تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Who is Boss ? | رئيس كيه ؟

صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#81 | Posted: 15 Jan 2014 18:11
با صداي راننده به خودم اومدم. چرا نمي زارين دو دقيقه راحت بخوابم....! به زحمت دست از خواب كشيدم و چشمام و باز كردم.
-:آقا رسيديم! حالا كجا برم؟!
چشمام و بيشتر باز كردم و بلند شدم و راست نشستم. نگاهي دقيق به دور و برم انداختم.
-:آقا! كجا برم!؟
-:هان...! آهان...! ايستگاه... ايستگاه راه آهن...!!
بقيه راه و ديگه نخوابيدم. سعي كردم بيشتر چابهار و تماشا كنم. اين شهر كويري با آب و هواي بهاري... اينجا اصلا سوزان نبود... شيشه رو پايين كشيدم و هوا رو تا ته ريه هام دادم تو....
از كنار چند تا ميدان گذشتيم و بالاخره جلوي ساختمان بزرگ راهآهن چابهار ايستاديم. حساب كردم و پياده شدم... حالا بايد چيكار كنم...؟! برم داخل ايستگاه...؟ دنبال كي بگردم...؟!
تو همين بلاتكليفي بودم كه موبايل دوباره زنگ زد.
-:برو داخل و منتظر باش تا بيان دنبالت...!
اين و گفت و... دوباره بوق ممتد....!
به زحمت به طرف ايستگاه به راه افتادم....! هنوزم مي ترسيدم كه نكنه بگيرنم؟!
توي ايستگاه كه خيلي مجهز و بزرگ بود ول مي چرخيدم. آدماي متفاوتي اينجا بودن...! پاكستاني...! قرقيزي...! هندي...1 اينجا يه بندر بين المللي بود!
داشتم برد و نگاه ميكردم كه...
-:فرزان... بالاخره اومدي؟!
برگشتم.زني با مانتو آبي آسماني و شال سفيد بهم نزديك شد. به نظر خيلي آشنا ميومد...
زن لبخندي زد: عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده بود...! مامانم همين طور...!
هنوزم با تعجب بهش زل زده بودم.
زيرلبي گفت: من آتوسام...
سرم و تكون دادم: آتوسا... منم لحظه شماري ميكردم تا ببينمت...!
همراه آتوسا به راه افتادم و از ايستگاه خارج شدم. چند متري با هم پياده رفتيم تا اينكه به پاركينگ رسيديم.
آتوسا كاديلاك قديمي قرمز رنگي رو بهم نشون داد و گفت: ماشينمه...!
واقعا عجب ماشيني بود. با اينكه قديمي بود اما حتي يه خطم روش نيوفتاده بود.
كت و ساكم و رو صندلي عقب ول كردم و بدون اينكه در و باز كنم پريدم تو ماشين.
-:عجب ماشيني داري! خيلي باحاله!
آتوسا لبخند مرموزي زد و سوار شد و ماشين و روشن كرد. بازم يكم تو شهر گشتيم تا اينكه از شهر بيرون اومديم.
با تعجب گفتم: كجا داريم ميريم؟!
آتوسا بدون اينكه نگام كنه گفت: گواتر...!
بالاخره يه نفر به سوالم جواب داد.
-:واسه چي؟! اصلا من چي كار بايد بكنم...! اون مواد لعنتي تو ساك من چي كار ميكرد؟!
آتوسا لبخند كمرنگي زد: آروم آقا پسر! به نوبت!
نفس عميقي كشيدم: خوب... قضيه ي اين مواد و ساك چيه؟ كم مونده بود تو دردسر بيوفتم!
آتوسا نفسش و بيرون داد و گفت: تبريك ميگم! تو اولين درست و پاس كردي!
-:اولين درس؟!
-:تو بايد ياد ميگرفتي براي چيزي كه ميخواي از سدهاي محكم بگذري! تو مي خواستي برسي چابهار... حالا اينجا هستي...! مواد و نداشتن بليط و مامور ها و پياده اومدن نتونستن جلوت و بگيرن...! نكته اين ماجرا همين بود...!
خندم گرفته بود. با تمسخر گفتم: تو جون من و به خطر انداختي تا بهم اين و ياد بدي؟!
آتوسا با آرامش سرش و تكون داد. بعد از كمي مكث گفت: رسيدن به اونجا خرج داره...! بايد از خيلي چيزا بگذري!
با تمسخر گفتم: شما واقعا...
ادامه ندادم و از پنجره به بيرون خيره شدم. ماشن با سرعت توي يه جاده بيابوني در حركت بود. سقفش باز بود و يه باد خوش آيندي به سر آدم ميزد و آدم و سرحال مي آورد.
بعد از چيزي حدود يه ساعت توي اون بيابون چند تا ساختمون سر برآوردن و جاده رفته رفته از آسفالت به خاكي تبديل شد. چندتا خونه روستايي و قديمي دور و بر بود و خيابونا فقط جدول بندي داشتن... نه آسفالتي... نه برجي... اينجا مال قرن بيستم بود! رئيس اينجا چي ديده بود كه من و تا اينجا كشونده بود.
آتوسا داخل يه كوچه تنگ كه ماشين به زور داخلش جا ميشد، شد. ديواراي كاهگلي از دو طرف خودشون و به رخ ميكشيدن...! حيف اين ماشين نيست كه...

بالاخره كوچه تنگ تموم شد و يه برج غول آسا و از پشت اون كوچه پس كوچه ها بيرون پريد... دهن آدم از عظمت ساختمون باز مي موند... خيلي زود نظرم عوض شد.
ساختمون با سنگ هاي مرمر سياه و رنگ طلايي تزيين شده بود. جلوي در شيشه اي ساختمون كه يه فرش قرمز رنگم روي مرمرهاي براق زمين پهن شده بود؛ يه مرد جوون با كت و شلوار مشكي كه نوارهاي طلايي داشت ايستاده بود.
آتوسا من و پياده كرد و خودش رفت پشت ساختمون. من متعجب از چيزي كه جلوم بود آروم پا روي اولن پله گذاشتم. چهار تا پله رو رد كردم و جند قدم رفتم. دربان سلام كرد و در و برام باز كرد. وارد شدم.
توش از بيرونشم خوشگلتر بود. كفش با مرمراي كرم رنگ و نواراي طلايي بينشون تزيين شده بود. دو طرفم دوتا گلدون برنزي هم قد من قرار داشت. جلو تر رفتم. سمت چپم بود كه با مبلا ي چرم مشكي و ميزاي طلايي پر شده بود. بازم مشكي و طلايي! چند نفرم با كت و شلوار هاي مختلف نشسته بودن.
دور تا دور لابي هم باديگارداي كت و شلوار پوش ايستاده بودن. خوب كه دقت كردم همه جا از اون باديگارد ها پيدا ميشد. سمت راستم هم پيشخوان قرار داشت. بازم سنگ مرمر مشكي...!
مردي با كت و شلواري شبيه مال دربان پشت ميز ايستاده بود و دفتر و چك ميكرد. سر بلند كرد و با ديدن من، صدام كرد. جلوتر رفت. چند بار از سر تا پام و وارسي كرد و بالاخره گفت: مال كدوم گروهي؟!
-:چي...؟
-:گروه... رئيست كيه؟!
سرم و با لبخند تكون دادم: ببخشيد اما منظورتون و نمي فهمم...!
مرد كلافه ابروهاش و بالا انداخت: واسه كي كار ميكني؟!
تا خواستم دهنم و باز كنم مردي كوتاه قد كنارم ايستاد و رو به مرد گفت: اتاق 500 طبقه سوم...!
مرد با خوش رويي گفت: بله...! يه لحظه صبر كنين!
گوشي روي ميز و برداشت و خطاب به كسي كه پشت تلفن بود گفت: اتاق 500- شمارشونم...
دفترش و چك كرد: C-16هست...! محمولشون و مي خوان...!
عجب هتل عجيبي...! همون طور كه مَنِيجِر داشت با مرد صحبت ميكرد توجهم به تابلو هايي كه پشت مَنِيجِر روي ديوار طلايي نصب شده بود جلب شد:
" اسلحه كشي در محوطه ي هتل ممنوع مي باشد! حتي شما دوست عزيز!"
" دعوا در حياط پشتي هتل...! خواهشا نظم هتل را به هم نزنيد!"
" اسلحه هايتان را براي اطمينان خاطر ديگر مشتريان به پيشخوان تحويل دهيد!"
خوب شما بگين ديگه چي لازمه تا آدم دو تا شاخ بزاره رو سرش...! مرد صحبتش و با منيجر تموم كرد و دو تا كلت و يه دونه مسلسل گرفت و رفت.
منيجر رو به من كرد و گفت: ببينم اسلحه كه نداري...!؟
با سر جواب منفي دادم.
-:خوب... واسه كي كار ميكني!؟
-:رئي...
-:اون با منه!
آتوسا از پشتم گذشت و كنارم ايستاد.
-:سلام...! خانم آتوسا بي خبر رفتين فكر كردم اتفاقي افتاده!
آتوسا لبخندي زد: نه...! رفتم اين و بيارم.
با ابروهاش به من اشاره كرد. منيجر نگاهي گذرا به من انداخت و دوباره زوم كرد رو آتوسا!
-:تازه كاره؟!
آتوسا با سر تائيد كرد.
-:اصلا خبر نداره چه خبره!
اتوسا ابرو هاش و بالا انداخت و سرش و تكون داد.
-:اسلحه اي... چيزي نداره كه...! خودت كه خوب ميدوني؟!
-:اسلحه كه نه... اما يه چيزي هست...!
آتوسا ساكم و از دستم قاپيد و روي پيشخوان گذاشت. خيلي راحت كفش و بلند كرد و بسته رو بيرون آورد....!
-:اين...!
منيجر خيلي آروم بسته رو با دست كنار كشيد و از ته دفترش برچسبي كند و روي بسته چسبوند:D-27 !
-:فقط به اسم شما مي زارم كه ...
آتوسا چشماش و رو هم گذاشت: مي دونم...!
-:درجه ي آقا چيه!؟
آتوسا با لبخند مرموزي گفت: از مهموناي مخصوص رئيسه!
منيجر از داخل كشو كليداي طلايي اي بيرون آورد و به طرفم گرفت: اينم اتاق شما...!
و رو به آتوسا ادامه داد: زياد از مال شما دور نيست!

آتوسا سري تكون داد و تشكر كرد. ساك و برداشت و به دستم داد. دنبالش راه افتادم. از كنار لابي گذشتيم. جلوتر دو تا ستون بزرگ گرد مرمر مشكي با فاصله از هم قرار داشتن كه دور هر دو تا شون مبل طلايي گرد گذاشته بودن. از بين شون رد شديم. درست رو به رو مون چند تا مغازه قرار داشتن كه به اسلحه گرم و سرد فروشي مشغول بودن...! واقعا كه...!
خودم و به آتوسا رسوندم: اينجا كجاست؟
-:تا حالا بايد فهميده باشي...!
-:آره... اما مگه يه همچين جاهايي هستن؟!
آتوسا لبخندي زد: از اين بدتراشم هست. راستي!
به طرفم برگشت: اسلحه كه نداري؟!
و با ترديد بهم چشم دوخت. با اطمينان گفتم: نه...! راست ميگم...!
رو برگردوند و گفت: آخه اين قانونه و اگه زير پا بزاريش بد ميبيني!
به چپ چرخيديم و سه تا آسانسور شيشه اي بزرگ جلومون سبز شدن. سوار شديم و آتوسا طبقه 4 فشرد.
-:نگفتي چيكار بايد بكنم؟
-:فعلا استراحت!
محكم مچش و گرفتم و با جديت زل زدم تو چشماش!
لبخند موزيانه اي زد و گفت: بايد يه معامله رو واسه رئيس جوش بدي! معامله مواد صد البته!
مچش و ول كردم: من چيزي در اين مورد نمي دونم!
-:درس دوم... آناليز طرفت تو نگاه اول و تصميم گيري سريع...
سرش و تكون داد و لب و لوچش و بازي داد: ريسك...!
     
#82 | Posted: 15 Jan 2014 18:15

روي تخت بزرگ قهوه اي رنگ نشستم... تو خوابمم همچين جايي نديده بودم... اينجا مثل بهشت بود... بهشت خلافكارا...
نگاهي به دور و برم انداختم. پرده هاي كرم رنگ كه پنجره ها رو پوشونده بودن، مبلاي كرم رنگ كه تو اتاق ديگه چيده شده بودن و لوستر هاي گرون قيمت... اگه به من پاپتي اين اتاق و بدن ببين واسه رئيس چي ميدن...!
و البته روتختي كرم رنگ نرم كه آدم و دعوت ميكرد تا بخوابه... تي شرتم و از تنم در آوردم و روي تخت دراز كشيدم. بالش ها از پر بودن... چشمام و آروم بستم و خيلي زود خوابم گرفت.



*******




چشم كه باز كردم نزديكاي ظهر بود. خيلي خوب خوابيده بودم. تمام كمبود خوابم جبران شد. از جا بلند شدم و پرده ها رو كنار زدم. ويوي پنجره دريا بود... درياي آبي عمان...! ژنجره رو باز كردم. سريع باد وارد اتاق شد و همراهش بوي دريا رو با خودش آورد.
نفس عميقي كشيدم... اينجا مثل بهشت بود. در شيشه اي كنار پنجره رو باز كردم و وارد بالكن شدم. چند نفر توي ساحل مي چرخيدن...
از بالكن بيرون اومدم و دور سوئيت چرخيدم. تو قسمت مبلا بازم پنجره هاي تمام شيشه قرار داشتن كه پرده هاشون كنار رفته بود. دو تا مبل چرم قهوه اي هم جلوي پنجره بودن. جون مي داد بشيني اينجا نوشيدني تگري بخوري و به دريا نگاه كني! برگشتم. يه LCDرو ديوار روبه رويي تخت كه ميشد قسمت مبلا نصب شده بود. بالا سر تختم يه تابلو بزرگ نقاشي از دريا قرار داشت.
تمام اسباب اتاق طرح هخامنشي داشتن. وارد سرويس شدم تا يه آبي به سر و صورتم بزنم. سرويس كلا سراميك سفيد بود . يه وان طلايي گوشه خودنمايي ميكرد. جلوي روشويي ايستادم. سنگش اونقدر برق ميزد كه آدم مي تونست خودش و توش ببينه. شيرها و حاشيه هاي طلايي رنگ زيباترش كرده بودن. دستام و شستم و آب سرد و به صورتم پاشيدم. چقدر احساس آرامش ميكردم. دستام و با حوله ي طلايي كه كنار دستم بود خشك كردم.
روي حوله ها اسم" MY WORLD" حك شده بود. پس اسم هتل دنياي منه! خوب بهش مياد!

از سرويس بيرون اومدم. به طرف ساكم رفتم تا لباسام و عوض كنم كه در زدن. در و باز كردم و يه خدمتكار با ميز غذا وارد شد. اين همون چيزي بود كه مي خواستم. بوي غذا بدجور كلافم كرده بود. حسابي گرسنه بودم. اينجا انگار ذهن آدم و مي خوندن...!
خدمتكار ميز و وسط اتاق رها كرد.
-:چيز ديگه اي ميل ندارين، آقا!؟
-:نه... ممنون!
خدمتكار بدون هيچژ حرف ديگه اي خارج شد. داشتم به ميز حمله ميكردم كه آتوسا وارد شد.
به طرفش برگشتم.
نگاهي از سر تا پام انداخت و گفت: بهتره يه چيزي تنت كني!
يه نگاه به خودم انداختم و از خجالت آب شدم. هيچي جز يه جين تنم نبود. عذرخواهي كردم و به طرف ساكم به راه افتادم. يه تي شرت سبز خوشرنگ انتخاب كردم و تنم كردم. با اينكه اينا لباساي من نبودن اما كاملا اندازم بودن. به طرفش برگشتم. روي مبلاي راحتي جلوي پنجره نشسته بود. كنارش نشستم.
-:بايد با هم جايي بريم. زودتر غذات و بخور كه كلي كار داريم!
-:چيكار؟!
آتوسا از جا بلند شد و در حاليكه به طرف در خروجي مي رفت گفت: نيم ساعت ديگه تو لابي باش...!
باز رفت و من و با كلي سوال تنها گذاشت.
ناهار و كه سلطاني بود با اشتها خوردم و لباسام و عوض كردم و پايين رفتم.
آتوسا توي لابي به همراه پسر جواني نشسته بود. با ديدن من پسر جوون از كنار آتوسا بلند شد. آتوسا در حاليكه به من چشم دوخته بود زير لب چيزي به پسر گفت. پسر كه حدودا 20-25 ميزد و پيرهن آبي آسموني و جين آبي به تن داشت از آتوسا دور شدم.
به آتوسا رسيدم. آتوسا روزنامه اي كه دستش بود و روي ميز رها كرد. پايش را از روي پاي ديگرش برداشت و بلند شد. نگاه دقيقي بهم انداخت و گفت: بريم كه كلي كار داريم!
به دنبالش به راه افتادم. تو اين هتل همه چي عجيب بود. آتوسا سوار كاديلاك كه از قبل جلوي هتل آماده بود شد و منم بغل دستش...!
كمي از هتل فاصله گرفتيم كه آتوسا شروع كرد: بندر گواتر با اينكه شبيه روستاست اما خيلي مهمه... مخصوصا واسه ما...! گواتر يه بندريه كه از هر طرف و به همه جا راه داره...! امنيتشم نسبتا بيشتره...!
آتوسا كنار يه اسكله قديمي توقف كرد. بيشتر بار اندازي ها اينجا انجام ميشه...! معمولا هر چيزي ميارن اما بيشترينشون هروئينه...! رئيس تو رو فرستاده اينجا تا با يكي از قاچاقچي هاي هروئين معامله كني...! بقيه راه بسته به اينه كه تو پيشرفتت چقدره...!
نگاهي به دور و بر انداختم. يه اسكله قديمي بود. چند تا قايق شكسته توي ساحل رها شده بودن و سكو زنگ زده بود...! هيچ كس جز من و آتوسا اونجا نبود.
آتوسا در طول ساحل به راه افتاد. اينجا خليج گواتره...! تو بايد خودت و آماده كني...! چون اين اولين معمالمون با اون مرده! پس راه برگشتي نيست...!
با قدماي بزرگم خودم و بهش رسوندم و شونه به شونش ادامه دادم.
-:فردا قرار داري! بعدازظهر ميريم پيش ناصر خياطه! اون برات يه چيز مناسب آماده ميكنه!
لحن آتوسا نسبتا تغيير كرده بود. مثل قبل يخ نبود. تو سكوت با هم قدم ميزديم. آفتاب صاف ميزد تو مخمون! اما جفتمون بي تفاوت قدم ميزديم.
-: از اين كار خسته نشدي!؟
با تعجب پرسيد: كدوم كار...!؟
-:همين كارا...! مواد... دزدي...!
لبخند تمسخرآميزي زد: اينها رو بايد از خودت بپرسي كه ميخواي به قله برسي...!
-:من واسه كارام دليل دارم...!
ابروهاش و بالا انداخت: همه دارن...! تا حالا كدوم احمقي رو ديدي كه بي هيچ دليلي خودش و بندازه تو اين گند...!
سرم و تكون دادم.
-:حتي رئيسم واسه كاراش دليل داره...!
چي...! رئيس...؟! اين دختره انگار خيلي چيزا مي دونست.
-:كسي چه مي دونه چرا بايد يه نفر بدون هيچ سابقه اي يهو تبديل بشه به يه هيولا...!
عاقلانه گفتم: من خيلي ها رو مي شناسم كه دنيا به جايي رسوندتشون... سرنوشت كاري باهاشون كرده كه ...
عينك آفتابي مشكيش و بالا زد و گفت: اما اينا همش بهونه هست...! انتخاب دست ماست كه كدوم راه و انتخاب كنيم... سرنوشت نيست كه ما رو به اين راه ها مي كشونه...!
با شيطنت گفتم: پس تو خودت انتخاب كردي كه واسه رئيس كار كني... مواد جا به جا كني و ... آدم بكشي و ...

آتوسا به ميان حرفم دويد: همين جا صبر كن آقا فرزان... من تا حالا آدم نكشتم...! آدم كشتن انگيزه اي مي خواد كه من ندارمش...!

آتوسا به ميان حرفم دويد: همين جا صبر كن آقا فرزان... من تا حالا آدم نكشتم...! آدم كشتن انگيزه اي مي خواد كه من ندارمش...!
-:اصلا داستانت چيه...!؟ تو اينجا چيكار مي كني؟!
آتوسا ايستاد و به دريا چشم دوخت: داستان خودت چيه؟! فكر ميكني بدون دادن اطلاعات ميشه اطلاعات گرفت!
-:خوب من يه پسر مجرد تنهام كه مي خوام به بالا بالا ها برسم و كلي پول داشته باشم... پول انگيزه منه...!
-:كي ميدونه راست ميگي يا نه...!
با اعتماد گفتم: اينا همش راسته...! چرا باور نمي كني!؟
نيم لبخند تمسخرآميزي زد: تو اين دنيا اونقدر دروغ ميشنوي كه حقيقت بينشون گم ميشه...!
دهنم و باز كردم تا چوابش و بدم كه عينكش و دوباره به چشماش زد و گفت: بايد برگرديم...! داره دير ميشه...!
و بدون توجه به من برگشت و رفت. نگاهي به خورشيد كه ميرفت تا غروب كنه انداختم و دنبال آتوسا دويدم.
     
#83 | Posted: 15 Jan 2014 18:16 | Edited By: sepanta_7
آتوسا ماشين و كنار يه خونه قديمي پارك كرد و پايين پريد. خونه ديواراي آجري كه هر لحظه امكان فروريختنشون بود داشت. آتوسا زنگ قديمي كنار در كوچك زنگ زده رو فشرد. بعد از 10 دقيقه پيرمردي در و باز كرد.
-:منتظرتون بودم خانم!
آتوسا سري تكون داد و داخل شديم. از پله هاي جلوي در پايين رفتيم. يه زيرزمين خفه بود كه به زور چراغ روشن شده بود. دور تا دور اتاق پر بود از پارچه و لباس...! لباساي شيك و چشم گير...
پيرمرد جلوي مانكني ايستاد و نگاهي به من انداخت. بعد خطاب به آتوسا گفت: با اندازه هايي كه داده بودين بچه ها اين و دوختن...! فكركنم اندازه باشه...!
يه دست كت و شلوار مشكي رنگ با پيرهن سفيد با سردكمه بود. داد ميزد كه گرونه...!
آتوسا نگاهي گذرا به من انداخت و با اشاره بهم فهموند كه پروش كنم.
همراه پيرمرد و مانكن به طرف گوشه چپ زيرزمين كه چندتا اتاقك كرم رنگ بود راه افتادم. لباسارو تنم كردم. كاملا اندازم بودن. آقا ناصر يه جفت كفش براق سياه رنگ هم به دستم داد. اونا و هم پوشيدم و بيرون اومدم.
آتوسا كه درحال ورق زدن ژورنال بود با ديدنم از جا بلند شد و به طرفم اومد. نگاه دقيقي از سر تا پام انداخت و دورم چرخيد. جلوم ايستاد و دستاشو به طرف گردنم بلند كرد.
عقب كشيدم. خنديد و گفت: نترس! اونيكه قراره بخورتت من نيستم.
ابروهام و بالا انداختم. يقم و درست كرد و پاپيون مشكي و صاف كرد. بوي عطرش محصور كننده بود. بوي گل هاي ياس و مي داد. چند قدم عقب كشيد. دستش و زير چونش گذاشت و با چشماي نيمه باز نگام كرد. نگاهش آزارم ميداد. از نگاش خوشم نميومد.
آتوسا خطاب به آقا ناصر گفت: يقش يكم...
حرفش و ادامه نداد و به جاش قيافش و يه جوري كرد كه انگار خوشش نيومده بود.
-:نه خانم...! اين استايلشه...! مدلش مال آخرين فشن شوي فرانسه هست...!
ايول بابا...! تو كل زندگيمون من و بابام كار ميكرديم و خرج نميكرديم... نمي تونستيم يه همچين چيزايي بخريم...!
-:راستي خانم...!
آتوسا چشم ازم برداشت و به آقا ناصر چشم دوخت.
-:از لباستون خوشتون اومد...!

آتوسا بي تفاوت گفت: اوهوم...! خوب بود...
از آسانسور بيرون اومدم. با چشم كل هتل و مي كاويدم تا رستوران و پيدا كنم كه چشمم خورد به آتوسا...!
با ديدن من به طرفم اومد. دامن قرمز رنگ و مانتو كوتاه مشكي اي تنش بود.
-:نمي خواي شام بخوري؟!
با سر تائيد كردم.
-:پس راه بيفت...!
به دنبالش از كنار لابي رد شديم و از پله هايي كه به دور يه آسانسور پيچيده بودن بالا رفتيم و به رستوران رسيديم. ميز هاي مشكي با روميزي هاي زرشكي و صندلي هاي روكش دار به همون رنگ... يه موسيقي ملايم ويولن تو فضا پخش بود.
پرده هاي زرشكي كنار رفته بودن و عكس ماه روي دريا افتاده بود...!
سر نزديكترين ميز به پنجره ها نشستيم و سفارش داديم. آتوسا دستش و زير چونش گذاشت و بهم خيره شد. سر بلند كردم و تو چشماش خيره شدم.
-:چرا اينطوري نگام مي كني؟!
شونه هاش و بالا انداخت: هيچي...! همين طوري!
با شيطنت گفتم: تو با مردا ميري رستوران و همينطوري بي هيچ دليلي بهشون خيره ميشي!؟
آتوسا خنده ي كوتاهي كرد: نه...!
با خنده گفتم: پس چي؟!
-:فقط دنبال دليل ميگشتم! رئيس توي تو چي ديده كه به اين راحتي ميذاره اين ورا بچرخي؟
ابرو هام و بالا انداختم: نمي دونم...! شايد چون خوشتيپم...!
آتوسا با خنده گفت: مامانت بهت گفته خوشتيپي كه اينقدر مغرور شدي؟!
قيافه مظلوم و ناراحتي به خودم گرفتم: مامانم هيچ وقت من و نديد كه بهم اين و بگه...!
حالت آتوسا تغيير كرد. متاسف گفت: ببخشيد...! نمي دونستم...
با بزرگي گفتم: مهم نيست...!
آتوسا دستم و گرفت و با مهرباني گفت: هر كسي تو اين دنيا يه كمبودي داره...!
سر بلند كردم و تو چشماي ميشي اش خيره شدم. مي تونستم خودم و تو آينه چشماش ببينم...! چشماش آدم و جادو مي كرد. سرم و تكون دادم و مانع شدم.
گارسون بهمون نزديك شد و سفارشات و روي ميز گذاشت. شروع كرديم به خوردن...!
آتوسا هنوز چند قاشق نخورده بود كه موبايلش زنگ زد. از جيبش درآورد و نگاهي به صفحه گوشي و نگاهي به من انداخت. كسي كه پشت خط بود دستبردار نبود.
-:نمي خواي جواب بدي؟!
-:هان... آهان...
آتوسا از جا بلند شد. ببخشيدي گفت و ازم دور شد. قاشق و درون بشقاب رها كردم و مشتم و زير چونم گذاشتم و آتوسا رو درحال دور شدن زير نظر گرفتم. در حاليكه با موبايل حرف ميزد از كنار ميز ها گذشت و به طرف سرويس رفت.
اين همون دختري نبود كه... تو... سفر كيش... همون كه رفتيم دزدي باهاش آشنا شده بودم...!آره خودش بود... آتوسا... چقدر تغییر ...! البته حق داشتم... خیلی از اون موقع مي گذشت...!
دوباره شروع كردم به خوردن اما زياد ميل نداشتم... مدام فكرم به فردا و اتفاقايي كه در انتظارم بودن بود... چطور مي تونم يه قاچاقچي رو قانع كنم تا باهام معامله كنه...! سرم و برگردوندم و به ماه هلالي شكل خيره شدم...! عكس ماه روي درياي سياه افتاده بود و با هر تكون امواج ماه مي لرزيد.
آتوسا رو به روم نشست. به طرفش برگشتم.
-:چرا غذات و نخوردي؟!
-:اشتها ندارم...!
لباش و به هم فشرد: منم اشتهام و از دست دادم.
-:پس پاشو بريم...!
هر دو تامون از پله ها پايين اومديم.
-:آتوسا...!
-:هوم...!؟
-:تو فكر مي كني رئيس واسه چي گذاشته من بيام اينجا؟!
-:من نمي دونم...! رئيس خيلي غير قابل پيش بينيه...! يا مي خواد يه كار بزرگي واسش بكني و يا...

بقيه حرفش و خورد.
بقيه حرفش و خورد.
گفتم: يا... چي؟!
لبخندي زد: مهم نيست...!
قدم در سالن گذاشتيم...
-:الان مي خواي چي كار كني؟!
-:من... نمي دونم... من كه اينجا رو نمي شناسم...! تو چيكار ميكني...؟
-:من ميرم تا يه ليوان ليموناد بخورم... مياي...!؟
مشتاق گفتم: آره... حتما...
به دنبالش به راه افتادم. پايين رستوران دو تا در طلايي قرار داشت. وارد ورودي سمت چپ شديم و از يه سالن بزرگ گذشتيم. سالن سوت و كور بود.
بالاخره به يه سالن بزرگ كه پر بود از نورهاي رنگي رسيديم. موسيقي بلندي از بلندگو ها پخش ميشد.




خوبي كدومه؟! ما كه چيزي نديديم.
از اين دنياي شيرين فقط سختي چشيديم.
كدوم بخت؟ كدوم شانس؟ما كه شانسي نداريم!
داريم پشت سر هم هي بد مياريم!
ما خون جگر خورديم و سوختيم و ساختيم.
به جرم زنده بودن همه هستي رو باختيم.
آخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نيست.
ديگه اين چشما اون چشمي كه عاشقش شدم نيست.


-:اينجا هم كافي شاپ!
-:كافي شاپ يا بار؟!
آتوسا با خنده گفت: هر جور فكر كني!
توي سالن چند تا ميز نقره اي بلند قرار داشت كه چند نفر دختر و پسر خوشگذرون دورشون و گرفته بودن. تو گوشه ها هم چند تا كاناپه كرم رنگ چيده بودن. آتوسا به طرف پيشخوان به راه افتاد. روي صندلي هاي يلند نقره اي نشستيم. آتوسا سفارش دو تا ليموناد داد.
موزيك عوض شد و ريتم آرومي به خودش گرفت: اول موسيقي ويولن به گوش رسيد.
گناهي ندارم. ولي قسمت اينه كه چشماي كورم به راهت بشينه!
براي دل من، واسه جسم خستم، مني كه غرور و تو چشمات شكستم.
سر از كار چشمات كسي در نياورد كه هركي تو رو خواست يه روزي بد آورد.
براي دل من، واسه جسم خستم... مني كه غرور و تو چشمات شكستم
واسه من كه برعكس كار زمونه يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه
گناهي ندارم ولي قسمت اينه كه چشماي كورم به راهت بشينه!
اه...! اين چه آهنگيه؟! آدم و مريض ميكنه!
-:چرا ساكتي؟!
-:هان... هيچي...! به فكر فردام...!
-:الكي روزت و خراب نكن... يعني تا فردا شب مي خواي مثل برج زهرمار باشي؟!
-:آخه ببين... اين كار تموم زندگي منه... اگه از دستش بدم...
-:بيخيال تو از اوليش قبول شدي! اين يكي رو هم مي گذروني!
ابروهام و بالا انداختم: چيكار كنم؟! اصلا آرامش ندارم...!
آتوسا چشماش و بست و نفس عميقي كشيد: چشمات و ببند و فكر كن كه دوست داشتي الان كي كنارت باشه...
ازش اطاعت كردم. چشام و بستم و به همه ي آدمايي كه دور و برمن فكر كردم.



حس مي كنم تو رو تو هر شب خودم
من عاشق همين احساس تو شدم
حست جهانم و وارونه مي كنه
آرامشت من و ديوونه ميكنه
حس ميكنم تو رو يه عمره تو خودم
بازم به من بگو دير عاشقت شدم
كشتي غرورم و ديوونگي كنم
بازم من و بكش تا ديوونگي كنم
ميميرم از جون تا گريه ميكني
با بغض هر شبت با من چه مي كني
ميميرم از جون تا گريه ميكني
با بغض هرشبت با من چه ميكني




يه لحظه دلم خواست جاي تموم اون آدما صنم كنارم بود... صنم؛ يه غريبه...
يهو چشمام و باز كردم و نفسم و با حرص بيرون دادم. آخه چطور ممكنه...
دست گرمي رو روي دستم حس كردم. آتوسا همون طور كه چشماش بسته بود دستم و فشرد.
-:ازش فرار نكن...! فكر كن كنارته... با تمام وجود...
چشمام و دوباره بستم... بازم صنم... با بوي عطرش كه رز وحشي بود. با اون چشماي طوسي و اون صورت معمولي... با اون شخصيت محكمش... با اعتماد به نفسي كه تو صداش موج ميزد. صداش تو گوشم پيچيد: فرزان... فرزان...


آروم آروم بوي تو رو رو تنم حس ميكنم
آروم آروم به بودن كنار تو فكر مي كنم
آروم آروم تو خلوت شبم تو همهمه ام
همش دارم اسم تو رو صدا ميكنم
آروم آروم، آروم مي خوام ببينمت
آروم آروم، آروم مي خوام بگم بهت
آروم آروم، آروم مي خوام باور كني
بيشتر از اونيكه كه فكر ميكني من دوست دارمت
آرومآروم، آروم مي خوام حسّت كنم
آروم آروم، آروم چقدر دوست دارم
آروم آروم، آروم توي خوابم مياي
من دلم مي ترسه از اينكه بري ديگه نياي
آروم آروم بوي تو رو رو تنم حس ميكنم
آروم آروم به بودن كنار تو فكر مي كنم
آروم آروم تو خلوت شبم تو همهمه ام
همش دارم اسم تو رو صدا مي كنم
آروم آروم، همه دنياي من رنگ تو شد
آروم آروم،همه اتاق من عكس تو شد
اروم اروم ، همش دارم به اين فكر مي كنم
من نفهميدم ، نمي دونم چرا اينطوري شد
آروم آروم ، آروم مي خوام ببينمت
آروم آروم، آروم مي خوام بگم بهت
آروم آروم، آروم مي خوام باور كني
بيشتر از اونيكه كه فكر ميكني من دوست دارمت
آرومآروم، آروم مي خوام حسّت كنم
آروم آروم، آروم چقدر دوست دارم
آروم آروم، آروم توي خوابم مياي
من دلم ميترسه از اينكه بري ديگه نياي
آروم آروم، آروم مي خوام ببينمت
آروم آروم، آروم مي خوام بگم بهت
آروم آروم، آروم مي خوام باور كني
بيشتر از اونيكه كه فكر ميكني من دوست دارمت
آرومآروم، آروم مي خوام حسّت كنم
آروم آروم، آروم چقدر دوست دارم
آروم آروم، آروم توي خوابم مياي
من دلم مي ترسه از اينكه بري ديگه نياي
     
#84 | Posted: 15 Jan 2014 18:25
قسمت بیستم

حق با آتوسا بود. فكر صنم آرامشي بهم داد كه دو تا رئيسم نمي تونست بهمش بزنه...! لبخندي زدم. چشمام و باز كردم.
آتوسا جرعه اي از ليمونادش و نوشيد و گفت: بهتر شدي؟!
با سر تائيد كردم.
-:فكر نمي كردي بهت آرامش بده! نه...!؟
چيزي نگفتم. ادامه داد: اولين بار منم همين طور شدم... من به كسي فكر كردم كه ازش متنفر بودم... اما اينطور نبود... من فقط فكر مي كردم كه اين طوره...
-: مگه به كي فكر ميكردي...!؟
ابروهاش و بالا انداخت: نامزد نامردم... اون من و به خاطر كارم ول كرد... فكر ميكرد خطرناكه و من نبايد قاطي اين ماجراها بشم...!
-:پس هنوز دوسش داري...؟!
-:اين ضمير ناخودآگاهه! نمي توني انتخاب كني! من هنوز تو ته دلم دوسش دارم...
-:بالاخره يكي رو پيدا ميكني كه بهتر از اون باشه...!
با تحكم گفت: نه...! آدما فقط يه بار عاشق ميشن... شايد تو با يكي آشنا بشي...! ازش خوشت بياد و باهاش ازدواج كني اما هرگز عاشقش نميشي...!
-:چرا...؟!
-:چون حسرت با اون بودن هنوز رو دلته...! تو ازش خسته نشدي...! اون دلت و شكست اما تو چيزي رو كه مي خواستي به دست نياوردي... اين اون خواسته هست كه تمام زندگي باهاته...!
آتوسا چه آدم عاقليه... اصلا به سن و تيپش نمي خوره...
از جا بلند شد. پرسشگرانه نگاش كردم...
-:تو مي خواي بشين اما من واسه فردا كلي كار دارم...!
منم پا شدم: منم خيلي خسته ام...! بريم...
شونه به شونه هم از كافي شاپ خارج شديم و هر كدوم راه خودمونه كشيديم و رفتيم...!




*********



صورتم و شستم تا يكم خنك بشم...! از سرويس خارج شدم و حوله طلايي رو روي تخت رها كردم...! به طرف پنجره به راه افتادم و بازش كردم...! هوا سردتر شده بود و باد دريا تو صورتم ميزد...!
صداي امواج دريا سكوت فضا رو مي شكست. برگشتني كنترل LCD و از روي پاتختي برداشتم و روشنش كردم. برنامه هاي متنوعي داشت...! فيلم، آهنگ... البته به جز كانال هاي ايران هزارتا كانال ديگه رو هم نمايش مي داد.
كانالا رو هي بالا و پايين مي كردم... اما حواسم جاي ديگه بود... كجا؟! خدا مي دونه...! پيش صنم... رئيس... آتوسا... خانوادم... كيا... آه... من بايد به چند جا فكر كنم...!
رو يه كانال كه آهنگ عربي پخش ميكرد كه من حتي يه كلمشم نمي فهميدم ايستادم...! موبايلم و از جيبم درآوردم...! كلي ميس كال داشتم...! تو اين چند ساعته اين همه آدم دلشون واسم تنگ شده بود... ايول به خودم...!
شماره اول مال كيا بود...! دومي از پريناز بود... سومي از خونه بود... وچهارمي از مسعود بود... درست ده تا ميس كال داشت...! مسعود زياد به من زنگ نمي زد. يعني چي شده...! نكنه اتفاقي واسه پريناز يا بقيه افتاده باشه...!
وارد تراس شدم و شمارش و گرفتم.
بعد از چند تا بوق برداشت:
-:به...! آقا پويش...
-:سلام...!
-: چيه؟ ديگه ما رو تحويل نمي گيري...!
-:شوخي نكن مسعود...!
مسعود با جديت گفت: چشم...!
-:چي شده بود اينقدر بهم زنگ زده بودي...!
مسعود طوري كه انگار چيزي يادش اومده باشه گفت:آره بابا! تو از صبح كجايي...! با اين خانومه كه هي ميگفت دستگاه خاموش است ديگه دوست شدم...!
-:اولا خاموش نبود دروغ گو...! بعدشم چشات و درويش كن...!
-:اولا تازه دو ساعته كه روشنش كردي كه اونم باز فرقي نمي كرد چون جواب نمي دادي! دوما من كه اون و نمي بينم چشام و درويش كنم...
با شيطنت گفت: اما صداش خوبه...! نه؟!
ابروهام و بالا انداختم: مي خواي به پريناز بگم...!؟
-:ببينم اصلا تو كجا بودي؟!
-:اي كلك! خوب بلدي حرف عوض كني...! من الان تو ماموريتم! وقتم ندارم حرفت و بگو...!

-:آهان...! ببين راجع به اون رمزه هست...!
-:آهان...! ببين راجع به اون رمزه هست...!
با اشتياق گفتم: آهان...!؟
با بي خيالي گفت: هيچي ديگه كشكه...!
با عصبانيت گفتم: تو من و زا به راه كردي كه بگي رمزه كشكه...!
صداي خنده مسعود تو گوشي پيچيد: نه...! منظورم اينكه اون رمز چيز به درد بخوري نيست...! فقط چندتا عددن كه وقتي يه بلاهايي سرشون مياري تبديل ميشن به يه كلمه...!
وا رفتم: يعني هيچي...! حالا چطوري يه كلمه عدد شده؟!
-: دم دستت كاغذ و خودكار داري؟!
برگشتم و توي كشو هارو گشتم. تو كشوي پاتختي يه دفترچه و خودكار پيدا كردم. رفتم توي سالن و روي مبل نشستم.
-:حالا بگو...!
-:رمز و بنويس...!22-091/5-27
رو كاغذ نوشتمش:خوب...
-:حالا همه اونا رو برعكس كن... يعني بنويس 22-5/190-72! نوشتي؟
-:اوهوم...!
حالا جاي مميّز دو طرف 190 دو تا پرانتز بزار... بعدش بجاي 9 بزار 6 و بجاي 5 ، 2 . حالا عدد ميشه 55-2(160)-75!
نا خودآگاه گفتم: چه مسخره!
مسعود با لحني حق به جانب گفت: ميبيني چقدر مسخره هست! اون وقت تو به هوش من شك داشتي! از اينم مسخره تر ميشه...! بنويس...!
-: باشه... ناراحت نشو... ادامش و بگو!
-: اون دو ي كنار 160 به معني دوباره... يعني دو تا 160 بايد بنويسي...!
-:نوشتم...
-:تقسيم بر 5 شون كن و از راست به چپ بنويس...!
عدداي 11-32-32-15 نمايان شدن. از راست به چپ نوشتمشون...!
-:بعدش...
-:الفبا رو كه بلدي... الفبا رو بشمار و ببين تهش چي درمياد.
ازش اطاعت كردم.
-:رئيس...!
-:آفرين به تو...!!
درحاليكه به صفحه كاغذ خيره شده بودم گفتم: آخه يعني چي...!؟
مسعود با جديت گفت: ببين... من روش فكر كردم. اين رمز و ما كشف نكرديم چون احمقانه هست...! ما با عقل كامل دنبالش بوديم اما اونا احمقانه ساختنش!
-:سازنده اين رمز خيلي باهوشه...! اونقدر كه چهارسال تموم ما رو دونده...!
حالت شيطنت آميزي به خودم گرفتم: حالا تو چطوري پيداش كردي... نكنه پريناز ديوونت كرده...!
-:جدي باش...! بعدشم من اين و پيدا نكردم...!
-:پس بهت الهام شد؟!

-:پسر همسايه بغليمون يادته...؟! همون كه گيج ميزد...!
-:همون كه بهش رياضي درس ميدادي؟1
-:آره... آره... خودشه...! اون پيداش كرد. روي ميز مونده بود و اون به جاي انجام تكليفاش با اين بازي كرده بود و...
-:پيداش كرد...!
-:آره... اما چيز مهمتر اينه كه اين پسر يه نوع بيماري داره...! هر چند كه مادرش قبول نمي كنه اما بيماره...!
-:خوب كه چي؟!
-: من تو اينترنت تحقيق كردم... آدمايي هستن كه از هوش زيادي برخوردارن... در واقع مغزشون به جاي تكامل عادي يه بخشش بيش از اندازه رشد كرده و از اون لحاظ نابغه شدن اما بخش ديگه اي مثل اعصاب پاها... برقراري ارتباط با دنياي بيرون... بينايي و ديگر بخش ها تكامل پيدا نكردن...
مثل دكتر ها حرف ميزد...
-:در واقع نابغه هايي كه كودن شناخته ميشن...!
-:آره در واقع... مثل انيشتن... نيوتن... اديسون...
-:و كسي كه اين رمز و ساخته به اين بيماري مبتلاست...!
-:براوو! به خاطر همينه كه پسر همسايمون تونست پيداش كنه...!
-:چون جفتشونم يه جور فكر مي كنن...!
-:خوب... كار من تموم شد...! فقط واسه عروسيمون بياي ها...! پريناز كچلم كرد!
-:ميام... چند ماه مرخصي گرفتم تا حواسم بهتون باشه ببينم خواهرم و اذيت نمي كني...!
-:اه... بابا ضد حال...! من عين آدم دارم دعوتت ميكنم اون وقت تو...
-:اون وقت من چي؟!
-:هيچي بابا بيخيال...! خداحافظ...!
لبام و بهم فشردم: مواظب پريناز باش...!
-:باشه...!
-:خداحافظ... به عمه هم سلام برسون...
-:قطع ميكني يا گوشي رو بكنم تو حلقت!
-:نمي توني...!
گوشي و قطع كردم. دفترچه رو از روي ميز برداشتم و صفحه ي رمز و پاره كددم و توي جيبم گذاشتم. دو سه تا صفحه ي بعدم كندم تا كسي از رد خودكار سوء استفاده نكنه...!
كاغذ هارو پاره پاره كردم و از پنجره ريختمشون بيرون...! روي تخت ولو شدم. تلويزيون و خاموش كردم تا تمركز كنم...!
پس من بايد دنبال يه آدمي باشم كه خيلي باهوشه... اما همه ميگن كه كودنه...! خوب...! از اين جور آدما زياد پيدا نميشه...! اما بيشترشونم شناخته شده نيستن...! من ميتونم يه استعلام از مركز توان بخشي و چندتا اداره ديگه بگيرم...! اما به جز اين مريضي چيز ديگه اي ندارم تا بشناسمش...!

صفحه رو از جيبم درآوردم و بهش خيره شدم. عددا روي ذهنم رژه ميرفتن...! اونقدر بي هدف بهشون خيره شدم كه خوابم گرفت.
چشم باز كردم. هوا هنوز روشن نشده بود. چشمام و بستم و سعي كردم دوباره بخوابم اما نتونستم. بلند شدم و رو تخت نشستم. كاغذي كه روش رمز و نوشته بودم چسبيده بود به صورتم. كندمش و نگاش كردم.
تمام شب داشتم خواب اين رمز و عدداي مسخره رو ميديدم. كاغذ و مچاله كردم و انداختمش گوشه اتاق! به گلدون بزرگ چيني خورد و افتاد رو پاركت چوبي... اصلا تا حالا دقت نكرده بودم كه اونجا يه گلدون هست...!
بلند شدم و كمرم و خم و راست كردم. احساس خستگي ميكردم. انگار يه دست كتك مفصل خورده بودم. نگاهي به پنجره باز انداختم. بگو چرا همه جام درد ميكنه...! سرما زده شدم.
با قدمايي سنگين به طرف پنجره رفتم. مي خواستم ببندمش اما هواي تازه و بوي دريا مانع شد. خميازه اي كشيدم و وارد تراس شدم. خورشيد هنوز طلوع نكرده بود و فقط اشعه هايي از نورش روي دريا نور انداخته بودن. دو نفر تو اين دم صبحي داشتن تو ساحل قدم مي زدن...! آخه اين موقع... بعضي ها واقعا...
خم شدم و بهشون خيره شدم. پسره يه تي شرت آستين كوتاه كرم رنگ و يه شلوار سفيد تنش بود. دختره هم يه شلوار جين مشكي و مانتو بنفش سير تنش و يه روسري با همون رنگ رو سرش بود. يه دفعه جفتشون ايستادن و به طرف هم برگشتن...! دختره رو به ساختمون ايستاده بود و پسره هم رو به روش...!
آتوسا بود. خودش بود... با اينكه فاصلمون زياد بود اما من چشمام مثل عقاب تيزن...! يعني آتوسا اين وقت صبح تو ساحل با اين پسره چيكار ميكرد.
آتوسا سرش و به اطراف برگردوند و بعد سرش و بالا گرفت. به سرعت سرم و دزديدم و قايم شدم. كم كم سرم و بالا آوردم. پسر يه اسلحه به طرف آتوسا گرفت. آتوسا به سرعت از دستش قاپيد و تو دستش گرفت. اسلحه رو آماده شليك كرد و اسلحه رو به طرف پسر گرفت و دست ديگش و زير اسلحه گذاشت.
بعد اسلحه رو خلاص كرد و حرفي زد. پسر بوسه اي روي لباي آتوسا گذاشت و آروم از اونجا دور شد. آتوسا چند دقيقه اونجا موند و بعد به راه افتاد. سريع لباس پوشيدم و از اتاق بيرون رفتم. آسانسور خالي بود. پريدم توش و دكمه ي طبقه هم كف و فشردم.
از هتل بيرون دويدم. خودم و به پشت هتل رسوندم. آتوسا آروم داشت به طرف هتل ميومد.
با ديدنم گفت: زود بيدار شدي؟!
-:جايي داري ميري...!؟
-:بهتره بري استراحت كني...! امشب خيلي خسته ميشي...!
-:منم باهات ميام...!
جوري نگام كرد كه ترسيدم. اما جا نزدم.
-:خوب چه عيبي داره باهات بيام...!؟
-:تو به كار خودت برس... بزار منم به كار خودم برسم...! حالا برو تو اتاقت...!
برگشتم تو هتل...! آتوسا هم به طرف پاركينگ به راه افتاد. همون منيجر ديروزيه پشت پيشخوان ايستاده بود. به طرفش رفتم و خيلي خونسرد گفتم: كجا مي تونم يه ماشين پيدا كنم...!؟
منيجر نگاهي به سر تا پام انداخت: چه مدليش و ميخواي...!؟
-:يه چيزي كه تند بره...!
-:تويوتا كمري واست خوبه؟!
جواب مثبت دادم. از داخل كشوي زير دستش يه سوئيچ بيرون آورد و به سمتم گرفت. دست بردم تا بگيرمش مه مچ دستم و گرفت و به سمت خودش كشيدتم.
تو چشمام خيره شد و با اطمينان گفت: اگه بگيرنش پاي خودته...!
مچم و ول كرد. عقب كشيدم: مي دونم...!
ابرو هاش و بالا انداخت: خوبه...! طبقه دوم... قسمت تويوتا ها...!
از هتل زدم بيرون و به سمت آسانسور كنار رستورن رفتم. واردش شدم و خودم و به پاركينگ طبقه دوم رسوندم. رو به روم يه پاركينگ پر از ماشين هاي رنگاورنگ و جورواجور بود. طبق حروف الفبا بود. پس تويوتا بايد سمت راست باشه.
بخش تويوتا ها 5-6 تا تويوتاي مختلف بود. دوتا كمري پيش هم پارك كرده بودن. يكيش سفيد بود و اون يكي كاهويي...! سوئيچ و زدم. كاهويي مال من بود. سوارش شدم. چقدر راحت بود. راحتتر از پژويي بود كه كيا بست به ريشم...!

روشنش كردم و از پاركينگ خارج شدم. مونده بودم كجا برم كه كاديلاك آتوسا از جلوم رد شد. لبخندي زدم و به طور نامحسوس دنبالش كردم.
     
#85 | Posted: 15 Jan 2014 18:25
آتوسا با سرعت زيادي خيابوناي خاكي رو مي گذشت و ردي از گرد و خاك به جا مي ذاشت. نمي خواستم متوجه بشه واسه همين آروم مي روندم. اون شهر به اندازه اي كوچيك بود كه يه كاديلاك قرمز رنگ توش گم نشه...! از جلوي پاسگاه رد شديم...! اِ... اينجا پليسم داره...! من فكر نمي كردم...!
آتوسا كم كم از شهر خارج شد و تو جاده تنهايي مي روند. منم با فاصله چند صدمتري دنبالش بودم. اونقدر رفتيم تا رسيديم به يه منطقه كه پر بود از ساختمون هاي كاهگلي مخروبه...! آتوسا وارد منطقه شد. منم ماشين و پشت يه ديوار پارك كردم و طوري كه كسي متوجه نشه... دنبالش رفتم.
كاديلاك آتوسا تو يه ناحيه بزرگ مثل حياط كه با چندتا ديوار نيمه ريخته محصور شده بود، پارك بود و اونور تر آتوسا با چند تا مرد مشغول حرف زدن بود...! برگشتم و سعي كردم از قسمتي كه ديوار ريخته بود و بهشون نزديك تر بود صداشون و بشنوم...!
اما نمي شد... مدام صداي باد و گرد و خاكي كه تو صورتم مي كوبيد مانع ميشد. شيشه هاي مشكي عينكم غبار گرفته بودن. يه لحظه درآوردمش تا پكش كنم... باد هرچي خاك رو زمين بود و ريخت تو چشمام...! كور شدم...!مدام از چشمام اشك ميومد...1
يه لحظه حواسم پرت اون شد و نمي دونم چي شد كه به طرف هم اسلحه كشيدن و صداي شليك تو باد گم شد...! مدام پشت سر هم شليك مي كردن...! عينكم و به چشم زدم...! نامردا 8 به 1 بودن...! آتوسا به سمت كاديلاكش دويد و پشتش پناه گرفت. نمي تونستم همون جوري اونجا بشينم و تماشا كنم...! اسلحه هم نداشتم...! پس بايد حواسشون و پرت مي كردم تا آتوسا فرار كنه...! اما چطوري...!
اطراف و گشتم و چندتا قلوه سنگ پيدا كردم. برشون داشتم و نشونه گرفتم. سر يه مرد جوون كه كچلم بود و نشونه گرفتم و با قدرت تموم سنگ و پرت كردم. سنگ تو هوا چرخيد و درست به هدف خورد...!
مرد بلافاصله به طرفم برگشت...! پشت ديوار قايم شدم...! چندتا گلوله به سمتم شليك كردن... اوف... محكم به ديوار چسبيدم...! يكي از گلوله ها درست از كنار گوشم رد شد... تونستم صداي چرخش ويرانگرش و بشنوم...!
ديگه گلوله اي به طرفم شليك نمي شد...! آروم سرم و بيرون آوردم...! همه ي تيرها به طرف آتوسا شليك ميشد...! روي زمين دراز كشيدم و سعي كردم از بقاياي ديوار كه نيم متري بيشتر بلندي نداشت به عنوان سنگر استفاده كنم و خودم و برسونم به اون طرف ديوار...!
موفق شدم...! لباسام كلا خاكي شده بودن...! بلند شدم و دوباره محكم به ديوار چسبيدم...! آروم خودم و رسوندم به نزديكي مردا... صداي گلوله هر لحظه بلندتر ميشد. يه مردي پشت ديوار ايستاده بود و با مسلسل يوزي بدون توقف شليك ميكرد...! از پشت بهش نزديك شدم...!
گاف دادم... صداي پام و شنيد و به طرفم برگشت. فوري تصميم گرفتم و مشتم و كوبوندم تو صورتش! اما لامصّب مثل آهن بود. اسلحه رو گذاشت رو قفسه ي سينم...!
-:فكر كردي خيلي زرنگي...!
موهاي خرمايي و پوست تيره اي داشت.
چند قدم عقب رفتم. نوك اسلحه رو به نشانه تهديد بيشتر فشار داد و من و بيشتر هل داد. بيشتر عقب رفتم.
لبخند شيطاني اي زدم و به سرعت بازوم و دور بازوش قفل كردم و قبل از اينكه فرصت شليك پيدا كنه بازوش و پيچوندم و خودمم باهاش پيچيدم. دست چپم و كه آزاد بود روي زمين گذاشتم و بالانس زدم...! مرد براي اينكه زمين نخوره اسلحه رو ول كرد و سعي كرد دستش و آزاد كنه...!
اما دير شده بود و من با پاي راستم لگدي محكم حوالي صورتش كردم كه نقش زمين شد. برگشتم و صاف ايستادم. مسلسل و دو دستي چسبيدم و به طرفش گرفتم...! سعي ميكرد رو پاهاش بلندبشه اما با ديدن اسلحه كارش و نيمه تموم گذاشت.
-:ميبيني كه درست فكر ميكنم...!
براي اينكه مرد عليهم كاري نكنه با قنداق يوزي كه خيلي هم كوچيكه كوبيدم تو گيج گاهش...! قدرت ضربه اونقدر زياد بود كه سرش شكافته شد و موهاي خوشگلش خيس خون شد. روي زمين ولو شد.

برگشم تا برم پيش ماشين كه محكم پام و گرفت. فكر ميكردم از هوش رفته. يه لحظه عصباني شدم و به سرعت چرخيدم و پاشنه پام و كوبيدم رو شكمش... بعد دوباره با روي پام محكم زدم رو زخم سرش كه باعث شد فرياد كوتاهي بكشه و بيهوش بشه...!
ابرو هام و بالا انداختم و لبخندي زدم. به سرعت به طرف ماشينم برگشتم و سوارش شدم. صداي شليك هنوز از پشت ديوار شنيده مي شد. آتوسا تا الان مقاومت كرده بود... ايواللّه بابا...!
ماشين و آروم روشن كردم و شيشه رو پايين كشيدم. عرق از سر و روم مي ريخت و داخل ماشينم مثل جهنم بود...!
به سرعت به طرف آتوسا روندم. با ديدنم موجي از گلوله به سمتم شليك شد. مسلسل و از پنجره بيرون بردم و شروع كردم به شليك. يه دست فرمون و يه دست مسلسل...! آفرين به خودم...!
كنار كاديلاك نگه داشتم... بدنه كاديلاك سوراخ سوراخ شده بود. حيف شد... در و باز كردم و رو به آتوسا كه پشت كاديلاك سنگر گرفته بود فرياد زدم: بيا بالا...! در طرف راننده رو باز كردم و نيم تنه بالاي بدنم و بيرون كشيدم و مسلسل و دو دستي چسبيدم و تير بارونشون كردم.
آتوسا تنش و داخل اتاقك ماشين انداخت. اسلحش و بيرون آورد و شروع كرد به شليك...! سريع دنده رو جا دادم و پام و فشردم رو گاز...! عقب عقب از اون جهنم بيرون اومديم. آتوسا به صندلي تكيه داد و من با تمام سرعت راه گواتر رو در پيش گرفتم.
منتظر بودم آتوسا ازم تشكر كنه كه فرياد زد: تو اونجا چه غلطي ميكردي...!؟
با تعجب به طرفش برگشتم.
-:مگه من بهت نگفتم تو اون هتل بمون...!
-:اما من جونت و نجات دادم...!
با حرص گفت: نجات دادي...؟! تو گند زدي به همه چي...!!!
با اطمينان گفتم: اونا مي كشتنت...!
صداش و بلندتر كرد: نمي تونستن...! اگه توي مزاحم اونجا نبودي...!
تا خواستم دهنم و باز كنم داد زد: بزن كنار... بزن كنار ببينم چه خاكي بايد تو سرم بكنم...!
گوشام كر شد. نزديكي هاي گواتر بوديم كه زدم كنار. آتوسا با عصبانيت پياده شد و در و كوبيد.
از كوره در رفتم و داد زدم: هوي...!
بي توجه به من برگشت و ازم دور شد. مي تونستم ببينم كه داره با موبايلش حرف ميزنه...! بعد از چند دقيقه برگشت. آرومتر شده بود.
شيشه رو كامل پايين كشيد. به راه افتادم.
-:دفعه ي ديگه كه بهت گفتن نيا... حرف گوش كن... تو خودت دردسر درست نكني... نمي خواد ناجي باشي...!
با عصبانيت روي فرمون كوبيدم: ببين خانوم... منم از علاقم دنبالت راه نيفتادم... فقط وقتي اون اسلحه رو ديدم فكر كردم تو دردسر افتادي...
خنده تمسخرآميزي كرد: اسلحه از بچگي اسباب بازي منه...! تو بهتره مواظب خودت باشي...!
-:من مراقب خودم هستم...!
-:اِ... پس تو اين جهنم چه غلطي ميكني...!؟ بهتره چشات وا كني آقا پسر...!
-:مگه اينجا چشه...!؟
-:به هواي كباب اومدي خبر نداري كه اينجا خر داغ ميكنن...!
-:منظورت چيه...!؟
آتوسا داد زد: نمي بيني! كوري؟! اينجا هيچ زندگي اي نيست... هيچ احمقي نمي تونه تو اين جهنم خونه بسازه... خانواده داشته باشه...!
-:من خودم اينا رو خيلي خوب ميدونم...!
-:پس تا دير نشده... بكش عقب...!
آتوسا چرا انقدر اسرار داشت من و منصرف كنه...؟! يعني رئيس بهش دستور داده...؟! شايد دارم به يه جاهايي مي رسم كه ميخوان منصرفم كنن...! رئيس مي خواد بدون خون و خونريزي از دستم راحت بشه...!؟ ولي كور خونده... من از اوناش نيستم...!
وارد شهر شده بوديم و راه هتل و در پيش داشتم كه آتوسا گفت: نگهدار...!
از وقتي كه راه افتاده بوديم انگار با خودش درگير بود. اطاعت كردم.
پياده شد و از باجه تلفن عمومي به شخصي زنگ زد. كنجكاو شدم. من آدم بشو نيستم... پياده شدم و آروم بهش نزديك شدم.
-:اسم من مهم نيست... مهم اينه كه شما جلوي اون شيطان صفت ها رو بگيريد تا آدماي بيشتري رو بدبخت نكنن...!
-:...
-:خليج گواتر... اسكله ي قديمي... نيمه شب...
گوشي رو گذاشت. برگشت و با ديدنم ابروهاش و در هم گره كرد. شونه هام و بالا انداختم...!
برگشتيم و سوار شديم.
-:كي رو به پليسا لو دادي؟!
آتوسا نگاهي گذرا بهم انداخت و آروم گفت: رئيس از خيانتكار ها خوشش نمياد...!
-: پس اون آدما رو لو دادي...!
آتوسا جواب نداد. تويوتا آبكش شده بود. نوشتنش به حساب و هر كدوممون رفتيم تو اتاق خودمون...! ساعت هشت بايد آماده ميشدم...
ناهار و تو اتاقم خوردم. بعد از خوردن غذا خدمتكار اومد تا ظزفا رو ببره...! بعد از رفتنش از اتاق بيرون اومدم. اتاق آتوسا سه تا در اونور تر بود. اتاق شماره 610. همون پسر جوون جلوي درش ايستاده بود. كارتي كه دستش بود و داخل قفل كرد و رمزش و زد. خيلي ريلكس و بي توجه به من در و باز كرد و وارد شد.

اين پسره ديگه رو اعصابمه... همه جا هست... اصلا كيه؟! اسمش چيه؟!
كت و شلوار مشكي رو تنم كردم... اگه مامان اينجا بود كلي قربون صدقم ميرفت! جلوي آينه قدي گوشه ي اتاق خواب ايستادم. اندامم كه ماهيچه اي بود. قيافمم بد نبود. موهام و از فرقش جدا كرده بودم و بيشترش و داده بودم سمت راست. ادكلنم و از روي پاتختي برداشتم و باهاش دوش گرفتم.
كفشام تو نور جوري برق ميزدن كه چشم آدم و در مي آورد. بعد از اينكه كلي قربون صدقه ي خودم رفتم بالاخره از آينه دست كشيدم و از سوئيت بيرون اومدم. جلوي در نگاهي به ساعت رولكس نقره ايم انداختم. درست 8 بود. نه يه دقيقه اين ور و نه يه دقيقه اونور...
در و بستم و به سمت چپ چرخيدم. در سوئيت آتوسا باز شد و آتوسا در حاليكه مانتوي كوتاه مشكي به تن و شال كرم رنگ به سر داشت بيرون اومد. دامن بلند پيراهن كرم رنگش كمي روي زمين كشيده ميشد.
به طرفش رفتم و سلام كردم. خيلي سرد جوابم و داد. معلوم بود كه هنوز از دستم عصبيه...!!
براي اينكه فضا رو عوض كنم گفتم: يه سوال فني...؟!
آتوسا پرسشگر نگام كرد.
-: ما داريم ميريم معامله يا مهموني...!؟
-:طرف و قراره تو مهموني ببينيم...
كنار هم منتظر بالا اومدن آسانسور مونديم. تا لابي حرفي بينمون رد و بدل نشد. از آسانسور پياده شديم و به طرف در خروجي به راه افتاديم. شونه به شونه ي هم قدم بر ميداشتيم كه اون پسره دوباره سر و كلش پيدا شد. سر راهمون سبز شد.
بدون هيچ حرفي به صورت آتوسا چشم دوخت. آتوسا نگاهي گذرا به من انداخت: يه لحظه...!
به سرعت به همراه پسره كه اين بار پيراهن آستين كوتاه سفيد با گلهاي ريز مشكي تو حاشيه هاش و شلوار جين مشكي به تن داشت، به گوشه اي رفتن.
چند لحظه با هم حرف زدن. پسر دست آتوسا رو فشرد و آتوسا زير لب چيزي گفت و به سمت من برگشت. با قدمايي استوار به طرفم اومد. صداش ميلرزيد اما صافش كرد و سعي ميكرد آرامش داشته باشه گفت: بريم...!
بنز مشكي رنگي با راننده جلوي ورودي هتل ايستاده بود. با ديدن ما راننده پياده شد و در و برامون باز كرد. سوار شديم و راه افتاديم...! به طرف دريا...!
تمام طول راه آتوسا ساكت بود. انگار يه چيزي ناراحتش كرده بود. چي...؟ خدا مي دونه...!
بنز جلوي يه اسكله كوچيك نگهداشت. يه كشتي كوچيك تو اسكله پهلو گرفته بود. توش پر از نور و موزيك بود. پياده شديم. آروم روي شن ها قدم برداشتيم و به طرف كشتي رفتيم. سوارش شديم. كشتي پر بود از آدماي جورواجور... آدماي شسته رفته و اتو كشيده...!
يادمه يه روزي به يكي از اين مهموني ها رفته بودم اما اونجا مثل يه غريبه بودم... ولي امروز همه چيز فرق ميكرد. من يه همراه داشتم. كت و شلوار گرون قيمت پوشيده بودم و اومده بودم تا معامله كنم...!
موزيك ملايم پيانو پخش ميشد. مرد و زن، همه خيلي راحت مشغول نوشيدن شرابهاي گرون بودن و مدام نيششون تا بنا گوش باز بود.
آتوسا مانتوش و درآورد و به همراه شالش به دست خدمتكاري كه جليقه و شلوار زرشكي به همراه پيراهن سفيد رنگ پوشيده بود داد. چندتا خدمتكار هم لباس اون مرد سيني به دست ميون جمعيت ميگشتن و مشروب تعارف ميكردن.
به همراه آتوسا وارد جمعيتي 3-4 نفره شدم. آتوسا لبخندي زد و من و به اونها معرفي كرد.
-:فرزان جان..! ايشون دكتر احمدي هستن...! و اين خانوم زيبا هم همسرشون. مهتاج بانو...
لبخندي زدم: خوشبختم.
دست مرد و به گرمي فشردم و روي دست زن ميانسال بوسه اي زدم.
پسر جووني كه تو اون جمع بود دستش و به طرفم گرفت: من حميد رضايي هستم.
دستش و فشردم: خوشبختم.
-:منم همين طور...!
نيم ساعتي درباره ي موضوعات مختلف كه هيچ ربطي به خلاف، مواد، آدمكشي و قتل نداشت حرف زديم. چيزايي كه آدماي معمولي درموردش حرف ميزنن...! اما آتوسا به نظر خيلي نگرون ميومد.
يهو آهنگ عوض شد و چندتا زوج آروم آروم شروع به رقصيدن كردن.
حميد رو به من گفت: اجازه ميدين با همراه زيباتون برقصم!؟
لبخندي زدم: البته! با كمال ميل...!
حميد نگاهي به آتوسا انداخت. آتوسا لبخندي زد و ابروهاش و بالا انداخت. حميد دست در دست آتوسا به سمت وسط كشتي؛ جاييكه ديگران مشغول رقص بودن رفتن.
خانم احمدي رو به من گفت: شما نمي رقصين؟!
-:نه... من زياد اين رقص و بلد نيستم...!
آقاي احمدي چشمكي زد: پس سعي كن ياد بگيري...! من اين پري رو با همين رقص تور كردم.
خانم احمدي با صداي آرومي خنديد.
     
#86 | Posted: 15 Jan 2014 18:27
بعد از رقص آتوسا به طرفم اومد و تو گوشم زمزمه كرد: وقتشه...!

نگاهي به ساعتم انداختم. راس ساعت 9! به همراه آتوسا وارد كابين كشتي شديم و از پله هاي مارپيچي پايين رفتيم. طبقه ي پايين از دم در، محافظ گردن كلفت چيده بودن.
به آرومي جلو رفتيم تا رسيديم به يه سالن بزرگتر...!
گوشه سالن مبله بود. فضاي اونجا رو دود پر كرده بود و به سختي ميشد جزئيات و ديد. روي كاناپه مردي با كت و شلوار مشكي به همراه يه زن مو بلوند با پيرهن كوتاه قرمز نشسته بودن.
جلوتر رفتيم. مرد پاي راستش را روي پاي ديگش انداخته بود و پيپ دود ميكرد. زن كنارش مدام عشوه ميومد.
روي كاناپه ي مشكي رو به روش نشستيم. زن از كنار مرد بلند شد و از در ديگه اي خارج شد. ميشد قيافه ي مرد و نسبتا حدس زد. كمي چاق بود. موهاي سرش يك در ميون سفيد شده بودن. كفشاش از جنس پوست مار بودن. در واقع تنها چيزي بود كه كاملا عيان بود.
مرد پك غليظي به پيپش زد و گفت: خوب...! ما دو تن ترياك داريم...! مي خوايم برسونيمشون عراق...!
به كاناپه تكيه دادم: خوب...!
مرد پاش و از روي پاش برداشت. كمي جلوتر اومد: رئيس جز تو آماتور كس ديگه اي نداشت كه بفرسته؟!
جا خوردم. انتظار اين و نداشتم.
-:مگه تو رئيس و ديدي؟!
-:شوخيت رفته؟! كي تا حالا رئيس و ديده؟!!
با اعتماد گفتم: از كجا ميدوني من رئيس نيستم...!
مرد خنده كثيفي كرد: واسه اينكه رئيس محكم حرف ميزنه...!
سرش و تكون داد: نه مثل تو... با ترديد... اون مي دونه چي مي خواد...!
اين مردك حواسش به همه چي هست. سعي كردم كنترل اوضاع و تو دست بگيرم... لحن صدا... ميميك صورت...
ابروهام و بالا انداختم: حق با توئه...!
زير چشمي نگاهي به آتوسا انداختم. آروم به صندلي تكيه داده بود و نظاره گر ما بود.
مرد چشمان هيزش و به آتوسا دوخت: همراه خوشگلي داري!
آتوسا بي تفاوت دستش و زير چونش گذاشت و لبخند زد.
-:بزار اول به معاملمون برسيم بعدش سر اون توافق ميكنيم...!
آتوسا نگاهي به معني:"هوي! چي داري ميگي؟!" به چشمام ريخت.
مرد خنده ي شيطاني اي كرد: باشه...! بهم بگو چرا بايد با شما كار كنم؟!
-:چون تو مي خواي جنسات و بفرستي اون ور و ما هم به بهترين نحو اين كار و ميكنيم...!
مرد ابروهاش و بالا انداخت: اما من يكي رو ميشناسم تو اين كار بهتره...! اميرارسلان...!
-:پس الان اينجا چيكار ميكني؟! بهتر نبود به جاي من نماينده اميرارسلان اينجا بود!؟
مرد لبخندي زد: مي خواستم بهت يه فرصت بدم تا راضيم كني...!؟
-:اگه من اينجام يعني تو راضي شدي...!تو نمي خواي با اميرارسلان كار كني...! واسه همين اومدي سراغ رئيس...!
هر چه بيشتر پيش ميرفتم حالت صورت مرد بيشتر تغيير ميكرد.
ادامه دادم: چون رئيس تنها كسيه... كه... جلوي اميرارسلانه...چون اون ميتونه كمكت كنه تا انتقامت و بگيري...
با شنيدن كلمه ي انتقام مرد حالتي مثل تعجب و خشم به خود گرفت.
-:دخترت...! خيلي دوسش داشتي...؟! شرط ميبندم دوست داشتني بوده...!
مرد خودش و جلوتر كشيد. پيپش و روي ميز شيشه اي رها كرد.
-:از كجا اينا رو ميدوني...!؟
شونه هام و بالا انداختم: يه قاچاقچي خوب منابعش و لو نميده...!
مرد لبخندي زد: رئيس خوب كسي رو فرستاده...!
از جا بلند شدم: جا و روش بارگيري رو بهتون اطلاع ميديم...!

شونه هام و بالا انداختم: يه حر فه اي خوب منابعش و لو نميده...!
مرد لبخندي زد: رئيس خوب كسي رو فرستاده...!
از جا بلند شدم: جا و روش بارگيري رو بهتون اطلاع ميديم...!
دست آتوسا رو گرفتم و درحاليكه لبخند فاتحانه اي بر لب داشتم مقتدرانه از پله ها بالا رفتم. هنوز از كابين بالايي خارج نشده بوديم كه آتوسا دستم و كشيد.
-:فرزان...!
ابروهام و بالا انداختم: بـــلــــه؟!
-:چطور اينا رو ميدونستي؟!
لبخندي زدم و شونه هام و بالا انداختم: نمي دونستم...! فقط حدس زدم...!
آتوسا چشماش و ريز كرد: تو حدس ميزني يه قاچاقچي مي خواد انتقام دختر مردش و از اميرارسلان بگيره و بر حسب اتفاق درست درمياد؟!
قيافه ي باهوشا رو به خودم گرفتم: من طبق شواهد اين حدس ها رو زدم!
-:كدوم شواهد؟
-:سرنخ ها... سرنخ اول و خودش بهم داد؛ وقتي اسم اميرارسلان و به زبون آورد لحنش يه احساسي به آدم مي داد. احساسي مثل ترس توام با خشم...!
آتوسا دست به سينه به ديواره ي كابين تكيه داده بود و مشتاقانه بهم چشم دوخته بود.
ادامه دادم: شيشه هاي ودكا و رام و ديدي كه يه گوشه تلمبار شده بودن... اونا مي تونستن يه فيل و از پا دربيارن...! اما اون مرد همش و يه تنه خورده بود...!
-:از كجا مي دوني يكي ديگه نخورده... مثلا محافظا...
-:اونا بايد هوشيار باشن يا حداقل جلوي رئيسشون اين طور نشون بدن...! هيچ وقت جلوي اون مرد مشروب نمي خورن...! اون همه رام و كسي ميخوره كه يه غم بزرگ داره...!
سرنخ بعدي رو دكتر احمدي بهم داد؛ اون گفت كه اين پنجمين مهموني اين مرده و فقط مدتيه كه اين طوري شده... اون زن بلوند و ديدي؟!...
بدون اينكه به آتوسا مجال جواب دادن بدم، با غرور گفتم: اون مرد خوشگذروني نبوده فقط چند ماهيه كه اين جور شده... همه ي اين ها نشون ميده كه اين مرد نمي خواد تنها باشه... واسه همين هي پشت سر هم مهموني ميده... سعي ميكنه با خوشگذروني غم بزرگش و فراموش كنه...!
-:خوب... باشه... حق با توئه... ولي قضيه ي دخترش و از كجا فهميدي...؟!
-:كل كابين پر بود از عكس يه دختر بچه 10-12 ساله. اون دخترش بود... وگرنه به جز اون يه دختر بچه چه رابطه اي مي تونه با يه مرد 40-50 ساله داشته باشه...!؟
-:شايد خواهر زاده اش... برادر زاده اش باشه...؟!
با افتخار گفتم: آتوسا تو كه بهتر ميدوني تو اين زمونه كسي واسه فاميلش دل نمي سوزونه...!
آتوسا ابروهاش و بالا انداخت و نگاهي به ساعت انداخت. نگراني تو صورتش موج ميزد. به سرعت از كابين خارج شد. نگاهي به ساعتم انداختم. 10 بود...!
شام كه سلف سرويس بود و ميل كرديم. بعدش آتش بازي شروع شد. نورافشاني تاريكي آسمون و از بين ميبرد و انعكاسش روي موج هاي آروم مي افتاد وسايل آتش بازي با صدا تو آسمون باز ميشدن و شكل قلب و گردي مي ساختن.
همراه آتوسا درست رو نوك كشتي ايستاده بوديم. آتوسا دستاش و به ميله ي نقره اي گرفته بود و به دريا خيره شده بود. براي اينكه سر صحبت و باز كنم گفتم: باحالن نه؟!
آتوسا بي اينكه به آسمون نگاه كنه آروم زمزمه كرد: آره...!
باز چند دقيقه سكوت! دستام و به ميله گرفتم و خودم و جلو كشيدم. تقريبا روي ميله دولا شدم و به موج ها خيره شدم. كسي كتم و از پشت گرفت و كشيد. راست ايستادم و پرسشگرانه به آتوسا خيره شدم.
بي تفاوت گفت: الان تو اين كشتي همه ي نگاه ها به توئه...! پس مودبانه رفتار كن...!
چي...؟ مودبانه؟! مگه من چيكار كردم؟!
اما حرفي نزدم.
-:آتوسا...؟!
جواب نداد. دست سردش و كه روي ميله بود گرفتم. به سرعت به خودش اومد. به طرفم برگشت و بهم خيره شد.
آروم پرسيدم: براي چي نگراني؟!
تلخندي زد و آروم گفت: چيزي نيست...! مسائل شخصيه...!
دستام و بي ميله گرفتم و به دريا چشم دوختم: تو اين دو روز فهميدم كه تو مثل بقيه ي آدماي رئيس نيستي...! تو از يه موضوعي خيلي ناراحتي...! اما سعي ميكني ديگران ازت عبرت بگيرن...! تو تبليغ نمي كني كه اينجا بهشته...!
آتوسا درحاليكه خودداري ميكرد گفت: اين منجلاب بوي گندش اونقدر زياده كه از چندكيلومتريش هم ميشه فهميد چيه!
-: اما بعضيا با هزار تا آرزو ميان سراغش...!
-:ادمايي مثل تو يه ماسك زدن رو بيني شون و فكر ميكنن اين منجلاب دامن اونا رو نميگيره...
با خنده گفتم: چرا مثل من...!؟
با جديت گفت: خودت خيلي بهتر مي دوني!
واسه اينكه بحث و عوض كنم گفتم: دريا هميشه انقدر آرومه؟!
-:آرامش قبل از طوفان مي دوني چيه...!؟ اين موج ها بوي مرگ ميدن...!
با تعجب به طرفش برگشتم. آتوسا چندقدمي ازم دور شده بود.
با صداي بلندي گفتم: منظورت چيه؟!
بي توجه به طرف جمعيت رفت. به ميله تكيه دادم و دور شدنش و تماشا كردم.
شرلوك هولمز توي سخت ترين پروندش انقدر آدم رازآلود ملاقات نكرده بود كه من سر پرونده رئيس دارم باهاشون سر و كله ميزنم. نفسم و با حرص بيرون دادم.
تازه اوج مهموني بود ملت داشتن گرم ميشدن كه به دستور آتوسا خانم از كشتي پياده شديم. يعني يه كشتي به اون عظمت به خاطر آتوسا برگشت اسكله...! و تنها كسايي كه پياده شدن ما دوتا بوديم.
بنز جلوي اسكله منتظرمون بود. آتوسا به طرفش نرفت و در عوض در طول ساحل شروع به راه رفتن كرد. با اون كفشاي پاشنه بلند اونقدر تند ميرفت كه به زور به پاش رسيدم.
بي اينكه نگاهي بهم بندازه در حاليكه انگار تو كما بود و از چشماش بي مهابا اشك ميريخت گفت: برو هتل...!
بي توجه به دنبالش رفتم. كمي به نيمه شب مونده بود. دستش و گرفتم و به طرف خودم برگردوندمش.
-:آتوسا... چي شده؟
دستش و محكم از دستم بيرون كشيد و به راهش ادامه داد. اسكله قديمي از دور نمايان شد. تو تاريكي چندتا چيز تو ساحل حركت ميكردن. بيشتر كه دقت كردم ديدم چندتا پليسن كه پنهون شدن.
آتوسا از حركت ايستاد. از دور كشتي اي كه فقط با چندتا چراغ كوچيك معلوم بود توي دريا نمايان شد. آتوسا به طرف كشتي برگشت و آب دهنش و قورت داد.
كشتي تو ساحل لنگر انداخت. چند نفر ازش پياده شدن كه پليس ها آژيرهاشون و روشن كردن و چاغ هاي قرمز و آبيشون ساحل و كمي روشن كرد.. چند نفر روي زمين افتادن و بقيه شروع كردن به تيراندازي.
آتوسا هر لحظه بي قرار تر مي شد. تيراندازي هر لحظه شديدتر ميشد. كه بالاخره آتوسا طاقت نياورد و به طرف ميدون دويد. اما كسي مانعش شد. بازوش و محكم گرفت. به طرفش برگشتم. همون پسره بود. سر تا پا سياه پوشيده بود.
آتوسا به طرفش برگشت و با چشماي گريون ملتمسانه بهش چشم دوخت. پسر سرش و با تاسف تكون داد و محكمتر بازوش و چسبيد. آتوسا به طرف كشتي برگشت و سرش و خم كرد.
همين طور حملات ادامه داشت كه يهو چيزي كه اصلا انتظارش و نداشتم اتفاق افتاد. يه انفجار گوش كر كن درست تو قسمت مياني كشتي اتفاق افتاد. چند ثانيه بعد دو تا انفجار همزمان تو دو دماغه كشتي اتفاق افتاد.
     
#87 | Posted: 15 Jan 2014 18:30 | Edited By: sepanta_7
آتوسا برگشت و با قدرت به دست پسر چنگ زد تا رها بشه... پسر دو تا دستاش و چسبيد و آتوسا رو محكمتر بغل كرد. آتوسا مدام به سينه ي پسر چنگ مي انداخت.
شعله ي انفجارها براي چند دقيقه ساحل و دريا رو مثل روز روشن كردن و بعد تنها چيزي كه از كشتي مونده بود چندتا آهن پاره و شعله هاي بلند بود.
و پسر تنها چيزي كه ميگفت اين بود: آروم باش...! آتوسا آروم باش...!
آتوسا با صدايي كه از ته چاه درميومد و با بغض گفت: چرا...؟! من مي تونستم...
پسر اجازه نداد ادامه بده و آتوسا رو محكمتر به خودش فشرد.
پسر با بغض گفت: اينا همش به خاطر هدفمونه... هدف بزرگمون...
آتوسا خواست چيزي بگه كه پسر اجازه نداد و با دست چپش سر آتوسا رو به سينش فشرد. منم مثل مترسك همون جا ايستاده بودم. نه مي دونستم ماجرا چيه...؟! نه مي دونستم به خاطر چي آتوسا داره خودش و ميكشه...؟ مگه اين خود آتوسا نبود كه اين محموله رو لو داد. پس ديگه واسه چي گريه ميكنه!
صداي آژير آمبولانس و پليس و آتش نشاني با هم قاطي شده بود. آتش نشون ها سعي ميكردن آتيش و خاموش كنن و دكتر ها مرده ها رو يه گوشه كنار هم چيده بودن. آدماي زيادي مرده بودن و فقط چند نفر زخمي شده بودن.

تا بترسه عروسك ها نمي خندي، مگه نه؟!
پر پرواز مهتاب و نمي بندي، مگه نه؟!
تو اهل غنچه كردن تو زمستوني، مگه نه؟!
هنوزم بومي طوفان و باروني، مگه نه؟!
تو رو از بغضي كه توي نگاته،
تو رو از قهر دستات مي شناسم!
نرنج از من اگه مثل گذشته
هنوز از بي پناهي مي هراسم!
گناه تو نبوده نازنينم،
اگه فرصت نشد از گريه رد شيم!
ميون اين همه كولاك و رگبار،
مگه ميشه كه پرواز و بلد شيم!
نگام كن، تا ببيني من همينم!
يه زخمي با يه اندوه قديمي
تو اما مثل اون روزاي اول
هنوز به پاكي برگ و نسيمي!

ا چه حال و روزي به هتل برگشتيم. پاچه هاي شلوار پسر گلي شده بود و دامن پيرهن آتوسا خيس و خاكي شده بود. آرايش صورت آتوسا به هم ريخته بود. آوضاع وحشتناكي بود. فقط من با همون كلاسي كه رفته بودم برگشتم.
آتوسا رو با پسره به اتاقش برديم. سوئيت آتوسا ده برابر از مال من خوشگلتر بود اما الان وقت اين چيزها نبود. از كنار مبلاي سلطنتي قهوه اي رد شديم و وارد اتاق خواب شديم. پسر آتوسا رو روي تخت بزرگ قهوه اي كه با پرده هاي كرم رنگ احاطه شده بود نشوند.
مانتو و شالش و در آورد. آتوسا شكه شده بود. بي صدا اونجا نشسته بود و به رو به رو يه نقطه نامعلوم خيره شده بود. پسر با مهربوني كنارش نشست و كفشاش و درآورد. موهاي خرمايي آتوسا رو كنار زد. تو چشماش خيره شد.
-:اين نيز بگذرد...!
پسر نيم نگاهي به من انداخت: الكي همون جا واينستا...! برو يه حوله ي خيس بيار...!
اطاعت كردم. به سرعت داخل سرويس شدم و يه حوله رو خيس كردم و به دست پسر دادم. پسر بدون اينكه از آتوسا چشم برداره حوله رو ازم گرفت. خواستم عقب برگردم كه آتوسا به دستم چنگ زد. به طرفم برگشت و نگاهي بهم انداخت كه چهار ستون بدنم لرزيد.
-: تقصير توئه...! تو نابودم كردي!
پسر فوري دستش و چسبيد و سعي كرد آزادم كنه...! اما من هيچ تلاشي نكردم. من چي كار كردم كه آتوسا اين حرفا رو ميزنه!؟
پسر به زور آتوسا رو ازم كنم و محكم بغلش كرد. من كنار كشيدم و فقط نگاه كردم.
پسر با مهربوني شروع كرد به خوندن يه آهنگ:

غريـــــبـــي نكن گل مريمم.
به من تكيه كن.
مسيحاي تو پناه تو ام
به من تكيه كن.

همينطور كه آروم داشت اين آهنگ و زمزمه ميكرد صورت آتوسا رو مثل يه مادر مهربون تميز كرد و سعي كرد آتوسا رو بخوابونه.


تو بوران اين زمستون غم
به من تكيه كن
كه خورشيد اين شب يخزده ام.
به من تكيه كن



پسر از پاتختي كنار دستش يه قوطي دارو برون آورد و آتوسا رو مجبور كرد يكي از اونا رو بخوره...
بعد آتوسا رو روي پاش خوابوند و درحاليكه موهاش و نوازش ميداد دوباره خوند:


غريـــــبي نكن با اين گمشده
اگه تو چشام يه دنيا شبه
بزار بكنيم تو دستاي هم
كه تعميديه نگاه تو ام
من از شعله غريب نگاه تو
پر زدم به گلخنده هات
كنار همين شب نارو پوش
بمون با من



حرفي نزدم و آروم از اتاق خارج شدم. نمي دونم با چه حالي خودم و به كافي شاپ رسوندم. پشت پيشخوان نشستم و يه قهوه سفارش دادم.
بازم كافي شاپ پر بود از آدم. گارسون قهوه رو جلوم گذاشت. جرعه جرعه نوشيدمش...!
بازو هام و به پيشخوان تكيه داده بودم و مدام سعي ميكردم از قضيه سر در بيارم و دليل رفتارهاي آتوسا رو بفهمم! يعني آتوسا از كارش پشيمون شده بود.
مگه اصلا تو تلفن چي گفتن كه آتوسا از صبح به هم ريخته!
يكي كنارم نشست. به طرفش برگشتم. همون پسره بود. كلا عادت داشت يهو بپره وسط ماجرا...! اصلا كجاي ماجرا بود.
-: با قهوه دردت دوا نميشه.
-:چي؟!
رو به گارسون گفت: دو تا اسكاچ بيار...
پرسشگرانه بهش چشم دوختم.
لباش و به هم فشرد: من سپندم...! تا حالا كه فهميدي من كجاي ماجرام...!
سرم و آروم تكون دادم: راستش... نه!
لبخندي زد: من همكار آتوسام...
همكار...! جوري ميگه همكار انگار تو يه اداره اي چيزي كار ميكنن...
-: فكر نكنم فقط همكار باشي!
سپند سرش و به علامت تائيد تكون داد: حق با توئه...!
بارمَن دو تا ليوان جلومون گذاشت و توش يخ انداخت و اسكاچ ريخت. چند لحظه سكوت بينمون پادرميوني كرد.سپند با دستاش مدام گيلاس تكون مي داد.
به خراش هاي عميقي كه روي دستش بود چشم دوختم. آتوسا عجب قدرتي داشت. بيچاره دستش خون اومده بود.
تا ديد من نگاه ميكنم با دستمال كاغذي خون و پاك كرد و خيلي ريلكس گفت: بند نمياد...!
همون طور كه به دستش خيره شده بودم گفتم:آتوسا... چرا اين كار و كرد؟!
سپند كمي از اسكاچ خورد و گفت: كسي كه امروز تو اون كشتي بود پدر آتوسا بود. هر چند كه هميشه با هم مشكل داشتن اما...
شونه هاش و بالا انداخت: بازم پدرش بود...!
-:خوب... تقصير من چيه؟
-:قرار نبود تو اونجا باشي و قرار نبود اين اتفاقا بيفته. قرار بود اونا امروز به توافق برسن!
با تعجب گفتم: اما اونا داشتن آتوسا رو ميكشتن!
همه ي ليوان و بالا رفت و گفت: گفتم كه... رابطشون زياد خوب نبود...
دهنم باز مونده بود. پدرش ميخواست بكشتش و اون وقت اين دختره داره واسه جنازش گريه ميكنه...!
-:سپند...!
-:هوم؟!
تا خواستم دهن باز كنم گفت: بارمن! پرش كن.
دوباره ليوان و پر كرد. نگاهي به ليوان من انداخت: نمي خوري؟!
-:نه...!
-:هر جور مايلي... داشتي ميگفتي!
-:چرا آتوسا انقدر ناراحته...؟
-:هيچيى! فقط طاقتش طاق شده. من از اول بهش گفته بودم كه...
ادامه نداد. دوباره ليوان و بالا رفت و تازه مال منم خورد. يه شيشه رو خالي كرد. تنهايي...!


     
#88 | Posted: 16 Jan 2014 02:49
قسمت بیست و یکم

برگشتني عوض اون همه سختي اي كه براي اومدن به اين جهنم كشيدم بليط درجه يك هواپيما گرفتم و حال كردم.

بالاخره رسيدم خونه. اما دوباره بايد وسايلم و جمع ميكردم و مي رفتم خونه... خونه ي واقعيم... جاييكه يه خانواده انتظارم و ميكشه!
اما قبل از همه اينا تا رسيدم يه راست رفتم واحد آقا مصطفي...
زنگ زدم. چند دقيقه گذشت و دخترش بالاخره در و باز كرد. بدون تعارف داخل شدم.
دختر آقا مصطفي با طعنه گفت: تعارف نكنين...! خونه خودتونه!
بي توجه بهش گفتم: آقا مصطفي خونه هستن؟!
-:بله...!
بعد با اشاره به مبلا ادامه داد: شما بفرمايين تا صداش كنم!
روي كاناپه نشستم. آقا مصطفي وارد شد.
-: پس بالاخره برگشتي...
-: بله... اما فردا دوباره دارم ميرم!
-: خوب... چه خبر؟!
-: خبر ها بايد دست شما باشه...!
-: راست ميگي... اما نه... خبر خاصي نيست!
بهش خيره شدم.
-:من چند تا سوال داشتم...!
با تعجب بهم خيره شد: چه سوالي؟!
خودم و جلو كشيدم: تو اون هتل بچه ها چطوري هوام و داشتن...!؟
يه لحظه دستپاچه شد اما خيلي سريع خودش و جمع و جور كرد: پوشش داشتن...! اونجا بودن...!
-:پس چرا من نديدمشون؟
با خنده تمسخرآميزي گفت: اگه قرار بود تو بشناسيشون آدماي رئيسم مي شناختنشون...!
-:تو بيابون چي؟!
جلوتر اومد. چشماش و نازك كرد: به چي ميخواي برسي؟!
خيلي صريح گفتم: به اينكه هيچ كدوم از اون مامور ها نيومده بودن چابهار...!
لب و لوچش و بازي داد و بعد از چند لحظه گفت : حق با توئه...! هيچ كس نرفت چابهار...!
ابروهام و بالا انداختم: چرا؟!
يه وري به دسته مبل تكيه داد: ما تشخيص داديم رئيس آسيبي بهت نمي زنه...!
-:ما تا حالا هزار تا حدس درباره ي رئيس زديم كه كمتر از يك درصدش درست دراومده...! اگه تشخيصتون غلط مي بود... من هرگز از اون جهنم برنمي گشتم...!
-:ببين پسر جون!! ما حداقل صدتا مامور نفوذي داريم... تو خود تهران...! اگه قرار باشه واسه هركي چندتا محافظ بفرستيم ديگه نيرويي نمي مونه...!
-: اما شما واسه پاييدن من نيرو داشتين...! دوربين ها... ميكروفون ها... عكس ها...
-: تو خودتم زياد خوشت نمياد يكي زاغ سيات و چوب بزنه...!
-: اون موضوع فرق ميكرد... من تنها چيزي كه مي خواستم اين بود كه تو اين سفر امنيتم تامين بشه...!
-: من دليلي نمي بينم هر چيزي رو واست توضيح بدم...!
از جا بلند شدم: پس منم دليلي نمي بينم به شما گزارش كلي بدم!
-:ببين پسر جون... من مافوق تو هستم...
ابروهاش بالا انداخت: وظيفته كه بهم توضيح بدي...!
-: منم درجم با شما يكيه...!
-: اما من تو اين ماموريت مافوقتم...!
-: باشه... مشكلي نيست... اما سرتيپ مافوق دوتامونه...! از اين به بعد من گزارش هام و به ايشون تحويل ميدم...!
اين و گفتم و به سرعت خارج شدم. آقا مصطفي به دنبالم اومد. جلوي در، درحاليكه پشتم بهش بود گفت: تو خيلي جووني...! مواظب حرفايي كه ميزني باش...!
در و بستم و از پله ها روون شدم. ديگه بعد از ماجراي جاسوسي به همكاراي خودمم اعتماد نداشتم. مخصوصا به اين آقا مصطفي...!
درحاليكه از پله ها بالا ميرفتم شماره رضايي رو گرفتم:
-: سلام قربان...!
-:سلام... چطوري؟!
-:خوبم... بهتون تبريك ميگم... شما لياقت اين ترفيع و دارين...!
-:ممنونم...! رضايي...!
-:بله قربان!
-:مي خوام تو ليست بگردي... دنبال يكي ميگردم به اسم آتوسا حسيني...!
-:يه لحظه قربان...!
چند لحظه بعد پرسيد: قربان... ناحيه ي خاصي مد نظرتونه!؟
كمي فكر كردم: فعلا فقط استان تهران...!
-:قربان همچين شخصي وجود نداره...! فكر كنم بايد تو سطح كشور...
ميون حرفش پريدم: نه... نيازي نيست... دنبال مريم بگرد... مريم حسیني...!
-:قربان همچين شخصي وجود نداره... فقط يه مريم حسني هستش...!
-:باشه... ببينم مي توني عكسشو بفرستي برام!
-:قربان چند لحظه صبر كنيد!
-:من دوباره باهات تماس ميگيرم!
-:چشم...!
وارد خونه شدم. يه مدت كه آدم از خونه ميره بعدش كه برميگرده احساس ميكنه خونه عوض شده... اما خداييش نمرديم و يه روز مثل پولدار ها زندگي كرديم.
پنجره رو باز كردم. بوي عيد و شور و شوقش همه جا رو پر كرده بود.
همه در حال جنب و جوش بودن . می رفتن و می اومدن ... یکی این ور...دوتا اون ور ... دو روز ديگه چهارشنبه سوري بود! آخ كه من عاشق از رو آتيش پريدنم...!!
موبايلم زنگ زد. عكس مريم حسني ، كه رضايي فرستاده بود. دقيقا خودش بود. آتوسا... آتوسا حسيني... يا همون مريم حسني... با همون چشما... از تو عكسم جادوش اثر داشت.
پس اين پسر و دختر عاشق ما پليس بودن... ستوان دوم مريم حسني...!

پس اين پسر و دختر عاشق ما پليس بودن... ستوان دوم مريم حسني...!
دوباره به رضايي زنگ زدم.
-:مي خوام پرونده اين آدم و برام بفرستي...!
-:قربان اما اين خلاف قوانينه...! اگه سرگرد محمدي بفهمه پوستم و ميكنه... آخه خيلي پايبند قانون هستن...!
-:خيلي خوب حداقل مي توني يكم بهم اطلاعات بدي...؟
-:بله... چي ميخواين بدونين...!؟
-:سوابقش...
-: چند لحظه...! بله... مريم حسني، سن 29، سال 83 از دانشكده افسري فارغ التحصيل شده و همون سال استحدام نيروي انتظامي شده... تو دايره ي مبارزه با مواد مخدر مشغول بوده... تقريبا تو همه ي پرونده هاش موفق بوده اما الان حدود 4 ساله تو تعليق...!
-:تعليق... ؟! چرا؟
-:اوم... تو يه درگير با قاچاقچي ها به اشتباه يكي از پليس ها رو زده و ...
-:خوب ممنون... تو اين اواخر ببين با كسي همكاري نداشته...!؟
-:نه...
-:تو كل پرونده هاش پسري به اسم سپند وجود نداره...! تقريبا سي ساله هست.
-:نه قربان...!
-:ببين مي توني كسي رو پيدا كني كه تو سال 87 تعليقي، چيزي داشته باشه... فقط نظرت و به نيرو هاي خودمون معطوف نكن...!
-:قربان اما اين كار خيلي سختيه...! بدون مجوزم كاري نمي شه كرد...!!
-:رضايي... من مي دونم كه اين كار چقدر سخته! اما من الان به اين اطلاعات نياز دارم...! نمي توني كاري كني...!؟
-:متاسفم قربان...!
-:خيلي خوب بازم ممنون...
-:بازم متاسفم قربان... اما دستم بسته هست!
-: مي فهمم...! تا همين جاشم خيلي كمك كردي! خداحافظ...
-:خداحافظ...
قطع نكرده شماره اداره رو گرفتم و سراغ حمیدی رو گرفتم.
سر نگهبان پرسید : شما ؟
از خونه تماس می گیرم .
این و که گفتم در کمتر از چند دقیقه حمیدی پشت خط بود .
بهش فهموندم که نباید کسی بفهمه من پشت خط هستم. اونقدر تند تند حرف می زدم که خودمم هنگ کرده بودم .
-:الان دستت خاليه؟!
-:بله...
-:مي توني برام ليست تعليقي هاي سال 86 رو دربياري؟! فقط مال نيرو هاي خودمون نباشه... كلي باشه...!
-:يه چند دقيقه طول ميكشه...!
لبخندي زدم: مهم نيست... من كلي وقت دارم!
بعد از يه ربع حمیدی باهام تماس گرفت و گفت: قربان... تو اون سال تعليقي هاي زيادي بوده...
-:دنبال يكي بگرد به اسم سپند...
-:همچسن كسي وجود نداره... فقط يه پسري به اسم سپنتا هست...
-:دور و بر سي سالشه...؟
-:سي و دو...
-:خودشه...
-:خوب... سپنتا مزد... 32 ساله، تكاور بوده... با افسر مافوقش زد و خورد پيدا ميكنه... افسره سه ماه بيمارستان بوده... چهار تا دندش و يه انگشتش شكسته بوده...!
-:اوف...
-:شيش ماه تعليق بوده... بعد منتقل شده دايره مبارزه با مواد مخدر! از اون به بعدم كسي ازش خبر نداره...! ميگن هيچ وقت پا به اونجا نذاشته و از وقتي انتقاليش اومده گم و گور شده...!
تو دلم هي به خودم آفرين ميگفتم.
     
#89 | Posted: 16 Jan 2014 02:49
-:واقعا ازت ممنونم... اين اطلاعات خيلي مهم بودن...
-:كار مهمي نكردم...
-:چرا... تو استعداد فوق العاده اي داري...!
-ممنون قربان...!
-:مزاحمت نمي شم... خداحافظ
-:خداحافظ...
قبل از اينكه قطع كنه گفتم: فقط كسي از اين مكالمه چيزي نفهمه!
-:اطاعت!
گوشي رو قطع كردم و رو مبل لم دادم... گوشي رو به لبام زدم. مريم حسني... سپنتا مزد... من احمق و بگو كه اول فكر كردم آتوسا رئيسه... به موقع برگشتم...!
پشت کامپیوترم نشستم . صندلی رو چرخی دادم و به طرف اتاقم برگشتم .
نگاهم و دور تا دور اتاقم چرخوندم . به نورماه که خودش و از پنجره اتاقم به داخل می کشید خیره شدم .
چشم روی هم گذاشتم . من چم شده بود ؟
چرا احساس بدی داشتم ... چرا یه دلشوره عجیبی داشتم . احساس عذاب وجدان داشتم . چرا ؟ دلیل این عذاب وجدانم چی بود ؟
چرا احساس می کردم دارم اشتباه می کنم . من که برای هدفم داشتم می جنگیدم . اما چرا بهم اعتماد نداشتن ؟ من که جونم و توی دستم گرفته بودم و رفته بودم بین کسایی که نمی دونم زندم می زاشتن یا نه ؟
یعنی کجای کار و اشتباه کرده بودم ؟ چرا فکر می کنم همه چیز بهم ریخته ؟ یعنی نباید این کار و می کردم ؟
چشم باز کردم . از پشت کامپیوتر بلند شدم و به طرف پنجره رفتم . پیش روش ایستادم و به حیاطمون خیره شدم .
من ارامشی که توی این خونه رو داشتم . ادمایی که باهاشون اروم بودم و با یه سری ادم دیوونه جایگزین کردم ... کیا .... کیایی که خودشم از زندگیش بریده بود . چرا اون شد برام دوست . دوستی که از زندگیم هیچی نمی دونست . نمی دونست من چی می خوام ... زندگیم چطور پیش میره . اون برام یه دوست بود ... اما خودمم نمی دونستم چطور دوستی .
مهران ... مهرانی که از طرف پلیسا بهم معرفی شد .... اما بعد فهمیدم جزیی از خلافکاراست ... مهران هم اونا رو می شناخت . می دونست اونا چیکار می کنن . مهران عاشق
طوفان و زنش ... مرگ اونا ... و بچه ای که اونا رو کشت ... اون بچه کسی جز عماد نمی تونست باشه .
عمادی که خواهر شیر خوارش و کشته بود . عمادی که پدر و مادر خودش و از بین برده بود . یه بچه نوجوون ... من مثل اون بودم ؟
اون با بی رحمی تمام ادم می کشت . و من ؟ من از مرگ یه ادم حالم بهم می خورد .
پیمانی که بخاطر نجات ما مرد . پیمان برای ما از بین رفت ... پیمانی که با تمام بی محلی های صنم دوسش داشت ... و من چرا از صنم خوشم اومد ؟ چرا وقتی می بینمش احساس می کنم دلم لرزیده ؟ چرا احساس می کنم اونم می تونه قسمتی از زندگیم باشه . چرا احساس می کنم اینقدر بهش نزدیکم ؟
صنم که یه قاتله ... من دختری رو دوست دارم که خیلی راحت ادم می کشه . خیلی راحت جون ادما رو می گیره .
خانواده من همچین دختری رو به عنوان عروس می پذیرن ؟
اتوسا ... اتوسایی که کشتی پدرش و بمب گذاری کرد . اتوسایی که محل حضور اون و به پلیسا لو داد . باعث مرگ پدرش شد و بعد ؟ برای مرگ اون گریه کرد . چطور تونست ؟ اون که خوب بود ؟ اون که مثل من بود ؟ پس چرا ؟ افکارم و کشیدم به طرف سفر اولم ... اولین اشنایی با اتوسا ... اون ماشینی که دنبالمون بود . چشمای اتوسا .پس من اشتباه نکرده بودم .
اه بلندی کشیدم و به طرف تختم رفتم . روش دراز کشیدم و سرم و بین بالشتم فرو کردم .
تا می تونستم بو کشیدم .
بوی اتاقم و توی ریه هام فرو کردم .

چقدر به این بود احتیاج داشتم .
با حرکت چیزی روی سرم چشم باز کردم . مامان بالای سرم نشسته بود .
لبخندی به چشمای مهربونش که بهم خیره شده بود زدم .
مامان کنارم روی تخت نشسته بود .
سر بلند کردم و سرم و روی پاهاش گذاشتم .
قطره اشکی از چشمای مامان سرازیر شد .
دستم و بلند کردم و روی صورتش گذاشتم . همونطور که بین موهام دست می کشید گفت : خیلی وقت بود اینطوری سرت و روی پاهام نذاشته بودی
بغض کردم . خجالتم نمی کشیدم . نمی خواستم خجالت بکشم . خوب می دونستم چه مرگمه . دلم می خواست زمان برگرده به عقب ... به بچگیام . از بیرون که میام بپرم بغل مامان . سرم و بزارم روی پاهاش تا نوازشم کنه . دلم برای بچگیام تنگ شده بود . دلم برای همه چیزم تنگ شده بود . پشیمون بودم . خیلی پشیمون بودم . بیشتر از اونی که فکرش و می کردم پشیمون بودم . پشیمون بودم که ارامشم و فدا کردمپه بودم .
دلم می خواست مثل بچه ها بزنم زیر گریه . گریه کنم اشک بریزم .
بابا همیشه می گفت : مرد که گریه نمی کنه . اما من دلم می خواست گریه کنم . دلم می خواست اشک بریزم . برای دلتنگیم . برای خودم
مامان خم شد و بوسه ای به پیشونیم زد : پویشم ؟
لبخندی بهش زدم : جونم ؟
-:مادر این کارت کی تموم میشه ؟ می دونی خیلی وقته رفتی ...
چشم روی هم گذاشتم : می دونم مامان ... خودمم دلم می خواد برگردم . اما کاری که شروع کردم و باید تمومش کنم. نمی تونم نیمه کاره بزارمش ... خیلی زود میام .
-:زود برگرد مادر ... جات اینجا خالیه ... عروسم ندارم بدونم مواظبته . اگه اون بود خیالم راحت تر میشد .
باز این مامان گیر داد .
ناخوداگاه گفتم : فدای تو بشم من .
مامان نگاهم کرد . ابروهاش و بالا برد و گفت : انگار یه خبرایی هست . همچین کلماتی رو زیاد استفاده نمی کردی . اما این دو روز که اومدی همش داری از این چیزا میگی .
مامان چشمکی زد .
به سرعت بلند شدم : نمی دونستم خوشتون نمیاد . دیگه نمیگم .
مامان ریز خندید : خدا بخیر کنه .
دستی میون موهام کشیدم ... از تخت پایین اومدم و به طرف کمدم رفتم . یه تیشرت بیرون کشیدم و در همون حال گفتم : من کاری نکردم .
مامان لبخندی زد .
مامان بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : بیا شام .
با ذوق گفتم : چی داریم ؟
مامان لبخند به لب گفت : ابگوشت ...
ازش متنفر بودم . مخصوصا برای شام .
لبام اویزون شد . مامان خندید : قیمه هست ... بدو بیا .
دستام و بهم کوبیدم : ایول مامان خودم .
مامان سرش و تکون داد : خجالت بکش ... الان باید بچت اینطوری ذوق کنه .
سرم و پایین انداختم : من خودم هنوز بچه ام .
مامان قبل از اینکه در و ببنده گفت : این که معلومه .
تی شرتی که انتخاب کرده بودم و به تن کردم . برسم و برداشتم و توی موهام کشیدم . خیلی وقت بود یه دستی به این موهام نزده بودم . البته کوتاه می کردم اما مدلش همونی بود که بود . فردا باید یه سر می رفتم ارایشگاه . یه مدل جدید انتخاب میکردم . ناسلامتی عروسی خواهرم بود .
     
#90 | Posted: 16 Jan 2014 02:49
از اتاق بیرون رفتم . در همون حال پرهام هم از اتاق بیرون اومد .
به طرفش رفتم . دست روی شونش انداختم : چه خبرا ؟
پرهام همون طور که به رو به رو خیره بود گفت : خبری نیست . همه چیز امن و امانه .
همه پشت میز غذاخوری نشسته بودند .
سلام کردم و پشت میز نشستم .
بابا پرسید : امروز چیکارا کردی ؟
پارچ و برداشتم و همونطور که توی لیوان می ریختم دهان باز کردم که پریناز قبل از من گفت : هیچی خورده و خوابیده . چیکار می خواد بکنه ؟
نیش همه باز شد .
سر بلند کردم و با چشم غره گفتم : پس می خوای بیام جای تو برم خرید ؟ خوب خسته بودم . نا سلامتی اومدم خونه که استراحت کنم .
بابا لبخندی به روم زد : افرین پسرم . کار خوبی کردی .
مثل بچه ها ذوق زده نیشم باز شد که مسعود خندید : مثل بچه ها می مونی .
سرم و توی بشقاب فرو کردم . باید زبون مسعود و قیچی می کردم . خیلی رو مخم می رفت .
بابا پرسید : چقدر دیگه باید اونجا بمونی ؟
-:مدت زیادی نمونده . یه مدت دیگه بر می گردم. خیلی زود بر می گردم .
-:مواظب خودت باش بابا ... میگن اون ورا خطرناکتر شده .
-:نگران نباشین بابا . اونجا اونقدرا هم به هم ریخته نیست .
بابا سرش و به ارومی بالا و پایین برد .
مامان ادامه داد : نمی دونم تا کی باید صبر کنم عروسم و ببینم .
سر بلند کردم و به مامان خیره شدم . باز رفت روی اون کانال ... ای مادر من ... به وقتش زنم می گیرم . به خدا می گیرم . گیر نده .
مامان دست بردار نبود . ادامه داد : اگه همراهت بودم خیالم راحت میشد .
اروم گفتم : مامان من الان اونجا جای خوبی ندارم . چرا باید دختر مردم و ببرم اونجا که عذاب بکشه ؟
مامان ادامه داد : خوب نبر ... نامزد کنین ... اینطوری بیشترم میای .
با تعجب گفتم : برای چی ؟
بابا و مسعود ریز میخندیدند .
چشم غره ای به مسعود رفتم و گفتم : مادر من ... اونجا سرم شلوغه ... من تا وقتی پیدا می کنم میام بهتون سر می زنم . دلمم براای شما به اندازه کافی تنگ میشه که دلیلی باشه برای اومدنم .
پرهام که سکوت کرده بود به حرف اومد : وای پویش بیا زن بگیر این بحث و تمومش کن دیگه ...
با چشای گرد شده به پرهام نگاه کردم که گفت : چیه ؟ راست میگم دیگه . تو زن بگیری به منم نوبت می رسه .
پریناز به سرفه افتاد . مامان و بابا قهقهه زدن و من و مسعود با چشای کاملا باز شده به پرهام نگاه می کردیم .
بالاخره بابا گفت : زن می خوای پرهام ؟
مامان قبل از پرهام گفت : زن می خواد چیکار ؟ دهنش بوی شیر میده .

سرم و پایین انداختم . این بچه بیشتر از من حالیش بود . یعنی خاک تو سرت پویش ... اندازه این بچه هم از زندگی نفهمیدی .
گوشی رو توی دستم چرخوندم و نگاهی به شماره ای که پیش روم بود انداختم .
نمی دونستم زنگ بزنم یا نه . بزنم ... نزنم ؟
شده بودم مثل اینایی که میگن دوسم داره یا نداره ؟ الان ماجرای من بود . بزنم یا نزنم ؟
بالاخره دستم رفت روی دکمه سبز و ارتباط برقرار شد .
بعد از دو بوق صدای خشمگینش توی گوشی پیچید : بله ؟
اب دهنم و قورت دادم : سلام
بعد از مکثی طولانی گفت : سلام
پرسیدم : شناختی ؟
-:فرزان توئی ؟
لبخندی روی لبم نشست . شاید برای اینکه شناخته بودتم .
چشم روی هم گذاشتم : اره خودمم .
چیزی نگفت تا ادامه بدم :خوبی ؟
-:بد نیستم . تو چطوری ؟ چه خبرا ؟ کجایی ؟
-:همین دور و برام . برای چند روزی زدم به کوه و دشت . تو چه خبرا ؟
-:منم ... هیچی .
می خواستم بپرسم کجایی اما خودمم به این سوالش جواب نداده بودم .
پرسیدم : خوبی ؟ راستی پیشاپیش عیدت مبارک .
احساس کردم صداش با قبل فرق می کنه .
گفت : عید تو هم مبارک .
چشم گشودم و به خودم توی اینه خیره شدم . به عادت همیشه لباسای تازه ای به تن کرده بودم . به موهام حالت تازه ای داده بودم .
گفتم : امیدوارم سال خوبی داشته باشی .
-:سال خوب !
احساس کردم این و به خاطر از دست دادن پیمان گفت .
با یه حسی گفتم : یه امید دوباره . یه اغاز جدید
زمزمه کرد : اغاز جدید
انگار در همون حال که برای اون تایید می کردم به خودم امید می دادم که اره اونم می تونه اغاز جدیدی داشته باشه . چرا که نه ؟ شاید با من ...
با من ؟ چرا اون ؟ واقعا چرا صنم ؟
صداش به گوشم رسید : کی برمیگردی ؟
با ذوقی که دست خودم نبود گفتم : بعد از تعطیلات عید ... می خوام این مدت کلی خوش بگذرونم .
-:پس حسابی خوش بگذرون . برگشتی کلی کار داریم .
متفکر پرسیدم : چه کاری ؟
-:کارای جالب و هیجانی .
زمزمه کردم : کار هیجانی ...
بالاخره گوشی رو قطع کردم .
نگاهم توی اینه خودم و دید ... پویش پیر شدی .
یه نگاه به خودت بنداز ... دیگه اون پسر جوون پر شر و شور نیستی ...
خیلی عوض شدم .
اره پویش عوض شدی ... خودت و گم کردی ... هدفهات و گم کردی .
به راه افتادم . از پله ها سرازیر شدم . دو سه پله پایین اومده بودم که دوباره برگشتم و بدون اینکه در بزنم در اتاق پریناز و باز کردم .
پریناز روی تخت نشسته بود .
سرم و بردم داخل ... پریناز سر بلند کرد و نگاهم کرد.
لبخندی زدم : می تونم بیام تو ؟
پریناز با لبخند گفت : از کی تا حالا واسه اومدن اجازه می گیری ؟
با این حرف پریدم توی اتاق ... کنارش روی تخت نشستم و گفتم : چرا اینجا نشستی ؟
پریناز دوباره سر به زیر انداخت : دلم برای اینجا تنگ میشه .
ابروهام و بالا کشیدم : مگه کجا میری ؟
-:دلم می خواد بازم دختر این خونه باشم . بازم توی اتاقم باشم .
-:پریناز ... خواهر من ... مگه قراره دیگه دختر این خونه نباشی ؟ تو در همه حال بازم جات اینجا محفوظه .
     
صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Who is Boss ? | رئيس كيه ؟ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites