تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 15 Jan 2014 17:37
همینطور داشتم مستقیم می رفتم . هیچ حرفی نمی زد . فقط به بیرون خیره شده بود .
حس می کردم قلبم الان از سینم می زنه بیرون . خیلی اشفته بودم . اونم همینطور بود به روش نمی اوردم . خودش و خونسرد نشون می داد اما می تونستم لرزش تک تک سلول های بدنش و احساس کنم .
میگن ادما یه فرکانسهایی از خودشون ساطع می کنن همین دیگه .
توی جاده می روندم. بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم. مرد همونطور ساکت بود. افتاب نارنجی دی ماه در حال غروب بود. چراغ خیابون ها کم کم جاده رو روشن می کردن...
زیر چشمی نگاهی به مرد انداختم. غمزده به صندلی تکیه داده و از پنجره بیرون و نگاه می کرد. این سکوت مضحک داشت آزارم می داد. اما نمی دونستم چی کار باید بکنم... نمی دونستم چطور سر صحبت و باز کنم و ازش حرف بکشم... اولین بار بود که این قدر درمونده می شدم... واقعا اولین بار بود...
من همیشه روابط اجتماعیم خوب بود... ول این مرد... نمی تونستم باهاش حرف بزنم... از وقتی سوار شده تو عالم خودشه... چه ادم عجیبی...!!
به جاده خیره شده بودم و به این چرت و پرتا فکر می کردم که صدای محزونش توجهم و جلب کرد...
-:بزن کنار...
خیلی آروم گفت. با صدایی که از ته چاه در می اومد. حتی فکر کردم اشتباه شنیدم... ولی صداش بالاتر رفت... حالش خوب نبود... این و از رفتارش به خوبی می شد فهمید...
-:بزن کنار... بـــــــــــــزنـــــــــ ـــ کنــــــــــــــــارررررر ررر....
لرزش صداش به خوبی حس می شد...
-:ولی اینجا اتوبانه...
انگار نشنید چی گفتم. مدام زمزمه می کرد: بزن کنار... بزن کنار...
بیخال پلیس و جریمه شدم و زدم کنار... یارو انگار حالش دیگه ماورای بد بود... تا زدم کنار، فوری پریم پایین...
شیشه رو پایین دادم... هوا سرد بود... ولی نه تا اون حد که بتونه من و اروم کنه...
در و باز کردم و پایین اومدم ولی هنوز یه پام توی ماشین بود. به در تکیه دادم. به طرفش چرخیدم... دستشو به نرده های سبز رنگ کنار اتوبان تکیه داده بود و یه کم خم شده بود... سرش پایین بود... اما تو دستش یه اسلحه برق می زد.
چند لحظه همون طوری خیرش شدم. بعد چند دقیقه برگشت. بی توجه به من در و باز کرد و سوار شد.
باد سوزناک به صورتم می خورد... سوار شدم. شیشه رو کاملا پایین کشیده بود. اسلحشو گذاشته بود روی داشبورد و دستشم گذاشته بود روش.
تا خواستم استارت بزنم شروع کرد به حرف زدن...
-: صبر کن...
دستم و از روی سوئیچ برداشتم و به طرفش برگشتم. تو چشمام خیره شد...
-: تو پسر خوبی هستی... پس چرا اینجایی؟!
با خونسردی گفتم: من ادم خوبی نیستم...
-:از این بازی های مسخره بکش کنار...
با جدیت گفتم: چرا؟!
-: چون بعدش نمی تونی. چون بعدش بهش معتاد میشی!
روم و برگردوندم. استارت زدم. دیگه از دست این نصیحت ها خسته شده بودم. هر کی می رسید یه نصیحت مثلا دوستانه می کرد. من خودم می دونستم چی کار دارم می کنم. می دونستم این یه بازی بچگونه نیست... ولی من می خواستم... می خواستم رئیس و پیدا کنم...
با احساس دستی روی دستم به خودم اومدم. دست من روی سوئیچ بود و دست اونم رو دست من... به طرفش برگشتم...
دوباره تو چشمام خیره شد و گفت: نه... صبر کن... می تونم بهت اعتماد کنم؟
ماشن و خاموش کردم و گفتم: تا حالا کسی به این سوال جواب منفی نداده.
لبخند تلخی زد و دست تو جیب کتش کرد. چند ثانیه بعد یه مدال کوچیک جلوم گرفت. یه پروانه کوچیک طلایی...
نگام و از مدال گرفتم و بهش چشم دوختم...
با آرامش گفت: این و به دست یکی برسون... بهش بگو خیلی وقته که این و پیدا کرده بودم اما... بگو من می دونم که اون هیچ وقت چیزایی که در موردم می گفتن و باور نکرد... بگو من همیشه دوسش داشتم... بگو تا آخرین لحظه به یادش بودم... بگو...
نمی دونم چرا احساس کردم داره گریه می کنه... هیچ اشکی تو چشاش نبود، با قاطعیت تمام حرف می زد... اما ان احساس بهم دست می داد... می تونستم حس کنم که تو درونش اشک می ریزه...
مدال و ازش گرفتم و با انگشت شستم نوازشش کردم.
-: این مدال با ارزشترین چیزیه که تو زندگیم دارم... سالم برسونش...
دوباره دست کرد تو جیبش... اینبار یه پاکت قدیمی دستش بود... فکر کنم حداقل مال 30-35 سال پیش بود...
ادامه داد: بگو این و همون زمان نوشتم... بگو هرگز جرات پست کردنش و پیدا نکردم... ولی... ولی حالا...
ادامه نداد... بقیه ی حرفش و خورد و ساکت شد...
با کنجکاوی پرسیدم: مگه حالا چی فرق کرده؟
جواب نداد. فقط نامه رو به دستم داد.
-: چرا خودت بهش نمی دی؟!
اسلحه رو برداشت و تو دستش گرفت. به رو به رو خیره شد و با لبخند تلخی گفت: چون من دیگه سوار این ماشین نمی شم... چون دیگه هرگز نمی بینمش... چون این جا آخر خطه...
-: چی؟!
-: من دارم به پیشواز مرگ میرم... خیلی سخته... اما دارم این کار و می کنم...
اب دهنم و قورت دادم. این آدم داشت می رفت تا بمیره... خودش می دونست که تو این ماموریت می میره... ولی بازم داشت با پای خودش میرفت. اما چرا؟! چرا یه ادم وقتی می دونه جایی که میره مرگ منتظرشه... پس چرا میره؟
-: چرا؟ اگه می دونی چرا می ری؟
با همون لبخند تلخ رو لباش گفت: چون دیگه خسته شدم... از فرار کردن خسته شدم... چون چیزی ندارم که به خاظرش فرار کنم...
دیگه از تهران خارج شده بودیم. افتاب کاملا غروب کرده بود و به خاظر ابرا از ماه هم خبری نبود. توی یه جاده برهوت داشتم می روندم که به راست اشاره کرد و گفت: بپیچ این ور...
اطاعت کردم. دو-سه کیلومتر که جلوتر رفتم به یه انبار متروکه رسیدیم. دوباره بهم اشاره کرد و گفت از یه در بزرگ برم تو...
یه انبار شلوغ. معلوم بود چند ساله که کسی توش قدم نذاشته اما سوسوی یه چراغ این و نمی گفت.
در و باز کرد و خواست پیاده شه که به طرفم چرخید و گفت : به حرفام فکر کن!
سرم و به صندلی تکیه دادم و گفتم: من از پسش بر میام!
آروم زمزمه کرد: منم همین فکر و می کردم.
جواب ندادم. از ماشین پیاده شد و در و بست. بعد دوباره خم شد و ازم خواست شیشه رو پایین بکشم. سرش و تو اورد و گفت: من بهت اعتماد کردم. اونا رو بهش برسون...
سرم و تکون دادم و گفتم: حتما!
نگاه غمزده ای بهم انداخت و روش برگردوند و رفت.
چند دقیقه همونجا نشستم و به همه چی فکر کردم. من داشتم خودم و گول میزدم. من ترسیدم... از همه چیزا و کسایی که دیدم ترسیده بودم...
ولی نباید بترسم... رئیسم همین و می خواد... می خواد ازش بترسم... می خواد بدونم هر کی باهاش چپ افتاده ور افتاده... واسه همین من و کشونده اینجا... می خواد بکشم کنار...
اما چرا؟! اگه می خواد مزاحمش نشم می تونه خیلی راحت من و بکشه... من الان اینجام... تو قلمرو اون... پس چرا...؟!
سرم و تکون دادم و لبم و گاز گرفتم. تا حالا اینقدر سردرگم نبودم. تا حالا زندگیم اینقدر راز الود نبوده...
این بود چیزی که من انتخاب کرده بودم... یادمه یه روز، یه نفر بهم گفت: آدمایی که خیلی می دونن، آدمایی که به هیجان عادت دارن، نمی تونن آروم زندگی کنن، نمی تونن از ارامش شون لذت ببرن...
حالا منم تا چند روز هیچ خبری نمی شه، حوصلم سر میره! دست خودم نبود اگه م خواستمم نمی تونستم بکشم کنار... چون می خواستم تا ته قضیه باشم... من یه کل شقه احمقم... این و خیلی خوب می دونم...
نگاهی به ساعتم انداختم. حوالی هشت شب بود... خیلی وقت بود که رفته بود.
دست بردم تا در و باز کنم .اما دستم و پس کشیدم . نمی دونستم باید برم یا نه .
ولی باید می رفتم . هم بخاطر اون مرد و هم به خاطر کارم .
ولی بیشتر از اینا بخاطر کنجکاوی از ماشین بیرون اومدم و با قدمهای اهسته و با احتیاط جایی که اون مرد رفته بود رفتم .
سعی کردم سر و صدایی ایجاد نکنم . همینطور داشتم جلو می رفتم که صدای یه مرد به گوشم خورد .
     
#62 | Posted: 15 Jan 2014 17:38
خوب که دقت کردم دیدم توی تاریک و روشن انبار همون مرد روی یکی دیگه اسلحه کشیده . اسلحه رو درست گذاشته بود روی پیشونیش...
اما... اما انگار یه شخص دیگه ای هم بود... یه شبح توی تاریکی... بدنش توی تاریکی بود اما دستش با یه اسلحه نقره ای توی روشنایی بود... همون براونینگ معروف... همون قاتلی که پلیس در به در دنبالش بود... باورم نمی شد... انقدر دنبالش بودم و حالا رو به روم ایستاده بود... به همین راحتی...
براونینگ به طرف مرد گرفته شده بود... حتی اسمشم نمی دونستم... خودش می دونست که امروز میمیره... می دونست که اون اسلحه امروز به طرف اون گرفته میشه...
مرد سکوت و شکست و گفت: هدف من بودم... نه؟!! اون فقط یه طعمه بود...
شبح توی تاریکی جواب داد: خودت این و خیلی خوب می دونستی... واسه همین اومدی...
-: رئیس... امیر ارسلان... آخه چرا؟!!
-: رئیس می خواد تو بمیری...! امیرارسلانم همین طور... پس...
اسلحه رو اماده ی شلیک کرد... درست جلوی چشام... جلوی چشمام داشتن یه نفر و می کشتن... اونم کسی که چند دقیقه پیش انقدر باهاش نزدیک شده بودم...
اما... اما من همونطوری وایستاده بودم... ماشه کشیده شد... گلوله شلیک شد و بدن مرد روی زمین افتاد... اون مرد... گلوله درست پشت سرش و نشونه رفته بود... توی اون تاریک بازم میتونستم لبخند تمسخر آمیز روی لباش و ببنم...
من مرگش و دیدم... ولی چرا هیچ کاری نکردم... چرا خیلی خونسرد اونجا وایسادم و مرگ اون و تماشا کردم؟!!
قبلا هم مرگ کسی رو دیدم... ولی به زور خودم و کنترل کرده بودم... وقتی یه پلیس بودم... با اینکه بعضیا فکر می کنن پلیسا از مرگ کسی ناراحت نمی شن اما من نمی تونستم بشینم و مرگ دیگران... حتی مجرما رو ببینم...
با صدای قاتل به خودم اومدم... همونطور که توی تاریکی استاده بود یه دسته پول به طرف مرد دیگه پرت کرد و گفت: دیگه این ورا نَپِلِک... وگرنه خودم کارت و می سازم...
مرد پولارو گرفت و گفت: رئیس خیلی دست و دل بازه...
شبح به طرفم برگشت. انگار من و دیده بود... منم عین مجسمه همون جا وایسادم... حتی فرارم نکردم... تازگیا خیلی دل و جرئت پیدا کرده بودم...
در همون حال که با حوصله به طرفم میومد خطاب به مرد طعمه گفت: گورت و گم کن...
صداش به نظرم خیل آشنا میومد...
کم کم اومد تو روشنایی... بله... مگه می تونستم اون صدا رو فراموش کنم... همون پسر بچه تخس... عماد...
با اخم بطرفم اومد و درست رو به روم ایستاد... چشم تو چشمم...
-:خیلی جرئت داری که اومدی اینجا...
نگاهی به مرد مرده انداختم... طعمه هم که رفته بود... به صورتش که خیلی معلوم نبود نگاه کردم... یه چیز ته دلم داشت خودش و می کشت... یه حس آشنا... لبخندی زدم... حداقل انسانیت هنوز تو وجودم نمرده بود... هنوز یه چیزی از پویش سابق تو وجودم ورجه وورجه می کرد... خدایا شکرت... شکرت که تو این مرداب هنوز یه ذره ادمیت تو وجودم هست...کنارم روی صندلی جلو نشست. با اخم به رو به رو خیره شده بود. خیلی ریلکس و آروم. حتی عین خیالشم نبود که الان یه آدم و کشته. چه آدم عجیبی...
یه پسر 14-15 ساله همین الان، چند دقیقه پیش یکی رو کشت و حالا خیلی آروم نشسته و داره واسم اخم و تخم می کنه... والا چی بگم.
همینطوری زیر چشمی داشتم می پاییدمش که با صدای کلفت گفت: بهتره راه بیفتی!
منم بی چون و چرا اطاعت کردم. از اون انبار خارج شدیم و دو-سه کیلومتری توی جاده اصلی حرکت کردیم. با نور چراغ داشتم می روندم که یه نوری افتاد رو چشمام. یه لحظه چشمام و بستم و سرعتم و کم کردم. مردم چقدر بی ملاحظه ان. ولی مگه به جز ما هم احمق دیگه ای این وقت شب میاد اینجا.
چشمام و که دوباره باز کردم. همون نور دوباره توی چشمم می خورد. چشمام و جمع کردم و سعی کردم بهتر ببینم که دیدم یه ماشین شاسی بلند مشکی راه و بسته. سریع کوبیدم رو ترمز.
چند تا بوق زدم ولی انگار ماشین خیال حرکت نداشت. نگاهی به عماد انداختم. با یه لبخند مرموز به ماشین رو به رویی خیره شده بود. چرا اینا همشون همیشه لبخند می زنن. انگار گیرمون انداخته بودن. از طرز توقف ماشین می شد این و فهمید.
نگاهی از آینه به عقب انداختم. یه ماشین مثل ماشین جلویی راه برگشتم بسته بود. اینا کی بودن که راه و بسته بودن. آدمای رئیس که نبودن... پس کی؟! امیرارسلان...
در ماشن جلویی باز شد و دو نفر آدم سیاه پوش با اسلحه پایین پریدن. فکر کنم کلاشینکف بود. رو به رومون ایستادن و لوله اسلحه هاشون و به طرف ما گرفتن. لبخند رو لبای عماد نشون می داد که منتظر این ادما بود ولی سریع لبخندش و فرو خورد و دوباره اخم کرد.
دستش و دیدم که برد روی اسلحش. با دست چپش اسلحشو روی پاش گذاشت و اماده شلیک کردش. سرش و چرخوند و به من چشم دوخت. منم سریع ولی نامحسوس اسلحم و در آوردم و آمادش کردم.
در همین حین یه مرد دیگه با پالتوی بلند از همون ماشین پیاده شد و به آرومی به طرفمون اومد. با هر قدمی که به طرفمون می اومد، استرس من بیشتر میشد. وقتی دست تو جیبش کرد و کلت 45 ش و در آورد که دیگه...
عماد همونطور مثل تکه سنگ نشسته بود. این بچه اصلا ترس حالیش نمی شد. وقتی چند قدم مونده بود تا مرد به کنار ماشینمون برسه عماد آروم گفت: وقتی گفتم، ما رو از این مهلکه خلاص کن...
منم به تبعیت از اون اروم گفتم: ولی چجوری؟!
جوابی نداد. نگاهی به مرد و نگاهی به اطراف انداختم. پشت سرمون و بسته بودن اما دور و برمون کاملا باز بود. فقط لازم بود چند کیلومتر تو خاک و سنگ برونم.
به طرف عماد چرخیدم. مرد کنار در ایستاده بود و در حالیکه به عماد چشم دوخته بود با اسلحش خط و نشون می کشید. انگار داشتن با هم حرف میزدن... تله پاتی... ولی می تونستم حدس بزنم به چی فکر می کنن.
مرد:این دفعه دیگه نمی ذارم قصر در بری!! این دفعه نوبت منه!
عماد:منتظرت بودم... می دونستم میای! ولی منم بیکار ننشستم.
عماد دستش و روی اسلحه محکم تر کرد و نیم نگاهی بهم انداخت. با سر تایید کردم. خیلی اروم شیشه رو پایین کشید. در حالیکه شیشه پایین می رفت نفس تو سینه همه حبس شده بود. این و میشد از فضای اونجا فهمید.
یهو عماد دستش و از روی کلید برداشت و با یه حرکت در طول چند ثانیه در و با شدت باز کرد و مردی که کنار در ایستاده بود و به زمین کوبید. ایول قدرت!! چه بچه فرزی!!
بعد خیلی سریع قبل از اینکه مردای دیگه فرصت شلیک پیدا کنن نیم تنش و از در بیرون برد و چند تا گلوله به طرف مرد شلیک کرد.
تو همین موقع منم معطل نکردم و پام و روی گاز فشردم و فرمون و چرخوندم و به سرعت به طرف بیابون کنار جاده روندم.
صدای شلیک رگباری به گوشم رسید و یه دست پر قدرت که سرم و به سمت پایین هل داد. فقط به رو به رو خیره شده بودم و به اون مردا یا حتی به عماد فکر نمی کردم. به هچی به جز خلاصی از اونجا...
دیگه داشتیم از اونجا خلاص می شدیم که یهو یه صف چراغ جلوم روشن شدن. چند تا ماشین از همون مدل جلومون صف کشیده بودن. فکر کنم دایره وار مجاصرمون کرده بودن.
نگاهی به عماد انداختم. دیگه از اون لبخند مرموز خبری نبود. انگار حساب اینجاش و نکرده بود. تو چند متری اون صف کذایی ترمز کردم. قلبم داشت میومد تو دهنم. فکر نمی کردم عمر گوهر بارم تو ابن بیابون اونم به دست امیرارسلان تموم بشه.
با چشما و دستای بسته روی صندلی نشوندنم. همه جا تاریک بود... سیاهی مطلق... من و به صندلی بستن و رفتن... چند لحظه سکوت...
یعنی اینجا دیگه آخر کار بود... آخر کار من... چطور می تونستم از اینجا فرار کنم... من نمی دونستم کجام... نمی دونستم این آدما کین...؟!!
امیر ارسلان... من هیچی دربارش نمی دونستم... با خودم عهد بستم اگه از این جا جون سالم به در بردم حتما درباره ی این یارو اطلاعات جمع کنم...
حالا که اینجا گیر افتادم تکلیف اون پروانه طلایی چی میشه... کی اون و به دست زینت الملوک می رسونه... من به اون مرد قول دادم... قول...
با تکون خوردن چیزی، احساس کردم کسی کنارمه... یکی با فاصله تقریبا یه متری... فکر کنم عماد بود... آره خودش بود...
با باز شدن در سر بلند کردم... قدم هایی بهمون نزدیک می شد... چند قدم مونده بهمون ایستاد... این دفعه صدای قدم ها از پشت اومد... ولی بیشتر از یکی بود... دو نفر یا شایدم سه نفر.
     
#63 | Posted: 15 Jan 2014 17:38
یه دست سنگین سرم و بلند کرد و چشم بندم و باز کرد... اول چیزی ندیدم... جز هجوم نور... نور زیادی اونجا نبود... دقیق تر که شدم تونستم بهتر اطرافم و ببینم...
یه اتاق نیمه تاریک... اتاق که نه بیشتر شبیه کارگاه بود... چند تا دستگاه تراشکاری یه طرف بودن... رو به رومون یه در تقریبا بزرگ قرار داشت و البته کنارم عماد... عمادم مثل من به صندلی بسته بودن... ولی خیلی بی تفاوت بود... انگار نه انگار که اینجا زندانی هستیم...
مردی که جلوی عماد ایستاده بود... همون مرد پالتو پوش... مرد یه دستش و تو جیبش گذاشته بود و با دست دیگش مدام با یه چیزی بازی می کرد... یه چیز قرمز رنگ. نتونستم دقیقا تشخیص بدم چیه.
مرد با نیشخند گفت: بالاخره... بالاخره تو هم به اینجا رسیدی... اینجا ته خطه... اسطوره رئیس... چرا بهم نمی گی لحظات آخر چه حسی داره...
عماد بدون اینکه سر بلند کنه گفت: چرا این و وقتی رفت جهنم از دخترت نمی پرسی؟! ازش بپرس وقتی من اون نقطه قرمز و روی قفسه سینش تکون می دادم چی حسی داشت؟! وقتی بی صبرانه منتظرت بود و تو نیومدی چه حسی داشت؟!
با هر کلمه ای که از دهن عماد خارج میشد صورت مرد برافروخته تر میشد و فشار بیشتری به اون شئ سرخ رنگ میاورد... صدای دندوناش که روی هم سائیده می شدن به خوبی شنیده می شد.
عماد بی توجه ادامه داد: وقتی اولین تیر قلبش و سوراخ کرد چشمای مظلومشم بسته شد. دخترت خیلی ضعیف بود...
ناگهان مرد کنترلش و از دست داد و با خشم فریاد زد : خفه شو... خفه شو... درباره اون حرف نزن...
عماد با علاقه بیشتری ادامه داد: صبا...
مرد دیگر مجال حرف زدن به عماد نداد و یه مشت محکم حواله صورت عماد کرد و هم زمان فریاد زد : اسمش و به زبون کثیفت نیـــــــــــار!!!
با چنان شدت و خشمی مشتش و کوبید که من فکر کردم فک عماد از جاش در اومد... صورت عماد به طرفم چرخید. جوی کوچکی از خون از کنار لبش جاری شد. صورتش همچنان آروم بود.
اما عماد از رو برو نبود... خونی که گوشه لبش جمع شده بود و با زبونش لیس زد و با خنده تمسخر آمیزی گفت : چرا اون اسلحه رو از جیبت بیرون نمی کشی و انتقامت و نمی گیری؟!
مرد به سرعت دستش و که حاوی اسلحه بود بیرون آورد و روی پیشونی عماد گذاشت. اماده شلیکش کرد. ولی عماد هیچ عکس العملی نشون نداد.
مرد فریاد زد : وقتی می کشمت تو چشام نگاه کن...
عماد بی توجه گفت : هر وقت اجازه کشیدن اون ماشه رو بهت دادن من تو چشمات خیره میشم.
مرد یه لحظه دستش سست شد.
عماد سربلند کرد و ادامه داد : سگ امیرارسلان...
مرد چند صدم ثانیه مکث کرد و بعد با قنداق کلتش یه ضربه محکم به شقیقه راست عماد زد. از همین جا هم می شد فواره خون و دید.
مرد فریاد زد: توی کثافت ارزشش و نداری...!!! کثافتی که پدر و مادرش کشت!!! کثافتی که حتی به خانوادشم رحم نکرد!!!
عماد یه لحظه عصبی شد. فقط واسه یه لحظه... می تونستم حالت عصبی صورتش و که سعی در مخفی کردنش داشت ببینم... که البته خیلی هم تو این کار موفق بود... نیم رخ صورتش اونقدر اروم بود که هیچ احساسی توش پیدا نبود.
مرد ادامه داد: وقتی می کشتیشون چه حسی داشتی؟!!
مرد طوری که انگار خیلی حال میکرد سرشو تکون داد و لبش و گاز گرفت.
-: چشای مظلوم خواهرت چی؟!! وقتی با اون چشای معصومش نگات می کرد چطوری ماشه رو چکوندی؟!!!
عماد تا اینجا حتی ککشم نمی گزید ولی با شنیدن این چند جمله آخر کنترلش و از دست داد. صدتا رنگ عوض کرد. زرد شد... قرمز... کبود...
-: پدر مادرت دارن از ته جهنم صدات می کنن... دیگه وقت تصویه حسابه...
مرد عکسی تقریبا قدیمی، حدودا مال ده سال پیش و از جیب پالتوش درآورد و نگاش کرد.
-:خیلی معصوم به نظر میاد... اون فقط 9 ماهه بود...
بعد نگاهی به صورت اشفته عماد انداخت و گفت: درسته؟!! یا ده ماهش بود؟!!
ابروهاش و بالا انداخت: تو بگو...
خشم از چشمای عماد می بارید. مرد عکس و روی زمین انداخت. عکس یه نوزاد شیش ماهه بود... خیلی کوچیک و معصوم و ناتوان... عماد واقعا این کارو کرده بود...؟!! خواهر نوزادش و کشته بود...؟!! چطور تونسته بود؟!!
مرد با پا روی عکس کوبید و با پاشنه کفش عکس و لِه کرد.
ناگهان عماد نیم خیز شد و فریاد زد : دریــــــــــــــــــــــ ـــــا!!!!!!!!!!!
دو تا مردی که پشت ایستاده بودن عماد و گرفتن و دوباره رو صندلی نشوندن
     
#64 | Posted: 15 Jan 2014 17:40
قسمت شانزدهم

-: دریــــــــــــــــــــــ ـــا!!!!!!!!!

دریا!!!! دریا!!! این اسم چند بار تو ذهنم تکرار شد. یعنی واقعا این طور بود... این پسربچه تخس خواهر ده ماهش و کشته بود... به حق چیزای ندیده و نشنیده...
ولی تو این مدت که پلیس بودم دو تا چیز و خوب یاد گرفتم:
1- قاتلا هم احساس دارن...
2- زود درباره ی چیزایی که نمی دونی قضاوت نکن...!
اما مگه دلیلی هم داشت... چی می تونست کشته شدن یه نوزاد به دست برادر هفت-هشت سالش توجیه کنه...
با فریاد عماد به خودم اومدم...
عماد با ضجه و فریاد می گفت: بسه... تمومش کن...
و بعد تن صداش پایین اومد: تمومش کن...
مرد به مو های قهوه ای عماد چنگ انداخت و محکم اونا رو کشید... سر عماد و بالا اورد و خم شد و تو چشاش خیره شد.
-:رئیس کجاست؟!!
-: نمی دونم...
مرد سر عماد و با شدت به زیر هل داد و با عصبانیت گفت: دروغ میگی! دروغ...
بعد با لجاجت ادامه داد: شاید تو از آهن باشی ولی منم راه ذوب کردنت و بلدم!
چند قدم از ما دور شد و دوباره ادامه داد: رئیس... دریا... وجدان... محبت... اینا برای حیوونی مثل تو معنی نداره؟!!
-: به خاطر همون محبت کثیفی که ازش حرف میزنی من به اینجا رسیدم...
-: محبت پدر و مادرت!! اون دو تا کرم هروئینی !! اونا هیچ کدوم تو رو به اینجا نرسوندن... فقط داری بهونه میاری!! اونا اسلحه رو بهت ندادن... اونا نگفتن ماشه رو بکش...!!!
موضوع داشت جالب می شد. اگه ده تا بلیط سینما می خریدم یه همچین صحنه هایی گیرم نمی اومد... ترسمم دیگه ریخته بود... اونا که با من کاری نداشتن...
مرد دستاش و تو جیبای پالتوش فرو برد و با حرص پرسید: رئیس کجاست؟؟؟!
عماد سرش و بلند کرد. یهو حالت صورتش عوض شد. دیگه از اون ضجه ها خبری نبود.
خنده شیطانی کرد و گفت: رئیس همه جا هست... و... اینجا...
با شنیدن این حرف صورت مرد وحشت و به تصویر کشید. وحشت همراه با بهت... انگار چیز فهمیده باشه... یه دفعه برگشت به طرف در...
تو همین لحظه صدای انفجار همه جا رو پر کرد... در از شدت انفجار باز شد... چند تیکه چیز میز پرت شد توی اتاق و فضای اتاق پر شد از دود...
با شنیدن صدای انفجار عماد با پا لگدی به صندلی من زد... روی زمین افتادم... یادمه پاهاش و به صندلی بسته بودن... ایول... کی پاهاش و باز کرد...
منم معطل نکردم و سریع دست و پاهام و با تیکه شیشه ای که از شدت انفجار به طرفم پرت شده بود ولی با ضربه ی عماد دفع شده بود باز کردم.
از روی زمین بلند شدم. عماد دو نفری که پشت سرمون بودن و با چند تا شلیک کشت.
به طرفم برگشت و یه هفت تیر پرت کرد طرفم. رو هوا قاپیدمش.
به سرعت به طرف در رفت. منم به دنبالش.
چند قدم به در مونده بود خودش و به دیوار کنار در چسبوند. به منم اشاره کرد همین کارو کنم. دود هنوز از بین نرفته بود و دید خیلی کم بود.
عماد با سرش بهم علامت داد و هر دو با سرعت خودمون و از اتاق به بیرون پرت کردیم.
عماد بی درنگ شروع به شلیک کرد و تعجب اور بود که تو اون دود یه تیرشم خطا نمی رفت. منم چشمام و ریز کردم و چند تا گلوله شلیک کردم که دو-سه نفری روی زمین افتادن... از کشتن آدما هیچ وقت حس خوبی نداشتم حتی این آدما...
گلوله هامون دیگه تموم شده بود. عماد روی سر پنجه هاش بلند شد و با یه حرکت از زمین کنده شد و یه ضربه چرخشی با پا به صورت حریف زد. شدت ضربه به قدری بود که مرد درشت هیکل بلافاصله روی زمین افتاد. فلفل نبین چه ریزه! بشکن ببین چه تیزه!
مرد از هوش رفت. با از پا در اومدن اون دیگه کسی نموند. عماد به طرفش خم شد و اسلحه نقره ای رو از کمر مرد برداشت.
-: این براونینگ منه...!!
و در حالیکه بلند می شد با لگد به پهلوی مرد ضربه زد. هنوز یه قدم برنداشته بود که چیزی مانعش شد. مرد با دست پر زورش پای نحیف عماد و گرفته بود. عماد بلافاصله براونینگ و به طرفش گرفت و دو تا گلوله به سینه مرد زد.
بعد با آرامش به طرفم برگشت و با اشاره به من به راهش ادامه داد. هرچی جلوتر می رفتیم شدت انفجار بیشتر میشد...
از کنار یه جایی شبیه گاراژ گذشتیم که شدت انفجار اونجا بیشتر بود. کلا اونجا داغون شده بود.
یه ماشینم وسط داشت تو شعله ها می سوخت. شبیه... نه خودش بود... تندری که باهاش اومده بودیم...
اون ماشین توش بمب داشت. رئیس واسه همه ی اینا نقشه کشیده بود. اون می دونست که قائله توی اون بیابون تموم نمیشه!!
عماد جلوتر از من از در این انبار کذایی خارج شد که یهو ایستاد...
مرد پالتو پوش اسلحه رو درست گذاشته بود روی پیشونی عماد و یه لبخند پیروز مندانه هم روی لباش بود...
-: ایندفعه دیگه نیازی به اجازه نیست... این دفعه این ماشه کشیده میشه!!
عماد همونطور ایستاده بود و مثل همیشه بی تفاوت...
مرد اسلحه رو آماده شلیک کرد و انگشتش و روی ماشه ثابت کرد و وقت می خواست ماشه رو بکشه...
لحظه آخر بود... عماد دیگه راه فراری نداشت. منم که انگار اون لحظه هنگ کرده بودم... چرا؟! نمی دونم.
خواستم حرکتی بکنم که مرد گفت: همونجا وایسا... وگرنه ان گلوله نصیب تو میشه...
دیگه داشت اون گلوله شلیک می شد که صدایی آشنا از پشت سر مرد گفت: زیاد عجله نکن...!!
-:زیاد عجله نکن .
صدا خیلی اشنا بود . مثل صدای ... صدای پیمان .
خیلی اروم گفت : اسلحه رو بیار پایین .
مرد توجهی نکرد . پیمان با خشم گفت : الان فقط ماشه ی یه اسلحه کشیده میشه . اسلحه من پس اسلحت و بیار پایین .
مرد اروم اروم دستش و پایین اورد و بعد به طرف پیمان چرخید .
عماد و من بی حرکت ایستاده بودیم... پیمان دست دراز کرد تا اسلحه رو از مرد بگیره ولی مرد دستش و عقب کشید. پیمان نگاه تهدیدآمیزی به مرد انداخت. مرد بی توجه از دادن اسلحه امتناع می کرد.
پیمان اسلحه رو بالا اورد. تو همین لحظه تیری زوزه کشان از کنار پیمان گذشت. عماد سریع من و به داخل هل داد. پیمان به سرعت خم شد و خودش و به داخل رسوند.
مرد فرار کرده بود. عماد به دیوار تکیه زد و به پیمان خیره شد. پیمان نگاه دقیقی به اطراف انداخت. ناگهان چند تا تیر از پنجره کنار در به طرفمون هجوم آوردن. شیشه غبارآلود و خرد کردن
سریع روی زمین دراز کشیدم و خودم و به کنار دیوار رسوندم. پیمانم خودش و به دیوار رسوند و پناه گرفت.
روی نوک پا و آروم به پنجره نزدیک شد و نگاه نا محسوسی از پنجره به بیرون انداخت. عماد روی زمین نشست و سرش و در میون دستاش گرفت.
خودم و به کنار پیمان رسوندم. باورم نمی شد. دور تا دور کارگاه ساختمون بود و روی بام پنج-شیش تا تک تیرانداز کمین کرده بودن...
خدایا من اگه تا الان یه درصد فکر می کردم از اینجا جون سالم به در می برم، حالا همون یه درصدم فکر نمی کنم.
پیمان دوباره سرش و خم کرد تا نگاهی بیندازه که دوباره به رگبار بستنمون. چند دقیقه همونطور تیرها بدون فاصله زمانی شلیک میشدن... می خواستن ازمون ابکش درست کنن...
پیمان روی زمین نشست و منم کنارش...
عماد که تا حالا ساکت بود گفت: امیرارسلان که احمق نیست...
سرم و بلند کردم و گفتم: چی؟!!
-: اون با این بازیا کم نمیاره... این دفعه هم...
پیمان وسط حرفش پرید و گفت: این بار فرق می کنه...
عماد تقریبا فریاد زد: فرق می کنه...؟! اگه فرق می کنه پس چرا الآن ما اینجاییم؟!... چرا تو تنها اومدی؟!! چرا هیچی مثل نقشه نیست؟!!
-: ما می دونستیم که امیر ارسلان به این راحتیا عقب نمی کشه. این نقشه تا حالا خوب پیشرفته...
تو همین حال بود که موبایلی به صدا در اومد. پیمان دست تو جیبش کرد و بیرون اوردش.
-:...
-:امیرارسلان راه دوم و انتخاب کرد...
     
#65 | Posted: 15 Jan 2014 17:41
-:...
-:نقشه C !
پیمان بلافاصله قطع کرد و رو به عماد گفت: بچه ها دارن میان.
عماد تکه عکسی که تو دستش بود بالا آورد و نگاهی غم آلودی بهش انداخت و آه بلندی کشید.
پیمان در حالیکه از پنجره به بیرون خیره شده بود گفت: عماد!! چیزایی که امروز اونا گفتن واقعیت نداره!! این و تو خیلی خوب می دونی!
عماد بی توجه دوباره به عکس خیره شد.
چی چی واقعیت نداره! یارو خودشم گردن گرفته که خواهرش و کشته. اونوقت... لعنت بر شیطان...
پیمان کارش و به من سپرد و نشسته خودش و به کنار دیگه در کشوند. نمی دونم من اینطوری حس کردم یا پیمان واقعا لنگ می زد.
نگاهی به ساعتم انداختم؛ حدودای 10 بود. هوا کاملا تاریک بود. تک تیراندازا به سختی قابل شناسایی بودن... توی اتاقکم خیلی تاریک بود. فقط نور ماه بود که یکم اتاق و روشن کرده بود.
عماد و پیمان آروم مشغول پچ پچ کردن بودن... عماد گفت که رئیس اینجاست ولی فقط پیمان اومد. یا پیمان رئیسه و یا رئیس نیومده... ولی از طرفی هم حس نمی کردم پیمان رئیس باشه... اون رئیس و می شناخت. می دونست که اون کیه ولی...
نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. چند تا از آدما نبودن. اول فکر کردم حتما تو تاریکی گم شدن. ولی حرکتاشون خیلی مشکوک بود.
کم کم از تک تیر اندازا کم شد تا جاییکه فقط دو نفرشون دیده میشدن. انگار داشتن میرفتن... یا... یا اینکه داشتن میومدن پایین...
به سرعت به پیمان چرخیدم: دارن میان پایین!
پیمان چند لحظه به عماد چشم دوخت. بعد بی سر و صدا بلند شد و میله ی آهنی ای رو که یه گوشه افتاده بود برداشت و در سبز رنگ و سفت کرد.
عماد رو به روی در ایستاد و اسلحه رو آماده شلیک کرد. پیمان بعد از محکم کردن در کنار عماد به همون حالت ایستاد. شبیه آخرین دفاعیه یه مجرم تو دادگاه بود... یا شعار تا آخرین قطره خون می جنگیم.
من همونطور مات و مبهوت نگاشون می کردم که عماد گفت: حواست به بیرون باشه...
نگاهم و از پنجره به بیرون دوختم. چیزی حدود هفتا مرد با اسلحه های مختلف در خروجی رو محاصره کرده بودن.
گزارش همه رو به پیمان دادم. تو همون لحظه حملات رگباری اونا شروع شد. در و تیر بارون کردن.
عماد و پیمان خودشون و به کنار در رسوندن و اینبار تو اونجا گارد گرفتن... این دفعه واقعا لحظات آخر بود... از این بچه هایی که پیمان می گفتم خبری نبود...
دوباره نگاهی به بیرون انداختم. مردای روی بام دیگه نبودن... با صدای شلیک نگاهم و به رو به رو دوختم. مردایی که ما رو محاصره کرده بودن غافلگیر شدن... چند نفر شون روی زمین افتادن...

به سرعت رو به پیمان و عماد با شوق گفتم: اومدن!!!
دنده رو با حرص جا دادم. اینا چی فکر کردن؛ من که رانندشون نیستم. اون همه اونجا غول بیابونی بود اونوقت پیمان به من می گه بشینم پشت فرمون.
عماد کنار دستم نشسته بود و مدام این ور اون ور و می پایید. نگاهی از آینه به پیمان که روی صندلی عقب ولو شده بود انداختم.
یه جور بود. انگار حالش خوب نبود. کاپشن براق مشکیش و محکم کشید و زیپش و تا ته کشید. متوجه نگاهم شده بود. لبخندی بهم زد و گفت: بخاری رو بیشتر کن...
منم اطاعت کردم و دوباره به جاده خیره شدم. باورم نمی شد از اون جهنم خلاص شده باشیم. آدمکش بودنم سخته ها... امروز من چند نفر و کشتم. حتی صورت شونم ندیدم.
قبلا هم این اتفاق افتاده بود... یادمه تو دانشکده مربی تیر اندازیمون همیشه بهم می گفت که من پلیس خوبی نمیشم... چون هیچ وقت نمی تونم اون اسلحه رو تو صورت یه آدم بگیرم و ماشه رو بچکونم...
باید میومد امروز و می دید... من، سرگرد پویش آریا، امروز چند نفر و به جرم اینکه برای یه آدم کار می کردن کشتم... شاید اونا بی گناه بودن...
با صدای پیمان افکارم و از ذهنم بیرون ریختم.
-:عماد... بریم پارک لاله...
عماد به سرعت به طرف پیمان برگشت.
-:پارک لاله...
با سر تائید کرد. عماد با اشاره بهم فهموند برم اونجا... اخه تو این موقع سال... تو این سرما... به هر حال از بریدگی دور زدم.
جلوی درب ورودی پارک توقف کردم. عماد و پیمان پیاده شدن. تا منم خواستم پیاده بشم عماد گفت: همین جا بمون!
واه واه یه بچه کوچولو به من دستور میده. تو ماشین نشستم و دور شدنشون و نظاره کردم.
به آینده فکر کردم. چقدر کار ریخته بود سرم... از همه بدتر اون گزارش کاری بود که باید می دادم. این دیگه چه صیغه ای بود. من که تا تقی به توقی می خوره همه چی رو میزارم کف دستشون...
سرم و به فرمون تکیه دادم. چقدر خوابم میومد. چند لحظه چشمام و بستم و فکر همه چی رو از ذهنم بیرون ریختم. چقدر دلم برای آرامش تنگ شده بود. آرامش...
ولی یه ماشین گند زد تو آرامشم... سرم و بلند کردم و به ماشین رو به رویی خیره شدم. ازم می خواست کمی عقب بکشم تا بتونه از پارک خارج بشه...
استارت زدم و به عقب برگشتم تا یکم عقب برم. ترمز کردم و خواستم برگردم که یه لکه بزرگ روی صندلی عقب دیدم. سریع چراغ و روشن کردم... یه لکه بزرگ قرمز خون... درست همون جاییکه پیمان نشسته بود...
پشتی صندلی کاملا گلگون شده بود. پیمان تیر خورده بود. می تونستم حدس بزنم. پس واسه چی مارو کشونده بود اینجا... باید زودتر برسونیمش بیمارستان...
گور بابای عماد! از ماشین پیاده شدم. هوا خیلی سرد بود. زیپ کاپشنم و تا ته کشیدم و وارد پارک شدم.
نزدیک نشسته بودن. آروم بهشون نزدیک شدم. عماد و پیمان داشتن آروم می خندیدن. نه بابا! این بچه هم بلده بخنده....
همون جا وایسادم. پیمان چیزی از جیبش بیرون آورد و به عماد تعارف کرد. عماد رد کرد.
مدل خنده پیمان عوض شد. می تونستم صداشون و بشنوم. خیلی خوب نه ولی...
پیمان در حالیکه سیگاری گوشه لبش می ذاشت گفت: هنوزم بهت اجازه نمیده؟!!
-: نه... خودت می دونی که...
بقیه ی حرفش و آروم گفت؛ طوریکه نشنیدم.
پیمان سیگارش و روشن کرد و گفت: اون یه فرشته هست...
-:آره! یه فرشته سیاه!!!
پیمان پکی به سیگارش زد و گفت: هنوزم نمی تونم درکش کنم. شاید به خاطر تفاوتامونه...
-:هیچ کس نمی تونه درکش کنه...
پیمان دود سیگار و با غیظ بیرون فرستاد و سرش و بالا گرفت و به ستاره ها چشم دوخت.
-:با وجود همه اینا دوسش دارم... با اینکه اون تحصیل کرده ست... با اینکه من و اون دنیاهای جدایی داریم... وقتی باهاش بیرون میرم درباره چیزایی حرف میزنه که نمی فهمم چی هستن!!
عماد در حالیکه به پیمان چشم دوخته بود در سکوت به حرفاش گوش می داد.
-:ولی بازم هر وقت روم اسلحه می کشه... هر وقت عصبانی میشه... با اینکه ازش می ترسم... ولی یه حس دیگم بهش دارم... یه چیزی مثل عشق... با اینکه اون عشق و باور نداره ولی من...
آب دهانش و به زور قورت داد. سیگار توی دستش کلی خاکستر روش جمع شده بود.
ادامه داد: من بازم عاشقش بودم و... بودم و تا آخر دنیا می مونم... بهش قول داده بودم که با تیر اون می میرم اما حالا... شونزده بار روم اسلحه کشید. یه بارم وقتی رفته بودم دنبالش با کارد تهدیدم کرد...
عماد لبحندی زد: اون موقع هم مثل الان بود...؟
پیمان سرش و تکون داد : نه! اون موقع پاک بود... حتی بلد نبود چاقو دستش بگیره...
اینا درباره کی صحبت می کردن... صنم... حتما صنم بود. اون چند بار روش اسلحه کشیده بود...
-:مادرم... اون حتما خیلی نگران میشه... تنها کسی که...
چند لحظه مکث کرد. زیر لب چیزی گفت که نتونستم بشنوم...

عماد دستش و یکم بالا آورد و نگاهی بهش انداخت. دستش توی تاریکی برق میزد.

عماد نگاهی به من انداخت. متوجه من شده بود. با تاسف سری تکون داد. برگشت و به عماد چشم دوخت.
پیمان به سختی روی صندلی جا به جا شد. فکر کنم تیر به ستون فقراتش خورده بود. دستاش و باز کرد. با فاصله از عماد نشسته بود. دستاش و به حالت باز روی پشتی نیمکت گذاشت و دوباره سرش و رو به آسمون گرفت.
-: عماد!
عماد با صدایی گرفته که به سختی می شنیدم گفت: چیه؟!
پیمان لبخند شادی زد و با شوق گفت: ستاره ها هنوز دارن چشمک می زنن... هنوزم دارن به این آدمای گناهکار چشمک می زنن... دارن صدام می کنن... بابام... اوناهاش...
گوشه چشمش ه چیز کوچولو برق زد: خدا داره صدام می کنه... وقتشه تقاص کارام و پس بدم...
عمادم سرش و به پشتی تکیه داد.
-:اون بالا به دریا بگو من و ببخشه...
پیمان خنده تمسخرآمیزی کرد: واقعا فکر می کنی من و اونجا راه بدن...؟!
-:دنیا پر از سورپرایزه!
-:آره سورپرایز... سورپرایز... سو...پ...پرایز...
اونقدر این و تکرار کرد که صداش کم کم گنگ شد. دیگه صدایی ازش در نیومد... فقط یه لحظه صدای گریه ی عماد که خیلی زود خفه شد...
پیمان رفت. به همین آسونی... پیمان مثل بقیه آدمای لعنتی ان گروه نبود... اون می خندید... زیاد می خندید... نه مثل بقیه... اون بلد بود بخنده...
صورتش جلوی چشمام تداعی شد... تازه متوجه چشمای معصومش شده بودم... راست میگن مرگ همه رو عزیز می کنه... دستی به صورتم کشیدم... اشک صورتم و خیس کرده بود...
     
#66 | Posted: 15 Jan 2014 17:41
"خسته ام ...خسته ...خسته از اين همه تلاش براي پرواز ... خسته ام از اين همه شكست ... بالهاي پروازم شكسته اند...
ديگر ناي باز كردن بال هاي شكسته ام را نيز ندارم ... چه برسد به پرواز ...
پرواز آرزو شده است برايم ... آرزويي دست نيافتني ... آرزويي غير ممكن ...
آه ! باد مي وزد ...براي آخرين بار بالهاي شكسته ام را باز مي كنم و خود را رها مي كنم در مسير باد ...
باد مرا مي برد ...ابر ها را مي بينم... و آسمان آبي را ... باد در گوشم صدا مي كند ...
و من مي دانم كه چه مي گويد ...صدايش برايم آشناست ...صداي مرگ ...صداي سوگ !"




عماد همونطور به دست خونیش خیره شده بود. بی حرکت... مثل پیمان...
سایه چند نفر روی زمین افتاده بود. برگشتم. چند تا شبح به طرفمون میومدن... یه شبح با جثه کوچیک... و سه-چهار تا با هیکل گنده...
نزدیکتر که شدن شناختمش... صنم بود... با چند تا غول بیایونی دو متری... عماد کی به صنم زنگ زد... این بچه هی من و شگفت زده می کنه...
صنم چند قدم مونده بهم ایستاد. تو چشمام خیره شد. چشمای خاکستریش مثل همیشه نبود... دیگه اون برق چشاش دیده نمی شد... همیشه یه برقی تو چشاش بود که یه حسی به آدم می داد... حسی مثل ترس... اعتماد... غرور... قدرت...
کلا چشاش با خودشونم درگیر بودن... ولی نگاش آدم و جذب میکرد...
چند لحظه خیرم موند... ناراحتی و می شد از صورتش خوند...
تا خواستم چیزی بگم ازم گذشت و طرف عماد و جسد بدون روح پیمان رفت. عماد از جا بلند شد. نمی دونم زیر لب چیزی بهش گفت.
منم جرئت گرفتم و چند قدم جلو رفتم... صنم بالای سر پیمان ایستاده بود... نگاهی به عماد انداخت. دست نحیفش و آروم به سمت صورت پیمان برد و نوازشش کرد. عماد دست دیگش و گرفت و محکم فشرد.
صنم دستش و عقب کشید و مشت کرد.
با عصبانیت تقریبا فریاد زد: اون مرتیکه تقاصش و پس میده... خودم می کشمش... خودم...
عماد دستش و محکم تر فشار داد.
-:از این کارش پشیمون میشه... این و مطمئن باش...
صنم چشم از پیمان گرفت و به طرف عماد برگشت.
-:وقتی... وقتی... داشت...
دیگه ادامه نداد...
-:وقتی داشت میمرد؟!
صنم سرش و تکون داد.
-:اوهوم... درباره من... چیزی...
دوباره ادامه نداد. صداش خیلی گنگ بود... انگار از ته چاه در میومد.
-:گفت با اینکه صنم به عشق اعتقادی نداره... اما من تا ابد عاشقش می مونم.

قطره کوچیک اشکی از گوشه چشم صنم پایین اومد. هنوز نصف صورتش و طی نکرده صنم پاکش کرد و نگاهی از روی عصبانیت و حرص به پیمان انداخت.
صنم همینطور به پیمان خیره شده بود. همه مون بی حرکت ایستاده بودیم. اون چند تا مرد چهارشونه هم همینطور... از سایشون فهمیدم.
ناگهان زنگ موبایلی سکوت پارک و شکست. صنم دست تو جیب مانتوش کرد و گوشیش و در آورد. نگاهی به شماره روی گوشی کرد. چند لحظه مردد موند.
نگاه چرخونش و روی همه ی ما چرخوند و در اخر روی عماد ثابت موند. دیگه طرف داشت قطع میکرد که جواب داد.
با بغض سلام کرد.
-:...
-:پِ... پی... پیم...
هجوم اشکهای پنهانی اجازه کامل کردن اسم پیمان و بهش نداد. خوب می دونم چه حسیه! منم وقتی داشتم خبر مرگ مامان بزرگم و می دادم اینطوری بودم.
صنم دست دیگش و مشت کرد و با تمام قدرتش گفت: پی... پیمان... تیر خورده...
صدای جیغ کوتاه و زنانه ای پشت گوشی پیچید. اونقدر بلند بود که منم شنیدم.
مامان پیمان بود...
صنم سریع گوشی و قطع کرد و رو به عماد گفت: زودتر تمومش کن...
و با سر به یکی از مردا علامت داد که پیش عماد بمونه...
خودش به همراه سه تا مرد دیگه به طرف خروجی رفت.
چند قدم که از کنارم گذشت؛ صدام کرد. به طرفش برگشتم.
با تحکم گفت: برو خونه و امشب و فراموش کن.
با زحمت از پیمان و عماد دل کندم و به طرف خونه به راه افتادم.
باورم نمی شد. صنم یه جنازه رو با یه بچه وسط پارک ول می کنه و میره... البته عمادم از اون بچه ها بود.
شب اونقدر دیر برگشتم خونه که حتی آقا مرتضی هم بیدار نبود تا من و خفت کنه و گزارش بخواد... آخه من نمی دونم من تا صبح می خوام فرار کنم که همون شب باید گزارش بدم...
     
#67 | Posted: 15 Jan 2014 17:43
از ماشین پیاده شدم. بعد از مدت ها دوباره داشتم قدم تو اداره می ذاشتم. یاد اولین روزی که پا تو این اداره گذاشتم افتادم.
از اینکه بالاخره درجم و گرفته بودم خوشحال بودم. همه می گفتن که خیلی عجله می کنم و تو سنِ من سرگرد بودن یکم... یکم زوده... ولی من یه دنده و لجباز بودم... اونقدر تلاش کردم تا دست آخر اون درجه رو چسبوندم رو شونه هام...
از یادآوری خاطرات گذشته لبخندی رو لبم نقش بست... سه سال از اون روزا گذشت... سه سال واسه خودش عمریه ها
سرباز توی نگهبانی و نمی شناختم... وارد سالن شدم و به سمت دفتر سرهنگ به راه افتادم... چند تا از بچه ها رو توی راهرو دیدم... همه از دیدنم تعجب کرده بودن...
همه به جز خسته... خیلی عادی برخورد کرد... انگار از دیدنم تعجب نکرده بود... من آدمای عجیب تو زندگیم و زیاد دیده بودم ولی اگه بخوام به خجسته از 1 تا 10 نمره بدم من بهش 8 می دم.
وارد دفتر سرهنگ شدم... پرویزی هنوزم اونجا بود. بهم احترام گذاشت.
با خنده گفتم: تو که هنوز اینجایی... نمی خوای سربازی رو تموم کنی؟!
با خنده گفت: والا من می خوام جناب سرگرد... ولی این اضافه خدمتا اجازه نمی دن...
دستم و توی جیبای شلوارم فرو بردم.
-:خوب کمتر شیطونی کن...
با خنده سرش و تکون داد.
-:سرهنگ هستن...؟!
-:منتظرتون هستن...
-:خوبه بهشون اطلاع بده من اینجام...
وارد اتاق که شدم دایی که پشت میزش نشسته بود سر بلند کرد و عاقلانه نگام کرد.
جلو تر رفتم و احترام گذاشتم. ازم دعوت به نشستن کرد. روی مبل نشستم.
-:خوب سرگرد! چه خبر...؟!
-:خبرا پیش شماست جناب سرهنگ!
-:گزارشت و کامل کردی؟!
-:بله... ولی فکر می کردم امروز سردار و ملاقات می کنم. این پرونده اونقدر مهم هست که سردار خودشون بیان...
سرهنگ جدی به میز تکیه داد.
-:سردار سرش شلوغه ولی ازت راضی نیست...
-:می تونم بپرسم چرا؟!
-:پویش... الآن دو ساله که به گروه رئیس نفوذ کردی... ولی هیچی... نه تونستی رئیس و شناسایی کنی و نه تونستی جلوی کاراش و بگیری...
جدی و با کمی رنجش گفتم: ولی قربان من خیلی از آدمای اون باند و شناسایی کردم... دلیل اینکه رئیس هنوز شناسایی نشده اینکه حتی آدمای خود رئیسم تا حالا اون و ندیدن... برای پیدا کردن رئیس باید اونقدر تو اون باند بمونم تا بهم اعتماد کنن و بتونم بالا تر برم... حتما اون بالایی ها رئیس و می شناسن...
بالاخره بعد از دو-سه ساعت از دست سرهنگ خلاص شدم... اینا انتظار دارن من معجزه کنم... خیلی هنر دارین بفرمایین... بعضی وقتا این دولتی ها هم حرص میدن...
قبل از اینکه از اداره بیرون بیام رفتم دیدن رضایی... حالا رفته بود زیر دست محمدی... تو اکیپ اون کار میکرد...
از دیدنم کلی ذوق کرد... مثل بچه ها... با اینکه یه سال بیشتر با هم کار نکرده بودیم ولی خیلی ماجرا ها با هم داشتیم.
موقع گذر از جلوی بخش کامپیوتر یه چیزی توجهم و جلب کرد... کلمه رئیس...
این کلمه روزانه هزار بار استفاده می شه ولی این طرز ادای کلمه خیلی عجیب بود.
دست نگه داشتم و گوشام و تیز کردم. صدای خجسته بود. با فریاد داشت با یکی حرف میزد.
-:من به حرفم عمل کردم ولی... رئیس...
جوابی برای فریاد خجسته نشنیدم. داشت با موبایل حرف میزد.
-:به رئیس بگین این بار دیگه بار آخره... این دفعه منم ساکت نمیشینم...
نمی دونستم چی بگم... یعنی حدسام درست بودن و خجسته واسه رئیس کار می کرد... یا اینکه قضیه یه جور دیگه بود... شاید این رئیس، اون رئیس نبود...
خجسته با عصبانیت گوشی و قطع کرد و با مشت روی میز کوبید.
جلو تر رفتم و در نیمه باز و باز کردم اما قبل از ورود در زدم. خجسته به سرعت به طرفم برگشت و احترام گذاشت.
-:جناب سرگرد! فکر کردم تا حالا باید رفته باشین!
لبخند مصنوعی زدم و گفتم: نه رفته بودم رضایی ببینم. بچه ها کجان...؟
-:رفتن ناهار... منم دیگه داشتم می رفتم.
-:خوب من مزاحمت نمی شم.
-:بفرمایین با هم بریم. ناهار امروز و با ما بخورید...
-:نه دیگه... بلیط هواپیما دارم...
سرش و به علامت فهمیدم تکون داد.
یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: کاری داشتین که اومدین؟
سرم و تکون دادم و گفتم: نه چیز مهمی نبود می خواستم بچه های بخش و ببینم...
یه چزی پروندما... من همون موقع که تو اداره بودم از این سر هفته تا اون سرش پا تو این بخش نمی ذاشتم حالا...
فکر کنم که فهمید که واسه سر و گوش آب دادن اومدم چون مشکوک خیرم شده بود. تا اوضاع از این بدتر نشده بود خداحافظی کردم و زدم بیرون...
هم اعصابم از دست سرهنگ خورد بود و هم خجسته بد جور مشکوک می زد.خسته و کوفته به زور کلید و تو در چرخوندم و خودم و انداختم تو اتاق... کیفم و انداختم روی میز و خودمم روی کاناپه ولو شدم.
یه بوی ضعیف تو کل خونه پخش شده بود. بوی ادکلن بود... ولی ادکلن من نبود... چند لحظه با شک به سقف خیره شدم ولی اونقدر خسته بودم که خوابم برد و بو و عطر و خجسته و سرهنگ و همه رو فراموش کردم... حتی ناهارو...
با صدا زنگ در از خواب پریدم. افتان و خیزان خودم و به در رسوندم. سروان نیازی بود.
دعوتش کردم تو اما همون جلوی در ایستاد و گفت: نه ممنون... خانم منتظره!
لبخندی زدم: کاری داشتین...؟
-:آره. آقا مرفضی! همسایه طبقه اول... دارن اسباب کشی می کنن که برن...
با تعجب گفتم: آقا مرتضی... دارن میرن...
سرش و به علامت تائید تکون داد.
-:پس...
سرش و آروم جلو آورد و با صدای کمی گفت: منتقل شده یه شهر دیگه... یه نفر دیگه به جاش میاد...
سرش و عقبتر برد و با صدای بلند گفت: به هر حال ما برای آقا مرتضی یه گودبای پارتی گرفتیم... تو هم دعوتی... امروز بعد از ظهر...
بعد با تردید پرسید: میای که...؟!
با لبخند سرم و تکون دادم: البته ممنون... حتما میام...
-:خوب کاری نداری؟
-:نه خدا حافظ...
اه... آقا مرتضی داشت میرفت... دلم واسش تنگ میشد. فقط خدا کنه اونی که به جاش میاد مثل مرتضی گیر نده...
دستی روی شکمم کشیدم... حسابی گرسنم بود... ساعت حدودای دو-سه ظهر بود. در یخچال و باز کردم. تقریبا خالی بود. باید میرفتم خرید. یه کم از غذاهایی که مامان اون دفعه واسم درست کرده بود مونده... خوب همون و می خورم... می گن خدا روزی رسونه...
بعد از غذا خوردن یه دل سیر خوابیدم تا عوض دیشب و در بیام... ولی قبلش یه سری به اینترنت زدم تا ببینم با جنازه پیمان چی کار کردن...




"پسر جوانی با شلیک گلوله خود را کشت




هنوزم که هنوزه من نفهمیدم چطور ممکنه یه نفر با اسلحه به ستون فقرات خودش شلیک کنه... ژیمناستیک کارا هم نمی تونن این کار و بکنن... خدا خودش می دونه رئیس چطوری این قضیه رو ماسمالی کرده...
از خواب که بیدار شدم حوالی هفت شب بود. هوا کاملا تاریک شده بود. حوصله نداشتم از جام حرکت کنم ولی چه کنم که باید می رفتم گودبای پارتیه آق مرتضی...
سریع لباسام و پوشیدم و به راه افتادم. یه جین آبی و پیرهن سفید با پلیور آبی...
بشمار سه از پله ها پایین اومدم و در واحد اقا مرتضی رو زدم.
ستوان خیری در و باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی وارد شدم. همه جمع بودن حتی آقا و خانم دواتگری؛ طبقه چهارم.
ستوان خیری داشت از همه پذیرایی میکرد. آقا مرتضی هم مثل مهمونا نشسته بود. سروان نیازی هم با لبخند خونه داری همسرش و تحسین میکرد.
ای خاک تو سرت که یه زنم نگرفتی تا اینطور عشقولانه نگاش کنی...
اولین بار که ستوان خیری بهم چایی تعارف کرد. یه بویی به دماغم خورد... بوی همون ادکلن ظهری... همون بود؟! یا نه من خیالاتی شده بودم... این اواخر به همه چی شک دارم... حتی به خودم...
ولی یه حس میگفت عطر سرکار خانم خیری همون عطره...!!! ببین من کی گفتم...
آقا و خانم دواتگری هم سر شب نشده خداحافظی کردن و رفتن. بیچاره ها سر پیری حوصلشون نمیکشه با ما جوونا بشین گپ و گفت کنن.
بعد از رفتن اونا جو عوض شد و همه درباره ماموریت و این جور چیزا حرف زدن.
صبح ساعت 11 به زور از خواب بیدار شدم. دیگه داشتم یاد میگرفتم مثل جغدا روزا بخوابم.
تازه چشمام و باز کرده بودم که اف اف به صدا در اومد.
یعنی کی می تونه باشه... اصولا کسی در خونه من و نمیزنه... اگرم یه روزی در این خونه رو بزنن حتما آقا مرفضی باز گزارش می خواد که اومده سراغ من...
به هر حال جواب دادم. پستچی واسم یه پاکت آورده بود. نمی دونم چطوری نامه رو از دست پستچی قاپیدم و خودم و رسوندم به واحدم.
دوباره هیچی... نه نام فرستنده ای... نه چیزی... کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که قسمت مربوط به فرستنده رو از رو پاکتا حذف کنن...
با احتیاط پاکت و باز کردم. تنها چیزی که توش بود یه فلش بود... همین...
سریع لپ تاپم و اوردم و فلش و وصل کردم. تا فلش وصل کردم یه فایل ویدیویی باز شد. خجسته بود.
-:قربان... حتما الان از دیدن من تو این ویدیو تعجب کردین... و اینکه چرا خودم خدمتتون نرسیدم ولی اینبار باید حق و به من بدین... اگه اطلاعات داخل این فلش و ببینین بهم حق میدین...
می دونم که کارام باعث شده زیاد بهم اعتماد نکنین... حقم دارین... چون من یه چیزایی رو از شما پنهون کردم. درباره رئیس...
در واقع من چیزای زیادی دربارش می دونم ولی تا حالا جرئت نکرده بودم با کسی در این مورد حرف بزنم... تا وقتیکه شما مسئول پرونده شدین...
یه لحظه مکث کرد. انگار خیلی نگران بود. مدام ساعتش و نگاه می کرد.
بعد دوباره ادامه داد: از همون اول می خواستم همه چی رو بهتون بگم ولی نشد... امروز من بهتون اعتماد کردم... امیدوارم شما لایق این اعتماد باشین... من زندگیم و پای این اطلاعات گذاشتم...
خواهش میکنم رئیس و به سزای اعمالش برسونین... اون باید تقاص تک تک کارایی رو که کرده پس بده... من مطمئنم که شما این کار و می کنین...
این فلش حاوی اطلاعاتیه که می تونه شما رو به رئیس برسونه... ولی این همشون نیست... اطلاعات دیگه ای هم هست که من جرات نکردم... جرات نکردم...
جناب سرگرد تنها چیزی که می تونم بهتون بگم اینه که تو این گروه و تو این ماموریتی که حالا دارین انجامش می دین اصلا به کسی اعتماد نکنین... حتی توی اداره...
بعد از این حرف تموم شد. خدایا... این مرد چی داره میگه...
قلبم داشت به شدت می تپید... طوری که فکر کردم الان میپره بیرون...
سریع ویدیو رو بستم و رفتم سراغ بقیه فایلای فلش...
     
#68 | Posted: 15 Jan 2014 17:46
قسمت هفدهم

فایل دوم و باز کردم. کپی یه گواهی تولد بود. شهاب بینش نیا... 14 سال پیش توی تهران... پدر شاهین بینش نیا... مادر مریم آذری...
این و که خودم می دونستم.
فایل بعدی گواهی فوت آتش بینش نیا حدود 18 سال پیش... و گذر نامه آتش بینش نیا که تاریخ خروجش دو سال پیش از مرگش بوده ولی تاریخ ورودی نداشت.
و جالبتر عکس این دو تا آتش دقیقا مثل هم بود. دو تا احتمال بیشتر نداشت. یا از اسم آتش بینش نیا برای خروج یه نفر دیگه استفاده کرده بودن... و یا آتش قاچاقی دوباره به ایران برگشته و اینجا مرده...
یه گواهی دفن توی بهشت زهرای اراک که مال آتش بود...
و همینطور اسنادی که ثابت می کرد شاهین تا بیست و دو سال پیش توی شهرداری اراک یه کارمند ساده بوده... پس چی باعث شده یه کارمند خوش خدمت که به عنوان کارمند نمونه چند بار انتخاب شده بوده به این راه رو بیاره...
عکس ازدواج مریم و شاهین... چشمای مریم خیلی برام آشنا بودن... انگار یکی رو با این چشما می شناسم...
اخرین فایل و خجسته خودش نوشته بود...




هیچکس رئیس و نمیشناسه جز ده نفر که خیلی بهش نزدیکن... تمام آدمایی که واسه شاهین کار می کردن الان واسه امیر ارسلان کار می کنن که تعجبی نداره چون شاهین واسه اون کار می کرده...
ولی بعضی از ادماش الان واسه رئیس کار می کنن...




رئیسم که با امیر ارسلان دشمنه... رئیس کسیه که به شاهین خیلی نزدیک بوده و امیر ارسلانم خوب میشناسه...
شاید رئیس یکی از زیر دستای شاهین بوده که الان داره انتقام میگیره... یا شایدم بهتر یکی از بچه هاشه...
آره این قابل قبول تره... امیرارسلان که شاهین براش یه مهره سوخته بوده اون و می کشه... و بچه ش تصمیم به انتقام می گیره... منظقیه...
بقیه چیزای توی فایلم به همین نظریه قدرت می داد. باید می رفتم سراغ خجسته... اصلا اون این اطلاعات و از کجا آورده بود...
من هر چقدر دنبال شاهین گشتم نتونستم بفهمم کارمند شهرداری بوده یا حتی نتونستم عکسی از خانوادش پیدا کنم این عکس عروسیشم دراورده...
خجسته می دونست که من منتقل نشدم بلکه دارم روی این پرونده کار می کنم...
از کجا همه ی اینا رو می دونست... از کجا...
بلند شدم و شماره اداره رو گرفتم. باید باهاش حرف میزدم.
اونجا نبود... از صبح نیومده بود. سرگردم کلی عصبی بود.
باید می رفتم دنبال این مدارک... بهترین جا سر قبر اتش بود... اگه اونا اون جا زندگی می کردن یکی اونجا باید بشناستشون...
فوری لباس پوشیدم و راهی اراک شدم. تو راه یه ناهار سرپایی خوردم.
دقیقا دو ظهر سر قبر آتش بودم...



امدن و رفتنش در دستانش نبود اما بازي روزگار را هم بلد نبود

بنويسيد اين نازنين دختر كه تنها بود




از رفتنش غمگين نيست كه دنيايش سخت سياه بود نگاهی به اطراف انداختم. گل دسته های فیروزه ای امامزاده زیر نور آفتاب رنگ پریده زمستون برق می زدن...
فاتحه ای خوندم و از سر قبرش بلند شدم. به سنگ قبرش خیره شدم. سنگ سفید مرمرین. بالای سرش هم یه بوته گل رز سفید کاشته بودن...
دستی روی غنچه نیمه شکفتش کشیدم. خیلی وقت بود که کسی دستی به سر و روی این قبر نکشیده بود.
رفتم اب اوردم و قبر و شستم. بالا سرش نشستم و داشتم این ور و اون ور نگاه می کردم که صدای زنی توجهم و جلب کرد.
خطاب به من گفت: فامیلشونی؟
بلند شدم و سلام کردم.
-:از آشناهاشونم.
-:خیلی وقت بود که کسی سری به این قبر نزده بود. طفلکی تنها مونده... من هر از گاهی بهش سر می زنم.
کنار قبر نشست و گفت: بهش سر بزن پسرم خوب نیست مرده تنها بمونه اونم یه بچه چنج ساله...
-:شما از کجا می شناسینش؟
-:همسایشون بودم.
-:بودین؟!
مشکوک نگام کرد و گفت: اسباب کشی کردن و رفتن. مگه نمی دونی؟
لبخندی زدم و گفتم: نه من چند سالی ایران نبودم... خبری ازشون ندارم.
به قبر خیره شد و گفت: همون سال اول خونه شون و ول کردن و رفتن...
بعد سری به نشانه تاسف تکون داد و گفت: کمر مریم خانم بعد مرگ دخترش شکست.
با تاسف گفتم: خدا رحمتشون کنه...
-:آره!
-:گفتین خونه شون و ول کردن... یعنی الان همینطوری مونده؟!
-:آره باغ به اون درندشتی بی صاحاب مونده...
بلند شد تا بره که گفتم: مادر خیلی کمکم کردین می خواین برسونمتون...
نگاه محبت امیزی بهم کرد و گفت: خدا خیرت بده پسرم... این پا دردم که نمیزاره دو قدم راه برم...
     
#69 | Posted: 15 Jan 2014 17:50
نگاهم و به در بزرگ زنگ زده خونه انداختم. از پشت دیوارای آجری که به مویی بند بودن درختای سر به فلک کشیده سرک می کشیدن.
اون طور که اون خانم می گفت 17-18 سالیه که کسی تو این خونه زندگی نمی کنه...
دور خونه گشتم تا یه راه راحت واسه داخل رفتن پیدا کنم... اینجا خونه شاهین بود... بالاخره... باورم نمیشد... بالاخره...
یه شکاف توی دیوار پیدا کردم. کوچیک بود ولی میشد داخل شد. به زور از دیوار رد شدم. کش و قوسی به بدنم داد.
حیاط پر از درخت بود. درختای تنومند لخت که معلوم بود چند سالیه به حال خودشون رها شدن... با احتیاط جلو رفتم.
اونقدر جلو رفتم که راه خونه رو پیدا کردم. یه راه سنگلاخ... راه و گرفتم و رفتم. آخر راه به یه خونه آجری دو طبقه ختم میشد.
ایوان خونه به استخر خالی جلوش چشم انداز داشت. دو تا ستون بزرگ وسط ایوان بودن و چهار تا پنجره رنگی با چهار چوبه چوبی دو طرف ایوان قرار داشت.
اگه خرابه نشده بود خیلی خونه باحالی میشد. قدیمی و گرون... بعضیا یه اتاق 12 متری هم ندارن اون وقت اینا خونه به این درندشتی و ول کردن به امون خدا...
به اندازه نیم متر جلو خونه برگ جمع شده بودن. با پام برگا رو کنار زدم و جلو رفتم. قدم توی ایوان گذاشتم. رو به روم یه در و دو تا پنجره چوبی قرار داشت. سمت چپ و راستم هم دو تا در به همون شکل...
دستگیره هر کدوم از درا رو چرخوندم باز نشدن... از داخل قفل بودن... پنجره هام همین طور... ولی شیشه ی یکی از پنجره ها شکسته بود ... از همون جا تونستم وارد بشم .
یه خونه سوت و کور و پر از گرد و غبار رو به روم بود . یه سالن بزرگ ... یه کپه اسباب که وسط سالن جمع کرده بودن و روشون یه ملافه سفید که روش پر از خاک و تار عنکبوت بود کشیده بودن.
طبقه اول سالن و آشپزخونه بود که خالی بودن. از پله های مارپیچ بدون نرده بالا رفتم تا به طبف دوم برسم.
چند تا اتاق تو طبقه دوم قرار داشت که همشونم خالی بودن. همشون به جز یکی که چند تیکه اثاث توش بود.
داخل شدم. یه قاب عکس بزگ خاک خورده روی دیوار بود. عکس عروسی شاهین و مریم. دیگه مطمئن شدم که اشتباهی نیومده بودم.
یه تخت فنری هم کنار پنجره قرار داشت. اونورم یه آینه بزرگ قدی با چهارچوبه طلایی قرار داشت. رو به روی تخت یه کمد قهوه ای هم بود.
به صورت شاهین و مریم خیره شده بودم که با صدای تقی از جا پریدم. کم مونده بود قلبم بیاد تو دهنم. برگشتم. گربه میوی بلندی کرد و از کمد بیرون پرید.
به طرف کمد به راه افتادم و در نیمه باز کمد و باز کردم. کف کمد یه جعبه قدیمی بود. روی پاهام نشستم و جعبه رو برداشتم. قفل بود. ولی اونقدر قدیمی بود که به راحتی با یکم کلنجار رفتن باز شد.
توی جعبه یه دفترچه بود. بیرون اوردمش و روش فوت کردم. گرد و غبارش باعث شد چند تا عطسه پشت سرهم بکنم.
دفترچه رو باز کردم.


"خیلی وقته که نتونستم متن بنویسم ولی امشب خواستم کمی درد و دل کنم شاید واسه اینه که مثل قدیما تنهای تنها شدم!!! قبلا از تنهایی خیلی اینجا رو خط خطی کرده بودم. بعدش بیخیال این دفترچه شدم چون هیچ احتیاجی بهش نداشتم ولی الان شدم مثل قبل ولی فرقش اینه همه قدیمی ها رفتن و تنها موندم. کسی هم منو نمی شناسه"



صفحه کاهی رنگ و ورق زدم.



"امروز هوشنگ بهم گفت چه احساسی بهم داره!! خیلی خوشحالم...
اصلا فکر نمی کردم اون... امیر ارسلان بزرگ... مخوف ترین مافیای شهر من و دوست داشته باشه..."

زیر لب زمزمه کردم: هوشنگ... امیر ارسلان...
ادامش و خوندم:
"فهیمه می گفت اون هیچی از دوست داشتن نمی دونه... می گفت که اون هیچ احساسی نداره... اما من می دونم اونم احساس داره... اونم عاشق میشه...
امروز وقتی برای چهارمین بار نجاتم داد این و فهمیدم... دقیقا چهار باره که نجاتم می ده...
امروز حرفایی بهم زد که باعث شد بیشتر از قبل عاشقش بشم... امروز من یه امیر دیگه رو شناختم... امیری که ارسلان نبود... بلکه امیر هوشنگ بود..."

رفتم صفحه بعد:
"هوشنگ میگه که کسی نباید از احساسی که بینمون چیزی بفهمه... میگه برای جفتمون خطرناکه...
میگه اگه بفهمن به خاطر زمین زدن اون من و میکشن... ولی برای من اهمیتی نداره... من که تا حالا چند بار مرگ و به چشم دیدم...

مرگ تلخه... اما مرگ من برای عشق امیر شیرینه... این مرگ مثل مرگای دیگه نیست... مثل مرگ لیلی..."

دفتر و ورق زدم و یه صفحه دیگه رو باز کردم.

"اصلا انتظارش و نداشتم... امیر ازم خواستگاری کرد... امروز... وقتی داشتیم از مرز بر می گشتیم... میگه که دیگه نمی تونه بدون من زندگی کنه...
اون خیلی رمانتیکه... خدای من... حتی نمی تونم از فکر کردن بهش دست بردارم...
نمی دونم چه جوابی بهش بدم... من دوستش دارم... اما..."

دوباره دفتر و ورق زدم که از بینش یه عکس بیرون پرید و افتاد زمین... سریع برش داشتم...
عکس دو تا نوزاد بود. بچه ها کپی هم بودن... انگار دوقلو ان...
عکس و برگردوندم. پشتش نوشته بود:

"آتش و آهو... تنها امیدای زندگیم..."




وای! باورم نمی شه... آتش از همون اول دو تا بوده... یعنی یه آهو و یه آتش!! یکی توی پنج سالگی مرده و اون یکی رفته خارج... همینه... می دونستم یه چیزی مشکوکه...
این دفترچه مریم بود... مادر آتش... ولی مگه اون زن شاهین نبود... پس امیر ارسلان این وسط چی کار هست...
تو همین حین نگام به جعبه افتاد... چند تا چیز تهش خودنمایی می کردن...
بیرونشون اوردم. یه حلقه طلایی... ساده بود... داخل حلقه یه H و M حک شده بود... مریم و هوشنگ...
یه عکس پاره... عکس مریم بود کنارش یه مرد جوون ایستاده بود... پشتش و خوندم...

"همیشه داشتن " بهترین ها " به آدم غرور خاصی میده ، من مغرور ترینم ، چون تو بهترینی!"
     
#70 | Posted: 15 Jan 2014 17:54
حتما این امیر ارسلانه... خودشه... خوشتیپ بوده ها...!!!!!!!
یه گل سر شکل شکوفه گیلاس هم بود... چند لحظه بهش خیره شدم... خیلی قشنگ بود...
همون طور خیرش بودم که صدایی توجهم و جلب کرد. اول فکر کردم حتما اینم گربه هست... ولی نبود... این و وقتی از پشت شیشه های غبار گرفته به حیاط نگاه کردم فهمیدم...
چند تا مرد گنده داشتن وارد ساختمون می شدن... سریع به خودم جنبیدم و ناخواسته دفترچه و گل سر و گذاشتم تو جیبم و در صندوقچه رو بستم و گذاشتمش توی کمد...
خیلی اروم و نامحسوس از اتاق بیرون اومدم... سعی کردم از پله ها پایین برم ولی نشد... چون دو تا از اونا داشتن میومدن بالا...
ضربان قلبم به شدت می زد... چند لحظه هنگ کردم... جای فکر کردن نداشت... تند برگشتم تو اتاق و قایم شدم.
از شانس بدم اون دو تا مرد هم اومدن تو همون اتاق و یکراست سر کمد... گرد و غبار باعث شده بود عطسم بگیره ولی باید هر جور شده جلوش و می گرفتم.
دستم و گذاشتم روی بینی و دهنم و محکم فشار دادم. یکی از مردا که بزرگتر بود در کمد و باز کرد و صندوقچه رو بیرون اورد...
-:ببین چی پیدا کردم... یه صندوقچه قدیمی...
و صندوقچه رو روی تخت گذاشت. دیگه نفسم بند اومده بود. اگه... اگه من و زیر تخت می دیدن... اگه به سرشون می زد زیر تخت و بگردن... واویلا...
در صندوقچه رو باز کردن... از صدای قیژ قیژش فهمیدم...
هنوز چند لحظه نگذشته بود که یه مرد کوتاه قدو تپل و یه مرد بلند قد و لاغر وارد اتاق شدن و سر اون دو نفر دیگه داد زدن.
از زیر تخت فقط پاها و سایه هاشون دیده می شد. ولی از همون جا هم میشد فهمید که چقدر عصبانین...
مرد بلند قد به طرف تخت اومد و دستش و روی میله تخت کشید.
-:یکی اینجا بوده...
و با فریاد ادامه داد: پیداش کنین...
دو تا مرد به سرعت از در بیرون رفتن... مرد بلند قد به طرف مرد چاق برگشت. مثل فیل و فنجان بودن... تو اون حال و احوال از حرفم خندم گرفت.
مرد چاق که انگار داشت با تلفن حرف میزد گفت: حق با شما بود، رئیس!
رئیس...؟! چی؟! پس اینا آدمای رئیس بودن... اینجا چیکار می کردن... عجب سوالیه ها... خوب... خوب... حتما خونشه دیگه...
-:...
-:مطمئنین؟! اینجا خونتونه رئیس...
فریاد زنی از پشت گوشی بلند شد. اونقدر بلند بود که حتی منم به وضوح شنیدمش:
-:بـــســــوزونــــــــششش! !
باورم نمی شد... این صدای رئیس بود... رئیس واقعی... یعنی رئیس یه زنه... شایدم نه... شاید اینم مثل بقیه قلابی باشه... آدم عاقل دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه.
ولی یه حسی، از اون حس مزخرفام، می گفت این همون رئیسه... رئیس... همون آتشه... یا شایدم آهو... انگار قضیه داره کم کم روشن میشه!!!!!!!
ولی بیخیال رئیس... فعلا باید خودم و از اینجا نجات بدم... می خوان اینجا رو بسوزوننش و منم توش کباب بشم...

چطوری باید از اینجا فرار کنم...؟!!
اون دو تا مرد رفتن. اما قبل از رفتنشون حکم مرگ منم امضا کردن... بلافاصله بعد از اونا از زیر تخت بیرون اومدم. همه جام خاکی شده بود.
نگاهی به دور و بر انداختم. نامردا همه جای اتاق و بنزین پاشیده بودن... روی کمد، تخت. حتی روی دیوارها!! اونم تو این گرونی بنزین!!
باید زود از اینجا می رفتم. قبل از اینکه آتیش به اتاق برسه از اونجا زدم بیرون... ولی بازم تو راه پله ها غافلگیر شدم. این بار آتیش چند تا پله رو گرفته بود و داشت پیشروی می کرد.
برگشتم تا از پنجره فرار کنم! ای بخشکی شانس!! پنجره ها حفاظ داشتن به چه کت و کلفتی! مجبور بودم از همون راه پله برم. با سرعت برگشتم و بالای پله ها ایستادم.
چند تا پله پایین رفتم ولی بقیش و نتونستم... مدام سرفه می کردم. دود آتیش خیلی غلیظ بود... به سختی می شد اطراف و دید.
شعله های نارنجی اتیش تو اون سرمای زمستون، گرما رو به صورتم می پاشید. گرمم شده بود. قطرات عرق از سر و صورتم روان شده بود.
کاپشن قهوه ای رنگم و از تنم در اوردم. چند بار چرخوندمش و خودم و باد زدم. نگاهی به دور و بر انداختم. چطوری باید از اینجا، از این جهنم خلاص شم...؟! مدام این سوال تو ذهنم تکرار میشد. ولی وقتی برای پیدا کردن جوابش نداشتم. آتیش داشت جلو میومد.
کتم و روی سرم کشیدم و دل و به دریا زدم و از روی نرده ها پریدم پایین. درست روی پاهام فرود اومدم ولی مچ پاهام خیلی درد کرد. همیشه از خودم می پرسیدم این آموزشای مسخره به چه دردی می خورن؟! حالا می فهمم مسخره نبودن!!
مستقیم افتادم توی آشپزخونه که چند پله پایین تر از سالن اصلی بود. آتیش هنوز به اونجا نرسیده بود ولی دیر یا زود می رسید.
هوا رفته رفته گرمتر می شد و عرق منم روانتر... این بار پلیورم و از تنم در اوردم...
آشپزخونه کاملا خالی بود... از اینجا دیگه واقعا راهی نبود... کنترلم و از دست دادم و ناخودآگاه فریاد زدم: خدایـــــــــــا!! خدایـــــا!! واقعا این جا آخرشه؟!!
گریم گرفته بود... یعنی سرنوشت من این بود که تو این خونه ، پویش سوخاری بشم؟!
دوباره نگاه ناامید و مغمومی به دور و برم انداختم. یه دفعه چشم به سینک ظرفشویی و شیرش افتاد... احمقانه بود که فکر کنم الان اون شیر، آب داره...
ولی تنها امیدم بود... نا امید به طرفش رفتم و بازش کردم. باورم نمیشد!! خدا هنوز می خواست من زنده بمونم... به محض باز کردن شیر آب فواره زد.
پلیورم و برداشتم و خیس ابش کردم. بعدشم پیراهن و شلوارم و دراوردم و خیس کردم. اینطوری احتمال اینکه اتیش بگرم کمتر میشد...
لباسام و تنم کردم و رفتم جلوی در... آتیش سرتاسر در و احاظه کرده بود و حتی یکمم جلو تر اومده بود. چند متر اون طرفتر یه پنجره بود که باز میشد به سالن... ب معطلی خودم و رسوندم به اونجا...
جلوی اونجا هم آتیش بود ولی نه به اون شدتی که جلوی در بود. روی پنجره رفتم و یه آیتةالکرسی خوندم و خودم و انداختم تو آتیش!
چشمام و بستم. پلیورم و کشیده بودم روی صورتم. سردی آب و حس میکردم ولی همزمان گرمی آتشم می سوزوندم.
تلپی افتادم رو زمین... چشمام بسته بود. جرئت باز کردنش و نداشتم. با دست اطرافم و لمس کردم.
آروم چشمام و باز کردم. وای... خدایا شکرت... سالم سالم بودم... نفس آسوده ای کشیدم. ولی یهو دستم با یه چیز داغ برخورد کرد. برگشتم. شعله ها آتش درست چند سانتیم بودن...
از جا پریدم و خودم و انداختم روی در...
آخه یکی نیست خونه به این بزرگی و آتیش می زنین! عیب نداره! بنزین هزار تومنی و هدر می دین!! بازم عیب نداره!! دیگه در و چرا قفل می کنین...
خودم و چند بار به در کوبیدم... ولی انگار هرچی من تلاش می کردم اون محکمتر سر جاش وای می ایستاد... خسته شده بودم...
پنجره ای که من و تو این حچل انداختم هم در چنگال آتیش بود. دیگه کاملا نا امید شده بودم که همون گربه، همون فرشته نجاتم دوباره پیداش شد...
اونم داشت از این جهنم فرار می کرد... نعره کشان وارد یه اتاق کنار پنجره شد. منم به دنبالش نعره زنان دویدم... گربه یه نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد. واقعا داشت پوزخند میزد یا من اینطور فکر کردم.
به دنبالش رفتم از چند تا سوراخ گذشتیم تا بالاخره نور و دیدم. وای آزادی چه کیفی داره... خودم و یه جوری از تو اون سوراخ پرت کردم بیرون که... خودمم تعجب کردم.
به محض خارج شدم همون جا یه سجده شکر به جا اوردم... کشته شدن به دست ادمای امیر ارسلان بهتر از کباب شدن بود...

گربه بالا سرم ایستاده بود و نگاه می کرد. با یه حرکت از جا کندمش و یه بغل محکم کردمش... بیچاره اونقدر ترسیده بود که مدام میو میو می کرد و چنگ می نداخت. ولی مگه من می فهمیدم...
از روی صندلی بلند شدم. هنوزم احساس می کردم تو گلوم دود هست. لباسام و که توی هال پخش و پلا بود جمع کردم و ریختم توی لباسشویی... به طرف کمدم رفتم و لباس چرکام و در اوردم و جیباشون و چک کردم. از توی جیب پالتوم مدال پروانه ای رو پیدا کردم.
ای وای! به کل یادم رفته بود این و به دست اون خانم برسونم... مدال و که از زنجیرش گرفته بودم بالا انداختم و پروانش و تو هوا قاپیدم.
لباسارو جمع کردم تو ماشین و راهش انداختم. بعدش به زور چند تیکه لباس تمییز پیدا کردم و رفتم دنبال اون خانوم...
به سختی خونه رو پیدا کردم. با یه آدرس نصفه نیمه و یه حافظه ضعیف بشتر از این نباید انتظار داشت.
ماشین و جلوی خونه یا بهتر بگم کاخ نگه داشتم. یه امارت قدیمی بزرگ و باشکوه... فکر کنم مال اون اعیون اشرافای قدیم بوده... دیوارای بیرونی خونه که آجری بودن روشون طرح های ستاره مانندی با آجر کار کرده بودن...
تاج سر در ورودی هم به خوبی خودش و به رخ می کشید. دو طرف در ورودی با یکم فاصله دیوارا به شکل مدور ساخته شده بودن.
زنگ قدیمی در و فشردم. چند دقیقه صبر کردم. جوابی نیومد. دوباره و دوباره زنگ زدم.
تا اینکه صدای پیر و خسته ای با حالت اعتراض از پشت در گفت: چه خبرته؟! مگه سر آوردی دارم میام دیگه؟!
چند لحظه بعد در باز شد. مرد کوچک اندام و نحیفی در استانه در پدیدار شد.
نگاهی از سر تا پام انداخت و با صدایی رنجیده گفت:
-:بله؟! امرتون؟!
سلام کردم و گفتم: با زینت الملوک خانم کار داشتم.
سرش و بلند کرد و با تردید تو چشمام خیره شد.
-:کارتون؟!
کمی این پا و اون پا کردم و گفتم: یه کار شخصیه! اگه میشه خودشون و ببینم!
خنده تمسخر آمیزی کرد گفت: شخصی!
بعد در کاهویی رنگ و رو رفته رو بیشتر باز کرد و با اشاره من و به داخل دعوت کرد.
پشت سرم در و بست. نگاهی به اطراف انداختم. بعد از دو کیلومتر درخت کچل که فکر کنم بیشترشون خشک شده بودن یه ساختمان بزرگ و سفید قرار داشت. بیچاره حق داشت اینقدر دیر بیاد دم در.
صدای قارقار کلاغا گوش ادم و کر میکرد. پیرمرد برگشت و نگاهی بهم انداخت.
-:منتظر چی هستی؟! راه بیفت دیگه!
چند متری ازم دور شده بود. به سرعت خودم و بهش رسوندم و با فاصله چند قدم دنبالش قدم برمی داشتم.
پیرمرد خمیده و آروم راه می رفت. چقدر سخته پیری!
انگار نگاه ترحم امیزم و دید که گفت: اینطوری نگام نکن! منم مثل تو یه زمونی از بالا به پیرا نگاه می کردم ولی حالا می بینی که منم این پایینم...
اه بلندی از ته دل کشید: اااااااییییی کجایی جوونی که...
ادامه نداد.
بعد از یکم پیاده روی به امارت رسیدیم.یه حوض کوچولو ی آبی که پر از برگ و آب گندیده بود جلو خونه خودنمایی میکرد.
دیگه از هرچی خونه قدیمی بود متنفر شده بودم.
سه تا پنجره بلند با شیشه های رنگی از پشت حوض خودنمایی میکردن. پیرمرد از پله هایی که سمت چپ ساختمون قرار داشتن بالا رفت. منم به دنبالش... در چوبی بزرگ و باز کرد و وارد شد.
بعد دوباره چند تا پله پایین رفتین... آخه مگه معمار اینجا دیوونه بوده که یه بار میریم بالا دوباره میریم پایین...
از پله ها که پایین رفتیم یه سالن بزرگ رو به روم بود که با چند تا چراغ کوچیک روشنش کرده بودن. سالن پر بود از وسایل آنتیک و قدیمی. تو این عصر دلگیر زمستون این خونه آدم و می کشت. در تعجبم که چطور ادمای این خونه از دلتنگی نمردن.
پیرمرد به گوشه ای که چند تا مبل آبی رنگ قدیمی چیده شده بود اشاره کرد و گفت: اینجا منتظر باشین... خانوم الان میان!
در حالیکه اطراف و دید میزدم به طرف مبلا به راه افتادم.
رو به روی در ورودی یه شومینه روشن قرار داشت که جلوش یه صندلی قهوه ای رنگ تاب دار گذاشته بودن.
بالای شومینه یه کم جلو اومدگی داشت که روش پر بود از قاب عکسای قدیمی و روی دیوار بالای اونم همینطور...
یه دکورم چند متر اونور تر قرار داشت که با چند تا وسیله که مال صد سال قبل بودن تزیین شده بود.
سمت راست جاییکه نشسته بودم یه دست میز غذاخوری دوازده نفره قرار داشت با چهار چوبه نقره ای و روکش آبی...
از این وسایل دیگه نمی شه تو بازار پیدا کرد. این و میگم چون مامانم عاشق وسایل آنتیک بود و خودش و به در دیوار زد تا تونست یه چراغ گرد سوز قدیمی پیدا کنه... مثلا می خواست با بشقابای مامان بزرگم ست باشه...
با ورود پیرمرد حواسم و جمع کردم. توی یه فنجون قرمز رنگ که روش عکس چند تا آدم بود برام چایی اورده بود.
چایی رو روی میز گذاشت و رفت. فنجون و از روی میز برداشتم و چند جرعه ازش خوردم. تو این هوای سرد چایی داغ می چسبه...
با صدای قدمایی که از پشت سرم میومد بلند فنجون و روی میز گذاشتم وو بلند شدم.
یه خانم مسن 45-50 ساله با کت و دامن سبز یشمی و یه شال روی شونه هاش رو به روم نشسته بود. صورتش پر چین بود ولی نشان از دوره جوونی و زیبایی داشت.
سلام کردم. لبخند تلخی زد و جواب داد.
-:زینت الملوک!؟
روی مبل رو به رویی نشست و با سر تائید کرد. سر جام نشستم و دست تو جیبم کردم.
مدال و از تو جیبم بیرون اوردم.
-:یه آقایی ازم خواستن این و به دست شما برسونم.
بعد مشتم و باز کردم و پروانه از توش بیرون پرید. با دیدن پروانه رنگش پرید. در حالیکه به پروانه خیره شده بود لبخند شیرینی رو لبش نشست.
بعد نگاهش و به چشمام دوخت. نیم خیز شدم و پروانه رو تو دستش گذاشتم. نامه رو هم بیرون اوردم و گفتم: و... این... اینم همراهش بود.

با دستایی که سعی می کرد لرزششون و پنهون کنه نامه رو گرفت.
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites