تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Driver Service | راننده سرویس

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 7 Jul 2013 21:14
سورن با همان لبخند شگفت انگیز از او تشکر کرد و با خداحافظی کوتاهی سوار اتومبیلش شد.
وقتی جزوه و موبایلش را دید...به عقب چرخید و با لحنی سپاسگزارانه گفت:واقعا ممنونم...
سحر سرش پایین بود...با لبخند گفت:خواهش میکنم....
و سورن انها را به خانه هایشان رساند و هنزفری اش را در گوش گذاشت و حی رانندگی به صدای ترانه گوش میکرد...بی اراده
لبخند ی هم روی لبهایش جا خوش کرده بود...در طنین صدای ترانه هم شیطنت موج میزد.

پریناز با هول خودش را داخل خانه پرت کرد.
بدبختی این بود که بند کتونی اش را دور مچ پایش بسته بود و به همین راحتی نمیتوانست از شرش خلاص شود.
بعد از رهایی از کفشهایش به سمت تلفن یورش برد .در حین گرفتن شماره ی ترانه مقنعه اش را از سرش دراورد.
تلفن اشغال بود....
پس ترانه داشت تماس میگرفت.بلافاصله گوشی تلفن زنگ خورد.
ترانه:دوساعته کجایی؟؟؟
پریناز با لحن کش دار همیشگی اش گفت:تر ا ا ا ا انه.......... ای وای من الان میمیرم م م م م م...
ترانه روی کاناپه لم داد و گفت:باز عاشق شدی؟؟؟؟
پریناز: عاشق بودم....عاشق تر شدم... سور ر ر ر ر ن...
ترانه خندید و گفت: خوب اینکه تازگی نداره....
پریناز سیخ نشست و گفت: اخه تو که نمیدونی چی شد...... فداش بشم..... و با لحن گریه دار افزود: دستش برید......
ترانه متعجب پرسید: اِ.... چرا؟؟؟؟؟
پریناز ماجرا را با اب و تاب برایش تعرف کرد.
ترانه: چه صحنه ای و از دست دادم......
پریناز: دیوونشم...... میمیرم براش.... وای خدا واسه خاطر من دستش برید... بگردم.......
ترانه پوزخندی زد و گفت:بخاطر تو؟؟؟
پریناز با لحن رویایی گفت: اره.....به خاطر من..... نازی.....
ترانه گوشه ی ناخنش را با حرص کند و گفت: هرکس دیگه ای هم جای تو بود سورن براش همینکارو میکرد....
پریناز با شوق خندید و گفت:اره هرکسی... ولی اونجا هرکسی نبود و واسه خاطر پری خانم دستش اوخ شد.... و با صدای بلند تری قهقهه زد.
ترانه پوفی کشید و گفت : خوب که چی....
پریناز: وای خدا..... دارم میمیرم از خوشحالی...
ترانه با حرص گفت:پس زودتر....
پریناز متوجه لحن تند ترانه شد و با لبخند پرسید: حسودیت شده؟؟؟
ترانه:من؟!..... من به تو حسودیم بشه؟؟؟ عمرا.....
پریناز با خنده گفت: تو هم فردا کلیدتو جا بذار..... اینکه حرص خوردن نداره....
ترانه: برو بابا مگه من خلم....
پریناز:کمی فراتر از خل.... و با صدای بلندی خندید.
ترانه چیزی نگفت.... جدا حسودیش شده بود.
پرینازگفت:مردی؟؟؟ بابا طالب که هنوز نمرده.... تو حرص نخور... پیر میشی طالب ولت میکنه ها....
ترانه با حرص گفت: کاری نداری پری؟
پریناز با خنده گفت: خداحافظ حسود خانم...
ترانه بی حرف ارتباط را قطع کرد.
پریناز از سرخوشی با همان مانتو و شلوار مدرسه وسط سالن دراز کشیده بود و ترانه همچنان با حرص گوشه ی ناخنش را میجوید.

انقدر بی مقدمه و یک دفعه روی ترمز زد که با وجود بستن کمربند هم پیشانی اش به فرمان اتومبیلش برخورد کرد.
مغزش سوت میکشید...
اصلا صدای بوق و فحش و توهین راننده ها را نمیشنید... ماتش برده بود.چشمهایش در حد دو توپ پینگ پونگ درشت شده بود و دهانش از فرط تعجب و بهت باز مانده بود.
با چند ضربه ای که به شیشه خورد...حواسش را جمع کرد و به مردی که به شیشه ضربه میزد.... مبهوت خیره شد.
مرد مسنی بود.
شیشه را پایین کشید.
مرد پرسید:حالت خوبه جوون؟؟؟ طوری شده؟
سورن دهانش را بست... تازه متوجه اطرافش شد.... وسط اتوبان بی مقدمه ترمز کرده بود... اب دهانش را فرو داد و سری به علامت تایید تکان داد و ماشین را به حرکت در اورد... جای مناسبی را پیدا کرد و گوشه ای پارک کرد.
گوشی موبایلش را برداشت و صداهایی را که چند لحظه ی پیش شنیده بود را دوباره گوش کرد.
پریناز:چقدر قشنگ از دیوار بالا میره....
شمیم:من عاشقشم....خدایا دیدی چه عین پلنگ پرید رو دیوار...
پریناز:ای جونم....خدا قد و بالا رو نگاه کن....
سحر: خیلی خوش تیپه....پسره ی نفهم بیشعور......این همه خوشگلی و از کجا اورده؟؟؟
صدای خنده هایشان پخش شد.
و باز پریناز گفت:عاشقشمممممممم.....
شمیم:من دیوونشم.....
سحر:واقعا باید مامانش یه اسفند براش دود کنه...
پریناز: چشمهای ابیش... قد و اندام و هیکلش.... عین این بازیگر اروپایی هاست....
سحر: پس برو ازش یه امضا بگیر...
و باز صدای خنده هایشان بود و چند لحظه بعد صدا ی خودش که پریناز را مخاطب قرار داده بود :حل شد......
و همان صحبتی که درباره ی زخم دستش با پریناز کرده بود .... هر چند این قسمتها بیشتر زمزمه وار بودند و صدای سحر که متن درس را میخواند پر رنگ تر به گوش میرسید.
سورن نفس عمیقی کشید... دو حالت بیشتر نداشت..... یا انها داشتند مسخره بازی در می اوردند.... یا جدا عاشقش شده بودند و خودش خبر نداشت.... البته حالت اول به واقعیت بیشتر نزدیک بود...
سورن لبخندی زد و باز صدای ضبط شده را به عقب برد... ازاینکه مورد توجه بود خیلی هم بدش نمی امد... از تعریفات انها سرش را به علامت تعظیم تکان داد و با خنده گفت: لطف دارین خانم ها.... و خودش با صدای بلند خندید... بعد از چند ثانیه به خودش امد...
دیوانه شده بود... خودش به خودش میخندید... اما یک لحظه ارزو کرد کاش نظر ترانه را هم راجع به خودش میدانست... حتی سحر هم که محجوب و خجالتی و ساکت بود چنین عقیده ای داشت... باز جملات سحر را در ذهنش مرور کرد.... "پسره ی بیشعور نفهم" ...انقدر ها هم سحر خجالتی نمیتوانست باشد.... به قول معروف از نترس که های و هوی دارد....سحر همیشه سایلنت در میان دوستانش اینچنین زبان باز و شیطان بود...وای به حال ترانه.... باز با صدای بلند خندید...
ساعت یک ربع به سه بود... تقریبا متن را حفظ شده بود با لبخند و چهره ای بشاش ماشین را به حرکت در اورد.... در عمرش اینقدر انرژی مثبت از دیگران نگرفته بود....انرژی در رگهایش وول میخورد... ان هم از جنس مخالف... قند و شکر و عسل کیلو کیلو و تن تن در دلش اب میشد ...

بعد از اتمام کلاس سمانه جلوی راهش سبز شد.
سورن با لبخند گرمی گفت:سلام بانوی من...حالش چطوره؟؟؟
سمانه لبخندی زد و گفت:مرسی... تو که خیلی خوبی...
سورن یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:چطور؟
سمانه کیفش را روی شانه جا به جا کرد و گفت: معلومه از چهره ات... راستی کنفرانست حرف نداشت.... خیلی عالی بود...
سورن تعظیمی کرد و گفت: چاکریم......
سمانه با کیفش ضربه ی ارامی به پهلویش زد و با اخم ظریفی گفت:چند مرتبه بگم اینطوری صحبت نکن....
سورن خندید و برای منحرف کردن او از این بحث تکراری پرسید: بریم پارک و بعدم شام...موافقی؟؟؟
سمانه: نه نمیتونم... باید برم خونه... خوب کاری نداری...؟
سورن:چه زود داری میری؟؟؟
سمانه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: تجویز مادر محترمه...
سورن: میرسونمت...
سمانه: فقط تا سر خیابون... قبول؟؟؟
سورن: حالا تا سر کوچه....
سمانه لبخندی زد و با لحنی تحکم امیز و شمرده گفت: فقط ... تا ....سر ... خیابون....
سورن اهی کشید و لبهایش را جمع کرد و گفت:دلت میاد ؟؟؟
سمانه خندید و گفت: اره دلم میاد... زشته... این چه حرکتیه...
سورن باز اه کشید و گفت : بانو نهایت تشکر را داریم که افتخار همراهی و میدید....
سمانه خندید و گفت : نه به این شوری... نه به اون بی نمکی ....
و با خنده به سمت ماشین سورن رفت.
سمانه ضبط را روشن کرد و صدای داریوش در فضا پخش شد.
سمانه: چه عجب یه بار از این ضبط یه اهنگ درست و حسابی پخش شد...
سورن: من که همیشه گوش میدادم...
سمانه: این همون سی دی است که من بهت دادم؟
سورن: اره...
سمانه: خوب به این نتیجه رسیدی اون اهنگها همشون بی سر و ته هستن دیگه....
سورن: نه نه نه... اونا بی سر و ته نیستن....
سمانه: اما من اصلا از شنیدنشون احساس ارامش نمیکنم...
سورن: ولی من واقعا به اون سبک موزیک علاقه دارم...
سمانه : تو این یه مورد هیچ وقت به تفاهم نمیرسیم...
سورن لبخندی زد و اهسته گفت: من و تو هیچ وقت به تفاهم نمیرسیم...
سمانه نگاهش کرد و پرسید:چیزی گفتی؟؟؟
سورن:هان؟؟؟
سمانه:هان نه بله...
سورن نگاهش کرد و با شیطنت گفت:آهان...
سمانه پوفی کشید و گفت:سبز شد...
سورن بی حرف ماشین را به حرکت در اورد...
سمانه اهسته زیر لب شعر را با خواننده زمزمه میکرد و سورن به خیابان خیره بود.
سورن که حرصش گرفته بود گفت: نیاوردمت کنسرت...
سمانه متعجب نگاهش کرد و گفت:منم کنسرت نیومدم....
سورن: پس چرا ساکتی؟؟؟
سمانه: این تویی که ساکتی....
سورن باز بی حرف به رو به رو خیره شد و سمانه هم ساکت و دست به سینه به شلوغی خیابان ها نگاه میکرد.
سورن کلافه گفت: سمانه؟
سمانه:بله؟؟؟
سورن از پرسیدن سوالی که در نظرش بود منصرف شد و گفت: حالا چرا کلاس عصر و نموندی؟
سمانه:مهمون داریم...
سورن: همون علی اقا اینا دیگه...
سمانه نگاهش را به او دوخت و گفت: علی یه پسر پنج ساله است...
سورن شانه هایش را بالا انداخت و گفت:از کجا معلوم....؟
سمانه به خیابان چشم دوخت و گفت:باور نکن...
سورن: باور من برات مهم نیست ؟ نه؟
سمانه چیزی نگفت.
سورن پرسید: نگفتی مهموناتون کین؟
سمانه افتاب گیر را پایین زد و همانطور که در اینه ی مستطیلی مقنعه اش را مرتب میکرد گفت:یکی از همکارای پدرم....
سورن کنجکاو پرسید: وسط هفته؟؟؟ مناسبت خاصی داره....
سمانه: یه جورایی...
سورن: چه مناسبتی؟؟؟
سمانه: اینقدر مهمه....که کنجکاو شدی؟؟؟
سورن: خوب اره... یه جورایی...
سمانه: فکر کن خواستگارن...
سورن بر خلاف همیشه که جنجال راه می انداخت و چیزی نگفت.
سمانه با احساس اینکه سورن از دستش دلخور است گفت: البته من مخالف بودم...
به سرعت جرقه ی امیدی در دلش زنده شد... اما به همان تندی هم خاموش شد...
با صدای گرفته ای پرسید: پس چرا موافقت کردی؟
سمانه:اصرار پدر...
سورن با من من پرسید : و جواب تو...
سمانه نگاهش کرد و گفت: نپیچ تو کوچه.... قرارمون سر خیابون بود.....
سورن از سرعتش کم کرد و نگه داشت.
سمانه خواست پیاده شود که سورن گفت: مبارک باشه....
سمانه لبخندی به چهره ی دمغش زد و گفت: جواب من منفیه....
سورن لبخندی به رویش پاشید و سمانه خداحافظ کوتاهی گفت و از او دور شد.
سورن اه بلند بالایی کشید و به سمت خانه حرکت کرد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#22 | Posted: 7 Jul 2013 21:17
  • قسمت ۹

فرزین که از خنده اشکش در امده بود.
شهاب با قهقهه گفت: بسوزه پد رعشق....
فرزین مدام صدای ضبظ شده را عقب و جلو میکرد....
امین با ادای دخترانه گفت:پلنگ..... چه بلایی سر دستت اوردی... و همراه با شهاب غش غش خندیدند.
سورن لبخندی زد و گفت: ای بابا...... زهرمار چه مرگتونه...
امین بتادین را روی کف دستش ریخت که فریاد سورن به هوا رفت...
امین: مستر خوش تیپ از ظهر تا به حال چطور با این زخم باز سر کردی.... این بخیه میخواد...
سورن با ناله گفت: یواش.... پدر صاحاب بچه رو دراوردی که....
فرزین باز خندید و گفت:چطوری ... دخترا رو عاشق و شیدای خودت کردی....
شهاب : به جون خودم مهره ی مار داری.... بابا دو روز اون سنگتو به ماهم قرض بده....
سورن به انها که از خنده سرخ شده بودند نگاهی انداخت و گفت:حالا من چیکار کنم؟
امین دستش را پانسمان کرد و گفت:چیو چیکار کنی؟؟؟ یکیشونو که عاشق تره انتخاب کن ... خوش و خرم باهاش زندگی کن.... دختر عاشق تو این دوره زمونه کم پیدا میشه....
و پسرها باز خندیدند.
فرزین:برو با اون که دیووووووونته....
شهاب : نه نه.... اون که بهت گفته نفهم بیشعور... اون عاشقتر به نظر میاد...
سورن نگاهش کرد و گفت:همچین میگی به نظر میاد انگار چند بار تا به حال دیدیش.....
شهاب: بابا اینا بدجور خاطر خوات شدن... یه فکری به حالشون بکن....
فرزین: پلنگ.... خندیدند و فرزین گفت:سورن.... مرگ فرزین یه چیز بهت میگم نه نگو....
سورن سرش را با خنده تکان داد و پرسید:چی؟؟؟
فرزین سیخ نشست و با لحنی جدی گفت: یه خواهش کوچیک ازت دارم...
سورن:بگو....
فرزین :نه نگی ها....
سورن: بگو ببینم چه مرگته...
فرزین:تو رو جان هر کی دوست داری یه بار.... فقط یه بار جلوی ما از دیوار برو بالا ببینم چه طوری اینا رو شیدا کردی... و با صدای بلند خندید و سورن به دنبالش امد و لگد محکمی به زانوی فرزین زد...
فرزین باز داد زد:پلنگ... پاچه نگیر ...
سورن روی مبل نشست و شهاب خیاری را مثل میکروفون جلوی دهان سورن گرفت و گفت: رمز موفقیت شما در دیوانه کردن دختران دبیرستانی از روی عشق چیست؟؟؟
سورن گازی به خیار زد و در حین خوردن گفت: خوش تیپم.....
فرزین میان حرفش امد و گفت: از دیوار راست بالا میرم ... مثل پلنگ... و باز خندید.
سورن با مشت به شانه اش زد که دست خودش درد گرفت....
امین سری تکان داد و گفت: حالا جدی جو گیر نشی فکر کنی عاشقت شدن... اینا ادا اصولشونه ها....
سورن با خنده گفت: فکر نکنم... حسم میگه جدا عاشقم شدن....
امین: احمق جون.... خواهر زاده ی من ماهی چهل هزار تومن میده فقط مجله و پوستر های بهرام رادان و میخره ... بعد میاد تو خونه غش و ضعف میکنه ، صدایش را نازک کرد و گفت: من عااااشقشم.... اینا همونطورن.... فکر کردی ممحمد رضا گلزاری....
سورن با اعتماد به نفس گفت:من صد تا مثل بهرام و گلزار و میزارم تو جیب پشتم....
شهاب خندید و گفت: خوش به حالت... چهار تا دختر ترگل و ورگل دورتو گرفتن.....یکی عاشق...یکی دیوونه... اَی پسره ی نفهم بیشعور.... و باز با صدای بلند خندیدند.
شهاب : حالا کدومو کاندید میکنی برای زندگی مشترک.....
سورن :والله چی بگم...
فرزین: چهارتاشونو انتخاب کن.... بذار دعواشونم نشه...
سورن خندید و گفت: باسمانه میشن پنج تا...
امین: کارت در اومد.....
و فرزین و شهاب و امین همزمان گفتند: ای پسره ی بیشعور نفهم....
تا پاسی از شب به بگو بخند و مسخره بازی پرداختند.
وقتی سورن به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید... حس بدی داشت...به سقف خیره شده بود... و با خودش در کشمکش بود...حس تلخی گریبان گیرش شده بود که خیال نداشت دست از سرش بردارد... افکار مزاحمی در سرش چرخ میخوردند... شاید مثل عذاب وجدان... از اینکه مسخره شان کرده بود اصلا راضی نبود... با اینکه کلی خندیده بودند اما حالا... اصلا چرا باید صدای انها را برای دوستانش پخش میکرد... هدف دخترها کمک به او بود... حالا این وسط یک اشتباه هم رخ داده بود و حواسشان به ضبط روشن نبود.... او حق نداشت سو استفاده کند...
زیر لب برای توجیه احساسش گفت: وقتی اونا منو مسخره میکنن.... پلنگ... نفهم...بیشعور... هر چی دلشون میخواد میگن... حالا مگه چی شده.... اونا که نمیفهمن...
به پهلو غلت زد...
-اصلا برای چی... به شهاب و فرزین و امین گفتم...
مهم کنفرانس بود... شهاب از صدای پریناز خوشش اومده بود... و امین صدای جیغ ترانه را مسخره کرده بود و فرزین به سحر فحش داده بود و شمیم را دیوانه و مجنون خطاب کرده بودند....
اهی کشید و سعی کرد بیخیال باشد... اما مگر میشد... ذهنش مشغول بود.... حالا خواستگاری سمانه و رفتارهایش هم به دغدغه های فکری اش اضافه شده بود... از رفتارهای جدی و مبادی اداب او خیلی خوشش نمی امد.... دوست داشت سمانه با او صمیمی تر از این حرفها باشد... سمانه با او راحت برخورد نمیکرد.... اگر به خواستگارش جواب مثبت میداد؟؟؟
حالا حس بدتری نسبت به عذاب وجدانش داشت.... نفس عمیقی کشید و سعی کرد فکرش را به سمت دیگری سوق دهد....
فردا اخرین مهلت قسطهای یخچال و فریزر بود... تا شنبه باید اخرین چک ماشین را هم پاس میکرد... به اقای باقری هم قول داده بود تا با پسرش چند جلسه ای خصوصی ریاضی کار کند... اووووووف..... چقدر کار.... سعی کرد بخوابد...چشمهایش را بست.
باز در ذهن از خود پرسید: اشتباه کردم؟؟؟ و به خودش جواب داد: اره... نباید صداشونو واسه ی سه تا پسر غریبه میذاشتی...
چشمش را باز کرد و گوشی اش را برداشت و خواست حذفش کند... اما... خودش هم نفهمید چرا منصرف شد....
سحر پوفی کشید و دست در موهایش برد و حتی کمی انها را هم کشید.
ترانه در خودکارش را که ته خودکار رینولدزش گذاشته بود را میجوید...
سحر نگاهش کرد و گفت: ترانه... چرا خنگ بازی در میاری....
ترانه:خوب سخته....
سحر:کجاش سخته..... ببین این بار اخره توضیح میدما.... یک ساعته تو این مسئله موندیم.....
ترانه: اخه ادم اولین امتحان و فیزیک میذاره.... کشور عقلشو از دست داده....
سحر سقلمه ای به پهلویش زد و گفت:گوش بده....
و شروع کرد به توضیح مسئله و داده ها و خواسته ها...
سحر:فهمیدی؟؟؟؟
ترانه: اره..... اره.... خوب چرا اینجوری نیگا میکنی؟؟؟ فهمیدم دیگه.....
سحر موهایش را بالا داد و عینکش را روی بینی جابه جا کرد و گفت:بعدی و حل کن ببینم....
ترانه چشمهایش را چهار تا کرد و گفت:بعدی سخته... بعدیشو حل میکنم...
سحر سری تکان داد و گفت:حل کن...
ترانه فقط با دندانش در خودکارش را میجوید...
حتی حاضر به خواندن مسئله هم نبود.
سحر اهی کشید و گفت: ترانه.... داده ها رو بنویس.... ببین چی ازت خواسته....
ترانه سرش را خاراند و گفت: خیلی خوب...
سحر باز با حرص به او خیره شد... ترانه خنگ نبود... تنبل بود.... حوصله ی صورت مسئله خواندن را هم نداشت....
سحر عینکش را برداشت و چشمهایش را مالید...
چند ضربه به در اتاق نواخته شد...
سحر:بله؟؟؟
سهیل: سحر جان.... بیا اینا رو از من بگیر....
سحر بلند شد و ترانه شالش را روی سر انداخت...
سحر در اتاق را باز کرد.
ترانه به احترام سهیل از جا بلند شد و گفت: سلام.... ببخشید مزاحم شدم....
سهیل لبخند گرمی به رویش پاشید و گفت:خواهش میکنم... مراحمین .......... بفرمایید.....شرمنده نکنید...
سحر سینی محتوی اب پرتغال و میوه و کیک را از سهیل گرفت... تا انجا که یادش بود در یخچال نه اب پرتغال داشتند نه کیک خامه ای...و نه حتی موز و کیوی... در پیش دستی به زور یک سییب و یک موز و یک خیار و یک پرتغال و یک کیوی را چپانده بود....
در دل گفت:سهیل کی وقت کرده این همه خرید کنه.... و پوزخند ی هم به چهره ی سرخ شده ی برادرش زد.
سینی را روی زمین گذاشت و رو به سهیل گفت:من یه دقه برم دستشویی ... از ترانه پذیرایی کن......
و به این تریتب ان دو را تنها گذاشت....
سهیل با خجالت در چهار چوب در ایستاده بود.
ترانه هم سرش را پایین انداخته بود و با ریش ریش شالش بازی میکرد.
سهیل تک سرفه ای کرد و با صدای لرزانی گفت:بفرمایید....
ترانه لبخندی زد و عادی تشکر کرد وخم شد و لیوان حاوی اب میوه را برداشت.
سهیل با تته پته پرسید: درسا خوب پیش میره؟؟؟
ترانه لبخندی زد و گفت: نه....خیلی..... وقت سحر جونم گرفتم...
سهیل جدی گفت: سحر وظیفشه.....
ترانه متعجب گفت: نفرمایید....سحر به من لطف.....
سهیل لبخندی زد و گفت: هر کسی باید برای دوستانش هر کاری در توانش هست انجام بده...
ترانه لبخندی زد و گفت: بله.... امیدوارم جبران کنم...
سهیل کمی این پا و ان پار کرد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#23 | Posted: 7 Jul 2013 21:17
ترانه اب پرتغالش تمام شد و کتاب فیزیک را برداشت تا مسئله را حل کند... نباید سحر را نا امید میکرد....
سهیل پرسید:کمک لازم ندارید...
ترانه : راستش چرا... اگه ممکنه یه تقلب به من برسونید...
سهیل خندید و گفت: مشکلتون کجاست؟
ترانه با شرمندگی گفت: اصلا به حرفهای سحر گوش ندادم...
سهیل:بد توضیح میده؟
ترانه: نه.....من خیلی نمیتونم حواسم و جمع کنم...
سهیل با نگرانی پرسید:حواستون کجاست؟؟؟؟
ترانه بعد از مکثی گفت: هیچ جا ..... ولی وقتی چیزی و سر کلاس گوش ندم و نفهمم .... دیگه هیچ وقت نمیفهمم... میدونید...گاهی یک ساعت الکی به کتاب خیره میشم بدون اینکه حتی یک کلمه هم بخونم.... اصلا فکرمم مشغول نیستا... ولی بازم حوصله ام نمیگیره....
سهیل نفس اسوده ای کشید و گفت: خلاصه نویسی کمکتون میکنه....
ترانه:امتحان نکردم....
سهیل: من همیشه با خلاصه نویسی حواسمو جمع میکنم...
ترانه لبخندی زد و گفت:پیشنهادتونو عملی میکنم....امیدوارم جواب بده....
سهیل با لبخند گفت:منم امیدوارم...
و سپس برای ترانه مسئله را توضیح داد.زودتر از انکه که فکرش را میکرد... ترانه متوجه شد... انقدر خوب که سه مسئله ی بعدی را که نسبتا سخت بود را به راحتی حل کرد.... پس باهوش بود... لبخندی به چهره ی متفکرش که حتی در حالی که به صورت مسئله خیره شده بود هم موجی از شیطنت را در برداشت زد.
ترانه یاد روزی افتاد که سورن برایشان حسابان توضیح میداد... لبخندی زد.... چقدر شیرین میگفت.... چقدر راحت فهمید...
سحر از نگرانی در حال موت بود.
بالاخره ترانه پیدایش شد... بر خلاف همیشه که اولین نفر برگه اش را به مراقب میداد.... تقریبا تا پایان وقت تعیین شده سر جلسه ی امتحانات ترم اول نشسته بود.
بالاخره پیدایش شد... از چهره اش یاس می بارید...
سحر جلو پرید و پرسید:چی شد؟؟؟
ترانه اهی کشید و گفت: مثل همیشه.... ریدم....
سحر پوفی کشید و سرش را پایین انداخت.
ترانه با ذوق و صدای بلند ی خندید و دست در گردن سحر انداخت و با جیغ و فریاد گفت: قررررر بونت برم... خیلی دوست دارم.... عالی دادم..... بدون اینکه از رو هیشکی نگاه کنم... سحر عا ا ا ا ا ا ا شقتم...
سحر با ذوق خندید و گفت : ای ول... بیست؟؟؟
ترانه: بیست که نه... ولی شاید هفده ... اینا... خوبه دیگه؟؟؟ خانم معلم اجازه؟؟؟
سحرة: بفرمایید دانش اموز عزیز...
ترانه: خانم دوستون داریم یه عالمه.... هر چی بگیم بازم کمه...
شمیم: ترانه هفده شق القمر نیستا...
پریناز با خنده گفت: واسه ی ترانه ده هم شق القمره ... و دخترها با صدا خندیدند.

جا برای نشستن نبود... اجبارا ایستاد تا نوبتش شود... نگاهی به تمام باجه ها انداخت... اخرین شماره 79 بود و او به کاغذ در دستش خیره شد... 179... اهی کشید و به ساعتش نگاه کرد... ساعت سه باید به منزل اقای باقری میرفت تا با پسرش ریاضی کار کند.
بعد از ان باید به شرکت میرفت تا متن های تایپی فرزین را تحویل دهد... و در اخر لیستی که فرزین به او داده بود را بخرد و تا هشت شب هم خانه باشد تا فرزی فرصت تهیه ی شام را داشته باشد... برنامه ی سبکی به نظر می امد...
فردا اخرین امتحانش بود و بعد ازن ترم زمستانی و تعطیلات... از این اخری اصلا خوشش نمی امد.... فرزین به بوشهر میرفت و امین به اهواز و شهاب هم به قزوین... تمام ده روز را باید در خانه تک و تنها میگذراند... حتی سمانه و خانواده اش هم تصمیم داشتند به کیش بروند پس بیرون رفتن و گشت و گذار هم تعطیل میشد... باز به ساعتش نگاه کرد... صدای ظریف و پرعشوه و کش داری در سالن پخش شد:
-شماره ی 80 به باجه ی شِش... شماره ی 80 به باجه ی شِش...
ماشین را بد جایی پارک کرده بود... هنوز خیلی مانده بود تا نوبتش شود... از بانک بیرون رفت و به سمت کوچه ای که ماشین را در ان پارک کرده بود حرکت کرد.
فرزین با اسودگی به برنامه ای که پخش میشد ، نگاه میکرد...
شهاب: فرزین شام نداریم؟؟؟
فرزین: نه پیاز داریم ... نه سیب زمینی... نه تخم مرغ ... نه گوجه .... نه کوفت.... نه زهرمار... با چی واسه تو اشپزی کنم؟
امین نگاهش کرد و گفت: خرید نوبت کی بود؟
شهاب و فرزین همزمان گفتند: سورن...
امین سری تکان داد و گفت: زنگ بزن ببین کجاست .... اگه نمیاد .... من میرم از سوپر یه چیزی میخرم...
فرزین به سمت تلفن رفت.... لحظه ای بعد با چهره ای درهم گفت: گوشیش خاموشه...
امین اهی کشید و گفت: نمیتونست یه زنگ بزنه....
و رو به فرزین گفت: چی میخوای درست کنی؟ ساعت هشته...
فرزین: گوجه و تخم مرغ بگیر ... امشب املت دیگه... دیروقته...
امین سری تکان دادو پس از حاضر شدن از خانه خارج شد.
شهاب روی کاناپه لم داده بود...
فرزین : چته؟
شهاب اهی کشید و گفت:هیچی...
فرزین نگاهش کرد... بعد از بلایی که سر ستاره اورده بود... دیگر از چشمش افتاده بود.. اما با این حال باز پرسید: ناراحتی....
شهاب پوفی کشید و گفت: ستاره گیر داده ازدواج کنیم...
فرزین با غیظ نگاهش کرد و گفت: پس توقع داشتی چیکار کنه... بگه خداحافظ... شما رو به سلامت....
شهاب هم با حرص جواب داد: اش نخورده و دهن سوخته؟
فرزین کنارش نشست و گفت: شهاب... راستشو بگو... غریبه که نیستم.... یک ساله همخونه ایم... این تن بمیره کار تو نبوده؟
شهاب مستاصل گفت: به پیر به پیغمبر نه.... به مرگ بابام نه...
فرزین پرسشگر نگاهش کرد و گفت: تو که قبلا میگفتی شک داری؟
شهاب نگاهش کرد و گفت: حالا ندارم...
فرزین چیزی نگفت... شهاب با حرص گفت: ستاره گفته یا ازدواج کنیم.... یا.... و ادامه ی حرفش را خورد....
فرزین متعجب گفت: یا چی؟؟؟
شهاب با درماندگی گفت: ازم پول خواسته...
فرزین اب دهانش را فرو داد و گفت: واقعا؟
شهاب به تکان سری اکتفا کرد.
فرزین به پایه ی میز خیره بود... در همان حال گفت: چقدر؟
شهاب : پنج تا...
فرزین بهت زده فریاد زد: پنج میلیون؟
شهاب نفسش را با اه بیرون داد.
فرزین دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: ازش شکایت کن...
شهاب سرش را میان دستهایش گرفت و در حالی که موهایش را کمی میکشید گفت: بابام منو میکشه...
فرزین چیزی نگفت... هیچ حرفی برای دلداری پیدا نمیکرد.
شهاب گفت: دو میلیون جور کردم......
فرزین با عصبانیت داد زد: میخوای بهش باج بدی..... بخاطر کاری که نکردی؟؟؟ نکنه.... نکنه هنوزم شک داری...
شهاب چیزی نگفت.
فرزین با خشم گفت: یه بار بهش بدی تا اخر عمر اویزونته... میفهمی؟
شهاب سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست... زیر لب زمزمه کرد: بابام سکته میکنه....
و فرزین در دل خدا راشکر کرد که هنوز سورن به پدر شهاب خبر نداده است.
بی انکه چیزی بگوید به سمت اشپزخانه رفت... تا دو گوجه فرنگی را بشوید و خرد کند و منتظر امین باشد تا بقیه ی چیزهای که لازم داشت را به او برساند.
امین با کیسه هایی که در دست داشت از خیابان عبور کرد... ماکسیمای سرمه ای باز هم سر کوچه پارک کرده بود... در این محل حضور چنین اتومبیلی کمی عجیب بود... به خصوص اینکه یک هفته ی مداوم بود این اتومبیل را میدید... بخاطر شیشه های دودی نتوانسته بود سرنشینش را ببیند... مثل هر بار دیگر بی خیال از کنارش گذشت.
و به خانه رفت.
امین کورمال کورمال راه اشپزخانه را پیدا کرد... یک لیوان اب برداشت... متوجه حضور کسی در اشپزخانه شد....
چراغ را روشن کرد...... فرزین روی صندلی نشسته بود و دستش را جلوی چشمهایش گرفته بود.
فرزین اهسته گفت:خاموشش کن...
امین چراغ را خاموش کرد.
و متعجب پرسید: فرزین... چرا هنوز نخوابیدی؟
فرزین با نگرانی گفت: سورن هنوز نیومده...
امین که حالا چشمش به تاریکی عادت کرده بود گفت: جدا؟؟؟
فرزین :اره... تلفنش خاموشه... و اهی کشید و سکوت کرد.
امین هم چیزی نگفت.
فرزین: برو بخواب امین...
امین: اگه احیانا... اتفاقی... خبری .... با من و من ادامه داد: اگه چیزی شد... بیدارم کن...
فرزین دست امین را که روی شانه اش بود را فشرد و گفت: باشه...
ساعت شش صبح بود... اهسته کلید را در قفل در چرخاند.
مستقیم به اتاق خوابش رفت... خبری از فرزین نبود... با هول از اتاق خارج شد... نفسی از سر اسودگی کشید... فرزین در اشپزخانه سرش را روی میز گذاشته بود و به خواب رفته بود.
باز به اتاق بازگشت... شارژر و کیف و کتابهایش را برداشت... خواست از اتاق خارج شود که سرش گیج رفت و مجبور شد بشیند...
از دیروز صبح نه چیزی خورده بود... نه حتی پلک روی هم گذاشته بود...
به سختی روی پا ایستاد وسایلش را برداشت... به اشپزخانه رفت و روی تکه کاغذی نوشت: نه برای نهار میام... نه برای شام... نگرانم نباش...
و از خانه خارج شد...
سوز زمستانی ریه هایش را نوازش میکرد... بغض سنگینی به گلویش فشار می اورد... باورش نمیشد.... درست اخرین روزی که میخواست اخرین چک ماشین را پرداخت کند... اتومبیلش را ...
چشمهایش از اشک پر شده بود... دیروز چک را نپرداخت.. یعنی اصلا فرصتش پیش نیامد... وقتی رفت تا به ماشین سر بزند... جای خالی اش... نبودش... بدترین واقعه ای بود که در ان لحظه به وقوع پیوست...
باورش سخت بود که سمند نقره ای اش را که با بدبختی ان را خریده بود در جایش نباشد... و فکر شومی که درآن واحد به سرش زد به واقعیت تبدیل شود... ماشینش را دزد برده بود... حتی فرصت نداشت به منزل اقای باقری برود تا به پسرش ریاضی تدریس کند...تمام ظهر و عصر دیروز را در کلانتری سپری کرد... و شب را در خیابان ها پرسه زد...
وقتی به اقای باقری اطلاع داد که چه اتفاقی افتاده است او با لحن خشکی پاسخ داده بود: تا وقتی ماشینت پیدا بشه... خودم سرویس میبرم... این مدت از حقوقت کسر میشه... و بی خداحافظی تماس را قطع کرده بود.
سورن وارد پارک شد.خودش را روی نیمکت سرد و زنگ زده رها کرد... سرش را میان دستهایش گرفت... و به موهایش چنگ زد... تمام خرج خانه و قسطهایش و خرج دانشگاه و خوراک و پوشاک و هر چیز دیگر را همان سمند نقره ای دست دوم در می اورد که ظهر دیروز قرار بود اخرین چکش را پرداخت کند ... اخرین چک چه چیز را؟؟؟
اتومبیلی که دیگر وجود نداشت... دیگر چرخهایش برای او نمیچرخید؟؟؟
یک قطره ی کوچک اشک از چشمش پایین چکید...و بلافاصله بعدی... و بعدی ... و بعدی...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#24 | Posted: 7 Jul 2013 21:18
  • قسمت ۱۰

فصل هشتم:
درد بدی در تمام تنش پیچید... چشمهایش بسته بودند... صداها و همهمه ها را میشنید... سعی کرد مثل قبل باشد... عادی... دیگر یاد گرفته بود... با این حال گرمای خون را حس میکرد... موهایش خیس شده بود... تنش میلرزید... به زحمت ناله اش را فرو خورد...
چشمهایش پر از اشک شده بود... حس کرد بلندش کردند...لرز بدی داشت... مزه ی شور خون را حس میکرد... چشمهایش بسته شد و لحظه ای بعد همه جا برایش تاریک بود...
__________________________________________________ ______________________
شمیم با کتابش در اشپزخانه دور خودش میچرخید...
پدرو مادرش هر دو به دیدار مادربزرگش رفته بودند... بالاخره خواهرها و ریش سفیدان اقوام توانسته بودند پسرها را با مادر تازه عروسشان اشتی دهند....
شمیم به بهانه ی امتحانش نتوانسته بود در جمع فامیل حضور داشته باشد و از انجایی که جای شیدا هم نبود... شمیم و شیدا در خانه تنها بودند و شمیم سعی داشت غذایی را برای خودش و خواهرش فراهم کند...
از تخم مرغ خوشش نمی امد پس باید فاتحه ی نیمرو و املت را بخواند.... سوسیس هم نداشتند پس دور ان هم خط کشید..
نگاهی به سیب زمینی و پیاز انداخت... با انها چه کار میتوانست بکند؟؟؟
نگاهی به شیدا انداخت که انگشتش در بینی اش کرده بود .
شمیم سرش داد زد: نکن شیدا....
شیدا فوری انگشتش را از دماغش بیرون اورد و به شلوارش مالید...
شمیم کلافه گفت: برو دستتو بشور... شلوارتم عوض کن.... اه حالمو بهم زدی.... و غر غر کنان به سمت اتاق مادرش رفت... تا کتاب اشپزی را پیدا کند.
هیچ کدام از اسامی غذاها را نه خورده بود نه وسایل تهیه اش را در خانه داشتند.
پوفی کشید و با ناراحتی به سمت اتاقش رفت...
کیف پولش را برداشت ... سه هزار و هشتصد تومان... زیادی خوش بینانه بود که بتواند با ان دوتا پیتزا بخرد... پس این یکی هم از لیست فکرهایش پاک شد...
نفس عمیقی کشید و به اشپزخانه رفت...
شیدا شلوارش را پشت و رو پوشیده بود... اهمیتی نداد... در یخچال و فریزر را همزمان باز کرد.
شیدا گوشه ای ایستاده بود و او را نگاه میکرد.
بعد از کمی سکوت پرسید: چی میخوای دُرُس کنی؟
شمیم با اخم نگاهش کرد و گفت: کوفت...
شیدا با اخم گفت: به مامان میگم...
شمیم: برو تو اتاقت شیدا... برو بذار به کارم برسم...
شیدا روی صندلی در اشپزخانه نشست و گفت: مرغ درست کن...
شمیم با غیظ گفت: دستور نده شیدا... فهمیدی؟
شیدا: مرغ از همش اسونتره...
شمیم نگاهش کرد و شیدا گفت: من بلدم...
شمیم همچنان نگاهش میکرد.... اما این بار نگاهش رنگ تمسخر را در پی داشت...
شیدا: به خدا بلدم....
شمیم: قسم دروغ نخور... پاشو برو نقاشی بکش....
شیدا: همرو با هم میریزی تو قابلمه و میذاری بپزه...
شمیم با دهن کجی گفت: نه بابا...
شیدا : به خدا...
شمیم دستش را گرفت و خواست پرتش کند بیرون که شیدا تند تند گفت: اول پیازو خرد میکنی ... بعد اب میریزی و بعدم مرغ و هویج ومیندازی توش.... اخرشم قرمزش میکنی... ولی نمیدونم باچی....
شمیم دستش را رها کرد... پر بیراه نمیگفت...
و مشغول شد... به نظر همان طوری می امد که مادرش درست میکرد...
شمیم از شیدا پرسید: مامان توش چیزی نمیریزه؟؟؟
شیدا: لیمو شیرین..
شمیم خندید.... و گفت: منظورت لیمو ترشه؟
شیدا: نه به خدا.... لیمو شیرین... من خودم دیدم... از این لیمو گنده ها....
شمیم خنده اش شدت گرفت: اینا لیمو ترشن.... و از یخچال یکی را در اورد و داخل قابلمه چکاند...
شیدا: با چنگال جلوی هسته هاشو بگیر...
شمیم با لبخند به خواهرش نگاه کرد... چقدر تیز و دقیق بود... همانطور که شیدا گفت، عمل کرد.
شمیم خواست چیزی بپرسد که صدای تلفن بلند شد.
شیدا با عجله از اشپزخانه بیرون دوید... صدایش را شنید:
-سلام ترانه جون....
-خوبم مرسی....
-فقط نقاشی بیست شدم... و خندید و ادامه داد: منم املا دوست ندارم...
-نه نداد... راست میگی؟؟؟
شمیم شیدا را صدا زد و گفت: شیدا تلفن و بیار.... و زیر لب غرغرکنان ادامه داد: تا صبح میخواد حرف بزنه...
ترانه : تو خجالت نمیکشی شکلات این بچه رو ازش میقاپی؟
شمیم: علیک سلام...
ترانه: سلام علیکم و رحمته الله....
و ادامه داد: تو خجالت نمیکشی شکلات این بچه رو ازش میقاپی؟
شمیم با خنده گفت: خوبی؟؟؟ چه خبرا؟؟
ترانه: ای بد نیستم... خوبم... سلامتی... تو چه خبر؟؟؟
و اجازه نداد شمیم جوابی بدهد باز گفت: تو خجالت نمیکشی شکلات این بچه رو ازش میقاپی؟
شمیم: عربی تموم کردی؟
ترانه با ناله و زاری گفت: نه... فقط چهار صفحه خوندم.... تو چی؟؟؟
و قبل از جواب شمیم گفت: تو خجالت نمیکشی شکلات این بچه رو ازش میقاپی؟
شمیم بالاخره فر یاد زد: نه خجالت نمیکشم... زبون به دهن بگیر.... اه...
ترانه خندید و شمیم گفت: چه عجب یادی از ما کردی...
ترانه: واسه ی تولد پری.... چی میخوایم بکنیم؟؟؟
شمیم محتویات قابلمه را هم زد و گفت: چه میدونم... من عروسک تو چی؟
ترانه: سحرم میخواست عروسک بخره... من نمیدونم... تزیینی...
شمیم: شایدخرس بخرم...
ترانه: پارسالم خرس خریدی... راهنمایی هم بودیم خرس خریدی....
شمیم: چی بخرم؟
ترانه :من چه میدونم....
شمیم: سگ خوبه؟
ترانه: سگ و پارسال من خریدم... یادت رفت....
شمیم: گربه... خوک.... چه میدونم... یه کوفتی میخرم دیگه...
ترانه: شمیم... واسه ی تولد من خوک بخر.... من خوک ندارم....
شمیم: کو تا تابستون....
ترانه: خوکشم صورتی باشه...
شمیم: خیلی خوب... چه خوش اشتها... رو که نیست... من پوست تخمه هم برات بخرم باید بذاری رو چشمت...
ترانه: تو اولا غلط میکنی برای من پوست تخمه بگیری...و ناله ای کرد و گفت: من چی بخرم؟
شمیم: جا شمعی...
ترانه: به چه دردی میخوره...
شمیم: قراره یادگاری باشه....
ترانه: چند ساله همش داریم یادگاری میدیم.... هی راه به راه یادگاری... ادم یه دونه یادگاری میده...
شمیم نفس عمیقی کشید و نگاهی به قابلمه گفت: اوا غذام ته گرفت...
ترانه با خنده گفت: اوا خواهر... حواستو جمع کن...
شمیم: کوفت ترانه...
ترانه: خواهر اقاتون نیومده خونه....
شمیم: خیر تشریف نیاوردن.... طالب خان خوبن؟
ترانه: هی نگو خواهر که دلم خونه...
شمیم: اوا چرا؟؟؟ نمیسازین باهم؟؟؟
ترانه: همش سرساختمونه...
شمیم: همچین میگی ساختمون انگار برج میلاده و کل طبقات به نام طالب خان....
ترانه: طالب خودش یه پا مهنسّه...
شمیم: تو دهات شما به عمله جماعت میگن مهنّس؟؟؟
ترانه: چیه؟ حسودیت میشه؟؟؟
شمیم:گمشو... خوب دیگه چه خبرا؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#25 | Posted: 7 Jul 2013 21:18
ترانه: هی بهش میگم... مرد... اینقدر از خودت کار نکش... میگه من باید سرم جلوی تو بچه ها بالا باشه...
اخ مردم....
شمیم با خنده گفت: چرا؟؟؟
ترانه با لحن خاصی گفت: این هشتمیه بد جور لقد (لگد) میزنه... دیگه این دم اخری نفسم بالا نمیاد...
شمیم قهقهه زد و گفت: نمیری ترانه... هشت تا بچه دارین...
ترانه: اره دیگه.... تازه نظر اقا طالب یه تیم فوتباله...
شمیم: چند تا دختر چند تا پسر؟
ترانه : چهار تا پسرو سه تا دختر... اقا طالب دوست داره این یکی هم دختر باشه ... یِر به یِر بشن...و هر دو با هم پقی زدند زیر خنده....
شمیم گفت: برین یه ازمایش بدین ... ببینین... دختره یا نه...
ترانه با لهجه ی غلیظ ترکی گفت: اگا طالب موخالفن... میجه سونوجرافی واسه بچّه خوب نیس... دوس داره یوهو سورپوروز بشه...
شمیم دیگه اشک چشمش در امده بود و ترانه ادامه داد: هی بیهیش میجم مرد.... اونایی که یوهو سورپوروز موکونن خودشونو واسه ی بچّه ی اوله.. نه هشتوم... میگه این هشتومی.. واسیه ی من عینهو اولی مومونه.... دیجه چه میشه کرد ... مرده دیجه... خوشش میاد...
شمیم قهقهه میزد و ترانه هم از خنده ی او میخندید...
شمیم در میان خنده گفت: چه اقا طالب اقا طالب هم میکنی....
ترانه:واه خواهر مجه شوما اگاتو به اسم صدا موکونی؟؟؟ من جلو اگا طالب رو میجیرم....
و شمیم همچنان میخندید... بعد از کمی مسخره بازی به این نتیجه رسیدند که هر سه نفر با هم به خرید هدیه ی تولد پریناز بروند.
ترانه: خوب من برم شوم درست کنم....
شمیم: الان که ناهاره...
ترانه: بچه ها ناهارو خوردن... اگا طالب هم ناهارو میبرن سر ساختمون ... برم فکر شوم باشم...
شمیم: به سلامت خواهر....
ترانه: شمیم ... شکلات اون بچه رو بهش بده... من واسه ی اون خریدم... اینقدر از این و اون قاپیدی که شدی عین دیو....
شمیم : شیدا شکلات دوس نداره....
شیدا با غیظ گفت: کی گفته ....
شمیم با اشاره ی صورت او را به سکوت وا داشت و ترانه گفت: حق این بچه رو نخور...تو روز قیومت... یختو میگره... شکلات داغ میچسبونه به پیشونیت... شکلات مردم خور... با هم خندیدند وبالاخره به خداحافظی رضایت دادند...
غذای شمیم هم اماده شد... برنج را در پلو پز درست کرده بود و از خیر سرخ کردن مرغ گذشته بود... با اینکه نه نمک داشت و نه ادویه اما بد نشده بود..... شیدا هم خوشش امده بود.... ولی از دست شمیم دلخور بود و لج کرده بود و نمیخورد.
شمیم قول داد برایش شکلات بخرد... و به این ترتیب راضی شد غذایش را تا انتها بخورد...

ترانه همانطور که کتابش را ورق میزد از پله ها هم پایین می امد... چسب کفشش باز شده بود... ان را بست و از ساختمان خارج شد... ماتش برد... ماشین اقای باقری اینجا چه میکرد؟؟؟
با قدمهای سست و چهره ای متعجب سوار شد... پس سورن کجا بود؟
اقای باقری پاسخ سلامش را داد . بوی سیگار و بوی به قول خودش پیکان در هم امیخته شده بود... حالت تهوع داشت.
ترانه به عقب چرخید .... دخترها با چهره هایی بق کرده و درهم نشسته بودند. با اشاره ی چشم پرسید: چی شده؟
شمیم با ناراحتی گفت: ماشین اقای سزاوار و دزد برده...
تراهنه هینی کشید و به حالت عادی نشست... وبه کتابش خیره شد... یعنی تا کی باید اقای باقری را تحمل میکردند؟ سعی کرد ذهنش را در لغات و مفهوم عبارات عربی متمرکز کند... اهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: خدا کنه زودتر پیدا بشه...
هر چهار نفر ساکت بودند و در دلشان دعا میکردند... اقای باقری غیر قابل تحمل بود... به خصوص فحش ها و توهین هایش ... اصلا در رانندگی صبور نبود...
************************
************************
سورن پرسید: خیلی طول میکشه؟
سروان بی حوصله ای نصیبش شده بود... با صدایی که از ان خشم می بارید گفت: شما در روز چند بار میاین اینجا... اقای عزیز پیدا شد ... خبرتون میکنم....
سورن با لحنی ملتمس گفت: پیدا میشه؟؟؟
سروان خشک و جدی در حالی که سرش میان پرونده اش بود گفت: ان شا الله....
اگر میدانست که چطور با بدبختی توانسته بود پول خریدش را جور کند.... اینقدر راحت نمیگفت: ان شا الله...
از جایش بلند شد... و از ساختمان کلانتری خارج شد.... کلافه بود... اصلا نمیدانست چه کار کند... حواسش پرت بود... انگار شکنجه اش میکردند... زیر لب زمزمه کرد: هر چی سنگه... مال پای لنگه...
وارد خانه شد... فرزین و شهاب تنها بودند... و مشغول تماشای تلویزیون... به اهستگی سلام کرد..
کمی بعد در حین اویزان کردن شال گردن و کتش به چوب رختی فرزین از او پرسید: چه عجب تشریف اوردین... چشممون به جمالتون روشن شد...
سورن خسته تر از آنی بود که بخواهد پاسخی به متلک فرزین دهد.
بدون هیچ حرفی به اتاق رفت و خودش را روی تخت پرت کرد... سر درد بدی داشت.
فرزین با حرص در اتاق را باز کرد و با غیظ گفت: هیچ معلومه از دیروز تا به حال کدوم گوری هستی؟؟؟
سورن چشمهایش را بسته بود در همان حال گفت: فرزین بذار برای بعد....
فرزین با حرص بیشتر گفت: نمیتونستی یه زنگ بزنی؟ سورن چه مرگت شده؟ واسه ی چی بعد از امتحان اونطوری گذاشتی رفتی... چرا صبر نکردی با هم بریم؟؟؟؟ اما سورن چشمهایش بسته بود.... عصبی تر داد زد: سورن با تو ام....
سورن چشمهایش را باز کرد... نگاهش از بی خوابی و خستگی خمار بود...
فرزین بیشتر از انکه عصبانی باشد... نگران بود...
سورن به زحمت با لحنی خواب الود گفت: بذار برای بعد...
فرزین از جایش بلند شد و در هنگام خروج از اتاق گفت: بعد منظورت ده روز دیگه است؟
سورن متوجه منظورش نشد... اما برای اینکه دست از سرش بردارد گفت:اوهووووم...
فرزین: من برای عصر بلیت دارم...
سورن نشنید... خواب بود...
فرزین اهی کشید و زمزمه وار گفت: خداحافظ... و از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به ساعت دیواری انداخت... از هشت گذشته بود... چقدر خانه ساکت بود... با رخوت و کسلی از جایش بلند شد ... خانه تاریک بود و سکوت حکم فرمایی میکرد.
با لمس دیواربه دنبال کلید برق میگشت چراغ را روشن کرد.... هیچ کس در خانه نبود... به اتاق شهاب و امین هم سرک کشید... تخت خواب هایشان مرتب بود و خبری از وسایلشان نبود... یادش امد.. تعطیلات میان ترم... اه بلندی کشید و به هال بازگشت... روی در ورودی کاغذی به چشم میخورد...
فرزین برایش یادداشت گذاشته بود ...: مراقب خودت باش... غذا تو یخچال و فریزر هست... تا ده روز بعد خداحافظ...
سورن نفسش را با اه بیرون داد... کاغذ را در مشتش مچاله کرد... درد بدی در معده اش میپیچید... اهمیتی نداد... به سمت اتاقش رفت... گوشی موبایلش را برداشت به یک مونس... یک شنونده... یک سنگ صبور نیاز داشت...
-الو... بله...
سورن: سلام سمانه....
سمانه: سلام.... تویی؟؟؟
سورن: خوبی؟
سمانه: مرسی... تو چطوری؟
سورن حرفی نزد...
سمانه عجولانه پرسید: طوری شده؟؟؟
سورن: نه...
سمانه: پس چرا یه مدلی هستی...
سورن بعد از کمی مکث گفت:دیروز...
سمانه میان کلامش امد و گفت: حاشیه نرو....
سورن با حرص گفت: ماشینم و دزد برد...
سمانه شوکه گفت: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سورن اهی کشید و گفت: ماشینم و بردن...
انگار سمانه را صدا کردند...
سمانه با لحنی عجولانه گفت: سورن.. واقعا متاسفم... ولی باید برم... داریم اماده ی رفتن میشیم... تو رو خدا ببخشید...
سورن: به سلامت...
سمانه:خداحافظ و حتی منتظر خداحافظی سورن نماند... تماس را قطع کرد...
سورن خودش را روی تخت رها کرد... به سقف خیره بود... نمیدانست چقدر به همان حال مانده است... صدای زنگ اس ام اس گوشی اش بلند شد...
شماره نا اشنا بود... اما متنی که نوشته شده بود... و بلافاصله پیام دیگری رسید... و بعدی و چهارمین پیام... هر چهار شماره نا اشنا بودند.... اما... لبخندی بر لبهای سورن نقش بسته بود.
متن اول: سلام اقای سزاوار .... خوبین؟ خوشین؟ خبر و از مستر باقری شنیدیم... خیلی اندوهناک شدیم... ای شا لا که پیدا میشه... من براتون دعا میکنم.. شما هم دعا کنید من امتحانم و خوب بدم ... مرسی... شب خوش....
متن دوم: سلام... خوبین؟؟؟ وای... خیلی وحشتناکه .... بعد از کلی ارم گریه... براتون دعا میکنم.... زودتر پیدا بشه .... پیدا میشه... نگران نباشید.....
متن سوم: سلام... حالتون خوبه اقای سزاوار... خبر و که شنیدیم... خیلی ناراحت شدیم... حتما پیدا میشه...
متن چهارم: سلام... امیدوارم هرچه زودتر مشکلتون حل بشه...
حدس زدن اینکه کی چه متنی را فرستاده خیلی سخت نبود... یاد لحظه ی پیش سمانه افتاد... رفتارش با این چهار دختر دبیرستانی که فقط جهت دلداری راننده شان پیغام فرستاده بودند.... اصلا قابل قیاس نبود...

حدس زدن اینکه کی چه متنی را فرستاده خیلی سخت نبود... یاد لحظه ی پیش سمانه افتاد... رفتارش با این چهار دختر دبیرستانی که فقط جهت دلداری راننده شان پیغام فرستاده بودند.... اصلا قابل قیاس نبود...
گوشی اش را برداشت... برای اولین نفر که حس میکرد ترانه است، نوشت.... سلام... خیلی ممنون... واقعا به دعا احتیاج دارم... حتما امتحاناتون عالی میشه.... اگر کمکی خواستید در خدمتم...شب خوبی داشته باشید.... و دگمه ی ارسال را زد که با صدای زنگ تلفن همراه شد...
گوشی اش را روی تخت گذاشت و به سمت تلفن رفت.
فرزین بود... گله نکرد... اما لحنش رنگ دلخوری داشت... بعد از کلی سفارشات مادرانه شنیدن از فرزین تماس را قطع کرد...
دیگر معده اش از گرسنگی ناله میکرد... به سراغ یخچال رفت... دستپخت فرزین بی نظیر بود... تقریبا تمام مدت مکالمه شان فرزین التماسش کرده بود غذای بیرون را نخورد... سورن در دل به او و مهربانی اش میخندید... اگر فرزین را نداشت چه میکرد...
حتی صبر نکرد کامل غذایش داغ شود... همانطور نیمه سرد و داغ مشغول شد... از تنهایی بدش می امد... اما چاره ای نبود... حد اقل با طعم غذا حضور فرزین را حس میکرد... همین هم غنیمت بود.
**********************
**********************
این اخرین امتحان بود... دخترها خیلی زود برگه ها را به مراقب تحویل داده بودند... امتحان ساده ای بود... طبق معمول روی زمین نشسته بودند...
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت: بالاخره تموم شد... اخی.... کاش الان خرداد بود... و با ناله خودش را روی سحر پرت کرد...
پریناز با شوق گفت: بچه ها من پری روز به سورن اس دادم...
ترانه سیخ نشست و گفت: چی؟
پریناز یک تای ابرویش را بالا برد و گفت: واسه ی دزدی ماشینش.....
شمیم پوزخندی زد و گفت: خسته نباشی.... منم بهش دادم...
ترانه و سحر همزمان خندیدند و ترانه گفت: بابا تفاهم... ما هم دادیم....
پریناز زانوهایش را در اغوش کشید و گفت:ولی حیف جوابمو نداد...
تران گردنش را صاف کرد و گفت: ولی جواب منو داد....
شمیم:خالی نبند....
ترانه: ایناها.... سحر شاهد...
پریناز با غیظ گفت: به روباهه گفتن شاهدت کیه... گفت زنم....
ترانه خندید و گفت: سحر برو شوم درس کن... جای ضعیفه تو جمع مردونه نیست....
سحر خندید و شمیم پرسید: حالا جدا جوابتو داد؟
سحر: اره بابا... منم بودم... با هم اس ام اس دادیم... تازه نوشته بود : اگه کمکی خواستید در خدمتم...
ترانه: ای جونم... من رسما عاشق حسابان شدم...
پریناز سرخ شده بود... و شمیم هم مبهوت بود... سحر هم برایش مهم نبود به زور و التماس ترانه پیام فرستاده بود.
اما نگران بود... از ترانه... از سورن... حس خوبی نداشت... اقای باقری امد... دخترها به سمت سرویس رفتند... در دلشان فقط یک چیز مشترک بود... سورن هرچه زودتر بازگردد...
سحر باز همان نگاه همیشگی را دنبال خود میکشید... اهمیتی نداد... با کلید در را باز کرد و وارد خانه شد.
عجیب بود که سهیل د رخانه است...
سحر وارد شد ... سهیل مقابل تلویزیون نشسته بود...
سحر:سلام...
سهیل: سلام...
سحر متعجب پرسید: چطور خونه ای؟
سهیل نگاهش کرد و گفت: اشکالی داره؟
سحر شانه هایش را با بی قیدی بالا انداخت و به اتاقش رفت تا لباسهایش را عوض کند.
سهیل هنوز مقابل تلویزیون نشسته بود...
سهیل: چه خبر؟
سحر به سمت او چرخید و از بالای شانه نگاهی به چهره ی بشاش برادرش انداخت و گفت: سلامتی....
و در یخچال را باز کرد... یک جعبه شیرینی چشمک میزد....
سحر متعجب پرسید: این چیه؟؟؟
سهیل لبخندی زد و گفت: شیرینی....
سحر نگاهش کرد و گفت: نه بابا.... میگم مناسبتش چیه.....
سهیل لبخندی زد و گفت: خانم حواس پرت.... تولد مامانه....
سحر ماتش برد... اصلا حواسش نبود... کاملا فراموش کرده بود...
سهیل به چهره ی ماتم زده ی او خندید و گفت: نترس .... طبق معمول جای جفتمون کادو خریدم....
سحر خندید و گفت: قربون داداشم... حالا چی خریدی؟
سهیل: یه گوشی نو... فاتحه ی اون یکی و باید خوند....
سحر لبخندی زد و گفت: از طرف من...
سهیل: یه عروسک کوچولو که مامان اویزون کنه به گوشیش... تازه چراغم داره.... اس ام اس بیاد یا زنگ بخوره چراغش روشن میشه... و با صدا خندید....
سحر با حرص اما با لبخندی روی لب نگاهش میکرد.
سهیل گفت: خوب باشه.... اونجوری نگاه نکن ادم وحشت میکنه.... یه کیف پول....
سحر بوسه ای درهوا برای سهیل فرستاد و سهیل پرسید: دیگه چه خبر؟؟؟
سحر لبخندی زد و گفت: دیگه چه خبر یعنی از ترانه چه خبر؟؟؟
سهیل حرفی نزد....
سحر: اونم هست....
سهیل: امتحاناشو چطور داد؟
سحر: ده روز دیگه معلوم میشه چه گندی بالا اورده....
سهیل: نگو... سحر..... اون دختر باهوشیه...
سحر پقی زد زیر خنده.... و سهیل گفت: جدی میگم....
سحر: نمردیم و هوش ترانه هم دیدیم.....
سهیل: سحر ر ر ر ر....
سحر: اُه....چه از حالا هم ازش دفاع میکنی... پس فردا حسابشو میریزم...
سهیل: گمون نکنم بتونی از پسش بر بیای.....
سحر لبخندی زد و با اه گفت: اره دیگه.... عروس سالاری و زن ذلیلیه..... وقتی برادر ادم این باشه... و اهی بلند بالایی هم کشید.
سهیل لبخندی زد و گفت: افتخارم میکنم....
و هر دو با صدای بلند خندیدند.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#26 | Posted: 7 Jul 2013 21:19
  • قسمت ۱۱

سورن مقابل تلویزیون نشسته بود...هیچی از برنامه ای که پخش میشد نمیفهمید....
هر از گاهی هم به صفحه ی گوشی موبایلش خیره میشد... منتظر یک خبر بود... بالاخره به صدا در امد...
سورن: الو ارش...
ارش دوست و هم دانشکده ای اش بود.... صدا با خش خش می امد و مدام قطع و وصل میشد... در اخر هم تماس قطع شد.
سورن کلافه شماره را گرفت... صدایی پخش شد که میگفت: در دسترس نیست... صبر نکرد تا جمله ی ان صدا تمام شود...تماس را قطع کرد.
سرش را به پشتی مبل تکیه داد ...
چند وقت پیش ارش به او پیشنهاد داده بود که در بوتیک که تازه افتتاح شده اش مشغول شود... سورن قبول نکرد... وقتش را نداشت.... ان روزها هنوز بلای دزدیده شدن ماشینش برسرش نازل نشده بود... خرجش در می امد... اما حالا.... از بیکاری متنفر که نه... بیشتر میترسید... ترس و هراسی که هیچ وقت پایان نداشت....
صدای زنگ موبایلش بلندشد.
ارش بود.... این بار صدا خوب می امد.
ارش: سلام... چطوری؟؟؟
سورن: سلام... کجا بودی؟
ارش: صاحاب مرده انتن نمیداد.... الان صدا خوبه؟
سورن: اره... خوبه... خوبی؟ چه خبر؟؟؟
ارش: خبری نیست.... چی شد فکراتو کردی؟
سورن اهی کشید و گفت: اره... از کی شروع کنم؟
ارش: فدات... میخوای همین الان؟
سورن متعجب پرسید: الان؟
ارش: اره.... دست تنهام...
سورن با کمی من من گفت: خوب.... شرایطشو نمیخوای بگی؟؟؟
ارش: چون بین ترمه پس تعطیلیم... صبحا که بیکاری؟
سورن یادش افتاد که قبلا ان قدر ها هم بیکار نبود... اهی کشید و گفت: اره....
ارش: از ده تا یازده شب.... اوکی؟
سورن نفس عمیقی کشید و گفت: باشه.... و ادرس را یادداشت کرد.... ارش دوستش بود... اما دلیل نمیشد نپرسد چقدر حقوق میگرد...
ارش با خنده گفت: هیچی... اما کمی بعد گفت: راضی نگهت میدارم... اومدیا.... منتظرم... فعلا.. و تماس را قطع کرد...
از جایش بلند شد... ساعت تازه دوازده بود....
بوتیک جمع و جور و مدرنی بود.... در وسط یک پاساژ پر رفت و امد در تجریش.... ویترین شیکی داشت... روی کاغذهای رنگی با فونت فانتزی نوشته شده بود: فروش زمستانی و جملاتی برای جذب مشتری... ویترین پر بود از پالتوهای مد روز و پوست و طرحهای مختلف.... و انواع مانتوهایی که مشابه هرچیزی بودند الا همان مانتو....
سورن وارد بوتیک شد... جمعی از دخترها جلوی پیشخوان مقابل ارش ایستاده بودند.... و ارش کلافه نمیدانست چکار کند... سورن را که دید.... گل از گلش شکفت.... او را پشت دخل نشاند و خودش به انتهای مغازه رفت.... فقط زیر گوشش گفت: روی اتیکت قیمتها نوشته شده.... تخفیف بی تخفیف... حتی یه قرون.......
فاکتور هم نمیخواد بدی... تا بیام یادت بدم... و به دختری که او را اقا صدا میزد گفت: اومدم.....
سورن مبهوت ان همه شلوغی شده بود... لحظه ای بعد به خودش امد... صندلی را کناری گذاشت... نشسته نه تمرکز داشت نه میتوانست کاری از پیش ببرد...
قبلا با دستگاهی که فاکتور صادر میکرد کار کرده بود.. فقط باید به ذهنش فشار می اورد.... البته اگر زنی که مقابلش ایستاده بود... اجازه میداد... مدام حرف از وقت و شلوغی و کار ما رو زودتر راه بنداز و ... خلاصه فقط حرف میزد... سورن نفس عمیقی کشید... دنبال ساک یا نایلونی بود ... بالاخره پیدایش کرد...کمی کند بود... هول هم شده بود... اما وقتی کار چند نفر را راه انداخت.... نسبتا ارام شد.... اما همچنان کند بود... ولی با ارامش کارش را انجام میداد...
نفس عمیقی کشید... هوا دم کرده بود... زنی که مقابلش بود تخفیف میخواست... نمیدانست چه بگوید... پشت سرش روی همان کاغذ رنگی ها با همان فونت روی دیوار چسبانده بودند: قیمتها مقطوع است... لطفا چانه نزنید... ارش هم اب پاکی را روی دستش ریخته بود... زن چنان التماسی میکرد که سورن در دل گفت: اگه نداری پس چرا اومدی از چنین مغازه ای خرید کنی... و اهی کشید و سعی کرد نشنود و یک کلام باشد... زن نگاهی به دختر جوانش انداخت که به مانتوی صورتی رنگی چشم دوخته بود... زن اهی کشید و گفت: خداحافظ...
سورن ماتش برد تقریبا مطمئن بود که اگر کوتاه نیاید زن همان قیمتی که روی اتیکت بود را پرداخت خواهد کرد...
نگاه حسرت بار دختر... اه زن... خیلی غریبه نبود.... خیلی با این نگاه ها... اه کشیدن ها... نه اصلا غریبه نبود... برعکس خیلی هم اشنا بود...
نفس عمیقی کشید و زن را صدا زد... نصف قیمت را پرداختند... سورن از جیبش در دخل گذاشت... ارش نباید می فهمید... اما فهمید... نفس عمیقی کشید... روحیه اش به هیچ وجه با این کار جور نبود... به هر حال باید دوام می اورد.... حداقل تا وقتی که ماشینش پیدا شود...
سرشان خیلی شلوغ بود... انقدر که تا ساعت سه ظهر مشغول بودند.
ارش مقابل سورن نشست و گفت: بیا... و ساندویچی را مقابلش گذاشت...
سورن تشکری کرد و مشغول حساب کتابش شد... هر خرید را باید داخل سر رسید مینوشت... ارش خیلی بی نظم بود... سورن دفتر را خط کشی هم کرده بود....ارش نگاهی به او که دقیق مشغول بود انداخت و گفت: بابا بیخیال... تا همین جاشم دستت درست...
سورن لبخندی زد ولی باز به کارش مشغول شد....
ارش: دلسوز نباش... ترفندشون همینه...
سرش را بالا گرفت... پس فهمیده بود...
ارش لبخندی زد و چشمکی حواله اش کرد وگفت: عات میکنی....
سرشان باز شلوغ شد.... مثل مور و ملخ داخل مغازه میچرخیدند.... حتی گاهی هیچ چیز هم نمیخریدند... اما همان چرخش و شلوغی طاقت فرسا بود.
روز بعد یکی از چکهای ارش را وصول کرد...... عجیب بود که ارش روز دوم کارش تا این حد به او اعتماد دارد... البته چند باری هم در طول روز تست پس داده بود... هر چند خیلی خوشش نمی امد اینقدر مورد امتحان و سنجش قرار گیرد اما چیزی نمیگفت... ارش راضی بود... انقدر که مغازه را به امان سورن میگذاشت و میرفت و تا ساعتها خبری از او نبود.
روزها به همین منوال میگذشت... خبری از اتومبیلش نبود... در بوتیک جا افتاده بود... هر چند کار سختی بود... حوصله ی خودش را نداشت چه برسد به ان مشتری های سمج...
هنوز برای رفتن به بوتیک خیلی زود بود...
پشت میز نشسته بود . . . نگاهش به بخاری بود که از چای بلند میشد.
صدای زنگ ایفون باعث شد از جایش بلند شود.
باورش نمیشد... فرزین...
فرزین : علیک سلام...
سورن از جلوی در کنار رفت و فرزین داخل شد...
سورن : چطور نرفته برگشتی.....
فرزین لبخندی زد و گفت : حاج خانم میخواست بره مشهد...
البته به زور خود فرزین... انقدر نگران سورن بود که دلش نمیخواست بیشتر از این او را تنها بگذارد.... به خاطر همین با التماس مادرش را به مشهد فرستاد... این اواخر به هیچ وجه از رفتار سورن سر در نمی اورد.... هر چند مثل همیشه تو دار بود.... اما ساکت بودنش کمی غیر معمول بود...
فرزین به سورن نگاه میکرد...
سورن پرسید: میز و جمع کنم؟
فرزین : کجا؟؟؟
سورن مختصر از شغل جدیدش گفت....
فرزین حرفی نزد و سورن گفت: شب منتظرم نباش...
فرزین پرسید: ماشین و کجا پارک میکنی....
سورن د رچهار چوب در ایستاد... هنوز به انها نگفته بود که چه اتفاقی افتاده است... با تته پته گفت: ماشین تعمیر گاهه...
فرزین متعجب گفت: تازه تعمیرش کردی که...
سورن: خوب خراب شد دیگه... من دیرمه... خداحافظ...
و به این ترتیب خودش را از رگبار سوالات فرزین خلاص کرد.
تا چند وقت دیگر به بهانه ی کارواش و تعمیرگاه میتوانست پنهان کند... اهی کشیدو به سنگ ریزه ی جلوی پایش ضربه ای زد ، سرش را بالا گرفت... اتوبوسی در ایستگاه ایستاده بود....به سمت ایستگاه شروع به دویدن کرد...
اتوبوس داشت میرفت... اما خودش را به موقع رساند... خوشبختانه جا هم که برای نشستن نبود... گوشه ای ایستاد و سعی کرد از میله ای اویزان شود...درست مثل بقیه... از بوی اتوبوس و ان همه شلوغی بدش می امد... کاش ماشینش پیدا میشد...
نفسش را با اه بیرون داد... این همه شلوغی... این همه جمعیت... این همهمه ها... همه برای رسیدن به کجا در جنب و جوش بودند؟؟؟
اتوبوس بعد از امام زاده صالح نگه داشت...
نمیدانست دیگران عطری را که از امام زاده صالح به مشام میرسد و او ان را با تمام وجود حس میکند را میفهمند یا نه...چند نفس عمیق کشید... چقدر هوای اینجا متفاوت بود... انگار پاک بود... شاید به خاطر امام زاده... انگار به شهر دیگری امده است... امام زاده چشمک میزد... اما ارش و مغازه...
هر چه کرد نتوانست پا روی دلش بگذارد...راهش را به سمت امام زاده صالح کج کرد... شاید فرجی باشد...
پیرمردی روی شانه ها ی نحیف پسر جوانی بود و خودش را به ضریح چسبانده بود... بیشتر از انچه که فکرش را میکرد شلوغ بود... خودش هم نمیدانست چرا باید برود و ضریح را ببوسد و در همان حال از خدایش چیزی بخواهد . ... انگار اگر این کارا را نمیکرد نه خدا او را میدید.... نه خواسته اش اجابت میشد...شاید همینطوری بی واسطه خدا صدایش را نمیشنید... کمی خلوت شد... جلو رفت... ضریح را بوسید... خواسته اش تا نوک زبان امد... اما با چه رویی... واقعا با چه رویی؟؟؟.... شاید حقش بود... شاید... نه حتما حقش بود...اهسته گفت: بهش بگو منو بخاطر بدی هام ببخشه... شاید رویش نمیشد مستقیم بگوید: خدایا منو ببخش... نه حتما نمیشد....
یک قطره ی کوچک از پلکش پایین چکید... پیشانی اش سرمای ضریح را مهمان خود کرده بود... لبهایش میلرزید... باز زمزمه کرد: فقط منو ببخشه... زانوهایش میلرزید... کم کم داشت به هق هق می افتاد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#27 | Posted: 7 Jul 2013 21:19

فصل نهم:
چشمهایش با نگاه مردی که بالای سرش ایستاده بود تلاقی کرد...نگاه مرد مهربان به نظر می امد... درد نداشت اما بی حال بود... نگاهش را به اطراف چرخاند... زنی با چشمان اشک الود به او خیره شده بود و لبخند میزد... همه چیزگنگ و مبهم بود... تنش بی حس بود... انگار معلق بود...یا مثل اینکه در فضا شناور باشد... ومشابه همین ها...
این دو نفر را نمیشناخت... اما چهره هایشان گرم و مهربان به نظر می رسید... زن پیشانی اش را بوسید... مرد دستش را نوازش میکرد... مطمئن بود نمیشناسدشان.... شایدهم میشناخت... نمیدانست...و انگار هیچ وقت نمیدانست...
__________________________________________________ ____________________________
ترانه شلوارش را پوشید.... سحر بند کتونی اش را محکم میکرد... این زنگ ورزش داشتند... البته هوا ابری و بارانی به نظر میرسید...
مربی ورزششان گفت: در کلاس می مانند... اما دخترها ترجیح میدادند در حیاط باشند... هر چه قدر هم هوا سرد و ابری باشد... حیاط در برابر ان کلاس نمور که همیشه بوی گچ میداد بهشت محسوب میشد...
اصولا مدرسه چهاررکن اصلی داشت... حیاط.... بوفه... کلاس.... دفتر مدیر... حیاط و بوفه روی هم بهشت محسوب میشدند... و کلاس برزخی بود که صدای زنگ ان را به بهشت مبدل میکرد.... و دفتر مدیر هم جهنم بود... هرکس به انجا راه پیدا میکرد حسابش با کرام الکاتبین بود....
مربی ورزش گفت: هر کس بخواهد میتونه بره حیاط...
دخترها خوشحال بودند... جمعا هشت نفر به حیاط رفتند... سحر و ترانه هم شامل ان جمع هشت نفره میشدند.
ترانه روی زمین نشست و سحر هم مقابلش...
ترانه داشت سریالی را که دیشب پخش شده بود را برای سحر تعریف میکرد...
سحر هم اصلا گوش نمیداد... فقط گاهی با نگاه و تکان سر و یک تبسم ساده وانمود میکرد گوش میدهد...
بالاخره تعریفات ترانه تمام شد.... لحظه ای ساکت شد تا نفس تازه کند برای بحث بعدی که میخواست شروع کند...
سحر گفت: ترانه...
ترانه به دو گنجشکی که سر یک پفک درگیر بودند خیره بود در همان حال گفت: هوووم؟؟؟
سحر خواست حرفی بزند که پریناز پیدایش شد...
ترانه: مگه کلاس ندارین؟؟؟
پریناز: امتحان داشتیم.... من زود تموم کردم....
و کنارشان نشست... چند لحظه بعد سر و کله ی شمیم هم پیدا شد.
رو به پریناز گفت: نوشتی اون سوال رو؟؟؟؟
پریناز: اره... وای دمت گرم... هیچیش یادم نبود....
سحر: امتحان چی داشتید؟
پریناز: شیمی...
ترانه نگاهش را به در مدرسه دوخت... در باز بود... خبری هم از بابا مرادی نبود... کجا بود؟؟؟ در چرا باز است...
مسئول فروش بوفه با یک جعبه چیپس وارد مدرسه شد...
آهان داشتند برای بوفه جنس می اوردند.... زن وارد بوفه شد...
در همچنان باز بود... چرا اینقدر این باز بودن چشمک میزد... واقعا وسوسه کننده بود... ترانه اب دهانش را فرو داد... سعی کرد سرش را به سمت دیگری بچرخاند... گردنش خشک شده بود... درِ بازِ مدرسه... خیلی هوس انگیز بود... نه خیلی بیشتر از خیلی... مخصوصا اینکه بابا مرادی هم نبود...
پریناز حرفش را نیمه کاره رها کرد و گفت: ترانه کجایی؟
ترانه فقط همین جرقه را نیاز داشت.... لبخندی زد و گفت: بریم بیرون؟؟؟
شمیم: هان؟؟؟
ترانه: بیرون...
سحر اب دهانش را فرو داد... زمزمه کرد: ترانه...
ترانه با لبخند گفت: سحر....
سحر اخم کرد و گفت: نه....
ترانه: اره...
سحر: نه... ترانه ...
ترانه: اره... سحر...
سحر: نه ... ترانه ...نه...
ترانه: اره.... سحر.... اره....
سحر اه کشید و با لحن کش دار توأم با ناله گفت: تررررانه...
ترانه مثل خودش اما با لبخند گفت: سحرررررر....
سحرپوفی کشید و ساکت شد... ترانه تصمیمش را وقتی میگرفت دیگر مگر برمیگشت....
شمیم و پرینازهم فکرش را خوانده بود... زیادی با هم مَچ بودند... هم فکر... هم دل...
پریناز لبخندی زد و گفت: خبری از بابا مرادی نیست...
ترانه با همان لبخند ملیح مرموزانه گفت: نه نیست....
شمیم: خطرناکه...
ترانه: می ارزه...
در باز مدرسه بد جور در چشمش بود... مگر میتوانست به ان در باز بی نگهبان فکر نکند...

در باز مدرسه بد جور در چشمش بود... مگر میتوانست به ان در باز بی نگهبان فکر نکند...
سحرمستاصل گفت: بچه ها.....
ترانه بالاخره از جایش بلند شد....
و شمیم
و پریناز... وسحر هنوز نشسته بود....
شمیم: پاشو خودتو لوس نکن....
پریناز دست سحر را گرفت و کشید....سحر نا خواسته مجبور به ایستادن شد....
ترانه جلو میرفت.... لحظه ای بعد یک خط چهار نفره ی افقی جلوی در باز مدرسه ایستاده بودند... جالب بود که هرچهار نفر می لرزیدند و از ترس رنگشان مثل گچ شده بود... اما انگار خیلی می ارزید.... یک قدم از اسفالت جلوتر و عقب تر که حد فاصلش یک در اهنین باز بدون نگهبان بود... خیلی به نظر بی تفاوت و ساده می امد... یعنی اصلا فرقی نداشت... ولی...
سر کوچه ایستاده بودند... پاهایشان می لرزید...
شمیم: بچه ها بریم ایس پک؟؟؟
سحر مدام این طرف و ان طرف را نگاه میکرد....
بالاخره نالید: کیفهامون....
پریناز هم که ترسیده بود گفت: برگردیم... الان در و میبندن...
شمیم همانطور که خیابان را نگاه میکرد گفت: ولش کن... کیفهامون تو کلاسه بچه ها که نمیبرن.... بریم ایس پک... نه بریم اسنک بخوریم... وای بوی کبابه ها... ساعت تازه یازده و نیمه که... بچه ها بریم پیتزا...؟؟؟
ترانه خنده اش گرفته بود و گفت: خوب پولا رو رو کنید...
دخترها هر چه داشتند وسط گذاشتند...
ترانه: به ایس پک و دو تا پیتزا میرسه... پایه این؟؟؟؟
شمیم: من که اره...
پریناز : بریم دیگه...
سحر: بچه ها. . .
ترانه چشم غره ای رفت و سحر دست در جیبش کرد و با ناله گفت: به اسنک هم میرسه پولمون... اگه یه دونه پیتزا بخریم...
و دخترها خندیدند... سحر هم با قیافه ی در همش بالاخره یک لبخند زد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#28 | Posted: 7 Jul 2013 21:19

سورن: فرزین... اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
فرزین فقط نگاهش کرد... بقیه ی پول زنی که منتظر جلوی پیشخوان ایستاده بود را حساب کرد و رو به فرزین گفت: طوری شده؟؟؟
زن خداحافظی کرد و سورن سری تکان داد و فرزین گفت: از کی بردن؟
سورن مات نگاهش کرد... از کجا فهمیده بود؟؟؟
فرزین پوفی کشید و گفت: من باید از... و حرفش را خورد.
سورن سرش را پایین انداخت... لابد سمانه به او گفته بود.
فرزین کنارش نشست...سورن به پیشخوان تکیه داده بود اهسته گفت: میگفتم که چی بشه...
فرزین: خوشت میاد میریزی تو خودت نه؟؟؟
سورن باز هم ساکت بود.
فرزین کلافه از این همه سکوتش بحث را عوض کرد... وگفت: امین و شهاب برگشتند...
سورن: چه زود...
فرزین: امین کشیک داشت.... شهابم به قول خودش جرات نداشت تو چشم باباش نگاه کنه....
سورن نفس عمیقی کشید و گفت: به کلانتری خبر دادی؟
سورن فقط سرش را تکان داد...
فرزین چیزی نگفت... دلش میخواست سورن را تکه تکه کند... چهره اش لاغرتر شده بود... زیر چشمش هم گود رفته بود...
سورن هنوز ساکت بود... دلش طاقت نیاورد.... انقدر مظلوم وار ایستاده بود و نگاه غمگینش را به زمین دوخته بود که فرزین حس کرد در دلش رخت میشورند...
نفس عمیقی کشید و گفت: شب میای خونه شیرینی بگیر...
سورن مبهوت نگاهش کرد...
فرزین اخم کرده بود... اما رنگ نگاهش موجی از شادی را در برداشت...
فرزین: یه سر به کلانتری هم بزن...
سورن هنوز مات بود... دهانش نیمه باز بود... فرزین چه میگفت...
فرزین به نگاه خیره و حیرت زده اش پوزخندی زد و گفت: زهرمار چته؟؟؟
سورن با تته پته پرسید: شیرینی ... واس.. واسه ی چی؟؟؟
فرزین: واسه ی عمه ی من...
سورن اب دهانش را فرو داد و گفت: چی شده؟؟؟
فرزین پوفی کشید و گفت: خنگ شدیا... و خواست از مغازه خارج شود که سورن بازویش را گر فت و اهسته پرسید: پیدا شده؟؟؟
فرزین فقط نگاهش کرد... انقدر تا چند لحظه ی پیش از دستش حرص خورده بود که دلش میخواست خرخره اش را بجود...
سورن باز گفت: جون حاج خانم... اره؟
فرزین سری تکان داد و پوفی کشید و گفت: تَر بگیر.... فعلا... و رفت...
سورن فریادی از سر خوشحالی زد و با هول به ارش گفت: باید برود... انقدر هول بود که اصلا نفهمید اتوبوس را اشتباه سوار شد و یک ایستگاه پیاده رفت.... از خوشحالی دربست گرفت... هر چند از این ولخرجی ها نمیکرد اما این بار.... این بار خوب خیلی فرق میکرد....
کلید را در در چرخاند... خانه تاریک بود... مگر هر سه نفر خانه نبودند؟

کلید را در در چرخاند... خانه تاریک بود... مگر هر سه نفر خانه نبودند؟
خواست چراغ را روشن کند که شهاب و امین و فرزین با صدای بلند فریاد کشیدند : یوهووووووو.... و چراغ روشن شد... نزدیک بود زهر ترک شود... با ان ماسکهای ارواح خبیسه ای که انها روی صورتشان گذاشته بودند....
سورن با حرص به انها که از خنده ریسه میرفتند نگاه میکرد...سری تکان داد و جعبه ی شیرینی را به دست فرزین داد.
شهاب بعد از سلام علیک پرسید: پس ماشین و چرا نذاشتی تو حیاط؟
امین بلافاصله پرسید : دزدش پیدا شد؟؟؟
سورن اهی کشید و فرزین متعجب از اه سورن گفت:طوری شده؟ مگه پیداش نکردن؟
سورن: چرا... تو جاده ی زنجان پیداش کردن... بنزینش تموم شده بود...
امین: خوب...
سورن: پنج تا تایر و روکش ماشین و ضبط و خلاصه هر چیز ی که میشد برداشت و برده بودن...
شهاب متعجب گفت: دروغ میگی...
سورن سری تکان داد و روی مبل نشست و گفت: دزدشم پیدا نکردن... به قول یکی تو کلانتری: همین که ماشین و پیداش کردن و تحویلت دادن شانس اوردی... و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: کلی خرج رو دستم گذاشته... خدا رحم کرده از موتورش چیزی کم نشده... و باز اهی کشید.
فرزین پوفی کشید و گفت: باز خوبه پیدا شد...
سورن لبخندی به لب اورد و چیزی نگفت...
فرزین: الان ماشین کجاست؟
سورن: اب روغن قاطی کرده بود... بردمش یه سرویس اساسی بکننش... چهار تا تایر هم بندازن زیرش...
فرزین: فردا میری سرویس؟
سورن بی اراده لبخندی زد و پسرها: اُ اُ اُ اُ اُ اُ...
و فرزین ایستاد و تکه کاغذی از جیبش بیرون اورد و مانند مداح ها نوحه سرایی کرد:
ظهر که میشه میرم دم مدرسه ی دخترانه....
همین که زنگ مدرسه به صدا در میاد گله گله دخترها میریزن بیرون...
یکی صدا میزنه: شمیم... یکی صدا میزنه: پریناز... یکی صدا میزنه: سحر... سورن صدا میزنه: ترانه ه ه ه ه...
پسرها از خنده ریسه میرفتند...
و فرزین ادامه داد: آی عاشقای مجلس.... همه با هم آی لاو یو... آی لاو یو... آی لاو یو...
و پسرها با لحن ناله و زاری اما با خنده همراهی اش میکردند....
فرزین: اون وقت که میرم پیش سمانه خانم... بهم میگه سمانه خانم :تو که قدر منو نمیدونی... تو که منو دوست نداری....
منم بهش میگم...
فرزین در حالی که بشکن میزد ادامه داد:
تو که قدر وفامو ندونستی
میشد یه رنگ بمونی نتونستی
گمون نکن تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبمو از تو پس میگیرم
شبا همش به میخونه میرم من
سراغ می و پیمونه میرم من
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
تو این میخونه ها خسته دردم
بدنبال دل خودم میگردم
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من
دلم گم شده پیداش میکنم من
اگه عاشقته وای به حالش
رسواش میکنم من . . .
انقدر خندیده بودند که اشکشان در امده بود. سورن میدانست که پدر رحمت شده ی فرزین مداح بود .
صدای موبایلش او را از جا پراند... سمانه بود....
فرزین با خنده گفت: به سمانه بگو بره... قدر پلنگی مثل تو رو فقط ترانه میدونه.....
سورن لبخندی زد ولی با اخم گفت: هیس...
شهاب داد زد: ترانه خوب نیست... شمیم... بهتره...
سمانه: الو.... سورن.... چه خبره؟؟؟
سورن: یه دقه گوشی...
و با نگاهی ملتمس از انها خواست ساکت شود ولی فرزین با هم لحن نوحه سرایی گفت: من با شمیم و ترانه موافقم...
امین هم با خنده گفت: بیشعور نفهم... سحر.... سحر بهتره......
سورن بخاطر حرفهای انها ناچارا به اتاق رفت... پسرها میخواستند که به زور وارد اتاق شوند اما سورن پشت در ایستاده بود و زور میزد که در را ببندد... در اخر هم نالید: دستم شکست... فرزین عقب کشید و سورن لبخندی به ترفندش زد و در را سریع قفل کرد.
سورن: الو سمانه.....
سمانه: علیک سلام...
سورن خواست مثل قبل با او خوش و بش کند که یادش افتاد اخرین بار چقدر سرد برخورد کرده بود.
سورن خشک و جدی گفت: سلام... خوبی؟
سمانه متعجب گفت: بد موقع زنگ زدم؟
سورن: چه خبر؟
سمانه: سلامتی... خواستم حالتو بپرسم...
سورن: هنوز زنده ام....
سمانه: طوری شده؟
سورن: نه...
سمانه: مطمئنی؟
سورن: اره...
سمانه: ماشینت پیدا شد؟
سورن: اره...
سمانه: خوبه...به سلامتی...
سورن: ممنون...
سمانه با حرص گفت: انگار بد موقع زنگ زدم... شب خوش...
سورن: شب شما هم خوش...
و تماس را قطع کرد... گوشی اش را روی تخت پرت کرد و سرش را میان دستهایش گرفت... با خود فکر کرد: کار اشتباهی کرد؟
سمانه بیشتر وقتها لجش را در می اورد... گاهی تلافی لازم بود...
در را باز کرد که یک سطل اب یخ باعث شد نفسش یک لحظه بند بیاید... به سمت فرزین یورش برد و با لنگه کفش به دنبالش افتاد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#29 | Posted: 7 Jul 2013 21:20
قسمت ۱۲



ترانه از ذوق نزدیک بود یک طبقه را کامل پرت شود... بالاخره در را باز کرد... سمند نقره ای سورن چشمک میزد.
لبخندش را جمع کرد و عادی سوار شد.
سورن با لبخند جواب سلام نداده ی ترانه را داد. انگارترانه را روشن کرد...
ترانه با لبخند تند تند حرف میزد... : ببخشید .... سلام... خوبین؟؟؟ چه خبر... وای ماشینتون پیدا شد... به خدا اینقدر ناراحت شدیم... اقای باقری خیلی بد اخلاقن.... راستی چه طوری پیدا شد .... نه اصلا چه طوری دزدیدنش؟؟؟ واسه ی بابام که تعریف کردم خیلی ناراحت شد... یک ساعت نصیحت کرد که دیگه اینجا نمیشه زندگی کرد امنیت نداره... یک نفس داشت حرف میزد.
سورن هم مشتاق گوش میکرد... دلش برای این جمع چهار نفره تنگ شده بود... برایشان تعریف کرد که چه طور ماشینش را بردند و چطور پیدا شد... ویادش افتاد هنوز اخرین چک را نپرداخته است... امروز که دیگر نمیشد... پنج شنبه بود و تا ساعت سه کلاس داشت... پس میماند برای شنبه... حتما باید این اخرین چک را می پرداخت... اقای سهرابی چقدر مردانگی کرده بود به خاطر این تعویق نسبتا طولانی چیزی نگفته بود.
از اینه به عقب نگاهی انداخت... هنوز صدای چهار نفرشان را در گوشی اش داشت... لبخندی زد... چقدر این چهار نفر... هیچ صفتی پیدا نمیرد.... دست شیطان را از پشت بسته بودند.
به مقصد رسیدند.
دخترها پیاده شدند.
ترانه نفس عمیقی کشید و پریناز با حرص گفت: میخوای چهار تا نفس بکش... تنگی نفس نگیری... و تنه ای به ترانه زد و وارد مدرسه شد.
به خاطر سرمای هوا دیگر مراسم صبحگاه برگزار نمیشد... یکراست به کلاس میرفتند....
شمیم و پریناز روی نیمکت نشسته بودند.... و سحر و ترانه هم رو به رویشان... داتشند راجع به سمند سورن حرف میزدند که انگار نو تر از سابق بود...
هدی یکی از دخترهای کلاس شمیم و پریناز جلو امد و گفت: به به... سلام بر اکیپ پیچش... چطورین؟
پریناز: ای نفسی میاد و میره...
هدی: شنیدم دیروز شجاعت به خرج دادین... چشمکی زد و ادامه داد: مدرسه رو دو در کردین....
سحر: تقصیر این ترانه است...
هدی: چطور هیشکی نفهمید....؟
ترانه با اب و تا ب تعریف کرد: ما که ظهر برگشتیم... هانیه رو که میشناسی نماینده ی کلاس ماست به دارامند گفته بود: کریمی و یوسفی والدینشون اومدن بردنشون... خدا خیرشون بده .... اونا هم تو حیاط بودن... فهمیده بودن که ما بله.... انگار بو برده بودن که ما کلا رفتیم... خلاصه هیچی این دارکوب هم واسه ما غیبت رد کرد... هانیه هم که داشت دفتر حضور غیاب و پایین میبرده اسم ما رو لاک میگیره.... به همین اسودگی....
هدی رو به شمیم و پریناز گفت: شماها چی؟
پریناز: مازنگ اخر معلم نداشتیم... ظهر که اومدیم کیفا رو برداریم دو زاریمون افتاد... وای ولی دیروز خیلی صفا داد.....
شمیم خودش را روی پریناز ول داد و گفت: چه اسنکی بود.....
ترانه: اسنک؟؟؟ یا فروشنده ی اسنک؟؟؟
دخترها خندیدند و بعد از کمی صحبت و تعریف افتخار دیروز به کلاسهایشان رفتند.
ترانه گوشه ی دفتر زبان سحر نوشت: چرا ظهر نمیشه؟؟؟؟
سحر گوشه ی کتاب ترانه نوشت: دلت واسه ی سورن تنگ شده....
ترانه با تکان سر تایید کرد... دل سحر هری ریخت...
ترانه باز نوشت: خیلی دومسش دارم......
سحر نگاهش کرد و ترانه باز نوشت: خدا کنه اونم ما رو همین قدر دوز داشته باشه...
و اهی کشید و اهسته گفت: هی خدا.... یعنی میشه.... کرمتو شکر ... کاش بشه... و ریز خندید... سحر هم خنده اش گرفته بود.... دبیر زبانشان با گچ چند بار به تخته کوبید تا دخترها را ساکت کند...
سورن به اتومبیلش تکیه داده بود و منتظرشان بود...
تک تک سوار شدند... از کنار یک مغازه ی الکترونیکی گذشتند.. نام مغازه زیبا بود... برق کاری زیبا...
ترانه: اینقدر بدم میاد این مغازه دار ها اسم بچشونو میذارن رو مغازشون...
پریناز: چرا؟؟؟
ترانه: ضایع است... فکر کن مثلا اسمت رو یه فروشگاه باشه....
شمیم شانه یا بالا انداخت و گفت: بد نیست... مثلا بوتیک شادی...
ترانه: بوتیک... خودت میگی بوتیک....
و سورن با خود فکر کرد حتما کارت مغازه ی ارش را به انها بدهد...
ترانه باز گفت: فکر مثلا اسمتو بذارن روی رستوران... پیتزا سحر..... من بدم میاد ، هرکی اسمم و بشنوه یاد پیتزا پپرونی بیفته....
پریناز: اره یه ذره ضایع است.... منم خوشم نمیاد...
ترانه: فکر کن مثلا بابات قصابی داشته باشه... بالای مغازه اش بنویسه گوسفند تازه... گوشت فروشی شمیم... یا مثلا کله پزی پریناز...
دخترها خندیدند و پریناز میخواست با کوله اش ترانه را له کند.
سحر: از چه اسمس خوشت میاد...
شمیم: من اسم شایلین...
ترانه: این چه اسمیه... من اینقدر بدم میا د اسمهای عجق وجق میذارن رو بچه هاشون... شایلین... من دوست ندارم....
پریناز: من دریا دوست دارم...
ترانه: خودت چی؟
سحر: من اسمهای کُردی... مثل کژال.... روناک... این تیپ اسم ها رو دوست دارم...
شمیم: تو چی ترانه؟
ترانه بعد از کمی فکر گفت: من اسم آینوش و خیلی دوست دارم...
سحر: قشنگه... اما یعنی چی؟؟؟
ترانه: من چه میدونم.... فقط شنیدم..... لغت نامه ی سیار که نیستم....
سورن: یعنی ماه جاویدان ... ماهی که پر فروغ و همیشگی هست...
ترانه لبخندی زد و سورن گفت: اسم قشنگیه....
ترانه از سورن پرسید: شما چه اسمی و دوست دارید...؟
سورن خواست پاسخ بدهد که از روی یک دست انداز رد شدند و لحظه ای بعد ترانه فریاد زد: مراقب باشید...
و فقط یک صدای ناله و جیغ به گوش رسید.
ترانه: زدین بهش؟
سورن نگه داشته بود... نفس عمیقی کشید و گفت: فکر کنم... سورن خواست حرکت کند...که ترانه با بغض گفت: همونجوری وسط خیابون بمونه؟؟؟ ... صد تا ماشین دیگه هم از روش رد میشن اون وقت...
سورن به چشمهای پر از اشک ترانه نگاهی انداخت و ناچار از اتومبیل پیاده شد... گربه ی خاکستری رنگی زیر تایر رفته بود... خونی که روی اسفالت ریخته بود تایر های نوی ماشین را الوده کرده بود... به دو تکه چوب لاشه ی گربه را از زیر چرخها کنار زد... خودش هم چندشش شده بود.سرش را بالا گرفت ترانه با چشمهای گریان از اینه به او خیره شده بود...
کارش که تمام شد با بطری ابی که از صندوق عقب بیرون اورده بود دستهایش را شست...
باورش نمیشد ترانه با چشمهایی اشک الود بق کرده نشسته بود و به او نگاه میکرد...
فقط به خاطر یک گره اینطور اشک میریخت...
سورن سوار شد.
ترانه با صدای لرزانی پرسید: مرده؟
سورن نگاهش کرد... نوک بینی اش و گونه هایش سرخ شده بود... اشکهایش ارام از پلکش پایین می امدند و در سیاهی مقنعه اش فرو میرفتند.
سورن فقط سرش را تکان داد.
صدای نفسهای گریه ی ترانه اعصابش را خرد کرده بود... فقط به خاطر یک بچه گربه اینطور اشک میریخت.... چقدر حساس بود... به ان همه شیطنت و سر زندگی اش نمی امد اینقدر احساساتی و زود رنج باشد...
تا وقتی به منزل ترانه برسند یک ریز اشک ریخت... سورن هم کلافه و سردرگم فقط جعبه ی دستمال کاغذی را روی داشتبورد به سمتش هول داده بود...
سحر هم ارام از پشت سر دلداریش میداد... قیافه های همه شان بق کرده و غمگین بود... فقط به خاطر یک بچه گربه...
ترانه بی خداحافظی پیاده شد...
سورن هم ساکت بود و حرفی نزد.
بعد از پیاده کردن دخترها به سمت بوتیک رفت.
ترانه هنوز دمغ بود... با اینکه تا چند لحظه پیش پریناز مسخره بازی در اورده بود تا او را از حالش در بیاورد اما همچنان دمغ و گرفته بود... عاشق گربه ها بود... اهی کشید و به اتاقش رفت... ولی باز سرش را زیر پتو پیچید تا صحنه ی چند لحظه ی پیش یادش برود... چشمهایش از اشک میسوخت و سرش هم گیج میرفت.... همیشه وقتی گریه میکرد به همین روز می افتاد....

*****************************
ارش کرکره را پایین کشید...
سورن خواست خداحافظی کند که با اصرار ارش مجبور شد سوار اتومبیل او شود... سمند را خانه گذاشته بود... با اتوبوس رفت و امدش اسان تر بود... پول اضافه ی پارکینگ هم نمیداد... فرزین هم گاهی با ان مسافر کشی میکرد... پس در خانه میماند بهتر بود.
از ارش تشکر کرد و صد بار از او خواهش کرد که داخل شود اما با ممانعت ارش رو به رو شد.
ایستاد تا ارش در پیچ کوچه محو شود... ماکسیمای سرمه ای رنگی سر کوچه ایستاده بود... دیگر شمار اینکه چند بار است این ماشین را با سرنشین ناشناسش می بیند از دستش در رفته بود.اهمیتی نداد و وبا کلید در را باز کرد و داخل شد.

ایستاد تا ارش در پیچ کوچه محو شود... ماکسیمای سرمه ای رنگی سر کوچه ایستاده بود... دیگر شمار اینکه چند بار است این ماشین را با سرنشین ناشناسش می بیند از دستش در رفته بود.اهمیتی نداد وبا کلید در را باز کرد و داخل شد.
فرزین وشهاب تنها بودند.
ساعت از هفت عصر گذشته بود.
شهاب: چه زود اومدی؟
سورن: ارش جایی کار داشت...
فرزین: چه خبر؟
سورن: غذا مذا چیزی پیدا میشه؟
فرزین: اره ... از ناهار مونده... ناهار نخوردی؟
سورن: نه.. از صبح فقط یه لیوان چایی خوردم... قربونت داغش میکنی...
فرزین سری تکان داد و از جایش بلند شد.
سورن یکراست به حمام و دوش اب گرم پناه برد.
بعد از نیم ساعت استحمام اب داغ سر حال تر شده بود... همانطور که موهایش را با حوله ی کوچکی خشک میکرد ... فرزین به اوگفت: غذاتو گذاشتم داغ بشه...
سورن: عاشقتم فرزین... اینقدر گرسنمه که میتونم درسته قورتت بدم...
فرزین خندید و کمی بعد پرسید:چه خبرا؟
سورن لبخند ی زد و گفت: سلامتی... هیچی... و همان لحظه صدای زنگ ایفون بلند شد...
شهاب با ادای فیلم سینمایی گفت: یعنی کی میتونه باشه... و به سراغ ایفون رفت.
-بله ... همین جاست ... نگاه نگرانش را به سورن دوخت...
سورن متعجب با اشاره ی صورت پرسید: چی شده؟
شهاب: بله... چشم... و گوشی ایفون را روی دستگاه گذاشت.
فرزین :طوری شده؟
شهاب با تته پته گفت: خوب... چیزه.... یعنی... با... با... سورن...و مستقیم به سورن خیره شد و گفت: مگه چیکار کردی سورن؟
سورن با گیجی پرسید: چی شده؟ چیو چیکار کردم؟
فرزین: گندت بزنن شهاب... بنال چی شده؟
شهاب: از کلانتری اومدن... برو دم در...
سورن نگاه حیرت زده اش را به او دوخت و به سمت در رفت.
ماشین پلیس و یک سرباز و دو مرد کنار هم ایستاده بودند...
سورن نگاهشان کرد و گفت: بله... بفرمائید....
مرد چاقی در حین جویدن سبیلش گفت: خودشه... خودشه جناب سروان... خودشه...
مردی که کنار در ایستاده بود پرسید: اقای سورن سزاوار؟
سورن: بله... خودم هستم...
-من سروان کوثری هستم... از اداره ی اگاهی... حکم جلبتون دارم...
سورن متعجب پرسید: ممکنه کارتتونو ببینم...
کوثری کارت و کاغذی را که ادعا میکرد حکم جلب سورن است را به اونشان داد.
فرزین پشت سر سورن ایستاده بود... با نگرانی پرسید: چی شده سورن؟
سورن کاغذ و کارت را تحویل داد و مرد چاق فریادزد: خجالت نمیکشی پول مردم و بالا میکشی؟... فکر کردی شهر هرته؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#30 | Posted: 7 Jul 2013 21:20
سورن: اما من به اقای سهرابی بدهکار بودم....
مرد چاق: فکر کردی اقای سهرابی ببوه.. فکر کردی چون یه مدت رفته سفر دیگه راحت پولشو بالا میکشی و یه ابم روش... مرتیکه خجالت نمیکشی... همین مونده بود یه الف بچه پول ما رو بالا بکشه... من امشب پولت میکنم...
فرزین: اقا صداتو بیار پایین چه خبرته...
مرد بلند تر فریاد زد: آی ... ایها الناس... این پسره پول منو خورده یه ابم روش... تازه دو قر تونیمشم باقیه...
فرزین خواست چیزی بگوید که سورن مانع شد و رو به کوثری که داشت ان مرد را که شرخر به نظر می امد را ارام میکرد گفت: حالا من باید چیکار کنم...
کوثری: باید با ما تشریف بیارید کلانتری...
سورن: حتما باید بیام؟
کوثری: بله...... لطفا سریعتر.... وقت ما رو نگیرید...
شهاب: جناب سروان یعنی هیچ راهی نیست؟؟؟
کوثری: خیر... مگر اینکه پول این اقا رو الان بدید... دارین مبلغ مورد نظر و؟
سورن: الان... اخه...
مرد عصبانی و با حرص گفت: تو غلط کردی پول نداشتی وچک کشیدی؟
فرزین: اقا درست صحبت کن... هر چی هیچی نمیگیم..
شهاب بازوی فرزین را گرفت و کوثری دستبندی را جلو اورد...
سورن ماتش برد.
فرزین اب دهانش را فرو داد و نالید: جناب سروان...
شهاب ادامه ی حرف را گرفت و گفت: ما تو در و همسایه ابرو داریم... تو رو خدا...
کوثری حرفی نزد و سردی دستبند فلزی و سنگین مچ دستهای سورن را در بند گرفت.

کوثری حرفی نزد و سردی دستبند فلزی و سنگین مچ دستهای سورن را در بند گرفت.
فرزین باز نالید: جناب سروان ما باید چیکار کنیم؟
کوثری: یا مبلغ و جور کنید یا یه سند ... وصیغه ای ... چیزی...
سورن لبخندی زد و گفت: طوری نمیشه فرزین... من شنبه پولو بهشون میدم...
فرزین: اخه تا شنبه بمونی....
کوثری گفت: عجله کنید.... سورن با سر خداحافظی کرد و به ارامی پشت سر کوثری راه افتاد... و سوار ماشین شد.
فرزین هنوز خیره نگاه میکرد.
شهاب:جدی جدی بردنش...
فرزین زمزمه کرد: از صبح هیچی نخورده بود... موهاش خیس بود شهاب...
بوی سوخته ای از داخل خانه به شام میرسید...
شهاب به داخل دوید و فرزین هنوز مبهوت در کوچه ایستاده بود.
سند خانه گروی شرکتی بود که فرزین به تازگی در ان مشغول شده بود... ضامن نداشتند به این طریق رئیس شرکت را راضی کرده بودند... نفس عمیقی کشید و در موهایش چنگ زد.
زانوهایش را در اغوش کشید... کمی سردش بود... نگاهش به چند مردی افتاد که گوشه ای خوابیده بودند.
سرش را به دیوار تکیه داد... به سقف ترک خورده... هر لحظه همان حس خفقان اور پر رنگ تر میشد... به زور بغضش را فرو خورد... از اینکه حالا در این بیغوله اسیر بود ناراحت نبود... نه نبود... نفسش را با اه بیرون داد... زانوهایش را بیشتر در شکمش جمع کرد... پیشانی اش را روی انها گذاشت... سرش از درد در حال انفجار بود... در اهنین باز شد... مردی در حین پایین اورد استینهایش وارد شد... صورت و دستهایش خیس بود... انگار وضو گرفته بود...
سورن به سختی روی پا ایستاد... سرباز هنوز در را کامل نبسته بود... شاید خواندن نماز کمی ارامش میکرد... قطعا غیر از این نبود.
__--__--__
فرزین گوشه ای ایستاده بود... بالاخره از ان شر خر سبیل کلفت رضایت گرفته بودند که شنبه اول وقت پولش را پرداخت کنند....
سورن جلو رفت... سرگرد میان سالی پشت میز نشسته بود....
از بالای عینک مستطیلی اش نگاهی به چهره ی زرد و رنگ پریده ی سورن انداخت و گفت: مراقب خودت باش...
سورن حرفی نزد... ورقه ای که جلویش بود را امضا کرد... زمزمه وار خداحافظی گفت.
دستهایش را زیر بغل جمع کرده بود.... لرزش هر لحظه بیشتر میشد.
فرزین نگاهش کرد و کتش را به او داد.... سورن بی حرف ان را به تن کرد.
با هم به سمت ماشین حرکت کردند.
از سکوت فرزین متعجب بود... سرش را به پنجره ی اتومبیل تکیه داده بود و به ثانیه شمار چراغ راهنمایی خیره شده بود.
فرزین نگاه خصمانه اش را به او دوخته بود.
سورن سنگینی نگاهش را حس کرد و چشم به او دوخت که ابروهایش گره خورده بودند.... تک تک زوایای صورتش نشان از حرص و عصبانیت میداد.... سورن نمیدانست چه بگوید... مگر چه شده بود...
فرزین پوفی کشید... فرمان را در مشت گرفته بود... چراغ کامل سبز نشده بود که حرکت کردند... هر لحظه سرعتش بیشتر و بیشتر میشد... نزدیک بود با یک سمند دیگر تصادف کند...
سورن هنوز ساکت بود.... اصلا نمیفهمید...
فرزین سرعتش را بیشتر کرد....
سورن کلافه شده بود... دست اخر گفت: چه خبرته فرزین... یواش تر...
فرزین نگاه پر از حرصش را به او دوخت و با لحن محکم و تلخی گفت: پس سابقه داری....
سورن ماتش برد... از کجا فهمیده بود؟
فرزین تلخ تر در حالی که به سرعتش می افزود گفت: جرمت چی بود؟؟؟
سورن ساکت مستقیم به خیابان خیره شده بود.
فرزین بلند پرسید: چند وقت زندان بودی.... پاسخ سورن فقط سکوت بود و نگاه خیره ای که به خیابان داشت...
فرزین کمی بعد بلند تر داد زد: مگه کری لعنتی.....

سورن همچنان ساکت بود...
تقریبا رسیده بودند.... فرزین وارد کوچه شد....
سورن قبل از انکه فرزین کاملا اتومبیل را نگه دارد.... در را باز کرد و پیاده شد.
فرزین هم به دنبالش روان شد.... حتی از قفل شدن درها هم اطمینان حاصل نکرد.
بدون انکه ماشین را به داخل حیاط بیاورد به دنبال سورن با گامهایی تند می امد.
سورن کت فرزین را که تا ان هنگام تنش بود را به چوب رختی اویخت... فرزین سوییچ را روی میز تلویزیون پرت کرد.
سورن نفس عمیقی کشید.... صدای ریزش اب را می شنید... پس شهاب داخل حمام بود....
امین هم نبود.... پس هنوز نیامده بود... ساعت از یک ظهر گذشته بود... خدا را شکر کرد در حال حاضر کسی دور و برشان نیست.
صدای نفس های تند فرزین که نشان اوج حرص و خشمش بود اعصابش را بیشتر متشنج میکرد.
با این حال نفس عمیقی کشید و خواست به اتاق برود که فرزین وحشیانه یقه اش را از پشت کشید و او را از رفتن باز نگه داشت.
سورن به سمتش چرخید... یقه اش انگار پاره شده بود....
فرزین سرخ شده بود و فکش را سفت و سخت روی هم میفشرد... تمام عضلات صورتش منقبض شده بود.
نگاه سورن عادی بود... مثل همیشه... انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.... و همین فرزین را بیشتر عصبی میکرد...
چشم در چشم هم دوخته بودند... وجود یکی ارام و دیگری پر از تشویش و التهاب....
فرزین با صدای بلند ی فریاد زد: جوابمو ندادی....
سورن با لحن مطمئنی گفت: جوابتو گرفتی....
فرزین: من حرفی از تو نشنیدم...
سورن لبخندی زد و گفت: مطمئنا اونی که این خبر و بهت داده.... قطعا گفته چرا و چطور... پس لزومی به تکرارش نیست....
سورن فقط اتش فرزین را تند تر میکرد... با این ارامشی که در صدایش بود...
بدون هیچ حرف اضافه ی دیگری وارد اتاق شد.... فرزین به دنبالش امد.... سورن راست میگفت....
فرزین میدانست... میدانست که سورن وقتی هفده ساله بود به جرم دزدی و ضرب و شتم به یکسال زندان محکوم شده بود.... همان سرگرد مسئول رسیدگی به چک سورن این را به او گفته بود... به او و همان مرد شرخر...
اما فرزین...
سورن ارام بود... جزوه هایش را که روی میز و تختش پراکنده بود مرتب میکرد.
فرزین با لحن ارام اما پر از خشم گفت: پس حقیقت داره؟
سورن نگاهش کرد...
فرزین پوزخندی از حرص زد وادامه داد: جالبه.... واقعا جالبه... پس دزدی....
سورن با نفرت از او رو برگرداند و به کارش مشغول شد.
فرزین چند قدم راه رفت و در حالی که دستش در موهایش فرو رفته بود و حتی انها را میکشید گفت: بعد از چهار سال....
ایستاد نگاهش کرد... با نفرت... با انزجار... با حرص.... با غیظ....
فریاد کشید: پس دزدی لعنتی؟
سورن مستقیم به او نگاه میکرد... حالا در نگاه او هم رنگ خشم را میشد جستجو کرد... دیگر ارام به نظر نمی امد.... اوهم صورتش منقبض و سخت شده بود.
فرزین ادامه داد: اینقدر کثافت و پست بودی؟ اینقدر رذل و... حرفش را به همراه بغض سختی که در گلویش پیچیده بود را خورد.... با دو گام بلند به سمت سورن یورش برد... سورن هیچ حرکتی نکرد...فرزین... اما ایستاد.... در مقابلش... در فاصله ی نزدیک... کاملا هم قد بودند... گرمای نفسهای تند و تیز فرزین را سورن هم حس میکرد... نبض شقیقه اش را هم میدید که چگونه تند میزند... بیشتر از چند لحظه ی قبل سرخ شده بود...
فرزین: فکر نمیکردم اینقدر اشغال باشی سورن... حتی یک لحظه هم فکرشو نکردم... حتی یک بار...
سورن با لحن محکمی گفت: پس از حالا به بعد میتونی به بدترشم فکر کنی... و پوزخندی تمسخر امیزی هم انتهای جمله اش چسباند.
فرزین دستهایش را مشت کرده بود.... اهسته گفت: نمیدونستم یه ادم اینقدر میتونه کثافت باشه....
سورن به دیوار تکیه داد... با همان لبخند مضحک گفت: خوب حالا میدونی ... که چی؟
فرزین مشتش را به در کمد کوبید و با صدای بلند ی گفت: چطور روت میشه... چطور روت میشه سورن...
سورن میان حرفش امد و گفت: فرزین این قضیه اصلا به تو ربطی نداره....
فرزین با حرص بیشتر داد کشید: ربطی نداره؟؟؟ سورن من احمق چهار سال تمام با یه دزد هم خونه بودم... با یه حروم خور.... حالا میگی به من ربطی نداره.... دِ ... اخه پست فطرت...
سورن میان حرفش امد و گفت: هی ..... هی ... بهتره مراقب حرف زدنت باشی....
فرزین که دیگر صدایش تحت کنترل خودش نبود گفت: من؟! .... اره... من ... من باید مراقب باشم... من کودن که چهار سال چشم و گوش بسته هم سفره ی یه حروم خور کثافت بودم باید مراقب باشم... ابروهایش را بالا داد و چینی به پیشانی اش انداخت و با غیظ بیشتر گفت: خیلی هم باید مراقب باشم....
سورن دستهایش را در جیبش فرو برد.... زهر خندی زد و چیزی نگفت....
فرزین با تمسخر گفت: ارررره... بایدم به خندی.... ابله بودن دیگران خنده دارم هست... چطور روت میشه سورن....چطور میتونی...
سورن میان کلامش پرید و با حرصی که در صدایش موج میزد اما لحنی ارام گفت : تو چطور روت میشه... فرزین.... هان؟ تو چطوری روت میشه اینقدر وقیحانه وایسی جلوی من و این حرفها رو به زبون بیاری؟
فرزین داد زد: وقیح تویی.... نه من.... وقیح تویی که چهار سال منو شریک کثافت کاریات کردی..... توی عوضی این همه مدت به من دروغ گفتی... تو... و پوزخندی زد و گفت: من احمق همیشه از خودم میپرسیدم چطور یه پسر بیست ساله میتونه صاحب یه همچین خونه و زندگی بشه... من خر فکر میکردم تو ادمی... من فکر میکردم تو درستی سورن...
سورن با همان لبخند که جز لاینفک صورتش شده بود گفت: حالا چه حسی داری؟ از نادرست بودن دیگران؟؟؟ و خندید.... با صدای نسبتا بلندی خندید....
فرزین هم متقابلا پوزخندی زد و گفت: یه احمق که نفهمید تو چه منجلابی با چه کثافت حروم زاده ای شریک شده... یه احمق کودن که نفهمید نون و نمکشو با یه حروم خور شریک شده... یه حروم زاده ی حروم خور...
و سوزش بدی را روی صورتش حس کرد...سورن با خشم به او خیره شده بود... سورن دستش را پایین اورد... فرزین انقدر امروز خبر شگفت انگیز شنیده بود که دیگر این رفتار سورن برایش عجیب نبود.....
سورن نگاه تحقیر امیزش را به او دوخت ، حالا او هم به اندازه ی فرزین حتی بیشتر عصبی شده بود... با همان نگاه پر از خشم و تحقیر که سر تا پای فرزین را ور انداز میکرد ... در همان حال گفت: خیلی بی چشم و رویی فرزین... یه نگاهی به خودت بنداز... ببین کجا وایستادی.... اینجا خونه ی منه.... مطمئنا یادت نرفته... بلند تر فریاد کشید: ولی انگار یادت رفته دیروز کی بودی و چی بودی و امروز... حالا ... چی هستی... یه نگاهی به خودت بنداز... انگار فراموش کردی...
به خودش اشاره کرد و گفت: اگه این دزد حروم زاده نبود.... الان اینجا واینستاده بودی فرزین... با زهر خند و لحن پر تحقیر و تمسخر گفت: اکبر...یادت رفته؟.... داشتی عین یه خر بار جابه جا میکردی... حمالی میکردی... پس حرمت خودتو.. منو... این چهار سال و نگه دار...حرمت اون نون و نمک به قول خودت حروم و نگه دار...
فرزین با سعی فراوان توانست بغضش را کنترل کند....... شاید در خواب هم نمی اندیشید که روزی سورن منت بگذارد... با صدایی که تلاش میکرد نلرزد گفت:اره... من حمالم... اما شریف بودم... باربری شرف داشت به هم سفرگی با تو.... شرف داشت به این که منم مثل تو حروم خور باشم... حروم زاده ی ...
وسورن کنترلش را باز ازدست داد و یقه ی فرزین را در مشت گرفت و او را هول داد... فرزین هم متقابلا پیراهن او را گرفته بود و در جهت مخالف هولش می داد.... کمرش به دیوار برخورد....از درد یک لحظه نفسش بند امد... خودش هم میدانست از پس فرزین بر نمی اید... اما دست از تقلا هم برنداشت... با تمام قوا به شکم فرزین مشت زد... سر هم فریاد میکشیدند... بهم بد میگفتند.... به اندازه ی تمام این چهار سالی که حتی یکبار هم بحثشان از شوخی و خنده فراتر نرفته بود... بهم بد گفتند... شاید هیچ کدامشان هم در ان لحظه باورشان نمیشد... باورشان نمیشد که به خاطر دیگری به جان هم افتاده باشند... به خاطر حرف دیگری... به خاطر گذشته ی دیگری.... شاید حتی اگر تا دیروز کسی اعلام چنین روزی را میکرد به حرفش میخندیدند... اما حالا...
فرزین مشتی را به صورت سورن زد... طعم شور خون در دهانش پیچید ... برای لحظه ای سست شد... فرزین با تمام قدرت او را به سمت دیگری پرت کرد... دیگر مهم نبود ان فردی که فرزین حالا اینچنین علیه او از زورش استفاده میکند سورن باشد یا نباشد.... دیگر مهم نبود.... و انگار هیچ وقت مهم نبود.... سورن به همراه میزی که کنار تختش بود با هم به زمین افتادند و وسایل روی میز همه واژگون شدند... صدای شکستن ساعت رو میزی و یک لیوان اب سکوتی که حالا در میانشان برقرار بود را شکست.
شهاب در اتاق دیگری در حال مرتب کردن لباسش بود... صدای شکستن شیشه باعث شد با هول از اتاق خارج شود...
مبهوت در چهار چوب در اتاق ایستاده بود....
پرسید: بچه ها.... چی شده...... نگاه متعجب و نگرانش بین ان دو و وسایل پخش شده روی زمین در چرخش بود....
بالاخره به تعجبش مسلط شد و پرسید: اینجا چه خبره؟
سورن حالا دیگر روی زمین نشسته بود.... هر سه ساکت بودند.... فقط نفسهای تند و پر شتاب سورن و فرزین تنها موسیقی متن فضا بود.
صدای چرخش کلید امد و لحظه ای بعد امین وارد شد...
با لبخند سلام کرد و خریدهایش را همان جا گذاشت... جو خانه اشفته به نظر می رسید.....
به تندی کنار شهاب امد...
اهسته و پر حیرت پرسید: چه خبره؟
همانطور با بهت ایستاده بود.... و به سورن و فرزین خیره شده بود... فرزین گوشه ای ایستاده بود و سورن وسط اتاق میان وسایل در هم و برهم با چهره ای خون الود نشسته بود.
سورن نفسش را با حرص بیرون داد...
امین با نگاه حیرت زده اش به سمت سورن رفت و مقابلش روی زمین زانو زد... با شدت زیاد خونی از بینی اش جاری بود....
امین چانه اش را در دست گرفت و اهسته گفت: سرتو بالا بگیر....
سورن دست امین را پس زد و دستش را به دیوار گرفت و به سختی روی پا ایستاد.... بغضش را فرو خورد... دهانش به کل طعم خونه گرفته بود....
فرزین با نفرت نگاهش میکرد.
سورن از اتاق خارج شد.... با چشم به دنبال سوییچش میگشت... قطرات خون یکی پس از دیگری در مسیری از لب و چانه به روی پیراهنش فرود می امدند....
سوییچش را برداشت... کت خودش را هم از جالباسی... لحظه ای ایستاد...
به پشت سرش نگاه کرد.... حالا پرده ای از اشک چشمهایش را فرا گرفته بود.
هر سه در چهار چوب در اتاق ایستاده بودند... نگاه انکه مهمتر بود رنگ نفرت و خشم را با هم داشت... ان دو دیگری هم تعجب...
نفسش را سنگین بیرون داد...
کاملا به سمت انها چرخید.... نگاهشان کرد...
با لحنی محکم و ارام... اما صدایی بلند گفت: اینجا خونه ی منه... هر کسی... هر کدومتون که نمیتونه من و این خونه رو .... قوانین این خونه رو تحمل کنه.... با نفرت و پر تحکم تر ادا کرد: میتونه گورشو گم کنه و بره... منت موندنشو نمیکشم... به هیچ وجه...
و لحظه ای بعد صدای برخورد محکم در... و کمی بعد تر صدای جیغ کشان لاستیک های سمند نقره ای جایگزین سکوت سنگین فضا بود.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Driver Service | راننده سرویس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites