هم به یادتون بوده.
محبوبه با شرم کیسه را باز کرد و از دیدن هدیه غزل و سودابه خوشحال شد و ابراز امتنان کرد.یکبار دیگر سودابه را بوسید و آنجا را ترک گفت.
اما غمگین و افسرده بود.او حق نداشت زندگی این زن را از او بگیرد،از سویی دیگر تحمل دوری از نادر برایش امکان پذیر نبود.در بد مخمصهای افتاده بود.
روزها میگذاشت و نادر و محبوبه اغلب هفتهای سه یا چهار بار باهم ناهار میخوردند و آخر شبها نیز تلفنی حرف میزدند.
محبوبه روزهای پنجشنبه،ظهر به خانه میآمد.در یکی از روزهای گرم خرداد ماه وقتی او خسته و عصبی از گرمای طاقت فارسا به خانه رسید،تلفن زنگ زد.
فائزه گوشی را برداشت و گفت:
-خانم با شما کار دارن.او گوشی را گرفت و صدای زنی را شنید؛
-ببخشید محبوبه خانم؟
-بله،سلام.
-سلام خانم...من پرستار خانم خرسند هستم.،اشان میخواستن چند دقیقهای شما را ببینند.
-بله تا چند دقیقه ی دیگه میام خدمتشون.
با نگرانی آبی به صورتش زد،لباسی عوض کرد و رفت.نمیدانست چرا دلش شور میزند.نفسش به شمارش افتاده بود.سودابه با او چه کار داشت؟او که نمیتواند حرف بزند؟لابد مینویسد.
وقتی زنگ زد.خانم جوان و تقریبا آراستهای در را باز کرد و او را به داخل راهنمایی کرد.محبوبه به سالن رفت و دید سودابه در کنار پنجره بر روی صندلی ش نشسته است.سلام کرد و او رویش برگشت.
چشمهای سودابه قرمز بود.محبوبه با نگرانی ب کنارش رفت.اندیشید،نکند اتفاقی برای نادر افتاده است؟خدایا خودت رحم کن.از سودابه پرسید؛
-چی شده،تو رو خدا بگین.من که موردم از نگرانی.
سودابه نامهای به دستش داد و خودش به اتاق خواب رفت.
محبوبه نامه را باز کرد و چنین خواند:
محبوبه ی عزیزم از اینکه چنین نامهای را برانم مینویسنم،متاسفم.هم برای تو هم برای خودم هم برای نادر عزیز مان.میدانم که خیلی دوستش داری،و او نیز تو را عاشقانه میپرستد.این را از بی قراریهایش و اشکهایی که از دوریت میریخت،فهمیدم.
بگذار از اول بگویم.تازه دبیرستان را تمام کرده بودم،زیاد اهل درس و دانشگاه نبودم و از ازدواج خوشم نمیآمد.فکر بچه داری و تبعات آنرا که میکردم،چندشم میشد.دختر زیبایی بودم با خواستگاران فراوان،ولی به هیچ کدام تمایلی نداشتم.تا اینکه روزگار نادر را سر راهم قرار داد.پس از چند جلسه دیدار،متوجه شدم دوستم دارد.پسر پر شور و نشتی بود.با اینکه بسیار درس میخواند و از همسالانش خیلی جلوتر بود،این درس خواندن باعث خمودگی و بی جنب و جوشی او نشده بود.سال چهارم پزشکی را تمام کرده بود و بیست و یک سال داشت.دو سال از من بزرگتر بود.اما خیلی بیشتر از سنش میفهمید و به اصطلاح مردنگی داشت.
من عاشقش نبودم،اما از حرکاتش و ابراز محبتی که میکرد لذت میبردم و به نسبت بقیه خواستگاران م او را بیشتر میپسندیدم.پس از خواستگاری هر دو خانواده از هم خوششان آمد و خیلی زود ما باهم زن و شوهر شدیم.نادر در یک شرکت لوازم پزشکی کار میکرد،درس میخاند و میخواست زندگی زنان شویی هم داشته باشد.انصافا به همه ی مسولیتهایش خوب میرسید.پس از ازدواج یک هفته به مشهد و از آنجا به شمال رفتیم.مراقب بود کوچکترین سختی یا ناراحتی نکشم،غذا را با عشق و اصرار به من میخراند و مراقب سلامتی یم بود.
به تهران آمدیم،اوایل در طبقه ی دوم خانه ی پدری نادر ساکن بودیم که دو اتاق و سرویس داشت و قسمتی از راهرو هم صورت آشپزخانه بود.مستقل بودم.اما نادر دوست داشت خانهای برای خودمان داشته باشیم.روزها به سر کار میرفت و بعد دانشگاه،شب که به خانه میآمد،سر حال و با نشاط بود.با هم گردش و تفریح میرفتیم.وقتی من میخوابیدم او تا نزدیکهای صبح درس میخواند.
استراحت چندانی نمیکرد.بارها برای خنده تعریف میکرد در اتوبوس خوابش برده و چند ایستگاه از مقصدش دور شده بود.واحدهای درسی زیادی بر میداشت تا زودتر درسش را تمام کند.سال پنجم درس نادر و سال اول زندگی ما بود.
البته بگم من همان اوایل باردار شدم.و این برای من که از بچه دار شدن بدم میامد،فاجعه بود.اما نادر با چنان عشقی به من میرسید و نمیگذاشت کار کنم.مواظب تغذیه و بهداشتم بود.
توی یک درمانگاه خیریه هم هفتهای سه روز کار میکرد.پسرمان زمانی به دنیا آمد که توانستیم یک آپارتمان کوچک اجاره کنیم.مدتی مادرم آمد کمک من.شب هم که نادر میآمد،خودش همه ی کارهای بچه را انجام میداد و باز تا دیر وقت درس میخواند.مادرم،پس از یک ماه رفت و ما را تنها گذاشت.از ساشا بدم میامد،دوستش نداشتم،وقتی کار خرابی میکرد حالم بهم میخورد.
بیشتر مینشستم و به در و دیوار نگاه میکردم.با اینکه به خانه ی جدید رفته بودیم و باید ذوق و شوق میداشتم،اصلا برایم مهم نبود.در بی تفاوتیای که از زمان طوفولیت و نوجوانی همراهم بود،به سر میبردم.نادر سعی میکرد وسط روز بیاید و کارها را سر و سامان بدهد.
بچه را عوض میکرد،با شیشه شیر میداد میخواباند و یک لقمه غذا میخورد و میرفت.
دیگر شبها دیر تر میآمد.در یک بیمارستان دولتی کار میکرد و حقوق میگرفت.همچنان در شرکت هم کار میکرد..گاهی از کار کردن و فعالیت او سرگیجه میگرفتم.وضعمان خیلی بهتر شده بود و گاهی برایم هدیه میخرید تا خوشحالم کند که در حالت من تأثیری نداشت.نادر دوره طب عمومی را تمام کرد و برای تخصص امتحان داد و قبول شد.
باز هم درس و کار هم نادر از آن مردهایی نبود که وظیفه ی پدری و شوهری ش را فراموش کند.همه ی تعطیلات در اختیار ما بود.وسط روز میامد خانه،بیشتر اوقات غذا نمیپختم،خودش زود املتی چیزی درست میکرد و باهم میخردیم.هرگز به من اعتراض نکرد که چرا به زندگی نمیرسم.با مادرم صحبت کرد که یک کارگر هفتهای یک روز بیاید و خانه را تمیز کند.
ساشا وقتی با من بود خمود و بی تحرک بود.اما تا پدرش را میدید از سر و کولش بالا میرفت،بازی میمی کرد و خسته که میشد غذایش را میداد،به حمام میبرد و میخاباندش.دوباره حامله شدم.
با نادر دعوا کردم که من بچه نمیخواهم.اما او با ناز ا نوازش مرا متقاعد کرد که یک بچه،از نظر روحی خوب بار نمیآید و باید یک همبازی داشته باشد.مرا مجاب کرد و قول داد باز هم در بچه داری کمکم کند.پیش از به دنیا آمدن غزل خانه ی بزرگتری اجاره کردیم و هر کدام از بچهها اتاق مستقلی داشتند.
برای اینکه من روحیهام عوض شود،مبلمان و پردهها کرد و از رنگهای شاد استفاده کرد،تا من روحیه بهتری پیدا کنم.غزل به دنیا آمد و مادرم یک ماه پیشم ماند و رفت.نادر باز هم بین کلاسهایش خودش را میرساند خانه و کارهای بچهها را انجام میداد.غروب پیش از باز شدن مطب میآمد،باز همین کار را تکرار میکرد و باز هم شب.واقعا نیروی عجیبی داشت.در آمدش از مطب و بیمارستان آنقدر بود ک توانست یک اتومبیل بگیرد.دیگر راحت رفت و آمد میکرد و بیشتر به من و بچه ها میرسید.


پایان قسمت ۱۱

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#87 | Posted: 3 Jun 2013 09:53
قسمت اخر

اما دلش نمیآمد کار در بیمارستان و تدریس در دانشگاه را رها کند.میخواست آنچه را که برایش سالها زحمت کشیده بود،در اختیار هموطناش قرار دهد.چه به وسیله ی آموزش،چه عمل جراحی و مداوای بیماران.
******
مدتی بود که محبوبه احساس بیماری میکرد.اوایل بر این تصور بود که به قول قدیمیها سردیش شده است.نبات محل شده در آب داغ میخورد.
کمی بهتر شد حالتهای ضعف و افت فشار دوباره به سراغش آمد.یک شب که از مهمانی بر میگشتند.در آسانسور حالش بد شد.سرش گیج رفت و بدنش یخ کرد.نادر دستپاچه شده بود.بی درنگ فشارش را گرفت.پائین بود.
شربت قند برایش درست کرد.اما دارویی نداد.
نمیخواست بدون آزمایش به او دارویی بدهد.تاکید کرد که روز بعد به دادگاه نرود و با او به بیمارستان بیاید.-آخه دادگاه دارم.-یکی دیگه رو بفرست،من نمیزارم بری.همه ی شب نادر از او مراقبت کرد که حالش کمی بهتر شد.اما محبوبه تعجب میکرد تا آن روز سابقه نداشت بیمار شود،میترسید دچار بیماری مزمنی شده باشد.
صبح،بدون خوردن صبحانه به بیمارستان رفتند و نادر محبوبه را به یکی از همکارنش معرفی کرد و از اوخواست که معاینه ش کند و یک آزمایش کامل نیز از او به عمل آورد.بدون معطلی محبوبه را به بخش منتقل کردند و دکتر ابتدا ترجیح داد پس از آزمایش خون او را معاینه کند.
به آزمایشگاه اطلاع دادند که وی همسر دکتر خرسند است،همه ی پرستاران دلشان میخواست او را ببینند.محبوبه خنده ش گرفته بود.
همه با تعجب نگاهش میکردند.خیلی جوان بود و سنّ دختر دکتر را داشت.اما محبوبه حالتی نداشت که کسی برایش دلم بسوزاند.او عاشق شوهرش بود.پس از ساعتی،نادر آمد و حالش را پرسید:
-چطوری خانم خرسند؟
-خوبم آقای دکتر،فقط نمیدانام چرا هر وقت چشمم به شما میافتاد قلبم تند میزانه،داغ میشم و فشارم بالا میره،به نظر شما که بیماری خطر ناکی که ندارم؟
نادر در حالی که قهقهه میزد،گفت:
-اتفاقا بیماری شما واگیر داره.چون من هم دقیقا همینطور میشم.و هر دو از خنده ریسه رفتند.
در همین هنگام دکتر بیمارستان آمد و پرسید:-خانم خرسند شما چند وقته....
زن و شوهر یکباره به هم نگاه کردند.در نگاه محبوبه آرزو و اشتیاق موج میزد.گفت:
-این ماه هنوز....
-خوب تبریک میگم...شما بزودی مادر میشین.
محبوبه با ناباوری،لحظهای به دکتر و دقیقهای به شوهرش نگاه میکرد،نمی دانست چه کند،دکتر رفت تا آن دو راحت باشند.
نادر همسرش را در آغوش گرفت و تبریک گفت:-
عزیزم دیدی نگرانیت بی مورد بود؟تو به آرزوت رسیدی و بزودی مادر میشی.
-اه نادر عزیزم،بچه ی ما به زودی به دنیا میاد،خدایا متشکرم .نادر برو بپرس چند وقته.
-صبر کن من بهت میگم.تو الان یک ماه و نیم که بارداری و باید مواظب باشی و خودتو تقویت کنی،محبوبه،امشب دو نفری جشن میگیریم،موافقی؟
-چرا موافق نباشم...نادر؟
-جون دلم؟
-من ندید بدیدم،تو رو خدا مسخرم نکنی ها.
-چرا باید این کار احمقانه رو انجام بدم؟یادت باشه این اولین بچه ی ماست،فهمیدی عزیزم؟
-آره،نمیدونی چقدر هیجان دارم،بگو دکتر بیچاره بیاد باقی حرفاشو بزنه.
-باشه الان میگم.
دکتر پس از دقایقی خندان وارد شد و گفت:
-البته استاد خودشون بهتر میدونن.
نادر پرسید:-شما کدوم دکتر را پیشنهاد میکنین؟
-خانم دکتر ارغوان،دکتر حازقیه.
-بسیار خوب،پس باید یه وقتی ازشون بگیرم تا خانوم تحت نظر ایشون باشن.
آن روز هر چه نادر اصرار کرد خودش او را برساند،قبول نکرد و با آژانس به خانه رفت.می خواست بدون ترس از تمسخر کسی یا کسانی،خودش تنهایی از این خبر لذت ببارد.راه میرفت و به شکمش دست میزد و قربان صدقه ی بچه میرفت.(وای اگه دو قوولو باشه چی؟خدای بزرگ خیلی ازت متشکرم،تو منو لایق دونستی و مقام ولای مادر را به من دادی.
نادر تا شب چند بار زنگ زد و حالش را پرسید.شب هم زود تر از همیشه به خانه آمد و باهم به رستوران رفتند.پس از شا م محبوبه گفت:
-تو خونه همش دست روی شکمم میگذشتم و قربون صدقه ش میرفتم.باورت نمیشه هنوز هیچی نشده دوستش دارم؟
این هیجان و عشق برای نادر تازگی داشت.او هرگز این احساسات را در سودابه ندیده بود،پس تصمیم گرفت برای این احساست همسرش احترام قائل شود.آن شب محبوبه میترسید به نادر نزدیک شود و میگفت:
-چه کار کنم....خوب میترسم بچه مون آسیب ببینه.
-دختر خوب این حرفا چیه میزانی؟
-بذار دکتر که گفت بعدش.
نادر خندید و قبول کرد.اما تا صبح دستش روی شکم محبوبه بود.
محبوبه هم سرمست از این اتفاق خوب تا صبح اتفاق رویایی شیرین بچه ش را میدید.خواب میدید که بزرگ شده است و به او مامان میگوید و او اشک میریزد.صبح نادر نان تازه گرفت،ایز صبحانه را چید و محبوبه را صدا کرد.
با عجله بلند شد و گفت:
-ای وای دیر شد.
-نه،عجله نکن مامان کوچولو.
-آخ جون یادم نبود.
-محبوبه باید از حجم کارهایت کم کنی.
-باشه تو هم کمتر کار کن و بیشتر بیش من و بچه باش.
-چشم،راستی بعد از ظهر میام دفتر دنبالت بریم دکتر.
-باشه.آن روز محبوبه دو جلسه ی دادگاه در دو مکان جدا داشت،که توانست به هر دو جا برسد.وقتی رسید دفتر،خیلی خسته بود.خانم تقوی گفت:-
آقای دکتر چند بار زنگ زدند.
محبوبه تلفن کرد و نادر پرسید:-ناهار خوردی؟
-نه بابا...همین الان از دادگستری آمدم.
-پس صبر کن میام دنبالت که بریم ناهار بخوریم.
-راستی برای ساعت چند از دکتر وقت گرفتی؟
-یک ربع به پنج.
-آخه،جواب آزمایش توی بیمارستان موند.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#88 | Posted: 3 Jun 2013 09:54
-نه من گرفتم،...محبوبه نکنه چشمات به بچه بیفته منو از یاد ببری؟
-مگه میشه؟اول تویی نادر.عشق من به تو به هیچ وجه کم نمیشه.مگر اینکه دلتو بزنم و بری سراغ یک زن دیگه.
-دیوونه شودی،من سالها با اون حال سودابه دوام آوردم و بهش خیانت نکردم.اون وقت به تو که عزیزترین کسم هستی،خیانت کنم؟
-پس بدون منم هیچ کس،حتی بچه منب تو ترجیح نمیدم.
******

آن روز عصر به دیدن دکتر ارغوان رفتند.او هم دلش میخواست همسر تازه ی دکتر پر آوازه ی قلب را ببیند.با دیدن زن و شوهر از جا بلند شد و تعارفشان کرد که بنشیند.
جواب آزمایش را دید و به محبوبه گفت که به اتاق معاینه برود.او هم اطاعت کرد.در ضمن معاینه پرسشهایی از او میکرد که محبوبه پاسخهای دقیق میداد.
آخر سر محبوبه پرسید:
-ببخشید خانم دکتر اشکالی نداره که...
-نه دخترم،مطمئنم خود استاد خودشون بهتر میدونن.
با لبی خندان لباسش را مرتب کرد و پیش نادر برگشت.
طبق تاریخ،محبوبه دو ماهه باردار بود و دکتر گفت که از ماه دیگر میتواند صدای قلب کودکش را بشنود.
محبوبه ذوق زده پرسید:
-راست میگین؟چه جالب،نادر هم میتونه بشنوه؟
-البته اگر تمایل داشته باشن.
محبوبه از نادر پرسید:-تو میخوای بشنوی؟
-بی صبرانه منتظرم.
-پس ماه دیگه با من میای؟
-حتما.
از دکتر خداحافظی کردند و محبوبه خوشحال و خندان،به دفتر رفت.
شب قرار بود نادر دنبالش بیاید.محبوبه کم کم از کارهایش میکاست.نادر هم شبها زود تر به خانه میآمد و گاهی شبها به خانه ی پدرش یا برادر نادر میرفتند.گاهی اوقات هم همکاران نادر دعوتشان میکردند.اما بیشتر ترجیح میدادند در خانه باشند.محبوبه به برنامههای نادر خیلی اهمیت میداد و او هم از کارهای همسرش لذت میبرد.
محبوبه هر شب دقایقی را همراه شوهرش،به جنینی که که در شکم داشت اختصاص میداد.با فرزندش حرف میزد و از قول او،با زبانه بچگانه،با نادر سخن میگفت.دستش را به روی شکم خود قرار میداد و از این کار لذت وافر میبرد.
گاهی نادر میترسید اگر خدای نکرده برای بچه مسالهای پیش بیاید محبوبه آسیب روحیه شدیدی خواهد خورد.اگر هنوز که جنین رشد کافی نکرده،بر اثر حادثه یا اتفاقی از دست میرفت،محبوبه بی تردید میمرد.
از سویی هم گاهی به این بچه حسودی میکرد.اگر محبوبه او را بیشتر دوست داشته باشد و دیگر این محبت و توجه را به وی ابراز نکند،او خواهد مرد.
نادر بدون محبوبه وجود نداشت.خانواده ی محبوبه هنوز از بارداری او اطلاع نداشتند.زن و شوهر ترجیح میدادند زمانی که جنین بزرگ تر شد و ظاهر محبوبه تغییر کرد،خودشان متوجه شوند.
بچه سومین ماه را پشت سر میگذشت.روزی که محبوبه در دادگاه به این سوو و آن سوو میرفت و به دنبال پرونده هاش بود،ناگهان تکانی در قسمت زیرین شکمش احساس کرد.لحظهای بی حرکت ایستاد و بی اختیار دست بر روی شکمش گذاشت.دوباره همان تکان را حس کرد و از شادی اشکش سرازیر شد.
به تلفن همراه نادر زنگ زد،اما خاموش بود.یادش آمد که امروز جراحی قلب دارد.نمیدانست چه کند؟دلش میخواست به کسی بگوید ب سرعت کارهایش را انجام داد و به دفتر بازگشت.دوباره به نادر زنگ زد.
باز هم خاموش بود.به خود گفت:
-ای خدا تا شب چطوری دوام بیارم؟تصمیم گرفت به بیمارستان برود و همین کار را نیز کرد.
ابتدا از ورودش جلوگیری کردند.اما پس از معرفی خودش به اتاق کار شوهرش راهنمایی شد.اولین بار بود که به آنجا میامد.در اتاق کمی منتظر شد تا نادر با عجله خودش را رساند.
همین که چشمش به نادر افتاد خودش را به آغوش او انداخت و در حالی که تند حرف میزد و آن بیچاره متوجه نمیشد،گاهی میخندید و زمانی اشک میریخت.نادر گفت:
-محبوبه جان کمی آرام باش،ببینم چی میگی.
-نادر امروز بچه تکون خورد.نادر این دوران را پشت سر گذشته بود و آنچنان هیجان زده نمیشد.اما برای اینکه همسرش را دلسرد نکند،با اشتیاق به حرکات او نگاه میکرد و حرفهایش را میشنید.
با خود فکر میکرد:
-نه به بی اعتنای و ناراحتی سودابه از این دوران،نه به محبوبه که لحظه لحظه این دوران را با عشق طی میکرد.
در آغوشش گرفت، او را بوسید و گفت:-موفقی که امشب را جشن بگریم؟
-آره نادر...بریم رستورانی که اولین بار با هم رفتیم.
-بسیار خوب،ناهار خوردی؟
-نه بابا انقدر ذوق زده بودم که فقط میخواستم بیام به توبگم.
-اما عزیزم،اون کوچولوی ما احتیاج به غذا داره.الان میگم برامون غذا بیارن.
-نادر هوس دستپخت عزیز جونو کردم.
-عزیز دلم چیزی رو هوس کن که امکان تهیه ش رو داشته باشم.
-خوب،حالا آقای دکتر نهار چی میدن؟
-الان میگم بیارن.
غذا را در اتاق کار نادر صرف کردند و محبوبه به دفتر بازگشت.
شب را در رستوران خاطر انگیزشان خوردند و به خانه بازگشتند.محبوبه اصرار عجیبی داشت که نادر هر هفته در روز معینی به سودابه تلفن کند.همینطور هم به غزل و ساشا.خودش این موضوع را یادآوری میکرد و همیشه شوهرش را متعجب میکرد.این زن با احساسی به اسم حسادت کاملا بیگانه بود.یکی از دغدغههای نادر برای ازدواج دوم این بود که آن زن او را از فرزندانش دور کند.اما محبوبه ارتباط او را با خانواده ش محکم تر و آنان را به هم نزدیک تر میکرد.وقتی او با سودابه و فرزندانش حرف میزد،از اتاق بیرون میرفت و در را میبست و با این کارش چقدر او را شرم زده میکرد.و نادر به فرزند خودش حسادت میکرد.یک شب که آنان در خانه استراحت میکردند.
حاج حسین به خانهشان آمد و دخترش را خیلی خوشحال کرد.وقتی از پدرش پذیرایی میکرد،حاج حسین متوجه وضع غیر عادی محبوبه شد.اما رویش نمیشد از دامادش چیزی بپرسد.نادر متوجه نگاههای کنجکاو او شد و به آرامی و با شرم اعلام کرد که محبوبه باردار است.
حاج حسین،از شدت خوشحالی،همانجا سجده ی شکر به جا آورد.
نادر متعجب بود.حاج حسین چندین نوه داشت،ولی چرا این نوه که هنوز به دنیا نیومده بود برای او انقدر عزیز است؟حاج حسین گفت:
-همه خیال میکردند خود محبوبه نازاست ولی اون تقصیر رو گردن شوهر مرده ش میندازه و هیچ کس حرف محبوبه را باور نمیکرد،حتی مادرش.اما حالا محبوبه سربلند میشه.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#89 | Posted: 3 Jun 2013 09:54
حرفهای حاج حسین برای نادر درد آور بود.چرا خانواده با محبوبه خوب نبودند و حتی به او حسادت میکردن؟تصمیم گرفت همه ی بی مهریهای خانواده را جبران کند و برای محبوبه همه چی باشد.حاج حسین به مناسبت بارداری دخترش،جمعه ناهار همه را دعوت کرد.از محبوبه پرسید چه غذای دوست دارد و محبوبه هم یکی از غذاهای خانواده را که بیشتر و بهتر پخته میشد گفت:
-دمی باقلا با ترشی.

انسیه گفت:-برای چی این غذا رو بپزم؟
حاج حسین گفت:
-خانم گوش کن...هر چی میخوای بپز،اما این غذا هم باید باشه.
محبوبه وارد پنجمین ماه بارداری شده بود هر ماه صدای قلب جنین را میشنید.
آن روز،وقتی به خانه ی پدرش رفت،همه شگفت زده شده بودند.عاطفه او را بوسید و گفت:
خیلی خوشحال شدم که باردار شودی و حرف خلیا غلط از آب در اومد.
مونس گفت:
-بدون دوا و درمون حامله شودی؟
-آره خاله جون،من الان نه ماه ازدواج کردم و این بچه تو پنج ماهه.
-ما که بخیل نیستیم.انشالله به سلامتی زایمان کنی.
-متشکرم خاله.
-لابد برای اینکه درد نکشی سزارین میکنی؟
دکتر پادرمیانی کرد:
-اگر لازم باشه سزارین میشه.
-نادر جان من میخوام لحظههای ورود این بچه رو به این دنیا احساس کنم.میخوام دردش رو حس میکنم.میدونم لذت بخشترین درد دنیاست.
انسیه گفت:-وقتی درد کشیدی حالت میاد.
-آخ مادر جون،هر چقدر هم درد داشته باشد،تحمل میکنم.
نادر میدانست این دکتر کله شق راست میگوید.او در این مدت از همه لحظاتش لذت میبرد.نادر میگفت که به طبقه ی یازدهم بروند.
اما محبوبه معتقد بود آنجا متعلق به سودابه س.اما نادر آنقدر زیر گوشش خواند تا عاقبت او قبول کرد.
اتاق نوزاد را خیلی زیبا آراستند.اتاق سودابه،با همه ی وسایل داخلش همانطور حفظ و درش قفل شده بود.یک روز که حاج حسین مقداری اسباب بازی برای بچه آورده بود،محبوبه را تنها یافت و گفت:-
چه خوب شد که تو تنهایی.
-چطور آقا جون.
-میخواستم کمی با هم حرف بزنیم.
-چی شده؟
-نگران نشو.محبوبه،تو این بچه رو خیلی دوست داری؟
-معلومه...عاشقشم.
-نادر رو چطور؟
-آقا جون شما که بهتر از هر کس میدونین که نادر رو چقدر دوست دارم.
-هنوز هم محبتت رو بهش ابراز میکنی؟
-البته...چیزی شده؟
-من گمان میکنم که دکتر احساس خطر میکنه.محبوبه،تو برای دکتر همه چی و همه کس هستی.اون میخواد همیشه برای تو مهم باشه.
-خوب...هست.
-انقدر که تو در مورد این بچه ی هنوز به دنیا نیومده حساسی،اون احساس خطر میکنه.و این طبیعی یه.ببین محبوبه،منم این دوران رو گذروندم.شاید اکثر مردا این حالت رو داشته باشن.اونها بچهها را رقیب خودشون میکنن و میخوان همه ی عشق و توجه و محبت همسرشون،به اونا تعلق داشته باشه.به خصوص که دکتر لذت بچه دار شدن و حتی نوه داشتن هم چشیده.اون میخواست فقط کنار تو باشه،بدون هیچ رقیب.
-این برای من خیلی عجیبه،چطور یک پدر به بچه ش حسادت میکنه؟
-ببین دخترم،اگر مرد هم به بچه ش زیاد توجه کنه،زنش دچار حسادت میشه.اینو ببین که در زندگی زنان شویی باید خیلی مراقب باشی تا مشکلی توی زندگیت پیدا نشه.
آقا جون از رهنماییتون ممنونم،سعی میکنم بیشتر مراقب نادر باشم.باور کنین بیشترین توجه من به اونه.چون خیلی کمبود داره.او هرگز توجه و علاقهای از سودابه ندیده.میخوام تمام کمبود هاش رو جبران کنم.البته از حق نگذریم که اون هم خیلی به من محبت میکنه.
-میدونم،برای همین هم نمیخوام این زندگی قشنگ،کوچیکترین آسیبی ببینه.
-شما چقدر خوبین.
-دخترکم،آن هنوز از ظلمی که به تو شده شرمنده ام.
-این حرفو نازنین.شما بهترین پدر دنیا هستین.
-تو انقدر بی توقع هستی که به کوچکترین محبتی سیراب میشوی....تو خیلی محرومیت کشیدی.شاید فقط ذرهای رو بتونم جبران کنم.
-آقا جون خجالتم ندین.
حاج حسین پس از بوسیدن دخترش،خداحافظی کرد و رفت و محبوبه را با افکار گوناگون تنها گذاشت.محبوبه پس از کشمکشی که با خود داشت،تصمیم گرفت به هیچ عنوان نادر را از دست ندهد.باید همه ی بی مهریهای همسرش را جبران کند.به همین منظور،لباسی را که تازه خریده بود پوشید و موهایش را باز گذشت.
چیزی که نادر خیلی دوست داشت.از خوش اقبالی ش،حالت صورت و اندامش به هم نخورده بود.و شاید زیباتر و شکفته تر هم شده بود.
عطری به خود زد و شا م دلخواه نادر را پخت.میز شا م را چید و منتظر شوهرش نشست.دقایقی بعد صدای چرخش کلید را شنید و با سرعتی که میتوانست،خود را به نادر رساند و مثل همیشه،آغوش به رویش گشود.
نادر در آغوش او از عطر وجودش مست میشد و همه ی خستگی روزانه ش در چنین لحظهای از بین میرفت.کاش محبوبه ش همیشه اینطوری باشد.با هم به اتاق خواب رفتند و هر دو از شهد عشق مست شدند.
ساعتی بعد هر دو با اشتها مشغول غذا خوردن شدند.محبوبه گفت:
-باید مراقب خودم باشم نمیخوام چاق و بد هیکلم باشم.
تو اصلا اضافه وزا نداری.یقین دارم بعد از زایمان.اندامت درست مثل سابق میشه.
-میخوام همیشه برات اینجوری خواستنی باشم.
-هستی خانم خانوما.
روزها میگذشت و چیزی به زایمان محبوبه نماده بود.هنوز اصرار داشت طبیعی زایمان کند.یک شب که نادر دیر تر به خانه آمد،همسرش حالت همیشه را نداشت.نادر عذرخواهی کرد که کمی دیر آمده است.
اما محبوبه خندید و گفت:-اشکالی ندارد.
-رنگت پریده.
-مهم نیست...گمان میکنم خسته شده م.
-تا کی دفتر بودی؟
-شیش و نیم برگشتم.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
#90 | Posted: 3 Jun 2013 09:55
--زنگ زدم بمونی بیام دنبالت،اما دفتر تعطیل بود.
-آره زیاد کار نبود،منم زودتر اومدم.
-محبوبه،خیلی گشنمه.
-غذا حاضره.
-مثل همیشه.
سر میز متوجه محبوبه که دست به غذا نمیزد.با تعجب پرسید:-چی شده عزیزم،چرا غذاتو نمیخوری؟
-آخه گرسنه بودم،یه کم ته بندی کردم.
-عیب نداره..من با اشتها میخورم تا تو هم میلت بکشه و شروع کنی.
محبوبه با لبخندی خوشایند گفت:نوش جونت.
پس از شا م چایی ریخت،و باز هم خودش نخورد.نادر پرسید:
-چای چرا نمیخوری؟
-بعدا میخورم،تو بخور.
-قرار نشد منو تنها بگذاری.
-خدا نکنه.
خودش را در آغوش شوهرش جا داد و نادر او را نوازش کرد.
کمی بعد،به علت خستگی زیاد،آماده ی خواب شد و از محبوبه پرسید:
-محبوبه تو نمیخوابی؟
-چرا الان میام.
در کنار شوهرش دراز کشید و خود را به نوازشهای او سپرد.چقدر لذت میبرد از این همه ابراز محبتهای شوهرش.ناگهان جیغ کوتاهی کشید.نادر با نگرانی به او خیره شد و پرسید:
-محبوبه تو چیزی رو از من مخفی میکنی؟
-فقط از عصر تاحالا دلم و کمرم یه کم درد میکنه.
-دکتر رفتی؟
-آره،ممکنه مسافر کوچولومون فردا پس فردا بیاد.
-چرا به من زنگ نزدی؟
-راستش با خودم گفتم مزاحمت کارت نشم.
-این چه حرفیه؟تو برام از همه کار مهم تری.اینو بدون که تو برای من از همه چیز و همه کس عزیز تری.دلم میخواد اینو باور کنی...چه جوری بگم تا قبول کنی؟
محبوبه اشکهایش را پاک کرد و لحن مهرامیزی گفت:
-من باور میکنم عزیزم.
دوباره دردش گرفت.
لبخند میزد و به شکمش دست میکشید.از نادر خواست بخوابد.
-چطوری بخوابم وقتی تو داری درد میکشی؟
-اگه حالم بد شد خبرت میکنم.
-حالا برو یه دوش آب گرم بگیر تا بهت بگم.
محبوبه به توصیه ی شوهرش،ده پانزده دقیقهای در زیر آب گرم ماند.زمان دردهایش طولانی تر شده بود.
پس از دوش آب گرم،باز هم بنا به توصیه نادر،در سالن قدم زد.هر بار دردش شروع میشد،نادر تایم میگرفت.هنوز خیلی مانده بود.صبح به بیمارستان میرفتند.بعد از هر دردی از محبوبه میپرسید که آیا میخواهد زایمان طبیعی بکند یا نه؟و او هر بار،مصر تر از قبل میگفت:فقط طبیعی.
محبوبه از ماه ششم به بعد،طبق نظر پزشکش و نادر،روزی دو ساعت پیاده روی میکرد.یک ساعت صبح و یک ساعت عصر.شاید همین پیاده روی در ثابت ماندن اندامش بی تأثیر نبود.آن شب همه ی لحظههای دردش را با عشق تحمل میکرد و انتظار میکشید.وقتی فاصله ی دردها کم شد.
دوباره دوش آب گرم گرفت،لباس پوشید و همراه شوهرش به بیمارستان رفت.ساک کودکش را همراه برد.به نادر گفت که پس از زایمان به خانواده ش خبر دهد.اما نادر دلش نیامد حاج حسین را از این لذت بی نسیب بگذرد.
پس از معاینه،قرار شد محبوبه را به اتاق درد ببرند و سرمی به دستش وصل کنند.به نادر گوف:
-تو همراهم نمیای؟
-بهت سر میزنم،البته اگر خانم دکتر اجازه بدن.
محبوبه به دکترش نگاه کرد و با لحن ملتمسی گفت:
-اجازه بدین پیشم باشه.
-بسیار خوب همین جا بمون اتاق درد نمیبرمت.
تشکر کرد و دستهای نادر را از شدت درد فشار داد.باز هم درد میخندید و میگفت:
-عجب درد لذت بخشیه نادر.
جنسیت بچه را،طبق خواست شان،دکتر اعلام نکرد و نمیدانستند مسافر کوچولویشان پسر است یا دختر.نادر آرزو میکرد رنگ چشمهای و موهای فرزدش مثل مادرش باشد.دردهای محبوبه بیشتر شد.اشک میریخت و لبش را میگًزید،اما فریاد نمیزد.نادر این همه مقاومت و صبوری او را تحسین میکرد.
او زایمانهای سودابه را از یاد نبرده بود.در اولین زایمان آنقدر جیغ و داد کرده و به همه بد و بیراه گفته بود که با رضایت نادر سزارین شد.
بقیه هم همینطور بودند.غزل را هم دیده بود که چه الم شنگهای به راه انداخته بود.اما این دختر،با این روحیه و شادابی،انتظار تولد فرزندش را میکشید.عاقبت نزدیک ظهر دختر کوچولویشان به دنیا آمد.حاج حسین که از شدت هیجان روی پا بند نبود،به محض شنیدن خبر زایمان،از پس از دادن انعام کلانی به پرستار،به منزل زنگ زد و خبر داد که محبوبه یک دختر کوچولو به دنیا آورده است.
بعد از ظهر همه به دیدنش آمدند.وقتی بچه را آوردند.مونس با دیدن او گفت:-وا،محبوب اینم که مثل خودت مو سرخه.
نادر گفت:-خاله جان،این دختر کوچولو آرزوی پدرش رو بر آورده کرده.
-یعنی شما موی قرمز دوست درین؟
-بله خیلی...من عاشق موهای قرمز محبوبه هستم.
*****
از وقتی که محبوبه ازدواج کرده بود،جواد در جمعی که او حضور داشت آفتابی نمیشد و بهناز از این موضوع خیلی شاد بود.اما آن روز برای دیدن دخترک محبوبه رفت.وقتی لحظهای نوزاد را در آغوش گرفت،خطرت بیست و شیش سال پیش در ذهنش جان گرفت.
زمانی که محبوبه به دنیا آمد،مثل دخترش بود.به یاد زمان،و یاد نخستین و تنها عشقش،نوزاد را بوسید و بویید و با حسرت به پدرش تحویل داد و بیمارستان را ترک کرد.نادر که متوجه غم چهره ی او شده بود،برایش در دلم احساس تأسف کرد.
پس از رفتن عیادت کننده ها،پرستار کمک تا محبوبه به بچه ش شیر بدهد.نادر هم کمکش کرد.وقتی نوزاد نخستین مک را به سینه محبوبه زد،او همراه با خنده،اشک ریخت و گفت:
-نادر باورم نمیشه دارم به بچه م شیر میدم.اه نادر...اول از خدا بعد از تو ممنونم.
نادر خنده ش گرفت.هر مردی امکان آن را داشت که شوهرش باشد و او را باردار کند.محبوبه به فراست فکر شوهرش را خواند و گفت:
-من حاضر نبودم هر مردی ر قبول کنم،برای همین از تو تشکر میکنم.
نادر عاقبت لب به سخن باز کرد:-محبوبه؟
-جانم؟
-دخترمنو چقدر دوست داری؟
-حدی نمیتونم براش تعیین کنم.فقط اینو میدونم که همیشه کمی کمتر از تو دوستش خواهم داشت.
و در حالی که سر خود را به سینه ی شوهرش تکیه میداد،گفت:
-تو تنها عشق زندگیم هستی.-محبوبه،تو رو با همه ی وجودم دوست دارم.

پایان


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وکیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites