تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Eastern Goddess | الهه شرقى

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 9 Jul 2013 22:42 | Edited By: paridarya461
رابين سر به زير انداخت و با حالتي شرمنده گفت:
- راستش رو بخواي كيميا...
اما قبل از آن كه جمله اش را كامل كند، كيميا نزديكش شد و گفت:
- هيس! خواهش مي كنم هيچي نگو چون اصلاً برام مهم نيست.
رابين معترضانه پاسخ داد:
- اما...
- ديگه اما نداره عزيزم.
رابين در سكوت كيميا را به نشستن دعوت كرد و خود نيز در كنارش روي تخت نشست.
كيميا لبخندي زد و گفت:
- من يه عذر خواهي به تو بدهكارم. مطمئنم كه نبايد بدون اجازه مي اومدم تو اتاقت، اما نمي دونم چرا يه مرتبه اين اتاق توجه ام رو جلب كرد.
- تو اين اجازه رو داري كه به همه جاي اين خونه سرك بكشي، اما اگه راستش رو بخواي به جز مادرم كه روحش هميشه تو اين اتاقه، تو اولين زني هستي كه پا توي خلوت اين اتاق ميذاره و مسلماً آخري.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- اميدوارم توقع نداشته باشي باور كنم.
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
- هيچ يادت مياد كه من از تو توقعي داشته باشم؟
نه عزيزم، تو مي توني باور نكني درست مثل هميشه.
لحظاتي در سكوت سپري شد. كيميا كه نگاه غمبار رابين را ديد به خنده گفت:
- خيلي خب تو بُردي. من باور كردم.
رابين خنده اي كرد و گفت:
- واقعاً؟
- آره مطمئن باش... من ديگه كم كم بايد برم. مي دوني كه ديرم ميشه.
- ولي من تازه اومدم.
- اين ديگه تقصير من نيست.
- مي دونم، مي دونم ولي باور كن كه تقصير من نبود. نمي دونم اين دختره امشب چش شده بود.
- من بهش حق مي دم. آخه قضيه از نظر اون خيلي جدي بود. بنابراين حق داشت كه بخواد به هر صورت ممكن تو رو توي آپارتمانش نگه داره.
رابين لحظه اي چهره درهم كشيد و با عصبانيتي ساختگي گفت:
- شما دو نفر خجالت نمي كشين سر من شرط مي بندين؟ نكنه فراموش كردين كه من بيچاره هم آدمم؟
- اين چه حرفيه؟ كي گفته ما سر تو شرط بستيم؟
- بهتره به من دروغ نگي. اريكا خودش همه چيز رو گفت.
كيميا لحظاتي به چشمان تبدار رابين خيره شد و گفت:
- خيلي خب معذرت مي خوام. كافيه؟
- نه عزیزم این چه حرفیه؟ نكنه فراموش كردي كه بهت گفتم تو هر حقي روي من داري؟
- حتي حق شرط بندي؟
- آره شيطون. حتي شرط بندي.
نگاه كيميا رنگ تازه اي به خود گرفت و لبهايش به خنده باز شد و بعد از مكث كوتاهي گفت:
- ببين رابين، تو خودت خوب مي دوني كه من نميتونم شب رو اينجا بمونم و شايد بهتر بود تو، تو آپارتمان همون دوستت مي موندي.
باز اخمهاي رابين درهم رفت و گفت:
- مطمئن باش كه من حالا راجع به تو خيلي چيزها مي دونم و قبل از اين كه برگردم حتي يك لحظه هم فكر نكردم كه تو امشب اينجا مي موني، اما در مورد موندن خونه دوستم... واقعاً برات متأسفم، چون اون امشب از من خواهش كرد كه براي هميشه گورم رو گم كنم.
گفت كه ديگه دلش نميخواد هيچوقت چشمش به من بيفته.
بعد با رضايت خنديد و ادامه داد:
- اين آخري بود كيميا. حالا به جز تو ديگه هيچ كس توي زندگي من نيست. من موفق شدم اولين مرحله رو تموم كنم. اين طور نيست؟كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- تو داري چي مي گي؟ من اصلاً سر در نميارم.
- چرا عزيزم، تو خيلي خوب هم سر در مياري. حالا بگو مرحله بعدي چيه؟
- تو مثل اينكه هنوز عاقل نشدي.
- مرحله بعدي اينه؟ يعني بايد عاقل بشم؟
كيميا به سختي خنده اش را مهار كرد و گفت:
- رابين... رابين به اعتقاد من، تو واقعاً ديوونه اي.
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- و اين بده يا خوب؟
اين بار كيميا هم با صداي بلند خنديد، اما خيلي زود خنده روي لبانش خشك شد، چهره اش درهم رفت و نگاهش رنگ غم به خود گرفت و بعد آهسته گفت:
- كاش اينو مي فهميدي كه فاصله بين من و تو بيشتر از اونيه كه با اين چيزا پر بشه.
رابين با حالتي كلافه چند بار سرش را به طرفين تكان داد و گفت:
- من منظورت رو نمي فهمم. تو هر كاري كه بگي من مي كنم. درست مثل اين دفعه. خودت خوب مي دوني كه من از عهده اش بر ميام. فقط بگو بايد چه كار كنم؟
- صبر... صبر.
رابين از جا برخاست و با درماندگي مقابل كيميا زانو زد و گفت:
- چرا و تا كي؟
- رابين خواهش مي كنم. تو بهتر از اين حرفي براي گفتن نداري؟
رابين پاسخي نداد. كيميا دوباره گفت:
- چرا ساكتي؟ يه چيزي بگو.
- تو بگو.
- باشه، من مي گم. به نظر من تو ميزبان فوقالعاده اي هستي و من واقعاً نمي دونم با چه زبوني بايد از اين همه لطفي كه امشب به من كردي تشكر كنم.
- ادامه نده... ادامه نده الهه ي من. اگه بنا بود كه تمام كوههاي دنيا رو هم جا به جا كنم و در نهايت تو رو توي اون لباس و با اون چهره آسموني ببينم، مطمئن باش كه قبول ميكردم.
- اينقدر شلوغش نكن پسر خوب. برام واقعاً عجيبه كه تو با داشتن دختري به زيبايي اريكا باز هم از زيبايي كسي تعريف كني.
اون امشب واقعاً معركه بود رابين، معركه.
رابين خنده اي كرد و گفت:
- من كه چيز خاصي نديدم.
- مطمئنم كه داري دروغ مي گي.
- نه باور كن كه راست مي گم عروسك من.
كيميا باز با ناباوري نگاهش كرد ولي پاسخي نداد.
رابين همان طور كه در سكوت تماشايش مي كرد آرام گفت:
- فكر نمي كردم قدرت برداشتن اون روبند رو از روي صورتت داشته باشم. وقتي برش داشتم ميترسيدم به صورتت نگاه كنم. فكر مي كردم حتماً برق چشمات خاكسترم مي كنه.
اما حالا با خيال راحت مي تونم نگاهت كنم و خاكستر بشم.
- نه خواهش مي كنم اين كار رو نكن چون اون وقت ديگه كسي نيست تا منو برسونه سيته.
- بايد خدا رو شكر كنم كه ماشين نداري وگرنه حتماً همين الان به مرگ من رضايت مي دادي. الهه ي من هنوزم عاشق عذاب دادنمه؟
- چرا اين فكر رو مي كني؟
- تو مي دوني بعضي از دوستاي من كه ميدونن من، تو رو الهه صدا مي كنم، مي گن تو چه جور الهه اي هستي؟
- نه. از كجا بايد بدونم؟
- دوستاي من اسم تو رو گذاشتن الهه ي عذاب.
كيميا خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- همه اينا تقصير توئه. تو با اون كارات.
- كاراي من يا كاراي تو؟
- اَه... ديدي گفتم تقصير توئه. همين حالا هم داري منو محكوم مي كني، مثل هميشه.
- محكوميت اصلاً واژه مناسبي نيست. كيميا، براي من تو يه الهه اي و برعكس دوستام، من معني اين كلمه رو خوب مي دونم و براي همينم هيچ وقت اعتراضي به حرفا و كاراي تو ندارم.
كيميا منو ببين و باور كن كه همه چيز تغيير كرده. انقدر زياد كه اگه تو بخواي امشب توي اين اتاق تا سحر پيش من بموني، من نمي پذيرم، چون نمي تونم به خودم اينقدر اطمينان كنم كه قدرتشو داشته باشم به حريم مقدس الهه ام تجاوز نكنم.
- تو واقعاً نمي خواي بذاري من امشب اينجا بمونم؟
- نه امشب و نه هيچ شب ديگه اي.
كيميا ناباورانه به رابين نگاه كرد. آبي چشمانش، صداقت گفتارش را فرياد مي كشيد، اما نگاهش همچنان تبدار و پر تمنا بود و گويا كيميا را بر سر زيباترين دو راهي زندگي اش مردد مي كرد.
- چند مرتبه مي پرسي ديگه چه خبر؟ بناست خبر خاصي باشه و من بي اطلاعم؟
- مي خوام خودت بگي كيميا.
- چي رو؟ اين كه به زودي رئيس جمهور فرانسه مي شم؟
- چرند نگو كيميا. حرفهايي رو كه بايد بزني بگو.
- من فكر نمي كنم حرف خاصي باشه... اگه مي خواي چيزي رو بدوني بهتره خيلي راحت بپرسي.
- من فقط مي خوام بدونم اونجا چه خبره.
- اَه... ديوونه ام كردي. درست حرف بزن ببينم چي مي گي.
- تازگي خبراي جديدي شنيدم.
- مثلاً؟
- شنيدم سركار خانم سرتون خيلي شلوغه.
- فلسفه نباف... برو سر اصل مطلب.
- كيميا تو داري چه كاري مي كني؟ خودت ميفهمي؟
- نه.
- آره مطمئن بودم كه نمي فهمي.
- اوني كه من نمي فهمم اينه كه تو چي ميگي.
- من مي گم چرا ما بايد آخرين نفراتي باشيم كه اين حرفا رو مي شنويم؟ اصلاً بگو ببينم مگه تو يادت رفته كه به اردلان بيچاره چه قولي دادي؟
- من؟!
- بله خانم. اين آقا رو اينجا كاشتي رفتي اون سر دنيا معلوم نيست داري چه كاري ميكني.
- دارم درس مي خونم. اينو تا حالا نفهميدي؟
- درس؟! ولي من چيزاي ديگه اي شنيدم.
- مثل بچه آدم بگو چي شنيدي تا منم جوابت رو بدم. باور كن من از هيچي خبر ندارم.
- واقعاً؟ ولي من فكر مي كنم اين طور نباشه. مي گن تمام قوم و خويش اين پسره هم خبر دارن.
- پسره كيه؟ از چي خبر دارن؟
- از عمو نادر بپرس پسره كيه.
چيزي در وجود كيميا شكست. احساس كرد ضربان قلبش تصاعدي افزايش مي يابد. با اين حال سعي كرد عادي صحبت كند. براي همين با بي خيالي پاسخ داد:
- عمو نادر غلط كرد.
- جدي؟ تو چي خيال كردي كيميا؟ تصور كردي با يه بچه طرفي؟ به نظر تو ما اينقدر احمقيم؟
- چرند نگو كاوه.
- گوش كن كيميا، پدر مي خواد كه تو هر چه سريعتر برگردي.
- خب...
- خب نداره ديگه. اگه براي جمع كردن وسايلت احتياج به كمك داري من و اردلان مياييم.
- لطف عالي زياد. بنده نيازي به كمك شما ندارم.
- ببين مثل دختراي خوب هر چه سريعتر لوازمت رو جمع كن، كاراتو انجام بده و بيا كه اينجا كلي كار داريم.
- امر ديگه اي نداريد؟
- كيميا تو داري منو مسخره مي كني؟
- ارزش مسخره كردن رو داري؟
لحظه اي سكوت برقرار شد و اين بار كاوه عصبي غريد:
- مثل اينكه تو قصد نداري با من كنار بياي. باشه خودت مي دوني و بابا.
- حالا بهتره تو گوش كني كاوه. بيخود منو تهديد نكن. من هنوز درسم تموم نشده و تا وقتي هم كه تموم نشه قصد ندارم برگردم تهران. نه تو، نه پدر و نه هيچكس ديگه اي هم نمي تونه منو وادار كنه كاري رو كه نمي خوام انجام بدم...
تازه اونوقت هم اگه دلم بخواد برميگردم و اگه نخوام همين جا مي مونم و كار مي كنم.
- تو داري شوخي مي كني، اينطور نيست؟
- به نظر تو، من آدم شوخي هستم؟
- نمي دونم چي بگم. اما لازمه بدوني كه عمو جونت داره از اون زن فرنگي بي بند و بارش كه خاله ي محترم شازده پسر شماست جدا ميشه.
كيميا باز هم غافلگير شد. فكرش را هم نمي كرد اونم درست حالا.
با اين حال با لحني عصبي گفت:
- اين به من چه ارتباطي داره؟
- فكر كردم بد نيست اطلاعات بيشتري راجع به اون آقا پسر داشته باشي.
- خب لطفت رو كردي. بهتره ديگه زحمت رو كم كني.
- كيميا چرا نمي خواي بفهمي؟ اون پسر به درد تو نمي خوره. پدر از روزي كه اين موضوع رو فهميده حالش بد شده. دائم مريض احواله.
- اولاً پسر به خوبي تو داره كه چي؟ ازش پرستاري كن عزيزم. بعدشم من اصلاً نميدونم اين موضوعي كه تو اينقدر روش تأكيد مي كني چيه و چه ارتباطي به من داره؟
- پس بذار برات توضيح بدم. عمو نادر به پدر گفته كه تو با اون پسره ي هرزه كه خواهر زاده محترم ايشونه حسابي فاميل شدي.
كيميا احساس كرد نفسش به نوعي درون سينه اسير شده. به سختي ارتعاش صدايش را كنترل كرد و گفت:
- عمو نادر غلط كرد تو هم پشت سرش.خجالت نمي كشين به اين راحتي براي مردم حرف در ميارين؟
- حرف؟ پس اگه خبر نداري بذار روشنت كنم. تمام فاميل اين شازده پسر اطلاع دارن كه ايشون قصد كرده با يه دختر ايراني ازدواج كنه.
چشمان كيميا از فرط تعجب آنچنان گشوده شد كه احساس كرد پلكهايش كشيده مي شود. بعد با تمسخر خنديد و گفت:
- اين ديگه دروغ محضه. هر آدم احمقي اين قدر مي دونه كه اين پسره هر چي باشه مرد ازدواج نيست، خصوصاً با من.
- اِ... تو يا خيلي پرتي يا خودت رو مي زني به اون راه.
- ببخشيد منظورتون كدم راهه؟
- جدي باش كيميا! پدر رابين به عمو نادر گفته كه...
- اَه، هي عمو نادر، عمو نادر. اون آدم اگه صد تا چاقو بسازه يكيش دسته نداره. چرا بايد حرفاي اونو باور كنم؟
- يعني تو واقعاً اين چيزا رو نمي دوني؟
- به كي قسم بخورم كه باورت بشه؟
- كيميا...
- بسه ديگه كاوه، ديوونم كردي. من نه چيزي مي دونم، نه مي خوام بدونم.
- اما قضيه خيلي جدي تر از اين حرفاس.
- بس كن كاوه خواهش مي كنم.
- كيميا؟
- باز گفت كيميا... بابا كيميا مرد. ديگه دست از سرش بردار.
و قبل از آنكه كاوه پاسخي دهد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيد و گفت، ))خدا لعنتت كنه عمو، همه كارات مايه ي عذابه.((بعد با همان حال عصبي از در خارج و چون هميشه راهي كنار سن شد، تا در كنار آبهاي آرام آن آرامش از دست رفته اش را بازيابد.
وقتي كنار رودخانه هميشه آرام سن رسيد، بي اختيار به ياد اولين روزهاي سفرش به پاريس افتاد. شايد آن روزها هيچگاه تصورش را هم نمي كرد كه روزي براي ماندن در پاريس دنبال بهانه اي بگردد، ولي اكنون عاملي او را به ماندن تشويق مي كرد گرچه اطمينان داشت كه حرفهاي عمو نادر دروغي بيش نيست.

Signature
     
#42 | Posted: 9 Jul 2013 23:24 | Edited By: paridarya461
فصل نهم
- من تقريباً تموم كارامو كردم . به زودي مي رم خونه.
- اميدوارم تعطيلات بهت خوش بگذره و يادي هم از ما بكني.
- ممنونم. اميدوارم تو و ديويد هم روزاي خوبي داشته باشيد.
- راستش رو بخواي كيميا، من و ديويد حرفامون رو با هم زديم و به زودي با هم ازدواج مي كنيم.
كيميا هيجان زده الين را در آغوش كشيد و گفت:
- بهت تبريك مي گم. از اين بهتر نمي شه.
- مرسي عزيزم، مي دوني كيميا، تو تصميم گيري من تو نقش اساسي داشتي. من از تو خيلي چيزا ياد گرفتم و حالا قصد دارم يه زندگي تازه رو شروع كنم. به نظر تو موفق مي شم؟
- اين چه حرفيه؟ معلومه كه موفق مي شي.
الين دستهاي كيميا را ميان پنجه هايش فشرد و گفت:
- من تو رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.
- الين! مثل اينكه تو فراموش كردي من بعد از تعطيلات بازم بر مي گردم پاريس.
- به قول رابين به تو هيچ وقت نمي شه اعتماد كرد. بعيد نيست بري تهران و ما رو فراموش كني.
- ديوونه نشو دختر. من بايد برگردم... راستي گفتي رابين، اين پسره چند روزه كجاست؟
- دقيقاً نمي دونم، ولي حتماً يه گوشه اي ماتم گرفته.
- ماتم چرا؟
- خب به خاطر مسافرت خانم ديگه.
- نه. انگار شما همه ديوونه شديد.
- مگه اين بده كه ما انقدر دوستت داري؟ خصوصاً رابين بيچاره.
- كي منو صدا كرد؟
كيميا به طرف صدا برگشت و رابين را درست پشت نيمكت ديد و.با خنده گفت:
- سلام. تو اينجا چه كار مي كني؟
- داشتم رد مي شدم يه نفر منو صدا كرد اومدم ببينم چي مي گه.
الين ضربه اي روي دست رابين زد و گفت:
- من بودم. داشتم ازت تعريف ميكردم.
- شنيدم، "رابين بيچاره" من فكر نمي كردم تو اينقدر خوب منو درك كرده باشي.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- منظورت چيه؟
- منظور خاصي نداشتم. عصباني نشو، فقط ببين اين روزا من چقدر بيچاره شدم كه الين هم فهميده.
كيميا لبخند زيبايي زد و گفت:
- انقدر ناله نكن. من فقط مي خوام براي گذروندن تعطيلات برم خونه مون. اين خيلي بده؟
- من در بيست سال گذشته هميشه در جشن بهاره پدرم شركت كردم اما امسال بخاطر تو هيچ جا نرفتم. چي مي شه اگه...
- ادامه نده. ميدوني كه نمي شه.
- ولي من فقط خواستم بگم كه يه كم زودتر برگرد.
كيميا در سكوت به رابين و الين نگاه كرد و الين گفت:
- منم موافقم. اصلاً چه معني داره كه تو اين همه مدت ما رو تنها بذاري؟ من فكر مي كنم مقصر رابينه كه تو رو اينجا نگه نمي داره.
- باور كن كه از من كاري ساخته نيست. اين خانم خيلي سر سخته.
- ببين من همينطوري هم به اندازه كافي دردسر دارم، واي به زماني كه از اين كارام بكنم.
الين از روي نيمكت برخاست و در حالي كه جايش را به رابين تعارف.مي كرد گفت:
- بهتره كه تو راضيش كني. من رفتم.
- اما الين...
- اما نداره. بشين سرجات و دختر خوبي باش. شب مي بينمت.
با رفتن الين لحظه اي سكوت برقرار شد، اما بالاخره كيميا سكوت را شكست و گفت:
- اميدوارم قصد نداشته باشي از من خواهشهاي غير ممكن كني. راستش رو بخواي عمو نادر با دروغ بافي هاش حسابي برام دردسر درست كرده. گمون كنم تمام هفته اول رو بايد به بازجويي بگذرونم.
رابين با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- چه دروغهايي؟ چي شده؟
- مهم نيست. ولش كن... راستي تو ميدونستي عموي من و خاله تو دارن از هم جدا مي شن؟
- آره، تقريباً. پدرم يه چيزايي گفته بود.
- پس چرا به من چيزي نگفته بودي؟
- فكر نمي كردم اهميتي داشته باشه.
- آه رابين، از دست اين كاراي تو.
- حالا مگه اتفاقي افتاده؟
- اتفاق كه نه، ولي اين عموي من حالا كه ديگه ميخواد از خانمش جدا بشه كلي چرند و پرند سرهم كرده.
رابين نگاه گنگي به او كرد و گفت:
- چرند و پرند يعني چي؟ يعني شعر؟
- نخير يعني قصه.
- خب قصه كه چيز بدي نيست.
- به شرط اينكه از سر تا پاش دروغ نباشه. و در ضمن در مورد ديگران هم نباشه.
- اين ديگران من و تو كه نيستيم.
كيميا خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- برعكس، دقيقاً من و تو هستيم.
- ماجرا چيه؟ مي شه منم بدونم؟
- فكر مي كنم لازمه كه بدوني.
- پس بگو، گوش مي كنم.
- عموي ديوونه من به خونواده ام گفته كه من و تو... يعني تو... نه، نه... پدرت...
- عزيزم فراموش نكن كه من هنوز به اندازه كافي در فارسي حرف زدن مهارت ندارم. پس لطفاً گيجم نكن.
- فكر مي كنم كه حق با توئه، اما راستش اصلاً نمي دونم چه جوري بايد بگم.
- هر طور كه راحتي.
- ببين رابين همين قدر بدون كه عمو يه سري دروغ راجع به ارتباط من و تو به خونواده ي من گفته وجالب اينجاست كه پاي پدر تو رو هم وسط كشيده.
برعكس آنچه كه كيميا تصور مي كرد رابين اصلاً جا نخورد، فقط با شرم دور از انتظاري سر به زير انداخت و خود را به بازي با انگشتانش مشغول كرد.
كيميا با تعجب پرسيد:
- تو شنيدي من چي گفتم؟
رابين با حركت سر پاسخ مثبت داد. كيميا دوباره گفت:
- اين مردك حسابي ديوونه شده. من نمي دونم چه طور به ذهنش رسيده كه اين چرنديات رو سرهم كنه.
اما رابين باز هم سكوت كرد و تعجب كيميا را دوچندان نمود.
كيميا ناچار باز هم گفت:
- تو هم مثل من اينقدر غافلگير شدي كه زبونت بند رفته، نه؟
رابين به جاي آن كه پاسخ كيميا را بدهد زير لب گفت:
- بيچاره آقا نادر.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- تو چي گفتي؟ بيچاره آقا نادر؟
رابين دستپاچه پاسخ داد:
- نه، نه، يعني خب آره.
- بالاخره نه يا آره؟ اصلاً چرا تو بايد دلت به حال عموي من بسوزه؟ دلت به حال من بسوزه كه هر كس به خودش اجازه مي ده در موردم قصه بسازه.
- آخه مي دوني گاهي ماجرا اون طوري نيست كه ما فكر مي كنيم.
- از شوهر خاله سابقت دفاع نكن. من عموم رو مي شناسم.
- اشتباه مي كني عزيزم. من از اون دفاع نميكنم، ولي راستش رو بخواي عموت زياد هم مقصر نيست.
- احمقانه است. چه طور اين حرف رو مي زني؟
- مي دوني، شايد پدر منم بي تقصير نباشه و حتي خود من.
- من كه از حرفاي تو سر در نمي يارم.
- مي گم شايد پدرم واقعاً چيزي گفته باشه.
- پدر تو؟! وقتي پدرت هيچ وقت منو نديده و نمي شناسه، چطور ممكنه حرفي در موردم زده باشه؟
رابين باز سكوت كرد و كيميا كه حالا حس كنجكاويش حسابي تحريك شده بود پرسيد:
- تو چيزهايي مي دوني كه من ازشون خبر ندارم. اين طور نيست؟
رابين موجي از آبي ترين نگاه هايش را به صورت كيميا پاشيد و گفت:
- حقيقتش رو بخواي من راجع به تو با پدرم صحبت كردم.
كيميا از جا پريد و با تعجب پرسيد:
- راجع به من؟ خداي من! تو به پدرت چي گفتي؟
- ناراحت نشو خانم كوچولو. باور كن من حرف بدي نزدم.
- مي دونم، فقط بگو چي گفتي.
- هيچي.
- واي كه ديگه دارم از دستت ديوونه مي شم. خواهش مي كنم حرف بزن.
- ببين كيميا... من... من حرف خاصي نزدم، فقط به پدرم گفتم كه به زودي... به زودي...
- به زودي چي؟ رابين خواهش مي كنم.
- به زودي عروس دار مي شه.
كيميا با حالتي منگ و بهت زده نگاهش كرد و گفت:
- خب اين به من چه ربطي داره؟
- آخه پدرم مي خواست از عروسش بيشتر بدونه. براي همين هم من مجبور شدم راجع به تو كمي براش توضيح بدم.
كيميا جيغ خفيفي كشيد و گفت:
- خداي من!
و خود را روي نيمكت رها كرد. رابين دستپاچه گفت:
- چي شد كيميا؟ چي شد؟
كيميا پلكهايش را روي هم گذاشت و ناليد:
- هيچي... هيچي..
مدتي طول كشيد تا توانست آنچه را كه شنيده بود در مغزش حلاجي كند. او و ازدواج با رابين! البته مسئله ي ازدواج با رابين خود به تنهايي به اندازه كافي جالب بود. چه طور مي توانست باور كند كه او تصميم به ازدواج دارد؟آن هم با چه كسي! نه باور كردني نبود.
صداي رابين رشته افكارش را از هم گسيخت.
- ببين كيميا من يه معذرت خواهي به تو بدهكارم. شايد بهتر بود...
- بله، مسلماً بهتر بود قبل از اين حرفها حداقل منو هم در جريان مي ذاشتي.
- آخه من نظرت رو مي دونستم براي همين سؤال نكردم.
- واقعاً؟! تو خيلي به خودت اطمينان داري.
- به خودم اطمينان ندارم، ولي تو رو خوب مي شناسم. انقدر كه مي دونستم اگه بهت بگم...
- آره اگه بهم مي گفتي حتماً از شدت هيجان و خوشحالي از هوش مي رفتم، نه؟
- ولي من طور ديگه اي فكر مي كردم.
- مثلاً چه طوري؟
- مي دونستم كه اگه بهت بگم فوراً فرياد مي كشي حرف بيخود نزن رابين، من قصد ازدواج ندارم.
كيميا نتوانست خنده اش را مهار كند و با صداي بلند خنديد.
رابين كه از خنده كيميا جرأتي يافته بود، نفسي تازه كرد و ادامه داد:
- مي دوني پدر خيلي اصرار داره كه من زودتر ازدواج كنم و هر بار با من تماس مي گيره يا مي بينمش حسابي سؤال پيچم مي كنه. منم مي خواستم خيالش رو راحت كنم.
- واقعاً تو فكر نكردي كه بايد من رو هم در جريان بذاري؟
- همون قصد رو هم داشتم ولي راستش فرصت مناسبي پيش نيومد. مي خواستم قبل از اين كه به ايران بري حرفامو بهت بگم، اما جرأتش رو نداشتم.
- من اينقدر وحشتناكم؟
- وحشتناك نه، بد اخلاق. حالا خدا روشكر كه به لطف آقا نادر فرصتي پيش اومد و من حرفامو زدم.
- ولي من كه هنوز از تو چيزي نشنيدم.
- اذيت نكن الهه من. تو خودت مدتهاست كه اين چيزا رو مي دوني.
كيميا از جا بلند شد، قدمي به جلو برداشت و پشت به رابين ايستاد و گفت:
- تو حرف حسابت چيه پسر خوب؟
- راستش رو بخواي... من...
- تو چي؟
- من دارم بهت پيشنهاد ازدواج مي دم.
لحظه اي سكوت برقرار شد و كيميا كه خوب ميدانست رابين در چه دلهره و اضطرابي بسر ميبرد عمداً سكوتش را ادامه داد تا اين كه رابين دوباره گفت:
- نمي خواي به پيشنهاد من جواب بدي؟
كيميا روي پاشنه پا چرخيد. درست روبروي رابين ايستاد و نگاهي به سر تا پاي او انداخت و گفت:
- مگه آدم با الهه اش ازدواج مي كنه؟
برعكس تصور كيميا، رابين اصلاً جا نخورد بلكه لبخند زيبايي زد و به نرمي پاسخ داد:
- اشتباه نكن الهه قشنگم. من قصد دارم الهه ام رو به معبدم ببرم و فكر مي كنم اين تنها راه ممكنه و در غير اين صورت من به زودي تو رو براي هميشه از دست خواهم داد. اين طور نيست؟
كيميا در سكوت نگاهش كرد. رابين از جا برخاست و نزديك كيميا ايستاد و آهسته گفت:
- به من اجازه بده الهه ام رو توي معبدم براي خودم نگه دارم. دلم مي خواد تا آخر عمر چشمهاي قشنگش رو ستايش كنم.

Signature
     
#43 | Posted: 10 Jul 2013 15:18 | Edited By: paridarya461
كيميا به چشمان رابين خيره شد و معصوميت نگاه او به شدت دلش را لرزاند. اين بدترين پيشنهادي بود كه ممكن بود بشنود. چطور مي توانست دوباره براي رابين همه چيز را توضيح دهد و از موانع بزرگي كه بر سر راهشان هست صحبت كند؟ شايد بهتر بود شروع نشده به اين قصه پايان مي داد. اما وقتي دلش به اين كار هيچ رضايتي نداشت چگونه؟
باز نگاهش با چشمهاي منتظر و بيقرار رابين برخورد كرد و گفت:
- مي دوني رابين، قضيه به اين سادگي كه تو فكر مي كني نيست.
- مي فهمم مي خواي بگي حتماً بايد بهت فرصت بدم تا فكر كني.
- نه من اينو نمي گم.
- پس چي؟ نكنه تو هنوزم به من اطمينان نداري؟
- اين چه حرفيه رابين؟
- مسأله ي ديگه اي هم هست؟
- آره، اما من نمي دونم چه طور بايد بگم.
- هر طوري كه مي خواي بگو، فقط زودتر. تو داري منو ديوونه ميكني.
- ببين رابين تو كه مي دوني من مسلمونم و ازدواج مسلمونا شرايط خاصي داره و...
صداي خنده رابين باعث شد كلامش نيمه كاره بماند. با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
- واقعاً اينقدر خنده داره؟ من كه هنوز چيزي نگفتم.
- كيميا مثل اينكه تو فراموش كردي من سه ساله كه دارم روي فرهنگ و آداب و رسوم شما ايراني ها كار مي كنم. حالا ديگه مثل خودتون مي تونم فارسي حرف بزنم، شعر بخونم، حتي از اصطلاحاتتون استفاده كنم. اون وقت تو فكر مي كني من از قضيه به اين مهمي بي خبرم؟
- اما...- اما نداره عزيزم. اگه دنبال بهانه مي گردي بهتره كه يه چيز ديگه پيدا كني.
- تو هميشه آدمو غافلگير مي كني . باور كن من دنبال بهانه نمي گردم ولي فكر مي كنم تو اين مسأله رو خيلي ساده فرض كردي و مسلماً علتش فقط اطلاعات كمته.
قوانين مذهب من براي آدمي مثل تو فوق العاده سخته.
- تا حدود زيادي خبر دارم. بقيه رو هم با كمك تو ياد مي گيرم.
- مي خوام يه چيزي بهت بگم، ولي قول بده كه ناراحت نشي.
- مگه من پيش تو سابقه ي ناراحت شدن هم دارم؟
- نه ولي آخه اين مسأله خيلي جديه و من بايد بتونم با تو خيلي راحت صحبت كنم...
انتخاب تو درمورد من از اون نوعيه كه اگه يه روز به اين نتيجه برسي كه اشتباه كردي مي توني به راحتي ازش بگذري اما هيچ فكر كردي كاري كه قصد انجامش رو داري راه بازگشت نداره؟
رابين لحظه اي به فكر فرو رفت و كيميا احساس كرد كه در چشمانش برقي از ترديد را مي بيند. ظاهراً موفق شده بود او را به شك بيندازد، اما رابين قاطعانه پاسخ داد:
- هر دو انتخاب من بدون بازگشته. من از اين راه هيچ وقت بر نمي گردم. حتي اگه تو رو صد سال داشته باشم... هنوز حرف ديگه اي هم هست؟
كيميا ناباورانه به چشمان عاشق و چهره ي مصممش نگاه كرد و با لبخند فقط سر تكان داد.
- خب من بايد برم اون طرف. بازم ممنون كه منو رسوندي.
- اينقدر عجله نكن دختر خوب. هنوز خيلي تا ساعت پروازت مونده.
كيميا نگاهي به ساعتش كرد و با لحن خاصي پرسيد:
- خيلي؟
رابين خنديد و پاسخ داد:
- براي من همين قدر هم خوبه... بازم بهت مي گم حسابي مواظب خودت باش.
- چند بار مي گي؟ مطمئن باش.
- ببين كيميا، خواهش مي كنم تا آخر تعطيلات نمون. هر طور شده زودتر بيا. من اينجا از تنهايي مي ميرم.
- چرا تنهايي؟ يه سر برو پيش پدرت.
- با اون همه كتاب و جزوه كه تو به من دادي فكر مي كنم تا آخر تعطيلات وقت هم كم بيارم.
- بهت كه گفتم مي خوام عاقلانه تصميم بگيري نه عاشقانه و براي اينكه عاقلانه تصميم بگيري لازمه كه اطلاعات كافي داشته باشي.
- بله خانم حتماً خيال شما راحت باشه...
- گوش كن، گوش كن... شماره پرواز من بود نه؟ خب من ديگه بايد برم.
- بذار چمدونت رو بردارم... اون ساك دستي رو هم بده به من.
- ممنون.
- از اين طرف بيا خانم.
كيميا لبخندي زد و همراه رابين به راه افتاد. در آخرين لحظه قبل از آن كه از رابين جدا شود بار ديگر ايستاد و گفت:
- پس خيالم راحت باشه كه رو حرفام خوب فكر ميكني؟
رابين با حالتي خاص نگاهش كرد و گفت:
- بله خيال شما راحت باشه. اين خيال منه كه بايد تا وقتي برمي گردي ناراحت باشه.
- چرا؟
- چون خوب مي دونم امروز كي تو فرودگاه انتظارت رو مي كشه.
كيميا با تعجب پرسيد:
- كي؟
- من مي دونم همسر سابقت برگشته.
- اينو ديگه از كجا مي دوني؟
- اين اصلاً مهم نيست. مهم اينه كه منو فراموش نكني و يادت نره كه من اينجا به اميد برگشتن تو لحظه شماري مي كنم و درِ خلوت دلم رو به روي هيچ كس باز نميكنم تا تو برگردي.
- مطمئن باش كه يادم مي مونه.
- باور كنم كه همسر سابقت تهديدي برامون نيست؟
- احمق كوچولو. آدم عاقل از يه سوراخ دو بار نيش نمي خوره. خيالت راحت باشه.
آبي چشمان رابين به رويش لبخند زد و كيميا دوباره گفت:
- خب خدانگهدار.
- نه، خدانگهدار نه، بهتره بگي به اميد ديدار.

منو بي خبر نذاز. حتماً بهم زنگ بزن. مي دوني كه هميشه منتظرم.
- حالا ديگه برو پسر كوچولوي احساساتي. به اميد ديدار.
كيميا با سرعت از رابين فاصله گرفت و وقتي براي آخرين بار به پشت سرش نگاه كرد در چشمان رابين برق عجيبي را ديد كه تاكنون نديده بود.
***
هيچ دلش نمي خواست از اتاقش خارج شود از همان اولين لحظه و در همان اولين نگاه دانسته بود كه همه اطرافيانش حرفي براي گفتن دارند و به دنبال زمان مناسبي براي گشودن عقده هاي دروني خودمي گردند. و حالا كه مهمانها رفته بودند و خانواده اش را تنها گذاشته بودند حتماً زمان گفتن آن حرفها رسيده بود. شايد هم اينطور بهتر بود. بايد زودتر هر كدام تكليف خود را مي دانستند و خيالشان راحت مي شد. با اين فكر از اتاق خارج شد و از پله ها پايين رفت و روي مبل راحتي داخل هال لم داد.
كم كم بقيه هم آمدند و كيميا از ديدن اردلان كه هنوز نرفته بود تعجب كرد و زير لب گفت، "چقدر رو داره اين مرتيكه. برو خونتون ديگه نصف شبه."
در همان لحظه صداي مادر شنيده شد كه گفت:
- كيميا مامان، چاي مي خوري برات بيارم؟
- نه، شما بيايد بشينيد من خودم مي رم براي همه چاي مي ريزم.
- نه كيميا جان. بگو مادر بيان من مي رم چاي ميارم.
- نه اردلان خان. شما زحمت نكشيد. ما اصلاً از خير چاي خوردن گذشتيم. شما اگه معطل بوديد براي ما چاي بريزيد و بريد، خيالتون راحت، مي تونيد تشريف ببريد.
اردلان كمي جا خورد، ولي به روي خود نياورد. به جاي او كاوه چهره درهم كشيد و آهسته گفت:
- مؤدب باش كيميا.
اما كيميا به راحتي پاسخ داد:
- مي گم ساعت خوابشون دير نشه.
اردلان به زحمت لبخند زد و كاوه از ترس آن كه اوضاع از آن خرابتر نشود سكوت كرد.
مادر كه با سيني چاي وارد شد، اردلان بلافاصله از جا برخاست و سيني را از او گرفت و به همه تعارف كرد.
وقتي مقابل كيميا رسيد نگاهي موشكافانه به چهره اش كرد و گفت:
- بفرما خانم. آباد شه اين پاريس كه هر دفعه مياي از دفعه پيش قشنگتري.
كيميا فنجان چاي را برداشت، نگاهي سطحي به اردلان كرد و گفت:
- تو چقدر رمانتيك شدي، چشم نخوري!
اردلان بي آنكه عكس العملي نشان دهد فنجاني چاي برداشت و با كمي فاصله از كيميا نشست. كيميا خميازه كشداري كشيد و چند بار پلكهايش را به هم زد.
مادر گفت:
- خوابت مياد مامان؟ پاشو برو استراحت كن.
و بعد رو به بقيه كرد و ادامه داد:
- بچه ام كلي توي راه بوده از اون سر دنيا تا اين سر دنيا.
كاوه لبخندي ساختگي زد و گفت:
- خدا رو شكر كه اين اومد و رفت ها تموم شد و بالاخره اگه خدا بخواد همه خانواده دور هم جمع مي شيم.
كيميا نگاه خشمگيني به كاوه انداخت و گفت:
- منظورت از سال بعده ديگه؟
چون فكر مي كنم فراموش كردي كه هنوز يك سال ديگه از درس من باقي مونده، تازه اگه همه واحدهامو پاس كنم.
- دست بردار دختر. تو يه وقتي تصميم گرفتي بري درس بخوني كه زندگيت از هم پاشيده شده بود حالا كه الحمدا... همه چيز رو به راهه.
كيميا لحظه اي سكوت كرد. ظاهراً اين آغاز جنگ بود و او بايد خود را براي دفاع آماده مي كرد، بنابراين در حالي كه سعي مي كرد كاملاً خونسرد جلوه كند پاسخ داد:
- اين نظر شماست آقا.
- و لابد نظر ديگران براي شما هيچ اهميتي نداره.
- خوبه كه با اخلاق من آشنايي داري عزيزم.
- اصلاً مي دوني چيه كيميا؟ اگه اون موقع كه تو پذيرش مي گرفتي من ايران بودم، هيچ وقت اجازه نمي دادم يه همچين كاري كني. حداقلش اين بود كه مي بردمت تورنتو پيش خودم، نه اين كه تو تك و تنها پاشي بري فرانسه.
- البته اين به اون شرط بود كه كسي بخواد از شما اجازه بگيره.
- كيميا تو واقعاً خودسر شدي.
- تو چي فكر مي كني كاوه؟ تصور مي كني حالا كه پدر خانم جنابعالي ورشكست شده و تو مجبور شدي برگردي ايران، منم بايد برگردم؟ قبلاً هم بهت گفتم من تا وقتي درسم تموم نشه محاله برگردم اينجا.
- خيلي خب، من و اردلان فكر اينجاش رو هم كرديم. گرچه اين يكدندگي سركار خانم كلي از برنامه ريزي هاي ما رو به هم مي ريزه.
- كدوم برنامه ريزي؟
- آهان حواسم نبود تو خبر نداري. آخه من و اردلان قصد كرديم تو يه كار با هم شريك بشيم.
- اوهوم! پس بگو سرنخ قضايا كجاست. شراكت.
- كيميا جان شما اول به صحبتهاي آقا كاوه گوش كن، بعدهر طور كه دوست داري تصميم بگير.
- تو امشب چقدر مهربون شدي.
خيلي خب بگو كاوه، گوش مي كنم.
- اردلان قبول كرده كه يكسال باقي مونده از درست رو با تو بياد پاريس. اين طوري هم خيال ما راحته هم خيال خودتون. زن و شوهر يه جوري با هم كنار مي آييد.
كيميا با آن كه از ابتدا قصد كرده بود خونسردي خود را حفظ كند اما ناخودآگاه از جا جهيد و فرياد زد:
- تو ديگه قباحت رو به نهايت رسوندي. واسه ي خودت مي بري و مي دوزي. خجالت نمي كشي؟
- دهنم رو باز نكن كيميا كه بگم كي بايد خجالت بكشه.
- تو دهنت به اندازه كافي باز هست هرچي كه دلت مي خواد بگو.
اردلان كه از صداي فرياد كيميا جا خورده بود فوراً از جا بلند شد و گفت:
- كاوه خواهش مي كنم. كيميا جان بشين و آروم باش. سر و صدا نكنيد آقا كمال خوابن. سالومه خانم وضعيت مناسبي ندارن. الان هول ميكنن.
كيميا همانطور كه عصباني دوباره نشست و به مادرش چشم دوخت.
اختر خانم با حالتي عصبي انگشتانش را درهم قفل كرد و گفت:
- كاوه، اگر بناست سر و صدا راه بندازي اصلاً نميخواد حرف بزني.پاشو برو بخواب، اين بچه خسته است تو هم سرش داد مي زني
- مادر جون تو رو خدا انقدر لوسش نكن. ميخوايم چهار تا كلمه حرف حساب بزنيم، اجازه ميديد يا نه؟
- حرف حساب آره ولي داد و فرياد الكي نه.
- چشم مادر جون، چشم.
- پس اول چايتون رو بخوريد حالتون جا بياد، بعد بشينيد و مثل بچه هاي خوب با هم حرف بزنيد.

Signature
     
#44 | Posted: 10 Jul 2013 15:58 | Edited By: paridarya461
كيميا با عصبانيت فنجانش را برداشت و لاجرعه سر كشيد و محكم روي ميز كوبيد. اردلان و كاوه زير چشم به هم نگاهي كردند و اردلان با اشاره گفت:
- بذار واسه فردا، خيلي عصبانيه.
و كاوه نيز با همان زبان پاسخ داد:
- نه نترس، چيزي نيست.
و بعد با صداي بلند گفت:
- خيلي خب معذرت مي خوام خواهر خوبم. راضي شدي؟
كيميا هيچ پاسخي نداد و كاوه ناچار دوباره گفت:
- مي دوني كيميا، من اون روزي كه با تو تلفني صحبت كردم خيلي اشتباه كردم، همش تقصير عمو نادر بود با اون چرت و پرتهايي كه سرهم كرده بود. من نمي دونستم كه تو اصلاً از حرفهايي كه عمو نادر زده اطلاعي نداري. عمو روكه مي شناسي.
- خب حالا كه چي؟
- مي دوني خواهر جون، اگه به حرفهاي من گوش كني دهن همه بسته مي شه. البته من خودم مي دونم خواهر من انقدر شعور داره كه بفهمه اون پسر كه داستان هرزگيش رو همه شنيدن، به دردش نمي خوره.
كيميا بي اختيار چهره درهم كشيد و گفت:
- من بالاخره نفهميدم اين حرفا چه ارتباطي به من داره؟
من الان حوصله شنيدن اين مزخرفات رو ندارم. اگه حرف بهتري نداريد مي رم بخوابم.
هيچ كس پاسخي نداد. كيميا از جا بلند شد و چون اعتراضي نديد به طرف پله ها رفت در حاليكه از خودش به اين خاطر كه نتوانسته بود حرفش را بزند، به شدت عصباني بود.
وقتي قدم روي اولين پله گذاشت صداي اردلان مجبورش كرد که بايستد:
- خواستم بگم اگه دوست داشتي صبح ميام دنبالت كه بريم يه دوري بزنيم.
- متأسفم، من خيلي خسته ام. مي خوام فردا رو استراحت كنم.
- چطوره بعد از ظهر بيام؟
- نه، فردا رو مي خوام پيش خونواده ام باشم.
- البته حق داري، خيلي وقته كه نديديشون. اما براي شام چي؟
- مثل اينكه تو حسابي گير دادي. من فعلاً هيچ جا نمي خوام برم. تموم شد؟
- آره.
- پس شب بخير.
- شب تو هم بخير.
كيميا دوباره به راه افتاد اما باز اردلان گفت:
- كيميا؟
- ديگه چيه؟
- مي تونم يه سؤال بپرسم؟
- اگه زياد وقت گير نيست بگو.
- اتفاقاً خيلي خلاصه است.
- پس بپرس.
- كيميا قضيه اين پسره...
- خب.
- قضيه اش چيه؟
كيميا لحظه اي سكوت كرد بعد چند بار سرش را تكان داد و گفت:
- فكر مي كنم خيلي خوابت مياد. برو بخواب.
و از پله ها بالا رفت.
تهران باز هم مثل هميشه بود. همان تابستانهاي گرم و نفس گير، همان گردشها و ديد و بازديدها و همان بحث هاي كلافه كننده. اما آنچه در اين ميان برايش عجيب بود اين بود كه هيچ كس اسمي از رابين نمي آورد.
بعد از بحثي كه در اولين شب با كاوه داشت حتي او نيز ديگر اسمي از رابين نبرد و فرصتي را پيش نياورد كه كيميا حرفهايش را بزند.
تنها چيزي كه اعصاب كيميا را آشفته مي كرد آمد و رفت هاي مستمر اردلان و صحبتهاي تكراري او بود كه به هر طريق قصد داشت دل كيميا را به دست آورد.
بعد از ظهر جمعه اي گرم و آرام بود و كيميا تقريباً چهار ساعت خوابيده بود، اما هنوز هم احساس خستگي مي كرد. با بي ميلي از روي تخت برخاست، دوش آب سردي گرفت و به طبقه پايين رفت.
مادردر آشپزخانه مشغول كارهاي هميشگي اش بود. و پدر در حياط با ماشينش ور مي رفت.

كيميا وارد آشپزخانه شد و سلام كرد.
مادر نگاهي به چشمان پف كرده اش كرد و گفت:
- سلام خانم، چه عجب از خواب پا شدي.
- باور كنيد هنوز هم خوابم مياد.
- خب معلومه. از قديم گفتن خواب،خواب مياره. من كه نفهميدم تو اومدي پيش ما يا اومدي استراحت مطلق؟
- مادر جون! كم لطفي نكنيد. من ديشب تا نصفه شب با بچه ها بيدار بودم.
- خب به ما چه ربطي داره؟ خونه كه مياي هميشه مي خوابي.
- حق با شماست. معذرت مي خوام. خوبه؟
- خودت رو لوس نكن عزيزم. بيا بشين چاييت رو بخور كه سرد مي شه.
كيميا پشت ميز نشست و فنجانش را در دست گرفت.
مادر محتاطانه نگاهش كرد و گفت:
- چاييت رو زود بخور كه الان كاوه و سالومه ميان مي خوايم شام بريم بيرون.
- فقط با كاوه و سالومه؟
- تا جايي كه من مي دونم آره.
- خب پس اگه يه وقت سر و كله ي اين مرتيكه پيدا شد و من گفتم نميام به كسي بر نخوره.
- كيميا عزيزم اين چه طرز حرف زدنه؟
- باور كن مادر ديگه خسته شدم. اصلاً اي كاش نمي اومدم.
- اي دختر بي معرفت. حالا ديگه اي كاش نمي اومدم؟
- مگه دروغ مي گم؟ اين پسره تو اين چند وقته منو ديوونه كرده.
- پس فكر مي كنم دقيقاً طبق برنامه پيش رفته، چون تا اونجا كه من خبر دارم قصدش از اولم همين بود.
- ما كه نفهميديم اينا از جونمون چي مي خوان؟
- معلومه، جونتو.
- مادر من با كي بايد حرف بزنم؟ كي تو اين خونه آماده اس كه حرفا و نظرات منو بشنوه؟ من سه هفته اس كه مي خوام با شماها حرف بزنم، اما مثل اينكه شماها هيچ كدوم نمي خوايد حرفاي منو بشنويد.
- اين حرفا چيه عزيزم؟ ما همه منتظريم كه تو حرف بزني. اين تويي كه روزه سكوت گرفتي.
- اينو جدي مي گيد؟
- آره دخترم.
- مادر، شما مي دونيد عمو نادر به كاوه چي گفته؟
- آره چطور مگه؟
- همين طوري مي خوام بدونم.
- خبر داري كه داره از خانمش جدا مي شه؟
- آره يه چيزايي شنيدم
- چرا؟
- چه مي دونم. عموت رو كه مي شناسي، وقتي از يكي خوشش مياد به آسمون مي رسونتش ولي امان از اون وقتي كه نظرش عوض بشه. هزار و صد عيب روي طرف ميذاره.
حالا مي گه اين دختره بي بند و باره، بي مسؤوليته، فساد اخلاقي داره و از اين حرفا كه خدا مي دونه چقدرش راسته، چقدرش دروغ.
- پس قضيه خيلي جديه؟
- آره مامان. اون چند وقتا كه زنگ زده بود ايينجا كلي سفارش مي كرد كه مراقب تو باشيم و يه وقت گول پول و پله ي اين پسره رو نخوريم. ما هم كه از همه جا بي خبر بوديم.

خلاصه كلي از اون پسر و خانواده اش بد گفت.
- غلط كرد.
- چي؟
- بابا اين عمو رو ولش كن، يه روده راست تو شكمش نيست.
- خدا مي دونه... حالا تو اين چيزا رو واسه چي مي خواي بدوني؟ تو كه به كاوه گفته بودي روحت هم از اين جريانات خبر نداره.
كيميا در مقابل نگاه پرسشگر مادر سر به زير انداخت و سكوت كرد.
مادر دوباره پرسيد:
- تو اون چشماي قشنگت چي پنهون كردي؟

كيميا همچنان ساكت ماند و مادر متحير پرسيد:
- تو كه به كاوه دروغ نگفتي؟
- نه مادر، نه. باور كنيد وقتي كه من با كاوه حرف مي زدم هيچ موردي براي دروغ گفتن وجود نداشت.
مادر نفس راحتي كشيد و گفت:
- خب خدا رو شكر.
اما ناگهان رنگ نگاهش تغيير كرد و گفت:
- ولي حالا چي؟
كيميا پاسخي نداد و مادر باز پرسيد:
- كيميا! با توام مامان. زبونت رو خوردي؟
- نه مادر جون، ولي شما يه طوري حرف ميزنيد كه آدم از حرف زدن پشيمون مي شه.
- من كه چيزي نگفتم، بگو ببينم دنيا دست كيه؟
- راستش رو بخواي مادر، من قبل از اين كه بيام ايران راجع به حرفاي عمو با اون پسره صحبت كردم.
- صبر كن. صبر كن ببينم كيميا.
اين آقا همونه كه تو عروسي بود؟ اون پسر خوشگله نه؟
- مامان، بابا تو حياطه، مواظب حرف زدنت باش.
- وا مادر جون، خوشگل بود ديگه. اسمش چي بود راستي؟
- رابين.
- خوب مي گفتي.
- هيچي من باهاش صحبت كردم ديگه.
- كار بدي كردي. حالا لازم نبود همه عموت رو بشناسن.
هر چي باشه اون فاميل زنشه. نمي ذاشتي دروغاش رو بشه بهتر بود.
جملات مادر باز لبهاي كيميا را به هم دوخت. مادر لحظه اي منتظر ماند و چون كيميا را ساكت ديد، گفت:
- چاي ات رو بده عوض كنم سرد شد. بعد هم حرفت رو بزن. چرا نيمه كاره حرف مي زني؟

كيميا با ترديد پاسخ داد:
- آخه مادر جون شما كه نمي ذاري.اصلاً بذاريم براي يه وقت ديگه.
- نه مادر. الان خوبه. سرمون خلوته. يه ساعت ديگه بچه ها ميان سرمون شلوغ مي شه. بگو ببينم.
- مي دوني مادر، رابين انقدر هم كه ديگران مي گن پسر بدي نيست. ما خيلي وقته كه با هم همكلاسيم.
- چه طور آدميه كه انقدر حرف سر زبونا انداخته؟...
اصلاً مي دوني چيه مادر جون، آدماي خوشگل هميشه تو چشن. كار بد و خوبشون زود معلوم ميشه.
- نخير مامان جون. مثل اينكه اين آقا بدجوري دل شما رو برده.
- خجالت بكش دختر. از من ديگه گذشته.
- از من چي مامان؟
چشمان اختر خانم از فرط تعجب گرد شد و ناباورانه پرسيد:
- يعني تو...
- من كه نه...
- آره جون عمه ات.
اون چشماتو ببند بعد دروغ بگو. من گفتم چرا اين دختره دفعه قبل كه اومده بود مثل مرغ سر كنده بال بال مي زد. نگو دلش رو جا گذاشته.
- انقدر شلوغش نكن مامان. طرف اگه اين حرفا رو بشنوه از خوشحالي پس مي افته.
- پس خودت راستش رو بگو ببينم. زود باش.
- مامان باور كن منم تا اون روز بي اطلاع بودم، وقتي حرفاي عمو نادر رو براش گفتم از عمو طرفداري كرد و گفت كه حرفاي اون بيچاره واقعيت داره و رابين راجع به من با پدرش صحبت كرده.
اختر خانم با صداي بلند خنديد اما خيلي زود خنده از لبانش محو گرديد و با نگراني به كيميا گفت:
- ولي دخترم، اينا مي گن اون پسره هرزه است. به درد زندگي نمي خوره. مگه خاله ش رو هم نديدي كه نتونست دو سال با عموت زندگي كنه؟
- از كجا معلوم كه عيب از عمو نباشه؟
- اصلاً ما با اونا چه كار داريم؟ من دارم از اين پسره حرف مي زنم...
اصلاً همه اين حرفا به كنار، جواب بابات و كاوه رو چي مي خواي بدي؟ اردلان چي ميشه؟
- مادر جون من كي گفتم كه به پيشنهاد رابي جواب مثبت دادم؟ از اون گذشته پدر و كاوه بايد بدونن كه من انقدر بزرگ شدم كه بتونم براي خودم تصميم بگيرم.
اردلان هم كه تكليفش از همون اول روشن بوده، بره سراغ زندگيش. من با اون هيچ كاري ندارم.
- حالا بگو ببينم تو به اين پسره چي جواب دادي؟
- باور كنيد هيچي. فعلاً هيچي.
- خب چي مي خواي جواب بدي؟
- گفتم كه هيچي.
- منم مثل بقيه رنگ نكن پدر سوخته.
- نه جون مامان. رنگ چي چيه؟
- ببين كيميا! من مي دونم كه تو بيخود اين حرفا رو براي من نمي گي و اگه بناست كاري برات بكنم اول از همه بايد واقعيت رو بدونم. حالا خيلي راحت حرف دلت رو به من بگو.


كيميا سرش را پايين انداخت و در حاليكه با انگشتان دستش بازي مي كرد گفت:
- مشكل سر اينه كه من خودمم تو كار دلم موندم. هنوز نمي دونم واقعاً چي مي خوام، فقط نميدونم چرا وقتي صحبتامون به اينجا كشيد نتونستم خيالش رو راحت كنم.
البته جواب خاصي هم ندادم.
مادر لبخندي زد و گفت:
- يعني اينكه سكوت كردي؟
كيميا با سر تأييد كرد و مادر دوباره با خنده گفت:
- لابد به پشتوانه ي همون مثل معروف كه ميگه: " سكوت علامت رضايته".
كيميا باز هم سكوت كرد و مادر در حاليكه از جا برمي خاست گفت:
- مثل اينكه خيلي هم تو كار دلت نموندي.
بعد پشت سر كيميا ايستاد و سر شانه هايش را ميان پنجه فشرد و پرسيد:
- خب حالا من بايد چه كار كنم؟
- فعلاً فقط خواهش مي كنم به اينا بفهمونيد من قصد ازدواج ندارم تا بعد ببينم چي مشه.
- اما من موافق نيستم. به قول قديميا مرگ يا بار شيون يه بار. تو يك بار اين طوري تصميم گرفتي، نتيجه اش رو هم ديدي. اين دفعه بهتره عاقلانه تر رفتار كني و اگه واقعاً اين مرد رو دوست داري پاي علاقه ات وايستي.

Signature
     
#45 | Posted: 10 Jul 2013 17:36 | Edited By: paridarya461
كيميا لحظه اي به فكر فرو رفت و بعد گفت:
- راستش مادر، من هنوز آمادگي اين كار رو ندارم.
مادر نگاه عميقي به چشمانش كرد و گفت:
- آمادگي اين كار رو نداري يا به اون آقا اعتماد نداري؟
- نمي دونم چي بگم. شايد هم حق با شما باشه. من نمي خوام به بار ديگه حرفم سر زبونا بيفته.
- منم خيلي نگرانم و مطمئنم كه تو طاقت يه شكست ديگه رو هم نداري. اما از طرفي وقتي مي بينم براي اولين بار اين طوري از كسي حرف مي زني، دلم نمياد بگم بذارش كنار.
اما اگه تو بخواي اينكار رو بكني بايد صابون خيلي چيزا رو به تنت بزني. مي دوني كه فرهنگ اينا با ما خيلي متفاوته.حتي عموتم نتونست با فرهنگ اونا كنار بياد. واي به حال تو.
- ولي مادر جون، رابين با خاله اش خيلي فرق مي كنه. چه جوري بگم با تمام اون پسرا فرق مي كنه. من خيلي باهاش صحبت كردم راجع به همه چيز. اما اون با تمام خواسته هاي من كنار اومده. فكر نكن وعده داده كه بعد از ازدواجمون عوض بشه. اون از همين حالا تغيير كرده. همه اينو مي دونن.
مادر خنده بلندي كرد و گفت:
- نه بابا مثل اينكه كار تمام شده است. تازه خانم مي گه تصميم قطعي نگرفتم. من مي دونم كه تو باباي پسر مردم رو درآوردي.
كيميا خنديد و پاسخ داد:
- چرا همه اينطوري فكر مي كنن؟
- چرا نكنن؟
- مادر باور كنيد من از روزي كه رفتم فرانسه دست از پا خطا نكردم، ولي نمي دونم چرا اين پسره از بين اين همه دختر كه براش سينه چاك مي كنن، انگشت گذاشته روي من.
مادر با تحسين نگاهش كرد و پاسخ داد:
- واسه اينكه دختر من، تو يه دنيا دختر تكه، تا چه برسه به يه دانشگاه.
كيميا با صداي بلند خنديد و گفت:
- فكر كنم مادراي اونا هم همين رو مي گن.
- بگن، كي باور مي كنه؟
- خيلي خب مادر، من تسليمم. حالا محض رضاي خدا بگيد بايد چه كار كنيم.
- هر چي تو بگي.
- ولي من مي خوام شما بگيد.
- خيلي خب عزيزم. اگه تو تصميم خودتو گرفتي و كاملاً هم مطمئني، باشه. من در اولين فرصت با پدرت و كاوه صحبت مي كنم. نگران نباش راضي كردن پدرت كار چندان سختي نيست، كاوه هم كه اصلاً مهم نيست.
كيميا گونه مادر را بوسيد و گفت:
- واقعاً ازتون ممنونم. فكر نمي كردم كه شما به اين خوبي منو درك كنيد.
***
پايش را كه داخل خانه گذاشت صداي كاوه به گوشش رسيد و بي اختيار پاورچين پاورچين به طرف راه پله ها رفت.
باز صداي كاوه مي آمد كه مي گفت:
- بابا كه زنگ زد به من شوكه شدم. بلافاصله اومدم. باورم نميشد درست شنيده باشم. نكنه اين دختره عقلش رو از دست داده. از شما تعجب مي كنم مادر. وايستادي اين چرت و پرتا رو گوش كردي، هيچي هم بهش نگفتي.
من كه اگه سرم بره نمي ذارم اين دختر اين طوري با آبرومون بازي كنه. آخه بابا ما هم آدميم. بين مردم آبرو و اعتبار داريم. با چيزايي كه من راجع به اين پسره شنيدم گمون نكنم اين آقا بيشتر از يه هفته شوهر خواهر ما بمونه، بعد مي خواد ولش كنه بره ما بمونيم و بي آبرويي. دوباره خر بيار و باقالي بار كن.
- منم همينو مي گم. اون كه خاله اش بود و يه زن ، نتونست دو سال با برادر ما زندگي كنه، واي به حال اين كه ديگه هم جوونه، هم پولداره و هم خوشگل.
- پس ديگه حرفي نمونده. اين دختره فكر ميكنه بزرگ شده. اما زنها تو هر سني از روي احساس تصميم مي گيرن، معلومه كه اون نمي تونه خوب و بدش رو تشخيص بده. اين اونجا تنها و غريب بوده اين پسره هم زرنگي كرده، رفته چهارتا جمله عاشقانه تو گوشش خونده، خواهر بيچاره ما هم باور كرده.
شما چرا عقلتون رو مي دين دست اين... روز اول كه اون همه اصرار كردم نذاريد تنهايي بره فرانسه هيچ كس به حرفم گوش نكرد. حالا اينم نتيجه اش.
- درست حرف بزن كاوه. مگه چي شده؟ يه نفر از خواهرت خواستگاري كرده. اين نشونه نجابت اين دختره نه بديش.
- مادر جون! شما اين سر دنيا نشستي از كجا مي دوني كه قضيه فقط يه خواستگاري ساده بوده؟ ما كه نبوديم.
حالا خدا رو شكر كه از اون سر دنيا تا اين سر دنيا خبرا پخش نمي شه وگرنه تا حالا همين يه ذره آبرو هم برامون نمونده بود. اگه اين خانم قصد ازدواج داره بابا شوهر خودش به اين خوبي، ديگه چي ميخواد؟
- اِ... حالا ديگه شوهر خودش خوب شد؟ ما هر چي مي كشيم از دست اون نامرده. اگه اون مثل آدم زندگيشو مي كرد كه اين همه بلا سر دختر بيچاره من نمي اومد. اين همه عذاب نمي كشيد. حالام رفته هر غلطي دلش خواسته كرده و برگشته كه ببخشيد. آره؟
جنابعالي و پدرتون هم همچين لي لي به لالاش مي ذارين انگار اين بچه زياديه. دوباره بندازيدش تو دهن گرگ.
- اين حرفا چيه مادر؟ اردلان زنش رو دوست داره. اون دفعه هم تقصير پدرش بود.
- جدي؟! اون دفعه تقصير باباش بود، ايندفعه از لج باباش. كي به خاطر دختر من؟
- پدر جون من كه هر چي مي گم تو گوش كسي نمي ره، شما هم يه چيزي بگو.
كمال كه گويا تحت تأثير صحبت هاي همسرش قرار گرفته بود اين بار با شك پاسخ داد:
- چي بگم؟ والله مادرت خيلي هم بيراه نمي گه.
- نخير، مثل اينكه مدعي شد دو تا. شما صلاح مي دونيد دخترتون با اين آقا ازدواج كنه؟
به جاي پدر، مادر پاسخ داد:
- گوش كن كاوه، كيميا اگه دختر خوبي نبود مي تونست همونجا با مرد دلخواهش ازدواج كنه. اون نه بچه است نه دختر جوون كه نيازي به اجازه گرفتن از ما داشته باشه. اگه هم مي بيني با ما صلاح و مشورت مي كنه از خوبي و خانوميشه.
- نه خير مادر جون. مثل اينكه كلي هم بدهكار شديم. گرچه هيچ بعيد نيست دختر خانم شما بابت عمل انجام شده بخواد ازتون اجازه بگيره. اون طور كه عمو نادر مي گفت قضيه خيلي پيشرفته تر از اين حرفاس.
كيميا ديگر طاقت نياورد و با عصبانيت وارد هال شد و با فرياد گفت:
- خجالت نمي كشي هر غلطي دلت مي خواد ميكني؟ من براي عمل انجام شده اجازه ميگيرم؟
همه از ديدن كيميا در آن حالت به سختي جا خوردند و كاوه كه كاملاً غافلگير شده بود پاسخ داد:
- من منظور بدي نداشتم... فقط...
- لازم نكرده حرفي بزني. خواهش مي كنم دهنت رو ببند. هرچي بايد مي شنيدم، شنيدم.
مادر ليواني آب سرد به دست كيميا داد و گفت:
- مادر جون تورو خدا آروم باش. حرص نخور. به خدا از دست مي ري ها.
- ولم كن مادر. حرص نخورم؟ شما نمي شنوين داره چي ميگه؟ و البته راست مي گه ها، درستش همين بود كه من خودم تصميم بگيرم. لااقل اون موقع اگه اين حرفا رو مي شنيدم دلم نمي سوخت.
و بعد بي آنكه حرف ديگري بزند به طرف در خروجي رفت.
مادر به دنبالش دويد و چند بار صدايش كرد، اما او بي اعتنا وارد حياط شد و به طرف در دويد و مادر ناچار بازگشت.
كيميا پشت در لحظه اي توقف كرد. با پشت دست اشكهايش را پاك كرد، سر و وضعش را مرتب و در را باز كرد و قدم به كوچه گذاشت. لحظه اي به آبي آسمان خيره شد. نور آفتاب چشمانش را زد.دستش را سايبان چشمها كرد و بي حوصله نگاه از آسمان برگرفت، اما هنوز آبي آرام آسمان، چشمانش را نوازش مي داد، گويا آسمان از او چشم بر نمي گرفت.
چند بار پلك زد ولي چيزي عوض نشد جز آنكه حالا لبهايي به رويش لبخند مي زد كه برايش آشنا بود. با تعجب به نقطه ي مقابلش خيره شد و از ديدن او كه درست روبه رويش ايستاده بود به شدت جا خورد. طوري كه احساس كرد قدرت تكلمش را از دست داده است.
باز به او نگاه كرد و سعي كرد چيزي بگويد، اما گويا غير ممكن بود.
صداي نرم او كه در گوشش نشست كمي از حيرتش كاست.
- سلام الهه من!
- س...سلام... تو... تو اينجا چه كار مي كني؟
- اومدم به ديدنت.
- پس چرا زنگ نزدي؟
- فكر كردم كه بالاخره بيرون مياي.
- تو نبايد مي اومدي اينجا، اونم الان.
- چرا؟ من نزديك بيست روزه كه از تو بي خبرم. تو حتي يك بار هم با من تماس نگرفتي. خب من بايد يه كاري مي كردم ديگه.
- چطوري اومدي؟
- با تور؟
- كي رسيدي؟
- يه ساعتي ميشه؟
- اينجا رو چطوري پيدا كردي؟
- دفعه قبل آدرستون رو از نادر گرفته بودم... نمي خواي منو دعوت كني بريم تو؟
- آره... نه... يعني فعلاً نه... من مي خواستم برم بيرون، همراه من مياي؟
- معلومه كه ميام.
سوئيچ را به طرفش گرفت و خدا را شكر كرد كه ماشين را داخل خانه نبرده بود. بعد گفت:
- بشين ديگه... من آمادگي رانندگي ندارم.
- تو از ديدن من خوشحال نشدي؟
- فقط سوار شو و روشن كن.
رابين اطاعت كرد و كيميا وقتي كنارش نشست گفت:
- زودتر از اين كوچه برو بيرون.
- باشه، همين حالا.
و بعد به سرعت استارت زد، اما هنگامي كه ميخواست دنده را عوض كند صداي گوشخراشي داخل ماشين پيچيد و او مظلومانه گفت:
- دنده اش خوب جا نمي ره.
كيميا گرچه به شدت بي حوصله و عصبي بود اما نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد، با صداي بلند خنديد و گفت:
- كلاج رو تا ته بگير عزيزم. ماشين دنده اتوماتيك بد عادتت كرده.
رابين توصيه كيميا را به كار برد و ماشين به حركت درآمد و درهمان حال پرسيد:
- كدوم سمت؟
- چپ. فعلاً برو بالا تا بهت بگم.
رابين در سكوت همچنان مي راند و چهره اش هر لحظه غمگين تر ميشد.
بالاخره كيميا سكوت را شكست و گفت:
- راستي حالت خوبه؟
رابين با تأسف سري تكان داد و چيزي نگفت. كيميا كه كاملاً علت ناراحتي او را درك كرده بود با لبخند گفت:
- ببين پسر خوب، تو منو حسابي غافلگير كردي، براي همين...
- مي دونم تو فقط غافلگير شدي.
- اين طوري حرف نزن.
- چرا؟ فكر مي كردم هميشه از اين كه حقيقت رو بشنوي خوشحال ميشي.
- اما رابين...
- اما نداره. من نبايد مي اومدم، اشتباه كردم.
- خواهش مي كنم از اين حرفا نزنن... تو از دست من ناراحتي؟
- از تو؟ نه، مطمئن باش كه نه.من فقط از خودم عصباني ام. آخه چرا انقدر احمق شدم كه اومدم دنبال تو؟
- تو چرا نمي فهمي؟ چرا مجبورم ميكني همه چيز رو برات بگم؟ باشه اگه تو اصرار داري ميگم. بزن كنار و خوب گوش كن.
رابين با همان چشمهاي غمگين نگاهش كرد و بي هيچ سؤالي كنار خيابان پارك كرد و كيمیا گفت:
- تو درست زماني اومدي كه من داشتم به خاطر تو مي جنگيدم.
- مي جنگيدي؟
- بله مي جنگيدم.
- با كي؟
- با خانواده ام... با پدرم، با برادرم.
- چرا؟

Signature
     
#46 | Posted: 10 Jul 2013 21:48 | Edited By: paridarya461
- چون اونا نمي تونن تو رو بپذيرن.
- ولي اين به اونا چه ربطي داره؟
- عاقل باش پسر. من بايد راجع به تو با خانواده ام حرف مي زدم و رضايتشون رو جلب مي كردم.
- خب اينكار رو كردي؟
- بله، اما...- اما چي؟ خواهش مي كنم بگو.
- پدر و برادرم معتقدند كه تو به درد من نميخوري. اونا اصرار دارند كه من به ايران برگردم.
- نه... خداي من! نه، تو... تو بايد برگردي؟
- منم براي همين دارم مي جنگم و عذاب ميكشم.
رابين كمي به كيميا نزديك شد وگفت:
- تو داري عذاب مي كشي؟ اونا تو رو اذيت ميكنن؟
- مهم نيست... مهم نيست. نگران نباش.
- نه كيميا. خيلي مهمه. مي فهمي؟ خيلي مهم... تو نبايد عذاب بكشي. من اجازه نميدم.
كيميا براي آن كه او را از نگراني درآورد با لحني عادي گفت:
- تو كدوم هتلي؟
- هتل...
- تا كي مي موني؟
رابين ديگر پاسخش را نداد و سرش را روي دستهايش روي فرمان گذاشت.
كيميا با نگراني نگاهش كرد و با لبخندي ساختگي گفت:
- باورت نمي شه وقتي تو رو ديدم كه روي زمين روبروي در نشسته بودي، داشتم شاخ در ميآوردم.
اول فكر كردم اشتباه مي بينم، ولي وقتي پا شدي اومدي طرفم زبونم بند رفته بود...

باورت مي شه؟ اول نشناختمت. يعني تصورش رو هم نمي كردم اون بچه گدا كه روي خاكها نشسته بود همون همكلاسي بچه پولدارم توي پاريسه.
اما رابين باز هم پاسخي نداد.
كيميا پرسيد:
- مي شنوي چي مي گم رابين؟
- ...
- رابين! با توام. سرت رو بلند كن. مي خوام برات يه برنامه ريزي كنم كه تو مدتي كه ايراني حسابي گردش و تفريح كني... شنيدي؟
- ...
- خوابت برده رابين؟
رابين تكان آرامي خورد اما باز هم چيزي نگفت. به سختي سرش را از روي دستانش بلند كرد و به كيميا رو كرد.
كيميا از ديدن صورت خيس و چشمان سرخش به شدت جا خورد و پرسيد:
- تو داري گريه مي كني ديوونه؟
بعد دستش را براي نوازش دستان رابين پيش برد اما رابين به سرعت دستش را عقب كشيد و بغض آلود گفت:
- من بايد برم... بايد برم الهه ي من... من بايد خودم رو قربوني الهه ام كنم. الهه ي من نبايد به خاطر وجود ناچيز من عذاب بكشه... نه... نه من بايد از زندگي تو بيرون برم. الهه من الان نياز به يه قرباني داره و براي قرباني شدن هيچ كس مستحق تر از من نيست.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- اين چه حرفيه رابين؟ خواهش مي كنم بس كن. اين حرفا خرافاته، قرباني يعني چي؟
اما رابين گويا صداي كيميا را نمي شنيد. چند جمله به انگليسي پاسخ داد و يك لحظه در مقابل چشمان حيرت زده كيميا در ماشين را باز كرد و با سرعت پياده شد.
كيميا نيز با عجله از ماشين پايين پريد و با صداي بلند گفت:
- صبر كن رابين... صبر كن. بايد باهات حرف بزنم.
اما رابين بي آنكه بايستد همچنان كه مي دويد فرياد زد:
- من اولين قرباني معبد عشق الهه شرقي خواهم بود.
كيميا نيز شروع به دويدن كرد و در همان حال فرياد زد:
- صبر كن رابين، صبر كن.
اما رابين همچنان مي دويد و تعقيب كيميا بي نتيجه بود، زيرا با آن سرعتي كه رابين مي رفت محال بود به او برسد.
جلوی در حیاط که رسید ساعت از یک نیمه شب گذشته بود.هرگز به خاطر نمی آورد تا این وقت شب تنها بیرون از خانه مانده باشد.اما هنوز هم رغبتی برای رفتن به داخل در خود نمی دید. با این حال به ناچار کلید را در قفل چرخاند،در را باز کرد و ماشین را به داخل حیاط برد.
تمام چراغهای خانه روشن بودند و متٱسفانه و برخلاف تصورش همه بیدار بودن .
برای لحظه ای از آمدن پشیمان شد و خواست برگردد اما نگاهش به بالای پله ها افتاد.
مادر، پدرش و کاوه را دید و مجبور شد ماشین را خاموش کند. همین که در ماشین را باز کرد مادر را روبروی خود دید.
او به شدت کیمیا را در آغوش کشید و درحالی که با صدای بلند گریه می کرد گفت:
- تو سالمی دختر؟خدا رو شکر... دیگه داشتم دیوونه می شدم... کجا بودی مادر تا این وقت شب؟
کیمیا خود را از آغوش مادر بیرون کشید ، شالش را کمی روی صورتش بالا آورد و گفت:
- من سالمم مادر جون نگران من نباشید.
بعد در ماشین را محکم به هم کوفت و به طرف ساختمان به راه افتاد.
مادر دنبالش دوید و گفت:
- چرا زنگ نزدی که دیر میای؟
کیمیا پاسخی نداد ، تنها زمانی که به پدر و کاوه رسید آهسته سلام کرد.
کاوه با خشم بسیار نگاهش کرد و گفت:
- خوش به حال بابام با این دختر تربیت کردنش.
کیمیا دندانهایش را روی هم فشرد اما قبل از اینکه پاسخی به کاوه دهد صدای پدر را شنید:
- خفه شو کاوه!
کاوه با عصبانیت کف دستش را به دیوار کوفت و به داخل رفت.
کیمیا لحظه ای مقابل پدر ایستاد.جرٱت نگاه کردن به چشمانش را نداشت،اما در همان حال هم شدت عصبانیت پدر را درک می کرد.
دستان پر قدرت پدر بازوانش را به شدت فشرد و او را برای هر حادثه ای آماده کرد، اما پدر به شدت در آغوشش کشید و در حالی که گریه می کرد گفت:
- چه خوب شد که برگشتی دردونه ی بابا.
کیمیا هم به گریه افتاد و در میان هق هق گریه گفت:
- مگه می تونستم نیام؟من که جز اینجا جایی رو ندارم که برم.
پدر در حالی که سعی می کرد گریه اش را مهار کند گفت:
- آره عزیز دلم.جای قدمهای تو همیشه روی تخم چشم باباست.
کیمیا اشکهایش را پاک کرد و در حالی که سرش را روی سینه ی پدر می فشرد گفت:
- دوستتون دارم پدر جون ، همه تون رو دوست دارم،شما رو،مادر و کاوه رو... باشه پدر باشه دیگه برنمی گردم پاریس. و باز گریه اش شدت گرفت.
پدرهمچنان که بازوانش را در دستان مردانه ی خود می فشرد کمی به عقب هلش داد و گفت:
- بی خود می کنی بر نگردی خانم مهندس،مگه دست توئه که بر نگردی؟
کیمیا همانطور که ضجه می زد پاسخ داد:
- دیگه هیچکس توی پاریس منتظر من نیست.
پدر نگاه گنگی به چشمانش کرد و گفت:
- چی می گی عزیز بابا؟
اما کیمیا فقط گریه می کرد.
در همان حال مادر گفت:
- برید تو.
پدر و دختر سر پله همدیگه رو گیر آوردید؟ برید تو...
فصل دهم
پدر دستانش را دور شانه هاي نحيف كيميا حلقه كرد و با هم به داخل رفتند. مادر هم چشمان اشك آلودش را پاك كرد و در حالي كه زير لب خدا را شكر مي كرد از پي آن دو روان شد.
وارد هال كه شدند مادر در روشنايي لامپها باز با ترديد به كيميا نگاه كرد، گويا هنوز هم باور نمي كرد كه او سلامت بازگشته است. ناگهان نگاهش روي لباس كيميا خيره ماند و پرسيد:
- اين لكه ها چيه روي لباست؟
كيميا با سرعت به مادر پشت كرد و گفت:
- هيچي، لباسم كثيف شده.
مادر او را به سوي خود كشيد و گفت:
- چرا شالت رو باز نمي كني؟
-الان باز مي كنم. صبر كنيد مادر جون.
و در همان حال به سوي آشپزخانه رفت، اما مادر دستش را كشيد و گفت:
- اون لكه ها خونه؟
كيميا پاسخي نداد. مادر نزديكش شد و گفت:
- يا امام غريب! چه بلايي سر خودت آوردي؟

پدر هم با سرعت خود را به او رساند و گفت:
- چي شده بابا؟ اتفاقي افتاده؟
كيميا لبخندي زد و گفت:
- اين تقصير شماست كه دخترتون رو انقدر دست و پا چلفتي بار آورديد كه نمي تونه يه كوچه رو بدوه.
- مي گي چي شده يا قصد كردي دق كشمون كني؟
-مادر جون چيز مهمي نيست. خوردم زمين.
- زمين خوردي يا تصادف كردي مادر مرده؟
-نه به خدا زمين خوردم.
- خيلي خب. ببينم دستاتو، سر زانوت زخم شده؟
نه نه صبر كن ببينم چرا شالت رو بر نمي داري؟ حتماً سرت شكسته.
- نه مادر جون، به جون خودت نه.فقط يه كم چونه ام زخمي شده.
و بعد شالش را برداشت. مادر با ديدن پانسمان روي چانه اش تقريباً فرياد زد:
- يا حضرت عباس! چي به روز خودت آوردي؟
-اِ... آروم باش خانم ببينم چي شده.
- باور كنيد پدر توي خيابون مي دويدم پام گير كرد به جدول جوي، خوردم زمين و چونه ام محكم به جدول خورد و زخمي شد.
- اگه راست مي گي اون باند رو از روش بردار تا خيال من راحت بشه.
- مادر جون كلي پول دادم اين باند رو گذاشتن روش، حالا اگه برش دارم پولام حروم مي شه.
- مادرت بميره. من كه مي دونم قضيه بيشتر از اين حرفاست. جون مادرت راست بگو.
- باشه، به شرط اينكه ديگه شلوغش نكني.
- مگه ديوونه ام كه شلوغ كنم؟ بگو ديگه، بگو.
- چونه ام چندتا بخيه كوچولو خورده. همين.
- واي! خدا مرگم بده. ديدي گفتم.حتماً خيلي هم ازت خون رفته. رنگ به روت نمونده... اصلاً پدر سوخته مگه تو دونده ي ماراتني كه توي خيابونا بپر بپر مي كني؟ دختر به اين بزرگي بلد نيست از يه جوي بيست سانتي بپره.
- مامان جون، اولاً قرار بود شما زياد شلوغش نكني، بعدشم شما از كجا فهميدي جوي بيست سانتي بوده؟
پدر هم با صداي بلند خنديد و گفت:
- مادرت علم غيب داره بابا. از اون وقت تا حالا ميگفت تو مُردي، خودكشي كردي، تصادف كردي، سر گذاشتي به بيابون رفتي، حالام اينجوري. خانم به جاي اين همه سر و صدا برو يه ليوان آب قند براي اين بچه بيار كه به قول خودت رنگ به روش نمونده.
مادر بي آنكه جوابي بدهد به طرف آشپرخانه رفت و پدر به سوي او آمد و روي اولين صندلي نشاندش و بعد پرسيد:
- زخمت جديه؟
-نه همون چند تا بخيه.
- مثل اينكه زير پانسمانت كبود شده. دورش زرده. استخونت كه...
- نه خوشبختانه.
- چندتاست؟
-چي؟
-بخيه ها ديگه؟
-ده، دوازده تا.
- با خودت چه كار كردي؟
-درست نفهميدم.
- چرا تو خيابون مي دويدي؟
-نمي تونم بگم.
- به اون كسي ربط داره كه ديگه توي پاريس منتظرت نيست؟
كيميا سرش را به زير انداخت و دوباره چشمهايش لبريز از اشك شد.
پدر باز گفت:
- نكنه تو پاريس منتظرت نيست توي همين تهران خودمون منتظرته؟
كيميا يكه اي خورد اما پاسخي نداد و پدر ادامه داد:
- نگفته بودي اومده تهرون... دم بچه مردم رو بد جوري لاي تله گذاشتي!
كيميا همانطور كه اشك مي ريخت لبخند زد.
- پس اومده تهرون؟
-به خدا من خبر نداشتم. امروز وقتي كه در رو باز كردم پشت در توي كوچه رو زمين نشسته بود.
- اومده بود چه كار؟
-نمي دونم. راستش رو بخوايد تو اين بيست روزه باهاش هيچ ارتباطي نداشتم. ظاهراً نگران شده بود. آخه بنا بود من خيلي زود بهش خبر بدم كه...
با ورود مادر صحبتش را نيمه كاره گذاشت و ليوان آب قند را از دست مادر گرفت و تشكر كرد و پرسيد:
- كاوه كجاست مامان؟

Signature
     
#47 | Posted: 11 Jul 2013 08:38 | Edited By: paridarya461
فكر كنم رفته بالا خوابيده.
- سالومه هم اينجاست؟
-نه خونه پدرشه.
- تكليف اين دوتا چيه؟
-چه مي دونم. حالا كه آقاي اسمي برگشته و موندگار شده. اينام مي مونن ديگه. فعلاً هم كه با هم زندگي مي كنن. بابات چند بار به كاوه گفته اگر مي خوان بيان اينجا اما كاوه مي گه فعلاً وضعيت سالومه مناسب نيست. به اميد خدا كوچولوشون بياد اونوقت.
كيميا سري تكان داد و پدر گفت:
- فعلاً تو با تكليف اونا كاري نداشته باش. امشب بايد تكليف كس ديگه رو معلوم كنيم.
كيميا به زحمت لبخند زد و پاسخ داد:
- كس ديگه خودش امشب تكليفشو مشخص كرد.
- يعني چي؟
-هيچي. گفت كه براي هميشه از زندگي من مي ره بيرون چون نمي خواد من به خاطر اون سختي بكشم.
- به همين راحتي؟
-كاش همين طور باشه. اميدوارم اقدام جنون آميزي نكنه.
- منظورت چيه؟
-نمي دونم پدر جون. فقط خيلي نگرانم، خيلي.
- خطري اون رو تهديد مي كنه؟
-چي بگم پدر...
گرچه سعي مي كرد بغضش را فرو دهد اما نتوانست و باز به گريه افتاد.
پدر دستي روي موهايش كشيد و گفت:
- الان كجاست؟
-توي هتل. با تور اومده.
- مي دوني كدوم هتل؟
-بله.
- خب پس پاشو بهش زنگ بزن.
كيميا لبخندي از سر قدر شناسي به پدر زد و گفت:
- قبل از اينكه بيام خونه به هتلش سر زدم، اما هنوز برنگشته بود.
- حالا زنگ بزن شايد اومده باشه.
كيميا از جا بلند شد و گوشي تلفن را برداشت. اول مركز اطلاعات تلفن هتل را گرفت و بعد با حالتي نگران و دستهايي لرزان شماره هتل را گرفت. مشغول بودن خط مجبورش كرد چند بار ديگر شماره بگيرد و وقتي بالاخره خط آزاد شد شماره اتاقي را كه قبلاً از مسؤول اطلاعات هتل گرفته بود، به تلفنچي داد. چند لحظه اي صداي موزيك شنيد و بعد چند بار پي در پي تلفن زنگ خورد اما كسي گوشي را بر نداشت. با اين حال كيميا همچنان گوشي را نگه داشته بود. آنقدر كه دوباره صداي تلفنچي را شنيد كه گفت:
- وصل نشد؟
-چرا، چرا، معذرت مي خوام كسي گوشي را برنداشت. ممكنه من رو با اطلاعات ارتباط بديد؟ شايد مسافر ما توي لابي باشن.
- گوشي.
چند لحظه بعد مسؤول اطلاعات از آنسوي سيم سلام كرد.
- سلام شب بخير، خسته نباشيد.
- سلام شب بخير بفرمائيد.
- ببخشيد من با مسافر اتاق 155 كار داشتم. ظاهراً ايشون توي اتاقشون نيستند. ميخواستم بدونم امكان داره توي لابي يا كافي شاپ باشن؟
مسؤول اطلاعات خنده اي كرد و گفت:
- اين وقت شب تقريباً هيچ كس پايين نيست. حتماً مسافر شما بيرون از هتل هستند.
- بله. حق با شماست. معذرت مي خوام، متشكرم.
كيميا خواست گوشي را بگذارد كه صداي مرد را شنيد كه گفت:
- شما همون خانمي هستيد كه دو، سه ساعت پيش اينجا بوديد؟
- بله... بله خودم هستم.
- مثل اينكه شما خيلي نگرانيد. اجازه بديد ببينم كليد اتاق اينجاست يا نه.
كيميا در حالي كه از شدت اضطراب نفس نفس مي زد گفت:
- خيلي خيلي لطف مي كنيد.
لحظاتي بعد مرد دوباره پرسيد:
- مسافر شما از اعضاء تور فرانسوي هستن؟
- بله.
- اسمشون؟
- رابين... رابين رايان. يه جوون قد بلند با چشماي خيلي آبي و موهاي بلند زيتوني.
مرد خنديد و گفت:
- خيلي آبي؟
- معذرت مي خوام، آبي تيره.
- بله دقيقاً فهميدم كه چه كسي رو مي گيد. من مطمئنم كه ايشون توي اتاقشون هستن، چون هم كليدشون اينجا نيست و هم اينكه خودم بالا رفتنشون رو ديدم و يادم نمياد كه پايين اومده باشن. شايد خواب باشن، شايدم گوشي رو از پريز كشيدن.
- واقعاً ممنونم. شما خيلي لطف كرديد.
- قابل شما رو نداشت. بازم اگه كاري از...
- نه ممنونم، شبتون بخير.
- شب شمام بخير و خدانگهدار.
كيميا تماس را قطع كرد و كنار پدر برگشت و گفت:
- مي گه توي اتاقشه، اما نمي دونم چرا به تلفن جواب نمي ده.
- شايد خواب باشه مادر، نصف شبه.
- اميدوارم همين طور باشه.
- چيه بابا؟ هنوزم نگراني؟
- نه... نه. من مي رم بخوابم.
- مطمئني خوابت مي بره؟
كيميا با خجالت سر به زير انداخت و پدر دوباره گفت:
- پس اگه خوابت نمياد برو لباستو عوض كن بيا بريم با همديگه يه دوري بزنيم.
مادر با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- نصف شبي زده به سرت مرد؟ الان وقت دور زدنه؟
- نصف شب باشه خانم. وقتي خوابمون نمياد چرا بايد بريم تو تخت؟
برو اين لباسهاي خوني رو عوض كن و بيا.
كيميا اطمينان داشت كه پدر از اين گردش شبانه مقصود خاصي دارد و مسلماً او مي بايست به سؤالات بسياري پاسخ مي گفت. با اين حال به سرعت از پله ها بالا رفت، تعويض لباس كرد و بازگشت.
پدر با ديدن او رو به همسرش كرد و گفت:
- تا حالا ديده بودي كيميا با اين سرعت آماده بشه؟
اختر خانم خنده اي كرد و پاسخ داد:
- شما پدر و دختر رو هيچ كس نمي تونه بشناسه.
پدر دستش را پيش آورد و گفت:
- خب خانم سوئيچ رو بده.
- با ماشين مي ريم؟
- آره بابا. من ديگه براي پياده روي يه كمي پيرم.
كيميا سوئيچ را به پدر داد و با خنده از مادر خداحافظي كرد و به راه افتاد.
در آن ساعت شب خيابان در سكوت دل انگيزي فرو رفته بود. فقط گهگاهي صداي عبور ماشيني پوست شب را مي شكافت.

كيميا در سكوت به خيابان خيره شده بود و پدر به ترانه اي قديمي كه آواي حزن آلودش در ماشين پيچيده بود گوش ميكرد. مدتي به همان حال گذشت.
بالاخره پدر مهر سكوت را شكست و پرسيد:
- پسر خوبيه، نه؟
كيميا براي لحظه اي به خود آمد و با تعجب پرسيد:
- كي؟!
- همين رابين خان گل و بلبل.
شرم دخترانه اي گونه هاي كيميا را زينت بخشيد و بعد در حالي كه سعي مي كرد نگاهش را از پدر مخفي كند پاسخ داد:
- آره، خيلي.
از زير چشم لبخند پدر را ديد. نفسي تازه كرد و دوباره گفت:
- اون موجود خيلي عجيبيه. با مردايي كه ميشناسم خيلي فرق داره. اما پدر، سابقه ي چندان خوبي نداره. اينو مي گم كه اگه بعد از اين از كسي حرفي شنيديد فكر نكنيد چيزي رو ازتون پنهون كردم.
- منظورت از اينكه سابقه ي خوبي نداره چيه؟ نكنه خداي نكرده تو كار خلاف بوده؟
كيميا لبخندي زد و گفت:
- تا منظورتون از خلاف چي باشه.
- منظورم قاچاقچي، دله دزدي و ...
- نه نه پدر. شما كه خودتون بهتر مي دونيد، پدر اون انقدر داره كه يكي يه دونه پسرش احتياجي به اين كارها نداشته باشه.
- آره بابا شنيدم. مي گن طرف پولش از پارو بالا مي ره.
- شايدم اينطور باشه. راستش رو بخوايد من هيچ وقت نپرسيدم. فقط مي دونم كه باباش كارخونه ي اتومبيل سازي داره و به قول شما با ليفتراك اسكناس جابجا مي كنه.
پدر خنده اي كرد و گفت:
- پس هيچي ديگه بابا، نونت تو روغنه.
- پدر خودتون بهتر مي دونيد كه من اصلاً به اين چيزا فكر نمي كنم.
- مي دونم بابا. شوخي كردم... پس قضيه ي اين خلاف چي بود كه ما نفهميديم؟
- راستش رو بخوايد قبل از اينكه باهم آشنا بشيم رابين خيلي كارها مي كرده، چه جوري بگم، منظورم همين خلافهاي پسرونه است.
پدر خنده اي كرد و گفت:
- فهميدم بابا، خودت رو اذيت نكن. مي دوني كيميا هر مردي ممكنه كه تو زندگي مجرديش اشتباهاتي كرده باشه. به نظر من مهم اينه كه بعد ازدواج اين اشتباهات تكرار نشه.
كيميا نفس راحتي كشيد و گفت:
- تا اون جايي كه من از اون شناخت دارم، فكر نميكنم ديگه هيچ وقت تكرار بشه.
- فقط مي مونه يه چيز بابا، اين آقاپسر گل ما مي دونه كه تو مسلموني؟ و از شرايط ازدواج با توخبر داره؟
- نگران نباشيد پدر جون، اون همه چيز رو ميدونه.
- و همه رو پذيرفته؟
- كاملاً و با ميل و علاقه.
- خب پس مباركه انشاءالله.
كيميا با خجالت سر به زير انداخت و با خنده گفت:
- نه پدر، هنوز واسه اين حرفا زوده. من از رابين خواستم كه بيشتر روي اين قضيه فكر كنه. بهش گفتم اگه روزي از من سير بشه، مي تونه ازم بگذره، ولي اگه تغيير مذهب بده ديگه راه بازگشتي نيست.
پدر نگاه تحسين آميزي به دخترش كرد و گفت:
- آفرين به تو بابا. رو سفيدم كردي دختر.
و بعد با صداي بلند خنديد.
كيميا نيز همراه پدر خنديد و با علاقه دست پدر را در دست خود فشرد.
پدر لحظاتي به دخترش خيره شد و بعد گفت:
- حالا كه صحبت تا اينجا رسيد دلم مي خواد يه چيزي رو باور كني، اونم اينكه منم از ازدواج مجدد تو با اردلان خيلي راضي نبودم. راستش روبخواي بعد از اون قضيه، اردلان حسابي از چشمم افتاد و ديگه هيچ وقت نتونستم ببخشمش.
تو هنوز مادر نشدي تا بفهمي پدر و مادرها چقدر روي بچه هاشون تعصب دارن، خصوصاً پدرها روي دختراشون.
- خوشحالم كه اينو مي شنوم.
در همان لحظه پدر داخل خيابان كم عرضي پيچيد و گفت:
- خب بالاخره رسيديم.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- به كجا؟ بستني فروشي؟
- اين وقت شب؟
- آبميوه؟
- مگه تشنه اي؟
- نه... پس به كجا رسيديم؟
پدر خنده اي كرد و سري تكان داد و گفت:
- به جايي كه دل يه عاشق ديوونه داره با بيقراري واسه معشوقش سربه سينه مي كوبه... مي خواي بگي اينجا رو نمي شناسي؟

كيميا با تعجب به پدر نگاه كرد و پدر در مقابل هتل بزرگي توقف نمود.
- شما فكر مي كنيد اين وقت شب اجازه بدن بريم بالا؟
- آره، چرا اجازه ندن. من خودم باهاشون صحبت مي كنم. بعد مي شينم تو لابي تا تو برگردي.
- مگه شما نمي خوايد رابين رو ببينيد؟
- البته كه مي خوام، براي همينم بهت مي گم براي فردا شب به شام دعوتش كن.
- اينو جدي مي گيد؟
- آره عزيزم. بالاخره ما بايد با اين داماد خوشبخت آشنا بشيم يا نه؟
كيميا سر به زير انداخت و به دنبال پدر از ماشين پياده شد.
داخل پدر هتل همانطور كه قول داده بود صحبت كوتاهي با مسئول اطلاعات كرد و بعد با سر به كيميا اشاره نمود كه پيش بيايد و پرسيد:
- شماره اتاقش رو كه بلدي؟
- بله.
- خب پس بدو برو بالا، آقا اجازه دادن.
كيميا نگاه قدرشناسانه اي به مسئول اطلاعات كرد و سر تكان داد. او نيز با حركت سر پاسخ كيميا را داد.
- چرا ايستادي بابا؟ برو بيدارش كن.
كيميا با سرعت به طرف آسانسور رفت و قبل از آنكه در بسته شود، پدر را ديد كه كنار مسئول اطلاعات نشست.
قدم كه به راهرو طبقه پنجم گذاشت، نگاهي به شماره اولين اتاق كرد و به حالت دو خود را به اتاق 155 رساند. پشت در لحظه اي منتظر ايستاد تا هيجانش را مهار كند، اما گويا غيرممكن بود و شايد اگر تا صبح هم منتظر مي ماند بي فايده بود. بنابراين به آرامي چند ضربه به در زد، اما پاسخي نشنيد.
يك بار ديگر ضربه اي به در زد و باز منتظر ماند. وقتي براي سومين بار دستش را بالا آورد، صداي گرفته رابين را شنيد كه با همان لهجه ي قشنگ، به فارسي گفت:
- من به چيزي احتياج ندارم. خواهش كرده بودم كسي مزاحمم نشه.
كيميا بي آنكه پاسخي بدهد، دوباره در زد و رابين اين بار كلافه پاسخ داد:
- صبر كنيد الان باز مي كنم.
لبخندي روي لبهاي كيميا نشست و تمام نيرويش را براي مهار هيجان دروني اش به كار گرفت. بالاخره در باز شد و كيميا در آستانه در رابين را ديد كه اندام نيمه برهنه اش را با ملحفه مي پوشاند.
رابين لحظه اي حيرت زده به او خيره شد، بعد با صدايي لرزان پرسيد:
- تويي كيميا؟
- آره عزيزم. به اين زودي منو فراموش كردي؟

رابين باز نگاهش كرد و كيميا پرسيد:
- نمي خواي دعوتم كني بيام تو؟
رابين ناگهان به خود آمد. فوراً خودش را با ملحفه پوشاند و از جلوي در كنار رفت و با لكنت زبان پاسخ داد:
- بيا... بيا تو الهه ي من.

Signature
     
#48 | Posted: 11 Jul 2013 09:09 | Edited By: paridarya461
كيميا وارد شد. رابين بلافاصله به طرف تخت رفت و پشت به او ايستاد و با سرعت لباس پوشيد. بعد دوباره به سوي كيميا برگشت به صندلي اشاره نمود و سر خم كرد.
كيميا آرام روي صندلي نشست و رابين كنار او روي زمين زانو زد و در حالي كه همچنان ناباورانه به او نگاه مي كرد پرسيد:
- يعني تويي؟
- آره، خيالت راحت باشه منم كيميا.
- تو اين وقت شب اينجا چه كار مي كني؟
- راستش رو بخواي خودمم نمي دونم.
دو قطره اشك چشمان رابين را جلوه بخشيد و بعد لبخند غمگيني لبهايش را زينت داد.
كيميا آهسته پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
- نه... نه.
- تو رو خدا حرف بزن رابين. چرا...چرا امروز اين كار رو كردي؟ كجا بودي؟ ديگه داشتم ديوونه مي شدم.
- عزيزم خودت رو ناراحت نكن.
- چه طور خودم رو ناراحت نكنم وقتي تو حتي يك كلمه هم حرف نمي زني؟
- چي بايد بگم قشنگم؟
- چرا اينقدر منو ترسوندي؟
- من؟ من كه فقط مي خواستم تو راحت باشي. آخه وقتي گفتي به خاطر من عذاب ميكشي، داشتم ديوونه مي شدم. فكر كردم بهترين كار اينه كه از زندگيت برم بيرون.
- به همين سادگي؟
- نه الهه ي قشنگم. خيلي هم ساده نيست، اما مي دوني كه از قديم قرباني كردن براي الهه ها يه رسم بوده. من هم مي خوام به يه سنت قديمي عمل كنم.
وقتش رسيده كه حرفامو ثابت كنم. تو اينطور فكر نمي كني؟
- من كه هيچ سر در نميارم.
- من همين فردا بر مي گردم پاريس و به رسم شرقيها خودم رو با تمام يادگاريهاي تو آتيش مي زنم.
كيميا از جا جهيد و گفت:
- تو چي داري مي گي؟
- عزيزم، فكر كردن به اين چيزا اصلاً براي تو خوب نيست... حالا بگو ببينم چطور شد كه تصميم گرفتي به اسيرت سر بزني؟
- موضوع حرف رو عوض نكن رابين. من مي خوام بدونم كه تو چه قصدي داري.
- من كه برات توضيح دادم.
- تو واقعا فكر مي كني مردن به اين آسونيه؟
- مردن رو نمي دونم اما قرباني تو شدن حتماً آسونه. مي رم اون دنيا و قبل از همه منتظر تو مي شينم. اون وقت توي اون دنيا تو سهم من مي شي. چون پيش از همه به انتظارت نشستم و بيش از همه دوستت دارم.
- تو ديوونه شدي؟ اين حرفاي احمقانه چيه كه مي زني؟ اگه يك بار ديگه از اين حرفا بزني...
- آه عزيزم، منو از عذاب نترسون. ميدوني كه براي هر شكنجه اي آماده ام.
- واقعاً؟
- اطمينان داشته باش.
- خب حالا كه اينطوره براي اثبات حرفت مجبوري فردا شب به شكنجه گاه بياي.
- فردا شب؟
عزيزم فراموش كردي كه من فردا صبح مي رم؟
- تو هيچ جا نمي ري.
- اما...
- همين كه گفتم. تو هيچ جا نمي ري.
- آخ نازنين الهه ي من... كاش مي دونستي از تو زور شنيدن چقدر شيرينه.
- اميدوارم تا آخر حرفم نظرت همين باشه.
- مطمئن باش عروسكم.
- پس گوش كن تو فردا هيچ جا نمي ري مگه براي شام كه به خونه پدري من مياي و ما با هم شام مي خوريم... آخه پدرم قصد داره با داماد آينده خانواده آشنا بشه.
چشمان رابين تا آخرين حد گشوده شد و با لكنت گفت:
- ي... يعني... من... من درست مي شنوم؟ گوشام سالم ند؟
- البته كه تو سالمي.
رابين بي آنكه چيزي بگويد از جا برخاست، چندين بار طول و عرض اتاق را با قدمهاي محكم و سريع پيمود و دوباره به جاي اولش بازگشت.
كنار كيميا زانو زد و در سكوت نگاهش كرد. كيميا دوباره گفت:
- شايد باور نكني اما من با پدرم اومدم. اون الان تو لابي منتظره تا من تو رو براي فردا شب به خونه مون دعوت كنم.
تعجب رابين باز هم بيشتر شد. چندين بار با حالتي عصبي انگشتانش را ميان موها فرو برد و بعد گفت:
- آخه چطور ممكنه؟!
- من... من خودم هم نمي دونم. اصلاً سر در نميارم.
رابين براي لحظاتي به فكر فرورفت، اما ناگهان لبخندي چهره ي وهم آلودش را زيباتر كرد.

چشمانش رنگي از آرامش به خود گرفت، لبهايش لرزيد و با صدايي مرتعش و آرام گفت:
- يه چيزي رو مي دوني كيميا، خداي تو خيلي مهربونه، شايد باورت نشه اگه بگم من امروز غروب الهه ام رو از خداي تو خواستم در حالي كه فكر ميكردم محالترين آرزوهاست.
آب دادن باغچه ها كه تمام شد، ريه اش را از بوي خوب نم و گلهاي آب خورده پر كرد و داخل ساختمان شد و مادر را مشغول صحبت با تلفن ديد:
- اين حرفا چيه كاوه؟ تو چرا همه چيز رو با هم قاطي مي كني؟ ما دوست داريم تو هم امشب بياي اينجا.
- ...
- سالومه رو هم بيار. اون كه غريبه نيست. شتر سواري هم كه دولا دولانمي شه. بالاخره مردم بايد بفهمن كه دختر ما داره ازدواج ميكنه.
- ...
- يعني چي؟ واسه چي بايد مخفيانه اين كار رو بكنيم؟
- ...
- خجالت بكش! خواهرت تاريخ مصرف داره؟

كيميا با يك گام بلند خود را به مادر رساند و گوشي را از دستش قاپيد و صداي كاوه در گوشش پيچيد:
- بله مامان خانم، من دلم نمي خواد دو روز ديگه كه اين پسره از خواهرم سير شد اسم روش بمونه. فردا مي گن دختره روزي يه شوهر مي كنه، بازم بيوه اس.
- خب ديگه مردم چي ميگن؟
لحن صداي كاوه به طرز محسوسي تغيير كرد و دستشاچه پاسخ داد:
- كيميا من داشتم با مامان صحبت مي كردم.
- فرقي نمي كنه. وقتي داري در مورد من حرف مي زني بهتره خودم هم در جريان باشم.
- گوش كن كيميا...
- نخير آقا، تو گوش كن. امشب رابين مياد اينجا و خودت بهتر مي دوني براي چي مياد. تو برادر مني و من ترجيح مي دم در مجلس ما باشي. اما اومدن يا نيومدن تو در اصل قضيه هيچ تغييري ايجاد نمي كنه.
ما خواستيم به تو و خانمت احترام بذاريم. حالا ديگه خودت ميدوني.
- من به مادر هم گفتم دلم نمي خواد فعلاً فاميل زنم چيزي از اين موضوع بدونن...
- خيلي خب دلايلت كاملاً موجه و منطقيه. متأسفم كه امشب نمي تونيم در خدمتتون باشيم...
خداحافظ.
بعد با خونسردي گوشي را روي دستگاه گذاشت.
مادر همانطور كه با تعجب نگاهش مي كرد گفت:
- گردن اونايي كه مي گن عشق معجزه نمي كنه، دختر ما كه تا ديروز انقدر قابليت نداشت كه بتونه يه تصميم كوچولو بگيره، اين روزا انقدر جسور شده كه منم ازش مي ترسم.
كيميا با صداي بلند خنديد ولي چون در همان لحظه پدر وارد شد به جاي پاسخ دادن به مادر، به پدر سلام كرد.
پدر لبخند زنان نزديكش آمد و در حالي كه هندوانه بزرگي را به دستش مي داد گفت:
- چه خبره كه صداي عروس خانم تا سر كوچه مياد؟
كيميا كه از سنگيني هندوانه جا خورده بود گفت:
- آخ كمرم. اينو براي چند نفر خريدين؟
- براي پذيرايي مخصوص از يه نفر، اونم به سبك كاملاً ايروني.
پدر لحظه اي مكث كرد و بعد دوباره گفت:
- حوض رو پر آب كردي؟
كيميا هندوانه را همانجا روي ميز گذاشت و پاسخ داد:
- بله قربان!
- به مش رحيم بگو رو تخت فرش بندازه. اين پشتي ها رو هم ببر تو حياط. به اين هندوانه هم دست نزن. خودم ميندازمش تو حوض. فقط به مهري بگو قليون رو از همين حالا خيس كنه.
كيميا با صداي بلند و از ته دل خنديد و مادر گفت:
- چيه پدر سوخته، قند تو دلت آب مي شه؟
- نه مادر، باور كنيد واسه اون نيست. از پذيرايي پدر خنده ام ميگيره. تو حياط، با سماور و قوري، حوض پر آب و هندوانه خنك،چاي و قليون.
مادر سري تكان داد و گفت:
- راست مي گي كيميا. فقط حيف كه يادم نبود براي شام ديزي بذارم.
كيميا با تعجب به مادر نگاه كرد و پاسخ داد:
- مامان تو رو خدا شما ديگه نه.
مادر و پدر هر دو خنديدند و در همانحال پدر پرسيد:
- اگه فكر مي كني برنامه هاي ما اشكالي داره بگو.
كيميا لببخندي زد و پاسخ داد:
- نه، نه، بي نظيره.
- همه چيز بي نظيره الاّ اين عروس خانم. با چونه ي بخيه خورده و لباسهاي تو خونه. برو دختر الان مهمونت مياد.
كيميا دستي به لباسهايش كشيد و چشم كشداري گفت و به سوي پله ها دويد و در همان حال شنيد كه پدر سراغ كاوه را از مادر مي گيرد.
چندين مرتبه لباسهاي مختلف را امتحان كرد اما هيچ كدام را نپسنديد.
بالاخره چشمش به پيراهن آبي رنگي افتاد كه در آخرين سال زندگي مشتركش به مناسبت تولد اردلان دوخته بود. تولدي كه هرگز از راه نرسيد چون قبل از آن، آن دو از هم جدا شده بودند و اردلان هرگز اين لباس را بر تن او نديده بود.
پيراهن را از كمد خارج كرد، نگاهي خريدارانه به لباس كرد و خوش دوخت و زيبا به نظر مي رسيد.
از اين كه تا امروز هميشه از اين لباس متنفر بود خنده اش گرفت. با دست به آرامي پارچه لطيف پيراهن را لمس كرد، نگاهش را به آبي چشم نواز آن دوخت و از تطابق رنگش با چشمان رابين لبخند رضايت زد.
با سرعت لباس را بر تن كرد و مقابل آينه ايستاد و كيف لوازم آرايشش را روي ميز خالي كرد و با سرعت آرايشي ملايم و متناسب با رنگ لباسش كرد و باز به آينه خيره شد. موهايش را پشت سر به سادگي جمع كرد و شال آبي لباس را روي سرش انداخت و چون شب گذشته به گونه اي دور صورتش پيچيد كه پانسمان روي چانه اش را پنهان كرد. اما سفيدي باند از روي شالش نمايان بود.
شانه هايش را بالا انداخت و با خنده گفت، " به خاطر اين ترك خوردگي پَسم كه نمي ده، مثلاً چي مي شه اگه ببينه؟"
از سؤال خودش به خنده افتاد و در همان حال صداي مادر را شنيد كه گفت:
- كيميا تموم شد؟ بيا ديگه.
با عجله پاسخ داد:
- اومدم... اومدم.
از جا برخاست و شالش را پشت سر محكم كرد و زير لب گفت، " پسر كوچولوي ديوونه! تو امشب به شرقي ترين شب زمين دعوتي. خواهش مي كنم دير نكن چون اصلاً نمي تونم منتظر بمونم."
به عكس خودش خودش لبخند زد و با سرعت از اتاق خارج شد.
از روي پله ها چون دختر بچه ها با سر و صدا پايين دويد. وقتي داخل هال شد پدر و مادر نگاه معني داري با هم رد و بدل كردند و به رويش لبخند زدند.
- خب من آماده ام.
مادر با تحسين نگاهش كرد و گفت:
- مامان جون، شما هنوز يكسال از درستون مونده، يه كاري نكني اين پسره همين امشب اينجا لنگر بندازه و بگه ديگه حاضر نيست برگرده.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- چطور مگه مامان؟
مادرش با دست به سر تا پاي او اشاره كرد و گفت:
- هيچي، همين طوري.
كيميا سر به زير انداخت و احساس كرد گونه هايش حرارت مي گيرند و همان لحظه پدر گفت:
- بابا! بيا بريم تو حياط ببين همه چيز مرتبه.

Signature
     
#49 | Posted: 11 Jul 2013 09:34 | Edited By: paridarya461
كيميا دنبال پدر راه افتاد و وقتي به حياط رسيد، نگاهي به تخت كنار حوض كرد و هيجان زده دستهايش را به هم كوبيد و گفت:
- عاليه پدر! عاليه.
پدر روي تخت نشست و به پشتي تكيه داد.
مادر از سماور جوشان كنار دستش در استكانهاي كمر باريك در قابهاي نقره چاي ريخت.
كيميا لبه حوض نشست و با خنده گفت:
- مامان جون! بعد از اين همه سال چطور شده كه از جهيزيه ات استفاده كردي؟
مادر دستي به قاب استكانهاي نقره و سيني زير آن كشيد و گفت:
- يعني تو نمي دوني چه خبر شده؟
كيميا دستهايش را پر از آب كرد، آبها را به آسمان پاشيد و پاسخ داد:
- نه.
و مادر در پاسخش تنها خنديد و پرسيد:
- براي تو هم بريزم؟
- بريز مادر جون، بريز.
در همان حال صداي مهري به گوشش رسيد كه گفت:
- خانم زنگ مي زنن. در رو باز كنم؟
كيميا احساس كرد قلبش در سينه فرو ريخت. نگاهي به مادرش كرد.
مادر با خنده گفت:
- زياد حول نكن مامان، شايد كاوه باشه.
با اين حرف مادر، كيميا با آسودگي سر جايش نشست.
پدر لبخندي بر لب آورد و گفت:
- شايدم كاوه نباشه. بهتره خودت بري درو باز كني.
كيميا از جا برخاست و به طرف در رفت. در حالي كه در ذهنش برخورد با كاوه را مرور مي كرد، سر پله ها چشمش به مهري خانم افتاد و گفت:
- شما بفرمائيد، من خودم باز مي كنم.
پشت در بي آنكه سؤالي بكند در را باز كرد. براي لحظه اي تنها چيزي كه ديد سبد گل بزرگي بود كه درست روبرويش قرار داشت و بعد چشمان مشتاق رابين كه از پشت گلها سرك مي كشيد:
- سلام به الهه ي قشنگ من!
- سلام، بيا تو.
رابين وارد شد و در همان حال پرسيد:
- زود اومدم؟
- نه، نه. كاملاً به موقع.
رابين سبد گل را از مقابل صورتش كنار زد و نگاهي به كيميا كرد و با تعجب دستي روي چانه ي خود كشيد.
كيميا كه منظورش را فهميده بود خنده اي كرد و گفت:
- چيز مهمي نيست، فقط يه زخم كوچولو زير چونه.
رابين باز نگاهش كرد و كيميا به ناچار دوباره گفت:
- يه يادگاري كوچولو از تعقيب يه پسر كوچولوي شيطون.
رابين سري تكان داد و ناليد:
- واي خداي من!
كيميا لبخندي زد و گفت:
- بهتره بريم تو، پدر و مادرم منتظرن.
هراس كودكانه اي چشمان رابين را در خود گرفت و او آهسته گفت:
- من خيلي نگرانم الهه ي من.
كيميا لبخند اطمينان بخشي به رويش زد و پاسخ داد:
- اصلاً نگران نباش. اوضاع كاملاً مساعده.
و بعد سبد گل را از دست رابين گرفت. رابين دستش را مقابل صورت كيميا گرفت.
اشاره اي به لرزش دستهايش كرد و گفت:
- اينو چه كار كنم؟
كيميا خنده ي بلندي كرد و پاسخ داد:
- ديوونه!
و به راه افتاد. در حالي كه پشت سرش حركت مي كرد گفت:
- من مطمئنم كه امشب مي ميرم.
كيميا به سويش چرخيد و با تعجب پرسيد:
- چرا؟
رابين سرش را پايين انداخت و پاسخ داد:
- حرارت وجود تو ذوبم مي كنه. من تحمل اينطور تماشا كردن تو نزديك شدن بهت رو ندارم. آتيش تو داره منو خاكستر مي كنه.
كيميا براي چند لحظه به چشمان تبدار رابين خيره شد و بعد گفت:
- خونسرد باش عزيزم.
و دوباره به را افتاد. رابين سري تكان داد و در حالي كه همراهيش مي كرد گفت:
- خونسرد، اينو مي دونم، اما چطوريش رو نميدونم.
كيميا باز به رويش لبخند زد و هيجان او باز هم بيشتر شد.
پدر ومادر هر دو به احترام و انتظار رابين كنار تخت ايستاده بودند.
رابين نگاه گنگي به حوض پر آب، فواره هاي بلند، باغچه سر سبز وتخت و بساط پذيرايي انداخت. بعد نگاهش با نگاههاي نافذ پدر و مادر كيميا تلاقي كرد. براي يك لحظه احساس كرد حتي يك كلمه فارسي در ذهنش وجود ندارد.
صداي كيميا او را به خود آورد.
- آقاي كمال پارسا پدرم و اختر خانم مادرم.
رابين با تلاش بسيار لبخند زد و تنها با پدر دست داد و با لهجه ي افتضاحي گفت:
- از آشنائيتون خوشوقتم.
كيميا با كمال تعجب به رابين نگاه كرد و آهسته به فرانسه گفت:
- تو چت شده؟
رابين با حالتي كلافه سر تكان داد و آهسته به جاي فرانسه، به انگليسي گفت:
- no understand
- آقا كمال با لبخندي پدرانه به رابين گفت:
- بيا پسرم، بيا بالا و بشين.
رابين كه گويا از لحن صميمي آقا پارسا، جان تازه اي گرفته بود از تخت بالا رفت و كنار پدر نشست.
مادر نگاهي به رابين كرد و به كيميا گفت:
- پدر سوخته چه چشمايي داره.
كيميا به مادر چشم غره اي رفت و آهسته گفت:
- هيس مادر جون! رابين فارسي بلده.
مادر خنده اي كرد و آهسته تر پاسخ داد:
- ديگه پدر سوخته رو كه نمي فهمه
كيميا خنده اش را به زحمت فرو داد و گفت:
- واردتر از اين حرفاس.
مادر ضربه اي به پشت دستش زد و گفت:
- خدا مرگم بده، زودتر مي گفتي.
در همان حال پدر به رابين گفت:
- خب پسرم، پدر چطورن؟ خودت چطوري؟
رابين اين بار با تسلط بيشتري پاسخ داد"
- خوبند متشكرم.
- تو تهران خوب گردش كردي؟
- هنوز كه نه.
- حتماً تقصير كيمياست. من مطمئنم كه اين دختر راهنماي خوبي نيست.
رابي چند لحظه اي با شرم سكوت كرد و بعد با لبخند پاسخ داد:
- اما آقاي پارسا، كيميا راهنماي فوق العاده ايه.
پدر خنده اي كرد و چشمكي به كيميا زد و گفت:
- حالا كه انقدر ازت تعريف مي كنه لااقل يه چايي براش بريز.
كيميا به خواسته ي پدر عمل كرد. آقاي پارسا استكان چاي را مقابل رابين كه دائماً جا به جا ميشد گذاشت و گفت:
- اگه روي زمين برات سخته مي تونيم بريم تو...
رابين فوراً پاسخ داد:
- نه، نه، اينجا عاليه.
لحظاتي در سكوت گذشت و رابين فرصتي يافت تا افكارش را متمركز كند. بالاخره مادر سكوت را شكست و گفت:
- مي دونيد رابين خان، كيميا خيلي ازشما تعريف كرده و ما واقعاً علاقمند بوديم شما رو از نزديك ببينيم.
رابين سري تكان داد و پاسخ داد:
- شما واقعاً لطف داريد... راستش رو بخوايد به نظر من دختر شما يه موجود فوق العاده است.
مادر لبخندي از سر رضايت زد و پاسخ داد:
- شما نظر لطفتونه. مي دونيد كه ما فقط همين يه دختر رو داريم و كيميا برامون خيلي عزيزه.
رابين با سر تأييد كرد و پاسخي نداد.
اين بار آقا كمال گفت:
- رابين پسرم، من فكر مي کنم كه در تمام دنيا ازدواج هميشه به عنوان يه مسأله ي مهم توي زندگي مطرحه... بنابراين قبل از هر اقدامي لازمه يه سري صحبتهايي بشه...
تو مي دوني كه كيميا قبل از اين يكبار ازدواج كرده.
رابين باز با سر پاسخ مثبت داد و مادر گفت:
- البته اين دو تا از هم جدا شدن اما الان دوباره همسر سابقش براي رجوع پا پيش گذاشته.
رابين كه معناي صحبت اختر خانم را نفهميده بود، نگاه گنگي به كيميا كرد و سر تكان داد. قبل از كيميا، پدر كه متوجه منظور رابين شده بود گفت:
- يعني اينكه قصد كرده دوباره با كيميا ازدواج كنه.
رابين با همان نگاه آرام، سر تكان داد و مادر آهسته به كيميا گفت:
- تو كه گفتي فارسي بلده؟
و كيميا پاسخ داد:
- رجوع رو ديگه نه.
پدر باز گفت:
- كيميا به من گفته كه شما قصد ازدواج داريد. البته قبل از كيميا من از برادرم شنيده بودم. ظاهراً پدرتون يه چيزايي بهش گفته بود.
حالا دلم ميخواد بدونم تو كه قصد داري با يه دختر ايروني ازدواج كني، چقدر با فرهنگ و آداب و رسوم ما آشنايي.
- نمي دونم چطوري بگم آقاي پارسا، واقعيت اينه كه من از روزي كه خانم كيميا رو ديدم، شايستگي ايشون من رو به شدت تحت تأثير قرار داد و بي اختيار به فرهنگ شرقي، خصوصاً ايراني علاقمند كرد. دخترتون خوب مي دونن كه من حالا كلي اطلاعات در زمينه هاي مختلف از فرهنگ شما دارم.
پدر لبخندي زد و گفت:
- اينكه خيلي خوبه. پس ما مي تونيم اميدوار باشيم كه شما با شناخت كامل به خواستگاري كيميا اومدين.
رابين لبخندي زد و پدر ادامه داد:
- من حرف زيادي براي گفتن ندارم. راستش رو بخواين من به دخترم خيلي اعتماد دارم و ميدونم كه درست ترين انتخاب رو مي كنه، شرط خاصي هم براي شما ندارم، جز همون شرايطي كه كيميا داره. گرچه مي دونم با اين اعلام موافقت تا آخر عمر دور از تنها دخترم باشم، اما با اين حال موافقم چون مي دونم كه شما دو نفر به هم علاقه داريد.
با اين حرف پدر، چشمان مادر پر از اشك شد. نگاهي به كيميا كرد وگفت:
- شايد قسمت اين بود كه ما هميشه انتظار كيميا رو بكشيم.
رابين آهسته سر بلند كرد و به آرامي نگاه مهرباني به چشمان اشک آلود مادر كرد و بعد به كيميا خيره شد كه با گلهاي سبد گل بازي مي كرد.
لبخند آرامي زد و گفت:
- اما قرار نيست كه كيميا از پيش شما بره. اين منم كه ميام اينجا.
پدر، مادر و كيميا هر سه با تعجب به رابين نگاه كردند و رابين با همان آرامش ادامه داد:
- خانم و آقاي پارسا، من خوب مي دونم كه دوري از كيميا چقدر سخته.اينو بارها تجربه كردم. وقتي اون نباشه انگار زندگي راكد مي شه و چون خودم اين احساس تلخ رو قبلاً تجربه كردم، دلم نمي خواد شما هم اين عذاب رو تحمل كنيد. براي همين هم هست كه اگه شما اجازه بديد من مي خوام بيام ايران كه براي هميشه در كنار شما با كيميا زندگي كنم.
مادر ناگهان چنان هيجانزده شد كه كيميا را به سختي در آغوش كشيد و چندين مرتبه او را بوسيد و خدا را شكر كرد.
پدر هم با خوشحالي خنديد و گفت:
- پس مباركه انشاءالله كيميا جان بابا اون شيريني رو بده اينور.
كيميا خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و ظرف شيريني را به پدر و بعد به رابين تعارف كرد.
درست در همان لحظه صدايي از پشت سرش شنيد كه گفت:
- مثل اينكه كاملاً به موقع رسيديم.چه زود شيريني خوردين. صبر مي كردين تا ما هم بيايم.
كيميا به عقب برگشت و در كمال ناباوري كاوه و همسرش را پشت سر خود ديد. نگاهي به او كرد و در حالي كه سعي مي كرد حالتي كاملاً عادي به خود بگيرد با لبخند گفت:
- سلام كاوه... رابين، ايشون برادرم كاوه هستن.
رابين از جا برخاست، چند قدم به سوي كاوه برداشت. كاوه كنار تخت آمد و با بي ميلي دست رابين را كه به سويش دراز شده بود در دست گرفت نگاه خصمانه اي به او كرد و گفت:
- پس اين بچه فرنگي كه اين همه گرد و خاك به پا كرده اينه؟
رابين با حالت خاصي به كيميا نگاه كرد.
كيميا با نگاه مهرباني پاسخش را داد و با حالتي بي تفاوت گفت:
- اين خانوم هم سالومه جون خانم برادرم هستن.

Signature
     
#50 | Posted: 11 Jul 2013 10:21 | Edited By: paridarya461
رابين به روي سالومه لبخندي زد وسر تكان داد، اما در پاسخ به دست دراز شده سالومه قدمي به عقب برداشت و به كيميا نگاه كرد. كيميا با لبخند حركتش را تأييد كرد و سالومه با تعجب دستش را پس كشيد.
پدر گفت:
- بشين رابين جان، كاوه بيا بالا.
و مادر با جمله ي " سالومه جون شما هم بفرما" صحبتهاي پدر را تكميل كرد.
كاوه روي تخت نشست و در سكوت شروع به بازي با حلقه اش كرد. سالومه كه همچنان به رابين خيره مانده بود به طعنه زير گوش كاوه زمزه كرد:
- گردن اونايي كه مي گن بخت، بخت اوله. آبجي خانومت با داشتن يه همچين جواهري بايدم اردلان بخت برگشته رو پس بزنه.
كاوه چشم غره اي به سالومه رفت و بعد گويا چيزي به خاطر آورده باشد، با حالتي عصبي گفت:
- ما تنها نيستيم. يه نفر دم در منتظر ايستاده، ميخواد بياد تو شمارو ببينه.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- كي دم دره؟
كاوه اشاره اي به رابين كرد و گفت:
- يكي كه خيلي دلش مي خواد اين شازده پسر رو ببينه.
رابين كه تا آن لحظه كاملاً ساكت بود حيرت زده پرسيد:
- منو ببينه؟
كاوه كه حتي تصورش را هم نمي كرد كه رابين به اين خوبي معناي صحبتهاي او را فهميده باشد، با تعجب نگاهش كرد، اما لحظه اي بعد به خود آمد و باز با همان لحن خصمانه گفت:
- بله آقا، يه بدبختي پشت اين دره كه تو از اون سر دنيا بلند شدي اومدي اينجا و زندگيش رو به هم ريختي.
رابين باز با تعجب به كاوه نگاه كرد و كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- تو حق نداشتي اردلان رو بياري اينجا.
- من نياوردمش، خودش اومده. بدبخت رو ميون زمين و آسمون معلق نگه داشتي. اومده تكليفش رو بدونه.
- من تكليف اونو خيلي وقته روشن كردم...
پدر كلام كيميا را قطع كرد و گفت:
- حالام اتفاقي نيفتاده، كاوه برو دم در يه جوري ردش كن بره.
- من نمي رم، خودتون برين. اصلاً اين آقا بره كه همه ي شرّا زير سر اينه.
كيميا نگاهي به رابين كرد كه با همان حالت خونسرد هميشگي به آنها نگاه مي كرد. خواست پاسخي بدهد كه حركت لبهاي رابين به سكوت وادارش كرد.
- خب اگه اين آقا مي خواد منو ببينه من مي رم دم در.
براي لحظه اي همه به رابين نگاه كردند و پدر گفت:
- پس حالا كه اينطوره، كاوه برو بهش بگو بياد تو.
كاوه از جا بلند شد و زير لب غريد:
- عجب رويي داري بچه فرنگي!
دلشوره ي عجيبي به جان كيميا افتاد. با حالتي عصبي انگشتانش را در هم فرو كرد و به سختي فشرد.
رابين كه از زير چشم به او نگاه مي كرد لبخندي زد و با حركات لب گفت:
- آروم باش.
كيميا سر به زير انداخت و آهسته به مادر گفت:
- من مي ترسم مادر. اگه دعواشون بشه چي؟
مادر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- نترس عزيزم. ما اجازه نمي ديم اتفاقی براي كسي بيفته.
درست در همين لحظه كيميا صداي گفتگوي كاوه و اردلان را شنيد و بي اختيار از جا جهيد.

اردلان همراه كاوه پيش آمد و از همان فاصله سلام كرد و به جز كيميا همه پاسخش را دادند.
رابين به آرامي ازجا برخاست. اردلان نزديك تخت رسيد، اما ناگهان در جاي خود ايستاد و با تعجب به رابين خيره شد. رابين بي اعتنا به نگاه متعجب و رفتار غيرعادي اردلان جلو رفت و سلام كرد، بعد دستش را پيش برد و گفت:
- من رابين هستم، رابين رايان.
اردلان كه هنوز به خود نيامده بود از روي عادت دستش را بالا آورد و دست رابين را گرفت اما چيزي نگفت.
رابين باز با همان چهره متبسم گفت:
- آقا كاوه گفتند كه شما قصد داري منو ببينيد. حتماً موضوع مهميه كه زحمت كشيديد و اومديد اينجا.
اردلان نگاه غضب آلودش را به رابين دوخت و گفت:
- خيلي خوشمزه اي آقا پسر ولي ديگه مزه پروني بسه.
لبخند رابين عميق تر شد و پاسخ داد:
- ببينيد آقا، من متأسفانه نمي دونم كه جمله شما چه جور جمله اي بود، يعني نمي دونم كه بايد تشكر كنم يا اينكه...
اردلان وسط حرف رابين پريد و گفت:
- لطفاً انقدر خودت رو لوس نكن. من براي حرفهاي جدي تري اومدم اينجا. خانمي كه شما امشب به خواستگاريش اومدي همسر منه.
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- مثل اينكه زبان فارسي شما از منم ضعيف تره. ايشون همسر سابق شما هستن. خب كه چي؟
اردلان با عصبانيت به رابين نگاه كرد اما قبل از آن كه چيزي بگويد صداي آقاي پارسا به گوشش خورد:
- اردلان بيا بشين و اگه حرفي داري خيلي راحت بزن، بدون سر و صدا و دعوا.
اردلان ناچار با بي ميلي روي تخت روبروي رابين نشست و گفت:
- گوش كنيد پدر جون، من امشب اومدم اينجا تا بدونم تكليفم چيه. البته فكر مي كنم اين مسأله لطفي هم به اين آقا باشه، چون اين بيچاره هم مي فهمه كه كجاي دنيا ايستاده.
رابين لبخند پر تمسخري زد ولي پاسخي نداد و اردان دوباره گفت:
- اگه بنا باشه كيميا دوباره ازدواج كنه، من در اولويتم چون هرچي باشه ما يه زماني با هم زن و شوهر بوديم.
كيميا بلافاصله پاسخ داد:
- بله يه زماني، نه الان. من حالا خودم براي زندگيم تصميم مي گيرم و تو هم اين وسط حقي نداري.
اردلان با عصبانيت نيم نگاهي به كيميا انداخت و گفت:
- نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار! چيه؟ خوشگل تر و پولدار تر از من گير آوردي؟
كيميا با خشم دندانهايش را روي هم فشرد و پاسخ داد:
- آدم تر از تو گير آوردم.
- اِ... حالا ديگه ما آدم نيستيم؟ اگه آدم نبودم چرا دفعه اول زنم شدي؟
- خر بودم، راضي شدي؟
اردلان با آن كه از پاسخ قاطع كيميا جا خورده بود عقب نشيني نكرد و باز گفت:
- حالا مثلاً عاقل شدي اينو انتخاب كردي؟
- اينا به تو هيچ ربي نداره.
- خيلي جسور شدي خانم. اينم از دانشگاه ياد گرفتي يا پشتوانه محكمي پيدا كردي؟
كيميا سكوت كرد اما تمام اندامش از شدت خشم مي لرزيد.
رابين كه حالت غير عادي كيميا را ديد پا در مياني كرد و گفت:
- مثل اينكه شما اومده بوديد با من حرف بزنيد.
اردلان با خشم به رابين نگاه كرد و به طعنه ه كيميا گفت:
- ظاهراً خوب خرش كردي؟
كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- حرف دهنت رو بفهم.
رابين قبل از همه پاسخ داد:
- خواهش مي كنم شما آروم باش.
- آخه...
- هيس... آقاي اردلان! چطوره ما بريم اون طرف حياط با هم حرف بزنيم؟
اردلان بلافاصله از جا برخاست و گفت:
- اتفاقاً فكر خوبيه. كاملاً موافقم.
و بعد به آن سوي حياط رفت. رابين هم از جا بلند شد و با آرامش خاصي به كيميا نگاه كرد.

آقاي پارسا گفت:
- من واقعاً متأسفم پسرم، اين چيزا توي برنامه ما نبود.
رابين لبخند زنان پاسخ داد:
- اصلاً مهم نيست. به هر حال اين مسأله بايد حل بشه.
بعد به كيميا نگاهي كرد و پرسيد:
- اجازه دارم برم؟
كيميا لبخند بغض آلودي زد و با حركت سر موافقت كرد.
رابين به سوي اردلان رفت و كيميا با عصبانيت به كاوه نگاه كرد و گفت:
- همينو مي خواستي، خيالت راحت شد؟
كاوه شانه بالا انداخت و گفت:
- به من چه ربطي داره؟ دسته گليه كه خودت به آب دادي.
قبل از آن كه كيميا پاسخي بدهد، مادر هر دو را به سكوت و آرامش دعوت كرد.
اردلان با حالتي عصبي منتظر رابين ايستاده بود و با نوك كفشش پي در پي به سنگ چين دور باغچه ضربه مي زد. رابين كه رسيد سعي كرد خود را آرام تر نشان دهد.
رابين به رويش لبخند زد و گفت:
- خب من اومدم، مي تونيم شروع كنيم.
اردلان كمي سكوت كرد تا بر خود مسلط شود و بعد با لحن ملايم تري گفت:
- خيلي دلم مي خواست مي فهميدم كه تو توي اين خونه چي مي خواي.
رابين لبخند زيبايي زد و گفت:
- دقيقاً همون چيزي كه تو مي خواي. دخترشون رو.
- يعني واقعاً تو دنيا دختر قحط اومده كه تو از اون سر دنيا پا شدي امدي خواستگاري اين دختر؟
- براي تو چي؟
- احمق نشو پسر، وضعيت من با تو فرق ميكنه.
- من كه سر در نميارم. چه فرقي؟
- ببين ما قبلاً با زن و شوهر بوديم.
- خب اينكه چيز مهمي نيست. هزاران نفر توي دنيا با هم ازدواج مي كنن و از هم جدا ميشن باور كن كه اين اصلاً دليل موجهي نيست. راستش رو بگو چرا اصرار داري دوباره با كيميا ازدواج كني؟
- آهان! پس قضيه اينه، سماجت من باعث شده تو فكر كني اين دختره واقعاً چيز خاصيه، اما نه پسر گل، اين طور كه تو فكر مي كني نيست.
- دوست عزيز، همه چيز رو با هم قاطي نكن. من از سماجت تو بي اطلاع بودم. اما حالا كه موضوع رو فهميدم، دونستنش برام جالب شده.
اردلان با كف دست با حالتي كلافه چند بار صورتش را ماليد و گفت:
- تو حتماً مي دوني كه ما دو تا به اصرار و به خاطر پدرامون با هم ازدواج كرديم.
- من راجع به زندگي شما دو نفر هيچي نميدونم. هيچ وقت هم نخواستم بدونم. گذشته كيميا براي من هيچ اهميتي نداره.
- باشه، قبول كردم. حالا گوش كن تا همه چيز رو برات روشن كنم. همونطور كه گفتم ما به خاطر ديگران با هم ازدواج كرديم و راستش رو بخواي به خاطر ديگران هم از هم جدا شديم.
- پس پشيموني؟
- اولش نبودم ولي بعد شدم... مي دوني تو زندگي من هميشه پدرم تصميم گرفته ولي من اين بار تصميم گرفتم خودم براي خودم تصميم بگيرم. براي همين هم هست كه اصرار دارم دوباره با كيميا ازدواج كنم، چون پدرم مخالفه، وگرنه فكر نكن كه اين كيميا خانم شما گوهر با ارزشيه.
رابين چند بار سر تكان داد، بعد لبخند كنايه آميزي زد و گفت:
- واقعاً متأسفم. برات خيلي متأسفم اردلان. وقتي بلند شدم دنبالت بيام با خودم عهد كردم كه اگه به اين نتيجه رسيدم كه تو بيشتر از من عاشق كيميا هستي و واقعاً بهتر از من مي توني خوشبختش كني، از سر راهت كنار برم، چون من معتقدم هر آدمي به اون كسي تعلق داره كه بيشتر دوستش داره، ولي تو احمق تر از اين حرفا هستي.
بعد به آرامي به سوي تخت بازگشت. هنوز با تخت چند گام فاصله داشت كه اردلان خود را به او رساند و به سوي خود كشيدش و قبل از آن كه رابين به خود بيايد سيلي محكمي به صورتش زد و فرياد زد:
- احمق تويي كه فكر مي كني اين كوه يخ مي تونه خوشبختت كنه.
و قبل از آنكه پاسخي بگيرد، با عصبانيت به سوي در رفت.كيميا كه به شدت از رفتار اردلان جا خورده بود، ناگهان به خود آمد و به سوي رابين دويد، روبه رويش ايستاد و نگاهي به جاي انگشتان اردلان روي گونه اش و شيار باريك خون كنار لبش انداخت و با چشماني پر از اشك گفت:
- هيچ وقت خودم رو نمي بخشم.
لبخندي ملايم لبهاي خون آلود رابين را از هم گشود و صداي آرامش در گوش كيميا پيچيد:
- خوشحالم كه هيچ كس به اندازه ي من تو دنياي به اين بزرگي عاشق تو نيست!
در اولين قدمي كه برداشت چشمش به رابين خورد كه مشتاقانه انتظارش را مي كشيد. به سوي او دويد و سلام كرد.
رابين با زيباترين لبخندها پاسخش را داد و گفت:
- خوش اومدي خانم من.
- متشكرم، خواهش كرده بودم نياي فرودگاه. چرا خودت رو به زحمت انداختي؟
- بس كن الهه ي من، براي من حتي سي ثانيه زودتر ديدن تو هم مهم بود اونوقت تو توقع داشتي صير كنم تا بياي دانشگاه و ببينمت؟
- آه نه ديوونه، من فقط مي خواستم...
- بيا بريم عزيزم.

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Eastern Goddess | الهه شرقى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites