تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بوی خون

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 9 Jul 2013 20:24
سهند با اخم گفت:
-..واسه من رژ سرخ میزنی تو خیابون؟حقته
شادی سریع از تخت بلند شد و گفت:
-اووف..سهند الان که داشتم میومدم پیش تو زدم..
سهند با عصبانیت گفت:
-ببین شادی..
شادی وسط حرفش پرید..سرش را روی شانه ی سهند گذاشت و گفت:
-دعوا نکن سهند..دلم آرامش میخواد...نمیدونی این چند وقت چی به من گذشت..
و وبغضی که این چند روز بخاطر وضع سهند نتوانسته بود بشکند، سر باز کرد...
باز گلایه کرد:
-اصلا به من یه زنگم نزدی...خیلی بدی
و هق هقش را روی سینه ی پهن سهند خفه کرد..
سهند دستش را لای موهای خیس شادی کشید و انقدر نوازش کرد تا شادی ارام گرفت...
کمی بعد شادی خودش را از او جدا کرد..
سهند با لحن محکمی گفت:
-چیزی نمیگم چون حرفی ندارم که بزنم..میدونم حق با تو..نمیخوام دفاع کنم ولی تو باو رکن شرایط خوبی نیستم شادی ..این پرونده خیلی حساسه..ولی قول میدم یه جوری جبران کنم که همه ی این روزها یادت بره..
شادی لبخند لرزانی زد و اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد...بعد فوری یاد کیفش افتاد و هیجان زده گفت:
-هیین..یادم رفت...برات یه چیز خوشمزه اوردم
سهند از اینکه شادی با او مثل بچه ها حرف زده بود خندید و با تعجب گفت:
-چی؟
شادی دوزانو روی زمین نشست...کیسه ای از کیفش در آورد و با ذوق گفت:
- فلافل!..از اون کثیف خوشمزه ها
سهند با خنده گفت:
-بچه، مامان کلی شام درست کرده
شادی که در ذوقش خورده بود گفت:
-حالا کو تا شام..بعدشم این کوچیکه...
سهند چشمکی زد و گفت:
-رد کن بیاد..
چشمهای شادی از خوشحالی برق زد..
سریع ساندویچ در دستش را به سهند داد و گفت:
-بخور مشتری میشی
سهند گازی به ساندویچش زد و گفت:
-این چه طرز حرف زدنه؟
شادی خندید و گفت:
-فروشندش همش اینو میگه
سهند آن چنان با ولع به ساندویچش گاز میزد که شادی متوجه نشود که او حتی از بوی فلافل هم بدش می آید.....
وقتی ساندویچش را تمام کرد دوباره دراز کشید..
شادی با نگرانی گفت:
-دوست داشتی؟
سهند که نمیخواست دروغ بگوید با سر به کاغذ خالی ساندویچ اشاره کرد و گفت:
-پس این چیه؟
شادی که انگار خیالش راحت شده بود،نفس راحتی کشید...
سهند دستهای همیشه رنگی او را در دست گرفت و با لذت به شادی زندگیش خیره شد

************************
آن روز بعد از یک هفته که سهند در خانه ی پدرش استراحت کرده بود، همراه شادی به خانه ی خودش برگشت...
در تمام این روزها کارهایش را تلفنی با سعید هماهنگ میکرد اما باز هم خیلی از پرونده اش عقب افتاده بود و همین باعث شده بود که بیشتر عصبی و نگران باشد..
هرچند این یک هفته مرخصی فرصتی شد تا وقت بیشتری را کنار شادی بگذراند و کمی دل او را بدست بیاورد...
خودش هم میدانست برای شادی کم میگذارد و این هم انگیزه ی مضاعفی شده بود تا هر چه زودتر این پرونده ی نفرین شده را ببندد!
به شادی که غمزده روی مبل نشسته بود لبخندی زد و گفت:
-امروز کلاس نداری؟
شادی با سر جواب داد: "نه"
سهند در حالی که در کمد لباسهایش دنبال پلیور طوسی اش میگشت گفت:
-پس نمیخواد بری خونت... همین جا بمون، من برای شام برمیگردم
شادی باز هم سرش را به معنی "باشه" تکانی داد...
سهند پلیورش را در سرش کشید و گفت:
-زبونتو موش خورده؟
شادی با کلافگی و غر غر گفت:
-مگه دکترت نگفت زیاد نباید به پات فشار بیاری؟نرو دیگه...
و بعد با هیجان گفت:
-منم امروز کلاس ندارم،با هم میریم بیرون.
سهند مردانه خندید و گفت:
-آها....یعنی برم گردش به زخمم فشار نمیاد ولی برم اداره میاد؟
شادی غمزده نگاهش کرد...میدانست سهند برود باز هم درگیر کارهایش میشود و او را فراموش میکند..
سهند جدی گفت:
-اونجوری نگام نکن دیگه..میدونی که باید برم
شادی نگاهش به سی دی های کنار تلویزیون افتاد و گفت:
-این فیلمها قشنگن؟
سهند رد نگاه شادی را گرفت و وقتی منظورش را فهمید مثل برق گرفته ها، همه ی آنها را جمع کرد و با تحکم گفت:
-این فیلمهای صحنه های جرمه...هیچ وقت بهشون دست هم نمیزنی.فهمیدی؟
شادی گفت:
-پس من میرم خونم..اینجا حوصلم سر میره
سهند به اتاقش رفت و کیف سی دی هایش را آورد...
-بیا..اینها همش فیلمه...
شادی ذوق زده کیف را از دستش قاپید و گفت:
-بابا ایول..نمیدونستم اهل فیل دیدنی
سهند چشمکی زد و گفت:
-مال دوران جاهلیت و جوونیه
و بعد خم شد شادی را که مشغول زیر و رو کردن سی دی ها شده بود بغل کرد و زیر گردنش را بوسید..
شادی همانطور که بغل سهد بود تند تند سی دی ها را نگاه میکرد..
سهند چشمهایش را بست و دوباره مشغول بوسیدنش شد..سرش را در گودی گردن شادی فرو کرد و نفس عمیقی کشید..
احساس آرامشی را که گم کرده بود را کنار شادی به دست می آورد..
با وول خوردن شادی سهند به خودش آمد ..شادی سی دی در دستش را جلوی چشمش گرفت و گفت:
-این راجع به چیه سهند؟
سهند چشمهایش را بست و با خنده وتعجب گفت:
-شادی؟
شادی که داشت سی دی دیگری را از کاورش بیرون میکشید جواب داد:
-هوم؟
سهند با سر به خودشان اشاره کرد وبریده بریده گفت:
-تو ...توی این وضع ....حسی نداری؟
شادی که انگار با خودش حرف میزد گفت:
-فکر کنم این یکی خوب باشه
سهند به خنده افتاد..شادی را محکم در بغلش فشار داد که باعث شد او جیغ کوتاهی بکشد..
سی دی را از دستش گرفت و برایش در دستگاه گذاشت..
دوباره میخواست بغلش کند اما میدانست آن وقت نمیتواند از او دل بکند..
شادی هم که انگار در دنیای دیگری بود...بیخیالش شد ....کفشهایش را پوشید و در را باز کرد..
شادی با شنیدن صدای در به سمتش برگشت و با تعجب گفت:
-داری میری؟
سهند خندید و گفت:
-ساعت خواب...تو بشین فیلمتو ببین..
شادی برایش بوسی فرستاد و چشمک زد..
سهند با خنده سرش را تکان داد و از در خارج شد...
شب بود و سهند با سرعت در اتوبان به سمت خانه میراند..این اولین بار بود که شادی در خانه اش منتظر رسیدن او بود و این برای سهند یک حس و تجربه ی خاصی بود..
ماشین را در کوچه پارک کرد.. بی اختیار نگاهش به بالا و پنجره های خانه اش کشیده شد...
نوری که از پنجره ها به کوچه میتابید برایش صحنه ای بینهایت زیبا بود...
احساس اینکه کسی هست...
کسی که دیگر با حضور او،مثل گذشته در سکوت و تاریکی اتاقش غرق نمیشود...
کسی که باعث شده بود از پنجره به کوچه ی تاریک نور بپاشد...
در را باز کرد و پله ها را دوتا یکی بالا دوید...
چند ضربه به در زد...انتظارش زیاد طول نکشید و شادی در را باز کرد..
سهند با انرژی گفت:
-سلااااام
شادی روی پایش بلند شد...سریع بوسه ای به صورت سهند زد و گفت:
-سلام..
و بدون هیچ حرفی به سمت کاناپه رفت..
سهند نگاهی به صورت پکر او انداخت و گفت:
-شادی چیزی شده؟
شادی که انگار منتظر همین جمله بود با بغض گفت:
-مرد..
سهند که داشت نگران میشد سریع گفت:
-کی؟کی مرده شادی؟
شادی سرش را بالا آورد و با احساس گفت:
-مایکل مرد...
سهند مکث کرد تا متوجه منظور او بشود...کمی بعد شلیک خنده اش به هوا رفت و گفت:
-فیلمه را میگی؟
شادی با سر حرفش را تایید کرد..
سهند که هنوز میخندید سریع او را از روی مبل در آغوش کشید و گفت:
-عاشقتم شادی
شادی لبخند زد و دستهایش را دور کمر او حلقه کرد..
نگاه سهند به ظرفهای چیپس و پفک روی میز افتاد....
-این چیپس و پفک از کجا اومده؟
شادی بدون اینکه سرش را از روی سینه ی سهند جدا کند گفت:
-عصر رفتم خریدم..تو خونه تو که هیچی خوردنی پیدا نمیشه(و آرام خندید)
سهند او را از خودش جدا کرد...بازوهایش را محکم در دست گرفت و به او تکانی داد:
-بدون اینکه به من بگی رفتی بیرون؟
شادی گیج و متعجب لبخندی زد و گفت:
-بیرون نرفتم! همین سوپری سر کوچه یه خرید کردم و اومدم
سهند که دوباره عصبی شده بود شادی را رها کرد و در حالی که به اتاقش میرفت با بداخلاقی گفت:
-چه سر کوچه چه سفر قندهار...هر جا میری باید قبلش به من بگی..
شادی گیج از کارهای سهند شانه ای بالا انداخت و پفکی در دهانش گذاشت..
سهند که لباس راحتی پوشیده بود به هال برگشت و گفت:
-یه چایی به من میدی؟
شادی موهایش را پشت گوشش برد و گفت:
-باشه...الان میرم آب بذارم جوش بیاد
سهند سری تکان داد و با خستگی گفت:
-تازه میری آب جوش بذاری؟
و بعد با دست به ذره های چیپس و پفک روی مبل اشاره کرد و با لحن شوخی گفت:
-اینم از خونه ای که برا من ساختی...منو باش فکر میکردم میام خونه میبینم همه جا مثل دسته گله و یه غذای حسابی روی گاز
شادی نیشش باز شد و گفت:
-برو بابا...من یکی رو میخوام بیاد خونه خودمو تمییز کنه..
سهند با خستگی روی کاناپه ولو شد و گفت:
-حالا حداقل برو همون اب جوش رو بذار
شادی با بدجنسی ابروهایش را بالا داد و روی مبل مقابل سهند نشست..
سهند چشمهایش را ریز کرد و به او خیره شد تا شاید رویش کم بشود و برود..
اما شادی بدجنسانه خندید...
سهند چشمهایش را بست و با تحکم و کش دار گفت:
-شادی برووووووو اون کتری کوفتی را بذار جوش بیاد...دارم میمیرم از خستگی.
شادی با بیتفاوتی پاهایش را روی هم قفل کرد و با ژست خاصی که گرفته بود گفت:
-من قهوه میخوام..شیرین باشه لطفا..شیرش هم..
اما حرفش با خیز برداشتن سهند به سمتش نصفه ماند...با جیغ کوتاهی به آشپزخانه دوید و در حالی ک از شدت هیجان هنوز نفس نفس میزد و خندان بود کتری را روی گاز گذاشت...
سهند هم که بالاخره پیروز شده بود با لبخند دوباره روی کاناپه خوابید و چشمهایش را بست

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#42 | Posted: 9 Jul 2013 20:26
بوی خون(18)
شادی نگاهش را از صفحه ی خاموش موبایلش گرفت و به بخارهای لیوان شیرکاکائوش داد..
بعد از پایان کلاسهایشان، با محبوبه و نیلوفر و مهناز، دور میزی در کافه ی نزدیک به دانشگاه جمع شده بودند و عصر پاییزیشان را میگذراندند....
دوباره نگاهش به سمت صفحه ی موبایلش کشیده شد..
سهند از دیروز حتی با یک اس ام اس هم سراغی از او نگرفته بود...کلافه گوشی اش را در کیفش انداخت تا کمتر نگاهش کند..
نیلوفر گفت:
-کیکتو نمیخوری شادی؟
شادی لبخندی زد و طرف کیکش را جلوی او گذاشت و گفت:
-نه..تو بخور..
نیلوفر بی تعارف شروع به خوردن کرد ...
همه به حرفهای مهناز که داشت سوتی یکی از بچه های کلاس را با ادا تعریف میکرد میخندیدند و شادی هم سعی میکرد با لبخند نصف و نیمه ای همراهیشان کند..
با صدای مهناز به خودش آمد:
-اسم پسره چی بود؟
شادی لبخند گیجی زد و گفت:
-چی؟کدوم پسره؟
-تازه میگه لیلی زن بود یا مرد..کجایی تو دختر؟
-حواسم نبود.چی گفتی؟
-اون پسره که صبح سر کلاس مزه میپروند..
-آها..شفیعی رو میگی؟
مهناز رو به بقیه گفت:
-آره همون شفیعی...دمش گرم ..حال این پریسای از دماغ فیل افتاده رو گرفت..
شادی دستش را زیر چانه اش زد و به بقیه که میخندیدند نگاه میکرد..
نیلوفر رو به شادی گفت:
-چیه؟ کوک نیستی امروز؟
شادی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-چیزی نشده..اوکیم بابا
مهناز بدون مقدمه گفت:
-تو که به جا نامزدت هر روز ور دل مایی..کجاست این ستاره ی سهیل؟
شادی نگاه رنجیده ای به دوستانش انداخت...لیوان در دستش را محکم فشار میداد...با اینکه با دوستانش خیلی صمیمی بود ولی انتظار نداشت غیبتهای سهند را اینطور به رویش بیاورند.... خیلی دلخور بود...شاید به خاطر اینکه میدانست حرفشان درست است!
نیلوفر که بعد از چندین سال دوستی معنی همه ی نگاههای شادی را میخواند برای آرام کردن فضا رو به مهناز با لحن شوخی گفت:
-بهتر از تو عشقه شوهره که..من میدونم تو نامزد کنی دیگه اسم دوستاتم یادت میره..
مهناز بلند خندید و گفت :
-خفه
حرف مهناز لابه لای شوخی های نیلوفر و محبوبه گم شد...
اما کمی بعد نگاه شادی به همکلاسیش که با دوست پسرش پشت میز روبرویی نشته بودند افتاد...
پسر دستهای دختر را در دستش گرفته بود و در حالی که پشت آن را نوازش میکرد با هم حرف میزدند..
نا خود آگاه احساس تنهایی عجیبی کرد... گوشی اش را از کیفش بیرون کشید و به سهند اس ام اس داد
"سلام.کجایی؟"
بعد از ده دقیقه ی طولانی جواب سهند آمد..شادی با ذوق مسیجش را باز کرد
"اداره.لطفا تا شب نه مسیج بده نه بزنگ،سرم شلوغه.بوس بای"
شادی بغضش را با نفس عمیقی فرو داد
مجبور بود مسیج بعدی که برای سهند داشت مینوشت را پاک کند:
"دلم خیلی برات تنگ شده"
و در دلش تکرار کرد:

"خیلی"
یک هفته به همین وضع گذشت...سهند مدام سرگرم کارش بود و توجهی به شادی نداشت..چند بار هم که خود شادی تماس گرفته بود انقدر بی احساس و کوتاه جوابش را داده بود که شادی را از تماسش پشیمان کرده بود..
شادی کوله ی سنگینش را روی دوشش جابه جا کرد...آن روز برای اینکه سر خودش را گرم کند تا کمتر فکر و خیال کند، تصمیم گرفته بود لازانیا بپزه و از اونجایی هم که حتی یکی از مواد هاشم تو خونه نداشت به خرید رفته بود ..
قبل از اینکه داخل کوچه ی خودشون بشه تصمیم گرفت از خیابون بالایی به خونه بره تا راهش طولانیتر بشه و بیشتر از این نم نم بارون لذت ببره..به سرش زد یه سر به آقای کلاه سبز هم بزنه ولی فکر کرد:
" صاحب اسباب فروشی بیچاره گناه داره! دیوونش کردم از بس رفتم اونجا!"
با دیدن چاله ی آبی پاهایش را جفت کرد و در آن پرید..
کلی سر کیف آمد و با ذوق دنبال چاله ی دیگری میگشت که گوشی اش زنگ خورد...موبایل را از جیب بارانی اش بیرون کشید و با دیدن اسم سهند چنان هول شد که گوشی از دستش روی زمین خیس افتاد...
آرام گفت:
-اه..شت..
و سریع گوشی را برداشت و با بارانیش تمییز کرد...از ترس اینکه تماس قطع نشود زود جواب داد:
-جانم
سهند سرحال گفت:
-سلام عزیزم..خوبی؟
شادی که بعد از یک هفته دوباره صدای مهربان سهند را شنیده بود با لبخند عمیقی جواب داد:
-من خوبم..تو خوبی؟
-منم خوبم...کجایی؟صدای ماشین میاد
-رفته بودم سوپر خرید..
سهند گفت:
-حتما همون بارونی کوتاهه هم تنته..
شادی نگاهی به بارانی کوتاه مشکیش انداخت...هرچه سهند از آن لباس به قول خودش سوسولی! متنفر بود شادی دوستش داشت!
شادی کشدار گفت:
-سهند این قشنگترین لباس زمستونیمه..
سهند سریع گفت:
-و کوتاهترین!
شادی از جواب سهند لبخندی زد و حرفی نزد...با دیدن چاله ی آب دیگری دوباره پرید
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-تو خیابون ورجه وورجه و جلف بازی ممنوع!
شادی سریع به عقب برگشت و گفت:
-تو اینجایی؟
سهند خندید و گفت:
-صداش تابلو بود داری میپری
شادی "هانی" گفت و به راهش ادامه داد..
سهند دوباره گفت:
-میخوای روسریتو کلا بردار همگی راحت شیم..
شادی دستش را به سرش کشید...روسریش تقریبا افتاده بود ..یک دستی آن را جلو کشید و در حالی که نگاهش را در اطراف میچرخاند با ذوق گفت:
-سهند تو اینجایی؟؟؟
-شاید!
شادی یک پایش را روی زمین کوبید و مثل بچه ها گفت:
-کجایی؟پس چرا من نمیبینمت..
سهند فقط خندید..
شادی سرش را مغرورانه بالا گرفت و گفت:
-خیلی خب نگو..خودم پیدات میکنم..
و در حالی که به عقب برمیگشت به پشت ماشین ها سرک میکشید..
باز هم صدای خنده ی سهند آمد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#43 | Posted: 9 Jul 2013 20:26
شادی با حرص گفت:
-نخند..خندت رو اعصابمه الان!
سهند که داشت از این بازی کیف میکرد باز هم قهقه زد..
شادی حرصی شد و دستهایش را مشت کرد..
سهند خونسرد گفت:
-شاید بالا سرتم..
شادی با ترس به درختهای بالای سرش نگاه کرد..
سهند از خنده منفجر شد و گفت:
-قیافشو!
شادی تند تند راه میرفت تا او را پیدا کند اما با شنیدن صدای سهند از پشت سرش متوقف شد
- بازهم سلام عزیزم!
شاد ی سریع چرخید و بهت زده گفت:
-چجوری...؟.........کجا بودی که من پیدا نکردمت؟..
سهند بلند خندید و گفت:
-اگه تو فسقل بچه میتونستی منو پیدا کنی که دیگه من مامور ویژه نبودم!
شادی گیج سری تکان داد و راه افتادند...
سهند به شادی که مرتب کوله اش را جابجا میکرد گفت:
-کولت سنگینه؟چی توشه؟
-آره..خریدای سوپر..
و با ذوق ادامه داد:
-میخوام امشب لازانیا بپزم آخه..
سهند کوله اش را از دوش شادی برداشت و گفت:
-فکر کنم لازانیهات پودر شده باشن از بس پریدی
شادی هینی کشید و گفت:
-راست میگی...اصلا حواسم به اونها نبود..
-تو که کلا یه دنیای دیگه ای..حواست به اون پسره هم که داشت با چشاش میخوردت هم نبود...
شادی ادای گریه درآورد و گفت:
-سهند بیخیال شو خواهشا ...
سهند حرفی نزد و شادی با ملایمت ادامه داد:
-بیا بجای بحث یه ذره از این بارون زیبا لذت ببر..
دستهایش را زیر باران گرفت و با حس ادامه داد:
- زیر باران باید رفت ...
سهند دستش را دور گردن شادی برد و او را به خودش فشرد و گفت:
-هوم.....زیر باران باید با زن خوابید
شادی سریع خودش را از سهند جدا کرد و گفت:
-بی جنبه!
و صدای قهقه های سرخوش سهند بود که سکوت کوچه را در یک بعد از ظهر بارانی میشکست...

***************************
قتی وارد خانه شدند شادی گفت:
-با یه نسکافه ی داغ چطوری؟
سهند در حالی که ژاکتش را در می آورد جواب داد:
-عالیه
شادی گاز را روشن کرد و به هال برگشت
سهند گفت:
-خونت سرده ها شادی
شادی سری تکان داد و گفت:
-شوفاژ هالو هر کار کردم زورم نرسید بازش کنم..تو اتاقم گرمه..بریم اونجا
سهند اخم کرد و گفت:
-وایسا ببینم..خب چرا نگفتی به من بیام درستش کنم؟
شادی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-تو جواب زنگمم به زور میدادی..خب فکر کردم وقت نداری
سهند با همان اخم گفت:
-باید میگفتی دختر..چرا به داییت نگفتی بیاد؟اون که خونش همین بغله؟
شادی که حالا داشت لیوان از کابینت برمیداشت گفت:
-حال مادر زنداییم خوب نبود رفتن شهرستان...حالا مگه چی شده؟ خیلی هم سرد نیست که..
سهند مشغول با زکردن شوفاژ حال بود و جوابی نداد...کمی بعد دستش را به بدنه ی شوفاژ چسباند و گفت:
-داره گرم میشه..زورت به اینم نمیرسید بچه..
شادی در حالی که روی سنگ اپن نشته بود و پاهایش را تکان میداد در جواب گفت:
-ممنون...بیا نسکافت آمادست..
سهند روبرویش ایستاد و لیوانش را از او گرفت...
شادی دستهایش را دور لیوان داغ گرفته بود و از گرمایش لذت میبرد..
سهند که در فکر فرو رفته بود با لحنی جدی گفت:
-ببین شادی..من هر چقدر هم سرم شلوغ باشه اگه بدونم مشکلی داری خودمو از هر جا که شده میرسونم...من برا حرف زدن و اس ام اس بازی وقت نداشتم..میفهمی؟
و شادی با خودش فکر کرد که سردی کلام سهند در این یک هفته خیلی بیشتر از سردی خانه اش او را اذیت کرده..
شادی نفسش را مثل آه بیرون داد و پرسید:
-حالا کارت چی بود که انقدر در گیرت کرده
سهند دوباره همان جواب همیشگیش را داد:
-محرمانس
شادی نگاهش را در اطراف چرخاند و با کلافگی گفت:
-حالا من نامحرمم
-باز شروع نکنا شادی...برو از مامان بابام هم بپرس..اونها هم هیچ وقت از ماموریتهای من خبر نداشتن..این قانون کارمه..
شادی دستی لای موهای خیسش کشید و گفت:
-باشه..نسکافتو بخور ..سرد شد..
سهند بعد از خوردن نسکافه اش گفت:
-شادی من میرم یه سر بخوابم...باید برم اداره بعدش...دو ساعت دیگه صدام کن
شادی با ناراحتی و صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:
-بعد یه هفته اومدی که بری بخوابی!
سهند چشمهایش را مالید و گفت:

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#44 | Posted: 9 Jul 2013 20:26
-باور میکنی چند وقته نخوابیدم؟
شادی رویش را از او گرفت و با حالت قهر گفت:
-باشه..باشه..برو بخواب..منم که..(و ادامه ی حرفش را خورد)
سهند مانده بود چه جوابی به او بدهد که شادی یکدفعه به سمتش برگشت و با چشمهایی اشکی پرسید:
-تو اصلا منو دوست داری؟
سهند اخمی کرد و گفت:
-چی داری میگی؟
شادی از اپن پایین پرید ..لیوان ها را برداشت و به آشپزخانه برگشت..
سهند هم به دنبالش پشت میز آشپزخانه نشست و مشغول تماشای او که ظرف ها را میشست شد..
نوری که از پنچره ی کوچک آشپزخانه می آمد ، موهای خرمایی و خیسش را زیباتر از هر وقت دیگری نمایش میداد..
شادی در حالی که ظرفها را آب میکشید با صدای بیحالی گفت:
-برو بخواب دیگه،مگه خسته نبودی؟
سهند بی توجه به حرف او با لبخند محوی پرسید:
-به نظرت دوست داشتن به چیه؟
شادی که شستن ظرفها را تمام کرده بود به سمتش برگشت و گفت:
-خیلی چیزها...توجه..ابراز علاقه..کادو... و بعد با حرص گفت:
-میدونی سهند تو حتی از دوست پسرهای دوستامم کمتر وقت میگذاری
سهند دستش را محکم روی میز کوبید و داد کشید:
-منو با اون بچه قرتیها مقایسه نکن
شادی از صدای داد سهند تکانی خورد و گفت:
-باشه..مقایسه نمیکنم..ولی صورت مساله اینجوری پاک نمیشه
سهند گفت:
-تو چرا منو درک نمیکنی؟ یه طور حرف میزنی انگار من این یه هفته دنبال خوشگذرونیم بودم...بابا من از صبح تا شب داشتم فقط میدویدم..این یه هفته نه خواب داشتم نه خوراک...الان هم از وقت همون غذا و خوابم زدم که بتونم بیام تو رو ببینم...اون وقت تو اینجوری خستگی را رو دوشم میذاری...
شادی گفت:
-حالا بدهکارم شدم
سهند با جدیت گفت:
-بحث بدهکاری و طلب کاری نیست شادی...من میگم تو یکم شرایط من را هم ببین
شادی با صدایی که ناراحتی در آن موج میزد گفت:
-خیلی خب..حالا انقدر دعوا نکن
سهند بلند شد و او را با خشونت خاصی به آغوش کشید..آرام زمزمه کرد:
-دعوا کردمت چون به عشقم شک داری...من بهت بی توجه نبودم و نیستم...میخوای بگم هرروزت چچه جوری گذشت؟کی رفتی ...کی اومدی..با کی بودی؟ میخوای بگم شنبه رفتی سراغ اون پیرمرده اسباب بازی فروشه باهاش یه چایی خوردی؟یکشنبه با دوستات بعد کلاس یه ساعت بیشتر دانشگاه موندی..
شادی حرفهایش را قطع کرد و با تعجب گفت:
-تو اینا را از کجا میدونی؟
سهند خندیدو گفت:
-فکر کن یه مراقب داری..و موهای خیس شادی را کنار زد و پیشانی شادی را بوسید...
شادی اخم کرد و گفت:
-من مراقب نمیخوام
سهند هم خونسرد ولی مهربان گفت:
-مگه به خواستن تو؟
شادی غرغر کنان گفت:
-یه دنده خود رای
سهند خندید و محکمتر او را به خود فشرد و گفت:
-دیگه حرف نباشه...میخوام آرامش بگیرم از بغلت...
و شادی در دلش اضافه کرد:
-خودخواه یه دنده ی پررو!

****************************
سهند خوابیده بود و شادی با احتیاط و کمترین سر و صدا سرگرم پختن لازانیا بود..با اینکه هنوز ساعت 4 بعداز ظهر بود اما تصمیم گرفته بود لازانیا را آماده کند تا سهند هم از آن بخورد..
شادی میدانست که سهند مدام یا از بیرون غذا میگیرد یا غذای حاضری میخورد، بنابراین تصمیم گرفته بود که بیشتر برای سهند غذا درست کند....
در حالی که داشت برای گوشت پیاز رنده میکرد زیر لب زمزمه کرد:
-از این قسمتش متنفرم...
و چشمهای اشکیش را چند بار باز و بسته کرد..
بعد از اینکه دست و صورتش را آب زد نگاهی به ساعت دیواری انداخت..هنوز یکساعتی قبل از بیدار شدن سهند وقت داشت ..
************
با لبخند به ظرفهای لازانیای اشتها آور روبه رویش نگاه کرد...راضی از کارش ازآشپزخانه بیرون رفت تا سهند را بیدار کند که برق چیزی کنار ژاکت چرمی سهند که روی مبل افتاده بود توجهش را جلب کرد....
سنجاقی طلایی رنگ به شکل برگ....
سنجاق را برداشت و با انگشتش روی آن دست کشید...
با خودش گفت:
"چه خوشگله"
و فکر کرد که "یعنی سهند برای من گرفته؟"
از این فکر با شوق جلوی آینه ی قدی دیوار رفت...جلوی موهایش را سرسری برس کشید و سنجاق را روی موهای خرماییش نشاند..با آن بافتنی صورت چرک و ساپورت سیاهش خوب شده بود..
پاورچین پاورچین به اتاق رفت و بالای سر سهند ایستاد...دوست داشت سهند او را با سنجاق طلایی ببیند...
کنار تخت زانو زد و با صدایی گوشنواز گفت:
-سهند ..
سهند نفس عمیقی کشید اما چشمهایش را باز نکرد..
شادی با لبخند و لحن مهربانی گفت:
-سهند جان پاشو..دیرت میشه..
سهند آرام چشمهایش را باز کرد و با دیدن شادی سریع نیم خیز شد و داد کشید:
-سنجاقو از کجا برداشتی؟
شادی کمی به عقب رفت و با لبخند لرزانی گفت:
-از..ژاکتت
سهند ایستاد و بلندتر داد کشید:
-بیخود کردی رفتی سر وسایل من..بدش من ببینم..
شادی بهت زده و بریده بریده گفت:
-من..من نرفتم سر وسایلت...خودش افتاه بود از جیبت بیرون
سهند از اینکه شادی هنوز سنجاق را برنداشته بود بیشتر گر گرفت و در حالی که به سمتش خیز برمیداشت نعره زد:
-بدش من..
شادی با بغض و حرص سنجاق را از سرش محکم کشید که باعث شد چند تار مویش با آن کنده شود..
سنجاق را محکم به سینه ی سهند پرت کرد و با صدایی لرزان گفت:
-بگیرش..مال خودت..
سهند با خشم سنجاق را از روی زمین برداشت و شادی را محکم پرت کرد...
شادی خودش را به کنج دیوار فشار داد و دستهایش را برای دفاع جلویش گرفت..
سهند که عصبی نفس نفس میزد با دیدن وضعیت شادی بیخیالش شد و سریع از خانه بیرون زد...
شادی همان جا روی زمین افتاد..پاهایش را در شکمش کشید و با صدای بلند زیر گریه زد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#45 | Posted: 9 Jul 2013 20:27
بوی خون(19)
شادی نمیدانست که چه مدت است کنج اتاق کز کرده اما تاریکی خانه نشان میداد که شب شده است...
دستش را به دیوار گرفت و آرام آرام بلند شد...پاهایش خواب رفته بودند و سرش درد میکرد...
با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد و با خودش فکر کرد بهتر است کمی بخوابد، اما وقتی یادش افتاد ظرف لازانیا همانجور روی میز مانده با بیحوصلگی به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را از روی میز برداشت و در یخچال گذاشت....قبل از اینکه در یخچال را ببندد کمی مکث کرد...
واقعا گرسنه بود اما...
با آه کوتاهی در یخچال را بست و به اتاق خواب تاریکش که بیرحمانه دلگیر شده بود برگشت...
به موبایلش که روی میز بود نگاه کرد..
نه زنگی نه..
با حرص گوشی را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.. زیر لحافش خزید و بالشتکش را بغل کرد...
در حالی اشکهایش روی صورتش میریختند بالشتکش را نوازش میکرد و حرفهایی که دلش میخواست از زبان سهند بداخلاقش بشنود را زمزمه میکرد:
-اشکال نداره شادی جان........یه سنجاق سر که ارزشی نداره...من میدونم تو نمیخواستی فضولی کنی تو جیبم...بخواب عزیزم...بخواب.
*****************************
سهند داخل ماشین جلوی خانه ی شادی ایستاده بود.. با حرص دستهای لرزانش را مشت کرد و برای بار هزارم به خودش لعنت فرستاد...
ساعت دو نصفه شب بود و او خالی از هر فکر و احساسی به سنجاق طلایی روی داشبورد خیره شده بود...

................... صدای عبور ماشین ها از جاده.............سنجاق طلایی ...سیماااااااااااا
.......صدای پچ پچ مردم........خنده های بلند حبیب: اینها چی میگن سهند؟.....صدای عبور ماشین ها از جاده.........
با صدای عبور ماشینی به خودش آمد...
با دستهایی که لرزشش شدیدتر شده بودند سنجاق را چنگ زد و در جیبش انداخت...با عجله پیاده شد و در ماشین را قفل کرد... بالا نگاه کرد..چراغ های خاموش اتاق شادی حس تلخی را در وجودش میریخت..
سریع با کلید خودش در خانه ی شادی را باز کرد و از پله ها بالا رفت..
با باز کردن در خانه و گرمایی که به صورتش پاشید لبخندی روی لبهایش نشست ..
در خانه را به تمام ترسها و شلوغیهای بیرون بست و مسخ شده به دنبال آرامش گم شده اش راه افتاد..
با دیدن شادی که روی تختش خوابیده بود نفس عمیقی کشید...
بی سر و صدا کنار تخت روی زمین نشست و به موهایش چنگ زد...
یک بار دیگر سنجاق را از جیبش در اورد و جلوی چشمهایش چرخاند..بغضی که به گلویش چنگ انداخته بود داشت خفه اش میکرد..
با کلافگی به شادی نگاه کرد...نه دلش میخواست از خواب بیدارش کند و نه طاقت داشت بیشتر از این صبر کند...
صدای عقربه های ساعت اتاق مثل پتک در سرش میخوردند...با انگشتش روی بازوهای برهنه ی شادی را نوازش کرد..شادی سریع از خواب پرید و با دیدن سهند در تاریکی اتاق جیغ کشید...
سهند سریع گفت:
-نترس شادی جان..منم..
شادی موهایش را با دست به عقب برد ...هنوز هم وحشتزده بود و نفس نفس میزد..
سهند غیر منتظره به طرفش رفت و او را در آغوش کشید..
شادی سعی کرد پسش بزند اما سهند محکمتر او را در چنگ گرفت و با بغض گفت:
-اون سنجاق سیما بود..
شادی هم با چشمهایی خیس توضیحاتش را تکرار کرد:
-خودش افتاده بود بیرون..من به ژاکتت دست نزدم.. نمیدونستم که
سهند او را محکم به خودش فشرد و گفت:
-هیسسس...هیسس..میدونم
سکوت طولانی به اتاق حکم فرما شد...انگار هیچ کدام خیال نداشتند این آرامش را به هم بزنند...
انگشتهای شادی کم کم لای موهای اشفته ی سهند لغزیدند تا نوازشش کنند..
سهند سرش را روی شانه ی شادی گذاشته بود و صورتش را زیر گردنش مخفی کرده بود..
شادی با نگرانی به دستهای لرزان سهند نگاه میکرد اما حرفی نزد تا سهند آرام بگیرد ....
سهند هرچند لحظه محکم به پهلوی شادی چنگ می انداخت...انگار میخواست مطمئن بشود شادی هست و از کنارش نمیرود... ...
مدتی بعد اشکهای داغ سهند روی سینه شادی چکیدند...
شادی با محبت عجیبی صدایش زد:
-سهند؟ داری گریه میکنی دیوونه؟
و اشکهای خودش هم روی صورتش ریختند..
سهند با صدای بم و پر از بغضی گفت:

-سیما نمرد شادی...سیما رو کشتند........................................ .........................
شادی به سختی توانست حرف بزند:
-یعنی چی سهند؟..تو..چی داری میگی؟
او خودش را از شادی جدا کرد و به نور کمی که از پنجره به اتاق تاریک می تابید خیره شد...
شادی سریع از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت..
لیوانی را از شیر آب پر کرد و سر سری چند قند داخلش انداخت...در حالی که قندها را با انگشتش هم میزد به اتاق برگشت و لیوان را به لبهای سهند نزدیک کرد..
اما او سرش را عقب کشید...
شادی که خودش هم حال بهتری نسبت به سهند نداشت چند قلپ از آب قند خورد و آن را روی میز گذاشت...
اما او هنوز هم ساکت بود و مثل مسخ شده ها به پنجره نگاه میکرد..
شادی در آن لحظه واقعا نمیدانست چه باید بگوید و احساس درماندگی میکرد...بنابراین فقط بی صدا کنارش نشست و دستهای لرزانش را در دست گرفت..
بعد از سکوتی مرگ آور برای شادی، با صدای آرامی گفت:
-اون روز....اداره بودم که مامان زنگ زد..
و با پوزخند ادامه داد:
-من کار داشتمو و جوابشو ندادم..
وقتی دیدم مامان داده مدام زنگ میزنه جوابشو دادم...میگفت سیما هنوز برنگشته خونه ...اولش خیلی نگران نشدم ولی وقتی ساعت از ده شب هم گذشتو خبری از سیما نشد..
با حالتی عصبی دستی به صورتش کشید و گفت:
-همه خیلی نگران بودیم...اصلا سابقه نداشت..سیما هیچ وقت بیخبر جایی نمیرفت..دوستای دانشگاهش هم میگفتن سیما بعد از کلاسش خدافظی کرده و اومده خونه..
من و حبیب خودمون را به آب و آتیش زدیم..تا اینکه یکی از همسایه ها اومد خبر داد که دیده سیما بعد از ظهری دم خونه سوار یک ماشین شده و باهاش رفته..
ساعتهای نه و ده شب بود که از بیمارستان زنگ زدند و گفتند سیما اونجاس...
همه رفتن بیمارستان غیر از من..
شادی می خواست بپرسد چرا ولی انقدر حالش بد بود که نمیتوانست حرف بزند..
سهند با صدایی لرزان گفت:
-انگار میدونستم که دیگه چشمهای باز سیما را نمیبینم..یه حسی بهم میگفت سیما رفته....بعد از یه ساعت منم رفتم بیمارستان...انقدر پاهام میلرزید که با بدبختی از پله ها بالا میرفتم..
وقتی حبیب بغلم کرد همه چیزرو فهمیدم...
نمیدونم چه جوری از بیماستان زدم یرون و دیدم وسط جاده شمالم..همونجایی که سیما را پیدا کردن.......
بعد از مکثی طولانی گفت:
هیچ حسی نداشتم ..هیچ حسی..حتی ناراحت هم نبودم..............
از ماشین پیاده شدم و کنار جاده راه میرفتم...همه جا ساکت ... جاده عادی عادیه..انگار نه انگار اونجا اتفاقی افتاده...
سهند از جیبش سنجاق طلایی را درآورد و گفت:
تا اینکه اینو پیدا کردم...
اشکی روی صورتش چکید و با صدایی لرزان ادامه داد:
زیر نور ماه برق میزد...وقتی برش داشتم انگار تازه میفهمیدم چی شده...یه نگاهم به سنجاق بود یه نگاهم به جاده..
******************
نگاه بیروح سهند بین سنجاق در دستش و جاده میچرخید...مسخ شده با قدمهایی لرزان به طرف جاده میرفت که با صدای بوق ماشینی مجبور شد به عقب برود..
کنار جاده نشست و برای اولین بار در آن شب توانست سکوت خفه کننده اش را بشکند...
در حالی که صورتش خیس از اشک بود در سیاهی شب نعره کشید:

-سیماااااااااااااااااااااا اااا
هر دو روی تخت نسبتا بزرگ شادی و به هم چسبیده خوابیده بودند و به سقف نگاه میکردند..
انگار برای سهند راحتتر بود که با دزدیدن نگاهش حرف بزند...شادی هم آن شب تمام و کمال شده بود گوش درد ودل ها و بغض دوساله ی سهند...
-تقریبا تا یک و سال نیم بعدش من هم با مرده هیچ فرقی نداشتم..همه چی رو ول کرده بودم...حتی کارم که برام انقدر مهمه..
افتاده بودم گوشه ی اتاقمو با یک مشت قرص و آرام بخش به زور خودمو سرپا نگه میداشتم..
مامان طفلکم همش میومد پیشم گریه میکرد میگفت من دخترمو از دست دادم ،نمیخوام تو رو هم از دست بدم ولی من نسبت به همه چیز حتی گریه های مامانم که یه روزی براشون جون میدادم بی حس بودم...
میدونی شادی..اوج بدبختی وقتی نیست که گریه میکنی .....وقتی نیست که درد میکشی یا حسهای گند داری...
اوج بدبختی وقتیه که اونقدر سر بشی که حتی درد را هم نفهمی.....حال من اینجوری بود...من سر بودم..سرسر...هیچی نمیفهمیدم........
نفس عمیقی کشید و گفت:
تا اینکه حبیب بعد یک سال اومد سراغمون...خودشو جمع و جور کرده بودو و اومده بود سراغ ما..
بعضی وقتها فکر میکنم شاید اگه حبیب نبود...
سهند آهی کشید و باقی حرفش را خورد..بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
-حبیب مردترین مردیه که دیدم..میخوام مثل برادر خودت بدونیش شادی..
شادی با صدای آهسته ای جواب داد:
-میدونم..
سهند ادامه داد:
اول مجبورمون کرد اون خونه که همه جاش بوی مرگ گرفته بود را بفروشیم..
سهند که حالا صدایش به وضوح میلرزید گفت:
-حتی یاد اون روزها هم .... مامان جوری با اتاق سیما حرف میزد و خدافظی میکرد که همه نگران حالش شده بودند..یه روز هم خود حبیب اومد و همه ی لباسها و یه سری وسایل شخصی سیما را با خودش برد..هنوزهم بعضی وقتها فکر میکنم که حبیب چه جوری اون روزها را تاب آورد...
و بعد به طرف شادی چرخید و با چشمهایی خیس گفت:
-حبیب عاشق سیما بود...سیما هم... سیما تو بیمارستان چند دقیقه بعد از دیدن حبیب تموم کرد...اونقدر اوضاعش بد بوده که همه میگفتن تا اون موقع هم فقط به عشق دیدن حبیب بوده که دووم اورده..
شادی که در قلبش احساس سنگینی میکرد، لبش را گاز گرفت و از پشت چشمان اشکیش تنها گفت:
-چرا زودتر اینها رو برای من نگفتی؟ چرا تنهایی...

و آرام زیر گریه زد

و آرام زیر گریه زد
سهند با صدای گرفته ای جواب داد:
-نمیدونم...نه اینکه بخوام ازت مخفی کنم...نه..شاید هنوز وقتش نشده بود..
شادی گفت:
-اونی که...یعنی...
سهند منظورش را فهمید و با جدیت جواب داد..
منم وقتی یکم خودمو پیدا کردم همین سوال اومد تو ذهنم...اون کسی که سیما باهاش رفته کی بوده؟.....
و چون خواهرمو خوب میشناسم فقط یه جواب به ذهنم می اومد:
اون حتما یه آشنا بوده
شادی بهت زده گفت:
-یعنی کی؟
سهند با لحنی خشک گفت:
-شاکری!
شادی نیم خیز شد و بریده بریده گفت:
-بابای...بابای مونا؟امکان نداره
سهند با عصبانیت داد کشید:
-تو هیچی از اون کثافت نمیدونی
شادی با گیجی گفت:
-آخه اون چرا باید بخواد سیما رو بکشه؟
سهند با نفرت زمزمه کرد:
-اون حیوون نمخواسته سیما رو بکشه ...میخواسته بهش..
و از لای دندان های قفل شده اش ادامه داد:
-سیما خودش از ماشین میپره بیرون..
وقتی کم کم از شوک دراومدمو فهمیدم شاکری چه بلایی سر خانوادم اورده دوباره برگشتم سر کارو و این بار خودم افتادم دنبال پروندش...اونم که تمام این یکی دوسال ما رو زیر نظر داشت برام یه نامه فرستاد ..
شادی تکرار کرد:
-نامه؟
اون فهمیده بود که من حالا میدونم اون قاتل سیماست..برای همین به قول خودش خواست رو بازی کنه
شادی سرش را تکان داد و گفت:
-ولی من هنوزم نمیفهمم که چرا اون ..

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#46 | Posted: 9 Jul 2013 20:28
سهند حرفش را قطع کرد و داد کشید:
-چون میخواست جیگرمو آتیش بزنه که زد...چون اون یه روانی عقده ای بود که من را قاتل پسرش میدونست..
شادی با بیحالی روی تخت نشست و گفت:
-تو که..تو که پسرشو...
سهند نگاهش را از شادی گرفت و گفت:
-من کشتم
شادی که به سختی می توانست نفس بکشد از تخت پایین آمد و جلوی سهند ایستاد...با ناباوری گفت:
-تو آدم کشتی؟
و با صدای جیغ مانندی بلندتر گفت:
-تو....تو...چیکار کردی...خدا..
سهند که نگران حال شادی شده بود دستش را به طرف شادی دراز کرد و گفت:
-عزیزم بیا پیشم ..برات همه چیز رو توضیح میدم..
شادی موهایش را محکم کشید و با خنده گفت:
-توضیح
سهند دوباره دستش را به طرف شادی رفت و گفت:
-بیا بشین تا بتونم بگم چی شده لعنتی
شادی به دست سهند که به طرفش دراز شده بود خیره ماند..باورش نمیشد دستهایی که با او این همه مهربان بودند به خون کسی آلوده باشند..
حتی از فکرش هم چندشش شد و در حالی که انگار هنوز هم روی دست سهند خون میبیند دستش را محکم پس زد و با صدای بلندی گفت:
- دستتو به من نزن
سهند هم که دوباره عصبی شده بود حرصی و نفس نفس زنان گفت:
-من قاتل نیستم شادی..من فقط از خودم دفاع کردم
شادی دوباره جیغ کشید:
-گفتم به من دست نزن...
سهند دستش را به کمرش زد و سرش را پایین انداخت..
چند لحظه ای سعی کرد به خودش مسلط شود و بعد با لحن آرامتری گفت:
-اون میخواست منو بکشه..من باید چیکار میکردم؟
شادی به مسخره و با صدای بلندی گفت:
-دیگه کیا رو کشتی؟
سهند نگاهش را دزدید و گفت:
-چهار نفر..
شادی که آن سوال را جدی نپرسیده بود،دستش را روی گلوی خشک شده اش فشار داد و گفت:
-یعنی ..
سهند با صدای آرام ولی لحن جدیی گفت:
-تو مگه نمیدونی کار من چیه؟مگه نمیدونی من با چه آدمهایی سر و کار دارم..فکر کردی تفنگ بازیه؟..نه بچه..اونجا از میدون جنگ هم بدتره...بعضی وقتها تو یه شرایطی گیر میکنی که یا باید بکشی یا کشته بشی
شادی که دیگر برایش جانی نمانده بود با زانو روی موکت زمین افتاد ..
سهند با نگرانی گفت:
-شادی...تو مگه اینها رو نمیدونستی..مگه همیشه اون کلت را تو لباسهای من نمیبینی؟
شادی اما فکرش آنجا نبود....احساس میکرد مرد غریبه ای جلویش ایستاده و سهند مهربان خودش را گم کرده...
سهند لیوان آب قند نیم خورده ی روی میز را به طرف شادی گرفت و با نگرانی گفت:
-یکم از این بخور..
شادی با نفرت لیوان را پس زد که باعث شد لیوان روی زمین بیافتد...سهند که حالا بدجور عصبی شده بود لحظه ای چشمانش را محکم روی هم فشار داد و گفت:
-دیگه بس کن شادی...تو میدونستی شغل من چه جوریه..میدونستی..
و شادی فکر کرد که تازگی ها چقدر تفاوت زمین تا آسمانشان دارد توی ذوق میزند...
سهند که انگار فکر او را خوانده باشد با خشونت بازوهای ظریفش را در دست گرفت و محکم تکانش داد:

-تو خودتم میدونستی شادی...پس سعی نکن از من دوری کنی..چون..چون دیگ حالا اگه بخوای هم من نمیذارم بری.....................
هر کدامشان در سکوت و تاریکی اتاق، روی گوشه ای از زمین موکت شده ی اتاق نشسته بودند ...
شادی به نیم رخ سهند زل زده بود .....سهند آرام به طرفش برگشت و گفت:
-به چی فکر میکنی؟
شادی زمزمه وار گفت:
- تو کی هستی؟
و بعد از مکثی ادامه داد:
-احساس میکنم نمیشناسمت.....من ..من انگار هیچ وقت فرصتشو نداشتم که تو را درست بشناسم..
سهند با لبخند تلخی گفت:
-داری بهونه میاری؟
شادی با خستگی گفت:
-چه بهونه ای ؟
سهند جوابی نداد و باز هم این شادی بود که سکوت اتاق را می شکست:
- بابام همش میگفت تو خوبی ولی من به درد زندگی با تو نمیخورم..
سهند صدایش بالا رفت و گفت:
-حالا که چی؟برای چی این مزخرفاتو میگی؟
شادی هم با عصبانیت گفت:
-داد نزن سهند...داد نزن..بذار برا یه دفعه هم شده درست ببینم...اون از اولش که اومدی و گفتی یا من هیچی اینم از حالا که تا یه بحثی پیش میاد میخوای با دوتا داد تموش کنی...
سهند که انگار با خودش حرف میزد با حرص گفت:
-باشه بشین هر کار دوست داری بکن ولی حتی فکر جدا شدن هم نمیتونی بکنی
شادی با صورتی قرمز از خشم گفت:
-این قرار ما نبود..مثلا این نامزدی برای این بود که بیشتر همو بشن..
سهند حرفش را قطع کرد و با لحنی بیروح گفت:
-مجبورم نکن همین الان کاری کنم که بفهمی دیگه مال منی..
شادی با اینکه از حرف سهند به وضوح جاخورده بود ادامه داد:
-سهند..من حرف جدایی نمیزنم..من میگم باید با هم بشینیم تصمیم بگیریم..
سهند با صدایی پربغض داد کشید:
-تصمیم چی لعنتی؟من اومدم باتو...تویی که دیگه جونم بهت وابستس، درد و دل کنم اون وقت تو...
و با عصبانیت سرش را به طرف دیگری چرخاند...
شادی دستش را توی موهایش فرو کرد...به سهند حق میداد...الان جای این حرفها نبود........
بلند شد و کنار سهند نشست..دستش را روی بازویش گذاشت و با مهربانی گفت:
-راست میگی..الان وقتش نیست...من معذرت میخوام
سهند به سمتش برگشت وناامیدانه گفت:
-یعنی این بحث برات تموم نشده..نه؟
شادی که حالا از نگاه غمگین سهند خجالت میکشید جوابی نداد و سرش را پایین انداخت..سهند آرام با انگشتش سر شادی را بالا آورد و گفت:
-بگو
شادی سرش را روی گردنش کج کرد و با لبخند بیجانی گفت:
-سهند تو اصلا به این فکر کردی که من و تو چه ربطی به هم داریم؟...من تک دختر لوس خانواده با تویی که...
نمیدونم چه جوری بگم..من هیچی...تو خودت فکر کن..میتونی این لوس بازیای منو تحمل کنی بعدا؟؟؟
سهند با لبخند محوی گفت:
-من عاشق همین اخلاقات شدم..نمیدونی بدون
شادی شانه اش را بالا ادنداخت و گفت:
-ولی من اصلا عاشق اخلاقهای گند تو نیستم..
سهند بلند خندید و در حالی که شادی را به سمت خودش میکشید گفت:
-بیا اینجا ببینم..
شادی روی پای سهند نشست و به سینه اش تکیه داد داد...با صدای آرامی گفت:
-برای سیما نمیدونم چی باید بگم..چون حتی برای منی که سیما را یه بارهم ندیدم خیلی تلخ بود چه برسه به تو که داداششی...
سهند بی مقدمه گفت:
-پسر شاکری تو یه باند مواد مخدر بود..هیچ وقت اون ماموریت یادم نمیره...نزدیکهای مرز درگیری شد..اون پسره مهره ی درشتی نبود ولی برای اینکه گیر مامورها نیافته و فرار کنه اسلحه برمیداره..
من فقط میخواستم راهش را سد کنم ولی اون اول شلیک کرد...
من هم ...
نمیخواستم بمیره...فقط میخواستم زخمیش کنم ولی خودم هم خونریزی داشتم و نمیتونستم درست هدف بگیرم...این بود که..
شادی به سختی گفت:
-اون چهار نفر...
-تو ماموریتهای دیگه...نمیخوام بگم ولی فقط بدون کشتن آخرین انتخابی بوده که داشتم..
شادی به صورت سهند نگاه کرد و گفت:
-باورم نمیشه تو..
نگاهش را از سهند گرفت و با صدای خش داری پرسید:
-پس شاکری توی باند بوده؟
سهند گفت :
-نه..اون فقط یه پدره که میخواست انتقام خون تنها پسرشو بگیره ..
فکر شادی به روزهایی که در خانه ی شاکری با دخترش مونا ، تابلوهای نمایشگاه را آماده میکردند کشیده شد..مردی لاغر با کله ای تاس که همیشه روی مبلی نشسته بود و کتاب میخواند..
هیچ وقت هم غیر بیشتر از سلام و خداحافظی با او هم کلام نشده بود...به چهره لاغر و زردش هرچیزی میخورد غیر از...
شادی آهی کشید و گفت:
-تو گفتی شاکری برای سیما آشنا بوده ولی از کجا؟
سهند که به وضوح از این سوال کلافه به نظر میرسید گفت:
-بعد کشته شدن شهرام، پسر شاکری، مامورها میرن سراغ خانوادش...یه مدت بعد وقتی میفهمن اونها بیگناهن و اصلا ربطی به باند نداشتند آزادشون میکنند..

شاکری خیلی توی انتقامش صبور بود...سه سال وقت گذاشت تا بتونه نیششو به من بزنه...اول فامیلیش را عوض کرد...فامیلی اصلیشون دانشی بود...بعد هم با کلی پول خرج کردن و زیر نظر داشتن من آدرسو ما رو پیدا میکنه و تو محله ی ما خونه میگیره...دو سال همسایمون بودن..یه خانواده ی آروم و با فرهنگ که هیچ کس بهشون مشکوک نمیشد......
شادی هنوز در بغل سهند بود و باهم از پنجره به روشن شدن هوا نگاه میکردند...
شادی گفت:
-چه شبی بود..
سهند گفت:
-دیشب که اومدم اینجا داشتم از غصه میترکیدم الان خیلی آرومم...ممنون
شادی به طرفش برگشت و گفت:
-راست میگی؟من فکر کردم بدتر اعصابتو بهم ریختم..
سهند شادی را به خودش فشرد و با اشاره به پنجره گفت:
-میدونی چرا آسمون تهرون را خیلی دوست دارم؟
-چرا؟
-چون میدونم یه جایی زیر این آسمون تو را دارم..... احساس آرامش میکنم
شادی با چشمهایی اشکی گفت:
-سهند..
-جانم؟
شادی میان گریه خندید و گفت:
-انقدر کم ابراز علاقه میکنی که عقده ای شدم و با یه حرفت گریم میگیره..
سهند گفت:
-من بلد نیستم زبونی بگم شادی..همیشه تو یه محیط خشک نظامی بودم...اصلا نمیدونم چه جوری باید رفتار کنم با یه جنس دختر...
و بعد با لحن شوخی ادامه داد:
-متاسفانه یه دوست دختر دافم نداشتم که بدونم..

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#47 | Posted: 9 Jul 2013 20:28
شادی محکم به پهلویش کوبید و گفت:
-دیگه روت را زیاد نکن..
سهند گفت:
-بیا..همین که بهت اجازه میدم با من اینجوری حرف بزنی یعنی دوست دارم فسقل...وگرنه کسی به من کمتر از قربان نمیگه
-خیلی دوست دارم تو رو سر کارت ببینم..
سهند نفس عمیقی کشید و گفت:
-ولی من اصلا دوست ندارم ..میخوام همیشه تو جدا از کارم باشی..اینو بدون
شادی غرغرکنان گفت:
-بیا..دوباره رفتی تو مود دستور و رییس بازی
اما سهند چشمهایش را بسته بود و جوابی نداد...شادی هم به اجبار آهی کشید و ساکت شد..
کمی بعد با ترس پرسید:
-سهند.تو جدی گفتی که اگه من بخوام جدا شم تو به زور نمیگذاری؟
سهند سریع چشمهایش را باز کرد و با نگاه نافذش در چشمهای او خیره شد:
-چرا میپرسی؟
شادی دستپاچه گفت:
-خب اینجوری دوست ندارم..منظورم با زوره
سهند در حالی که دستهایش مشت میشد گفت:
-یه دقیقه نمیتونی بحث راه نندازی نه؟
و بعد با صدای بلندتری گفت:
-میذارم بری چون میدونم عشق زوری نمیشه
شادی با ناامیدی گفت:
-میذاری برم؟
سهند خیره نگاهش کرد و گفت:
-شادی تو تکلیفت با خودت روشنه اصلا؟ میذارم بری.. آره..چون سی سالمه دیگه ...حالیم میشه که به زور نمیشه با کسی زندگی کرد..
شادی برای اولین بار از وقتی که با سهند نامزد شدند، به جدایی فکر کرد...حتی از فکرش هم چشمهایش پر از اشک شد و گفت:
-اگه ازدواج کردم......باز هم دوستم داری؟
سهند شادی را پرت کرد و بلند شد...
با تمام وجودش داد کشید:
-خفه شو
شادی با پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت:
-اینطوری انصاف نیست..
سهند داد کشید:
-منظورت چیه؟
-من دیگه انتخابی نمیتونم داشته باشم...چون دیگه وحشتناک دوست دارم....اوه سهند..حتی فکرش هم گریم می اندازه..
سهند هم با صدایی گرفته گفت:
-اشک منو هم دراوردی
شادی سریع به بالا نگاه کرد و با دیدن چشمهای خیس و مژه های به هم چسبیده ی سهند بلند شد و خودش را در بغلش جا داد..
-من نمیدونم چی بگم..
سهند در حالی که به لبهای شادی خیره شده بود با همان صدای بم وخشدار گفت:
-بیا دیگه حرف نزنیم..
و لبهایش را به لبهای شادی دوخت....................

***********************
سهند پتو را تا شانه های شادی بالا کشید و با وسواس خاصی مرتب کرد.....آرام خم شد و گونه اش را با عشق بوسید و زمزمه وار گفت:
-خوب بخوابی گلم...
شادی با ناراحتی گفت:
-دیشب اصلا نخوابیدی ؟چه جوری میخوای بری سر کار؟
سهند با انگشتش به نوک دماغ شادی زد و با لبخند گفت:
-من عادت دارم..تو بخواب..
شادی غر زد:
-دیگه صبحه..تو روشنی خوابم نمیبره..
سهند سری تکان داد و پرده های اتاق را کشید...دستش را به کمرش زد و گفت:
-حالا خوبه؟
-بد نیست...یکم اتاق گرم نیست سهند؟
سهند چشمهایش را ریز کرد و گفت:
-دوباره به تو رو دادم نه؟
و بعد با لحن مکمی گفت:
-بگیر بخواب ببینم..خدافظ.
و در لحظه ی آخر به شادی که چشمهایش را محکم بسته بود! لبخندی زد و از خانه خارج شد...
****************
آن روز شادی حدود دو بعد از ظهر از خواب بیدار شد..با چشمانی نیمه بسته موبایش را از روی تختش چنگ زد:
چند پیام از دوستانش که پرسیده بودند کجاست و یک پیام هم از طرف سهند:
" هنوز خوابی تنبل؟"
شادی برایش نوشت:
"چیه حسودیت شده؟"
و جواب سهند:
"الان جلسم،دیگه پیام نده"
شادی که توی ذوقش خورده بود با خودش گفت:
"آرزوی یه اس ام اس بازی رو به دلم گذاشته"
سهند بود دیگر...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#48 | Posted: 9 Jul 2013 20:28
حسابی گشنه اش بود و وقتی یادش آمد یک ظرف پر از لازانیا در یخچال منتظرش است با خوشحالی از تخت پایین پرید..
دست و صورتش راشست و با موبایلش به آشپزخانه رفت...
ظرف لازانیا را در مایکروویو گذاشت و در فاصله ی گرم شدن غذایش جواب مسیجهای دوستانش را هم داد...
بوی خوش لازانیا که در خانه پیچید یاد سهند افتاد...با خودش فکر کرد "بدون سهند مزه نمیده"
با آه کوتاهی سهم سهند را کنار گذاشت و مشغول شد...
**********************
شادی مردد و بلاتکلیف با یک جعبه ی کوچک شیرینی در دستش جلوی خانه ی پدری سهند ایستاده بود و نمیدانست زنگ بزند یا نه...
بعد از ناهار به مادرش زنگ زده بود و وقتی تماس را قطع کرد ناخواسته فکرش به سمت مریم خانوم پرواز کرده بود...
او هم مادری بود که حتما خیلی دلش برای گپ زدن با دخترش تنگ شده..
برای همین هم تصمیم گرفته بود که به او سر بزند ولی حالا که اینجا بود، به طرز عجیبی احساس خجالت میکرد...بدون سهند سخت بود...
چشمهایش را بست و برای اینکه تصمیمش عوض نشود سریع زنگ در را فشار داد:
-بله؟
-سلام مریم خانوم ..شادیم
مریم خانوم بعد از مکث کوتاهی گفت:
-شادی جان تویی؟ بیا بالا
**************
شادی به بخار چاییش زل زده بود و منتظر مریم خانوم که در آشپزخانه بود..
خدارو شکر میکرد که حداقل پدر سهند خانه نیست...با مریم خانوم راحتتر بود..
مریم خانوم با ظرفی که شیرینی های شادی را در ان چیده بود برگشت و گفت:
-خیلی خوش اومدی
شادی با خجالت گفت:
-مرسی مامان..امروز خونه تنها بودم گفتم بیام پیش شما
مریم خانوم با صدایی که محبت در آن موج میزد گفت:
-خوب کاری کردی..اگه بدونی چقدر خوشحالم کردی..
شادی نگاهی به موهای مادر سهند که قهوه ای خوش رنگی شده بودند انداخت و با لبخند گفت:
-چقدر این رنگ موی جدید بهتون میاد...
مریم خانوم به موهایش دست کشید و گفت:
-راست میگی؟حاجی که اصلا نفهمید تغییر کردم..خیلی روشن نشده؟من این رنگو نمیخواستم خود آرایشگره گفت این خوب میشه
...
و این آغازی بود برای گپ زنانه ای که دو سال بود مریم خانوم از آن محروم شده بود... هیجان مریم خانوم هنگام سهند و خنده هایش باعث میشد که شادی با جان و دل به حرفهایش گوش کند...

شادی با خودش فکر کرد" چقدر بعضی لحظه ها و اتفاقات ساده ی زندگی میتونه دلچسب باشه..مثل یه چایی خوردن کنار مریم خانوم"
-نه!
سهند با خونسردی پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
-یه چایی دیگه به من میدی؟
شادی که در مبل مقابل سهند نشسته بود از حرص به دسته های مبل چنگ انداخت و گفت:
-اصلا به من گوش دادی؟میگم نه یعنی نه.این ماموریتو نمیری..
سهند که انگار چیزی نشنیده باشد گفت:
-چایی چی شد؟
شادی با حرص به آشپزخانه رفت و لیوان چایی سهند را دوباره پر کرد...به هال برگشت و لیوان را تقریبا روی میز کوبید و گفت:
-خب ..حالا گوش کن..ماموریت بی ماموریت
سهند در حالی که قندی گوشه ی دهانش بود ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-از کی تا حالا بزرگترا از کوچیکترا اجازه میگیرن؟
شادی یک دفعه با صدایی هیجان زده گفت:
-پس منم ببر..
سهند طوری به خنده افتاد که چای در گلویش پرید و به سرف افتاد...شادی در حالی که به پشتش میزد گفت:
-مگه جک گفتم میخندی؟
سهند که حالا می بهتر شده بود جواب داد:
-از جک هم اون ورتر
شادی به سرعت گفت:
-منم میااااااااام
سهند که اینبار جدی شده بود با اخم گفت:
-مگه دارم میرم پیک نیک؟بچه بازی در نیار
تا شب که سهند در خانه ی شادی بود انقدر شادی بحث کرد که توانست حرفش را به کرسی بنشاند...
در حالی که روی پاهای سهند نشسته بود گفت:
-وای خیلی هیجان زدم..حالا لباس چی بردارم؟
سهند چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-همش یه روزه...ساک راه نندازی دنبال خودت..
شادی جوابی نداد و فقط صورت سهند را محکم بوسید..
سهند یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:
-مهربون شدی...ولی اینجوری فایده نداره...
لبهای شادی را در دهانش گرفت و با اشتیاق بوسید..
کمی بعد آرام چرخید و شادی را روی مبل خواباند و دوباره با ولع بیشتری مشغول شد...
شادی که از سنگینی بدن سهند نفسش گرفته بود آرام گفت:
-سهند..
اما سهند حواسش نبود و حالا داشت گردن شادی را گاز میگرفت..
شادی سعی کرد تکانی بخورد و دوباره گفت:
-سهند بسه
سهند که انگار در جای دیگری بود بازوهای شادی رو میبوسید و زیر لب زمزمه وار حرف میزد..
شادی اینبار با صدای بلندتری گفت:
-سهند داری اذیتم میکنی..
سهند که عصبانی شده بود کنار کشید و گفت:
-همش غر بزن..
شادی به زحمت نیم خیز شد و گفت:
-تو..
سهند با صدای بلندی گفت:
-بله میدونم من به باباتون قول دادم تا قبل عروسی..
و بعد با خودش گفت:
-انقدر که احمقم..
و بلند شد و ژاکتش را از روی مبل چنگ زد
شادی که هنوز نفس نفس میزد با ناراحتی گفت:
-کجا میری حالا؟
-میرم خونم..اینجا بمونم کار دستت میدم..
شادی با نا امیدی گفت:
-شام نمیمونی؟
سهند با شیطنت برگشت و در حالی که شادی را از بالا به پایین نگاه میکرد گفت:
-چرا اگه دسرشو بدی میمونم..
شادی با اخم گفت:
-رفتی در و هم ببند!
سهند در حالی که از در خارج میشد غر غر کنان گفت:
-کی گفته دوران نامزدی شیرینه؟
شادی بلند خندید و سهند از راهرو داد زد...
-حالا نوبت منم میشه یه روزی شادی خانوم...بخند حالا
شادی سریع لبش را گزید تا صدای خنده اش بیرون نرود..
[b][/b]

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#49 | Posted: 9 Jul 2013 20:30 | Edited By: mahsadvm
بوی خون(20)

سهند پیام داده بود که شادی سر ساعت 5 صبح دم در باشد وگرنه بدون او به ماموریت میرود...شادی هم که میدانست سهند فقط دنبال یک بهانه است که او را باخودش نبرد از ساعت چهار آماده و منتظر سهند بود...
با شنیدن صدای زنگ در سریع کوله اش را برداشت و از پله ها پایین دوید...
با هیجان در را باز کرد و گفت:
-سلام قربان
سهند نگاهی به او انداخت...مانتو و شلوار مشکی با آل استارهای قرمز..
سهند سری تکان داد و گفت:
-سلام.کاپشنت کو؟
شادی محکم به پیشانی اش زد و گفت:
-یادم رفت..میری بیاری؟
سهند با تعجب گفت:
-خب خودت برو
شادی در ماشین را باز کرد و گفت:
-نچ...من برم بالا تو منو میذاری میری...گولتو نمیخورم
سهند که واقعا دیرش شده بود و زمان بحث کردن با شادی را نداشت سریع بالا رفت تا کاپشنش را بردارد..
شادی تا سهند بیاید آهنگهای خودش را گذاشت و صدایش را بالا برد..
سهند که حالا باکاپشن شادی برگشته بود با دیدن او که نشسته در ماشین میرقصید خشکش زد!
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
سهند سریع داخل ماشین نشست و صدای آهنگ را کم کرد..کاپشن شادی را روی پایش گذاشت و جدی گفت:
-مثلا داریم میریم ماموریت
شادی با اخم دوباره صدای آهنگ را زیاد کرد و گفت:
-اااا..کم نکن اینجاشو دوست داشتم...

تو که فرشته اي و ماه اسموني
ناري ناري
تو که قشنگ تر از رنگين كموني
ناري ناري
و دوباره مشغول رقصش شد...سهند سریع دور زد و انتهای کوچه گفت:
-دیگه نرقص..داریم میرسیم خیابون اصلی ..زشته
شادی رقص کنان گفت:
-کسی نیست که این موقع
تو که با خنده هات دلو مي تپوني
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
سهند که اول صبحی سرسام گرفته بود،ضبط ماشین را خاموش کرد و غرید:
-یه دقیقه بشین بچه...رفتیم تو جاده هر کار میخوای بکنی بکن..
شادی با لبهایی آویزان گفت:
-حالا چیه اول صبحی اینقدر بداخلاقی؟
سهند هم اخم کرد و گفت:
-نکنه باید شاباش هم میدادم...کمربندتو ببند..
شادی در حالی که کمربندش را میبست گفت:
-منو باش با کی دارم میرم شمال
سهند محکم گفت:
-شادی اصلا متوجه هستی داریم میریم ماموریت؟
شادی سریع گفت:
-خب خودت گفتی باید خیلی عادی به نظر برسیم ..چه میدونم پوشش داشته باشیم..
سهند که از کارهای شادی خنده اش گرفته بود به زور خودش را کنترل کرد و با لبخند محوی گفت:
-ممنونم..شما نرقصی هم هیچ مشکلی توی ماموریت پیش نمیاد...
شادی با قهر به طرف پنجره برگشت و گفت:
-خودتو مسخره کن
سهند چند لحظه به هم سفر دوست داشتنیش با لذت نگاه کرد و گفت:
-نبینم قهر باشی..
-نیستم..
بعد خم شد و از کوله اش شیرکاکائو و کیک درآورد و گفت:
-صبحونه که نخوردی؟
-نه
-میدونستم..
نی را داخل پاکت کرد و به دست سهند داد..
سهند با مهربانی گفت:
-قربون دستت
شادی که دوباره از لبخند سهند ذوق زده شده بود زیپ کوله اش را تا آخر باز کرد و هیجان زده گفت:
-تازه کلی چیپس و پفک هم داریم...
سهند نفس عمیقی کشید و در دلش گفت:
-خدا بخیر کنه.....
شادی دستش را از پنجره ی ماشین بیرون برده بود و در سکوت به جاده نگاه میکرد..
سهند گفت:
-نه به صبحت که ماشینو گذاشتی بودی رو سرت نه حالا که انقدر ساکتی..
شادی نجواگونه گفت:
-سکوت جاده رو دوست دارم...
سهند سری تکان داد و دیگر حرفی نزد...
کمی بعد شادی صدایش زد:
-سهند
-جانم؟
-تو اصلا هیچی به من نگفتیا از این ماموریت..من باید چیکار کنم اونجا؟..
-تو هیچی..فقط باید کنار من باشی..
شادی که هرچه به مقصد نزدیکتر میشدن بیشتر نگران میشد گفت:
-میگم..خیلی خطرناک نیست که..
سهند با بیتفاوتی گفت:
-چرا اتفاقا..خیلی حساسه..
شادی نفس لرزانی کشید و گفت:
-تو که گفتی قرار نیست در گیری بشه و فقط شناساییه..
-آره ولی در صورتی که دیده نشیم...اگه لو بریم فکر نمیکنم اونها خیلی از ما خوششون بیاد..نه؟
شادی با استرس آشکاری گفت:
-همشون تفنگ دارن؟
سهند نگاهی به صورت رنگ پریده ی شادی کرد و برای اینکه بیشتر بترساندش غلیظ گفت:
-همششون
شادی نفس عمیقی کشید و حرفی نزد..
چشمهایش را بست و سعی کرد کمی بخوابد...
سهند سریع گفت:
-نخوابیا..
شادی با تعجب گفت:
-وا ..چرا؟
-منم خوابم میگیره چون...بعدشم دیگه داریم میرسیم..
******************
در حالی که سهند بخاری را راه می انداخت شادی در خانه ی کوچک اجاره ای سرک میکشید..
باران شدیدی میبارید و سهند گفته بود بهتر است صبر کنند تا باران بند بیاید..
از آنجا که خانه تخت نداشت سهند کنار بخاری برای شادی تشک انداخت و گفت:
-شادی بیا یه کم بخواب تا بارون بند میاد..
شادی از خدا خواسته روی تشک گرم و نرم دراز کشید و گفت:
-پس تو چی؟
سهند کوتاه جواب داد:
-من خوابم نمیاد..
و گوشه ای از اتاق نشست و با لپ تاپش مشغول شد..
شادی مانتو و شالش را کنار انداخت و دراز کشید...صدای آرامش بخش قطره های باران که به سقف خانه می ریختند و گرمای مطبوع بخاری باعث شد که خیلی زود خوابش ببرد...
سهند که مطمئن بود شادی خوابش برده آرام رویش پتو انداخت...
سریع کاپشن مشکیش را پوشید و کوله اش را برداشت ...
کمی بالای سر شادی ایستاد و با عشق به او خیره شد...نفسی کشید و آرام از خانه بیرون زد.

******************
شادی آرام چشمهایش را باز کرد..هوای نیمه تاریک خانه نشان میداد که نزدیک غروب است...سریع در جایش نیم خیز شد و سهند را صدا زد:
-سهند؟
وقتی صدایی نشنید از جایش بلند شد و اینبار بلندتر گفت:
-سهند..
تنها بودنش و فضای تاریک و گرفته ی خانه باعث شد بی اختیار بغض کند...چند قدمی گیج و سرگردان به جلو رفت و با صدایی لرزان و ناامید دوباره صدایش زد ولی نبود..
به طرف در دوید اما هرکار کرد در باز نشد...قفل بود..
با پایش به در کوبید و آرام ولی با حرص گفت:
-لعنتی..
با بیحالی کنار در نشست و زانوهایش را بغل کرد...با خودش گفت:
-چرا انقدر خوابیدم؟
اما به خودش حق میداد..شب قبل را از هیجان و استرس اصلا نتوانسته بود بخوابد و داخل ماشین هم که سهند نگذاشته بود حتی یک دقیقه چشمهایش را روی هم بگذارد...با یادآوری این موضوع با حرص گفت:
-همون...پس نقشه داشته منو خسته کنه
حالا انقدر عصبانی شده بود که بغض و ناراحتیش را فراموش کرد... مشتش را محکم به در کوبید و گفت:

-نشونت میدم آقا سهند!
شادی با شنیدن صدای گامهای بیرون پشت در چوبی کمین کرد و به محض اینکه سهند وارد خانه شد روی کولش پرید...
سهند قهقه ای زد و گفت:
-نمیدونستم دلت انقدر برام تنگ شده
شادی موهای سهند را چنگ زد و گفت:
-حرف نزن فقط
سهند که انگار نه انگار که شادی دارد به سر و شانه اش میکوبد با خنده گفت:
-اوه اوه چه عصبانی..
شادی محکمتر مشت زد و گفت:
-حالا منو میپیچونی؟
سهند که در اثر کشیده شدن موهایش سرش به عقب رفته بود گفت:
-بیا پایین ببینم...خوش گذشته بهت اون بالا؟
شادی تکان محکمی خورد که باعث شد تعادل سهند به هم بخورد و با هم روی زمین بیافتند...شادی که هنوز هم حرصش خالی نشده بود دوباره به سهند حمله کرد و اینبار با او روی زمین کشتی میگرفت..
سهند که یک لحظه هم لبخند از لبهایش نمیرفت بیخیال با شادی فقط بازی میکرد و گه گاهی با او روی زمین غلط میخورد..
شادی که به نفس نفس افتاده بود روی سینه ی سهند نشست و و موهایش را که روی صورتش آمده بودند کنار زد..
سهند مودبانه گفت:
-میشه از روم بلند شی؟باید راه بیافتیم بریم تهران دیگه..
شادی که احساس پیروزی میکرد با ژست خاصی گفت:
-اول معذرت بخواه بعد هم خواهش کن..
سهند که انگارجک شنیده باشد کوتاه خندید و گفت:
-عمرا.بار آخره میگم ..از روم بلند شو
شادی پاهایش را محکمتر روی سینه ی سهند فشار داد و با بدجنسی گفت:
-اگه میتونی بلند شو.
سهند که انگار اصلا وزن شادی را حس نمیکرد به راحتی نیم خیز شد و شادی را کنارش روی زمین نشاند..
بلند شد ودر حالی که از کنارش رد میشد موهای شادی را با دستش به هم ریخت و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده با آرامش گفت:
-وسایلاتو جمع کن عزیزم..باید برگردیم..


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#50 | Posted: 9 Jul 2013 20:32

شادی سریع از جایش بلند شد ... راهش را سد کرد و گفت:
-تو..تو..نذاشتی تو ماشین بخوابم که خسته بشم تا وقتی اینجا خوابیدم در بری..
سهند با خونسردی گفت:
-دقیقا
شادی با حیرت گفت:
-تو به من قول داده بودی منو این ماموریت میاری
سهند دست به سینه شد و گفت:
-اولا که خودت به زور قول گرفتی...دوما من که آوردمت..
شادی پوزخند زد و گفت:
-آره از یه خونه به خونه ی دیگه!
سهند در حالی که لپ تاپش را در کیفش می گذاشت گفت:
-اون جا جای تو نیست عزیزم
شادی موهایش را پشت گوشش زد و گفت:
-اگه نمیخوابیدم چی؟
-اون وقت هم فرقی نداشت خیلی..به زور پرتت میکردم تو اتاقو و درو روت قفل میکردم..
شادی با لحنی تمسخر آمیز گفت:
-صداقتت منو کشته
سهند بی اعتنا شادی را کنار زد و گفت:
-انقدر لا دست و پام نباش...وسیله هاتو جمع کردی؟
شادی با ناراحتی گفت:
-خیلی بدی سهند..تو قول داده بودی
سهند سری تکان داد و حرفی نزد..
***************
-شادی...شادی خانوم..
.........
-بابا یه کلمه حرف بزن دیگه ..دلم گرفت..
...
-آخه عزیزم مگه من بی غیرتم که زنمو بردارم ببرم بین یه مشت مجرم؟ها؟..تو با خودت چی فکر کردی دختر...اصلا مگه شوخیه؟
شادی با صدای ناراحتی گفت:
-چرا همیشه انقدر منو از کارت دور نگه میداری...من واقعا چیزی از کارات سردرنیاوردم هنوز
سهند با ملایمت جواب داد:
-چون نمیخوام تو برنجی عزیزم...محیط کارم خیلی پر فشار و خشنه..بعدا هم که خدا بخواد رفتیم خونه ی خودمون هم بازم نمیخوام حتی یه کلمه از کارم توی خونه بگم...
شادی در ذهنش تکرار کرد:"خونه ی خودمون"
سهند که انگار این موضوع خیلی برایش مهم بود دوباره گفت:
-خواهشا وقتی کنارتم دیگه حرف از کار من نزن...من اگه حتی تو خارج از وقت کاریمم بازم بخوام حرف از کار بزنم دیگه میترکم..به خدا خیلی فشار رومه شادی...
شادی که حالا کمی سهند را بیشتر درک میکرد آرام گفت:
-باشه درک میکنم..
سهند با لبخند به طرفش برگشت و گفت:
- خیلی چاکرتم شادی خانوم..
شادی که دوباره سر ذوق آمده بود گفت:
-حالا میشه آهنگ بذارم؟
سهند پوفی کشید و قبل از اینکه جوابی بدهد شادی با صدای بلند آهنگ مشغول رقص بود:

نوشتم تا بدونی تویی عزیز جونی
چه احساس قشنگی تو قلبم تورو دارم
ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم
چقدر خوبه عزیزم کنارم تورو دارم
یواشکی رو لبهات گل بوسه میکارم

*********************

آن شب آخرین باری بود که سهند کنار شادی بود، چون بعد از آن طوری غرق در پرونده ی شاکری شده بود که انگار شادی که هیچ، زندگی کردن را هم فراموش کرده بود...
شادی هم چندین بار سراغش را گرفته بود و با بحث و دعوا یا خواهش و التماس از او خواسته بود که کمی از کارش کم کند اما برخوردهای سهند طوری بود که او احساس سربار بودن می کرد..
شادی مجبور به سکوت شد و در لاک خودش فرو رفت اما حالش به حدی بد بود که همه ی دوستان و اطرافیانش هم متوجه شده بودند..همه به جز سهند...
در بین آمدن و رفتن روزهای تکراری، هنوز یک برگه برنده داشت
روز تولدش ...
با خودش میگفت"دیگه اون روز روزه منه...جبران همه ی دلتنگی هام میشه"
صبح روز تولدش با شوق از خواب بیدار شد...به امید اینکه آن روز سهند به دیدارش می آید بعد از یک دوش حسابی، با وسواس خاصی لباسش را انتخاب کرد...
مانتوی آبی آسمانی با شلواری مشکی...مقنعش را برای رفتن به دانشگاه سرش کرد و برای وقتی هم که سهند دنبالش می آمد شال سفیدش را در کیفش گذاشت..
روی مچ و زیر گردنش را عطر زد...
آرایش ملایمی به صورتش نشاند و با خوشحالی از خانه بیرون رفت
******************
تولدت مبااااااااااارک..
شادی تک تک دوستانش را بغل کرد و بوسید...
انقدر از استقبال دوستانش ذوق زده شده بود که حد نداشت...
محبوبه گفت:
-شادی الان استاد میاد کادوهاتو جمع کن..
شادی با انرژی گفت:
-نه میخوام ببینمشون..
نیلوفر هم گفت:
-استاد اومد حالا بذار بعد..
استاد هنوز ننشسته بود که شادی با صدای بلند گفت:
-استاد من شیرینی آوردم... میشه قبل از کلاس پخش کنم؟
یکی از پسرها آرام گفت:
-چرا نمیشه؟
و چند نفری با دوستانش خندیدند..
استاد با خوشرویی گفت:
-شیرینی به چه مناسبت؟
شادی خندید و گفت:
-تولدمه استاد..
استاد پشت میزش نشست و گفت:
-بفرمایید..
شادی جعبه ی شیرینی را در کلاس گرداند و سر جایش برگشت..
سریع گوشی اش را از کیفش درآورد و نگاهی به آن انداخت..
هنوز خبری از سهند نبود......
بعد از کلاس نیلوفر به شادی که به وضوح پکر بود گفت:
-هنوز خبری ازش نیست؟
شادی سرش را به معنی نه تکان داد..
نیلوفر به پهلویش زد و گفت:
-خوبه ..خوبه..حالا نمیخواد زانوی غم بغل کنی...من فکر میکنم میخواد سورپریزت کنه
شادی سریع سرش را بالا گرفت...حالا چشمهایش برق میزد
هیجان زده گفت:
-راست میگیا..وای کاش ساعت زودتر چهار شه برم خونه..
نیلوفرخندید و جواب داد:
-امشب بعدش زنگ میزنی هرچی شد برام تعریف میکنی..
و با صدایی آرامتر ادامه داد:
-البته اگه دوست داری میتونی صحنه هاشو نگی..
شادی که خنده اش گرفته بود بازویش را نیشگون گرفت و با صدای جیغ مانندی گفت:
-پررو!
*****************

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بوی خون بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites