تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My nurse | پرستار من

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 9 Jul 2013 18:45
پرستار من ۱۰


نگام کرد ...با خشم چشم دوخت بهم ولی جوابمو نداد...بدجور حالش خمار می زد...چشماش دوتا گردی پر خون ...فین فینشم که خدا صبر بده بهم بیشتر شده بود....گفتم :
-دفعه دیگه صدام بزن بیام ببرمت پایین ...بالاخره پرستارتم دیگه وظیفمه هوووم ؟؟؟؟
اعصاب نداشت ..منم با تیغ افتاده بودم به جون مخشو خط خطی می کردم .....!!!!...ولی حرص دادنش باحال بود...تلافی تموم اذیتاش ...یکی خراش برداشتن رگم یکی ام مجبورم کرد بهش مواد تزریق کنم ....دوباره گفتم :
-حالا چرا خمار می زنی ؟؟؟...برو بکش دیگه می خوای بیام باز.....
هنوز حرفم تمام نشده بود که به طرفم یورش آورد....یا ابولفضل باز این رم کرد....!...اومدم فرارکنم که مثل یه بچه کشیدم به طرف خودش وبعدش چسبوندم به دیوار....نفساش بوی سیگار می داد...ولی خودش ..اوه بوی عطر صبح رو هم نمی داد...صبح چه وضعی بود حالا چه وضعی ....چشماش داشت درمی اومد...ازبس با عصبانیت بهم نگاه می کرد..از ترس فکر کردم الان خودمو خیس می کنم ...یقمو چسبیده بود و د ِ فشار بده ...
-بگو غلط کردم ...
-دستتو...دست...تو...بکش خفه ...خفه ...شدم ...
فشار دستاشو بیشتر کرد:
-میگم بگو غلط کردم
-ن..نمی ...گم...
نفسم داشت می گرفت ....دست بردار نبود ...
-ببین بچه خیلی راحت می تونم بفرستمت پیش ارواح عمت ...تا حالام تحملت کردم وگرنه کاری می کردم صبح تا شب جا پامو لیس بزنی ...
دیگه نمی تونستم زبون باز کنم ..فقط چشمامو باز وبسته کردمو سرمو تکون دادم ....به معنی اینکه باشه غلط کردم ...
- فقط خودت باعث تکرار گذشته میشی با من بازی نکن بد می بینی ...
- ........
- بگو غلط کردم ...
- غ...غ...غل...ط ...
یقمو ول کرد ...هلم داد اونور وبه سمت در سالن رفت ...تند تند سرفه می کردم ...گلوم خس خس می کرد ازبس فشارش داده بود....اون خودش حالش خوب نبود ولی زورش هیچ وقت کم نمی شد...فکرکردم این حال بدش بود این جوری کرد اگه سر حال بود؟!!!! تنم لرزید....داشت می رفت بیرون...با اون حالش ...درماشینو باز کرد...حالام نشست پشتش ...وااااااااااای می خواد رانندگی کنه ....خدایا خودت بخیر کن ....بااین وضعش کجا می خواد بره ؟!....همه دردامو فراموش کردم...مثل جت رفتم تو اتاقم مانتومو کشیدم برم...حتی یادم نمیاد چی سرم کردم ...داشت ماشینو ازماشینشو ازحیاط می برد بیرون ... با عجله تا سر کوچه دنبال ماشین دویدم...شانس باهام یار بود..یه تاکسی رد شد..سریع دست بلند کردم و سوار شدم..با عجله گفتم:
-آقا..برو دنبال این ماشین جلویی...خواهش می کنم..
یه مرد حدود چهل ساله بودووبا عجله بهم نگاه کرد..وقتی نگاه ملتمسم رو دید پاشو روی گاز گذاشت و ماشین شهاب رو دنبال کرد...
یه ساعت بود که دنبالش می رفتم..از شهر تقریبا خارج شده بود..بعد از گذشتن از چند تا خیابون یه جا ایستاد...یه جایی مثل یه خونه خرابه...این قدر حالش خراب بود که نفهمید یه ماشین دنبالشه...از ماشین پیاده شد...رفتم دنبالش و جلوش ایستادم...
با بهت یه لحظه نگام کرد و بعد با عصبانیت کنارم زد...روی زمین افتادم...فهمیده بودم که اینجا کجاس و چرا اومده..
جلوش ایستادم و گفتم:
-نرو شهاب..خواهش می کنم نرو داخل...
اونقدر منگ بود که نفهمید دارم التماسش میکنم و برای اولین بار اسمشو صدا کردم..دوباره پرتم کرد که اینبار سرم به سنگی خورد...دست به سرم کشیدم... پیشونیم خونی شده بود...بلند شدم...
چند نفر جلوی شهاب ایستاده بودن..داشتن با هم حرف میزدن..دنبالش راه افتادم...نزاشتن برم داخل..
داد زدم:
-شهاب...نرووووووو
حتی برنگشت نگام کنه..گریم گرفته بود..نباید دیگه میزاشتم این کارو کنه...
با گریه گفتم:
-آقا بزار برم داخل..تو رو خدا..
اما اونا با عصبانیت هولم دادن عقب..
راننده تاکسی اومده گفت:
-خانم اینجا چه خبره؟چیزی شده؟کرایه ما چی شد؟
با عجز گفتم:
-آقا یه زنگ بزن پلیس..الان می میره...
اون یارو مردد مونده بود که بره یا بمونه...بعد از چند لحظه گوشیشو برداشت و شماره گرفت...
با عجله و تند تند دور خونه رو می دویدم تا یه در دیگه پیدا کنم و برم تو...یه پنجره بود که نیم متر فاصله با زمین داشت.. پامو روی کنارش گذاشتم و از داخل پنجره رفتم تو....حتی شیشه هم نداشت..گفتم که..خرابه بود..
چند تا اتقا تو در تو...بوی گند..کثافت...حالم داشت به هم می خورد....با گریه دنبال شهاب می گشتم...توی یه اتقا دیدمش که روی زمین نشسته و یه نفر جلوش ایستاده...داشت یه سرنگ توی رگش میزد...رفتم داخل..
-شهاب بریم...نکن...تور و خدا...
اون مرده یه نگاه وحشتناک بهم انداخت و بعد داد زد:
-کی این ضعیفه رو راه داده تو؟بیاین بندازیدش بیرون..زود باشین تنه لشا..
اون دو نفر با سرعت اومدن...با گریه از شهاب می خواستم بیاد بیرون..دلیل این کارامو نمی دونستم..اما نمیزاشتم که شهاب توی این خونه بمونه...
نیم ساعت گذشته...شهاب از خونه زده بیورن..داره به سمت ماشینش میره...اون راننده هم فرار کرده... هیچ رمقی ندارم......خودمو به زور به ماشینش رسوندم..روی صندلی عقب نشستم..شهاب تقریبا شارژ شده بود....عوضی...نگاهی بهم انداخت....صدای آژیر رو شنید... فکر کنم پلیس اومده....با عجله ماشینو روشن کرد و پاشو روی گاز گذاشت....از پشت اون خرابه رفت....خیلی تند می رفت..از روی صندلی افتادم...نصف صورتم خون بود....هق هقم خاموش شد...حالت تهوع بهم دست داد...خواستم جلوی خودمو بگیرم اما نمی شد....با دست روی شونه ی شهاب زدم...به سمتم برگشت..وقتی اونطوری دیدم وحشت کرد..ماشینو کنار زد و گفت:
-چی شده؟چرا اومدی دنبالم؟
بعد عصبی داد زد:
-جوابمو بده
از ماشین پریدم بیرون و کنار جاده تمام محتویات معدمو بالا آوردم....
شهاب کنارم ایستاد و گفت:
-حالت خوبه؟
زیر لب گفتم:
-چرا؟
زیر بازومو گرفت و گفت:
-باید پیشونیت بخیه بشه....
بازومو با خشم از دستش کشیدم بیرون ...
-ولم کن ....
ایستاد ...با حرص دستشو تو موهاش فرو کرد...
-تقصیر خودته...نباید می یومدی ...این جاها دیگه بچه بازی نیس...از بس...ازبس یه دنده ای ...
بی توجه بهش رفتم سمت ماشین .درو بازکردم وخودمو پرت کردم رو صندلی عقب...صدای بهم خوردن در صندق عقب اومد..چشمام بسته بود ولی صداشو شنیدم :
-پاشو صورتتو بشو...
چشمامو به زور روهم فشار دادم...حوصله این یکی رو نداشتم ...دلم می خواست فقط برم خونه ...فقط تنها...فقط گریه ...فقط اشک بریزم ....
-با توام ...
جواب ندادم ...از دستش ناراحت که هیچی ...دلم می خواست هرچی مواده به جااینکه دود کنه بدم بخوره جونش در بیاد راحت شم !!!
-انقد لجبازی نکن بچه ...پاشو یه آب بزن به سرو صورتت بو کند نگیری
دلم می خواست بگم این تویی که همیشه بو گند می دی!!!....هنوز یه ثانیه هم از این فکرم نگذشته بود که دستم کشیده شد وبعدم با یه حرکت ناگهانی پرت شدم پایین ...توهوا گرفتم ...خودش از ماشین پرتم کرد بیرون وجلوم ایستاد...چشمام انقد بد بهش زل زده بود که فک می کنم داشت از کاسه درمی اومد...هه کاش می ترسید به خدا!!!! بی خیال گفت :
-بگیر...
بطری آب رو گرفته بود طرفم ...می خواستم لجبازی کنم وحرصشو درارم ...تلافی........تلافی تموم اذیت شدنام ...ولی انقد بی رمق بودم که بی حرف بطری رو گرفتم وصورتمو شستم ....چند بارم آب کردم تو دهنمو ریختم بیرون ...بطری رو پرت کردم همونجا وفتم تو ماشین ...تا سرم به صندلی رسید ...تا چشمامو بستم ماشین حرکت کرد...سرعت داشت برام مهم نبود....صدای بلند سیستم ...تکنو توگوشم بود...مهم نبود...بد می پیچید..گاهی صدای جیغ لاستیکاشو می شنیدم بازم مهم نبود....فقط یه چیز می دیدم ...صحنه های یه ساعت قبل ...شایدم کمتر...زمان دستم نبود...وقتی اون پسره داشت سرنگو تو رگ شهاب فرو می کرد...وقتی شهاب فقط سفیدی چشماش معلوم بود...وقتی داشت غش می کرد...وقتی صدای نره زدن اونا رو بالا سرشهاب می شنیدم ...وقتی دیدم تو جیبش یه بسته سفید رنگ گذاشتن ...وقتی دیدم پولاشو از جیبش زدن ...تراول ...دوتا صدتومنی !!!...خنده هاشون ...خنده های کریه ...حالم بد بود ...خیلی بد بود...گریم گرفت...نمی دونم چرا ...دلم می خواست اشک بریزم ...خالی شم ...برا شهاب ...برا دل مادرش ..براجوونای مثل اون ....برا بدبختایی که تو اون حالشون همه زندگیشونو فدا می کنن...حالا می فهمیدم چرا لیلا خانم منو برا پرستاری انتخاب کرد...شاید فقط یه دلیلش تموم مال واموال ...نه تموم زندگی شهاب بودکه می ترسید ازش بزنن....میون گریه هام پوزخند زدم ...معلوم نبود تواین چند وقت چقدر ازش خورده بودن ....خیلی راحت ...راهش فقط یه چیز بود...هرویین !!!!....تازه فهمیده بودم ...فهمیدم هرویین می کشه ...هرویین ...اسمش....تلفظ کردنشم برام سخته ...
اونوقت شهاب ...شهاب هر روز چند تا سرنگ ...نه به اضافه چند تا بسته کوچولو می فرستاد تغذیه خونش ...بعدم می رن تو سلولای بدنش ...تو تک تک شون ...جای همه گلبولا رو می گیرن وفعالیت می کنن ....اونوقته که تموم بدن می شه تحت سطله مواد اعتیاد ...یا مواد روان گردان !!!!!.....حالا اگه یه ساعت دیر به خونش ترزیق بشه فعالیت بدنش جا می مونه ...دیگه گلبولی نیس که بدنو سرپا نگه داره اون مواده که انرژی موقتی رو به بدن می ده ...وقتی بهش برسه که بازم جایگزین می شه وبدن شارژ می شه ...اما ...اما اگه نرسه !!! مثل امروز شهاب...تموم بدن ناتوان می شه ...فعالیت کمتر وکمتر می شه ...تااین که این ناتوانی بی قرارش می کنه ...کم کم ماهیچه های بدنش درد می گیره ...بعدش چشماش بی حال میشه واجزای صورتش آویزون ...به دنبال اون بی حالی می تونه بی هوشی یا........یا ....یا مرگ رو درپی داشته باشه !!!!....
...بازم یه پوزخند اومد رو لبم ...همه اطلاعات جمع کردم همین بود!!!!!!!!!!!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#22 | Posted: 9 Jul 2013 18:45
به خونه رسیدیم...از ماشین پیاده شدم..ضعف کرده بودم...اول رفتم یه دوش گرفتم و به پیشونیم چسب زخم زدم بعدش رفتم آشپزخونه تا غذا درست کنم...طرفای ساعت نه شب بود...سیب زمینی و سوسیس درست کردم....حدود چهل و پنج دقیقه طوبل کشید...شهاب رو صدا زدم:
-آقا شهاب...بیاین غذاتون
دوباره زدم بودم تیریپ دوم شخص جمع...کلا من در حال کانال عوض کردنم هی..
اومد پایین و از دیدن غذا چشماش برق زد..طفلی اینقدر براش درست نکردم عقده ای شده..از این فکر خندم گرفت..برای خودم کمی برداشتم تا برم که گفت:
-کجا میری؟
-تو اتاقم..
-خب همین جا بشین بخور چه فرقی داره..
فکر کردم حالا میگه من تنها نمی تونم غذا بخورم اما آخه این مال این حرفاس؟
مشغول غذا خوردن شدیم و سرمون گرم بود...بعد از غذا بهم گفت:
-چای دم کردی؟
-الان آماده می کنم..
-تو هال منتظرم..
-باشه..
ظرفا رو سریع شستم و چای هم دم کردم...بعد توی لیوان کمر باریک ریختم و براش بردم..بعدش گفتم:
-کاری ندارین دیگه؟
-نه می تونی بری..
نمی خواستم دیگه رو اعصابش راه برم...این خودش داغونه منم هی اذیتش می کنم..
شب طرفای ساعت سه بود که از جا بلند شدم و خواستم برم آب بخورم..
از پله ها رفتم پایین که دیدم چراغ های آشپزخونه بازه..با تعجب رفتم اونجا که شهابو دیدم...دستش یه بطری بود...
گفتم:
-این موقع شب بیدارید؟
با چشمای سرخش بهم نگاه کرد...از دیدنش وحشت کردم...
نزدیکش رفتم و گفتم:
-حالتون خوبه؟
سرشو به نشونه ی نه تکون داد و از جاش بلند شد..
بهم نزدیک شد و گفت:
-چرا این موقع بیدار شدی؟
گیج گفتم:
-اومدم آب بخورم..
-تو هر شب باید به یه بهونه ای بیدار بشی آره؟
آره ی آخرشو داد زد...دوباره ادامه داد:
-یا شایدم قصد دیگه ای داری؟
بعد مشکوک بهم نگاه کرد...تند گفتم:
-چت شده دوباره؟
جوابمو نداد...
-چی مصرف کردی؟
داد زد:
-به تو چه..برو بتمرگ..
خواستم بطری رو از دستش بگیرم که کشیدش....
با لحن کشداری که نشون می داد حالش خوب نیست گفت:
-برو گمشو یگانه...وگرنه..
داد زدم:
-وگرنه چی؟من پرستارتم...نمیزارم دیگه این کارا رو بکنی...هر کاری که بشه می کنم تا...
با داد حرفمو قطع کرد و گفت:
-تا چی؟هان؟تا حالا چه گهی خوردی که بخوای تکرارش کنی؟برو تو اتاقت تا نکردمت بیرون...
-نمیرم....تا اون بطری رو ندی نمیرم..تا اون مواد هایی که امروز خریدی رو ندی نمیرم....احمق من اومدم کمکت کنم..چرا خودتو اینطور می کنی؟چراااا؟
داد زد:
-به تو ربطی نداره..نه به تو..نه به اون دو تا عوضی..برین گمشین...نمی خوام هیچ کسو ببینم...فقط نفسمو می خوام..می فهمی..؟
مونده بودم این که گفت کیه؟نفس چیه؟
آروم بهم نزدیک شد و گفت:
-می دونم اون زن چرا فرستادت اینجا..همش نقشه بود تا حال منو بدتر کنه...تا منو یاد غم های گذشتم بندازه...آره..می خواسته با دیدن تو یاد اون بیفتم...اون یه بی شعوره...مادر نیس....اون خوبیه منو نمی خواد...اون ظالمه..
روی زمین زانو زده بود و زجه میزد....من مات شده بودم:
-اون می خواد من اذیت بشم..اون مادر نیست...اگه مادر بود نمیزاشت وضعم این بشه..معتاد بشم...داغون بشم...نمیزاشت...می فهمی لعنتی؟اون باعث شد بمیره..اون باعث شد نفسم بره...اون باعث شد جای نفسم این هرویین لعنتی همه ی زندگیم بشه...اون باعث این بدبختیه...اون دوتا..همونا که بهشون می گن بابا و مامان..همونا باعث شدن..
صدای زجه هاش توی گوشم موج میزد و من نمی خواستم این عذاب کشیدنش رو ببینم...کنارش نشستم و بازوهاشو گرفتم..سعی داشتم آرومش کنم که...صورتشو آورد جلو و لباشو روی لبام گذاشت...
صدای زجه هاش توی گوشم موج میزد و من نمی خواستم این عذاب کشیدنش رو ببینم...کنارش نشستم و بازوهاشو گرفتم..سعی داشتم آرومش کنم که...صورتشو آورد جلو و لباشو روی لبام گذاشت...
بهت زده خواستم به عقب برم که دستشو پشت سرم گذاشت..
بعد دو دقیقه که من مخم کاملا هنگیده بود،صورتشو برد عقب..
اونم بهت زده بود...
مستی هم از سرش پریده بود فکر کنم..
یه دفعه به خودم اومدم...این چه کاری بود؟وای خدای من....
زیرلب گفت:
-معذرت می خوام..دست خودم نبود...من..من نمی دونم..نمی دونم چی بگم...
بعد هم در مقابل چشمای بهت زده ی من از پله ها تند رفت بالا...وای خدای من...چی بگم؟اصلا مخم هنگیده...ولی..ولی...یه احساسی ته دلم بود..غم...ترس..استرس..شادی...نه بابا شادی؟فکر نمی کنم..یعنی من..یعنی من؟
نه یگان اشتباهه....تو این طور نیستی..ای بابا با یه بوس چه هیجان زده شدیا...چی میگی.؟؟؟مگه اروپاست که بوسیدن برات مهم نباشه؟؟؟دیوونه اما...
می خواستم برم توی اتاقم که صدای حرف زدن شهاب از توی اتاقش اومد:
-چرا؟چرا رفتی و تنهام گذاشتی؟من دوستت داشتم لعنتی...چرا ازم گرفتنت؟چرا هرویین جای تو رو گرفته؟چرا شب و روزم رو باهاش می گذرونم؟من می خوام بیام اونجا.. پیش تو...کنارت...می فهمی؟میام عزیزم..به زودی میام...میام و نمیزارم تنها باشی...میام و داغ خودمو به دل اون دوتا ظالم میزارم..
حرفاش تعجب و ترسم رو بیشتر کرد....
نکنه بخواد دست به کار احمقانه ای بزنه؟
اون کیه که باهاش حرف میزنه؟
کیه که اینقدر دوسش داره؟
نفس؟
یعنی اسمش نفس بوده؟
یعنی شهاب عاشق بوده؟
موضوع چیه؟
همین آب خوردنای شبانه آخر یه روز کار دستم میده...
در اتاق رو قفل کردم..کار از محکم کاری عیب نمی کنه..
ساعت چهار بود..
دراز کشیدم..
فردا ساعت دوازده کلاس دارم.....
شهاب...
وای شهاب خدا لعنتت کنه....
زبونتو گاز بگیر دیوونه....
با صدای میگ میگ گوشیم مثل فنر رو تختم درجا زدم ....از ترس قلبم توپ توپ می کرد ...زیر لب هرچی فهش خواهر مادری بود نثار آرزو کردم ...بی شعور برداشته بود زنگ گوشیمو عوض کرده بود...می دونست خوش خوابم خاک بر سرمی خواسته قلبمو از جا بکنه....دارم براش !!!
یه نگاه رو ساعت کردم ...اوه اوه ...کی میره این همه خوابو؟!!!...ساعت نزدیک ده ونیم بود وبنده دست ورو نشسته ....بعله دیگه وقتی نصفه شب میری با آقا شهاب حال کردن ....خفه شو یگانه ....یه دفعه تنم مور مور شد ...بازم یاد بوسه هاش افتادم ...تو حال خودش نبود ...ولی پس چرا زود عذرخواهی کرد...مستی که انقد زود نمی پره ...چش بود خدا...نفس...نفس....خاک تو گورت با این پرستاریت یگانه ..
بلند شدم دست وصورتمو شستم ...لباس بیرونامو پوشیدم ...خدارو شکر دیروز به جزسوسیس یه کوفت دیگه ام درست کرده بودم ...کوفته نه ها...سالاد الویه درست کرده بودم که لازم نبود باز تو آشپزخونه وول بخورم ....تصمیم داشتم بازم فرار کنم ...ازچی آخه ؟!...آخرش که باید چشم تو چشم می شدیم ...سرمو تکون دادمو مشغول آرایش شدم ...فوقش می رفتم با صدف وآرزو گشت وحال ...تو خونه موندن فایده نداشت ....اونم با گند کاری دیشبمون ...هی یادم می ومد تنم می لرزید...خب تقصیرخودش بودمن که کاریش نداشتم ...نخیر حرفای توهم مورد داشت ...اون منو کشید تو بغلش ...ولی تو هم مانع نشدی نبوستت...یگااااااااانه حرف دلتو بزن ...می دونم ته دلت یه شیرینیه ....
روبه آینه ایستاده بودم به شکل خودم تو آینه نگاه کردمو چشمامو چپ کردم روخودمو یه سیلی محکم زدم زیر گوشم ...بی شعووووووووووور...دیگه زر نزن ....
کیف پولم رو کنسول بود ....ولی هرچی می گشتم کیف دستیم نبود...معلوم نبود تو کدوم سوراخ سمبه ای انداخته بودمش ...ساعت یازده بود اگه گیر می دادم دیگه به کلاسم نمی رسیدم ... بی خیال کیف پولمو دست گرفتم ورفتم بیرون ...خوبه کلید خونه تو کیف پولم بود وگرنه برا برگشت هم باید لنگ می زدم ....شهاب تو حیاط بود...قلبم بی اختیار شروع کرد به رقصیدم ...دستمو رو سینم گذاشتم و باخودم غر زدم ...رو به قلبم گفتم حالام وقت قر دادن بود!نباید با شهاب روبرو می شدم ...بازم این شرکت رو ول کرده بود به امون خدا...حتما نیلوفر خانومشون هستن دیگه ...همش داره ول می چرخه ...ول می چرخه وپول مفت دود می کنه هوا...یگانه تو بی عرضه ای وگرنه اینکه کار خودشو می کنه....برای اینکه صبر کنم شهاب بره بیرون رفتم تو آشپزخونه ...دریخچال رو باز کردمو چشم بسته آب می ریختم تو لیوان وبعدم سرکشیدم ...نمی خواستم یاد صحنه های مزخرف شب قبل که همون جا اتفاق افتاده بود بیفتم ...چشمام بسته بود وقلوپ قلوپ آب می خوردم ...سرد بود گلوم هنوز دردش خوب خوب نشده بود ولی آب سرد خوردنم یه حالی بود برا خودش . فکر می کنم هنوز قلوپ آخر مونده بود که صدای قهقهه شهاب رو ازسالن شنیدم ...بدون اینکه خودم بخوام پریدم بیرون ...با دیدنش دلم ریخت ....کیف پولم دست اون چیکار می کرد ...بدبخت فوضول ...ببین چه فولیش قلمبه اس که دست از کیف پولمم نمی کشه ....نمی دونم چی اون تو می دید که زل زده بود بهش وهر و کرش بالا بود...همش بلد بود حرصم بده ...بد نگاش کردم ...یعنی می خواستم چشمم تو چشمش نیفته !!!! اون که عین خیالشم نبود یه سنگ پایی بود واسه خودش ،رو داشت این هوا ...انگار نه انگار که دیشب ...با دندون قروچه گفتم :
- اهههههههههه بسه دیگه چقد هرهرمی کنی
- می گم اینو از کجا کش رفتی ؟!
چشمام چهار تاشد ...منظورش چی بود...داشت با چشم وابرو به کیفم نگاه می کرد..دستمو به کمرم زدم وباحاضر جوابی گفتم :
- کارای خودتو به من نسبت نده خواهشا ...این یکی رو تو نخش نیستم ...
- نه بابا ؟!...اونوقت حتما این خودتی آره ؟!...منم کوچیکیام کپی تو بودم ...
به دنبال این حرف ریز ریز خندید وسرتکون داد...زل زده بود تو چشام ونگام می کرد...خجالتم خوب چیزیه ها...کیف پول رو از دستش کشیدمو نگاه کردم .....یاپیغمبر !!!!...پس عکس خودش بوده ؟!...وای وای وای یگانه باز گند زدی ...گند زدی دیوانه ....حالا فکر می کنه چقدر برام عزیزه که عکس کوچولیاشم می ذارم تو کیفم ...چرا یادم به این یکی نبود ؟!...خونسردیمو حفظ کردمو بی خیال گفتم :
- نمی دونم کیه ...تو کابینتای لیلا خانم اینا پیداش کردم ...دیدم انداختنش اونجا به دردشون نمی خوره منم برداشتمش ...
یه پوزخند گوشه لبش خودنمایی می کرد:
- می دونی چیه هم پر رویی هم مفت خور
سرخ می زدم ..ببین چقد با دیشب فرق داشت ...فقط دنبال اذیت کردن من بود...حتی نتونستم دهنمو بازکنم ...تا می خواستم حرف بزنم زرت می زدم زیر گریه ...اونم ادامه داد:
- بدبخت اون دوتا که فک می کنن تو داری منو ترک می دی..نمی دونن خانوم میاد این جا برا ...
حرفشو ناتموم گذاشت وگفت :
- نونمو آجر کردی ...اون اکیپ رو لو دادی پلیس گرفتتشون ...نگاه نکن هیچی بهت نمی گم ...داری زیادی خودتو می ندازی وسط ...دیشبو یادت باشه فقط یه چشمش بود ...هنرای دیگه هم دارما....
تنم لرزید...لعنتی..بی شعور ..آشغال ...کثافت ....داشت به روم می آورد ...داشت تهدیدم می کرد....بازم خونسرد زل زدم تو چشماش ...پسرا فقط بدن تهدید کنن که ماهم یه .....داریم ...اگه همین هنرو هم نداشتن چه غلطی می کردن ...می دونستم داره قپی می آد ...خیلی راحت عکسشو ...هرچند خییییییییلییی دوسش داشتم از کیف پولم درآوردمو جلوش ریزه ریزه کردم ...تو دلم آه کشیدم ...رفتم طرف در و کفشامو پوشیدم ...اون که بی خیال به کارام سرتکون میداد وسیگار دود می کرد ولی من دلم سوخت ...چه بچه ناناس تپلی بود پدرسوخته !!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#23 | Posted: 9 Jul 2013 18:46
پرستار من(11)

تا ازخونه رفتم بیرون صدا پیامک موبایلم دراومد...موبایلمو درآوردم وهمین طور که اسمس رو می خوندم راه افتادم به سمت خیابون ...ارغوان گفته بود آدرس یه موسسه ترک اعتیاد رو از شوهر دوستش گرفته ...
سریع شمارشو گرفتم ...بعد پنج شش تا بوق برداشت ...تا برداشت شروع کردم به جیغ جیغی کردن واز خوشحالی خودمو خالی کردم ...
- ای مرض!!! ببند اون نیش سه متریتو گوشام کرشد ...
- ارغی جوووووووووون
صدای جیغش تو گوشم پیچید:
- علیرضا !!!!!!....ببین داره چی بهم می گه ...
ریز می خندیدم ...صدا علیرضا رو می شنیدم گفت :
- چاکر یگانه هم هستم ...کم آورد خبرم کن ...
صدای قهقهه من با جیغ وداد ارغوان همراه شد ...گفتم :
- چشم نداری ببینی شوهرت حمایتم می کنه؟! ...
- ببند دهنتو بچم می افته
- توهم که همش از اون بیچاره مایه بذار....ببینم این اسمست راس بود ...
- نه پس تو این قحطی شارژ الکی دادم سرگرم شیم ...
- به علیرضا که چیزی نگفتی ؟!
- چرا اتفاقا ...
جیغ کشیدم :
- چییییییییییییییی؟!
- خب بابا جیش نکن وسط خیابون زشته ...شوخی کردم
- بی تربیت ...
- می خوای بری ؟!
- آره آدرس رو اس کن برام
- با کی ؟! می خوای همرات بیام ؟!
- نه بابا تو با اون وضعت از اتاق تا دست شویی رو زور طی می کنی
- بی لیاقت ...محبتم حالیت نیس
- با یه ننه مرده ای میرم دیگه تو آدرسو بده ...ببینم توپرسیدی این موسسه چه جوریه ؟!خوبه بده ؟!! جوون مردمو نبرم بکشنش !
- جوون اگه جوون بود اون آشغارو مصرف نمی کرد...آره بابا پرسیدم ...این دوستم گویا پدرشوهرشم عملی بوده بردنش اونجا می گفت سر یه ماهه از این رو به اون رو شد...
- جدی ؟؟؟
همون موقع دست بلند کردم یه پراید جلوم ایستاد...نگاه رانندش کردم پیر بود ...سوار شدم وادامه دادم :
- مرسی ایشالله عروسی بچت جبران کنم
صدای خندش بلند شد با ذوق گفت :
- الهی .....
- گمشو دیگه ....اعتماد بنفسیا ...کاری نداری ؟!
- نه خدافظ
گوشی رو دستم نگه داشتم تا ارغوان آدرسو بفرسته ...نزدیک دانشگامون پیاده شدمو دویدم سمت حیاط ...صدف وآرزو ،رو دوسه تا پسر زوم کرده بودن وهر وکرشون بالا بود....همون موقع اسمس ارغوان هم اومد ...اسمسه رو پاک نکردم وگوشیمو پرت کردم تو کیفم ...رو به آرزو صدف گفتم :
- خفه شین دیگه ..اه ...بسکه قربون صدقه اینا رفتین حال به حال شدم دیگه
صدف یه چشمک بهم زد وگفت :
- ما که آقا شهاب نداریم توخونمون
بعدم دوتایی بین هم یه نگاه رد وبدل کردن و زرتی زدن زیر خنده ...خونسر دگفتم :
- خب آره اینا هیچ کدومشون به جذابیت شهاب نمی رسن
اون دوتا هم که دیگه نگو.....کارد می زدی خونشون چیکه نمی کرد....آرزو یهو شورش کرد:
- بی شعوووووووررررر عاشقش شدی ؟!آره ...نکنه وابستش شدی هان ؟!یگانه خفت می کنم اگه ....
- جمع کن بابا ...حالا ما یه زری زدیم ...اییییییییی ....عاشقی واسه ما نون وآب نمیشه ...همین جوریشم لنگ می زنیم پاشین بریم استاده رفت تو سالن
همینم کم مونده بود عاشق یه عملی بشم !!! والله ...ولی از حق نگذریم چون پولدار بود وهمیشه سهمشو به موقع مصرف می کرد کمتر می شد بفهمی عملیه ...بیشتر وقتی خمار می شد قیافش وحشتناک می شد ...
رفتیم سر کلاس ...گوشیمو درآوردم وفکرمو عملی کردم ...بعدم گذاشتمش رو سایلنت و شروع کردم به جزوه نوشتن ....
استاد صالحی یه ربع به آخر کلاس تعطیل کرد...نرمال بود دیگه ...بهترین استاد ...پایه بود در حد المپیک ...باز با سامان گرم گرفته بود...نمی دونم چی در گوشش می گفت که سامانه ذوق مرگ شده بود....اه ه ه ه ه ...خودخواه حالا یه نقاشی بلد بود فکر کرده دادماسته !!! دیدم صالحی یه نگاه به من می کنه ویه نگاه به سامان وباهاش حرف می زنه ! یعنی چی ؟!...اِ وا داره بازم نگاه می کنه ...صالحی که هیز نبود بدبخت پنجاه سال سن داره !!!...همون موقع دستشو با لبخند زد رو شونه سامان و اومد طرفم ...سامان نگام کرد ویه پوز خند مسخره زد ...می زنم اینا رو ناکار می کنما ؟!چشونه آخه ؟!...استاد که رسید به من صدف وآرزو وچند تا از بچه های دیگه سیخ نشستن و دیگه فکشونو بستن ....استاد لبخد زدو گفت :
- خانم فلاحی اون پرتره 60در 80 ماله شما بود دیگه ؟!
- بله ..بله استاد دیر تر ازهمه نحویل دادم ...قرار شد نمره کم کنین ولی قبول شم
خندید وخودکارشو گذاشت تو جیب جلویی کتش وگفت :
- کارتون فوق العاده بود خانم ...
ذوق کردم :
- جدی استاد ؟!
- خیلی طبیعی بود واقعا قوه تخیلتون محشره ...من به بچه ها گفتم رو خود آدما کار کنن ولی شما با وجود تخیلی بودن نقاشیتون دیزانتون عالی بود ...
آرزو از ذق مرگی با سقلمه زد تو پهلوم ...دردش تا اعصاب مخچم کشیده شد ...حالا خوبه استادبه من داشت می گفت ...وحشی اگه استاده نبود لهش می کردم !...رو به استاد گفتم :
- ولی کارمن از رو یه شخصیت واقعی بود...
استاده که نگو ...چشماش یه سانت بود ولی سه متر شد !!! با تعجب گفت :
- واقعا ؟!
- بله
دیدم دوست داشت فوضولی کنه ببینه یعنی کی بود با این وضع ...صورتی میون دود وسیگار و موهای پریشون ...ولی چشمای جذاب ودرشت ...اما خمار !!!...خب اگه دروغم می خواستم بگم نفعی نمی بردم ...همون رو راستی ازهمه چی بهتر بود ...استاد صالحی گفت که کارمو تحویل یه نمایشگاه داده ...گویا کارای تمام گرافیکیا توی اون نمایشگاه بوده و آخر ین روزبهترین کار انتخاب می شده ...حالا می فهمیدم چرا سامان بهم پوزخند زد حتما می خواست بگه رو تو کم می کنم ...برام مهم نبود ...کارمو قبول داشتم ولی انتخاب شدن ونشدنم فرقی نمی کرد...بعد کلاس صدف وآرزو کلی رو سرو کلم افتادن ومشت بود که رو من خالی می شد ....خیلی دلشون می خواست کارمو ببینن ولی من همون روز تحویل یه زوزنامه کشیده بودم روش وزودم تحویل استاد دادم ...با هزار بدبختی از دست اون دوتا دیوونه فرار کردم ....دم دانشگاه ایستادم ...گوشیم دستم بود که یه تک خورد ....به روبروم نگاه کردم ....دویست وشش سهند تودیدم بود ...به طرفش رفتم وبدون رو در واسی سوار شدم .... سهند مات مونده بود بهم ...بدبخت فکش داشت می افتاد من انقد راحت نشستم جلو...یه کم لبخند ژکوند زدم که از خنگی بپره بیرون ...
- سلام ...
سرشو چرخوند ونگاشو ازم گرفت ...این بشرم کلا کم داشتا ...خونسرد حرکت کرد وگفت :
- سلام ...خوبین شما؟! کم پیدایین
- به شما نگاه می کنیم
- ماکه درگیریم ...از شهاب چه خبر ؟!
- یعنی میگین ازش خبر نداشتین دیگه ؟!
- نه به جون خودم
- خوبه ...نه به اون خوبی ...فقط دود می کنه هوا...کار منم نگاه کردن به جون دادنشه ...
- غصه نخورین درست می شه !
جااااااااااااان ؟!!!!! این که تاقچه بالا می ذاشت می گفت نمی شه شهاب رو ترک داد!!!...گفتم :
- مطمئنین ؟! قبلا نظرتون یه چیز دیگه بود...
یه نگاه گذرا بهم کرد وبازم به روبروش خیره شد وگفت :
- قبلا قبلا بود الانم الان
جمع کن بابا! چه واسم فلسفه می بافه .....
دیگه چیزی نگفتم تااین که رسیدیم به مکان مورد نظرمون ...گفتم :
- اولین فرعی سمت چپ جاده ...یه ساختمون چند طبقه سفید رنگه
سرشو تکون داد ودنبال اولین فرعی چشماشو چرخوند...خودمم دنبال تابلویی بودم که ارغوان گفته بود روبرو فرعی نصب کردن ...هنوز داشتم دنبال تابلو می گشتم که سهند پیچید ...با تعجب گفتم :
- ولی من تابلو روبروش ندیدما ....
- من دیدم ...
منظورش این بود که تو خفه ...چون کوری !!!...باحرص چیزی نگفتم وفکر کردم این پسرا توخونشونه دخترا رو زجر کش کنن وگرنه ناکام از دنیا میرفتن به خدا...!!!
یه کم که یه راه نه خیلی طولانی رو طی کردیم رسیدیم به یه دربزرگ میله ای ...فضای داخلشو هم دیدزدم ...پر درخت وسر سبز....خوش به حال شهاب که می خواد بیاد اینجا....سهندکمربندشو باز کرد و...اِ وا خاک برسرم کمربند ایمنی شو گفتما !!! بعدم ماشینو خاموش کرد وگفت :
- پیاده شین
- خودشم زود تر پرید پایین
رفتم پایین واز دنبال اون راه افتادم ...درکه با یه زنجیر کلفت بسته شده بود ...سهند رفت طرف اتاق نگهبانی ...چند بار با سوییچش زد به شیشه تا یه پیرمرد کلشو از یه دریچه آورد بیرون :
- بعله ...
- پدرجون زحمت بکش دروباز کن مابیاییم داخل
- وقت ملاقات از شش بعداز ظهره
- ما براملاقات نیومیدم ...
- کارت چیه پس ؟! آوردی ترک بدی ؟!
بعدم نگاهشو به من دوخت ...یهو خودمو جمع وجور کردم ...بی شعوووووووررررر....فکر می کرد من معتادم ؟!!!!....سهند کلافه نگاهی به من کرد وبعد رو به پیرمرد گفت :
- نه آقا ما واسه دیدن محیط اومدیم ...مریضمونو بعد میاریم ...
پیرمرده پوزخند زد واومد بیرون ..فکرکردم حتما پیش خودش گفت :مریض تنی چند ؟؟؟راحت بگو عملی حالشو ببر دیگه !!!
بالاخره دره کوچیک رو باز کرد وما راه افتادیم به سمت ساختمون ...دلم یهو شروع کرد به نمک زدن ...نه یعی همون شور زدن ....نمی دونم چرا می ترسیدم شهاب....اه بی خیال یگانه ...
چشممو چرخوندم وساختمون ودور وبرشو نگاه کردم ...خیلی آب وهواش خوب بود...بیرون تهران بود وپر درخت ...یه قسمتایی هم عین پارک صندلی گذاشته بودن ...حتما براموقع هایی که ملاقاتی ها می اومدن دیگه ...واااااای این قلب من چرا تنبک می زنه ؟!...یعنی شهاب می خواد بیاد اینجا ماهم بیاییم دیدنش !؟...سهند هم مثل من حرف نمی زد انگار اونم داشت به همچین چیزایی فکر میکرد...هنوز به ساختمون نرسیده بودیم ...انقدر محوطه بزرگی بودکه باید کلی راه می رفتیم ...بازم دید زدم ...هوووووو...کلی سیم پیچ کرده بودن دور ساختمونو ...جوری که هیچ عملی به کلش نزنه فرار کنه وبره بازم هاپولی هاپو!!!!!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#24 | Posted: 9 Jul 2013 18:46
رو سنگ فرشهای سیمانی وسط چمنا راه می رفتیم تا بالااخره رسیدیم به اون ساختمون غول پیکر ...از یه خورده پله رفتیم بالا وبعدم وارد ساختمون شدیم ...باسهند دنبال اتاق مورد نظرمون می گشتیم که ...بالاخره با پرسیدن ازیه پرستار خانم راه افتادیم به طبقه بالا ...از پله هاکه بالا می رفتیم یهو صدای یه نعره بلند ....دلم ریخت ....وایسادم ...دستمو گذاشتم رو سینم ..سهند که چند پله بالا تر ازمن بود برگشت رو به من وگفت :
- باید عادت کنی ...ممکنه بخوای یه مدت همش بیای اینجا ...
می زنم دکورشا پایین میارما همچین میگه باید یه مدت بیای اینجا که انگار خودم میخوام ترک کنم ....گفتم :
- چرا انقد وحشتناک داد می زنن ؟!....
سهند راهشو گرفت وبازم رفت بالا وهمونطور گفت :
- هر خوشی کاذبی یه تاوان بزرگم پشت سرشه ! بیا جا نمونی ...
اوهو ....بگیرین اینو به خدا ...انگار تخصص ترک دادن داره !!!
به دنبالش راه افتادم ....هنوز دوسه تا پله نرفته بودم که یه دفعه یه بوی بد پیچید توی دماغم ...نگاه سهند کردم فکرکردم از طرف اونه !!! خاک تو گورت یگانه !!! بازم وایسادم ...لعنتی ...این جا کجابود دیگه ؟؟؟ دیوونه خونه ...سهند بازم بادیدن ایستادن من گفت :
- باز چی شد؟!!!
- شمام این بو رو حس می کنین ؟!
حس کردم خندشو قورت داد ...گفت :
- مگه تو نمی دونی اینجور جاها ...ببین خانه سالمندان رفتی ؟؟؟
سرمو تکون دادم به معنی نه ...خانه سالمندان برم گورمو بکنم...نه می خوای برم خودمو معرفی کنم هان ؟؟؟
گفت :
- خب ...درمورد تو طبیعیه این جور جاها معمولا این شرایطو داره چون پره ازآدمای مشکل دار که کمتر میتونن به بهداشت خودشون برسن ...حتی بیمارستانم بعضی موقع ها این شرایط رو داره اونو که دیدی دیگه ؟!
خب بابا ...واسم چه بادی انداخته تو غبغبش ....!!!!
سرمو تکون دادمو با بغض تازه راه یافته به گلوم دنبالش بازم رفتم ...آشغال ترین مکانی بود که تو عمرم دیدم ...ولی اگه بده چرا میخوام شهابو بیارم که خوب شه ؟! تو همین مکان ...تو همین دیوونه خونه ...دوباره صدا یه نعره ....دستامو مشت کردم که فقط فرار نکنم بیرون ...خیلی وحشت ناک بود یاد فیلم رابین هود افتادم وقتی می رفت تو سیاه چال که پراز همین صدا ها و آدمای زشت بود!!!!..سهند مقابل یه در ایستاد وبازش کرد اول خودش رفت تو بعدشم من ...
اصلا حواسم نبود تابلو بالا درشو بخونم بفهمم کجا رفتیم ؟؟؟...بادیدن یه مرد سفید پوش حدودا سی چهل ساله پشت میز دوزاریم افتاد که دکتر مکتره !!!با سهند سلام کردیم یه کم از جاش بلند شد وتعارف کرد بشینیم ...بعدم که سهند شروع کرد به حرف زدن ومنم عین خنگا نگامو از دهن دکتره به دهن سهند حرکت می دادم ...نمی فهمیدم چی می گفتم فقط می دونستم شهاب ممکنه دووم نیاره ...چه جوری بیارمش خدا....دکتره شرایط اونجارو توضیح می داد نحوه درمان وترک دادنشون ...وقتی گوش میدادم مغزم سوت می کشید ناخوداگاه اشک چشمامو پر کرد ...چه جوری می خوان به شهاب برق وصل کنن ؟؟؟ اون همین جوریشم داره می میره اگه بهش برق وصل کنن که ....چه طوری بیام ببینم دست وپاشو به تخت می بندن ...خدایا ...خدایا خودت کمک کن....من چه جوری بیام دست وپا زدنشو ببینم ؟!...چه جوری بیام نعره زدناشو بشنوم ...مگه من چقدر روحیه دارم ...بابا به خدا سنگ که نیستم یکی دوماهه باهاش زندگی کردم ...دلم میسوزه براش ...زجر کشیده خیلی زیاد دیگه رمقی برا این برنامه های فشرده ای که این دکتره می گفت نداره ...به خدا نداره ...نداره ....
بی اختیار زدم زیر گریه ...سهند ودکتره یهو صحبتشون رو قطع کردن وبرگشتن طرفم ...سهند با ناراحتی که تو صداش معلوم بود گفت :
- چی شد یگانه خانوم ؟! حالتون خوبه ؟؟؟
سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم بهش گفتم من بیرون منتظرم ...دیگه طاقت موندن وشنیدن حرفای دکتره رو نداشتم ...هرچی بیشتر گوش میدادم بیشتر زجرکشیدنای شهاب جلو چشمم ساخته می شد ...سهند سرشو تکون داد ومن پریدم بیرون ...فقط میدویدم واشکام می ریخت ...از پله ها انقد با سرعت رفتم پایین که نزدیک بود چندباربامغز بخورم زمین ...به هوای آزاد نیاز داشتم ...خودمو تو حیاط پرت کردمو روی یه صندلی نشستمو ونفسمو آزاد کردم ......حالا می گفتم بیچاره شهاب که می خواد بیاد اینجا....
سعی کردم خودمو آروم کنم..اما مگه می شد...با دیدن این چیزا نمی تونستم راضی بشم شهاب بیاد یه همچین جاهایی...سهندو از دور دیدم..داشت به سمتم میومد..
-حالتون خوبه یگتنه خانوم؟
سرمو یه نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
-آره خوبم..اما اینجا..
-می دونم دوست ندارید شهاب یه همچین جایی بیاد..منم دوست ندارم..اما این کاریه که خودش کرده..و باید بیاریمش اینجا تا خوب بشه..
-می دونم اما..یعنی نمیشه توی خونه ترکش بدیم؟
-نه..شهاب توی خونه راضی نمیشه...البته برای اومدن به اینجا هم باید زورش کنیم..وگرنه اون اینقدر لجبازه که..
به ماشین رسیدیم..اونم دیگه چیزی نگفت..گفتم:
-من برم دیگه...ممنون..
-کجا؟می رسونمتون..
-نه مسیرتون نمی خوره..
-سوار شید دیگه..تعارف نکنید..
شاهد باشید خودش گفت تعارف نکن..سوار شدم و اونم متعجب از این که این قدر زود تصمیممو عوض کردم گفت:
-خونه میرید دیگه؟
-آره..
ضبط ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...
حواست نیست...به این حالی که من دارم..
حواست نیست..که من چقدر دوست دارم..
نه بابا به جون تو حواسم هستا..آخ من چقدر این اشوانو دوست دارم...
وقتی به خونه رسیدیم پیاده شدم و گفتم:
-ممنون که رسوندینم....
-با شهاب حرف می زنم..شما هم اگه تونستی متقاعدش کن..
-باشه..سعی می کنم..
-خدانگه دار..
-خدافظ
وارد خونه شدم و زود لباس عوض کردم...رفتم توی آشپرخونه تا برای شام یه فکری کنم...قرمه سبزی...هوم..آره خوبه....خودمم هوس کردم..
سرگرم غذا درست کردن شدم و نفهمیدم کی شهاب اومد داخل...با صداش از جا پریدم:
-غذا آماده اس؟
-آره الان می کشم..
با اخم گفت:
-زود باش..
غذا رو کشیدم و روی میز چیدم و بعدش هم برای خودم کشیدم..خواستم بشینم روی صندلی که گفت:
-پارچ آب رو نیاوردی..
-موقع غذا نباید نوشیدنی بخوری...برای معدت خوب نیس..
-به تو ربطی نداره..
بعد زیر لب ادامه داد:
من که کلا داغون هستم..معده هم روش..
پارچ آب رو برداشتم و جلوش گذاشتم...دلم براش خیلی می سوخت..
-آقا شهاب..یه سوال برام پیش اومده..
آره یگان خوبه..باید آروم و خوب باهاش حرف بزنی
-بگو..
-نمی خوای ترک کنی؟
با عصبانیت گفت:
-به تو و امثال تو هیچ ربطی نداره...
از سر جام بلند شدم تا برم..در همون حال گفتم:
-اما من پرستارتم
از جاش بلند شد و با داد گفت:
-ببین توی دست و پای من نباش.. اومدی اینجا غذا درست کنی نه فوضولی کنی..
بهم نزدیک شد و گفت:
-نبینم زر زر کنی...فهمیدی؟نمی خوای هم هری...برو همونجا که بودی..
چشماش سرخ بود..ترسیدم اما نباید کوتاه میومدم..
-دوباره بهت مواد نرسیده؟
-بس کن...برو گمشو از جلوی چشمم...برو..
روی صندلی نشست و سرشو توی دستاش گرفت...با ترس به سمتش رفتم و گفتم:
-حالت خوبه؟
سرشو بلند کرد و گفت:
-نه...خوب نیستم...هر چی داشتم رو بردن..هیچی ندارم..اگه امشب بهم نرسه می میرم..میفهمی؟
گریم گرفته بود...
-حالا می خوای چکار کنی؟
-یکی داره برام میاره
-تو رو خدا..امشبو بی خیال شو..استفاده نکن...هیچیت نمیشه..نکن..تو رو خدا..
دوباره داد زد:
-نمی تونم..نمیشه...بفهم....دارم می میرم..نمیشه..
یهو جیغ زدم ..از ته دلم جیغ می زدم ...دیگه طاقت نداشتم داشت با همه کاراش روانیم می کرد ...
- نه ....نه ...نکش ...دود نکن ...نکن اون آشغالا رو تو بدنت ...بسه دیگه بسه ...شهاب ...شهاب ...چرا به فکر خودت نیستی ؟!...چرا سنتو درنظر نمیگیری ؟!چرا تو مث بقیه زندگی نکنی ...چرا ...ای خداااااااا چرا ؟؟؟
بدجور عصبانی شده ...مثل ابر بهارگریه می کردم ...شهاب دستشو تو موهاش کرده وبا شدت موهاشو تو مشتش می کشید ....ازجیغ جیغ کردنم صدام گرفت ...داد زدنم که تموم شد ولی اشکام تمومی نداشت !...هق هق می کردم ...با صدای آروم ومن یه گوشه وشهاب یه گوشه ...ازجاش بلند شد...نگاشم نکردم ...داشت می اومد طرفم بی اعتنا اشکام می ریخت ...اومد نزدیکم ایستاد...دماغمو تند تند می کشیدم بالا...فکرکردم بیا فین فین کردنشم به ما سرایت کرد! داشتم به این فکر می کردم که صداشو از بالا سرم شنیدم ...سرمو کردم بالا...ای لامصب قد که نیس ...یاد بابا لنگ دراز افتادم !!! یه کلاه مشکی ویه عصا کم داشت برا تولدش می خرم !!!...انقد تو فکر بودم که حتی نفهمیدم چی گفت ورفت بیرون ...داشتم به پیشنهاد سهند فکر می کردم ...راه حل خوبی بود حداقل برا بردن شهاب به اون دیوونه خونه خوب بود...همشو تحمل می کردم شهاب باید همشو تحمل می کرد به ازای یه چیز ...خونش سرخ سرخ زلال شه...پاک پاک بدون هیچ روانگردانی !!!
از جام بلند شدم ورفتم بیرون ...نبودش نمیدونم کجا رفته بود مهم نبود...مهم این بود که مصرف نکنه ...گفت مواد نداره ندیدی چشماشو ...به خدا بازم خمار بود...خودم دیدم حالش خوب نبود...داشتم از پله ها می رفتم که صدای زنگ اومد ...رو ساعت نگاه کردم 9:40
این موقع آخه کی میره دم خونه مردم ؟!..یه دفعه مخم فعال شد ...مثل قرقی پریدم دم اف اف وبرداشتمش ...من نمی ذاشتم .... نمی ذاشتم شهاب مصرف کنه ...تا خواستم حرف بزنم صدای خشنی شنیدم :
- بدو بیا معطل نکن ...چند جا دیگه هم دارم ...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#25 | Posted: 9 Jul 2013 18:46
اف اف رو گذاشتم ودستمو گذاشتم رو قلبم ...باز داشت دانس می داد...خدایا چیکار کنم ؟! نکنه شهاب از بس حالش بده بیهوش شده ؟!...کجاس که صدا زنگ رو نشنید....پیش خودم گفتم بهتر من کارمو راحت انجام میدم ...به لباسام نگاه کردم یه تونیک تا زانوم وشلوار جین ...شالمم که سرم بود...دویدم بیرون ...طول حیاط رو با دو طی کردم ...وقتی رسیدم به در زیر لب خدارو صدا زدم ودر رو بازکردم ...یااااااا جد ننم !!!! یه پسر قد متوسط تیپ فوق العاده فشن ...قیافه فوق العاده خشن که جای یه زخم بالای ابروش دیده میشد ...معلوم بود خط چاقوئه ..از اون لاتای کثیف بود...با دیدن من چشماش یه لحظه گرد شد ولی زود جاشو به هیزی داد ...آنچنان نگاهی به سرتاپام انداخت که خیس عرق شدم ...قلبم داشت وایمیستاد...خودمو یه کم پشت در قایم کردمو سرمو بردم بیرون :
- کاری دارین ؟!
- بگو به تو ربطی نداره خوشکلم...بگو بزرگترت بیاد
- تو این خونه فعلا من بزرگترم !
صدای قهقهه کریش رفت هوا....
- شهاب خوب توری پهن کرده ها !!! ببینم نمی فروشتت ؟؟؟...حاضرم چند کیلو درقبالت بریزم تو ریه هاش!!!
تا مغز استخونمو...تا اون ته تهش ...تا سلولای بنیادیم سوخت !!!!...کثافت ...فک میکرد من ؟؟؟ من ؟! من فاحشه ام ؟!!!...دندون قروچه ای کردمو درو بردم جلو تا محکم بکوبمش بهم که صداش پرده صماخ گوششو سوراخ سوراخ کنه !!!ولی تا درو به جلو حرکت دادم یهو پاشو مثل وحشی گذاشت لای درو مثل وحشی درو هل داد عقب ...دره خورد تو شکمم ..انقد محکم بود که پرت شدم رو زمین ...حالا راحت وارد خونه شد و در خونه رو بست ...کم کم لبخندای زشتش دندوناشو هم نشون می داد ...یه قدم اومد جلو ...مثل توپه پریدم بالا و دٍ فرار....همون موقع دنبالم دوید ....لعنتی دمپایی پام بود ولی اون کفشاش ورزشی بود زودتر می دوید...داشت بهم می رسید ...جیغ بنفشی کشیدم وخواستم سرعتمو زیاد تر کنم که تو آن ثانیه بازومو کشید ومثل حیوون پرتم کرد رو زمین ...صداش زشت بود دیگه با داداش زشت ترم شده بود:
- تو یه ذره بچه می خواستی منو دور بزنی ؟! کاری دست تو وشهاب بدم که عزرائیلو هم سفر شین ...
داشت می اومد طرفم وبا چشمای هیزش داشت قورتم می داد...آب دهنمو قورت دادمو همون جوری رو زمین خودمو کشیدم عقب ...اون نزدیک می شد ومن عقب تر می رفتم ...فکر می کردم نباید بترسم ...ولی انگار اون ترس رو تو چشمام خونده بود...چون با پیروزی گفت :
- آخی ...شهابت نیس ؟؟؟نیس خونه که از دست من نجاتت بده ؟؟؟ عیب نداره عزیزم من بهتر ازشهابم ...بیا خوشکلم ...نترس ...بیا خودم بهت حال میدم ...
باز اشکام داشت می ریخت ...همین ده دقیقه قبل داشتم گریه می کردم باز....اون می خندید وچرت وپرت می گفت ...من گریه می کردمو تو دلم خدا خدا می کردم ...آخه شهاب کجا بود که این همه صدارو نمی شنید...نکنه واقعا بی هوشه ؟؟؟ولی حالش هرچی ام بد بود به اندازه ای نبود که نتونه تحمل کنه ...اون راحت راه می رفت وداد می زد ...غیر ممکنه ...تصمیممو گرفتم ...دهنمو بازکردم و رو به پنجره اتاق تا آخرین حد داد زدم ...
- شهاب ...شهاب ...داره منو می کشه ...توروخدا بیا ...شهاب ...
پسره چشماشو روم چپ کرد وپاشو بالا آورد ومحکم زد صورتم ...یه لحظه حس کردم فکم کنده شد ...طعم شور و داغ خون رو تو دهنم حس کردم ...ولی صدامم بلند نشد ...فقط چشام می بارید...بیشتر از دونه دونه مروارید....پسره خندید اومد طرفم جیغ کشیدم واومدم فرار کنم که ........
دیدم شهاب از پشت یقشو گرفت وپرتشو کرد تو دیوار ...نفس نفس می زدم ازخوشحالی اشکام بیشتر شدن ...با هم درگیر شده بودن ...خدایا نوکرتم که شهابو رسوندی این داشت می مرد ...حالا داره پسره رومی زنه ...می فهمیدم حالش خوب نیس می زد ومی خورد ...جون نداشت ...پسره بازم از رو نمی رفت :
- چیه وحشییییی؟؟؟؟فقط می خواستم از این خماری دربیای بدبخت ...اینو بدی به من همه حلقتو شیشه می ریزم ...
شهاب با مشت کوبید تو شکمش ...پسره از درد دولا شد ...صدای نعره مانند شهاب رو می شنیدم :
- خفه شو مادر سگ ...من اگه از خماری بمیرمم نمی ذارم دست یکی مث تو حروم زاده تو بهش برسه ...
بازم یه مشت زد تو فک پسره ...پسره دهنش پر خون شد ...با وحشت رفتم طرف شهاب داشت پسره رو می کشت واصلا نمی فهمید...بازوشو کشیدم وهلش دادم کنار:
- بسه دیگه داره میمیره
شهاب داد زد ...چشماش قرمز ...نه بهتره بگم پر گلبولای قرمز بود...پیشونی بلندش عرق زده بود...دکمه های بلوزش کنده شده بود و سینه ی مردونه وبرجستش پیدا بود...صدای دادش خیلی بلند بود ...بلند تر از جون یه آدم خمار:
- بروتو یگانه ....گفتم برو تو....
بازم به طرفش یورش برد ...همون موقع پسره دست کرد توجیبشو یه چیزی درآورد ...وقتی صدای ضامنشو شنیدم ...تو اون تاریکی وروشنی حیاط برق تیز لبه چاقو دلمو لرزوند...چشمای پسره برق زد وبه طرف شهاب هجوم آورد ... جیغ زدم :
- شهاااااااااااب.......
شهاب تویه لحظه جا خالی داد ودست پسره وگرفت واز پشت چرخوند...ناله ی پسره بلندشد...مخم هنگ کرده بود ...اشکام می یومد وجیغ می زدم شهاب دست برداره ....می ترسیدم چاقو بخوره ...اون خودش جون نداشت اگه چاقو هم میخورد....بلند شدم ...دورو وبرمو خوب دیدم...تو باغچه یه سنگ بزرگ بود...باید یه غلطی می کردم ...رفتم سنگ رو برداشتم ...دستام میلرزید ...با وحشت برگشتم ...می خواستم سنگ رو بزنم تو سر پسره ...اما نه اون جوری که بمیره ...تا برگشتم .....
سنگه از دستم افتاد...ضربه اول .....جیغ زدم ....ضربه دوم ...نه لعنتی ...نه ...بازم جیغ ....اومد سومی رو بزنه که به طرفش پریدم ...با زوری که خودمم سرغ نداشتم کشیدم از رو شهاب کنار....دیگه نیومد جلو...یه کم عقب عقب رفت ومارو نگاه کرد ..چاقوی تو دستش قرمز بود...ازش خون می چکید خودم دیدم می ریخت رو زمین !!!....فرار کرد ...صدای دره حیاط رو شنیدم ...شهاب بی جون دستشو گذاشته بود رو شکمش وروی زمین تکیه به دیوار نشسته بود....زجه می زدم بالا سرش ....چشماشو که بسته بود رو یه کم باز کرد...نیمه باز بود....
- شهاب ...شهاب چی شدی ؟؟؟ من چیکار کنم؟! شهاب نخواب ...توروخدا ...جون یگانه ...شهاب نخواب ...نبند چشماتو...شهاب....خدااااااااا. ...
اون موقع حتی نمی دونستم باید چه غلطی بکنم تا شهاب برسه بیمارستان ...فقط یه چیز می دونستم شهاب نمیره ...چشماشو نبنده ...التماسش می کردم ...دستشو آورد جلو...کشیدم جلو..با بی جونی افتادم توبغلش ....یهو خودمو کشیدم کنار ...اون شکمش زخم بود! اما شهاب دوباره کشیدم تو بغلش ...
- نکن شهاب ...نکن زخمت...ز خم ت شدیده ...بذار برم ...برم ...برم...
کجا باید می رفتم؟! چیکار می کردم که نمی دونستم ؟!....یهو بدتر زدم زیر گریه ...با صدای بلند ...بدترین لحظه های عمر نوزده سالم !!! شهاب دست خونیشو بالا آورد ....با اون بی جونی ...با اون چشمای نیمه بازش ...دستشو کشید رو اشکام ...داشت اشکامو پاک می کرد...لبخند زد ...یه لبخند آروم ...صدای ضعیفشو شنیدم :
- چه خوب که حفظت کردم ...جون من ارزش نداره
نگاش کردم سرشو چسبود به دیوار داشت خواب می رفت ...داشت بی هوش می شد ...باهمون لبخند آرومش ...لعنتی من التماسش کردم ...من گفتم نبند ...نبند چشماتو...خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون...نمی ذارم بره ...نمی ذارم ...اون بره من کیو ترک بدم ...اون بره منم ....با سرعت به طرف سالن جهش کردم ....


داد زدم:
-نه..نرو لعنتی...چشماتو نبند..شهاب نبند چشماتو...
دویدم توی خونه...با گریه دنبال تلفن می گشتم...زنگ زدم به سهند...
-بله؟
با گریه داد زدم:
-سهند بیا...شهاب..شهاب داره می میره...از دست رفت بیا..
دویدم به سمت حیاط....نشستم بالای سرش..چشماش نیمه باز بودن..با خوشحالی از این که هنوز چشماش بازه گفتم:
-طاقت بیار الان زنگ میزنم اورژانس..
فورا زنگ زدم و آدرس دادم..شهاب با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
-گر..یه ...نَ...کن..یه معـ...تاد..ار..زشش ....و ندا..ره...
بعد هم چشمامشو بست....داشتم داد میزدم و کمک می خواستم..دویدم توی خیابون... هیچ کس توی خیابون نبود..داد زدم:
-کمکم کنید...تو رو خدا...
همون موقع آمبولانس رسید...به سرعت رفتن داخل و شهاب رو سوار آمبولانس کردن...خواستن برن که سهند هم اومد..من هنوز گریه می کردم و با التماس ازشون می پرسیدم حالش چطوره...
سهند بازومو گرفت و به اونا که دیگه حسابی کلافه شده بودن گفت که برن...
توی خیابون با اون حال خرابم روی زمین زانو زدم...سهند آروم گفت:
-پاشو یگانه...پاشو دختر...باید بریم دنبالشون..
به دنبال این حرف دستمو گرفت و از جا بلندم کرد... سوار ماشین شدیم..چشمامو بستم..اگه شهاب چیزیش بشه..ای خدا فکر کردن بهش هم عذاب آوره...
آروم رو به سهند گفتم:
-به پدر و مادرش زنگ بزن.. اونا هم باید بیان
-باشه.. حالا تو حالت خوبه؟بگو چی شده؟چرا غرق خون بود؟
هیچی نگفتم...قطره های اشک بودن که از چشمام می ریختن روی گونم...
دوباره پرسید:
-یگانه بگو دیگه...
داد زدم:
-نمی فهمی حالم بده؟نمی تونم چیزی بگم..بزار به حال خودم باشم....
-باشه..باشه آروم باش..چته؟آروم باش الان زنگ میزنم...
زنگ زد به آقای کیانی و آروم براش توضیح داد چی شده... وقتی تلفنش تمام شده بود به بیمارستان رسیده بودیم...با وجود این که حالم بد بود اما با دو خودمو رسوندم داخل...به سمت پذیرش رفتم و گفتم:
-همین الان یه نفرو آوردن که با چاقو زخمی شده بود..کجاس؟
پرستار نگاهم کرد و گفت:
-بردنش اتاق عمل...فقط...
نایستادم تا حرفاشو گوش کنم و فورا رفتم سمت اتاق عمل..خواستم درو باز کنم که پرستاری اومد جلوم و گفت:
-برو بیرون ..نباید بیای داخل..
درو باز کردم که دوباره بهم هشدار داد...
یه آقایی که تقریبا بهش می خورد چهل ساله باشه بالای سر شهاب بود رو بهش با عجز گفتم:
-آقای دکتر..تو رو خدا.. فقط یه لحظه بزارید ببینمش..
دکتره در همون حال که داشت کارشو می کرد با لحن آرومی گفت:
-برو بیرون دخترم..نمیشه...می خوایم عمل رو شروع کنیم...برو
رفتم و در اتاق عمل نشستم...سرمو روی زانوم گذاشتم و آروم آروم گریه کردم...دست یه نفرو روی شونم حس کردم..سرمو بلند کردم که لیلا جونو دیدم..
با گریه پریدم تو بغلش و گفتم:
-لیلا جون...منو ببخش...لیلا جون شهاب... اگه شهاب چیزیش بشه...
آقای کیانی اومد جلو و ما رو از هم جدا می کرد..لیلا جون هم مثل ابر بهار گریه می کرد...
آقای کیانی گفت:
-دخترم چیزی نیست.. آروم باش تو که از لیلا بدتری..
سعی کردم اشکامو پاک کنم و در همون حین گفتم:
-تقصیر منه..خواستم فوضولی کنم این طور شد..اگه من..اگه من درو باز نمی کردم این طور نمی شد....
آقای کیانی دستشو روی شونم گذاشت و گفت:
-آروم باش..هیچی تقصیر تو نیس..اگه تو نبودی معلوم نبود تا حالا شهاب چی می شد...
حدود نیم ساعت گذشت که دکتر اومد بیرون...با عجله تند تر از همه به سمتش رفتم و گفتم:
-آقای دکتر...چی شده؟؟حالش چطوره؟
دکتر مکثی کرد و گفت:
-شما چه نسبتی باهاش دارید؟
با عجز نگاهی بهش کردم که همون موقع آقای کیانی اومد و گفت:
-من پدرشم...بگید حالش چطوره...
دکتر گفت:
-راستش....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#26 | Posted: 9 Jul 2013 18:48
پرستار من(12)


با ترس چشم دوخته بودم یه دهن دکتره ...دِ...اون زبون لامصبتو بچرخون ببینم چه خاکی تو سرم شده ؟!...انقدر با وحشت نگاش می کردم که نمی دونم چی تو نگام دید گفت :
- دخترم تو حالت خوبه ؟!داری پس می افتی !
نفسمو فوت کردم ...خدا لعنتت نکنه ...آخه ...آخه من چی بگم ...دارم با التماس نگاش می کنم بگه شهاب ...فقط ..فقط زندس ...اونوقت این ...صداشو که شنیدم گوشام پرش کرد طرفش:
- به خاطر ضعیف بودنش تحمل درد رو نداشت مخصوصا که فهمیدیم اعتیاد هم داره ...
تحمل درد رو نداشت ؟؟؟؟؟؟؟ ....
چرا این ....این فعلاشو گذشته می گه ...مگه ..مگه مرده ..؟؟؟ ...سهند کنارم ایستاده بود ...داشتم رو زمین می افتادم ....داشتم غش می کردم ....لیلا خانم زجه می زد ....سهند اشک می ریخت ...یکی زیر بازومو گرفت ...کشیدنم کنار....دستم درد گرفته بود...جیغ زدمو دستمو از دست سهند کشیدم کنار....من نمی ذارم شهاب بره ...نباید بره ...اون حیفه ....هنوز ترک نکرده بود ...هنوز با مامان باباش آشتی نکرده بود...اون تازه بیست وچهار سال داشت ....آقای کیانی لیلا خانمو گرفته بود و همراش اشک می ریخت ...سعی داشت آرومش کنه اما زجه هاش بیمارستانو می لرزوند....موهام عرق کرده از زیر شالم زده بود بیرون ...دستام هنوز خونی بود..هنوز بوی شهاب تو دماغم بود....هنوز گریه می کردم ...نفساش بریده ...دکتره گفت تحمل نداشت ...یعنی نفس نمی کشه ....دیگه چشمای خمارشو نمی تونه بازکنه دیگه نمی تونه سربه سرم بذاره ...دیگه برا کی غذا درست کنم ...برا کی خونه رو تمیز کنم ....یاد بوسه اون شبش افتادم ...یاد لبای لرزونش یاد آغوش داغ داغش ...وقتی با ولع می بوسیدم ..وقتی از شدت پشیمونی اشک چشماشو پر کرد ...وقتی با صدای لرزونش التماسم کرد ببخشم...فراموش کنم ...فراموش کردم ...شهاب فراموش کردم ...نرو ...نرو ...بخشیدمت به خدا بخشیدمت ....داد زدم ...یهو منفجر شدم ...تازه می فهمیدم رفته ....شهاب رفت ....نعره می زدم و اشک می ریختم ...دهنم هنوز پر خون بود...
- شهااااااااااااااااب ....نرو ....شهاااااااااااب ....نرو تورو خدا نرو .....برگرد ....برگرد خودم بهت مواد می دم ...برگرد خودم برات تزریق می کنم .....دیگه نمی ذارم درد بکشی ...نمی ذارم خمار باشی ....بیا شهاب ....شهااااااااااب....ای خداااااا ....
صدای یه پرستارو شنیدم داشت با سرو صدا به سهند وآقای کیانی می گفت منو ببرن بیرون ...سهند بازم اومد طرفم ...جیغ کشیدم ...نمی خواستم برم بیرون...پرستاره عصبانی تهدید می کرد حراست بیمارستانو خبر می کنه ...هیچی نمی دیدم ...دویدم به سمت دری که می دونستم شهاب رو بردن اونجا ....همون موقع یکی از پرستارا با شتاب پرید بیرون و به سمت جایگاه پرستاری رفت ...با دکتر تند تند به سمت اتاق می رفتن ..حرف زدناشونومی فهمیدم ....
- بله دکتر ...چند بار علایم حیاتی نشون داد...خودم بالا سرش بودم ...نبضش داره برمی گرده ...

دکتره سرشو تکون داد ورفت تو...پرش کردم ...با سر رفتم تو...تلو تلو خوران رفتم طرف همون اتاقی که دکتره رفت ...یه پرستار داشت باغرغر بیرونم می کرد ...با جیغ والتماس گفتم بذاره بمونم فقط بیرون اتاق نگاش می کنم ...التماس می کردم که سرو صدا نکنم ....گریه هام تمومی نداشت ...چشمام داشت کور می شد ...پرستاره وقتی سرو وضعمو دید سرشو تکون داد وزیر لب گفت :
- خدا صبرت بده ....
رفت بیرون....یعنی گذاشت بمونم ....رفتم طرف شیشه ای که از پشتش شهاب رو می دیدم ...سرمو چسبوندم به شیشه ...اشکام ریخت ...بیشتر وبیشتر...دستای خونی وعرق کردمو گذاشتم رو شیشه ...نگاهش کردم ...چقدر آروم خوابیده بود ...بلوز خونیشو درآورده بودن ...سینه ی مردونه وبرجستش دیگه بالا وپایین نمی رفت ...ساعد سوزن سوزنیش کبود بود...جای تموم تزریقاش ...موهای بلندش ریخته بود رو پیشونیش...دکترا وپرستارا داشتن بهش شوک می دادن ...دستگاه شوک رو تنظیم کردن ...لعنتی اون تازه عمل کرده ...اون شکمش پاره اس ...اگه شوک بهش بدین میمیره ...شهاب مرده ...نمرده ...نمرده ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!.....
دوتا دستگاه سفید گذاشتن رو سینش ...دکتره با پرستاراش حرف می زد ...با یه نگاه به دستگاه جلوش که خطهای صاف داشت شوک اول رو زد .... صدای بیییییییییب ...پیچید توگوشم ...سینه شهاب پرید بالا ....دکتره بازم نگاه دستگاه کرد ...با پرستارا هماهنگ کرد وشوک دوم ....بییییییییب ....بازم سینه شهاب رو پرت کردن بالا ...نگاه دستگاه پر ازخطهای سفید وقرمز کردم ....چرا همش صافه ...توروخدا ..فقط یه کم ...یه کم انحنا داشته باشین ...خم شین لامصبا ...شهابمو زنده کنین ...بازم شوک ...شوک سوم ...سینه شهاب وپریدن اون...بیییییییییب ......
پس چرا صافن ..هنوز خطها مثل خط کش ...صاف ...نه .نه ...زنده شو ...زنده شو...ببین اشکامو ...بمون ...بیا ...زنده شو ...شهاب نرو....
دکتره سرشو رو به پرستارا تکون داد ودستگاه رو جدا کردن ...یه پرستار اومد پرده جلو شیشه رو کشید ...شهاب از دیدم محوشد ..برا همیشه محو شد ...رفت ...کجا ؟! کجا رفت ؟! اون خیلی تنها بود تنهایی کجا رفت ...من داشتم تنهاییشو پر می کردم ...من داشتم راضیش می کردم ...من پرترشو کشیدم ...صورت خوشکلش تو همه پرتره ها برنده شد...من جونشو نجات دادم نمیره ...من نمی خواستم ...اون ...ام اون خواست ....
جیغ زدم ....با زم داد می زدم وگریه می کردم ....صدام گرفته بود ولی نعره هام تمومی نداشت ..یه پرستار پرید بیرون ...همون که اجازه داد بمونم ...زیر بازومو گرفت ...دم دهنمو گرفت ...
- تو قول داده بودی دختر خوب
وا رفتم رو زمین ...پرستار روبروم زانو زد ...دستشو برداشت
- فقط دیگه داد نزن ما اینجا مریض داریم خب ؟!
هیچی نگفتم ...بازم اشکای بدبختم ...پرستار گفت :
- نامزدته ؟!
نمی تونستم حرف بزنم زبونم بالا وپایین نمی شد مثل سرب سنگین بود...لبخند زد وگفت :
- عزیزم...برو نماز شکر بخون یه چیزم نذر کن ...اون برگشت پیشت از جا بلند شدم..حالا دیگه هم چشمام می دید..هم گوشام می شنید..باورم نمی شد...به خط های اون دستگاه نگاه کردم...دیگه صاف نبودن... به سینه ی شهاب نگاه کردم..بالا و پایین می رفت...
با خوشحالی به بیرون دویدم و رفتم پیش آقای کیانی که شونه هاش داشت تکون می خورد..با خوش حالی داد زدم:
-برگشت...شهاب برگشت..
لیلا جون با این حرف به سمت اتاق حمله کرد..اونم مثل من بود..انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش داشتیم از حال می رفتیم...یه پرستار جلوشو گرفت و بهمون تذکر داد اگه سر و صدا کنیم مجبور میشیم بریم بیرون...
لیلا جونو بغل کردم..اونم بوس بارونم کرد....ازم تشکر می کرد..می گفت جون شهابو مدیون منه..آقای کیانی هم همین طور..توی این مدت هیچ وقت نمی تونستم به این فکر کنم که گریه ی این مرد رو ببینم..اما پسرش...اینقدر شهاب براش عزیز بود که...ارزش گریه که هیچ..ارزش زجه هم داشت...
رو به لیلا جون گفتم:
-من میرم نمازخونه..
اونم با لبخند کارمو تایید کرد...
لبخندی صورتم رو پوشونده بود...
از خدا تشکر می کردم...سجده ی شکر می کردم... از این که برش گردوند... از این که زجه هامو بی جواب نزاشت...
بعد از نیم ساعت لیلا جونم اومد..اونم نماز شکر خوند و از خدا تشکر کرد...بعد هم گفت:
-عزیزم...دکتر شهاب گفته فردا میارنش بخش...
با خوشحالی گفتم:
-یعنی دیگه خوبه خوبه؟
-آره عزیزم..
بعد سرشو گرفت بالا و گفت:
-خدا اونقدر مهربون بود که نزاشت من مادر داغ تک بچمو ببینم...خدایا ممنونتم..
منم ته دلم یه بار دیگه خدا رو شکر کردم..بعد هم همونجا نذر کردم که دو تا گوسفند قربونی کنم...ته دلم عروسی بود... و یه نذر دیگه هم کردم که اون این بود که اگه شهاب ترک کنه ببرمش مشهد... البته فکر نکنم راضی بشه باهام بیاد.. اما نذر بود و باید اجابت می شد...نمی دونم چرا این نذرو کردم اما باید اداش می کردم...
از نماز خونه خارج شدم..تصمیم گرفتم کمی برم بیرون و هوایی بخورم..
سهند رو توی محوطه دیدم:
-حالت خوبه؟ تو که از شهاب بدتر شده بودی..
لبخندی زدم و گفتم:
-خوبم..
بی رودروایسی گفت:
-دوسش داری؟
از سوالش شوکه شدم..بدون هیچ مکثی گفتم:
-چرا همچین فکری می کنی؟من پرستارشم.. بعد هم من باعث این اتفاق بودم... برای همین نگران بودم..
بعد هم سریع وارد بیمارستان شدم...سوال ناگهانی سهند باعث شده بود خودم هم به این موضوع فکر کنم که آیا واقعا دوسش داشتم...
مغزم سریع پاسخ داد:
-نـــه...
ای بابا...دوباره موش و گربه بازی بین قلب و مغزم شروع شد...
وقتی رفتم پیش آقای کیانی که هنوز همون جا نشسته بود گفت:
-یگانه الان می تونی توضیح بدی چی شده؟چرا شهاب چاقو خورده؟
آروم براش همه چیو تعریف کردم..از اول تا آخر...از اصرار شهاب برای استفاده از مواد تا زمانی که چاقو خورد و اون یارو فرار کرد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#27 | Posted: 9 Jul 2013 18:48
بعد از تعریف همه چیز دستی به صورتم کشیدم....اشکامو پاک کردم...آقای کیانی به آرومی گفت:
-اینقدر گریه نکن..شکر خدا الان خوبه...
میون گریه با لبخند گفتم:
-آره...کاش بهتر هم بشه...
چقدر لبخندای میون گریه قشنگن...هیچ لبخندی توی دنیا به زیبایی اون لبخندا نیست... و شهاب باعث شد تا این لبخند روی صورت من بشینه...
قلبم منصف تر از مغزم بود و به اون قاطعی نه نمی گفت...
حتما خودتون منظورمو فهمیدین...
به اصرار لیلا خانم رفتم نماز خونه بخوابم ...اونم اومد اما بیدار بالا سرم نشست ...یه چادر نماز انداختم روخودمو سرمو گذاشتم رو پاهای لیلا خانوم ...بوی مادر می داد ...بوی عشق!!! همون طور که صدای آروم قرآن خوندش رو می شنیدم خوابم برد ....
- اِ ...شهاب ...اونجارو ببین چه درخته خوشکله
شهاب بالبخند نگام کرد ...دستمو گرفت و منو کشون کشون دنبال خودش برد نزدیک درخت ...چشمام از دیدن سیب های سرخ ودرشت توی درخت برق زد ...آب دهنمو قورت دادم وبا حسرت بهشون نگاه می کردم ...کاش می شد یه دونشو بچینم ...اه چرا انقد بالان ...دستم به شاخه ها نمی رسید ..به شهاب نگاه کردم ...از بیخیالیش حرصم گرفت ...به تنه درخت تکیه داده بود وبا خنده نگام می کرد...گفتم :
- هان ؟خنده داره ؟ بیا یه دونه برام بچین دیگه
دستاشو توجیبش کرد وبا همون لبخندش ابرو بالا انداخت ...دیگه واقعا دلم می خواست بطرفش یورش ببرمو تا می تونم لهش کنم ..!......اشکمو درآورده بود... اون سیب خوشکلا رو می خواستم اما اون خیلی بیخیال بود لبامو غنچه کردم ...
- شهاب
داشت نگام می کرد ...بازم که اعتنا نکرد ...جهنم ...برگشتمو رومو کردم پشتش وتند تند راه افتادم ...باغ خوشکلی بود پر چمن ودرخت و گل ...فقط نمی دونستم اونجا چیکار می کنم ....هنوزم از دست شهاب عصبانی بودم ...باید تلافی می کردم ...دارم برا دفعه بعدش ....
- یگانه
وای ....چه خوشکله این صدائه ...! برگشتم پشت سرم ...شهاب یه سیب تو دستش بود ودستشو بالا گرفته بود...داشت ریز می خندید و نگام می کرد چه واکنشی نشون بدم ...
دوتا پا داشتم چهار پنج تا دیگه هم به اضافه اش کردمو دویدم ....به طرف سیبه ...انقده خوشمزه به نظر می رسید که فقط دوست داشتم کلش بزنم .تا رسیدم بهش دستمو بردم بالا که بگیرمش ...بلافاصله شهاب دستشو کشید عقب ...با اخم نگاهش کردم :
- نامرد ...سیبمو بده
- شرط داره
قبل ازاین که بخوام حرف بزنم دستاشو باز کرد واشاره کرد برم....نفسم گرفت ...با اخم بهش نگاه می کردم ...داشت التماس می کرد اما بانگاه ...
- مگه سیب نمی خوای بیا دیگه
به طرفش دویدم ...رو هوا گرفتم وتو آغوشم کشید ...بو عطر می داد ...نفس عمیق کشیدم ...سیب دستشو جلو آورد و چونمو بالا گرفت ...سیبو گرفت طرفم :
- بگیرش
داشتم می خندیدم ...شهاب سرشو نزدیک کرد ...نزدیک تر...صورتامون باهم فاصله نداشت ...منو بیشتر به خودش فشار داد و......
- میگ میگ گ گ گ گ گ گ گ گ .......
با وحشت پریدم بالا...ای الهی جزغاله شی آرزو ...ببین زنگ این ماس ماسکمو چی گذاشته ؟!هنوزم یادم رفته بود عوضش کنم ...سرم درد گرفته بود ...ساعت رو نگاه کردم 7:20دقیقه بود ...خانم کیانی نبود ...زیر سرمو دوتا چادر گذاشته بود و رفته بود...امروز شهاب به بخش منتقل می شد ..چه خوب که برگشت ...دیشب نحس بود اما برگشت شهاب ...خیلی ام خوب بود...شهاب ؟؟؟...یهو سه متر ازجا پریدم ....این خوابه چی بود من دیدم ؟! ...بسم الله همینو کم داشتم دیگه ...کجا بودیم ؟!...تو باغ ...باغ براچی ؟!...چرا شهاب انقد خوشکل می خندید؟!...تازه بلوز سفید تنش بود...تازه سیب سرخ از درخت چید و...بهم داد...تنم لرزید ...نه من تعبیر نمی کنم ...یاد مامان بزرگم افتادم ...همیشه می گفت ...بسه یگانه قرار شد خوابتو تعبیر نکنی ...اصلا خواب زن چپه ...ولی من دخترم !!! خفه لطفا....
همیشه می گفت وقتی یه پسر جوون یه سیب سرخ از درخت می چینه ...یعنی عاشقه ...وقتی سیب رو به یه دختر بده یعنی داره ابراز عشق می کنه ....
مامان بزرگ .....!!! تعبیر نکن قربونت برم ...تعبیر نکن ....اه ...
کلاس داشتم . بلندشدم رفتم دست وصورتمو تو دستشویی بشورم دیشب وقت نشد نماز شکر بخونم اول وضو گرفتم که برم نماز بخونم...وبعدم برم خونه لباسامو عوض کنم تا به کلاسم برسم.تو دستشویی های بیمارستان بودم ...روبرو آینه ایستادم ...یا خدا....این دخترشلختهه کیه اینجا ؟!اییییییییی چه ریختی ! صورتم پرخون خشکه بود....باورم نمی شد ...رفتم جلوتر وصورتمو ازنزدیک دیدم ...خونای شهاب ...همون موقع که با دستاش اشکامو پام کرد...هنوز جای دستاش روصورتم بود ...!...دست کشیدم رو صورتم ...اشکام جوشید ...دلم براش پرپر زد ...بس کن یگانه ازدیشب تا حالا داشتی زر زر می کردی ....چرا کسی بهم نگفته بود برم صورتمو بشورم ؟!...انقد همه داغون بودن انقد منو داغون دیدن که این یکی رو تو صورتم ندیدن ...کاش می شد هیچ وقت جای دستاشو...اون خونای پراز هرویینشو از رو صورتم نشورم ....کاش .....شیرآب رو باز کردم و یه مشت پاشیدم به صورتم خنکای آب سرد آرومم کرد.... توی دانشگاه اون قدر کلافه بودم که حد نداره...به چند تا از بچه هایی که می شناختم سلام کردم و تند تند میرفتم سمت کلاسم..هنوز استاد نیومده بود...رفتم دورترین نقطه ی کلاس نشستم تا در دسترسش نباشم...حوصله کلاس رو نداشتم...
وای الان شهابو می برن بخش من نیستم..ای بابا شانسو دارین؟
بعد پنج دقیقه کلاس پر شد و استاد هم رسید...شروع کرد به حرف زدن که من هیچی نفهمیدم.. فقط یه خودکار گرفته بودم دستمو روی کاغذ روی میز خط خطی می کردم ...
آرزو و صدف جفتم نشسته بودن..اونا هم از این که زیاد تحویلشون نگرفتم تعجب کرده بودن...
بعدا براشون تعریف می کنم که ماجرا چیه...فعلا بیخیال...بعدا براشون توضیح میدم...ویبره ی گوشیم جیب مانتومو لرزوند..سریع درش آوردم..
سهند بود که نوشته بود:
-شهابو آوردن بخش..حالش خوبه..اما الان بخاطر درداش بهش مسکن زدن..خوابیده..خواستم از نگرانی درت بیارم...
تند جواب دادم:
-نزاری خانم و آقای کیانی ببیننش... ممکنه عصبانی بشه... این چیزا براش خوب نیس...من زود خودمو می رسونم..
دو دقیقه بعد جوابش رسید:
-این نگرانی ها هم برای همون احساس مسئولیته دیگه؟
توی دلم غر زدم آخه به تو چه پسره ی فوضول..
جوابشو دادم:
-آره بخاطر همونه...
آرم لبخند برام فرستاد...اومدم گوشیو بزارم توی جیبم که سایه ای رو بالای سرم حس کردم..
هی وای من...به این یکی چی بگم؟
استاده مثل طلبکارا بالا سرم ایستاده بود...
با تته پته گفتم:
-سـ..سلام خوبید؟
کلاس از این حرفم ترکید..خودم هم خندم گرفت..استاده با اخم گفت:
-به اس ام اس بازیتون برسید..
با پررویی گفتم:
-استاد اس ام اس نه پیام کوتاه..
این بار رد خنده رو توی صورت خودش هم دیدم اما با لحن جدی گفت:
-بیرون...زود باشید..
ای یگانه بمیری..شوخی کردن با استاد چی بود تو این هیری ویری؟
کیفمو برداشتم و از کلاس زدم بیرون...حالا زیاد هم موردی نبود اگه می موندم چون یه ربع دیگه کلاس تموم می شد..این یه ربع رو دمه کلاس قدم رو رفتم تا این که در باز شد و بچه ها اومدن بیرون.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#28 | Posted: 9 Jul 2013 18:50
پرستار من(13)


به سمت استاد رفتم و گفتم:
-ببخشید من الان حذف میشم؟
نگاهی بهم کرد و گفت:
-انتظار دیگه ای دارید؟
-استاد راستش من بیمارستان مریض دارم...یکی از بستگانم اس ام اس داد که آوردنش بخش تا منو از نگرانی در بیاره..
خب شما جای من..چی می گفتم تا از خیر حذف کردنم می گذشت؟همین دمه امتحانات..
وای...از هفته دیگه امتحانا شروع میشه..
-اس ام اس نه پیامک..
خندیدم و گفتم:
-معذرت می خوام..
-برو...تا بعد یه فکری به حال بکنم..
-جلسه بعدی بیام؟
-برو فعلا..
خندیدم و بعد از خدافظی اومدم بیرون...دربست گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم...
از یکی از پرستارا شماره اتاق شهاب رو گرفتم...سهند دمه در ایستاده بود:
-سلام خوبی؟
-سلام...شهاب چطوره؟بیدار شد؟لیلا جون و آقای کیانی کجان؟
-یکی یکی دختر خوب...شهاب خوابیده هنوز...اونا هم فرستادم برن یه استراحتی بکنن...البته به زور..
-من میشه برم داخل..
-آره اما چه فایده؟خوابه
-عیب نداره..
-باشه پس من میرم توی محوطه..
رفتم داخل اتاق..شهاب آروم آروم خوابیده بود..روی صندلی کناریش نشستم..ناخودآگاه دستشو توی دستام گرفتم...
آروم و زیر لب گفتم:
-با خودت چه کار کردی شهاب؟
به خودم جواب دادم:
-تقصیر تو بود یگانه...شهاب منو می بخشی؟
اشکم روی گونم سر خورد...نگاهی به دستش کردم..سرمو کنار دستش روی تخت گذاشتم..چشمامو بستم و از ته دل از خدا خواستم سلامتیه کاملشو به دست بیاره..سالم سالم...پاک پاک بشه..
چشمامو باز کردم...گردنم درد گرفته بود...حس نوازش دستی رو روی سرم حس می کردم...سرمو بلند کردم..شهاب با لبخندی غمگین بهم نگاه می کرد... به خودم اومدم..داشت سر منو نوازش می کرد...وای دستش توی دستم چه کار می کنه؟
با حالتی شرمنده اومدم دستمو از توی دستش در بیارم که دستمو فشار داد و آروم زیر لب گفت:
-بزار باشه..
نگاهی بهش کردم...صورتش زار میزد که محتاجه مواده...اون الان به من نیاز داره...نباید دستی که به سمتم دراز کرده رو پس بزنم..
لبخندی به چهره ی رنگ پریده اش زدم و دستشو فشار دادم..آروم گفت:
-تو حالت خوبه؟کی منو آورد بیمارستان؟
-من خوبم..تو هم با آمبولانس اومدی..
-تو با کی اومدی؟تو هم با آمبولانس اومدی؟
-نه..با سهند اومدم..
-مگه اونم اینجاس؟
-آره رفته توی محوطه...بیچاره از دیشب تا حالا اینجاس...
چند دقیقه آروم بود بعد گفت:
-یگانه؟
وای از این که صدام کرد دلم غرق خوشی شد..دخی جلو خودتو بگیر..حالا جلوش پس میفتیا..
-بله؟
-من دارم می میرم...بدنم ضعیفه..به مواد احتیاج دارم..
اخم کردم و گفتم:
-نمی بینی به خاطر مواد افتادی روی این تخت؟بازم می خوای؟
سرفه ای کرد و گفت:
-چی کار کنم؟معتادم..می فهمی؟معتاد..
معتاد آخرو تقریبا بلند گفت..لا مصب هنوزم برای داد زدناش جون داشت..
البته بهش حق میدادم...حالش خراب بود..دستشو فشار دادم و گفتم:
-انتظار نداری که توی بیمارستان بهت مواد تزریق کنن؟
هیچی نگفت..روشو کرد به سمت مخالف من..اما دستش هنوز توی دستم بود..
می خواستم برم به پرستار بگم لا اقل یه مسکنی زهرماری چیزی بیارن بزنن به این بیچاره که یه کم آروم شه ...اما شهاب دستمو محکم گرفته بود ...باشه بابا ولم کن فرار نمی کنم .نخیییییییررررر....کلا تعطیل بود ...
- شهاب
تو دلم گفتم الان می گه :جان ؟؟؟؟؟
ولی فقط سرشو برگردوند روبهم ومنتظر نگام کرد....خاک تو سرت ...بی لیاقت ...ببین باچه احساسی صدات زدم ! یه جانم بگی هرویینای توخونت کم میشه ؟؟؟؟
گفتم:
- درد نداری ...
- نه...
- به من دروغ نگو
- به نظرت تاحالا خیلی بهت دروغ گفتم ؟!
- حرفو عوض نکن شهاب
لبخند زد...بازم دستمو فشار داد...زل زد بهم ...ای بابا چرا این یهو این جوری شد ؟؟؟ چاقوئه اثر داشتا!!!می دونستم درد داره ...مطمئن بودم درد داره وتحمل می کنه ...مگه میشه یه همچین ادمی با اون ضربه چاقو با اون خماری حالا بعد عمل هیچیش نباشه!!! غیر ممکن بود...ولی یه آهم نمی کشید ...وااااااااای چه تحملی داره اینم ...داشتم به این نتیجه می رسیدم که چیکار کنم تا بتونم دستمو ازدستش بکشم بیرون ....یکی در اتاق رو زد وبدون منتظر شدن پرید تو...دوتایی ازجا پریدیم ...تند دستامونو ازهم جدا کردیم ومن صاف نشستم ...سهند داشت بایه حالتی نگامون می کرد ...شهاب بهش چشم غره می رفت ...منم که سرمو زیر انداخته و داغ کرده بودم ....چه آبرو ریزی !!! اون از دیشب وگریه هام که سهند اون سوالای مسخره رو می کرد اینم از تصویری که امروز دید....حالا خوبه وارد مرحله های بدتر نشده بودیم !!!سهند با چند تا نایلون میوه وکمپوت ورانی ویه جعبه شیرینی اومد تو...چه خبر بود این همه خوردنی ...!...نایلونا رو ازش گرفتم وتشکر کردم ...سهند کنار شهاب رو تخت نشست وزد رو شونش :
- چطوری فیق ؟!
- مث این که شما بهتری !
- اون که بعله ...جدی جدی دیشب داشتی حلوا خورمون می کردیا ...نصفه راه دیدی یکی خیلی منتظرته بی خیال شدی دیگه آره ؟!
سهند حرف می زد اما با لبخند معنا داری نگاه من می کرد...شهاب رد نگاه سهند رو دنبال کرد ...چشم تو چشم شدیم ...لا مصب اون چشم بود یا پروژکتور ...خمار اما برق می زد...زود خودمو سرگرم گذاشتن نایلونها توی کشوی کمد کردم ...صدای شهاب رو شنیدم :
- تا چشمت دراد ...حالا خودتو تیکه تیکه کنیا دیگه برنمی گردم ...
- بعله دیگه شما که بعله منم یه همچین پَ ....
یهو ساکت شد ....وا ؟! چرا بقیه حرفشو نزد ؟! ...کشو رو بستم وبرگشتم روبهشون ...شهاب بلافاصله دستشو از رو دهن سهند برداشت ...سهند یه نفس عمیق کشید وبا اخم گفت :
- الهی که یه هفته گیرت نیاد ....داشتی خفم می کردی بی شعور...
- مفت زر می زنی خب
یه اهمی کردم تاحواسشون جمع من شه ...نگاه دوتاشون رو من افتاد گفتم :
- اِ ..من برم بیرون زود برمی گردم ...
سرتکون دادن ...سهند داشت تو گوش شهاب پچ پچ می کرد اما شهاب نگاشو با لبخند ازمن جدا نمی کرد ...آخرم که داشتم می رفتم شهاب خندید وبامشت زد روبازو سهند وگفت :
- خفه شو ...بی حیا!
از اتاق رفتم بیرون ...خندم گرفته بود ببین شهاب به کی می گه بی حیا!!!!!! والله ما حیا شهاب رو شناخته بودیم !وقتی به سهند می گه بی حیا ...خدا رحم کنه سهند دیگه چیه !!! خیلی دلم می خواست بدونم چی می گفتن تو گوش هم ..خاک برسرا یه ذره هم فکر نمی کردن جمعیم درگوشی حرف نزنن ...اون شهاب زرنگ رو بگو ...نذاشت سهند حرفشو کامل کنه ...اییییییییی چقدر حرصم گرفت...
رفتم تو ایستگاه پرستاری ...دوتا خوشکل آرایش کرده ابرو بدون دم...روپوش کوتاه ...موها هایلایت ...اوه ناخونا مانیکور ..پر از لاک سرخ ...!!! اوووووف اومدی پرستاری یا طنازی ؟!!! ببین چه کرده خودشو !
- جونم چیزی می خوای عزیزم ...
- ببخشید اون مریضی که دیشب چاقو خورده بود ...تازه آوردنش بخش فکرکنم درد داره میشه مسکن بهش بزنین ؟!
- اسمش چیه؟!
- شهاب کیانی
- دکترش ؟!
- نمی دونم
- خیلی خب شماره اتاق رو بگو با دکترش میام بالا سرش ...
- آخه ....می دونین چیه ؟!یه مشکل دیگه هم هس
- چی ؟!
داشتم این پا واون پا می کردم که بگم یانه...فکر کردم بالاخره که می فهمن ..اصلا اینا دیشب فهمیدن شهاب چه وضعیه ...دلو زدم به دریا :
- اون اعتیاد داره ...برا همین هم درد داره هم فک می کنم نمی تونه تحمل کنه ...
برخلاف تصورم که فکر می کردم الان پرستاره بد نگاه می کنه یا یه چیز می گخ که ناراخت شم بی خیال سرشو تکون داد وگفت :
- باشه خانومی شماره اتاقتو بگو تا نیم ساعت دیگه میام یه مسکن بهش می زنم ...البته باید با دکترش هماهنگ کنم ...
- مرسی اتاق 216
یه لبخند گنده زد ولبای صورتیشو به نمایش گذاشت ...بعدم من راهمو کج کردمو رفتم تو محوطه ....دوست نداشتم برم پیش اون دوتا ...هرچی باهاشون تنها نباشم بهتره ...مخصوصا با اون شیرین کاریای زشت سهند ...اه معلوم نبود چه حرفایی پشت سرم در گوشش گفت ...کاش می فهمیدم !

ویبره ی گوشیم،
یادم رفته بود از روی ویبره برش دارم..از توی جیبم درش آوردم..شماره ی آقای کیانی بود:
-سلام..
-سلام دخترم حالت خوبه؟
-ممنون..شما خوبید؟لیلا جون خوبه؟
-ما هم بد نیستیم.... کجایی؟
-من بیمارستانم...
-مگه کلاس نداشتی؟
-آره رفتم و اومدم...
-آهان..عزیزم ما بیایم؟می ترسم بیایم و شهاب عصبانی بشه..
عمق ناراحتیش توی کلامش پیدا بود..
-آقای کیانی نگران نباشید..من الان میرم سعی می کنم آروم بهش بگم که می خواید بیاید و ببینیدش.. بهتون خبر میدم..سعی می کنم راضیش کنم..
-مرسی دخترم...ما نمی دونیم چه طور ازت تشکر کنیم..تو اوج جوونی زندگیتو داری در اختیار این کار می زاری... نمی دونم چی بگم..متاسفم..
لبخند غمناکی صورتمو پوشوند:
-نگید این طوری...اگه شما نبودید من الان این قدر راحت زندگی نمی کردم...
-برو دخترم.. دیگه هم این چیزا رو نگو...
-مرسی..راضیش می کنم..
خدافظی کردم و گفتم به لیلا جونم سلام برسونه...بعد به سمت اتاق شهاب رفتم..صدای صحبتای خودش و سهند می یومد..فوضولیم گل کرد..به خودم گفتم فقط در حد دو سه تا جمله گوش میدم..
سهند گفت:
-شهاب اصلا نمی تونی تصور کنی...خیلی عجیب بود برام..
شهاب- برو بابا..میخوای منو خر کنی؟ من که می دونم به این غلظت هم نبود..
- تو خودت خری من چرا زحمت بکشم... از من گفتن بود.. بقیش با خودته..
از حرفاشون چیزی نفهمیدم...ولش کن بابا..
دو تا تقه به در زدم که صدای سهند اومد:
- بفرمایید
درو باز کردم و رفتم داخل..سهند کنار شهاب نشسته بود.. با دیدن من از جا بلند شد و گفت:
-چیزی شده؟
-نه راستش.. راستش می خواستم یه موضوعی رو به شهاب بگم..
فکر کنم فهمید جریان چیه.. گفت:
-من میرم پوسیدم توی این اتاق...
شهاب بهش گفت:
-برو داداش.. برو خونه یه سر بزن.. این طور خوب نیست..یه استراحتی کن و بعد بیا..
فکر نمی کردم اون قدر با هم صمیمی باشن که به هم بگن داداش...
سهند با مهربونی سر شهاب رو بوسید و گفت:
-باشه..تا یکی دو ساعت دیگه میام..فعلا..
از کنارم که رد شد آروم گفت:
-حواست به گوشیت باشه.. کارت دارم..
تعجب کردم یعنی چه کارم داشت که همین جا نگفت؟؟!!
کنار شهاب روی صندلی نشستم.. نمی دونستم چه جوری مقدمه چینی کنم...
بعد از یه دقیقه شهاب گفت:
-چی شده؟
منم ترس و استرس رو بیخیال شدم و شروع کردم.. خودمو به دست خدا سپردم... فقط دعا کردم عصبانی نشه...
-شهاب.. یه چیزی بگم؟
-فکر کنم اومدی تا حرف بزنی.. دیگه چرا سوال می کنی؟خب بگو...
-خب نه..می دونی چیه؟
حوصله ی مقدمه چینی نداشتم یه دفعه حرفم پرید بیرون..
-مامان و بابات می خوان بیان ببیننت...بگم بیان؟
عصبانی شد و گفت:
-کار مهمت این بود؟ نه.. نمی خوام ببینمشون..
کوتاه نیومدم و گفتم:
-آخه چرا؟مگه اونا چه کار کردن؟
با صدای بلند گفت:
-به تو چه ربطی داره؟چرا تو مسائل خصوصی زندگیم دخالت می کنی؟
بعد از این حرف بهت زده بهش نگاه کردم... باورم نمی شد این حرفو بزنه... یعنی من به اون حدی نرسیده بودم که بدونم جریان چیه..دلم شکست.. من پرستارش بودم... محرم راز هاش.. اما اون..
روشو اونور کرد و گفت:
-نمی خوام هیچ کس رو ببینم..برو بیرون...
با بغض گفتم:
-من فقط خواستم کمک کنم..
حرفمو قطع کرد و گفت:
-به کمکت احتیاجی ندارم..
اِ؟؟واقعا؟ بزنم زیر فکت تا آدم شی؟پررو..من جونتو نجات دادم..اون موقع چرا از این شر و ور ها تحویلم نمی دادی؟شیطونه میگه.. بیخیال یگانه شیطونه حرف زیاد می زنه.. صد بار گفتم به حرف بچه ها نباید زیاد توجه کنی..البته منظور از بچه ها شیطون بود ها نه شهاب...وای چه هماهنگ..شیطون و شهاب...چه بهم میان...
از اتاقش رفتم بیرون....
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و رو به پرستار گفتم:
- ببخشید قرار بود برای اتاق216 مسکن بزنید..چی شد؟
- الان میرم..
به نماز خونه رفتم و یه گوشه دراز کشیدم....ولی خیلی گرسنه بودم...شکمم صداش رفته بود بالا..به ناچار از جا بلند شدم و به سمت بوفه ی بیمارستان رفتم...یه ویفر توت فرنگی و یه رانی هلو خریدم...با یه بسته آدامس اربیت آبی...توی محوطه نشستم و ویفرمو خوردم....حوصلم خیلی سر رفته بود..ناگهان یه تصمیم شیطانی گرفتم..شهاب از کجا می فهمه اگه..
به آقای کیانی زنگ زدم ..بعد از چند تا بوق جواب داد:
-بله یگانه جان؟چیزی شده دخترم؟
-نه..می خواستم بگم که متاسفانه شهاب داد و بی داد راه انداخت..من..من متاسفم..اما..
نفس عمیقی که تقریبا مثل آه بود کشید و گفت:
-عیب نداره دخترم..تو چرا شرمنده باشی...اما چی؟
-اما الان پرستار رفت تا به خاطر دردش بهش مسکن بزنه.. بعد که خوابش برد می تونید بیاید ببینیدش..متوجه نمی شه این طوری..
با خوش حالی گفت:
-باشه...الان به لیلا می گم..ما تا نیم ساعت دیگه اون جاییم...
آخی..چه پدر و مادری بودن.. البته همه همین طورن.... عاشق بچه هاشون..راستی یه سوال...چرا پدر من این طور نبود..
آهی کشیدم و به خودم جواب دادم:
-استثنا توی هر چیزی هست...همین طور توی پدر خوب و پدر بد..
نه...پدر بد دیگه چه صیغه ایه؟
نمیشه پسوند بد برای پدر انتخاب کرد... با تمام بدی هایی که پدرم در حقم کرد باز هم نمیشه کلمه ی پدر رو لکه دار کرد..ای کلمه اون قدر مقدس هست که با اذیت های بابای من پسوند بد نگیره...
در اتاقش رو آروم باز کردم..خواب خواب بود...مسکن اثر کرده بود و خوابش برده بود...
به گوشیم نگاه کردم که یه اس ام اس داشتم.... اه دوباره بادم رفته بود از روی ویبره برش دارم... روی حالت معمولی گذاشتمش و اس رو خوندم...از سهند بود..
-جریان چیه؟ می خوای به مامان و باباش بگی بیان؟این کارو نکن..من قبلش یه ذره براش مسئله رو باز کردم دعوام کرد....به هیچ وجه راضی نمیشه...
اس ام اس ماله نیم ساعت پیش بود..کاش همون موقع می خوندم و بهش نمی گفتم تا اونم اون حرفا رو بهم نزنه...دوباره حرفی که بهم زد مثل پتک به سرم کوبیده شد:
-به تو چه ربطی داره؟چرا تو مسائل خصوصی زندگیم دخالت می کنی؟...... به کمکت احتیاجی ندارم...... نمی خوام هیچ کس رو ببینم.....برو بیرون.....
ای خدا سهم من از این دنیا فقط همین جمله ها رو شنیدنه؟ یعنی بعد از این همه مدت این حقم بود؟
خودم که این طور فکر نمی کنم....
جواب اس ام اسشو دادم:
-دیر شد دیگه..بهش گفتم کلی هم حرف بهم زد... الان خوابه... قراره بیان ملاقات و تا بیدار نشده برن...
روی صندلی کنار در اتاق نشستم و منتظر شدم تا بیان....بازم فکرم رفت سمت خوابی که دیده بودم .یه چیزی ته دلمو قلقلک داد.لعنتت به تو یگانه ...نه خودت آدمی نه فکرات ...
سرمو چرخوندم سمت در ورودی بیمارستان ...گل ازگلم شکفت .زود ازجام پاشدم ورفتم سمتشون ...خدا می دونه چه شوقی تونگاهاشون بود.دلم آتیش گرفت .خانم کیانی که اشک توچشماشم مخفی نمی کرد.
- سلام ...
- آقای کیانی : سلام دخترم ...خوبی ؟!شهاب خوبه ؟!
- مرسی ...بعله اونم حالش خوبه خوبه ..انگار نه انگار که دیشب تامرز کمارفت ...
دوتاشون ازخوشحالی لبخند زدن اما لبخند خانم کیانی یه نگاه تشکرآمیزم داشت .بانگاش ازم قدردانی میکرد.این بهترین چیز بود واسم .داشتم جواب تموم محبتاشو پس می دادم!
راهنماییشون کردم سمت اتاق شهاب اول قبل ازاینکه وارد شیم بازم یه نگاه یواشکی انداختم تو اتاق که ببینم مطمئن شم شهاب بیدار نشده بعد دوتاشونو فرستادم داخل وخودمم پشت سرشون رفتم . رفتیم بالا سرش ...انقد آروم نفس میکشید که منم ....استغفروالله ...خانم کیانی که مادرش بود !!! اشکای اونم آروم آروم می ریخت روصورتش ...
- ببین چقد لاغر شده ...تا توخونه مابودپوستش مث برف بود حالا ...چه بلایی سرخودش آورده ...
باز باشدت بیشتری گریه کرد.دلم ریش ریش شد به خدا حق داشت ...معلوم نبود چندماهه ندیده بودش...آقای کیانی گریه نمی کرد اما چشماش ترشد خودم مطمئنم ...لیلا خانم رو به من روم گفت :
- دستشو بگیرم بیدار میشه ؟!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#29 | Posted: 9 Jul 2013 18:50
دلم می خواست بگم تومادری توباید بدونی بچت خواب سنگینه یانه !!!!...گفتم :
- نمی دونم والله ...ولی تااون جا که من دیدم بغل گوشش بمبم در کنن بیدار نمیشه
لیلا خانم یه لبخند محزون زد ودست خودشو به نرمی سر داد نودست شهاب ...از ترس قلبم باز شروع کرد...میترسیدم شهاب بیدار شه .لبمو دندون گرفتم تا شدت اضطرابم کم شه ...خدایا به خیربگذرون ...اگه بیدار شه بیمارستانو رو سرمون خراب می کنه !
لیلا خانم سرشو برد نزدیک با اون یکی دستش موهای پرپشت شهاب رو نازمی کرد...یا خدا ...این یکی دیگه نه...اگه بیدارشه !نمی تونم که بهش بگم بچتو بوس نکن ...لباشو گذاشت رو صورت ته ریشی شهاب ...زیر لب صلوات فرستادم ...بیچاره هم اشک می ریخت هم می خندید...نمی تونست ازش دل بکنه ...خدا خیر بده آقای کیانی رو ...دستشو گرفت واونو یواش کنار کشید :
-خانوم ممکنه بیدارشه ...براش خوب نیس بااین وضعش مارو ببینه
خانم کیانی اشکاشو پاک کرد.به من نگاه کرد منم برای اینکه حرف شوهرشو تایید کنم لبخند زدم .دیگه به شهاب نزدیک نشد .وایساده بود فقط به صورتش نگاه می کرد ...نگاه به ساعتم کردن از وقت ملاقات چیزی نمونده بود تموم شه ...همون موقع شهاب یکی از پاهاشوتکون داد...تپش قلبم بالا گرفت ...با اضطراب به مامان باباش نگاه کردم ..انگار فهمیدن که دیگه باید برن ...آقای کیانی زیر بازوی زنشو گرفت وانو کشون کشون برد بیرون ...لیلا خانم که تا لحظه ی آخر هی برمی گشت وهی نگاه پسرش می کرد ...آخرم باصدای آرومی زود گفت :
- خیلی مواظبش باش
سرمو تکون دادم ودر اتاق بسته شد ...نفسمو فوت کردم ....خدایا شکرت ...شهاب چشماشوبازنکرد ولی هی غلت می خورد ...نکنه باز ؟؟؟؟؟ ...ولی پرستاره گفت مسکنه خیلی قویه ....یعنی اونم اثر نکرده ؟!...
شونه ای بالا انداختم ورفتم بیرون. هنوز دم در وایساده بودن ...گفتم :
- خدا بخیر کرد داشت بیدار میشد ؟!
- خانم کیانی :بیداره ؟!
- نمی دونم ...ولی اونجا می موندین ممکن بود بیدارشه چیزی نگفتن ...منم دلداریشون دادم وراهیشون کردم که برن خونه ...شهاب تا فردا مرخص می شد با تمام اعتماد بنفسم مطمئنشون کردم که ازشهاب مراقبت ویژه می کنم ...اونا رفتن ومنم زود پریدم تو اتاق شهاب......
دراتاق رو زدم بهم وسرمو بالا کردم ...شهاب باتعجب اما لبخند زنون نگام می کرد...یهو وا رفتم ...اصلا فکرشم نمی کردم بیدارشده باشه ...گفت :
- کسی دنبالت می کرد ؟!
- هان ؟!
- چرا اینجوری اومدی تو؟!
- چه جوری اومدم تو؟؟؟
سرشو تکون داد وگفت :
- هیچی بابا بی خیال شو
رفتم کنارش ورو صندلی نشستم ...وای باز داشت جو ساکت می شد ...زیر چشمی نگاش کردم یه پاشو تا کرده بود و آرنجشو رو زانوی تاشدش گذاشته بود بادستش تو موهاش چنگ زده بود....نگام سر خورد رو چشماش ...یه متر ازجا پریدم ...قلبم ریخت ...زل زده بود بهم ...این ازکی داشت این جوری نگام می کرد ؟!...آبروم رفت...منم چه راحت داشتم بررسیش می کردم !...وقتی دید دستپاچه دیدم ...لبخند زد:
- خیلی زشتم نه ؟!
- هان ؟!
- ریختمو می گم ...تاحالا عملی ندیده بودی درسته ؟!
جواب ندادم ...تو سکوت نگاش کردم ...کاش می دونست همین ریخت زشتش توهمه ی صورتا تک شد !
- یگانه
دلم ریخت ...خدایا چه خوشکل می گه یگانه ...لبمو گاز گرفتم ...از شوق دلم می خواست بپرم بغلش ...دلم می خواست بازم آغوش آرومشو تجربه کنم ...آغوش یه عملی !... من عملی بودنشو به صدتا سالم نمی دادم !!!یگانه بازشروع کردی ...! ببین یه خواب الکی دیدی ازصبح تا حالا چه فکرای چرتی می کنی ؟!...صداشو که شنیدم سرمو بالا کردم ونگاش کردم ...
- از من دلخوری ؟!
بازم فقط نگاش کردم ....دلخور که ...خب آره ...راستشو بگم نه ...ولی ناز می کردم بهتر بود...می خواستم ببینم خریدار داره یانه !!!...
- خیلی اذیتت کردم پاشو برو خونه استراحت کن
- ......
جواب ندادم ولی نگاشم نکردم....
- می خوای بگی ناراحتی دیگه ؟!
- ......
سرمو پایین انداختم وبا ریشه های مانتوم بازی می کردم ...یه نفس عمیق کشید وگفت :
- اونا خیلی اذیتم کردن ...
بازم به مامان باباش گفت اونا...آخه چه دشمنی داشت باهاشون ...؟!...من چیزی نگفتم واون ادامه داد:
- اونا یه نفرو ازم گرفتن که دیگه هیچ وقت جاش پر نمی شه ...من تقصیر دارم اما اونا بیشتر ...درکم کن یگانه نمی تونم ببخشم ...تاوقتی که نفس رو تو زندگیم نداشته باشم نمی تونم ببخشمشون ...
سرمو بالا کردم ...خدای من ...چشم خوشکلاش داشت اشکی می شد ...یه کمی تر بود...ای جوووووووونم خمار و درشت پر اشک ...وای الان غش می کنم ! ...این معتاده وضعش خوشکلتره ها!!!!
میون اخماش لبخند زد...با اشکای توچشماش ...گفت :
- سهند زنگ زد گفت میاد تا فردا پیشمه تو دیگه خسته شدی
حرف نزدم ...داشت بیرونم می کرد...خسته بودم اما نه برا پرستاری از اون ...چون خودش می خواست بلند شدم کیفمو برداشتم و روکولم انداختم ...یه کمپوت از تو یخچال برداشتم .قبلا درشو بازکرده بودم اما شهاب نخورد براهمین یه چنگال گذاشتم توش ودادم دست شهاب ...بدون حرف زدن حتی بدون خدافظی رفتم سمت در...دستگیره رو دست گرفتم چرخوندمش درو کشیدم جلو خواستم یه قدم بردارم ...صداش میخکوبم کرد:
- یگانه
برگشتم سمتش ...تو نگاهش یه چیز بود...نخواستم باور کنم ...باور کنم که یه کلمه چهارحرفیه ...یه چهار حرفی تو نگاش موج می زد ...یه تمنا ....گفت :
- دلخور نباش ازم
فقط زل زدم تو چشماش ...بهتر بود چیزی نمی گفتم ...گاهی وقتا نگاه ها بهتر حرفای آدمارو بهم می رسوندن ...برگشتم که برم بازم صدام زد :
- یگانه
اومدم بیرون وبی توجه درو بهم زدم ....از بیمارستان اومدم بیرون و آروم آروم تو پیاده رو راه افتادم ...چشمامو محکم رو هم فشار دادم ...نبارین لعنتیا ...از دیشب تا حالا دیوونم کردین ...واسه چی انقد براش پایین می ریزین ...هان ؟! واسه چی ؟! واسه عملی بودنش ؟! واسه تنها بودنش ؟! واسه زجرکشیدناش ؟! واسه تمناش ؟! واسه نگاش ؟! واسه چشمای خمارش ؟! واسه آغوش داغش ؟! واسه بوسه های پرحرارتش ؟! واسه دستای آرامش بخشش؟!...واسه ...واسه چی ؟!...نمی ذارم ...دیگه نمی ذارم چشمام به خاطر اون خیس شه ...اون بیرونم کرد اون سهند رو به من ترجیح داد...دیگه نمی رم بیمارستان ...بهتره با همون سهندش تنهاش بذارم ...... اول خواستم برم خونه پیش لیلا جون اما بعدش نظرم عوض شد..به سمت خونه ی شهاب رفتم...
با خوردن اون کیک نیم وجبی که گرسنگیم رفع نشده بود...وقتی به خونه رسیدم اول یه دوش گرفتم تا بوی بیمارستان از تنم خارج بشه... خودم دیگه داشت حالم از خودم بهم می خورد...بعدش گوشیو برداشتم تا زنگ بزنم برام غذا بیارن:
-سلام بفرمایید؟
-سلام ببخشید یه مخصوص می خوام با یه نوشابه سیاه..
-اشترکتون؟
-اشتراک نداریم..آدرس بدم؟
-بله بفرمایید..
آدرسو دادم که گفت:
-براتون اشتراک هم می فرستم...
-ممنون...
موهامو خشک کردم و پای تلویزیون نشستم...
وقتی غذا رو آوردن روی میز گذاشتمش تا بخورم که به شدت حس جای خالی شهاب اذیتم کردم...
غذامو خوردم و تصمیم گرفتم برم کمی بخوابم..قبل از اینکه از پله ها بالا برم تلفن زنگ خورد:
-بله؟
-سلام یگانه..چرا موبایلتو جواب نمی دی؟
سهند بود...
کمی فکر کردم و گفتم:
-توی اتاق بود...چی شده؟
-یگانه خودت رو برسون اگه میشه...
با ترس گفتم:
-چیزی شده؟
-بیا می فهمی...
تلفن رو گذاشتم و سریع زنگ زدم آژانس..بعدش لباس پوشیدم تا خودمو به سرعت به بیمارستان برسونم...ترس توی تک تک سلولام نفوذ کرده بود....خدایا چیزیش نشده باشه..
****
سریع خودمو به اتاق شهاب رسوندم...سهند پشت در ایستاده بود....
وقتی بهش رسیدم گفت:
- شهاب حالش خیلی بد شده....داغونه...
با وحشت داد زدم:
-چش شده؟
سعی کرد با لحنش آرومم کنه..انگار پشیمون شد که اینطوری صریح بهم گفت...
-خودت می دونی که اون به مواد احتیاج داره...مسکن ها هم آرومش نمی کنن...نمی تونه اینطوری دووم بیاره...زخمش عمیق بوده و خون زیادی از دست داده... اعتیادش هم بدتر اوضاعش رو وخیم می کنه...
این دفعه گریه هم نکردم....اصلاا اشکم در نمیومد..روی صندلی کنار در اتاقش نشستم و سرمو توی دستام گرفتم...
سهند با نگرانی پرسید:
-حالت خوبه یگانه؟
سرمو بلند کردم و زیر لب گفتم:
-آره...
چند لحظه ساکت بودم و فکر می کردم....که صدای یه دختر باعث شد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم...چند لحظه ساکت بودم و فکر می کردم....که صدای یه دختر باعث شد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم...
-سهند....
سهند از جاش بلند شد و رو به دختره گفت:
-سلام..خوبی؟من که گفتم نمی خواد بیای...
دسته گلی که توی دستش بود رو به دست سهند داد و گفت:
-گفتم که باید بیام ملاقاتش....
همون موقع متوجه حضور من شد...سلام کرد و گفت:
-یگانه خانم..درست میگم؟
با تعجب از اینکه منو می شناسه اما من نمیشناسمش گفتم:
-بله...
بعد با حالت سوالی به سهند نگاه کردم که گفت:
-آهان راستی یگانه نمیشناست شیوا جان...شیوا نامزد من هست...
شیوا دستشو به سمتم دراز کرد که منم با لبخند غمگینی دستشو توی دستم فشار دادم...
فکر نمیکردم سهند نامزد داشته باشه....یعنی تا حالا هیچی ازش نگفته بود..
شیوا دسته گل رو از سهند گرفت و گفت:
-بفرما یگانه جون... شنیدم تو این چند وقته زندگیتو گذاشتی به پای شهاب...ممنونم..
این چرا باید از من تشکر کنه؟؟
ادامه داد:
-شهاب به گردن من و سهند خیلی حق داره...ما خیلی بهش مدیونیم...امیدوارم زودتر از این منجلاب خلاص بشه...
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و بابت گل تشکر کردم...سهند گفت:
-دکترا دارن معاینش می کنن....هیچ مسکنی روش اثر نداره....
-یعنی الان چی میشه؟
کلافه سرشو تکون داد و گفت:
-نمی دونم...نمی دونم...
چند دقیقه همه ساکت بودیم که شیوا گفت:
-کی میشه ببینیمش؟
سهند رو بهش گفت:
-هر وقت دکتر اومد بیرون...
بعد رو به من گفت:
-یگانه به مامان و باباش چیزی نگو...باشه؟اون بیچاره ها رو نگران نکن...
-باشه....
دکتر که از اتاق اومد بیرون سهند رو کشید کنار و باهاش حرف زد و بعدم رفت...سهند و شیوا رفتن داخل اتاقش...اما من همون جا موندم....نمی خواستم برم ببینمش....تحمل این که توی این وضع و زمانی که درد می کشه ببینمش رو نداشتم....
از اتاق که بیرون اومدن به سهند گفتم:
-میشه بگی دکتره چی گفت؟
نفسشو فوت کرد و گفت:
-ببین چیزی که می خوام بگم نه خوبه نه بد... اما باید خودت رو کنترل کنی...
تند و عصبی گفتم:
-باشه..بگو چی شده؟
همون موقع شیوا پرید وسط حرفمون و گفت:
-سهند من برم مامان گفته بیا دفترم..مثل این که کارم داره...فعلا کاری نداری؟
سهند با لبخند بهش گفت:
-نه برو عزیزم...مراقب خودت باش..
با من هم خداحافظی کرد و منم تشکر کردم از این که اومد...
وقتی رفت به سهند گفتم:
-نمی خوای بگی؟
-شهاب.....
طاقتم تموم شده بود دیگه ...کلافه گفتم :
-توروخدا حرف بزن جون به لبم کردی
سهند سرشو انداخت زیر ...با سوییچ ماشینش بازی می کرد ...شنیدم زیر لب گفت :
-HIV
گوشام سوت کشید ....داشتم پرت می شدم رو زمین ....سرمو تو دستام گرفتم ...یه سرگیجه ی مزخرف دست از سرم برنمی داشت !خودمو به زور کنترل کردم ...سهند اومد جلو...نگرانی از سرو صورتش می بارید:
-چی شد باز؟! ..ای بابا چرا انقد کم طاقت شدی تو ؟!
این دفعه باز داشت اشکام می جوشید...چشامو محکم رو هم فشار دادم ...اگه راست باشه ...اگه واقعا ...زدم زیر گریه ....مگه چقدر طاقت داشتم که انقد اذیتم می کردن چرا نمی ذاشتن یه روز خوش داشته باشم ...همش عذاب ...همش گریه .....صدای سهند رو از بالاسرم شنیدم :
-تازه آزمایش گرفتن هنوز معلوم نیس ...جوابش فردا میاد...
سرمو بالا کردم وداد زدم سرش :
- هنوز جوابش نیمده بهش می گی ایدزی آره ؟ به توهم می گن دوست ؟
- من کی بهش گفتم ایدزی ...من می خواستم بگم آزمایش HIV ازش گرفتن .غیر ممکنه شهاب آلوده باشه .اون بیشتر تو خونه مصرف می کرد ..سرنگ وخرت وپرتاش از خودش بود نگران نباش !
- کی گفته من نگرانم ؟! به جهنم که ایدز داره ...انقد بکشه تا بمیره تا همه مرضارو بگیره ...
دوباره اشکام ریخت ....زیر لب گفتم :
-خاک تو سرمن که می خواستم ترکش بدم !
-مگه دیگه نمی خوای ....
پریدم وسط حرفش ...با خشم زل زدم تو صورتش :
-نه دیگه نمی خوام آدم شه ...ایدزی هس بذارهرویینی هم باشه
-یگانه ....
ساکت وبی رمق سرمو انداختم زیر ...سهند ادامه داد:
-تو همین الان داشتی می گفتی تا جوابش نیمده بهش نگیم ...
یه مکث کرد وگفت:
-من از دوست خودم اطمینان دارم ...اون چیزیش نیس ...بهت خیلی احتیاج داره ...من نباشم اون به حالش فرقی نداره ولی تو نباشی...ببین الان ناراحتی یه چیزی پروندی پاشو برو خونه من اصلا غلط کردم به تو زنگ زدم ...خودم نوکرشم هستم مراقبشم ...
نا مطمئن بهش نگاه کردم ...یه لبخند زد وگفت :
-پاشو دیگه به خدا مراقبشم...
-جواب آزمایشو بهم خبر می دی؟
-حتما خودم بهت اس می زنم
-ممنون
با بی حالی بلند شدم و راه افتادم به سمت در...قدمام سست بود ...با خودم قرار گذاشته بودم دیگه نیام دیدنش ولی چند قدم که رفتم برگشتم ورفتم سمت در...سهند می خواست جلومو بگیره اما من زورتر از این حرفا بودم ...دراتاقش وبا شدت باز کردم وچشم دوختم بهش ...همه نگاه ها خیره شد به من ...
-خانم بفرمایین بیرون
صدا پرستار کنار دست دکتر بود...بی توجه به شهاب زل زده بودم ...اونم به من ...داشتم بازشدن لبشو می دیدم داشتم لبخندشو پیدا می کردم که یکی درو محکم به روم بست وشهاب بازم از دیدم رفت ....سهند حرف می زد ولی نمی فهمیدم چی می گه راه افتادم به سمت درخروجی ...سهند دیگه دنبالم نبود...بیچاره بین دوتا دیوونه گیر کرده بود...منو شهاب ...آخرش شهاب آدم نشه این سهند دیوونه میشه من مطمئنم !!!
تا رسیدم به درسالن بیمارستان دوتا در کشویی مثل پرده سینما ازجلوم کنار رفتن .بلا فاصله رفتم بیرون وسعی کردم مغزمو از هرچی فکر منفیه پاک کنم ...ازاین که جواب HIV مثبت باشه ...از این که شهاب ایدزی نیس ..ازاین که حق زندگی نداره ...ازاین که نمی تونه زن بگیره ...نمی تونه طعم پدربودنو حس کنه ...ازاین که خودم دیدم اون مرد با یه سرنگ از خودشون به شهاب تزریق کردن ...ازاین که ممکنه اون سرنگ آلوده باشه ...همه رو پاک کردم ...همه ی منفیای ذهنمو پس زدم ...بیچاره خانم کیانی

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#30 | Posted: 9 Jul 2013 18:52
پرستار من(14)

نمی دونستم کجا برم..نمی دونستم این درد رو به کی بگم...باید یه هم راز برای خودم پیدا می کردم...وگرنه خفه می شدم....این همه بدبختی توی این مدت کم....نمی تونم..
-دربست..
-کجا می رید؟
-اکباتان
-هفت تومن...
زیر لب گفتم:
-به جهنم..
و سوار ماشین شدم...چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم..البته سعی نیازی نبود...چون ذهنم خالی بود..
خالی از هر چیزی...
دیگه حتی مغزم نصیحتم نمی کرد..حتی بین خودم و خودم جدالی وجود نداشت...
هیچی...
فقط به این فکر می کردم که چرا بین این همه آدم من پرستارش شدم...چرا من؟؟؟
پرستار یه مرد...
پرستار یه شخص معتاد..
یکی که می خواد از سنگ باشه اما دلش پاکه..
یکی که می خواد خودشو آلوده کنه و نمی تونه...
یکی دیگه می خواد بگه زشته اما صورتش بین اون همه نقاشی حرف اولو زد...
پرستار یه پسر جوون...
پرستار شهاب..
شهاب کیانی...
کرایه شو دادم و از ماشین پیاده شدم...به آپارتمان نگاه کردم...شک داشتم که حرف بزنم..می ترسیدم بخواد نصیحتم کنه...از این کلمه بیزار بودم...مخصوصا توی این شرایط..
به تصویر خودم توی آینه ی اتاق ارغوان نگاه کردم...این چشمای پف کرده مال یگانه ای بود که وقتی از خونه ی پدریش فرار کرد هم این قدر ناراحت نبود... و این قدر طعم تلخ غم رو نچشید...
شاید می تونستم با علیرضا حرف بزنم...حداقل اون مثل برادرم بود... می تونست یه راهی پیش روم بزاره... می دونم اگه با ارغوان حرف می زدم می خواست نصیحت کنه...همه ی دخترای اطرافم این طور بودن...هر وقت مساله روی این ماجرا ها بود تنها کارشون زخم زبون و نصیحت بود.. اما علیرضا..نمی دونم
تلویزیون روی پی ام سی بود....آهنگ بعدی از افشین بود...چند لحظه گذشت...ارغوان فهمید می خوام با علیرضا حرف بزنم برام شربت آورد و رفت توی آشپرخونه خودشو سرگرم کرد...
صدای افشین توی فضا پیچید:
خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن

از این درد و از این تنهایی و دیوار
از این بد نامی و روح و تن بیمار
از این افیون بی درمون لاکردار
خداوندا خلاصم کن از این آوار
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن

منم چون سایه ای در یک شب مهتاب
که افتاده ز نیزاری به یک مرداب
منم چون نی پر از ناله پر از فریاد
خداوندا خلاصم کن از این بیداد
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن

خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن
صورتم خیس شده بود..خدایا شهاب... افشین حرف دل شهاب رو می زد..یعنی اونم می خواست ترک کنه؟؟یعنی شهابم دوست داشت از این بند خلاص بشه؟؟؟؟
-می خوای بگی چی شده یا نه؟؟

-علی...
-جانم خواهری؟ چی دل کوچیکتو غصه دار کرده؟؟بگو عزیزم..
-علی دلم گرفته..شهاب ..شهاب ممکنه ایدز داشته باشه...
با حالت گنگ نگام کرد و گفت:
-چی داری می گی؟؟
-HIV...شهاب...
-یگانه درست حرف بزن ببینم...
نفسم گرفت....علی کنارم نشست و گفت:
-آروم باش دختر...چت شده؟؟؟آروم باش حالا می میری بچه...
شربت رو از روی میز برداشت و گفت:
-یه ذره از این بخور..بخور حالت جا میاد...
به زور یکم خوردم و لیوان رو پس زدم...
-حالا اگه آرومی بهم بگو چی شده..
سرم رو به مبل تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... شروع کردم به تعریف کردن...تمام حرفای دلم رو ریختم بیرون...طاقت راز داری نداشتم..باید به یکی می گفتم..وگرنه خفه می شدم...
حرفام که تموم شد چشمامو باز کردم...
علیرضا اصلا نصیحتم نکرد...همون چیزی که می خواستم ...فقط با یه حال مغموم گفت:
-بسه دیگه گریه...پاشو برو توی اتاق یکم دراز بکش...پاشو عزیزم..
از جا بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم... علی زیر دستمو گرفت و گفت:
-وقتی این همه گریه و زاری می کنی همین نتیجه اشه..
زیر بغلم رو گرفت و به اتاق بردم...روی تخت دراز کشیدم که گفت:
-به هیچی فکر نکن...فقط بخواب...باشه؟
زیر لب گفتم:
-باشه...ممنون..
چشمامو بستم اما خواب...به هیچ وجه..شاید استراحت میشد کرد..اما خواب نه...دوباره و دوباره ذهنم برگشت...ایدز..شهاب..شهابی که فقط بیست و چهار سال داره....شهابی که...شهابی که خودش خواست این طور بشه....
بخاطر نفس بود..نفس کی بود؟؟؟عشقش؟کسی که دوستش داشت؟حتما همین بود وگرنه برای چه کسی می تونه این طوری زندگیشو به گند بکشه؟؟؟
فقط عشق می تونه اینقدر قوی باشه...
تیکه ی شعر افشین توی ذهنم چرخید:
خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن ....خلاصم کن
شهاب توام می خوای خلاص بشی؟؟ خدایا شهابو نبر..تو رو خدا..نه به خاطر من..به خاطر مادرش...برای دل پدرش...برای این که هنوز مونده تا زندگی کنه...شهاب هنوز جا داره...تا اینکه بمونه و بشنوه که کسی بهش بگه بابا....تا این حرف رو بشنوه و ذوق کنه..شهاب هنوز زوده...گناه داره....
از جام بلند شدم و رفتم دستشویی..صورتم رو با آب سرد شستم..آب خیلی سرد بود..ماله هواست دیگه..با یادآوری این که توی ماه دی هستیم یادم اومد که امتحانا دارن شروع میشن و من هیچی بلد نیستم... از طرفی هم نمی خواستم گند بزنم..
سجده رفتم و برای شهاب دعا کردم...برای این که خوب بشه و برگرده پیش پدر و مادرش...حتی اگه من هم توی آیندش نقش نداشته باشم مهم نبود.... مهم این بود که اون خوب باشه...
چادر نمارو جمع کردم که ارغوانو توی درگاه دیدم:
-عزیزم چای می خوری بریزم؟
لبخندی زدم و گفتم:
-بریزی که خیلی ممنون میشم....ببخشید خیلی زحمتت دادم..
اخم کرد و گفت:
-ساکت باش..وگرنه از خونه میندازمت بیرون..زود باش بیا...
لبخندی زدم و باشه ای گفتم.. خوبه حداقل جایی بود که وقتی غم دارم کمی آروم بشم...


داشتیم چای می خوردیم که علی گفت:
-کی نوبت سونوگرافی داری؟
ارغوان گفت:
-فردا عصر...
بعد با لبخند ادامه داد:
-به نظرتون نی نیم دخمله یا پسمل؟؟؟
به مبل تیکه دادم و گفت:
-به نظر من دوقلوئه...
علی گفت:
-لطفا از این نظرا نده...ارغوانو تو کمید دو تا بچه دیگه هم بیاره من باید مهدکودک بزنم...
ارغوان یه قند برداشت و به سمتش پرت کرد که علیرضا با خنده گفت:
-عاشق همین خر بازیات شدم دیگه..
این دفعه ارغوان جیغ کشید:
-علـــــــــی می کشمت...چه کار بچم داری؟
منم گفتم:
-راست می گه علیرضا.. حق نداری به بچه های خواهرم حرف بزنی...
علیرضا با اعتراض گفت:
-اِ اینطوریه؟نه خیرم جنابعالی عمه ی بچمی نه خالش..گفته باشم..
ارغوان گفت:
-نخیر..خالشه..
خندیدم و به کل کل اونا گوش دادم... چه خوش بودن..بی هیچ غمی...بی هیچ دردی...
با صدای زنگ گوشیم از جا بلند شدم و به سمت کیفم رفتم...شماره ی سهند بود...با ترس جواب دادم و گفتم:
-چی شده؟
-یگانه آروم باشه..خانم کیانی زنگ زده بیمارستان از پرستار حال شهابو بپرسه که اونم گفته ازش آزمایش ایدز گرفتن منتظر جوابن...اونم حالش بهم خورده...
با ناله گفتم:
-نه.. همین یکی کم بود...حالا کجاس؟
-آوردنش بیمارستان...الان آقای کیانی بالای سرشه...بهش سرم زدن...
-من بیام؟
-نه نمی خواد بیای...بمون خونه...بهشون گفتم که رفتی استراحت کنی..دوباره نیا اینجا..من پیش شهابم..خانم کیانی هم وقتی سرمش تموم شد مرخص میشه..
پوفی کشیدم و گفتم:
-باشه...فردا صبح میام..چیزی شد بهم بگو..
-باشه کاری نداری؟
-نه..
خداحافظی کردیم و قطع کردم...علیرضا پرسید:
-چیزی شده؟
-نه...لیلا خانم فهمیده ازش آزمایش گرفتن حالش بهم خوره...حالا هم زیر سرمه...
-این پسر با خودش و اطرافیانش چه کرده...
آره واقعا... همه رو داغون کرده...اما آیا ضربه ای که خودش خورد سنگین تر از این چیزا نبود؟؟؟اون زندگی خودش رو خراب کرد...و این زندگی هم فقط به جواب یه آزمایش بسته شده...
دوباره از ته دلم خدا رو صدا زدم...
برای صدمین بار...
و ازش خواستم شهابو نجات بده

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My nurse | پرستار من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites