تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Driver Service | راننده سرویس

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 7 Jul 2013 21:05
شمیم:مهدوی قراره سوالای هندسه و دربیاره... میگن خیلی سختگیره...
ترانه : ووووووای... کی حال امتحان داره... کاش قبل امتحانا یه اردویی... سینمایی جایی میرفتیما...نه؟؟؟
سحر:وای میدونی چند وقته سینما نرفتیم؟؟؟ ترانه سیخ نشست و گفت:پنج شنبه بریم؟؟؟ شمیم خواست چیزی بگوید که جلوی در کلاس همهمه ای شد.
ترانه داد زد:چه خبره؟؟؟
هدیه:نمیدونم؟ ترانه ایستاد و رو به هانیه که نماینده ی کلاس بود گفت:چیه نماینده؟چه خبره؟
هانیه کلافه داد زد:بشینید سر جاتون... اه... دخترها کمی ارام گرفتن... هانیه کاغذهایی را به دست بچه ها میداد.
سحر:اینا چین....؟ هانیه: رضایت نامه... و رو به طناز گفت:پاشو قیمت و تاریخ و رو تخته بنویس... طناز بلند شد و به پای تخته رفت.
هانیه به ته کلاس رسید به جز پریناز و شمیم به ترانه و سحر برگه های رضایت نامه رو داد و گفت: قراره چهار شنبه بریم اردوگاه...پنج شنبه هم تعطیل رسمیه... قراره دو روز اونجا بمونیم.... تا جمعه عصر.... باحاله نه؟
ترانه نگاهی به شمیم و پریناز انداخت و با کمی دلهره که در صدایش موج میزد گفت:همه ی کلاسا؟؟؟
هانیه که با دو انگشت مشغول کندن جوش روی چانه اش بود گفت:اوهوممم... فقط پایه ی سوم و رو به پریناز و شمیم گفت:رضایت نامه هاتونو از نمایندتون بگیرید...
دخترها نفس راحتی کشیدند و شمیم با خنده گفت: ترانه سقت بیاد پایین...
ترانه خندید و گفت:مرض... ولی خدایی کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستما....
سحر که لبخندی روی لبهایش بود گفت:مثلا چی؟؟؟
ترانه:شووووووووور...
پریناز غش غش خندید و گفت:نمیری ترانه...
ترانه کش و قوسی داد و گفت:وای چه با حال نزدیک دوروز باهمیم... خیلی معرکه میشه.... اونجا پیش هم میخوابیم...
ورو به شمیم ادامه داد:من پیش تو میخابم شمیم...
شمیم خندید و گفت:ساکت شو... من عمرا پیش تو بخوابم..
سحر:حالا چیا با خودمون باید ببریم؟؟؟ پریناز:وای بچه ها... خیلی کیف میده....
ترانه:به کِیف گفته زکی... معرکه است...میفهمی... عالیه...
و دو انگشتش را در دهانش گذاشت و سوت کش داری کشید و سحر روی میز زد
شمیم شروع کرد: کفتر کاکل به سر
بچه ها ی کلاس یک صدا: های های
این خبر از من ببر
بچه ها ی کلاس یک صدا: وای وای
پریناز وهدیه و چند نفر دیگر در فاصله ی دو ردیف نیمکتها مشغول رقص به قول خودشان جواد شدند.
چند تا از بچه های کلاسهای دیگر هم به جمعشان پیوستند...
هانیه جلوی در کلاس نگهبانی دلفان را میداد و طناز به کمک سحرامد و هر دو روی میز میزدند و ترانه سوت میزد و بقیه با جیغ و دست همراهیشان میکردند.
همه ی بچه ها باهم یکصدا خواندند:
بگو به یارم
که دوسش دارم
بگو برگرده چشم براشم من
خاطر خواشم من
من برات هر چی میگفتم
همه از دل بود
همه از دل بود
همه از دل بود
تو برام هر چی می گفتی
همه باطل بود
همه باطل بود
همه باطل بود
کفتر کاکل به سر
های های
این خبر از من ببر
وای وای
بگو به یارم
که دوسش دارم
بگو برگرده
چشم براشم من
خاطر خواشم من...
هانیه با نگرانی گفت:بچه ها دلفین...
و دخترها مثل جوجه های بیرون از لانه مانده به نیمکتها یورش بردند و سه تا سه تا و چهار تا چهار تا ام پی تی ری کنار هم نشستند.
خانم دلفان با حرص و عصبانیت جلوی در کلاس ایستاده بود به قیافه های مظلوم و معصوم نمای انها خیره شد و با عصبانیت گفت: کی شروع کرد؟
ترانه سرش پایین بود.
خانم دلفان که سکوت متحد کلاس را دید با حرص و غیظ گفت:نفری یک نمره از انضباط همتون کم میشه...
دخترها همگی سرشان پایین بود وهمچنان سکوت کرده بودند. خانم دلفان نگاهی از خشم به کل کلاس انداخت و خارج شد.
دخترها نفس عمیقی کشیدند.
ترانه:اوووف... چه عین پر سیمرغ میمونه....
و خواست که از کلاس خارج شود که فاطمه دستش را گرفت وپرسید:کجا؟
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت:برم بگم من بودم دیگه... نمرتونو پس بگیرم....
صنم از ته کلاس فریاد زد:ولش کن بابا.... اون خله عقده ای و... الکی خودتو و ما رو ضایع نکن....یه نمره فدای سرت... من یکی که هشت نمره تا حالا ازم کم کرده...
فاطمه:والله.... با این اوصاف من باید منهای هزار بشه نمره ی انضباطم...
جمع هم با انها هم عقیده بودند.
ترانه لبخندی زد و بوسه ای برای صنم و فاطمه فرستاد .
هانیه:خدا رو شکر نگفت اردو کنسله.... دخترها هینی کشیدند .
ترانه : نه بابا... اردومون سر جاشه... چشمکی را حواله ی هانیه کرد و سوت دوباره ای زد و دخترها با دست و جیغ و خنده همراهش شدند و باز شروع یک اهنگ جواد دیگر... و ... این بود اتحاد دانش آموزی...روی مبل ولو شد. صدای جارو برقی در سرش بود.چشمش را باز کرد و رو به فرزین که هنزفری در گوشش بود و جارو میکشد فریاد ز:فرزین؟؟؟
فرزین نشنید.
سورن بی خیال شد و به اتاق رفت ودر را بست.
امین روی تختش نشسته بود و دو پنبه داخل گوشش فرو کرده بود و درس میخواند.
سورن روی تخت فرزین نشست و به امین خیره شد.چقدر درس میخواند...
امین را دو سال بود که میشناخت... دانشجوی تخصص گوارش بود.بیست و هشت سال سن داشت.از طرف بنگاه معاملات ملکی به او معرفی شد.زمانی که با فرزین برای خرید چند وسیله ی خانه زیر بار قرض بودند...مجبور شد در روزنامه اگهی پذیرش مستاجر دانشجو بدهد...چقدر خوش شامس بود که امین را دیده بود.پسر خوب و باهوشی بود. و البته مهربان و سخت کوش... اهوازی بود و در تهران درس میخواند... کار میکرد. و اجاره اش را بی تاخیر در حساب سورن واریز میکرد.از این لحاظ فوق العاده بود.
پوست تیره ای داشت و صورت بیضی مانند و چشمهای قهوه ای.... موهایش از جلو کمی ریخته بود و در سمت شقیقه هایش سفید بود.قدش متوسط بود و لاغر و استخوانی... در کل خیلی خوش تیپ و خوش چهره نبود..اما خوش اخلاق بود... ولی زیبا نبود.
صدای جارو برقی قطع شد... امین با خوشحالی پنبه ها را از گوشش بیرون اورد و گفت:وای...خفمون کرد... این همه وسواس به خرج میده.... اون وقت بوی بادموجون کپک زده رو نمیفهمه...
سورن به یاد ان صحنه نفس عمیقی کشید و دستهایش را مشت کرد.
امین کتابش را بست و سورن پرسید:چرا تو اتاق خودت نیستی؟
امین:شهاب میخواست بخوابه... با اجازت اومدم اینجا...
سورن لبخندی زد و روی تخت دراز کشید و گفت: نه بابا... این چه حرفیه....
امین از اتاق خارج شد.
نگاهش به سقف بود... حوصله اش سر رفته بود... روز های جمعه کسل کننده ترین روز زندگی اش بود.... اگر سمانه با او قهر نمیکرد الان با هم بیرون بودند...
اهی کشید و به پهلو چرخید... گوشی اش را برداشت و به عکس سمانه خیره شد...چهره اش معمولی بود... پوست سفیدی داشت و چشمهای مشکی و بینی استخوانی و لبهای کوچک و درشت... قدش هم متوسط بود وخوش اندام... اما اخلاقش بد بود.
شکاک بود... بی نهایت شکاک... و سورن نمیدانست چطور با ای اخلاق او کنار بیاید... این بار اخری هم که دیگر از منت کشی خسته شده بود.
گوشی اش را به سمت دیگری پرت کرد و طاق باز خوابید.باید به او زنگ میزد...؟؟؟ چرا یک بار او پیش قدم نمیشد؟؟؟
نزدیک یک سال بود که با هم بودند و در تمام این مدت سمانه شاید بیشتر از صد بار قهر کرده بود...
نفس عمیقی کشید ... ناگهان یاد ترانه افتاد.. قرار بود برای او سی دی اهنگ پر کند... اهنگهای داریوش... ترانه گفته بود:عاششششششششششقششم...
سحر گفته بود:همون پیرمرد هشتاد ساله هست دیگه؟؟؟نه؟؟
ترانه چشمکی زد و گفت:اررررره.... همون که قراره ارثش به من برسه.... و هرچهار نفر خندیده بودند.
سورن هم به حرفهای انها گوش میداد... با ان جمع پر انرژی باشد و نخندد... مگر میشد.... اگر بگوید وقتی با انهاست تمام مشکلات ذهنی اش پاک میشود دروغ نگفته است...
پشت میز کامپیوترش نشست.... لااقل دقایقی مشغول میشد و کمتر فکر میکرد.... اما هنوز مردد بود... به سمانه زنگ بزند؟
هنوز منتظر بالا امدن صفحه بود که صدای فریاد شهاب بلند شد.
-اولا درست صحبت کن....
-اجازه بده... اجازه بده....
-من؟؟؟ ببین ستاره اینا که میگی هیچ ربطی به من نداره..... هرگهی که دلت خواست بخور... نوش جونت...
-د ِ ... اخه عوضی...اولا اونی که موی دماق من شد تو بودی... فکر کردی من ازت خوشم میاد...منم همینطور... حالم ازت بهم میخوره... دختره ی مادر...
و تلفن را قطع کرد و به گوشه ای دیگر پرتاب کرد.لبه ی تخت نشست و سرش را میان دستش گرفت.
سورن که در چهار چوب ایستاده بود و اورا تماشا میکرد.
فرزین صدایش زد و او هم از اتاق بیرون رفت.
فرزین:ولش کن... این از دیشب قاطیه...
سورن یک تکه گوجه را میان کاهو پیچید و گفت:چرا؟
امین: ستاره باز برگشته پیشش...
سورن:خوب؟
فرزین دستی روی شکمش گذاشت و گفت: با یه شیکم بالا....
سورن مات به فرزین خیره شد... و امین ادامه داد:ستاره میگه کار شهابه...
سورن اب دهانش ار فرو داد و گفت:خالی نبندین...
فرزین شانه ای بالا انداخت و گفت:جدی میگم.... دو ماه پیش که باهم تموم کردن... ستاره رفت با یکی دیگه.... همون قضیه ی توچال که یادته؟ قرار بود واسه رو کم کنی با هم ... هر کدوم دوستای جدیدشونو بهم نشون بدن... شهابم یه هفته در به در دنبال یه دختر میگشت...که اخرشم نشد و نرفت... ستاره دوستشو ول کرد و حالا برگشته پیش شهاب گفته من حاملم...
سورن کمی مکث کرد و پرسید:حالا راست گفته؟
امین:شهاب میگه کار اون پسرست میخواد بندازه گردن من... فقط خدا میدونه چی شده....
سورن اهی کشید و به ظرف سالاد خیره شد.
شهاب را یک سال بود میشناخت... یعنی نمیشناخت...هر وقت فکر میکرد او را شناخته است اتفاقی می افتاد که تمام معادلاتش را بهم میزد... قزوینی بود و در دانشگاه ازاد تهران درس میخواند... پدرش دلش نمیخواست درخوابگاه بماند و به چند بنگاه مراجعه کرده بود و با سورن اشنا شد ... سورن از پدر شهاب خیلی خوشش امد... مرد محترمی بود و بسیار مودب و متشخص... اما شهاب ... فقط چهره ی گندمگون و موهای روشن قهوه ای و چشمهای میشی اش را از پدر به ارث برده بود و از اخلاق... هیچ....شهاب هم اتاق امین شد .در کل میتوانست بگوید پسر بدی نیست... اما خوب اخلاقیات به خصوصی داشت که سورن هیچ کدام انها را نمیپسندید.
اهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:حالا چی میشه...دلش برای ستاره میسوخت.... اگر واقعیت داشته باشد.... نفس عمیقی کشید... دلش برای سمانه تنگ شده بود.چقدر او با ستاره که نه او را دیده بود و نه میشناخت متفاوت بود... در طی یک سال با اخلاق و رفتارش به سورن فهمانده بود که باید حد خودش را رعایت کند و سورن تا به حال دستش را هم نگرفته بود ... چقدر ذوق میکرد وقتی حرفهای عاشقانه برای سمانه میزد و سمانه از شرم گونه هایش رنگ میگرفت...تصمیمش را گرفت باید به او زنگ میزد... از جایش بلند شد و به اتاقش رفت.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#12 | Posted: 7 Jul 2013 21:06
  • قسمت ۵

فصل پنجم:
ترانه پایش را محکم به زمین کوبید و گفت:چرا نمیریم؟؟؟
سحر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:نیم ساعته تو حیاط وایستادیم...
پریناز:نکنه نریم...
ترانه با اخم نگاهش کرد و گفت:میتونی خفه شی.... از نظر من ایرادی داره..
پریناز شکلکی برایش در اورد و شمیم با نگرانی گفت: اتوبوس نیاد...چی؟
ترانه چشمهایش را بست و لحظه ای بع باز کرد و گفت: تو هم اگه دهنتو ببندی ممنون میشم...
سحر خنده اش گرفت و همان لحظه خانم دلفان با صدای بلندی اعلام کرد: دخترها به صف بشید و به ترتیب کلاس بندی سوار اتوبوس بشید....
ترانه اهسته به دوستانش گفت: چه غلطا.... به ترتیب کلاس بندی... و ادامه داد: بچه ها سوار شید...
شمیم و پریناز و سحر مطیع به دنبالش راه افتادند... خانم دلفان جلو امد و گفت:پارسا... دهکردی... سوار اتوبوس کلاس خودتون بشید...
ترانه دماقش را بالا داد و گفت:خانم دلفان... یه نگاهی به اتوبوسا بندازید.... همه پیش دوستاشون نشستند.... اگه اونا رفتن... دهکردی و پارسا هم میان... و بازوی شمیم و پریناز را کشید و انها رو به سمت پله های اتوبوس هل داد.سحر از خنده لب پایینش را میگزید و شمیم و پریناز به چهره ی درهم دلفان خیره شده بودند.
خام دلفان که خون خونش را میخورد حرفی نزد و به سمت اتوبوس دیگری رفت... دخترها با سر خوشی سوار شدند...
اتوبوس معملوی و کهنه ای بود و جلوی شیشه ترک بزرگی داشت و چند عکس از محمد علی فردین در فیلمهای گنج قارون و چرخ و فلک کنار اینه چسبانده شده بود و یک صورت عروسک با موهای بلوند تنها تزییات شیشه ی جلو بود... وصندلی هایی کهنه و قدیمی که روکش قرمز داشتند.
ترانه:وای چه بویی.... اه...از مال پیکان هم بدتره.....
سحر خندید و گفت:همش یه ساعت راه است....
ترانه لبخندی به سحر زد و به ته اتوبوس رفتند و طبق معمول انجا را قرق کردند.
بعد از بیست دقیقه اتوبوس راه افتاد...
باورش سخت بود اما خانم دلفان همراه انها شده بود و دخترها جرات تکان خوردن نداشتند....
هدیه اهسته به ترانه گفت:چه سکوتی....
شمیم:مرده شور برده... واسه چی با مااومد....اه....
پریناز:شانس و میبینی.... پنج تا اتوبوس.... این باید با ما بیاد...
ترانه در گوش هدیه چیزی گفت... هدیه لبخندی زد و در گوش کیمیا و همینطور گوش به گوش... به جلو رسید... دخترها به عقب چرخیدند و طناز و کیمیا و هانیه عقب اتوبوس روی زمین نشستند.... ترانه و پریناز و شمیم و سحر هم روی زمین نشستند ...
طناز:حالا چی بخونیم؟
فاطمه:از تهی بخونیم.... خاهش....
شمیم: کلید خوبه؟؟؟
پریناز:نه.... نه... با تهی که نمیشه رقصید....
خانم دلفان که به عقب اتوبوس امده بود پرسسید:مگه قراره برقصید؟
ترانه:خوب... خوب...
خانم دلفان:خجالت نمیکشید..... و اشاره ای به راننده کرد...
ترانه پوفی کشید و گفت:فقط میخونیم... مثل سرود...
خانم دلفان حرفی نزد و به سر جایش برگشت...
دخترها هوراااااایی کشیدند و ترانه سطل خالی ماستی را از کیفش بیرون اورد.
سحر متعجب پرسید:این چیه؟؟؟
ترانه لبخندی زد و گفت:ساز توه....
و سطل را در اغوش سحر انداخت...
سحر لبخندی زد و گفت:خوب چه بزنم؟؟؟
فاطمه:بابا کرم...
شمیم:اول بگید چی بخونیم؟
طناز هم از توی کیفش سینی دراورد و به سحر داد و گفت:این بهتره....
دخترها خندیدند و کیمیا گفت: جواد بخونیم....
ترانه:چی بخونم براتون؟
شمیم:زیارت و بخون....
ترانه با لحنی پر از عشوه گفت: خانما اماده باشن... قرا تو کمر... دستها از هم باز... خوب شروع میکنیم....
و مچ دستش را در هوا میچرخاند و رو به بچه ها که نگاهش میکردند گفت:نمیخواید خودتونو گرم کنید؟؟؟
پریناز:ما گرمیم... شما شروع کن... بعدشم مگه ندیدی... صدایش را پایین اورد و گفت:نفهمیدی دلفین چی گفت؟رقص ممنوع...
ترانه:غلط کرد... یک... دو اینکه درجا هر غلطی دلتون خواست بکنید... خیالیه؟؟؟
کیمیا:میخونی یانه...
ترانه صدایش را صاف کرد و سحر روی سطل ضرب گرفت... ترانه رو به شمیم گفت:برو شمیم...
شمیم صدایش را کلفت کرد و گفت:
گزیده خبرها
کلید طلایی حسین تهی به سرقت رسید
جایزه ی در نظر گرفته شده برای یابنده مبلغ 60 میلیون تومان می باشد
و ترانه ادامه داد:
دل من قفل شده و معطل یه کلیده
یکی اونو دزدید و رفت بگو بینم اونو کی دیده
جمع یکصدا:دل من قفل شده و معطل یه کلیده
یکی اونو دزدید و رفت بگو بینم اونو کی دیده
دلم و قفل کرد و رفت یه جایی خاک کرده
مموری قلبم و قبل رفتنش پاک کرده
نمیدونم اون کی بیا
چشماشم مشکی بیا
ما دوتا آدم بودیم انگار تو کشتی نوح
اگه اون نیاد یه وقت مرگ دلم صد در صد
حتما این مسئه از پرونده ی قتل بد تره
اون مثه نگهبانه نگهداره این دله صاب مردست
ولی دلم جوونه شیطونی نمیکنه انگار که سالخوردست....
هانیه جلو امد و گفت:بچه ها.... بچها... یه لحظه....
ترانه:اه پارازیت...
هاینه لبخندش را فرو خورد و گفت:اهنگ درخواستی داریم از اقای راننده... فرمودن اهنگهای قدیمی هم بلد هستید ایا؟
ترانه با صدای بلند خندید و خودش را روی سحر انداخت و بعد سیخ نشست و با صدای بلند گفت:چی دوست دارین اقای راننده؟
مرد راننده که پیر مرد خوش مشربی بود.... با لنگ قرمز کثیفی عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:هر چی... اما اینی که میخونی اصلا خوب نیست...
ترانه:چشم اقای راننده... مخلصم...
مرد راننده با صدا خندید ... خانم دلفان هم لبهایش به لبخندی کج شد و یکی از دخترها که شاهد این لبخند نایاب بود با لحن پاچه خواری فریاد زد: به افتخار خانم دلفان بزن کف قشنگه رو.....
دخترها با جیغ و ستو همراهش شدند و کمی بعد که جو ارام شد.... ترانه سطل را از سحر گرفت و صدایش را صاف کرد و گفت:اینم به افتخار اقای راننده...
و صدایش را صاف کرد ... با انگشتهایش ضرب گرفت...

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
یه ممل فشفشه بود
از رو سر کلاه میزد
جیب و رو هوا میزد
ببین از کجا میزد
زندگی زیر و رو خیلی داره
بچه ها همه باهم .... و اقای راننده هم با انها همراه شد:اره والله
روز بیچاره ها شام تاره
همه یکصدا:جون اقا
این فشفشه جیبش رو از پول پر نمیکرد
نون فقیر و بی پولو اجر نمیکرد
یه روز اخه یه ده تومن کارشو پاس داد ....
از غیرت و مردونگی یارو رو انداخت
...
بر اسمون و بر زمین میخندیم
من هم به اونو هم به این میخندم
دیگه چه غم دارم اوستای هر کارم
من که در این دنیا بی کار و بی عارم....
....
زندگی زیر و رو خیلی داره
جمع یکصدا:اره والله
روز بیچاره ها شام تاره
جمع یکصدا:جون اقا
یادت میاد اون شب که من با چشم گریون
یک شاخه گل دادم به تو مثل یه انسون
حالا هیچ راه فراری نیست از این بند
فهمیدم اون گل بهتره از این گلو بند....
دخترها ترانه را تشویق کردند و اقای راننده از اینه به دختر موطلایی خیره شد و گفت:ممنونم دخترم... منو بردی تو اون روزا...
ترانه تعظیمی کرد و گفت:خواهش دارم....
بعد از چند اهنگ درخواستی غمگین و شاد.....بالاخره به اردوگاه رسیدند.
اما جالب اینجا بود که با پنج اتوبوس راه افتاده بودند و حالا جلوی دروازه ی اردوگاه یازده اتوبوس ایستاده بود.
خانم دلفان پیاده شد... جلوی اردوگاه همهمه بود... چند مرد خانم کشور را احاطه کرده بودند و خانم دلفان هراسان به این سو و ان سو میرفت...
ترانه:چی شده؟
پریناز:نکنه باید برگردیم؟
سحر:به قول ترانه میتونی خفه بشی... ایرادی نداره...
فاطمه:بچه ها اونجا رو...
و همه مسیری را که فاطمه گفت تعقیب کردند... شش اتوبوس شامل عده ای از پسرها بود که انها هم متعجب به اتوبوس دخترها خیره شده بودند.
ترانه:ما باید با اینا یه جا بخوابیم؟
شمیم ضربه ای به سرش زد و گفت: خاک تو سرت... مگه میشه؟
و ترانه و پریناز همزمان گفتند: اگه بشه... چی میشه...
دخترها خندیدند و یک به یک از اتوبوس پیاده شدند.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#13 | Posted: 7 Jul 2013 21:06
دخترها خندیدند و یک به یک از اتوبوس پیاده شدند.
خانم دلفان مثل مرغ سرکنده این سو و ان سو میرفت...دخترها کنار اتوبوس ایستاده بودند و اتوبوس پسرها را دید میزدند و به صداهایی که انها در می اوردند میخندیدند.
صدای خانم کشور که با لحنی عصبی و پرخاشگرانه صحبت میرکرد به گوش رسید:ولی اقای محترم.... ما ساختمون و اجاره کردیم... با اموزش و پرورش هماهنگ کردیم... بنا بود امروز فقط بچه های مدرسه ی ما باشند... و کاغذی را به مردی که رو به رویش ایستاده بود،داد...
مرد که ارام تر از خانم کشور بود ...گفت:حالا از ما چه توقعی دارید؟ما تلفنی هماهنگ کردیم...
همان هنگام یک دسته پسر به سمت دخترها امدند... یکی از انها پرسید:شما هم اومدید شبانه روزی؟
ترانه:علیک سلام....
پسری دیگر به سر دوستش ضربه ای زد و گفت:خاک تو سرت... و خودش جلو امد و گفت:سلام عرض شد خانمهای محترم....
ترانه با خنده گفت:اُهُ...چه لفظ قلم....
دخترها خندیدند و پسرها با حرص نگاهشان میکردند.
شمیم از پسری که هم قد خودش بود پرسید:کلاس چندمی هستید؟
پسر اول:دوم...
پریناز:چه مقطعی؟؟؟
پسر دوم:دبیرستان....
ترانه:اووووووخی..... ناسی..... از ماها کوشولوترین....
پسرها شروع به سر و صدا کردند و دخترها میخندیند...
ترانه:بچه ها.... خوب راست میگم... ماها سومیم... بله قراره دو دوشب و دو روز اینجا باشیم....
پسر اول:چه باحال ماهم همینطور....
پسر دوم:پس دوست باشیم...
پریناز:فدای تو بشم... باشه دوست باشیم... اخه تو که هنوز پشت لبتم سبز نشده...
پسر دوم سرخ شد... پسر اول خندید و گفت:مال من سبز شده ها ببین...
پریناز:از ادمای سیبیل کلفت خوشم نمیاد...
پسر ها هووو کردند و همان هنگام خانم کشور رو به مرد مقابلش گفت:میبینید هنوز هیچی نشده... چطوری دارن باهم خوش و بش میکنن؟؟؟چطوری میخواین دو شب اینا رو تحت الحفظ نگه دارین؟
مردی که مدیر دبیرستان پسرانه بود و کمالی نام داشت گفت:خانم کشور... اونقدر ها هم سخت نیست... پسرها بچه های تیز هوشان هستند... همه خانواده دار و اصیل... مشکلی پیش نمیاد... من بهتون قول میدم...
خانم کشور پشت چشمی نازک کرد...و اقای کمالی ادامه داد: اینجا اردوگاه بزرگی هست.... چهار تا ساختمان خوابگاه داره... پس خودتونو عصبانی نکنید.... نه مامیتونیم برگردیم.. نه شما... بچه ها سر خورده میشن.... نگاه به چهره های بشاششون بکنید... چطور راضی میشید؟
خانم کشور سری به نشانه ی تایید حرفهای اقای کمالی تکان داد و گفت:حق با شماست.... به سمت خانم دلفان رفت و دخترها به صف شدند...پشت سر هم و به دنبال خانم کشور و خانم دلفان ....مربی پرورشی و چند تن دیگر وارد محوطه ی اردوگاه شدند... اردوگاه بزرگی بود و سطح زمین از برف پوشیده شده بود.... مثل یک باغ بزرگ...وخیابانی که میان این باغ قرار داشت... ساختمان خوابگاه ها خیلی دور بود و باید مسافتی را طی میکردند تا به انجا برسند.... طبیعت زیبایی بود با درختان سر به فلک کشیده ی برهنه که با شکوفه های برفی تزیین شده بودند... دخترها پشت سرهم راه میرفتند و با شوق و ذوق به برفهای سفید و یکدست نگاه میکردند...ترانه رو به دخترها گفت:چه برف بازی بکنیم ما... و کوله اش را روی شانه جا به جا کرد.
پسرها هم درست در موازات انها با فاصله پشت سر مدیر و ناظم و چند تن دیگر قدم برمیداشتند....
یکی از انها به شمیم گفت:بارت سنگینه بده من...
شمیم حرفی نزد و ساک و کوله اش را از این شانه به ان شانه کرد....پسر دیگری رو به ترانه همین حرف را زد و ترانه با خوشحالی کیف و دو ساکی که با خودش اورده بود را پسرک داد.
و دستهایش را از هم باز کرد و با لبخند گفت:سنگین بودا... و رو به پسرک که مبهوت او را تماشا میکرد و انتظار نداشت که ترانه چنین کاری بکند و تعارفش را بپذیرد تشر زد: چرا واستادی... بجنب....
و پسرک تکانی به خود داد و هلک و هلک با کوله پشتی و ساک خودش به اضافه ی دو ساک و کوله ی ترانه راه افتاد.... از شدت سنگینی بار ها که روی شانه هایش بود دو لا دو لا راه میرفت....
سحر:ترانه........پسر مردم و کشتی....
ترانه رو به پسر ک گت:اسمت چیه؟؟؟
پسرک عرق ریزان و نفس نفس زنان گفت: حامد....
ترانه:داری میمیری؟
شمیم سقلمه ای به پهلویش زد و گفت:ترااااانه...
ترانه:عب نداره...تمرینه واسه پس فردا که زن گرفتی... خواستی باراشو ببری و بیاری... بعد ماه عسل باید هشت تا هشت تا چمدون بیاری ببری....پسرها خندیدند.
حامد از ذوق لبخندی به لب اورد و ترانه پاتک زد و گفت:نیشتو ببند... چه ذوقم میکنه... کی به تو زن میده....و اینبار پسرها با شدت بیشتری قهقهه زدند.
حامد نگاهش کرد و گفت: حیف که ...
ترانه فوری گفت:حیف که چی؟؟؟
حامد: ضعیفه ای.... و نفهمید کی ترانه درست مقابلش قرار گرفت .... درست هم قد هم بودند... ترانه با اخم گفت:چیم؟؟
حامد با تته پته گفت:هیچی... میگم این.... به کیف گردنی ترانه اشاره کرد و گفت:اگه سنگینه اینم بده....
ترانه دماقش را بالا کشید و گفت:نیست...
و به داخل صف برگشت... خانم دلفان خط و نشان کش نگاهش کرد...ترانه اهمیتی نداد....
پریناز که به هن هن افتاده بود.... گفت:چه سربالایی تندیه... پس کی میرسیم....
و به ترانه نگاه کرد که دستهایش را در پشت کمر قلاب کرده بود و با نگاهش از طبیعت برفی لذت می برد...
پریناز با غیظ رو به صف پسر ها گفت:واقعا که....کاش یه ذره شماها غیرت داشتید.... از رفیقتون یاد بگیرید.... نمیبیند چهار تا خانم محترم این همه وسیله دستشونه... به عقل ناقصتون نمیرسه باید بیاید کمک؟؟؟ مثلا تیز هوشان درس میخونید؟؟
پسرها که به رگ غیرتشان بر خورده بود.... یک به یک از صف خارج شدند و به سمت دخترها امدند و ساک و وسیله هایشان راگرفتند....
سحر رو به پسری که موی دماقش شده بود گفت:من کمک احتیاج ندارم... ممنونم...
اما پسرک سمج بود گفت:بذارید کمکتون کنم....
سحر نگاهی به ترانه کرد و ترانه موضوع را گرفت و رو به پسر گفت:ببین.... این کمک نمیخواد... و بعد ادامه داد: دورو بر این نپر... این یکم مشکل...... و انگشت اشاره اش را به شقیقه اش زد و ادامه داد:مغزی داره.... میدونی؟؟؟ ناراحتی های روحی روانی و اینا... دو بار خود کشی کرده... چهار بارم تو تیمارستان بستری شده... حالا برو کنار....
ترانه انقدر جدی گفته بود که پسرک از ترس رنگش مثل گچ شده بود و اب دهانش را فرو داد وعقب عقب رفت و وارد صف خودشان شد.
سحر با حرص به ترانه گفت: من دیوونم؟؟؟
ترانه چشمکی زد و گفت:سخت نگیر.... ودو اب نبات چوبی با طعم توت فرنگی و پرتغال را از کیف گردنی اش در اورد و رو به حامد گفت: حامد؟؟
حامد با اخم نگاهش کرد و گفت:هوووم؟؟؟
ترانه:هوووم ...نه بله... من ازت بزرگترم.... باید احترام بذاری.... پرتغالی یا توت فرنگی؟؟؟
حامد دهن کجی کرد و چیزی نگفت...
ترانه: کدوم؟؟؟
حامد باز چیزی نگفت...
ترانه با لحن بازار گرمی گفت:پرتغالیش ترشه.... و توت فرنگیش شیرینه...
حامد باز هم حرفی نزد....
ترانه ادامه داد:تازه وسطشونم ادامس داره... لیموییش از همه خوشمزه تره... اما پرتغالیش ترش تر و ملس تره... خوب کدوم؟؟؟
حامد اب دهانش را قورت داد وبالاخره گفت:پرتغالی....
ترانه:غلط کردی.... پرتغالش مال منه.... توت فرنگی و اگه بخوای میدم به تو...
حامد خنده اش گرفته بود....اما چیزی نگفت...
ترانه:بیا......... و اب نبات را به سمتش گرفت... اما نگاه خصمانه ی حامد را بر خود دید... متوجه شد دستهایش بند است و نمیتواند اب نبات را بگیرد....
ترانه:هی وای من.... دستات بنده... خو... عب نداره.... وکاغذ دور اب نبات را جدا کرد . به سمت حامد رفت و در یک حرکت ناگهانی اب نبات چوبی را در دهانش کرد...
حامد چشمهایش چهار تا شد....ترانه به صف بازگشت... و باز نگاه خانم دلفان رویش ثابت بود...
حامد با دندانهایش اب نبات را به گوشه ی دهانش فرستاد و کمی مک زد و طعم ترش پرتغال را زیر زبانش حس کرد.... متعجب به ترانه نگاه کرد و ترانه چشمکی را حواله اش کرد...حامد لبخندی زد و ساک ترانه را که کمی به زمین کشیده میشد را بالاتر گرفت.
سحر خسته و کلافه گفت:چرا نمیرسیم....خسته شدم...
ترانه:اون موقع که ناز میکنی... فکر عاقبت کار و هم بکن...
سحرشکلکی در اورد ... که از دید همان پسری که یکبار به سراغش امد پنهان نماند...گفت:هنوزم کمک نمیخواید؟
سحر اب دهانش را فرو داد و به ترانه نگاه کرد.... اهسته گفت:نه ممنون...
ترانه سقلمه ای به او زد که ساک سحر از دستش افتاد و پسر جلو دوید و ساک سحر را هم برداشت... خانم دلفان با چشمهای گرد شده به سحر نگاه میکرد...مفهوم نگاهش این بود:سحر تو دیگه چرا....
بالاخره به یک دو راهی رسیدند... که باید از هم جدا میشدند...
حامد رو به ترانه گفت:اسمت چیه؟؟
ترانه: یوسفی...
حامد:نامرد...
ترانه خندید وگفت:ترش نکن....ترانه....
پریناز شماره ی موبایلش را به پسری به نام هادی داد و سحر جلو رفت و ساکش را گرفت و گفت:ممنونم خیلی لطف کردید...
پسر لبخندی زد و گفت:من حسینم...
سحرتشکر دوباره ای کرد و بدون هیچ حرف اضافه ای از حسین فاصله گرفت.
دخترها وارد ساختمان شدند... یک سالن موزاییک شده که شش اتاق داشت...همه به سمت اتاق ها یورش بردند... هر اتاق پانزده تخت سه طبقه داشت.... تختهای زوار در رفته و پتوهای خاکستری سربازی...و سقف نم داده...دو شوفاژی که معلوم نبود روشن است یا نه... بهتر از این نمیشد...
ترانه:وای چه بویی...
سحر: چه کثیفه اینجا....
شمیم:تا صبح بندری میزنیم از سرما...
ترانه :خوب بیا از الان بندری بریم... وسوتی زد و داد زد:جونی جونم....
و دخترها اماده برای شروع یک اهنگ که با ورود خانم کشور ساکت شدند...
خانم کشور بعد از لختی سکوت گفت:خوب... حتما خبر دار شدید که جریان از چه قراره... اینطوری نمیشه که راحت بچرخید و برید بیرون... من و خانم دلفان با همفکری هم تصمیم گرفتیم... که شما در خوابگاه بمونید و بیرون نرید....
انگار پارچ اب سردی روی سرشان خالی شد.... دخترها وا رفتند... نمیدانستند چه بگویند... این چه وضع اردو بود؟؟؟
یکی از دخترها جلو امد و گفت:خانم.... یعنی چی تو خوابگاه بمونیم؟؟؟؟
دیگری: خانم واسه ی چی؟؟؟
خانم کشوربا لحن تندی گفت:ندیدید.... پسرا هم هستن؟

ترانه هم با لح کش داری گفت:خوب باشن؟ما چیکار به اونا داریم؟
خانم کشور با غیظ نگاهش کرد و گفت:تو خوابگاه میمونید... درغیر این صورت برمیگردیم... و در همان حال چادرش را که تا ان لحظه کیپ جلوی دهانش گرفته بود را از سرش باز کرد... و دخترها را سر خورده تنها گذاشت.

خانم کشور با غیظ نگاهش کرد و گفت:تو خوابگاه میمونید... درغیر این صورت برمیگردیم... و در همان حال چادرش را که تا ان لحظه کیپ جلوی دهانش گرفته بود را از سرش باز کرد... و دخترها را سر خورده تنها گذاشت.
ترانه:یعنی چی تو خوابگاه بمونیم؟؟؟
پریناز:اگه قرار بود بیرون نریم و تو محوطه بازی نکنیم اصلا واسه ی چی اومدیم؟
هانیه:والله... تو اتاق خوابمونم میتونستیم...بمونیم...
سحر: کاش اصلا نمیومدیم...
شمیم روی یکی از تختها نشست و گفت:حالا چی کنیم؟
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت:چرا ما تو ساختمون بمونیم؟؟؟ اونا بمونن؟؟؟
سحر:منظورت چیه؟
ترانه لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:خانم کشور نگرانه اگه ما بریم تو محوطه با پسرا بازی میکنیم و دوست میشیم... خوب اگه پسرا تو ساختمون خودشون بمونن ما با اسودگی بازی میکنیم .... الان ما اینجا بمونیم....خیلی خوش خوشان اون بچه خنگها میشه...
دخترها لبخندی زدند و هانیه گفت:خوب پس بریم...
ترانه: همه باید هماهنگ باشیم....بچه زرنگها برن... سحر..... و روبه چند نفر از کلاسهای دیگر گفت:ارزو.... هما... شماها همتون خرخونید... حرفتون برو داره... برید....چشممون به شماست...دخترها شش نفر از بین خودشان را فرستادند و بقیه مشغول مرتب کردن رخت خوابشان و وسایلشان شدند.
فصل ششم:
بارش بی امان برف انگار پایانی نداشت... دندانهایش از شدت سرما میلرزیدند... تا مغز استخوانش سرما نفوذ کرده بود...
دیگر رمق راه رفتن هم نداشت... اهسته گام برمیداشت... پاهای برهنه اش از سرما میسوخت و گونه هایش از شدت سوز زمستانی تیر میکشید...اشکهایش پیوسته تا مسیرچانه پیوسته در گذر بودند.... از سرما از بی کسی از درد پاهایی که تا مچ در برف فرو رفته بودند... اه کشید... بلند بالا اه کشید و به بخاری که از دهانش بیرون زد نگاه کرد...
__________________________________________________ ____________________________
به زور لبخندی به لب اورد...سرش همچنان پایین بود...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#14 | Posted: 7 Jul 2013 21:08
  • قسمت ۶

به زور لبخندی به لب اورد...سرش همچنان پایین بود...
اقای امجد:از کارت راضی هستی؟
سورن لبخندی زد و گفت:بله....
اقای امجد:با باقری مشکلی پیدا نکردی؟
سورن:اون اوایل فقط.... بعدش نه...
اقای امجد چینی به ابرویش انداخت و گفت:چه مشکلی؟
سورن لبخندی زد و گفت:شرایط من... تجردم و باقی قضایا... من شرایطشو نداشتم....ولی... و ادامه ی حرفش را خورد.
اقای امجد لبخندی زد و گفت:اهان...
سورن ادامه داد:مدیرشون اصلا قبول نمیکرد... اقای باقری صد بار اسم شما و ضمانت شما رو وسط کشید تا راضی شدند...
سپس با لحنی سپاس گزارانه افزود:ممنونم....
اقای امجد لبخندی زد و گفت: سورن...کاری نکردم...
مدتی سکوت بینشان برقرار بود.
اقا امجد پرسید:دیگه چه خبر؟
سورن سرش را بالا گرفت و به ارامی گفت:خبری نیست...
اقای امجد فنجان مقابل سورن را از چای داغ پر کرد و پرسید:درسها خوب پیش میره؟
سورن: ترم قبل ممتاز شدم...
اقای امجد لبخندی به لب اورد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:عالیه... پس این ترم هم باید ممتاز بشی....
سورن لبخندی زد و چیزی نگفت.
اقای امجد پس از بیست دقیقه سکوت گفت:دیگه چه خبر؟
سورن سرش را بالا گرفت.... نگاهی به فنجان چای دست نخورده شان انداخت و پرسید:شما چه خبر؟ فرح جون خوبن؟
اقای امجد لبخندی زد و گفت: اره... خوبه... این روزها خیلی سرش شلوغه...
سورن لبخندی زد ...
اقای امجد پس از لختی سکوت گفت: دیگه وقت رفتنه...
سورن متحیر سرش را بالا گرفت و به چشمهای اقای امجد خیره شد...
اقای امجد با مهربانی او را نگاه میکرد.
سورن با چشمهای طوفانی اش به میز نگاه میکرد به سختی بغضش را فرو خورد و گفت:به سلامتی... اما دو قطره ی سمج و کوچک از میان پلکهایش به روی میز چکید.
اقای امجد با ارامش گفت: تو دیگه بزرگ شدی سورن... این کارا چیه...
سورن با پشت دست رد اشکش را پاک کرد و گفت:بله... متاسفم...
اقای امجد باز لبخندی زد و سورن پرسید:چقدر میمونید....
اقای امجد اهی کشید و گفت:دیگه برنمیگردیم سورن....
سورن ماتش برد... برای چند لحظه حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد... این بار چانه و لبهایش اشکارا میلرزیدند... و چشمهای ابی و دریایی اش در موجی از اشک غوطه ور بودند.
اقای امجد دسش را روی دستهای سورن که در هم قلاب شده بودند گذاشت و گفت:سورن... تو دیگه...
سورن سری تکان داد و با صدای لرزانی گفت:بله... میدونم...
اقای امجد چیزی نگفت... جعبه ی نقره ای از جیبش در اورد وسیگاری از ان بیرون کشید و ان را روشن کرد...چند پک محکم و پشت سر هم از سیگار برگش گرفت.....
سورن حالا ارام تر شده بود... اما صدایش رعشه داشت.. اهسته پرسید: خونه رو فروختین.... کلمه ی اخر را با لوکنت ادا کرد.
اقای امجد گفت: بله... همه چیزو...
سورن زیر لب زمزمه کرد:پس برای همیشه...
اقای امجد سیگارش را خاموش کرد... سورن لبخند تلخی زد و گفت:میتونم بیام فرودگاه؟
اقای امجد لبخندی زد و گفت:البته....
سورن:چه روزی و... بغضش را فرو خورد و گفت: چه ساعتی؟
اقای امجد: امشب... ساعت ده و نیم...
سورن باز حیران ماند... توقع این یکی را نداشت.... اما بغض و اشکش را کنترل کرد. اهی کشید واب دهانش را قورت داد و بغض سختی که در گلویش چمبره زده بود را فرو خورد وگفت:چقدر زود....
اقای امجد هم اهی کشید و گفت: شب منتظرتم...
سورن سری تکان داد...
اقای امجد ایستاد.... سورن هم...
اقای امجد دستش را به سمت سورن گرفت... سورن به گرمی دست اقای امجد را فشرد...
از پشت میز بیرون امد و با خداحافظی ارامی دست سورن را رها کرد... و از کافی شاپ خارج شد...
سورن هنوز ایستاده بود....نگاهش به جعبه ی نقره ای سیگار اقای امجد افتاد... ان را برداشت و به سمت در دوید...
اقای امجد هنوز کنار ماشین ایستاده بود ... سورن :اقای امجد؟!
اقای امجد سرش را به سوی او چرخاند... سورن جعبه ی سیگار را به سمتش گرفت و اقای امجد با لبخندی گفت:اه... سورن...ممنونم....
سورن لبخندی زد...خواست حرفی بزند....اما منصرف شد....
اقای امجد گفت:بگو...
سورن با لبخند و لحنی مرتعش گفت:میخواستم... میخواستم... میشه... جعبه سیگارتونو... من...فقط.... میخواستم یادگار ی داشته... باشمش...
اقای امجد گفت:البته سورن.... و جعبه را به سمت او گرفت...
سورن لبخندی زد و اقای امجد با اخم گفت:ولی توشو چی پر میکنی؟سیگار؟؟؟
سورن لبخندی زد و گفت:هرگز...
اقای امجد هم با رضایت نگاهش را به چشمان ابی او دوخت...
سورن در ییک حرکت ناگهانی خم شد و دست اقای امجد را چندین بار پیاپی بوسید...
اقای امجد متاثر شد و شانه های سورن را گرفت و او را بالا کشید و محکم به اغوش گرفت....
سورن اشکارا گریه میکرد... شانه هایش میلرزیدند...
اقای امجد حس کرد پلکهایش خیس شده اند....
سورن در میا هق هق بی صدایش گفت: هیچ وقت فراموشتون نمیکنم... هیچ وقت.... بخاطر همه چیز ممنونم.... هرچی هستم....هرچی که امروز هستم بخاطر زحمات شماست...تا اخر عمر مدیون زحمات شمام...
اقای امجد صورت خیس اشکش را در میان دستهاش گرفت و گفت:سورن ما از تو ممنونیم... تو به زندگی من و فرح جون دوباره ای بخشیدی... من به تو مدیونم... پیشانی اش را بوسید و خداحافظی کرد و سوار اتومبیلش شد و به سرعت از انجا دور شد...
سورن جعبه ی نقره ای را در دستش میفشرد... باز تنها شده بود... این تنها سهمش از زندگی بود.
ساعت از یازده گذشته بود و سورن هنوز به خانه بازنگشته بود....فرزین نگران به این سو و ان سو میرفت...
امین با لحن ارامی گفت: فرزین نگران نباش....
فرزین با حرص گفت:موبایش خاموشه... سابقه نداشت اینقدر دیر برگرده....
شهاب با لحن بیخیالی در حینی که سیب گاز میزد گفت:لابد با سمانه است؟؟؟
فرزین با اخم و صدای بلندی گفت:همه مثل تو نیستن...
شهاب اهمیتی نداد و در جواب امین که پرسیده بود : مگه اشتی کردند... گفت:اره... پسره خره...با دست پس میزنه...با پا پیش میکشه.... چهار روز بهش فحش میده... دو روز قربون صدقه اش میره... دیوانه است...
فرزین با حرص گفت:دهنتو ببند...
شهاب چپ چپ نگاهش کرد و گفت:خفه....
داشت بحث بالا میگرفت که صدای چرخش کلید و سپس قامت سورن در چهار چوب در پدیدار شد.
فرزین فس راحتی کشید و پرسید:هیچ معلومه کجایی؟
سورن سرش پایین بود... کفشش را کمک پاهایش از پا در اورد و گفت:کجا میخواستی باشم...؟
شهاب:پیش سمانه...
سورن مستقیم به چشمان شهاب خیره شد.
چشمهایش سرخ و پف کرده بود و رگه های قرمزی که دور چشمهای ابی اش را احاطه کرده بود... با ان نگاه پر از خشم و حرص موجب شد تا شهاب سکوت کند.... فرزین که خیالش راحت شده بود پرسید:شام خوردی؟
سورن نگاهش را با بیزاری از شهاب برگداند و رو به فرزین گفت:اره... و به سمت اتاق مشترک خودش و فرزین رفت.
امین : این چش بود؟
فرزین شانه ای بالا انداخت و شهاب هم موبایلش زنگ خورد به اتاق رفت تا راحت تر صحبت کند.
سورن طاق باز روی تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود.
فرزین در را باز کرد... چراغ را روشن کرد.
فرزین:چرا لباسهاتو عوض نکردی؟؟؟
سورن : ولش کن...
فرزین:طوری شده؟ باز با سمانه بهم زدین؟؟؟
سورن:نه...
فرزین که با یک سینی محتوی یک بشقاب سوپ جو و نان و اب و یک کاسه ماست وارد شده بود... سینی را کنار میز تخت گذاشت و گفت:میدونم شام نخوردی.... ناهارم که نبودی....
سورن نگاهش کرد... مثل یک پدر.. یک مادر مراقب سورن بود.... به وقتش برادر بود... به وقتش دوست بود... لبخندی به روی فرزین پاشید... اگر او را نداشت چه میکرد... تمام این سه سال و خرده ای.... اما فرزین هم روزی او را تنها خواهد گذاشت... لبخندش جای خود را به اخم داد و صورتش در هم رفت.
فرزین:سرد شد سورن...
سورن با لحنی لجوجانه گفت: گر سنه نیستم...
فرزین باز با لحنی مصرانه گفت: یعنی چی گرسنه نیستم.... پاشو ببینم... سوپ جو که عاشقش بودی... ماستم حاج خانم فرستاده... چکیده و گوسفندی... شهاب نصفشو ظهر خورد....
سورن ساکت به سقف خیره شده بود... تمام فکرش در گریه های بی تابانه ی فرح همسر اقای امجد بود... وقتی او را در اغوش گرفته بود و بوسیده بود... مادرانه برای اولین بار نصیحت شنیده بود... چقدر نصیحت شنیدن.... خوب و بد شنیدن از زبان کسی که دوستش داری... مادرانه دوستش داری شیرین است... چشمهایش پر از اشک شد...
فرزین اهسته گفت:سورن طوری شده؟
سورن چشمهایش را بست دلش نمیخواست اشکش را فرزین ببیند.... در نظر فرزین او مقتدر بود... پس باید مقتدر و محکم هم میماند....
سورن فرزین را تحت حمایت خود داشت... سه سال از او کوچکتر بود..اما به نوعی سرپرستی او را بر عهده داشت... پس نمیتوانست جلوی او از خود ضعف نشان دهد... میدانست فرزین دست بردار نیست...
با رخوت نیم خیز شد...فرزین لبخند پیروزمندانه ای زد و سورن چند قاشق به زور فرو داد... از شدت سنگینی بغض در حال خفگی بود... دستپخت فرزین حرف نداشت.... اما بیشتر از همان چند قاشق نتوانست...
فرزین متعجب پرسید:خوب نشده؟
سورن با لحن ارام همیشگی اما ظاهری گفت: چرا فرزین..مثل همیشه...
فرزین خواست بپرسد پس چرا کم خوردی....که سورن سرش را در میا دتایش گرفت... شقیقه هایش تیر میکشیدند... اهسته به فرزین گفت:برام یه قرص میاری؟
فرزین بدون حرف از جایش بلند شد.میخواست بیشتر اصرار کند....مطمئن بود سورن از ظهر هیچ چیز نخورده است... اما میدانست بی فایده است و همان را هم سورن بخاطر اینکه روی فرزین را زمین نیاندازد خورده است.
وقتی به اتاق بازگشت سورن به نظرخواب بود... اهسته از اتاق خارج شد... سورن چشمهایش را به ارامی باز کرد و از گوشه ی چشمش اشکی پایین چکید.
شمیم اهی کشید و گفت:ترانه؟!
ترانه:هوووم...
سحر:گرفتی خوابیدی؟؟؟
ترانه حرفی نزد و پریناز پقی زد زیر خنده.... و رو به سحر و شمیم با لحنی شیطنت بار گفت:میخواست تا ا ا ا ا ا ا ا ا خود صبح بیدار بشینه...
ترانه روی تخت نشست.... موهای اشفته اش دور چهره اش را فراگرفته بود....چشمهایش از بی خوابی خمار بود .... به زور گفت:ساعت سه صبحه....
سحر:خوب باشه....
هانیه که روی تخت خواب رو به رو دراز کشیده بود گفت:مگه اصلا اومدین بخوابین؟؟؟
فاطمه که روی تخت بالای سر سحر خوابیده بود سرش را از لای نرده ی فلزی بالای تخت بیرون اورد و گفت:پس چیکار کنیم؟؟؟ساعت سه ها....
ترانه بالشش را در اغو ش گرفت و گفت:میخوای چیکار کنیم...؟؟؟ ولحظه ای بعد صدای خرناسش بلند شد...
سحر و شمیم و پریناز و چند نفر دیگر با صدای بلند خندیدند...
ترانه پرید:چی شده؟صبح شده؟
کیمیا لبه ی تخت ترانه نشست و با خنده گفت:چه فرتی خوابت میبره....
ترانه خمیازه ای کشید و گفت:بمیرید...همتون...اه....
سحر اهی کشید و گفت:بچه ها حوصلم سررفته...
شمیم:منم...
ترانه با غیظ گفت:بگیرید مثل بچه های خوب خونه ی ننه هاتون بخوابید...خبرمرگتون بیاد...
و خودش دراز کشید و پتو را روی سرش کشید.
سحر چشمکی به شمیم زد و پریناز بالبخندی به فاطمه علامت داد...کیمیا با یک جهش خودش را روی ترانه انداخت ...ترانه از شدت مشت و لگد هایی که نثارش میشد... جیغ میکشید و قلقلکهایی که دستپخت سحر و پریناز بود صدای قهقهه اش بلند بود و فحش بود که نثارشان میکرد...بقیه ه میخندیدند... انقدر که خواب از سرهمه شان پرید...
ساعت نزدیک چهار صبح بود... ترانه حالا به دخترها که خواب الود شده بودند نگاهی انداخت و گفت:چتونه؟مواد بهتون نرسیده؟؟؟
سحر به بالشش تکیه داده بود...
ترانه بالش را به سوی سحر پرتاب کرد و سحر هم جوابش را داد اما بالش به صورت شمیم برخورد و او از چرت پرید...
پریناز با خنده رو به ترانه گفت:قربون دوگوله ات برم که همیشه کار میکنه.... با صدای فریاد مانند و پر از انرژی گفت: بچه ها بیاین بالش بازی....
و انگار نه انگار تا لحظاتی پیش همه خواب الود در خود فرو رفته بودند و چرت میزدند....با انرژی زاید و الوصف و چهره هایی بشاش و پر از لبخند فارغ از هر چیزی به جز خوشی در حد فاصل تخت ها سنگر گرفته بودند و بالشها بودند که به سوی هم شلیک میشدند....صدای جیغ و خنده شان کل ساختمان را برداشته بود....
در باز شد....خانم دلفان با چادر گل دار ابی و روسری کج و کوله ای که روی سرش بود با صدای فریاد مانند ی گفت:مگه شماها خواب ندارین.... ساعت پنج صبحه.... بگیرین بخوابین....نفری دو نمره از انضباط همتون کم میکنم....
دخترها با چهره هایی باز و لبخندهایی ملیح ارام به سمت تختهایشان حرکت کردند.
خانم دلفان زیر لب غرغرکنان از اتاق خارج شد...
*********************

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#15 | Posted: 7 Jul 2013 21:09
-ما زودتر اومدیم...
پسر بلند قامتی گفت: ببین من نمیخوام باهاتون بحث کنم....خودتون مثل بچه های خوب برید....ما میخوایم فوتبال بازی کنیم...
پریناز : خوب این همه فضای خالی...
فرشاد همان پسربلند قامت گفت: قربون دهنت ...... این همه فضای خالی شماها برین اون ور...
ترانه:نمیشه...
فرشاد با اخم گفت: چرا؟ و زمزمه وار اداه داد:لعنتی ظهر شد....
ترانه:خوب چرا بحث میکنید....ما زودتر از شما اومدیم.... ما اینجا بازی میکنیم...شما برید اون ور...
فرشاد:اینجا تنها زمین خط کشی شده برای فوتباله....
و ادامه داد:برای والیبالتون برید اون ور... احتیاج به خط کشی ندارین....
ترانه:کریس رونالدو...واسه ی فوتبالم زمین خط کشی نمیخواد...چاره اش چهار تا پاره اجره واسه ی دروازه...
و پس از مکثی گفت:اصلا کی گفته ما قراره والیبال بازی کنیم؟؟؟
سپهر که کنار فرشاد ایستاده بود گفت:برای خاله بازی هم احتیاج به زمین خط کشی نیست.... چهار تا اجر بردارین میشه خونتون... برو عمو جون.... برو بازیتو بکن....پسرها خندیدند.
ترانه به سمتش یورش برد وبالحنی پر خشونت پرسید:چی گفتی؟؟؟؟
سپهر که از حرکت ناگهانی او جا خورده بود گفت:هیچی... فرشاد جون بیا ما بریم اون ور ...چرا با این خانمهای محترم لج میکنی...
ترانه دماغش را بالا کشید وفرشاد رو به ترانه گفت:شما چرا نمیرین... والیبال که دیگه اصلا زمین نمیخواد....
ترانه:اخه اصلا کی میخواد والیبال بازی کنه؟؟؟؟
سپهر:تو دهات ما توپ زرد و سفید و ابی مال والیباله...
ترانه نگاهی به توپشان انداخت.... ضایع بود بگوید هیچکدام قصد والیبال بازی کردن را ندارند و تنها توپشان همین است و قرار است با همین هم فوتبال بازی کنند....
ترانه گفت:ما هم میخوایم فوتبال بازی کنیم...
فرشاد با چشمهای گرد شده پرسید: جدا؟؟؟
ترانه:اوهوم...
پریناز که تا ان لحظه ساکت بود گفت:چرا دو تا تیم نشیم؟؟؟
سپهر:عالیه....
فرشاد چشمهایش را ریز کرد و گفت: پیشنهاد به جایی بود لِیدی... چشمکی به پریناز زد و به سمت دوستانش رفت.
ترانه سرخ شده بود و با حرص گفت:پریناز تو اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی....
پریناز:چقدر این پسره خوشگله....
ترانه دست به کمر ایستاده بود نالان گفت:سحر اینو جمعش کن......
حامد و چند نفر دیگر به سمت فرشاد امدند....
حامد:هی ترانه...
ترانه به سمتش چرخید و گفت:سلام.... خوبی؟؟؟دیروز تو حیاط نبودین؟؟؟
ترانه:مدیرمون اجازه نداد....
حسین که نگاهش به سحر بود پرسید:پس حالا اجازه داده؟
پریناز به جا سحر پاسخ داد:نه....ما یواشکی زدیم بیرون...
شمیم ادامه ی حرف را گرفت و گفت:یواشکی یواشکی هم نه... فقط یه کم ناز ونوز و التماس...کارمونو راه انداخت....
فرشاد:نشستین به حرف؟؟؟
و رو به حامد گفت:میشناسیشون؟؟؟
حامد تعظیمی رو به ترانه کرد و گفت:دیروز افتخار اشنایی نصیبمون شد...
ترانه از لحن حامد خنده اش گرفت و شمیم گفت:شروع کنیم دیگه....
فرشاد: خوبه تعدادمون زیاده...ولی ما دو نفر کم داریم...
ترانه توپ را از دست فرشاد کشید و گفت: ده به هشتیم....شماها پسرین...ماها دختریم.... باید بهمون اوانس بدین....تازشم... ما بازی و شروع میکنیم....
فرشاد سری تکان داد و اهی کشید و گفت:زن سالاری دیگه...باشه....جهنم و ضرر....
و سحر رو به ترانه گفت:من بازی نمیکنم...
ترانه اخلاق سحر را میداست لبخندی زد و گفت:تو داور و تماشاچی....
سحر لبخندی زد و قبول کرد.
حسین هم خواست بگوید نمیخواهد بازی کند اما اخم سحر او را وادار به سکوت کرد.
فرشاد رو به سحر گفت:قربونت نگهبانی هم بده کسی نیاد...ما هم یواشکی جیم زدیم...
و بازی شروع شد.
تمام مدت پسرها تیکه می انداختند و به بازیشان ایراد میگرفتند...بیشتر جنبه ی شوخی و تفریح داشت...
و در اخر بعد از نیم ساعت بازی دوستانه بدون اخراج و بدون اخطار با یک اوری کاملا عادلانه که به نفع دخترها بود... تیم پسرها یازده بر چهار بردند... البته نا گفته نماند یکی از گلها را ترانه به خودی زد...
بعد از فوتبال پسرها روی زمین ولو شدند و فرشاد گفت:بازیتون بد نبودا.....
شمیم به ترانه که متفکر به یک نقطه خیره شده بود گفت:کجایی؟
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:بریم برف بازی؟؟؟
حامد : من پایم.... و ناگهانی یک گلوله ی برف به ترانه شلیک کرد .
باز هم دو تیم شدند.... پسرها در مقابل دخترها...
با جیغ و خنده به هم گلوله های برفی پرتاب میکردند...
حتی به خودشان و هم تیمی شان رحم نمیکردند... صدای خنده های سرشار از انرژیشان فضارا پر کرده بود.
ترانه جیغ زدکبه صورت گلوله نزنین.. صورتمان میسوزه از سرما... و یکی درست به دماغش برخورد...
ترانه:اخ... میگم نزنین... و یکی دیگر به گونه ی چپش...
ترانه:بابا میگم به صورت.. اخ.... دیگری به چانه اش برخورد کهکمی برف هم داخل دهانش رفت...
برف را تف کرد و باز جیغ زد:به صورت نزنین... و نفهمید چه کسی یک گلوله به پیشانی اش زد...
موهایش خیس شده بود... اخرش هم گفت:به درک...بزنین... لحظه ای ایستاد...هیچکس به صورتش برف پرتاب نکرد....
تا ظهر بازیشان به طول انجامید....
غذا راس ساعت یک پخش میشد...تا ان موقع یک ساعت فرصت داشتند...
خسته از بازی روی زمین یخ زده نشستند...
پریناز با ناله گفت:وای.....موهام گند زده شد بهش....
شمیم با خنده گفت:تو کفشم برفه....
سحر هم لبخندی زد و گفت:چقدر سرده... سرما رو خوردیم رفت....
هانیه :باز احساس مادرانه ات گل کرد...
ترانه اهی کشید و گفت: چقدر زود تموم شد........ فردا بعد از ظهر برمیگردیم...
فرشاد:بچه ها...
همه نگاهش کردند.
فرشاد:موافق ادم برفی هستید؟؟؟
ترانه زودتر از جا بلند شد و گفت:صد در صد....
انگار خستگی برای هیچکدامشان معنا نداشت...باز هم دو گروه شدند... درست مثل دو گروه که با هم همکار بودند...با هم مشغول شدند.
با لبخند وشوخی و هیجان ... خیلی بچه نبودند .... اما کودک درونشان بر انها چیره شده بود... ادم برفی میساختند... و با هم شعر میخواندند...
فرشاد:این شعره اصلا قشنگ نیست.... یه چیز دیگه بخونیم....
ترانه:زیارت خوبه؟
حامد:خوشم میاد همه جواد... اینا چین....
فرشاد با خنده گفت: جلال همتی هم گوش میدین؟
ترانه:اون که عاشقشم.....لوبیا پلو رو بخونیم....؟؟؟
فرشاد سری تکان داد و حامد به سمت سطل مکانیزه ای رفت و روی دیواره اش ضرب گرفت و بچه ها مشغول خواندن و درست کردن ادم برفی شدند.
تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
توباغ نو....آخ جون
عدس پلو....آخ جون
بخور و برو....آخ جون
داش داش.. داش داش.. داش داش، داشم من
نئشه خشخاشم من
تو چمن آبپاشم من
عاشق تنبکم من
صیاد اردکم من
وای وای وای
مامانم حالت چطوره
حال و احوالت چطوره
جون من حالت چطوره
حال امسالت چطوره
تو که همچنین نبودی
مامان چرا دیر اومدی
تو که غمگین نبودی
از عمر خود سیر نبودی
وای وای وای
----
تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
توباغ نو....آخ جون
عدس پلو....آخ جون
بخور و برو....آخ جون
داش داش.. داش داش.. داش داش، داشم من
نئشه خشخاشم من
تو چمن آبپاشم من
عاشق تنبکم من
صیادم اردکم من
وای وای وای
مامانم حالت چطوره
حال و احوالت چطوره
جون من حالت چطوره
حال امسالت چطوره
تو که همچنین نبودی
مامان چرا دیر اومدی
تو که غمگین نبودی
از عمر خو سیر نبودی
وای وای وای
-----
تیرم تیرم....آخ جون
می خوام برم ...وای جون
بیا جلو....آخ جون
نرو نرو....آخ جون
تو پنج دری ....آخ جون
قرکمری....آخ جون
شراب می خواهم ، یالا
کباب می خواهم ، یالا
شراب می خواهم ، یالا
کباب می خواهم ، یالا
عجب دنیای وانفسای وای
آدم چی چی بگه ، نمی دونه والله
آدم چی چی بگه ، نمی دونه والله...
با خنده و بی دغدغه ادم برفی هایشان را ساختند.
سحر از یک درخت چهار شاخه کند و شمیم با سنگ ریزه لبی خندان بر گردی برفی که روی تنه ی ادمشان بود مینشاند.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#16 | Posted: 7 Jul 2013 21:09
فرشاد پشت درختی رفت و استین کوتاهی که زیر کتش پوشیده بود را دراورد و تن ادم برفی شان کرد...
ترانه شالش را دراورد و مثل یک روسری دور سر ان بست....
بقیه هم یک قلب برفی میان ان دو ادمک درست کردند... فقط مانده بود چشم و بینی...
حامد دو در نوشابه ی نارنجی پیدا کرد و به جای دماغ گذاشت.... سحر هم با دو سنگ درشت و سیاه بازگشت...
کار قلبی که میان دو ادمک بود هم تمام شد.... پسرها نگاه میکردند و دخترها مشغول ظریف کاری و صاف کردن بودند.
فرشاد:عجب چیزی شد....
ترانه:عکس بگیریم؟؟؟
همه قبول کردند...
حامد:کاش کنار هم میساختیمشون نه...رو به روی هم....
حسین:خوب بلندش میکنیم میبریمش اون ور... نمیشه...
فرشاد :میشه... فقط باید اول سرشو جدا کنیم....بعد تنه اش و ببریم... و پسرها دست به کار شدند....
ساعت از دو گذشته بود...
یک جماعت دنبالشان میگشتند....

بعد از مراسم عکاسی...پسر هاروی زمین پهن شدند و دخترها با نگاهی خسته به ادمهای برفی شان خیره بودند.
ساعت دیگر سه ظهر شده بود که ترانه گفت:بچه ها من گرسنمه...
فرشاد با خنده گفت:کجای کاری نهار پرید.........
شمیم:ما فقط قرار بود یک ساعت بازی کنیم....
فاطمه :برگردیم بچه ها...
حامد:خوش گذشت...
بچه ها از هم خداحافظی کردند ودخترها با قدمهای تند به سمت ساختمان خوابگاه حرکت کردند.
دعوا و جنجال و سرزنش و شماتت بیشتر از تایمی که انها در نظر داشتند طول کشید.... نزدیک به یک ساعت حرف خوردند...
از مربی پرورشی و خانم دلفان گرفته...تا ابدارچی ساختمان خوابگاه...نفری سه نمره هم از انضباطشان کم شد... این یکی برای خالی نبودن عریضه بود.
ترانه روی تختش ولو شد و گفت:من گشنمه....
شمیم: چی بخوریم....
سحر رو به کیمیا پرسید:ناهار چی بود....
کیمیا با لبخند و لحنی پر شیطنت با اب و تاب گفت:زرشک پلو با مرغ.... پلوی زعفرونی....زرشکهای ترش....
ترانه اب دهانش را قورت داد وبا حرص گفت:لال شووووووووو.......
کیمیا با خنده فرار کرد و هدیه گفت:زر میزنه.... یک غذای گندی بود که جلوی سگ میذاشتی پاچتو میگرفت.....
مرغ اب پز و برنج خام و زرشک سوخته....هیشکی نخورد......
ترانه کیفش را برداشت و گفت:من میرم کیک نسکافه بخرم.... کسی نمیاد؟؟؟
پریناز:نرو....بوفه بسته بود..... و سرش را در بالشش فرو برد و گفت: ساعت چند شام میدن؟؟؟
هدیه که مشغول بستن موهایش بود گفت:9 یا 9 و نیم....دیشب که ده دادند.... امشب گفتن 9 و نیم...
دخترها با چشمهای گرد شده گفتند:چند؟؟؟
ترانه:تا 9 و نیم....میمیرم من.....میخوان جنازمو تحویل ننه بابام بدن؟؟؟
هدیه:اون موقع که میری صفا سوتی اونم بیخبر..
کیمیا:اونم چی.....با پسرای خوشگل موشگل تیزهوشانی....
و صنم ادامه داد:همشونم که بچه پولدار...
هیده:ماهارو دور میزنید...
کیمیا:چشمتون دراد....گشنه بمونید....
ترانه نگاهی به هر سه شان انداخت و گفت:می ارزید به گرسنگی...مگه نه بچه؟؟؟
دخترها با خنده جواب مثبت دادند و ترانه گفت:میخواستیم عکساشونو نشون بدیم... حیف که گشنمه حال ندارم.... و روی تخت دراز کشید.
هدیه لبخندی زد و گفت:من پچ پچ دارم....
ترانه با ناله و گریه گفت:نمیخوام..پچ پچ میخوام چی کنم....من زرشک پلو میخوام....
صنم:بیا منم های بای دارم.....
ترانه بیسکوییتی که به سمتش دراز شده بود را خواست بگیرد که صنم دستش را عقب کشید و گفت:گوشیتو رد کن بیاد....
ترانه:خیلی..... سه نقطه هستی...
صنم:منظور؟؟؟؟
ترانه بیسکوییت را گرفت و گفت:جای هرکدوم از نقطه ها یه فحش خواهر و مادر و برادر بذار...
صنم خواست چیزی بگوید که بالبخند سکوت کرد و پرسید:ترانه جون...پسورد گالری تو ندادی....
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد وبا لحنی داش مشتی گفت:وقتی پسوورد داره یعنی شوما اِیزه نَه ری بری توش(اجازه نداری بری توش).....
صنم اهی کشید و کیمیا گفت:ترانه جون...ترانه جونم.....عزیزم....ترانه گلم....
شمیم:حرص نخور پیر میشی....رمزش شیش تا یکه....
کیمیا بوسه ای برای شمیم فرستاد و دخترها به سمت گوشی یورش بردند....ترانه چشم غره ای رفت و شمیم و سحر و پریناز با خنده با کیک و چیپس و پفک دورش نشستند....عجب نهاری بود...یک نهاردانش اموزی !!!

سورن مستاصل کنار تلفن ایستاده بود.نمیدانست کارش درست است یا نه... این بار پنجم بود که شماره را میگرفت و قطع میکرد...
حتی اجازه ی یک تک بوق خوردن را هم نمیداد... فوری قطع میکرد.
فرزین همانطور که موهایش را با حوله خشک میکرد....کنار سورن ایستاد و پرسید:چی شد؟؟؟
سورن نفس عمیقی کشید و گفت:شاید...فرزین شاید اشتباه کنیم....شاید اصلا....اصلا اون چیزی نباشه که ما فکر میکنیم...
فرزین سری تکان داد و گوشی تلفن را از دست سورن گرفت و گفت:کار بیخ پیدا کرده سورن... ستاره داره بدبخت میشه.... کم مونده ابروش تو دانشکده شون بره...شهابم عین خیالش نیست.... و شماره را گرفت و تلفن را دست سورن سپرد...
سورن نگاهی به فرزین و سپس گوشی که در دستش بود انداخت و اهسته گفت:نه...فرزین.... و تلفن را قطع کرد....
فرزین با اخم نگاهش کرد و گفت:ابروی یه دختر بیچاره برات مهم نیست؟؟؟
سورن به دیوار تکیه کرد و گفت: دختر بیچاره ابرو سرش میشد ....نمیومد....نفس عمیقی کشید و حرفش را خورد و ساکت شد.
فرزین:سورن......
سورن عصبی تر گفت: چی میگی فرزین؟؟؟
فرزین سری تکان داد و گفت: از اولشم با اومدن شهاب به این خونه مخالف بودم....
سورن چیزی نگفت و فرزین غرغرکنان ادامه داد:سورن...چرا حالیت نیست... پس فردا ستاره و خانواده اش برامون ابرو نمیذارن.... وقتی میریزن سر شهاب و اونطوری نفله اش میکنن....اونم سر کوچه ی خودمون...پس فردا میان یقه ی تو رو میچسبن...
سورن با تمام دغدغه ی فکری اش خندید و گفت:به من چی مربوطه؟؟؟
فرزین پوفی کشید و گفت: تو صاحب خونه ای.....شهاب تو این خونه زندگی میکنه..... پس فردا از اینجا گورشو گم کنه بره..میان خِرِ تو رو میگیرن....از تو میپرسن کدوم قبرستون رفته....
سورن بلند تر خندید و گفت:فرزین چرا چرند میگی....
امین همان موقع از اتاق بیرون امد و گفت:چه خبرتونه؟
فرزین حرفی نزد و سورن گفت:حالش چطوره؟
امین:هیچیش نشده..الکی شلوغش کرده... همش چهار تا مشت ناقابله... یه خرده کبود شده....
سورن سری تکان داد و گفت: نمیخواد ببریمش بیمارستان؟؟؟
امین:نه.....لازم نیست.... فرزین یه غذای سبک براش درست کن....اینم یه نسخه....مسکنه....براش بگیرید...من دیگه دیرمه....باید برم.....و با عجله به سمت جارختی رفت و کت و کیفش را برداشت ... و بعد از خداحافظی کوتاهی از خانه خارج شد.
سورن روی مبل نشست و به تلفن خیره شد.
فرزین با لحن مطمئنی گفت: اگه ریگی به کفشش نبود....عین ماست واینمی ایستاد...کتک بخوره...سورن..شهاب گند زده.... باید پاش وایسته........و تلفن را به دست سورن داد.
سورن نگاهی به تلفن و فرزین انداخت و بدون حرف از جایش بلند شد و به اتاق رفت و خودش راروی تخت خوابش پرت کرد.
فرزین در چهارچوب در ایستاد ....
سورن قبل از اینکه فرزین چیزی بگوید گفت:بذار یه مدت بگذره....تا مطمئن نشم....نمیتونم....
فرزین سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
سورن کلافه بود... نمیدانست چه کند... نفس عمیقی کشید که صدای اس ام اس گوشی اش بلند شد.
سمانه بود و نوشته بود:سلام عصر بخیر...خوبی؟؟؟سردردت خوب شد...
سورن لبخندی به لب اورد...گوشی اش را برداشت و روی تختش چهار زانو نشست و به سمانه زنگ زد.
صدای ظریف سمانه در گوشش پیچید...
سمانه:بله...
سورن:سلام سلام...
سمانه با خنده جواب داد:سلام...خوبی؟
سورن:مرسی...چطوری؟خوش میگذره؟
سمانه:ای بد نمیگذره..چه خبر؟
سورن:سلامتی....چقدر سر و صدا میاد...
سمانه:مهمون داریم....
سورن لبخندی و زد و گفت:وسط مهمونیتونم به یادمی...دمت گرم...
سمانه لبه ی تختش نشست و گفت:چی؟؟؟
سورن: اسی که فرستادی...حالمو پرسیدی....
سمانه:آهان... اونو که قبل اینکه مهمونا بیان فرستادم....بیکار بودم گفتم یه حالی ازت بپرسم.... و ریز خندید...بدون انکه سورن بشنود.
لبخند سورن جمع شد و اهسته گفت:اهان....
سمانه:اومدم علی.....
سورن اخم کرد و گفت:علی کیه؟؟؟
سمانه:پسرعمومه....
سورن با حرص پوست لبش را با دندان کند و مزه ی شور خون را حس کرد.
سمانه:خوب کاری نداری....؟
سورن:نه....به علی جونت برس...
و بی خداحافظی تلفن را قطع کرد و باز روی تخت دراز کشید.صدای اس ام اسش امد... بی حوصله گوشی اش را برداشت.
سمانه نوشته بود:علی پنج سالشه... بای... و ارم خنده را هم انتهای جمله اش گذاشت.
سورن خندید و گفت: اخرشم... منو دق میده....هی روزگاری گفت و نوشت:دو ز ززززززززززززززز ز ز ز ت دارم...بای...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#17 | Posted: 7 Jul 2013 21:10
  • قسمت ۷

شام شنیسل مرغ بود و سوپ پیاز.... ترانه کم مانده بود اشکش در بیاید... اهسته گفت:جلو گربه هم بزاری عین سگ چنگت میندازه...
شمیم: گشنته قاط زدیا... چی چرت و پرت میگی....
ترانه:همه مثل تو نیستن پروارباشن.... اگه گشنه موندن از کوهانشون استفاده کنن....
شمیم چنگالش را به سمت ترانه پرت کرد که ترانه جای خالی داد و چنگال به صندلی پشتی که جایگاه خانم دلفان بود برخورد کرد.
خانم دلفان سرش را به سمت انها چرخاند و چشم غره به علاوه ی نگاه چپ چپ و همچنین پر از شماتت به انها انداخت.
ترانه چشمکی زد و گفت:آی لاو یو به این نشونه گیری...
شمیم لبخندی زد وپریناز تکه نانی را در ماست زد و به دهان گذاشت و چشمهایش را بست و بدون جویدن قورتش داد.
سحر با خنده گفت:خوب نون و ماست دوست نداری مجبوری بخوری؟؟؟
پریناز بعد از خوردن دو لیوان پشت سر هم اب با چهره ای در هم گفت:گرسنمه خوب.....نونش بیاته...وگرنه خالی میخوردم...اه ...لعنتی این همه پول گرفتن ازمون...
سحر یک قاشق سوپ در دهانش گذاشت و ترانه با صدای بلند گفت:نخور سحر....میمیری....
شمیم:ما شهید میشیم اینجا.....اه....اینم شد غذا...
سحر:بچه ها سوپش بد نیست....
ترانه با چشمهای گرد شده گفت: قد دم خر توش پیاز داره......
سحر:خوب پیازشو جدا کن....
ترانه:من چندشم میشه...
سحر کاسه ی ترانه را مقابل خودش گذاشت و با چنگال و قاشق پیازها را داخل پیش دستی گذاشت...
سحر:حالا کوفت بفرمایید....
ترانه نیشش باز شد و گفت:دستت درد کنه... و با اشتها مشغول شد.....
پریناز هم همان کار را کرد و با چهره ای درهم مشغول شد...
شمیم:چته پری؟؟؟
پریناز اهی پر حسرت کشید وبا ناله و لحن تلخ و غصه داری گفت:مامان امشب میخواست لوبیا پلو درست کنه...
قاشق از دست ترانه افتاد و خودش راروی شمیم که کنارش نشسته بود ول داد و با لحنی که مثلا غش کرده بود گفت:بچه هاااا...لوبیا پلو...من میمیرم امشب....
شمیم:اسیر شکم....بلند شو از رو من....کوفتم شد.....
ترانه خندید و گفت: فکر کن این کوفتی که میخوریم کوفتمونم بشه....
پریناز اه غم انگیزی کشید وترانه با شیطنت گفت:حالا امشب و به جای نون و بوقلمون این کوفتی و کوفت کن...نمیمیری که....
و سه نفری خندیدند....
سحرگفت:چشماتو ببند به خوشمزه ترین غذایی که خوردی فکر کن....اون وقت توَهُم میزنی همونو میخوری...سیر میشی....
ترانه با خنده گفت:پس این مدت داشتی اینطوری غذا میخوردی...من میگم دیشب داشت ته بشقاب و در میاورد...نگو تو فضا داشته جوجه کباب میخورده...
هر چهار نفر خندیدند و سحر گفت:خوب حالا همه چشمها بسته....
ترانه:میخوایم اوج بگیریم... دخترها خندیدند.
شمیم:بچه ها من دارم کباب برگ میخورم....
ترانه با خنده گفت: لازانیا...
پریناز:لوبیا پلو....
سحر:ابگوشت....
ترانه یک چشمش را باز کرد و گفت:خاک برسرت ابگوشت دوس داری؟؟؟؟
سحر:اره.....مخصوصا گوشت کوبیده اشو....با ترشی و نون سنگک و دوغ...
شمیم:لال شو سحر....دهنم اب افتاد....
پریناز:سیراب شیردونم من دوس دارم...
ترانه :وای پری....اه ....حالم بهم خورد....
شمیم:بچه ها ؟؟؟
ترانه:هان....بذار لازانیامو کوفت کنم...
شمیم اب دهانش را فرو داد و گفت:ادم پشه بخوره چی میشه؟؟؟
پریناز:میمیره...
سحر:نترس هیکل تو رو هیچی تکون نمیده...راحت باش....
ترانه با خنده گفت:حالا پشه خوردی؟
شمیم:فکر کنم... صداشو تو دهنم شنیدم...
هر سه دختر:ایییییییی..............چندش. ....
ترانه:بسه باز کنید این چشاتونو بذارید ببینیم چی کوفت میکنیم..... و ساکت شد.
دخترها از سکوت ناگهانی او متعجب چشمهایشان را باز کردند....
خانم دلفان...خانم کشور و خانم همدانی مربی پرورشی....مبهوت انها را تماشا میکردند.
خانم دلفان:چرا چشماتونو بستین؟؟؟
ترانه با تته پته گفت:همینط.....همینطوری خانم.....
خانم کشور:داشتین چیکار میکردید؟
سحر که حرصش گرفته بود پرسید:شام میخوردیم...
خانم دلفان:با چشم بسته؟؟؟
شمیم:اشکالی داره؟؟؟
خانم دلفان نگاهی به هر چهار نفر انداخت و بدون حرف از انها دور شد.
خانم کشور هنوز با چشمهایی که از قصد ریز کرده بود مشکوک نگاهشان میکرد..کمی بعد او هم با خانم همدانی از میز فاصله گرفتند.
ترانه پوفی کشید وگفت:جدا کوفتمون شد...

روی تخت خوابهایشان دراز کشیده بودند....
هانیه:بچه ها چه بازی کنیم؟؟؟
کیمیا:حوصلم سررفته....
ترانه سیخ روی تخت نشست و گفت: یه فکری...
دخترها مشتاق به او خیره شده بودند.
ترانه:بغلی بگیر.....ولی همه باید بیان بازی....
دخترها با شوق و ذوق پذیرفتند...
ساعت از یازده گذشته بود..خانم دلفان با احساس خطر و نگرانی از سروصدای انها خودش وارد اتاق انها شد و گفت:امشب من اینجا میخوابم..
ترانه با دهان باز فقط به خانم دلفان که سجاده اش را روی زمین پهن میکرد خیره شده بود.
شمیم اه عمیقی کشید و سحر ناله کرد:نه.....
پریناز به سرش چنگ زد و کمی موهایش را کشید و گفت:خدایا.........
ترانه با لحنی غم دار گفت:بچه ها.....شب...جیش...مسواک...لالا ... بازی یخ بازی....
خانم دلفان بعد از نیم ساعت راز و نیاز و مناجات و زیارت عاشورا و صحیفه ی سجادیه بالاخره تصمیم به خواب گرفت...
چراغها هم بدون مشورت از دخترها خاموش شد...خانم دلفان ریاست میکرد...لبخند ملیحی هم روی لبش بود.ترانه اهسته گفت:باید بره بیرون...
کیمیا:چطوری؟؟؟
هدیه:هر طوری...فقط گمشه بیرون...
ترانه نفس عمیقی کشید و با لبخند مرموز و ملیحی گفت:خوب بچه ها بغلی بگیر و شروع میکنیم....
شمیم:چه طوری؟؟؟
ترانه:چه طوری داره؟؟؟ و رو به پریناز با صدای بلندی گفت:بغلی بگیر.... نگاهش به خانم دلفان بودکه ارام روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا روی گردنش بالا داده بود.......پریناز لبخندی زد و همانطور که او هم به خانم دلفان نگاه میکرد با صدای بلند تری گفت:چیو بگیرم؟؟؟
ترانه:یه کلاغ پرو....
پریناز:چیکارش کنم؟؟؟
ترانه:بده بغلی....
پریناز رو به فاطمه فریاد زد:بغلی بگیر.....
به دو کلاغ پر نرسیده خام دلفان با عصبانیت گفت:چرا نمیخوابید....
هما از بچه های کلاس پریناز و شمیم گفت:خانم تازه سر شبه....شما هم بیاین بازی...
خانم دلفان:بگیرید بخوابید....
صنم:ای بابا خانم نیومدیم بخوابیم که....
کیمیا:واسه خواب وقت زیاده....
و یکی از دخترها که خودش را پشت چند نفر دیگر پنهان کرده بود گفت:رفتیم تو قبر همش میخوابیم....دخترها ریز خندیدند....
خانم دلفان که خون خونش را میخورد دوباره دراز کشید....
حالابقیه هم با فریاد و نعره و جیغ یک کلاغ پر را بازی میکردند....بعد از یک ساعت خانم دلفان با غرغر لحاف و پتو و بالشش را برداشت و بدون روشن کردن چراغ از اتاق خارج شد.
سکوت برای لحظه ای بر فضا حاکم شد...
پس از مدت کوتاهی دخترها با خوشحالی همه با هم دست زدند وبا جیغ فریاد کشیدند:هورا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا.................

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#18 | Posted: 7 Jul 2013 21:10
فاطمه:بزن کف قشنگه رو.....ترانه برو.....
صنم و هدیه و پریناز ایستادند وترانه شروع کرد:
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود ،همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو ...بهش بگو
دوسش دارم....یه گفت و گو
همه یک صدا: هر چی میخواد بگه بگه ..... هر چی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم ....این نوع جواب شنفتم :
شمیم با لحنی پر از عشوه گفت:
تو زواری پسر چقدر نادونی ...اومدی زیارت یا چشم چرونی ؟؟؟....
...
ترانه:
گفتم به اون زیارتی که رفتم
قسم به اون عبادتی که کردم
قسم به اون قفل و دخیل که بستم
بعد خدا من تو رو میپرستم
راز دلم رو گفتم این نوع .... و با لحنی زمزمه وار درحالی که نگاهش به یک نقطه ثابت بود گفت :جواب شنفتم.............
دخترها از دست وجیغ و خنده و سوت دست کشیدند و چشمشان به خانم کشور افتاد که گوشه ای ایستاده بود و با حرص وغیظ نگاهشان میکرد.
پریناز و صنم که مثلا تانگو میرقصیدند از هم فاصله گرفتند و فاطمه سینی که روی ان ضرب میگرفت را پشتش پنهان کرد....
ترانه که مشغول دست زدن و خواندن بود دستهایش روی هوا با فاصله از هم خشک شده بود و همچنان به خانم کشور نگاه میکرد.

خانم کشور با صدای بلندی سرشان فریاد زد و گفت:یوسفی ... پارسا ... محمود زاده... طالبی.... شنبه بدون پدر و مادر پاتونو تو مدرسه نمیذارید... و با خشم رویش را برگرداند و از اتاق خارج شد.
ترانه نفس عمیقی کشید و تک سرفه ای کرد و زیر لب گفت:پیام بازرگانی بود بچه ها..... بریم....و ادامه داد: راز دلم رو گفتم ....این نوع جواب شنفتم:
شمیم هم با خنده و همان لحن گفت :
تو زواری پسر چقدر نادونی ...اومدی زیارت یا چشم چرونی ؟؟.....
گفتم به اون زیارتی که رفتم
قسم به اون عبادتی که کردم
قسم به اون قفل و دخیل که بستم
بعد خدا من تو رو میپرستم........... که در اتاق ناگهانی باز شد و خانم کشور سرشان داد زد:بگیرید بخوابید...
دخترها به سرعت به تخت خوابهایشان رفتند و زیر پتو پنهان شدند...
خانم کشور ادامه داد:ببینم باز شروع کردید.....من میدونم و شماها....
پریناز که دراز کشیده بود گفت:حالا چی کنیم؟؟؟
ترانه:بغلی بگیر.....
پریناز:چه جوری؟؟؟خوابیده؟؟؟؟
هانیه از تخت رو به رو فریاد زد: اره ............باحال میشه...
ترانه:تخت به تخت میریم دیگه ..حال میده...
وترانه دستش را بالا اورد و بشکن زنان گفت:بغلی بگیر....
ساعت نزدیک دو صبح بود....حالا علاوه بر دو دست و دو پایشان چرخش گردن هم اضافه شده بود....
ترانه با خنده و صدای بلند گفت:بچه ها من اعضای بدن کم اوردم...
دخترها خندیدند و ترانه نیم خیز شد تا اوضاع را وارسی کند....
بعضی ها در حالی که دست و پاهایشان را تکان میدادند در حال چرت زدن بودند تا نوبت انها برسد....
همه درجا و دراز کش در حال جنب و جوش بودند...همه هم دستها و پاهایشان در حال چرخش بود...
ترانه پقی زد زیر خنده و بعد هم بقیه با صدای بلند میخندیدند...بعد از خنده و مسخره بازی کم کم به خواب رفتند... ارام ترین خوابی که یک فرد میتوانست در زندگی داشته باشد...بی دغدغه... بدون مشکل....بدون استرس...بدون هر چیزی به جز ارامش...حتی چهره هایشان در خواب همراه با لبخند بود.
فرشاد اهسته گفت:تو رو خدا نرین بگین....
ترانه چیزی نگفت رویش را برگرداند و به همراه شمیم و پریناز وسحر و چند نفر از دوستانشان از انها فاصله گرفتند.
حامد به دو خودش را به او رساند و گفت:ترانه..........
ترانه از کنار حامد هم گذشت....
فرشاد خودش را به حامد رساند و گفت:نرن بگن.....
هادی وسپهر هم جلو امدند و هادی گفت:جمع کنیم بساطو؟؟؟
سپهر:گفتم کار دستمون میدنا....حالا نرن به کمالی بگن....
فرشاد با گامهایی تند خودش را به انها رساند و گفت:یه دقه صبر کنید....
ترانه دماغش را بالا داد و گفت:ما با شما کاری نداریم....
حامد:اخه چیزی نشده که....
ترانه با حرص گفت:چی میخواستی بشه؟؟؟
فرشاد گردنش را خم کرد و گفت:نرین بگین.....باشه؟؟؟
ترانه:اتفاقا دارم میرم پیش اقای کمالی.....تا حالتونو جا بیاره...
حامد :ترانه نامردی نکن....
فرشاد اهی کشید و سپهر گفت:تو غلط میکنی...
حامد رو به سپهر گفت:دهنتو ببند...
سپهر:ببین چی میگه.....دخترا همینن بچه ننه و لوس و زبون دراز...دوستیم دوستیم همین بود....که برین ما رو لو بدین....به جهنم برین...اما این رسم رفاقت نیست....
ترانه:رسم رفاقت چیه...هر غلطی خواستید بکنید... رو به سپهر با لحنی عصبی گفت: دِ اخه جوجه....تو که هنوز فرق دست راست و چپتو نمیدونی....تو رو چه به این غلطا......
سپهر یک قدم جلو امد و ترانه هم با دو گام بلند رو به رویش ایستاد و گفت:هان؟؟؟؟چی میگی؟
سپهر تند نفس میکشید از حرص سرخ شده بود و پره های بینی اش باز و بسته میشدند.
فرشاد دستش را روی شانه ی سپهر گذاشت و او را عقب کشید.
حامد با لحن ارامی گفت:بچه ها...بسه دیگه....
فرشاد گفت:مگه چه اشکالی داره؟؟؟
ترانه نفس عمیقی کشید و لحظه ای چشمهایش را بست و باز کرد وگفت:تا به حال خوردی؟
فرشاد محکم گفت:اره... ترانه تند نگاهش کرد و فرشاد سرش را پایین انداخت واهسته گفت:نه....
رو به حامد پرسید:تو چی؟؟؟
حامد با تته پته گفت:هان....چرا...یعنی.... وسرش را پایین انداخت و اهسته گفت:نه....
نگاهش را به سپهر دوخت...سپهر هم با ان همه ادعا پوفی کشید و گفت:نه...
هادی:خوب که چی....
ترانه پوزخندی زد و گفت:احمقها....حالتون بد میشه....کی میخواد بیاد جمعتون کنه....اینجا فقط یه درمانگاه کوچیک داره....میدونید تا بیمارستان چقدر راهه؟؟؟ بعدشم...همتون اخراج میشید..... بلا استثنا...
شمیم گفت:بچه ها روز اخره... خرابش نکنید....
سپهر:اخراج شدنمون به خودمون مربوطه.....
پریناز پوزخندی زد و گفت:به درک...هر کاری دلتون خواست بکنید...ما رفتیم.... نترسید....به کسی چیزی نمیگیم....
ترانه هم زمزمه کرد:واقعا که.... و خواست برود که فرشاد لبخندی زد و گفت:حالا چرا قهر میکنید؟؟؟
ترانه:ما دیگه با شما کاری نداریم.....
فرشاد اهی کشی و گفت:خیلی خوب من نمیخورم....
و حامد هم که هنوز به ترانه نگاه میکرد گفت:منم...
هادی خواست به سمت زیر انداز بازگردند که پریناز صدایش زد و گفت:هادی خان....
هادی هم عقب عقب بازگشت...
سپهر پوزخندی زد و گفت:جهنم.... و خودش به سمت زیر اندازشان بازگشت.
با حرص سیگاری را روشن کرد و با ژست خاصی ان را گوشه ی دهانش گذاشت....هر چه سعی کرد نتوانست سرفه اش را نگه دارد...
ترانه جلو رفت و سیگار را از دهانش در اورد و گفت:حرف حالیت نمیشه بچه؟؟؟
سپهر هنوز سرفه میکرد...فرشاد بطری اب را به دستش داد و سپهر نفس عمیقی کشید و گفت: وای مردم....
ترانه: نگاهی به سیگاری که در دستش بود انداخت و زیر پایش خاموشش کرد....دو قوطی ویسکی و یک کاسه ماست و خیار و اجیل و چیپس و پفک هم وسط گذاشته بودند.
ترانه پوزخندی زد و گفت:چه سینی مزتونم تکمیله....فقط اداشو بلدید نه؟؟؟
و دخترها خندیدند.
ترانه قوطی ها را برداشت و گفت:مال کین؟؟؟
فرشاد و سپهر که حالا بهتر شده بود گفتند:ما....
ترانه نگاه پر سوالی به انها انداخت و گفت:از کجا اوردید؟
فرشاد:از برادرم....
ترانه:خودش داد؟
فرشاد سرش را پایین انداخت و گفت:نه....
سپهر هم گفت: از پسرخاله ام....
قوطی ها را در اغوش سپهر و فرشاد انداخت...و از کنارشان رد شد.
فرشاد به سمت ترانه رفت و گفت: ما که گفتیم نمیخوریم...چرا حالا میرید.....
سپهر هم با خس خس نفس میکشید گفت: روز اخره ها....
ترانه اهی کشید و گفت:اون دو تا اشغال و از جلو چشمم بردارین...
فرشاد لبخندی زد و دو قوطی را داخل کوله اش انداخت...
هادی:ببینم تا به حال بابات اینا نخوردن؟؟؟
ترانه:تو خودتو با بابای من مقایسه میکنی....؟
فرشاد:خوب بالاخره که باید از یه جایی شروع بشه؟؟؟یانه؟؟؟
ترانه: اخه به من شماها چی بگم....یه جو عقل تو کلتون نیست... الان جای این کاراست؟؟؟اونم یواشکی... حالتون بد بشه کی میخواد جواب خونوادهاتونو بده؟؟؟؟ خل و چل ها اخراج میشید....
هانیه:اصلا فکر نمیکردم بچه ها ی تیزهوشان اینطوری باشن....
سپهر:ببخشید بچه ها ی تیزهوشان دل ندارن....ادم نیستن؟؟؟
ترانه چشمهایش را ریز کرد و با تشر گفت: ادم بودن به ویسکی خوردنه؟؟؟
سپهر کم اورد....ترانه پوزخندی زد و گفت:شماها دیروز نماز میخوندین....پس چی شد؟؟؟
هادی پقی زد زیر خنده و فرشاد به قهقهه افتاده بود.... سپهر که اشکش در امده بود و حامد از خنده صدای گاو در می اورد....دخترها متعجب نگاهشان میکردند.
سحر:چی شد؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#19 | Posted: 7 Jul 2013 21:10
حسین لبخندی زد و گفت:هیچکدمشون نماز بلد نیستن....اجباری وای میسن به نماز.......
فرشاد سیخ نشست و گفت:وقتی زوری مجبورمون میکنن .... همین میشه.... من بلدم...اما نمیخونم.... کمالی ادمی نیست که ادم پشتش وایسه نماز بخونه.....ادم باید پشت کسی وایسه که قبولش داشته باشه...ماها کمالی و قبول نداریم..... گناهمم گردن اونه...
سپهر هم چیپس را داخل دهانش گذاشت و گفت: ماها فقط دولا راست میشیم... وای چقدرم میخندیم.....
حامد با خنده گفت:سجده....سر سجده که کمدیه..... از پاکسازی بینی گرفته تا اذیت کردن نفر جلویی...و با لحن کش داری افزود:.خیلی حال میده....
فرشاد با خنده رو به حامد گفت: یادته به جوراب رحیم ادامس چسبوندیم ..... و هر دو با هم خندیدند...
حامد گفت:رحیم بدبخت وقتی وایستاد و خواست دوباره سجده کنه حس کرد پاش از زمین کنده نمیشه... وای خدا خیلی صحنه ی باحالی بود....
ترانه خنده اش گرفته بود.
شمیم پرسید:شماها نمره انضباطاتون چند میشه؟
حامد:چهارده و پونزده خیلی عالی هفده....
سپهر که مشغول چیپس و پفک خوردن بود گفت: شماها حتما بیست میگرین دیگه... خانمای مودب.... سر به زیر..... به به به....هزار ماشالا....هزار الله و اکبر....
پسرها خندیدند.
پریناز گردنش را صاف کرد و با ادای خاص و لحن محکمی گفت:ترانه انضباط و پارسال ده گرفت ...ترانه سرش را به علامت تعظیم کمی پایین اورد......
پرینازبه شمیم اشاره کرد و گفت: خانم دهکردی دوازده ...شمیم هم چشمکی به انها زد.... و پریناز گفت: خودمم یازده و نیم... و پس گردنی محکمی به سحر زد و گفت:این کّره ی خر هم شونزده گرفت....مایه ی ابروریزی اکیپ ما هستن ایشون.... دخترها با حس کشف قاره ی امریکا انها را که از تعجب دهانشان باز مانده بود نگاه میکردند.
پسرها ماتشان برده بود...
دخترها از قیافه شان به خنده افتادند.
سپهر دهانش را جمع کرد و گفت:خالی نبدین ... عمرا....به خاطر چی بیان ازتون کم کنن؟؟؟
فرشاد:شماها که شیشه میشه نمیشکنین و دعوا راه نمیندازین...
ترانه: خوب اصولا روش کاری ما یه کم متفاوته....
شمیم هم با لحن کارشناسانه افزود:توی حیطه ی کاری ما از سوزن ته گرد گذاشتن روی صندلی معلم هست تا اب بازی که بین خودمون انجام میشه...
ترانه سیخ نشست و گفت:اما نکته ی اصلی و البته مهمترین، بحث روی ابرو...سیبیل و موهامونه...
پریناز:ضمن اینکه استین مانتو....دگمه های باز مانتو ..... تنگ کردن مانتو...برداشتن مقنعه جلوی پیرمرد شریفی که چشماش تا به تا میبینه و رسما نمیبینه و کمرشه به زمین چسبیده. جای هزارمین جد ما رو داره و از دوره ی مزوزوییک ها هستش... هم نباید نادیده گرفت...
شمیم:جوراب مچی پوشیدن هم خلاف قوانینه....
ترانه: ضمن اینکه تقلید ادای معلم و تعویض معلم هم از نمره هامون کم میکنه...البته این به جو کلاس مربوطه چون انتن و ماهواره و...خلاصه دیگه.....به شلوارمونم گیر میدن....چون پاچه اش باید پایین تر از نوک شصت پامون باشه....
فرشاد سرش را خاراند و گفت:چقدر پیچیده است... حداقل به لباس ماها گیر نمیدن...
حامد:چرا گیر نمیدن... به جین فاق کوتاه گیر میدن...
فرشاد:تو یکی زر نزن....با اون شلوارات....من باشم که اخراجت میکردم...
سپهر با خنده گفت:ادرس بده من برم بخرم..... عاشق اون لی مشکیه شدم..... و پسرها خودشان خندیدند.
هادی گفت:ماها بیشتر سر گوشی موبایل و سی دی ازمون کم میکنن....
ترانه:اخ میبینی..امان از این سی دی....هی بهشون میگم بابا اینا اموزشیه...حرف تو گوششون نمیره که....فرشاد خنده اش گرفت.
هانیه:به قران خودشون از رومال ماها رایتم میکنن.......
فرشاد: سر سی دی یکی از بچه ها ی ما اخراج شد....
ترانه: چی کنیم دیگه....اینم یه بخشی از زندگیه..... و اهی کشید و گفت:بعضی وقتا میان کیفای مارو میگردن...
سپهر:ماهم همینطور...اما نمیذاریم.....زورشون به ماها نمیرسه.....
ترانه:مقابله با این یکی دیگه از عهده ی ما خارجه...
شمیم:راستی پسرهای تیز هوش....رشتتون چیه؟؟؟
سپهر:تجربی....
ترانه:همتون....؟
فرشاد:اره...
سحر:چرا اومدین تجربی؟؟؟همتون میخواین دکتر بشین؟؟؟
فرشاد:من عاشق دندون پزشکی ام....
حسین:منم......
سپهر:دارو...
هادی: ژنتیک....
حامد:هر چی خدا قسمت کنه.... دخترها خندیدند و شمیم گفت:یعنی هیچکدومتون پزشکی نمیخواین؟
فرشاد:پزشکی صرف نداره....فقط اتلاف عمره...
سحر:من دوست داشتم برم تجربی پزشکی بخونم اما برادرم اجازه نداد...اومدم ریاضی....
حسین:پیش برو تجربی بخون...اونطوری خیلی بهتره... ریاضی فیزیکتم قویه....
سحر:شاید همین کارو کردم....
ترانه: من از پزشکی خوشم نمیاد....یعنی اگه خون ببینم غش میکنم...
فرشاد:پزشکی واسه دخترها خیلی بیخوده...
دخترها جبهه گرفتند و شروع به دفاع کردند.
سپهر گفت:راست میگه....خوب.....فکر کن هفت سال میری میخونی...تازه میشی پزشک عمومی...دو سالم طرح بگذرونی...پزشک عمومی هیچ جا برو نداره.... بعد تخصص ایا قبول بشی...نشی... چهار سال طول میکشه بشی متخصص.....حالا خودت فکر کن مریض بشی...یه سرماخوردگی هم داشته باشی میری پیش فوق تخصص....یعنی همه همینطورین... حالا فوق تخصص قبول شدی...دوسالم اون....باید اسم در کنی وگرنه کلاهت پس معرکه است...تازه این مال وقتیه که همون سال اول کنکور قبول بشی و یک سال پشت کنکور نمونی...
فرشاد ادامه داد: تازه شماها دخترین.... یک سال میذارید واسه ی ازدواج و اون برنامه هاش....بعدشم بچه دار بشین...دو سالم اونطوری سوخت میشه..... شاید تو سن چهل سالگی چهار تا مریض ببینید...داداشت خوب کاری کرد نذاشت بیای تجربی...
پریناز:من که قصد ازدواج ندارم...
سپهر پوزخندی زد و گفت: الان اینو میگی همیچین که بیست و پنج و رد کردی میفتی دنبال شوهر....همتونم از بیست به بعد دارین خواسته و نا خواسته جهازتونو جمع میکنید....حالا میبینید....
ترانه:حرص نخور....من که از الان دارم جهازمو جمع میکنم...
همه با هم خندیدند.
بعد از کمی بحث و بگو بخند و صرف نهار...به سمت خوابگاه حرکت کردند تا وسایلشان را جمع کنند. ذهن همه شان فقط حول یک چیز میچرخید:چقدر زود گذشت...
ترانه با حرص وسایلش ار داخل ساک و کوله اش میچپاند.....
سحرگفت:چرا تاشون نمیکنی....؟
ترانه چیزی نگفت و پریناز نالید:اه....چقدر زود تموم شد....
فاطمه:چه حالی میداد یک هفته اینجا میموندیم....نه بچه ها؟؟؟
شمیم:حالا تا برگردیم یه هفته دیگه امتحانا شروع میشه....
کیمیا:کی حس امتحان داره........
ترانه اه کشان گفت: من که از اول سال تا به حال هیچی نخوندم بدبخت میشم....
سحر گوشه ی چشمش را خاراند و گفت:ترانه؟؟!
ترنه:هوووم؟
سحر:میخوای با هم درس بخونیم؟؟؟
پریاز:چهارتایی عمرا بتونیم درس بخونیم....من که نیستم...
شمیم:منم تو خونه راحت ترم...نیستم....
سحر اصلا منظورش چهارتایی نبود فقط مخاطبش ترانه بود با این حال حرفی نزد و خوشحال از اینکه انها هم تمایلی ندارند.
ترانه ساکت بود....پیشنهاد بدی نبود....در خیلی از درسها اشکال داشت.
سحر گفت:تو چی ترانه؟؟؟میخوای باهم درس بخونیم؟
ترانه با مکث گفت:نمیدونم.... اخه ....من خیلی از مبحثا رو حالیم نیست....
سحر لبخندی زد و گفت: اکشال نداره ژو ژو....با هم میخونیم....
ترانه لبخندی زد و گفت: بیام خونتون؟
سحر تعظیمی کرد و گفت:البته اگر افتخار بدین بانو ترانه....
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و گوشه ی شلوارش را به دست گرفت و کمی ان را کشید و زانویش را هم خم کرد و گفت:مایه ی مباهاته دوشیزه سحر....
دخترها خندیدند و سحر لبخندی از روی ارامش به لب اورد.
همه با چهره هایی در هم و در خود فرو رفته جلوی اتوبوس ها ایستاده بودند.
پسرها جلو امدند.
ترانه چشمهایش پر از اشک شده بود....و پریناز مدام اه حسرت باری میکشید.
فرشاد گفت:خیلی خوش گذشت...
ترانه:به ما هم....
سپهر:خدایی خیلی بچه های پایه و با حالی بودین...
ترانه:شما هم...
حامد: کاش بیشتر میموندیم... و اهی کشید و دست در جیبش کرد و گفت:این شماره ی منه.....
ترانه نگاهش به کاغذ بود....
بعد از مکث کوتاهی کاغذ را پس زد و گفت:بذارید یه خاطره ی قشنگ بمونه....با این کارا خرابش نکنید...
حامد متعجب:ما دوستیم....
ترانه:اره.... بذار دوست بمونیم....
حامد گفت:من منظورم اونی که تو فکر میکنی نیست...
تارنه:چرا همونه..... اگه الان این نباشه پس فردا همون میشه.... دوستیمونو خراب نکن...
حامد با اخم به او خیره شد و فرشاد گفت:ولشون کن حامد شاید به ما اعتماد ندارن...
ترانه لبخندی زد و گفت:شاید نه.... اصلا...... و افزود: من اهلش نیستم.... و دستش را به سمت حامد دراز کرد گفت:خداحافظ...
حامد مات به دست ترانه خیره شد وبا پوزخند گفت:که اهلش نیستی...
ترانه باز هم لبخندی زد و گفت: نه نیستم...
حامد دست ترانه را دوستانه فشرد و گفت:باشه هرجور راحتی...
ترانه با فرشاد و سپهر و هادی و حسین هم صمیمانه و دوستانه دست داد و از انها خداحافظی کرد.
بقیه ی دخترها هم به تقلید از ترانه از پسرها خداحافظی کردند.
هادی به پریناز گفت:منتظر زنگت میمونم...
پریناز لبخندی زد و گفت:به قول ترانه بذار یه خاطره ی خوب بمونه....
هادی حرفی نزد وسرش را پایین انداخت...
حسین جلو امد و گفت: سحر خیلی دختر خوبی هستی....خداحافظ....
سحر لبخندی زد و گفت:خداحافظ...امیدوارم به ارزوت برسی....
حسین لبخندی زد و از سحر فاصله گرفت...
سوار اتوبوس هایشان شدند...همه ا چهره هایی در هم و در خود فرو رفته....انقدر بهشان خوش گذشته بود که دلتنگ خانواده و زندگی یکنواخت و تکراریشان نشده باشند.
هر کس در خودش بود.....از شور و شوق و اهنگ و بزن و بکوب هم خبری نبود.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#20 | Posted: 7 Jul 2013 21:14
  • قسمت ۸

فصل هفتم:
هشت هزار و هفصد و بیست و پنج تومان !
باورش سخت بود....در عرض سه ساعت این مبلغ....عالی به نظر میرسید... نگاهش به چراغ راهنمایی بود... زیر لب شمارش معکوس را زمزمه میکرد: هشت ، هفت ،شیش ، پنج ...
یقه ی پیراهنش را بالا داد...دستهایش از سرما ترک خورده بود....با این حال همان حالت را به خودش گرفت و زانوهایش را به سمت زمین متمایل کرد و سرش را پایین انداخت.....بعد از گذشت این همه مدت هنوز خجالت میکشید.....اما راضی بود...چاره ای دیگری نداشت... اه عمیقی کشید... چشمهایش پر از اشک شد....اما حتی انها هم از پایین امدن شرم داشتند...
__________________________________________________ ____________________________
جزوه اش را روی فرمان گذاشته بود... باید خودش را برای کنفرانس ساعت سه اماده میکرد...
ساعت یک ربع به دو بود... خدایا...پنج صفحه ی دیگر باقی مانده بود...سورن نفس عمیقی کشید.....از بیست و پنج صفحه....بیتس تا را حفظ کرده بود و حالا این پنج صفحه..... نگاهی به در مدرسه انداخت....برخلاف همیشه ارزو میکرد دیرتر بیایند...
اه بلند بالایی کشید و جزوه اش را روی داشتبورد گذاشت....ترانه که صورتش سرخ شده بود...سوار شد و سلام کرد....
سحر هم صورتش گر گرفته بود...
نگاهش بهشلوار صورتی ترانه افتاد....تا دیروز شلوارش طوسی بود...شلوارهای بقیه را هم نگاه کرد...برای سحر هم سبز یشمی بود....
ترانه لبخندی به چهره ی متفکرش زد وگفت:ورزش داشتیم....
سورن هم متقابلا لبخندی زد و ترانه سی دی داریوش را گذاشت.
سورن پشت چراغ قرمز ایستاده بود....ثانیه شمار عدد دویست را نشان میداد...سورن ذوق زده جزوه اش را برداشت... و مشغول شد....
سنگینی چهار نگاه را حس کرد....سرش را بلند کرد و به انها که متعجب نگاهش میکردند و گفت:چیزی شده؟؟؟
ترانه:چرا داد میزنید؟؟؟
سورن اب دهانش را فرو داد و گفت:داد زدم؟؟؟
پریناز:یه چیزی تو مایه های فریاد....
سورن عادت داشت بلند بلند بخواند... اهی کشید و ناله مانند گفت: باید تا ساعت سه اینا رو حفظ بشم... و همان لحظه چراغ سبز شد...
هنوز جزوه اش روی فرمان بود....خودش هم نمیدانست چه کار میکند...درس میخواند یا رانندگی میکند...گاهی اهنگ داریوش را هم که پخش میشد را هم زمزمه میکرد....و حتی به حرفهای دخترها که درباری اردوی سه روز پیش هم بود گوش میکرد... چند اسم پسر هم به گوشش خورده بود....و متعجب از اینکه در اردوی دخترانه پسرها چه کار میکردند... به جزوه اش نگاهی انداخت...
صدای جیغ ترانه بلند شد: مراقب باشین....
به گوشه ی خیابان پیچید..اصلا حواسش نبود که به لاین کناری منحرف شده است و نزدیک بود وارد شکم یک ون سبز رنگ بشود...
گوشه ی خیابان پارک کرد....دخترها نفس عمیقی کشیدند....و سورن گفت:ببخشید....
ترانه حرصش گرفته بود و شمیم گفت:اون جزوه رو بذارید کنار.... ما رو برسونید بعد بشینید درس بخونید....
پریناز هم با غیظ گفت:والله......
سحر پرسید:خیلی مهمه؟؟؟
سورن اهی کشید و گفت:متاسفانه بله...ده نمره داره... همه ی مطالب اصلیشم همین پنج صفحه ی اخره....
ترانه جزوه را برداشت و گفت:چقدرش مونده؟؟؟
سورن:چهار صفحه....
ترانه نگاهی به عقبی ها انداخت و گفت:هنزفری دارین؟
سورن ماشین را به حرکت در اوردو گفت:تو داشتبورده...
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت:گوشیتونو بدید؟؟؟
سورن گفت:ببخشید؟؟؟؟؟؟؟
ترانه:اینطوریکه نمیتونید بخونید؟؟؟؟میتونید؟؟؟
سورن:میخوای چیکار کنی؟؟؟؟ و گوشی اش را روی داشتبورد گذاشت....
ترانه گوشی سورن را برداشت و وارد لیست برنامه ها شد..... و لبخندی زد و چیزی نگفت....ضبط را روشن کرد و جزوه را باز کرد.
گوشی سورن را مقابل دهانش گرفت و دگمه ی ضبط صدا را فشار داد و شروع به خواندن جزوه کرد...
سورن مبهوت نگاهش میکرد......فکر خوبی بود...تا مسیر دانشگاه میتوانست صفحات باقیمانده را بشنود....
سورن لبخندی زد و با شوق و ذوق و صدای بلندی گفت:وای ...مرسی ترانه....فکرت عالی بود....
ترانه متعجب نگاهش کرد...تا به حال اسمش را از زبان سورن نشنیده بود...لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
پریناز با جامدادی اش ضربه ی ارامی به شانه ی سورن زد و اهسته گفت:داره ضبط میکنه....
سورن با صدای بلند گفت:اهان.... و اهسته زمزمه کرد:ببخشید...
دخترها ریز خندیدند...
دو صفحه ی دیگر باقی مانده بود....ترانه پیاده شد و جزوه را دست سحر سپرد....سحر با چشمهای گرد شده به ترانه نگاه کرد.
ترانه با شیطنت چشمکی زد وگفت:بقیشو سحر میخونه....
سحر اب دهانش را فرو داد....
ترانه:خداحافظ....
سور با لبخند گفت:مرسی..... جبران کنم...
ترانه:میخواین جبران کنین...یه فکر به حال این روزایی باشین که منو کله ی سحر از خواب بیدار میکنید...
سورن خندید و گفت:چشم....حتما...این ترم درستش میکنم....
ترانه لبخندی دز و گفت:خاحافظ....
سورن:به سلامت...
سحر از روی اجبار مشغول خواندن شد....صدایش میلرزید ...با این حال سعی کرد تند بخواند تا تمام شود....
پریناز اهسته خداحافظی کرد و سورن راه افتاد که شمیم گفت:یه لحظه نگه دارین....
سورن متعجب به عقب خیره شد....
شمیم:میشه دنده عقب بگیرید...انگار یه چیزی شده...
سورن مقابل پریناز که مستاصل جلوی خانه ایستاده بود پارک کرد و شمیم پرسید:چی شده پری؟؟؟؟چرا نمیری خونه....
پریناز اهی کشید و گفت:کلید نیاوردم....هیچ کس خونه نیست....
سورن:همسایه هاتون....
پریناز:زنگ همرو زدم....کسی خونه نیست....
شمیم:بیا بریم خونه ی ما....
پریناز:نه...مامان و که میشناسی...نمیذاره...
شمیم:خوب کلید نیاوردی....
پریناز:تا یک ساعت دیگه پرویز میاد.....
شمیم:یک ساعت تو کوچه وایسی...نمیشه که...
سحر:پاشو بیا خونه ی ما...
شمیم سقلمه ای به سحر زد و گفت:اینو خاموش کن....
سحر خندید و گفت :خیلی خوب.....و منتظر ماند تا مشکل پریناز حل شود.
پریناز: نه....نمیتونم...مامان میکشه منو.....و بعد از لحظه ای فکر گفت: بذار برم به پسر همسایمون بگم بره بالا در و برام باز کنه...
شمیم:خوب رفتی تو خونه.....بعدش چی؟؟؟؟ دو ساعت تو راهرو بشینی....گرسنه..تشنه...پاشو بیا خونه ما با هم ناهارم بخوریم....
پریناز لبخندی زد و سپاسگزارانه گفت:نه شمیم مرسی....برم تو راهرو مشکلم حله.... اخه کلید زاپاس تو گلدونه.... اون وقت میرم خونه....
سورن که تا ان هنگام ساکت بود گفت: میخواین من برم؟؟؟
پریناز نگاهش کرد و اهسته گفت:نه....مرسی.....
سورن :تعارف نکنید....
پریناز:زحمت میشه.....
سورن پیاده شد و گفت:چه زحمتی...
و سورن لبخندی به رویش پاشید وبه سمت لوله ی گاز رفت و دستش را جاگیر کرد و با یک حرکت خودش را به بالای دیوار رساند.
پریناز اهسته گفت:چقدر قشنگ از دیوار بالا میره....
شمیم:من عاشقشم....خدایا دیدی چه عین پلنگ پرید رو دیوار...
پریناز:ای جونم....خدا قد و بالا رو نگاه کن....
سحر هم زمزمه کرد: خیلی خوش تیپه....پسره ی نفهم بیشعور......این همه خوشگلی و از کجا اورده؟؟؟
سه دختر ریز خندیدند....
پریناز:عاشقشمممممممم.....
شمیم:من دیوونشم.....
سحر هم لبخندی زد و گفت:واقعا باید مامانش یه اسفند براش دود کنه...
هنوز میانشان بحث سر جذاب بودن سورن بود...غافل از اینکه صدای هر سه شان در حال ضبط بود.
همچنان میگفتند که سورن در را باز کرد و گفت:حل شد......
پریناز با لبخند و لحن تشکر امیز گفت: ممنون واقعا...
سورن چیزی نگفت سرش را پایین انداخته و گفت:با اجازتون....
پریناز خواست خداحافظی کند ولی با نگرانی گفت :دستتون....
سورن: چیز مهمی نیست.....
پریناز :چرا اینطوری شدین... وای داره خون میاد....
سورن: لبه ی دیوار شیشه خرده بود...
پریناز دستش را به پیشانی کشید و گفت: اصلا حواسم نبود.... چند وقت پیش لامپ شکست.... وای تو رو خدا شرمنده.....
سورن لبخندی زد و گفت:عرض کردم مهم نیست چیزی نشده که...
پریناز که هول شده بود گفت: برم از خونه بتادین بیارم... پانسمان لازم داره....
سورن باز لبخندی به دستپاچگی پریناز زد و با لحن ارامش بخشی گفت: مهم نیست.... الان خونش بند میاد....
سحر هم از فرصت استفاده کرد و متن باقیمانده را به پایان رساند.گوشی و جزوه را روی صندلی جلو گذاشت...
از پنجره به پریناز خیره شد که جستجو گر کیفش را وارسی میکرد و بالاخره بسته ی دستمال مرطوبش را پیدا کرد وبه سورن داد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Driver Service | راننده سرویس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites