تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#21 | Posted: 15 Jan 2014 16:48
از ماشين پياده شدم. يه ماشين ديگه با سرعت از کنارم رد شد و بوق زد. نگاهي به سر و ته خيابون انداختم. چند تا ماشين تو خيابون بود. خميازه اي کشيدم. با خودم فکر کردم: اگه کيا يه چيز به درد بخور نداشته باشه همون جا خفش مي کنم.
سلانه سلانه به را افتادم. کمي بعد جلوي مغازه اش ايستادم. کرکره اش رو عوض و کنترل دار کرده بود. واسه همين به نظرم نا اشنا ميو مد. با سنگ چند تا ضربه به کرکره زدم
. صداي کيا از اون ور اومد: کيه؟
-:منم. پويش زود باش باز کن ديگه...
-:چرا حالا اومدي...!!
کرکره بالا رفت و داخل گاراژ کم کم پديدار شد. کرکره که کاملا بالا رفت کيا رو ديدم که روي کاپوت ماشين البالويي دراز کشيده بود. يه دخترم کنارش بود. کيا دستش و دور گردن دختره حلقه کرده بود.
با ديدن من کيا از روي ماشين پايين پريد. سيگاري که گوشه ي لبش بود و به دست گرفت و گفت: اينجا چيکار مي کني؟!
با بي ميلي گفتم:خودت گفتي امروز بيام...
-:من گفتم... دو و نيم بيا...
نگاهي به ساعتم انداختم. ساعت 1:30 رو نشون مي داد.
گفتم: فکر کنم يه کم زود اومدم.
به طرفم اومد.نيشخندي زد و گفت: يه کم...
با دقت بهش نگاه کردم، رد رژ لب روي صورتش جا خوش کرده بود. نگاهي به دور و بر انداختم. يه پژو 504 قديمي سبز کاهويي و يه بنز مشکي هم اون طرف بود، موتور پرشي کيا و البته همون طور که حدس مي زدم يه شيشه سبز مشروبم روي ميزش بود.ميزم مثل هميشه بهم ريخته و در هم بود.
بي تفاوت گفتم: مزاحم شدم...؟!!
و نگاهي به دختري که روي کاپوت ماشين البالويي نشسته بود انداختم. ارايش غليظ و يه تاپ قرمز با شلوار لي سفيد تنگ و موهاي رنگ شده شم دورش ريخته بود...
دختر پايين پريد و به طرفمون اومد. کيا شانه اي بالا انداخت و گفت: حالا که اومدي!!
دختر کنار کيا ايستاد و با لحن چندش اوري گفت: معرفي نمي کني...
کيا خنده اي کرد و گفت: پويش... اينم ساني...
ساني با عشوه گفت: خوشبختم.
و دستشو به طرفم دراز کرد. بي تفاوت رو به کيا گفتم: درباره ي چيزي که بهم گفتي؟! به خاطر اون اومدم...
کيا دستشو دور ساني حلقه کرد و دم گوشش طوري که مثلا من نشنوم، گفت: دور اين و قلم بگير عزيزم...!! مال اين ورا نيست...
و بعد با صداي بلند گفت: ساني بايد بري مي خوام کار کنم...
ساني نگاهي بهم انداخت و با بي ميلي به طرف ميز رفت و شال سفيدش و با مانتو قرمزش و کيفشو برداشت. دوباره به طرفمون اومد. کيا رو بغل کرد و رو به من گفت: خوش به حال دوست دخترت...!!
کيا خنديد و گفت : پويش و دوست دختر؟
به چشماي قهوه ايش خيره شدم و گفتم : حرف زيادي نزن.
دختر خنديد که لبهاي بزرگش بزرگتر شد.نگاهم و به صورت کيا دوختم.بيني عقابي داشت و موهاي فر.يه تيشرت سبز تنش بود با لي سرمه اي
دختر با عشوه گفت : من و نمي رسوني؟
کيا بوسيدش و گفت : نه عزيزم.باشه دفعه بعد.
دختر چشم غره اي بهش رفت و از ما دور شد. کيا سوئيچ در و زد و کرکره بالا رفت. دختر رو به کيا گفت: بعدا مي بينمت.
و از گاراژ بيرون رفت. کرکره دوباره پايين اومد.
کيا نگاهي به من کرد و گفت: دختر با حاليه تو هم خوشتيپ...
با عصبانيت نگاش کرد و گفتم: باز زهرماري کوفت کردي...؟؟!!
نگاهي به شيشه روي ميز انداخت و گفت: يه کم... خودت مي دوني که زياد نمي خورم... بايد کار کنم...
در حاليکه به طرف ماشين البالويي مي رفتم،گفتم: درباره ي طوفان... واقعا پيداش کردي...؟
کيا سيگاري که دستش بود و انداخت زمين و با پا لگد مالش کرد. به طرفم اومد. روي کاپوت ماشين نشست و گفت: خود طوفان و که پيدا نکردم...
کنارش روي کاپوت نشستم و گفتم: پس واسه چي منو کشوندي اينجا...
خنده اي کرد و گفت: اول تو بگو چرا زودتر اومدي و خلوت من و ساني خراب کردي... تو که هميشه سر وقت مياي
رژ لب روي صورتشو پاک کردم و با تمسخر گفتم: عجب خلوتي بوده...
سري تکون داد و گفت: عيسي به دين خويش موسي به دين خويش ... من اينم... نگفتي چرا زود اومدي...
-: ساعتو اشتباهي کوک کرده بودم بعدشم ديگه ساعتو نگاه نکردم...
-: دفعه ي ديگه سر وقت بيا...
-:خيلي خب تو هم، حالا چي در مورد طوفان فهميدي...؟
-:خود طوفان و پيدا نکردم ولي يه دختري هست که فکر کنم بدونه طوفان کجا قايم شده...
-:خب پس معطل چي هستي؟! بريم سراغش...
بازوم و گرفت و گفت: اولا همه مثل من و تو جغد شب نيستن...
خندم گرفت.
بي توجه ادامه داد: درسته که اين يارو هم مثل ما جغد شبه ولي همونطور که تو بايد سر وقت بياي منو ببيني... اين دختره هم مکان و زمان خاصي داره...
بوي مشروب داشت خفم مي کرد... يکم ازش فاصله گرفتم و گفتم: تيکه مي ندازي...
نيشخندي زد و گفت: ايول برادر...
-: حالا اين مکان و زمان خاص کجاست...؟
-:تو پارتي... از بخت تو امروز جايي پارتي نيستش...
با دست به پيشونيم زدم و گفتم: يعني بايد يه روز ديگه هم نصفه شبي بيام اينجا...؟!!
-:مگه بهت بد مي گذره... من که عين قاطر واست کار مي کنم...
-:مثلا چيکار مي کني؟!
-:اخبار دست اول... راستي بهت گفتم سلطان رفته...
با تعجب نگاش کردم.
-:نه مثل اينکه نگفته بودم...
-:چرا رفته اونکه...
-:کارش درست بود... اره؟!
سري به نشانه ي مثبت تکون دادم.
ادامه داد:مثل طوفان... رئيس افتاد دنبالش... پسرشم کشته...
حالا معني اون رفتار سلطان و مي فهميدم... رئيس پسر سلطان و کشته و حتما داشته مي رفته سراغ بقيه ي خانودادش که سلطان به اين زودي جل و پلاس شو جمع کرده و رفته!
-: پويش نمي خوري؟
-:نچ.درضمن پويش نه.فرزان.
-:اوه اوه.بابا تو چرا از اين اسماي سخت انتخاب مي کني؟
با خنده گفتم : نمي دونم.همينطوري.
-:حالا چرا اسمتو عوض کردي؟
-:من دارم با ادماي جديدي که همشونم خلافن اشنا مي شم، تو که انتظار نداري اسم واقعي مو بهشون بگم تا فردا برام دردسر بشن!
سري تکون داد و گفت: حق با توئه.
از روي کاپوت پايين پريدم و گفتم: من برم که پس فردا نگي نذاشتم کار کني!
کيا نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: اره راست ميگي بدو برو که دير شد.
پايين پريد و به همراهم تا جلوي در اومد.
-:واسه پارتي خبرت مي کنم.
-:خيلي خب چرا داري داد مي زني؟! مي خواي همه بفهمن چه غلطي مي کنيم.
-:مي ترسي مامان جونت بفهمه از چه جاهايي سر در اوردي؟
چيزي نگفتم.
با خنده ادامه داد: پس من زنگ مي زنم خونتون به مامانت ميگم کي بياي پارتي!!
سري تکون دادم و گفتم: تو اين کارو بکن ببين چي ميشه؟!
کيا سوئيچ و زد و کرکره بالا رفت.
خجسته رو دعوت به نشستن کردم. روي صندلي نشست و گفت: امري داشتين قربان؟!
با دقت نگاهش کردم. سعي مي کرد نگاهش و ازم بدزده.
با ترديد گفتم: حدست درباره ي تاريخ دزدي درست بود. تبريک مي گم.
لبخندي زد و گفت: ممنون جناب سرگرد.
خيلي جدي گفتم: تاريخ بعدي کيه؟
-: 21 دي. ولي فکر نکنم ديگه بر اساس اين تاريخ ها دزدي کنن!
مشکوک مي زد در حد تيم ملي. موشکافانه پرسيدم: چرا؟!
مطمئن گفت: چون ما فهميديم و رد شونو گرفتيم. اونا يه بار ديگه دم به تله نمي دن!
با شک گفتم: چطور اينقدر مطمئني؟!
دست پاچه من و مني کرد و گفت: رئيس هميشه اين طوري بوده! از يه سوراخ دوبار نيش نمي خوره!!
-:اين طور که تو ميگي رئيس به قول خودت دم به تله نميده! نقشه دزدي اون روزم طوري بود که انگار مي دونست ما اونجاييم...
سعي داشتم تمام حرکات خجسته رو زير نظر بگيرم. دستپاچه به نظر مي رسيد.
ادامه دادم: پس چرا اومد وقتي مي دونست که ما اونجاييم؟!
شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نمي دونم شايد مي خواست هوش شو به رخمون بکشه!!
اين خجسته هر روز بيشتر از ديروز منو به خودش بي اعتماد تر مي کرد. يه حسي بهم مي گفت:خجسته جاسوس رئيسه! يه حس ديگه مي گفت: نمي تونه جاسوس باشه... رفتاراش خيلي تابلو بودن. رئيس از ادماي تابلو استفاده نمي کنه. بين اين دو تا حس گير کرده بودم. نمي دونستم کدومش درسته!! ولي از يه چيز مطمئن بودم. خجسته يه چيزي رو پنهون مي کرد. اينو مي شد از قيافش فهميد.
بلند شدم. دور ميز چرخي زدم و روبه روي خجسته روي صندلي نشستم و با دقت بهش خيره شدم. زير چشمي نگاهم کرد. بي توجه نگاهش مي کردم.
سر شو بلند کرد و گفت: مشکلي پيش اومده؟!
تا دهن باز کردم که حرفي بزنم، موبايلم به صدادر اومد. نگاهي به موبايل که روي ميز بودانداختم و نگاهي به خجسته که دستپاچه نگام مي کرد. از خير چيزي که مي خواستم بگم گذشتم.
لبخندي زدم و گفتم: نه چيز مهمي نيست. مي توني بري...
بلند شد، احترام گذاشت و بيرون رفت.
بلند شدم و به سمت موبايل رفتم. برام اس ام اس اومده بوداز مهران ، سريع بازش کردم.
نوشته بود: سلام! از امشب نيا سر تمرين. براي ادامش مي توني بري پيش اي.جي...
امروز روز شک بارون بود. چه اتفاقي براي مهران افتاده بود؟! يعني از حرفي که زده بودم ناراحت شده بود. اخه من که چيزي نگفته بودم. کاش لال مي شدم. بابا به من چه زن اون چه شکليه... ولي اين قضيه بودار بود. شمّه پليسيم اينو مي گفت.
شماره مهران و گرفتم. بعد از چندتا بوق جواب داد.
-:الو... سلام مهران...
-:سلام، اس ام اسمو گرفتي؟
-:اره به خاطر همون زنگ زدم. مهران من کار اشتباهي کردم. اگه به خاطر حرفي که زدم ناراحت شدي، معذرت مي خوام. زن تو جاي خواهرمه.
-:نه به خاطر اون حرفا نيست. من همه چيزايي که بلد بودم و بهت ياد دادم. ولي تو براي مسابقه هاي اخر زياد خوب نيستي...
-:پس يادم بده... من هنوز لايي کشيدن و ياد نگرفتم.
-:ببين من نمي تونم يادت بدم. اي.جي بهتر مي تونه يادت بده.
-:ولي...
-:در ضمن به فکر يه ماشين خوب باش با يه ماشين تنظيم شده بهتر مي توني مسابقه بدي!
-:مهران...
-:اعتراف مي کنم تو بهترين شاگردم بودي... خداحافظ...
مهران قطع کرد و من و تو بهت عظيمي فرو برد. چش شده بود. عين اين فيلم هنديا حرف مي زد. اين نمي تونست مربوط به حرف من باشه... نکنه... نکنه رئيس رفته باشع سراغش... نه امکان نداره... خدايا...دارم ديوونه مي شم.
     
#22 | Posted: 15 Jan 2014 16:48

روي ميز نشستم و به کيا که در حال تعمير موتوري بود خيره شدم. کيا که سنگيني نگام و حس کرده بود، به طرفم برگشت. چند لحظه نگام کردو گفت: تو چت شده؟
سرمو تکون دادم و گفتم:هيچي!!
-:پس چرا سه-چهار روز همش مياي اينجا؟!
-: سه-چهار روز!! من فقط اون روز و امروز اومدم.
-:باشه...!! اونروزيه که دليل داشت، اما امروز چرا اومدي؟!
-:هيچي همين طوري اومدم سر بزنم!!
-:من و تو چه سنمي با هم داريم که بياي بهم سر بزني؟!
-:دوست!
-:دوست...!! اين چه دوستيه که هر وقت تو يه چيزي خواستي من به خاطر دين قديميم انجامش بدم...!!
-:خيلي خب بابا... من و تو دوست نيستيم...
-:حرف من اين نيست... اينه که تو باز چه کاري داري که اومدي اينجا دوست دوست مي کني؟!!
خنديدم و گفتم: اي.جي و مي شناسي.
اچار و زمين گذاشت و به طرفم برگشت و گفت: اي.جي... بستگي داره...
-:کيا... نامردي نکن... بگو ديگه...
-:اره...اما تو از کجا ميشناسيش؟
-:مربي رانندگيم مهران بهم معرفي کرده!!
ابروهاش و در هم گره کرد و گفت : مهران لايي کش ؟
با تعجب زمزمه کردم : مهران لايي کش ؟
-:اره . اين مهراني که من ميگم قد متوسط . موهاي بور و چشماي درشت داره.
-:اره خودشه.
اصلا فکر نمي کردم مهران لقب داشته باشه.اونم لايي کش...
پس چرا بهم لايي کشيدن ياد نداد؟
با صداي کيا به خودم اومدم.
کيا گفت : هي اقا پليسه کجايي؟
گفتم : حالا چرا بهش میگن لایی کش؟
-: یه زمانی بهترین لایه کش پیست بود.
-:یه زمانی؟
-:اره خیلی وقته گذاشته کنار. تعجب می کنم چطور حاضر شده به تو رانندگی یاد بده.
با تعجب و متفکر گفتم : اگه لقبش لایی کشه چرا بهم یاد نداد؟
-:حتما پاست داده به ای.جی
با سر تایید کردم.
ادامه داد : حدس می زدم.
-:چرا این کار و کرد؟
-:مگه نمی دونی؟
-:چیو؟
-: از یه سال پیش که مهران وقتی داشت مسابقه می داد تصادف کرد و زنش که کنارش نشسته بود رفت تو کما.یه ساله که مهران نمیزاره دستگاه ها رو قطع کنن.دکترا خیلی وقته ازش قطع امید کردن.تمام روزش و کنار زنش می گذرونه.
این حرفا برام شک بزرگی بود.یعنی مهران تمام این مدت بیمارستان می رفت؟ برای همین وقتی از زنش حرف زدم ناراحت شد؟؟؟بیچاره مهران.
رفتم سراغ کمدم.تیشرت طوسی رنگ و بیرون کشیدم و با یه شلوار لی مشکی پوشیدم.
کت اسپرت مشکی پوشیدم.مثل همیشه ادکلن و برداشتم و باهاش دوش گرفتم.می خواستم برم دیدن استاد ، باید تو نگاه اول خوب به نظر می رسیدم.
نگاهی تو اینه انداختم و شونه رو برداشتم.با صدای ایفون یه نگاهی به در انداختم و بیخیال مشغول شونه کردن موهام بودم که با صدای مامان از جا پریدم.
جواب دادم.
مامان با صدای بلندی که می خواست به گوش من برسد گفت : دوستت اومده دنبالت.
شونه رو انداختم روی میز و اسلحه رو توی کشو گذاشتم و با برداشتن موبایلم از اتاق بیرون رفتم.
از پله ها که پایین رفتم با دیدن کیا توی سالن چشام چهار تا شد.
به طرف کیا رفتم و سلام کردم.
کیا خیاری که در دهان داشت و قورت داد و گفت : علیک.
مامان وارد سالن شد.کیا نیم خیز شد.
مامان گفت : بشین پسرم.راحت باش.و نگاهی غضبناک به من انداخت و رو به روی کیا نشست.
کنار کیا نشستم و گفتم : چه خبر؟
کیا نگاهی به مامان انداخت و گفت : خاله جان این پسرت همیشه اینطوری رفتار می کنه ها.
با تعجب نگاهی به کیا انداختم:چطوری رفتار می کنم؟
-:یه خوش امدی.چیزی.
-:خیلی خوب خوش اومدی.حالا پاشو بریم که دیره.
کیا اشاره ای به بشقاب کرد و گفت : نمی بینی دارم می خورم؟
مامان بهم چشم غره رفت.
شانه ای بالا انداختم و گفتم : زود باش.
دقایقی در سکوت گذشت.
بالاخره کیا بلند شد و گفت : خب خاله جان با اجازه.شرمنده مزاحم شدم.
مامان هم بلند شد و گفت : چه زحمتی پسرم؟
کیا به طرف در رفت.دنبالش رفتم.جلوی در خروجی سالن از مامان خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم.
کیا موتورش و جلوی در نگه داشته بود.
کلاه کاسکت و دستم داد و گفت : من عادت ندارم اروم برم.
سوار شد.کلاه و روی سرم میزاشتم که ماشین پریناز جلوی در توقف کرد.
از ماشین پیاده شد.
پریناز به طرفمون اومد و سلام کرد.
کلاه کاسکت و از سرم در اوردم و گفتم : سلام.خسته نباشی.
کیا هم سلام کرد و نگاه خیره اش و به پریناز دوخت.پریناز تشکر کرد و وقتی عکس العملی از من ندید در و باز کرد و وارد خونه شد.به طرف کیا برگشتم نگاهش به در بسته بود.
پس گردنی بهش زدم و گفتم : خجالت نمی کشی؟چشات و درویش کن.
-:خواهرت بود؟
-:نه پس مادرم بود.
-:مادرت و که دیدم.خواهرت خوشکله ها.
-:گم شو.بنظر تو همه دخترا خوشکلن.
نیشحندی زد و گفت : تو شبیه خواهرت نیستی.زشتی.
کلاه و بالا اوردم بزنم توی سرش که جا خالی داد و موتور و روشن کرد.
پریدم پشتش و گاز داد و با سرعت از خونه دور شدیم.
     
#23 | Posted: 15 Jan 2014 16:48
از اتوبان وارد راه فرعی شدیم.دور و بر همه اش بیابون بی اب و علف بود.
همینطور داشتیم توی اون گرما می رفتیم که بالاخره خسته شدم و گفتم : کیا....ما تو این گرما وسط بیابون کجا داریم میریم؟مگه قرار نبود بریم پیش ای.جی؟
-:تو هنوز یاد نگرفتی هر کسی یه پاتوقی داره؟
-:خب پس کی می رسیم؟
در همین حین موتوری از رو به رو امد و برای کیا بوق زد.
کیا با بوق جوابش را داد.
پرسیدم : کی بود؟
-:از بر و بچ.
-:اون و که خودم دیدم.
-:وای پویش چقدر حرف می زنی؟مخم رفت.
-: اخه مخ داری؟
-:نه پس فقط تو عقل داری.
در همین حین سرعت و کم کرد و وسط جاده وارد جاده فرعی دیگری شد.
از دور گرد و خاکی که ماشینا به راه انداخته بودن معلوم بود.با نزدیک شدنمون چند تا ماشین ، چند نفر ادم که کنار ماشینا ایستاده بودن نمایان شدن!!!
کیا موتور و نگه داشت و گفت : بپر پایین.
پایین پریدم و کلاه و از سرم در اوردم و به طرف کیا گرفتم و گفتم : من فرزانما اینجا.
کیا با دهن کجی گفت : بله فرزان خان.
به طرف چند نفری که به ماشین قرمز رنگی ایستاده بودن رفت و در حال رفتن گفت : بیا.
گفتم : من ؟
کیا با حرص گفت : بیا دیگه.مگه نمی خواستی با همه اشنا شی؟
به طرفش رفتم و گفتم : توهم هی بزن تو سر من.
به طرف دو پسر جون و دختری که کنارشون ایستاده بود رفتیم.کیا با همه دست داد منم به تبعیت از کیا با هر سه دست دادم.
کیا گفت : ای.جی کو؟
پسری که قدبلندتر از دوستش بود اشاره ای به ماشین سیاه رنگی که در میان گرد و خاک ناپدید شده بود کرد و گفت : نمی بینی گرد و خاک راه انداخته؟
کیا پوزخندی زد و گفت : صنم اینجا بود؟
-:اره دیدیش؟
-:موقع اومدن رو به رو اومدیم.
زیر گوشش گفتم : صنم کیه ؟
-:سوالای اضافی نپرس.
دختری که رو به رومون بود گفت : کیا ماشینم و بیارم واسه سرویس؟
کیا با لبخند گفت : نگار جون هر وقت خواستی بیار.
پسری که کنار نگار ایستاده بود دستش و دور شونه اون انداخت و گفت : کیا ماشین منم سرویس می خواد.
-:تو هم هر وقت خواستی بیار.فقط دو به بعد.
پسر گفت : اون و می دونیم.یه روز با نگار با هم میاریم.
پسر قد بلند گفت : کیا فردا شب پارتی داریما.
با شنیدن پارتی گوشام و تیز کردم.
کیا گفت : خونه کیه؟
پسر پاسخ داد : خونه الی.
کیا گفت :ایول.پس حتما میام.
پسر اشاره ای به من کرد و گفت : تو هم بیا.
خواستم چیزی بگم که کیا گفت : حتما میاد.
در همین حین ماشین مشکی رنگ با سرعت در نزدیکی مون ترمز کرد.
کیا به سرعت به طرفش رفت.



در ماشین باز شد و دو پای نازک کتانی پوش روی زمین قرار گرفت. دختری ریز نقش با موهای فر که از زیر شال قرمز رنگ بیرون زده بود.با یه مانتوی سفید و شلوار جین مشکی و کفشای کتونی قرمز.صورت جالبی داشت لبهای قلوه ای و چشمای کشیده و جذاب.خوشکل نبود اما با نمک بود.تو صورتش بیشتر از همه لباش جلب توجه می کرد.کیا در مقابل راننده ایستاد و با وی خوش و بش کرد. با تعجب به ای.جی نگاه می کردم.
در همین حین کیا به من اشاره کرد. دختر عینک افتابی اش را روی سر برد و نگاهی به من انداخت. لبخند شیطنت امیزی زد.
کیا با اشاره بهم فهموند که برم پیششون.
اروم به طرفشون رفتم.
کیا دستی روی شونم گذاشت و گفت: فرزان... ایشونم ای.جی...
ای.جی رو به کیا گفت: خب چرا من باید به این دوستت چیزی یاد بدم....!!
کیا مصمم گفت: چی می خوای...؟
-:ام... بزار فکر کنم... حالا این اقا فرزان چیزی از رانندگی حالیش میشه؟
-:دست پرورده ی مهرانه!
-:شوخی می کنی! پس این شاگرد افسانه ای که مهران می گفت اینه...
بعد با لبخند رو به من کرد و گفت: تبریک میگم... تو کاری کردی که ما یه ساله نتونستیم بکنیم...
با تعجب نگاش کردم. من که کاری نکرده بودم.
کیا با تردید پرسید: مهران تصمیمشو گرفت؟!
-:اره... شنبه دستگاه ها رو قطع می کنن!
کیا با تاسف گفت: این برای خودشم بهتره....
ای.جی هم با ناراحتی سری تکون داد و گفت:اره...
هاج و واج اون دو تا رو نگاه می کردم. نمی دونستم از چی دارن حرف می زنن.
کیا نگاهی به سه نفری که دورتر ایستاده بودن انداخت و گفت: حالا به این بچه یاد میدی یا نه؟
-:باید ببینم...
و رو به من ادامه داد: باید عیارشو بسنجم...
از طرف راننده کنار کشید و با اشاره بهم فهموند که سوار بشم. مطیعانه سوار شدم. ای.جی کنار دستم سوار شد و گفت: اگه رانندگیت راضیم کنه... حرفی نیست ولی...
با ضربه ای که کیا به شیشه زد، ای.جی حرفشو قطع کرد. شیشه رو پایین کشیدم. کیا کمی خم شد و گفت: ابروم و پیش این خانوم نبری ها!
و با صدای بلند ادامه داد: من هنوز منتظرم... ای.جی....
خانوم... این اولین باری بود که کیا با یه نفر اینطوری با احترام حرف می زد. داشتم شاخ در می اوردم...
با صدای ای.جی به خودم اومدم: پس معطل چی هستی... شروع کن!
شیشه رو بالا کشیدم و استارت زدم. پامو روی گاز فشردم و ماشین از جا کنده شد. قدرت این ماشین از بقیه بیشتر بود. در کمتر از چند ثانیه سرعتش رسید به 180 .
پام و روی گاز فشار می دادم و ماشین لحظه به لحظه بیشتر سرعت می گرفت.
ای.جی اشاره ای به سمت چپ کرد.میدان بزرگی در نظر گرفتم و به سمت چپ پیچیدم.
ای.جی سری به علامت نه تکون داد و گفت : مهران یادت داده اینطوری دور بزنی؟
می دونستم خراب کردم مهرانم همیشه همین و می گفت ، گفتم : نه . بیچاره زبونش مو در اورد ، اما من یاد نگرفتم درست بپیچم.
-:اما من مثل مهران نیستم . اگه می خوای از من چیزی یاد بگیری باید درست یاد بگیری.یکیش و خراب کنی میری .
-:فهمیدم.
-:پس حواست باشه.مهران و از کجا میشناختی؟
-:یکی از دوستام بهم معرفی کرد.
-:خوبه.
با سرعت از روی یه تپه پریدم.ماشین یک متری رو هوا بود تا روی خاک خورد.یه لحظه نفسم تو سینه حبس شد.پاهام شل شد.اما ای.جی بیخیال به شیشه بغل چشم دوخته بود.
بعد از رسیدن ماشین به زمین فکر کردم اسم واقعیش چیه؟
     
#24 | Posted: 15 Jan 2014 16:51
قشمت نهم

تو چشماش نگاه کردم و گفتم : خجسته بهت خیانت کرد؟
پوزخندی زد:خجسته و خیانت؟؟اون اونقدر به شغلش وفادار بود که مجبور شدم برای راضی کردنش دست به کارایی که نمی خواستم بزنم.
با گیجی گفتم : نمی فهمم.اون که همه جوره برای تو کار می کرد.
نچ نچی کرد و گفت : نه.خجسته هیچ وقت ادم من نبود.
با چشمای گرد بهش نگاه کردم.
-:چرا؟اون برای تو کار می کرد . خودم شنیدم.خودم دیدم.
-:سرهنگ این اتفاقات به همین اسونی نیوفتاد.خجسته زرنگ تر از تو بود.قبل از اینکه ازش بخوان کار روی این پرونده رو شروع کرد.خودش از توی پرونده اسم مهرداد و در اورده بود تا کسی نفهمه اون شوهر خواهرش بوده.اون به موقع فهمید ادم من کیه.اما جز اون نباید کسی می فهمید مجبور شدم ساکتش کنم.
حرفاش برام نامفهوم بود.چیزی نمی فهمیدم.گیج شده بودم.یعنی خجسته ادم اون نبود ؟ از کجا معلوم چرا باید به حرفاش اعتماد می کردم؟
اما تا حالا بهم دروغ گفته بود؟معلومه گفته بود.خیلی زیاد.
وقتی دید گنگ نگاهش می کنم گفت : خجسته وقتی مهرداد مرد افتاد دنبال این پرونده . خیلی زرنگتر از اونی بود که فکرش و کنم . خیلی زود همه چیز و پیدا کرد زمان دزدیا تا ادمی که برای من کار می کرد . بچه ها می خواستن خلاصش کنن اما خجسته با کاراش برام جالب بود . با شیطنتاش با غافلگیریاش.برای همین گذاشتم ادامه بده اما سعی کردم جلوش و بگیرم . اولش راه نمیومد اما وقتی بچه مهرداد و هدف گرفتم ساکت شد . به موقع جلوش و گرفتم و گرنه همون اول کار لو می رفتیم.
خجسته؟من همیشه بهش شک داشتم!!!دلم براش سوخت...چرا اشتباه کردم؟؟؟
سرم و به سینه ام فرو بردم و تو فکر رفتم.



چهار سال و نه ماه پیش


کلید و تو قفل چرخوندم و خودم و تو خونه انداختم.خسته بودم.فکر نمی کردم یه دختر این همه انرژی داشته باشه.خسته تر از اونی بودم که بتونم تکون بخورم.مستقیم به طرف ساختمون می رفتم که با صدای مامان سیخ ایستادم.
-:کجا میری؟
به طرفش برگشتم شلنگ اب دستش بود و داشت به باغچه ها اب می داد.من و بگو فکر کردم صدای فواره وسط حوضه.اخه یکی نیست بگه پسره خل و چل مثلا کاراگاهی به نگاهی به اطرافت بنداز.
-:سلام.
-:علیک سلام.خسته نباشی.
-:ممنون.شما هم همینطور.
-:اون پسره کی بود؟
-:دوستم.
-:از کی تا حالا با همچین ادمایی می پری؟
-:مامان اون داره تو یه پرونده کمکم می کنه.
مامان نگاهی بهم انداخت یعنی سر من و نمی تونی شیره بمالی.
گفتم : مامان راست میگم.
-:همه ی اینا بخاطر اینه که زند نداری . اگه زن داشته باشی به وقتش میای سر خونه زندگیت. وقتای ازادت نمیری دنبال رفیق بازی.
جانم ؟ باز مامان رفت روی کانال ازدواج . اخه مگه من وقت ازاد دارم برم دنبال رفیق بازی ؟ خدایا اخه من چیکار کنم ؟ 30 سالمه ولم کنین دیگه.
-:مامان من 30 سالمه دیگه از وقت رفیق بازی برای من گذشته.
-:هنوز سی نشده.در ضمن این چیزا که سن و سال نمیشناسه.
-:مامان باور کنین من بچه سر به راهیم.
-:قربونت برم مادر می دونم بچه خوبی هستی.اگه زن بگیری خوبترم میشی.
-:نخیر امروز مامان در هیچ حالی از کانال ازدواج خارج نمیشه. فکر کنم باتری کنترلم خالی شده.
     
#25 | Posted: 15 Jan 2014 16:52
-:باشه مامان جان . من الان خسته ام برم بخوابم بعد حرف می زنیم.
برگشتم تا به طرف ساختمون برم که گفت : من زنگ می زنم به زهره قرار و برای فردا شب می زارم.
با یه سرعتی به طرفش برگشتم که مهره های تمام بدنم خورد شد.
گفتم : چه قراری؟
-:خواستگاری...
-:مامان من گفتم فعلا خسته ام نه اینکه می خوام زن بگیرم.عجب گیری کردما.
-:باز که برگشتی سر خونه اول مادر.
-:مامان من چرا باید دختر مردم و بدبخت کنم.اون به چه امیدی می خواد بیاد تو خونه من ؟ منی که قراره شوهرش بشم از یک هفته بیشترش و خونه پیدام نمیشه.چرا می خوای دختر مردم و بدبخت کنی؟
مامان بغض کرد و گفت : فرناز هر کسی نیست . پدرش پلیس بوده خودش اینا رو درک می کنه.
نخیر.
-:بفرما مامان خانم خودت میگی اینا رو قبلا دیده شاید اصلا نخواد زن یه پلیس بشه تا شوهرش مثل پدرش نباشه.
مامان اشکهایی که روی صورتش روان شده بود و پاک کرد و گفت : چند بار بهت گفتم بیخیال این کار شو . بچسب به درست مهندس شو . الانم با خیال راحت می رفتی سراغ زندگیت . شاید بچه هم داشتی حسرتش و به دل من نمیزاشتی.
-:مامان این چه حرفیه؟
-:واقعیته.ای خدا!!!
لب حوض نشست و شروع کرد به گریه کردن.
رفتم کنارش نشستم.
-:مامانی؟مامان خانمی؟الان شوهرت بیاد ببینه چشات قرمزه پوست من و می کنه ها!!!
بیخیال ازم رو برگردوند.
-:مامانی پاشو فدات شم.من غلط کردم چشم بزار این پرونده تموم شه زنم می گیرم.
با خوشحالی به طرفم برگشت و گفت : با زنداییت حرف بزنم؟
کلافه شدم اما سعی کردم لبخند بزنم گفتم : نه مامان جان.بزار این پرونده تموم بشه تا اون وقتم من خودم با فرناز حرف می زنم خوبه؟ بزارین اول خودم باهاش حرف بزنم بعد شما برین جلو.
مامان با خوشحالی فراوان گفت : قربون پسر گلم برم.باشه مادر.هرچی تو بگی.پاشو برو استراحت کن.
به سرعت بلند شدم . انگار اینبار اجازه مرخصی دادن.

پشت میز کارم نشسته بودم.کاغذی که جلوم بود و خط خطی می کردم و به اصطلاح می خواستم فکر کنم.عجبا من و فکر کردن؟ ؟ ؟
یه نگاه دقیقی به کاغذ انداختم می خواستم بدونم این خطایی که کشیدم شبیه چی شدن؟
یه لحظه فکر کردم شبیه ماشین بعد دیدم نه ماشین که کلاه نداره.
ای خدا دیوونه شدم رفت.یه ذره عقل داشتم اونم پرید.
دوباره رفتم تو فکر یعنی رئیس کی می تونه باشه؟چیکار باید بکنم ؟ چرا بچه ی سلان و گرفتن ؟ چرا طوفان فراریه؟مگگه چی می دونه که نباید بدونه؟چطوری برم سراغ رئیس ؟ هیچ سر نخی نداشتم از مسعودم که خبری نبود . بی خیال بود . ای خدا
اما یه چیزی بدجور قلقلکم می داد تا ازش سر در بیارم.باید می فهمیدم ماجرا چیه.
نگاهی به تلفن سفید روی میزم انداختم و گوشی و برداشتم.
-:سلام پریناز.
-:سلام خان داداش.احوال شما ؟ ببینم مگه این شماره اداره نبود؟
-:اره چطور؟
-:اخه در عجبم شما با تلفن اداره به من زنگ زدی و اسم منم گفتی.
-:یادم رفت.حالا بیخیال.
-:بفرما پویش خان چه کمکی از دست من برمیاد
-:فهمیدی کارت دارم؟
-:مگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم.
-:می خوای مسعود بیاد یقه من و بگیره بگه بچه هام و بی مادر کردی ؟
-:مسعود اگه از این جربزه ها داشت که من این همه حرص نمی خوردم.
-:پس برای چی زنش شدی؟
-:خریت برادر من خریت.بچه بودم حالیم نبود حالا می فهمم عجب غلطی کردم اخه یکی نبود بگه نونت کم بود یا ابت رفتی شوهر کردی؟
-:هردوش خانمی.بالاخره ما که نباید ترشیت می انداختیم.
-:اتفاقا اینبار قصد داریم یکی دیگه رو ترشی بندازیم دیروز مامان پیشنهاد کرد یه سطلی چیزی بگیریم تو توش جا شی.
باز رو دست خوردم.می خواستم پریناز و عصبی کنم بازم برعکس شد.
گفتم : حالا بجای ترشی خوردن شماره دختر دایی عزیزمون و لطف می کنی؟
تقربا با فریاد گفت : شماره کی؟
-:نشنیدی شماره فرناز خانم و می خوام.
-:یعنی جدی جدی گفتی ؟ مامان راست می گفتا انگار ادم شدی.
-:مگه نبودم ؟
-:نبودی که میگم شدی . می خوای با فرناز حرف بزنی؟
-:با اجازتون.
     
#26 | Posted: 15 Jan 2014 16:53
-:وای پویش دورت بگردم زودتر تمومش کن ما رو هم خلاص کن.
-:اگه شما شماره تلفن و لطف کنی چشم تمومش می کنم.
باشه برات اسمس می کنم.
-:دستت درد نکنه.
-:پویش منتظر خبرای خوب هستما.
-:باشه.حالا ببینم چی میشه.باید باهم حرف بزنیم تا ببینیم چی میشه.
-:خیلی خوبه.مواظب حرف زدنت باشا.یه طوری رفتار کن فرناز راضی شه.
-:بله چشم امر دیگه ای باشه؟
-:امری نیست برو زنگ بزن خبرش و بهم بده.
-:رودل نکنی؟
-:مامان قرص داره ازش می گیرم منتظرم.
-:باشه پریناز بین خودمون بمونه فعلا.
-:یعنی به مامان نگم؟
-:اگه لطف کنی یه بار دندون به جیگر بگیری ممنون میشم.
-:در موردش فکر می کنم.
-:یعنی اینکه به مامان می گی.
-:ببینم چی میشه.
-:بزار یه بار روت حساب کنم.خبرش و بهت میدم.اما قول بده اصلا تا وقتی خودم حرف نزدم به روی خودت نیاری.باشه؟
-:خب حالا.باشه قول میدم.برو زنگ بزن.سلام برسون.
خدایا به دادم برس.
-:پریناز من میگم به روی هیچ کس نیار تو می گی سلام برسون ؟
-:باشه نزن جناب سرگرد.سلام نرسون چرا عصبانی میشی؟
-:کاری نداری؟
-:نه.
-:پس خداحافظ.
-:به سلامت.منتظرما.
قبل از اینکه حرفی بزنم قطع کرد.
لحظه ای بعد اسمسی از طرف پریناز حاوی شماره فرناز رسید
نگاهی به شماره انداختم چند باری زیر لب زمزمه اش کردم و رفتم تا شماره رو بگیرم.
اولین بوق که خورد.چند ضربه به در خورد.
سریع گوشی و قطع کردم و گفتم : بفرمایید.
رضایی وارد اتاق شد و احترام گذاشت.
با خروج رضایی نگاهی به گوشی که دستم بود انداختم و بلند شدم.
به طرف کمد سفید رنگی که گوشه ی چپ اتاق بود رفتم و لباسای فرم و بیرون کشیدم.
به سرعت مشغول عوض کردن شدم.لباسای فرم و پوشیدم.
نگاهی به موهام انداختم امروز خوش حالت بودن.اما ناچار شدم کلاه سبز رنگ و روش بزارم.
کمی از موهای جلوی سرم و از زیر کلاه بیرون کشیدم.همیشه اینکار و می کردم و بابا می خندید و می گفت : مثلا پلیسی.
منم با خنده می گفتم : پدر جان من قبل از پلیس بودن جوونم.
بابا می خندید و سرش و تکون می داد.
حاضر و اماده جلوی در ایستادم.دستی به لباسام کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
با خروجم رضایی بلند شد.سری تکون دادم و گفتم : بشین.
رضایی روی صندلی اش نشست و مشغول شد.
چند سرباز و ستوان احترام گذاشتند و از کنارم رد شدند.
لبخند بر لب اوردم و به طرف خروجی اداره حرکت کردم از ساختمان که خارج شدم محمدی رو به روم قرار گرفت.احترام گذاشتم و سلام دادم.
محمدی لبخندی زد و بعد از احوال پرسی در مورد پرونده سوال کرد.مختصر و مفید در مورد پرونده توضیح دادم و از او جدا شدم.
وارد اتاق سردار شدم و احترام گذاشتم سردار بدون اینکه سر بلند کنه گفت : خوش اومدی سرگرد بشین.
روی مبل نشستم و نگاهم و به سردار که نگاهش به پرونده ی روی میزش بود دوختم.
دقایقی بعد سر بلند کرد و گفت : به کجا رسیدی؟؟
     
#27 | Posted: 15 Jan 2014 16:53
روی مبل جا به جا شدم و گفتم : دنبالشم.الان دارم دنبال یکی به اسم طوفان می گردم . فراریه شنیدم رئیس و امیر ارسلان دنبالشن . اینطور که معلومه طوفان چیزایی می دونه که نباید بدونه.فکر کنم یه چیزایی در مورد رئیس می دونه که رئیس نمی خواد کسی بفهمه و امیر ارسلان دنبالشه تا اون چیزا رو بفهمه یا اینکه طوفان از امیر ارسلان چیزی می دونه که رئیس می خواد بفهمه . ما باید زودتر از رئیس و امیرارسلان طوفان و پیدا کنیم.
سردار بلند شد و به طرفم اومد رو به روم روی مبل نشست و گفت : چرا از بچه ها برای پیدا کردن طوفان کمک نمی گیری؟
-:فکر می کنم طوفان و با این روشها نمیشه پیدا کرد باید جور دیگه ای دنبالش بگردیم.!!!
-:هرجور می خوای دنبالش بگرد فقط پیداش کن.
-:بله قربان.
-:رئیس حتما باید دستگیر بشه.الان نزدیک سه ساله رئیس همه ی ما رو زیر سوال برده. ما از تو انتظار بهتر از اینا رو داریم سرگرد.
-:من تمام تلاشمو می کنم.
-:خوبه.کی دست به کار میشی؟؟؟
-:قربان من الانم دست بکار شدم اما باید اسم و رسمی برای خودم دست و پا کنم اینم یه مدت طول می کشه.
سردار بلند شد و به طرف میزش رفت از کشوی میز پاکتی بیرون اورد و به طرفم گرفت : بگیر سرگرد از این پس اسمت فرزان نیکخو هست .
پاکت و گرفتم و وسایل توی پاکت و بیرون کشیدم.
اولین چیزی که به چشم می خورد کارت شناسایی بود نگاهی به کارت انداختم
عکس من با اسم فرزان نیکخو 25ساله درج شده بود.
نگاهی هم به شناسنامه انداختم
کاغذ سبز رنگی به چشم می خورد بازش کردم بالای کاغذ نوشته شده بود اجاره نامه.
پرسشگر نگاهی به سردار انداختم و نگاهم و به کلید هایی که دستم بود دوختم.
سردار گفت : فرزان نیکخو 25ساله.تک فرزند بعد از فوت پدر و مادرش در 14 سالگی با پدر مادرش زندگی می کرده که چهار سال پیش بعد از فوت پدر بزرگ دست به خلاف می زنه و از اون پس تنها زندگی میکنه این اپارتمان نزدیک یک ساله در اجاره فرزان نیکخو هست.
اونم کلید موتوریه که می تونی توی پارکینگ پشت اداره پیداش کنی.
کاغذی از روی میز برداشت و به طرف گرفت : اینم برگه ی پارکینگ.از این به بعد اینجا و با پلیسا کاری نداری.
-:پس پویش اریا ؟
-:سرگرد تا زمان دستگیری رئیس تو به یکی از شهرستان های دور افتاده منتقل میشی. البته این فقط یه پوششه.
-:خانوادم چی ؟
-: باید رابطه ات و با اونا کمرنگ کنی و خیلی مواظب باشی با کی رفت و امد می کنی . ممکنه رئیس بو ببره. در تمام این مدت رابط تو با ما ستوان مقدم هست . برای تبادل اطلاعات باید بری به باشگاه .... ستوان مقدم همیشه اونجا حضور خواهد داشت تو به عنوان شاگرد ستوان به اونجا میری.
-:رشته ورزشیم ؟
-:تکواندو.تا اونجا که یادمه تکواندو کار می کردی.
-:بله قربان.
-:خوبه فراموش نکن.
-:یادم می مونه قربان.
-:اطلاعاتی که دریافت خواهی کرد سریع بخاطر بسپار و همه رو نابود کن.نباید هیچ ریسکی بکنی.
-:فهمیدم.
-:خیلی دقت کن.تا حالا هیچ کس نتونسته تو گروه رئیس دووم بیاره اما تو باید تا اخرش بری. مطمئنا بهت شک خواهد کرد.
-:حواسم هست قربان.
-:اگه رئیس بفهمه پلیسی زنده نمی مونی و با مرگ تو تمام زحماتمون به باد میره.
-:همه ی اینا رو می دونم قربان.
-:با همه ی اینا مطمئنی هنوزم می خوای وارد گروه رئیس بشی؟
با تحکم گفتم : بله قربان.
یه ترسی مخفی تو وجودم بود اما دلم می خواست این راه و تا اخر ادامه بدم.
     
#28 | Posted: 15 Jan 2014 16:55
رو به روی فرناز توی کافی شاپ نشستم و گفتم : ممنون که اومدین.
لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم کاری نکردم.
-:حالتون خوبه؟
-:ممنونم.
بازم حال من و نپرسید . مثل همیشه ساکت و اروم.
گفتم : چیزی هم سفارش دادین دختر دایی؟
-:سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد.بازم اون چشمای قهوه ایش.راستی من امروز چه با ادب شده بودم.
با صداش به خودم اومدم:پسر عمه کاری باهام داشتین ؟
-:راستش نمی دونم چطور بگم....
ای خاک تو سرت کنن نمی دونی چطور بگی ؟ الان فکر می کنه چی می خوای بگی ؟ به اینجا که میرسی نمی دونی چی بگی ؟ ؟ ؟ اما وقتی نباید حرف بزنم زبون میریزم.ای دیوانه.
-:راستش دختر دایی ...
گارسون بهمون نزدیک شد.ای خاک تو گورت پسر الانم وقت اومدن بود ؟ ؟ ؟
بعد از سفارش فرناز پرسشگر بهم خیره شد.
لبام و با زبونم تر کردم و گفتم : حدستون درست بود.
فقط نیچه لبخندی زد .
ادامه دادم : از همون موزه ارامنه تبریز...
میون حرفم اومد و گفت : اما متاسفانه کاری از دستتون بر نیومد نه ؟
ابروهام و بالا کشیدم و گفتم : دارین خیلی کنجکاوم می کنین ، از کجا می دونین انجام نشد ؟
اخه از این دزدی کسی خبر نداشت خوشبختانه با پیگیری مقامات بالا خبرش مخفی موند و پخش نشد.
-:پسر عمه می خوای بدونی من از کجا این اطلاعات و دارم نه ؟
با چشمای گرد شده که سعی می کردم عادی باشه گفتم : ماشاا...خودت یه پا کاراگاهی دختر دایی.
-:به پای شما نمی رسم اگه استعداد منم سرکوب نمی کردن الان می تونستم در کنار شما باشم.
امروز قرار بود شاخ در بیارم .
-:نمی فهمم .
-:می خواین بدونین من اطلاعات و از کجا میارم.درسم که تموم شد ارزوم بود برم دانشگاه افسری می خواستم پلیس شم.مگه پلیس بودن چه اشکالی داره ؟ مگه شما همکار زن ندارین؟اما بابا نذاشت.بابا نمی خواست یه پلیس زن باشم...تا می تونستم مقاومت کردم اما بابا اخر سر با این حرف که هیچ وقت نمی زاره خدمت کنم من و به قب نشینی وادار کرد. تمام اطلاعاتی که دارم از هک سیستم شما و یا پرونده هایی هست که بابا به خونه میاره.
-:یعنی می خواستی پلیس شی ؟
با سر تایید کرد.
خندم گرفته بود به زور خندم و کنترل کردم.فرناز و پلیس ؟ جالب میشدا.اما چرا دایی مخالفت کرده ؟ اینطور که معلومه کار اگاه خوبی میشده.راستی چرا من خبر نداشتم ؟
-:یعنی دایی نمی خواست شما پلیس باشین.
-:بله متاسفانه.
-:اونموقع دلیلش ؟
-:چون فکر می کنه یه زن نمی تونه پلیس خوبی باشه.
ابروهام و بالا دادم : دایی و این حرفا ؟
لبخند تلخی زد : متاسفانه همینطوره.
دایی همچین ادمی بود ؟ باورم نمیشد اخه دایی همیشه در طرفدار پلیسای زن بود حالا چی شده بود ؟ نمی دونم. وای من و ببین می خواستم از شر این یکی خلاص شم یکی دیگه پرید وسط عجب گیری کردما.
-:چرا من با خبر نشدم ؟
-:برای بابا کسر شان بود یکی بدونه دخترش می خواد پلیس شه برای همین نذاشت کسی خبر دار بشه.
گارسون بهمون نزدیک شد و سفارشات و روی میز چید.
اروم تشکر کردم و با دور شدنش گفتم : خیلی دوست داشتین پلیس باشین ؟
-:بیش از اندازه.
-: الانم روی رئیس تحقیق می کنین نه ؟
با خنده گفت : واقعا کاراگاهی برازندتونه.اره از اینکه در موردش بیشتر بدونم لذت می برم.
-:حالا در موردش چی می دونین؟
-:چیز زیادی نمی دونم جز اینکه رئیس روی چیزای مزخرف تمرکز می کنه.
قاشق بستنی رو توی گیلاس گذاشتم و گفتم : چطور؟
-:ببینید رئیس طوری کار می کنه که به نظر من و شما خیلی پیش پا افتاده و ساده و در عین حال مزخرف بهیچ کس فکر نمی کنه امکان داشته باشه نظر بیاد اینطوری راحت می تونه کارش و انجام بده چون در این حالت کسی فکر نمی کنه یکی اینطور ساده دست به کاری بزنه.
-:...
به همراه کیا وارد حیاط شدیم.صدای بلند اهنگ از این فاصله هم به گوش میرسید.نزدیکی ساختمون سفید رنگی کیا ماشین رو متوقف کرد نورهای رنگی که از پنجره ها بیرون میزد جلب توجه می کرد.هر دو پیاده شدیم و به طرف ساختمون به راه افتادیم.انواع مدل های ماشین در اطراف ساختمان پارک شده بود.بیشتر از همه نگاهم به ماشین کاهویی رنگ جلب شد نمی دونم مدلش چی بود اما مطمئنا ایرانی نبود.
دو پله برای ورود به روی ایوان ساختمان می خورد بالا رفتیم.نگاهم به دختر یا زنی که ارایش غلیظی داشت و با پیراهن لیمویی بازی از مرد جوونی اویزون بود کشیده شد و با انزجار به رفتار های دختر نگاه کردم پسر به رفتارهای دختر می خندید و گاهی صورتش و می بوسید.
از بوسه هایی که روی صورت دختر می خورد چندشم شد و به سرعت نگاهم و از اونا گرفتم.کیا کنارم ایستاد و گفت : چی شده ؟
     
#29 | Posted: 15 Jan 2014 16:55
شانه هایم را بالا انداختم : هیچی.
کیا با سر به سالن اشاره کرد : بریم.
وارد سالن شدیم.با اولین قدم بوی انواع مشروبات و هزار جور کوفت وزهرمار دیگه ای رو احساس کردم.تصویرا زیاد واضح نبود بین نورهای رنگی سبز و قرمز و ابی و زردی که توی سالن می چرخیدن و دود کمرنگی که پیچیده بود قابل دیدن نبود.یعنی اینا چطوری اینجا همدیگرو پیدا می کنن؟همیشه از رفتن به این چنین جاهایی سر باز می زدم.مگه از جونم سیر شده بودم ؟
یه بار 22سالگیم رفتم تا یک هفته مامان تو اتاق زندانیم کرد.حالا ببین به کجا ها رسیدم.کاش زودتر وسایلم و جمع می کردم و میرفتم اپارتمان خودم تا راحت تر باشم.اما یک هفته ای کارای نا تموم داشتم قبلش باید طوفان و پیدا می کردم.
با صدای ای.جی به خودم اومدم.
-:به به ببین کی اینجاست.سلامت کو شاگرد ؟
کیا با لبخند بزرگی گفت : سلام.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : سلام استاد.
با خنده گفت : علیک.
تو چشماش یه چیزی بود که زیاد دوست نداشتم.پیراهن کوتاه صورتی جیغ به تن داشت.از این رنگ متنفر بودم.کفشای پاشنه بلندش نقره ای بود با گل سر نقره ای که توی موهاش فرو برده بود هماهنگ بود.پریناز یه چیزی می گفت ، اهان به اصطلاح ست بودن.همیشه فکر می کردم این کفشای پاشنه بلند چطورین ؟ بچه که بودم چند باری کفشای مامان و پوشیده بودم و مامانم کلی دعوام کرده بود.پرینازم عادت نداشت کفش پاشنه بلند بپوشه.کاش یکی پیدا میشد من ازش بپرسم.دوست داشتم یه بار دیگه هم اون کفشای پاشنه بلند و امتحان کنم.
کیا گفت : من الان بر می گردم و از ما دور شد.مسیر رفتنش و دنبال کردم و به دختری رسیدم از این فاصله فقط تونستم پیراهن قرمز رنگش و تشخیص بدم.
ای . جی کنارم ایستاد و گفت : چه خبرا ؟
-:خبری نیست.
-:من نمی دونم تو چرا اینقدر بچه مثبتی؟
ابروهام و بالا دادم من مثبت بودم ؟
-:چطور مگه ؟
-:خب مثبی دیگه چطور مگه داره ؟
-:هنوز باهام اشنا نشدین.بهتره زود قضاوت نکنین.
با خنده گفت : راس میگی.باشه بزار بیشتر با هم اشنا بشیم.من شادیم.
دستش و به طرفم دراز کرد.
نگاهی به دستش انداختم و اون و به گرمی فشردم و گفتم : فرزان.
-:فکر کردم فرزان اسم مستعارته.
بابا این دیگه کیه ؟ به سرعت گفتم : نه . اسمم فرزانه.
-:خوبه...فرزان من همه جا ای .جیم جز زمانی که باهم تنهاییم.
-:بله استاد.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : کت و شلوار خیلی بهت میاد.
از تعریفش خوشم اومد.کت و شلوار طوسی با پیراهن مشکی به تن داشتم بد نبود یعنی تیپم خوب بود.
نگاهی به اطراف انداختم.کیا مشغول صحبت با چند نفر بود.
وسط سالن چند تا دختر و پسر مشغول رقص بودن.اما تعدادشون کم بود بیشتر جمع حاضر مشغول حرف زدن بودن.یا به قول معروف فک زدن.
شادی نگاهم و دنبال کرد و گفت : کسی رو میشناسی؟
-:نه.
گارسون بهمون نزدیک شد و سینی و جلومون گرفت.شادی گیلاسی برداشت.
نگاهی به گیلاسها انداختم و اونی که مایع سفید رنگی داشت و برداشتم.
یادم باشه به کیا بگم اسم همه ی اینا رو بهم یاد بده.من که نمی دونم توی اینا دقیقا چیه ؟ چند تاش و بلد بودم اما نه همش و .فکر کنم این شراب سفید بود.یادمه یه جا خونده بودم شراب سفید از انگورهایی که پوستشون کنده شده درست میشه !!! حالا جدی این شراب سفید بود ؟
شادی دستش و دور بازوم حلقه کرد و گفت : بریم اونجا بشینیم؟
به کاناپه ای اشاره کرد.نگاهی به سالن انداختم سالن بزرگی بود که سمت راست در ورودی میز بزرگی برای خوراکی ها قرار داشت و اطرافشم تقریبا پر بود.
سمت چپ هم تعدادی مبل برای نشستن بود.
رو به روی در ورودی در بزرگی به رنگ سبز تیره قرار داشت و دختری با لباس بنفش کنار اون ایستاده بود و سالن و زیر نظر داشت.به همراه شادی به طرف کاناپه رفتیم و نشستیم.
-:چند سالته ؟
به طرفش برگشتم : هومم؟
-:کجایی ؟ میگم چند سالته ؟
-:25.
     
#30 | Posted: 15 Jan 2014 16:57
با خوشحالی که سعی می کرد پنهونش کنه گفت : منم 23سالمه.کارت چیه ؟
اخه به من چه چند سالته ؟ حیف کارم پیشت گیره وگرنه می دونستم چطوری حالت و بگیرم : کار خاصی ندارم یه مغازه تعمیر لوازم برقی دارم.
-:نه بابا کارت خوبه.حالا سر در میاری یا برای رد گم کنیه ؟
-:نه بلدم.دیپلم برق دارم.
-:خوبه.خوشم اومد چرا ادامه ندادی؟
اینارو فول بودم.یه پا دروغگو شده بودم واسه خودم.
-:دوست نداشتم درس بخونم اونم بخاطر بابابزرگم خوندم.
با دیدن کیا که به طرفمون میومد حرفم و خوردم
کيا کنارم ايستاد و گفت : خوش مي گذره ؟
شادي بلند شد و گفت : برمي گردم.
کيا نگاهش را به دنبال شادي کشيد و گفت : باهاش صميمي شدي.
-:نه بابا.از اين خبرا نيست داشتيم در مورد کار حرف مي زديم.
سرش و تکون داد و گفت : اون دختري که کنار در ايستاده و پيراهن بنفش پوشيده رو مي بيني؟
همون دختري رو مي گفت که سالن و زير نظرداشت وقتي تاييد کردم گفت : اون دوست دختر طوفانه.
-:جدي ؟ يعني مي دونه الان کجاست ؟
-:اره مي دونه.
گيلاسي که لب نزده بودم و کنار ميز کوچکي که نزديکم بود گذاشتم و گفتم : بريم بپرسيم.
قدمي برنداشته بودم که گفت : کجا ؟
به طرفش برگشتم : ميرم بپرسم ديگه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت : تو جدي پليسي؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم : خفه شو.
-:راست ميگم ديگه.اخه ديوونه اون به اين اسوني مي گفت طوفان کجاست که مشکلي نبود.تازه جرئت داري نزديکش بشو ببين چه بلايي سرت ميارن !!! اون چند تا مردي که نزديکش ايستادن و نمي بيني ؟ اونا محافظاشن.
-:محافظ مي خواد چيکار؟
-:باباش از اون قاچاقچياي بزرگه.الناز تنها دخترشه.عاشق اين دختره.دختره بگه بمير باباش با اوون عظمتش مي ميره.
-:ايول عجب دختري.
-:الان جرئت داري برو سراغش.
دوباره قدمي به جلو برداشته بودم که کيا دستم و از پشت گرفت و گفت : خيلي خلي.وايسا با هم ميريم به وقتش بايد يه نقطه ضعف پيدا کنيم.
-:اون چيه؟
بدجوري نگام کرد اگه مي تونست الان سرم و مي بريد : گفتم بايد پيدا کنيم الان نمي دونم.
-:در ميره ها.
-:نميره خيالت راحت.
-:يعني باباي دختره نمي دونه طوفان کجاست ؟
-:نه.فقط دختره مي دونه.باباي دختره براي رئيس کار مي کنه اما نمي دونه طوفان کجاست.
-:راستي رئيس براي چي دنبال طوفانه ؟
-:طوفان يه زماني براي رئيس کار مي کرد دست راست رئيس حساب مي شد.اما نمي دونم چي شد که از گروه جدا شد و گفت مي خوام تنها کار کنم اين شد که رئيس افتاد دنبالش که تو بيشتر از اوني که بايد بدوني در مورد من مي دوني و اگه مي خواي از گروه بري بيرون بايد بميري.
-:ايول رئيس.امير ارسلان چي ؟
-:امير ارسلان دنبال رئيسه.اگه طوفان و پيدا کنه مي تونه اطلاعات خوبي در مورد رئيس گير بياره.
-:کارشون درسته.
-:پس چي !!! ميگم پات و از اين ماجرا بکش بيرون حرف گوش نمي کني.
باز کيا رفت رو انتن نصيحت کردن.
-:نمي شه کيا بايد تا اخرش برم.گير نده بريم سراغ اين دختره؟
-:يکم زبون به دندون بگير ميريم.
-:پس کي ؟
-:پسر تو شيش ماه به دنيا اومدي؟
-:نچ هفت ماهه.
-:خاک تو سرت.
-:چرا ؟
-:چرا و مرض.
به طرف کاناپه هلم داد.روي کاناپه افتادم کنارم نشست و گفت : لال شو ببينم يه چي گير ميارم بريم سراغ دختره ؟
-:مي خواي برم امار در بيارم ؟
-:لازم نکرده.امار اينارو هيچ جا نمي توني پيدا کني.
-:تو سيستم ما ميشه ها.
-:اره جون خودت.اگه بود که تا الان اينا رو دستگير کرده بودين.
راست مي گفتا.من تا حالا چيزي در مورد اينا نشنيده بودم.
-:کيا باباي اين دختره کيه ؟
-:تو فکر مي کني من کيم همه چي رو بدونم؟فقط مي دونم از اون کله گنده هاست.
اره جون خودش خوب مي دونستم مي دونه باباي دختره کيه اما نمي دونم چرا نمي خواست چيزي بگه؟چرا نمي گفت ؟باز هنگيدم.خدايا کمکم کن.
     
صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites