تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Raheil | راحیل

صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  
#51 | Posted: 2 Jul 2013 23:43 | Edited By: paridarya461
در اتاق که بسته شد راحیل در خیالهای دور و درازش غرق شد. از روزی که به تهران آمده بود سمیرا شده بود پرستارش طوری که صدای همه را درآورده بود. شبها تا راحیل نمی خوابید از کنارش تکان نمی خورد. ساعتها در مورد مطالبی که راحیل دوست داشت صحبت می کرد و صبورانه به صحبتهایش گوش می داد. حالا دیگر اگر سمیرا می رفت بیرون و یک ساعت دیر میکرد راحیل نگران می شد.
ساعت شش عصر بود که نیما به دیدنش آمد. روی کاناپه دراز کشیده و تقریبا به خواب رفته بود که نیما کنارش نشست. نگاه نوازشگر نیما را حس کرد. حال خوشی داشت و نمی خواست آن لحظه تمام شود.نیما آرام نگاهش می کرد.
به یاد کامران افتاد. چطور می توانست با چاقو صورت مثل برگ گل راحیل را از هم بدرد؟
از یادآوری کامران چندشش شد. او دردسرهای فراوانی برایش تولید کرده بود که آخرین آن بیماری راحیل بود که تازه بهبود پیدا کرده است. ته دلش شور می زد. از این که یک باردیگر راحیل را از دست بدهد احساس نگرانی می کرد.
آهسته از جا بلند شد و پتو را روی راحیل کشید. راحیل چشمانش را باز کرد و نیم خیز شد.
نیما گفت:بیدارت کردم؟
راحیل لبخند ملیحی زد و گفت:نه
دیگه باید بلند می شدم. کی اومدی؟
هنوز نیما جواب نداده بود که سمیرا با یک سینی چای وارد شد و گفت:
پاشو دختر. نیما یک ربعی هست که اینجا منتظره تا بیدار بشی. در ضمن امشب میهمان داریم.
راحیل با تعجب گفت:میهمان؟ کی هست؟
سمیرا خندید و گفت:وقتی اومدند می بینی.
نیما بعد از نوشیدن چای آرام از جا بلند شد و بعد از خداحافظی رفت در حالی که در دلش خودش را سرزنش کرد چرا نتوانسته مقصودش را به راحیل بگوید.
خواستگاری؟ یعنی چی؟ راحیل با گفتن این حرف نگاه استفهام آمیزی به سمیرا کرد.
سمیرا سر تکان داد و به آقای نفیسی چشم دوخت.
آقای نفیسی با خنده گفت:
هنوز باورت نمی شه بزرگ شدی؟ حالا یه چیزی بیارید من بخورم. اونا بعد از شام میان. دو سه ساعتی وقت داریم.
راحیل سردرگم بود. چقدر به نیما احتیاج داشت اما نیما رفته بود. درست بعد از رفتن او متوجه قضیه شده بود اما نمی خواست تسلیم شود.
فقط نیما. تا هر وقت که ممکن بود صبر می کرد. شنیده بود که عمه شوکت به دیدن خانواده جهانگیری آمده است. از دیدن پژمان وحشت داشت. حدس می زد باز قضیه پژمان است و نمی دانست چه کند. بعد از شام رامین هم آمد اما از پونه خبری نبود.
با خنده در جواب سمیرا گفت:
پونه فامیل داماده. من فامیل عروس.
راحیل هر لحظه عصبی تر می شد. حدسهایش داشت به یقین تبدیل می شدند. نمی دانست دلیل این همه معطلی نیما چیست؟ چرا عذابش می داد؟
کنار پدر کمین کرد که در زدند. با تشنج از جا بلند شد. با ورود پروین رنگ از رویش پرید. پریسا با یک جعبه شیرینی پشت سرش بود. نفر بعدی پونه بود و به دنبالش آقا و خانم جهانگیری و عمه شوکت.
چشمان راحیل سیاهی رفتند. سرگیجه امانش را بریده بود. به پدر تکیه داد. در هنوز بسته نشده بود. می دانست نفر بعدی پژمان است. اما تقریبا مطمئن شد که از نیما خبری نخواهد شد. بغض کرد.
یک لحظه سایه ای جلوی پایش دید و دستی که دسته گل زیبایی از رز سفید به طرفش دراز کرد.
وضعیت متعادلی نداشت. صدای نیما در گوشش پیچید.
بفرمائید خانم. گل برای گل.
راحیل با بی قراری سرش را بلند کرد. نیما با کت و شلوار زیباتر از همیشه به رویش لبخند می زد. قدرت از دست رفته دوباره به دستانش برگشت و دسته گل را از دست نیما گرفت. سرش را که بلند کرد بوی عطر نیما درجانش نشست.
نگاهش در نگاه نیما گره خورد و ازخجالت سرخ شد. ) انگار تازه با هم آشنا شده اند که خجالت هم می کشه(میهمانی کم کم رسمی شد.
عمه شوکت با خنده گفت:
خوب راحیل بالاخره عروس ما شد. حالا پژمان نشد نیما.
خانم جهانگیری خندید و گفت:عمه خانم چه حرفها؟ از اول هم راحیل عروس خودم بود.
موضوع کم کم جدی و مجلس رسمی شد. تقریبا تمام حرفها که زده شد نیما از بقیه اجازه خواست تا با راحیل صحبت کند بعد رو به او کرد و گفت:
ببین راحیل باید موضوعی رو بهت بگم. تو که می دونی من یک معلمم اصلا هم دوست ندارم به کسی تکیه کنم. در ضمن دلم نمی خواد زنم خرجم رو بده. پس خوب گوش کن. من شاید بتونم یه آپارتمان کوچک برات اجاره کنم. تو حاضری با من توی یک آپارتمان کوچک زندگی کنی؟
)بیا این هم از آدم تحصیل کرده مملکت. ای خاک آره.(
سکوت همه جا را فرا گرفت. همه شگفت زده منتظر جواب راحیل بودند. راحیل سکوت کرد. زیر سنگینی نگاه دیگران داشت له می شد. بالاخره سکوت را شکست و این طور شروع کرد:
خانواده جهانگیری عزیزترین چیزی رو که داشتند یعنی پسرشون رو به من می دن اما من نمی خوام از اونها جدا بشم. اگر قبول کنن می خوام کنارشون بمونم توی همون خونه با صفا. همون اتاق نیما هم برام کافیه اما من یه شرط دارم.
بغض گلویش را فشرد. هیچ کس حرفی نزد. عمه شوکت بزحمت گفت:
چه شرطی دخترم؟
راحیل زبانش را به دلش سپرد. نگاه کوتاهی به نیما کرد و دست سمیرا را فشرد و قوت قلب گرفت:
من نیمایی رو میخوام که روزی می گفت،)) گنج واقعی جوهر وجود انسانه(( همون نیمایی که وقتی نگاهش می کردم از این که نگاهش دنبالمه دلم پر از غرور می شد. من همون جوونمردی رو می خوام که به خاطر نجات من خودش رو به آب و آتیش زد تا از دست کامران نجاتم بده. کسی که به خاطر من اومد اون طرف دنیا.
من این آقایی رو که الان روبروم نشسته و چرتکه می اندازه نمی خوام.
اشک بی محابا روی صورتش روان شد. به هق هق افتاده بود. بزحمت گفت:
اون نیما منو بهتر شناخته بود. منو ببخشید.
و جمع را ترک کرد و به حیاط رفت. آقای جهانگیری زودتر از بقیه به خود آمد و از جا بلند شد.
نیما با نگرانی نگاهی به پدر کرد و گفت:
کجا پدر؟
آقای جهانگیری بی توجه به نیما رو به آقای نفیسی کرد و گفت:
دوست عزیز! موافقی یک دست شطرنج بازی کنیم؟
آقای نفیسی با خنده بلند شد و رو به سمیرا کرد و گفت:
شما هم به مهموناتون برسید تا ببینیم عاقبت این دوتا جوون چی می شه.
آقای جهانگیری بدون اینکه به نیما نگاه کند گفت:
آقا نیما تو هم هروقت دل راحیل رو به دست آوردی دوباره به من می گی پدر. به خدا معرفت این دختر بیست ساله بیشتر از پسر سی ساله منه.
سر نیما پائین بود. سمیرا به همراه پروین به آشپزخانه رفت و با چای برگشت. نیما آهسته از جا بلند شد.
پونه پرسید:کجا می ری؟

پروین زهر خندی زد و گفت:
منت کشی.
قسمت 35
رامین با خنده گفت:
توی این دانشگاه یکی دو واحد منت کشی نگذاشتند آدم یه تجربه ای داشته باشه.
همه خندیدند.
نیما آهسته به طرف در رفت و در را گشود. نفس عمیقی کشید وهوای خنک شب شهریور ماه را به درون ریه کشید. نگاهی به حیاط کرد و آنچه را که می خواست گوشه حیاط کنار حوض آب پیدا کرد.آرام کنار راحیل نشست و به ماهیهای حوض خیره شد. نگاهی به دست ظریف راحیل کرد که در آب جا به جا می شد و موجهای کوچکی ایجاد می کرد. چقدر دلش می خواست این دست کوچک را در دستانش بفشارد. نیم نگاهی به صورت غم گرفته راحیل کرد. نمی دانست چه بگوید اما خوب دریافته بود که نباید این فرصت را از دست بدهد. دست و پایش را جمع کرد و تمام جرات و شهامتش را در کلامش ریخت.
بزحمت گفت:راحیل؟
جوابی نشنید. انتظار شنیدن جواب هم نداشت. ادامه داد:
نمی دونم دوست داری حرفهام رو بشنوی یا نه اما من باید بگم. چون اگه حرف نزنم دلم می ترکه. می دونی چیه راحیل؟
با این که امروز سرم داد زدی و باهام قهر کردی و دست رد به سینه ام زدی. اما من هنوز سر حرفم هستم و می گم من فقط تو رو میخوام و حتی بیشتر از گذشته دوستت دارم. حالا اگه توی اون دل مهربونت هنوز برای نیما جایی هست سرت رو بلند کن و ببین همون نیمایی که می خواستی کنارت نشسته و منتظره با یک نگاه تو دوباره جون بگیره.
بغض راه نفسش را گرفت و سکوت کرد. نگاهش را به راحیل دوخت. لحظات کشنده ای آغاز شده بودند که طاقت و صبر فراوان می طلبیدند.
بالاخره راحیل سرش را بلند کرد. چشمانش غرق در اشک بود. در مقابل نیما شکسته و کاملا خلع سلاح شد بود. نیما نگاهش را به او دوخت و آرام بلند شد. دستش را به طرف راحیل دراز کرد و گفت:
دوست داری کمی قدم بزنیم.
راحیل لبخندی زد و گفت:
احتیاج دارم که هوا بخورم. بریم بیرون.
نیما به طرف ساختمان رفت و گفت:
بهتره با ماشین بریم.
لحظاتی بعد که سوئیچ را از رامین گرفت در مقابل طنز او که می گفت،)) خوب منت کشی اسباب و وسایل می خواهد.(( با صداقت خندید.
وقتی آن دو سوار بر ماشین از خانه خارج شدند. خیال بقیه تا حدودی راحت شد و با آسودگی به انتظار نشستند. نیما سرکوچه که رسید چشمش به تنها سوپر مارکت باز خیابان افتاد بدون اینکه ماشین را پارک کند پیاده شد و به طرف سوپر مارکت رفت. طوری که تقریبا راه کوچه را بسته بود. دو سه دقیقه طول کشید تا راحیل او را با چهره خندان چیپس در دست در نزدیکی ماشین دید اما هنوز سوار نشده بود که دو جوان از ماشینی که پشت ماشین نیما معطل بودند به طرف او آمدند و جروبحث شروع شد.
نیما دو سه بار از آنها عذرخواهی کرد اما آنها راضی نمی شدند تا این که یکی از انها یقه نیما را گرفت و مشتی به دهان نیما کوفت اما نیما صبر کرد. نمی خواست آن لحظات خوب را خراب شوند.
آن دو جوان وقتی رفتار بزرگوارانه نیما را دیدند مجبورشدند برگردند.
نیما آهسته سوار شد و حرکت کرد. پارکی نزدیک خانه بود که بشدت مورد علاقه راحیل بود. کنار پارک هردو از ماشین پیاده شدند و داخل پارک رفتند.

Signature
     
#52 | Posted: 3 Jul 2013 00:12 | Edited By: paridarya461
قسمت 36
نیما آهسته بسته چیپس را باز کرد و یک دانه در دهانش گذاشت. روی نیمکتی کنار راحیل نشست و یک دانه چیپس را به طرف راحیل گرفت اما راحیل سرش را بلند نکرد.
نیما آهسته گفت:خوب دهنت رو باز کن ببینم. برای تو چیپس خریده ام. دختر خوب منتظرم. دستم درد گرفت.
راحیل کمی سرش را بلند کرد و نیما چیپس را در دهان نیمه باز او گذاشت. راحیل که کاملا به طرف او برگشت و در چهره نیما دقیق شد. چشمانش از وحشت گشاد شدند و صدایی که گویی از ته چاه در می آمد. پرسید:
چی شده؟ چرا کنار لبت خون اومده؟ اون بی انصافها چه بلایی بسرت آوردند؟
نیما که تازه متوجه لبش شده بود گفت:
چیزی نشده. چرا این قدر ناراحت شدی؟
راحیل دستمال کوچکی از کیفش در آورد و به طرف نیما گرفت. نیما آهسته گوشه لبش را با دستمال پاک کرد.
راحیل گفت:درد داره؟
نیما نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
درد که نداره. اگرم داشت الان دیگه نداره.
راحیل خنده آرامی کرد و از جا بلند شد. نیما پرسید:
کجا می ری؟ تو رو بخدا به حرفهام گوش بده.
راحیل مکثی کرد و گفت:بگو.
نیما بلند شد وهمراه راحیل راه افتاد و آهسته گفت:
امروز به خاطر تو بهم گفتند بی معرفت منت کش. همه با هام قهر کردند. خونم هم که ریخت. آخه چرا اذیتم می کنی؟ یه بله بگو خلاصم کن. آخه منم گناه دارم. مگر من از این دنیا چه چیز اضافی خواستم که مستحق این همه مشکل و ناراحتی هستم؟
بابا! منم مثل بقیه می خوام زن بگیرم. برام عزیزی، دوستت دارم. اصلا غلط کردم.
)آفرین زودتر می گفتی( اگه تو بخوای میام توی اتاق خونه تون می مونم می شم داماد سرخونه. راضی شدی؟
راحیل خندید و گفت:تو آدم رو غافلگیر می کنی.
نیما پرسید:بالاخره چی شد عروس خانم؟ بله رو می گی یا نه؟
راحیل به روبرو خیره شد و گفت:خوب بله. راضی شدی؟
نیما روبه رویش ایستاد و به او چشم دوخت.راحیل آهسته سرش را بلند و به نیما نگاه کرد. بوی عطر آشنای نیما مشامش را نوازش می داد.
نیما آرام گفت:می دونی چقدر دوستت دارم که این قدر اذیتم می کنی.
راحیل خون تازه ای را که از گوشه لب نیما بیرون زده با دستمال پاک کرد و گفت:
یادت باشه امشب دلم رو شکستی.
نیما گفت:عوضش تو هم هرچی دلت خواست به من گفتی. این به اون در.
ساعتی بعد در میان شادی دیگران کیک بریده شد و با انگشتری که نیما به دست راحیل کرد. مجلس رسمیت پیدا کرد.
نیما زیر لب گفت،)) خیالم راحت شد. بالاخره مال خودم شدی.((
راحیل باخجالت سرش را پائین انداخت و به انگشتر خیره شد.
)ای خداااااا چرا این دختره این طوری الان من بودم که داشتم لب طرف رو خونشو پاک می کردم.(
ناگهان به یاد انگشتر پونه افتاد. این انگشتر درست شبیه انگشتر پونه بود که به خواست نیما به دست کرده بود.
***********
سر میز شام تمام حواس نیما به راحیل بود. از بس نگاهش کرده بود. راحیل پاک اشتهایش را از دست داده بود.
) بچه به نظر شما به این پسر می خوره سی ساله باشه. بیشتر بهش می خوره تازه به سن بلوغ رسیده باشه با این حرکات.(
بعد از مراسم بله برون این اولین شبی بود که با هم بیرون رفته بودند. با این که راحیل خیلی گرسنه بود. غذا از گلویش پائین نمی رفت.
با اعتراض به نیما گفت:
خواهش می کنم این جوری منو نگاه نکن. اصلا نمی تونم غذا بخورم.
نیما لبخند عاشقانه ای زد و گفت:
آخه من بدبخت چه کار کنم که این چشمای قشنگ آروم و قرارم را گرفته؟تومثل یک آهنربای مغناطیسی منو توی دام خودت اسیر کردی.
راحیل با دلخوری نگاهی به نیما کرد و گفت:
خوب استاد سخنرانیتون تموم شد؟ چی شده شاعر شدی؟ اما بگم شعرهات هم بوی فیزیک می ده.
واقعا چه تشبیهی! آهنربای مغناطیسی!
نیما فقط خندید.
راحیل آهسته گفت:حالا بخور آقای عاشق پیشه تا جون داشته باشی حرف بزنی.
من یک ساله منتظرم قفل زبون تو بشکنه.
نیما قاشقی غذا به دهانش گذاشت و گفت:
راستش من تا به حال برای هیچ کس این قدر از احساسم نگفته ام. امیدوارم ناراحت نشی.
راحیل جواب داد:می خوری یا بزور بدم بخوری؟
کی گفته ناراحت می شم؟ چرا خیالبافی میکنی؟ بخور.
می دونی که پدر بعد از شام منتظرمونه؟ کارت داره.
نیما جواب داد:باشه می خورم. عجله داری.
جلوی در خانه، راحیل هنوز پیاده نشده بود که متوجه حضور یک ماشین غریبه کنار در حیاط شد. با اضطراب نگاهی به نیما کرد.
نیما با اطمینان گفت:چرا نگرانی؟ حتما یکی از دوستانه پدرته. تامن کنارت هستم نگران چیزی نباش.
بعد دستش را پشت راحیل گذاشت و او را به طرف در ورودی هل داد.
وارد خانه که شدند از دیدن آقای جهانگیری و پوران کنار آقای صداقتیان غرق شگفتی شدند. آقای نفیسی آنها را دعوت به نشستن کرد و گفت:
لابد تعجب کردید. راستش من کمی کوتاهی کردم و فرصت نکردم هدف از دور هم جمع شدن را بگویم. این نگرانی هم که توی صورت این دوتا جوون می بینم از این بابته.
بعد شمرده شمرده مطالبش را گفت. حرفش که تمام شد همه نفس راحتی کشیدند. چکیده یک ربع حاشیه رفتن آقای نفیسی این بود که اگر ممکن است راحیل و نیما یک عقد خصوصی بکنند. عروسی باشه هر وقتی خواستند.
سمیرا با خنده گفت:آقا این که دیگه دستپاچگی نداشت. طفلک راحیل داشت قبض روح می شد.
آقای نفیسی رو به نیما کرد و گفت:
این خواهش یه پدره. امیدوارم بپذیری.
خوب باباجان چه کار می کنی؟ این خواهش منو قبول میکنی. امیدوارم درک کنی که این آخرین آرزوی من است برای عروسی تنها خترم.
در آخر باید بگویم یک خواهش دیگر هم دارم راستش ما سالها در فرانسه بودیم و دوستانمان آنجا هستند. اگر ممکن است دلم می خواهد نامزدی آنجا برگزار شود. البته با اجازه آقای جهانگیری.
نیما نگاهی به پدر و مادرش کرد. هردوبا لبخند تائید کردند.
نیما حرف آخر را زد:موافقم.
**********
سمیرا تقه ای به در اتاق راحیل زد و وارد شد. راحیل داشت آماده خواب می شد.
باخنده گفت:هنوز نخوابیدی؟
سمیرا کنارش نشست و نگاه تحسین آمیزش را به دختر جوان دوخت. احساس عجیبی داشت. حس می کرد راحیل را از دست داده است. غم کهنه ای دوباره به دلش چنگ زد.
راحیل با تعجب گفت:سمیرا طوری شده؟
سمیرا لبخندی زد و گفت:
نه برات یه لیوان شیر آوردم باید فردا جون داشته باشی.
راحیل لیوان شیر را سر کشید و گفت:
فردا روز خسته کننده ایه. پدر کلی میهمان دعوت کرده.
سمیرا گفت:خوب نامزدی تنها دخترشه.
از کنار تخت بلند شد و از پنجره چشم به حیاط دوخت و گفت:
این حیاط آدم رو مجذوب می کنه. چه هنرمندانه گلکاری شده. مادرت رو تحسین می کنم. او زن شایسته ای بوده.
راحیل سرش را روی زانو گذاشت و گفت:اما پدر تصمیم داره اینجا رو بفروشه.
می دونم چرا و به خواسته اش احترام می گذارم.
سمیرا رو به راحیل کرد وگفت:
اون از دیروز سردرگمه. حالش رو درک میکنم. اتاق خواب مادرت هنوز دست نخورده.
راحیل جواب داد:خوب شد اومدیم اینجا.
ژنرال اگه بیشتر اصرار می کرد پدر بی میل نبود بریم خونه اونها. من دلم می خواست تو اینجارو ببینی.
راستی چرا از اتاق مادر استفاده نکردی؟ برای ما مساله ای نبود.
سمیرا لبخندی زد و گفت:
اون اتاق رویایی فقط برازنده پونه و رامین بود. از پیشنهادت هم ممنونم.
راستی تو و نیما با ما برمی گردید ایران یا اینجا می مونید؟
راحیل جواب داد:برمی گردیم. مهرماه نزدیکه. ما پانزده روز اینجائیم. فکر کنم کافی باشه.
سمیرا لیوان خالی شیر را برداشت و گفت:
بخواب عزیزم. فردا باید سرحال باشی.
بعد آرام صورت راحیل را بوسید و رفت.
راحیل دوباره حضور مادر را احساس کرد و دلش گرفت.
سکوت سراسر مجلس را گرفته بود.
عاقد مشغول خواندن خطبه عقد بود و نیماو راحیل با هیجان گوش می کردند.
بعد ازخواندن خطبه نیما حلقه را به دست راحیل کرد و گفت:
بالاخره از دست رقبا جستم.
مجلس حسابی گرم شده بود و نادر و آنی ستاره مجلس بودند.
سمیرا کنار پروین نشسته بود و از دور به نادر نگاه می کرد. می دانست که کم کم نوبت نادر است. از توجه بیش از حد آنی به نادر غرق حیرت شده بود اما نادر انگار نه انگار. حواسش نبود که نبود دقایقی بعد نادر را کنار جمعیت تنها پیدا کرد.
کنارش ایستاد وگفت:حالت خوبه؟ حواست سر جاشه؟
نادر با خنده گفت:کاملا.
سمیرا بی مقدمه جواب داد:
اما تو خیلی چیزها رو نمی بینی.
نادر پرسید:مثلا چی؟
سمیرا جواب داد:یعنی نمی دونی منظورم چیه؟ یعنی تو این قدر خنگی که متوجه نشدی؟ این دختره سه روزه مثل پروانه دورت می گرده. بابا چقدر بی انصافی؟
نادر با تعجب گفت:کدوم دختر؟ من طرفدار زیاد دارم.
سمیرا جواب داد:اون طرفدارها به درد خودت می خورن. حالا سرت رو بلند کن و خوب نگاه کن. کنار راحیل نشسته.
نادر به طرف راحیل برگشت و نگاهش روی آنی ثابت ماند.نگاه گرم آنی به دلش نشست. رو به سمیرا کرد و گفت:
منظورت آنیه؟ من فکر نمی کنم اینطور باشه. من و آنی با هم بزرگ شده ایم. اگه عکس بچگی مونو ببینی یا داریم با هم دعوا می کنیم یا من دارم موهایش رو می کشم. بزرگتر هم که شدیم خیلی فرقی نکرد. اون اواخر هم که مامان مریض بود من اصلا حواسم به این چیزها نبود. بعد هم دیگه خیلی کم دیدمش. اما غصه نخور من رو دستتون نمی مونم. خاطرخواه زیاد دارم.
با اجازه.
سرش را زیر انداخت چون نگاهش او را لو می داد. خودش هم متوجه آنی شده بود. لحظه ای سرش را بلند کرد و به آنی نگاه کرد و دلش فرو ریخت. به طرف سمیرا برگشت و گفت:
چه بلایی به سرم آورد؟ من که زیر برق نگاهش خاکستر شدم.
سمیرا خندید و گفت:اشکالی نداره. عوضش عین ققنوس دوباره متولد می شی. عشق اگه آدم رو نسوزونه که عشق نیست. ازدواج هم نکرده. شرط می بندم منتظرته.
معطل نکنی.
نادر در یک گوشه خلوت آنی را غافلگیر کرد:
چیه دختر؟ چرا دمغی؟ امروز یه طوری شدی.
آنی برگشت و گفت:نه طوری نشده ام.
نادر جواب داد:ببین آنی. ما با هم بزرگ شده ایم. تو یه چیزیت هست. نکنه درد من به تو هم سرایت کرده.
آنی نگران شد و پرسید:درد؟
نادر جواب داد:یه جور گر گرفتن.
آخه دختر چطوری حالیت کنم؟ خوب گرفتار شده ام.
آنی جواب داد:گرفتار چی؟
نادر گفت:وقتی اسیرم کردی می پرسی؟ مغزم فلج شده. قلبم داره از جا کنده می شه.این مرض آخر منو میکشه. جوونمرگ میشم.
آنی چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
نترس نمی میری. اگر این مرض آدم می کشت تا حالا صدتا کفن پوسونده بودم.
نادر جوابی نداد و در سکوت دور شدن آنی را نگاه کرد. احساس خوبی داشت. بالاخره نیمه گمشده وجودش را پیدا کرده بود.

Signature
     
#53 | Posted: 3 Jul 2013 00:47 | Edited By: paridarya461
بعد از شام آقای صداقتیان همه را به سکوت دعوت کرد. کنار نیما و راحیل ایستاد و کاغذی را که در دست داشت به همه نشان داد و گفت:
می خوام این سند رو براتون بخونم. به توصیه آقای نفیسی باید در بین جمع خونده بشه.
همه کنجکاو گوش سپردند. در یک لحظه چشم نیما به خاله مهوش افتاد که مثل مار زخمی به خودش می پیچید. هرچه آقای صداقتیان بیشتر می خواند همه بیشتر در بهت و حیرت فرو می رفتند. آخر در میان تعجب همگان دسته چکی را با جلد چرمی به دست نیما سپرد و رویش را بوسید.
پونه که بعد از رفتن میهمانان کنار پدرشوهرش جاخوش کرده بود. پرسید:
پدر جون شما همه رو غافلگیر کردید. بالاخره ماجرا رو تعریف می کنید یا نه؟
آقای نفیسی خندید و گفت:
اولا همگی خسته نباشید. دوما نیما جان! بابا مبارکه. این پول دست من امانت بود که سپردمش دست خودتون. حالا صلاح مملکت خویش خسروان دانند. اما اصل جریان رو اگه حوصله داری براتون تعریف کنم.و وقتی اشتیاق بقیه را دید این طور شروع کرد:
سالها پیش وقتی پدربزرگ مریم ملاک بزرگی بوده مقرری تعیین می کنه تا به داماد اول خانواده بدهند تا بتونه رونقی به کارش بده. طبق وصیت اول مرحوم پول به پدر مریم می رسه که پدربزرگ راحیل بوده. خدا رحمتش کنه. با این پول که اون زمان مبلغ کمی هم نبوده مغازه فرش فروشی می خره و کم کم می شه صادرکننده فرش به اروپا. وقتی ما ازدواج کردیم اون پول که حالا چند برابر شده بود به من تعلق گرفت. من که قصدنداشتم ایران بمونم اونو به فرانک تبدیل کردم و توی شرکت تولید کاغذ سرمایه گذاری کردم. از شانس من سهام اون شرکت یکهو ترقی کرد و در عرض دوسال فقط سود اون پول زندگی ما رو از این رو به اون رو کرد. منکه دیگه نیازی به اون پول نداشتم دیگه بهش دست نزدم و تا حالا همین طور بهش اضافه شده. بعد از به دنیا اومدن رامین و نادر من همیشه در فکر این پول بودم که شنیدم مهوش دختری به دنیا آورده و به فاصله یک سال بعد راحیل به دنیا اومد. طبق وصیت نامه پول هم میتونست به راحیل برسد هم به ماندانا. هرکدام زوددتر از ازدواج میکردند. چند وقت پیش درست همون روزی که دور هم جمع شدیم آقای صداقتیان به دیدنم اومد و گفت مهوش که از ازدواج راحیل و کامران ناامید شده.می خواهد ماندانا رو زودتر شوهر بده تا این پول رو از دست نده. من که اخلاقا از گفتن این جریان معذور بودم فقط تونستم ازتون خواهش کنم زودتر عقد کنید. آقای صداقتیان هم زحمت کشید تمام سهام رو نقد کرد و برای نیما و راحیل یک حساب مشترک باز کرد و مبلغ را که حدود صدهزار دلار می شه به حسابشون ریخت که امشب تحویل دادم وخیالم راحت شد. از این که این پول به دست نیما رسیده خوشحالم. چون با شناختی که از نیما دارم می دونم از این پول درست استفاده می شه.
نیما که هنوز متعجب بود گفت:اما من با این همه پول چه کار کنم؟
نادر خندید و گفت:بگذار تو بانک تا آخر عمر سودش را بگیر. راستش اگه من از این جریان خبر داشتم چند سال پیش می رفتم ماندانا رو می گرفتم.
چه اشتباهی کردم پیشنهاد خاله مهوش رو قبول نکردم. سرم کلاه رفت.
رامین لبخندی زد و گفت:ای بد ذات موزی.
بعد رو به نیما کرد و گفت:یادت باشد کمیسیون این عتیقه رو بابت این پیشنهاد قابل توجه بدی.
راحیل گفت:من می گم پول رو خرج یک کار عام المنفعه کنیم و بعد از چند سال که اصل پول برگشت نگه داریم برای نسل بعد.
عماد که در سکوت گوش می داد گفت:من یه پیشنهاد دارم. می تونم بگم؟
همه به طرف عماد برگشتند و عماد ادامه داد:
تا اونجا که من می دونم ایران یک مرکز تحقیقاتی جامع و منسجم در علوم کاربردی نداره. می تونید یه مرکز تحقیقاتی راه بندازید. هم به نفع جامعه دانشگاهیه هم به نفع خودتون.
پیشنهاد قابل توجهی بود. نیما نگاه پرسشگری به راحیل کرد. راحیل که متوجه نیما شده بود پرسید:
اما این پول کافیه؟
پدرخندید و گفت:بله عزیزم با این پول می شه مرکز تحقیقات رو مجهز کرد.
نیما رو به عماد کرد و گفت:دوست عزیز بار بزرگی رو از روی دوشم برداشتی ممنون.
نادر با تعجب گفت:یعنی خودتون ازش استفاده نمی کنید؟
عماد جواب داد:به شیوه تو نه.
روزهای بعد به استراحت گذشتند. یک خبر خوب عروسی عماد بود. نادر درحالی که به کاناپه تکیه داده بود با خنده گفت:
دیگه نوبت منه. فکر نمی کردم از عماد عقب بمونم.
پدر رو به نادر کرد وگفت:
تو یکی رو پیدا کن که زنت بشه ما که حرفی نداریم.
رامین خندید و گفت:چه شرط سختی.
سمیرا جواب داد:این طور هم که می گی نیست. نادر لب تر کنه خودم یه دختر خوشگل سراغ دارم.
نادر گفت:خوب حرفیه.
پدر خندید و گفت:ما که بخیل نیستیم اما این بخت برگشته کیه که می خواهید نادر رو ببندید به ریشش؟
سمیرا گفت:آنی.
آقای نفیسی با تعجب گفت:آنی؟
سمیرا جواب داد:بله آنی. کی از اون بهتر؟ خانم مهربون و با کمالات.
رامین گفت:آنی آره؟
اما نادر چی؟ مشکل این طرفه. آنی از تصور این پیشنهاد سکته می کنه.
نادر با کنایه گفت:شما کاری نداشته باشید. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که اومده. آنی قبلا درخواست کتبی داده رفته تو نوبت.
آقای نفیسی گفت:خوب پس تا اینجا اومدیم می ریم خواستگاری.
نادرجدی جواب داد:نیازی نیست. ژنرال که از دهان آنی بشنوه خودش میاد.
پوران با دهان باز گفت:کجا میاد؟
نادر گفت:اون برای خلاصی از دست آنی هرکاری حاضره بکنه. در ضمن می دونه که از من بهتر پیدا نمی کنه.

رامین خندید و گفت:بابا تو دیگه چقدر پرویی.

Signature
     
#54 | Posted: 3 Jul 2013 13:32 | Edited By: paridarya461
قسمت 37
نادرجواب داد:جون بابا راست میگم.
اگه تا فردا شب نیومدند خودمون می ریم. خوبه؟
همه به نشانه موافقت دست زدند. سر میز شام بودند که خدمتکار خبر داد ژنرال و آنی در سالن منتظرند.
لقمه توی گلوی همه گیر کرد.
نادر با خنده بلند شد و گفت:
زود باشید منو قایم کنید که از خجالت آب شدم.
امیر آقا جواب داد:عروس کم رو برو چایی بریز تا خبرت کنیم.
صدای شلیک خنده همه به هوا رفت.ژنرال که وارد شد همه به احترام او بلند شدند. آنی ساکت کنار پدر نشسته بود و با انگشتانش بازی می کرد.
ژنرال پرسید: نادر کو؟
راحیل خیلی ساده جواب داد:رفته چای بیاره.
پوران دستپاچه ادامه داد:الان میاد خدمتتون.
همه خندیدند.
ژنرال صادقانه گفت:می خواستم با نادر در حضور شما صحبت کنم.
بعد بلند شد و صدا زد : نادر؟
نادر با سینی چای وارد شد. جلوی همه چای گرفت و کنار آنی نشست.
ژنرال رو به او کرد و گفت : نادر می خواستم باهات صحبت کنم. در حضور پدرت و بقیه. راستش من عادت دارم بچه هام هر تقاضایی دارند تا جایی که بتونم انجام بدم. چند روزه که می بینم آنی ناآرومه. تا اینکه دیشب برام از کسالتش گفت. از چیزهایی که آزارش می ده. من هم حالا اینجام که بگم.
مکثی کرد و با دستمال صورتش را پاک کرد و گفت:
آنی ازم خواسته که بگم اگه اجازه بدید عروس شما بشه.
آقای نفیسی به تندی گفت:
مرد حسابی! این موقع شب اومدی اینجا اینها رو بگی؟
بخدا من تا به این سن رسیده ام از این چیزها ندیده ام. حیف این دختر نیست که آوردیش اینجا؟
آخه بابا من یک سال بود می دونستم دخترم به نیما بی علاقه نیست اما صبر کردم تا خودش پیشنهاد داد. حالا نیما کجا. نادر کجا!
حیف آنی نیست آوردیش منت این جوونو بکشه؟ حالا بایدزیر لفظی هم بدی تا آقا رضایت بده.
رامین که از خنده سرخ شده بود گفت:
خوب نادر یه بله بگو خیال همه راحت بشه.
نادر گوشه چشمی به آنی انداخت و گفت:
اول این بگه یه موقع سنگ روی یخ می شم.
آنی لبخندی زد و لحظه ای در چشمان نادر خیره شد. چیزی در درون نادر شکست.
نگاه آنی به قدری مغموم و گرفته بود که نادر دیگر جرات نکرد یک کلمه حرف بزند.
آقای جهانگیری که دید اوضاع مناسب نیست شروع به صحبت کرد و گفت:
با اجازه ژنرال و آقای نفیسی می خواستم خواهش کنم یه قراری بگذارید فردا شب همگی برای خواستگاری آنی خانم خدمت برسیم.
راستش تصمیم داشتیم این کار رو بکنیم اما شما غافلگیرمون کردین.
آقای نفیسی نفسی به راحتی کشید وگفت:
آنی دخترم! اگر اجازه بدی فردا میایم.
آنی جوابی نداد و تنها لبخندی زد و با خداحافظی کوتاهی به دنبال پدر رفت و در لحظه آخر نگاه کوتاهی به نادر کرد و بی هیچ کلامی او را ترک کرد.
دوباره تلنگری جدی به نادر خورد.
قسمت 38
راحیل گوشی تلفن را به طرف نادر گرفت وگفت:
چرا معطلی.
نادر مردد گوشی را گرفت و گفت:
دیر وقته راحیل. می ترسم خواب باشه. صبح زنگ می زنم.
راحیل عصبانی شد و گفت:
می دونی که خواب نیست. چرا اذیت میکنی؟
نادر با تردید شماره آنی را گرفت و لحظاتی بعد که ارتباط برقرار شد راحیل آهسته از نادر دور شد.
آنی گفت: الو.
نادر سلام کرد. صدای آنی در گوشش پیچید:
نادر تویی؟ سلام ، هنوز نخوابیدی؟
نادر جواب داد:
نه ، تو که خواب نبودی؟
آنی جواب داد: نه ، تو چرا نخوابیدی؟
نادر گفت: آروم و قرار رو گرفتی می گی چرا نخوابیدی؟
تو می دونی با من چه کردی؟ دلم می خواست زمین دهان باز کند برم توش؟
تو نمی دونی چقدر برام عزیزی وگرنه این طوری عذاب نمیدادی!
تو فکر می کنی من عشق رو نمی شناسم و برق اونو توی نگاهت ندیدم. اما از تو گله دارم که چرا حال منو نفهمیدی.
توی نامزدی راحیل بهت چی گفتم؟ یادت هست؟
تو نگذاشتی ادامه حرفم رو بگم اما الان می گم. خوب گوش کن.
تا زمانی که نادر صحبت میکرد فقط هق هق گریه جوابش بود.
*********
راحیل روی بلندترین نقطه برج ایفل ایستاده و دستهایش را از هم باز کرده بود. نیما کنارش به دور دست خیره شده بود.
راحیل که انگار با خودش حرف می زد گفت:
آدم اینجا یک احساس بخصوصی داره. یه جور سبکی.
نیما با مهربانی دستش را گرفت و گفت:
مواظب خودت باش. می افتی پائین. با هزار مشکل و زحمت گیرت آوردم. دختر آسون از دستم نری.
راحیل کنار نیما ایستاد و گفت:
دفعه قبل که با رامین و پونه اومدیم اینجا. دلم می خواست با هم بیایم بالا تا اینجا بهت بگم.
نیما موهایش را نوازش کرد و گفت:
خوب بگو. هرچی دلت می خواد بگو.
راحیل گفت:
بگم که قول بده همیشه با من باشی و تنهام نگذاری. حالا دیگه تو همه کس منی. نیما من می ترسم.
از چی می ترسی؟ به من اطمینان نداری؟ مگه من مرده باشم که تو بترسی. تو زن قانونی و شرعی منی. کی می تونه اذیتت کنه؟
راحیل جواب داد:
این حرفها نیست. از خودمون می ترسم. می دونی نیما؟ این پول فراوان نگرانم می کنه. می ترسم مارو از هم دور کنه.
نیما با خنده گفت:
کدوم پول؟ اگر منظورت اون حساب بانکیه که امانته و به ما مربوط نیست.قراره یه مرکز تحقیقات برای مملکتمون بسازم. خودمونم که فرقی نکردیم.
راحیل با خنده گفت:
واقعا یه منبع آرامشی. اگر تو نبودی حتما دیوونه می شدم.
بعد آرام از نیما دور شد و گفت:
نیما؟
نیما با خنده جواب داد:جانم!
راحیل لبش را گزید و گفت:
من یه چیزی می خوام.
نیما دستش را گرفت و گفت:
می دونم چیپس می خواهی. بریم برات بخرم.
هردو با خنده وارد تریای برج شدند.
ساعتی بعد هر دو آسوده در ماشین نشستند. نیما رو به راحیل کرد و گفت:
بالاخره عروسی نادر کی برگزار می شه.
راحیل خندید و گفت:
طبق قرار دیروز هفته آینده همزمان با عروسی عماد بعد آنی با ما میاد ایران.
اونا حتی یک لحظه هم نمی تونند بدون هم زندگی کنند.
این مساله باعث تعجب همه شده. خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. هیچ کس تصور چنین مساله ای رو نمی کرد.
همه خسته روی مبل نشستند.
آنی رو به نادر کرد و گفت:
عماد و نارا خیلی شانس آوردند. من و تو جورشونو کشیدیم.
نادر جواب داد:خوب اونها هم به جای ما کنار میهمانها بودند.
آقای نفیسی رو به سمیرا کرد و گفت:
خانم خسته نباشی. زحمتت زیاد بود. اما خیال من راحت شد. حس می کنم روح مادرشون هم آرامش پیدا کرده. حالا همه سروسامون گرفتند.
بعد رو به آنی کرد وگفت:
امیدوارم آپارتمانت قبل از ورود به ایران حاضر بشه. اگر نشد چند روزی باید ما رو تحمل کنی.
آنی خندید و گفت:
من اگه یک روز شما رو نبینم دلم براتون تنگ می شه. عموجون. این حرفاچیه؟
بعد رو به نادر کرد و گفت:
پاشو لباسهامون رو عوض کنیم. باید به بقیه در جمع آوری وسایل کمک کنیم. مثلا دو روز دیگه مسافریم.
پوران رو به نیما کرد و گفت:
عروسی شما چه وقتیه آقا نیما؟
نیما خندید و گفت:
با اجازه شما بعد از راه اندازی مرکز تحقیقات.
آقای نفیسی گفت:
تا کجا رسیدی بابا؟
نیما توضیح داد:دو سه تا شرکت برای تجهیزات قول هایی داده اند. برای ساختمان هم روی اتابک و آنی حساب کردم. اونا قول همکاری داده اند. فعلا باید به فکر زمین و کارهای اداری باشم تا بعد.
آقای نفیسی جواب داد:
کارهای اداری رو بسپر به آقای صداقتیان.
اولا یک وکیله و این کارها برایش راحته. برای زمین هم غصه نخور.من و پدرت یه فکرهایی کردیم.
آقای جهانگیری ادامه داد:
پنج هزار متر زمین اطراف کرج دارم که همین طور بایر افتاده. قرار شده دورو برش رو هم با آقای نفیسی خریداری کنیم و وقف کنیم برای ساخت مرکز تحقیقات.
نیما خندید و گفت:
عالیه. با اجازه شما اسم مرکز رو هم می خواهیم بگذاریم پرتو. به یاد مادر راحیل.
سمیرا خندید و گفت:چرا پرتو؟
نادر توضیح داد:
نام فامیل مادر پرتو بود.
لبخند رضایت روی لبهای آقای نفیسی نشست.
کار ساختمان مرکزی بسرعت پیش می رفت. به لطف تلاشهای آقای صداقتیان تمام کارهای اداری به بهترین شکل انجام شدند و کلنگ احداث توسط مسئولین گروه فیزیک دانشگاه تهران به زمین زده شد.
قرار بود بعد از اتمام کار تنی چند از اساتید دانشگاه تهران و به لطف عماد چند تن از اساتید دانشگاه سوربن و به دعوت نیما دو تن از محققان برجسته دانشگاه میشیگان با مرکز همکاری کنند.
وجود نیما در رأس چنین مرکزی با ملاقات عالی و کارهای تحقیقاتی درخشان در زمان تحصیل و بعد از آن نظر عده زیادی را به سوی مرکز جلب کرده بودو همه منتظر شروع کار بودند.
همه بشدت مشغول کار بودند. اتابک و رها برای یک سال به ایران آمدند و در کنار آنی بی وقفه کار می کردند.
اتاقی در شرکت آقای نفیسی به دفتر پروژه اختصاص یافته بود. یک پای نیما دانشگاه بود یک پایش دفتر پروژه.
گاهی شبها تا دیر وقت مشغول کار بودند و این قضیه برای راحیل اصلا خوشایند نبود. اما سعی می کرد دلخوریش را پنهان کند.
او در مدت سه ماه گذشته که از فرانسه بازگشته بود بندرت نیما را دیده بود و اکثر اوقات پیش سمیرا از این قضیه گله می کرد.
اما سمیرا مرتب به او تذکر می داد که صبر کند و مزاحم نیما نشود. راحیل هم سرش را به درس و کتاب گرم کرد. اما گاهگاهی دلش حسابی هوای نیما را می کرد و تحملش تمام می شد.
راحیل روز به روز بیشتر به پونه وابسته می شد. حالا اکثر اوقاتشان با هم می گذشت تا این که یک روز اتفاقی راحیل سر کلاس کنار پونه نشسته بود و بچه ها دور آنها جمع شده بودند. یک لیوان آب دست راحیل بود که بزور به خورد پونه می داد.
نگرانی از صورتش می بارید که رامین با عجله حلقه بچه ها را شکافت و جلو آمد و گفت:
چی شده پونه؟ خدای من چه اتفاقی افتاده؟
راحیل توضیح داد:
سر کلاس نشسته بودیم که گفت حالم خوب نیست. بعد از رفتن استاد از جا بلند شد که سرش یکهو گیج رفت.
رامین کمک کرد تا پونه بلند شود بعد آرام شد.
نگران نباش پونه. باید دکتر تورو ببینه تا خیالم راحت بشه. بلند شو.
در ماشین پونه با بی حالی رو به راحیل کرد وگفت:
نباید مزاحم رامین می شدی. طوریم نبود.
رامین عصبانی شد و گفت:
این حرفها چیه؟ چرا نیما رو خبر نکردی؟ فکر نکردی من ممکنه نرسم یا دیر برسم؟
راحیل با نارضایتی سر تکان داد و گفت:
رفتم دنبالش نبود. صبح باهاش کلاس داشتیم که بعدش فورا از کلاس رفته بیرون. حتی فرصت نکردم ببینمش.
رامین خندید و گفت:
دیگه تو هم بهانه نگیر. گرفتاره.
شبها تا دیر وقت توی شرکت مشغوله.
دنبال گردش که نرفته.

Signature
     
#55 | Posted: 3 Jul 2013 14:11 | Edited By: paridarya461
رامین که برگه آزمایش را دست دکتر دید. آهسته به طرفش آمد. دکتر لبخندی زد و گفت:
می تونید برید پیشش. حالش خوبه.
شما چه نسبتی باهاش دارید؟
رامین خندید و گفت:همسرشم.
دکتر با مهربانی گفت:تبریک می گم. باید بیشتر مراقبش باشید. دوره سختی رو می گذرونه.
رامین با تعجب گفت:چطور مگه دکتر؟ چی شده؟ من سردرنمی آرم.
دکتر دستی روی شانه رامین زد و گفت:
شما بزودی پدر می شید.
********
راحیل با جعبه شیرینی وارد خانه شد و دادزد: پوران جون! پدر! مژده!
پوران از آشپزخانه خارج شد و گفت:
خوش خبر باشی عزیز دلم. چی شده؟
سمیرا با حیرت از آشپزخانه خارج شد و پشت پوران ایستاد. راحیل خندید و گفت:
شما دارید صاحب یک نوه می شید.
پوران با تعجب پرسید: نوه؟
پدر و نیما که از داخل پذیرایی به راحیل نگاه می کردند به طرف او آمدند. راحیل نگاهی به نیما کرد و گفت:
سلام تو خونه ای؟ چه عجب!
بعد جعبه شیرینی را به طرف پدر گرفت و گفت:
اول شما بردارید. باید به پدرم خبر بدم. حتما از خوشحالی بال در میاره.
سمیرا هم یک دانه شیرینی برداشت و گفت:
مبارکه راحیل جان.
لحنش خوشایند نبود. در همین موقع رامین و پونه هم وارد شدند.
رامین با خنده گفت:باز تو شلوغش کردی.
راحیل رو به سمیرا کرد و گفت:
سمیرا جون به من تبریک گفتی. به پدر و مادر آینده هم تبریک بگو.
صدای خنده پوران بلند شد:خدای من!
اصلا یاد پونه نبودم. راحیل تو همه مارو به اشتباه انداختی.
راحیل با تعجب نگاهی کرد و گفت:
منظورتون چیه؟
بعد در حالی که از خجالت رنگ به رنگ می شد گفت:
ای وای! چه سوءتفاهمی.
به طرف آشپزخانه دوید. نیما به دنبالش آمد وگفت:
اگر بچه ها پنج دقیقه دیرتر رسیده بودند مامان منو خفه می کرد. دیدی چطوری نگاهم می کرد. دختر نمی تونی واضح تر صحبت کنی؟ خودم هم کم کم داشتم باور می کردم.
راحیل لیوان آب نیم خورده را به صورت نیما پاشید و گفت:
آهای آقا! خوب دارم عمه می شم. هیجان زده شدم.
ما شما رو ده دقیقه ببینیم بچه پیشکش. ستاره سهیل.
و به طرف تراس دوید.نیما دنبالش دوید وگفت:
باز که تو منو خیس کردی. الان حسابت رو می رسم.
بعد بزور او را داخل آشپزخانه برد و یک پارچ آب پر کرد و روی سرش ریخت. راحیل با خنده نگاهی به صورت عصبانی نیما کرد وگفت:
به خدا دلم برای عصبانیت تو هم تنگ شده بود.
نیما لحظه ای با تعجب نگاهش کرد و آرام صورت خیسش را پاک و گرمی اشک را زیر انگشتانش حس کرد.
قسمت 39
آقای نفیسی دستپاچه تر از همه بود ومرتب به پونه تذکر می داد که،)) باید مرخصی بگیری. دیگه لازم نیست بری دانشگاه. مواظب خودت باش.((
و رو به رامین کرد و گفت:
تو هم فقط از ساعت نه تا پنج می آی شرکت. باید بیشتر به پونه برسی.
نادر باخنده گفت:
چشم نادر کور کارهای تورو انجام می ده. غصه نخوری ها.
رامین خندید و گفت: تنبل! بابا تعارف کرد. ممنون پدرجون،اما....
پدر گفت: اما نداره. نادر شوخی می کنه. این روزها برای اون هم پیش میاد.
شادی آقای نفیسی تمامی نداشت و وسواس او به همه سرایت کرده بود. طوری که پونه از جایش تکان نمی خورد.
کلاسها تعطیل شدند و راحیل تنهاتر از قبل به انتظار پایان کار مرکز تحقیقات نشست.
دوماه دیگر گذشت. نزدیک عید بود که همه سخت مشغول کار.
پوران و پروین سیسمونی را آماده می کردند و سمیرا در فکر تهیه جهیزیه بود.
آنی و نادر به همراه اتابک برای بیست روز تعطیلات به فرانسه رفتند. پروین هم به همراه خانواده به دیدن خانواده امیرآقا رفتند.
رامین به خاطر پونه کنار پدر و سمیرا در تهران ماند و آقای جهانگیری و پوران هم چند روز به اصفهان رفتند. اما اصرار آنها برای همراه بردن راحیل بی نتیجه ماند. راحیل نمی خواست از نیما دور شود.
نیما قلبا دلش می خواست راحیل با آنها برود. نگران کسالت روحی راحیل بود و کاری هم از دستش برنمی آمد تا این که آقای نفیسی پیشنهاد یک مسافرت پنج روزه به شمال را داد که نیما استقبال کرد.
این چند روز فرصت خوبی بود که نیما و راحیل از کنار هم بودن لذت ببرند.
روز اول که رسیدند. هردو به صخره های کنار دریا پناه بردند.
راحیل رو به نیما کرد و گفت:
فکر نمی کردم قبول کنی. ازت ممنونم که اومدی. گاهی وقتها فکر میکردم ماههاست ندیدمت. برام مثل سایه شده بودی.
شبها اینقدر انتظار می کشیدم تا صدای ماشینت توی کوچه می پیچید بعد می خوابیدم و خوابت رو می دیدم.
نیما لبخندی زد و گفت:
فکر می کنی من خوشم میاد مثل ماشین صبح تا شب کار کنم؟
گاهی این قدردلم برات تنگ می شد که دلم می خواست گریه کنم. اما چاره ای نداشتم. این مسئولیت سنگین روی دوشم سنگینی می کنه و من باید هر چه زودتر تمومش کنم. برای خودمون بهتره. زودتر سروسامون می گیریم.
چند روز پیش از یکی از پیمانکارها شنیدم که از بقیه می پرسید این آقای دکتر معتاده؟
از بس چشمام گود رفته.
اما من همه رو تحمل می کنم بشرطی که تو ناراحت نباشی. صبر کنی و بدونی که همیشه برام عزیزی. هر روز بیشتر از پیش باورکن.
اگر تو ناراحت باشی همین جا این کار رو رها می کنم. دوست ندارم تو رنجور بشی. هیچ چیزی توی دنیا ارزش ناراحتی تورو نداره.
حرفهای نیما آرامش را برایش به ارمغان آورد. رو به نیما کرد و گفت:
امیدوارم کارت زودتر تموم بشه.
نیما گفت:سعی کن از مسافرت لذت ببری. انشا ا... تا چهار ماه دیگه مرکز افتتاح می شه. می دونم سخته. اما به خاطر من تحمل کن.
پنج روز مثل برق و باد گذشت و همگی به تهران بازگشتند. هفته دوم تعطیلات راحیل کمی در کارهای شرکت به پدر کمک کرد تا رامین بیشتر به پونه برسد.
سمیرا هم تمام هم و غمش شده بود مراقبت از پونه.
آخر ماه که دکتر پونه را دید و همه چیز را طبیعی تشخیص داد خیال همه راحت شد.
بقیه کم کم بازگشتند و زندگی به روال طبیعی بازگشت. نیما سخت کوش تر از قبل تصمیم گرفته بود که کار حتما چهارماهه تمام شود.
اواخر بهار بود که دردهای پونه شروع شدند. راحیل و سمیرا کنارش بودند و به کمک رامین او را به بیمارستان رساندند. بقیه هم بعد از آنها راهی بیمارستان شدند.
بعد از هشت ساعت انتظار طاقت فرسا خدا پسر کوچولویی به آنها داد.
سمیرا بچه را به طرف آقای نفیسی برد و گفت:
مبارکه! یه پسر کاکل زری.
آقای نفیسی با شادی خندید.
شادی آقای نفیسی تمامی نداشت و شب ششم تولد نوزاد یک میهمانی مفصل داد.
نامگذاری بچه به پونه واگذار شد. رامین و پونه طبق توافق قبلی اسم پیام را انتخاب و اعلام کردند.
همه دور هم جمع بودند که آقای جهانگیری رو به نیما کرد و گفت:
بابا چقدر به افتتاح مرکز مونده؟
نیما خندید و گفت:حدود دو ماه.
تجهیزات ماه آینده بعد از اتمام کار ساختمان می رسد.
پوران خندید و گفت: و ما فرصت کافی داریم که طبقه بالای خونه رو برای راحیل بسازیم. اتاق نیما براشون کوچیکه.
نیما خندید و گفت: مادر ما راضی به زحمت شما نیستیم. راحیل قبول کرده که توی آپارتمانی که پدر زحمت کشیده و خریده زندگی کنیم.
راحیل با خجالت گفت:من از اول هم نمی خواستم شما رو زحمت بدم. از بابت این قضیه متاسفم.
تمام زندگی آقای نفیسی شده بود نوه قشنگش. بچه و پونه را به اصرار به خانه خودشان آورده بود و آن قدر از شرکت تلفن می کرد که سمیرا کلافه شده بود.
پوران که از این بابت دلخور بود به آقای جهانگیری گله کرد.
او خندید و گفت: باید بهشون حق بدیم نوه اولشونه. تازه فکر می کنم اگر یک روز بچه نیما به دنیا بیاد. من همین قدر هیجان زده می شوم.
کار مرکز تقریبا تمام و همه چیز برای افتتاح آماده شده بود. ساختمان مجهز و کامل و زیبا خستگی آنی و اتابک و رها را از تنشان درآورد.
نیما هنوز منتظر روز افتتاح بود. کار بقیه تمام شده بود اما او تازه اول راه بود.
با نزدیک شدن روز افتتاح همه خانواده به تکاپوی آماده کردن مقدمات عروسی افتادند.
لباس راحیل را آنی با خودش از فرانسه آورده بود.
برای جشن هم آقای جهانگیری هتل رزرو کرد.
سمیرا هم طبقه چهارم ساختمان را که آپارتمان نیما قرار داشت چنان چیده بود که همه انگشت به دهان مانده بودند.
خریدها را در فرصتهای مناسب انجام دادند و قرار شد مراسم افتتاح دوشنبه برگزار شود و عروسی جمعه.
نیما برای استقبال از عماد و ژنرال که برای افتتاح مرکز و شرکت در مراسم به تهران می آمدند شخصا به فرودگاه رفت.
بقیه در مرکز جمع بودند. حتی پیام با پرستارش آنجا بود. سالن مملو از جمعیت شده بود. تمام مدعوین با کارت دعوت حضور داشتند. نیم ساعت به شروع مراسم مانده بود که نیما با میهمانان از راه رسید.
آقای نفیسی به استقبال آمد و گفت:
شرمنده ام که فرصت استراحت پیدا نکردید. بفرمائید. برنامه داره شروع می شه.
عماد لبخندی زد و گفت: کوه که نکندیم. خودتون رو ناراحت نکنید.
نیما کنار عماد ایستاد و گفت:
دوستی با تو برام باعث افتخاره. باور کن.
بعد عماد را به طرف جایگاه هدایت کرد وگفت:
همه منتظرن دکتر شمس. می خوان از زبون خودت بشنوند که با مرکز همکاری می کنی.
عماد با تردید به طرف تریبون رفت و برنامه را با سخنان کوتاهی افتتاح کرد.
او از طرف گروه ریاضی دانشگاه سوربن قول همکاری داد.
بعد از اتمام مراسم راحیل شاخه گلی به طرف نیما گرفت و گفت:
خسته نباشی عزیزم.
نیما گل را گرفت و گفت:
نگاه تو خستگی رو از تنم بیرون میاره. تو خودت گلی خانومی. چرا زحمت کشیدی؟
بعد متوجه عماد شد و گفت:
راستی راحیل. دکتر قبول کرده هفته ای دو روز با مرکز همکاری کنه. عالیه نه؟
راحیل نگاه حق شناسانه ای به عماد کرد و گفت:
از کمکت ممنونم.
عماد خندید و گفت:قابلی نداره خانم جهانگیری.
راحیل نگاهی به عماد کرد و دنبال نیما رفت.
قلبا از این که خانم جهانگیری بود خوشحال بود.
عروسی در محیطی صمیمانه برگزار شد. زیبایی راحیل و برازندگی نیما در لباس دامادی نظر همه را جلب کرده بود. در فرصتی نیما رو به راحیل کرد و گفت:
من باورم نمی شه. بالاخره داریم می ریم سر خونه زندگیمون. یه زندگی پرتلاش اون هم به همراه همسر مهربانی که همیشه برام مثل دوتا بال بوده.
راحیل خنده ملیحی کرد و گفت:
البته دوبال بهانه گیر.
نیما آرام گفت:این حرفها چیه خانومی؟ فکر می کنی نمی دونم همش تقصیر خودم بود.
*********

Signature
     
#56 | Posted: 3 Jul 2013 14:43 | Edited By: paridarya461
بعد از برگشتن از ماه عسل کار شروع شد. مدیریت داخلی به آقای جهانگیری سپرده شد که بازنشسته شده بود. آنی هم مسئولیت هماهنگی را قبول کرد. خود نیما هم مسئول کل پروژه های تحقیقاتی شد. راحیل هم قصد کرد تا زودتر درسش را تمام کند تا بتواند گوشه ای از کار نیما را اداره کند. این وسط تنها سمیرا بیکار بود که با بازگشت پونه به کلاس پیام او را حسابی از بیکاری درآورد.
یک سال از شروع کار مرکز می گذشت. پروژه های سخت و طاقت فرسا باعث شد که مرکز سود قابل توجهی داشته باشد.
وقتی نیما این سور را به دست آقای نفیسی سپرد. او از خوشحالی چند بار صورت او را بوسید و گفت:
می دونستم تو جوهرش رو داری. من با این پول دوباره سرمایه گذاری می کنم برای بچه های شما انشا ا...
نیما که از کنار پدر دور شد احساس خاصی داشت. نوعی رضایت از خود. به یاد راحیل افتاد و قرار آن روز. ساعت سه قرار بود با راحیل نزد دکتر بروند. نگاهی به ساعت کرد شش عصر بود. با عجله به مرکز برگشت و از لای در راحیل را دید که مشغول کار است.به نظرش کمی رنگ پریده آمد. مزاحمش نشد و به دفتر خودش رفت.
یک جعبه شیرینی روی میز بود. آن را باز کرد. هیچ نشانه ای روی جعبه نبود. مشغول کار شد. ساعت ده شب دست از کار کشید. آبدارچی را صدا زد. آقای کمالی پیرمرد مهربان حاضر شد و گفت:
سلام دکتر! کاری داشتید؟
آقای کمالی لطفا به خانم بگید حاضر باشن بریم.
آقای کمالی مِن و مِن کنان گفت:
راستش مثل اینکه خوابیده اند. براشون چای بردم هرچه صداشون کردم جواب ندادند.
نیما نگران شد و پرسید:چرا خبرم نکردی؟
و با عجله به طرف راحیل دوید. راحیل تقریبا بیهوش بود. با عجله بلندش کرد و به طرف آسانسور رفت. دربان که توسط آقای کمالی خبردار شده بود ماشین را کنار آسانسور آورد و نیما با سرعت سرسام آوری راهی بیمارستان شد.
نیما احساس بدی داشت و خودش را مقصر می دانست. حس میکرد در حق راحیل کوتاهی کرده است. چشمش به در اتاق بود که دکتر خارج شد و گفت:
موضوع مهمی نیست. ضعف کرده اند. باید بیشتر مراقبشون باشید.
فرزند اولتونه؟
نیما گفت:نه دکتر همسرمه.
دکتر خندید و گفت:
آدم شوخ طبعی هستید. اینو که فهمیدم.
نیما ناباورانه گفت:پس چی؟
دکتر گفت:خبر نداشتید؟
نیما گفت:از چی؟
دکتر گفت:سر در نمی آورم. یعنی چی؟ همسرتان شما رو در جریان نگذاشتند؟
نیما تازه به یاد جعبه شیرینی روی میز افتاد و قرار آن روز.
رو به دکتر کرد و گفت:
چند دفعه دکتر رفته بود. اما من حتی فرصت نکردم بپرسم چی شده. خودش هم چیزی نگفت.
از دکتر تشکر کرد و در افکارش غرق شد. خیلی خوشحال بود.راحیل دو ساعت بعد مرخص شد. کمکش کرد تا آرام سوار ماشین شود. در سکوت به طرف مرکز رفت. راحیل را در ماشین گذاشت و داخل ساختمان شد. زیر جعبه شیرینی آنچه را که می خواست پیدا کرد. همه را برداشت و برگشت و کنار راحیل نشست و گفت:
راحیل این دفعه هم منو می بخشی؟ قول می دم تکرار نشه.
راحیل نگاهی به صورتش کرد و گفت:
چی بگم؟ به قول پروین تو مهره مار داری. نگاهت که میکنم همه چیز از دلم می ره پدر آینده.
نیما با شادی خندید و پایش را تا آخر روی گاز فشرد.
***********
شب بعد همه خانه پروین از موضوع مطلع شدند.
پروین رو به نیما کرد و گفت:
چطور دلت میاد این جوری از راحیل کار بکشی؟ پوست و استخوان شده. دیگه کار تعطیل!
نیما با تعجب گفت:
چی میگی پروین؟ معلومه که تعطیله.
آقای نفیسی خندید و گفت:
بهتون تبریک می گم. میخواستم از پوران خانم خواهش کنم بیشتر به راحیل برسه. نیما زیاد وقت نداره.
پوران با شادی خندید و گفت:
وظیفه منه. این حرفها چیه؟ راحیل هم مثل پونه برام عزیزه. تازه می خواد برام یه نوه هم بیاره. باید مواظبش باشم.
*********
از مطب دکتر که بیرون آمدند. سمیرا رو به پوران کرد و گفت:
این جوری خیال آقای نفیسی هم راحت شد.دکتر وقتی وضعیت راحیل رو عادی تشخیص داد. احساس سبکی کردم. باید به نیما هم خبر بدیم.
راحیل نگاهی به آنها کرد. در کنار سمیرا بوی مادر را می داد.
*********
ماه آخر رسید. تلفنهای مکرر نیما حاکی از نگرانیش بود دست و پای راحیل حسابی ورم کرده بود و این مساله نگرانی اطرافیان را افزایش می داد. سمیرا بشدت مراقب رژیم غذایی راحیل بود. پیام را به پوران سپرد.
آقای نفیسی هم در دل دعا می کرد که همه چیز بخوبی تمام شود. در معاینه دکتر اعلام کرد که امکان زایمان طبیعی وجود ندارد و برای مادر خطرناک است و نوزاد باید با عمل سزارین خارج شود.
نیما که همراه راحیل بود گفت:
اشکال نداره. همسرم برام مهمتر از بچه است. من سلامتی اونو می خوام.
دکتر خندید و گفت:
هر دو سالم می مونند انشا ا...
قسمت 40
همه پشت در اتاق نگران بودند. دل نیما شور می زد. بعد از بیست دقیقه پرستاری با بچه از اتاق عمل خارج شد و گفت:
یک پسر خوشگل ومامانی. و بچه را به نیما سپرد. نیما نگاهی به صورت کوچک پسرش انداخت و خندید.
بعد رو به پرستار کرد و گفت:
همسرم چطوره؟
پرستار جواب داد:خوبه الان میارنش. فقط باید صبر کنید به هوش بیاد.
راحیل با بی حالی روی تخت خوابیده بود. نیما از لحظه ای که راحیل به هوش آمده بود از کنارش تکان نخورده بود.
سمیرا بچه را به طرف راحیل آورد و گفت:
دخترم! کمکت می کنم کمی جا به جا شوی. پسرت گرسنه است.
بچه که شیر می خورد نیما ذوق زده نگاهش می کرد.
سمیرا که هیجان او را درک می کرد خندید و گفت:
برو کنار بچه مو چشم می زنی.
و نیما را به کناری راند.
دو روز بعد که راحیل مرخص شد موقع نامگذاری نوزاد رسید. بچه در آغوش راحیل بود.
سمیرا کنارش نشست و گفت:
بالاخره اسم این کوچولو چیه؟
راحیل خندید و گفت: پیمان، البته اگه همه راضی باشند.
همه موافق بودند. راحیل لحظه ای به سمیرا نگاه کرد. پیمان در آغوشش بود. یک لحظه تصمیمش را گرفت و آرام صدا زد:
مامان؟
پوران سرش را بلند کرد اما نگاه راحیل به طرف سمیرا بود.
سکوت همه جا رافرا گرفت.
راحیل دوباره صدا زد: مامان بچه رو بده به من خسته شدی.
سمیرا با تعجب برگشت. بچه را به نیما سپرد و کنار راحیل نشست و گفت:
جان مادر. چیه دختر گلم؟
راحیل طاقت نیاورد و در آغوش سمیرا جای گرفت و از ته دل گریست.
شدیدتر از همیشه.
پایان

Signature
     
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Raheil | راحیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites