تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 16 Jan 2014 02:51
پریناز سر بلند کرد . تو چشمام خیره شد : پویش یعنی کار درستی می کنم ؟ نکنه اشتباه کرده باشم ؟
دستم و گذاشتم دو طرف صورتش ... به طرف خودم برگردوندم و گفتم : عزیزدلم ... خواهری من ... به حرف دلت گوش بده . ببین اون چی میگه . مطمئن باش اشتباه راهنماییت نمی کنه .
از اون مهم تر لازم نیست عذاب بکشی ... هر انسانی جایز و الخطاست ... ما همه اینجا هستیم . هر اشتباهی هم بکنی ما کنارت می مونیم . گاهی لازمه ریسک کنی ...معلوم نیست موفق میشی یا نه . اما مهم اینه بدونی لازمه این کار و انجام بدی . اون لحظه می تونی به راهت ادامه بدی . مسعود پسر خوبیه . سعیت و بکن براای خوشبخت شدن . اما اگه نتونستی ادامه بدی به خودم بگو ... بهم بگو ... باشه ؟
پریناز لبخندی به روم زد و سرش و روی سینم گذاشت .
دستام و دور شونه اش محکم کردم و بیشتر به خودم فشردمش .
خواهر کوچولوم چقدر زود بزرگ شده بود .
بوسه ای روی موهاش زدم و سرم و توی موهاش فرو بردم .
به عادت همیشه چشم روی هم گذاشتم و سعی کردم ارامشی که از خواهرم می گرفتم و با تمام وجودم حل کنم .

چقدر دوسش داشتم . چقدر به حضورش نیاز داشتم . من به بودن پریناز نیاز داشتم . بدون خواهر کوچولوی مهربون و بد اخلاقم چیکار می تونستم بکنم . جای خالیش از این پس بیشتر به چشم خواهد اومد
يكي دو ماهي بود از كيا بيخبر بودم... در خونشون و زدم. جواب نداد. چند بار امتحان كردم نبود...! فكر كردم شايد دوباره چشمم و دور ديده مست كرده. داشتم وارد عمل ميشدم كه مرضيه خانم از خونشون بيرون اومد و با ديدن من گفت:
-:آقا كيوان رفتن مغازه...!
عجب جك باحالي! پوزخندي زدم.
خيلي جدي گفت: جدي گفتم!
-: اين موقع روز؟! ساعت ده صبحه...!
خشك گفت: شما باعث ميشين كه كيوان به راه خلاف كشيده بشه...!
جان...! كيوان... اينجا چه خبره؟!
پشت فرمون نشستم و بعد از كلي گلو صاف كردن با هواي پاكيزه ي تهران رسيدم مغازه...!
كيا دستش و به كمر زده بود و به پسر جووني دستور مي داد تا بيلبورد و چطوري نصب كنه...!
يه بيلبورد مشكي با خط هاي قرمز بود كه خيلي باكلاس توش نوشته بود:



"مكانيكي پيشتاز"
تعمير انواع موتور... تعويض روغن موتور و ترمز... انواع لنت و قالپاق..."




يه چيز ديگه لازم بود تا من دو تا شاخ در مياوردم و ميذاشتم رو سرم...! يعني اوضاع تا اين حد پيچيده بود...!
به كيا نزديك شدم.
-: كيا...!
به طرفم برگشت و با خوشرويي گفت: سلام... ديگه كيايي وجود نداره... كيوان!
با تعجب بهش خيره شد.
وقتي تعجبم و ديد با خنده گفت: تصميم گرفتم عوض بشم... مي خوام يه مرد عادي باشم...!
وارد مغازه شدم. بيشتر قسمتهاش تغيير كرده بود. روي يكي از صندلي هاي سياه تازه كه حتي نايلون روشم كنده نشده بود نشستم. بعد از چند دقيقه كار نصب بيلبورد تموم شد و كيا اومد و پشت ميزش نشست.
بهش چشم دوختم: اينجا زلزله اومده...!
ابروهاش و بالا انداخت و نيش خندي زد: پويش... من ميخوام عوض بشم...! مي خوام مغازه رو كله سحر باز كنم و سر ساعت 9 ببندم و برم خونه...! مي خوام الكل و ترك كنم... تموم اون آدماي لات و بريزم دور...!
گيج شده بودم. سرم و تكون دادم: كه اين طور... اما چطوري؟!
شونه هام و بالا انداختم: اخه نمي شه كه صبح از خواب بيدار بشي و بگي كه ميخواي عوض بشي...!
-: منم نگفتم اينطوريه...!
-:پس چي...!؟ چي تو رو اينقدر عوض كرده...!
خودش و جلوتر كشيد و به ميز تكيه داد: حق با تو بود پويش... مرضيه از من خوشش مياد...!
قبل از عيد بود و من داشتم برميگشتم خونه كه به سرم زد برم امامزاده محل واسه مامانبزرگم دعا كنم... كاري كه هيچ وقت نمي كردم. خلاصه رفتم امامزاده و اونجا مرضيه رو ديدم...! داشت دعا مي كرد... واسه من... واسه اينكه آدم بشم...! اون حتي واسم گريه مي كرد...
بغضش و فرو داد: بعد از اون هيچ كس واسم دعا نكرده بود... هيچ كس...
رفتم پيشش. وقتي من و ديد سرخ شد. اما من بهش قول دادم كه عوض بشم. نمي خوام مرضيه رو هم با گيج بازي هام از دست بدم... من تو امامزاده بهش قول دادم كه ديگه نمي ذارم گريه كنه...!

به صندلي تكيه دادم: پس اينه ماجرا...

ا سر تائيد كرد. لبخندي زدم.
-: من واقعا خوشحالم كه تو عوض شدي...! اما بدون تو من چيكار كنم؟!
-:بدون من... جوري ميگي كه انگار من چيكار ميكردم...! اما نگران نباش...من تا آخرش باهاتم...! از مرضيه خواستم تا وقت بده كه اين ماجرا رو تموم كنم...!
از جا پريدم: همه چي رو بهش گفتي؟!
با خنده گفت: نه بابا...! فقط بهش گفتم كه بايد يه كاري رو قبل از اينكه كاملا عوض بشم تموم كنم... بعدش ديگه هيچ وقت طرفت نميام...!
-:دستت درد نكنه ديگه... يعني من جزء دوستاي لاتتم...!
شونه هاش و بالا انداخت.
بعد از چند لحظه سكوت گفتم: مي خوام يه چيزايي برام پيدا كني...!
خودم و به ميز نزديك كردم و آروم گفتم: مي توني يه چيزايي درباره ي اميرارسلان بفهمي...!
با شنيدن اميرارسلان رنگ كيا پريد.
بي توجه ادامه دادم: اسم واقعيش امير هوشنگه...!
كيا با يه حركت ناگهاني مچ دستم و كه روي ميز بود گرفت.
تو چشماش خيره شدم: چيه؟!
آروم زمزمه كرد: گفتي رئيس و پيدا كنيم... گفتم باشه... اما... اميرارسلان و نميشه با اين چيزا پيدا كرد!
خودمم از اين اميرارسلان يه جورايي ميترسيدم اما با آرامشي ساختگي گفتم: تو ميگفتي رئيس خوخوئه... اما ببين... هيچي نشده... اميرارسلانم يه چيزي مثل رئيسه...!
كيا مچم و بيشتر فشار داد: نه... رئيس به بعضيا رحم ميكنه... اما اميرارسلان... شايد باهات دست بده و باهات بخنده و بغلت كنه... بعد تو همون لحظه يه چاقو بكنه تو پشتت...
با تعجب گفتم: مگه تو مي شناسيش...
ابروهاش و بالا انداخت: لازم نيست بشناسيش تا بدوني چه تحفه ايه...! ميگن همه جاي اين شهر جاسوس داره...! هر چي كه بشه رو ميفهمه...!
با خنده گفتم: آخه چطور ممكنه؟!
-:رئيس با پاييني ها دم خوره... با خلافكار ها... اما امير ارسلان... تو اون بالا بالا ها ميپره... با سياستمدار ها... خودت ميدوني كه سياست دين و ايمون نداره...! تازه تو اولاش و ديدي... فقط چند تا آدم و ديدي... اگه بهشون بشه گفت آدم...!
دستم و از تو مشت محكمش بيرون كشيدم. نگاه اطمينان بخشم و به چشماش دوختم:
-: كيا... هيچي نمي تونه جلوم و بگيره...! من تا آخرش ميرم... چه بياي چه نياي...!
به صندلي تكيه داديم... هر جفتمون... بينمون فقط سكوت بود... سكوتي شكننده...!
     
#92 | Posted: 16 Jan 2014 02:53
كيا هم داره ميره سر خونه و زندگيش... واسش خوشحال بودم... از ته دل... اون استحقاق همه ي اين خوبي ها رو داره...! لبخندي زدم و دلستر رو تا ته سر كشيدم.
نفس عميقي كشيدم...! موبايلم و از روي ميز برداشتم. شماره ي صنم هنوز روش بود... از ديشب هنوز جرات زنگ زدن بهش و نداشتم... آخه چه دليل منطقي اي وجود داره كه من راه به راه بهش زنگ بزنم...! اونم به صنم...!
همينطور به صفحه گوشيم خيره شده بودم كه زنگ خورد. كوروش بود. امشب پارتي داشت منم دعوت كرد. تازه صنمم بود...
خوب برنامه امشبم جور شد...! حالا چي كار كنم؟! تلويزيون روشن كردم و مشغول تماشاي فيلم شدم.




"-: پويش... بايد هم ديگه رو فراموش كنيم...!
-:چرا...؟! ديگه دوستم نداري...! ازم خسته شدي؟!
-: نه... ببين پويش... بايد عاقلانه رفتار كنيم...! اين داستان عاشقانه يه قرباني مي خواد...!
آخرش يكيكمون بايد اون يكي رو بكشه...! بهتره بيخيالش بشيم...!
-:چرا اين حرف و مي زني...؟ مگه ما قبلا در موردش حرف نزديم...!
با تاسف سرش و تكون داد: حرف زديم... اما اون موقع قرار نبود كه اين اتفاق ها بيفته... قرار نبود تو ...
قرار نبود كه من ... هيچي اونطور نيست كه قرار بود... تو و من دنيامون و با دروغ ساختيم...
نه تو، منِ واقعي رو ميشناسي و نه من...
بغضش و فرو خورد: تويِ واقعي رو... نميشه با اين دروغ ها ادامه داد...
-:صنم... منظورت چيه؟! چرا اين حرفا رو ميزني...!
صنم تو عمق چشمام خيره شد: من هموني ام كه دنبالشي...!




از خواب پريدم...! فيلم و كه كاراكتر هاش داشتن همين جمله ها رو تكرار ميكردن قطع كردم و تلويزيون و خاموش كردم. با خيال راحت به مبل تكيه دادم. فقط يه خواب بود...! آخه چطور ممكنه صنم رئيس باشه...! درسته...! صنم با اينكه خيلي خشنه... اما اصلا بهش نمي خوره رئيس باشه... اما مثل رئيس ها با ابهته...!
جفت دستام و رو سرم گذاشتم و سرم و تكون دادم: واي... دارم ديوونه ميشم...
بلند شدم و يه ليوان آب سرد خوردم. صنم... رئيس... سنشون با هم ميخوره...! صنمم يه هويي از يه ناكجاآبادي پيداش شده...!
سرم و به شدت تكون دادم. واي!!! خداي من... چه مرگم شده... ديگه دارم توهم ميزنم... يكم ديگه بگذره حتما ميگم تيمسار واسه رئيس كار ميكنه...! شايدم واقعا همين طوره...! رئيس يه جاسوسي تو اداره داره...! خجسته كه مرد... پس يكي ديگه بايد باشه...!
ليوان دوباره پر كردم و سر كشيدم. ااااااااه!!
ماشين و پارك كردم و وارد خونه ي قديمي شدم. سر و صدا از جلوي درم آدم و كر ميكرد چه برسه به داخل...!
صداي موزيك خيلي بلند بود. خوبه مامورا گير نمي دن...!
از حياط گذستم و وارد خونه شدم. پنجره ها چهارطاق باز بودن... از همون جلوي در ميشد آدما رو ديد كه از حال طبيعي خارج بودن و مدام اين ور و اون ور ميپريدن...! حال دارن ها...!!! از دنيا بي خبرن...!
نگاهي به دور و بر انداختم تا شايد آشنايي رو ببينم كه يهو كوروش جلوم سبز شد. نگاهي به سر تا پام انداخت.
-:اومدي بازار ما رو بزني...!
خنديدم. زيادم خوشتيپ نكرده بودم فقط يه جين سرمه اي و يه پيرهن آبي با حاشيه هاي سفيد...! موهامم مثل هميشه شونه كرده بودم.
-:بچه ها كجان...؟!
-:بچه ها رو بيخيال...! بيا با چند نفر آشنات كنم...!
دستم و گرفت و كشيد.
-:راستي چرا كيا نيومد...!؟ چند بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد.
با تمسخر گفتم: آدم شده ديگه ما رو نمي پسنده... مي خواد زن بگيره...!
متعجب گفت: اِ... پس شادي رو فراموش كرد...!
با لبخند گفت: نو كه مياد به بازار كهنه ميشه دل آزار...!
-: از بچه هاي خودمونه...!؟ يعني ميشناسيمش...؟
-:نه... اصلا دختره تو خط اين چيزا نيست...!
نزديك يه دختر و پسر جوون ايستاديم.
-:خوب...! اين اسي كوچوله...!
نگاهي به سر تا پاي پسره انداختم. دو برابر من بود... اين كوچولوئه؟!
باهاش دست دادم و گفتم: اصلا اسمت بهت نمياد...!
دختر كه پيرهن صورتي بالاي زانو با كفشاي صورتي پوشيده بود؛ دستش و دور بازوي اسي انداخت: همه همين و بهش ميگن...!
بعد با عشوه رو كرد به اسي: مگه نه جوجو...!؟
اسي با خنده دست دختر و فشرد: اينم خوشگل خانم من... فرنازه...!
باهاش دست دادم: خيلي به هم مياين...! منم فرزانم...!
-:قبلا نديده بودمت...!
اسي رو به كوروش ادامه داد: از بچه هاي جديده؟
-:نه بابا... يه سالي ميشه ميشناسمش... اما زياد با ما نمي پره... رفيق كيا...!
-:ايول بابا...! از كيا چه خبر... يه مدتيه گم و گور شده ناكس...!
-: خوب يكم مشكلات داشت...!
اسي مطيع سر تكون داد: اوهوم...!
-:نمي پرسي چي مشكلي؟!
به جاي اسي فرناز جواب داد: آخه كيا زياد دوست نداره كسي از جيك و پوك زندگيش سر در بياره...!
اسي حرف فرناز و كامل كرد: وگرنه فكت و مياره پايين...
فرناز هم در حاليكه اسي تكيه داده بود با سر تصديق كرد.
صدايي از ميان جمعيت كوروش را صدا زد.
-:خوب تا شما با همين من برم و بيام...!
خيلي زود از كنارمون جيم شد و تو جمعيت گم شد.
روي مبل قديمي زرشكي رو به اسي و فرناز نشستم.
-:خوب فرزان چيكاره اي؟!
-:چي؟!
-:واسه كي كار ميكني...!؟
-:من واسه رئيس كار ميكنم!
هر دو تاشون با تحسين من و نگاه كردن. اسي با مشت ضربه اي محكم به بازوم زد. طوري كه كم مونده بود پرت بشم زمين...!
بابا اين از جوجو و كوچول گذشته بود...!
-:شما چطور؟!
اسي بادي به غب غب انداخت: من باديگارد فرنازم...!
با تعجب به فرناز چشم دوختم.
-:در واقع واسه شوهرم كار مي كنه...! واسه فرزاد...
تعجبم بيشتر شد. در حاليكه با انگشتام بازي ميكردم گفتم: يعني تو با محافظ شوهرت ريختي رو هم...!
اسي نگاهي بد به من انداخت. فرناز آرومش كرد.
-: آخه رابطه ي من و فرزاد يه جور ديگه ست... يعني...
اسي خيلي خشك گفت: عزيزم... لازم نيست واسه غريبه ها چيزي رو توضيح بدي...!
جاااااااان...!!
-:پس فرزاد از رابطه ي شما خبر داره...!
اسي عصباني گفت: فكر نمي كنم رابطه ي خصوصي ما ربطي به تو داشته باشه...!
عقب نشيني كردم: حق با توئه... اصلا به من ربطي نداره كه تو با زن رئيست ريختي به هم...!
رگ هاي گردن اسي داشتن باد ميكردن...!فرناز سعي داشت كنترلش كنه...!
انگار هوا داشت طوفاني ميشد...!خواستم از مهلكه در برم كه سر و كله كوروش پيدا شد.
-:خوش ميگذره...!؟

فرناز ليوان الكل جلو روش و يه نفس سر كشيد و با آرامش گفت: عالي...! فقط..
ابروهاش و بالا انداخت: ...اسكاچ ندارين...!؟
-:نه... بي جنبه ها زياد ميخورن... تو دردسر ميوفتيم...!
جو كلا بعد از اومدن كوروش عوض شده بود. اما من ميدونستم كه با رفتن كوروش همه ي اين آرامشم ميره...! دنبال راه خلاصي بودم كه كوروش گفت:
-:خوب... فرزان يكي مي خواد باهات آشنا بشه...! از وقتي اومدي من و كچل كرده...!
مثل فنر از جا بلند شدم و به سرعت همراه كوروش دور شدم.
-: چيكارشون كردي كه به خونت تشنه شدن؟
-:بله...
-:اگه نرسيده بودم بايد جنازت و از رو زمين جمع ميكرديم...!
-:اها... هيچي بابا... يارو سر راست داره به رئيسش خيانت ميكنه... اون وقت ميگه عزيزم نيازي نيست به غريبه ها توضيح بدي...!
كوروش خيلي جدي گفت: فرزان بهتره چشم و گوشت و ببيندي... نه چيزي ببيني نه چيزي بشنوي... وگرنه سرت و ميكنن زير آب...!
-:چي...؟
-:همون كه شنيدي... بعضي از اين آدما از شيرم وحشي ترن...!
جلوي اپن آشپزخونه كه چند نفر دورش ايستاده بودن ايستاديم.
-:معرفي نمي كني كوروش...!
به طرف صاحب صدا برگشتم. دختري با پيرهن قرمز خيلي كوتاه و ده تن آرايش پشت سرمون ايستاده بود. موهاي مشكيش و فر كرده بود و رو شونه هاش ول كرده بود.
كوروش با خنده گفت: اينم فرزان...
به دختر اشاره كرد: اينم سوزانه...! خواننده ي ما...!
سوزان با عشوه دستم و گرفت و فشرد.
-:خواننده... خيلي دوست دارم صدات و بشنوم...!
-:عزيزم... خيلي زود مي شنوي...!
رژلب قرمزش به جاي تموم چراغ هاي اونجا برق ميزد.
سوزان به كوروش اشاره كرد كه تنها مون بزاره.
كوروش يكم سرش و خاروند و گفت: فكر كنم اون ور كارم داشته باشن...!
به سرعت گفتم: كوروش... صنم و نديدي؟
-:صنم... چرا...همين دور و براست...!
كوروش تمام سالن از نظرش گذروند: ميرم پيداش كنم!
-: منم ميام...!
كوروش ابروهاش و بالا انداخت. هنوز يه قدم برنداشته بودم كه سوزان بازوم و گرفت.
-: آهاي آقا خوشگله... وايسا كوروش پيداش ميكنه...!
به طرفش برگشتم: مزاحمت نمي شم!
كوروش با پوزخند گفت: به اين راحتيا نميشه از دست سوزان فروزان در بري...!
سوزان با عشوه گيلاس مشروبش و مزمزه كرد: همين طوره...
بعد چشمكي به كوروش زد.
كوروش رفت. نمي دونم چرا با سوزان احساس راحتي نمي كردم.
سوزان دستش و به سنگ گرانيت سياه اپن تكيه داد: خوب... فرزان! اين ورا چيكار ميكني؟!
معضب شونه ام و بالا انداختم: هيچي! ول ميپلكم...!
-:تا حالا نديده بودمت.
-:منم همين طور... با اينكه زياد پارتي ميرم. اما تا حالا سعادت ملاقاتت و نداشتم.
با غرور گفت: واسه اينه كه من به هر كسي افتخار نميدم تو مهمونيش شركت كنم...
سرم و تكون دادم: پس آدم مهمي هستي...!
ابروهاش و بالا انداخت.
گيلاسش و به طرفم گرفت: تو نمي خوري؟!
دستام و به علامت پرهيز تكونشون دادم: نه... من زياد اهل الكل نيستم...!
گيلاس و بيشتر به طرفم گرفت: يه شب كه هزار شب نميشه...!
-: آخه ميدوني... قراره رانندگي كنم... اگه بگيرنم چند روز علاف ميشم...!
سرش و به نشونه فهميدم تكون داد.

گيلاسش و پر كرد: فرزان... واسه چي اومدي...!؟
با خنده شونه هام و بالا انداختم: همه واسه چی اومدن... منم اومدم خوش بگذرونم...!
شراب قرمز رنگش و دوباره مزه مزه كرد: تو با اين آدما فرق ميكني... واسه خوش گذروني نيومدي...!
-: تو فكر ميكني واسه چي اومدم.
نصف گيلاسش و بلانفس سر كشيد. شونه هاش و بالا انداخت: نمي دونم... تو بگو...!
خواستم چيزي بگم كه صداي بلند خنده اي توجهم و جلب كرد. صداي خنده اونقدر بلند بود كه اون همه صدا هم نتونسته بود مانعش بشه.
به طرف صاحب خنده برگشتم. با چند متر فاصله روي يه كاناپه چند تا پسر به همراه يه دختر روي يه كاناپه نشسته بودن.
دختره لباس پولكي آبي رنگي به تن داشت كه خيلي جلب توجه ميكرد. پسرا مثل فرشته دورش ميگشتن و دختره هر دقيقه با يكيشون لاس ميزد.
قيافه ي دختره به نظرم آشنا ميومد. دقت كه كردم باورم نميشد، شادي بود... اما اون اينجا چيكار ميكنه... مگه الان نبايد تو امريكا باشه...!
سوزان وقتي تعجبم وديد پرسيد: ميشناسيش...!
-:آره... اما فكر ميكردم رفته امريكا...!
سوزان با خنده گفت: عزيزم...! نگو كه تو هم گولش و خوردي...!
با تعجب به طرفش برگشتم: گول خوردم...!؟
سوزان در حاليكه نيشخندي بر لب داشت گفت: اون شادي... معروفترين پسر باز اين دور و بر...!!
دوباره به شادي خيره شدم.
سوزان خودش و بهم نزديك كرد و آروم زير گوشم گفت: ببين پسرا چطور دور و برش ميپلكن...! همشون با اينكه مي دونن زياد دووم نميارن اما...
به طرفش برگشتم. ابروهاش و بالا انداخت: اما بيشترين سعيشون و ميكنن...! دختر خوشگليه...!
با ترديد گفتم: چرا ميگي گول خوردم؟
-:واسه اينكه فكر ميكني شادي رفته امريكا...!
-:نرفته؟!... يعني شايد برگشته...!
-:چقدر ساده اي، عزيزم! معلومه كه نرفته! اين فيلمشه...!
گيج پرسيدم: فيلمشه...؟!
-:ببين... ساده ست...! شادي يكي دو ماه با يه پسر خوش ميگذرونه بعدش... اگه پسره زياد آشنا نباشه ميگه كه بايد بره امريكا و خيلي دلتنگ پسره هست و... نمي خواد ازش جدا بشه و ...
دستش و گذاشت رو سينم.
-: ...و پسراي احمقي مثل تو هم باور ميكنن...!
ناباورانه به شادي خيره شدم.
سوزان صورتم و به طرفش برگردوند: خودت و ناراحت نكن...! تجربه نشون داده... 70 درصدتون اين بهونه رو قبول ميكنين...!
خنديدم.
-:هان... بگو... تو هم همچين از رفتنش ناراحت نشده بودي...!
با خنده سرم و تكون دادم. چند لحظه مثل ديوونه ها فقط با هم مي خنديديم.
سوزان با عشوه ميخنديد كه چيزي مانع شد. مردي بازوي سوزان و گرفت و به طرف خودش چرخوند.
-:خوش ميگذره سوزان خانم...!
سوزان با ديدن اون مرد خندش قطع شد.
درحاليكه سعي ميكرد بازوش و از دست مرد بيرون بكشه گفت: به من دست نزن... مرتيكه...!
مرد با دست ديگش صورت سوزان نوازش كرد: يالا... سوزان... منم... سهراب...!
سهراب طوري به سوزان نگاه ميكرد كه گرگ حريص به بره نگاه ميكنه!
سوزان در حاليكه تلاش ميكرد خودش و رها كنه گفت: ولم كن...! مردك بي حيا...!
سوزان با ناخن هاي بلندش كه لاك قرمز رنگ هم داشتن به دست مرد چنگ انداخت.
مرد يه لحظه بازوي سوزان و ول كرد و دستش و تو هوا تكون داد.
-: هر چي بيشتر وحشي شي من بيشتر عاشقت ميشم...!
بعد با دست ديگش موهاي سوزان و تو مشت گرفت و كشيد. سوزان آخي گفت و براي درد كمتر يكم خم شد. سهراب صورتش و به صورت سوزان نزديك كرد.
-: سوزان... فقط منم كه تو رو قبول ميكنم...!
سوزان مدام دست و پا ميزد. مردم دورشون جمع شده بودن و نگاه ميكردن.
مردونگي به خرج دادم و جلو رفتم: هي... آقا سهراب فكر كنم سوزان زياد از تو خوشش نمياد...!
     
#93 | Posted: 16 Jan 2014 02:59
قسمت بیست و دوم

سهراب به طرفم برگشت: تو ديگه چه پخي هستي....؟!

خيلي جدي گفتم: بهتره بزاري سوزان بره...!
محكم هلم داد طوريكه پشت پشتي رفتم و خوردم به اپن. خيلي سريع به خودم اومدم و يه مشت محكم كاشتم پاي چشمش...! سوزان و ول كرد و چند لحظه گيج شد.
خيلي زود به خودش اومد و من و دوباره هل داد و روي اپن خوابوندم. نامردي نكرد و يكي دو تا مشت محكم كوبوند تو صورتم. منم پام و دور پاش قلاب كردم و جام و باهاش عوض كردم و تا ميخورد زدمش... مدك الكي حرف ميزد. خيلي زود كم آورد.
بلندش كردم و انداختمش رو زمين. آدماش خيلي سريع خودشون و رسوندن. داشتن ميومدن سراغم كه سهراب مانع شد.
-:نه... ولش كنيد.
به زحمت سرپا ايستاد: تاوان خيلي سنگيني پس ميدي...!
بعد رو به سوزان كه نفس نفس ميزد گفت: تو هم بالاخره مجبور ميشي تسليم بشي...! اين و بهت قول ميدم...!
خيلي سريع با گرگاش از اونجا بيرون رفت.
سوزان نگران به طرفم اومد. خون گوشه ي لبم و پاك كردم. نگاهي به حلقه ي انساني اي كه دورمون و گرفته بود انداختم.
سوزان دستمال سفيدي به طرفم گرفت و خواست حرفي بزنه كه مانع شدم.
-:بهتره كه بري...!
سوزان چند لحظه بهم خيره شد. بعد برگشت و خيلي سريع دور شد. صاف ايستادم و بي اينكه به بقيه نگاه كنم به طرف حياط به راه افتادم.
چند لحظه به عكس خودم تو آب حوض فيروزه اي خيره شدم. براي اينكه سرحال بيام يه آبي به سر و صورتم زدم. سرم و كه بلند كردم؛ كوروش بالاي سرم ايستاده بود.
چند لحظه هر دو تامون ساكت بوديم كه كوروش سكوت و شكست: معلومه تو چي كار داري ميكني؟!
شونه هام و بالا انداختم: نمي بيني...!
-: اخه كي به تو گفته بود كه پاشي از سوزان طرفداري كني...!
-: سهراب داشت اذيتش ميكرد...!
-:اصلا به تو چه....! تو اصلا ماجرا رو ميدوني...!
ابروهام و بالا انداختم: ماجرا هر چي هم باشه، سهراب نبايد اون طوري رفتار ميكرد.
كوروش با تاسف سرش و تكون داد: برات متاسفم...
-: چرا...!
به خودم اشاره كردم: من عاليم...!
-: جوجه رو آخر پاييز ميشمورن آقا فرزان...! وقتي سهراب آوار شد سرت بهت ميگم...!
-:عيب نداره مثل امروز حالش و جا ميارم...!
كوروش پوزخندي زد اما چيزي نگفت. دوباره سكوت.
-: راستي... صنم و پيدا كردم. بالا ست...!
مسير انگشتش و دنبال كردم و به پشت بوم رسيدم. شبح سياهي اونجا نشسته بود...!
كوروش اين و گفت و رفت. اما من همين طور به صنم كه مدام پاهاش و تكون مي داد، خيره شده بودم. به زحمت راه پشت بودم و پيدا كردم.
وسط جاييكه من بودم و جاييكه صنم نشسته بود يه فضاي خالي وسيع بود و تنها راه رسيدن به اونور... يه تير اهن بود كه دو طرف به هم وصل كرده بود.
شهامتم و جمع كردم و خيلي آروم اولين قدم و روي تيرآهن گذاشتم. كار سختي بود اونم تو تاريكي...! با قدماي كوچيك تا نصفه هاي را رفتم. يه لحظه سرم گيج رفت و كم مونده بود پرت شم پايين اما به زحمت تعادلم و به دست گرفتم و با هزار شيوه و ترس خودم و رسوندم اونور...!
صنم رو لبه ي پشت بوم نشسته بود. از پشت آروم بهش نزديك شدم.
-: اينجا چي كار ميكني...؟!
يهو سنگ كپ كردم.
-:بيا... بشين...!
آروم رفتم و كنارش نشستم. مثل اون پاهام و آويزون كردم.
بي اينكه به صورتم نگاه كنه گفت: چه گرد و خاكي كردي...!
چيزي نگفتم.
-:از لبتم خون مياد...!
-:آخه نامردا يهويي حمله كردن... آمادگي نداشتم. وگرنه يه زخمم برنمي داشتم...!
-:مي دونم...!
-:واقعا...!
-:جدي گفتم...! قبلا حريفت شدم... مي دونم دست كمي از خودم نداري!
با لبخند گفتم: روز اول يادته...! داشتي زاغ سيام و چوب ميزدي...!
صنم تبسم تلخي كرد: آره...! واسه همون ميگم...!
-:اوم... چقدر زود گذشت!
-: آره انگار همين ديروز بود...!
حرفي نداشتم بزنم. يكم من و من كردم: خوب... چيكارا ميكني؟!
شونه هاش و بالا انداخت: هيچي... بيكارم...!
چند لحظه مكث كرد: اما تو انگار خيلي سرت شلوغه...!
صورتم و جمع كردم: نه...!
-:چرا...! به زودي سرت شلوغ ميشه...! سهراب به اين زوديا دست از سرت بر نمي داره...!
چيزي نگفتم. اونم همينطور... هر دوتامون به رو به رو خيره شده بوديم...
صنم چرا انقدر سرده! آدم احساس ميكنه داره با يخ حرف ميزنه...! نمي دونم صنم مجموعه احساسات بود. هم ادم و مي ترسوند، هم احساس امنيت بهم مي داد، هم آدم و جذب ميكرد، هم سرد رفتار ميكرد...!
با صداش به خودم اومدم: به حرفت گوش دادم...
-: چي؟!
-: انتقامم و گرفتم!
سرم و تكون دادم: كه اين طور...!
-: اما راحت نشدم... هنوزم... هنوزم احساس ميكنم پيمان از دستم ناراحته...!
لبخند تلخي زدم: گاماس گاماس..!
-: تو تا حالا انتقام گرفتي؟
-:اوم... نه... يعني وضعيتي پيش نيومده كه...! مي دوني كه...
-: اما من زياد انتقام ميگيرم...! يعني تموم زندگيم پرشده از ... انتقام!
كلمه ي انتقام و با غيظ گفت.
-:تغييري هم كرده... يعني دلت خنك شده...
-:نمي دونم... من خيلي خودم و نميشناسم...!
با خنده گفتم: يه جمله اي هست ميگه لذتي كه تو بخشش هست تو انتقامم هست...!
با نيم خندي به طرفم برگشت: اين و كي گفته؟!
پرسشگر بهم خيره شد.
شونه هام و بالا انداختم: خودم هميشه ميگم...!
-: از تو اين جملات بعيده...!
-:چرا...! مگه من چمه...!
دوباره به رو به رو خيره شد: نمي دونم... اما مگه خودت نميگي تا حالا انتقام نگرفتي... پس از كجا مي دوني...!؟
-:آره... اما كلي منتقم دور و برم هست...!
چشمكي زدم: مثلا تو...!
-: فرزان... واقعا... بعضي وقتا دلم ميخواد بيخيال همه چي بشم و فقط از ته دل جيغ بكشم...!
-:چرا...؟! ببين... تو خوشگلي... تا اسلحه ميكشي همه ميترسن... خرت همه جا ميره...!
-: تو چي ميدوني...؟!
-: خوب بگو بدونم...
-: هميشه فكر ميكردم حقيقت بهترين چيزه...!
-:آره... همه حق دارن حقيقت و بدونن...!
-: دقيقا... منم همين طور فكر ميكردم... اما...! وقتي حقيقت و فهميدم... دلم ميخواست چشمام و ببيندم و به دروغاي زندگيم ادامه بدم!
-:اما نشد...!
-: آره... از اون وقت ديگه هيچ وقت حالم خوب نيست...! از وقتي او اتفاقا افتاد خوشبختي هم بدو بدو ساكش و جمع كرد و با قطار سريع السير از زندگي من رفت...!!
خنديدم. با تعجب به طرفم برگشت.
-: تشبيه آخريت خيلي باحال بود!
چيزي نگفت. يهو از جا بلند شدم و دستش و چسبيدم. با تعجب بهم خيره شد.
-:ميبرمت يه جا كه كلا اميد و زندگي و انتقام و اين چيزا رو فراموش كني...!
دستش و كشيدم: پاشو ديگه...!
بلند شد: كجا ميخوايم بريم...؟
-:تو بيا... قول ميدم جاي بد نبرمت...! حداقل از جهنم زندگيت بهتره!
ابروهاش و بالا انداخت.
     
#94 | Posted: 16 Jan 2014 03:00
در ماشين و باز كردم: بپر بيرون!
پياده شد و به دورنماي شهر خيره شد.
-: اينجا ديگه كجاست؟!
-: اينجا هر چقدر ميخواي جيغ بكش...! نگران منم نباش...! من گوشام و ميگيرم...!
انگشتاي اشارم و كردم تو گوشام. صنم همونطور بهم خيره شده بود. با نگام به جلو هلش دادم. برگشت و يه جيغ بلند كشيد. خوبه كه من گوشام و گرفته بودم وگرنه پرده گوشام پاره ميشد.
صنم چند تا جيغ بلند كشيد و بعد خسته شد. از ماشين پياده شدم. بطري آب معدني رو به دستش دادم.
-:بيا بخور...! عجب تواني داري...!
صنم خنديد و يه نفس همه ي بطري رو بالا كشيد.
-: خوب! حالا چيكار كنيم؟!
شونه هام و بالا انداختم: نمي دونم... من معمولا رو كاپوت ميشينم و ستاره ها رو ميشمورم...!
-:ستاره شمردن...! مگه بچه اي...!
دستش و گرفتم و روي كاپوت نشوندمش!
-:خودت بيا ببين چه حالي داره...!
كنارش نشستم.
-:ده دقيقه وقت داريم... هر كي بيشتر شمرد اون برنده ست...!
دستم و بالا آوردم: خوب... شروع...
دستم و پايين انداختم: برو...!
با تمام سرعت داشتم مي شمردم...! ده دقيقه مثل برق و باد گذشت.
صنم با هيجان گفت: من هزار و سيزده تا شمردم...!
با غرور گفتم: من هزار و پونصد و چهارتا...!
-:دروغ نگو... اصلا تو آسمون هزار و پونصدتا ستاره هست...؟
-: باور نمي كني بيا با هم بشمريم...!
خودم و بهش نزديك كردم. با انگشت ستاره ي پر نوري رو نشون دادم.
-:يك... دو... سه ... چهار... پنج...
صنم خميازه اي كشيد: باشه... حق با توئه... هزار و پونصد تا...!
-: نهصد و نود و نه...! هزار... نه من بايد ثابت كنم...!
صنم سرش و تكون داد. نفهميدم واسه چي اين كار و ميكنه!
همينطور داشتم ميشمردم كه يه شهاب تو آسمون روشن شد.
-:اِ... ببين شهاب...!
-:كو...؟ آره...! چقدر خوشگله...!
-:زود باش آرزو كن...! زود باش...!
صنم بي اشتياق گفت: نگو كه اين حرفا رو باور داري...! اينا همش خرافاته...!
-:خرافات يا واقعيت...! زود باش يه آرزو كن...! اگه نشد، باشه...! حق با توئه...!
صنم چشماش و بست. به صورتش خيره شده بودم. تو تاريك و روشن چراغ ها خوشگل تر شده بود. منم چشمام و بستم.
-:خوب...!
چشمام و باز كردم.
-:چي آرزو كردي...!
با شيطنت گفت: آرزو رو كه نبايد گفت!
-:مگه از صبح نمي گفتي من اين چيزا رو باور ندارم...! بدو... بدو... آرزوت چي بود...! بگو...! بگو...!
مثل بچه لوس هاي 5-6 ساله فقط ميگفتم: بگو... بگو...!
صنم بي حوصله گفت: اصلا خودت چي آرزو كردي؟!
-:من...؟!
با سر تائيد كرد.
-:من آرزو كردم كه تا دفعه ي بعد كه شهاب ميبينم... همه چي خوب باشه...! اون آدمي كه الان كنرمه بازم كنارم بمونه...!
هميشه همين آرزو رو ميكنم...! حالا تو بگو... يالا...!
صنم با آرامش گفت: من ارزو كردم اين ماجرا به خوبي و خوشي تموم بشه...!
-: كدوم ماجرا؟!
-:نه ديگه نشد!
خنديدم. دوتايي دوباره به ستاره ها خيره شديم...!
-:مي دوني اينجا تا حالا حال چندنفر و خوب كرده...!؟
-:نمي دونم...! اما واسه من كه موثر بود...!
-:واقعا... مي دونستم. خود من تا حالا بيست و... سه نفر و ديدم كه اينجا سرحالشون آورده...!
-:عجب حافظه اي داري...!
-: ما اينيم ديگه...! حالا بقيه ي ستاره ها رو بشماريم...!
-:واي... نه...!
دستش و توی دستم گرفتم و فشردم .
همیشه وقتی دستش توی دستم بود به این فکر می کردم این دستا می تونه ادما رو بکشه . اما حالا ... فقط به این فکر کردم دستاش چقدر لطیفه .
انگشتام و روی دستش حرکت می دادم . اروم ...
صنم اعتراضی نداشت . منم با تمام وجودم از این کار لذت می بردم .

تو رو تو گريه مي بوسم ، تو رو كه غرق لبخندي!
رو اين حالي كه من دارم چرا چشمات و ميبندي!
بزار اين آخرين بوسه، تموم باورت باشم!
بزار فردا تو اين خونه، تو آغوش تو پيدا شم!
نمي دوني كنار تو چه حالي داره بيداري!
بزار باور كنم امشب تو هم حال من و داري!
نمي دوني كنار تو چه حالي داره بيداري!
بزار باور كنم امشب تو هم حال من و داري!
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه!
از اين روياي شيريني كه ميدونم نمي مونه!
چقدر اين حس من خوبه! همين كه از تو ميبينم
همين كه هر نفس امشب هوام و از تو ميگيرم!
نمي دوني كنار تو چه حالي داره بيداري!
بزار باور كنم امشب تو هم حال من و داري!
نمي دوني كنار تو چه حالي داره بيداري!
بزار باور كنم امشب تو هم حال من و داري!
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه!
از اين روياي شيريني كه ميدونم نمي مونه!
چقدر اين حس من خوبه! همين كه از تو ميبينم
همين كه هر نفس امشب هوام و از تو ميگيرم!
نمي دوني كنار تو چه حالي داره بيداري!
بزار باور كنم امشب تو هم حال من و داري!با تكون چيزي تو بغلم چشمام و با زكردم. از پشت شيشه نور آفتاب تو چشم ميزد. نگاهي به صنم كه كنارم خوابيده بود انداختم. حتي تو خوابم با ابهت به نظر ميرسيد.
ماهيچه ي دستم گرفته بود. سعي كردم خيلي آروم تكونش بدم تا صنم بيدار نشه...! انگشتام و آروم بستم كه يهو صنم از خواب پريد و با يه حركت اسلحش و درآورد و به طرفم گرفت.
خيلي سريع دستام و بالا بردم: منم...! بزارش كنار...!
نفس راحتي كشيد و اسلحش و پايين آورد.
-: چرا يهويي تكون ميخوري...!؟ كم مونده بود بكشمت...!
با تمسخر گفتم: من و ببخش كه تو با اسلحه ميخوابي...!!
-:دست خودم نيست...!
شونه هام و بالا انداختم.
-:ساعت چنده!؟
نگاهي به ساعتم انداختم: دور و بر هشت...!
-:خوبه...!
از ماشين پياده شد. منم همينطور. يكم بدنش و نرمش داد.
-:خوب... بابت ديشب ممنونم... خيلي خوب بود...!
اين و گفت و بدون اينكه مجال حرف زدن بهم بده به طرف پايين تپه به راه افتاد.
-:مي خواي بري...؟
-:آره...!
-:مي رسونمت!
-:نه ميخوام يكم راه برم.
-:اينجوري...؟!
با تعجب به طرفم برگشت. به لباساش اشاره كردم. نگاهي به سر تا پاش انداخت. يه شلوارك جين مشكي زير زانو پوشيده بود با يه كت نيم تنه مشكي كه تاپ آبي از زيرش معلوم بود. با صندل هاي آبي!
ابروهاش و بالا انداخت: حق با توئه...!
راهي كه رفته بود و برگشت. پوزخندي زدم و به طرف شهر برگشتم.
كنارم ايستاد.
-:حيف شد نتونستيم طلوع خورشيد و ببينيم!
بي توجه گفت: نمي خوايم برگرديم...!؟
-:عجله داري...؟
با جديت گفت: ببين... شايد تو بيكار باشي...! اما من كلي كار دارم كه بايد انجام بدم...!
با تمسخر گفتم: آهان... حتما چند نفر تو صفن تا بكشيشون!
در حاليكه در ماشين و باز ميكرد تا بشينه گفت: دقيقا...! حالا بيا بريم...!
اين صنم اون صنمي نبود كه من ديشب باهاش بودم. صنم 180 درجه فرق كرده بود. برگشتم و سوار شدم.
-:من نه و نيم بايد يه جايي باشم پس زود باش...!
استارت زدم: خوب... كجا ميري...!
-:تو برو من ميگم كجا...!
     
#95 | Posted: 16 Jan 2014 03:00
ضبط و روشن كردم.
تو رو دوست دارم
مثل حس نجيب خاك غريب
تو رو دوست دارم
مثل عطر شكوفه هاي سيب
تو رو دوست دارم عجيب
تو رو دوست دارم زياد
چطور پس دلت مياد من و تنهام بزاري
تو رو دوست دارم
مثل لحظه ي خواب ستاره ها...
تو رو دوست دارم...
صنم ضبط و خاموش كرد.
-:چي شد؟
-:هيچي فقط از اين آهنگ خوشم نمياد...!
-:چرا...!؟
-:خصوصيه...!
-:خصوصي؟!
-:بهتر جلوت و نگاه كني...! من نه بايد برسم اونجا...
-:از صبح نه و نيم بود كه...
-: حالا عوض شد... نُه!
عدد نه و با تحكم گفت. جوري كه ديگه چيزي نگفتم.
جلوي برج بلند نقره اي كه با شيشه تزئين شده بود توقف كردم. پياده شد.
-:راستي... تو شماره ي آتوسا رو داري؟!
-:آتوسا؟!
-: آره... همون كه تو كيش با هامون بود...!
-:خوب... چطورمگه...!؟
-:هيچي گه داري به منم بده!
-:ميخواي چيكار؟!
با شيطنت گفتم: به نظرم دختر خوشگليه... ازش خوشم اومده!
ابروهاش و بالا انداخت: ظهر زنگ بزن بدم...!
-:اوهوم... خداحافظ...!
-:راستي... ديروز و كلا از مخت پاك كن...!
عكس العملي نشون ندادم.
ادامه داد: ...وگرنه خودم پاكش ميكنم...!
جمله آخر و با خشونت تمام گفت. جوري كه يه لحظه لرزه تو تنم افتاد. در و با شدت بست.
واقعا من عاشق اين شدم... اين مظهر تنفر... به صندلي تكيه دادم و صنم و درحاليكه داشت واد ساختمون ميشد نظاره كردم.
نه من عاشق اون صنمي بودم كه ديشب داشت با من ستاره ميشمرد...! نه اين قاتلي كه جلوم بود.
با بوق ماشين پشت سري به خودم اومدم. آخرين نگاه و به برج انداختم و به راه افتادم. ماشين و تو يكي از خيابون هاي فرعي كه خلوت بود پارك كردم. سريع پياده شدم. شيطون نامرد هي قلقلكم مي داد كه بدونم اونجا كجاست!
ماشين و قفل كردم و... كه يهو يه چيزي رو جلوي دهنم حس كردم. بوي غليظ دارو ميداد و بعد ديگه هيچي...!برام سخت بود كه چشمام و باز كنم. هوشياري كامل نداشتم. يادم نميومد كه چي شده...! به زحمت چشمام و نيمه باز كردم. نور چراغ آزارم ميداد.
چشمام و بستم و دوباره بازشون كردم. سرفه اي كردم و به دور و برم نگاه كردم. يه اتاق نه متري تاريك بود. شبيه انباري يا يه همچين چيزي بود. به صندلي بسته بودنم. حتي نمي تونستم تكون بخورم. پيراهنم و از تنم درآورده بودن...! فقط ير پيرهنم تنم بود.
تقلا كردم تا دستام و آزاد كنم اما نشد. با دستبند بسته بودنم. پاهامم همينطور...! اينا كي بودن...؟ من اينجا چيكار ميكردم...؟ به ذهنم فشار آوردم تا يادم بياد... صنم و رسوندم اونجا... ماشين و پارك كردم... پياده شدم و ... آخه چرا اين آدما بايد من و بدزدن...!
داد زدم: آهاي...!
اما جوابي جز انعكاس صدام نگرفتم: آهاي... آهاي... آهــاي...
اونقدر داد زدم كه صدام گرفت. ديگه داشتم ديوونه ميشدم...! من اينجا چيكار ميكردم...؟ نكنه كار رئيس باشه! يا حتي اميرارسلان...! اما اونا براي چي بايد اين كار و بكنن؟ شايد فهميدن من پليسم...!
دوباره داد زدم: كسي اونجا نيست...!؟
دوباره سكوت و انعكاس...!
هواي اتاق خيلي خفه بود. نفسم بالا نميومد...!به سرفه افتاده بودم...! داشتم خفه ميشدم كه يكي در و باز كرد...! يه در درست كنار نورافكني كه اتاق روشن كرده بود وجود داشت اما نور مانع ديدنش ميشد...!
هيكل بزرگي وارد اتاق شد. چيزي جز يه سايه نمي ديدم. نه صورتش و نه... فقط يه تن...
مي تونستم حس كنم كه بهم خيره شده.
-:شما كي هستين...؟ من... اينجا چيكار ميكنم.
صداي كلفتي گفت: چند روزي اينجا مهمونمون هستي...!
با تمسخر گفتم: شما از مهموناتون اينطوري پذيرايي ميكنين؟!
-:فقط با مهموناي ويژه...!
-:از جونم چي ميخواين؟
از يه گوشه يه صندلي درآورد و بر عكس گذاشت جلوم. روش نشست. تونستم قيافش و كم و بيش ببينم. يه صورت استخوني و زمخت داشت. موهاش و از ته تراشيده بود. دور سرش يه دستمال قرمز خال خالي بسته بود با يه تاپ سفيد توري...!
دستاي عضلانيش و به پشتي صندلي تكيه داده بود و بهم خيره شده بود. تو چشماش شرارت موج ميزد.
دوباره پرسيدم: واسه چي آوردينم اينجا...؟
-: اومديم خوش بگذرونيم!
-:پس من و باز كنين تا بيشتر خوش بگذره...!
قهقهه زد. حالم از خندش به هم ميخورد. منم باهاش خنديدم. يهو خندش قطع شد.
-: اول بايد ادب بشي، بعدش به خوشگذروني هم ميرسيم...!
-:واسه چي؟!
خودش و عقب كشيد: تا ياد بگيري تو چيزي كه بهت ربط نداره دخالت نكني!!!
يكم به خودم فشار آوردم: آهان... تو واسه اون سهراب نامرد كار ميكني!
چيزي نگفت. صورتش و نمي تونستم ببينم.
-:پس خودش كجاست؟!... از ترسش قايم شده...؟
مرد از جا بلند شد و صندلي رو به كناري پرت كرد. دستمال سفيدي رو دور مشتش پيچيد.
با خنده ي مشتاقي گفت: سلام رسوند... گفت تا ما تو رو گرم كنيم خودش و ميرسونه...!
بعد مشت محكمي به صورتم زد. شدت ضربه به قدري بود كه صندلي تو جاش رقصيد. گردنم با ضربه به طرفي خم شد. بد جور دردم گرفت.
صندلي كج شد و در حال افتادن بود كه مرد يقم و با قدرت چسبيد و مانع افتادن صندلي شد.
با شيطنت گفت: نترس... پيرهنت و درآوردم تا كثيف نشه...!
بعد بدون مكث چند تا مشت تو صورتم خالي كرد. بعد يه مشت محكم ديگه تو دلم زد. طوريكه خون بالا آوردم. مي تونستم مزه ي خون و توي دهنم بچشم.
چند لحظه مكث كرد.
به زحمت گفتم: اگه... اگه مردي... دستام و باز كن تا ببينيم... كي قوي تره...!
مرد نصف شيشه ي مشروب و سر كشيد: به اونجاشم ميرسيم.
دوباره شروع كرد به كتك زدنم. اونقدر زد كه ديگه حتي توان نفس كشيدن نداشتم. اينجا مثل جهنم بود. حق با كوروش بود... من نبايد تو ماجرايي كه بهم مربوط نبود دخالت ميكردم... حالا چي شده بود... كسي ميومد كمكم... سوزان همونطور كه من كمكش كردم كمكك ميكرد... اصلا از چيزي خبر داشت...! يعني من تا كي بايد اين جهنم و تحمل ميكردم.
مرد مشت آخر و سنگين تر زد. جوري كه من و صندلي با هم نقش زمين شديم. دوباره با لگد به شكمم ضربه زد. ديگه داشت هوش از سرم ميپريد... تا همين جاشم خيلي مقاومت كرده بودم.
چشمام و بستم. به زحمت نفس ميكشيدم...! مرد از اتاق بيرون رفت. اما شنيدم كه به يكي كه بيرون اتاق بود گفت:
-: راست و ريستش كنين... يكمم غذا بندازين جلوش...!
صداي قدماي چند نفر و دور و بر خودم ميشنيدم. بازوهام و گرفتن و بلندم كردن. يه سطل آب سر روم خالي كردن. يخ بود... طوريكه به خودم لرزيدم. چندتا سيلي به صورتم زدن. چشمام و به زور باز كردم. چند تا پسر جوون بودن...!
دستام و باز كردن... حالا وقتش بود...! سريع از جا پريدم و با تمام قدرتي كه برام مونده بود تو صورت يكيشون يه مشت كوبيدم. پسر جوون نقش زمين شد. اما خودمم سكندري خوردم و زمين افتادم. صندلي هم روم. آخه پاهام به صندلي بسته شده بودن.
پسر از جا بلند شد. چند نفر ديگه صندلي رو بلند كردن و من و روش نشوندن...!
يكي شون داد زد: رئيس هنوز... ادب نشده...!
بعد رو به من با خنده تمسخر آميزي گفت: اونقدر اينجا ميموني تا آدم بشي...!!
بعد ساندويچي رو به دستم دادن و دوباره تو اون اتاق تنگ و نفسگير تنهام گذاشتن...!دوباره سطل آب يخ و روم خالي كردم. ديگه عادت كرده بودم. نمي دونم چند روز يا چند هفته اونجا بودم... شمارش روزا از دستم در رفته بود. نه آفتابي ميديدم... نه از شب خبر داشتم...
تنها چيزي كه ميگرفتم يه دست كتك و يه سطل آب يخ بود... و البته يه ساندويچ...!
منتظر بودم تا طبق معمول برام يه ساندويچ بيارن اما به جاش دو نفر قولچماق اومدن و بازم كردن. باورم نمي شد...! يعني چي شده بود...! بازوهام و گرفتن و درحاليكه روي زمين كشيده ميشدم؛ چون پاهام هيچ تواني براي ايستادن نداشتن، من و به بيرون بردن.
اول نور كوچيكي به چشمام خورد و بعد به يه سالن بزرگ رسيديم. من و دوباره به يه صندلي بستن. روبه روم يه ميز بزرگ مشكي رنگ قرار داشت كه بالاي ميز و درست رو به روم يه مرد نسبتا چاق با كت و شلوار كرم نشسته بود و داشت غذا ميخورد...! نمي تونستم دقيق ببينمش... ديد دوتايي داشتم...
مرد كه موهاي كچل و چشماي ريزي داشت درحاليكه قاشق و تو دهنش فرو ميكرد گفت: من و ميشناسي...؟
با سر جواب منفي دادم.
-: من حسامم... حسام الدين پاشايي...!
چيزي نگفتم. فقط به غذا چشم دوخته بودم... خيلي وقت بود كه چيز درست و حسابي اي نخورده بودم...!
حسام نگاهي به من انداخت: گرسنه اي؟!
بازم جواب ندادم.
-:هي پسر... واس اين دوستمونم غذا بيار...!
تو جيك ثانيه يه پرس چلو كباب جلوم گذاشتن. دلم ميخواست بخورمش اما دستام بسته بودن. چند دقيقه همينطوري گذشت.
حسام همينطوري كه مشغول پرخوري بود گفت: چرا نمي خوري؟!
ابروهام و بالا انداختم.
-:اوم... بچه ها رو ببخش...!
بعد رو به مردي كه گوشه ي تاريك اتاق ايستاده بود گفت: هي پسر... چيكار داري ميكني؟! چرا دستاش و باز نكردي...! ايشون مهمون ماست! نيومده كه گشنگي بكشه...!
-:من و ببخشيد رئيس...!
به طرفم اومد. كت قهوه اي و پيرهن سفيد به تن داشت. دستام و باز كرد.
-:خوب... فرزان خان اين چند روزه بهت خوش گذشت؟!
دوباره به چشماي مشكي ريزش خيره شدم.
-:بلد نيستي حرف بزني...!؟
بازم سكوت...
-:اما شنيدم خيلي بلبل زبوني ميكني...! عيب نداره... بچه تلاش ميكنن تا يادت بدن كه نبايد تو مسئله اي كه بهت مربوط نيست دخالت كني...! بايد ازشون ممنون باشي...!
سرش و به نشونه ي تائيد حرفش تكون داد.
بازم چند لحظه سكوت. خيلي دلم ميخواست از غذا بخورم اما نمي دونم چرا نمي تونستم.
-:ببينم... از اون زنيكه خوشت مياد؟! ... همون خوانندهه... سوزان...
بازم بي تفاوت بهش خيره شدم.
-:شايدم به اميد مژدگوني اين كار و كردي... مثلا يه ماچ...
چشماش و ريز تر كرد: يا شايدم... يه چيزي بيشتر... مثلا... همـ...
قبل از اينكه حرفش و تموم كنه از جا بلند شدم و يه تف به طرفش پرت كردم. آدماش سريع وارد عمل شدن. به زور من و رو صندلي نشوندن.
حسام بشقاب غذاي جلوش و با عصبانيت هل داد طوريكه بشقاب افتاد زمين و شراب داخل ليوان روي ميز پخش شد...!
با صدايي كه از عصبانيت ميلرزيد فرياد زد: غلام... جمعش كن...!
خونسرد به صندلي تكيه داد: اصلا هم نشين خوبي نيستي... فرزان خان...!
با دست اشاره كرد: ببريدش...!
دوباره آدماش به طرفم اومدن. بلندم كردم. به زور داشتن ميبردنم كه پسري وارد شد.
-:رئيس... صنم اينجاست...!
-:صنم؟! همون كه سر ميز قمار...!
با سرش يه ادايي درآورد.
-:بله!
-:واسه چي اومده؟!
پسر با سرش به من اشاره كرد.
حسام رو به دونفري كه داشتن من و ميبردن دستور داد: صبر كنيد...!
من و برگردوندن و دوباره رو صندلي نشوندن...!
در با صداي آزار دهنده اي باز شد و نوري كه از بيرون مي اومد فضاي پشت حسام و روشن كرد. سايه ي زني تو نور پيدا شد. بعد از چند لحظه صنم در حاليكه كاپشن چرم مشكي و جين مشكي اي به تن داشت وارد شد.
حسام به طرفش رفت. صنم كلاه كاسكتش و درآورد و موهاش و تو هوا موج داد.
حسام دستش و به طرف صنم گرفت: از ديدن دوبارت خوشحالم...!
صنم دستكش دست راستش و درآورد و با حسام دست داد: شايد اگه سر ميز بود اين حرف و نميزدي!
حسام خنده ي مودبانه اي كرد: بردنت فقط از روي شانس بود...!
-:ميتونيم دوباره امتحان كنيم...!
-:عاليه...!
صنم زير چشمي نگاهي به من انداخت: اما بعدا... فعلا واسه چيز ديگه اي اومدم...!-:بله... چرا نميشيني...؟! از اين ور...!
صنم به همراه حسام دور ميز گرد چوبي اي كه كمي اونور تر بود نشست. گوشام و تيز كردم تا بشنوم چي ميگن...!
-:تو با اين پسره چيكار داري؟!
صنم با متانت به صندلي تكيه داد: در واقع من كاري باهاش ندارم... در واقع اگه به من بود حتي نميومدم دنبالش...! اما خوب... رئيس اصرار داره كه آزادش كني...!
-:مگه اين پسر چي داره كه رئيس انقدر ميخوادش!؟
همون پسري كه گوشه ي اتاق بود بهشون نزديك شد و دو تا ليوان ويسكي رو ميزشون گذاشت. صنم ليوان و برداشت و درحاليكه به من چشم دوخته بود گفت: اين و بايد از خودش بپرسي...!
به طرف حسام برگشت: حالا چيكار ميكني؟!
حسام ويسكيش و مزه مزه كرد: خودت كه از ماجرا خبر داري! من كه نمي تونم همين طوري...
شونه هاش و بالا انداخت و حرفش و ادامه نداد.
صنم خودش و جلو كشيد و در حاليكه به دست چپش تكيه داده بود گفت: همين طوري هم نيست...! ميبينم كه حسابي بهش ياد دادي چطوري رفتار كنه...!
در حاليكه روي صندلي نشسته بودم و به اون دوتا خيره شده بودم مدام تو ذهنم دنبال جواب سوال حسام ميگشتم. واقعا چرا رئيس بايد صنم و بفرسته دنبال من...؟!
-:اما از رفتارش معلومه كه هنوز ياد نگرفته!
صنم نگاه نافذش و به چشماي حسام ريخت: موندن اون اينجا برات دردسر داره... از طرفي هم نمي توني همينطوري ولش كني... چون به هر حال...
شونه هاش و بالا انداخت: ... پاي پسرت در ميونه! من يه پيشنهاد دارم...!
صنم با اشتياق ادامه داد: يه مبارزه...!
دوباره به صندلي تكيه داد: شنيدم طرفدارشي!...
-:چه مبارزه اي!؟
-:يه مبارزه ي پرهيجان...! سر مرگ يا زندگي...! اگه مبارز من برد...
با دست اشاره اي به من كرد: فرزان و آزاد ميكني! اما... اگه مال تو برد...
حسام با اشتياق سرش و تكون داد: اوهوم...
صنم با قاطعيت گفت: بكشش...! كسي كه پسرت و جلوي همه تحقير كرده استحقاق مرگ و داره...!
     
#96 | Posted: 16 Jan 2014 03:01
از جا پريدم. چي؟! من و بكشه...!! مگه صنم كيه كه رو جون من شرط ميبنده...!؟ آخه كي رو ميخواد بفرسته...! اگه نبره چي؟! واي...!!
صنم بقيه ي ويسكي رو خورد: اين طور نيست...؟!
حسام در حاليكه لبخند رضايتمندي رو لب داشت گفت: به همين خاطره كه تو صنمي...!!
صنم لبخندي زد و دوباره زير چشمي نگاهي بهم انداخت. اين بار براش خط و نشون كشيدم.
-:مبارزه كي و كجا؟!
-:هر چي زودتر قائله ختم بشه...
چشماش و رو هم گذاشت: ...بهتره!.. الان!
-: همين حالا...!؟
صنم با سر تائيد كرد.
-:مبارزت كيه؟ تا نيم ساعت ديگه ميتونه خودش و برسونه اينجا...!؟
-:اون همين الانم اينجاست!
به طرفم برگشت: فرزان...!
من...؟! صنم قصد داشت من و بكشه...؟ اگه اسلحش و ميكشيد و يه گوله تو مغزم خالي ميكرد بهتر بود! من چطور مي تونستم با اين وضع... من ديگه هيچ قدرتي برام نمونده بود...! آخه صنم چرا اينكارا رو ميكرد...؟ دستور رئيس بود؟!
حسام با خنده گفت: مثل اينكه ميخواي ببازي...!
صنم درحاليكه با چشماي ريز بهم خيره شده بود گفت: بايد ثابت كنه كه لياقت داره...!
بد بد نگاش كردم. بي توجه لبخند موزيانش و ادامه داد. زير لب گفت: مبارز تو كيه؟!
-: فرشيد و كه ميشناسي!؟
بعد همون مردي كه اين مدت من و كتك ميزد و نشون داد. فرشيد سريع خودش و به اونها رسوند.
-:مرد قوي ايه...!
-:همينطوره...! فرشيد مورد اعتماد منه!
فرشيد با لبخندي كه نميدونم دليلش چي بود بهم چشم دوخت. نمي دونم لبخندش به خاطر پيروزي اي بود كه از قبل جشن گرفته بود و يا...
صنم نگاهي به هر دوتامون انداخت و لبخندش و گنده تر كرد. اين چه مرگش شده بود. داشت من و ميترسوند! اصلا اين صنم و با وجود همه ي چيزا نديده بودم. شبيه سركرده هاي بانداي مافيا شده بود!
واقعا من چرا به دختری مثل اون علاقه مند شده بودم ؟ وای خدای من ... اگه از اینجا جون سالم به در ببرم دور صنم و خط می کشم ... من و چه به صنم ؟ اصلا صنم به درد من نمی خوره . اینبار که رفتم خونه به مامان میگم برام یه دختر خوب پیدا کنه . باید هر چه زودتر خودم و از این منجلابی که توش فرو می رفتم بیرون بکشم
حسام از جا بلند شد: بهتره شروع كنيم.
همراه صنم از سالن خارج شدن. دو نفر به طرفم اومدن و من و كشون كشون به دنبال حسام بردن. دم در فرشيد دست به سينه ايستاده بود و بهم بخند ميزد كه يعني حالت و ميگيرم!
وارد سالن كناري شديم. وسط يه سكو شبيه رينگ بوكس بود. مهتابي رينگ و مثل روز روشن كرده بود. صنم و حسام دور يه ميز كه يه طرف رينگ با يكم فاصله قرار داشت نشسته بودن.
من و بردن روي رينگ و همونجا ولم كردن. به طناب كنار رينگ تكيه دادم. من حتي نميتونستم روي پاهام وايسم اونوقت...!
فرشيد با افتخار وارد رينگ شد.
صنم خطاب به من داد زد: فرزان...! اگه ببازي... مردي...! حالا خودت انتخاب كن...!
برگشتم و بهش چشم دوختم. با رضايت لبخند زد و ابروهاش و بالا انداخت.
حسام هم رو به فرشيد گفت: هي فرشيد...! دوست دارم خوب بهش بفهموني كي هستي!
يه مرد كت و شلوار پوش وارد رينگ شد و رو به من گفت: آماده اي...؟
با سر جواب دادم. همين سوال و از فرشيدم پرسيد. بعدش دستاش و بينمون گرفت و يهو پايين بردشون...! مسابقه شروع شد.
فرشيد گارد كشتي گرفت و بي هيچ تاملي مشتي محكم تو صورتم خوابوند. مشتش خيلي سنگين بود. به زحمت خودم و سرپا نگه داشته بودم. مشت بعدي رو كه آورد سريع جاخالي دادم. بند بند بدنم درد ميكرد. اما با اين وجود سعي كردم قوي باشم.
با جاخالي دادن من فرشيد مشت ديگش و بالا آورد. سريع خم شدم و مشتم و تو دلش كاشتم. قدرت ضربه اونقدر زياد بود كه فرشيد و چند قدم عقب روند. فرشيد با عصبانيت داد زد و به سرعت به طرفم اومد و چند تا مشت متوالي تو سر و صورتم خالي كرد.
حتي مجال نمي داد نفس بكشم. با آخرين ضربه من و به طرفي هل داد. تعادلم و از دست دادم و روي نرده رينگ افتادم. فرشيد دوباره به سمتم هجوم آورد. تا خواستم بلند بشم؛ يقم و چسبيد و به طناب ها فشارم داد و با دست راستش دوباره بهم مشت زد.
يه لحظه كه دست كشيد بي معطلي روي زمين افتادم. خون گوشه ي چشمم و پاك كردم و خواستم بلند بشم كه فرشيد پاها و يقم و از پشت گرفت و بلندم كرد. مثل بطري آب تكونم داد و بعد كوبيدم زمين.
احساس كردم مهره هاي ستون فقراتم دونه به دونه خورد شدن. فرشيد چند قدم عقب رفت و بعد با شدت خودش و روم انداخت و آرنجش و مثل چوب تو شكمم فرو كرد. نا خودآگاه پاها و سرم بالا پريدن و خون از دهنم بيرون پريد. احساس ميكردم الانه كه تموم دل و رودم بريزه بيرون.
تو همين حين بود كه چشمم به صنم افتاد. با لبخند موزيانه اي بهم چشم دوخته بود. حسام مدام لباش تكون ميخورد. انگار كه چيزي ميگفت. اما من گوشام كر شده بود. چرا صنم اينكار و با من ميكرد. چرا؟!... سوالي كه هيچ وقت جوابي براش پيدا نكردم. صنم مثل قاره ي آمريكا تو قرن هيجده بود...! نمي شد بهش اعتماد كرد... نمي شد... كشفش كرد... زيبا بود و خطرناك...!
همونطور بهش چشم دوخته بودم. البته فكر كنم نفهميد. چون چشمام جوري باد كرده بود كه سفيديشون معلوم نبود. فرشيد بيرحمانه مشت ديگه اي به شكمم زد. دوباره از جا پريدم. يهو نميدونم صنم چش شد. وقتي فرشيد من و زد يه جوري انگار از جا پريد. يه لحظه چشماش و بست.
ظرف يه ثانيه اون لبخند مسخرش برگشت. مطمئنم اشتباه نكرده بودم. دوباره با لبخند به ما خيره شد.فرشيد بلندم كرد و چندتا مشت بهم زد. نتونستم تحمل كنم و با زانو افتادم زمين. فرشيد خم شد و دوباره شروع كرد به كتك زدنم. ديگه از اين بدتر نميشد. چطوري ميتونستم از اين جهنم خلاص بشم. نفس هام به شمارش افتاده بود. فرشيد بيرحمانه كتكم ميزد.
با لگد محكم كوبيد تو شكمم... چشمام تار ميديد. توان سر بلند كردن نداشتم. به تموم اين اتفاقايي كه تو اين مدت افتاده بود فكر كردم. من كلي كار داشتم كه بايد انجام ميدادم. يه عالمه كار... مهمترينشونم پيدا كردن آتش بينش نيا بود. نبايد قبل از پيدا كردن اون ميمردم.
من قبلا هم تو چنين شرايطي بودم. من كه به اين زودي تسليم نميشم...! اول راهم معلوم بود كه آسون نيست...! پا گذاشتن تو اين دنيا آسون نيست اما پر از هيجانه...! هر لحظه بايد انتظار چيزي رو مي داشتم...! همون چيزي كه هميشه ميخواستم...!
حالا من نبايد تسليم ميشدم. تسليم شدن من... باختن من... مردن من... مثل اين بود كه بلند داد بزنم من عرضه ندارم...! من قدرت تحمل اين ها رو ندارم... رئيس...! از من خيلي بهتره...!
اما هيچ كدوم از اينا درست نبود... من بايد از رئيس بهتر مي بودم... و بودم...!
چشمام و بيشتر باز كردم. نفس عميقي كشيدم و خودم و آماده كردم. فرشيد و درحاليكه داشت با نيشخند من و كتك ميزد با يه حركت زمين زدم. پام و بين پاهش انداختم و همونطور كه ساختمان هرچه بزرگتر باشه زودتر زمين ميخوره، فرشيدم خيلي زود نقش زمين شد.
سريع روش پريدم. سرش و تا بلند كرد با كله زدم تو صورتش...! دستش و گذاشت رو جمجمش...! بدون معطلي هر چي زجر تو اين چند روز كشيده بودم و سرش خالي كردم...! هيچ فرصتي بهش ندادم. فقط مثل وحشيا ميزدمش...!
حسام داد زد: هي...! مرتيكه... چيكار داري ميكني!؟ ميخواي همين طوري اونجا دراز بكشي...!
فرشيد عصباني شد و با ضربه ي مشت من و به كناري هل داد. روي زمين كنارش افتادم. از جا بلند شدم. اونم همين طور...! سرش گيج ميرفت و تلو تلو ميخورد. با اينكه قدش از من بلندتر بود پريدم و يه كف گرگي حسابي تو صورتش زدم. از بينيش خون اومد.
از پاش چسبيدم و كشيدمش...! سعي كرد تعادلش و حفظ كنه و جلو جلو اومد و مدام پاش و تكون ميداد اما من اونقدر سمج بودم كه بالاخره اتفاق افتاد. تا ديدم داره ميوفته يه چرخش به خودم دادم و انداختمش رو طنابها...!
پاش و ول نكردم و هل دادم بالا ...! روي طنابها تاب خورد و افتاد پايين! بي هيچ مكثي از بين طنابها رد شدم و جفت پا پريدم رو كمرش...! آخي گفت. فكر كردم كار تموم شده! از روش كنار رفتم و چند تا نفس عميق كشيدم. حسام عصباني از جاش بلند شد و ليواني كه دستش بود و رو سر فرشيد خورد كرد.
ليوان شكست و الكلش رو سر فرشيد خالي شد. اين يارو خودش بيشتر از من داشت آدمش و كتك ميزد! فرشيد از جا بلند شد. ايول...! راه خوبي بود...! برگشتم طرفش...! بهش اصلا مجال ندادم. پريدم و با تيغه ي پاي راستم يه ضربه ي كاري به صورتش زدم.
با اين يكي چنان خوابيد كه تا دو سه ساعت فكر نميكنم بيدار ميشد...! نفسم در نميومد.
چند ثانيه بالا سر فرشيد ايستادم اما تكون نخورد. بيهوش شده بود. لبخند پيروزمندانه اي به لب آوردم. صنم از جا بلند شد و رو به حسام گفت: خوب...!بازم من بردم...!
تو دلم گفتم: تو...! همه ي كتكش و من خوردم... اونوقت خانم بلند شده ميگه من بردم...!
حسام درحاليكه با عصبانيت به تن نيمه جون فرشيد خيره شده بود، گفت: هميشه دفعه ي بعدي هست...!
صنم با لبخند پيروزمندانه اي گفت: همين طوره...! تا دفعه بعد...!
حسام با صنم دست داد.
درحاليكه سرش و با تاسف تكون ميداد خطاب به من گفت: خيلي خوش شانسي پسر...! تو تنها كسي هستي كه با خوش شانسي اينجا رو ترك ميكنه...!
هه... خوش شانس... رسما داشتن من و ميكشتن...! اون وقت خوش شانس...!؟
-:حالا ميتوني بري!
صنم با قاطعيت گفت: فرزان اين طوري نيومده بود كه اين طوري بره...! وسايلش كو...!؟
-: مثل هميشه... همه چيز ميخواي!
حسام داد زد: وسايلش و بهش بدين...!
بعد به همراه صنم به طرف در خروجي به راه افتاد. يكي از آدماش پيرهن و ساعت و بقيه ي وسايلم و به دستم داد. سريع پيرهنم و تنم كردم. وسايلم و گذاشتم تو جيبم و به طرف حسام و صنم رفتم.
حسام آخرين نگاهش و به من انداخت و برگشت. كنار صنم ايستادم.
صنم رو به حسام كه پشتش به ما بود گفت: بالاخره مجبور ميشي واسه رئيس كار كني!!
حسام بي اينكه برگرده گفت: هيچ كس نمي تونه حسام الدين پاشايي رو مجبور به كاري كنه!!
صنم خنديد و از پله ها بالا رفت. منم به دنبالش...!
-: كارت خوب بود!
بازوش و چسبيدم. به طرفم برگشت.
با دست اشاره اي به پايين پله ها كردم: من اونجا داشتم ميمردم... اونوقت تو ميگي كارت خوب بود! اصلا مگه تو كي هستي كه واسه من تعيين تكليف ميكنه!!؟
ابروهام و بالا انداختم: هان...؟!
مشتاقانه منتظر جواب بودم... يه جواب قانع كننده!
صنم سرش و بلند كرد و تو چشمام خيره شد. از ديدن چشماش ترس برم داشت.
با حالت تهديد آميزي گفت: بازوم و ول كن...!
-:مثلا اگه ول نكنم چي ميشه؟!
بازوش و با قدرت از دستم بيرون كشيد و من و به طرف ديوار هل داد. يه چاقو رو گذاشت زير گلوم!
با حالتي خوفناك گفت: هيچ كس جرات نداره با من اينطوري حرف بزنه...! حتي تو...! من... كسي هستم كه دستور ميده...! تو حق نداري ازم جواب بخواي!
جوري حرف ميزد كه مطيعانه قبول كردم.
-:خيلي خوب...! آروم باش...!
چاقو رو برداشت و بازوم و گرفت و به جلو هلم داد: راه بيفت!
اطاعت كردم. صنم پشت سرم مي اومد. اين و از صداي پاش ميفهميدم. از اون زير زمين بيرون اومديم. هوا تاريك بود. نگاهي به آسمون انداختم. خوشحال بودم كه دوباره ستاره ها رو ميبينم... هر چند كه هوا ابري بود و دريغ از حتي يه دونه ستاره...!
صنم از كنارم گذشت. به دنبالش رفتم. دور و بر هيچي نبود. يكم چمن و خاك...! حتي يه درختم نبود...!
صنم سوار يه 206 شد. تو اون تاريكي زياد معلوم نبود چه رنگيه... شايد آلبالويي...
منم سوار شدم. استارت زد. تمام مدت ساكت بوديم هر جفتمون...!
راه تاريك... راه روشن... راه از پا ننشستن
نرسيدن و رسيدن... توي طوفان نشكستن...
گر چه شب بار سياهه...
     
#97 | Posted: 16 Jan 2014 03:02
راه تاريك... راه روشن... راه از پا ننشستن
نرسيدن و رسيدن... توي طوفان نشكستن...
گر چه شب تار سياهه... جست و جو دليل راهه
خودت و نباز يكي هست كه هميشه جون پناهه
دستت و بزار تو دستم... زندون ياس و رها كن
دلت و بزن به دريا... با محبت آشنا كن...
مثل كينه ها و نفرت، تو مسير يك بشارت
اگه بشكني حصار و... ميرسي به بينهايت...
دستت و بزار تو دستم... زندون ياس و رها كن
دلت و بزن به دريا... با محبت آشنا كن...
مثل كينه ها و نفرت، تو مسير يك بشارت
اگه بشكني حصار و... ميرسي به بينهايت...
صداي پخش و كم كردم: فكر ميكردم با موتور اومدي!
-:همينطوره... اما حالا با ماشين برميگرديم...!
-:از... از كجا ميدونستي كه من كجام؟!
-:جلوي ساختمون ديدمت...!
-:تموم اين مدت مي دونستي كه من كجام اما امروز اومدي؟!
-: رئيس فكر كرد كه اين بهترين فرصته تا بفهمه كه تو لياقتش و داري يا نه...!
-:يعني همه ي اينها نقشه بود... سهراب... سوزان... حسام...
-:نه...! اما خوب... بازيكن خوب اونيه كه از هر فرصتي استفاده كنه...!
-:چه فرصتي؟!
-:درس سوم...! براي زنده موندن بايد جنگيد!
با تعجب گفتم: چي؟!
-:حالا قدر هر نفست و خيلي خوب ميدوني...! تو اين چند روز جهنم و تجربه كردي...!
چشمكي زد: البته طبقه اولش و...! از اين بدتراشم هست...!
كلافه سرم و تكون دادم:
-:اين حسام كي بود؟!
-:خودت كه فهميدي باباي سهراب...!
-:نه... يعني واسه رئيس كار ميكنه... يا امير ارسلان!؟
صنم پيچيد تو يه خيايون فرعي.
-:ببين! با اينكه رئيس و اميرارسلان از كله گنده هان... اما همه واسه اونا كار نمي كنن...! كسايي هستن كه نه از رئيس دل خوشي دارن نه از اميرارسلان...! اونا واسه خودشون يه جبهه دارن و معمولا قاطي دعواي رئيس و اميرارسلان نميشن...!
سرم و تكون داد: كه اينطور!!
صنم ترمز كرد. نگاهي به دور و بر انداختم: اينجا كجاست؟!
-:يه خونه...! امشب و اينجا ميمونيم...!
-:چرا؟! مگه خونه خودم چشه؟!
-:حوصله ندارم چيزي واست توضيح بدم. امشب اينجا مي مونيم... صبح ميري ماشينت و از پاركينگ ميگيري! بعد تو رو به خدا و من و به سلامت...!
پياده شدم. صنم وارد يه خونه شد. منم همين طور...! يه ساختمون دو طبقه با نماي سيماني...! همه ي چراغاش خاموش بودن. از كنار درخت بزرگ وسط حياط گذشتيم و وارد سالن شديم.
صنم به پله ها اشاره كرد:تو برو بالا...! منم ميام...!
اطاعت كردم. خودشم در چوبي قهوه اي رنگ و باز كرد و وارد طبقه ي پايين شد. از پله ها بالا رفتم و وارد طبقه ي دوم شدم. يه راهرو بزرگ جلوم بود. سه- چهار تا در وجود داشت كه نمي دونستم وارد كدومش بشم.
همينطوري وسط سالن ايستاده بودم كه يكي به پشتم زد. از جا پريدم.
-:نترس... منم...!
صنم بود و يه جعبه هم دستش بود.
به طرف آخرين اتاق به راه افتاد. چراغ و روشن كرد. يه تخت فنري فكستني وسط اتاق قرار داشت. يه كمد فلزي رنگ و رو رفته هم يه گوشه قرار داشت. صنم روي مبل قديمي اي كه جلوي كمد بود نشست و جعبه ي كمك هاي اوليه رو روي ميز گذاشت.
روي تخت نشستم: چرا من بايد تو اين اتاق قديمي بمونم؟!
-: چون امشب نبايد بري خونه...!
-:اگه مي ترسي بكشنم ميتوني تو خونه مواظبم باشي...!
صنم پوزخندي زد: آخه كي ميخواد تو رو بكشه!؟
-: اما...
باز چپ چپ نگام كرد. ديگه ادامه ندادم.
صنم در جعبه رو باز كرد و يكم پنبه و بتادين و اين جور چيزا بيرون آورد: بيا اينجا بشين ببينم چيكارت كردن...!
-:بله؟!
صنم ابروهاش و بالا انداخت.
-:آهان...! باشه...!
كنارش روي مبل نشستم. يكم بتادين ريخت روي پنبه و روي زخم پيشونيم گذاشت. همين طوري خون رو صورتم و تميز ميكرد و روشون پماد ميماليد.
بهش خيره شدم. اين دختر چي بود... اصلا طرف كي بود... نه به اينكه خودش داد تا كتكم بزنن نه اينكه...! با محبت اين كار و ميكرد نه به زور... نه از روي اجبار...!
با مهربوني گفتم: صنم...!
-:هوم...؟!
-:ميشه يه چيزي بپرسم...!؟
-:چيه؟!
-:چرا تو يه لحظه اين وري و يه لحظه اونوري...!؟
دست نگه داشت: چي؟!
-:خوب ميدوني! اصلا نمي تونم دركت كنم...! هميشه غير قابل پيشبيني هستي...!
-:شايد اگه من و خوب ميشناختي اين حرفا رو نمي زدي...!
-:چرا...؟!
-:تو هيچي نمي دوني...!
-:شايد! من و تو اصلا هم ديگه رو نمي شناسيم...!
-:ديدي...؟!
سكوت كردم. اونم همينطور...!
-:صنم...!
-:باز چيه...!؟
-:با اينكه ما دوتا همديگه رو نميشناسيم... اما من هر روز بهت فكر ميكنم...!
-:چرا؟!
-:خوب... ميدوني... من زياد در مورد ديگران فكر ميكنم...! اما درمورد تو يه جور ديگه فكر ميكنم...!
سربلند كرد و تو چشمام خيره شد: چجوري؟! مثلا ميگي اين دختره چطوري آدم ميكشه...!
خنديدم: نه...! با خودم ميگم تو يه آدم متفاوت هستي...! من حتي نمي تونم درك كنم تو از زندگي چي ميخواي...!
-:خودمم اين و نمي دونم...! اگه فهميدي به منم بگو...!
با خنده گفتم: اما هميشه يه سوالي فكرم و مشغول ميكنه!
-:چي؟!
-:اينكه... تو كي هستي...!؟با تعجب بهم خيره شد.
-:مگه تو كي هستي كه من انقدر درموردت فكر ميكنم...! منظورم اينه كه... تو هم يه آدمي مثل ديگران تو زندگيم...! اما چرا من انقدر درموردت كنجكاوم...!
صنم دستش و انداخت و بهم خيره شد.
-:اين عادي نيست كه من تموم مدت بهت فكر ميكنم...! فكر كنم... دوست دارم...!
با صداي صنم به خودم اومدم.
-: من ميرم دستام و بشورم...! پمادي از توي جعبه برداشت و به دستم داد: بيا اين و بمال به بقيه ي زخمات...!
پماد و تو هوا قاپيدم. چه تصورات مزخرفي...!! دوباره بهش فكر كردم.
موبايلي زنگ خورد. موبايل من نبود. يه موبايل روي ميز بود. فكر كنم مال صنم بود. برداشتمش. مدام زنگ ميخورد. شماره ي طرف خونه سيو شده بود...! يعني از خونشون بود...! شيطونه قلقلكم مي داد كه جواب بدم.
اما بيخيالش شدم. دوباره و دوباره شيطونه سراغم اومد...! طرفم دست بردار نبود.
بالاخره قانعم كرد. تماس و فشردم.
صداي زني تو گوشي پيچيد: الو...! زود بيا...! باز حالش بد شده...!
تا خواستم دهن باز كنم صنم وارد شد. تا موبايلش و تو دستم ديد پريد طرفم و موبايل و از دستم قاپيد.
-:الو...!
-:...
-:چي؟! دوباره...؟!
-:...
-:الان ميام... زنگ بزن به جمشيدي...!
-:...
-:دارم ميام... دارم ميام...!
با عصبانيت به طرفم برگشت: هيچ وقت... ديگه هيچ وقت... به موبايل من دست نزن...! وگرنه خودم دستت و كوتاه ميكنم!
انگار حالش خوب نبود. وقتي داشت اينا رو ميگفت، يه جورايي چشماش پر اشك شده بود.
سريع وسايلش و جمع كرد و رفت. مگه اون زن كي بود؟! حال كي بد شده بود!؟ جمشيدي كي بود؟! بازم يه راز ديگه در مورد صنم...!
روي تخت دراز كشيد. تا تكون ميخوردم يه جام درد ميكرد. پماد و از سر تا نوك پام ماليدم. نامرد يه جاي صاف برام نذاشته بود! كلا پماد تموم شد.
ميخواستم برم كارآگاهي تا سر دربيارم اينجا كجاست... اما درد اجازه نداد. خيلي خسته بودم. چند روزي بود كه عين آدم نخوابيده بودم. نگاهي به ساعتم انداختم. دوازده شب بود.
دستام و گذاشتم زير سرم و به اتفاقايي كه افتاده بود فكر كردم. هنوز شروع نكرده پلكام رو هم افتاد و سريع خوابم گرفت.



**************




چشمام و باز كردم. صداي آواز پرنده تو فضا پخش شده بود. نور آفتاب از پنجره وارد ميشد. اينجا ديگه كجا بود؟! اتاقم كه نبود! نيمخيز شدم. نگاهي به دور و برم انداختم. آهان...! با صدايي به خودم اومدم. صداي صنم بود. روي مبل يشمي نشسته بود. چطور نديدمش؟!
-:بالاخره بيدار شدي؟!
شونه هام و بالا انداختم: آره...! كاري داشتي؟!
-:آره!
از جا بلند شد: كلي كار داريم...! اوليشم اينكه بايد بري خونه...!
-:باشه...!
چشمام و ماليدم و از تخت پايين اومدم.
صنم در و باز كرد: سرويس ته راهرو...!
-:اوهوم...!
از در خارج شدم.
-:فقط بجنب...!
دست و صورتم و شستم و برگشتم. يه پسر با پيرهن و شلوار مشكي توي اتاق كنار صنم ايستاده بود. چند تا پاكت خريد هم دستش بود.
با ديدن من صنم اشاره اي به پسر كرد. پسر پاكت ها رو به دستم داد.
-:لباسات كثيفه...! اينا رو بپوش...!
با محبت نگاش كردم: ممنون...!
چشماش باد كرده بود و زيرشون گود افتاده بود. انگار ديشب اصلا نخوابيده بود!
با سر به بيرون اشاره كرد: بيرون منتظرم!
سريع لباس ها رو از پاكت بيرون آوردم. يه پيرهن سفيد و مشكي و يه جين مشكي...!
تنم كردمشون و موهامم مرتب كردم. كفشام و پام كردم و نگاهي به ساعت انداختم: نه صبح بود...!
از اتاق بيرون اومدم. صنم ابروهاش و بالا انداخت: خوبه... اندازتن...!
-:از كجا اندازم و ميدونستي...!
-:حدس زدم! ... بجنب معطل نكن! تا دم پاركينگ مي برمت ماشينت و ميگيري... و خلاص...!
-: خوبه... دلم واسه خونه تنگ شده بود...!
همينطور داشتيم حرف ميزديم كه صداي داد و فريادي از پايين به گوش رسيد. همون پسر دوون دوون خودش و به ما رسوند.
-: باز عباس و مهدي دارن دعوا ميكنن...!
     
#98 | Posted: 16 Jan 2014 03:05 | Edited By: sepanta_7
قسمت بیست و سوم

صنم سرش و به تاسف تكون داد و راه افتاد. من و اون پسرم به دنبالش...! از پله ها پايين رفتيم. چند نفر تو راهرو ايستاده بودن. تا صنم و ديدن كنار كشيدن و واسه ما راه باز كردن. همينطوري تا حياط رفتيم. چقدر به صنم احترام ميذاشتن...!
توي حياط يه عده دور دو نفر حلقه زده بودن. احتمالا عباس و مهدي بودن. راه دادن و ما داخل شديم. دو تا پسر جوون داشتن با هم كتك كاري ميكردن.
صنم با عصبانيت داد زد: اينجا چه خبره؟!
با شنيدن صداي صنم پسر قد بلنده كه يه تي شرت سرمه اي به تن داشت يقه ي اون يكي رو ول كرد. پسر ديگه كه يه تيشرت زرد و يه پيرهن نارنجي آستين كوتاه پوشيده بود روي زمين افتاد. سريع هر دوشون خودشون و جمع كردن و به طرف صنم برگشتن.
صنم چند قدم به جلو برداشت. با اون مانتوي خاكي و شلوار كتان قهوه اي خيلي شيك شده بود. صنم نگاهي به هر دو اون ها بعد هم به بقيه انداخت.
چرخي دور عباس و مهدي زد و پشت سرشون ايستاد. با سر به سرمه اي پوش اشاره كرد.
-:پولش و بهش پس بده!
-:اما خانم...!
صنم چپ چپ نگاش كرد. بقيه ي حرفش و خورد و دست تو جيب شلوارش كرد و چند تا اسكناس ده تومني بيرون آورد و به طرف اون يكي گرفت. نارنجي پوش سريع پول و گرفت و از صنم تشكر كرد.
صنم بي توجه گفت: از اين به بعد سر دختربازي شرط ببندين... وسايل جفتتون تو كوچه هست...!
عباس و مهدي يك صدا گفتن: چشم...!
صنم با سر به طرفي اشاره كرد: گم شين..!
-:بله...!
تو يه چشم به هم زدن ناپديد شدن.
صنم رو به بقيه فرياد زد:اينجا چرا وايسادين؟! مي خواين يه گوله تو مغز همتون خالي كنم!
با اين حرف همهمه ها قطع شد و همه سر سه سوت گم و گور شدن...!
صنم شال كرم رنگش و مرتب كرد و نگاه پرسشگري به من انداخت. سرم و تكون دادم و شونه هام و بالا انداختم.
باور نمي كردم اين همه آدم اينجا جا بشن...! اما خوب كه دور و بر و نگاه كردم ديدم يه ساختمون ديگه چسبيده به ساختموني كه ما توش بوديم قرار داشت. اينجا كجا بود...! يكي از مخفيگاه هاي رئيس...!؟
تو همين حين مردي قوي هيكل با كت و شلوار طوسي وارد حياط شد. صنم با ديدنش سلام داد و به پيشوازش رفت.
مرد كه موهاش ريخته بود و وسط سرش مو نداشت لبخندي زد: اوضاع چطوره؟!
-: يه كم شلوغ ميكنن اما مثل هميشه...!
-:مي دونستم از عهدش برمياي!
-:شما لطف دارين رئيس...! ... مشكلي پيش اومده اومدين اينجا...!؟
-:بايد باهات در مورد يه چيزي حرف بزنم.
-:حتما...!
هر دو به طرف ساختمون حركت كردن. صنم وقتي از كنارم ميگذشت زير لب گفت: بعد از اين ميريم...!
پشت سر مرد چند تا مرد كت و شلوار پوش رد شدن و آخرش آتوسا وارد شد. با يه مانتو ي كوتاه نفتي و جين سرمه اي...!
لبخندي زدم و سلام كردم. با سر جوابم و داد. همشون رفتن تو... تا به خودم اومدم ديدم تو حياط پرنده هم پر نميزنه!
سريع خودم و به اونها رسوندم. وارد طبقه اول شدن منم به دنبالشون...! مرد و صنم با هم وارد يه اتاق شدن بقيه هم توي سالن منتظر شدن. نگاهي به دور و بر انداختم. يه دست مبل راحتي جلوي پنجره چيده بودن. دو تا در چوبي هم درست رو به روي در وردي قرار داشتن. اين طرف درها هم يه قفسه ي كتابخونه قرار داشت.
چند دقيقه همون جا سرپا ايستاديم. فضاي خيلي سنگيني داشت. نه كسي حرف ميزد... سكوت وحشتناكي تو خونه پخش بود... حتي از سر و صداي چند دقيقه پيش هم خبري نبود. همه ي اون مردا مثل آدم آهني صاف كنار ديوار ايستاده بودن. آتوسا هم همينطور...!
يهو آتوسا به حرف اومد: من چند دقيقه ميرم بيرون...!
نفهميدم اين جمله رو خطاب به كي گفت. از سالن خارج شد. منم چند دقيقه صبر كردم بعد دنبالش راه افتادم. از سالن بيرون اومدم. اثري ازش نبود...! يكم اين ور و اون ور و گشتم و بالاخره پيداش كردم. رفته بود طبقه ي بالا...
آروم از پله ها بالا رفتم. هيچ صدايي نبود. سعي كردم پيداش كنم اما از بين اون همه اتاق... يكم سخت بود... از توي سوراخ كليد اتاق ها توشون و نگاه ميكردم تا پيداش كنم اما انگار آب شده بود رفته بود زمين!
داشتم تو راهرو ميچرخيدم كه چشمم به يه در افتاد كه توش و نگشته بودم. با قدمايي بي صدا خودم و به اتاق رسوندم. از تو سوراخ داخل و نگاه كردم. خودش بود. آتوسا اونجا روي زمين كنار پنجره نشسته بود و داشت يه كاري ميكرد.
دستم و گذاشتم رو دستگيره و آروم چرخوندمش...! در و يه كوچولو باز كردم. متوجهم نشده بود. آروم داخل شدم. تو كل اتاق هيچ اثاثيه اي وجود نداشت. خاليه خالي...سعي ميكردم رو پنجه ي پاهام راه برم تا صدام در نياد. آتوسا يه چيزي مثل هندزفري تو گوشش گذاشته بود و با دقت گوش ميداد. خوب كه نگاه كردم ديدم يه سيمي از توي پنجره وارد شده و به يه تبلت و اونم به هندزفري وصل شده بود.
آتوسا يه شنود فرستاده بود پايين و داشت به حرفاي صنم و اون مرد گوش ميداد. روش هوشمندانه اي بود. خوشم اومد. منم بايد امتحان ميكردم.
آتوسا خيلي آروم هندز فري رو درآورد و تجهيزاتش و جمع كرد و داخل كيفش ريخت. خودش و عقب كشيد و گوشيش و بيرون آورد. با اضطراب شماره گرفت و گفت:
-:اميرارسلان باز دوباره يه نقشه سوار كرده...!
-:...
-:نه... رئيس ميخواد جلوش و بگيره...
-:...
-:اطلاعاتش و برات ميفرستم.
-:...
-:بايد جلوش و ...
آتوسا به طرفم برگشت. با ديدنم رنگش پريد. چند لحظه هر دوتامون بي حركت مونديم. اتوسا از جا بلند شد و گوشيش و آروم تو جيبش گذاشت. صاف ايستاد. درست مقابلم... چشم تو چشم هم...!
آتوسا آب دهنش و به زور قورت داد: فر...زان...
سعي كرد تظاهر كنه كه چيزي نشد.
لبخندي زد: اينجا چيكار ميكني؟!
چند قدم به طرفش برداشتم. همونطور كه نزديكش ميشدم گفتم: هيچي... اومدم يه گشتي بزنم...
هر دو تامون جملاتمون و با دقت انتخاب ميكرديم.
-:چند وقته اينجايي؟!
به يك قدميش رسيدم و درست رو به روش ايستادم: من همه چي رو شنيدم!
درحاليكه سعي داشت عادي باشه گفت: چي... چي رو شنيدي؟!
-:همه چي رو...! حرفات و...
-:كدوم... حرف...
نذاشتم ادامه بده و محكم دستم و گذاشتم رو دهنش و هلش داد داخل كمد. آتوسا داشت دست و پا ميزد كه با دست ديگم دستاش و چسبيدم. بعد دستم و روي لبام به علامت سكوت گذاشتم.
زيرلب زمزمه كردم: آروم باش... يكي داره مياد...
آتوسا آروم سرش و تكون داد. داخل كمد تاريك بود. آروم در و بستم.
زمزمه كردم: منم پليسم...! آروم باش...!
تو اون تاريكي چشماي متعجبش و ميتونستم ببينم...!
صداي قدماي يه نفر و توي اتاق شنيدم. داشت نزديكتر ميشد. نفسم و حبس كردم. بازم نزديكتر شد. اگه ما رو اونجا پيدا ميكردن چي ميشد؟! نمي دونم اما يه حسي بهم ميگفت نبايد ما رو اونجا پيدا كنن...!
صداي قدم ها درست جلوي كمد متوقف شد. هنگ كرده بودم. مي تونستم دستش و تصور كنم كه داشت در كمد و باز ميكرد. در كمد باز شد.
يكم نور وارد شد. يهو آتوسا دستش و انداخت دور گردنم و صورتش و بهم نزديكتر كرد.
با نگام پرسيدم: چي شده...؟!
سرش و به چپ و راست تكون داد و سريع لباش و رو لبام گذاشت. در كمد كامل باز شد. همينطور بي حركت ايستاده بودم. هيچ كاري نمي كردم. تا در باز شد. آتوسا يكم خودش و عقب كشيد و نگاهي به مرد كت و شلوار پوش انداخت.
مرد عقب رفت و با خنده گفت: ببخشيد... به كارتون ادامه بديد...!
برگشت و از اتاق خارج شد. آتوسا ازم دور شد و از كمد خارج شد. با تعجب بيرون اومدم. آتوسا با قدمايي آروم به طرف .
-:چرا اين كار و كردي...؟!
درحاليكه به طرف در ميرفت گفت: هيچكس هيچ وقت نمياد اينجا...
شونه هاش و بالا انداخت: دليل بهتري نمي تونستم پيدا كنم...
درحاليكه از در بيرون ميرفت گفت: الانه كه متوجه بشن من نيستم...
دنبالش رفتم.
يهو برگشت طرفم: اما بايد سر فرصت درباره ي اين موضوع صحبت كنيم...
سرم و تكون دادم. به سرعت راه پله هارو در پيش گرفت. چند دقيقه صبر كردم. بعد منم پايين رفتم. صنم جلوي پله ها ايستاده بود. با ديدن من به ساعت اشاره كرد.
-:كجايي پس... بدو... كار داريم...
-:چند تا چيز جا گذاشته بودم رفتم اونا رو بيارم...
چيزي نگفت و به سمت حياط راه افتاد. منم همين طور... دوباره سوار 206 آلبالويي شديم و از اونجا بيرون رفتيم.




**************




صنم من و جلوي يه پاركينگ چندطبقه پياده كرد و يه فيش به دستم داد.
-:برو ماشينت و بگير...! در ضمن ديگه هوس نكن كه من و تعقيب كني...!
-:چي؟!
ابروهاش و بالا انداخت. از ماشين پياده شدم و در و بستم. دوباره صدام كرد. به طرفش برگشتم و از پنجره خم شدم داخل.
تكه كاغذي رو به طرفم گرفت: شماره ي آتوسا...!
لبخندي زدم و كاغذ و گرفتم: ممنون...!
چشمكي زد: ولي مواظب شوهرش باش... فكر نكنم زياد خوشش بياد دور و بر زنش بپلكي...!
با تعجب پرسيدم: شوهرش...!؟
-:اره...!
ابروهاش و به هم گره كرد: اوهوم... فكر كنم هنوز نديديش... سپند و ميگم...! آدم ترسناكيه...!
با خنده گفتم: از تو بدتره؟!
خنديد. خيلي شيرين ميخنديد. خندش مثل دنباله دار هالي بود؛ زيبا... اما نادر...!
-:من خيلي خوش اخلاقم... بايد كشفم كني!!
لحنم و عوض كردم: پس بهم فرصت بده تا كشفت كنم...!
چند لحظه به چشمام خيره شد. نگاه اطمينان بخشم و به پاي چشماش ريختم.
سرش و تكون داد و خودش و عقب كشيد: نميشه...! اين و خودتم خيلي خوب ميدوني...!




**************




آقا مصطفي در و باز كرد. بدون تعارف داخل شدم. در و پشت سرم بست.
-:بفرماييد تو...!
-: چه خبر آقا مصطفي...!از بچه ها چه خبر؟!
روي مبل نشستم.
ابروهاش و بالا انداخت: خوبن...! خيري اينا... طبقه سوم دارن ميرن...!
-:دارن ميرن...؟! چرا؟
-:دارن بچه دار ميشن!
با لبخند گفتم: اِ... مباركه!
-:ميگن آپارتمانشون كوچيكه...!
-:خوبه...! به هر حال حق دارن آسايش بچشون و بخوان...! بچه جونش و ميزاره تو دستاي پدر و مادرش...! همونطور كه من گذاشتم تو دستاي تو...!
-:ميدوني فرزان...! ازت خيلي خوشم مياد...!
با خنده گفتم: چرا؟!
-:هميشه خيلي رك حرف ميزني اما تو لفافه...! آدم جالبي هستي!
-:خوب... حالا اين خوبه يا بد...!
چشماش و ريز كرد: چيزي كه واقعا ميخواي رو بپرس!!
انگشت اشارم و بالا آوردم: شما هم آدم باهوشي هستين...! آدماي كمي هستن كه خيلي زود ميفهمن طرفشون چي ميخواد...!
-: تعارف ها رو بزار كنار...!
لحن هر دوتامون يهو جدي شد.
-: من با بچه ها چند روز رفته بودم خوشگذروني...! اومدم گزارشش و بدم...!
-: براي چي اين حرف و ميزني!؟
-: چي؟
-: ما ميدونيم كه تو كجا بودي!
-:آفرين...! ماجرا داره جالبتر ميشه!! فكر نمي كنين بايد بيشتر هوام و داشته باشيد!
مصطفي پوزخندي زد: هوات و داشته باشيم...! انتظار داشتي نيروي ويژه رو بريزيم اونجا به خاطر تو!!
-: فكر كنم ماموريت من اهميت بيشتري داشته باشه...!
-: ببين... بايد ياد بگيري كه نه ببيني و نه بشنوي...! به خاطر قهرمان بازي تو كل ماموريت تو خطر بود...!
-:دقيقا... به همين خاطره كه فكر ميكنم شما بايد يه كاري ميكردين...!
-: اگه واسه نجاتت ميومديم... اونها ميفهميدن كه تو كي هستي...!
-:من و احمق فرض نكن...! شما اصلا نيازي به مامورا نداشتين...! منم جزء شمام... خيلي خوب ميدونم كه چقدر جاسوس دارين...!
-:همين طوره...! اما اينها دلايلي دارن كه نيازي نيست تو ازشون سر در بياري...!
-:تو ميدوني با اين حرفات چقدر من و سردرگم ميكني...! من نمي تونم حواسم و جمع كنم...!
-:پس زياد كنجكاوي نكن...! اينطوري لازم نيست از من چيزي بپرسي كه من سردرگمت كنم...!
نيشخندي زدم: راست ميگي! چرا تا حالا به فكر خودم نرسيده بود...!
ابروهام و گره كردم: اوه صبر كن...! اخه اين كار منه كه كنجكاوي كنم... اين طور نيست...!
مصطفي سرش و تكون داد و چيزي نگفت.
     
#99 | Posted: 16 Jan 2014 03:05 | Edited By: sepanta_7
سلام كردم و پشت ميز نشستم. آتوسا هم همينطور. سپند همونطور كه با آيس پكش بازي ميكرد با چشمايي ريز بهم خيره شده بود. چيزي حدود پنج دقيقه سپند بهم خيره شده بود. منم سعي ميكردم چشمام و ازش بدزدم. آتوسا هم يه نگاه به من و يه نگاه به سپند ميكرد.
بالاخره گارسون فضا رو عوض كرد.
-:چيزي ميل دارين...!
-:دو تا آيس پك... شكلاتي باشه...!
رو به آتوسا گفتم: من شكلاتي نمي خورم! وانيلي ...
گارسون ازمون دور شد.
-:خوب... كي به تو گفته كه ما پليسيم...؟
-:كسي نگفته... خودم فهميدم!
-:از كجا؟!
سپند با تحكم حرف ميزد. آتوسا هم با اشتياق بهم خيره شده بود.
-:هيچي... فقط به نظرم اومد كه... بعد كه تحقيق كردم، فهميدم اشتباه نكرده بودم!
-:كه اينطور...!

آتوسا دستش و حائل چونش كرد: حالا از ما چي ميخواي؟!
-:هيچي... فقط گفتم اگه اطلاعاتمون و با هم رد و بدل كنيم و با هم كار كنيم... زودتر به نتيجه ميرسيم...!
-:چه نتيجه اي؟!
ابروهام و به هم گره كردم: منم از شمام...! چرا بهم اعتماد ندارين...!؟
سپند دستاش و طوري روي ميز گذاشت كه انگشتاي دو دستش با هم جفت شدن.
-: ما داريم كارمون و ميكنيم كه يهو سر و كله ي يكي پيدا ميشه و ميگه كه از ماست و همه چي رو درباره ي ما ميدونه...!
ابروهاش و بالا انداخت: تو بودي... حرفاي خودت و باور ميكردي!؟
-:من دركتون ميكنم. اما بايد بگم كه اين يه چيز دو طرفه هست...! اگه شما به من اعتماد كنين... منم به شما اعتماد ميكنم...! اگه من جاسوس باشم... چرا شما جاسوس نباشين...!
-:چون تو اصرار داري كه با ما همكاري كني!
آتوسا اين و گفت و با قيافه اي حق به جانب بهم خيره شد.
ابروهام و بالا انداختم: اينم حرفيه...!
عقب رفتم و تكيه دادم: اما ما بايد چيكار كنيم...!؟ نه شما به من اعتماد دارين و نه من به شما...!
-:پس هر كي راه خودش و بره...! نه تو كاري به ما داشته باش... نه ما به تو...!
-:يعني دوست ندارين باهم كار كنيم...!
-:چرا! ازت خوشم مياد... ميدونم كه ميتوني مفيد باشي... اما من با كسي كه بهش اعتماد ندارم كار نميكنم...!
-:منم همين طور!! روشش اينه...!
-:خوبه كه حرفمون و ميفهمي...!
هر سه ساكت شديم. اين يه ريسك بزرگ بود و هيچ كدوم از طرفين نمي خواستن كوتاه بيان...! آيس پكم و برداشتم و درحاليكه باهاش بازي ميكردم به فكر يه راه حل بودم كه آتوسا يهو گفت:
-:كارت سرنوشت!
با تعجب گفتم: كارت سرنوشت...؟!
سپند حرف آتوسا رو تائيد كرد: راست ميگي...! كارت سرنوشت...!
-: اون ديگه چيه...؟
-:دو سال پيش... رئيس و اميرارسلان مجبور شدن با هم كار كنن...! اما هيچ كدوم از طرفين به هم اعتماد نداشتن...!
-:پس چيكار كردن...!؟
آتوسا ادامه داد: يه بازي پوكر... اون ها سر يه ميز نشستن و مهمترين نقطه ضعفشون و پشت دو تا كارت جداگانه نوشتن...!
-:بعد با هم عوضشون كردن...! كسي نمي دونه كه پشت اون كارت ها چي نوشتن...! قرار شد اون كارتها تا ابد دستشون بمونه... اما هيچ كدوم... نه رئيس و نه اميرارسلان... حق ندارن برن سراغ كارتها...!
با اشتياق گفتم: چون در اون صورت طرف مقابلم نقطه ضعف اون و ميدونه...!
آتوسا تائيد كرد: همين طوره...!
-:اما چطور مطمئنن كه طرف مقابل واقعا نقطه ضعفش و نوشته...!
-: اين چيزيه كه هنوز منم كشفش نكردم! انگار اين آدما همديگه رو ميكشن...! به خاك سياه مينشونن...! واسه هم نقشه ميكشن...! جاسوس ميذارن...! اما وقتي پشت يه ميز ميشينن... با هم روراستن...!
-:خوب اين روش هوشمندانه ايه...!
سپند درحاليكه اطراف و ميپاييد گفت:دقيقا... به نظر منم بايد همين كارو كنيم...! پشت اين ميز... من و تو با هم قرار همكاري ميزاريم...! با همون شرايط...!
-: اما اين وسط يه چيزي جا افتاد! آتوسا!
-:اون با منه...!
-:اونم بايد يه كارت بنويسه...! اين يه معامله ي سه طرف هست!
-:تو از ما هم مشكوك تري...!
-:واسه اينكه حسن نيتتون و ثابت كنين... آتوسا هم بايد...!
آتوسا با پوزخند گفت: حسن نيت...!؟
مچش و محكم چسبيدم: اين شرط منه... شما هم اگه شرطي دارين بگين...!
ابروهام و بالا انداختم: همين حالا...!
-:باشه... اما حق نداري تو چيزايي كه بهت مربوط نيستن دخالت كني!
-:مثلا چيا؟!
آتوسا چشماش و ريز كرد: از همين حالا داري شرط و رد ميكني!
صاف نشستم: قبوله!

ميدونستم نمي تونم جلوي كنجكاويم و بگيرم...! اما بالاخره قبول كردم. آتوسا سه تيكه كاغذ روي ميز گذاشت. هر كدوم يه خودكار به دست گرفتيم و مشغول شديم!
سپند در و باز كرد. اول آتوسا و بعد من وارد شدم. يه آپارتمان دو خوابه 70 متري. كفشامون و درآورديم. وارد شديم. درست رو به روي در ورودي يه ديوار كوچولو قرار داشت كه روش يه تابلو سه تيكه قرار داشت. به چپ رفتيم. يه پنجره بزرگ رو به شرق قرار داشت كه كل سالن و روشن كرده بود.
يه دست مبل ارغواني كه بيشتر فضاي اون سالن كوچيك و گرفته بود. سمت چپ سالن يه آشپزخونه قرار داشت.
-:پس مقرتون اينجاست!!
سپند چپ چپ نگام كرد: آره...!
جلوي پنجره ايستادم و به ماشينهايي كه در رفت و آمد بودن چشم دوختم: ويوي خوبي داره...!
آتوسا كيف و شال مشكيش و روي مبل انداخت. سپند كنارم ايستاد.
-:اسم واقعيت چيه؟!
-:منظورت چيه؟
-:تو هويت ما رو ميدوني! اما ما نه! پس بهتره تساعدي جلو بريم.
سرم و تكون دادم و به طرفش برگشتم: باشه... من متينم... متين خجسته!
-:متين خجسته! اسمت بهت نمياد!
-:چطور مگه!؟
-:هيچي!
روي مبل نشستيم.
-:خوب... تو چي ميدوني؟
-:ببخشيد!
آتوسا با تحكم گفت: ماموريتت چيه!؟ قرار به چي برسي؟
-:رئيس... مگه مال شما فرق داره!؟
آتوسا نگاهي به سپند انداخت.
سپند گفت: نه... ما ميخوايم كل تشكيلات رئيس و شناسايي كنيم تا تو فرصت مناسب همشون و دستگير كنيم!
-:منم همينطور... بايد رئيس و پيدا كنم...! البته من تا اينجا هويتش و شناسايي كردم.
-:اون كيه!؟
-:يه دختر 24-23 ساله...! دختر شاهين بينش نيا...!
آتوسا ادامه داد: آتش بينش نيا...!
-:پس ميشناسينش...!
سپند سيگاري روشن كرد: از سه سالگي تو روسيه بزرگ شده... مسكو... تو 18 سالگي برگشت...!
-: ظاهرا اونجا زندگي آرومي داشته...!
به مبل تكيه دادم: مثل همه ي بچه ها مدرسه ميرفته! چند تا دوست داشته...! تازه داشته وارد كالج هم ميشده...!
آتوسا چشماش و رو هم گذاشت: همينطوره...! تا اينكه يه سوء قصد به جونش ميشه...!
با سر تائيد كردم: يه مرد با يه اسلحه ميخواسته بكشتش...! اما يه تير... تيري كه معلوم نيست كي شليك كرده جونش و نجات ميده و اون مرد و ميكشه...!
آتوسا در حاليكه از جا بلند ميشد گفت: هويت اون جاني هيچ وقت معلوم نشد...!
سپند ادامه داد: سه روز بعد از اون ماجرا آتش ناپديد ميشه...!
ادامه دادم: نه عكسي... نه چيزي... هيچ چيزي نيسته كه ثابت كنه اون چه شكليه...!
خودم و جلو كشيدم و به صورت سپند چشم دوختم: دوستاش چي...؟! كسي كه اطلاعاتي داشته باشه!
سپند ابروهاش و بالا انداخت: همشون ناپديد شدن...!
شونه هاش و بالا انداخت: هيچي...!
-:اينطور كه معلومه به يه اندازه ميدونيم!
-:تا اينجا همه چي حله...!
-:اما يه سوالي ميمونه...! چي اون و كشونده اينجا...؟!
-:اومده اينجا تا در امان بمونه...!
-:نه يه چيز ديگست!
آتوسا چند تا ليوان شربت روي ميز گذاشت: پدرش...! پدرش ميخواست كه آتش جاش و بگيره...!
سپند ليوان و از روي ميز برداشت: اگه اينطوره... پس چرا مثل پدرش با اميرارسلان دست دوستي نداده...!
-: اون ميخواد از اميرارسلان انتقام بگيره...!
دفترچه خاطرات مريم و روي ميز گذاشتم: به خاطر اين...!
آتوسا دفترچه رو برداشت و درحاليكه ورق ميزد پرسيد: اين چيه؟!
-:دفترچه خاطرات مريم... مادر آتش...!
سپند با لبخند گفت: مدرك خوبيه...!
-:مريم قبل از اينكه با شاهين ازدواج كنه... با اميرارسلان ازدواج كرده بود!
-:مثلث عشقي...!
سپند ليوان و به روي ميز برگردوند: شاهين... مريم... اميرهوشنگ...
-:پس اسم واقعيش و ميدوني...!
با سر تائيد كرد: مريم عاشق هوشنگ بوده... اما بعدش نظرش عوض ميشه و عاشق شاهين ميشه...!
نگاهي به آتوسا انداختم كه مشغول خوندن دفترچه بود.
-:اميرارسلان به خاطر خيانتي كه مريم بهش كرده بوده... شاهين و ميكشه تو راه خلاف... چيزي كه مريم ازش فرار كرده بوده...! شاهينم ميشه يه خلافكار مثل اميرارسلان...! مريم تصميم ميگيره... حداقل يكي از بچه هاش و از اون زندگي نجات بده! شناسنامه ي آهو رو نابود ميكنه و يه المثني واسه آتش ميگيره...!
-:آهو ميره روسيه و آتش واقعي چند سال بعدش حصبه ميگيره و ميميره...! مريم به خاطر اين همه غصه مريض ميشه... فلج ميشه و بعدش... ميميره...!
ادامه دادم: اما اميرارسلان بازم راضي نشده بود. از نظر اون اين همه زجر كافي نبود... اون خانواده بايد نابود ميشد...! اول شاهين و ميكشه و بعدش هم ميره سراغ آهو...! اما اون قصر در ميره...!
آتوسا دفترچه رو روي ميز رها كرد و شروع به دست زدن كرد. هر دوتامون با تعجب به طرفش برگشتيم.
-:داستان قشنگي بود... به قوه تخيلتون نمره 19 ميدم. اما دو تا چيز و فراموش كردين...!
سپند با تعجب پرسيد: چي رو؟!
-:اول... شهاب...! كسي كه از اول تو ماجرا بوده اما هيچ جا اسمي ازش نيست...! رئيس ميتونه دو نفر باشه...! آتش و شهاب هر دوتاشون رئيسن... و تصميم دارن انتقام پدر و مادرشون و بگيرن...!
-:اينم حرفيه...!
-:دوميش چيه؟!
-:اونطوري كه من تو اين دفترچه خوندم، اميرهوشنگ و مريم يه عشق افسانه اي داشتن...! مريم بي هيچ شرطي عاشق هوشنگ بوده...! اون هيچ وقت با شاهين به هوشنگ خيانت نمي كرده...! فرار مريم يه دليل ديگه داشته...!
متعجب پرسيدم: از كجا مطمئني؟!
ابروهاش و بالا انداخت: هم جنسام و خوب ميشناسم...! يه زن با اين عشق... خيانت نميكنه...! بايد يه دليل ديگه داشته باشه...!
سپند نفس عميقي كشيد: مثلا چي؟!
-:نمي دونم... يه چيز مهمتر...
انگشت اشارم و تكون دادم: نفر چهارم...!
-:خواهري... دوستي... خانواده اي...! يا...
سپند مشتاق پرسيد: يا چي؟!
-:يا يه بچه...! مريم از زندگي اي كه داشته راضي نبوده...! از اينكه هميشه فراري باشه...! اون نمي خواسته بچشم مثل خودش بشه...!
آب دهنم و قورت دادم: اگه اينطوره پس اون بچه كجاست؟! آهو و آتش...!؟
سپند مطمئن سر تكون داد: نه... تاريخشون نمي خونه!!
نفسم و با حرص بيرون دادم: همين يكي رو كم داشتيم...! يه كلاف سردرگم...!
سپند با دقت گفت: فعلا بايد دنبال چند نفر بگرديم...! شهاب... اون بچهه...! تازه اگه وجود داشته باشه...!
-:درباره ي شهاب هيچ اطلاعاتي نداريم...! فقط يه تاريخ تولد و گواهي ثبت...! بعدش هيچي...! نه مدرسه رفته... نه از كشور خارج شده و نه...!
آتوسا شربتش و سركشيد: شايد با يه هويت تقلبي داره زندگي ميكنه...!

شونه هام و بالا انداختم: شايد...!
ليوان و پر از آب كردم و روي اپن نشستم. مثل يه معادله چند مجهولي بود! اصلا نمي دونستم از كجا بايد شروع ميكردم...! از هر جايي به يه تناقض ميسيدم كه... اضافه ميشد به اون يكي ها...!
عجب خانواده اي...! حتي نمي دونستم دليلي براي رفتار هاي اين آدما پيدا كنم...! شايد اگه كل ماجرا رو ميفهميدم مي تونستم دركشون كنم...! همه چي پيچ در پيچ بود... حالا هم ماجراي اين بچه بهش اضافه شده بود...!
با زنگ موبايل از جام پريدم؛ جوري كه ليوان از دستم سر خورد و روي زمين افتاد و آبش ريخت رو فرش...! تماس و جواب دادم.
-: چطوري فرزان...!؟ هنوز زنده اي؟!
با خنده گفتم: اگه منتظر خبر مرگم هستي بايد يه چند سالي صبر كني...! من خيلي جون سختم...!
-:بايدم اينطور باشي... وگرنه حسام استخونات و تك تك ميشكوند!
-:حالا زنگ زدي كه حسام و به رخم بكشي!؟
-:نه... با برو بچه ها قرار گذاشتيم بريم ويلاي شمال يكي از بچه ها...! تو هم مياي!؟
لب و لوچم و جمع كردم: نمي دونم...! حالا كيا هستن...!؟
كوروش با شيطنت گفت: نترس...! صنمم مياد...!
با جديت گفتم: چرا چرت ميگي!؟ صنم چه ربطي به من داره!؟
-:هيچي...! همينطوري گفتم!
-:بيخيال...! اما ميام...! كي ميخواين برين؟
-:چهارشنبه!
-: اوكي...! ميبينمت...!
     
#100 | Posted: 16 Jan 2014 03:08
كنار صنم روي تخت نشستم.
-:چه خبرتونه...؟! صداي خنده هاتون هرچه حيوون اين دور و بر بود و فراري داد!
هنگامه با خنده گفت: نه فرار نكردن...! كوروش پارسال همشون و منقرض كرد...!
امير كاسه ي آش و زمين گذاشت: والله ما كه چيزي نديديم... فقط تير هوايي در ميكرد...!
كوروش با جديت گفت: اون غازي كه خوردي كوفتت بشه...!
-:اوي...! يه هفته ما رو اينجا معطل كردي اون وقت روز آخري يه بال غاز و انداختي جلوم...!
صنم درحاليكه با سوئيچش بازي ميكرد گفت: خب ميخواستي يه ايل دنبال خودت راه نندازي...!
سرم و بلند كردم و نگاهي به بچه ها انداختم. شادي درست رو به روم نشسته بود و بهم چشم دوخته بود.
صنم با نيشخند دم گوشم گفت: فكر كنم شادي از اينكه قالت گذاشته پشيمونه...!
به طرفش برگشتم: كه چي؟!
چشمكي زد: اگه هنوز ميخوايش... ميتونم باهاش يه گفت و گويي داشته باشم...!
-:خودت و خسته نكن...! من فعلا سرم شلوغه...!
با نيشخند ادامه دادم: ميخوام مخ يكي ديگه رو بزنم!
نگاه نافذش و به چشمام دوخت. نگاهم و از چشماش دزديدم و به امير كوروش كه دعواشون داشت بالا ميگرفت دوختم.
هنگامه يهو از جا بلند شد و با صداي بلند گفت: پاشيد بشينيد پيش هم... هر چي كتك ميخوايد بهم بزنيد...!
شادي با خنده گفت: راست ميگه بيچاره...! واسه شما شده سپر بلا...!
همه خنديدند و هنگامه جاش و با كوروش عوض كرد و كنار صنم جاي گرفت. صنم نگاهي نگاهي به ساعتش انداخت.
-:خوب ديگه...! زودتر بخورين بريم... وگرنه بايد جونمون و بزاريم كف دست كوروش و وسط جنگل چادر بزنيم!!
امير سريع كاسش و از روي تخت برداشت و درحاليكه تند تند قاشق و تو دهنش فرو ميبرد گفت: زبونت و گاز بگير... خدا نكنه...!
كوروش يه پسگردني به امير زد: هوي... مگه من چمه...!؟ اصلا حالا كه اينطور شد، بيخيال ويلا بشيم و همين دور و برا چادر بزنيم...!
هنگامه لوس گفت: نخير... من بايد يه دوش آب گرم بگيرم... وگرنه ميميرم...!
كوروش دستش و دور كمر هنگامه انداخت: نترس عزيزم... شده خودم آب دريا رو برات گرم ميكنم...!
امير با سر اشاره اي به هنگامه و كوروش كرد و خطاب به من با خنده گفت: دوست پسر به اين ميگن ها!! اگه دوست دوختراي ما اين و بشنون ميگن شما واسه ما چيكار كردين...!
-:نترس...! اين بار اين و بهت گفتن بگو ميون 70 ميليون آدم نيمه ي گمشدم و پيدا كردم، ديگه چي ميخواي...!

صنم با نيشخند گفت: آخه نيمه نيست كه...! پازل صد هزار تيكه هست...!!

با اين حرف جمعيت مثل بمب از خنده منفجر شد.
امير با خنده گفت: به هم ميرسيم خانم هفت تير كش...! به هر حال دنيا گرده...!
صنم خيلي بانمك صورتش و جمع كرد: منتظرتم...!! آقاي پازل...!
هنگامه با خنده گفت: از پس صنم نمي توني بر بياي... امير!!
امير اشاره اي به شادي كرد و با لودگي گفت: از آن نترس كه هاي و هوي دارد... از آن بترس كه سر به تو دارد...!
شادي با عصبانيتي ساختگي به طرف امير برگشت: منظور...؟
امير كمي خودش و عقب كشيد: هيچي... فقط داشتم از قابليتهات حرف ميزدم...!
كوروش با قيافه اي حق به جانب گفت: راست ميگه...! از هر سه تا پسر دوتاش باهات دوست بودن...!
شادي با عشوه دستي به روسري رنگارنگش كشيد: اين از جذابيت من سرچشمه ميگيره...!
صنم من و كمي هل داد و از تخت پايين اومد: البته از روابط عمومي بالاتم بايد متشكر باشي...!
اميرم از تخت پايين اومد: حق با صنم...! حالا يالا...! فرزان بپر حساب كن بريم...!
با جديت گفتم: ديواري كوتاهتر از من پيدا نكردين؟!
كوروش با قيافه اي حق به جانب گفت: تقسيم مسئوليت...! ويلا مال اميره... ماشينها هم مال صنم و شادين...! هنگامه هم كه...!
بقيه حرفش و خورد و به طرف هنگامه كه لبه ي تخت نشسته بود برگشت: هنگامه...! تو چيكار ميكني؟!
هنگامه با اخم گفت: منم با توام ديگه!!
-:آره... آره...!
دوباره به طرف من برگشت: ميبيني...! مسئوليت تو هم پول خرج كردنه!!
متعجب گفتم: پس تو چيكار ميكني؟!
-:من مسئول شاد كردن بچه هام ديگه...!!
-:خسته نشي يه وقت...!
هر جفتمون به طرف شادي كه به ستون آلاچيق تكيه داده بود برگشتيم.
به طرفمون اومد: چقدر بحث ميكنين...!
اشاره اي به من كرد: نكنه كيف پولت و نياوردي... هان؟!
صنم از كنار ماشينها داد زد: سر به سر بچه نذارين...! امير بپر حساب كن ببينم...!
كوروش با شيطنت گفت: اوه... اوه... مامانش اومد!!
همه با هم خنديديم. امير بي چون و چرا به طرف بوفه به راه افتاد. همگي به سمت 206 صنم و زانتياي شادي به راه افتاديم.
شادي خطاب به من گفت: پايه اي يه مسابقه بديم... آقاي راننده!!
شونه هام و بالا انداختم: باشه قبوله!
هنگامه مشتاقانه جيغي كوتاهي كشيد: مسابقه ي استاد و شاگرد... خيلي باحال ميشه...!
كوروش دست هنگامه رو گرفت و درحاليكه دوتايي به سمت زانتيا ميرفتن گفت: ما با اي.جي هستيم...! هر چي باشه تجربش بيشتره...!
با نگام براش خط و نشون كشيدم.
صنم در و ماشين و بست و بهش تكيه داد: عالي شد...! هر كي ببازه شام با اونه...!
با خنده ادامه داد: خودش بايد بپزه!!
شادي با غرور گفت: قبول...! تا چالوس...!
شادي نگاه جذابي به من انداخت: قبوله...!؟
نگاهم از شادي گذشت و روي صنم كه با همون ژست جذابش بهم خيره شده بود ثابت موند.
صنم با اشاره نظرم و پرسيد.
ابروهام و بالا انداختم: قبوله...!
صنم سوئيچ به طرفم پرتاب كرد. رو هوا قاپيدمش. همگي سوار شديم. صنم كنارم نشست.
-:بهشون ثابت كن كه كي قابل اعتماد تره!!
-:چي؟!
ابروهاش و بالا انداخت: نمي خوام از شادي ببازي!!
چشمكي زدم: هنوز فرزان و نشناختي...!!
پام و رو گاز فشردم. ماشين صداي ناهنجاري توليد كرد. امير كه سوار شد بلافاصله كلاژ و رها كردم و ماشين از جا كنده شد.
امير كه شوك زده شده بود متعجب پرسيد: چه خبره!؟ من نبودم دعوا شد؟!
-:نه...! سر شام شرط بستيم...! تو هم افتادي تو گروه ما!!
-:چي...!؟ آخه چرا...!
نگاه نااميدي از توي آينه به من انداخت: واقعا فكر ميكني مي توني ببري!؟
جوابي جز يه لبخند مرموز بهش ندادم. زير چشمي نگاهي به صنم انداختم كه لبخند رضايتمندي رو لباش نقش بسته بود.
دنده رو عوض كردم و گاز و بيشتر فشردم. صنم شيشه رو تا ته پايين كشيد. چشماش و بست. باد صورتش و نوازش ميداد. موهاي مشكيش مدام رو صورتش بازي ميكردن!
سعي كردم حواسم و به جاده بدم. ماشينهاي زيادي تو جاده بودن. شادي از من جلو تر داشت لايي ميكشيد. امير به جلو خم شده بود و با هيجان به جاده نگاه ميكرد. چندتا ماشين جا گذاشتم كه دادشون دراومد.
رسيديم به يه پيچ. با تمام قدرت گاز و فشردم و ترمز دستي رو كشيدم. لاستيكهاي عقب روي آسفالت ليز خوردن و ماشين پيچيد به راست. امير شروع به تحسينم كرد. اما صنم بي تفاوت از پنجره طبيعت بيرون و تماشا ميكرد. اما ميدونستم كه خوشش اومده.
سر همون پيچ بود كه از شادي اينا جلو افتاديم. يهو بارون شروع به باريدن كردن...! نم نم و آروم...!
صداي ضبط و بيشتر كردم.




روي رقص شاپرك زير بارون چشات
دل من ميلرزه واسه بوسه رو لبات
روي اسب بالدار تويي تنها تك سوار
عشق رويايي من... تويي عشق موندگار
تويي عشق موندگار...
فصل بارونه و عشق رو غبار نسترن
من و تو عاشق هم توي خواب گم شدن
شعله ي وحشي عشق بي گناه و بي صدا
يه ترانه وسوسه! رنگ سرخ غربها




امير با شيطنت گفت: اين آهنگ من و ياد هانيم ميندازه!
صنم با پوزخند گفت: كدومشون؟!
امير قيافه ي مسخره اي به صورتش داد: من آدم عادلي هستم... ياد همشون هستم!
صنم با جديت گفت: بهتره يكم به خودت استراحت بدي!... اين بده كه يه چيز تو رو ياد چند نفر بندازه!
-:فرزان! نظر تو چيه؟!
از بهر جاده بيرون اومدم: چي؟!
-:اين آهنگ تو رو ياد كي ميندازه!؟
زير چشمي نگاهي به صنم انداختم: ياد يكي كه چشماش رنگ زندگيشه...! يكي كه اونقدر ازش ميترسم كه جرات ندارم درباره ي عشقم باهاش حرف بزنم!
امير با شيطنت گفت: اوه...! آقا فرزان عاشق شده...!
خنده ي ملايمي بر لب آوردم.
-:حالا ديگه مطمئن شدم! زود باش بگو كيه...!؟ بگو...! بگو..!
امير مدام اين جمله رو تكرار ميكرد.
بالاخره صنم طاقتش طاق شد: اِ... امير... بزار به كارش برسه...! وگرنه بايد شام بپزي!
-:چرا من؟!
-:چون تو باعث ميشي ببازيم!
-:ببين صنم... ما بايد يه بار با جديت با هم صحبت كنيم...! جديدا خيلي زور...
صنم برگشت و چپ چپ نگاش كرد. امير ديگه ادامه نداد. عوضش ضربه اي به بازوي من زد.
-:هي...! حواست به صنم باشه ها ...! بعضي وقتا شوخي حاليش نميشه!!

صنم به صندلي تكيه داد: شنيدم چي گفتي!!
امير ديگه چيزي نگفت و سكوت اختيار كرد. شادي سعي ميكرد ازم جلو بزنه اما اجازه نمي دادم. هي بوق ميزد...! هي ميخواست يه راه پيدا كنه... هي من ميكشيدم جلوش...! تكنيك هاي خودش بود!
فاصلمون و رفته رفته زيادتر ميشد كم كم از ديدم پنهون شد. لبخندي زدم و يكم سرعتم و كم كردم. اما نه اونقدر كم!
صداي پخش و تا آخر زياد كردم. اسپيكر هاي صنم خيلي باحال بودن. ماشين داشت ميتركيد. يه آنگ تركيه اي داشت پخش ميشد كه خيلي به موقعيتمون ميخورد. با اينكه زياد حاليم نميشد اما يكم ميفهميدم چي ميگفت.
همينطور با آهنگ سرم و تكون ميدادم كه يهو يه چيزي از كنارمون رد شد و بوق زد. شادي بود. ازم جلو افتاد. حرصم گرفت. دنده رو جا دادم و با بيشترين قدرت روي گاز فشردم. همينطور ادامه داديم. ايندفعه همون سناريو اما جاي من و شادي عوض شده بود. راه نمي داد.
صنم راست نشست: بدو گاز بده ديگه...!
امير از پشت مدام ميخونده: آقاي راننده! يالا بزن تو دنده!
بالاخره رسيديم به ورودي چالوس. شادي يهو ترمز كرد. رد لاستيكهاش روي آسفالت موند. منم همينطور. شادي شيشه رو پايين داد.
-:باختي آقاي شاگرد...!
-:تو نامردي كردي! من از اون روش خبر نداشتم!
شادي چشمكي زد: آدم عاقل همه چيز و به شاگردش ياد نميده!
كوروش شيشه ي عقب پايين داد: اي.جي كلي از اين ترفندا تو آستينش داره...!
شادي گاز داد.
تو همون حال كوروش داد زد: خداحافظ بازنده ها!!
امير بيحال روي صندلي عقب افتاد: باختيم...! حالا كي ميخواد شام بپزه!!
صنم لبخندي زد: ناراحت نشو...! فرزان ميپزه...!
نگاهي شيطنت آميز به من انداخت. چيزي نگفتم. هنوزم اونقدر خوب نبودم. شادي هنوزم از من بهتر بود! من از شكست خوشم نمياد.
صنم گلوش و صاف كرد: دفعه ي بعد بيشترين هوش رقيبت و در نظر بگير!
بازم جوابي ندادم. فقط به جاده خيره شده بودم.
-:حالا راه بيفت كه هوا داره تاريك ميشه!
اطاعت كردم و به راه افتادم.
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites