تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My nurse | پرستار من

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 9 Jul 2013 20:13
پرستار من (31)

وقتی وارد شدم منتظرش ایستادم تا بیاد بیرون ولی انگار زودتر ازمن منتظر بود.با نگاهش بهم اشاره داد برم پیشش. راه افتادم ورفتم نزدیکش بعدم شونه به شونه هم رفتیم توی صحن .

اولین باری که باشهاب می رفتم حرم ...چقدرخوب بود که پناهگاهمو پیدا کرده بودم ...چقدر خوب بود که همه به چشم خواهروبرادر مارو نگاه نمی کردن ...چقدر ذوق داشتم از اینکه دیگه خواهر شهاب حساب نمی شدم ...تا غروب با شهاب توی حرم بودیم ...تا عصر که جدا ازهم توی قسمت زنونه ومردونه بودیم ولی وقتی هوا خنک شد اس داد بهم که برم بیرون .تا موقع اذون کنارش روی فرشهای وسط صحن نشسته بودم ...چقدر توی دلم از امام رضا تشکر کردم ..حالا باید به جای نماز جاجت نماز شکر می خوندم !
شاعت شش ناقاره خونه امام رضا شروع به زدن کرد ومن دوباره توی دلم به امام رضا قول دادم شهاب رو اذیت نکنم ...ازش خواستم کمک کنه بتونم بهش بگم دوسش دارم ...!
اما شهاب همون موقع نزدیک اذون وتوی حرم نزدیک گوشم قسم خورد همیشه به پام می مونه وخوشبختم می کنه !
داشتم کم کم می فهمیدم ثابت کرده ومن هنوز ازش توقع دارم التماس کنه ...! دیگه چی بهتر ازاین که شاهدمون امام رضا باشه وبرام تو همچینن جای مقدسی قسم خورد !شهاب نزدیک گوشم حرف می زد ومن نمی تونستم سرمو بیارم بالا وباهاش حرف بزنم ...کاش منم می تونستم براش قسم بخورم ...اما دهنم بازنمی شد فقط شنونده بودم ...تا لحظه ی آخری که اونجا بودیم کنارهم نشسته بودیم واون حرف زد ...بعدهم نماز خوندیم واومدیم خونه ..اما همچنان من ساکت بودم ...شاید انقد ذوق زده بودم که دوست داشتم بیشتر وبیشتر بشنوم ..فقط حرفهای شهاب رو ...
جلوی درخونه پیاده شدم وسرمو ازپنجره داخل بردم ونگاهش کردم ...داشتم این پا واون پا می کردم که حرفمو بزنم اما دلم نمی اومد دلشو بسوزونم ..شاید دوست داشت ببرمش داخل ...قبل ازاین که من حرف بزنم خودش گفت:
-به جون خودم تا ده دقه دیگه اینجوری نگام کنی سکته رو زدم
خندیدم واون دوباره گفت :
-برو خوشکلم برو تو می دونم روت نمیشه منو هم همراه خودت مهمون کنی ...
با دهن بازبهش زل زده بودم ..ازقیافم خندش گرفته بود..گفت :
-من باید تا دوسه روز برم چالوس
یهو باداد گفتم :
-چالوووووووس ؟!!!
-چرا جیغ می زنی یگانه ؟! زشته الان مردم می ریزن بیرون
-باز حرف رو عوض کردی !
-برو تو دیگه به خدا تا صبح وایمیسم تانری منم نمی رم
-شهااااااااب
-جونم
در ماشین رو بازکردم ونشستم روصندلی وگفتم :
-منم میام
-اِ...تاسه چهار ساعت قبل که برام ناز می کردی ...نمی خوام نمیام راه انداخته بودی ؟!چی شد حالا که می خوام برم شمال طرفدار پیدا کردم ؟!
-خب اون که آره من عاشق شمالم ....
ولی دروغ گفتم ...عاشق خودش بودم ...شمال تو سرم بخوره ...خودش مهم بود!..گفت :
-یعنی فقط به خاطر شمال داد وبیداد راه انداختی ؟!
جوابشو ندادم...سرمو کردم روبه خلاف اون ...همون موقع صداشو نزدیک گوشم شنیدم:
-ناز کردنتم عشقه ...می خرم تو فقط نازکن
برگشتم سمتش ..وقتی دید می خوام گریه کنم...با حالت خسته ای گفت :
- به قرآن دیگه اون آبغوره هارو نگیر که قاطی می کنم ...
لبامو غنچه کردم :
-شهاب
-شهاب فدات شه چیه ؟! خب نمی تونم ببرمت به خدا دوسه تا مرد همرامن ...
-کی برمی گردی ؟!
خندش گرفته بود ...گفت :
-آهان اون وقت عاشق شمالی یا عاشق شهاب ؟!
-کوفت
-نه جون من کدوم ؟!
-اصلا تو براچی می خوای بری چالوس؟!
- چندتا مهندسای شرکت برا قرار داد رفتن اونجا برم بیارمشون
-مگه خودشون علیلن؟ ماشین که قحط نیمده خودشون بیان
-نمیشه دیگه وقتی رییسشون نزدیکشونه وظیفه رییسه بره رو کارشون نظارت کنه
یه شکلک در آوردم وگفتم :
-چه رییس رییسی ام می کنه!
با همون ته لبخند رو لبش گفت :
-گوشیتو روشن کن انقد من بدبخت رو نچزون ...می رم دوسه روزه برمی گردم ...برا سال تحویل خودمو می رسونم ...
با غم بهش نگاش کردم سرمو به معنی "باشه" تکون دادم .خواستم پیاده شم که گفت :
-یگانه
سرمو چرخوندم سمتش که جوابشو بدم که تو یه لحظه حس کردم لبام سوخت ...یه بوسه کوتاه وسریع ...ولی خشکم کرد...فکر کنم قیافم لبو شده بود...نموندم که حرفی دیگه ای بزنه ...فقط زیر لب خدافظی گفتم وپریدم پایین...زنگ در رو طولانی زدم که صدای نازی خانم در اومد :
-چه خبره ..مگه سرآوردی ؟! دارم میام دیگه
برگشتم سمت ماشین شهاب ..هنوز ماشینش ته کوچه بود ..وقتی دید دارم نگاش می کنم چراغ ماشینشو چند بار برام خاموش وروشن کرد ...نازی خانم درو بازکرد ورفتم داخل ولی قبل ازاینکه در رو ببندم بازم برگشتم شهاب رو دیدم ...ماشینشو روشن کرد ..هنوز نرفته بود..می دونستم تا در رو نبندم اون نمیره ...تو دلم صدتا قربون صدقش رفتم و درو بستم ...زیر لب هرچی آیه وسوره بلد بودم خوندم ...خدایا سالم بره وبرگرده ...انگار ماشانس نداشتیم کنارهم بمونیم !

بعد از این که صدای دنده عقب ماشین شهاب رو شنیدم .خیالم راحت شد که رفته .برگشتم رو به نازی خانم که تقریبا عصبانی نگام می کرد خندیدم گفتم :
-چیه ؟!
-باز اون زبون بسته رو فرستادی رفت ؟! نمی گی گشنشه تشنشه جا نداره ..تو شهر غریب نباید بی جا ومکان بمونه !
-شما نگران نباشین تا حالا هرجا بوده ازاین به بعدم میره همونجا ..ولی الان دیگه واقعا نمی تونست بیاد تو...برا کارش رفت چالوس
نازی خانم سرشوتکون داد وگفت :
-حالا چرا دستتو گذاشته بودی رو زنگ برنمی داشتی ؟! کلم رفت مادر
خدا منو ببخشه انقد دروغ بار این زن کردم !...گفتم :
-ب ..ببخشید ...اِ...خب چیز شد زنگ گیر کرد...دیگه زنگتون کهنه شده بگین آقابابک عوضش کنن...ازاون اف افا که میگه دینگ دینگ، دینگ دینگ ..ازاونا بخرین ...انقد باکلاسه همه رو توش می بینین ...
نازی خانم سرشو تکون داد وگفت :
-ولم کن مادر...دینگ دینگ بخوره توسره من ...اینادیگه ازما گذشته ...
راه افتاد و منم پشت سرش ...داشتم حسرت می خوردم که کم کم تموم روزهای خوب سفرم دارن تموم می شن ومن نازی خانم رو دیگه نمی بینم ...چقدر دلم براش تنگ میشه !

***********


-نازی خانم سمنو که تو یخچال نیس ؟! کجا گذاشتینش؟
صداشو ازتوی سالن شنیدم :
-تو قسمت پایینی مادر ...بگرد پیدا می کنی
زیر لب با خودم غر میزدم :
-من بیست باراین یخچال رو زیر ورو کردم نیس دیگه ...چرا گیرداده
پایین یخچال فکسنیشوهم گشتم اما جز کیسه میوه وچندتا کیسه مشکی اونم حتما داروهاش چیزی نبود...داد زدم :
-به خدا نیس ...بیایین ببینین ...اصلا خودتون بیاین بهم بدین
دریخچال رو بستم ورفتم بیرون ...تو اون حیری ویری نازی خانمم وقت گیرآورده بود...چند ساعت دیگه سال تحویل می شد اون وقت اون داشت به طوطی تو قفسش دونه می داد..با لبهایی آویزون گفتم :
-من می خوام برم حرم ..توروخدا بیایین این سمنو رو پیدا کنین سفره رو کامل کنم برم...
نازی خانم بی توجه درحالی که دستشو هی آروم می زد به قفسه رو به من گفت :
-برو آماده شو یه چیز درست بپوش ...تر ورگل بیا باهم همین جا سال رو تحویل می کنیم ...سمنو رو هم خودم میام می ذارم سرسفره...
چشمام گرد شد:
-من می خوام برم حرم ...
-حرم الان شلوغه تازه ...ورودی های حرم رو الان به خاطر شلوغی بستن کجا می خوای بری تو این شلوغی؟! بشین همین جامنم تنهام ...
دلم می خواست گریه کنم ...من دلم حرمو می خواست ..اونم موقع سال تحویل که شهاب نیومد...نازی خانم بی اعتنا به اخم وناراضی بودنم داشت با طوطیش حرف می زد...تلوزیون داشت صحن انقلاب حرم رو نشون می داد...درسته شلوغ بود ولی من دوست داشتم اولین لحظات سال رو اونجا باشم ...! ازدست نازی خانم حرصم گرفته بود...رفتم تو اتاق و در رو روم محکم بستم ...روبروی آینه قدیمی کمد ایستادم ...به قیافه خودم زل زدم ..دلم برا خودم سوخت ...چرا شهاب قول داد ولی عمل نکرد؟! چرا ازدیشب تاحالا گوشیش خاموشه ؟!اون که هرروزبیست باربهم زنگ می زد ...خدایا یعنی چی شده ؟! چرا نازی خانم نمی ذاره من برم حرم خودمو خالی کنم ؟!...
خوب نبود اول سال گریه کنم ..اگه بازم اشکای همیشه مزاحممو می ریختم تا آخرسال بدبختی داشتم ...کاش شهاب بود تا بخندم ...نامرد ..قول دادی شهاب ..تو قول دادی سال تحویل پیشم باشی!
گوشه اتاق نشستم وزانوهامو تا کردم وسرمو گذاشتم روشون...چشمامو مثل همیشه برا جلوگیری ازاشک روهم فشاردادم ...به ثانیه نکشید که دراتاقم به شدت باز شد ونازی خانم اومد داخل ..بادیدن من تواون حالت ..داد وبیداد کنون گفت :
-توکه هنوز آماده نشدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من حوصله خودموهم نداشتم چه برسه به لباس پوشیدن ...اومد جلو دستمو گرفت وبه زور کشید...مجبورشدم بلند شم :
-وای نازی خانم توروخدا ولم کنین ...
-چی چی رو ولت کنم ..الان می رسن ..قیافتو ببین ..
بی حوصله گفتم:
-کیا می رسن ؟!
-مهمونام دیگه..بچه هام نوه هام ...همشون الان میان اینجا ...
-من نمیام بیرون ..من روم نمیشه بیام جلوشون ..آیییی دستم نازی خانم ...کنده شد..
-بیا جلو ناز نیا...کدوم رو می خوای بپوشی ؟! بذارببینم کدوم مناسبته...
یه دست منو گرفته بود وداشت تو کمد رو دید می زد ومیون لباسام می گشت ...منم بی حوصله ویه کم عصبانی مجبور بودم وایساده بودم ببینم چیکار می کنه...بالاخره یه دست لباس آورد بیرون وبالبخند گفت :
-آهان ..اینه ..بپوشش عالیه
بادیدن لباس فکم افتاد...لباس سرخ ورنگ جیغی که تازه خریده بودمش ...دکلته بود وتابالای زانو...من اینو جلو بچه وعروس ونوه ش بپوشم ؟! مگه من بی صاحابم ؟!...چی فکرکرده بود درموردم؟!مگه چادرپوشیدنمو نمی دید؟!...بالحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم :
-نازی خانم این لباس نه ازبالا چیزی داره نه ازپایین من جلو مهموناتون اینو بپوشم ؟؟؟؟؟
نگاهی به لباس کرد وگفت:
- جلو مهمونای من نه ...جلوی من وخودت ..فعلا ..می خوام اول سالی خوشکل وترو تمیزباشی...یه کمم سرخاب سفیداب کن صورتتو ازاین بی روحی بیرون بیار...آدم باید موقع سال تحویل هم جوره شاد باشه ..
لباس رو داد دستم وهمون طور که می رفت بیرون گفت :
-تانیم ساعت دیگه برمی گردم..آماده نشده باشی بامن طرفی
بعدم رفت بیرون ودر رو زد بهم...خدایا گیر چه بشری افتادم من ! ..چرا دم عیدیه اخلاقش کج شد یهووووو؟؟؟
معلوم نیس چیزخورش کردن بیچاره رو....سرمو تکون دادم ولباسامو با حرص ازتنم کندم ولباس قرمزمو پوشیدم...جلوی آینه ایستادم وموهامو دم اسبی بایه کش قرمز ساده بستم ...پوستم سفید بود وبا لباس قرمز تضاد جالبی ایجاد کرده بود...پاهام خوش ترکیب واندامم باریک وباربی بود...لباس چسبون تنم بود وازکمربه بعد تاروی زانوم پق می ایستاد...بادیدن خودم توآینه هم ازلباس خوشم اومد هم ازکاری نازی خانم حرصم گرفت ...معلوم نبود توکله این پیرزن چی می گذشت !!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#62 | Posted: 9 Jul 2013 20:14
پرستار من (32)


رفتم سمت کیف آرایشم وجلوی آینه شروع کردم به قول خودش سرخاب سفیداب کردن ...پنکیک اتودمو که زدم یه کم با دست زدم رو صورتم جا بیفته ...بعد رفتم سراغ خط چشم ..مثلا من حوصله نداشتم ...خط چشم پشت پلکمو با یه کوچولو دنباله کشیدم ..ازخط پایین هم هیچ وقت خوشم نمی اومد نکشیدم ...رژگونه صورتیمو هم یه کم استفاده کردم به اضافه ریمل اکلیلی ورژصورتیم ...اوف رژم بو توت فرنگی می داد هوس کردم ...
داشتم خودمو جلوی آینه دید می زدم ببینم عیب و ایرادی نداشته باشم که در بازشد ...بدون این که سرمو بچرخونم روبه آینه خم شدم وپشت پلکمو که یه کم ریملی شده بود پاک کردم ..درهمون حال گفتم :
-نازی خانم ببین چه ملوس شدم ...تو هم جوونیات به اندازه من خوشکل بودی؟؟؟
پشت پلکمو پاک کردم وموهامم یه دست کشیدم توش ...تو آینه بازم یه نگاه به خودم انداختم خوب خوب بودم ...نازی خانم چرا جواب نمی داد..خندیدم حتما انقد خوشکل بودم مسخ من شده بود....!
با این زود گفتم :
-نازی خانم چرا ج....
همون موقع داشتم برمی گشتم که بادیدن فرد پشت سرم .....
دهنم بازمونده بود...خدایا خوابم یا بیدار؟! خدایا بزن درگوشم نه بزن بزن بیدارم کن...من خواب می بینم؟!...این که داره باچشماش منو می خوره شهابه ؟!...این که بلوز سفیدپوشیده وکراوات شل بسته شهابه؟...دوتامون عین مجسمه زل زده بودیم به هم ..حتی حرکت نمی کرد یه قدم بیا جلو..فقط پشت دربسته ایستاده بود وسرتاپامودید می زد ...تازه به خودم اومدم ...تازه فهمیدم برگشته ..تازه عشق می کردم خوش قوله ...فقط تونستم زیرلب اسمشو صدا بزنم ...دستاشو باز کرد..به طرفش دویدم وطول اتاق رو با دو طی کردم وهنوز نرسیده بهش رو هوا بلندم کرد ...کمرمو گرفت وتوهوا چرخم می داد ... دستامو روشونه هاش گذاشتم وازهیجان زیادی غش غش می خندیدم واون قربون صدقم می رفت ...
-بذارم زمین دیوونه...
چشمامو بستم..می ترسیدم سرم گیج بره ...
-وایییییییی شهاب من می ترسم ...
با گفتن این کلمه حس کردم دیگه حرکت نمی کنم ..وقتی چشمامو بازکردم توبغلش بودم ...اون روزمین نشته بود ومن روپاهاش...چشم ازم برنمی داشت ..معذب بودم بااین تیپم تو بغلش بودم ...گفتم :
-بی حیا...یه اللهی شوتی بوقی چیزی می زدی بد نبودا ..
-اونموقع برا من بد می شد...!
دستمو بلند کردم ویه سیلی آروم زدم زیرگوشش...
-رونگیری یه وقت !
-نه واسه وقتی بزرگ شدم خوبه
دوتامون ساکت بهم زل زدیم وبعدم زدیم زیرخنده...گفتم :
-نازی خانم چه جوری گذاشت بیای تو؟!
-یادت رفته کلی فحشم داده ..بدهکاربود...
-انقده دروغش گفتم ...بفهمه آبروم رفته
-عیب نداره به جاش من گناهتو شستم
با چشمای ازحدقه دراومده نگاش کردم :
-هاااااااااااااان ؟!
-قراره نیم ساعت دیگه عاقد بیاد صیغه محرمیت واسمون بخونه
تقریبا جیغ زدم :
-شهااااااااااب
-جونم
-شوخی می کنی ؟!
-شوخی چیه خوشکلم..نازی خانم برامون جور کرده ...
این دفعه علاوه بردهنم چشمامم ازتعجب گشاد شده بود..شهاب ادامه داد:
-این نازی خانومی که می بینی همه چیز رو از همون روز که تومنو گذاشتی ورفتی می دونه ...فقط به روت نیورد ناراحت نشی..منم جاتو می دونستم فقط جلو نیمدم که تصمیمتوبگیری ...
هنوزم با تعجب نگاهش می کردم ...خندید :
-فدای این نگاه کردنت ...چیه خب مگه براتو بدشد ؟همه چی رودرست کردم !
-درست کردی آبروم جلو پیرزنه رفت !!!!!
-اشتباه می کنی گلم آبروت نرفت ...آبروت حفظ شدچون من همه چی رو ازاول تا آخر براش گفتم تازه حق روبه توداد ..الانم که نمی ذاره بیشترازاین نامحرم باشیم ..برامون عاقد جورکرده دم عیدیه صیغه کنیم بعدش بریم تهران خودم برات یه عروسی می گیرم توکفش بمونن...
داشتم کم کم ازحالت بهت بیرون می اومدم ...با شوق خندیدم ویه چشمک کوچولو بهش زدم:
-خیلی چاکریم ...
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که حس کردم بازم سوختم ...لباشو محکم رو لبام فشارداد...با عشق می بوسیدم ومن باعشق خودمو توی آغوشش گم کردم ...دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود ومحکم منوبغل کرده بود...بایکی ازدستاش آروم آروم روی موهام وسرشونه ی لختم می کشید ...چنگ زده بودم به گردنش ومحکم گرفته بودمش..یادم افتاد به ظهرهفته ی قبل ..میگن تاسه نشه بازی نشه...بعد ازاون بوسه داخل ماشین این دفعه با عشق بیشتری شهاب رو همراهی می کردم .....تازه حس می کردم عشق ثابت کردنی نیست ...تازه می فهمیدم عشق حس کردنیه ...عشق توحرف وقسم وقول نیست ..عشق تو عمق نگاه ووجود آدماس...عشق ها همه باهم مساوی نیستن ..یکی بیشتره یکی کمتر...اما مهم اونه که کی بیشترتقدیم طرف مقابلش کنه..عشق سنجیدنی نیست ..عشق اندازه گرفتن نداره ...عشق بی نهایته هیچ وقت اندازه نداره ........

***************

برای بارسوم عرض می کنم آیا وکیلم شمارو به عقد موقت آقای شهاب کیانی درآورم ؟
خواستم جواب بدم که شهاب دستشو گذاشت تودستم..وقتی دستشوبرداشت بادیدن تراول صدتومنی ازریختن اشکام جلوگیری کردم وسعی کردم یاد وخاطره خانوادمو ازیادم دور کنم ...بچمون می دونسته زیر لفظی بهم ندن جواب نمی دن ...ریز خندیدم ...باصدای رسایی گفتم :
-بااجازه بزرگتراو نازی خانم وآقا امام رضا بعله ...
صدای کل ودست زدن بچه های نازی خانم وخودش فضای خونشو پرکرد......

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#63 | Posted: 9 Jul 2013 20:14
پرستار من(33)

بعد ازیه خورده امضا وبیرون رفتن عاقد همه خانوما دوباره شروع کردن به کل زدن...سرمو بالا آوردم وهمه رو دید زدم ...تقریبا بچه های نازی خانوم همه با خانواده هاشون ده بیست نفری می شدن ...مونده بودم اینا که منو نمی شناسن چه جوری انقد برام دست وکل می زنن...شهاب جلو همه ازتوی جعبه کریستال یه حلقه طلا سفید کرد دستم ..ازدیدن حلقه که ساده بود وفقط سه تا نگین کوچولو به صورت اریب روش نقش داشت ازانتخاب خوب شهاب لبخند زدم به معنی اینکه ایول به سلیقت که مث خودم ساده پسندی !به خودم قول دادم اون گردنبند رو حتما بندازم گردنش ...قبلا فکرمی کردم گردنبند رو براعروسی نیلو وشهاب میدم بهش ولی حالا....خدایا شکرت ...

شهاب داشت با نازی خانم حرف می زد وتشکر می کرد...منم رو نداشتم دیگه به نازی خانم نگاه کنم ...اومد طرفم .فوری ازجام بلندشدم .شهاب هم به طبعیت ازمن ..نازی خانم می خواست بغلم کنه زود دلا شدم ودستشو بوسیدم ...به زور سرمو بلند کرد وپیشونیمو بوسید .زیر گوشم گفت :
-الهی سبزبخت شی عزیزم ...امام رضا نگهدارتون باشه ...
دستموجلو آورد ویه جعبه گذاشت کف دستم :
- یه هدیه ناقابله ...ترجیح دادم شوهرت بندازه گردنت...دلم می خواد همیشه به گردنت باشه تا یادم کنی وبازم بیای پیشم ...
ازتموم محبتاش دلم داشت می ترکید ...من چه کردم و اون چه کرد! سرمو پایین انداختم ..با تمام شرم وخجالت گفتم :
-من..من معذرت می خوام ...به خاطر...
دستمو تو دستش گرفت وگفت :
-همیشه سعی کن تو زندگی، تو ازش پیشه بگیری...نازکن ولی به اندازه ...جوری خودتو براش درست کن ونیازهاشو برطرف کن که هیچ وقت بادیدن دخترای دیگه احساس کمبود نکنه...هیچ وقت با غرورو غیرتش بازی نکن ..مطمئن باش اگه بخوادت هم غیرتشو هم غرورشو به پات می ذاره ...
حرفاش چقدر به دلم نشست ...حتی به رومم نیاورد که چرا دروغش گفتم ..فقط نصیحت کرد اونم مادرانه ..چیزی که من احتیاج داشتم ...محکم بغلش کردم و عطرشو تو ریه هام کشیدم .بعد ازجدا شدن ازم من نشستم و رفت طرف تلوزیون وگفت :
- همه ساکت باشین تانیم ساعت دیگه سال تحویل میشه ...
به سفره روبروم خیره شدم ...تاحالا هیچ جا ندیده بودم سفره عقد یه دختر سفره هفت سین باشه اونم سفره ای که خودش چیده ...شهاب نزدیک گوشم گفت :
-پایه ای سال تحویل رو بریم بیرون ؟!
سرمو چرخوندم سمتش :
-زشته جلو این همه آدم که بااحترام گذاشتن توخونه مادرشون صیغمون خونده بشه پاشیم بریم بیرون...تازه تا نیم ساعت دیگه ما تا سرکوچه هم نمی تونیم بریم...
شهاب چشمک زد :
-بعدش چی ؟!
خندم گرفته بود ..گفتم :
-حالا تابعدش ...بالاخره مامانت خبردارکردی یا نه ؟! داشت ازنگرانی سکته می کرد!
-آره ...وقتی فهمید می خوایم اینجا محرم شیم ازذوق یه جیغی پشت خط کشید ...به جون خودش گوشام تا 48 ساعت کرمی زد...
ریز خندیدم ...چقدر دلم برا مادرشوهرم تنگ شده ...کاش اونم کنارمون بود...
نیم ساعت رو نفهمیدم چه جوری گذشت ..چون همه با هم حرف می زدن ...بابک یه کناری مغموم نشسته بود ومثل همیشه سرش زیربود...چقدر جلو اون ضایع شدم .هم من هم شهاب که حسابی کتک کاری کرد...نزدیک گوش شهاب گفتم :
- بعد سال تحویل برو به بابک تبریک بگوعذرخواهی کن ...خیلی آبرو داره که بیرونمون نکردن !
- من عذرخواهی کنم ؟! اون داشت توروصاحب می شد ...فک می کنی نمی دونم چشمش دنبالت بود؟!
باحرص چشم دوختم بهش ...خدا به دادم برسه این بشر خدای غروره ...سرمو با قهر چرخوندم روبه تلوزیون...
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبرالیل والنهار
یا محول لحول والاحوال
حول حالنا الا احسن الحال ..
بوووووووووووووووووم .......آغاز سال یک هزارو سیصد و....
صدای دست وصلوات وهمهمه قاطی شده بود...همه بلند شدن که باهم روبوسی کنن...شهاب هم بلند شد...بانگاهم داشتم دنبالش می کردم ...رفت طرف بابک وبعد هم با خوش رویی باهاش روبوسی کرد..بابک قیافش باز شد وبرادرانه شهاب رو بغل کرد...تو دلم برا بابک دعا کردم ..خدایا خوشبختش کن این پسرو که مرده !
نگامو به شهاب دوختم داشت با بابک حرف می زد ..می دونستم داره به بدبختی عذرخواهی می کنه...ولی یه چیز مهم بود...شهاب به خاطر من پا رو غرورهمیشگیش کجاست ...واین بازم یعنی عشق !

وقتی تبریکا و خوردن شیرینی تموم شد نازی خانم به سمتم اومد و گفت:
- عزیزم شوهرت تازه از راه رسیده.. ببرش اتاقت یکم استراحت کنه..
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم... هر چی شما بگید..
همون موقع شهاب به سمتم اومد و گفت:
- چی بهت می گفت نازی خانم؟
- گفت ببرمت توی اتاقم استراحت کنی..
لبخند مرموزی زد و گفت:
- راست می گه... خیلی خسته ام...بریم..
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- دو ساعت رانندگی کردیا!
- بریم دیگه..
رو به جمع ببخشیدی گفتیم و راه افتادیم سمت اتاق من...
نازی خانم گفت:
- دخترم بیا دو تا چای ببر با خودت...
به شهاب گفتم:
- تو برو من میام الان..
چشماشو به علامت باشه روی هم گذاشت و رفت توی اتاق.. منم سینی رو از دست نازی خانم گرفتم و به سمت اتاقم رفتم...
وقتی در اتاق رو باز کردم شهاب رو دیدم که قاب به دست وایساده و با خنده نگام می کنه..سریع سینی رو روی میز گذاشتم و دویدم قابو از دستش بگیرم که پشتش قایمش کردم... می خواستم به زور قابو بگیرم که نمی دادش و روی اعصابم پیاده روی می کرد..
با جیغ نسبتا آرومی گفتم:
- بدش من ببینم...
با یه دستش قاب رو گرفت و با یه دستش دستام گرفت و نشوندم روی تخت.. بعدش گفت:
- ایول به خودم...
- چرا؟
- چون فهمیدم خانمم مثل خودم عاشق پیشه است..
برای این که از خودم دفاع کنم گفتم:
- نخیرم..
ابرویی بالا داد و گفت:
- پس معنی این عکس چیه که روی میز جلوی تختته؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خب.. خب همین طوری گذاشتمش..
نزدیکم شد و آروم زیر گوشم گفت:
- د نه د.. آدم که همین طوری عکس یه پسر غریبه رو نمیزاره روی میزش.. می زاره؟
- خب نه.. اما..
- اما چی؟
وقتش بود که می گفتم.. این طوری می تونستم دلشو گرم کنم.. این طوری می شد بهش بفهمونم که تا ته دنیا باهاشم...
پس سرمو زیر انداختم و آروم گفتم:
- اما تو برای من یه پسر غریبه نبودی... من.. من..
با کنجکاوی گفت:
- تو چی؟
- من دوستت دارم.. از قبل... خیلی قبل...

آخیش.. بالاخره گفتم.. گفتم و خودم رو راحت کردم....
- چی.. چی گفتی یگانه؟
- اخبارو یه بار اعلام می کنن...
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو آورد بالا..
- به من نگاه کن... گفتی از خیلی قبل دوستم داشتی؟
لبخندی زدم که کشیدم توی بغلش و گفت:
- الهی قربون این خجالتات برم من... یگانه روتو ازم نگیر دیگه باشه؟ هر چیزی خواستی بگی بهم نگاه کن و بگو...باشه گلم؟ باشه عشق من؟
با شنیدن حرفاش داغ شده بودم.. زیر لب آروم گفتم:
- باشه..
- آفرین...
از آغوشش اومدم بیرون و گفتم:
- مگه خسته نیستی؟ بگیر بخواب دیگه..
- چی چیو بخواب؟ مگه میشه تو این جا باشی و من بخوابم؟
با تعجب گفتم:
- شهاب چه حرفا می زنیا.. یعنی هر وقت من باشم تو نمی خوابی؟
خندید و گفت:
- زمانایی که تو هم باهام باشی می خوابم.. ولی تنهایی....
سرشو به سمت بالا برد و گفت:
- عمرا!
سرخ شدم و گفتم:
- خیلی پرویی...
بعد شونه هاشو توی دستم گرفتم و بزور روی تخت درازش کردم..
- بخواب.. من حوصله ندارم وقتی که خوابالویی باهات برم بیرون...
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
- خب تو هم بیا پیشم
بهش چشم غره رفتم و گفتم:
- نخیرم...
مثه بچه ها با اخم گفت:
- اذیتم نکن دیگه...
- نه شهاب.. یکی درو باز کنه ببینه آبروم میره..
- همه می دونن تازه عقد کردیم و نباید در اتاق رو باز کنن..
بعد حلقه ی دستشو تنگ تر کرد و به خودش فشارم داد.. همین کارش باعث شد پرت بشم روی تخت...
- دیدی تونستم؟؟؟
- شهاااااااب!!!
روی پهلو دراز کشید و منو به خودش چسبوند و گفت:
- بخواب حرف نباشه..
با مشت به کمرش زدم و گفتم:
- تلافیشو سرت درمیارم آقـــــا!!
- قربون تو و اون تلافی هات...عاشق همین تلافی هات شدم من!!!

با ذوقی وصف نشدنی چشمامو بستم و به ضربان قلبش گوش دادم..
کنار گوشم گفت:
- عاشقتم!
بعد از این حرفش سرمو کمی به بالا خم کردم و زیر چونشو نرم بوسیدم که بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:
- فدای تو
دلم لبریز از عشق بود.. چی از این بهتر...

******
- یگانه زود باشه دیگه..
نگاهی به خودم توی آینه انداختم و گفتم:
- اومدم...
از اتاق اومدم بیرون و بعد از خداحافظی با نازی خانم با سرعت کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون... به در ماشین تکیه داده بود..
با دیدنم ابرویی بالا داد و گفت:
- به.. مادمازل تشریف آوردن..
خندیدم و گفتم:
- دو دقه منتظر موندیا!
درو برام باز کرد و گفت:
- تو دهات ما به دو دقه نمی گن نیم ساعت... مال شما این طوره؟
جوابی ندادم و نشستم توی ماشین که درو بست و به سمت راننده دوید...سوار شد و گفت:
- خب.... می رسیم به انتخاب مکان..
بعد استارت زد و ادامه داد:
- کجا ببرم خانوممو؟
- اووووووم... تعریف الماس شرق رو زیاد شنیدم..
- خب میریم همون جا. خوبه؟
- اوهوم..
ضبط رو روشن کرد و روی دومین تراک گذاشتش.. خودش هم همراه خواننده شروع به خوندن کرد:
آخ که دیگه دلم می گه تموم دنیای منی
ستاره های آسمونو واسه تو میارم زمین
آخ که تو تک ستاره ی شبای تیر و تارمی
آرزوهام تو مشتمه وقتی تو می گی با منی...
ای وای..
باور نمی کنم که تو رو دارم
ای وای..
نمی دونم نباشی چیه چارم..
می خوام اینو همه دنیا بدونن..
اونایی که عاشق نیستن دیوونه نن...
با عشق بهم نگاه می کرد و می خوند.. منم تمام عشقم رو با فشار دادن دستش که روی دنده بود بهش نشون می دادم...
من با تموم وجودم عاشق این مرد بود...
که با وجود این که قبلا معتاد بود یه تار موشو به صد تا دنیا نمی دم!!!!



" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#64 | Posted: 9 Jul 2013 20:15
پرستار من (34)

- پیاده شو عسلم..

لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم.. کنارم اومد و دستشو توی دستم گذاشت و گفت:
- بریم...
با هم توی پاساژ می چرخیدیم و درباره ی مسائل مختلف بحث می کردیم که یه دفعه ایستاد و گفت:
- یگانه اینو ببین!
به ویترین مغازه نگاهی کردم و با دیدن لباس شب مشکی که بهش اشاره کرده بود محو شدم. خیلی خوشگل بود.. واقعا...
لباس مشکی رنگ بود و بلند.. روی دامنش کمی کار شده بود و پشتش یه مقدار از جلوش بلند تر بود... یقه اش کمی باز بود و بندی...
- بیا بریم داخل..
دستمو کشید و به داخل بردم.. رو به فروشنده گفت:
- خسته نباشید..
- سلامت باشید... چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟
- این لباس مشکی پشت ویترین رو می شه ببینیم؟
فروشنده به رگال روبرو اشاره کرد و گفت:
- توی این رگاله...
به سمت رگال رفتیم و لباس رو در آوردیم.. حالا از نزدیک راحت تر می شد به زیباییش اقرار کرد... البته اگه زیبایی شامل پوشیده بودن نمی شد... چون پشت لباس هم مثل جلوش کاملا باز بود..
شهاب گفت:
- برو بپوشش می خوام توی تنت ببینم!
- شهاب! من که از این لباسا نمی پوشم.. این خیلی بازه!
اخمی کرد و گفت:
- برو دیگه! تو به این چیزاش کاری نداشته باش!
با این حرفش تعجب کردم...
یعنی شهاب با پوشیدن این لباس ها مشکلی نداشت؟
به اتاق پرو رفتم و لباس رو با بدبختی تنم کردم.. زیپ لباس پشت بود و فقط تونستم یه مقداریشو ببندم..
ناچار درو کمی باز کردم و شهاب رو صدا زدم که اومد و گفت:
- جانم؟ پوشیدی؟
- شهاب بیا زیپش رو کامل ببند..
لبخندی زد و اومد جلوتر..
زیپ رو به نرمی بالا کشید و گفت:
- بچرخ ببینم..
تازه متوجه بالای لباس شدم.. خیلی باز بود و تقریبا تمام پشت و جلو پیدا بود..
با خجالت دستمو روی سینم گذاشتم و گفتم:
- برو دیگه.. دیدیش دیگه!
- ای بابا... بزار ببینمش توی تنت... حالا که می خوام اینقدر پول بدم حداقل رضایت داشته باشم ازش!
- مگه قراره بخریمش؟
اوهومی کرد و دستمو گرفت.. با دستش چرخم داد و منم ناچار چرخی زدم.. هنوز هم کمی ازش خجالت می کشیدم...
سرشو نزدیک آورد و گفت:
- فرشته که نه... ماه هم نه... توی این لباس از خورشید هم درخشان تر شدی خوشگل من!

سرمو پایین انداختم و گفتم:
- برو دیگه.. می خوام لباسمو عوض کنم..
ازم کمی فاصله گرفت و گفت:
- چشم خانومم.. منتظرتم...
با شنیدن حرفاش، دیدن کاراش، کلا با دیدن رفتاراش لحظه به لحظه بیشتر عاشقش می شدم و بیشتر از قبل ممنون خدا بودم...
واقعا عشق ما یه معجزه بود...
لباس رو در آوردم و بعد از پوشیدم لباس های خودم از اتاق پرو خارج شدم... شهاب گفت:
- همینو می بریم آقا...
- خوشحالم که خوشتون اومده... بدید تا براتون توی جعبه بزارم..
لباس رو دادم دست فروشنده و به شهاب آروم گفتم:
- شهاب من این جور لباسا رو نمی پوشم!
اخمی کرد و گفت:
- شششش بعدا صحبت می کنیم...
کارتشو از جیبش در آورد و گفت:
- بفرمایید...
وقتی حساب کرد جعبه ی لباس رو از فروشنده گرفت و با هم رفتیم بیرون...
- عزیزم چی احتیاج داری؟ سوغاتی گرفتی؟
- آره تقریبا همه چیز گرفتم...
کمی دیگه هم توی پاساژ گشت زدیم و بعد به رستوران رفتیم ...
بعد از خوردن غذامون رفتیم خونه که دم در به شهاب گفتم:
- تو می ری هتل دیگه؟
- حالا بریم تو فعلا...
روم نشد بگم نیا داخل چون من خجالت می کشم.. بنابراین باشه ای گفتم و بعد از این که نازی خانم درو باز کرد رفتیم داخل،
نازی خانم گفت:
- شام خوردید پسرم؟
روی صحبتش با شهاب بود برای همین من چیزی نگفتم و شهاب گفت:
- بله مادر جون.. اومدیم وسایل یگانه رو جمع کنیم که دیگه رفع زحمت کنیم..
با تعجب به شهاب نگاه کردم.. یعنی چی؟ قراره کجا بریم؟
- چرا مادر؟ خب همین جا می مونید دیگه.. کجا می خواید برید؟
رفتیم داخل و شهاب ادامه داد:
- نه دیگه خیلی این چند وقته زحمت دادیم.. امشب رو می ریم خونه ی یکی از دوستام چون خیلی اصرار کرد فردا صبح هم عازم تهرانیم...
از این که بدون مشورت با من برای خودش برنامه می ریخت حرصم گرفته بود... البته خب نمی شد جلوی نازی خانم بگم من از هیچی خبر نداشتم.. برای همین حرصم رو با مشت کردن دستم قایم کردم...
- به سلامتی مادر....
شهاب گفت:
- پس با اجازه..
بعد رو به من ادامه داد:
- برو اتاقت وسایلت رو جمع کن..
نگاه خطرناکی بهش کردم البته دور از چشم نازی خانم و بلند شدم تا به اتاقم برم که همون موقع بابک از اتاقش خارج شد و سلامی کرد... منم جوابشو دادم که رفت پیش شهاب نشست:
- سلام آقا شهاب.. خوبی؟
- سلام.. بله به لطف شما...
با بستن در اتاقم دیگه صداشون نیومد... تند تند لباسامو از کمد خارج کردم و ریختم توی چمدون... مسواک و لوازک آرایشیم هم از روی میز برداشتم و همه رو ریختم توی کیفم...
اصلا حوصله ی این که برم خونه ی غریبه رو نداشتم!

بعد از جمع کردن وسایلم جعبه ی کادوپیچ شده ای که برای نازی خانم خریده بودم رو برداشتم و با ساک و کیفم از اتاق خارج شدم.. شهاب با دیدنم بلند شد و چمدون رو از زمین برداشت..
با اجازه ای گفت و رفت بیرون تا چمدون رو توی ماشین بزاره که بابک هم همراهش رفت....
منم رفتم به سمت نازی خانم و گفتم:
- ببخشید نازی خانوم.. این مدت طولانی خیلی اذیتتون کردم.. دروغ گفتم و شما به روم نیاوردید...
دستی روی سرم کشید و گفت:
- این چه حرفیه؟ مهمون حبیب خداست... هر کاری کردم به خاطر این بود که از همون اول مهرت به دلم نشست...ایشالا یه عمر با عشق به زندیگت ادامه بدی...هیچ وقت از مردت غافل نشو... نزار ازت دل سرد بشه.. نزار حس کنه زندگیش یک نواخت شده... اگه این بلا سرت بیاد واویلا می شه.. همیشه خونت رو آباد نگه دار... همیشه مراقبش باش... تو سختی ها یارش باش و هیچ وقت بهش پشت نکن... حواست باشه که شوهرته که همیشه باهاته البته اگه خودت بخوای و کاری کنی که بمونه... وگرنه تا عمر داری تنهایی.. هر چقدر هم دورت شلوغ باشه و همدم نداشته باشی تنهایی...
خم شدم تا دستشو ببوسم که سرمو توی بغلش گرفت و گفت:
- گذشته از این حرفا، بازم بیا پیشم.. نری دیگه پشتتو نگاه نکنی.. مثل علی بی معرفت نباش!
چشمی گفتم که همون موقع شهاب و بابک اومدن داخل...
با بابک هم خداحافظی کردم و معذرت خواستم...
شهاب هم از نازی خانم تشکر کرد و بعد از حدود یه ربع که داشت نصیحتمون می کرد و قول گرفت که بیایم پیشش سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
توی ماشین با عصبانیت گفتم:
- چرا برای خودت برنامه ریختی؟
برگشت به سمتم و با تعجب گفت:
- چی می گی یگانه؟
- روبروتو نگاه کن!
تعجب کرد از این که اینقدر عصبانی بودم.. روبروشو نگاه کرد و گفت:
- حالا می گی چی ناراحتت کرده؟
- چرا میخوای منو ببری جایی که هیچ کسو نمی شناسم.. نمی گی شاید من با دوستات راحت نباشم؟
دو سه ثانیه مکث کرد و بعد با خنده ی بلندی گفت:
- دیوونه! چه عصبانی میشه...
با دیدن خنده اش عصبانی تر شدم و گفتم:
- شهااااااااااااب!!!
دوباره به سمتم برگشت و گفت:
- گل من.. خانومم... کم تحمل من... خوشگلم... عمر من.. زندگیم... یگانه ی من اینو گفتم که یه وقت ناراحت نشه داریم میریم هتل!
با تعجب در حالی که کمی ناراحتیم رفع شده بود گفتم:
- مگه می خوایم بریم هتل؟
با نوک انگشت به بینیم زد و گفت:
- آره! تویی که این قدر کم طاقتی و نمیزاری برات توضیح بدم کوشولو!
رومو به سمت پنجره کردم که گفت:
- دیگه چی شده؟
بهونه ای نداشتم اما میخواستم کمی خودمو لوس کنم برای همین گفتم:
- خیلی بده که همش دروغ می گی..

خندید و گفت:
- تو هی از این عاشق بیچاره ایراد بگیر!!!

*******
چشمامو که باز کردم یه لحظه نفهمیدم کجام...بعد از کمی فکر کردن با دیدن اتاق یاد این افتادم که دیشب اومده بودیم هتل...
شهاب نبودش.. یه لحظه ترسیدم و فکر کردم شاید مثل این فیلما رفته باشه و با یه نامه ترکم کرده باشه... اما با دیدن شهاب که از حمام اومده بود بیرون خیالم راحت شدم و با صدای بلند زدم زیر خنده...
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
- آخی من پول ندارم..
خندمو جمع کردم و با تعجب گفتم:
- برای چی؟
- برای درمان تو!! دیوونه شدی رفت.. بابا گفتیم ذوق کن که عاشقت شدم.. ولی نه اینقدر که کارت به دیوونه خونه بکشه!
بالش رو برداشتم و به سمتش پرت کردم که گرفتش و به سمتم دوید.. خواستم فرار کنم که بالش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
- بگو غلط کردم تا ولت کنم...
- ولم کن تو رو خدااااااا
- نه بگو غلط کردم!
با لجاجت گفتم:
- نمی گم...بالش رو انداخت کنار تخت و شروع کرد به قلقلک دادنم که با جیغ و داد من مواجه شد:
- ولـــ...م کـــــــــن.... شهـــ ا ااااااااب
اون می خندید و من دست و پا می زدم تا از دستش فرار کنم. بعد از حدود پنج دقیقه انگار که خودش خسته شد ولم کرد و با همون حوله ی خیسش خودشو پرت کرد روی تخت...
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
- پاشو الان تخت رو خیس می کنی... بعدا جوابتو می دم!
خندید و گفت:
- عمرا.. فعلا برو صورتتو بشور که بریم صبحانه بخوریم... باید زود حرکت کنیم که زود برسیم...

*********
بعد از خوردن صبحانه وسایلمون رو جمع کردیم و اتاق رو تحویل دادیم...
توی ماشین که نشستم بر حسب عادتم به فکر فرو رفتم...چشمامو بستم و راجع به دیشب فکر کردم
خوشحال بودم از این که شهاب منو به خاطر خودم خواست نه رابطه باهام.. چون خیلی واضح و صریح گفت تا شب ازدواجمون قرار نیست اتفاقی بیفته و من از این بابت ممنونش بودم چون گذاشت بهش عادت کنم و بهم احترام گذاشت و نشون داد که واقعا دوستم داره
شهاب دستشو روی دستام گذاشت و آروم گفت:
- بخواب عزیزم... راه طولانیه.. دیشب هم دیر وقت خوابیدیم...
چشمامو باز کردم و گفتم:
- کجاییم؟
- پیاده شدم یه مقدار خوراکی خریدم که توی راه گرسنه نمونیم.. نمی خوام سر راه خرید کنم یه وقت خدایی نکرده خانومم مسموم بشه!
لبخندی زدم و دوباره چشمامو بستم و گفتم:
- پس من بخوابم...
تکون های ماشین مثل گهواره باعث شدن که کم کم به خواب عمیقی برم...
با صدای وحشتناک ترمز و داد شهاب از جا پریدم..
- یگانه.......
با بهت به اطرافم نگاه کردم... تنها چیزی که قابل دیدن بود یه درخت جلوی روم بود...
به شهاب نگاه کردم... سرش روی فرمون بود و دستاش کنارش...
تازه به خودم اومدم... چی شده خداااااا
جیغ زدم:
- شهاب................


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#65 | Posted: 9 Jul 2013 20:15
پرستار من (35)

باورم نمی شد تصادف کرده باشیم .دست وپامو گم کرده بودم ...باوحشت به شهاب که افتاده روی فرمون بیهوش بود زل زده بودم .چرا جوابمو نداد...چی شد که خوردیم به درخت ؟!...خدایا من باید چه غلطی بکنم...نفس نفس می زدم ...از ماشین پیاده شدم ودور وبرمو نگاه کردم ...حتی یه ماشین هم نه ازچپ نه از راست نمی اومد...گریم گرفته بود...یعنی کسی نبود کمکم کنه...به طرف ماشین دویدم..درسمت شهاب رو باز کردم ...بادیدنش اشکام سرازیر شد...چه بلایی سرش اومده خدا...هق هقمو توگلوم فرو بردم... صندلی رو خوابوندم .دستمو گذاشتم رو سینه شهاب وهلش دادم به عقب وآروم خوابوندمش رو صندلی...زود رفتم سمت صندوق عقب درشو با صدتا زور بازکردم...بطری آب روبرداشتم وپریدم جلوی پاشین...ازتو کیفم چندتا دستمال برداشتم وروپاهام گذاشتم..اول با آب چندتا قطره بادستم پاشیدم رو صورتش ...بابغض وصدای گرفته صداش زدم :

-شهاب ...شهاب توروخدا چشماتو بازکن...
نه تکون خورد ونه حتی عکس العمل نشون داد...ازترس یخ کردم...نکنه چیزیش شده باشه ! دستمو بردم سمت بازوش وتکونش دادم :
-شهاب...شهاب ...بیدارشو دیگه...
به صورتش خیره شدم ...آروم آروم بود...حتی پلکاشوهم تکون نمی داد...اشکام جوشید ...خدایا من تواین بربیابون چه خاکی توسرم کنم ؟!...سرمو چرخوندم وازشیشه عقب ماشین جاده رو دید زدم ...پرنده که هیچی مگس هم پرنمی زد...بازم چندتا قطره آب پاشیدم رو صورتش اما اثر نداشت ...سرمو گذاشتم رو سینش و آروم آروم اشک ریختم :
-خیلی بدی شهاب...چرا اذیتم می کنی ؟! حالا من چیکار کنم تنهایی؟! تواین بیابون کیوبیارم بالا سرت؟!...خدایا چرا این جوری شد...
حس می کردم سینه شهاب بالاوپایین می ره ...اولش فکرکردم به خاطر تکون تکونای خودمه اما بعدش که آروم شدم بازم یه تکون کوچیکی خورد...سرمو ازرو سینش بالا کردم وباتعجب نگاش کردم...اشکاموازرو صورتم کنار زدم وبادقت نگاهش کردم...پلکش یه تکون کوچیک خورد...این یعنی داشت به هوش می اومد ...بطری آب رو برداشتم ودرشو بازکردم...گرفتم روی صورتش وازپالا تاپایین خالی کردم رو کلش .....
با وحشت پرید بالا ...موهاش خیس خیس بود...با داد گفت :
-اَیییییییی بابا ...چرا خیسمون کردی دیگه ؟!
با تعجب بهش چشم دوخته بودم...هی سرخیسشو تکون می داد ویقه لباسشو ازآب می چکوند...با حرص دندونامو روهم فشاردادم...این ازاول داشت سرکارم می ذاشت !!!
منه خرو بگو دوساعت براش گریه زاری کردم...دلم می خواست باکله برم توصورتش...وقتی بی توجهیشو دیدم ..تازه اذیتمم کرده بود دیگه طاقت نیوردم وبلند زدم زیر گریه...شهاب جاخورد ونگام کرد..ازماشین پیاده شدم وگریه کنون رفتم زیر همون درختی که خورده بودیم بهش نشستم...بلافاصله شهاب ازماشین پیاده شد...داشت می اومد سمتم ...گریم بند نمی اومد...خیلی از کار بی مزش دلخور بودم...درسته تصادف کرده بود...درسته اولش بی هوش بود ولی نباید وقتی به هوش می اومد خودشو به مردن بزنه که منوتامرز سکته ببره...صداشو نزدیک گوشم شنیدم:
- یگانه .....یگانه چت شد یهو؟!
سرمو چرخوندم خلاف صورتش وگذاشتم آروم اشکام بریزن..دوست داشتم ببینه دارم گریه می کنم ...دستشو گذاشت زیر چونم وسرمو برگردوند:
-ببینمت ...یگانه منو نگاه کن...
چشماشو انداختم توچشماش ...می دونستم گریه هام کار خودشو می کنه ...گفتم:
- یعنی انقد زجر دادن من برات مهمه ؟! به هوش میای بعد خودتوواسم لوس می کنی ؟!
خندش گرفته بود...با لبخند گفت :
-الهی من قربون اشکات بشم ...می خواستم ببینم اگه مردم چه جوری عزاداری می کنی !
بعدم خودش زد زیر خنده...اما بی صدا..بادیدن خنده های خوشکلش منم خندم گرفته بود ولی خودمو کنتر کردم واخم کردم...بلند شدم وبه سمت ماشین راه افتادم ...زود خودشوبهم رسوند وبازوموکشید ...گرفتم توبغلش وگفت :
-بگم غلط کردم خوبه ؟!
جوابشو ندادم ..محکم ترفشارم داد به خودش..بازوهام درد گرفت :
-آییییی...شهاب ...
دستاشوشل کرد اما ولم نکرد...گفت :
-جونم ...غلط کردم ...عشقم ..نفسم ...غلط کردم ..اخم نکن به خدا ...اصلا بیا بکش زیر گوشم ولی قهر نکن خب؟!..
سرمو بالا کردم ...با التماس نگام می کرد...گفتم :
-مجبوری این بچه بازیارودراری که آخرش بخوای منت کشی کنی ؟!
-عشقش به همینه دیگه...توناز کن من تاقیامت می خرم ...
خندیدم ...گفت:
-خنده هاتو عشق است....
-حالت خوبه ؟! پیشونیت درد نمی کنه ؟! زخم شده ها...!
-فدا سرت ...
-اِ یعنی چی فدا سرت ؟!...بیا بریم توماشین دستمال وبتادین هس بزن روش...
دستشوکشیدم و به زور بردمش سمت ماشین ...

بعد از این که زخمش رو ضدعفونی کردم گفتم:
- باز خدا رو شکر این جعبه ی کمک اولیه یه بار به درد خورد..
بدون این که جوابم رو بده گونه م رو بوسید...
دستمو توی دستش گرفت و بالا برد... آروم روی دستمو هم بوسید و گفت:
- ببخشید!
منم شوخی و کنار گذاشتم و با جدیت گفتم:
- شهاب؟ این جا کجاست؟
- یه کامیون اومد جلوم.. از ترس این که بهش نخورم زدم تو خاکی... که..
- پاشو بیا اینور بشین می ترسم تا تهران نکشیم!
من لحنم شوخ بود اما اون نگاهش مغموم شد و گفت:
- یگانه من اینقدر اذیتت کردم... تو اینقدر خوبی؟ آخه چرا؟
از ماشین پیاده شدم و بهش اشاره کردم بره اونور... وقتی که جابجا شد سوار شدم و گفتم:
- کمربندتو ببند که می خوام بزنم به کوه و کمر..
خندید و گفت:
- مسخره!
با تخسی گفتم:
- خودتی و ...!
ابروهاشو بالا داد و گفت:
- کی؟
- خودتی و خودت!
ماشینو روشن کردم و راه افتادم...
توی راه به به این فکر کردم که چقدر بی حواسم... باید بیدار می موندم و مراقبش می بودم... اما همش خواب خواب خواب... خاک تو سرت یگانه که نتونستی دو ساعت بیدار بمونی..
تا تهران شهاب کلافم کرد بس که بهم نگاه کرد...
خب درسته که با این نگاه هاش بود که دلم گرم می شد و ذوق می کردم اما موقع رانندگی باعث می شد همش حواسم پرت بشه...
می ترسیدم دوباره یه بلا ملایی سر خودمون بیارم!
تقریبا ساعت ده شب بود که رسیدیم... دو سه ساعت آخر راه رو دیگه نای روندن نداشتم و با شهاب جامون رو عوض کردیم.. اه چهارده ساعت راهو عین این دیوونه ها با ماشین اومدیم... خب با هواپیما می رفتیم راحت!
البته کو گوش شنوا.. آقامون میگه این طور صفاش بیشتره
خب بگو آخه کدوم صفا؟ خستگی صفاست یا تصادف؟
- آخیش بالاخره رسیدیم!
شهاب با لحن قشنگی گفت:
- به خونه ی پدر و مادر شوهرت خوش اومدی تک عروس خاندان کیانی ها!

بدون این که زنگ بزنیم درو با کلید باز کردیم و رفتیم داخل..
وقتی شهاب ماشین رو پارک کرد اومد کنارم و خواست دستمو بگیره که نزاشتم و گفتم:
- من همین طوری هم شرمنده ی خانوادتم که بدون اجازه محرم شدیم دستتم بگیرم؟
خندید و گفت:
- از خداشونم باشه فرشته تور کرده پسرشون...
همون موقع در باز شد و لیلا خانم پرید بیرون..
به سمتم پر کشید و منو تو آغوشش گرفت:
- الهی قربون عروسم بشم من... چرا بی خبر اومدین؟
خیلی خجالت می کشیدم ازش.. بدون هیچ اجازه ای صیغه خونده بودیم و اون چه بخشنده بود...
با لحن آرومی گفتم:
- خواستیم سوپرایزتون کنیم..
آقای کیانی هم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به سمتم اومد و پیشونیم رو بوسید..
شرمزده بهش نگاه کردم که گفت:
- با صدای ماشین شصتم خبر دار شد که اومدید... بریم داخل.. حتما خیلی خسته شدید..
نگاهم به شهاب افتاد که توی آغوش مامانش بود و داشت می خندید...
رفتیم داخل و نشستیم توی هال...
آقای کیانی با خوشحالی گفت:
- وقتی لیلا برام تعریف کرد که شهاب اومده اون جا تا ازت خواستگاری کنه نمی دونی چقدر خوشحال شدم دخترم... تمام آرزوی من و لیلا خوشبختی تو و شهاب بود که دوتاشون با هم برآورده شد.... تا الان دخترم بودی از الان به بعد هم دخترمی و هم عروسم....
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین که گفت:
- برای آخر این ماه براتون وقت عقد بگیرم؟
شهاب سریع گفت:
- دیره بابا... آخر هفته... ما که فامیلی چیزی نداریم... همین هفته عقد می کنیم و جشن می گیریم... بعدشم می ریم خونه ی منو می فروشیم و یه خونه ی دیگه می گیریم..
آقای کیانی با خنده حرفشو قطع کرد و گفت:
- چه قدر هولی پسر... باشه باشه.. باید کاراتون رو راست و ریست کنید بعد. اینقدر هول نباش..
لیلا خانم با ظرف میوه اومد و گفت:
- پسرم راست می گه.. باید هر چه زودتر کاراشون رو بکنیم و بفرستیمشون خونه خودشون... ولی نه اون خونه.. نمی خوام خاطرات بد قدیم برای عروس گلم دوباره مرور بشن.. بهترین جای تهران براش خونه می خریم...
من هیچی نمی گفتم و سرم پایین بود... لیلا جون اومد کنارم نشست و گفت:
- ببین شهاب آقا... این دختر تا قبل از این که بره اینقدر خجالتی نبود که... همش تقصیر تواِ
بالاخره منم خندیدم و سرمو گرفتم بالا که شهاب گفت:
- بله دیگه.. یادمون رفته بود قراره سوگولی مامان و بابا رو بگیریم... هییییییی خدا...
با این حرفش هممون خندیدیم...
ساعت حدودای یازده بود که شام خورده بودیم و قرار شد بریم بخوابیم.. خواستم برم توی اتاقم که یاد یه چیزی افتادم...
رو به شهاب گفتم:
- شهاب... میشه یه لحظه بیای؟
- بله چرا که نه...
رفتیم توی اتاقم که گفت:
- جانم؟ چیزی احتیاج داری؟
از توی کیفم جعبه ی کادو پیچ شده رو برداشتم و رفتم جلوی شهاب ایستادم...
با ذوق گفت:
- این چیه یگانه؟
در جعبه رو باز کردم و گردنبد رو در آوردم... آروم بهش گفتم:
- پشتتو کن...
اونم که هنوز متعجب بود برگشت و من برای گردنبد رو بستم.. همون طور که می خواستم.. با عشق.. با خوشحالی..
برگشت و دستی روی گردنبد کشید.. توی چشمام خیره شد که گفتم:
- این مال زمانی بود که فهمیدم می خوای بری خواستگاری نیلوفر...قسم خورده بودم برای این که ثابت کنم عشقم واقعیه اینو بزارم گردنت و برم برای همیشه... اما حالا...
بغضی که بر اثر خوشحالی توی گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:
- حتی فکرشم نمی کردم شهاب...
شهاب اومد نزدیک تر و تماس لبهاش با لبام باعث قطع شدن حرفم شد...
چشمامو بسته بودم و فقط و فقط به یه چیز فکر می کردم...
من چه خوشبختم...
بعد از یکی دو دقیق ولم کرد و گفت:
- الهی بمیرم که این قدر زجرت دادم... من احمق فقط برای اذیت کردن تو نیلوفرو وارد این ماجرا کردم... فقط برای این که حرصت بدم.. همون موقع هایی که اون مواد لعنتی برام شده بود زندگی و مغزم تو تحت فرمان گرفته بود... چقدر بدبخت بودم که فکر می کردم اذیت کردنت کار درستیه.. دوستت داشتم و فکر می کردم با حرص دادنت می تونم به دستت بیارم...اما اشتباه می کردم... فقط تو رو زجر می دادم.. بعد از ترکم خواستم همه چیو به بگم... تا این که نفهمیدم چرا اون روز از دهنم پرید می خوام برم خواستگاری نیلو.. نمی دونی چقدر بعدش که رفتی به خودم فحش دادم.. نمی دونی وقتی دیدم غم تو چشمای مامانم رو چقدر به خودم لعنت فرستادم.. نمی دونی فرداش با چه بدبختی از نیلوفر معذرت خواستم و گفتم همه چی تموم شده... نمی دونی بابا که فهمید چقدر دعوا کرد که دختر مردم رو بازیچه کردی.. یگانه توی یه کلام باید بگم حرفم رو.. یگانه شرمنده ام.. شرمنده که زجرت دادم.. شرمنده که غصه خوردی.. یگانه با تمام وجودم برات جبران می کنم...
اشک روی گونشو کنار زدم و گفتم:
- نمی خوام هیچ وقت.. هیچ وقت جلوی کسی جز من اشک بریزی.. تو رو با غرورت دوست دارم.. همیشه مغرور بمون... حداقل جلوی بقیه.... نمی خوام کسی حتی بیه لحظه فکر کنه تو ضعیفی...
توی آغوش کشیدم.. حس این که دارم له می شم هم حتی نتونست اون لذت شیرینی که داشتم رو نابود کنه....


************

-مرض بگیری ...بیا دیگه ،بدبخت سه ساعته دم در منتظرته !
برای بار دهم خودمو توآینه نگاه کردم...لباس سفید عروسی تنم بود...موهام شینیون بود ورو سرم تور وتاج بود ...باورم نمی شد ...این منم ؟! ...یگانه ؟! یگانه ی تنها؟! اون که یه روز تو خیابونا ولو بود...اون که باباش نخواستش؟!...به کجا رسیدم ؟!...کجا بودم که به این جا رسیدم ؟! ..باکی ؟! باکمک کی ؟!...زیرلب خدارو شکر کردم ...هیچ کس جز اون دست منو نگرفته بود...
داد ارغوان بلند شده بود..با اون شکم گندش دم در آرایشگاه ایستاده بود وغر می زد...شهاب ربع ساعت بود بیرون منتظرم بود اما من تو آینه دنبال عیب وایراد می گشتم که برم سرآرایشگرو حسابی بهش نیش بزنم ...بی شعور...تا اومد موهامو درست کنه از بس به خاطر بلندیشون غر زد دلم می خواست با اتومو بذارم رو صورتش بگه جلیییییییییییز...!!!
آخه یکی نیس بهشون بگه معمولا سرعروس کچل غر می زنن نه سرمن بدبخت که یه عالمه مو داشتم ومی شد ازتوش یه شینیون توپ درآورد...منتها این یارو بلد نبود،به زور می خواست یه پوستیژ بذاره کلم وکار خودشو راحت کنه...
خب منم ساکت ننشستم .انقد بهش کنایه زدم که آخر کار باکلی چشم غره اومد موهای خودمو رنگ کرد...یه رنگ خییییییییلی توپ...عسلی تیره که به صورت سفیدم فوق العاده می اومد...بعدش موهامو بی گودی کرد وحلقه حلقه های درشت وخوشکلی ازتوش درآورد ... آرایشمم دودی نفره ای بود و رژم رنگ صورتی مات مات ...تاجم ظریف وسلطنتی بود وتورم کوتاه وفرانسوی...
ابروهام شیطونی دم کوتاه که فک می کردم دنبالشو تا نزدیکای پیشونیم برده ...انقدر تغییر کرده بودم که خودم خودمو نمی شناختم چه برسه به شهاب بیچاره ...!
ناخونامو مانیکورکرده بود بعدش شاگرد آرایشگره اومد فرچ کرد وحسابی خوشکلشون کرد...همه چی سرجاش بود ...لباسمو نگاه کردم ..دکلته ،دنباله دار وپر از نگین ...از سرتا پاش نگین کاری شده بودم ...زیر نور عین لوستر می شدم...! چون لباس سفارشی بود فوق العاده کیپ تنم بود...
سرمو بردم نزدیک آینه وبادقت بیشتری نگاه کردم ..با بدجنسی لبخند زدم ...یکی ازتارموهام صاف بود ..ضایع نبود ولی من تا پدر این آرایشگره رو درنیارم یگانه نیستم !
برگشتم وباذوق خواستم برم سمت اتاقکش که یکی دستمو محکم نیشگون گرفت ...
-اوووووووف ...
آرزو با حرص ازبین دندونای کلید شدش گفت :
-ای کفنت کنم یگانی ...بیا بریم شوورت خوابش برد ...!
درحالی که دست چپمو روی بازوی راستم می کشیدم گفتم :
-ببین بازومو چیکار کردی ؟! الان جاش کبود میشه آبروم می ره ..
-کبود شدنو که آخر شب آقاتون بهتون می گه یعنی چی !!! من تازه مقدمشو رفتم .....
یه جیغ بنفش کشیدم ومی خواستم به طرفش یورش ببرم که با چشمهای پر از تعجب وسرزنش خانومای دیگه روبرو شدم ...یه کم خیط شدم .حالا پیش خودشون می گن چه عروس بی جنبه ای !
خدارو شکر آرایشگاه بزرگ بود وخیلی صدام به اتاقک آرایشگره نرفت ...ولی باعث شد مثل بچه آدم حلقه دنباله لباسموبندازم تو انگشتم وشنل به دست برم بیرون ...صدای کل زدن های ضایع صدف وآرزو تو گوشم بود...چون آرایشگاه آپارتمانی بود..شهاب پشت درمنتظرم بود...آرزو وصدف وارغوان داخل موندن ومن به خاطر فیلم برداری تنهایی رفتم از دربیرون ...
واوووو...مای گاااااد...خدایا نوکرتم ...براوو.....چی خلق کردی !
کت وشلوار سفیدی که به خاطر پاک شدنش ازاعتیاد، خودم تو خریدمون براش انتخاب کردم با بلوز فیروزه ای وکراوات سفید ...موهاشوهم شسوار کرده بودوبا ژل وواکس وتافت جلوشوبه اندازه چندتا تار کج ریخته بود ..بقیه روهم زده بود بالا...فشن نبود ولی مدلی که زده بود فوق العاده بهش می اومد...
اون به من خیره شده بود ومن به اون...
اشاره ی دست فیلم بردار رو دیدم که می گفت برم جلو...لبخند زدم وبه سمتش حرکت کردم ...شهاب هم انگار به خودش اومد وبدون لبخند ومغرورانه قدم برداشت ...
دلم از دیدن حرکتاش داشت غش می رفت ...یه دستش توی جیب شلوارش بود ویه دستش دسته گل رز قرمز...
رسیدیم بهم ...من منتظر نگاش کردم واون با کنجکاوی ویه لبخند محسوس بهم خیره شده بود...انگار قصد نداشت بهم دسته گل رو بده ...آروم گفتم :
-شهاب جون می خوای دسته گل مال خودت !
آروم وبی صدا خندید...گفت :
-ببین این حرص خوردنات می افته توفیلممون خاطره میشه...
چشم غره ی کوچیکی بهش رفتم وبا ناز ازشهاب رو گرفتم وازکنارش رد شدم ...بلافاصله با یه قدم خودشو ازپشت سربهم رسوند ودستشو دورکمرم حلقه کرد...اون پشت سرم ایستاده بود ومن جلوش بود...دسته گل رو جلوم گرفت ومن سرمو چرخوندم سمتش ...ولی بدون لبخند ...فیلم بردار دورمون می چرخید...شهاب با خنده چشمک زد که یعنی دسته گل رو بگیرم ...دسته گل رو گرفتم وازتوش یه شاخه رز کشیدم بیرون..بعدم همون طور که تو بغلش بودم برگشتم وگذاشتم تو جیب کتش !...
صدای فیلم بردار رو شنیدم که باذوق گفت :
- عالییییییییییی...عالی بود....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#66 | Posted: 9 Jul 2013 20:16
پرستار من(36)

دستمو حلقه بازوی شهاب کردم وآروم آروم ازپله های ساختمون می رفتیم پایین وفیلم بردار جلومون عقب عقب می رفت وفیلم می گرفت ...قبل از اینکه از ساختمون بریم بیرون .شهاب شنل رو ازم گرفت وروسرم انداخت .همون طورکه بند های شنل رو می بست زیر گوشم گفت :
-یگانه یه عالمه پسر دم دره ....سرتو بگیر پایین زود رد شو...
سرمو بالا آوردم ونگاهش کردم ...این شهاب بود؟!...مگه این همونی نبود که یه روز اعتیادش ناموس و غیرتش بود! ..چه ذوقی تودلم کردم ...کاملا ازاین روبه اون رو شده بود..حالا زنش ناموس وغیرتش بود!..گفتم :
-این جوری که باز می بری می کوبیم تو درخت !
خندشو به زور قورت داد وبازومو فشار داد:
- حالا تو اذیت کن ..نوبت منم می رسه !
با اخم سرمو تکون دادم وسربه زیر وحلقه به دستش رفتیم بیرون...نمی تونستم همه رونگاه کنم چون اگه یه ذره سرمو تکون می داد با یه کف گرگی می خوابوندم رو زمین !
ازاین شهاب دیوونه همه چی برمی اومد. فقط صدای جیغ دخترا وهوهو کردنشون وسوت زدن پسرا رو می شنیدم ...شهاب که می گفت اقوامشون کمن ..پس این همه آدم کجا بودن!
ناگفته نمونه دوستای دانشگاهی منو شهاب خودشون یه گله بودن .دیگه با دعوتی که خدا عالم بود چند نفر می شدن !از روی پل جلوی ساختمون رد شدیم .به پرادو سفید جلوم نگاه کردم ...بعد ازاون تصادف شهاب ماشین نوئشو فروخت وبرای عروسیمون یه شاسی بلند خوشکل خرید..کلا قصد کرده بود همه چی رو چه خونه چه وسایلش وچه ماشینشو عوض کنه !البته موفقم شد ..یه خونه ویلایی تو فرمانیه وبه اضافه جهازکامل من که با زحمت های لیلا خانم خریده شده بود با خرید ماشین ولباس عروس وخرید کل عروسیمون همراه شد...بهترین خرید عمرم!
شهاب درماشین رو باز کرد ومن با کمک اون سوار شدم...دنباله لباسمم خودش جمع کرد ودرو بهم زد...
تا برسیم خونه آقای کیانی شهاب یه ریز بین ماشینا لایی رفت ...هی سبقت می گرفت وهی ماشین دوستاشو می نداخت عقب ...سهند ازتو ماشینش رو به شهاب داد می زد که بذاره برن جلو...شهاب فقط بهشون می خندید واجازه نمی داد...تادم خونه شهاب جلوتر ازهمه ماشین ها می رفت ...
جلو در خونه شهاب پارک کرد..اوووو چه خبر بود..حیاط خونه رو چراغ بارون کرده بودن وپرمیز وصندلی .صبح که می رفتم آرایشگاه ازاین خبرا نبود!
وقتی باهم رفتیم داخل ...چهره خیلیا رو نمی شناختم اما با روی گرم ازم استقبال می کردن ..بیشترشون خانواده ی دوستای منو شهاب بودن !
توی سالن خانوما بودن وتوی حیاط رو واسه آقایون گذاشته بودن...یه خواننده وارگ زن هم بالای پله های حیاط داشت ورود مارو با داد وهوار اعلام می کرد...بالاخره ازبین آقایون ردم کرد ورفتیم داخل زنونه .روی دوتا مبل جلوی سفره عقدمون نشستیم ومن به قیافه خودمو شهاب توی آینه روبروم زل زدم ...صدف وآرزوداشتن بلند بلند شعر می خوندن وهمه روش دست می زدن :
کوچه رو آب بپاشید آب بپاشید عروس میاریم عروس میاریم ...
عروس ....خوشکل وملوس جشن عروسی مبارکش باد
دوماد..... یه شاخه شمشاد جشن عروسی مبارکش باد ...
هو..هوهو...هو....
همه تقریبا دورمون جمع شده بودن.شهاب دستشو جلو آورد وشنلمو درآورد وتورمو زد بالا ...چشم توچشم شدیم ...
دلم یه جوری شد...باورم نمی شد شب عروسی منو شهابه !میگن شب عروسی وموقع عقد خدا مهر بین دختر وپسر وصدبرابر می کنه..من اون لحظه باتمام وجودم اون مهر رو حس کردم ...
سرمو چرخوندم وبه خانومای دور وبرم چشم دوختم ...یه کم که خوندن وکل زدن همه با شروع آهنگ تتلو ریختن وسط وقر می دادن ...صدای شهاب روشنیدم سرمو برگردوندم به طرفش..چون صدای ارگ زیاد بود حرفشونفهمیدم گفتم :
-جانم ؟! چیزی گفتی شهاب ؟!
-میگم به نظرت بهترین هدیه ای که امشب می تونم بهت بدم چیه ؟!
یه فکر سریع کردم وگفتم :
-اوووم یه جعبه رنگ روغن مارک ! همونا خودتم داشتی خشک شده بود!
-بابا اونا که مهم نیس ده تا جعبشو برات می خرم ..یه چیز مهم ..توزندگیت چیو بیشترازهمه مهم می دونی ؟!
-اینا چه سوالاییه !
-جواب بده می فهمی
-خب تو ومامان بابات ...من که جزشما کسی رو ندارم
شهاب مرموز وبا لبخند نگام کرد :
-مطمئنی جزماکسی رو نداری ؟!!!
نامفهوم بهش زل زدم ...منظورش چی بود...........

بامن من ...گفتم :
-م ...منظورت چیه ؟! شهاب شب عروسیمون دیگه حرصم نده توروخدا..حرفتو درست بزن ...
دستشو دور شونم حلقه کرد :
-من فدای حرص خوردنت ...من دیگه غلط بکنم توروحرص بدم...می خوام خوشحالت کنم عزیزم...نزدیک دوماه دوندگی کردم تا تونستم امشب برات بهترین هدیه رو جورکنم !
زل زده بودم تو چشمای مشکیش ...هنوزم منتظر بودم حرفشو بزنه ...دستمو گرفت وگفت :
-اِ..به جون شهاب گریه کردی نکردیا !...چیه هی یه چیز میگم زرتی می زنی زیر گریه ؟
-من که گریه نکردم !
-اشک توچشمات جمع شده...
-جدی می گی ؟! اه ...تو هم موقعیت گیرآوردی ...میزنی آرایشمو خراب می کنی !حرفتو بزن ..
درحالی که می خندید ازجاش بلند شد وگفت :
-حرفم باشه برا موقع عقد ...اشکاتم نگه دار لازمته..من برم تومردونه ...
-شهاب
-فدات
-شهاب نرو...بشین همین جا...نه بیا بریم باهم برقصیم !
شهاب ریز خندید...سرشو آورد نزدیک :
-ببین من الان نرم بیرون اون دوتا دوستای خلت با اردنگی پرتم می کنن بیرون...
-برا اونا که مهم نیس..ببین چه راحت می رقصن بیابریم ...
-بعله مهم نیس..منتها خود آرزو همین دودقه پیش داشت دم گوشم می گفت شادوماد محترمانه بفرما بیرون تا با لقد پرتت نکردم
لبامو روهم فشار دادم ...ای کفنت کنم آرزو...
شهاب رفت بیرون وخانم کیانی از دور اومد طرفم ...اولالا...چه ملوس شده مادرشوهرم ...الهی فدای قد وبالای پسرش بشم من !
یه کت ودامن ببری پوشیده بود وسنجاق سینه ی بزرگ وپر ازنگینی زده بود روسینش...کفشای پاشنه بلند وموهای نسکافه ای کوتاه وشسوار شده..آرایشم ملیح کرده بود..ولی خیلی ناز شده بود...جلو پاش بلندشدم واون بغلم کرد...صدای نفس زدناشو می شنیدم..آروم داشت اشک می ریخت...زیرگوشش گفتم :
-توروخدا امشب گریه نکنین...من تازه شادیام داره کامل میشه ..خوب نیس اشک شما همراش باشه !
لیلا خانم خودشو ازمن جدا کرد واشکاشوپاک کرد...گفت :
-یگانه مدیونتم...تو تمام عمرم این خوشبختی که به پسرم بخشیدی رو مدیونتم ...می دونم نمی تونم جبران کنم ..تموم زجرا وزحمت هایی که توکشیدی هیچی نمی تونه جبرانش کنه ..ولی شهاب همه تلاششو کرد تا توامشب بعد ازچندسال آرامشتوپیدا کنی ...ما که ازتو راضیم ایشالله خدا هم ازت راضی باشه دختر...شیرمادر حلالت...
ازش تشکرکردم ودستشوبوسیدم .بعدش رفت طرف مهمونای تازه وارد شده و من با چشم وابرو صدف رو کشوندم طرف خودم ...همین جور که نفس نفس می زد گفت :
-هان ؟!
-هان ومرض...مجبوری انقد قربدی نتونی حرف بزنی !
-آخه خشک شده بود لامصب ...
-برو گمشوبه آرزو بگو بزنه کنارخودم می خوام بیام وسط...
صدف یه جیغ بلند کشید وباسوت زدن دست منو گرفت ورفتم وسط...
همه دوستام دورم بودن..چندتا خانوم هم وایساده بودن برام دست می زدن. احتمال می دادم همسایه هاشون باشن.نمی شناختمشون .یادم باشه ازشهاب بخوام همه رو برام معرفی کنه...
موقع رقص با چشمم دنبال نیلو گشتم...نخیییییییر نبود...اصلا اگه می اومد جای تعجب داشت .حالا که نیومده بود ومن خیالم راحت بود...
تقریبا نیم ساعت که رقصیدم مچ پاهام خسته شد ورفتم نشستم .شهاب هم هنوز نیومده بود..کاش گوشیمو نداده بودم دستش..وگرنه الان بهش زنگ می زدم بیاد پیشم..یه آه کشیدم وبه روبروم خیره شدم ....

*************

صدای صدف بلند شد ...فک می کنم بالا سرمنو شهاب داشت قند می سایید:
-عروس رفته گل بچینه
عاقد خطبه رو برای بار دوم وسوم خوند ...باورم نمی شد...خطبه رو می خوند اما من با بهت سرمو چرخونده بودم روبه شهاب ...نگام کرد وچشماشو آروم باز وبسته کرد ...سرمو رو قرآن گرفتم وبه مهریه ام فکرکردم...شش دنگ خونه ویه سفر حج وهزارو سیصد وهفتاد ویکی سکه خییییییییلی بود! من قبلا ازشهاب فقط یه مهریه خواسته بودم ..یه برگه کاغذ...یه تعهد...یه امضا ...یه قول...اونم فقط اینکه هیچ وقت هیچ وقت به مواد رونیاره ...هیی وقت حتی فکرشم نکنه...شهاب بهم امضا داد قول داد .قسم خورد وگفت اون تعهد به اضافه یه جلد قرآن کریم مهریه امه.من به همون راضی بودم .ولی حالا با شنیدن مهریه جدیدم !...بعدا حسابی باهاش دعوا می کنم ...دست راستم توی دست شهاب بود...نمی دونم چرا الکی یخ کرده بودم وشهاب با گرمای وفشار دستاش بهم قوت قلب می داد...قرآن روی پاهام بود وداشتم سوره الرحمن رو می خوندم ...تو دلم برا همه دعا کردم..هرکسی که جلوچشمم بود به خصوص تموم دوستای دم بختم وتموم جوونایی که یه مثل شهاب تو اعتیاد دست وپا زدن ...
عاقد خطبه رو بار سوم خوند وگفت :
-پدر عروس بیان اجازه بدن ...
دلم ریخت ...پدر عرووووووس ؟؟؟؟؟
مگه من بابا دارم ؟!...شاید منظورش آقای کیانیه ...ازصدتا بابا برام بیشترزحمت کشید...سرمو بالا کردم تا آقای کیانی رو که وارد سالن میشه ببینم...شهاب نزدیک گوشم گفت :
-خانومم حواست به رفتارت باشه...
با تعجب به شهاب نگاه کردم...حرفاشو نمی فهمیدم ...به در ورودی نگاه کردم ...آقای کیانی اومد داخل ...لبخند زدم وبه نفر پشت سر اون نگاه کردم .........خدااااااایاااااااااا

یه مرد پنجاه ساله با کت وشلوار مشکی ...موهای جو گندمی و صورت افتاده ...داشت با اشک ولبخند به طرفم می اومد ...مسخ صورتش شده بودم ... آشنا بود ...نبود ...یگانه نبود...نمی شناختمش ...من این مردرو نمی شناختم ..من اونو فراموش کردم ..این اسمش بابا نیست..این فقط فامیلش عین منه...نیست یگانه نیست...اون مامانمو کشت...اون زجرش داد...منو بیرون کرد..اون منو طرد کرد...من تازه فراموشش کرده بودم ...من تازه داشتم با پدرومادر خودم انس می گرفتم ...شهاب چیکار کردی ؟!چیکار کردی تو؟!!!!
به شهاب نگاه کردم ...دستمو فشارداد وبلند شد...دست منو هم کشید که به زور از روصندلی بلندشم...با پاهای سستم ایستادم ...اون مرد غریبه داشت بهم نزدیک می شد ...سرمو انداختم زیر...رسید بهم ...همه ساکت بودن...همه به من واون چشم دوخته بودن...شهاب گفت :
-یگانه جان پدرت برا تبریک اومده...نمی خوای ازش تشکرکنی ؟!
سرمو بالا کردم وبه چشمای غمگین وفروافتادش نگاه کردم...اشکاش ریخت روگونش ...گفت :
-شرمندتم بابا...به خدا شرمندتم ...
قلبم درد گرفت ...مگه اون شهاب نبود که پدرو مادرش طردش کردن ومن به زور آشتیشون دادم..حالا شهاب هم داشت دونه دونه کارامو جبران می کرد...دلم برا اشکای رو صورتش کباب شد...یه مرد پیر ..بعد ازچند سال ..حالا فهمیده بود دخترشو ول کرده به امون خدا...دلم سوخت ..هم برا خودم هم برا اون..هم برا تنهاییم هم برا تنهایی اون ...!
دیگه نتونستم التماس توی نگاهشومنتظر بذارم ...به طرفش پرکشیدم وبا یه قدم تو آغوشش فرو رفتم ...صدای گریه هردوتامون بلندشده بود....بابام دستشو رو موهام کشید وگفت :
-ازخدا می خوام همیشه خوش بخت شی...من هیچی برات نبودم ...من برات پدری نکردم.. من فقط اسم پدررو به دوش میکشم...اما تو خودت برا خودت هم پدر بودی هم مادر...حلالم کن یگانه ..حلالم کن دخترم...
محکم ترتو آغوشش گرفتم وگریه کردم ...خواستم دستشو ببوسم اما به هیچ وجه نذاشت ...بخشیدمش ..خیلی زود بخشیدمش ...انقد زود که خدا همه تنفرمو به عشق تبدیل کرد...عشق پدری که هیچ وقت تو قلبم نبود...تازه داشت رشد می کرد وسبز می شد...اونم توی بهترین شب زندگیم ...!
- با اجازه ی کیانی ها پدرومادرخوبم وپدر عزیز خودم ...بعله ...
برای باردوم بله رو به شهاب گفتم وبه عقد دائم شوهرم دراومدم ....همه دست زدن وصدف وآرزو عین جو گیرا تور بالا سرمو پرت کردن هوا....
بعد از امضا ی سند ازدواجمون.عاقد که رفت بیرون .شنلمو درآوردم وهمه یکی یکی با هدیه هاشون اومدن جلو...

اول بابام اومد جلو ویه گردنبند ظریف وطلا بادستهای لرزونش انداخت گردنم .با شهاب روبوسی کرد وازش به خاطر رسوندن منو بابام بهم تشکر کرد.اون موقع بایاد مامانم دلم گرفت ...بعد ازبابام خانم کیانی وعباس آقا اومدن جلو... خانم کیانی یه سرویس طلا سفید فوق العاده خوشکل انداخت گردنم ...وآقای کیانی یه سوییچ ماشین به شهاب هدیه کرد...تو دلم ذوق کردم ...آقا شهاب کور خوندی ماشینه هم مال منه !
بعد ازاونا هم نوبت علیرضا وارغوان شد که یه جعبه انگشتر جلوم گرفتن ...با ذوق ازشون تشکر کردم وعلیرضا آروم بهم گفت :
-چاکرتم آبجی کوچیکه...ببین اذیتت کرد کافیه خبرم کنی ...سرشو می ذارم روسینش!
هنوزم به شهاب بدبین بود..اخم کردم وگفتم :
-اون این کاره نیس ...
-خدا ازدهنت بشنوه..خوشبخت شی عزیزم ...
با لبخند سرمو تکون دادم ... هردوتاشون به شهاب تبریک گفتن وبعدشون آرزو وصدف با جیغ وسوت وکل اومدن یه خورده جلومنو شهاب قر دادن بعد دوتایی یه سکه طلا بهمون هدیه دادن...
بالاخره هدیه گرفتنا تموم شد ونشستیم ...فیلم بردار داشت توضیح می داد عسل بذاریم دهن همدیگه...بعدم دوربینشو جلوی چشمش گرفت وگفت:
-عروس خانوم شما شروع کنین ...
جام عسل روبرداشتم وجلوم گرفتم ...انگشت کوچیکمو داخلش کردم ویه تاب کوچولو دادم وبردم نزدیک دهن شهاب...هنوز دهنشو باز نکرده بود...با لبخند بدبجنسی داشتم نگاش می کردم ...اونم خر نبود داشت با شک نگام می کرد...انگشتمو گرفتم نزدیک دهنش :
-دهنتو بازکن عزیزم ...
-یگانه کلک ملک توکارت باشه تلافی می کنما!!!
-اِ شهاب باز کن دهنتو...ببین الان می ریزه ..همه دارن نگامون می کنن!
شهاب مجبوری دهنشو باز کرد ومن انگشتمو تا دهنش بردم وبالافاصله تو دهنش نبرده موقعی که داشت دلش آب می شد انگشتمو گذاشتم تودهن خودم !!!!!!!
صدای جیغ دخترا به اضافه خنده ی خانوما بلندشده بود...شهاب با خنده ی حرصی نگام می کرد...چشمک کوچیکی بهش زدم وگفتم :
-خیلی چاکریم ...
یه دستمال از تو جا دستمال کاغذی برداشتم وانگشتمو پاک کردم ...خانوما هنوزبهم دست می زدن ...فیلم بردار اشاره کرد شهاب هم عسل رو بذاره دهنم ...شهاب نگاهم کرد وبا لبخند جام رو برداشت ..نزدیک گوشش گفتم :
-دست از پا خطا کردی نکردیا...
-اِ ...؟؟؟ نه توخیلی سربه زیر عسل دادی دهنم ؟!
خندیدم ..حرف حق جواب نداشت ...ولی خیلی حال کردم ...منتظر به شهاب نگاه کردم تا ببینم چه جوری عسل می ذاره دهنم ...اونم خیلی ریلکس جام رو تو دستش گرفت وبا انگشت کوچیکش که اندازه انگشت شصت من بود سه من عسل برداشت ...یا قمر بنی هاشم ! اینو می خواد بذاره دهن من ؟!...
دهنم آب افتاد...منتظر چرخیدم رو بهش ...دستشوراحت نه جلو من آورد نه هیچی یه راست برد تو دهن خودش وعسل رو خورد ...
این دفعه صدای سوت وجیغ ده برابر شده بود....ای ناکس چه جلو همه خیطم کرد...دخترا داشتن بلند بلند می خوندن وتشویقش می کردن ..شهاب دستشو با دستمال پاک کرد وزیر گوشم گفت :
-خیلی مخلصیم ...
نتونستم جلو همه قهر کنم ...ولی جوابشو هم ندادم ...صدای ارگ بلند شد وشهاب دستمو گرفت و بردم وسط...با ناز قدم برداشتم ورفتم وسط سالن ...اه ه ه ه ه ..هرچی دختره لخت وایکبیریه دور شهاب جمع شدن ! بی شعورا شب عروسی انگاریهویی دوماد برادر همه شون میشه !
آهنگ جوری بود که نمی شد برم تو بغل شهاب ..یعنی باید جدا می رقصیدیم ..تانگو وفاکس تروت واین چیزا رو نمی شد رفت...هرچند دوست داشتم باهاش یه رقص دونفره تجربه کنم ولی نشد ...آهنگ عروس مهتاب بود ودوتایی بین یه عالمه دختر، توی تاریکی سالن ورقص نور ودود وفلش چشم تو چشم می رقصیدیم ...
امشب تموم عاشقا با ما می خونن یک صدا
می گن تویی عاشق ترین عروس دنیا
دلم وبردار وببر ...کوچه به کوچه شهر به شهر
بگو که نذر چشماته ای عروس دلبر
یه جفت چشم سیاه ویه حلقه ی طلایی
یه فرش یاس والماس ودلی که شد فدایی
آره من مست مستم با این عهدی که بستم
پیش اون آینه ی چشمات وای نپرس ازمن کی هستم !
ای عروس مهتاب ای مستی می ِ ناب
امشب تا صدتا بوسه ، دوماد ودریاب
حالا که باتو هستم دنیا رو می پرستم
نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم
تاکی ؟ تا زنده هستم ........
امشب شب ما ، سحر نداره
مستی وراستی این هنوز رو دست نداره
با این همه ستاره کی دیگه خبرنداره
ماه شب چارده امشب پیش تو کم میاره
این سرنوشت زیبا ببین چه کرده با ما
همگی بگید ماشالله مبارکه ایشالله !
ای عروس مهتاب ای مستی می ِ ناب
امشب تاصدتا بوسه ، دوما دو دریارب
حالا که باتو هستم دنیا رو می پرستم
نگی که یه وقت نگفتم عاشقت هستم
تاکی ؟ تا زنده هستم ........
به رقصیدن شهاب خیره شده بودن...یگانه فدات شه ..چقدر تو خوشکل ومردونه می رقصی ..آخه چقدر تو ماه بودی ومن نمی دونستم ...رقصیدنش هم دلبری می کنه ...دلم غش می رفت از رقص مردونش ..کلا این آقا پسرمارو دیوونه خودش کرده بود وخبر نداشت !


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#67 | Posted: 9 Jul 2013 20:17

صدای بوق ماشین ها کر کننده بود... می خوندن و بوق می زدن.. بعضیا از شیشه ها اومده بودن بیرون و داشتن داد و هوار می کردن... شهاب گفت:
- یگانه باورم نمیشه.. عروسیمونم تموم شد... یگانه از حالا تا ابد تو ماله خودم شدی..
با تخسی گفتم:
- ببین با این حرفا منو نمی تونی خر کنی.. حواست باشه که اون ماشینه که بابات داد ماله منه!
خندید و گفت:
- جونمم ماله تو... همه ی قلبم ماله تو.. بیا بردار و ببر! ببین کی می گه نکن.... تو که ما رو عاشق کردی.. تو که خونه خرابم کردی، ماشینم بهت میدم... الهی قربون اون حرف زدنت برم من... الهی فدای اون چشمات!
- بعدشم یه چیز دیگه... مگه قرار نبود که مهریه م همونی باشه که خودم می خوام؟ به چه اجازه ای رفتی عوضش کردی؟
- ای بابا.. خانوم شما گیر دادی امشبو کوفتم کنی دیگه؟
ابرویی بالا دادم و با لبخند بدجنسی گفتم:
- دقیقا!
با نوک انگشتش زد به پیشونیم و گفت:
- ای ناقلا!
دستمو گرفت و گفت:
- سفت بچسب به صندلی که می خوام عروس خانومم رو بردارم و برم!
-اِ شهاب گناه دارن.. این همه راه رو اومدن بیچاره ها!
- خودمون و عشقه.. خواستن نیان..
با سرعت از بین ماشین ها سبقت گرفت و پیچید توی یه فرعی...
به خونمون رسیدیم.. ماشین رو توی باغ پارک کرد و پیاده شد.. صبر کردم که بیاد درو باز کنه... انتظارم زیاد طول نکشید.. اومد درو باز کرد و کمرشو خم کرد و گفت:
- افتخار می دین بانو؟
دستمو به سمتش گرفتم و لحنم رو مثل ملکه ها کردم و گفتم:
- البته!
لبخندی زد و دستمو گرفت....اومدم از ماشین پیاده بشم که یه دفعه ای خم شد و دستشو گرفت زیر پاهام و توی یه حرکت کشیدم توی بغلش.. جیغ زدم که خندید و گفت:
- من از این کارا بلد نیستم... ولمون کن بابا..
- شهاب منو بزار پایین... میفتما!
با بدجنسی گفت:
- تا حالا چهل بار بغلت کردم.. کی افتادی که این بار بیفتی آخه؟
دیدم حرفش راسته برای همین چیزی نگفتم و توی بغلش موندم....
همون طوری به اتاقم بردم و روی کاناپه ی صورتی چرک نشوندم..
با بی حالی گفتم:
- وای کی حال داره گیره سیاه در بیاره!
شهاب بلند شد و رفت پشت سرم و گفت:
- خودم نوکر تو و گیره سیاه ها هستم... دونه دونه شو در میارم!
- شهاب اگه یه ذره درد گرفت می کشمت..
- باشه بابا توام!!
ناگهان چیزی به ذهنم رسید و گفتم:
- شهاب؟
- جونم؟
دلم لبریز از عشق شد و گفتم:
- از کجا بابامو پیدا کردی؟
- بابات که هیچی.. حاضر بودم تمام دنیا هم برای کادوی عقدمون بدم...
- خب بگو دیگه؟
- یگانه بی خیال دیگه.. ببین حواسمو پرت کنی این گیره سیاه ها میرن تو مغزتا!
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:
- بی شعور!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از این که عمل مزخرف در آوردن گیره سیاه ها تموم شد یه دست لباس برداشتم و رفتم توی حمام تا عوض کنم که شهاب گفت:
- آی خانوم کجا کجا؟
شرمگین بهش نگاه کردم.. حالا دیگه وقت خجالت بود..
- برم لباسمو عوض کنم..
بهم نزدیک شد و گفت:
- مگه من مُردم؟
اخمی کردم که بحث و عوض کنم و گفتم:
- شهاب اذیت نکن خسته ام!
خواستم برم که از پشت بغلم کرد و گفت:
- یگانه غر غر نکن دیگه...
بعد آروم گوشه ی گردنم رو بوسید...
همون طوری که توی بغلش بودم برگشتم به سمتش که لباشو روی لبام گذاشت...دستامو پشت سرش بردمو گردنشو گرفتم... اونم با ضوقی وصف نشدنی می بوسیدم...
همین طور همو می بوسیدیم و عقب عقب می رفتیم که روی تخت افتادیم... شهاب با خنده از روم بلند شد و گفت:
- بزار لباستو عوض کنم دیگه..
در جوابش لبخندی زدم.. خودم هم خندم گرفته بود.. نه به اون غر زدنام نه به این کارام.. هر چند دیگه شوهرم بود و اجازه نداشتم هی به خودم بگم خجالت بکش، حیا کن!!!!

*********
- شهاب گوشیو بردار...
- دستم گیره یگانه.. خودت بردار...
رفتم از توی کیفم گوشیمو در آوردم و به صفحه نگاه کردم..شماره ناشناس بود:
- بفرمایید؟
- سلام.. ببخشید خانم عظیمی هستید شما؟
با نگرانی گفتم:
- بله.. خودم هستم. شما؟
- من از نمایشگاه نقاشی تماس می گیرم.. نقاشیتون به عنوان یکی از برترین نقاشی ها انتخاب شده... فردا عصر مراسم اهدای جوایزه.. ممنون میشم تشریف بیارید..
با خوشحالی گفتم:
- واقعا؟ چشم.. ممنون از اطلاعتون... خیلی ممنونم..
- مبارکتون باشه.. خدا نگه دار تا فردا!
با ذوق گوشیو قطع کردم و دویدم توی آشپرخونه..شهاب داشت میوه ها رو می شست... از پشت پرید روی کولش و گفتم:
- هورااااااااا.. هوراااااااااااااا..
به سمتم برگشت و با بهت گفت:
- یا امام زمون زنم از دست رفت.. چت شد بچه؟
در حالی که می خندیدم نشستم روی اپن و گفتم:
- شهاب سوپرایز دارم براااااااات!!
- چی شده؟
از این که این قدر بی ذوق بود عصبانی شدم...از روی اپن پریدم پایین و گفتم:
- منو باش دارم برا کی ذوق می کنم.. هیچی نشده..
اومد جلوم ایستاد و گفت:
- بگو دیگه جون شهاب.. ببخشید همسر.. بگو دیگه..
از این همسر گفتناش اینقده ذوق می کردم که نگو و نپرس.. توی این یه ماهی که از ازدواجمون گذشته بود هر وقت باهاش قهر می کردم می گفت همسر..همسر.. اونقدر می گفت تا آشتی کنم..
- برو کنار... خواستم بهت بگم اما می زارم فردا بفهمی اونم یه دفعه ای!!!
بعد ابرویی بالا دادم و به سمت اتاقمون پرواز کردم.. اصلا هم به غر غر های شهاب توجهی نکردم!!

توی سالن نشسته بودیم و منتظر بودیم تا بیان و اسما رو اعلام کنن.. دل تو دلم نبود که ببینم چندم شدم.. شهاب هم فهمیده بود که نقاشیم مقام آورده اما نمی دونست این نقاشی همون تصویرِ صورت خودشه...
از تصور صورت متعجبش قند توی دلم آب می شد...
- بسم الله الرحمن الرحیم.. با سلام خدمت تمام خانوما و آقایون محترمی که تشریف آوردن...
به ردیف خودمون نگاه کردم... لیلا جون و عباس آقا و بابای خودم و شهاب.. همه نشسته بودیم و به دهن یارو زل زده بودیم.. سعی کردم حواسم رو جمع کنم به حرفاش ولی نمی شد.. تا این که زمان اعلام نتایج شد:
- خب می رسیم به اعلام نتایج... نفر سوم.. آقای عماد سرلکی... تشریف بیارید...
خب خدارو شکر سوم نشدم.. کاش اول شده باشم. وای خدای من..
اصلا به اون جا توجه نداشتم.. قلبم اومده بود توی دهنم.. تا زمانی که نوبت گفتن نفر دوم شد:
- نفر دوم....
مکثی کرد.. آب دهنم رو قورت دادم... ادامه داد:
- خانم یگانه عظیمی... تشریف بیارید!
تمام ذوقم کور شد.. فکر می کردم نفر اول بشم... شهاب توی گوشم گفت:
- قربون خانوم هنرمندم.. برو نفسم!
از پله ها رفتم بالا و کنار خانومی که اون بالا ایستاده بود ایستادم... جعبه ای بهم دادن که تشکر کردم و اون آقاهه توی میکروفون گفت:
- اینم از کار فوق العاده ی خانم عظیمی...
بعد یه نفر بوم نقاشیم رو روی سه پایه آورد...برگشتم و به شهاب زل زدم.. با دیدن تصویر خودش با دهن باز به نقاشی و بعد به من خیره شد.. اولین کسی که دست زد بابام بود و بعد همه شروع کردن به دست زدن...
- و حالا.. نفر اول که کارشون نظیر نداشت.. به جرعت می تونم بگم بهترین تصویر چهره بود... آقای ....
مکث کرد که سدای جمعیت بلند شد.. خیلی دوست داشتم بدونم کی نفر اول شد...
- نفر اول.. آقای شهاب کیانی..........
صدای دست و سوت توی هم قاطی شده بود.. مغزم ارور داد.. درست شنیدم... شهاب با اقتدار از پله ها اومد بالا.. جعبه رو از دست اون خانوم گرفت و کنارم ایستادم.. دهنم کف کرده بود.. مگه شهاب هم توی نمایشگاه شرکت کرده بود؟؟؟
وقتی بوم شهاب رو آوردن یه پارچه روش بود.. کنجکاوی داشت خفم می کرد.. وقتی تابلو رو دیدم دیگه تعجب و خوشحالیم به بالاترین درجه رسیده بود...
عکس من.. خداااااااااااا
تصویر صورت من بود... اینقدر اجزای صورتم رو قشنگ کشیده بود که حس کردم زیباترین دختر دنیام.. همه با تعجب بهم نگاه کردن که آقاهه توی میکروفون ادامه داد:
- ایشون تصویر خانومشون رو کشیدن.. و اون هم کسی نیست جز خانوم عظیمی...
همه دست می زدن.. به تصویر خیره شده بودم.. صورت من... چند تار مو توی چشمام بود.. انگار که باد زده باشه زیرشون... چشمام کمی خمار می زد... خدای من.. شهاب معرکه بود.. اگه می شد همون جا می پریدم و به گردنش آویزون می شدم..
نفهمیدم باقی برنامه چطور گذشت.. همش توی فکر این بودم که من هر چند قدم برم شهاب جلوتر از منه و داره تک تک کارایی که کردم رو جبران می کنه..
کارایی که توی ذهن هیچ کس نمی گنجید...پیدا کردن بابام.. شرکت توی نمایشگاه و کشیدن تصویرم...
از اون جا که اومدیم بیرون خانوم کیانی بغلم کرد و گفت:
- باید براتون یه گوسفندی چیزی بکشم... خیلی افتادین روی زبونا..
لبخندی زدم و بابا و عباس آقا هم اومدن جلو و بهم تبریک گفتن.. به شهاب هم همین طور...
شهاب رو به بابا اینا گفت:
- شما برید خونه ما هم پشت سرتون میایم...
همه موافقت کردن و ما به سمت ماشین خودمون رفتیم..
با تته پته گفتم:
- شهاب فکرشم نمی کردم..
شهاب دستشمو گرفت و گفت:
- حواست باشه که همه جا حواسم بهت هست.. نمی تونی منو قافلگیر کنی یگانه ی من... من می دونم تو کی آب می خوری...چه برسه این که بخوام بدونم توی نمایشگاه نقاشی شرکت کنی... تو عشق منی...
لبخندی زدم که ادامه داد:
- خوشت اومد عشق من؟
با خنده سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و اشک خوشحالیمو کنار زدم.. اخمی کرد و گفت:
- یه بار دیگه.. فقط یه بار دیگه گریه کن تا بزنم.. لا الله اله الله
خندیدم و گفتم:
- کور خوندی...
ماشینو روشن کرد و راه افتاد که همون موقع گوشیم زنگ خورد.. شماره ی علی بود.. با عصبانیت برداشتم و گفتم:
- خیلی بی شعوری.. چرا نیمدی؟
با خنده ی مستانه ای گفت:
- یگانه بابا شدم... یگانه عمه شدی.. بیا بیمارستان.. بدو یگانه..
با خنده گفتم:
- راست می گی؟
با ذوق گفت:
- آره بیا یگانه.. تازه آوردنش.. اونقدر ظریفه نمی تونم بغلش کنم..
- اومدم اومدم..کدوم بیمارستان؟
وقتی اسم بیمارستان رو گفت قطع کردم و به شهاب گفتم:
- برو بیمارستان ....
- چی شد؟
- عمه شدم... هورا عمه شدمممممممم
با خوشحالی گفت:
- بچه ی علیرضا و ارغوان؟
- آره
راهو کج کرد و به بیمارستان رفت...

*********
چشم هایم را می بندم..
رو به هر بدی.. رو به هر سختی...رو به هر تلخی روزگار... به این ها فکر نمی کنم... به با او بودن ها فکر می کنم.. فقط همین
گوش هایم رو خوب خوب باز می کنم...
و می شنوم..
صدای دوستت دارم هایش را..
و لب هایم را باز می کنم...
تا دوباره و دوباره..
همراهیش کنم...
با لبخند....

************

پرستار من...
دنیا و گیسو
به پایان رسید این دفتر.. حکایت همچنان باقیست....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My nurse | پرستار من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites