تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12  
#111 | Posted: 16 Jan 2014 04:21
از توي يخچال يه دونه سيب برداشتم و نشستم رو مبل. براي بار صدم تو اين دو روز شماره ي كيا رو گرفتم. بازم جواب نداد. نفسم و با حرص بيرون دادم و تو دلم گفتم: باز اين پسره چش شده جواب نميده!؟
تماس و قطع كردم. بلافاصله موبايلم زنگ خورد. يه شماره ي ناشناس بود. جواب دادم!
-:سلام...
-:سلام، مرضيه خانم! اتفاقي افتاده!؟
مرضيه با اضطراب گفت:نه چيز خاصي نشده! يعني شايد شده و من خبر ندارم!
-:نگرانم كردين!
-:آقا فرزان... كيوان مشكلي داره؟
ابروهام و به هم گره كردم: مشكل؟! نه... من خبر ندارم! چطور مگه!؟
-:آخه چند روزه كم پيداست! دير مياد خونه، زود ميره... تعميرگاهم بسته ست! ميترسم دوباره رفته باشه سراغ مشروب و رفيق بازي...!
-:فكر نكنم...! كيا اونقدر شما رو دوست داره كه ديگه سراغ اون كارا نره!
-:پس چي شده!؟
-:نمي دونم... منم چند روزيه ازش خبري ندارم. گوشيش و جواب نميده!
-:شما حدس نمي زنين ممكنه چه اتفاقي افتاده باشه!؟-:نه... ولي قول ميدم سر از كارش دربيارم...! شما نگران نباشين!
-:ممنونم... كس ديگه اي رو نداشتم بهش اطمينان كنم...!
-:كيا دوست منم هست...! اگه من كمكش نكنم پس كي كمكش ميكنه!؟
-:بازم ممنون...
-:خواهش ميكنم...! خداحافظ!
-:خداحافظ...!
تماس و قطع كردم. دوباره زنگ خورد. جواب دادم. كسي نبود اما صداي زنگ هنوز به گوش ميرسيد. از جا بلند شدم. تلفن خونه بود. تعجب كردم. معمولا كسي به خونه زنگ نميزد.
جواب دادم.
-:سلام... فرنازم...
-:سلام...
-:چطوري؟!
-:خوبم... اما... چرا به خونه زنگ زدي؟!
-:سيم كارتت و عوض كرده بودي... منم شماره ي جديدت و نداشتم واسه همين مجبور شدم به اونجا زنگ بزنم...!
-:كاري داشتي؟!
-:اتفاقي افتاده؟!
-:نه... چطور مگه؟!
-:ديگه من و تحويل نميگيري...! مثلا قرار بود با هم روي پرونده كار كنيم! تو پرونده هاي ادارتونم كه هيچي نيست! اصلا انگار تو ديگه روي اين پرونده كار نميكني!
-:خوب يه مدت سرم شلوغ شده بود...! چيز خاصيم اتفاق نيوفتاده!
-:پس چرا دولت فكر ميكنه فرزان مرده!
خواستم چيزي بگم كه موبايلم زنگ خورد. گوشي به دست به طرف ميز به راه افتادم.
-:يه دقيقه صبر كن...!
صنم بود كه زنگ ميزد. جواب دادم.
-:سلام صنم...! چي كار ميكني!؟
-:سلام! هيچي... بيكارم... تو چي؟! خوبي؟!
-:آره... بد نيستم... ميشه چند لحظه صبر كني!
-:باشه...
گوشي و چسبوندم به گوشم: الو... فرناز...
-:بله...
-:ببين... الان نميشه همه چي رو توضيح بدم!
-:خوب... يه قرار بزاريم... اگه مشكلي نداري!؟
-:نه... تو فقط مكان و زمانش و بگو...!
-:باشه... بعد از ظهر ميتوني بياي ... ؟
-:بعدازظهر...؟! نه نميشه...! بندازش فردا!
-:باشه فردا من ساعت 5 منتظرتم!
-:باشه...! خداحافظ...!
-:خداحافظ...
گوشي و قطع كردم و موبايل و به دست گرفتم.
-:الو صنم...
-:فرزان...
-:كاري داشتي؟!
-:نه... فقط ميخواستم بگم بعدازظهر نمي تونم بيام...! بمونه براي بعد!
وا رفتم. اما نشون ندادم.
-:باشه... هر وقت، وقت داشتي بهم بگو...!
-:ممنون كه دركم ميكني!
-:نه... به هر حال تو مثل من بيكار نيستي!
-:تو دوست خيلي خوبي هستي!
لبخندي زدم: كاري نداري!؟
-:نه. خداحافظ...!
-:خداحافظ...
تماس و قطع كردم و روي مبل نشستم. صنم بازم از اومدن سر باز زد. هر روز بهم ميگفت تو دوستمي! اين و از كجاش درآورده بود. من كي خواستم دوستش باشم كه اون من و واسه خودش دوست كرده!
اين كيا ي در به در كجا رفته!؟ اه... اعصاب واسم نذاشتن!
موبايل و دوباره برداشتم و شماره ي كيا رو گرفتم. بوق اول... بوق دوم... بوق سوم... بوق دوازدهم...
ميخواستم قطع كنم كه جواب داد.
-:الو...-:معلومه تو كجايي؟! سه روز كه مدام بهت زنگ ميزنم...! حتي مرضيه هم نگران شده!
با هيجان گفت: اينا رو ولش... يه چيزايي پيدا كردم كه كل ماجرا رو حل ميكنه!
با خوشحالي گفتم: واقعا...!؟ چي؟!
-:پشت تلفن كه نميشه گفت... يه روز هم صبر كني، قراره يه چيزي بياد دستم...! بعدش همش و بهت ميگم...! پويش... بالاخره داره تموم ميشه!
-:كيا تو فوق العاده اي!
-:آره... ميدونم! راستي، ديروز بالاخره آقاجون مرضيه رضايت داد!
-:پس همين روزاست كه قاطيه مرغا بشي!
-:آره... واسه همين ميخوام هر چه زودتر تمومش كنم...!
-:واست خوشحالم...! بالاخره يكي تو اين ماجرا داره خوشبخت ميشه!
-:پويش نميدوني چقدر خوشحالم!
-:منم همينطور! به هر حال دوستم داره ازدواج ميكنم!
كيا مكثي كرد: من كه دوست تو نيستم!
با جديت گفتم: آره... راست ميگي... از دهنم پريد!
-:خوب... من بايد برم...!
-:باشه...! اين بهترين خبري بود كه ميتونستي بدي!
-:خوب... من رفتم!
-:باشه!
قبل از اينكه جملم تموم بشه تماس و قطع كرد. آروم زير لب زمزمه كردم: مواظب خودت باش كيا!
تماس و قطع كردم. بالاخره... بعد از اين همه مدت... بعد از اون همه دردسر...! لبخند پيروزمندانه اي رو لبم نشست...! اما از كجا معلوم!؟ شايد كيا اينطور فكر كنه! شايد اين اطلاعات جديد خودش يه بازي جديد باشه!
سرم و تكون دادم تا اين فكراي احمقانه از سرم بيرون بريزه! نميذارم ترس از شكست لذت پيروزي و ازم بگيره!
به طرف اتاقم به راه افتادم تا لباسام و عوض كنم. ميخواستم برم خونه... خونه ي واقعيم...!




**************




يقم و درست كردم و كفشام و پاك كردم تا برق بزنن...! نگاهي به خودم تو شيشه ي در انداختم. عالي به نظر ميرسيدم. زنگ در و فشردم. بعد از چند دقيقه در باز شد . اروم به در ضربه ای زدم تا باز شد و وارد حیاط شدم . نگاهم و به اطراف دوختم . همه ی حیاط و از نظر گذروندم. به حوض وسط حیاط لبخند زدم و به طرف ساختمان رفتم . سر و صدایی نمیومد . قدمی به داخل برداشتم و از جلوی در ورودی گذشتم . کفشام و در اوردم و بو کشیدم . بوی قیمه تمام خونه رو پر کرده بود . قدم هام و به طرف اشپزخونه کج کردم . جلوی ورودی اشپزخونه ایستادم و به مامان که اروم اروم مشغول خرد کردن گوجه بود خیره شدم . چقدر دلم براش تنگ شده بود . چقدر به وجودش نیاز داشتم . اون مامان خودم بود . هیچ وقت به نبودنش فکر نکرده بودم و نمی خواستم هم فکر کنم . مامان برای من معنی فراتر از مادر داشت . مامان برام معنای زندگی بود .
از افکار بچگانه خودم لبخندی روی لبم نشست . اروم سلام کردم و به صورت متعجب مامان لبخند زدم .
مامان چاقو به دست از جا بلند شد .قدمی داخل اشپزخونه گذاشتم . رو به روش ایستادم . چاقو رو از دستش بیرون کشیدم و دستام و دو طرفش حلقه کردم
-:پویش ... پسرم کی اومدی ؟فکر کردم پرهامه .
-:الان اومدم مامان . تازه اومدم .
-:پویش ... کجا بودی ؟ حتی یه خبر از مادرت نمی گیری ؟ اخه این ماموریتت تموم نشده ؟
از اغوشش بیرون اومدم : تموم میشه مادرم . به زودی میام خونه . میام و یه مدت طولانی میشینم وردلت تا خودت از خونه بیرونم کنی
مامان با مشت زد به بازوم : خیلی داری زبون درازی می کنی ...
-:اینا علائم دوری از شماست
مامان خندید : برم به پدرت زنگ بزنم . خوشحال میشه که برگشتی
لبخندی به روش زدم : شما برو زنگ بزن
اشاره ای به گوجه ها کردم : منم اینا رو خورد می کنم .
مامان به روم لبخند زد : دستت درد نکنه پسرم
از اشپزخونه بیرون رفت .
دستام و دو طرف میز قرار دادم و خم شدم و نگاهم و به اشپزخونه دوختم . حتی اشپزخونه این خونه هم بوی خاصی داشت . بویی که من برای حس کردنش حاضر بودم از خیلی چیزا بگذرم .
به طرف ظرفشویی رفتم و دستم و زیر شیر اب گرفتم و در همون حال تمام جزئیات و از نظر گذروندم . نمی دونم چرا دلم می خواست تمام جزئیات و توی ذهنم نگه دارم . نمی دونم چرا داشتم این کار و می کردم . اما دلم می خواست انجامش بدم .
خبر اومدنم که رسید پرهام کلاس بعد از ظهرش و کنسل کرد و اومد . پریناز و مسعود خودشون و رسوندن و بابا با خوشحالی در اغوشم کشید و من چقدر از هم صحبتی باهاشون لذت بردم . چقدر حضورشون ارومم کرد و چقدر من ارامش داشتم با وجود اونا .
بابا جلوم نشست : اقا پسر دیگه داری پیر میشی کی می خوای استینا رو بالا بزنی ؟
نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم : بعد از این ماموریت بابا
بابا خندید : الان چند ساله این حرف و می زنی کی می خوای تمومش کنی ؟
با تعجب برگشتم به بابا نگاه کردم :راست میگینا ...
بابا سرش و به تاسف تکون داد : اون یه زره عقلی هم که داشتی داره از بین میره
سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم .
دیگه داشت میرسید به پنج سال ... پنج سال از زندگی من ...
پنج سال از زندگی من می گذشت و چطور این پنج سال گذشت .
بعضیا به سرعت برق و باد و بعضی ها خیلی کوتاه ... اما گذشت .




**************



اروم اروم از ساختمون بيرون اومدم . جلوي در خروجي ايستادم و نگاهم و به ساختمون دوختم . ساختمون خونه خودمون . خونه اي كه هميشه توش بهترين لحظه هاي زندگيم و داشتم . من بهترين زندگي رو اينجا سپري كرده بودم . صداي بابا به گوشم رسيد :پويش مواظب خودت باش .
لبخندي به روش ميزنم . دستم و بالا مي برم : مواظبم بابا ...پرهام از خونه بيرون مياد . اما خيلي بچه هست . خيلي بچه ... كيف قرمز رنگش و روي دوش انداخته . به دنبالش مامان از ساختمون خارج ميشه . يه كتاب دستشه . كتاب و به طرف پرهام ميگيره و در همون حال ميگه : پ.يش مادر مواظبش باش
سرم و تكون ميدم :خيالت راحت مامان .
دوباره به بابا نگاه مي كنم . جوونتر از هميشه به نظر مياد ...
پريناز از پنجره اتاقش خودش و بيرون ميكشه :مامان مانتو من هنوز اتو نشده
زبونم و بيرون ميكشم :بازم كه داري تنبلي مي كني خانم كوچولو
انگشتش و به علامت تهديد بالا ميبره و تكون ميده
لبخند ميزنم . مامان كنارم مي ايسته :پويش خيلي مواظب خودت باش
سرم و بلند مي كنم و بوسه اي روي صورتش مي زارم :هستم مامان جان هستم .
در و باز مي كنم و صدا مي زنم : پرهام بدو دير شد الان زنگ و ميزنن .
پرهام از كنارم ميگذره و از خونه بيرون ميره .
برميگردم و نگاهي به بابا و مامان و ساختمون خونه مي ندازم . از خونه بيرون ميرم .
برمي گردم تا در و ببندم كه نگاهم روي صورتم ثابت مي مونه ...
كوله پشتي كه روي شونه ام هست . صورتم كاملا صاف به نظر مياد . هيچ چيزي توي صورتم وجود نداره . دست روي صورتم مي كشم من بچه شدم . من دارم ميرم مدرسه . ولي نه من بزرگ شده بودم .
با صداي پرهام به خودم ميام : پويش ... پويش ...
صداش كمتر ميشه و جلوتر از اون صداي زنگي به گوشم ميرسه . چشم باز مي كنم و به بالشي كه در اغوش دارم خيره ميشم . صداي زنگ موبايلم هنوزم به گوش ميرسه . پس همه ي اينا چيزي جز خواب نبوده .
از جا بلند ميشم و به طرف ميز كامپيوترم ميرم . گوشي رو بر ميدارم و نگاهي به شماره ميندازم . دكمه پاسخ و فشار ميدم : بگو كيا
اما به جاي صداي كيا صداي يه زن توي گوشي مي پيچه : الو اقا ...
به ارومي زمزمه مي كنم :بفرماييد
-:شما صاحب اين گوشي رو مي شناسين ؟
نمي دونم چرا دلشوره اي به وجودم چنگ ميزنه :بله ...
-:من از بيمارستان تماس ميگيرم . مي تونيد بيايد اينجا ؟
هراسان ميپرسم : كيا خوبه ؟
-:بهتره بيايد اينجا
عجولانه تكرار مي كنم :خانم تصادف كرده ؟ حالش خوبه ؟
-:بله تصادف كردن
و سكوت مي كنه تا من دوباره بپرسم : حالش چطوره ؟
-:متاسفانه بايد بهتون بگم ايشون قبل از اينكه به بيمارستان برسن جونشون و از دست دادن . واقعا متاسفم اقا . بهتون تسليت ميگم .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#112 | Posted: 16 Jan 2014 04:23
قسمت آخر

بغضي راه گلوم و ميگيره . اروم روي زمين مي شينم . ديگه خواب از سرم پريده . كاملا فراموشش كردم . ديگه واسم مهم نيست چطور سر و صدا راه انداخته بود . فقط صداي كيا توي گوشم مي پيچه : اينا رو ولش... يه چيزايي پيدا كردم كه كل ماجرا رو حل ميكنه!
پويش... بالاخره داره تموم ميشه!
پويش نميدوني چقدر خوشحالم!
هق هقم بلند ميشه :همه چيز داره تموم ميشه كيا ... اما نه به قيمت از دست دادن تو ... كياااااا
كيا چرا تو ... چرا
از جا بلند شدم . نگاهي به لباسام انداختم . از توي كمدم شلواري بيرون كشيدم و از روي شلوار ورزشيم بالا كشيدم و بدو از پله ها سرازير شدم . سويئچم و از روي ميز برداشتم و از خونه بيرون زدم . فراموش كردم برم دنبال مامان . فراموش كردم از مامان خداحافظي كنم . قبل از اينكه از خونه بيرون برم مامان از ساختمون بيرون مياد :پويش
به طرفش برمي گردم و همونطور كه پاشنه كفشم و بالا مي كشيدم گفتم : مامان بايد برم ... بعدا باهات تماس ميگيرم .
قدمي جلو مياد :اتفاقي افتاده ؟
سرم و تكون ميدم : نه مامان نه ...
از خونه بيرون ميزنم اما قبل از اينكه در و ببندم صداي مامان به گوشم ميرسه :مواظب خودت باش ...





************************




رو به روي پرستار ايستادم : اقا با خانواده اش تماس بگيرين ... بهتره به اون اقا هم بگين مي تونن تشريف ببرن
به عقب برگشتم و مسير اشاره اي كه پرستار نشون داد و دنبال كردم . به مردي رسيدم كه كنار چند مامور ايستاده بود . قدمي به طرفش برداشتم .
مرد سعي داشت براشون توضيح بده . به مامورا سلام كردم و به مرد خيره شدم :شما اونجا بودين ؟
مامورا نگاهي بهم انداختن :شما چه نسبتي باهاش دارين ؟
-:من دوستش هستم
مرد اروم و شمرده شده گفت : من وقتي رسيدم كه روي زمين افتاده بود . وعلوم بودسرش ضربه خورده اما دستش گوشي بود . سعي داشت شماره اي بگيره . بهش كه رسيدم سعي كردم بهش بفهمونم بايد اروم باشه با اورژانس تماس بگيرم اما اون فقط مي خواست شماره بگيره . بعد هم اروم زمزمه كرد :بايد بهش زنگ بزنم .
منم گوشي رو از دستش بيرون كشيدم و به شماره اي كه سيو شده بود زنگ زدم . اما كسي جواب نداد . بعد هم دادم خانم پرستار تماس بگيره و اونم گفت :با اون ادم تماس گرفته .
سرم و پايين انداختم تا اشكام پنهون بشه :اون مي خواسته به من زنگ بزنه
مامور پرسيد :به خانواده اش خبر دادين ...
با بغض گفتم :كسي رو نداشت . اما نامزدش. ...
از مامورا فاصله گرفتم .گوشيم و بيرون اوردم و شماره مرضيه خانم و گرفتم . ...
به سرعت جواب داد . انگار منتظر تلفن بود
-:سلام
-:سلام ... خبري از كيوان دارين ؟ چرا ديشب خونه نيومده ؟
-:مرضيه خانم كيا ...
هراسان پرسيد : كيوان چي ؟ چش شده ؟ حالش خوبه
زانو هام خم شد و روي ديوار سرخ خردم :كيا تصادف كرده .
فقط صداي جيغش و شنيدم و بعد صداي زني كه پشت سر هم تكرار مي كرد :مرضيه ... مرضيه .
و لحظه اي بعد صداي دختر جواني كه پرسيد :چي شده .
-:ادرس بيمارستان و دادم و خواستم خودشون و برسونن بيمارستان
يكي از مامورا كنارم ايستاد : بهتره به جسد نگاهي بندازين تا مطمئن بشيم ...

سرم و تكون دادم و به دنبالش راهي شدم .
جلوی بیمارستان نشستم و به درخت پیش روم خیره شدم . چرا کیا ؟
بعض کردم . کیا ... تازه داشت اشتیاق پیدا می کرد برای زندگی کردن . چرا باید اون بره ؟ صورت بیرنگ و به خون نشسته اش میومد جلوی چشمم . چقدر به حضورش نیاز داشتم . به شوخیاش به دعواهاش ... چقدر وقتی مادربزرگش و از دست داد گریه کرد .
گریه های مرضیه ...
تحمل همه ی اینا واسم سخت بود . باباش دستاش و گرفته بود تا به صورتش چنگ نزنه . ولی اون . توی اون لحظه مگه میشد کنترلش کرد .
با احساس کسی کنارم نگاه خیره ام و گرفتم و به مردی که کنارم نشسته بود دوختم و اروم زمزمه کردم : حالشون چطوره ؟
مرد سرش و پایین انداخت : خیلی بده . هنوزم باور نمی کنم . این پسر سرنوشتش
بغضم بدتر شد و حتی جلوی حرف زدنم و هم گرفت و اون ادامه داد : اون شب وقتی با ازدواجشون موافقت کردم می تونستم خوشبختی رو تو چشماش ببینم .
اشکام سرازیر شد : همیشه دنبال خوشبختی بود .
با صدای زنگ موبایلم اشکام و با استین پاک کردم و گوشی رو بیرون کشیدم .
صدای دایی توی گوشی پیچید :پویش ...
-:بله . میشنوم
-:گریه کردی پسر ؟
بغضم و فرو خوردم : اون بهترین رفیقم بود ...
-:خودت و جمع و جور کن
حال و حوصله حرف زدن نداشتم : درست شد ؟
اروم گفت : دکتر اسفندی داره میاد اونجا ... برگه هم داره که می تونین جسد و ببینین .
سرم و تکون دادم : ممنونم
-:شاید واقعا تصادف کرده
-:فکر نمی کنم .
از جا بلند شدم و کمی از پدر مرضیه فاصله گرفتم : این خیلی مشکوکه . کیا بهترین موتورسواری بود که می شناختم . اون هیچ وقت نمی تونه اینطور تصادف کرده باشه .
-:تو بهتر میشناسیش ... من بهت اعتماد دارم . نمی دونم چی باید بگم . بابت مرگ دوستت تسلیت میگم
سرم و پایین انداختم و تشکر کردم : ممنونم
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم گفت : یه خبر دیگه هم برات دارم
به سرعت گوشی رو توی دستم جا به جا کردم : چی شده ؟
دایی کمی مکث کرد و بعد گفت : به مصطفی اعتماد نکن
با تعجب گفتم : چی ؟
-:مگه بهش شک نداشتی ... حالا میگم بهش اعتماد نکن
اروم پرسیدم : ولی چرا ؟ چی ازش فهمیدین ؟
-:فعلا فقط همین و بدون که اون واسه ما کار نمی کنه . بهش اعتماد نکن
امروز روز سوپریز شدن من بود . کیا و حالا اقا مصطفی ... داشتم همه رو از دست میدادم . داشتم کاملا تنها میشدم .
با توقف ماشین دکتر اسفندی از جابلند شدم و بعد از عذر خواهی از پدر مرضیه به طرفش رفتم . باهاش دست دادم و با هم وارد ساختمون بیمارستان شدیم .
بعد از صحبت با چند تا از مسئولین اجازه دادن جسد و ببینیم . البته نامه ای که از طرف سرتیپ بود تنها چیزی بود که می تونست اونا رو به دادن این اجازه وادار کنه . با هم وارد اتاقی که جسد توش قرار داشت شدیم . پزشکی هم همراهمون بود . در و پشت سرمون بستم . دکتر اسفندی کیفش و روی میز گذاشت و از توی کیفش دستکشی بیرون کشید و به دست کرد . قدمی به جلو گذاشت و پارچه ی روی سرش و کنار زد .
کمی دورتر ایستادم تا مشغول بررسی بشه . دکتر هم کنارم ایستاد : به مرگش شک دارین ؟
چیزی نگفتم تا ادامه بده : یعنی فکر می کنین کشتنش ؟
دکتر اسفندی گفت : مثل اینکه درست حدس زدی
قدمی به جلو گذاشتم : یعنی اون ...
سرش و تکون داد و به کارش ادامه داد . دکتر با تعجب به ما نگاه میکرد .
بالاخره اسفندی به حرف اومد : اون با تصادف نمرده . یعنی احتمال مردنش اونم با همچین تصادفی خیلی کمه . با اطلاعتی که از صحنه تصادف در دست داریم و علائمی که اینجا هست . اون روی اسفالت تصادف کرده . اما زیر ناخن هاش کاملا پر از خاکه . انگار یه جایی رو کنده باشه .
سرم و تکون دادم .
دکتر ادامه داد : لباساش پاره شده . هیچ تصادفی همچین پارگی به جا نمیزاره .
بهش نزدیک تر شدم : یعنی بهم اطمینان میدین که مرگش تصادف نبوده
سرش و تکون داد : کاملا درسته
صدای گوشیم که بلند شد از دکتر اسفندی فاصله گرفتم و به طرف در خروجی رفتم . در و باز بسته کردم و به دیوار کنار سالن تکیه و پاسخ دادم
صدای کلفت مردی گفت : رئیس اخرین امتحان و برات در نظر گرفته .
در سکوت فقط گوش دادم و اون ادامه داد : باید برای اخرین ماموریتت اماده بشی .باید کاری که رئیس می خواد و انجام بدی ... زمان زیادی نداری دو ساعت دیگه توی ادرسی که برات می فرستم باش

تا خواستم چیزی بگم تماس قطع شد . و لحظه ای کوتاه نگذشته بود که اس ام اسی برام اومد . ادرسی که فرستاده شده بود کاملا از شهر بیرون بود . حتی سه ساعت هم برای رسیدن به این ادرس کم بود. کمتر از اونی که انتظار می رفت . در کمتر از چند ثانیه از دکتر خداحافظی کردم و ازش خواستم تا برمیگردم ترتیب همه چیز و بده . سوار ماشینم شدم و به طرف مقصد به راه افتادم .
از ماشین که پیاده شدم نگاهم و به اطراف چرخوندم . یه ایستگاه راه اهن متروکه . فکر نمی کنم حتی سالی یه بار هم قطاری از اینجا رد بشه .هیچ چیز به چشم نمی خوره .قدمی به جلو بر داشتم . نور گرم افتاب تا مغزم و می سوزوند . با اینکه هوا سرد بود اما نور افتاب بدترین چیزی بود که تو اینجا میشد تحملش کرد . باد ارومی می وزید و سرمای کوتاهی به تنم می انداخت . به طرف ایستگاه راه افتادم . برگشتم و نگاهی به ماشینم انداختم . یه پراید دست دوم مشکی که رویه صندل های سفید رنگش برق میزنه . نمی دونم چرا به جای این روکش صندلی های سفید رنگ مشکی انتخاب نکرده بودم . با صدای اس ام اسی که رسید گوشی رو از جیب کاپشن بادیم بیرون کشیده و نگاهی به شماره ی روی گوشی انداختم . بازش کردم و منتظر یه چیز عجیب تر بودم و عجیب تر زمانی اتفاق افتاد که ازم می خواستن دنبال یه سطل اشغال قرمز رنگ بگردم و نگاهی به داخل اون بندازم .
گوشی رو تو مشتم فشار دادم و دنبال یه چیز متفاوت گشتم . یه رنگ قرمز که توی طلایی و سفید و زرد و قهوه ای یه رنگ متضاد به چشم بیاد .
اما چیزی توجهم و جلب نکرد . بازم به راهم ادامه دادم و کاملا وارد قسمت ورودی ایستگاه شدم . نگاهی به شیشه های شکسته ی ایستگاه انداختم . با پام کمی تکونشون دادم و جلوتر رفتم .
همه چیز در سکوت بود ... صدای باد و به راحتی شنیده می شد .
صدای پرنده هایی که بال می زندن . همه چیز اروم اروم اتفاق می افتاد . یعنی رئیس این بار برام چی در نظر گرفته بود .
یک لحظه ترس توی وجودم نشست . اما به خودم اطمینان دادم چیزی برای ترس وجود نداره . همش یه هیجان بود . همون هیجانی که همیشه دنبالش بودم . چیزی جز هیجان نیست پویش ... و مدام این و زیر لبم تکرار می کردم : هیچی نیست .
از یه خونه شیشه ای و اهنی کوچیک گذشتم و با دیدن یه سطل اشغال قرمزه رنگ و رو رفته همه چیز برام کوچیک شد . کاملا جلو کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم هیچ چیزی نبود .
اروم به طرف سطل اشغال رفتم و نگاهی به داخلش انداختم . یه لحظه سر بلند کردم و سرم کاملا به تیرک سطل اشغال خورد و یه صدای ناهنجار ایجاد شد . دستم و روی سرم گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم . هیچ خبری از هیچ صدای دیگه نبود . انگار اینجا واسه هیچ کس مهم نبود . حتی یه نگهبان هم نبود .
دوباره سرم و توی سطل کردم و اینبار با دیدن یه تفنگ اب دهنم و قورت دادم و بیرون اومدم . خدای من اینبار چه نقشه ای برام کشیده بودن .
همونطور که نگاهم به اطراف بود دست توی سطل کردم و تفنگ و بیرون اوردم .
لبام و روی هم فشردم و صاف ایستادم . انگار یه میز صد کیلویی بلند کرده بودم . . .
تفنگ و توی دستم جا به جا کردم و از سطل فاصله گرفتم . به طرف ایستگاه به راه افتادم که اس ام اس دیگه ای رسید
" یه مرد با بارانی و کلاه سمت راست ایستگاه روی نیمکت نشسته . کار تو خالی کردن یه گلوله وسط سرشه "
نفس حبس شدم و ازاد کردم . احساس کردم دستام می لرزه ... نگاهم و به اطراف چرخوندم
اروم اروم زانوهام خم شد و نشستم . همون جایی که ایستاده بودم نشستم . اونا ازم چی می خواستن ؟ می خواستن ادم بکشم ؟ می تونستم این کار و اینجام بدم ؟ من چطور می تونم یه ادم و بکشم . برام خیلی سخت بود تا بخوام ادم بکشم . شاید اون ادم یه ادم معمولی بود . اصلا دلیل من برای کشتن اون ادم چی بود ؟ مگه اون چه گناهی کرده که باید بمیره ؟
باید این کار و انجام میدادم . این هدفت بود پویش ... اونا خیلی راحت کیا رو از بین بردن . تو هم باید بتونی کاری انجام بدی ... کاری که اونا انتظارش و دارن ... تو باید بیشتر از اونچه لازمه پیش بری .
از جا بلند شدم و به طرف سمت راست ایستگاه به راه افتادم . از دور نگاهم به ادمی افتاد که توی پالتوی قهوه ای رنگ مچاله شده بود . یه کلاه لبه دار به سر داشت و سرش کاملا توی یقه اش فرو رفته بود .
اروم اروم به طرفش رفتم . جلو رفتم و جلوتر ...
بیست قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم که ایستادم . ایستادم و بهش خیره شدم و نگاهم بین اون ادم و اسلحه ای که توی دست داشتم چرخوندم . من نمی تونستم یه ادم و بکشم .
اما باید این کار و انجام میدادم . دستم و بلند کردم و اسلحه رو به طرف مرد نشانه گرفتم . دستام کاملا می لرزید ... مگه گناه اون چی بود که باید می مرد ؟ مگه اون مرد چیکار کرده بود ؟
دستم و پایین اوردم . سرم و تکون دادم : من نمی تونستم این کار و انجام بدم .
دوباره اسلحه رو به طرفش گرفتم : باید این کار و می کردم . بخاطر رئیس ... بخاطر کیا ... بخاطر خودم ... بخاطر همه ی مردم باید رئیس و پیدا می کردم . رئیس باید به من اعتماد می کرد .
اما اون مرد . چطور می تونه اینطور اروم بشینه . اون حتی توجهی به من نکرد ! شاید از وجود من خبر نداره ! شاید نمی دونه یکی پشت سرش اسلحه به دست ایستاده . اما قطعا صدای ماشین و می شنید . صدای برخورد سر من به سطل اشغال ... صدای زنگ موبایلم . اما اون حتی حرکتی هم نکرده . شایدم کرده و من خبر نداشتم .
اسلحه رو توی جیبم گذاشتم و به طرف ایستگاه برگشتم ، هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد و اس ام اسی جدید برام رسید .
به سرعت بازش کردم : سمت چپت و نگاه کن
برگشتم و به سمت چپم خیره شدم . یه جسمی روی ریلها بود . با دقت تر خیره شدم . باورم نمیشد ... از چیزی که می دیدم نفسم حبس شده بود . چطور ممکن بود . این امکان نداشت . این نباید اتفاق می افتاد . کاملا به صورت افقی به ریل بسته شده بود . نگاهش کاملا به من بود . دستاش پشت سرش بسته شده بود . پاهاش به ریل بسته شده بود . می تونستم طناب هایی که کاملا اطرافش قرار داشت و ببینم . تو چشمام خیره شده بود . تو چشماش خیره شدم و برای مدتی نفس کشیدن و فراموش کردم . کسی که ادعا می کردم دوسش دارم جلوی چشمای من بسته شده بود .
قدمی به جلو برداشته بودم که زنگ موبایلم به صدا در اومد و بازم اس ام اس جدید
"انتخاب با خودته . پانزده دقیقه سرنوشت ساز ... یا مرگ اون دختر ... یا مرگ اون مرد . پانزده دقیقه بعد یه قطار از اینجا رد میشه . می تونی انتخاب کنی "
نگاهم و به اطراف دوختم . دنبال چی بودم ؟ دنبال کسی بودم که داشت این بلا ها رو سرم می اورد ؟ دنبال کسی بودم که صنم و برای من طعمه قرار داده بود ؟

دوباره تو چشمای خاکستریش خیره شدم . دوباره تو اون چشما خیره شدم .سکوت کرده بود . هیچ چیزی نمی گفت ... حتی ازم کمک هم نمی خواست فقط بهم خیره شده بود .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#113 | Posted: 16 Jan 2014 04:25
امروز


-:فکر می کنی با کشتن من همه چیز تموم میشه ؟ جز به جز ماموریت من ... اطلاعات من دست مامورین دیگه هم هست . تو با کشتن من ازاد نمیشی
پوزخندی به روم زد : واقعا فکر می کنی من اینقدر احمق هستم . فکر کردی می تونی با یه تماس رئیس و نابود کنی . من رئیس و به این اسونی نساختم که تو بتونی به این اسونی نابودش کنی . رئیس یه غوله ... غولی که من ساختم . کسی که تونست هم در برابر پلیسا وایسه و هم در برابر امیر ارسلان ...
-:تیمسار از همه ماجرا خبر داره .حتی ادرس اینجا رو هم بلنده
پوزخندی زد : فکر کردی من میزارم به همین راحتی با تیمسار حرف بزنی .
نگاه مشکوکی بهش انداختم و اون ادامه داد : تو توی تمام این مدت داشتی با من حرف میزدی . از همون اول فهمیدم که به طالب تبار اعتماد نداری . واسه همین صدای تیمسار و جعل کردم . تو هیچ وقت گزارشات و به پلیسا نمی دادی ... تمام گزارشات به من میرسید .
-:چطوری ؟
-:چی چطوری ؟ می خوای بدونی چطوری این اتفاق ها افتاد ؟ من فقط می خواستم جلوی اشتباهی که تیمسار انجام داده بود و بگیرم . اون اشتباه بزرگی کرد که پرونده رو از محمدی گرفت . اگه پرونده دست محمدی می موند الان نه من اینجا بودم نه تو و نه کیا مرده بود . چرا شما پلیسا عادت دارین تو کارهایی که به شما مربوط نیست سرکشی کنین ؟ تو بیشتر از اونی که باید جلو رفتی . تو فهمیدی بین من و امیرارسلان چی هست . کیا هم این و فهمید برای همینم مرد .
نیشخندی زدم : پس کیا رو تو کشتی ...
با ناراحتی سر تکون داد : کیا خودش ، باعث مرگش شد . همونطور که تو الان داری این کار و می کنی




بازگشت


جوری فریاد زدم صنم که خودمم از صدای خودم ترسیدم . باور نمی کردم بتونم اینطور از ته دل فریاد بزنم .
صنم همونطور بهم خیره بود . اروم اروم سرش و به علامت نفی تکون داد .
نگاهی به مرد انداختم : هیچ تکونی نخورده بود . انگار اصلا تو این دنیا نبود . زمان همینطور به سرعت می گذشت و من همچنان بین مرد و صنم دو دل بودم . چطور می تونستم یه ادم و بکشم و چطور می تونستم مرگ عزیزم و به چشم ببینم .
دست راستم و به جیب کاپشنم بردم و اسلحه رو بیرون کشیدم و به طرف مرد گرفتم .
برگشتم و دوباره به صنم خیره شدم . می خواستم با نگاه اون این کار و انجام بدم . چرا باید صنم و می گرفتم . مگه اونا می دونستن صنم چه ارزشی برای من داره . مگه اونا درک می کردن صنم چقدر برای من مهمه ؟
نگاهم تو چشمای صنم بود و لبخندش ... عصبانیتاش ... اولین باری که دیدمش ... دنبالم بود . توی اون کوچه خلوت . توی اغوشم بود . چند سال از اون موقع می گذشت .
وقتی جلوی چشمای متعجبم روی پیمان اسلحه کشید . وقتی بخاطر مرگ پیمان دیوونه شده بود . وقتی تو اون سرما یخ زدم و اون فقط به فکر غرورش بود .
وقتی عصبانی بود جذاب تر میشد . من عاشق حرکات غافلگیرانش بودم . عاشق محبت مادرانش به عماد بودم . دیدنی بود وقتی دستمال و بیرون اورد و دهن سسی عماد و پاک کرد . اون لحظه می تونست مثل یه مادر مهربون باشه . می تونست مثل یه خواهر مواظبش باشه . توی اون پشت بوم وقتی بهم نگاه کرد . وقتی شب تا صبح دستش تو دستای من بود . وقتی همراه من لبخند میزد و شیرین ترین لحظه ای که با صنم تجربه کرده بودم یه بوسه کوتاه و شیرین بود .
به سرعت برگشتم و دست روی دست راستم گذاشتم و محکم تر فشردم . مستقیم به طرف مرد نشانه رفتم . صنم با درماندگی سرش و به چپ و راست تکون داد .
حرصم گرفته بود . بی توجه به صنم با یه حرکت به طرف مرد برگشتم و دو دستی اسلحه رو چسبیدم . تصمیمم و گرفته بودم . صنم برام مهم تر از این مرد غریبه بود . نفسم و بیرون دادم و شونه هام و پایین انداختم . نمی تونستم یه بی گناه و بکشم حتی بخاطر صنم .
صدای بوق قطار توی گوشم مثل زنگ هشداری بود که به طرف صنم برگردم . نگاهی به فاصله ای که باهاش دارم بندازم و نگاه خیره ام روی قطاری که پیش میومد ثابت بمونه . پاهام جونی برای حرکت نداشتن ...
دوباره به طرف مرد برگشتم . هیچ وقت نمی تونستم روی ادم بی گناه اسلحه بکشم . با عصبانیت اسلحه رو زمین کوبیدم و به طرف صنم برگشتم . به خودم جون دادم تا به طرفش حرکت کنم . به قدم هام سرعت بخشیدم و به طرفش رفتم . اما قطار سرعتش بیشتر از من بود . اون همینطور داشت پیش می اومد . با هر قدم من قطار چندمتر جلوتر اومده بود .
صنم حتی به قطار نگاه هم نکرد . فقط به من خیره شده بود .
نمی دونستم چه انتظاری ازم داره . انتظار داره بخاطرش ادم بکشم ؟ انتظار داره بزارم بمیره ؟ از من چی می خواست ؟ چرا فقط با ارامش بهم خیره شده بود ؟
قطار به یک متری صنم رسید . صدای بوق قطار مثل پتکی روی سرم خورد . از تکاپو ایستادم . صنم لبخند تلخی زد . زانوهام سست شده بود .
توانم و از دست دادم و روی زانو هام افتادم . قطار به چند سانتی متری صنم رسیده بود . دستام و روی سرم گذاشتم و به موهام چنگ زدم . باور نمی کردم توی یه روز دو تا از عزیزانم و از دست میدادم .
هجوم احساسات مختلف گیجم کرده بود. احساس بی عرضگی میکردم. صنم... صنم... چشمام و بستم... صورت صنم... لبم و گاز گرفتم. صدای چرخای قطار که با سر و صدا از جلوم میگذشتن...!

همه ی این اتفاقات در کمتر از یه دقیقه افتاد. نمی تونستم... نمی خواستم چشمام و باز کنم...! نمی خواستم با حقیقت تلخی که جلو روم بود روبه رو بشم...! این بی انصافی بود... دیدن جسد بی جون دو تا عزیز تو یه روز بی انصافی بود...! از ته دلم فریاد زدم : خداااااااااااا
به هق هق افتادم. برای همه ی چیزایی که امروز برام اتفاق افتاده بود زار زدم .
به زحمت چشم باز کردم و سرم بالا بردم . با دیدن زنی اون ور ریل متعجب و خوشحال شدم . اشکام و پاک کردم و به سرعت از جا بلند شدم . با قدم هایی سنگین به طرفش رفتم . برگشتم و به مرد نگاه کردم اما چیزی جز یه نیمکت خالی به چشم نمی خورد . صنم اروم لبخندی زد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#114 | Posted: 16 Jan 2014 04:25
با خستگی بین کوچه خلوت می رفتم و میومدم .فکر کنم بار چهارم بود که طول کوچه رو طی می کردم . درست جایی که کیا تصادف کرده بود . جایی که زمین خورده بود . برای بار پنجم به راه افتادم تا ته کوچه برم . کوچه ای که بن بست بود . یعنی کیا اینجا چیکار می تونست داشته باشه ؟ کیا این جا وسط این کوچه چرا باید زمین بخوره ؟
دوباره نگاهی به اطراف انداختم . همه چیز توی سکوت فرو رفته بود . همه چیز اروم بود . اروم و خلوت ...
نگاهم و به اسفالت دوختم و سعی کردم برای بار دوم صحنه ای که احتمال داشت کیا به اون صورت تصادف کرده باشه رو از نظرم بگذرونم . کیا با سرعت وارد کوچه میشه


و ....
و چرا باید توی یه کوچه بن بست تصادف کنه ؟ کیا چطور می تونه اینجا تصادف کرده باشه ؟ دلیلش چیه ؟ اخه کیا چرا تصادف کرده ؟
به دیوار تکیه دادم و سرم و کاملا عقب کشیدم . چطور ممکنه ؟ نگاهی به ساختمون نیمه کاره ته کوچه انداختم . قدمی به طرفش برداشتم و درست جلوی شن هایی که جلوش ریخته شده بود ایستادم . یعنی کیا می تونست با اینا برخورد کرده باشه ؟ کیا ... فقط یه بار کمکم کن اینجا چیکار می کردی ؟ اینجا توی این کوچه دنبال چی می گشتی ؟
با عصبانیت پام و بلند کردم و با تمام توانم به شن های زیر پام ضربه زدم . همه شون توی هوا شناور شدن و زمین ریختن . سر به زیر انداختم و به کفش خاکی خیره شدم . نگاهم به کاغذی که از بین شن ها بیرون زده بود خیره موند . نگاهی به اطراف انداختم ، خم شدم و کاغذ و بیرون کشیدم و چند لحظه ای مکث کردم و بعد صاف ایستادم . کاغذ و از توی مشتم بیرون کشیدم کاملا از وسط تا شده بود بازش کردم و بهش خیره شدم :
اتش بینش نیا رو توی این ادرس می تونی پیدا کنی ...
و درست زیر این جمله ادرسی قرار داشت . با چشمای گرد شده به کاغذی که دستم بود خیره شدم ... یعنی کیا ادرس رئیس و پیدا کرده بود ؟
چند لحظه ای طول کشید تا به خودم بیام . به طرف ماشینم دویدم و سوار شدم . شماره دایی رو گرفتم و بهش ادرس و دادم .
ولی به این اسونی نبود . نمی تونستم به اون تلفن اعتماد کنم .
وسط خیابون پشت چراغ قرمز که رسیدم . دوباره کاغذ و به دست گرفتم و به ادرس روی کاغذ خیره شدم . یعنی باید باور کنم این ادرس اتش بینش نیا هست ؟ باید باور کنم دارم میرم دیدن رئیس ؟ کسی که تمام این مدت دنبالش بودم ؟ یعنی باید باور کنم همه چیز داره تموم میشه ؟
گوشیم زنگ خورد . نگاهی به صفحه انداختم و جواب دادم :سلام پسر عمه
-:سلام دختر دایی ... حالت چطوره ؟
-:من که بد نیستم . اما تو باید خوب باشی . خوب من و کاشتی اون روز ... بعد از اونم که خبری ازت نیست . گوشیتم خاموشه
لبخندی زدم : شرمنده ام فرناز . یه اتفاقی افتاد
-:خیر باشه ...
-:خیره فرناز ... خیره . بالاخره پیداش کردم . دارم میرم دنبالش ... دارم میرم پیش رئیس
فرناز جیغی کشید : راست میگی ؟
نیشم باز شد : اره باور کن ... اتفاقی پیداش کردم . حالا بعدا برات تعریف می کنم چی شده . به زودی برمی گردم خونه ... میام و میگم ... همه چیز و میگم برات .
فرناز خندید : خیلی خوبه . خیلی خوبه ...
یه فکری به ذهنم زد : فرناز یه زحمتی برات دارم . من دارم میرم دنبال رئیس ... یه لطفی بهم بکن و ببین این ادرسی که برات می فرستم مال کیه و چطوره ؟
-:باشه باشه حتما .
-:برات اس ام اسش می کنم
-:باشه ... الان داری میری اونجا ؟
-:اره دارم میرم دنبال رئیس ... تا شب رئیس دستگیر میشه و همه چیز تموم میشه
-:این عالیه پویش عالیه .
بعد از قطع تماس به راه افتادم و مستقیم به طرف ادرس حرکت کردم .
جلوی یه ساختمون سفید ویلایی توقف کردم . ایستادم و به ساختمون چشم دوختم . یه ساختمون خیلی خاص ... ساختمونی که واقعا دیدنش خالی از لطف نبود . یه ساختمون شیک و زیبا ...
از ماشین پایین اومدم و نگاهی به دور تا دور خونه انداختم . یه خیابون خلوت که هیچکس از توش رد هم نمیشد . اروم به طرف دیوار رفتم و خودم و جلوتر کشیدم . جلوی ساختمون ایستادم و به دیوار ساختمون چشم دوختم . دیوار سنگی سفید رنگ . به طرف تیر چراغ برق کنار دیوار که چند قدمی ازم دور تر بود رفتم و جلوش ایستادم . نگاهی به اطراف انداختم و توی یه حرکت خودم و بالا کشیدم . همه چیز اروم بود . انگار هیچ کس اینجا حضور نداشت . گوشیم زنگ خورد ...
از جیبم بیرون اوردم و نگاهی به شماره انداختم . قطع شد و دوباره زنگ زد . گوشیم و خاموش کردم و توی جیبم گذاشتم بعدا هم می تونستم با صنم حرف بزنم . باید اون و از اون منجلابی که برای خودش درست کرده بود می کشیدم بیرون . باید ازش ادمی می ساختم که بتونه همسفر زندگیم باشه .
روی دیوار نشستم و به داخل حیاط خیره شدم . همه چیز اروم و بی سر وصدا بود .همه چیز بی صدا حرکت می کرد ... اب داخل استخر در حال حرکت بود . فواره های اب که بالا می رفتن و توی استخر می ریختن . میز و صندلی های سفید رنگ توی الاچیقی که با گل ها کاملا در بر گرفته شده بود .
نشسته روی دیوار حرکت کردم . قدم هام و کوتاه کرده بودم و جلوتر می رفتم . مقصدم بالکن جلوی ساختمون که کاملا به دیوار چسبیده بود ؛ بود . انگار اینجا خونه رئیس نبود . کسی توی حیاط به چشم نمی خورد . فکر می کردم رئیس الان کلی محافظ دورش باشن .
به بالکن رسیده بودم . دستام و بلند کردم و صاف ایستادم تا به بالکن برسه . خودم و کاملا ازش اویزون کردم و بالا کشیدم . وارد بالکن شدم . پوزخندی به لباسهای تمیزم زدم . اینطور که معلوم بود ادم تمیزی به نظر میومد . چون حتی یه ذره خاک هم روی لباسهام ننشسته بود .
نگاهی به پنجره نیمه باز انداختم . اروم دست بردم و جوری بازش کردم که حتی یه صدای کوچیکم هم ایجاد نکنه .
پام و از لای پرده سفید حریری که جلوی حرکتم و گرفته بود به داخل هل دادم و خودم و از لای پرده داخل کشیدم . وارد خونه شدم . نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم . یه اتاق با مبلمان سفید و طلایی رنگ ... به طرز کاملا زیبایی چیده شده بودن و بیشتر از همه اون مجسمه سفید رنگ به چشم می خورد .
برگشتم و پنجره رو تا جایی که می تونستم بستم و بعد برگشتم و به اتاق خیره شدم . اینجا بیشتر شبیه روح بود از سفیدی ...
از پنجره فاصله گرفتم و قدمی به پیش برداشتم . خودم و جلوتر کشیدم و به طرف در خروجی رفتم . در همون حال دکور سفید رنگ اتاق و از نظر گذروندم . چند قدمی به در رسیده بودم که اسلحه ام و از جیبم بیرون کشیدم و خودم و به دیوار نزدیک تر کردم . سرم و کمی جلوتر کشیدم و نگاهی به راهرو انداختم . هیچ صدایی از خونه نمیومد . خونه کاملا اروم و بی سر و صدا بود ...
وارد راهرو شدم و نگاهی به دور تا دور انداختم . کف سفید کاملا برق میزد ... دیوار های سفید رنگ با گلهای ریز طلایی روش ... سقف کنده کاری شده . همه چیز توی این خونه عالی بود و در یک معنی زیبا

با سر و صدایی به عقب برگشتم
و با دیدنش روی پله ها زمزمه کردم : صنم ؟
دو پله ی باقی مونده رو بالا اومد . توی اون بلوز و شلوار سفید رنگ چقدر زیبا به نظر میومد .
با دهان باز بهش خیره شده بودم . اون اینجا چیکار می کرد ؟
چند قدم دورتر ایستاد : سلام سرهنگ ...
همچنان داشتم با دهان باز بهش نگاه می کردم .
خندید : چیه ؟
با تعجب زمزمه کردم : صنم ...
سرش و تکون داد : نه فرزان ... صنم نه ... تو پویشی و من اتش ...
با صدای بلند تر ادامه داد : اتش بینش نیا ... همونی که تو تمام این مدت دنبالش بودی ...
خودمم باور نمی کردم . این امکان نداشت . چطور ممکن بود صنم همون اتش باشه ...
با صداش که بلند و دستوری بود فریاد زد : ببندینش
به خودم اومدم . اما کاملا دیر جنبیدم .توی یه حرکت همه چیز و از دست دادم .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#115 | Posted: 16 Jan 2014 04:26
چند روز پیش


صنم تو اینجا ؟
با ناراحتی بهم خیره شد : من نمی دونم ... چند نفر اوردنم اینجا
-:اخه چطور ممکنه ؟ اون مرد کجا رفت ؟
سرش و پایین انداخت . دستش و بلند کرد و روی سرش گذاشت : من الان حالم خوش نیست نمی تونم حرف بزنم
با عصبانیت به طرفش گام برداشتم : یعنی تو نمی دونی کیا گرفته بودنت ؟ چرا این جا بستنت ؟
تو چشمام خیره شد : تو در مورد من چی فکر کردی ؟ اونا همشون صورتشون پوشونده شده بود . چشمای منم تا چند لحظه قبل از اینکه تو رو ببینم بسته بود . وقتی هم تو نشستی یه چیزی من و از زیر ریل بیرون کشید . همین
نمی دونم چرا نمی تونستم این چیزایی که صنم میگه رو توی ذهنم تنظیم کنم . انگار یه جوری جور در نمیومدن .
روی زمین نشست و به دستم چنگ زد . قبل از اینکه کاملا بشینه دستش و گرفتم و کمکش کردم بشینه : اروم زمزمه کردم :تو اینجا باش الان برمی گردم .
به سرعت به طرف ایستگاه رفتم . چیزی جز اون نیمکت خالی نبود . همه چیز و نگاه کردم . انگار بازم داشتم دیوونه میشدم . روی نیمکت و کاملا زیر و رو کردم . هیچ اثری دیده نمی شد . برگشتم و نگاهی به صنم انداختم . هنوزم همون جا بود .
بازم من بی نتیجه مونده بودم . بازم به صفر رسیده بودم . از جا بلند شدم و به طرف صنم به راه افتادم .
صنم با چشمای مهربونش بهم نگاه می کرد .
اخرین فاصله بینمون و طی کردم و دستاش و گرفتم و بلندش کردم . دست راستم کاملا اون و در اغوش کشیده بود . سعی می کردم اروم قدم بر دارم تا همراهم بیاد . مطئنا انرژِی زیادی ازش گرفته بود .
روی صندلی کمک راننده نشوندمش و خودم پشت فرمان قرار گرفتم : حالا همه چیز و برام تعریف کن
سرش و تکون داد : مثل همیشه رفته بودم دنبال چیزی ... بعد چند نفر گرفتنم . چشمام و بستن ... خیلی سعی کردم از دستشون فرار کنم اما اونا حرفه ای تر از من بودن . دستام و بستن و اوردنم اینجا ... وقتی هم چشمام باز شد تو جلوم بودی ... وقتی هم روی زمین نشستی یه چیزی من و از زیر قطار کشید بیرون .
لبخند تلخی زدم : کجا رفته بودی؟
-:رفته بودم جایی
-:اونا تو رو گرفته بودن اما تو هنوزم واسشون پنهون کاری می کنی ؟
-:من نمی تونم حرفی بزنم
به طرفش برگشتم و با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : ببین صنم . این ادمایی هستن که می خواستن بکشنت . کافیه بهم بگی اونا کین . دیگه همه چیز حل میشه
نگاهش و ازم دزدید .
با عصبانیت ماشین و کنار کشیدم و کاملا به طرفش برگشتم : بگو صنم
سرش و کاملا به طرف پنجره برگردوند و سکوت کرد .
دستم و محکم تر از اونی که انتظار داشتم به فرمان کوبیدم و پیاده شدم .




حال :


و حالا این منم . سرهنگ پویش اریا ...
کسی که بخاطر ارمانهاش قدم توی راه های خطرناکی گذاشت ...
پسری که بخاطر ارمان هاش در برابر خانواده اش ایستاد ...
و حالا گرفتار شدم .
تو دستای زنی که فکر می کردم دوسم داره . اما ...
نقشه قتلم و می کشید .
من در برابر زنی ایستادم که می خواستم همسفر زندگیم باشه .
حالا که فکر می کنم میبینم صنم می تونست رئیس باشه .
پس چرا من هیچوقت بهش فکر نکردم .
چرا هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد صنم رئیس باشه
شاید به قول کیا عشق کوره
و من کور شدم و اجازه دادم اون چشمای خاکستری جادوم کنن
صنم بازم من و متعجب کرد مثل همیشه غیر قابل پیش بینی بود .
لبخندی به چشمای خیره اش زدم .
سرش و تکون داد : سرگرد پویش اریا ... اولین باری که محمدی بهم خبر داد تیمسار میخواد پرونده رو ازش بگیره ...
زمانی که از دفتر سرتیپ برام خبر اومد که می خوان یه پلیس جوون و جایگزین کنن . یه پلیس پر از ارمان های بزرگ ... یه پلیس که با سن کمش بهترین بود . بهترین بود برای گروهش ... و من اشتیاقی پیدا کردم برای دیدن این پلیس جوون . پلیسی که هر کس می رسید از هوشش می گفت .
اولین بار که عکست و برام اوردن ... تا چند دقیقه بهش خیره شدم . نگاهت کردم . شاید این و نباید اعتراف کنم اما ازت خوشم اومده بود . تو یه مرد بودی ... مردی که با هوشش ... با زندگیش می تونسته هر دختری رو خوشبخت کنه و من به دختری که تو زندگی تو میومد حسادت کردم .
خودش و جلوتر کشید : پویش من قبل از تو بهت علاقه مند شده بودم . اما من خیلی وقت بود فراموش کرده بودم بعضی چیزا مال من نیست . یاد گرفته بودم هر چیزی که می خوام و بدست بیارم و من تو رو می خواستم و به دستت اوردم . تو همونطور که من می خواستم وارد ماجرا شدی .... فکر کردم مثل بقیه عقب می کشی .... اما تو بیشتر از اونی که فکر می کردم کله شق بودی ... جلو اومدی ... اونقدری جلو اومدی که حتی با دیدنت ...
مکثی کرد و ادامه داد : حتی با دیدنت با حضورت بهم فهموندی توی انتخابم اشتباه نکردم . تو همونی بودی که من می خواستم . پرهیجان و غیر قابل وصف ...
مدتی ناپدید میشدی . همه جا رو دنبالت می گشتم اما پیدا کردنت ... انگار روحی بودی که کاملا ناپدید میشد ...
نفس عمیقی کشید : اشتباه بزرگت زمانی بود که رفتی دنبال گذشته من . واسه پیدا کردنم رفتی دنبال گذشته ام . امیر ارسلان ... شاهین ... مریم ... اتش و اهو و بالاخره شهاب ...
بیگناهترین فرد این داستان کسی جز شهاب نبود پویش ... شهاب تنها امید من برای اینده هست .
خودم و کمی جلوتر کشیدم : چرا شهاب جای شاهین ننشست ؟ چرا تو ؟
لبخندی زد : شهاب توان این کار و نداشت . شهاب هیچ وقت برای شاهین قابل قبول نبود . اون شهاب و بچه ی خودش ندونست ...
تا خواستم دهان باز کنم .
مرد سياه پوشي داخل شد.

-:رئيس...!

آتش با گوشه ي چشم نگاهي بهش انداخت.
-:بچه ها خبر دادن مامورا دارن ميان...!
آتش درحاليكه بهم خيره شده بود آسوده گفت: كي ميرسن...!
-:کسی نمی دونه
آتش با عصبانيت به طرفش برگشت.
-:پس اون لعنتي اونجا چيكار مي كنه... كه من الان بايد خبردار بشم؟!
مرد درحاليكه از ترس صداش ميلرزيد گفت: رئيس... گفت الان وقت... كرده خبر بده...!
-:همه رو خبر كن... بگو آماده بشن...
صنم... نه... آتش چند قدم فاصله ي بينمون و طي كرد. رخ به رخم ايستاد. يه لحظه شعله هاي آتش و تو چشماش ديدم.
دستش و بالا برد و با قنداق كلتش ضربه ي محكمي زير چشمم كاشت. قدرت ضربه اونقدر بود كه يه لحظه چشمام سياهي رفت.
-:فكر اينجاش و نكرده بودم... تو لعنتي چطوري خبرشون كردي...!؟ چطوري ؟! هان...؟
لبخند پيروزمندانه اي بر لب آوردم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#116 | Posted: 16 Jan 2014 04:36 | Edited By: sepanta_7
چند ساعت پيش:




پاكت و به دست پيك موتوري دادم.
-: فقط به خودش بده... نه به منشيش و نه به كس ديگه اي...!اسمی که روش یادداشت شده . جز اون به دست هیچ کس نمیدیش
-:بله... فهميدم!
-:خوبه... حالا سريع برو...!
چند لحظه وایستادم و دور شدن موتوري رو نگاه كردم. بعد برگشتم داخل داروخونه شلوغ و از در ديگش خارج شدم.
استراتژي اول: هميشه يه نقشه دومي داشته باش... حالا چند تا راه فرار دم دستم بود. يكي بهم خيانت ميكرد... دو تا راه ديگه داشتم.

اكنون:


-:دست كم گرفته بودمت سرهنگ...! چطور ممكنه...! من... من...
با لبخند گفتم: گل بي عيب خداست...! هميشه يكي پيدا ميشه كه رو دستت بلند شه...!
آتش با حرص گفت: نمي تونه اين طوري تموم بشه...!
-:هر چيزي يه پاياني داره...! پايانت نزديكه رئيس بزرگ...! بعد از اين همه كثافتكاري... بالاخره...
ادامه ندادم و به جاش نيشخندي تحويلش دادم.
با عصبانيت گفت: نخند!
بي توجه بلندتر خنديدم...
-:مرتيكه... مي گم نخند...! نخند...!
به حرص اون مثل ديوونه ها قهقهه ميزدم. بالاخره عصباني شد و با مشت تو صورتم كوبيد. از رو نرفتم و با تمام قدرت خنديدم.
با قدرت به من مثل كيسه بكس مشت ميزد. اما من بلندتر مي خنديدم.
آخرش خسته شدم. ديگه جوني تو بدنم نمونده بود تا بخندم. اما سعي كردم بخندم.
چند قدم عقبتر رفت. خسته شده بود. نفس نفس ميزد. چند ثانيه صبر كرد تا حالش جا بياد.
با پوزخند گفت: بيچاره...! براي اينكه حرص من و دربياري... داري... داري خودت و به كشتن ميدي...!
منم نفس نفس ميزدم. به زور سرم و بلند كردم و بهش خيره شدم.
-:اما... اما... قبو... قبول كن... كه...
نفس عميقي كشيدم. دل و رودم درد ميكرد. از دهنم خون ميومد. خون رو لبم و ليس زدم.
-:كه... موف... موفّ موفق ش...دم.
كلمه آخر و به زحمت به لب آوردم.
-:قبول... تو خيلي خوب من و ميشناسي... اما منم همين طور...!
-:نه... اش... اشتباه نكن... من تو رو... بهتر... ميشناسم.
-:چقدر بهتر...؟
سرم و به زحمت بالا آوردم. مهره هاي گردنمم درد ميكردن. سرم و به پشتي صندلي تكيه دادم.
-:اونقدر... كه مي دونم تو هيچ وقت... هيچ وقت اون... ماشه رو نمي كشي...!
آتش اسلحه رو بالا آورد.
ابروهاش و بالا انداخت: واقعا اين طور فكر ميكني...!؟
اسلحه رو آماده شليك كرد و به طرفم گرفت. دستش و كه اسلحه توش بود به مشت دست چپش تكيه داده بود.
لبخندي زدم:به خاطر تموم... اون روزايي كه با هم داشتيم... داشتيم... تو هرگز اون ماشه رو نمي كشي...!
آتش لبخندي زد: ميدوني... بابام برام تو زندگيم يه بت بود... يه بت زنده...! اما من اسلحه رو گرفتم طرفش... تو چشماش خيره شدم...! درست مثل حالا... با تموم نفرت و عشقي كه بهش داشتم تو چشماش خيره شدم.
درست مثل تو اونم به عكس خودش تو آينه هاي خاكستريم خيره شد... من ابروهام و بالا انداختم. سرم و تكون دادم و به خاطر تمام بلا هايي كه سرم آورده بود، سر خانوادم آورده بود... يه گلوله ي سربي خوشگل، درست مثل ايني كه تو دستمه... توي قفسه ي سينش خالي كردم.
اولين باري بود كه بابام... با اون چشماي خبيثش؛ با افتخار بهم نگاه ميكرد... من همون چيزي شده بودم كه اون مي خواست...!
يهو چشماش شعله كشيد: اما ديگه اينطور نميشه...!
درحاليكه ترسيده بودم با آرامشي ساختگي گفتم: من مثل بابات نيستم...! تو من و نمي كشي...!
آتش لبخند تلخي زد. تو دلم خدا خدا ميكردم يه معجزه اي بشه...! چي...؟ نمي دونستم...!
ملتمسانه به چشماش چشم دوختم. ابروهاش و بالا انداخت. لباش و به هم فشرد. روي پيشونيش چين افتاده بود.
آخرين تلاشم و كردم: به خاطر همه ي اون ستاره هايي كه با هم شمرديم... به خاطر اون ديوونه بازي هايي كه با هم كرديم... به خاطر اون اشكايي كه از صورت هم پاك كرديم. به خاطر اون همه دلداري هايي كه به هم داديم...
آتش بي حركت بهم خيره شده بود.
-: من هنوزم دستاي گرمت يادمه...! هنوزم اون چشماي بي گناهت يادمه...!
آتش كم كم داشت نرم ميشد. حالت صورتش داشت فرق ميكرد كه يهو به خودش اومد.
سنگدلانه به ساعتش نگاه كرد و با تحكم گفت: ديگه دير شده! اين حرفاي عاشقونت و ببر واسه حوري هاي بهشتي بزن...!
تو عمق چشماش مي تونستم يه چيزي ببينم... چيزي كه عطش كشتن نبود...! يه چيز لطيف...! حسي مثل نوازش حرير... مثل نگاه يه معشوق... مثل بوسه مادر... مثل دستاي گرم پدر...! مثل...
صداي گلوله اي سكوت آن بعداز ظهر غم انگيز را شكافت...! گلوله با هياهو ذرات هوا را ميشكافت تا به هدف نشست. گلوله سينه ي سرباز دلير را پاره كرد و قلب عاشقش را در آغوش كشيد...!
سرباز آخرين نگاهش را به معشوق سنگدلش دوخت و بعد چشمانش را به آرامي بست به ياد تمام كساني كه در اين دنيا دوست مي داشت. به ياد تمام دوستت دارم هايي كه گفته بود... به ياد صورت مهربان مادرش... چشمهاي اطمينان بخش پدرش... دستهاي گرم دوستش... و ان دو دنياي خاكستري ...
به ياد تمام خنده هايي كه در آن خانه ي امن سر داده بود. به ياد تمام شيطنت هايش... به ياد تمام كساني كه به او اعتماد داشتند... به ياد تمام كساني كه از پشت به او خنجر زده بودند...!
اخرین فریاد مادرش در گوشش طنین انداز شد : مواظب خودت باش ...
پويش آخرين نفس زميني اش را كشيد... كم كم تمام بدنش بي حس شد و خيلي زود سرش روي شانه اش افتاد...!
امشب خاطره اي به لقاي دفترم شتافت!
با زنجير اشك و ناله اي سكوت
اسيركاغذ هاي كاهي شد!
در مراسم تشيع همه مي آيند،
غم، آه، فغان و حسرت
دفترم گورستان خاطره هاست!
پر شده كاغذ هاي كاهي من،
دفتري ديگر بايد خريد!
راستي!؟
نگهبان اينجا كيست؟
شنيده ام خاطره ها خريدني ست!
شنيده ام بي نهايت قيمتي است!
باكي نيست
ملالي نيست
سر در گورستان نوشته ام
اينجا از جسد خاليست!
بر سنگ هر قبري
اين نوشته ديده ميشود:
خاطره ها باقيست
جسد ها فاني ست
دفترم گورستان خاطره هاست!
آتش براي چند لحظه با بهت به جسد بي جان پويش خيره شد.
با عصبانيت فرياد زد: همش تقصير توئه...! به خاطر تو... به خاطر توي لعنتي...
چند قدم جلو تر آمد و لگدي محكم به پايه ي صندلي زد. صندلي در جاي خود رقصيد و بالاخره تسليم شد و بر زمين افتاد. صندلي نقش زمين شد و با خود پويش را نيز به زمين زد...
آتش به طرفش رفت. درست رو به روي صورتش ايستاد و خيره صورت كبودش شد.
-:به خاطر تو... دوباره... دوباره دستم لرزيد... آخه مگه تو كي بودي...؟!
زير لب دوباره تكرار كرد: مگه كي بودي؟! مگه.. آخه تو كي بودي...!
آرام روي دو پايش نشست. قطره اشك گوشه ي چشمش را پاك كرد.
-:تو چي بودي كه من و به دردسر انداختي...؟!تو كي بودي كه بعد از سالها بهم يادآوري كردي كه هنوز دارم نفس ميكشم...!
اشكهايش بي مهابا پايين مي آمدند. رئيس بزرگ... حالا براي يك پليس ناچيز اشك ميريخت! مگر اين غريبه كه بود كه انقدر با قلب سنگش آشنا بود... نكند سنگ تراش بود...!
آتش آرام دستش را به طرف صورت پويش برد. با سر انگشتان داغش موهاي سياه پويش را كنار زد.
-:چرا جا نزدي؟! چرا مجبورم كردي كه ...
چرا تا اینجا اومدی ؟ چرا در برابرم ایستادی ... چرا باهام مهربون بودی ... چرا شیطنت می کردی ... چرا من و بهتر از خودم می شناختی . زجه زد : پویش ...
اشکهایش سرازیر شد : پویش ...
به سینه اش چنگ زد : پویش ...
سريع دست به كار شد و طناب دستهاي پويش را باز كرد. دستان پويش از تقلاي زياد كبود شده بودند. اتش دستاني را كه هر لحظه سردتر ميشدند را در دستان گرمش فشرد.
آتش با مهرباني بي سابقه اي گفت: چرا يهو پيدات شد و همه چي رو به هم ريختي؟! من كه چندبار بهت گفتم... اينجا جايي براي زندگي نيست... جايي براي خوشبختي نيست...!
دستانش را بيشتر فشرد: آره... منم هنوز يادمه... هنوز يادمه دردايي كه ازم گرفتي... هنوزم يادمه خنده هايي كه رو لبم نشوندي... من هنوزم چشماي سياهت يادمه...! هنوزم...
هجوم اشك مانع ادامه ي حرفش شد.
-:من... من... هيچ وقت نگفتم... اما... اما... هميشه... دو...
در باز شد و همان مرد سياه پوش در آستانه در پديدار گشت. رئيس به سرعت برخاست.
-:رئيس... ماشين ها آماده شدن...!پلیسا همه جا رو محاصره کردن .
آتش بغضش را فرو خورد: باشه... شما برين... منم ميام...! بنزين چي شد؟!
-:همونطور كه گفته بودين همه جا رو بنزين پاشيديم!
آتش چشمانش را روي هم گذاشت: خوبه...!
مرد از اتاق بيرون رفت. آتش آخرين نگاه را به صورت پويش انداخت و سريع برگشت و از اتاق خارج شد. آتش خود را به مرد رساند. مرد چند لحظه ايستاد. آتش جلوتر راه ميرفت كه موبايل مرد زنگ طبقه بالا اتیش گرفته . نمی تونن بیان پایین ...
اتش برگشت و به طبقه بالا خیره شد . زیر لب زمزمه کرد : خداحافظ
در همون حال که به قدم هایش سرعت می بخشید زمزمه کرد : مهم نیست .بریم
. آخرين نگاه را به امارت بزرگ انداخت. امارت نابودي...
-:رئيس... ماشين آماده هست!
آتش سرش را تكان داد. دستش را به طرف مرد دراز كرد: فندك...!
مرد فندك طلايي رنگي را در دست رئيس گذاشت. رئيس نگاه جدي اي به سرتاسر خونه انداخت و فندك و روشن كرد. فندك روشن را به ميان ساختمان انداخت. آتش در كسري از ثانيه همه جا را فرا گرفت.
رئيس چند لحظه به شعله هاي گرم آتش خيره شد. خورشيد پشت ساختمان بلند در حال غروب بود.
برگشت و از پله ها پايين رفت. استوار قدم برمي داشت. سوار مگان قرمز رنگ شد. مگان به سرعت راه افتاد و از در پشتي وارد جاده اي سرسبز شد.
آتش برگشت و از شيشه نگاهي به ساختمان سفيد رنگ انداخت. شعله ها زبانه ميكشيدن و ساختمان را همراه با جسد پويش در آغوش ميكشيدند...!
آرام زمزمه كرد: براي اين سرباز اين مراسم تدفين ظالمانه بود!!

برگشت و به رو به رو خيره شد. به مسير زندگي اش... به راهي كه هيچ بازگشتي نداشت... يك جاده يك طرفه...!
گرمایی که به صورتش می خورد انرژی اش را افزایش می داد . به سختی چشم باز کرد . بوی سوختگی تمام وجودش را در بر گرفت . کمی تکان خورد . تمام بدنش درد می کرد . مخصوصا جای گلوله ای که به شانه اش برخورد کرده بود . دستهای اتش انچنان لرزیده بود که بالاتر از مسیری که در نظر داشت شکلیک کرده بود . برای اولین بار اشتباه کرده بود .
به سختی از جا بلند شد . با تکیه بر صندلی زمین افتاده سر پا ایستاد .
نگاهی به اطراف انداخت . شعله های اتش خطرناک تر از هر چیزی پیش می امدند .
قدم های کشیده اش را برداشت . حتی نمی توانست به طرف دیوار برود .به بدن های بی حال خیره شد . به سختی لنگان لنگان روی زمین کشیده شد و خود را به در خروجی رساند . قبل از خروج برگشت و نگاهی به داخل عمارتی که زیبایی اش وصف ناپذیر بود انداخت . دیوار های سفید رنگ به سیاهی کشیده میشدند .
قدمهایش را سرعت بخشید و از ساختمان بیرون رفت . به طرف حیاط رفت . با دیدن ماشینی که در پیش بود به طرف ماشین رفت . سوار شد و به سختی سیم های زیر فرمان را بیرون کشید و با دندانهایش سیم ها را لخت کرد . سیم ها را بهم متصل کرد و ماشین روشن شد .
پایش را با دست بلند کرد و روی گاز گذاشت . پای دیگرش را روی کلاچ قرار داد و ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد . به سرعت از در پشتی خارج شد و به دنبال مگان قرمزی که دقایقی پیش طول جاده را طی کرده بود حرکت کرد .
ماشین از طول جاده حرکت می کرد . بخاطر دردی که در تن داشت به سختی فرمان را کنترل می کرد . ماشین به سرعت به جلو می رفت و از سمت راست به سمت چپ منحرف میشد . انحرافات پی در پی که به سختی کنترلش می کرد .
و بالاخره پیچی طولانی و گردنه ای پر از مرگ ...
ماشین با سرعت از جاده منحرف شد و در بحر دره فرو رفت و دقایقی بعد صدای انفجاری نهیب .
شعله های سوزان اتش پوست صورتش را چنگ می زد . نفسش به سختی بالا می امد . با سختی چشم باز کرد و به اسمانی ابی که میان شعله های اتش بهم ریخته به نظر می امد خیره شد . زمان براش متوقف شده بود . خوابی که چند شب پیش به تصویر کشیده شده بود . گرمای دستهای مادرش که به ارامی موهایش را نوازش می کند . صدای ارام پریناز : نگرانم داداش
مسعود کنارش می ایستد و ضربه ای بر شانه اش میزند .
پدر در اغوشش می کشد : مردی شدی برای خودت
در برابر سرتیپ می ایستد تا درجه هایش بر روی شانه هایش قرار گیرد و با افتخار در چشمان پدر و مادر خیره میشود .
و بالاخره فریاد صنم : هیچ وقت بهت نگفتم دو ... شاید پایان این جمله چیزی جز دوست دارم نبود .
کاش پایان تمام قصه ها دوستت دارم هایی شیرین بود .

گرمای اتش کم کم تبدیل به نسیمی خنک می شد . احساس می کرد سبکتر میشود . احساس می کرد دیگر در بند ان خاک و ان اتش نبود . نفس عمیقی کشید و لبخندی زد . بوی گل های وحشی را با تمام وجود به درون ریه هایش کشید .

********************



پریناز در کنار مادر زانو زد . چادر سیاهش را با دست نگه داشت و دست دیگرش را روی بازوی مادر قرار داد .
مادر کاملا روی جنازه فرزندش خم شده بود .
پریناز زمزمه کرد : مامان بلند شو ... پویشم راضی نیست اینطور اشک بریزی . پاشو مامان . پاش و عزیزدلم .
مادر به جنازه فرزندش چنگ زد .
فرناز کنارش ایستاد : بلند شو زندایی .
مادر به سختی از جا بلند شد . نگاهی به عکس پویش در میان گل های گلایول سفید و ربان های مشکی جا گرفته بود . نگاهی به پسران جوانی که در یونیفرم اتو کشیده نظامی اشان دسته گل بزرگ را بلند کرده بودند انداخت و لبخند تلخی زد . نگاهش را از صورت ان ها گرفت و به تعدادی از همین مردان جوان که به نظم ایستاده بودند و صدای شیپوری که نواخته میشد غم سنگین این مادر را به رخ می کشید ؛ دوخت .
ارام زیر لب زمزمه کرد : پویشم .... پسرم ... مگه نگفتی زود برمی گردی ؟ مگه نگفتی میای مادر ؟ مگه قول ندادی مواظب خودت باشی . من می خواستم زود برگردی اما نمی خواستم اینطوری برگردی . پویش ... مادر فکر من و نکردی ؟ فکر نکردی من چطور بعد از تو زندگی کنم ؟ چطور جای خالی تو رو پر کنم .
نگاهش را به پسر کوچکش دوخت . با پیراهن سیاه رنگی که به تن داشت بزرگتر از سن و سالش به نظر می امد . کنار پدر ایستاده بود و به ارامی اشک می ریخت . برای زندگی برادر ناکامش اشک می ریخت .
مادر زجه زد : حتی وقت نکردی عروست و بیاری تو خونه . پسرم ... پویشم ....
پریناز کنار مادر ایستاد و به پدر نگاه کرد . شانه هایش اویزان بود ....غم از دست دادن پسر ارشد سنگین تر از چیزی بود که بتواند به اسانی تحمل کند . نگاه غم زده ای به دختر و پسر جوانش انداخت .
در برابر همسرش اشک ریخت و از اشک ریختن واهمه ای نداشت . در این دو روز به اندازه ده ها سال پیر شده بود .
فرانک کنار خواهر ایستاد و گفت : فکر نمی کردم یه روزی پویش بینمون نباشه
فرناز ارام سر تکان داد : منم همینطور .
و ارام برای خود زمزمه کرد : کاش می فهمیدی با چه شوقی از برگشتن حرف میزد .
سرهنگ در کنار سرتیپ ایستاد : تحملش خیلی سخته
این را سرتیپ گفت و سرهنگ به ارامی سر تکان داد : بهش گفتم وقتی احساس خطر کرد بکشه بیرون اما اون ...
بغض کرد و سرتیپ ادامه داد : اون شهید شد . شهید راه این وطن ... سرهنگ اریا نمونه یک پلیس کامل بود .


********************



دکتر برد را از دست پرستار گرفت و همون طور که مشغول یادداشت بود گفت : ادم جون سختیه . معلوم نیست چه بلایی سرش اومده .
پرستار تایید کرد و گفت : زنده موندنش معجزه هست .
دکتر برگشت و قدم هایش را به طرف در خروجی برداشت .
پرستار به طرف تخت قدم برداشت و نگاهی به دستگاه ها انداخت .
مانیتور خط شکسته ی ظریفی را به نمایش گذاشته بود .
ضربان قلب بیمار پایین بود اما هنوز نفس کشیدن برایش ادامه داشت . پرستار برگشت و نگاهی به صورت باند پیچی شده بیمار انداخت اروم خم شد و همانطور که ملحفه روی او را مرتب می کرد زمزمه کرد : تو کی هستی ؟
پرستار برگشت و از اتاق بیرون رفت .
بیماری که صورتش کاملا باند پیچی شده بود با قامت بلندش روی تخت دراز کشیده بود . به سان یک مرده بود . تنها چیزی که نشان از زنده بودنش داشت خط های نامنظم مانیتور بود .
اما اینجا پایان یک داستان نبود . اغازی داستانی جدید بود . داستانی به نام انتقام ... اغازی برای سرنوشتی جدید .



پــــــــــایـــــــــــانــــــــــــــ رئــــــــــيــــــــــس كــــــــــيــــــــــه ؟

راند دوم(جلد دوم رمان رییس کیه؟)

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites