تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#101 | Posted: 16 Jan 2014 04:09
جلوي يه ساختمون سفيدرنگ با شيرواني سفال سبز رنگ نگه داشتم. امير پايين پريد و به سمت در سفيد نرده اي به راه افتاد. دور و بر و گشتم. خبري از شادي و بقيه نبود.
-:پس بچه ها كجان؟!
صنم شونه هاش و بالا انداخت: نمي دونم...! شايد ديدن در بسته ست رفتن يه دوري بزنن...!
ابروهام و بالا انداختم و دنده رو جا دادم و بوق زدم تا امير كنار بره. وارد حياط ويلاي ساحلي شديم. صداي موجهاي دريا بهمون خوس اومد ميگفت. نزديكي ساختمون توقف كردم و پياده شديم. امير كوله ي كوروش و از صندوق عقب برداشت و غرغركنان وارد ساختمون شد.
من و صنم هم بار و بنديلمون و برداشتيم و وارد شديم. از در چوبي سفيد كه دوطرفش دو تا درخچه كاشته بودن، گذشتيم و به يه سالن بزرگ رسيديم كه قبل از هرچيز شومينش كه وسط سالن بود تو چشم ميزد. تا خواستم يه قدم ديگه بردارم امير داد زد. از جا پريدم.
-:هي...! با كفش نيا تو...! اونجا تو جاكفشي دمپايي هست! اونا رو بپوش!
نيم نگاهي به صنم انداختم. لبخندي زد و سرش و تكون داد. دمپايي ها رو پوشيدم و وارد شديم.
امير در حاليكه داشت از پله هاي مرمر سفيد مارپيچي گوشه ي سالن بالا ميرفت گفت: اتاقها طبقه ي بالان...! وسايلتون و اين وسط ول نكنين!
ما هم به دنبالش از پله ها بالا رفتيم. يه راهروي جلوروم بود با چند تا در. تاريك بود و خوب نميشد فهميد كي به كيه! امير چراغ و روشن كرد. دو-سه تا در سفيد رنگ دو طرف راهرو بودن. امير وارد در اولي از سمت چپ شد.
حطاب به من گفت: اينجا اتاق من و توئه!
به دنبالش وارد اتاق شدم. كل اتاق به رنگ سبز بود با يه تخت چوبي وسطش. دم در هم يه ميز مطالعه چوبي قرار داشت. بالاي تخت يه دكور قرار داشت كه پر بود از هواپيما و ماشينهاي چوبي.
-:اتاقت خيلي باحاله!
امير كولش و روي تخت انداخت: آره...! خودم و چيدمش!
امير پرده هاي سبز رنگ و كنار زد و پنجره رو باز كرد. باد سردي وارد شد. هوا تاريك و روشن بود. روي صندلي بادي كنار تخت نشستم.
امير از كمد كنار پنجره، يه حوله ي سفيد رنگ بيرون آورد و رو به من گفت: من ميرم دوش بگيرم. تو هم لباسات و اون ور آويزون كن.
اينا رو گفت و از اتاق بيرون رفت. بلند شدم و از پنجره بيرون و نگاه كردم. بوي خاك خيس به مشام ميرسيد. با اينكه هوا تاريك بود اما ميشد حركت درختا رو كه با باد تكون ميخوردن ديد.
لباسام و توي كمد آويزون كردم و از اتاق بيرون اومدم. طول راهرو رو پيمودم. در آخرين اتاق از سمت راست باز شد و صنم با بلوز كرم و شلوار جين بيرون اومد.
با ديدنم لبخندي زد. منم همينطور.
-:اتاقت اينجاست!؟
-:آره... من و شادي!
سرم و تكون دادم. نگاهي به دور و بر انداختم: وضع اميرم توپه ها؟!
صنم دستاش و تو جيبش فرو كرد: خودش نه...! مامان باباش...!
-:مگه فرقي هم ميكنه؟!
-:فرقش اينه كه اگه مال خودش بود، اينطوري ول خرجي نميكرد!!
-:اوم...! شايد.
به همراه صنم وارد سالن گرد انتهاي راهرو شديم. يه دست مبل راحتي سفيد با خالهاي سياه وسط سالن چيده شده بود. كف سالن مثل بيشتر قسمتهاي خونه سفيد بود. دور تا دور سالن و پنجره هايي كه تا كف رسيده بودن پوشونده بودن و پرده هاي سفيد حرير تزئينشون كرده بود. چرخي دور سالن زدم.
-:چه شاعرونه!!
-:چي...! شاعرونه!
با سر تائيد كردم: فكر كن! اگه تموم اين پنجره ها رو باز كني باد پرده ها رو كنار بزنه. بشيني روي اين كاناپه و قهوه بخوري!
-:يا اينكه بشيني پشت اين پيانو و سمفوني بتهون بزني!
به طرفش برگشتم. پشت يه پيانوي سفيد كه يه گوشه بود نشسته بود. متوجه اون پيانو نشده بودم.
-:البته اگه بلد باشي!
-:بلدم!
ناباورانه گفتم: واقعا؟!
-:چيه؟ بهم نمياد!؟
-:نه...! يعني چرا...! فقط به تيپت نمي خوره كه اهل موسيقي باشي...!
-:بودم... ديگه نيستم!
روي مبل جاييكه بتونم صنم و ببينم نشستم: يعني چي؟!
-:موسيقي رو گذاشتم كنار!
-:اِ... هيچ فكر نميكردم موزيسين باشي!
-:حالا ديگه...!
-:چرا گذاشتي كنار؟!
شونه هاش و بالا انداخت: قاتلي كه پيانو ميزنه...!
صورتش و جمع كرد: يكم...
-:يكم غير قابل دركه! نه؟!

-:Ypa!
-:چي؟!
-:يعني آفرين!
-:الان اين به چه زبوني بود؟!
-:ولش كن! فكر كنم بچه ها اومدن!
از جا بلند شد: بيا بريم پايين!
به سرعت از سالن خارج شد و به طرف پله ها روانه شد. از جا بلند شدم و با قدمايي آروم به دنبالش رفتم.
اين دختر هر روز من و متعجب ميكنه! هر روز يه روي جديد از خودش نشون ميده. نميتونم بشناسمش... چندتا آدم توي صنم جمع شده...! هر وقت كه ميبينيش؛ نمي دوني با كدوم صنم روبه رو ميشي! همين و دوست دارم...! عاشق همين خصوصياتش شدم...! هر روز سورپرايز... هر روز يه صنم جديد...! اين دختر با من كاري ميكنه كه... كه احساس ميكنم خيلي شادم...! حالا ميفهمم چرا پيمان با وجود شخصيت ترسناك صنم عاشقش شده بود...! اون عاشق اين روي صنم شده بود...! رويي كه من تازه دارم ميبينمش...!
از پله ها پايين رفتم. صداي خنده هاي بچه ها تموم فضاي سالن و پوشونده بود...!
كوروش با ديدن من با شيطنت گفت: به به...! كجايي پس تو...! ما جور تو رو هم كشيديم رفتيم خريد كرديم تا شما يه كباب خوشمزه برامون بپزي...!
شادي با نيشخند گفت: البته كباب...! نه ذغال...!
با غرور گفتم: چيزي درست ميكنم كه انگشتاتونم باهاش بخورين...!
هنگامه با لودگي گفت: آشپزيتم مثل رانندگيت نباشه!
صنم از روي مبل كرم بلند شد: من خودم بالا سرش وايميستم تا خرابكاري نكنه...!
همه به اتفاق قبول كردن: خوبه...!
به طرفش برگشتم: من سرپرست نمي خوام...!
صنم به طرف آشپزخونه به راه افتاد: راه بيفت...! كلي كار داريم!
كوروش خودش و روي كاناپه ي جلوي LCD انداخت و درحاليكه دستش و روي شكمش ميكشيد گفت: فقط زود باشين كه من خيلي گشنه ام!
به طرف آشپزخونه به راه افتادم. روي صندلي نشستم. صنم يه ظرف پر از پياز جلوم گذاشت.
-: اينا رو پوست بكن و يكميش و رنده كن، بقيشم چهارتايي خورد كن!
-:چشم!
دست به كار شدم. صنم هم وسايلي رو كه بچه ها خريده بودن و تو يخچال جا داد.
اشكم و پاك كردم و صندليم و عقب كشيدم: تموم شد!
-:خوبه!
صنم يه كاسه ي يزگ جلوم گذاشت: حالا اينا رو با هم قاطي كن...!
-:الان تو داري كمكم ميكني؟!
-:دارم بهت ياد ميدم...!
-:زحمت ميكشي...! من كه خودم بلدم!
صنم جلوم نشست: باشه...! اينا رو بده من برو تو تراس آتيش درست كن... آقاي كار بلد...!
كلمه ي آخر و با غيظ گفت. بي توجه بلند شدم و از در ديگه ي آشپزخونه وارد تراس شدم.
مشغول باد زدن ذغال ها بودم كه صنم سيني به دست وارد تراس شد.
-:حاضر شد؟!
-:آره!
سيخ ها رو روي آتيش چيد.
-:هواي خوبيه نه؟!
-:اوهوم...!
باد مدام تو صورتم ميزد. نگاهي به صنم انداختم. موهاي مشكيش و باد تو صورتش ميزد.
-:هي...! مواظب باش موهات تو غذا نريزه!
-:حرف نزن...! باد بزن...!
سرش و دراز كرد طرف كباب ها: زود باش...! كباب ها سوختن...!
حرصم گرفت: بهتر نيست تو بري تو ميز و بچيني!؟
-:قراره تو حياط شام بخوريم! شادي و هنگامه دارن ميچيننش...!
-:خوب از زير كار در ميري ها؟!
-:از تو ياد گرفتم!
-:چي؟!
-:حرف و يه بار ميگن...!
-:هي... صنم...! من و نگاه كن...!
تو چشمام زل زد: هان چيه...!؟
به چشماش خيره شدم: تو فكر ميكني رئيسي...!؟
-:تو چي فكر ميكني!؟
-:اينكه ازت بترسن باعث نميشه بهت احترام بذارن!
-:فعلا كه اينطوره...! تو اين دنيا همه چي همينطوره...! اگه آسون بگيري ديگه آدم حسابت نمي كنن...!
-:بهتر نيست به خودت احترام بزارن تا به ...
-:تو چيزي نمي دوني بچه مثبت...!
-:بچه مثبت...!؟
-:فرزان...! بهتر نيست كبابايي رو كه دارن ميسوزن و نجات بدي تا به فكر نجات بقيه باشي...!؟
خنديدم. سريع سيخ ها رو برگردوندم. اگه يكم ديگه معطل شده بودن مطمئنا ميسوختن!
-:صنم...! همش ميخوام يه چيزي ازت بپرسم، اما جراتش و ندارم...!
صنم به نرده تكيه داد: هرچي ميخواي بپرس...! اسلحم و نياوردم...!
با خنده گفتم: نه جدي! ناراحت نميشي!؟
-:مونده چي بگي!؟
-:درباره ي پيمانه...!
حالت صورتش عوض شد.

-:تو هم پيمان و دوست داشتي؟!
-: چرا اين و ميپرسي؟!
-:هيچي...! كنجكاوي!
-:پيمان...! عشق پيمان اتفاقي بود كه اصلا بهش فكر نكرده بودم...! درست تو زماني سر و كلش پيدا شد كه نمي دونستم كيم؟! چيم...؟! سردرگم شده بودم...! پيمان واقعا عاشق بود...! اما عاشق من نه!
-:پس عاشق كي بود؟! بهت خيانت ميكرد!؟
-:نه بابا...! پيمان عاشق كسي بود كه من قبلا بودم...! يه دختر معصوم و بي آزار...! كسي كه حتي از خودشم نمي تونست دفاع كنه! اما شرايط من و تغيير داد. همه چي عوض شد! منم همينطور! هر چند كه پيمان تا آخرين لحظه فكر ميكرد هنوز اون آدم توي من زندگي ميكنه!
-:عجب عشقي؟!
صنم شونه هاش و بالا انداخت: آره...! عجب عشقي؟! فكر نكنم ديگه كسي رو ببينم كه اندازه ي اون عاشق باشه...!
-:از كجا ميدوني!؟ شايد يكي رو پيدا كني كه به همون اندازه يا شايد بيشتر دوست داشته باشه...!
-:فكر نكنم!
گوجه ها رو روي منگل گذاشتم: خودت چي!؟ تا حالا به كسي فكر كردي!؟
-:جلسه ي بازوجويي عشق!؟
با خنده گفتم: نه...! اما ميخوام احساساتت و درك كنم!
-:نكنه يه نويسنده اي تو دل ما نفوذ كردي تا كتابي چيزي بنويسي!
-:نه بابا...! من و چه به نويسندگي!
-:آره راست ميگي! قيافت بهشون نميخوره!
-:نگفتي حالا...!
-:شنيدي ميگن عشق كوره...!؟
-:اوهوم...!
-:منم گرفتارش شدم. عاشق يه آدم اشتباهي شدم.
-:چه وجه تشابهي!!
-:چرا...؟! نكنه تو هم عاشق كسي شدي كه بالاخره بايد بكشيش...!؟
-:نه... من عاشق كسي شدم كه چند شخصيتيه! يه روز مهربونه...! يه روز خشن...! يه روز يه بستني توتفرنگيه...! شيرين...! يه روز مثل يه فلفله...! يه روز باهاش خوش ميگذروني... اما ميترسي فردا يا همين حالا روت اسلحه بكشه...! مثل يه بمب كه نمي دوني كي منفجر ميشه...!
-:عجب عشق شكننده اي! داري رو لبه تيغ راه ميري...! بهتره فراموشش كني!
-:خودمم همين فكر و ميكنم اما نميتونم...! هر روز كه ميبينمش...! هر روز كه نميبينمش...! بازم بهش فكر ميكنم...! هر شب تصميم ميگيرم از فردا بهش فكر نكنم...! فردا كه از خواب پا ميشم به اولين چيزي كه فكر ميكنم اونه...!
-:دختر خوشبختيه...!
-:اما فكر نكنم خودش اينطور فكر كنه!
-:هر دختري...! تو هر شرايطي...! از اينكه يكي اينطور كه تو ميگي عاشقش باشه خوشحال ميشه...!
-:تو خوشحا...!
كوروش بدو بدو خودش و انداخت تو تراس. بر خرمگس معركه لعنت!
اونجا بشقاب ها رو خورديم داريم ميرسيم به ميز و صندلي! كباب نپخت!؟
صنم سيني رو به دستش داد: بيا! اينم كباب شما...!
با هم از تراس خارج شدن. چند لحظه به آتيش خيره شدم. كي شجاعتش و پيدا ميكنم كه بگم چي داره تو دلم ميگذره...! پويش شجاع... پيش اين يكي كم آورد...! بازم!
بادبزن و كنار منگل رها كردم و به طرف حياط به راه افتادم. كوروش و امير با اشتها مشغول خوردن بودن.وسط كوروش و شادي نشستم.
كوروش لقمه ي توي دهنش و قورت داد: اينا كه يخن!
-:يخن اينطوري ميخوري! اگه داغ بودن ما بايد به فكر يه غذاي ديگه ميبوديم!!
همه خنديدن!
-:چرا نميخوري، هنگامه!؟
-:نميخوام زياد بخورم، رژيم دارم!
صنم ليوانش و برداشت: ضد حال نزن ديگه...! پوست و استخوني! چي رو ميخواي آب كني!؟
-:نه...! ميخواي دوست دخترم و چاق كني تا از چشم من بندازيش!؟
شادي با شيطنت گفت: مگه به خاطر اندامش دوسش داري؟!
با اين حرف همه ي سرها به طرف كوروش برگشت.
هنگامه با جديت پرسيد: آره؟!
كوروش بعد از چند لحظه سكوت گفت: نه بابا...! اين چه حرفيه...!؟
شاكي به سمت شادي برگشت: ميخواي ميونه ي من و بيبيم و بزني!؟
بوسه اي رو گونه ي هنگامه گذاشت: من هانيم و به خاطر خودش دوست دارم.
هنگامه لبخندي از سر رضايت زد.
-:خوب ديگه بخورين...!
امير كه مدام با گوشيش ور ميرفت با اين حرف به خودش اومد: چي؟!
-:اگه دوست دخترات اجازه بدن ميخوايم شام بخوريم!!
-:خواهش ميكنم...! از تك تكشون اجازه گرفتم. شما راحت باشين...!

جمعيت منفجر شد! اون شب با كلي خنده و شادي گذشت.
صبح روز بعد همه با هم تصميم گرفتيم بريم جنگل يه قدمي بزنيم و كوروش دو تا پرنده شكار كنه!
امير جلوتر راه ميرفت و مدام با گوشي حرف ميزد. هنگامه و كوروشم با چند قدم فاصله از اون. منم به همرا صنم و شادي به دنبالشون...!
كوروش و هنگامه مدام قربون صدقه ي هم ميرفتن و ميخنديدن. ما هم تو سكوت راه ميرفتيم. جو خيلي سنگين بود.
يهو شادي دستش و انداخت دور بازوم. با تعجب نگاش كردم.
آروم در گوشم گفت: خيلي كم پيش مياد كه من پشيمون بشم...! اما الآن دارم پشيموني رو با تمام وجود حس ميكنم.
-:جان!!؟
-:من ميرم پيش كوروش و هنگامه...! شما راحت باشين!
به طرفش برگشتم. با قدمايي بزرگ خودش و به اون دوتا رسوند.
شادي با مهربوني گفت: هر روز كه ميگذره... من بيشتر متوجه اشتباهم ميشم...! نبايد ولت ميكردم و دلت و ميشكوندم.
خندم گرفت: شادي...! تو قلبم و نشكوندي! اتفاقا يه فرصت خوب برام جور كردي!
-:فرصت خوب؟!
-:آره...! اينكه من واقعا بفهمم كي رو بايد دوست داشته باشم!
-:خوب...!؟
با تاسف سر تكون دادم: اون تو نيستي...!
لبخندش يهو فرو نشست: من... منظورت چيه؟!
-: من عاشق شدم...!
-:كي...!؟ اون كيه؟!
نگاهي به صنم كه شلوار شيش جيب يشمي و يه مانتوي اسپورت به همون رنگ تنش بود انداختم.
-:من ميشناسمش؟!
-:مگه فرقي هم ميكنه؟!
-:ميخوام بدونم كي تو رو ازم گرفت!!
با خنده ي تمسخر آميزي گفتم: نه...! اشتباه نكن...! از اولشم من مال تو نبودم كه...
نفس عميقي كشيدم: كه حالا ازت گرفته بشم!!
-:كيه...!؟
-:تو نميشناسيش...! فكر ميكني ميشناسيش...! اما نميشناسيش...!
شادي قيافش و يه جوري كرد: چرا فيلسوف شدي؟!
شونه هام و بالا انداختم و خنديدم. يهو امير ايستاد.
-:اه... لعنتي...! ديگه آنتن نميده!!
كوروش با لودگي گفت: اگرم سيگنال داشت حتما تا چند دقيقه ي ديگه شارژش تموم ميشد!!
همه خنديديم.
امير اداي كوروش و درآورد و با تمسخر گفت: تو شكارت و بكن شكارچي! اصلا تا حالا چي زدي؟!
-:تو دو دقيقه يه جا وايسادي من چيزي بزنم!!
صنم لبخندي زد: هي اونجا يه پرنده هست...! ببين ميتوني بزنيش؟!
كوروش تفنگ شكاريش و به دست گرفت: كو؟! كجاست!؟
صنم به بالاي درختي اشاره كرد: اونجا...! اوناهاش...! ديديش؟!
-:آهان...! آره...!
همه با هم سر بلند كرده بوديم تا پرنده رو پيدا كنيم!




***********



امير روي تخته سنگي نشست: من كه ميدونستم اگه به كوروش دل خوش كنيم گرسنه ميمونيم...!
كوروش شاكي تفنگ و روي شونش گذاشت: من چيكار كنم...! اگه شادي اون جيغ و نكشيده بود الان ناهار داشتيم.
همه به طرف شادي كه به درختي تكيه داده بود برگشتن. دست به سينه ايستاده بود.
هنگامه با خنده گفت: متهم شادي... ملقب به اي.جي...! دفاعي نداري!؟
شادي شونه هاش و بالا انداخت: اون عنكبوت واقعا ترسناك بود...! تقصير فرزانِ...!
اينبار همه ي نگاه ها متوجه من شد.
سرم و تكون دادم: اون عنكبوت قرار نبود بيفته روي سر شادي...! مال يكي ديگه بود...!
-:پس داري اعتراف ميكني كه قصد داشتي بعد از شادي به يكي ديگه گير بدي!!
چيزي نگفتم.
-:قرباني بعديت كي بود؟!
بچه ها غش غش ميخنديدن. اما صنم با جديت منتظر جواب بود.
با لودگي گفتم: تو...!
همه با تعجب يك صدا گفتن: صنم...!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#102 | Posted: 16 Jan 2014 04:12
قسمت بیست و چهارم

-:من؟!

با شيطنت گفتم: ميخواستم بهت ثابت كنم كه تو هم ميترسي...!
بچه ها شروع كردن به درگوشي صحبت كردن.
صنم با قيافه اي جدي با مشت روي تنه ي درخت تنومندي كه كنارش ايستاده بود كوبيد.
-:ساكت...! نظم دادگاه و رعايت كنيد...!
درحاليكه خندش و به زور نگه داشته بود خطاب به من ادامه داد: ميدوني احانت به مامور دولت چه جرمي داره پسر جون!؟
-:خير عاليجناب!!
صنم با سر اشاره اي به كوروش و امير كرد: اين جوونك و ببرين و بندازينش تو ديگ آبجوش...!
با تمسخر گفتم: ديگ آبجوش...؟!
امير و كوروش با خنده به طرفم اومدن و امير پاهام و گرفت و كوروش هم دستام و!
با جديت داد زدم: بزارينم زمين...! شوخي ديگه بسه...!
كوروش و امير بي توجه بلندم كردن و به زحمت من و به طرفي كشيدن. تازه متوجه بركه اي كه چند متر باهامون فاصله داشت شدم. روي بركه پر بود از برگ و صداي قورباغه ها و جك و جونور!
بچه ها خيلي به بركه نزديك شدن.
درحاليكه دست و پا ميزدم داد زدم: بيخيال پسرا...! شما كه نميخواين اين كار و بكنين!!
پسرا تابم دادن. با تمام قدرت داد زدم: نه...! نه...! شوخي ديگه بسه...!
اما داد و فرياد كمكم نكرد و من و پرت كردن درست وسط بركه. مثل يه قلوه سنگ افتادم تو بركه و كلي آب پاشيد بيرون. قورباغه ها قور قور كنان پريدن تو آب و سنجاقك ها و بقيه هم جيم شدن.
نفسم و با حرص بيرون دادم. سر تا پام خيس شده بود. تيشرت آبيم و كه خيلي دوست داشتم كثيف كردن... اَه...! از جا بلند شدم و با عصبانيت بيرون اومدم.
كوروش و امير داشتن از خنده زمين و گاز ميزدن. خنده ي تمسخر آميزي تحويلشون دادم و درحاليكه آب از لباسام چكه ميكرد از كنارشو رد شدم. پشت سر اونا، روي تپه، هنگامه و شادي صنم ايستاده بودن. شادي و هنگامه داشتن از خنده ريسه ميرفتن و صنم اما دست به سينه ايستاده بود و يه لبخند مرموز بر لب داشت.
ابروهام و به هم گره كردم و با عصبانيت به طرف اسباب رفتم. لباسم نياورده بودم. بچه ها به طرفم اومدن.
-:آبتني خوش گذشت...؟!
-:ميخواي بندازمت تو آب تا ببيني خوبه يا نه!؟
كوروش چند قدم عقب رفت: نه ممنون...!
صنم به طرفم اومد. بي توجه روم و برگردوندم. از توي كوله ي مشكيش يه سوشرت آبي درآورد و به طرفم گرفت.
-:بيا! اين و بپوش نچايي!!
عكس العملي نشون ندادم. سوشرت و بيشتر نزديك كرد.
-:نمي خواي؟! باشه...!
تا خواست دستش و عقب بكشه با عصبانيت سوشرت و از دستش بيرون كشيدم. لبخندي زد. من و خيس ميكنه بعد بهم محبت ميكنه...! اَه...! عاشق چيه اين شدي پويش...!؟
به طرف بچه ها برگشتم.
صنم تفنگ و از دست كوروش بيرون كشيد: پيرهنت و دربيار تا خشك بشه!
تازه دستورم ميده!!
رو به بقيه گفت: شما آتيش درست كنين، منم ميرم تا يه چيزي واسه خوردن پيدا كنم!
امير دوباره روي سنگ نشست و از تو كولش يه بسته چيپس بيرون آورد.
-:اگه پيدا كني...!! شادي همشون و پروند!
صنم با جديت زير چشمي نگاهي به من انداخت: ديگه تمومش كنين...!
امير سرش و تكون داد و مشغول خوردن شد.
كوروش با شيطنت كنار امير نشست: به منم بده!
امير از يكم خودش و كنار كشيد: برو اون ور...! ميخواستي ميخريدي!! من فقط واسه خودم آوردم...!
كوروش به طرف امير خيز برداشت و پاكت و از دستش قاپيد: ميگم به منم بده!!
امير شاكي از جا پريد: پسش بده...! گشنمه...!
كوروش با شرارت گفت: منم گشنمه...! هنگامه و شادي هم همينطور...!
هنگامه و شادي هم تائيد كردن.
تيشرتم و درآوردم و سوشرت و تنم كردم. بچه ها با سر و صدا مشغول دعوا بودن.
صنم تفنگ و پشتش انداخت و با خنده به طرفم اومد. از كنارم رد شد. چند قدم اونور تر ايستاد. اين و از صداي برگهاي زير پاش فهميدم.
-:ميخواي باهام بياي!؟
به طرفش برگشتم: چي؟!
-:نمي خواي بياي يه شكار واقعي ببيني!!؟
با عصبانيت گفتم: دلم ميخواست اما با لباساي خيس نميشه...!
صنم با آرامشي كه حرصم ميداد گفت: پيرهنت و آويزون كن و بيا...! منتظرم...!
درحاليكه به طرف بچه ها ميرفتم گفتم: من نميام...! خودت برو...!
تيشرت و به يه شاخه آويزون كردم تا خشك بشه. زير چشمي نگاهي به صنم كه منتظر بهم چشم دوخته بود انداختم. اما محل نذاشتم و به طرف كولم رفتم. از رو زمين برش داشتم. دوباره يه نگاه نامحسوس به صنم...! تكون نخورده بود...!
يكم خودم و با كولم مشغول كردم. صنم بي حركت وسط درختا ايستاده بود. از جا بلند شدم. هنوزم همونجا بود.
كوله رو با حرص زمين انداختم: گور باباش...!
به طرف صنم برگشتم و با قدمايي بلند خودم و بهش رسوندم. لبخند پيروزمندانه اي زد و به راه افتاد.
تو سكوت اونقدر رفتيم تا به وسطاي جنگل رسيديم. صنم چند لحظه ايستاد و نگاهي به دور و بر انداخت.
-:بلدرچين دوست داري!؟
جواب ندادم.
درحاليكه با چشماش يه بلدرچين و تعقيب ميكرد گفت: جواب ندادي! به هرحال اينطور كه معلومه ناهار كباب بلدرچين داريم!
بي تفاوت به طرف ديگه برگشتم. صداي تير تو هوا پخش شد. صداي پرواز چندتا پرنده رو شنيدم. به طرف صنم برگشتم.
-:يكيش و زدم! برو بيارش...! افتاد اونجا...!
از جام تكون نخوردم.
با خستگي گفت: اوه...! بيخيال فرزان!! يكم جنبه داشته باش!
حرصم گرفت. تو يه حركت بازوش و چسبيدم و به سمت خودم كشيدمش و لبام و محكم به لباش فشار دادم. لباش شيرين بود. با اينكه دومين بوسه اي بود كه داشتم اما فكر كنم اين بهترين بوسه اي بود كه مي تونستم داشته باشم!
با عصبانيت به عقب هلم داد: چه غلطي داري ميكني!
با قيافه اي حق به جانب شونه هام و بالا انداختم: بيخيال...! جنبه داشته باش...!
به چشمام خيره شد و شمرده شمرده گفت: اگه وقت و اينجا تلف نمي كردي يه سياستمدار خوب ميشدي!!
-:يعني گشتن با شما وقت تلف كردنه!!؟
-:نه...! رفتن دنبال چيزي كه هيچ وقت به دست نمياريش وقت تلف كردنه!
با ترديد پرسيدم: منظورت چيه؟!
جوابي نداد و به طرف بلدرچيني كه شكار كرده بود رفت. منم به دنبالش. از رو زمين بلندش كرد و به طرفم گرفتش.
-:بيا بگيرش!
دوباره به راه افتاديم.
-:خيلي جالبه كه سوشرتت تن منم ميشه!
-:چطور مگه!؟
گوشه هاي كلاه سوشرت و چسبيدم: آخه يكم سايزمون متفاوته!! اينطور نيست!
-:مال من نيست!
-:حدس ميزدم!
-:دروغ نگو!
-:نه واقعا! بوي تو رو نميده!
با تعجب به طرفم برگشت: بوي من؟!
ابروهام و بالا انداحتم: آخه ميدوني...! من بينيم خيلي حساسه! معمولا بو ها رو زود تشخيص ميدم!
سرش و تكون داد: آهان...! اون وقت من چه بويي ميدم!؟
-:نميدونم چطوري بگم...! شبيه عطر ورساچه...! اما نه به اون تلخي! ورساچه مشكي استفاده ميكني!؟
نيشخندي زد: دارم كم كم به قابليت هات پي ميبرم!!
-:حالا كجاش و ديدي!!
-:خوب ديگه...! گند نزن به قابليت هات...!
خنديدم: نگفتي سوشرت مال كيه!؟
-:مال عماد!
-:عماد...! همين عماد خودمون!؟
-:بـــله! همين عماد خودمون!
نگاهي به سوشرت انداختم: اندامش كوچيكتر ديده ميشه!
-:كوچيك هست! سوشرت براش بزرگه!
-:جوري حرف ميزني انگار مامانشي!
-:مامانش نه...! اما خواهر بزرگترش...!
-:پس عمادم با تو زندگي ميكنه!؟
-:آره...!
-:خيلي وقته ميشناسيش!؟
صنم درحاليكه دور و بر و نگاه ميكرد گفت: اوم...! يه 5-6 سالي ميشه!!
-:از وقتي بچه بوده ميشناسيش...!
-:اوهوم...!
-:به نظرت... به عنوان خواهر بزرگترش... يكم براش زود نيست آدم كشتن!
يهو با سرعت به طرفم برگشت. ترسيدم. تفنگ و به طرفم گرفت. باز چي شد؟!
ماشه رو كشيد. بدنم و جمع كردم و خودم و آمادهي مردن كرده بودم. صداي افتادن چيزي روي برگها رو از پشت سرم شنيدم.
-:سوميش...!
نفس راحتي كشيدم.
-:عماد... به ظاهر خشنش نگاه نكن...! اون مثل بقيه بچه هاست! فقط يه كم زودتر بزرگ شده...! يكم زودتر به دنياي واقعي وارد شده!
-:اين دليل نميشه كه آدم بكشه!
-:نميشه در مورد ديگران قضاوت كرد! چه ميدوني ماجراش چيه!؟
-:تو ميدوني؟!
-:آره...! واقعا تاسف باره كه يه بچه ي 8 ساله اين بلا ها سرش بياد...! هر وقت فكر ميكنم كه تو حقم نامردي شده... ياد عماد ميوفتم...! اون موقع تازه خدا رو هم شكر ميكنم...!
-:مگه چي شده؟!

-:بهتره خودش برات تعريف كنه! اگه خواست!
روبه روي آتوسا نشستم.
-:چرا هميشه اينجا قرار ميذارين؟!
-:چون امنه!
نگاهي به دور و بر انداختم. هر مدل آدمي ميشد پيدا كرد.
-:به نظر اينطور نمياد!
گارسون دو فنجون قهوه روي ميز گذاشت: سفارشتون!
-:ممنون!
-:من كه هنوز سفارش ندادم!
-:من برات سفارش دادم!
-:آهان!
-:خوب...! چيزي پيدا كردي؟
-:نه درواقع...! من تموم بيمارستان هاي اين حوالي رو چك كردم... تو اون حوالي هيچ بچه اي به دنيا نيومده كه مشخصاتش با كسي كه ما دنبالشيم بخونه! حتي بيمارستان هايي كه ديگه وجود ندارن!
-:شايد تو خونه به دنيا اومده!
-:شايد...! من ثبت احوالم چك كردم...!
-:خوب...؟
دستام و تكون دادم: هيچي...!
-:اراك و چي؟!
-:اونجا هم خبري نبود...! تو سال 66 همچين كسي به دنيا نيومده! فكر كنم قضيه اصلا سر بچه نبوده!
-:منم همين فكر و ميكنم اما نبايد ناديده گرفتش....!
-:تو چي؟! چيكارا كردي؟!
-:مريم آشنا هاي زيادي داشته اما دوست و فاميلي نداشته كه بخواد باعث اين ماجرا بشه...!
-:خانوادش چي؟ درموردش چيزي پيدا نكردي؟
-:متولد مينو شهر... دو تا خواهر داشته، همه ي خانوادش تو درگيري عراق و ايران كشته شدن. يه عمو و يه مادربزرگ داشته كه بعد از مرگ خانوادش عموش سرپرستيش و به عهده ميگيره... تو 16 سالگي از خونه فرار ميكنه و قاطي خلافكارا ميشه!
-:حالا همشون مردن؟
-:عموش آره... اما مادربزرگش هنوز زنده ست.
-:خوبه! كجاست؟
-:خانه ي سالمندان. چيزي ازش در نمياد. يه پيرزن 100-120 ساله كه هيچي يادش نمياد!
-:هيچي؟!
-:نه! حتي نمي تونه حرف بزنه!
-:خوب...! پس چي؟!
-:همه ي حدسامون غلط از آب در اومد! بر ميگرديم سر قضيه ي مثلث عشقي!
كلافه گقتم: آخه چرا الكي زندگيشون و سخت ميكنن كه ما هم نمي تونيم سر دربياريم.
آتوسا خنديد:زندگي خودش سخت ميشه... كسي سختش نمي كنه!
-:چرا...! مثلا اگه مريم با هوشنگ مونده بود نه آتش و شهابي وجود داشت، نه امير ارسلان انتقام ميگرفت و نه اين همه آدم ميمردن...!
-:راستي...! گفتي شهاب...! چيزي درموردش پيدا كردي؟
-:من كه گفتم هيچي درموردش نيست...! تلاش بيهوده بود...!
-:منم يه تحقيقي دربارش كردم... از آدمايي كه قبل از مرگ شاهين براش كار ميكردن!
مشتاقانه پرسيدم: خوب...
-:خوب... كسي تا حالا شهاب نديده...!
با حرص ضربه اي روي ميز زدم: من كه گفتم اصلا انگار وجود نداره!
شاهين هميشه ميگفته آتش قراره جانشينش بشه...! انگار اصلا شهاب پسرش نبوده...!
-:يعني چي؟! يعني شهاب بچه ايه كه دنبالش ميگرديم!
-:احمق نشو....! شهاب ده سال بعدش به دنيا اومده!
بي رمق سرم و تكون دادم: راست ميگي!
-:هر چي بوده باعث شده كه شاهين از شهاب دلسرد بشه!
-:شايد شهاب دوست نداشته مثل پدرش بشه و سر همين اختلاف داشتن... خيلي از پدر و پسرا همينجورين!
-:يه پسر بچه ي هفت ساله؟!
-:مي دوني چيه...! بيا يه كم استراحت به خودمون بديم!
-:تو چت شده!! جديدا گيج ميزني!
-:هيچي... فقط يه كم خسته ام! بيخيالش... قهوه مونم سرد شد!
آتوسا از گارسون خواست تا قهوه ها رو عوض كنه.
-:ميخواستم درباره ي يه موضوعي باهات صحبت كنم!
پرسشگرانه به صورتش خيره شدم: اوهوم...!
-:گفتي اسمت چي بود؟!
-:متين... متين خجسته!
-:آهان!
آتوسا دستش و كنار دستم گذاشت. براي يه لحظه احساس سوزش كردم. زود دستم و عقب كشيدم.
-:چيكار داري ميكني!؟
-:بدنت كه معمولي به نظر ميرسه!
-:چي؟
-:مثل روح ها نيستي!
-: منظورت از اين حرف ها چيه؟
-:متين خجسته چند ماهه كه مرده! اما تو شبيه مرده ها نيستي!
با خونسردي گفتم:چطور ممكنه! من كه جلوت نشستم!
-:منم همين فكر و ميكنم... اگه تو يه روح نيستي، پس فقط يه چيز ميمونه...
-:چي؟!

-:تو متين خجسته نيستي!
به صندلي تكيه دادم و نفس عميقي كشيدم: ميدوني چيه! حق با توئه...! متين برادرم بود!
-:اينجا چيكار ميكني؟
با عصبانيتي ساختگي گفتم: ميخوام انتقام بگيرم...! اونها شوهر خواهر و برادرم و كشتن... خواهر زادم و دزديدن...! انتظار داشتي ساكت بشينم!؟
-:نه... اما انتظار نداشتم بهمون دروغ بگي!
-:چرا! انتظارش و داشتين! وگرنه درموردم تحقيق نميكردين...!
آتوسا هم به صندلي تكيه داد: من ياد گرفتم كه به هيچ كس اعتماد نكنم!
-:ديدي؟! همين حس و منم دارم!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#103 | Posted: 16 Jan 2014 04:13
كتاب و از دست كيا بيرون كشيدم.
با داد گفت: چته!؟ باز وحشي شدي؟!
-:با اين طرز حرف زدن ميخواي آدم بشي!؟
-:من آدم شدم اما هنوزم با نفهما اينطوري حرف ميزنم!
-:دستت درد نكنه! از قديم ميگن نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دل آزار! ماجراي ماست ديگه! مرضيه خانم ديدي ما رو فراموش كردي!
-:زر زيادي نزن...! از همون اولشم تو شخص خاصي نبودي كه حالا من بخوام فراموشت كنم! حالا هم اون كتاب و بده من بايد درس بخونم!
-:چيه؟ مرضيه خانم ميخواد ازت درس بپرسه!؟
با جديت گفت: آره! قراره امروز از نصف كتاب امتحان بگيره!
-:باباشم هيچي نميگه ديگه!
-:چرا... وقتي خونه نيست با هم تمرين ميكنيم...!
-:عشق مخفي... واي...! شيطنت نكني يه وقت!
-:خفه شو...! اصلا تو خودت عامل فسادي تو جامعه!
-:باشه...! ما عامل فساد... خودت چي!
-:من فرشته ام ديگه...! اشتباهي افتادم زمين!
-:فكر كنم همينطوره...! افتادني هم سرت خورده زمين تاب ورداشته!
كيا با حرص كتاب و از دستم قاپيد: جواب ابلهان خاموشي ست!
خندم گرفته بود. كيا تو يه مدت كم انقدر تغيير كرده بود! عشق با آدم چه كارا كه نميكنه!
-:كيا...!
-:هوم...!
-:اميرارسلان...
به ميون حرفم دويد: وقت نكردم... كار داشتم...
-:كار داشتي؟! چه كاري مهمتر از ريشه كن كردن اين زالو ها كه دارن خون مملكت و ميخورن!
-:كار كردن...! بعدشم خودت داري ميشه يه زالو مثل اونا!
-:منظورت چيه؟
كيا كتاب و روي ميز گذاشت و مثل آدماي عاقل گفت: يه نگاه به خودت بنداز!
نگاهي به خودم كردم: مگه چمه!؟
-: اين يه ماهه كجا بودي!؟ يه ماه پيش اين و ازم خواسته بودي! چند سال پيش هر روز زنگ ميزدي و خبر ميگرفتي اما حالا...
-:خوب گفتم شايد سرت شلوغ باشه!
-: نه...! اين نيست! تو انگيزت و از دست دادي!داري خودت و با چيزايي سرگرم ميكني كه در شانت نيستن... تو مال اين دنيا نيستي... بهش دل نبند، چون دير يا زود مجبوري برگردي به زندگي واقعيت...! جايي كه هيچ كدوم از اين چيزا قابل قبول نيست...!
راست ميگفت. من داشتم به اين زندگي مسخره عادت ميكردم. ديگه از دمخور شدن با اين آدما ناراحت كه نمي شدم هيچ... تازه ازشون خوشمم مي اومد...! اين حقيقت بود... من سعي داشتم آسون از كنارش بگذرم... سعي داشتم به خودم تلقين كنم كه اينا همش به خاطر كاره... اين كه من از هيچ كدوم اين كارا خوشم نمياد... اما دروغ بود...
من از اين زندگي خوشم مي اومد. آشنايي با آدمايي كه يه دنيا باهام فاصله داشتن، شريك شدن تو غم و شاديشون...، وقت گذروني باهاشون...، و اينكه هيچ وقت نميدوني با چي طرفي... برام پر از هيجان بود...! اين اواخر احساس ميكردم اون دلتنگي اي كه هميشه احساس ميكردم و ديگه ندارم...! واقعا چي شده بود!؟
واقعا پيدا كردن رئيس آخر اين بازي بود...!؟ يه چيزي تو درونم مي گفت: نه! اينطور نيست!!!!



امروز:



-:چرا نميكشيم...؟ من و بكش و برو به كارات برس...! لازم نيست تمام مدت اينجا بشيني!!
-:هه... به اين راحتيا كه ميگي نيست... آقا پليسه!!
-:زنده يا مرده من چه تفاوتي برات داره؟
-:هنوزم چيزايي هست كه نمي دوني و بازم داري زود قضاوت ميكني...!
-:زنده بودن يا مردن من براي رئيس هيچ اهميتي نداره... اما براي...
به ميون حرفم اومد: مسخره بازي درنيار...! همشون يه نفرن!
-:تو كدومشون هستي؟

با نيشخند اسلحه رو به طرفم گرفت: انقدر سخته كه بفهمي!!؟

ساكت شدم. انتظار سخته... چه برسه به انتظار براي مرگ...!
روي صندلي نشسته بود و تو موبايلش دنبال يه چيز ميگشت.
-:چرا؟!
به طرفم برگشت: چي چرا؟!
-:چرا؟!... تو كه داشتي تو روسيه زندگيت و ميكردي! خونه ي خوب... دانشگاه خوب... يه زندگي كامل...!
-:سوال جالبيه!! ميدوني چرا به اينجا رسيدم؟!
سرم و به علامت نفي تكون دادم.
-:وقتي براي اولين بار براي ديدن خانواده اي كه فقط تو قاب مانيتور ديده بودمشون برگشتم، با يه حقيقت تلخ رو به رو شدم. يه پدر آدمكش... كسي كه مادرم و كشته بود...! و يه برادر... بي آزارترين كسي كه تو دنيا ديده بودم...! شاهين هيچ وقت قبولش نكرد!
-:شاهين...؟!!
-:حيفه كه اسم پدر روش بذاري!! يه پدر هيچ وقت اون كارا رو نميكنه!
-:مادرت چي؟!
-:مادر...! تنها چيزي كه ازش يادمه دست مهربونش كه آخرين بار روي سرم كشيد و من و از خودش جدا كرد و يه زن... يه زن نحيف روي تخت كه رنگ به صورتش نداشت...! لباش ترك برداشته بود... صورتش شكسته بود... اما بين اين همه بدبختي يه گل بود... نيلوفر مرداب!
-:شهاب...!
-:آره... شهاب...! ميخواستم ازش محافظت كنم! تنها چيزي كه برام مونده بود! اما اين ساده نبود. اميرارسلان تصميم داشت نابودمون كنه!
-:واسه همين شدي مثل خودش...! شهابم كردي مثل خودت...!
-:نه... شهاب پاكه... پاكتر از من و تو...! پاكتر از همه ي آدمايي كه ادعاي تقوا ميكنن...! اون يه امانتيه!... امانتي اي كه خدا هم از قرض دادنش پشيمون شده...! اونقدر كه پاك و معصومه... و شيرين...!
لحنش عوض شده بود. وقتي درمورد شهاب حرف ميزد به نظر مهربون و صادق ميومد.
-:جوري ميگي معصوم كه انگار... فقط چند ماهشه!!
لبخند تلخي زد: بازم زود قضاوت كردي!!
-:ميشه ديگه اين و تكرار نكني!!؟ اگه به همين قضاوتها گوش داده بودم حالا اينجا نبودم! حالا اين من بودم كه به دستات دستبند زده بودم!
-:چيزي درباره ي نظريه ي نسبيت انيشتن شنيدي؟!
-:شوخيت گرفته!؟
-:شايد تو يه دنياي ديگه... ما جور ديگه اي انتخاب كرديم... شايد اونجا... من و تو هم و يه جور ديگه ديديم...!
خنده ي تلخي كردم: نمي تونم تصور كنم تو جور ديگه اي باشي!!
-:نمي دونم... شايد هم و تو روسيه ديديم... فكر كن... ميتوني من و اون طوري تصور كني!؟
-:هدفت از اين حرفا چيه؟! نظريه نسبيت و دنيا هاي ديگه... اينا الان كمكي بهم نميكنن...!
-:شايد... اما به من چرا!! ... اون ور قضيه من آدم خوبه هستم...!
-:اگه انقدر دوست داري آدم خوبه باشي... چرا نميذاري برم...! چرا دست از اين كارات بر نمي داري؟!
-:چون نميشه...! اين يه پيانو ئه! فقط دكمه هاي سفيد موسيقي رو خراب ميكنن...!
-:خوب... بيا... اينم دكمه هاي سياهش...!
-:اما اين موسيقي يه پاياني ميخواد...! پاياني مثل مرگ...! مرگ من... يا تو... اگه تو بودي كدوم و انتخاب ميكردي؟!
-:اين مهم نيست...! مهم اينه كه تو انتخابت و كردي... مرگ من...!
صداش تو گوشي پيچيد: بله...!؟
-:سلام... منم فرزان...!
-:سلام... كاري داشتي!؟
-:نه... بيكار بودم گفتم وقت داري باهام بريم بيرون!
-:بيرون...؟
-:واسه وقت گذروني... اگه دوست نداري... اصلا ولش كن!
-:دوست كه دارم... دلم ميخواد يه زنگ تفريحي داشته باشم...!
-:عاليه...! ميام دنبالت!
-:نه نميخواد...! يه جا قرار بذاريم!
-:باشه... ساعت 5 ... خوبه!؟
-:عاليه... فقط عمادم مياد... مشكلي كه نداري!؟
جمله ي آخر و جوري ادا كرد كه نتونستم مخالفت كنم: نه بابا...! اونم از خودمونه!
-:خوب پس... ميبينمت!
-:اوهوم... خداحافظ...
-:خداحافظ!
تماس و قطع كردم: عماد... آخه اون ديگه چرا مياد...!؟ پسره ي تخس...!
صداي تلويزيون و بلند كردم و مشغول تماشاي ادامه ي برنامه شدم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#104 | Posted: 16 Jan 2014 04:13
صنم و عماد سوار ماشين شدن. صنم يه شال خاكستري و مانتوي مشكي به تن داشت كه به رنگ چشماش خيلي ميومد. عماد هم يه تي شرت سبز و جين مشكي تنش كرده بود. مثل هميشه هم اخم كرده بود.
-:خوب...! دوست دارين كجا بريم؟
-:تو دعوت كردي! خودتم بگو كجا بريم!
-:نظرتون درمورد سرزمين عجايب چيه؟!
-:عاليه...! عمادم خيلي اونجا رو دوست داره!!
برگشتم و نگاهي به عماد انداختم. با عصبانيت دست به سينه وسط صندلي نشسته بود.
-:پس بريم!
استارت زدم و راه افتاديم!


-:خوب...!
-:خوب...! كارت و بگير بريم...!
-:باشه...!
پنجشنبه شب بود و اونجا خيلي شلوغ بود. كارت و گرفتم و شارژ كردم. بعد داخل شديم.
-:بياين بريم سوار سفينه ي گردان بشيم!
-:من عاشقشم...! بريم...!
عماد و كشون كشون برديم. اصلا بروز نمي داد كه اونجا رو دوست داره!!
تا خواستم سوار بشم و كنار صنم بشينم عماد پريد و نشست وسطمون! مردم آزار!!
دستگاه به راه افتاد. واي...! ارتفاعش خيلي زياد بود. وقتي بالا ميرفت انگار قلبم و پاره ميكردن...! اما خيلي حال ميده!
صنم با خنده داد زد: آدم آدرنالين و تو خونش حس ميكنه!!
-:آره... فوق العاده هست!
مردي كه كنارم نشسته بود با اشاره به عماد گفت: پسرتونه!

شگفت زده به طرفش برگشتم: نه... برادر زنمه!
برادر زن...!؟ عجب چيزي گفتم!
-:خدا به دادت برسه!
-:چرا؟!
-:برادر زن ها مخصوصا تو اين سن كنه اين كه حتي تو خونه هم نميزارن آدم با زنش راحت باشه!
-:دقيقا...!
-:از صورتشم كه معلومه از اون بد اخلاق هاست!!
-:نمي دونين چه زلزله ايه!
-:خود منم الان با زنم و برادرش اومدم. زنم و برادرش رفتن اون ور... من تنهايي مجبورم سوار اين بشم...!
-:مال شما... از مال منم بدتره!
با سر تائيد كرد.
عماد ديگه اخمو نبود. خودش و محكم به من چسبونده بود. آي... از دستش حرصم گرفته بود.
آروم زير گوشش گفتم: مرد كه از اين اسباب بازيا نمي ترسه!!
برگشت و جوري نگاه كرد كه فكر كنم هركي غير من بود كپ ميكرد.
-:چي شده؟!
-:هيچي...! عماد داشت بهم ميگفت كه چقدر اينجا رو دوست داره!!!
عماد سريع روش و برگردوند و به رو به رو خيره شد. مي دونستم كه تلافي ميكنه!
نگاهي به اطراف انداختم: حالا چي!!؟
-:تيراندازي!
-:ميخواي مهارت هات و به رخم بكشي!؟
-:پس خودتم ميدوني كه من از تو بهترم!
-:من همچين چيزي نگفتم!
-:چرا معطل مي...
-:صنم وسط حرف عماد پريد: چه خبرتونه؟! اين فقط يه بازيه! به جاي كري خوندن برين امتحان كنين!
-:باشه...!
به طرف باجه به راه افتاديم.
عماد اسلحه رو گرفت و سروع به تيراندازي به سمت هدف هايي كه ميومدن و ميرفتن كرد. همشون و زد.
بعد برگشت يه جوري با غرور بهم نگاه كرد كه حرصم گرفت: ياد گرفتي چطوري تيراندازي ميكنن!
يه خرس عروسكي برنده شد. يه خرس كوچولو ي صورتي با پيرهن سفيد.
-:صنم... دوسش داري؟!
-:با نمكه!
-:مال تو!
اسلحه رو برداشتم. چشم به هدف ها دوختم و شروع كردم به تيراندازي! هر حركت كوچيكي رو ميزدم.
برگشتم و به عماد خيره شدم. چيزي نگفتم. همين نگاه خودش پر حرف بود.
-:درست و خوب ياد گرفتي!
يه جوجه ي با مزه بردم كه تا فشارش ميدادي داد ميزد I LOVE YOU!
عروسك و به طرف صنم گرفتم: بزارش پيش همون خرسه!
عماد دوباره اسلحه رو به دست گرفت و شروع كرد به تيراندازي!
بازم يه عروسك برد و داد دست صنم. منم به حرصش همين كار و دوباره تكرار كردم.
آخرش صنم به تنگ اومد. با عصبانيت داد زد: چه خبرتونه!
دوتايي به طرفش برگشتيم.
-:من اصلا از اين باغ وحش خوشم نمياد! تمومش كنين...!
حق هم داشت. بغلش پر شده بود از عروسك هاي ماماني و رنگا و رنگ!
به طرفمون اومد و عروسك ها رو ريخت تو بغلم. با عصبانيت اسلحه رو دو دستي چسبيد. سر جيك ثانيه يه دلفين آبي بزرگ برنده شد.
من و عماد با افتخار بهش چشم دوخته بود.
-:من همين و ور مي دارم! بقيش مال خودتون!
اين ها رو گفت و از بينمون رد شد. نگاهي به عماد انداختم. شونه هاش و بالا انداخت. عروسك ها خيلي زياد بودن. حدود 10-11 تا! بالاخره با عماد تصميم گرفتيم همش و بديم به بچه هاي اونجا...!
تصميم گرفتيم بعدش بريم سراغ باز كامپيوتري. به طرف دستگاه ها به راه افتاديم. چند قدم رفته بودم كه متوجه شدم عماد و صنم نميان. به طرفشون برگشتم. صنم دست عماد و گرفته بود و با عصبانيت داشت باهاش حرف ميزد.
گوش هام و تيز كردم. سر و صدا زياد بود... اما بازم!
-:مثل آدم رفتار كن!
-:اگه همنشيني با اون احمق آدم بودنه... من نمي خوام...
-:بسه ديگه... تا حالا هر كاري كردي هيچي نگفتم... اما... اما ديگه كافيه...
-:من كه گفتم ميخوام تو خونه بمونم...!
-:عماد... تو فقط 16 سالته... نبايد مدام خودت و تو خونه حبس كني!
-:تو برو خوش باش... به من چيكار داري؟!
صنم لحنش و عوض كرد: عماد... تو مثل برادرمي... برام هيچ فرقي با ش...
يهو صداي جيغ گوش كر كني مزاحم شد. يه دختر بچه ي مزاحم درست بغل گوشم داشت جيغ و داد ميكرد. اعصابم و ريخت به هم. تلاش هاي پدر و مادرشم هيچ افاقه اي نمي كرد.
صنم و عماد به طرفم اومدن.
-:چي شد پس؟!
-:هيچي... چيز خاصي نبود...
-:پس بريم.
عماد پشت يه دستگاه نشست. منم كنار صنم ايستادم.
-:تو بازي نمي كني؟!
-:زياد خوشم نمياد!
-:چه وجه اشتراكي!
صنم فقط به لبخندي اكتفا كرد.
-:ممنون كه قبول كردي بياي! من معمولا آخر هفته هام و تنها ميگذرونم!
-:خواهش ميكنم... تفريح براي خودمم لازم بود...!
-:پس پيشنهادم به موقع بود!
صنم با سر تائيد كرد.
نگاهي به عماد كه خيلي جدي مشغول رالي بود انداختم: عماد... خيلي بهونه گيره!؟
-:نه... اونم مثل بقيه بچه هاي اين سن يكم سركشه... اما آرزو ميكردم كه ديگرونم مثل اون بودن!
-:اگه بقيه هم مثل اون بودن ديگه مردم آسايش نداشتن...!
صنم خنده شيريني كرد: آره... بهش فكر نكرده بودم!
-:بهتره زياد باهاش يكي به دو نكني...! بعضي وقتا به حال خودش بزارش...!
-:من ميخوام اما نميشه...! من فقط ميخوام اونم مثل بقيه ي بچه ها باشه...!
-:با توجه به شرايطش اين غيرممكنه!
-:شايد...
-:بزار خودش انتخاب كنه!
-:فرزان... تو جوري حرف ميزني كه انگار...
بقيه ي حرفش و خورد.
-:انگار چي؟! يه روانكاوم!
با سر تائيد كرد: به نظرم تو يه پدر خوب ميشي!!
شونه هام و بالا انداختم: نمي دونم...! اولش بايد زن بگيرم تا بعد ببينم پدر بودنم خوبه يا بد...!
-:آخه كي به تو زن ميده!
-:اينطوريم و نگاه نكن... خيلي از دخترا آرزوشون و من يه نگاه بهشون بندازم! ... مثلا همين شادي...!
-:الكي دلت و به شادي خوش نكن...! اگه پسرايي كه اون عاشقشونه رو ليست كنيم ته ليست ميرسه به سانفرانسيسكو...!
-:اوه... ديگه خيلي مبالغه نكن!! انطوريا هم نيست!
-:باور نمي كني يه روز با هم امتحان ميكنيم!

-:باشه...!
وارد فست فودي كه همون جا بود شديم.
-:شما بشينيد... من ميرم دستام و بشورم!
با عماد رو به رو نشستم. به صورتش خيره شدم. سرش و پايين انداخته بود و با موبايلش بازي ميكرد. يهو سر بلند كرد. نگاهم و ازش دزديدم.
-: اونطوري نگام نكن! منم دوست ندارم اينجا باشم! اما صنم توبيخم كرده!
-:توبيخت كرده!؟
-:آره... نبايد از كنارش جم بخورم!
-:چرا؟!
دست داخل جيب شلوارش كرد و يه نخ سيگار بيرون آورد: به خاطر اين...!
-:پس افتادي تو خط سيگار...!
-:آدم و آروم ميكنه! تو هم بايد امتحانش كني!
-:تو خودت بايد ترك كني... اون وقت به منم توصيه ميكني!
شونه هاش و بالا انداخت و سيگار و تو جيبش فرو كرد.
بعد از مدتي سكوت بي مقدمه گفت: صنم كسي نيست كه بخواي باهاش بازي كني!
-:چي؟!
-:اگه اشكش و دربياري... اول از همه يه من يه گوله ميكارم وسط پيشونيت...!
-:بله؟!
-:خودت فهميدي چي گفتم!!
تا خواستم چيزي بگم صنم اومد. كنارم نشست.
-:چي ميگفتين به هم؟!
-:هيچي...! داشتم به فرزان درباره ي خوبي هاي تو ميگفتم!
-:آهان...! خوب سفارش و نميارن؟! خيلي گشنمه!
-:آره منم همينطور!
گارسون سفارشات و روي ميز گذاشت.
-:فرزان...!؟
-:بله...!
-:تو رياضيت خوبه!؟
-:رياضيم...! فكر كنم آره... تو دبيرستان نمره هام هميشه 18-19 بود!
-:خوبه! ميتوني به عماد تو رياضيش كمك كني!؟
قبل از اينكه چيزي بگم عماد تقريبا فرياد زد: چي؟! شوخيت گرفته!
صنم سرش و به علامت نفي تكون داد.
عماد عصباني از جا بلند شد: من با اون...
انگشتش و به طرفم گرفت: با اون درس نمي خونم!
صنم مصمم گفت: بشين!
تاثير حرفش جوري بود كه عماد بي هيچ اعتراضي روي صندليش نشست.
-:اگه شهريورم اين درس و رد بشي...
مكث كوتاهي كرد:... ديگه نه من ... نه تو...
-:چي؟!
صنم به چشماي عماد خيره شد: همين كه گفتم!
-:باشه... من قول ميدم كه اين دفعه خوب درس ميخونم... اما... اما چرا با اون...!
صنم نگاهي به من انداخت و شمرده شمرده گفت: چون تموم معلماي رياضي رو پروندي! ديگه هيچ معلمي نمونده!!
عماد نگاه خشني به من انداخت. ديگه پدرم در اومد. از يه طرف نمي تونستم پيشنهاد صنم و رد كنم... از طرف ديگه اين پسره سر جيك ثانيه من و ميكشه!!
-:فرزان... تو كه مشكلي نداري؟
لبخندي زدم: نه... خيلي هم خوشحال ميشم... فكر كنم دوستاي خوبي براي هم ميشيم...! عمادم كه قول داده خوب درس بخونه!
درحاليكه اينا رو ميگفتم به عماد چشم دوختم. مثل دو تا دشمن خوني به هم خيره شده بوديم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#105 | Posted: 16 Jan 2014 04:14
جلوي نگهباني نگه داشتم. يه مجتمع مسكوني وسط شهر بود. خونه ي صنم اونجا بود!
عماد بي هيچ حرفي از ماشين پياده شد و داخل محوطه شد. از وقتي كه صنم بحث درس دادن و پيش كشيده بود ديگه حرف نزد. هوا خيلي تاريك بود.
-: بابت عماد متاسفم!
به طرف صنم برگشتم و تو چشماش خيره شدم: تو چرا بايد متاسف باشي... تقصير تو نيست كه!
-:خوشحالم كه قبول كردي بهش درس بدي! تموم معلم خصوصياش و فراري داده!
-:حالا ميبينه كه بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم!
صنم با خنده گفت: همين انتظار و ازت داشتم.
حرفي براي گفتن نداشتم. يعني چرا يه دنيا حرف داشتم كه به صنم بزنم اما جراتش و نداشتم.
-:امروز خيلي عالي بود!
-:پس خوشت اومد!؟
-:البته... امروز يه روز معمولي بود!
نا اميد پرسيدم: معمولي!؟
انتظار كلمه ي به ياد موندني... بهترين روز... يا يه همچين چيزي رو داشتم.
-:من زياد روزاي معمولي تو زندگيم نداشتم، هميشه درگيري و خونريزي و اينجور چيزا...! امروز يادم آورد كه هنوزم ميشه با چيزاي كوچيك خوشحال بود!
-:آره... بعضي وقتا چيزاي كم اهميت من و جوري خوشحال ميكنن كه خودمم تعجب ميكنم!
-:حرف منم همينه...!
-:اگه دوست داري ميتونيم پنجشنبه ي بعدي بريم پارك ارم...! من عاشق درياچشم...!
-:پارك ارم...! اوم...
سرش و تكون داد: من كه از خدامه!
-:خوبه!
صنم دستگيره رو كشيد و پياده شد.
قبل از اينكه كاملا پياده بشه گفتم: فقط...
به طرفم برگشت.
-:دفعه ي بعد عماد اگه نخواست بياد... زياد پاپيچش نشو...!
با خنده گفت: تو رو هم ناراحت كرد!؟ باشه...
-:ممنون...
-:خواهش ميكنم... خودمم تو همين فكر بودم!
از ماشين پياده شد و به طرف در ورودي مجتمع رفت. برگشت و برام دست تكون داد.
استارت زدم و دستم و براش تكون دادم.
روز معمولي!؟... راست ميگه...! صنم امروز خيلي آروم بود...! مثل يه خانم با وقار و آروم...! امروز هيچ خبري از تهديد و اسلحه و نگاه هاي ترسناك نبود! اين يه صورت ديگه ي صنم...!

لبخندي زدم و گاز و بيشتر فشردم تا زودتر به خونه برسم. خيلي خسته شده بودم. حدوداي 1 بود كه خودم و به خونه رسوندم.
شماره ي آتوسا رو گرفتم. هنوزم جواب نمي داد. الان دو روز بود كه خبري ازش نبود. دو روز پيش باهاش قرار داشتم اما سر قرار نيومد. هر چي هم زنگ ميزنم نه آتوسا جواب ميده نه سپند...!
تلفن و كنار خودم روي اپن گذاشتم.
يعني اتفاقي براشون افتاده. شايدم سرشون شلوغه... خيلي پيش مي اومد كه تماس هام و جواب ندن... اما نيومدن سر قرار...؟! هيچ وقت بد قولي نمي كردن...! صد در صد يه اتفاقي براشون افتاده! شايد هويتشون لو رفته! شايد كشتنشون!
از روي اپن پايين پريدم و زير لب زمزمه كردم: بايد برم خونشون!!
ضبط و خاموش كردم. سوئيچم و برداشتم و راه افتادم.




*************




براي بار چندم زنگ و فشردم اما كسي جواب نداد. ديگه داشتم واقعا نگران ميشدم. در و دوباره با شدت كوبيدم اما بازم هيچي...!
نگاهي به دور و بر انداختم و يه سنجاق قفلي نقره اي رنگ از جيبم بيرون آوردم و تو سوراخ قفل كردم. همنشيني با كيا اين مزيت ها رو هم داشت. هيچ وقت نفهميدم اين چيزا رو از كجا ياد گرفته، اون كه دزدي نمي كرد!
بعد از چند دقيقه تلاش بالاخره قفل باز شد. آروم در و باز كردم. قدم و اول و توي راهرو گذاشتم. زيادي سوت و كور بود. اسلحم و آروم بيرون آوردم و با دقت وارد سالن شدم. همه جا به هم ريخته بود.
چند تا كاغذ و پرونده و چند تيكه لباس روي زمين ولو بودن. كنار ميز روي زمين نشستم. اسلحم و كنار گذاشتم و مشغول بررسي كاغذ ها شدم.
چند تا عكس روي ميز قرار داشتن. يه مرد كت و شلوار پوش تو همه ي عكس ها بود. به نظرم خيلي آشنا مي اومد. كنارش يه مرد عرب ايستاده بود. تو عكس ديگه بازم همون دونفر با يه مرد ديگه كه درحال دست دادن باهاشون بود.
بقيه ي عكس ها هم از اون سه نفر بودن تو حالت هاي مختلف! بقيه ي كاغذ ها رو ديدم. يه كپي از يه سند معامله بود. سند فروش اسلحه... از يه مردي به اسم جان لايت به عمر اليامي. مدرك بعدي مال يه سكوي نفتي بود... سكوي نفتي مشترك ايران و قطر...
اينجا چه خبر بود. فروش اسلحه، تجارت نفت... اينا چه ربطي به رئيس و اميرارسلان داشتن...
همينطور داشتم توي كاغذ ها ميگشتم كه با شنيدن صدايي از جا پريدم.
-:آروم دستتات و بزار پشت سرت و بلند شو!
اطاعت كردم و از جا بلند شدم.
-:حالا... آروم برگرد!
برگشتم. سپند بود با سرو وضعي آشفته. پيرهن كرميش خيس عرق بود. به نظر ترسيده ميومد!
دستام و كمي پايين آوردم: سپند... كجا...
با عصبانيت داد زد: دستات و بزار رو سرت! زودباش...!
-:ولي...!
-:زودباش... وگرنه ماشه رو ميچكونم!
-:باشه... باشه... ببين من كاري باهات ندارم!
-:حرف نباشه!
با اسلحه به سمت چپ اشاره كرد: بيا اينور...!
چند قدم به سمت چپ و نزديكش رفتم. همونطور كه با هر قدم من به طرف ميز ميرفت تا فاصلش و با من حفظ كنه گفت:
-:بيشتر... برو...
به كنار ميز رسيد. درحاليكه اسلحه رو هنوز به طرفم گرفته بود و چشم ازم برنمي داشت خم شد و اسلحم و از روي ميز برداشت.
اسلحه رو توي كمرش جاسازي كرد.
-:اينجا چيكار ميكني؟!
-:چند روزي ازتون خبر نداشتم فكر كردم براتون اتفاقي افتاده...
خنده تمسخر آميزي كرد: چيه ؟! اومدي ببيني تلاشات ثمر داده!
-:چي؟!
-:خيالت راحت... آتوسا مرده... تا چند روز ديگه هم كار من ساخته ست!!
گيج پرسيدم: من... منظورت چيه!؟ آتوسا مرده؟!
-:خودت و به اون راه نزن...! واسه همين اومدي اينجا...!
-:واسه چي؟!
-:واسه كشتن من...!
-:ديوونه شدي؟!
-:اما من زرنگترم... نمي توني من و بكشي! امروز روز مرگ توئه... نه من!
-:سپند حالت خوبه؟! آخه من چرا بايد بخوام تو رو بكشم؟!
-:نمي دونم... تو بگو...! آدم اونايي... بهت پول دادن... باهاشون همدستي...
-:با كيا؟! من فقط اومدم اينجا كه مطمئن بشم حالتون خوبه...! من نمي خوام بكشمت... مثل اينكه يادت رفته... من طرف توام...!
-:از همون روز اول نبايد بهت اعتماد ميكردم...! نبايد ميذاشتم بفهمي ما كي هستيم...!
-:منظورت چيه؟! من كه جاسوس نيستم!
-:دروغ نگو... ديگه شناختمت...!
-:قسم ميخورم كه دروغ نمي گم... من بهتون خيانت نكردم! من دوستتونم...!
كلتش و يكم پايين آورد: اگه راست ميگي پس از كجا فهميدن ما كي هستيم...!؟
-:من نميدونم!
دوباره مصمم اسلحش و به طرفم گرفت.
-:چرا باور نمي كني؟!
-:5 ساله كه داريم روي اين پرونده كار ميكنيم... هيچ كس بويي نبرده بود... بعد يهو سر و كله ي تو پيدا ميشه... ميگي پليسي و ما رو ميشناسي...
آب دهنم و قورت دادم.
-:بعد حدس بزن چي؟!... يه ماه بعد آتوسا ناپديد ميشه...! همه ميفهمن ما كي هستيم...! اگه تو لومون ندادي پس چرا همه چي ميگه كه تو اين كار و كردي!؟
-:من نميدونم از كجا فهميدن! ببين... من هيچ وقت شما رو لو نميدم... معاملمون يادت رفته... شما نقطه ضعف من و دارين!
-:از كجا معلوم كه راست گفته باشي...! كي ميدونه!
-:واي... سپند من لو تون ندادم...! من فقط يه پليسم...!
-:داري دروغ ميگي...! از همون اولم اسمت و دروغ گفتي...! تو اصلا خجسته نيستي!!
دستام و به علامت تسليم بالا بردم: باشه... باشه... حق با توئه... اسم واقعي من پويش... پويش آريا... من واقعا يه پليسم...! سه ساله كه روي پرونده رئيس كار ميكنم! راضي شدي؟!
-:نه...!
-:ببين... ميتوني استعلام بگيري...! اونا بهت ميگن كه راست ميگم...! من تو دايره جنايي كار ميكنم!
-:استعلام... از كجا استعلام بگيرم...!؟
-:از ادارتون... اداره ي پليس...!
-:كي گفته من واسه پليس كار ميكنم؟!
-:چي...؟! يعني تو پليس نيستي؟!

سرش و به علامت نفي تكون داد.
-:اما... اما خودم سابقتون و ديدم...! تو يه تك تيراندازي...! آتوسا هم تو دايره ي مبارزه با مواد... شما واقعا از كار معلق شدين؟!
-:ما ديگه واسه پليس كار نميكنيم!
-:پس چرا دنبال رئيس ميگردين...!؟
اسلحش و پايين آورد: ميدوني چيه؟!
-:هوم!؟
-:من حرفت و باور ميكنم...!
اسلحه رو تو كمرش گذاشت. دستام و پايين آوردم و نفس راحتي كشيدم.
-:زودباش... كمكم كن... بايد اين كاغذا رو نابود كنم!
-:شما كي هستين؟!
-:فعلا فرصت ندارم اين چيزا رو برات توضيح بدم! الاناست كه برسن!
به طرف آشپزخونه به راه افتاد. به سراغ كاغذ ها يورش بردم.
همه ي اون مدارك درباره ي چيزايي بيشتر از رئيس بودن... اونا مربوط به... به امنيت ملي بودن...!
سپند با يه كاسه ي بزرگ فلزي برگشت.
-:يالا...! همشون و بريز اين تو!
-:سپند... اينا... اينا مال كشورن... اين مدارك... اينا رو از كجا آوردي!؟
-:حرف نزن... همش و بريز اين تو...! بايد بسوزونيمشون...!
همونطور كه اينا رو ميگفت با يه دست كاسه رو بلند كرد و با دست ديگش كاغذا رو ريخت توي كاسه! يكي از كاغذ ها رو برداشت و با فندك آتيشش زد و به كمك اون هم بقيه رو آتيش زد.
-:چرا اين مدارك بايد نابود بشن...؟!
-:چون اگه دست كس ديگه اي بيفته، خيلي خطرناكه!
-:مگه اينا چين!؟ سپند من نمي فهمم...!
سپند بي توجه كاغذاي دور و برش و جمع ميكرد و تو آتيش ميريخت.
مچ دستش و گرفتم: سپند...!
با اضطراب به طرفم برگشت: توضيح ميدم... قول ميدم همه چي رو توضيح بدم! فعلا پاشو هرچي كاغذ ميبيني جمع كن بيار...! نبايد حتي يه تكشون بمونه!
-:باشه...!
مثل فنر از جا پريدم. روي مبلا همشون پر بود از كاغذ. كاغذ اول و برداشتم. نقشه ي يه جايي بود... يه جايي مثل آزمايشگاه يا...
با فرياد سپند از جا پريدم: زود باش... اونا تا يه ربع ديگه ميان!
بيخيال شدم و كاغذا رو تند تند جمع كردم و بردم ريختم تو آتيش. سپند بازوم و گرفت. تو صورتش خيره شدم. از اضطراب كبود شده بود. خيس عرق بود... نفس نفس ميزد... مگه اينا كي بودن كه اينطوري ترسونده بودنش.
آب دهنش و به زحمت قورت داد: موقع اومدن... كسي نديدت كه؟!
-:چي...؟! نمي دونم... نه فكر نكنم...!
-:بايد بري...! از اينجا برو... فرار كن!
-:چرا؟!
-:اونا حتما تو رو ديدن... ميان سراغت... ميكشنت...!
-:كيا...!؟ چرا شفاف حرف نميزني؟!
-:همه ي كاغذا رو جمع كردي؟! يه دونش هم نموند؟!
سرم و به چپ و راست تكون دادم.
-:مطمئن شو كه حتي يه گوشه هم از اون مدارك باقي نميمونه...! همه ي كاغذا بايد بسوزن!
از جا بلند شد. براي چند لحظه گيج شده بود. نمي دونست كجا بره! به سرعت به طرف اتاق به راه افتاد.
از كنار ميز يه گلدون شكسته پيدا كردم. برش داشتم و باهاش كاغذا رو به هم زدم تا بهتر بسوزن!
سپند با يه ساك مشكي تو دستش بيرون اومد. جعبه ي كوچيكي رو به طرفم پرتاب كرد. يه جعبه ي قهوه اي. شبيه جعبه جواهرات!
-:نابودش كن...!
در جعبه رو باز كردم. همون كاغذي بود كه خودم نوشته بودمش: اسم من پويش آريا ست. مهمترين نقطه ضعفم خانوادم هست.
كاغذ و بين شعله هاي آتيش انداختم و سوختنش و تماشا كردم. سپند بالا سرم ايستاد.
-:تموم شد؟!
-:آره...!
-:زود باش... بايد بريم...!
-:كجا؟!
اسلحم و دستم داد: بگيرش...
اسلحم و گرفتم. به سرعت به راه افتاد. در و آروم باز كرد و نگاهي به بيرون انداخت. بيرون پريد و به من اشاره داد كه دنبالش برم.
آروم به دنبالش رفتم. سپند با دقت به طرف پله ها به راه افتاد. آروم به دنبالش ميرفتم كه يهو سپند ايستاد و من و به عقب هل داد و به ديوار چسبوند.
-:يكي داره مياد!
خودشم كنارم به ديوار تكيه داد. صداي نفس هاي مضطربش و ميشنيدم.
آروم زمزمه كردم: تو كي هستي...؟!
سپند خم شد و نگاهي به راهرو انداخت.
-:من 5 سال پيش از كار معلق كردن...!
-:اين و ميدونم...!
سپند با انگشت اشاره كرد كه دنبالش برم.
-:يه ماه بعدش... يه عده اومدن سراغم...!
آروم از سري اول پله ها پايين رفتيم.
-:اونا ازم دعوت كردن كه تو يه سازمان كار كنم...!
از پله هاي اضطراري بيرون اومديم.
-:يه سازمان جاسوسي مخفي!!


If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#106 | Posted: 16 Jan 2014 04:16
قسمت بیست و پنجم

تقريبا داد زدم: چي؟!

سپند سريع دستش و رو دهنم گذاشت: شيشش...!
چند نفر تو راهرو ورودي منتظر آسانسور بودن. دوباره منتظر مونديم تا اونا برن.
-:اگه اينطوره كه تو ميگي پس چرا پشتيبانيت نمي كنن؟!
-:من لو رفتم...! انگار از اول من وجود نداشتم و ...
صداش و پايين تر آورد و در حاليكه بيشتر حواسش متوجه بيرون بود گفت: ... و اونا من و نميشناسن!
سپند آستين پيرهن مشكيم و چسبيد و دنبال خودش كشيد. با احتياط از ساختمون خارج شديم.
-:ماشينت كجاست؟!
-:كوچه پشتي...
سپند به سمت خيابون اصلي به راه افتاد.
-:كجا...؟!! از اين ور!
-:تو برو ماشين و روشن كن... من بايد پاسپورت و مداركم و از توي ماشينم بردارم!
-:باشه پس زود بيا...!
سپند درحاليكه با نگراني به اطرف نگاه ميكرد گفت: خوب...!
چند قدم ازم دور نشده بود كه صداش زدم. به طرفم برگشت.
-:كي دنبالته؟!
سپند درحاليكه عقب عقب ازم دور ميشد آروم زيرلب زمزمه كرد: همش درمورد اميرارسلانه...!
صداش اونقدر آروم بود كه با لبخواني متوجه شدم چي ميگه...!
روش و برگردوند و به سمت پژوي نقره ايش كه چند متر اونور تر پارك شده بود رفت.
با قدمايي بلند خودم و به كوچه ي پشتي رسوندم. هنوز چند متر مونده بود تا به ماشينم برسم كه يهو صداي انفجار گوش خراشي فضا رو پر كرد. صداش اونقدر زياد بود كه دستام و روي گوشام گذاشتم و روي زمين دراز كشيدم.
براي يه لحظه مغزم هنگ كرد. صداي چي بود؟! بعد يهو از جا پريدم.
-:سپند...!
با تمام توان به سمت خيابون دويدم. چند تا تيكه پلاستيك و اينجور چيزا كف خيابون پخش شده بود. بعضياشونم آتيش گرفته بودن. يه سطل آشغل واژگون شده يه گوشه افتاده بود و اشغالاش بيرون ريخته بودن. و پشت همه ي اينا GLX آتيش گرفته ي سپند بود. ماشين توي شعله هاي آتيش ميسوخت.
به سرعت به سمتش دويدم. چند متر مونده بود كه يه انفجار ديگه هم رخ داد. قدرت انفجار من و به عقب هل داد. نفسم و با حرص بيرون دادم و به زحمت از جام بلند شدم. صورتم زخمي شده بود. دستم و روش كشيدم. دستم خيس شد. نگاهي به سر انگشتانم انداختم. به رنگ خون شده بودن.
چند قدم عقب رفتم و به شعله هاي انفجار خيره شدم. سپند... سپندم از بازي حذف شد... اميرارسلان... يعني انقدر ترسناكه...!؟ كم كم داشتم به حرفي كه كيا اول بازي بهم زده بود ميرسيدم.
اين جمله بارها تو مغزم تكرار شد. انگار كيا داشت اين و دم گوشم زمزمه ميكرد: بهاي اين بازي خيلي سنگينه! بازي... بازي... بازي...
تو همين افكار بودم كه صداي ماشيني از پشت سر توجهم و به خودش جلب كرد. به طرفش برگشتم. يه ماشين زانياي ي مشكي با سرعت به طرفم ميومد. رانندش و نميديدم. زانتيا بي مهابا به طرفم ميومد. چند ميليمتر بهم مونده بود كه خودم و انداختم رو آسفالت خيابون.
زانتيا با شدت از كنارم گذشت. چند متر دورتر ايستاد. مي تونستم سنگيني نگاهش و كه از تو آينه بهم خيره شده بود حس كنم. زانتيا دوباره حركت كرد. دنده عقب به سمتم ميومد. تصميم داشت هر طور شده من و زير كنه!
تو همين حين چندتا از همسايه ها بيرون اومدن تا ببينن چه خبره! زانتيا با ديدن اونا مسيرش و عوض كرد و با سرعت از خيابون خارج شد. اون آدما جونم و نجات دادن.
مردم دور ماشين حلقه زدن. تو همين حين آتش نشاني و پليس هم سر رسيدن. به سرعت از معركه فرار كردم و به سمت ماشينم رفتم. سوئيچ و از جيبم درآوردم و سعي كردم تو سوراخ استارت فرو كنمش... اما نمي تونستم. دستم ميلرزيد. همين الان سپند جلوي چشمام تو ماشينش منفجر شد.
تا حالا خيلي از اين جور چيزا ديده بودم اما هيچ وقت اينطوري دست پاچه نشده بودم. دستام ميلرزيد. فرمون و محكم چسبيدم و سعي كردم خونسرديم و حفظ كنم. چند تا نفس عميق كشيدم.
با وجود تمام اتفاقايي كه تا حالا سر اين پرونده برام افتاده بود... هيچ وقت انقدر نترسيده بودم. هيچ وقت مرگ و انقدر نزديك نديده بودم. ماجراي عماد و اميرارسلان... ماجراي گواتر... ماجراي حسام... هيچ كدوم من و اين طوري نترسونده بودن... چرا؟! شايد به خاطر اينكه هيچ وقت معلوم نبود كي ميان سراغم... يا حتي نمي تونم قاتلم و ببينم!
پشت چراغ قرمز توقف كردم. نگاهم و به صفحه ي ثانيه شمار دوختم. لحظات به كندي ميگذشتن... چرا هر وقت ميخواي زمان زود بگذره... انگار عقربه ها رو ميخ ميكنن به صفحه ي ساعت...! دلم ميخواست اين دقائق تموم ميشد... دلم ميخواست هر چه زودتر برسم خونه... جايي كه امنيت داشته باشم... دلم ميخواست اين روز كذايي به سرعت برق و باد تموم بشه... دلم ميخواست چشمام و ببندم و وقتي باز ميكنم توي تختم باشم و اين فقط يكي از اون كابوس هاي مزخرفي باشه كه هر از گاهي تو خواب ميبينم... اما اينطور نبود... اي كاش بود... اما نبود...
دختربچه ي كوچكي با لباسهاي كهنه كنار ماشين ايستاد.
-:آقا... گل ميخواين...؟!
با ديدن صورتم يهو حالت صورتش عوض شد. معلوم بود كه ترسيده آخه بيچاره سني هم نداشت... 8-9 ساله!
به زحمت زبون باز كرد: آقا... حالت... حالت خوبه؟!
لبخندي زدم: آره...! خوبم...
بسته ي دستمال كاغذي رو از توي پنجره به طرفم گرفت.
-:ممنون...!
لبخند شيريني زد.
نگاهي به گلهاي ميخك سفيد و صورتي تو دستش انداختم: گل هات همه با هم چند؟!
مي تونستم هجوم خوشحالي و تو صورتش ببينم: دونه اي هزار... بزار بشمرم...!
سرش و پايين انداخت و بلند بلند مشغول شمردن شد: يك... دو... سه...
به صورت كودكانش چشم دوختم.
سر بلند كرد و تو چشمام خيره شد: بيستان...!
دست تو جيب پيراهنم كردم و سه تا ده هزاري بيرون آوردم و دادم بهش. گلها رو گرفتم و گذاشتم رو صندلي كنارم.
-:آقا... يه دونه زياد دادي!
-:نه... واسه دستمال كاغذيه...
-:اما بازم زياده...
-:و واسه اينكه حالم و پرسيدي!
از ته دل خنديد.
-:ممنونم...!
چراغ سبز شد. با هجوم بوق ماشينها از پشت سر پام و روي گاز فشردم و از دخترك دور شدم.
با وجود همه ي اينا زندگي هنوزم ادامه داشت... هنوزم ميشد با يه لبخند يكي رو خوشحال كرد... هنوزم ميشد يه چيز عادي مثل يه چراغ قرمز حال آدم و عوض كنه...
شيشه رو تا ته پايين كشيدم تا باد خنك بياد تو...! نفس عميقي كشيدم و تا ته ريه هام و پر كردم از هوا... اما هواي تهران گند زد به حال و هوام و ريه هام...! تا چند دقيقه فقط سرفه ميكردم... با هر سرفه هم جاي زخمام بيشتر ميسوختن...!
جلوي ساختمونمون توقف كردم. چند لحظه تو ماشين نشستم تا حالم جا بياد. همه ي اين اتفاقها به فاصله ي خيلي كمي اتفاق افتادن... طوري كه يكم تجزيه تحليلشون وقت ميبره...! اما حداقل يه چيزي رو ميدونم... اينها همش زير سر اميرارسلان! از خونه ي سپند تا اينجا رو صد بار مردم و زنده شدم. مدام حواسم بود تا كسي پشت سرم نباشه!
از ماشين پياده شدم و با احتياط به سمت خونه به راه افتادم. از پله ها بالا رفتم و رسيدم جلوي واحد آقا مصطفي. چرخيدم و راه پله ي بعدي رو در پيش گرفتم كه در باز شد.
صداي آقا مصطفي تو گوشم پيچيد: به به... آقا فرزان...!
بدون اينكه به طرفش برگردم بي حركت روي پله ي اول ايستادم. نمي خواستم زخمام و ببينه...! حوصله ي گزارش دادن و نداشتم.
-:چيه...؟! ديگه ما رو تحويل نميگيري!!
با اجبار به طرفش برگشتم: سلام!
با ديدن سر و صورت زخميم با تعجب گفت: چي شده؟! از جنگ برگشتي!
خنده ي بي حوصله اي كردم.
-:سر فرصت بايد همه ي اينا رو برام توضيح بدي!
-:چشم...!
اين و گفتم و قدم روي پله ي بعدي گذاشتم كه گفت: كجا؟!
دوباره به طرفش برگشتم: بله!؟
-:بيا تو تا زخمات و تمييز كنم!
دستم و آروم روي صوزتم كشيدم. با اينكه زياد فشار ندادم اما دردم گرفت. دم نزدم و فقط دست ديگم و از درد مشت كردم.
لبخند ملايمي زدم: لازم نيست!
-:چي چي و لازم نيست!؟ اين زخمايي كه من ميبينم اگه بهشون رسيدگي نشه عفونت ميكنن! يالاّ... بهونه نيار...!
كنار رفت و در خونش و چهارطاق باز كرد. باز خوبه كه تو اين اوضاع يكي هست كه به زخماي من فكر ميكنه! دوتا پله اي كه رفته بودم و برگشتم و وارد خونه شدم.
آقا مصطفي من و روي مبل نشوند و نگاهي به زخم روي گونم و زخمي كه روي سرم درست محل رويش موهام بود انداخت.
با تاسف سرش و تكون داد. با نگام ازش دليلش و پرسيدم.
-:اينا خيلي عميقن! بايد بخيه زده بشن! بايد دكتر ببينتت!
-:من كه نمي تونم برم بيمارستان!
-:من كه نگفتم برو...!
لبخندي زد و دخترش و صدا زد: سهيلا... سهيلا...!
بعد از چند دقيقه دختر آقا مصطفي درحاليكه مانتو مشكي و روسري سبز به سر داشت از اتاق كناري بيرون اومد.
-:بله بابا...!؟
-:دخترم بيا ببين مي توني زخماي آقا فرزان و بخيه بزني!
سهيلا به طرفم اومد.
آقا مصطفي با افتخار گفت: سهيلا تو دانشگاه پزشكي ميخونه!
لبخندي زدم: اميدوارم موفق باشيد...!
سهيلا لبخند كمرنگي زد: ممنون!
سهيلا جلوم خم شد و با دقت نگاهي به زخمام انداخت. بعد بدون هيچ حرفي برگشت داخل اتاق و بعد از چند دقيقه با يه جعبه ي كمك هاي اوليه بيرون اومد. جعبه رو كنارم روي عسلي گذاشت و بازش كرد.
بتادين و يكم پنبه برداشت: ممكنه يكم درد كنه!
لبخندي به روش زدم: عيبي نداره!
آقا مصطفي كنارم نشست و سعي كرد با حرف زدن سرم و گرم كنه تا دردي نفهمم.

برام تعجب آور بود كه چرا حتي يه كلمه درباره ي اين زخما نپرسيد. منم چيزي نگفتم. نمي خواستم تا خودم از چيزي مطمئن نشدم بقيه رو در جريان بزارم. اين بازي شوخي بردار نبود مخصوصا اين يكي كه خيلي فرا تر از رئيس و قاچاق و اين جور چيزا بود... به امنيت كشور ربط داشت...!
صداي بي اشتياق كيا توي گوشي پيچيد: باز چي ميخواي!؟
-:كيا... الان تو تعميرگاهي؟!
كيا با لحني جدي گفت: آره... چيزي شده؟!
-:ميخوام برام يه كاري بكني...! باش تا بيام دنبالت!
-:باشه...! منتظرتم!
تماس و قطع كردم. انگار خود كيا هم ميدونست وضعيت بحرانيه چون معمولا نمي شد باهاش جدي حرف زد.
از پشت پرده ي حرير دوباره نگاهي به داخل كوچه انداختم. بازم هيچي... يه حسي ميگفت اين آرامش قبل از طوفانه...!
از پشت پنجره كنار رفتم و مشغول پوشيدن كفشام شدم. سوئيچ و برداشتم و به راه افتادم.
كيا جلوي مغازه ايستاده بود. با ديدن من به طرفم اومد. سوار ماشين شد.
-:سلام...
-:سلام...
به طرفم برگشت. با ديدن صورت زخميم چند لحظه بهم خيره شد.
با لودگي گفت: فرزان...!؟ فكر كنم اشتباهي سوار شدم... معذرت ميخوام...
در و باز كرد و با جديت درحال پياده شدن بود كه بازوش و گرفتم.
-:ادا در نيار كه حوصله ندارم...!
برگشت و صاف نشست: چي شده...!؟ باز با كي كتك كاري كردي!؟
-:با هيچ كس...
-:پس چي؟! رئيس فهميده... آدماش و فرستاده دنبالت...!؟
-:نه... وقتي يه بمب منفجر ميشد تو چند متريش بودم...!
-:آفرين... پيشرفت كردي... كارت از كلت و مسلسل به بمب رسيده...
-:كيا جدي باش...!
-:باشه...!
-:واقعا گفتم!
-:منم همينطور!
-:كسي رو سراغ داري كه تلفن غير قابل رديابي داشته باشه...!؟
-:از دست كيا داري فرار ميكني!؟
-:كاريت نباشه...! فقط بگو سراغ داري يا نه؟!
-:آخه بايد بدونم ميخواي كي نفهمه... بعد كيس مناسب و پيدا كنم... پليسا...؟!رئيس...؟! اميرارسلان...؟!
مصمم گفتم: هيچ كس...! نمي خوام هيچ كس بفهمه با كي و در مورد چي صحبت ميكنم...!
كيا متفكر گفت: كارم سخت شد... اما يكي رو تو دست و بالم دارم!
-:عاليه... كجاست؟!
كيا روزنامه اي كه همراه داشت و جلو روش باز كرد.
-:روشن كن تا بگم كجاست؟!

بعد بدون هيچ حرف اضافه اي مشغول خوندن روزنامه شد.
پشت چراغ قرمز توقف كردم.
كيا شروع به نچ نچ كردن كرد.
-:چيه...؟!
-:هيچي ديگه... چي ميخواد بشه...!؟ مردم ميرن پول ميدن وسيله ي كشتنشون و ميخرن!!
-:منظورت چيه؟!
-:اين پژو ها ديگه...! اينجا رو گوش كن!
-:هوم؟!
-:"پژو 405 دوباره قرباني گرفت!" يه ماشين درست و حسابي هم توليد نمي كنن!
-:حالا چند نفر مردن؟!
-: فقط راننده...! پسره رفته ماشين و روشن كنه كه بوم...!
-:واقعا... نمي دونم چي بگم... مردم هر روز دارن همينطوري ميمرن!
-:آره...
-:حالا كجا بوده!؟
-:غرب... خيابون ... !
با شنيدن اسم خيابون چشمام از حدقه در اومد.
كيا متوجه تغيير حالتم شد: اون ورا آشنايي داري؟!
سرم و تكون دادم: نه...! فقط فكر كردم اين ماشينم 405 !
-:پس مواظب باش...!
-:چشم... حالا بقيه ش و بگو!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#107 | Posted: 16 Jan 2014 04:17
-:هيچي ديگه... آتيش از كاپوت شروع شده و منفجر شده بعد چون خاموش نشده رسيده به باك و يه بار ديگه منفجر شده! يارو سوخته بوده. طوريكه قابل شناسايي نيست!
آه بلندي كشيدم.
-:هي... همين جا نگه دار!
-:كجا...!؟
-:اونجا...
و با دست به سمت پارك اون طرف خيابون اشاره كرد. سرعتم و كم كردم و نزديك در ورودي توقف كردم.
از ماشين پياده شديم.
-:راستي كيا...! از اميرارسلان چه خبر؟!
-:اه... زد حال...!
-:جوابم و ندادي...!
-:شروع كردم... اما يكم سخته... ولي به زودي خبراي خوبي برات ميارم...!
ابروهام و بالا انداختم: اميدوارم! تو آخرين اميدمي!
-:خوب... آقاي اميدوار! همينجا وايساده تا من بيام!
-:چرا؟!
-:چون اين يارو سيم كارت از غريبه ها خوشش نمياد!
-:سيم كارت!؟
-:آره... اسمشه ديگه!
-:خيلي اسم مسخره ايه!
-:از پويش كه مسخره تر نيست...! تازه اين به خاطر كارشه... كجاي اسم پويش به پليسي ميخوره!
-:جوري ميگي انگار پويش اسم يه قاتلي، خلافكاري چيزي بوده!
كيا شونه هاش و بالا انداخت و به طرف نيمكت سبز رنگي كه تنها چند متر باهامون فاصله داشت راه افتاد. روي نيمكت يه پسر جوون با موهاي سيخ سيخي نشسته بود. شبيه جوجه تيغي بود!
كيا كنار پسر نشست و درحاليكه به رو به رو خيره شده بود، شروع به صحبت كرد.
بعد از چند جمله پسر دست تو يكي از جيباي شلوار شيش جيبش كرد و يه گوشي بيرون آورد و آروم گذاشت تو دست كيا. پس آقاي سيم كارت ايشون بودن! كيا هم آروم چندتا اسكناس به دستش داد و گوشي رو گرفت.
كيا از جا بلند شد و به طرفم اومد.
گوشي رو به طرفم گرفت. تا دست بردم بگيرمش گوشي رو عقب كشيد.
-:اول 50 بيا بالا!

-:50 هزار تومن!؟
-:نه 50 ريال!
-:مگه ميخوام به آمريكا زنگ بزنم؟!
-:نه خير! ميخواي امنيت داشته باشي! تازه اين فقط واسه 5 دقيقه هست! سيم كارت تايم ميگيره! پس طولش نده!
نگاهي به پسر كه بهمون خيره شده بود و ساعتش و جلوش گرفته بود تا زمان بگيره انداختم. دست تو جيب شلوارم قهوه اي سوختم كردم و كيفم و بيرون آوردم. يه تراول 50 دادم به كيا! بعدش موبايل و تو دستم گذاشت.
رو برگردوندم و چند قدم به سمت مخالف برداشتم كه كيا صدام زد: كجا؟!
-:ميخوام حرف بزنم!
-:همين جا جلوي چشم سيم كارت حرف ميزني!
-:خوب... تو برو اون ور!
كيا نگاه تاسف باري بهم انداخت: آخه بدبخت...! چي داري كه ميخواي قايم كني!؟
چپ چپ نگاش كردم. همينطور كه زير لب غرغر ميكرد روش و برگردوند و ازم دور شد.
شماره ي دايي رو با عجله گرفتم. بعد از چندتا بوق جواب داد.
-:بفرمائيد!؟
-:سلام تيمسار منم!
از اينور تلفنم مي تونستم قيافه ي متعجب دايي رو ببينم.
-:پو... پويش... چرا... چرا زنگ زدي!؟
-:دايي بايد ببينمتون! خيلي ضروريه!
-:اما...
-:واقعا مهمه! اگه لازم بود باهاتون تماس نمي گرفتم!
-:باشه...! كي!؟
-:امروز بعد از ظهر...! توي پارك ...!
-:باشه... شش خوبه!؟
-:آره...
-:پويش...؟! مطمئني كسي اين تماس و رديابي نمي كنه!؟ دردسر نشه!؟
-:نه قربان...! من كاملا حواسم هست! فقط...
مكث كوتاهي كردم: هيچ كس حتي تو اداره هم در اين باره نفهمن!
-:باشه!
-:ميبينمتون!
-:مواظب باش!
-:چشم!
نگاهم به سيم كارت افتاد كه بهم علامت ميداد وقتت تمومه!
سريع خداحافظي و قطع كردم. كيا كه انگار منتظر بود سريع خودش و بهم رسوند و گوشي رو ازم گرفت. كيا برگشت و گوشي رو تحويل داد.
سوار ماشين شديم.
-:خوب... كارت راه افتاد؟
-:بگي نگي...!
-:خوبه...! حالا زودباش راه بيفت وگرنه از گرسنگي روزنامه رو ميخورم!
استارت زدم و از پارك بيرون اومدم: از كي تا حالا روزنامه ميخوني؟!
-:بايد سطح فرهنگيم و بالا ببرم!
-:با روزنامه خوندن؟!
-:مرضيه كه اينطور ميگه! تازه يه چندتا كتاب كت و كلفتم داده تا بخونم!
با هيجان گفتم: موفق باشي...!
-:ميشم... اگه تو من و به كشتن ندي!
بي حوصله گفتم: كيا دوباره شروع نكن ديگه...! بادمجون بم كه آفت نداره!
-:ميبينم كه ديگه اين جمله هم روت تاثير نداره!
-:ميدوني... از بس سختي كشيدم كه فهميدم مردن ترس نداره...! تازه آسونترين راهه!
-:راست ميگي! جنگيدن از اون سخت تره!
-:پس باهام موافقي؟!

صورتش و جمع كرد: ديگه چاره اي نيست!
روي نيمكت نشستم. هوا خيلي گرم بود. دكمه ي بالايي پيرهن آبيم و باز كردم. نگاهي به اطراف انداختم. خبري از دايي نبود. ساعت از شش گذشته بود! خيلي استرس داشتم. چنگي به موهام زدم.
يهو با صداي گوشيم از جا بلند شدم. از جيبم بيرون آوردمش؛ صنم بود. چند لحظه به اسمش خيره شدم. چيكار بايد ميكردم. تو اين اوضاع...!
-:سلام...!
-:سلام فرزان چطوري؟! كم پيدا شدي!؟
-:خوبم... يكم اين روزا سرم شلوغه...!
-:چيكار ميكني!؟ رئيس واست يه ماموريت تازه داده؟!
-:نه بابا...! يه سري مسائل خصوصيه!
-:خوب، به هر حال بهت زنگ زدم تا درباره ي اون موضوع صحبت كنم... درس دادن به عماد و ميگم...!
-:آهان...! خوب من كه گفتم مشكلي نيست!
-:ميدونم... ميخواستم بدونم كي بياد؟!
-:اين هفته نميشه...! نظرت چيه بزاريمش واسه اين شنبه نه شنبه ي بعد!؟
-:باشه...! ممنون...!
-:خواهش... صنم...
-:بله!
-:برنامه ي فردا رو...
-:اوهوم...؟!
-:ميشه بندازيم هفته ي بعد!؟ من واقعا اين هفته وقت ندارم!
بدون هيچ ناراحتي اي گفت: عيب نداره...! من خودمم يكم كار دارم! مي مونه واسه هفته ي بعد!
-:صنم من معذرت ميخوام... متاسفم كه اينطور شد!
-:واسه چي؟! عمدي كه نبوده! يه روز تو كار داري، يه روز من...! قرار نيست كه زندگيمون و تعطيل كنيم!
-:ممنون كه درك ميكني!
-:اين چه حرفيه... خوب من بايد برم ... كار دارم!
-:باشه... مواظب خودت باش!
-:چشم... خداحافظ!
جوري چشم و ادا كرد كه حس كردم يه بچه ي مطيعه! هر چند كه اصلا اين طوري نبود!
مردي با كلاه و عصا كنارم نشست. كت و شلوار خاكستري به تن داشت با پيرهني به سفيدي برف. عينك ته استكاني و ريش خاكستريش تقريبا تموم صورتش و پوشونده بود.
دقت كه كردم ديدم داييِ! واقعا عوض شده بود. ناقلا عجب تغيير قيافه اي داده بود!
زير لب زمزمه كردم: سلام!
-:سلام پسرم!
-:خوبين؟
-:اره...زياد وقت نداريم. سريع برو سر اصل مطلب!
-:درباره ي سازمان هاي جاسوسي مخفي چي ميدونين!؟
-:جاسوسي مخفي؟! چرا در اين مورد ميپرسي؟!
-:با يه نفر آشنا شدم. تو يه همچين جايي كار ميكنه!
-: چيز زيادي در موردشون وجود نداره! اونا كاملا سرّي ان و زير نظر مستقيم رهبر كار ميكنن! فقط از رهبر دستور ميگيرن! معمولا كسايي كه وارد اين سازمان ها ميشن هيچ گذشته اي ندارن!
آروم زمزمه كردم: و هيچ آينده اي!
-:درسته...! اگه هر كدوم از اعضاشون شناخته بشن، هيچ پشتيباني ندارن! ولشون ميكنن تا بميرن... اما بازم نميشه از اعضاشون حرف كشيد!
دايي ساكت شد.
-:همين؟!
سرش و تكون داد: آره!
چند لحظه هر دوتامون ساكت بوديم كه دايي به حرف اومد.
-:پويش... بهتره از اين آدمي كه ميگي دور بموني!
-:چرا؟!
-:اين سازمانها تو هر چي كه قاطي بشن چيز خوبي نيست! اينجا مرزه...! محدوده ي پليس اينجا تموم ميشه! بقيش به بالايي ها مربوطه...!
-:اما اينا به منم مربوطن!
-:اگه تو پرونده ي رئيسه... من درخواست ميدم تا ماموريتت تموم بشه...! تا همين جاشم زيادي پيش رفتي! با اطلاعاتت ميتونيم رئيس و دستگير كنيم!
-:نه... آدماي رئيس حاضرن بميرن اما رئيس و لو ندن!
-:اما...
-:دايي... من از اولش ميدونستم اين پرونده ي سختيه! تا آخرش ميرم...!
-:پويش...! من به مادرت قول دادم كه اتفاقي برات نمي افته! روزي كه وارد دانشكده افسري شدي! كاري نكن كه خواهرم و نااميد كنم!
-:همه چي خوبه!
-: امروز منم يه قول ازت ميخوام!
-:چي؟!
-:اگه هر لحظه احساس خطر كردي! اگه احساس كردي كه ديگه زيادي داره خطرناك ميشه بكشي كنار!
برگشتم تو چشماش خيره شدم. منتظر جواب بود.
با سر تائيد كردم: باشه!
هر دومون لبخندي زديم.
-:كار ديگه اي نداري؟!
-:چرا...؟!
-:خوب...
كمي اين پا و اون پا كردم: درباره ي سرهنگ طالب تباره!
-:اوهوم...!؟
-:من زياد بهش اعتماد ندارم!
-:چرا...؟! به نظر من كه مرد قابل اطمينانيِ!
-:نمي دونم...! فكر ميكنم بعضي چيزا رو مخفي ميكنه! انگار نمي خواد من تو ماموريت موفق بشم!
-:درباره ي حرفايي كه ميزني مطمئني؟!
-:نه... نمي تونم با اطمينان بگم... اما... رفتارش مشكوكه!
-:من دربارش با سرتيپ صحبت ميكنم. تا قبل از اون با كسي در اين مورد حرف نزن!

-:بله!
خسته از پله ها بالا رفتم. كليد و داخل سوراخ قفل كردم. دو روز بود كه راحت نخوابيده بودم. خميازه اي كشيدم و خواستم در و باز كنم كه صدايي از پشت سرم گفت.
-:دستت و از روي در آروم بردار.
آروم دستم و از روي دستگيره برداشتم. بالاخره اومدن سراغم. آروم برگشتم طرفش. آقا مصطفي بود! دستشم يه چاقو بود.
با تعجب گفتم: شما...؟!
بي حصله جواب داد: آره...!
بازوم و گرفت و من و يكم عقب كشيد. چاقو رو هنوز بالا نگه داشته بود. فكر نمي كردم آقا مصطفي ديگه تا اين حد پيش رفته باشه كه روم چاقو بكشه...!
-:آقا مصطفي...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#108 | Posted: 16 Jan 2014 04:17 | Edited By: sepanta_7
اجازه نداد ادامه بدم و صورتش و به طرفم برگردوند و انگشتش و روي دهنش به علامت سكوت گذاشت. به طرف در برگشت و در و آروم باز كرد. فقط چند ميليمتر.
چاقو رو آروم بين در و چهار چوبه كرد. خيلي با دقت چاقو رو از پايين به بالا حركت داد.
به نظر نميرسيد قصد كشتن من و داره... بيشتر مثل اين بود كه داره... داره دنبال يه بمب ميگرده!
يهو دست نگه داشت. به طرفم برگشت و چاقو رو به طرفم گرفت.
-:تكون نخور تا من برم يه انبر بيارم!
چاقو رو ازش گرفتم و با سر گفتم چشم!
آقا مصطفي عرق روي پيشونيش و پاك كرد و به سرعت از پله ها پايين رفت. منم عرق كرده بودم. تو خونه ي خودم واسم كمين كرده بودن! خوبه آقا مصطفي بود وگرنه... بوووم!
آقا مصطفي هراسون از پله ها بالا اومد. در و باز كرد و با انبر سيم بمب و قطع كرد. بعد از اون هر دوتامون يه نفس راحت كشيديم.
آقا مصطفي به طرفم برگشت. آب دهنم و قورت دادم.
-:ممنونم...
آقا مصطفي با جديت چاقوش و ازم گرفت و غلافش كرد و تو جيب شلوارش گذاشت. وارد خونه شديم.
مصطفي در و نبسته بازوم و گرفت. به طرفش برگشتم.
-:ببين پسر جون! من نمي دونم قاطي چه ماجرايي شدي... به هر حال اين وظيفه ي منه كه ازت محافظت كنم!
سرم و تكون دادم.
-:اما بايد خيلي مواظب باشي... اين آدما خيلي جدين!
-:مي دونم...!
مصطفي روي مبل نشست. يه چاقو برداشتم و آروم بمب و از روي در كندم. اين اولين باري بود كه يه بمب واقعي كه هر لحظه ممكن بود بتركه تو دستم داشتم. تنها بمبايي كه ديده بودم مال دانشكده افسري بودن كه اونا هم بي خطر بودن!
-:بيارش اينجا ببينم...! شايد بشه يه چيزايي ازش فهميد!
اطاعت كردم و بمب و آروم روي ميز جلو روش گذاشتم.
-:بايد چاشنيش و دربياريم... وگرنه ممكنه بتركه!
آب دهنم و قورت دادم و آروم روي زمين كنار ميز نشستم.
آقا مصطفي با دست اشاره اي به محفظه اي مشكي رنگ كرد: اين چاشنيشه...! اين يه بمب كششيه...! اگه در و باز ميكردي...
با دقت به تك تك حرفاش گوش ميدادم. با انبري كه تو دست داشت آروم به چاشني اشاره كرد.
-:ببين... چاشنيش اشتعاليه...! هر اشتباهي... ما رو ميفرسته هوا...!
شمرده شمرده گفتم: خوب... حالا چيكار كنيم!؟
شونه هاش و بالا انداخت: خنثي ش كن!
صورتم و جمع كردم و با شگفتي پرسيدم: چي؟!

بيخيال گفت: بمب و واسه تو گذاشتن! خودت خنثي ش كن!
-:من... من نميتونم!
-:چرا، ميتوني! فقط مواظب باش نتركه! وگرنه كل اين ساختمون و اين خيابون ميره هوا!
نگاه تمسخر آميزي بهم انداخت: هر كي اين و واست گذاشته... نمي خواسته حتي يه تيكه ازت بمونه!
نگاه نگرانم و بهش دوختم.
بي هيچ نگراني اي با سر اشاره اي به بمب كرد: يالا...كارت و بكن!
-:اگه كارم و درست انجام ندم... تو هم ميميري!
-:تو هم همينطور...! به خاطر زندگيتم شده، كارت و درست انجام بده!
اين و گفت و با آرامش به مبل تكيه داد. از آرامش بيجاش لجم گرفته بود. دندونام و رو هم سائيدم. بي توجه لبخندي زد. نگاهم و ازش گرفتم و به بمب چشم دوختم.
آروم دستم و به طرف چاشني بردم. آقا مصطفي با هيجان مشغول تماشا بود. خيلي آروم محفظه رو كنار زدم. يه استوانه ي نقره اي توش بود و يه استوانه ي ديگه هم توي اون!
-:اون و بايد در بياري... اما نبايد به استوانه ي نقره اي بخوره!
نگاهي به استوانه ي آبي رنگ انداختم. آروم دست بردم. مصطفي آروم خودش و جلو كشيد و به بمب خيره شد. استوانه ي آبي رو با نوك انگشتام لمس كردم. سر بلند كردم. آقا مصطفي نگاه اطمينان بخشش و به چشمام ريخت. استوانه رو با سر انگشتام گرفتم و سعي كردم با يه نيروي كم درش بيارم؛ اما نشد!
-:ببين... مثل تخم مرغه! اگه زياد فشارش بدي ميشكنه! اگه هم كم فشارش بدي از دستت سر ميخوره و...
شونه هاش و بالا انداخت: ...بازم ميشكنه!
انگشتام و روي استوانه محكمتر كردم و با يه نيروي متعادل؛ نه زياد و نه كم به سمت بالا كشيدمش. استوانه اول مقاومت كرد اما بعد تسليم شد و از جا كنده شد. حالا جاي حساسش بود. مي تونستم حركت قطرات كوچيك عرق روي صورتم و حس كنم. سعي كردم بدون هيچ لرزشي استوانه رو بيرون بيارم. بي فايده نبود و بالاخره استوانه رو بيرون آوردم.
نفس راحتي كشيدم و استوانه رو با احتياط روي ميز گذاشتم. با دست عرق روي پيشونيم و پاك كردم. دستم كلا خيس شده بود.
مصطفي بمب و از روي ميز برداشت و با دقت زير و روش كرد.
-:دست سازه!
-:منظورت چيه؟!
-:اينا رو نميشه از بازار پيدا كرد!
براي اينكه حرصم و خالي كنم با تمسخر گفتم: هيچ بمبي رو نميشه تو بازار پيدا كرد!
نگاهي به من انداخت و درحاليكه پوست زير يكي از چشماش جمع شده بود گفت: منظورم بازار سياهه...!
به طرفم خم شد: ببين... اين بمبا توي جنگ استفاده ميشه.
با شگفتي و شمرده شمرده گفتم: يعني...
نذاشت حرفم و ادامه بدم: آره... يعني كسي كه باهاش طرفي، خيلي راحت به اينا دسترسي داره!
-:اون كم كسي نيست... اگه به اينا دسترسي داره... از اون بالا بالا هاست!
مصطفي بمب و روي ميز گذاشت: هنوزم نمي خواي بگي چه دسته گلي به آب دادي!؟
از جا بلند شدم: نه هنوز...
تقريبا آقا مصطفي رو از خونه بيرون انداختم. لپ تاپم و از اتاق آوردم و كارم و شروع كردم.
اسم جان لايت و تايپ كردم. هيچي! عمر اليامي... بازم هيچي! سكوي نفتي ايران و قطر...
پارس جنوبي... ميدان گازي و نفتي ايران و قطر...! برداشت قطر بيشتره و ... هيچ چيز خاصي نيست.
اما اينا چه ربطي به اميرارسلان داره! يعني اون يه دستي هم تو قاچاق اسلحه و نفت داره! ازش بعيد نيست. اما اين بمب چي؟!
لپ تاپ خاموش كردم و روي اپن نشستم.
اميرارسلان... همه چي به اين اسم خيره ميشه...! از اول ماجرا... از لحظه اي كه اين پرونده اومد زير دستم... اسمش هميشه ميومده؛ اما هيچ كس نمي دونه كيه! مثل يه شبه ميمونه! هيچي از امير هوشنگ يا از اميرارسلان نيست!
ياد يه ديالوگ افتادم: همه ي اينا زير سر كسيه كه از اول تو داستان بوده، اما هميشه تو سايه بوده!

اون بازي ميكنه... اما جوري كه هيچ كس از حركت مهره ها باخبر نميشه! اميرارسلان صد برابر ترسناكتر از رئيس بود! كليد معماي اميرارسلان، رئيس بود! اولين تيكه ي پازل و كليدي ترينشون!
خسته روي صندلي ولو شدم: كندن زمين حسابي خستم كرد!
مصطفي با اطمينان گفت: عوضش بمب الان در امانه!
-:مطمئني كه كسي بمب و پيدا نمي كنه!؟
-:هيچ احمقي يه زمين باير و پنج متر نمي كنه!
با سر تائيد كردم: راست ميگي!
سفارش غذا داديم.
-:من برم دستام و بشورم... هنوزم احساس ميكنم زير ناخنام خاك مونده! 5 متر زمين كندم!
مصطفي سرش و تكون داد: باشه، برو...
از جا بلند شدم و به طرف سرويس به راه افتادم. دستام و زير شير گرفتم و با وسواس مشغول شستن تك تك انگشتام شدم. اين قضايا بالا تر از حد انتظار من بودن... فكرشم نميكردم از رئيس برسم به اميرارسلان و اين ماجراها...!
زير لب با تمسخر زمزمه كردم: امنيت ملي...!
شير و بستم. به عكس خودم تو آينه خيره شدم. تو عمق چشمام... تو سياهيشون... يا اين پرونده رو حل ميكنم... يا ميميرم...!
سرم و به نشانه ي تائيد تكون دادم.
از سرويس بيرون اومدم و به طرف ميزمون كه درست وسط سالن بود رفتم.
مصطفي مشغول صحبت بود با موبايل... آروم بهش نزديك شدم. متوجهم نشد چون پشتش بهم بود. گوشام و تيز كردم.
مصطفي با عصبانيت كنترل شده اي گفت: من كه گفتم اون بچه هيچي نمي دونه...!
-:...
-: فقط بايد از دست اميرارسلان آزادش كنيم...!
-:...
-:چطور اين حرف و ميزني؟! اون بي گناهه...!
-:...
-:فقط چون اطلاعاتي كه ما ميخوايم و نداره؛ بايد بميره!؟
مصطفي اين سوال و نااميد و شگفتزده پرسيد.
-:...
-:من بايد برم!
مصطفي به سرعت گوشي و قطع كرد. چند قدم عقب رفتم و دوباره برگشتم سر ميز.
-:اومدي؟!
-:آره...
-:خيلي طولش دادي!
-:ولي هنوز كه غذا رو نياوردن!
ابروهاش و بالا انداخت. رو به روش نشستم. درحاليكه مشغول بازي با دستمال نارنجي رنگ بودم زير چشمي نگاهي به مصطفي انداختم.
به نظر خيلي عصبي و هيستريك ميومد. مدام با انگشتاش بازي ميكرد. ابروهاش و به هم گره كرده بود. انگار يه چيزي ميخواست بگه اما نمي تونست!
گارسون بشقاب ها رو روي ميز گذاشت و دور شد. با اشتها شروع به خوردن كردم. غذا رو نجويده قورت دادم و نگاهي به مصطفي انداختم. بي حوصله نشسته بود و فقط با غذاش بازي ميكرد. مدام با قاشق برنج و زير و رو ميكرد.
-:پس چرا نمي خوري؟!
-:اشتها ندارم!
-:اما اشتهاي من اونقدر زياده كه ميتونم يه گاوم بخورم!
نخنديد. عكس العمل طبيعي اين بود كه حداقل يه لبخند بزنه. رفتار آدماي نگران و داشت.
سرم و بلند كردم. دهنم و باز كردم تا يه چيزي بگم كه به ميون حرفم دويد.
-: بايد يه چيزي بهت بگم!
بي خبر پرسيدم: چي؟!
-:غذات و بخور... بعدش بهت ميگم!
مثل احمقا گفتم: خوب چرا همينطوري كه من دارم ميخورم، نميگي!؟
-:چون اينجا امن نيست!
ابروهام و بالا انداختم: امن...!؟

زير چشمي نگاهي به دور و بر انداختم. سرم و تكون دادم و بقيه ي غذام و خوردم.اما كنجكاوي قلقلكم ميداد. يعني مصطفي چي ميخواد بهم بگه!

وارد نمايشگاه نقاشي شديم. همين طور كه داشتم اطرف و مي كاويدم خطاب به آقا مصطفي پرسيدم: اينجا چيكار ميكنيم!؟
-: هيچكس انتظار نداره ما بيايم اينجا...! اينجا امنه!
سرم و تكون دادم: آهان!
جلوي يه تابلوي نقاشي ايستادم. تابلو از يه دختربچه ي روستايي بود كه به ديوار كاهگلي تكيه داده بود و لباساي محلي به تن داشت.
مصطفي بي مقدمه گفت: تمومش كن!
متعجب به طرفش برگشتم: منظورت چيه؟!
با سر اشاره كرد كه به تابلو خيره بشم.
-:ديگه دنبال رئيس نگرد!
زير چشمي نگاهي به مصطفي انداختم. به تابلو خيره شده بود. جوري كه انگار اصلا حواسش به من نيست. اما اينطور نبود.
-:اين ماموريت منه! من بايد باند رئيس و خود رئيس و شناسايي كنم!
-:واسه چي؟!
مصطفي رو برگردوند و به سمت يه تابلوي ديگه رفت. منم به دنبالش. دوباره دوتايي به تابلو خيره شديم. تابلوي جبرئيل بود.
-:واسه چي ميخواي رئيس و پيدا كني!؟
-:چون اون بايد شناسايي بشه!
-:اوني كه بايد بدونه، خيلي خوب ميدونه رئيس كيه!
-:چرا اينطوري حرف ميزني!
-:نمي فهمي؟! اينا همش يه بازيه! يه سرپوشه! هيچ كس دنبال رئيس نيست...! تو ول معطلي!
با جديت گفتم: نه... اينطور نيست!
-:اين يه جنگه! تو يه سرباز پياده اي! اومدي كه الكي دشمن سرش به تو گرم بشه تا اونا كار خودشون و بكنن...!
-:يعني ميگي من يه بازيچه ام؟!
با سر تائيد كرد و گفت: فقط تو نه! هزارتا آدم مثل تو هستن...!
-:اينا رو از كجا ميدوني!؟
-:اين مهم نيست! مهم حرفيه كه ميزنم!
-:چرا بايد بهت اطمينان كنم!؟
-:چون چيزايي كه ميگم همشون راسته!
-:تو ميگي اين يه جنگه!
با سر تائيد كرد.
پيشونيم و چين دادم: بين كيا؟!
آروم زمزمه كرد: رئيس و اميرارسلان...
-:اين و كه خودم ميدونم!
-:رئيس يه خلافكاره... بيشتر دنياي زيرزميني مال اونه! اما...
-:اما چي؟!
بي وقفه گفت: اميرارسلان خيلي قويتره...! رئيس دنياي زيرزميني و داره اما اميرارسلان هم بالا رو داره و هم پايين و...!
-:پس اميرارسلان برنده هست!
چيزي نگفت.
-:پس تو چرا داري سنگشون و به سينه ميزني!؟
-:راس ميگي!؟ چرا ولت نكردم تا بكشنت!؟
صورتم تو هم رفت.
ادامه داد: ميدوني چيه؟! بيخيال...! براي من فرقي نداره كه كي ميبره و كي ميبازه...! اما واسه جامعمون فرق ميكنه!
نگاه پرسشگرم و بهش دوختم.
-:زندگي تك تك ما، سرنوشت اين كشور به اين جنگ بستگي داره! يه جنگ داخلي! يه جنگ بي سر و صدا... مذاكراتش پشت دراي بسته انجام ميشه! به جاي توپ و تانك، از سند و عهدنامه استفاده ميكنن...! هر كي باهوشتر باشه... هر كي خشنتر باشه... اون ميبره...! برنده كسيه كه هيچي نداره...! هيچي براي از دست دادن.
با تك تك كلماتي كه از دهن مصطفي خارج ميشد متعجبتر ميشدم.
روش و برگدوند تا بره كه بازوش و گرفتم: از كجا انقدر مطمئني؟!
به طرفم برگشت. سرش و تكون داد و لباش و به هم فشرد. بدون هيچ حرفي برگشت و از نمايشگاه خارج شد. نمي تونستم حركتي بكنم. از تعجب خشكم زده بود! قضيه داشت ماوراي تصور ميشد!
تا شب تو خيابونها قدم زدم. به همه چيز فكر كردم؛ حرفاي مصطفي... اتفاقايي كه افتاده بود... مداركي كه پيدا كرده بودم... رفتار بالا دستيا... همش با چيزايي كه مصطفي ميگفت جور درميومد. البته من فقط يه درصد ماجرا رو ميدونستم. شايد نود و نه درصد بقيه اين و تكذيب ميكردن!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#109 | Posted: 16 Jan 2014 04:19 | Edited By: sepanta_7
قسمت بیست و ششم

تكوني به خودم دادم و به پشت خوابيدم. به سقف خيره شدم. سپند، چيزايي كه تو خونش ديدم، منفجر شدن ماشينش، صورت اتوسا... ، قيافه ي مصطفي وقتي داشت اون حرفا رو ميزد... همشون جلوي چشمم بودن. حقيقت هاي تلخ مثل پتك تو سرم ميخوردن...! تك تك كلمات مصطفي... هر چي بيشتر ميفهميدم... گيجتر ميشدم... حتي كم كم داشتم ترس و احساس ميكردم... هر بار كه در خونم و باز ميكردم... هر بار كه سوار ماشينم ميشدم... هر نفسم پر شده بود از ترس از مرگ...! انتظار براي مرگ از خود مرگ سختتره! زندگي عاديم مختل شده بود. اگه رئيس اين بازي ها رو ترتيب داده تا من و بترسونه... بايد اعتراف كنم كه موفق شده...!
اما اگه اينطور نباشه چي؟! اگه واقعا كسي كه دارم باهاش بازي ميكنم يه مار نه بلكه يه اژدها باشه...!اون وقت چي؟! رئيس چي؟! چرا اين بازي خطرناك و شروع كرده بود...؟! چي ارزش جون اين همه آدم و اين همه ترس و داشت!؟
دستم و روي قفسه ي سينم گذاشتم. احساس خفگي ميكردم...! نمي تونستم درست نفس بكشم! نيم نگاهي به پنجره يي باز انداختم. باد از پنجره داخل ميشد و پرده ي حرير و تكون ميداد. چنگي به سينم زدم. به زحمت نفس ميكشيدم.
بلند شدم و روي تخت نشستم. چند تا نفس عميق كشيدم. به صدايي كه از بيرون پنجره شنيده ميشد گوش سپردم... سكوت... سكوت مطلق... همه ي شهر تو اين ساعت؛ 3 نصفه شب خوابه... سكوت... سكوت...
چند بار اين جمله رو زير لب تكرار كردم: سكوت... سكوت...
اين كار كمي حواسم از ماجراي رئيس پرت كرد. كم كم داشتم آرامش ميگرفتم كه موبايلم زنگ خورد. از جا پريدم. برگشتم و نگاهي به موبايل كه روي پاتختي بود انداختم.
روي تخت به سمت پاتختي دراز كشيدم و موبايل و برداشتم. صنم بود... اين موقع شب!
جواب دادم: صنم...!
-:سلام...
-:سلام...
-:خواب بودي؟!
-:نه...
-:ببخشيد كه بي موقع زنگ زدم!
با لبخند گفتم: نه! اتفاقا به موقع بود... اگه زنگ نميزدي حتما ديوونه ميشدم!
-:چرا؟!
-:احساس سردرگمي ميكنم... احساس ميكنم يه چيزي كمه!
-:مي فهمم چي ميگي...! انگار يه چيزي رو گم كردي، اما نمي توني پيداش كني!
-:اره، آره... منم همينطور!
-:به خاطر اينكه نمي دوني چي رو باور كني!
-:نمي دونم چي رو باور كنم...!؟
-:منم همين طوري ميشم، از بس دروغ شنيدم ديگه هيچي رو باور ندارم... تو الان داري تو دنيايي زندگي ميكني كه به هيچ چيز و هيچ كس اعتماد نداري... نمي دوني چي رو بايد باور كني... به خاطر همينه...! به دنياي من خوش اومدي!
-:دنياي تو...؟!
-:اوهوم...! تازه اولشه...! اوضاع سختترم ميشه!
-:چرا هميشه مثل يه رازي...!؟ چرا درست و حسابي نميگي كي هستي؟!
چند لحظه ساكت بود، بعد گفت: يه نصيحتي بهت ميكنم... هيچ وقت نذار كسي تو رو واقعا بشناسه، چون اگه دوستت باشه بهش آسيب ميرسوني و اگه دشمنت باشه اون بهت آسيب ميرسونه!
-:هيچ وقت نبايد به كسي اعتماد كني!
-:آره... همينه!
ساكت شد. منم چيزي نگفتم.
يهو به حرف اومد: بايد يكي رو پيدا كني كه باهات روراست باشه!
-:چي؟
-:براي اينكه از دست اين احساس خلاص شي بايد يكي رو پيدا كني كه بهش اعتماد داشته باشي... كسي كه هميشه باهات صادقه... اونطوري وقتي كه كنار اوني، باور ميكني كه دنياي اطرافت و اون آدم واقعين!
-:تو پيداش كردي؟!
-:آره!
-:از كجا ميدوني كه اون باهات روراسته!؟
-:چون پاكترين آدميه كه تو عمرم ديدم!
-:خوب... حالا من تو وضعيتي نيستم كه بتونم دنبالش بگردم...!
-:لازم نيست دنبالش بگردي؛ خدا خودش سر راهت ميزارتش...!
روي تخت دراز كشيدم: يه راه سريعتري نداري!؟
-:چرا...!
لحن صداش و عوض كرد و شروع به خوندن يه شعر كرد:
كسي به فكرگلها نيست...
كسي به فكر ماهي ها نيست...
كسي نمي خواهد باور كند
كه باغچه دارد ميمرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است
كه در انزواي باغچه پوسيده است
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتار بارش يك ابر ناشناس،
خميازه مي كشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي كوچك بي تجربه،
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ،
خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست...روی صندلی نشستم و به کیا که با کله توی ماشین فرو رفته بود گفتم : چطور می فهمی از یه زن خوشت اومده !
کیا به سرعت سر بلند کرد و بهم خیره شد .
چند لحظه ای مشکوک نگاهم کرد و بعد گفت : پس عاشق شدی
لبام و روی هم فشردم و سکوت کردم
کیا نیشخندی زد و گفت : ببین بچه چند حالت متفاوت داره . حالا من حالت ها رو میشمارم تو بگو کدومش واست اتفاق افتاده .
سرم و اروم بالا و پایین کردم و کیا ادامه داد : حالت اولش اینه که از یه زن خوشت میاد .
شونه هاش و بالا انداخت و ادامه داد : خوب بهش میگی و چند ماه باهاش دوست میشی . بعد یکی بهتر پیدا می کنی و میری سراغ اون .دومیش وقتیه که یه زن و دوست داری . این معقولانه ترین حالتشه . بهش میگی دوسش داری و باهاش عروسی می کنی و بعد هم خوشبخت میشی و به پای هم پیر میشین .
مشتاقانه به حرف های کیا گوش میدادم .
کیا دستهاش و با دستمال پاک کرد و گفت : سومی و بدترین حالتش اینه که عاشق طرف بشی .پدرت در اومده .
با شگفتی پرسیدم چرا ؟
-:چون عشق کوره ! تو نه میشناسیش نه میدونی کیه . فقط چون دو یا سه بار دیدیش عاشقش شدی
چشمکی زد و ادامه داد : حالا طرف کیه ؟
سرم و بالا انداختم : فکر نکنم این حالت ها شامل من بشه
کیا به طرفم اومد و در همون حال گفت : ولی من حدس میزنم سومیه
از جا بلند شدم : تو زیادی حدس میزنی
پشت میز نشست : اعتراف کن پویش ...
به طرفش برگشتم : به نظرت صنم نظرش در مورد من چیه ؟
کیا چند لحظه ای با دهان باز بهم خیره شد ، بعد نفس عمیقی کشید و گفت : کارت ساخته هست
دستام و تکیه گاه کردم و روی میز قرار دادم و کاملا خم شدم : یعنی به نظرت ازم خوشش نمیاد ؟
چند لحظه به چشمام خیره موند و بعد شمرده شمرده گفت : صنم ... از هیچ کس خوشش نمیاد
با قیافه ای حق به جانب گفتم : تو صنم و خوب نمیشناسی
کیا از پشت میز بلند شد : ببین کوچولو ... وقتی تو داشتی تو دانشکده افسری معلق بازی می کردی من واسه دزدی های صنم ماشین جور می کردم . اون وقت میگی من نمیشناسمش؟
ارومتر گفتم : نه ... منظورم این نبود . اما فقط پیمان بود که صنم واقعی رو شناخت .
کیا سرش و تکون داد : اهان .پس بگو می خوای بشینی جای پیمان
با هیجان گفتم : من مطمئنم صنم من و دوست داره .
نیشخندی زد : از کجا مطمئنی ؟ رو تو هم اسلحه کشید ؟
سرم و به علامت نفی تکون دادم .
-:پس چی باعث شده این فکر احمقانه بیفته تو سرت ؟
نگاهم و از نگاهش دزدیدم و گفتم : اخه من بوسیدمش
فاصله اخرین کلمه ای که از دهان من خارج شد با برخورد اچار با زمین کمتر از چند ثانیه بود . کیا با چشمای گرد شده گفت : تو صنم و بوسیدی ؟
با سر تایید کردم .
ادامه داد : بعد الان زنده ای ؟
لبخندی زدم .
اچار و از روی زمین برداشت و با تمسخر گفت : واسه ختمت حلوا چه مدلیش و می خوای ؟ می تونم به خانواده ات برسونم .
از جا بلند شدم : چرا فکر می کنی من میمیرم ؟
-:از پیمان درس نگرفتی ؟ هر کی دور و بر صنم باشه می میره
-:اما این اتفاق برای من نمیوفته .
-:شرط می بندی ؟
سرم و به علامت اره تکون دادم و کیا ادامه داد : میام اون دنیا ازت می گیرمش
با اطمینان گفتم : سر چی ؟
کیا قدمی جلو گذاشت : سر یه سیلی
خندیدم : قبولهجلوی واحد اقا مصطفی ایستادم . از وقتی اون حرفا رو بهم زده بود ندیده بودمش نه خودش و نه دخترش و چند لحظه صبر کردم و بعد زنگ در و به صدا در اوردم . چند لحظه بعد خودش در و باز کرد . با دیدنم متعجب شد . سلام کردم . زیر لب جواب داد پرسشگر بهم خیره شده بود .
با لحنی حق به جانب گفتم : مگه نگفتی وظیفه ات محافظت از منه .
اقا مصطفی اروم سر تکون داد .
اروم به طرفش خم شدم : می خوام من و از شر امیر ارسلان خلاص کنی ، دیگه داره میره رو اعصابم .
در و کامل باز کرد و با سر اشاره ای به داخل کرد : بیا تو
از کنارش گذشتم و روی مبل نشستم . اقا مصطفی در و بست و کنارم نشست : از من چی می خوای ؟
-:گفتم که شر امیر ارسلان و از سرم کم کن
-:امیر ارسلان ادمی نیست که بتونی از شرش خلاص شی
سرم و بالا پایین انداختم : می دونم امیر ارسلان تا من و نکشه دست از سرم برنمی داره .
مصطفی یهو با هیجان گفت : درسته تا تو نمیری دست از سرت بر نمیداره . اما اگه تو کشته بشی چی ؟
با چشمای گرد شده گفتم : هان ؟
اقا مصطفی بدون حرفی بلند شد و بعد از لحظه ای طی طول و عرض سالن با خونسردی گفت : خودمون می کشیمت
با شگفتی گفتم : بله ؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#110 | Posted: 16 Jan 2014 04:20
نگاهم به صفحه لپ تاپم بود و انگشتام روی دکمه های کیبور بالا و پایین می رفت که صفحه لپ تاپ بسته شد . سر بلند کردم و با عصبانیت به کیا نگاه کردم : چته ؟ چرا همچین می کنی ؟
کیا چپ چپ نگاهم کرد : سه ماهه داری می خوری و می خوابی ... کار و زندگیت شده بازی با این چرت و پرتای کامپیوتری ... لااقل پاش و برو تو اون حیاط یه بادی به کلت بخوره .
حق به جانب گفتم : بیرون سرده واسه چی برم ؟
کیا چپ چپ نگاهم کرد : مثلا وقتی گرم بود می رفتی ؟
با لحنی رنجیده گفتم : من بخاطر امنیت جونم این خفت و به جون گرفتم و اومدم با تو زندگی می کنم .
کیا با تمسخر گفت : دیگه امیر ارسلانم یادش رفته تحفه ای مثل تو توی این دنیا زندگی میکرد .
دوباره دست بردم تا لپ تاپ و باز کنم که کیا با دست روی دستم کوبید و لپ تاپ و از دستم بیرون کشید : پاش و لااقل یه زنگ به اون مادر بدبختت بزن . ببین برات زن پیدا نکرده ؟ بیچاره دلش خوشه پسر بزرگ کرده .
با دهن کجی گفتم : نه که تو پسر شایسته سال بودی !
-:نه اما اگه الان تو اینجا اتراق نکرده بودی من الان با مرضیه ازدواج کرده بودم .
سرم و تکون دادم : اره جون خودت . نه که باباش اجازه داد
از کنارم گذشت : با وجود الدنگی مثل تو منم بودم اجازه نمی دادم .
از جا بلند شدم : جون کیا بیار اون لپ تاپ و بده دور اخرش بود . ...
سرش و به تاسف تکون داد و با عصبانیت گفت : من چی میگم تو چی میگی ؟ پاشو جمع کن این بساطتت . لااقل برو یه کاری پیدا کن خرجت و در بیار .
از جا بلند شدم و پیراهنم و از روی متکا ها برداشتم : حالا که اینطور شد میرم خونه بابام !
این و گفتم و در حالی که به زور جلوی خنده ام و گرفته بودم بدو بدواز سالن خارج شدم .
اما صدای کیا رو شنیدم که گفت : من دسته گل نمی گیرم بیام منت کشی ها !
دمپایی که به پا کرده بودم و در اوردم و پرت کردم توی اتاق : مهرم حلال ، جونم ازاد .
وارد دستشویی شدم و در برابر اینه ایستادم . کاملا حق با کیا بود سه ماه تمام از این خونه هم بیرون نرفته بودم . تنها ارتباطم با خارج از خونه تلفنی بود که گاهی به زور روشنش می کردم و با مامان تماس می گرفتم . تصمیم و گرفتم . امروز باید برمیگشتم سر کارم . باید می شدم همون پویش سابق ... اما از شنبه اینده. حالا بزار این اخر هفته حال کنم .
به خودم توی اینه قول دادم : از شنبه برمی گردم سر کارم .
اما انگار اینه بهم گفت : اره جون خودت .ساكم و روي زمين انداختم. كلي گرد و خاك بلند شد. به طرف كاناپه به راه افتادم و ملحفه ي سفيد رنگ و كنار زدم. كمي گرد و خاك بلند شد كه باعث شد عطسم بگيره!
روي كاناپه نشستم و به اطراف چشم دوختم. خونم مثل خونه ي ارواح شده بود. روي تموم اسباب و ملحفه هاي سفيد رنگ پوشونده بودن! رد كفشام روي گرد و خاك پاركت جلوي در باقي مونده بود. تو خونه ي خودم احساس غريبي ميكردم...! به شبح سفيد رنگ جلو روم خيره شدم كه تلويزيون بود.
ياد سه ماه پيش افتادم. بيچاره گوسفنده... بيچاره ماشينم!
لاشه ي گوشت و روي صندلي جلو نشونديم. يه سنگ بزرگ و برداشتم و روي پدال گاز گذاشتمش. نگاهي به مصطفي كه نيم تنه ي خودش و توي ماشين فرو كرده بود انداختم. نگاه اطمينان بخشش و به چشمام دوخت و سرش و به نشونه ي تائيد يكم تكون داد.
مصطفي از ماشين بيرون رفت و در و بست. سنگ و ول كردم و به سرعت در و بستم. سنگ روي پدال فشار آورد و ماشين مستقيم راه دره رو در پيش گرفت.
برگشتم و به ماشين خيره شدم. حالا فرزان مرده بود... قانونا اينطور بود... شخصيتي كه هرگز وجود نداشت... حالا ديگه همون اسم فرزانم نداشتم... البته من نيازي به استفاده ي قانوني از اين اسم نداشتم. اسم من هنوز فرزان بود.
ماشين به لبه ي پرتگاه رسيده بود كه دستي روي شونم قرار گرفت. به طرفش برگشتم.
مصطفي با استرس گفت: بايد بريم... الان ميرسن...!
در ماشينش و باز كرد و به طرفم برگشت: زود باش ديگه!
عرض جاده رو طي كردم و سوار ماشين شدم. در و بستم. مصطفي پاش و روي گاز فشرد و ماشين از جا كنده شد. شيشه رو پايين كشيدم و از پنجره به ماشين خيره شدم كه ته دره واژگون شده بود. مصطفي تو پيچ چرخيد و ماشين تو دره جا موند. اما صداي انفجار مهيبش و شنيدم. اينجا پرونده ي زندگي فرزان تموم ميشد!
نفس بلندي كشيدم و از جا بلند شدم. بايد ميرفتم خريد. هيچي تو يخچال نبود. با دستمال كاغذي روي اپن پاك كردم و روش نشستم. گوشيم و بيرون آوردم و شماره ي صنم و گرفتم.
-:الو...
-:سلام صنم!
با تعجب پرسيد: فرزان؟!
با لبخند گفتم: آره... پس فكر كردي كيه!؟
صنم با لحن خشكي پرسيد: كاري داشتي!؟
-:من دارم ميرم خريد... دوست داري تو هم بياي؟!
-:سه ماه پيدات نبود... نه گوشيت و جواب ميداديو نه زنگ ميزدي، حالا زنگ زدي ميگي بريم خريد...! مخت تاب بداشته!
شرمنده گفتم: ميدونم ناراحتت كردم اما يه كاري پيش اومد، بايد ميرفتم مسافرت...! حالا ميخوام ازت عذر خواهي كنم...!
-:تو فكر كردي يه زنگ ميزني و يه معذرت خواهي خشك و خالي ميكني و بعد تموم...! تو تنها دوستي بودي كه من بهش اعتماد كردم... قرار بود به عماد تو درساش كمك كني! ولي چي شد!؟
-:اوه... راست ميگي... اين اواخر سرم اونقدر شلوغ بود كه...! حالا عماد چي شد!؟
-:ميخواستي چي بشه!؟ قبول شد!
-:چطوري؟!
با عصبانيت گفت: عماد كودن نيست...! خودم باهاش كار كردم!
با آرامش گفتم: وقتي معلم خوبي مثل تو داره، چرا قبول نشه!
-:خودشيريني نكن...!
-:باشه...! پس مياي ديگه!
-:نه!يه ساعت ديگه جلوي ... منتظرتم!
-:من نميام!
-:من منتظرتم! خداحافظ!
-:خودت و خسته نك...
تماس و قطع كردم و لبخندي زدم: مياي...!
بايد يه جوري این دلخوري رو از دل صنم درمياوردم!
**************
دستام و بيشتر تو جيبام فرو بردم. هوا خيلي سرد بود. بيني و گونه هام سرخ شده بود. يه دونه برف روي بينيم نشست. سر بلند كردم و به آسمون نگاه كردم. هجوم دونه هاي برف مانع ديدن آسمون ابري و رنگپريده ميشد.
زير لب زمزمه كردم: همين و كم داشتم!
دندونام از شدت سرما به هم ميخوردن!
صنم نامردي نكرد و سر حرفش موند. نيومد! نيم ساعت بود كه تو اين سرما ايستاده بودم. بايد فكرش و ميكردم. اون مثل بقيه نيست!
مثل جوجه كنار يه درخت تنومند كز كرده بودم. نمي خواستم قبول كنم كه صنم نمياد.
صورت شهر خاكستري بود. برف سنگينتر شده بود. ماشينها ميومدن و ميرفتن. تا مغز استخونم يخ زده بود.
يه 206 آلبالويي جلوم ترمز كرد و بوق زد. شبيه ماشين صنم بود. به زحمت پاهام و تكون دادم و به كنارش رسيدم. در باز شد. خم شدم و به داخل نگاهي انداختم. صنم بي توجه به من به جلو خيره شده بود. خواستم لبخندي بزنم اما سرما تمام ماهيچه هام و خشك كرده بود.
روي صندلي نشستم.
صنم به طرفم برگشت: فكر نكن بردي! فقط دلم برات سوخت.
سرم و به نشونه ي فهميدم تكون دادم. هواي گرم از بخاري به صورتم ميزد. چه گرماي مطبوعي! چشمام و بستم و سعي كردم بيشتر از گرما لذت ببرم.
كلاه قهوه ايم و از سرم برداشتم و برف روش و پاك كردم. نگاهي به صنم انداختم. با يه پالتوي مشكي و شال پشم ارغواني خيلي با نمك شده بود. قيافشم عصباني بود.
با لبخند زمزمه كردم: خوشگل شدي!
بي اينكه نگام كنه صداي ضبط و بلند تر كرد. آهنگ يه ريتم تندي داشت. باعث ميشد آدم سرحال بياد تو اين غروب دلگير...!

-:آهنگ تركيه!؟
-:آره، مال اسماعیل یکا!
-:ريتمش كه خيلي باحاله!
-:استانبولي بلدي!؟
-:نه...!
-:ميگه بيشتر رو گاز فشار بده، كي ميتونه تو رو بگيره،
-:پس تركي هم بلدي!
-:تركي، فرانسوي، ايتاليايي، روسي و يكمم اسپانيايي...!
-:اوه... يه پا ديكشنري هستي واسه خودت!
لبخندي زد: تقريبا...!
-:ديگه چيا بلدي!؟
-:ساز ميزنم!
-:چه سازايي؟!
-:پيانو... ويولن و ... گيتار...
با شگفتي گفتم: اصلا فكر نمي كردم اينجوري باشي!
-:چرا؟!
-:همونطور كه قبلا هم گفتم به تيپت نمي خوره اهل هنر و فرهنگ باشي!
-:خوب من قديما بيشتر اوقات فراغتم كاري نداشتم كه انجام بدم، واسه همين سرم و با ياد گرفتن چيزاي جديد ميگذروندم!
حرفش و قطع كرد و شروع كرد به خنديدن!
با تعجب بهش چشم دوختم: چرا ميخندي؟!-: الان اصلا اوقات فراغت ندارم... جالبه! نه!؟
سرم و تكون دادم: هميشه اوضاع تغيير ميكنه!
-:آره...
از پنجره به بيرون چشم دوختم. به درختاي لخت كه به سرعت از جلوي چشمم فرار ميكردن!
-:كجا ميري؟!
-:تازه امروز برگشتم... يخچالم خاليه!
-:فهميدم!
-:نمي خواي بپرسي كجا بودم؟!
-:اگه ميخواستي خودت بهم ميگفتي!
شونه هام و بالا انداختم: راست ميگي!
-:تو چي؟! اوقات فراغتت چيكارا ميكني!؟
-:خوب من مثل تو زياد از هنر سررشته ندارم... تنها زبونايي كه بلدمم فارسي خودمون و انگليسيه...!
-:ديپلمي يا ليسانس...!
-:ليسانس...! نمي دونستي؟!
-:نه...!
-:تو چي؟! ليسانس؟!
-:نه... ديپلم...!
-:واقعا...؟
با سر تائيد كرد.
-:با اين شناختي كه من ازت پيدا كردم فكر ميكردم كم كمش ليسانس باشي!
با تاسف گفت: خودمم دوست داشتم اما هيچ وقت فرصتش پيش نيومد! يعني ترم اولش و رفتم اما بقيش نشد...!
وارد يه پاركينگ بزرگ شديم. صنم ماشين و پارك كرد و پياده شديم. همراه هم وارد فروشگاه شديم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites