تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ice Palace | قصر يخى

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 14 Jul 2013 15:35 | Edited By: paridarya461
رها دوباره به بيرون از پنجره نگريست.به سر بالايي رسيده بودند. در همين لحظه كالسكه در كنار در كوچك قهوه اي رنگي متوفق شد و رها با اشاره پيرمرد متوجه شد كه به مقصد رسيده اند.
در كنار در كوچك، در بزرگتري همرنگ آن قرار داشت، اما آقاي شهابي كليد را داخل قفل در كوچكتر انداخت. داخل خانه هم مانند بيرونش زيبا و چشمگير بود. هر چند كمي قديمي به نظر مي رسيد، اما بسيار بزرگ و جادار بود. از در كه وارد شدند، به راهروي كوچكي رسيدند و از آنجا وارد تالار بزرگي كه از تزئيناتش معلوم بود كه سالن پذيرايي است، شدند. تالار پذيرايي به چند راهرو بلند متصل بود و درهاي زياد مشخص مي كرد كه خانه اتاقهاي خواب متعدد دارد. يك سمت از اتاق هم به آشپزخانه و حمام متصل بود و طرف ديگر آن در شيشه اي نسبتاً بزرگي بود كه به حياط بزرگي كه درختهاي زيادي داشت ختم مي شد.
رها بلافاصله به پشت در شيشه اي بزرگ رفت. خيلي زيبا بود و ديوارهايش را با سنگهاي رنگي تزئين كرده بودند و در باغچه بزرگ آن، انواع درختان كاشته شده بودند. در وسط حياط، حوض مستطيل آبي رنگي قرار داشت كه چند ماهي رنگي در آن شنا مي كردند.
رها با تعجب به اطراف نظر انداخت. در كشور خودش هيچ گاه چنين حياط زيبايي نديده بود. يك سمت حياط به پله هايي كه به دالانهاي زيرزميني مي رسيد منتهي مي شد كه منظره تقريباً ترسناك و هيجان انگيزي داشت. در گوشه حياط آلاچيق چوبي كوچكي به چشم مي خورد كه سر تا سر آن با پيچكهاي سبز پوشيده شده بود.
آقاي شهابي كه از نگاههاي متعجب رها لذت مي برد خود را به او نزديك كرد و گفت:
- خوب! از خانه مان خوشت مي آيد؟
برقي از شادماني در چشمهاي جذاب و مخمل گونه رها درخشيد و در جواب گفت:
- عالي است.
در اين لحظه خانم مسني از در آشپزخانه خارج شد و با احترام سرش را كمي پائين آورد و رو به آنها كرد و گفت:
- سلام. خوش آمديد.
آقاي شهابي به آن خانم مسن اشاره كرد و گفت:
- دخترم. اين خانم آشپزِخانه و هم صحبت خوبي است. اين نصرت خانم پنج سالي است كه اينجا به من كمك مي كند. اميدوارم با هم كنار بياييد.
نصرت خانم نگاه مادرانه اي به رها انداخت و لبخند نمكيني زد كه دندانهاي مصنوعيش را به نمايش گذاشت و رو كرد به آقاي شهابي و گفت:
- آقا چه دختر خوشگلي داريد. واقعاً تحسين برانگيز است.
و همچنان به صورت گرد و نمكين رها خيره ماند.
رها با لهجه غليظي كه براي نصرت خانم عجيب بود گفت:
- شما لطف داريد.
پيرمرد نگاه خيره و متعجب نصرت خانم را تعقيب كرد و به صورت رها رسيد و سرش را تكان داد و گفت:
- خوب دخترم با من بيا.
آنها با هم وارد اتاق بزرگي شدند كه با وسايل كاملاً قديمي، اما زيبا و قيمتي تزئين شده بود. يك ميز توالت بزرگ كه آئينه بزرگ آن از جنس نقره بود، تختخوابي كه اطرافش را با پرده هاي ضخيم و رنگي آراسته بودند و ميز تحريري از چوب بلوط در گوشه اي از اتاق به چشم مي خورد.قاب عكس بزرگي هم كه در چرم ضخميم پيچيده و با طناب محكم بسته شده بود در گوشه اي از اتاق قرار داشت و از همه مهمتر در بزرگ و ضخيمي از چوب بود كه نشان مي داد قدمت طولاني دارد و قفل بسيار بزرگ و سنگيني هم روي آن نصب شده بود. در با كنده كاريهاي زيبايي تزئين شده و حالت خاص و زيبايي به اتاق بخشيده بود.
از همان لحظه ورود اين در برايش معمايي شد. اين سؤال مرتب در ذهنش تكرار مي شد كه اين در به كجا باز مي شود؟با نگاه پرسشگري به آقاي شهابي نگريست، اما او بلافاصله نگاهش را از او دزديد و با اين كه متوجه نگاه پرسشگر رها شده بود موضوع را بكلي نغيير داد و گفت:
- خوب دخترم! اين اتاق باب ميل تو هست؟

رها لبخند زد و گفت:
- عالي است. من فكر نمي كردم هيچ گاه صاحب اتاقي به اين زيبايي شوم.
آقاي شهابي سرش را تكان داد و همراه با لبخند گفت:
- كتابخانه بزرگ و كاملي هم در خانه داريم،اما كتابهايي هم كه در كتابخانه همين اتاق است، بسيار جالب است. مي تواني از آنها هم استفاده كني. غالب آنها رمانهاي قديمي هستند.
رها از ديدن آن همه وسايل قديمي و زيبا به وجد آمده بود و نمي دانست چه كلامي بر زبان بياورد و فقط به گفتن،
" از همه چيز ممنون"
اكتفا كرد.
آقاي شهابي عصا زنان از در اتاق خارج شد ودر همان حال گفت:
- من بايد از تو تشكر كنم كه افتخار دادي و قدم به خانه غبار گرفته من گذاشتي. حالا خوب استراحت كن تا بعد تمام خانه را نشانت بدهم.
با رفتن آقاي شهابي، رها گوشه تخت نشست و به در خيره شد. چه در زيبايي بود، اما چرا آقاي شهابي هيچ توضيحي درمورد آن نداد؟
رها بلند شد و بار ديگر به سمت در رفت. دستش را روي قفل محكم آن كشيد و در همان حال نگاهش به قاب عكس پيچيده در چرم افتاد. با قدمهاي تند و سريع خود را به قاب رساند، اما با دقت و ظرافت خيلي محكم بسته شده بود. رها آن را كنج ديوار گذاشت و بار ديگر روي تخت نشست. اين اتاق قطعاً قبل از او متعلق به دختر جواني بوده است. رها مي توانست از وسايل اتاق به اين نتيجه برسد.
آقاي شهابي ميز شام را همراه با نصرت خانم با سليقه چيده و چند شمع در دو طرف ميز روشن كرده بود. رها ازحركات آقاي شهابي كه غالباً باعث تعجبش مي شد، خنده اش مي گرفت. كم كم به اين پيرمرد حساس و دل نازك احساس محبت مي كرد و مي توانست او را جاي پدربزرگش كه هيچ گاه نديده بود، بپذيرد. موهاي سپيد پيرمرد هميشه با سليقه به يك طرف سرش شانه مي شد و اين نشانه نظم و دقت زياد او بود. نظم هميشه يكي از خصوصيات بارز و قابل تحسين پدرش هم بود، پس قادر بود آقاي شهابي را هم به جاي پدربزرگش بپذيرد.
رها قاشقي غذا به دهان گذاشت. غذا فوق العاده خوشمزه بود، به همين علت پرسيد:
- نصرت خانم غذا را تهيه كرده اند؟
- بله. ايشان سالهاي سال است كه براي من آشپزي مي كنند. در اين سالها ي تنهايي ايشان تنها كسي بوده اند كه...
آقاي شهابي ادامه سخنش را با سكوت ادامه داد و صورتش را هاله اي از غم در بر گرفت.
رها از جاي برخاست و به سمت در چوبي رفت و دستش را روي قفل بزرگ در كشيد و به ياد آروزي هميشگي خود افتاد. آيا روزي مي رسيد كه او پشت اين در عجيب را ببيند؟ چوب در بسيار ضخيم و سخت بود و خبر از سالهاي دوري مي داد. قطعاً اين در بزرگ رازهاي ناگفته زيادي را در خود حفظ كرده بود. رها بار ديگر به اطراف نظري انداخت. هميشه آرزو داشت كه بداند اين اتاق زيبا و مجلل قبل از او به چه كسي تعلق داشته و آن قاب عكس پوشيده شده از چرم از آن كيست؟ دلش مي خواست پرده روي قاب عكس را كنار بزند تا صاحب آن را ببيند، اما مطمئن بود در اين صورت قيم مهربانش از او خواهد رنجيد.
همان طور كه در افكار خود غرق بود، خود را روبه روي قاب عكس ديد. دستش را روي پرده چرمي و ضخيم آن كشيد. به نظرش خيلي قديمي آمد. مانند خانه، مانند در چوبي و مانند تمام وسايل اتاق كه هر كدام رازهاي ناگفته زيادي را در دل مخفي كرده بودند.در اين مدت هر بار كه سخني در مورد در بسته و يا اين قاب عكس به ميان آمده بود، آقاي شهابي بيش از اندازه رنجيده بود و با صراحت از رها خواسته بود در مورد اين مسايل كنجكاوي نكند.
پيرمرد خيلي فرسوده به نظر مي رسيد و اين امرموجب شده بود كه رها به حالش دل بسوزاند.
رها موهاي چون شبقش را در بالاي سر جمع كرد و در آئينه ...نگریست. احساس میکرد دیگر چهره زیبایی ندارد. به یاد نوازشهای پدرش افتاد و در دل آرزو کرد ای کاش فقط برای یکبار هم که شده او را دوباره ببیند.

صدای تقه در او را به خود آورد. بلافاصله قطرات اشکی را که با یادآوری خاطرات پدر از چشمهایش سرازیرشده بود، پاک کرد و با تبسم به سوی در نگریست.
آقای شهابی با ابروانی درهم، ولی لبهایی گشاده وارد شد. رها احساس کرد تنها حامی اش اوست.
پیرمرد عصا زنان به او نزدیک شد و گفت:
- رهای کوچک من! سر و صدایت نمی آید. تو خیلی ساکت هستی و من از اینهمه سکوت دلم میگیرد. آرزو دارم فکر کنی من هم پدرت ...

چی شده دخترم؟ چرا گریه کرده ای ؟ نبینم چشمهای زیبایت خیس باشند.
رها صورتش را از پیرمرد برگرداند و گفت:
- من گریه نکردم فقط ...
آقای شهابی کمر خود را کمی صاف کرد و باردیگر چهره حزن انگیزی به خود گرفت و پرسید:
- حتما باز هم میخواهی راز در بسته را بدانی؟ دخترم این موضوع مرا رنج میدهد و من قادر نیستم...
رها با سماجتی که از او بعید بود گفت:
- آخر آقا جان من دوست دارم بدانم پشت این در بسته چیست.
پیرمرد روی صندلی نشست و گفت:
- پشت این در بسته بهشت است. بهشتی که مخصوص دخترم بود.
رها با حیرت پرسید:
- دختر شما؟ شما که گفتید فرزندی ندارید.
پیرمرد سرش را زیر انداخت و با ابروان گره کرده و چشمهایی به اشک نشسته جواب داد:
- خوب فرزندی ندارم ، یعنی سالهاست که دیگر فرزندی ندارم. حدود بیست سال است.
رها همچنان چهره پیرمرد را می کاوید:
- چرا؟
اما پیرمرد سکوت کرده بود. رها مطمئن بود اگر سکوت طولانی تر شود دیگر آقای شهابی در این مورد صحبت نخواهد کرد. حالا که زمان مناسب بود باید تمام سؤالاتش را می پرسید ، به همین جهت دوباره سؤال کرد:
- دختر شما الان کجاست؟
پیرمرد کمرش را کاملا خم کرد ، انگار قصد داشت از فشاری که بر او تحمیل میشد، بکاهد. نفس بلندی کشید و گفت:
- خیلی دوست داری داستان غم انگیز مرا بشنوی؟
رها سرش را تکان داد و آرام گفت:
- آقاجان! من همه زندگیم را برایتان تعریف کرده ام ، اما شما هنوز به من اطمینان نکرده و مکنونات قلبی تان را برای من بازگو نمی کنید.
آقای شهابی سخنش را قطع کرد:
- نه نه . اشتباه نکن. مساله اطمینان نیست، بلکه من دوست ندارم بیش از این تو را آزار دهم. نمی خواهم شریک غصه ها و دردهای من هم بشوی. تو به اندازه کافی زجر کشیده ای ، همین اندازه هم برای دختری به جوانی تو زیاد است.
رها نگاهی سرشار از محبت به پیرمرد انداخت و گفت:
- نه آقاجان. من قدر محبت شما را میدانم، اما خیلی هم مشتاقم داستان زندگی شما را بشنوم. این منصفانه نیست که شما غصه ها و دردهای مرا به دوش بکشید، اما من...

Signature
     
#22 | Posted: 14 Jul 2013 22:11 | Edited By: paridarya461
پیرمرد باردیگر سخن رها را قطع کرد:
- خیلی خوب. پس حالا که دوست داری خوب گوش کن.
پشت این در بسته باغ بزرگی است که بهشت روی زمین است. باغ جادوئی که به قول دخترم باغ رویاهاست. شهرزاد عاشق این باغ بود. از بعد از رفتنش دیگر من هیچگاه قدم به داخل باغ نگذاشتم.
رها همچنان به لبهای پیرمرد خیره مانده بود. پیرمرد با صدای لرزانی ادامه داد:
- شهرزاد تنها یادگار همسرم بود. میترا همسرم زایمان بسیار سختی داشت و دکتر او فقط توانست شهرزاد را داخل پارچه سفیدی به من تحویل دهد. از آن روز که چشمهای همسرم برای همیشه به روی این دنیای جفاکار بسته شد، با خودم عهد کردم و قسم خوردم به جای همسرم میترا هم از کودکمان مراقبت کنم و تمام آرزوهایی را که او برای فرزندمان داشت برای شهرزاد کوچولویم فراهم سازم. دخترمان کاملا شبیه مادرش بود و هر زمان که بصورت زیبایش می نگریستم، صورت ظریف و زیبای میترا را مشاهده می کردم. من با همسرم خیلی خوشبخت بودم و تمام تلاشم را کردم که تنها یادگارش را هم خوشبخت کنم تا تشکر و سپاسی برای محبتهای بی دریغ همسرم باشد. شهرزاد برای من تمام دنیایم شده بود. هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم جز دختر کوچکم . وقتی مستانه و شاد در باغ می دوید و به شاخه های بلند بید مجنون آویزان میشد، وقتی در زیر قطرات فواره ها میرقصید، در دل به خود افتخار میکردم که چنین دختری دارم. رویای من شده بود شهرزاد، اما او هم مانند مادرش میترا مرا تنها گذاشت. من جانم را به پای او گذاشتم. حاضر بودم تمام زندگیم را وقف کنم، اما نتوانستم او را از تب نجات دهم. دخترم، یگانه دختر زیبایم در آغوشم مرد و در آخرین لحظه از لبهای رنگ پریده اش کلمه پدر خارج شد. او از من کمک خواست اما من....شهرزاد کوچک من درست در سن هفده سالگی و در اوج جوانی مرد و من هنوز زنده ام! او هنگامی که آخرین نفسهایش را می کشید دستهایم را فشرد و با نگاه ملتمسش به من ، از من خواست تا نجاتش دهم، اما چه کاری از دست من بر می آمد؟ هیچ کار. فقط نشستم و اشک ریختم و استغاثه و دعا کردم. اما مشیت الهی بود که ابتدا میترا و بعد از او شهرزاد را از دست بدهم و تنهای تنها شوم. اما اکنون رها جان تو را دارم. قول بده، قسم بخور که تو مرا ترک نکنی که باردیگر طاقت دوری ندارم.
قطرات اشک چون سیلی از چشمهای بی رمق پیرمرد فرو چکیدند و صورت چروکیده و پیرش را خیس کردند. رها هم همراه با او اشک می ریخت. با تمام وجود احساسات پیرمرد را درک کرده بود و برای غربت خود و پدرخوانده اش می گریست. برای لحظه ای به یاد خانواده اش افتاد. بی گمان آقاجان هم روزگاری چون او خوشبخت بوده است.
پیرمرد از جا برخاست و نگاه خسته اش را بصورت جوان و زیبا و در عین حال غمگین دخترک دوخت و پرسید:
- می خواهی تصویر دخترم را ببینی؟
رها لبخند غمگینی بر لب آورد و به پیرمرد گفت:
- اوه خیلی مشتاقم. مطمئنا شما دختر زیبایی داشته اید.
پیرمرد لبخند دردناکی زد. لبخندی که بی گمان از دل غم می جوشید. آهی از دل کشید و بطرف قاب عکس پیچیده شده در چرم رفت. زمانی که طناب پیچیده شده دور آن را باز میکرد دستهایش بوضوح می لرزیدند. این لرزش از چشمهای تیزبین رها دور نماند. او دیگر طاقت مشاهده چهره محزون و گرفته پیرمرد را نداشت و احساس میکرد پدرخوانده مهربانش به لحظات و ساعات آخر عمرش نزدیک است. در دل از خدا خواست که حداقل او را برایش حفظ کند، چون درصورت رفتن پیرمرد، دیگر او قادر نبود تنها در این دنیا زندگی کند.
پیرمرد طناب را از دور چرم باز کرد و آرام پرده روی قاب عکس را کنار زد. چشمهایش را بسته بود. شاید برایش بسیار سخت بود که چهره دختر جوان و از دست رفته اش را ببیند. برای لحظه ای بی حرکت ماند، اما بالاخره چشمهای ابریش را که می باریدند، گشود.
رها خود را بالای سر پیرمرد رساند. تصویر دختر جوان و زیبایی در مقابلش بود. قاب عکس را از دستهای لرزان پیرمرد گرفت و به آن نظری انداخت. چقدر چهره دختر جوان شاداب بود. انگار هیچ غم و دردی در دل نداشت و انگار قلب صافش آزاد و رها آواز می خواند.
رها به حال شهرزاد از دست رفته دل سوزاند.پیرمرد روی میز خم شده بود و اشک می ریخت. رها خود را به او رساند. قاب عکس شهرزاد را روی میز نهاد و گفت:
- آقاجان غصه نخورید. من هم مانند شما همه کس خود را از دست داده ام. یادتان هست شما مرا دلداری دادید؟ خود شما بودید که می گفتید با مرگ عزیزانت که دنیا به آخر نرسیده، باید زنده بود و زندگی کرد. پس چرا خودتان به گفته هایتان عمل نمی کنید؟
پیرمرد چشمهای اشک آلودش را به او دوخت و گفت:
- من به آن عمل کردم چون در غیر اینصورت خودم را از بین میبردم. من دیگرهیچ کس را نداشتم، اما زنده ماندم و زندگی کردم، ولی نمی توانم این چند قطره اشک را هم نریزم، چون در اینصورت قلبم از فشار غم از سینه ام بیرون خواهد زد.
رها روبروی پیرمرد نشست و دستهایش را زیر چانه تکیه داد و با حالتی التماس آمیز گفت:
- آقاجان، شما تصویری از میترا خانم نداری؟
آقای شهابی لبخند زد. لبخند مهربانی که به سراسر وجود رها گرما بخشید. بلند شد و از اتاق خارج شد. رها ترسید که مبادا پیرمرد را رنجانده باشد. باخود اندیشید که بخاطر این سماجتهای بی دلیل از او عذرخواهی کند. نگاهی دوباره به قاب عکس انداخت و با خود گفت،
" قطعا مادر زیبایی داشته است."
دلش می خواست هرچه زودتر باغ را ببیند.با آرزویی که دست نیافتنی بنظر میرسید، خود را به در چوبی بزرگ رساند ودستهای نرم و ظریفش را به سطح ضخیم و زبر در کشید. سپس قفل بزرگ را لمس کرد و با خود اندیشید آیا امکان دارد روزی آن قفل باز شود؟
در این لحظه پیرمرد بار دیگر وارد اتاق شد. رها با هیجان گفت:
- یعنی شما از من دلخور نشدید؟ خیال کردم که ...
آقای شهابی لبخند محزونی زد و گفت:
- من از دختر کوچکم نمی رنجم. مگر نمی خواستی تصویر مادر شهرزاد را ببینی؟

چشمهای زیبای رها درخشش خاصی بخود گرفتند:
- ممنون آقاجان. ممنون.
و بسرعت خود را به آقای شهابی رساند.
آقای شهابی از این که توانسته بود دل او را شاد کند، بسیار خرسند بنظر می رسید. پیرمرد آلبومی گرد و خاک گرفته را جلوی دیدگان دختر روی میز قرار داد.
رها با هیجان به سمت آن رفت و با دست گرد روی آنرا پاک کرد.
پیرمرد نگاه غمگینش را به آلبوم دوخت و گفت:
- سالهاست که در صندوقچه گرد و خاک خورده است. آخر دلم طاقت ندارد که عکسهای روزهای خوشبختیم را ببینم، چون زندگی خیلی سخت تر میشود.
رها سرش را زیر انداخت:
- آقاجان ببخشید. اشتباه کردم که چنین درخواستی را از شما کردم. من نمی خواهم...
پیرمرد لبخندی از سر محبت زد و گفت:
- کوچولوی خوش قلب ! اکنون بعد از سالها واقعا راغبم که این عکسها را ببینم. من خودم خواستم که آلبوم را بیاورم.
و با گفتن این حرف، صفحه اول را ورق زد.عکس عروس و داماد بسیار جوانی در صفحه اول قرار داشت.
رها با هیجان گفت:
- آقاجان این شما هستید؟
آقای شهابی عرق روی پیشانیش را پاک کرد:
- بالاخره ما هم روزی جوان بودیم. خیال کردی همیشه اینقدر شکسته و پیر بوده ایم؟
رها نگاه پر سپاسی به پیرمرد انداخت.او را دوست داشت. بعد از خانواده اش تنها کسی که به او علاقمند شده بود، پیرمرد بود و بس. نگاهی به دختر کناری آقاجان انداخت. انگار خود شهرزاد بود، فقط چشمهای میترا از چشمهای دخترش تیره تر می نمود و موهای جمع شده در بالای سرش هم تیره تر بود. هرچند عکسها سیاه و سفید بودند، اما این تفاوتها خوب به چشم می خوردند. رها از این همه شباهت تعجب کرد.
پیرمرد که انگار فکر رها را خوانده بود گفت:
- درست است. تعجب نکن. میترا و شهرزاد کاملا شبیه هم بودند و شهرزاد از من هیچ چیزی به ارث نبرده بود.
رها با دقت به عکسها خیره شد. هر صفحه ای را که ورق میزد، حس میکرد پیرمرد خردتر میشود و بیشتر در ماتم فرو میرود. برای اینکه او را از فکر و خیال رها سازد، با صدایی بسیار آرام و آهسته گفت:
- چه همسر زیبایی داشته اید.
آقای شهابی که انگار از خواب پریده بود، با چشمهای گشاده به رها نظر انداخت و پرسید:
- دخترم چیزی گفتی؟
رها بسیاردو دل بود که چه باید بگوید، به همین خاطر با صدایی آهسته تر از قبل بار دیگر تکرار کرد:
- گفتم چه همسر زیبایی داشته اید.
پیرمرد لبخند زد و به چشمهای شفاف و رنگین دختر جوان و زیبا دیده دوخت و گفت:
- عزیزم! میترای من دختر خارق العاده ای بود. جذابیت خاصی داشت که همه را شیفته خود میساخت. میدانی من با چند رقیب مبارزه کردم تا میترا را به همسری خود درآوردم؟
رها ساکت و بی صدا به سخنان پیرمرد گوش میداد. پیرمرد چشمهای ریز و چروکیده اش را ریزتر کرد و حالتی متفکر بخود گرفت و ادامه داد:
- من با سه پسر جوان مبارزه کردم. هرکدام از آنها خصوصیات خوب و بارزی داشتند که برای زندگی زناشوئی مناسب بود، اما من یک امتیاز بهتر و بالاتر داشتم و آن اینکه میترا جانب مرا داشت، یعنی چطوری بگویم ... او مرا میخواست.
لبخندی گذرا روی لبهای پیرمرد نشست که بسرعت محو شد. مثل کسانی که درخواب سخن می گویند، با صدای بم و زنگداری گفت:
- اما من نتوانستم حفظش کنم، نه خودش را و نه دخترش را.
- آقاجان! مرگ دست خداست. شما چطور قادر بودید جلوی مرگ آنها را بگیرید؟ شما با این توهمات و فکر و خیال، فقط خودتان را رنج میدهید.
آلبوم به پایان رسیده بود. رها آن را بست و صورتش را بسمت پیرمرد چرخاند و گفت:
- آقاجان شما مرا دختر خودتان بدانید و مانند شهرزاد دوستم بدارید. من هم مثل شما تنها هستم.
پیرمرد به چشمهای جذاب دختر نظری انداخت. احساس کرد چشمهای زیبایش با اشک پیوند خورده است، به همین علت با مهربانی لبخند زد و گفت:
- کوچولوی مهربان. دوست داری باغ را ببینی؟

رها از هیجان زیاد از جا پرید، طوری که صندلی روی زمین واژگون شد. پیرمرد لبخند زد و گفت:
- اگر میدانستم تا این حد مشتاقی، زودتر در را برویت باز میکردم.
رها با صدای ظریفی که از هیجان میلرزید گفت:
- سه ماهی هست که این آرزو را دارم.

Signature
     
#23 | Posted: 14 Jul 2013 23:33 | Edited By: paridarya461
پیرمرد یک دستش را به کمر زد و دست دیگرش را به میز گرفت و از جا برخاست و بسمت در رفت و کلید بزرگ زنگ زده ای را از زیر پارچه ای که روی طاقچه انداخته بود، برداشت و داخل قفل کرد و آنرا چرخاند. لحظه ای طول کشید تا قفل با صدای بلندی باز شد. پیرمرد فشاری به در داد و در چوبی با صدای زیادی که از لولاهایش برمی خاست، روی پاشنه چرخید و رها، بهشتی واقعی را پیش چشم خود دید.
دختر جوان از اشتیاق فراوان فریادی از ته گلو کشید و به وسط باغ دوید و پیرمرد با چشمهای نمناکش همراهیش کرد. رها که از بچگی با چنین منظره ای برخورد نکرده بود، مثل عاشقی که به معشوق رسیده است، بالا و پائین می پرید. دلش می خواست از شوق زیاد گریه کند، اما از پیرمرد که همچنان ایستاده و او را زیر نظر گرفته بود، خجالت می کشید.
درختهای سر به فلک کشیده پهلو به پهلوی هم استوار و تنومند ایستاده بودند.
رها به آسمان نگریست. گوشه ای از خورشید از پشت درختان بلند قامت دیده میشد. تکه های کوچکی از آسمان از لابلای برگهای بهم فشرده به چشم می خورد و اشعه های طلائی خورشید از میان آنها رگه رگه به زمین می تابید.
رها دست های ظریفش را به تنه بید مجنون های وسط باغ کشید.دلش می خواست گیسوان بلند درخت را نوازش کند و در اغوش بگیرد.روی تنه تنومند درختان حرف »ش « نقش بسته بود.رها اندیشید که بی گمان این حرف نشانه ای بود که با این وسیله شهرزاد حس می کرد درخت متعلق به اوست.رها می توانست خیلی خوب احساسات شهرزاد را درک کند.در هیچ زمان از زندگیش با چنین صحنه ای رو به رو نشده بود.نهر ابی که در وسط باغ جریان داشت بر اشتیاق او می افزود.رها دستهایش را داخل اب فرو برد و مشتی اب به صورتش پاشید.نسیمی که به صورت نمدارش می خورد بر شادی وصف ناشدنیش می افزود.در نظر رها تمام باغ داشت می رقصید.
پرنده ها به افتخار ورودش مستانه اواز می خواندند و گلها ی زنبق و نرگس دو، سه تا در میان کنار هم در قسمت وسیعی از باغ کاشته شده بودند.کمی ان طرف تر رزها زرد رنگ در کنار گلهای هلندی با رنگهای زرد و بنفش و سفید به چشم می خوردند.تمام دیوار های باغ که انتهایشان دیده نمی شد پر از پیچکهای سبز رنگ بوند و حتی گوشه ای از دیوار را هم خالی نگذاشته بودند.تمام گلها و درختان به او لبخند می زدند.
رها با خود اندیشید » باغ جادویی! مدت ها در انتظار دیدنت بودم«
رها روی پاشنه پایش چرخید و دستهایش را مثل پرنده ها گشود.احساس یک پرنده ازاد را داشت که از بند و قفس گریخته است.
پیرمرد او را با باغ جادویی تنها گذاشته بود و او در بلوز یشمی و شلواری سفید مثل پری شده بود که از اسمان به زمین امده است.
رها همچنان می چرخید.در همین حال چشمش به پنجره بسته ای که در لا به لای پیچکها حالتی رمانتیک و زیبا گرفته بود افتاد.چشمهایش را بیشتر از هم باز کرد تا ببیند پشت پنجره کیست که چشمهای سیاه رنگی را محو تماشای خود دید.موهایش را از صورتش کنار زد و بیشترنگریست.اری درست میدید.پسری بلند قامت با چشمهای سیاه به رنگ شب و صورتی مردانه و استخوانی به او می نگریست.لرزه ای بر اندامش افتاد و از ان نگاه ترسید.بدون این که نظری به پنجره بیندازد دوان دوان از باغ خارج شدو در را پشت سر خود بست.از نگاه مسخ کننده ان پسر خیلی ترسیده بود.نفس نفس زنان خود را روی تخت انداخت.عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود.سرش را میان دستهایش گرفت و سعی کرد بخوابد اما خوابش نمی برد.با خود عهد کرد که دیگر قدم به باغ نگذارد.
پسر جوان پشت پنجره همان طور به انتظار ایستاده بود و با خود می اندیشید که این فرشته زیبا از کجا وارد این باغ شده است؟در این ده سالی که به ان خانه امده بودند حتی یک انسان را در باغ ندیده بود و خودش انحصارا از زیبایی باغ استفاده کرده بود.همیشه دوست داشت بداند صاحب ان باغ افسانه ای کیست اما اکنون فقط دوست داشت بداند ان دختر زیبا کیست.
همان طور ساعتی رو به روی پنجره ایستاد اما دیگر کسی وارد باغ نشد.به سمت در اتاق رفت و ان را گشود.
مادر کنار شومینه روی صندلی نشسته بود و قلاب بافی می کرد.با دیدن پسر جوانش در استانه در لبخندی برلب راند و گفت :
پسرم ! چرا این طوری نکاه می کنی؟
فرزام کنار مادرش رفت و گفت :
مادر می توانم از شما سوالی بپرسم؟
مادر خندید و گفت:
معلوم هست چه خیالی توی کله ات هست؟چرا انقدر مرموز شده ای؟
فرزام لبخندی زد و دستش را در میان موهایش فرو برد و پرسید:
چطور مگه؟
مادر وسایل قلاب بافیش را روی پایش قرار داد و رو به پسرش گفت :
یک ساعت است که به اتاقت رفته ای و صدایت در نمی اید.ناگهان هم بیرون امده ای و با قیافه ای متعجب به من خیره شده ای و می پرسی که می توانم از شما سوالی بپرسم. پسرم کافی است به چشمهای تو نگاه کنم تا بفهمم که مشکلی داری.
فرزام گفت :
مامان ببخشید.فراموش کردم که شما کافی است به چشمهای من نگاه کنید تا همه چیر را بفهمید خوب پس بگویید من چه سوالی دارم؟

مادر از روی صندلی بلند شد و رو به روی پسرش ایستاد و گفت :
من جادوگر نیستم که بفهمم تو چه سوالی می خواهی بپرسی اما مطمئنا سوالی هم در مورد دختر خاله ات هنگامه نداری.
فرزام به سمت اتاقش برگشت و گفت :
وای باز هم هنگامه عجب اشتباهی کردم که...
مادر بازوی پهن و مردانه پسرش را گرفت و در دست فشرد و گفت :
خیلی خوب دلخور نشو . بگو چی می خواستی بپرسی؟
فرزام لبش را با دندان گزید و با دودلی پرسید:
مامان ! شما تا چه حد با همسایه بغلی اشنایی دارید؟
خانم روشن ابروهایش را در هم کشید و با نگاهی تمسخر امیز به پسرش دیده دوخت و گفت :
پسر باز همه زده به سرت؟من چه می دانم که اینجا چه کسی زندگی می کند؟شاید پیرمرد بیچاره مرده.تا انجا که می دانم هیچ کس را ندارد.
فرزام حالت متعجبی به چهره اش گرفت و گفت :
پس او چه کسی بود که من دیدم؟
مادر نگاه معنی داری به چشمهای سیاه رنگ پسرش انداخت و پرسید:
مگر کسی را دیده ای؟
فرزام گوشه ای از گونه ی خود را جوید و گفت :
یک دختر جوان و خیلی....
خانم روشن بینی پسرش را کشید و قهقه ای زد :
خیلی هم زیبا . درست گفتم؟
وای خدا رحم کند.برای هنگامه رقیب پیدا شد.
فرزام ابروهایش را درهم کشید و با صدای مردانه و بسیار جدی گفت:
- مادر خیلی بد است که هرچیزی که من می گویم شما یک جوری به هنگامه ربط می دهید. او اینجا نیست، اما بیست و چهار ساعته حرفش در این خانه هست. شما خیلی بدبین هستید. من اصلاً منظورم این نبود که ...
- پسر عزیز من! درست است که قدت از من و پدرت زده بالا، اما باز هم بچه ما هستی و با نگاهی گذرا به چهره ات می توانم درک کنم که چه احساسی داری. خوب به مامانت قول می دهی که اگر یک بار دیگر آن دختر زیبا را دیدی ، مرا صدا کنی تا عروس خودم را ببینم؟

فرزام با دلخوری گفت:
- مامان. بس است دیگر. تا امروز هنگامه را مرتب توی سرم می زدید، حال هم آن دختر غریبه را.
اما در دل با خود گفت، » نه نه آن دختر برای من غریبه نبود. انگار سالهاست که او را می شناسم.«لحظه ای بعد به خود آمد، » نه من نباید به این سادگی به کسی که هیچگونه شناختی از او ندارم دل ببازم.«با این افکار از مادر جدا شد و به اتاقش رفت و پشت میزش نشست. باید تمام وقت خود را صرف مطالعه می کرد. اصلاً فرصت فکر کردن به مسایل متفرقه را نداشت. چند دقیقه بعد بدون آنکه کلمه ای از کتابی را که روبرویش روی میز قرار داشت، خوانده باشد، از پشت میز بلند شد و پشت پنجره رفت، اما هیچکس نبود.
با خود اندیشید که شاید دچار خواب رویا شده است، زیرا در طول این ده سال آرزو داشت که شخصی را در باغ افسانه ای ببیند. در دل موجی از محبت احساس می کرد و این برایش غیر قابل درک بود. در ظرف بیست و هفت سالی که از عمرش می گذشت، عشق تنها چیزی بود که هیچگاه تجربه نکرده بود و از ریشه دواندن آن در قلب و سینه اش بیمناک بود.
سالها بود که می دانست دخترخاله اش هنگامه شدیداً به او علاقمند است. دختر خوبی هم بود، اما فرزام هرگز نتوانسته بود او را به چشم همسر ببیند. اگر با هنگامه ازدواج نکند خاله و شوهر خاله و مادر بزرگش از او دلخور خواهند شد، اما خوشحال بود که پدر و مادر فهمیده ای دارد و او را در انتخاب همسر آزاد خواهند گذاشت.
فرزام در تمام این سالها هیچگونه تفاهمی بین خود و هنگامه نیافته بود و با این که فاصله سنی تقریباً کمی و در حدود سه سال داشتند، اما در تمام نظرات و عقاید با هم اختلاف داشتند. هنگامه بیشتر اوقات سعی داشت تظاهر به تفاهم کند که این موضوع از چشمهای تیزبین فرزام دور نمی ماند.
رها چندین بار تا کنار در آمد. خیلی دلش می خواست بار دیگر به باغ برود، اما از آن چشمهای گیرا می ترسید. همیشه از پسرها گریزان بود و فرجام عشق برادرش و اِما باعث شده بود از هرچه عشق است بیزار شود.
در دل با خود خندید. نمی خواست باور کند که به آن پسر پشت پنجره دل باخته است. او از ابتدای زندگیش و بخصوص از ابتدای دوران نوجوانیش با پسرهای زیادی روبرو شده بود، پسرهایی که شاید نیمی از دختران شهر با تمام وجود خواهان ازدواج با آنها بودند و او بی اعتنا از کنار تمامشان گذشته بود، اما این پسر که سنش خیلی بیشتر از او بنظر میرسید، چگونه توانست قلبش را برباید؟
با خود گفت، » من بخاطر تنهایی بیش از حد دچار احساسات شده ام و بزودی این دیوانگی از سرم خواهد پرید.«
نفس را در سینه اش حبس کرد و از اتاق خارج شد. میز غذا چیده شده و آقای شهابی پشت میز به انتظار نشسته بود.
رها لبخند زد و پشت میز نشست و بعد از معذرت خواهی کوتاهی بخاطر معطل شدن آقای شهابی به خوردن مشغول شد.
پیرمرد با لبخندی حاکی از محبت پرسید:
- کوچولوی عزیزم! نگفتی از باغ خوشت آمد یا نه؟
رها بدون اینکه خود علت آنرا بداند قلبش به تپش افتاد. احساس می کرد پیرمرد از فکری که در مغز او می گذرد خبر دارد، به همین خاطر از شرم سرش را بزیر انداخت و سعی کرد چشمهایش را از چشمهای منتظر پدرخوانده اش بدزدد و با تظاهر به خونسردی گفت:
- بله آقاجان! باغ بسیار زیبایی بود. من در تمام زندگیم چنین منظره ای ندیده بودم.

Signature
     
#24 | Posted: 14 Jul 2013 23:56 | Edited By: paridarya461
پیرمرد با تعجب پرسید:
- پس چرا اینقدر زود برگشتی؟ شهرزاد غالباً بیشتر اوقات خود را در باغ سپری می کرد، اما تو بیش از نیم ساعت در آنجا نماندی.
رها با صدای گرفته جواب داد:
- من خیلی دوست داشتم بیشتر در آنجا بمانم. اما نمی دانم چرا بیکباره لرزم گرفت. اینبار برای رفتن به باغ باید لباس مناسب بپوشم.
نصرت خانم با ظرف دسری وارد سالن غذاخوری شد و لبخند مهربانش را به رها هدیه کرد و گفت:
- لباس مناسب که داری؟
رها سرش را تکان داد:
- بله ممنون.
- انشاءالله برای زمستان سال بعد خودم برایت ژاکت و کلاه و شال گردن می بافم.
- ممنون نصرت خانم. من نمی دانم چطور باید از شما تشکر کنم.
نصرت خانم روی عادت همیشگی گردنش را کمی خم کرد و به آقای شهابی نگریست و با لبخند گفت:
- من خیلی مدیون آقای شهابی هستم. ایشان در حق من خیلی محبت کرده اند و من باید به هر طریقی که شده محبت های ایشان را جبران کنم.
آقای شهابی با دست پیشانیش را خاراند و با تواضع خاصی گفت:
- نصرت خانم. شما خیلی به ما لطف دارید و همیشه ما را شرمنده خود می کنید.
رها کمی ظرف غذایش را عقب داد و از پشت میز برخاست و با تشکر کوتاهی از سالن غذاخوری خارج شد.
خانه آقای شهابی برایش معما بود و کنجکاوی خاصی در مورد دیدن صندوقخانه داشت، به همین خاطر بعد از اتمام غذا یکراست به صندوقخانه رفت. در سمت راست حیاط، پله هایی به سمت زیرزمین می رفت. در پایین بیست و پنج پله اتاقی بسیار بزرگ با دری که بسیار قدیمی و کهنه بود، قرار داشت.گرد و غبار زیادی روی وسایل نشسته بود. چند صندوق بزرگ طرحدار در گوشه و کنار صندوقخانه وجود داشت و آئینه و لاله های قرمز رنگ بزرگی هم روی طاقچه بسیار بزرگی چیده شده بودند که تارعنکبوت کاملاً روی آنرا پوشانده بود.تمام وسایلی که برای یک زندگی مشترک لازم بود در زیرزمین نمور به چشم می خورد. بعضی از آن لوازم هنوز درجعبه های خود قرار داشتند و بیشتر به جهاز یک دختر دم بخت شبیه بودند.
رها با کنجکاوی همه صندوقخانه را گشت. نمی دانست چرا آقای شهابی مانع دیدن صندوقخانه شده بود. احساس می کرد در اتاق ارواح قدم گذاشته است. پاهایش توان حرکت نداشتند.صدای جویده شدن شیئی به گوشش رسید و رها از وحشت اینکه با موش روبرو شود چند بار این پا و آن پا کرد. اضطراب همه وجودش را گرفته بود و در عین حال کنجکاوی مانع فرارش می شد.آرام بسمت یکی از صندوقها رفت و در آنرا گشود. با صدای کشدار و گوش خراشی باز شد. چند دست لباس زیبا و دخترانه در آنجا چیده شده بود. رها لباسها را یکی پس از دیگری برانداز کرد. بی گمان این لباسها متعلق به دختر ثروتمندی بود. در میان آنها دفتری با جلد چرمی وجود داشت که قفل کوچکی نوشته های داخل آنرا مخفی می ساخت.رها در جستجوی کلید، صندوقچه را کاملاً زیر و رو کرد، اما کلیدی نیافت. دفتر را برداشت و به سراغ صندوقچه دیگری رفت. هنوز در آنرا نگشوده بود که چشمش به عکس پسر جوانی افتاد که نیمه سوخته در کنار دیوار افتاده بود. بسرعت بطرف عکس نیمه سوخته رفت و آنرا برداشت. تصویر پسری جوان بود که تبسم مرموزی بر لب داشت.در این هنگام از صدای در صندوقخانه بخود آمد و آقای شهابی را در آستانه در دید.خود را پشت جعبه ای که در آنجا قرار داشت پنهان ساخت و آرام دفتر و عکس را در داخل لباس خود جاسازی کرد و از جا برخاست.
آقای شهابی با نگاه تندی به رها نگریست و پرسید:
- تو اینجا چه کار می کنی؟
رها با کمی این پا و آن پا کردن جواب داد:
.....کنجکاو شدم بدانم ...
آقای شهابی سخنش را قطع کرد و گفت :
تو با این همه کنجکاوی بالاخره کار دست خودت میدی . دختر تو چرا تا این حد ...
رها سرش را زیر انداخت و گفت :
آقا جان ببخشید تکرار نمیشود .
و با گفتن این حرف با عجله از پله ها بالا رفت . وقتی به اتاقش رسید دفتر را داخل میزش قرار داد و عکس را رو به روی خودش گذاشت و به آن نگریست . سوالی در ذهنش به وجود آمده بود . این جوان که بود ؟ یعنی آقای شهابی پسری هم داشته است ؟ پس چرا پسرش را انکار میکرد و چرا این عکس سوخته بود ؟ جوابهای بی شماری به سوالهای خود میداد ، اما بعد ، از این عمل خود شرمگین شد . او حق نداشت بیش از این وارد جزئیات زندگی پدر خوانده اش شود. آقای شهابی به او محبت زیادی کرده بود و او را نزد خود پذیرفته بود ، ولی با این حرکات ناسپاسی خود را اثبات میکرد . به خود قول داد که دفتر و عکس را فردا صبح به صندوقخانه ببرد و دیگر هیچ گاه به آنجا قدم نگذارد .
فردا صبح با صدای ساعت چشم گشود . هنوز در خودش احساس کسالت میکرد . با بی حوصلگی از جا برخاست . اشتیاق زیادی داشت قدم به باغ گذارد ، اما نیرویی او را از این کار باز میداشت . سعی کرد مانند تمام مواقعی که حوصله اش سر میرفت ، خانواده اش را تجسم کند. اگر بنیامین میفهمید او با یک نگاه عاشق پسری شده است ، چه فکری در مورد او میکرد ؟ بی گمان باور نمیکرد. تصمیم گرفت دیگر هیچ گاه به باغ نرود ، هرچند زندگیش روز به روز کسالت بارتر میشد .
بعد از گذشت دو روز مقاومت ،دیگر طاقت از کف داد و قصد رفتن به باغ کرد ، اما با خود عهد کرد که به سمت پنجره نرود . وقتی در چوبی را گشود ، صدای چلچله ها به هوا برخاست. صدای شر شر آب ، تکان خوردن برگها و آواز پرندگان نشاط و شادابی را برایش به ارمغان آورد . دلش میخواست زیر نور ملایم آفتاب بخوابد ، اما تا چشمهایش را بر هم میگذاشت چشمهای سیاهی را نظاره گر خود میدید . با اضطراب شدید به سمت پنجره نگریست ، اما هیچ کس نبود . با خود اندیشید که بی گمان آن پسر جوان از تخیلاتش سرچشمه گرفته است . با این فکر خود را روی چمنها رها ساخت و چشمهایش را بست . نور ملایم آفتاب آرامش خاصی را به وجودش آورد و خواب را به چشمهای زیبایش دعوت کرد ، اما او دلش نمیخواست در این هوای پاک بخوابد، به همین علت چشمهایش را گشود و دوباره پشت پنجره چشمهای سیاهی را نظاره گر شد .
چند مرتبه چشمهایش را بر هم زد . او درست میدید . پسری بلند قامت ایستاده بود و با چشمهایی گیرا به او مینگریست . بسرعت از جا برخاست . پسر پنجره را گشود و با صدای بلند سلام کرد . رها با ناراحتی به سمت اتاقش رفت ، اما پسر جوان مایوس نشد و دوباره با سماجت گفت :
دختر چرا فرار میکنی ؟ من که نمیخوام...
اما رها گریخته بود .
فرزام با دلخوری روی تخت خوابش نشست . با چه امیدی پشت پنجره رفته بود ، اما آن دختر ترسیده و گریخته بود .سوالات زیادی در ذهن فرزام نقش بسته بودند که نمیتوانست جوابی برای آنها بیاید .
با صدای آقای روشن به خود آمد .پدرش با صدای بلند گفت :
آهای فرزام ! هنوز خوابی ؟ پسر جان مگه امروز تو دانشگاه نداری ؟
فرزام کیف دستی اش را از روی میز برداشت و از اتاق خارج شد . پدر و مادر پشت میز نشسته بودند و صبحانه میخوردند . با دیدن پسر جوانشان هر دو لبخند زدند . فرزام در جواب آنها تبسم کرد و رو به پدر گفت :
پدر ! من خیلی زودتر از شما از خواب بیدار شدم .
آقای روشن دستی به پیشانی خود کشید وگفت :
خانم ! دیدید پسرمان بالاخره به درد بیخوابی مبتلا شد . چقدر به شما گفتم تا پسرمان به این بیماری خطرناک مبتلا نشده باید برایش آستین بالا بزنیم .
فرزام خود را دلخور نشان داد و از پدرش پرسید :
بابا جان چه کسی به من بیکار دختر میدهد ؟

آقای روشن با تبسم همیشگی به صورت گندمگون و مردانه پسرش نگریست . ته ریشهایش بیرون زده و چهره جذاب و نمکین و در عین حال مردانه ای به او بخشیده بود .
پدر با لذت به صورت پسرش لبخند زد و جواب داد :
خاله ات ...
فرزام سرفه ای تصنعی کرد . قصد داشت تظاهر کند که لقمه به گلویش پریده است و با اخم گفت :
بابا صد دفعه گفتم من به درد هنگامه نمیخورم . من نمیتوانم او را خوشبخت کنم . پدر من نمیدانم تا چه حد حرف مرا درک میکنید ، اما باور کنید من و هنگامه هیچ وجه تشابهی با هم نداریم .
آخر پسر جان جدیدا از آینه ها بیزار شدی ؟راستش را بگو چند وقت است که در آینه نگاه نکردی ؟ پسرم تو داری پیر میشی . یکی دو سال دیگه کسی به تو زن نمیدهد . بعدا نگوئی نگفتیم ها .
خانم روشن که تا آن لحظه سکوت کرده بود ، فنجان چایش را سر کشید و با نگاهی به پسرش گفت :
آقا سهراب شما فکر نمیکنید که آقا زاده تون جدیدا بگی نگی تو فکر رفته ؟ من که گمان میکنم همسر آینده خودش رو انتخاب کرده .
فرزام با دلخوری گفت :
مادر شما همیشه شوخی میکنید . باور کنید هنوز برای ازدواج من دیر نشده . مگر من چند سالم است که شما اینقدر نگران هستید ؟

هیچی ، فقط بیست و هفت سال داری ، اما دو روز دیگر که به مرز سی سال رسیدی ، نگویی چرا به من نگفتید .
فرزام دستش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت :
باشد قبول است . هر وقت که احساس پیری کردم سریع به شما خبر میدهم که برایم آستین بالا بزنید .
آقای روشن از روی صندلی بلند شد و کیف دستی خود را برداشت و با خنده گفت :
آنوقت دیگر از ما انتظار نداشته باشی ، چونکه ما نمیتوانیم دختر مردم را مجبور به ازدواج با تو بکنیم . خوب حالا هم اگر میخواهی با من بیایی زودتر بلند شو .
فرزام آخرین لقمه را در دهانش گذاشت و از مادر خداحافظی کرد و رفت .
***
رها مغموم و گرفته گوشه ای کز کرده بود و نمیدانست چگونه میتواند با خود کنار بیاید . وجدانش عذابش میداد . او بارها به خود قول داده بود که به هیچ پسری دل نبندد . اما چرا یکباره این پسر غریبه به قلبش راه پیدا کرده بود؟ صدایش مانند صدای برادرش بنیامین گیرایی خاصی داشت . دلش میخواست بایستد و با او حرف بزند ، اما پاهایش بدون اراده شروع به دویدن کردند . این اعمال و رفتار عجولانه از او که همیشه با خونسردی و متانت قدم بر میداشت ، بعید مینمود . او از هیچ پسری فرار نمیکرد ، بلکه با متانتی که فقط خاص خودش بود از کنارشان میگذشت ، اما نمیدانست چرا بی جهت از جانب آن پسر احساس خطر میکرد ، زیرا این اولین بار بود که احساس بر عقلش غلبه کرده بود و لحظه ای رهایش نمیکرد .

Signature
     
#25 | Posted: 15 Jul 2013 00:14 | Edited By: paridarya461
صدای آقای شهابی رشته افکارش را پاره کرد . در اتاقش را گشود پیر مرد را دید که دارد از منزل خارج میشود . آقای شهابی رها را در آستانه در دید و پرسید :
دخترم ! چرا برای خوردن صبحانه نیامدی ؟ گفتم شاید از برخورد دیشب من دلخور شده ای .
رها با تعجب گفت :
نه آقا جان . چرا همچین فکری کردید ؟
پیرمرد لبخند مهربانی زد و گفت :
به هر حال دخترم صبحانه ات را زودتر بخور. به نصرت خانم گفتم میز را جمع نکند. راستی تو کاری بیرون از خانه نداری ؟
رها تشکر کرد و پیرمرد عصا زنان از در خانه خارج شد . وقت آن رسیده بود که دفتر و عکس را سر جایشان بگذارد . بسرعت به سمت میزش رفت و کشوی آن را کشید و دفترچه را برداشت ، اما هنوز آن را کاملا بیرون نکشیده بود که صدای برخورد شیئی با زمین به گوشش رسید . به سمت صدا برگشت و کلیدی را دید که روی زمین افتاده بود . آن را از روی زمین برداشت . احتمالا کلید دفترچه بود . با تعجب به قفل و کلید نگریست . باید چه کار میکرد ؟ بالاخره تصمیمش را گرفت و کلید را داخل قفل چرخاند .
در اولین صفحه شعر زیبایی نوشته شده بود و دفتر خاطرات بعد از آن شروع میشد .
گوش کن !
میشنوی صدای اندوهم را ؟
میشنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید
باید گریست برای شاخه های شکسته
باید فریاد زد به حال شقایق پر پر شده
باید اشک ریخت با دیدن پروانه سوخته
باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان
پنجره ها خالی است
خورشید گریان است
محبت کجاست ؟
26 مهرماه :
بابا این دفتر را برای روز تولد به من هدیه داد . خیلی دوستش دارم .امروز خیلی خوشحالم . فقط کاش مادرم هم در هفدهمین سال تولد دخترش شرکت داشت . امروز دوباره به بهشت رفتم و مثل باغبانها آنجا را آبیاری کردم . بابا مثل همیشه خانه آمد . مرا در آغوش کشید و بر گونه ام بوسه ای نواخت . بابا خیلی مرا دوست دارد ، شاید برای اینکه خیلی شبیه مامان میترا هستم . وای خدایا ! خیلی تنها هستم . صبحها که به مدرسه میروم وقتی بر میگردم کسی خانه نیست که با او حرف بزنم . دلم میخواست کسی بود تا با او درد دل کنم . کاش مادرم زنده بود .
27 مهر ماه :
امروز هم مثل همیشه گذشت . تنهای تنها ! فقط وقتی بابا از سر کار بر میگردد به من خوش میگذرد . راستی پنجره رو بروی باغ امروز باز بود . شاید صاحبخانه جدید دختری داشته باشد و من با او دوست شوم و از این تنهایی کسالت آور درآیم .
28 مهرماه :
امروز فرزند خانه روبرویی را دیدم . یک پسر تقریبا بیست ساله است . اگر مامان زنده بود حتما مرا نصیحت میکرد که دیگر به بهشت نروم ، اما مگر میشود ؟ بهشت را دوست دارم و آنجا خانه دوم من است .
29 مهر ماه :
امروز پسر خانه روبرویی برایم دست تکان داد ، اما من به او توجهی نکردم. حتما مادرم اگر زنده بود تحسینم میکرد . درست است که من تنهایم ، اما به او محل نمیگذارم . کاشکی جای او یک دختر در آن اتاق زندگی میکرد .
1 آبان :
دیروز چیزی ننوشتم چون اصلا حال و حوصله نداشتم . پسر خانه روبرویی لبخند قشنگی دارد . نمیدانم . شاید دارم به او علاقمند میشوم ، اما نه ، امکان ندارد . من نباید به کسی وابسته شوم . تازه من بابا را دارم و تنها نیستم .
***
صدای آقای شهابی رها را به خود آورد . باعجله دفتر را بست و از اتاق خارج شد . آقای شهابی میوه خریده بود و رها برای کمک به او دستهایش را دراز کرد و پاکت میوه در آغوشش جای گرفت .
پیر مرد با خوشرویی پرسید :
خوب دخترم ! امروز کار مفیدی انجام داده ای ؟
مثل هر روز .
آقای شهابی روی صندلی داخل هال نشست و کمرش را گرفت و گفت :
رها دخترم من دیگر حسابی پیر شده ام و دل و دماغ گردش و تفریح ندارم ، اما تو میتوانی بروی و برای خودت گردش کنی.
رها همانطور که در آشپزخانه مشغول جابجا کردن میوه ها بود گفت :
آخر من که جایی را بلد نیستم .
آقای شهابی از داخل هال گفت :
رها جان ، تو تا چه کلاسی درس خوانده ای ؟

رها از داخل آشپزخانه جواب داد :
من دیپلم دارم . در کشور ما دوران تحصیلات دیپلم است .
دخترم ! دوست داری چه کلاسی ثبت نام کنی ؟ تو خیلی تنها هستی و من نمیتوانم مونس خوبی برایت باشم .
من از موقعیتم راضی ام .
نه دخترم تعارف نکن . تو دختر ثروتمندی بوده ای ، اما از زمانی که وارد زندگی من شده ای به همراه نصرت خانم آشپزی را بر عهده گرفته ای و اغلب کارهای خانه را هم انجام میدهی ، اما دیگر کافی است . نصرت خانم مثل سابق از عهده کارها بر می آید . تو هم باید از وقت خود بهره ببری .
رها با نگاه تشکر آمیزی به پیرمرد خیره شد و در جواب گفت :
آقا جان ! شما به من لطف دارید ، اما من...
پیر مرد ابروهایش را در هم کشید و گفت :
کوچولوی مهربان ! این قدر با من بحث نکن . خوب بگو ببینم نظرت در مورد نقاشی چیست ؟
هر طور خودتان صلاح میدانید ، اما باز هم میگویم که ...
آقای شهابی عصایش را از کنار دیوار برداشت .
دختر کوچولوی من ! گفتم با من بحث نکن . فردا میروم و در یک کلاس خوب نقاشی اسمت را مینویسم . البته ابتدا تصمیم داشتم برایت معلم خصوصی بگیرم ، اما بعدا به این نتیجه رسیدم که بهتر است تو با دیگران رابطه برقرار کنی . راستی نصرت خانم رفت خانه اش ؟
بله من صدای بسته شدن در را نیم ساعت پیش شنیدم .
آقای شهابی به وعده خود عمل کرد و فردای آنروز رها را در یک کلاس نقاشی در همان اطراف ثبت نام کرد . رها به نقاشی علاقه داشت ، اما هیچ گاه فرصت پرداختن به آن را پیدا نکرده بود . دلش میخواست بتواند روزهای برفی شهر سن پطرزبورگ را نقاشی کند . دیگر کمتر به باغ میرفت و سعی میکرد وقت خود را با نقاشی پر کند . چند روزی بود که دفتر شهرزاد را نخوانده بود ، به همین خاطر در اولین فرصتی که پیدا کرد دوباره به سراغ آن رفت .
2 آبان :
امروز هم دوباره وقتی در بهشت بودم پنجره باز شد . راستی من نامش را پسر پنجره گذاشته ام . شاید اسم خنده داری باشد ، اما من همیشه دوست داشتم روزی این پنجره باز شود . بالاخره او بود که آن را گشود . خوب بگذریم . پسر پنجره آن را گشود و دوباره به من لبخند زد . سرم را زیر انداختم و با قیچی باغبانی شروع به کوتاه کردن برگهای گیاهان کردم . او با صدای بسیار ملایمی گفت :
» دختر خانم فراری! چرا اینقدر خودت را از من پنهان میکنی ؟ «
بدون اینکه جوابش را بدهم به کارم ادامه دادم . او دوباره گفت :
» خوب فعلا ناز میکنی . پس من باید منتت را بکشم . میدانی اسم من شایان است . میتوانم بپرسم اسم شما چیست ؟ «
با صدای بسیار ضعیفی گفتم » شهرزاد « خنده بلندی سر داد که مجبور شدم به او بنگرم . وقتی دید من به او توجه دارم خنده اش را فرو خورد و گفت :
» چه جالب! شایان و شهرزاد . چقدر اسمهایمان به هم می آیند . «
بدون اینکه بخواهم ، قیچی را روی سبزه ها گذاشتم و به اتاقم پناه بردم . در دلم احساس شدیدی در مورد او ریشه دوانده است . چه احساس وحشتناکی تا به حال تجربه نکرده ام.
5 آبان :
دلم خیلی گرفته . الان سه روز است که به بهشت نرفته ام . آخر از پسر پنجره ، ببخشید از شایان میترسم . او خیلی صمیمی برخورد میکند اما من نباید با او خیلی صمیمی شوم . نباید اجازه بدهم او از حدود خود تجاوز کند . شاید فهمیده که من تنها هستم و نیاز به همصحبت دارم . باید با پدر درمورد او صحبت کنم .
7 آبان :
امروز دیگر طاقت نیاوردم و به بهشت رفتم . حالا دیگر شایان همیشه پشت پنجره است . نمیدانم چرا نتوانستم جریان او را به بابا بگویم . امروز وقتی مرا دید خیلی پکر بود . با ناراحتی پرسید که چرا پنج روز است که به بهشت نرفته ام . میگفت که او هم خیلی تنهاست و دارد دنبال یک هم صحبت میگردد . چقدر خوب ! من حرفهایش را باور کردم . من هم به او گفتم که مادر ندارم و همیشه تا عصر تنهایم . او از من خواست همیشه همدیگر را ببینیم و من هم...

فرزام زمانی که به منزل بازگشت بدون اینکه کاری کند بلافاصله به اتاق خود رفت و پشت پنجره ایستاد ، اما انتظار فایده نداشت . آن دختر مثل شبح وارد زندگیش شد و مثل شبح نیز گریخت.
با یأس کیفش را روی میز انداخت و از اتاق خارج شد تا صورتش را بشوید .
خانم روشن در آشپزخانه مشغول کار بود . وقتی صدای آب را شنید پرسید :
فرزام تو آمده ای ؟
فرزام سرش را از داخل دستشویی بیرون آورد و گفت :
بله
مادر با سبد میوه ای در دست از آشپزخانه خارج شد :
بیا کمی شیرینی و میوه بخور ، اما پر خوری نکن ، چون شامی را که دوست داری درست کرده ام .
فرزام صورتش را با حوله خشک کرد و گفت :
فسنجان ؟
مادر لبخند بر لب آورد :
درست است . خوب پسرم بگو ببینم کی درست تمام میشود ؟ شدی پوست و استخوان از بس که درس خوندی و این طرف و آن طرف به دنبال تحقیق رفتی .
فرزام خود را روی مبل راحتی رها کرد و گفت :
تا درسم تمام شود من میمیرم .
مادر آرام روی پای خود زد :
پاشو خجالت بکش . مثلا من مرد بزرگ کرده ام .
فرزام بلند خندید و مادر بلند شد و موهای پریشان روی صورت فرزام را پریشان تر کرد و به آشپزخانه رفت . فرزام هم سیبی برداشت و شروع به پوست کندن کرد . فکرش کاملا متوجه دختر همسایه بود . با خودش تصمیم گرفت که اگر بار دیگر او را دید ، وادار به صحبتش کند .
***
با نور آفتابی که به داخل اتاقش تابیده بود از خواب برخاست .ساعت ده صبح رانشان میداد . با عجله از جا پرید و مادر را صدا زد . مادر جوابش را داد . او با ناراحتی پرسید :
مامان ! من امروز خیلی کار داشتم پس چرا زود بیدارم نکردین ؟
اما بلافاصله بیاد آورد که امروز دوشنبه است و او روزهای دوشنبه کلاس ندارد . بدون اینکه به صحبتش ادامه بدهد سکوت کرد و صدای مادر از داخل آشپزخانه شنیده شد که گفت :
پسره گیج ! معلوم هست حواست کجاست ؟

فرزام خمیازه ای کشید و پشت پنجره رفت و با کمال تعجب دختر زیبای همسایه را دید که باغ را آب میداد . بلافاصله پنجره را گشود و سلام کرد . رها با بی اعتنایی به کارش پرداخت . فرزام با سماجت گفت :
ببخشید متوجه سلام کردنم نشدید ؟ شما تازه به این خانه آمده اید ؟
رها برای لحظه ای تصمیم گرفت جواب او را خیلی خونسرد بدهد . او تصمیم نداشت مثل شهرزاد با پسر پنجره رابطه عاطفی برقرار کند ، به همین جهت بدون نگاه کردن به او گفت :
بله من از اقوام آقای شهابی هستم .
فرزام لبخند فاتحانه ای زد و گفت :
اوه خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم .من فرزام روشن دانشجوی سال آخر مهندسی و تنها پسر خانواده روشن هستم .پدر و مادرم را هم خیلی دوست دارم و از این باغ هم خیلی خوشم میاد . از غذای فسنجان هم خیلی خوشم میاد .
رها بی اختیار خنده اش گرفت . پسر پنجره چه راه مسخره ای را برای باز کردن باب آشنایی انتخاب کرده بود . نگاهی به او انداخت و گفت :
من هم رها هستم .
فرزام با شعف گفت :
آزاد ، رها ، چه اسم زیبایی ! تو رها هستی .

رها !

Signature
     
#26 | Posted: 15 Jul 2013 00:41 | Edited By: paridarya461
رها با تعجب به او دیده دوخت . فرزام با لبخند ادامه داد :
اسم بسیار زیبایی داری . خوب بگو ببینم با خانواده ات به اینجا آمده ای ؟
برای لحظه ای غمی آشنا در دل رها ریشه زد ، اما بسرعت خود را از کمند غم رهاند و بسیار خونسرد جواب داد :
خیر ، تنها آمده ام .
و از آنجا دور شد . فرزام هنوز مات و مبهوت به او مینگریست . این دختر زیبا و افسونگر با همه دخترهایی که تا به حال دیده بود تفاوت داشت . چقدر آهسته و خرامان قدم بر میداشت و چه موقر میخندید .
خانم روشن وقتی چند تقه به در زد و جوابی نشنید ، در را باز کرد و با کمال تعجب مشاهده کرد که یگانه پسرش به نقطه نامعلومی خیره شده است . بی صدا و آرام به او نزدیک شد و به نقطه ای که او چشم دوخته بود نگریست ، اما هیچ چیز نبود . با حالتی استفهام آمیز به پسرش خیره شد و پرسید :
فرزام جان ! مامان ! عقلت را از دست داده ای؟
فرزام که انگار از خواب عمیقی پریده بود ، به مادرش خیره شد و با تعجب پرسید :
مادر شما کی اومدید ؟
خانم روشن چشمکی زد و گفت :
مثل اینکه دخترک دل تو رو حسابی به یغما برده . من که تا بحال پسرم را این چنین ندیده بودم . خوب بالاخره با او حرف زدی ؟
فرزام لب پنجره نشست و جواب داد :
بله ، اما فقط چند جمله . او دائما از من میگریزد . نمیدانم چرا اینقدر میترسد . من که نمیخواهم به او آسیبی برسانم .
خانم روشن بینی خوش ترکیب پسرش را کشید و گفت :
پسر شیطان من ! خودت را به آن راه نزن .یعنی تو نمیدانی که چرا او از تو میگریزد ؟
فرزام با شک و تردید گفت :
نه نمیدانم . یعنی میدانم که دخترهای نجیب از دست پسرها میگریزند ، به دلیل اینکه پسرها گرگهایی هستند در لباس میش و غیره . اینها را در کتابها زیاد خوانده ام و به چشم هم بارها دیده ام ، اما من که واقعا چنین قصدی ندارم . او دختر خوبی است . خیلی خوب .
خانم روشن گوشه تخت نشست و پرسید:
خوب نگفتی اسم این دختر خانم که دل پسر زیبای مرا ربوده چی هست ؟
فرزام لبخند زد و با هیجان گفت :
مامان اگه گفتی اسمش چیه ؟
خانم روشن ابروهایش را بالا انداخت و با این عمل به فرزام فهماند که نمیداند .فرزام خود جواب سوالش را داد :
اسم او رهاست . رها دختری که همیشه آزاد بوده و آزاد اندیشیده . مامان ، اسم رها شما را به یاد چیزی نمی اندازد ؟
خانم روشن از روی تخت بلند شد و روبروی کتابخانه کوچک ، اما پر بار پسرش ایستاد و گفت :
تو همیشه عاشق این کتاب بودی . فکر کنم ده سالی بیشتر نداشتی که از من خواستی برایت خواهری به اسم رها بیاورم . یادت هست ؟

فرزام لبخند زد و دوباره نگاهی به در باغ انداخت و گفت :
خیلی خوب به یاد دارم . من همیشه عاشق رها دختر این داستان بودم و حالا در نزدیکی اتاقم ...
اما سخنش را ادامه نداد .
خانم روشن متوجه شد پسرش در چه شرایط بحرانی ای به سر میبرد . به همین علت آرام از کنارش دور شد و در را پشت سرش بست .
***
رها با عجله خود را به در اتاقش رساند . میل داشت هرچه زودتر عاقبت آشنایی شهرزاد و شایان را بداند . تقریبا همان حادثه داشت برای خودش روی میداد . بی اختیار به یاد موهای سرگردان روی پیشانی فرزام افتاد . دفترچه را از داخل کشوی میز برداشت و ورق زد :
8 آبان :
امروز بار دیگر با هم صحبت کردیم . حقیقتا پسر جذاب و دوست داشتنی است . کم کم دارم احساس میکنم به او وابسته شده ام . امروز حسابی باهاش حرف زدم . از تنهائیم گفتم و از اینکه چقدر از نداشتن مادر غصه میخورم . او خیلی خونسرد به حرفهایم گوش داد . مستمع خیلی خوبی است . دلم میخواهد همیشه با هم باشیم . اگر بابا بفهمد که من به پسری علاقه مند شده ام ، چه میکند ؟
10 آبان :
دیشب بعد از ظهر که از مدرسه به خانه آمدم رفتم به بهشت و تا ساعت ده شب که بابا به خانه آمد با شایان حرف زدم . چقدر لذت بخش است که آدم یک دوست واقعی داشته باشد . فکر میکنم او هم به من علاقه مند شده است . از نگاهش میفهمم .
19 آبان :
خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام ، چون دیگر تنها نیستم . تقریبا تمام ساعاتم را با شایان میگذرانم . او مرد دلخواه من است . خیلی دوستش دارم . من فقط با او ازدواج میکنم . ولی اگر بابا بفهمد ...
20 آبان :
امشب بابا خیلی زود به خانه آمد . تقریبا ساعت شش . خیلی ناراحت شدم . آخر من داشتم با شایان حرف میزدم . آه خدایا از من بگذر . من که همیشه آرزو داشتم بابا زودتر به خانه بیاید ، چرا حالا اینقدر بی لیاقت شده ام ؟ خدایا مرا ببخش !
30 آبان :
دیشب شایان از من خواست که با او در میهمانی دوستش شرکت کنم . نمیدانستم چه جوابی بدهم . یعنی اولش گفتم نه ، اما او دلخور شد و گفت که من اصلا به او علاقه ای ندارم . او از من خواست که اگر به او علاقه مندم همراهش بروم ، اما مگر میشود ؟ نمیدانم چه جوابی بدهم.بالاخره دیشب شایان با اصرار مرا همراه خودش برد . میگفت که اگر دنبالش نرم دیگر پشت پنجره نمی آید . آخر مگر میشد ؟ این چه ربطی داشت ؟ به او گفتم که اگر بابا بفهمد ناراحت میشود ، ولی او گفت که موقعی میرویم که بابا خانه نباشد و با این بهانه و ترفند مرا برد . نمیدانم چرا قبول کردم . آنجا یک پارتی تمام عیار بود . چه دخترهایی آنجا بودند! یعنی من هم مثل آنها هستم که به این مهمانی رفتم ؟ شایان دیشب حسابی مست بود و من گریه کردم . او را خیلی دوست داشتم . وقتی مست بود دیگر دوستش نداشتم . جور بدی به دخترها نگاه میکرد و من هم از آن خانه فرار کردم . همین که رسیدم خانه ، بابا رسید ، اما نفهمید که من بیرون بوده ام . فقط وقتی چشمهایم را دید با نگاه مهربانش به من خیره شد و گفت :
» دخترم چی شده ؟ از دست بابا ناراحتی ؟ « و من اشک ریختم . من خائنم . من به آقا جون که اینقدر به من محبت میکند خیانت کردم . دیگر سعی میکنم شایان را نبینم. امشب از او ترسیدم . من خائنم . خائن .
9 آذر :
امروز دیگر طاقت نداشتم و دوباره به بهشت رفتم . شایان مثل همیشه مهربان شده بود . وقتی مرا دید با ناراحتی گفت :
» شهرزاد نگفتی شایان بدون تو میمیرد ؟ «
یعنی راست میگفت ؟ آخر وقتی حرف میزد ، اشک در چشمهایش حلقه زده بود . وقتی پرسید که چرا از مهمانی فرار کردم ، فقط نگاهش کردم . او لبخند زد و گفت :
» نباید از دستم دلخور بشوی و من فقط بخاطر خودت میگویم چون قصد دارم با تو ازدواج کنم و میخواهم همان همسری که دوست دارم باشی . «
یعنی راست میگوید ؟
13 آذر :
امروز شایان از من خواست تا در باغ بزرگ را باز کنم که پیشم بیاید . من هم حرفش را گوش کردم . وقتی در کنار هم روی نیمکت نشستیم قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد . امروز با نگاه عمیقش به من خیره شد و گفت :
»شهرزاد ! تو عروس رویاهای منی . قول میدهی با من ازدواج کنی ؟ «
و من از شدت شوق فقط اشک ریختم .
16 آذر :
مثل همیشه امروز هم با هم در باغ بودیم. از او پرسیدم که چرا همیشه خانه است و سر کار نمیرود ؟ او گفت که طاقت دوری از مرا ندارد و بخاطر من کارش را رها کرده است و اگر با هم ازدواج کنیم او هم سر کار میرود . آخ مامان کجایی که ببینی دخترت چقدر خوشبخت است ؟
18 آذر :
ما مثل همیشه در بهشت نشسته بودیم و حرف میزدیم که یکدفعه آقا جان رسید . نمیدانم چرا آنقدر زود به خانه امد . خدایا این چه جنجالی بود که یکدفعه به پا شد ؟ دیگر آقا جان را دوست ندارم . از دیشب تا حالا با او حرف نزده ام . او آبروی مرا جلوی شایان برد . چرا زد توی گوشم ؟ مگه من چه کار کرده بودم ؟ من و شایان همدیگر را دوست داریم و میخواهیم ازدواج کنیم . پس چرا بابا اینکار را کرد ؟ وقتی با شایان ازدواج کنم دیگر به سراغ آقا جان نمی آیم .
19 آذر :
آقا جان در بهشت را قفل کرد . چرا اینقدر ظالم است . اصلا دوستش ندارم .
22 آذر :
امروز تازه شایان را دیدم . از روزی که آقا جان جریان را فهمیده اصلا غذا نخورده ام و بالاخره دلش سوخت و رهایم کرد . شایان میگفت که بدون من خیلی زجر کشیده .چند بار داشتم با او حرف میزدم که سر گیجه گرفتم . فکر کنم بخاطر گرسنگی است . شایان گفت فرار کنیم، اما نه من فرار نمیکنم . چه کتابهای وحشتناکی که در این مورد نخوانده ام .
***
صدای ضربه ای که به در خورد رها را به خود آورد . دفتر را زیر میز پرت کرد و از جا برخاست . آقای شهابی زود به منزل آمده بود و پیشنهاد کرد که با هم به پارک بروند . رها با خوشحالی پذیرفت و پیشنهاد کرد که نصرت خانم را هم با خود ببرند . آقای شهابی با روی باز پذیرفت . لحظه ای بعد هر سه با هم از خانه خارج شدند .
نصرت خانم با هیجان با آقای شهابی صحبت میکرد ، اما رها درتمام طول راه حتی در خود پارک تمام فکر و ذکرش معطوف به سرنوشت شهرزاد بود . آیا شهرزاد تن به فرار داده بود ؟ با او احساس نزدیکی و صمیمیت میکرد . انگار سالها بود که با او ارتباط داشت . انگار زنده بود و با او سخن میگفت . تمام خاطرات شهرزاد چون تصویر یک سینمایی از جلوی دیدگانش رد شدند . آیا رابطه فرزام با او هم مثل رابطه شهرزاد با شایان خواهد شد ؟
آقای شهابی که متوجه سکوت طولانی رها شده بود ، رشته افکارش را پاره کرد و پرسید :
خوب رهای کوچکم ! نگفتی با نقاشی چه میکنی ؟ از استادت راضی هستی ؟
رها برای دلخوشی پیرمرد جوابش را داد ، اما دلش میخواست همچنان به زندگی شهرزاد بیندیشد .
پارک خیلی شلوغ بود و بچه ها با هیا هو به این سو و آن سو میدویدند . رها بی اختیار احساس میکرد که دلش میخواهد مثل همه بچه ها به این سو و آنسو بدود .آخر او هیچگاه چنان دورانی را تجربه نکرده بود و همیشه یاد گرفته بود که دختر باید متانت خود را در هر شرایطی حفظ کند . گهگاهی با برادرش بنیامین بازی میکرد و آن روزها ، همه خاطرات و شیطنتهای دوران کودکیش بودند .
***
مغموم و گرفته بود ، اما علت را نمیدانست . شاید دلش میخواست دوباره با فرزام همکلام شود ، اما مگر امکان داشت ؟ خودش از خود سوال میکرد و جواب میداد .

Signature
     
#27 | Posted: 15 Jul 2013 00:59 | Edited By: paridarya461
در باتلاقی عمیق گرفتار شده بود و دست و پا زدن فایده ای نداشت و او را بیشتر به داخل باتلاق میکشید . دوست داشت بار دیگر زیر نور آفتاب دراز بکشد و چشمهایش را روی هم بگذارد ، اما این امکان نداشت ، زیرا ممکن بود دوباره فرزام پشت پنجره ایستاده باشد . نمیدانست چرا بی اختیار دوباره دستهایش میلرزیدند . با عصبانیت آب پاش را روی زمین رها کرد و میخواست بار دیگر به خانه برگردد که صدای شیرین و دلنواز فرزام او را از رفتن باز داشت . رها در دل اعتراف کرد که فقط به امید دوباره شنیدن صدای او به باغ آمده است و به همین علت زمانی که فرزام گفت :
سلام ، همسایه فراری .
رها سرش را به سمت صدا برگرداند .
فرزام لباس سرمه ای رنگی بر تن داشت و موهای پریشانش چون روزهای قبل، پیشانی بلندش را پوشانده بود و زیرکانه به او مینگریست . شاید میدانست تا چه حد در قلب و احساس دختر جوان رخنه کرده است و از این پیروزی فاتحانه خشنود بود . فرزام بار دیگر همراه با لبخند همیشگی گفت :
خوب رها خانم ! جواب سلام ما را ندادی
رها قدمی جلوتر نهاد و سلام کرد و فرزام ادامه داد :
من همه خصوصیات خودم و زندگیم را به تو گفتم ، اما تو اصلا میل نداری درمورد خودت با من صحبت کنی .
رها نگاهش را به سمت در گردانید و پرسید :
چرا شما اصرار دارید در مورد خانواده من بدانید ؟
فرزام نگاهی سراسر پرسش به رها کرد و با تعجب پرسید :
مگر اشکالی دارد ؟ من فقط کنجکاو بودم بدانم کسی که با او همصحبت شده ام کیست . آخر چطور بگویم تو خوب فارسی صحبت میکنی ، اما کمی لهجه داری که بلافاصله جلب توجه میکند . بعد هم ما ده سال است که این خانه را خریده ایم . در این ده سال حتی یک نفر هم این در چوبی را نگشوده و به باغ قدم نگذاشته ، اما یکدفعه تو پیدا شدی . معذرت میخواهم که ...
رها سخنش را قطع کرد و گفت :
نه من منظوری نداشتم . شما درست حدس زدید . من هفده سال در روسیه زندگی کرده ام . مادرم روس بود و پدرم ایرانی.
فرزام نگاه عمیقی به رها کرد و پرسید :
بود ؟
رها لبخند محزونی بر لب آورد و جواب داد:
بله . من پدر و مادر و تنها برادرم را در یک سانحه از دست داده ام .
فرزام از روی تاسف سرش را تکان داد و گفت :
معذرت میخواهم که باعث تجدید خاطرات تلخ تو شدم . من اصلا نمیدانستم ...
رها بار دیگر سخنش را قطع کرد :
نه ، اصلا ناراحت نشدم . من اغلب به این خاطرات می اندیشم . گذشت یک سال هم باعث فراموشی این خاطرات دردناک نمیشود .
فرزام دوباره پرسید :
پس حتما تو نوه آقای شهابی هستی . درست حدس زدم ؟
نه من دختر خوانده ایشان هستم ، پدر من هیچ گاه خاطرات در ایران بودن را فراموش نکرد و بارها برای من و برادرم از ایران سخن گفت . زمانی که من همه آنها را به یکباره از دست دادم ، تصمیم گرفتم به سرزمین آرزوهای پدرم مهاجرت کنم . زمانی که اینجا رسیدم با آقای شهابی آشنا شدم . ایشان هم مانند من تنها بودند و سرپرستی مرا پذیرفتند .
یعنی تو هیچ کس را نداری ؟
چرا دوستان زیادی در روسیه دارم ، اما اقامت من در آنجا برای من یادآور روزهای خوشی بود که دیگر تحمل آنها را نداشتم.
فرزام با اندوه سر تکان داد . سکوت بین آن دو حاکم شده بود و هر دو به یک چیز می اندیشیدند ،
» آیا او هم مرا دوست خواهد داشت ؟ «

بالاخره فرزام سکوت را شکست و پرسید :
من روزهای دوشنبه و پنجشنبه و جمعه بیکار هستم و بقیه روزها هم غالبا تا ساعت چهار یا شش بیرون هستم ، زیرا دارم سال آخر تحصیلم را میگذرانم و باید برای تحقیق به کتابخانه بروم ، اما خیلی دوست دارم با تو بیشتر آشنا بودم .
بله خوشحال میشوم ، اما وقت من هم بکلی پر است و اصلا زمان بیکاری ندارم که با شما ...
فرزام لبخندی شیطنت آمیز بر لب آورد و بازوان گندمی رنگش زیر نور آفتاب درخشید .
تو دختر حسابگر و محتاطی هستی و این یکی از بهترین خصوصیات یک دختر خانم خانواده دار و اصیل است . تو حتی کوچکترین سخن بی دلیل و منطقی را هم بر زبان نمی آوری . با مادرم راجع به تو صحبت کرده ام . او هم معتقد است دختر شایسته ای هستی . دلم میخواهد تو را با مادرم آشنا کنم .
رها نمیدانست چرا دوست داشت مانع این عمل او شود ، اما قبل از این که مجال مخالفت پیدا کند ، فرزام مادرش را صدا زد و لحظه ای بعد زنی جوان با چهره ای گندمگون و نمکی و موهای رنگ شده قهوه ای با نگاهی مهربان به پنجره نزدیک شد .
رها بلافاصله سرش را پایین انداخت . احساس میکرد گونه هایش آتش گرفته اند . از فکری که در مغزش میگذشت احساس شرم کرد . صدای مهربان خانم روشن موجب شد تا او کمی سرش را بالا بیاورد و در جواب سلام او سلامی کوتاه بگوید .
خانم روشن با چشمهای متعجب به چشمهای مخمل گونه رها نگریست و با لحنی محبت آمیز گفت :
آه دخترم ! فرزام حق داشت . تو زیبایی باور نکردنی داری .
رها بار دیگر سرش را به زیر انداخت و با صدای که بزحمت شنیده میشد گفت :
شما لطف دارید .
خانم روشن کنار پسرش لب پنجره نشست . در کنار اندام درشت و قد بلند پسرش ، ظریفتر و کوچکتر به نظر میرسید ، اما چهره اش به پسرش شباهت بسیاری داشت .
نه نه من اصلا بی خود از کسی تعریف نمیکنم . تو واقعا زیبایی غیر قابل باوری داری و از طرز صحبت کردنت پیداست که از خانواده متشخص و اسم و رسم داری هستی . درست حدس زدم ؟
رها قصد داشت چیزی بگوید ، اما فرزام پیش دستی کرد و گفت :
مادر ، رها در روسیه متولد شده و مادرش هم روس بوده است .
خانم روشن تعجب خود را با بالا بردن ابروهایش نشان داد و با تبسمی شیرین و نمکین گفت :
اما رهای عزیز خوب فارسی صحبت میکند .
رها سعی کرد کمی به خود قوت قلب بدهد و آرامش خود را حفظ کند و اعتماد به نفس از دست رفته اش را بازیابد ، به همین خاطر نفس حبس شده اش را از سینه بیرون داد و گفت :
پدرم بیشتر در خانه فارسی صحبت میکرد . او سعی داشت رابطه ما با ایران قطع نشود .
خوب حتما پدر فهمیده ای داشته ای . پدرت هم به ایران آمد ؟
خیر . یک سال پیش او را از دست دادم .
خانم روشن ابروهای نازکش را در هم کشید و چند مرتبه از روی تاسف سرش را تکان داد و گفت :
اوه متاسفم ، دلم نمیخواست خاطرات تلخ تو را یادآوری کنم .
رها لبخند تلخی بر لب راند و در جواب گفت :
نه . اصلا مهم نبود .
خانم روشن از لب پنجره بلند شد و با نگاهی به آسمان گفت :
خوب من باید برای تهیه چای بروم . آقای روشن دوست ندارد وقتی به منزل میآید ، چای آماده نباشد .وبا گفتن این سخن از اتاق خارج شد .
رها هم به آسمان نظری انداخت و گفت :
ببخشید . من هم باید به خانه برگردم . ساعت برگشتن آقا جان است .

Signature
     
#28 | Posted: 15 Jul 2013 10:03 | Edited By: paridarya461
فصل چهارم
هوا آفتابی بود ، اما نسیم خنکی هم میوزید . رها تخته شاسی خود را در آغوش کشیده بود و با قدمهای بلند از خیابانهای شیب دار شمیران پایین میرفت. آموزشگاه نقاشی تقریبا در جنوب شمیران قرار داشت و رها ترجیح میداد این مسیر را پیاده بپیماید ، به همین علت آرام در پیاده رو قدم میزد . تمام توجهش به اطراف جلب شده بود . در این قسمت شهر جمعیت اندکی دیده میشد و ازدحام زیاد مردم به چشم نمیخورد. چند مغازه لوکس بزرگ در کنار خیابان توجه رها را به خود جلب کردند . لباسهای رنگارنگ در داخل ویترینها آویخته شده بود و بلوز و شلوار های اسپرت هم در بین آنها دیده میشد . رها به یاد اِما افتاد . او همیشه از لباسهای اسپرت استفاده میکرد . چقدر به لباس صورتی رنگی که اهدایی اِما بود علاقه داشت . در افکار خودش غرق بود که صدایی آشنا او را به خود آورد :
رها خانم ! شما هستید ؟
آری این صدا متعلق به فرزام بود که درچند قدمی او ایستاده بود و به او مینگریست .
رها از دیدن فرزام در نزدیکی خود تعجب کرد و چند قدم به عقب رفت . فرزام کیفش را که در دست گرفته بود روی زمین گذاشت و گفت :
ببخشید ، فراموش کردم سلام کنم .
رها تخته شاسی را بیشتر به خود فشرد و جواب سلامش را داد .
فرزام پرسید :
کلاس نقاشی میروید ؟
بله ، آقا جان مایل بودند من برای گذراندن اوقات فراغت به کلاس نقاشی برم .
بهترین کار ممکن را انجام میدهید . اصلا خوب نیست که یک دختر جوان بیشتر وقت خود را در حصار خانه و به خیالبافی صرف کند . شما باید بیشتر در اجتماع حضور پیدا کنید و مشکلات مردم را به چشم خود ببینید . ظاهر شما نشان میدهد که دختر پولداری و متمولی بوده اید و هیجده سال در حصار پول و خانه ای وسیع خود را پنهان ساخته بودید و برای خودتان محدودیتهای زیادی قائل شدید .
رها با تعجب پرسید :
چه محدودیتی ؟
محدودیتی بالاتر از اینکه نتوانستید اطرافتان را با دید کلی و وسیع بنگرید ؟ شما با چند خانواده فقیر که برای شام نان شب نداشته اند ارتباط داشته اید ؟ چند بچه یتیم و بی سرپرست را با چشم دیده اید ؟ تا به حال موهای نرم کدام دختر پرورشگاهی را نوازش کرده اید ؟
رها سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت . براستی او تا زمانی که از سن پطرزبورگ به مقصد ایران حرکت نکرده بود ، هیچ گاه بدبختی و فلاکت و فقر را به چشم ندیده بود . او حتی فقر را باور نداشت و ذره ای به دختران ژنده پوشی که از کنارش عبور میکردند توجه نکرده بود . خوب به یاد داشت شب کریسمس دو سال پیش در کنار خانواده اش در کالسکه اشرافی نشسته و برای خرید هدیه سال نو به خیابانهای پرازدحام سن پطرزبورگ رفته بودند . چند دختر که حتی بالاپوش مناسبی بر تن نداشتند و دانه های برف از درز کفشهایشان به داخل نفوذ میکرد ، در خیابانهای پرازدحام قدم میزدند ، اما رها با خودخواهی تمام پشت ویترینهای رنگارنگ می ایستاد و اگر دختر ژنده پوشی از کنارش عبور میکرد در دل آرزو میکرد که دستهای کثیفش به لباس گرانبهای او برخورد نکند . از یادآوری این خاطرات شرمنده شد . هیچ گاه حتی تصور نمیکرد از قله رفیع انسانیت تا چه حد دور مانده و چه مسیر طولانی ای را برای رسیدن به آن باید طی کند .فرزام چه خوب او را شناخته بود .
رها خجالت میکشید سرش را بالا بیاورد . احساس میکرد تمام آن کم توجهی ها و بی رحمی هایی را که او با آن تهیدستان داشته است ، فرزام از چشمهایش میخواند . احساس میکرد که حتی افکارش هم از دید فرزام پنهان نمیمانند ، به همین علت حتی بیم داشت که بیندیشد . اما نه ! او ماه ها بود که خود را شریک غصه های یتیمان میدید . او حالا دیگر ماکسیم را میشناخت و موهای نرم واسیلیا و پالاشکا را نوازش کرده بود . از یادآوری خاطرات آنها لبخندی محو و کمرنگ بر لبهای خسته و نا امیدش نشست .
فرزام که از افکار آشفته رها خبر نداشت رو به ویترین روبرویی نظر انداخت و گفت:
رها من در رفتار تو نوعی حرکات خاص میبینم . مثل دخترهایی که یک عمر در کاخهای مرمر زندگی کرده اند رفتار میکنی . ببینم مادر و پدر تو چه کاره بودند ؟
رها که اینهمه ذکاوت فرزام را تحسین میکرد ، راه افتاد و جواب داد :
پدرم تاجر بود و مادرم شاهزاده خانم یک شهر بزرگ . زمانیکه تزارهای روس در کوه های قفقاز کشته شدند و کشور روسیه کمونیستی شد ، فقط لقب مادرم برای او محفوظ ماند .
فرزام که قدمهایش را با رها تنظیم کرده بود ، لبخندی بر لب آورد و گفت:
پس در این صورت تو هم شاهزاده کوچک روسی هستی . پرنسس رها !
راستی رها ! تو کمونیست نیستی ؟ تو قطعا به خدا اعتقاد داری . درست است ؟
رها با لحنی عصبی گفت :
چطور مگر ؟ به حرکات و رفتار من می اید که فردی بی اعتقاد و بی دین باشم؟ فراموش کرده ای که پدرم ایرانی بود؟ یکی از آن ایرانیهای متعصب شیعه مذهب ؟ مادرم هم مسیحی معتقدی بود و هر یکشنبه به کلیسا میرفت ، اما وقتی با پدرم آشنا شد ، دین او را کاملتر یافت و او هم اسلام را پذیرفت . ما یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد بودیم ، هر چند که در شهر کوچک ما کمونیستها چندان نفوذ نکرده اند و اغلب مردم مسیحی هستند .
کم کم به میدان رسیدند . باید از هم جدا میشدند . فرزام هر چند میل به ادامه گفتگو داشت ، اما میدانست که وقت مناسبی نیست ، به همین علت سر خیابان از هم جدا شدند و هر یک به سمت مقصد خود حرکت کردند .رها از این که به این زودی اسرار خانواده اش را در اختیار فرزام که غریبه ای بیش نبود قرار داده بود ، احساس ناراحتی میکرد ، اما ندایی در قلبش همچنان تکرار میکرد که او غریبه نیست و باید به او اعتماد کند .
آموزشگاه نقاشی در طبقه دوم ساختمانی تجاری بود و در سفید رنگی داشت . داخل آموزشگاه با حصیرها و تابلوهای گوناگون تزئین شده بود و چند نقاشی سیاه قلم و رنگ روغنی به دیوار آویخته شده بودند . چند اتاق تو در تو هم بودند که به یک سالن وسیع متصل میشدند و میز و صندلیهای زیادی در آنجا قرار داشتند . بیش از بیست هنرجو در آن آموزشگاه نقاشی یاد میگرفتند . استاد گشایی که از دوستان نزدیک آقای شهابی بود ، با موهای بلند یکدست سفید و ریشهای تراشیده و سبیلی نسبتا بلند و تابدار و قدی متوسط و کمی فربه با دیدن رها در آستانه در لبخند زد و نزدیک او آمد و با لحنی مهربان گفت :
دختر خانم ! حال دوست نازنین مان آقای شهابی خوب است ؟ خوب امروز هم چند دقیقه دیر آمدی .
رها با لبخندی جواب داد :
ممنون .و به هنرجوهایی که با دقت تمام سعی در کشیدن یک سماور نفتی بزرگ که روی یک میز قرار داده شده بود ، داشتند ،نگریست و با لحنی عذرخواهانه گفت :
ببخشید استاد ! از منزل تا اینجا را پیاده میآیم ، به همین علت چند دقیقه ای طول میکشد .
استاد به صندلی اشاره کرد و گفت :
اشکالی ندارد . خوب حالا برو روی آن صندلی بنشین و آن سماور را خیلی زیبا بکش . دلم میخواهد در مدت کوتاهی ، نقاش ماهری شوی .
رها به سمت صندلی رفت و روی آن نشست . سعی داشت تمام حواسش را به کشیدن سماور متمرکز کند ، اما یک کلمه در ذهنش در حال پرواز بود :
فرزام ، فرزام ، فرزام .
کم کم خورشید از آسمان یکدست آبی میرفت و هوا خنک میشد . رها خرامان در کوچه های خلوت شمیران قدم میزد و به سمت خانه میرفت . صدای مردانه فرزام در گوشش میپیچید . چقدر شبیه پدر و بنیامین بود . رها حس کرد که روح پدر و برادرش در بدن فرزام دمیده شده و آن دو زنده اند .به منزل رسید . باید سعی میکرد افکار ساعت قبل را به دور بیندازد و با لبخند وارد خانه شود . هیچ کس دوست نداشت پدر خوانده مهربانش را برنجاند . کلید را آرام داخل قفل انداخت و وارد خانه شد . نصرت خانم دستمالی به دست گرفته بود و شیشه های راهرو را تمیز میکرد . با دیدن رها لبخندی به لب آورد و در جواب سلامش گفت :
سلام خانم زیبای افسانه ای ! چقدر خوب شد که تو آمدی ، بی تو خانه مثل گورستان میشود .
تعارف نکنید نصرت خانم . بود و نبود من در این خانه بزرگ فرقی نمیکند .
نه عزیزم . تعارف نمیکنم . وقتی تو نیستی اقا جانت هم ساکت و مغموم روی کاناپه لم میدهد و غرق در افکار اندوهناک میشود . خانه را سکوت مطلق فرا میگیرد و همه چیز بوی مرگ و فنا میدهد ، اما وقتی تو می آیی قضیه فرق میکند .
صدای گرم و دلنواز آقای شهابی به سخنان نصرت خانم پایان داد .
آمدی رها جان ؟
رها کمی سرش را خم کرد و به داخل اتاق نگریست . آقای شهابی روی کاناپه بزرگ لم داده بود و با لبهای خندان به او مینگریست .
سلام اقا جان . امیدوارم حالتان از روزهای قبل بهتر باشد .
تو را که میبینم بهتر میشوم .
رها به داخل اتاق رفت و تخته شاسی اش را روی میز نهاد . اقای شهابی آن را برداشت و نظری به کاغذهای داخل آن انداخت و لحظه ای بعد نگاه خندانش را به رها دوخت و گفت :
خیلی خوب است تو دختر با استعدادی هستی .
نه اقا جان ، تعارف نکنید . من زیاد خوب کار نمیکنم .
نه ، برعکس . خیلی عالی است . دلم میخواهد تو بیش از این به خودت برسی . باید به گردش بروی تا هم روحیه ات بهتر شود و هم از مناظر نقاشی کنی تا دستت راه بیفتد .
رها به لبخندی اکتفا کرد . آقای شهابی ادامه داد :
از همین امروز شروع میکنیم . الان برو کمی استراحت کن . یک ساعت دیگر با هم میرویم پارک .
پیشنهاد عالی ای است ، پس من یک ساعت دیگر آماده ام .و با گفتن این کلام ، تخته شاسی اش را برداشت و به اتاق رفت .

بلافاصله تخته را روی میز انداخت و به سمت باغ رفت و آن را گشود . نسیم خنکی میوزید و بوی گلها مشامش را پر کرد . صدای جیک جیک گنجشکان در گوشش پیچید . روی پنجه پا ایستاد تا پنجره را ببیند ، اما جز قسمت کوچکی از بالای پنجره ، چیز دیگری را مشاهده نکرد . مایوس روی پا ایستاد و در باغ را بست . این همه سردرگمی فایده ای نداشت . او باید بر خود مسلط میشد .
حدود یک ساعت بعد آماده روبروی اتاق آقاجان ایستاد و آرام در را زد . لحظه ای بعد صدای همیشه لرزان پیرمرد را شنید:
بیا تو دخترم .
رها آرام در را گشود . پیرمرد روی تخت دراز کشیده بود . رها با قدمهای سریع به سمت پیر مرد رفت . اما چهره پیرمرد خسته بود و آثاری از بیماری در آن دیده نمیشد . با این حال پرسید :
آقا جان ! حال شما خوب نیست ؟
همانطور که انتظار داشت پیرمرد جواب داد :
نه ! حال مزاجیم خوب است ، فقط کمی خسته ام و فکر میکنم به خاطر کهولت سن باشد . تو نگران نباش . خوب پس آماده شده ای . امیدوارم خوش بگذرد .
نه آقا جان ! من هم نمیروم . اصلا حوصله گردش را ندارم .
آقای شهابی ابروهایش را در هم کشید :
خودت را لوس نکن . من حالم خیلی خوب است ، فقط کمی خسته ام و نیاز به استراحت دارم . بر عکس ، تو نیاز به تفریح داری . دوست ندارم در این خانه فسیل شوی . تو باید به اجتماع بروی و با مردم معاشرت کنی . ایران نیامدی که بچسبی به خانه و بیرون نروی .
آخر ...
آخر ندارد . همین الان برو و حسابی بگرد و طرح های جدید بکش .
رها آرام از کنار تخت پیرمرد برخاست و با لبخندی از اتاق خارج شد . اصلا حوصله گردش نداشت ، اما دلش هم نمیخواست پیرمرد را با سخنان سرد و مایوس کننده اش بیازارد ، به همین خاطر با بی میلی از خانه خارج شد .
خورشید به کلی از آسمان رفته بود و آسمان آبی بی هیچ آفتابی زیباتر از همیشه به نظر میرسید . نسیم شاخه های درختان را به رقص درآورده بود . رها دوباره به خانه بازگشت و به داخل آشپزخانه سرک کشید و به نصرت خانم که داشت سبزی پاک میکرد ، سفارشاتی در مورد آقای شهابی کرد و مجددا از خانه خارج شد .

Signature
     
#29 | Posted: 15 Jul 2013 10:27 | Edited By: paridarya461
در این لحظه صدای بسته شدن در خانه یکی از همسایه ها توجه رها را به خود جلب کرد .رها سرگرداند و فرزام را به همراه مادرش مشاهده کرد . بی اختیار لبخندی نمکین بر لب آورد . فرزام هم با مشاهده رها لبخند زد و با قدمهای بلند به او نزدیک شد . خانم روشن هم او را همراهی میکرد . لحظه ای بعد آن دو روبروی رها قرار داشتند . رها لبهای محکم و کوچکش را از هم باز کرد و با صدای ظریف و شکننده ای سلام کرد . آنها هم جوابش را دادند .
فرزام پرسید :
رها خانم ! تنهایی کجا میروید ؟
آقا جان مایل بودند برای تمرین نقاشی به پارک بروم .
و با گفتن این سخن تخته شاسی اش را به سینه فشرد . خانم روشن نظری به قامت ظریف دختر جوان که در آن لباس بژ بسیار زیبا شده بود ، انداخت . این دختر واقعا مثل شاهزاده ها بود فرزام امروز عصر برایش گفته بود که رها واقعا یک شاهزاده است . فرزام که مادر را غرق در افکار خود دید ، آرام با دست به او زد و گفت :
مادر شنیدید ؟ رها هم قصد دارد به پارک برود .
و رو کرد به رها و گفت :
خوشبختانه ما هم به پارک میرویم و میتوانیم از همراهی شما لذت ببریم .
و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد :
البته اگر از نظر شما مانعی نداشته باشد.
رها اجازه خواست که به خانه برود و برگردد .

فرزام با نگاهی به مادرش که هنوز غرق در افکار خود بود انداخت :
مادر چه چیز باعث این سکوت طولانی شما شده ؟
خانم روشن با دندان گوشه لب خود را گزید و لبخندی نمکین زد :
بدجنس ! او را چطور پیدا کردی ؟ دختر بی نظیری که حتی توی خواب هم نمیشود نظیرش را دید .
فرزام سینه خود را جلو داد ، نفس عمیقی کشید و لبخندی شیطنت آمیز زد و گودی روی گونه راستش نمایان شد .
مامان ! پسرت را دست کم نگیر ، خوب من هم خیلی زیبا و خوش تیپ هستم و حتی در خواب هم نمیشود نظیر مرا دید .
خانم روشن با لذتی وصف ناشدنی به صورت گندمگون و جذاب پسرش نگریست . حقیقتا چهره او نیز بی نظیر بود . آهی از اعماق دل کشید . بی گمان او خیلی خوشبخت بود .
رها زمانی که وارد خانه شد ، آقای شهابی در کنار آینه بزرگ داخل دستشویی ایستاده بود و ریش خود را میتراشید . با صدای باز شدن در اتاق ، سرش را برگرداند و با مشاهده رها تیغ را روی پایه آینه قرار داد و با تعجب پرسید :
به این زودی برگشتی ؟
نه . هنوز نرفته ام . راستش با دوتا از دوستانم برخورد کردم . آنها پیشنهاد کردند با هم به پارک برویم . من هم آمدم که ...
آقا شهابی بار دیگر تیغ ریش تراش را برداشت و گفت :
ایرادی ندارد دخترم میتوانی با آنها بروی .امیدوارم به تو خوش بگذرد .
رها با تشکر کوچکی از اتاق بیرون رفت و آقای شهابی همچنان در رویاهای خود غرق شد . از این که رها دوستانی یافته بود ، بسیار خرسند بود . رها از این که حقیقت را به آقای شهابی نگفته بود ، ازدست خود دلخور و عصبانی بود ، اما علتش را نمیدانست . بسیار با خود مبارزه کرد که با شهامت بگوید من قصد دارم باهمسایه بغلی به پارک بروم ، اما احساس میکرد با گفتن این حرف ، قلب پیرمرد فرو خواهد ریخت و بی گمان نگران خواهد شد . پیرمرد از اعضای خانه کناری شکست غیر قابل جبرانی خورده بود و قطعا با تمام ساکنان آن خانه عداوت و دشمنی داشت و اگر میفهمید که رها به پسر پنجره روبرویی دل باخته است ، قطعا از پا در می آمد .
فرزام و خانم روشن پشت در به انتظار ایستاده بودند و با دیدن رها لبخند زدند و با هم در سرازیری خیابان پایین رفتند .هوا کم کم تاریک میشد و چراغهای رنگارنگ مغازه ها روشن شده و جلوه زیبایی به آنجا بخشیده بود . مردم کم و بیش رفت و آمد میکردند . هر سه آنها در افکار خود غرق بودند و در سکوت مطلق در کنار هم قدم بر میداشتند . خانم روشن به این می اندیشید که این دو پرنده تا چه حدبه هم می آیند و قطعا در کنار هم چون دو مرغ عشق خوشبخت خواهند بود . هیچ گاه تصور نمیکرد عروسی به این زیبایی و با این کمالات را به خانه بیاورد و در دل ، انتخاب بی نقص پسرش را تحسین گفت .
فرزام هم در افکار خود به این می اندیشید که آیا توانسته دل این غزال گریز پا را به دست آورد . میدانست که رها از سخنان امروزش دلگیر نشده است ، زیرا در غیر اینصورت پیشنهاد او را برای همراهی کردن نمی پذیرفت ، اما آیا رها هم چنین احساس پاک و بی ریایی نسبت به او داشت ؟
هنوز سکوت بین آنها حاکم بود که به در بزرگ پارک رسیدند . آنجا بیش ازخیابان شلوغ بود . رها همیشه با دیدن اینهمه شور و شوقی که در چهره مردمی که برای تفریح به پارک می آمدند به وجد می آمد و چشمهای شفافش از این همه خوشبختی میدرخشیدند . بارها آرزو کرده بود که به همراه خانواده اش به این کشور افسانه ای و سراسر زندگی آمده بود . اکنون میتوانست سخنان پر از احساس پدر را درمورد ایران درک کند . ایران کشوری گرم است که اشعه خورشید نه تنها جسم مردم که روح آنها را هم زیر پرتو نور خود گرم میکرد . در وجود هر ایرانی خورشیدی میدرخشد و صفا و صمیمیتی بین آنهاست که با هیچ گردبادی از بین نمیرود .
فرزام با دست به نیمکتی که تقریبا در نزدیکی بوفه ها قرار داشت اشاره کردو گفت :
ایناهاش یک نیمکت خالی
هر سه به سمت نیمکت رفتند ، اما فرزام بدون اینکه بنشیند بار دیگر به سمت دکه ها رفت و لحظه ای بعد با دست پر به سمت مادرش و رها بازگشت . خانم روشن لبخند مرموزی برلب آورده بود . هر سه در کنار هم نشستند .
خوب رها خانم ! خودتان را مشغول کنید .
و با گفتن این سخن ، ظرف سیب زمینی سرخ شده را به او داد . رها تشکر کوتاهی کرد و بار دیگر سکوت بینشان حکمفرما شد . فرزام که از این سکوت رنج میبرد ، سعی کرد باب سخن را باز کند . به همین خاطر پرسید:
شما متوجه کتابفروشی پارک شده اید ؟
نه متوجه نشده ام .
به مطالعه علاقه دارید ؟
رها خیلی کلی و مختصر جواب داد :
بله ! مطالعه بهترین تفریح من است .
خانم روشن لبخند زد:
این پسر من هم فقط منتظر این است که کسی چیزی بگوید و او شروع کند به تعریف از کتابها و مقاله ای گوناگون.
فرزام سرش را تکان داد و خندید اما چیزی نگفت و خانم روشن که از سکوت بین ان دو کلافه شده بود گفت :
خوب فرزام بهتر است رها را به کتابفروشی ببری تا اگر کتابی می خواهد تهیه کند.
فرزام از پیشنهاد مادرش استقبال کرد و بلافاصله از جا برخاست و دوشادوش هم به سمت کتابفروشی رفتند.
خانم روشن ازپشت سر به انها نگریست.اندام ظریف و کوچک رها در کنار هیکل مردانه و قد بلند پسرش برایش زیبا بود.هر دو با هم وارد کتابفروشی شدند و رها مشغول تماشای کتابهای داخل قفسه شد.یک ربع بعد رها چند کتاب را در دست گرفت و پشت میز نشست.فرزام هم به تبعیت از او روی صندلی نشست و به پشتی ان تکیه داد و یک پای خود را روی پای دیگر انداخت و گفت :
از انتخابت متوجه شدم که خواننده کتابهای رمان هستی.
رها بدون مکث جواب داد:
بله.اگر فرصت کافی داشته باشم فقط رمان می خونم.
کتابهای چه نویستده هایی را مطالعه می کنی؟حتما دیکنز و ...
نه من هر کتابی را که در اختیار داشته باشم مطالعه می کنم.نویسنده چندان برایم مهم نیست.
پس تو کورکورانه کتاب هایت را انتحاب می کنی؟اما من ترجیح می دهم شناخت کافی نسبت به نویسنده کتاب و اثار گذشته اش داشته باشم.
رها از لحن کوبنده و معترض فرزام کمی دلخور شد و ابروهای نازک و بلند و خوش حالتش را در هم کشید.
من هم چندان کورکورانه کتاب انتخاب نمی کنم اما در اصل مضمون کتاب برایم مهم است نه نویسنده ان.
فرزام که متوجه رنجیدگی دختر جوان شده بود کمی خود را جمع و جور کرد و گفت:
خوب از این موضوع بگذریم.دلم نمی خواهد با این بحث های بیهوده روزمان راخراب کنیم.خوب می توانم بپرسم تا به حال زیباترین کتابی که خوانده ی چه بوده؟
کتاب که زیاد نخوانده ام اما بیش از همه دزیره را....
احسنت!چه کتاب بی نظیری را انتخاب کرده ای.این کتاب هم از لحاظ نگارش و هم موضوع بی نظیر است.من هم مدتی قبل این کتاب را خواندم و بسیار ان را پسندیدم.خوب نظرت در مورد کتاب بر باد رفته چیست؟
من این کتاب را خوانده ام.عشق در این کتاب به معنای واقعی ترسیم شده و حتی اشخاصی که تا به حال عشق را مستقیمأ درک نکرده و با ان بر خورد نداشته اند در این کتاب می توانند ان را درک کنند.
فرزام با لحنی ارام پرسید:
تو هم در زمره افرادی هستی که عشق را به معنای واقعی درک نکرده اند؟
رها در جواب دادن به این سوال مردد بود ولی بالاخره گفت :
بله من عشق را فقط در کتاب ها خوانده ام و در دنیای واقعی از درک ان عاجزم.
فرزام به پشت صندلی تکیه داد و با چشم های جذابش به رها خیره شد و همراه با اه کوتاهی گفت :
بیچاره کسانی که گمان می کنند تو به انها دل باخته ای.
رها سعی داشت این سخن فرزام را نشنیده بگیرد اما نتوانست مقاومت کند و از جا بر خاست و دستش را دراز کرد تا کتابهای روی میز را بردارد گفت :
شما لطفأ غصه انها را نخورید!
فرزام بلافاصله دستش را روی کتابها نهاد و گفت :
صبر کن .می خواهم کتاب بخرم.
اما رها اعتراض کرد:
عجله کنید.مادر شما در پارک انتظار برگشت ما را می کشند و صحیح نیست بیش از این ایشان را تنها بگذاریم.
فرزام از روی صندلی بر خاست.
عجب دختر غیر قابل نفوذی هستی.
رها از لحن غمگین و شکسته خورده فرزام به خنده افتاد اما سعی کرد از یک تبسم فرا تر نرود و دوشادوش هم از کتابفروشی خارج شدند.هنوز با خانم روشن فاصله چندانی داشتند که فرزام بار دیگر عزمش را جزم کرد و گفت :
ببین رها ! می خواهم موضوعی را با تو در میان بگذارم....من فکر می کنم از سخنان امروزم هم متوجه شده ای که تا چه اندازه....
رها به طرف او برگشت و حالتی معترض به خود گرفت و گفت :
خواهش می کنم در این مورد گفتگو نکینم.امروز اصلا جای این سخنان نیست.ترجیح می دهم که....
فرزام قدمی بلند برداشت و رو به روی رها ایستاد و با حالتی عصبانی گفت :
ببین رها من قصد تو را از این حرکات نمی دانم اما خودم مطمئنم که در گفتن تمام سخنانم صداقت واقعی دارم.من هیچ گاه در تمام زندگیم به هیچ دختری ابراز علاقه نکرده ام و راه و روش ان را هم نمی دانم اما امروز با تمام صداقت به تو می گویم که.....
رها که گفته های صریح فرزام غافلگیر شده بود با حالتی عصبی گفت :
اقای روشن ! مادر شما به ما نگاه می کنند.فکر نمی کنید.فکر نمی کنید دور از نزاکت است که پیش روی ایشان.....
تو لازم نیست درس ادب به من بدهی. امروز دیگر نمی گذارم بگریزی من حتما باید.....
رها بار دیگر سخنش را قطع کرد :
شما تند می روید.من دیگر با شما حرفی ندارم باید بروم.
و بلافاصله از کنار او عبور کرد.خانم روشن به ان دو می نگریست و از مشاجره بینشان به وجود امده بود به خنده افتاده بود.حرکات پسر زیبا و مغرورش برایش غریب و غیر قابل باور بود اما از این که او را چنین مشتاق میافت بسیار خشنود بود.
فرزام برای چند لحظه در همان حال ایستاد و بعد از ان با صورتی بی حالت به سمت انها باز گشت و با قدم های نسبتا ارام خود را به نیمکتی که خانم روشن روی ان نشسته بود رساند.رها در کنار نیمکت ایستاده بود و با خانم روشن گفتگو می کرد:
اگه اجازه بفرمایید من دیگر به خانه بر می گردم.
هر طور که مایل هستید.فقط اگر موافقید با هم به ان کافه برویم و لااقل فنجانی چای بنوشیم.

Signature
     
#30 | Posted: 15 Jul 2013 11:07 | Edited By: paridarya461
رها نیم نگاهی به صورت بی حالت فرزام انداخت . موهای پریشان روی پیشانی فرزام به ان صورت بی حالت و چشمهای ثابت حالتی شاعرانه و دوست داشتنی بخشیده بود.رها بالحنی ارام گفت:
هر طور شما مایل هستید.
هر سه به طرف کافه ای کوچک که در نزدیکی پارک قرار داشت رفتند.فرزام ساکت و مغموم در خورد فرو رفته بود اما رها و خانم روشن با هم صحبت می کردند.وقتی پشت میز نشستند فرزام سه فنجان چای و کیک سفارش داد.رها فنجان چایش را در دست گرفت و جرعه ای از ان را نوشید که تماس دست خانم روشن را با دست خود احساس کرد.لبخند صمیمانه ای بر لب خانم روش نشسته بود که رها را به فکر فرو برد.خانم روشن هم ماند پسرش تا اندازه ای غریب و عجیب و حرکاتش غیر قابل پیش بینی و ناگهانی بود.
خانم روشن که رها را در فکر دید گفت :
تو با تمام دختر هایی که تا به حال دیده ام فرق داری.یک دختر ساکت و ...
رها لبخندی بر لب نشاند:
شما خیلی به من لطف دارید اما من هیچ تفاوتی با دختر های دیگه ندارم.تنها تفاوتم این است که بسیار تنها هستم و مرگ خانواده ام موجب شده که راحت نتوانم با دنیا کنار بیایم.فکر نمی کنم این حسن خوب باشد.
فرزام با دقت به سخنان انها گوش می داد و همچنان ساکت بود.
خانم روشن برای تسلی قلب رها گفت :
می دانی عزیزم؟هر کسی در زندگی مشکلی دارد اما باید با استقامت با ان کنار بیاید.تو در اوج جوانی هستی حیف است از حالا خود را پژمرده و ریشه هایت را خشک کنی.
رها توانست لبخند بی روحی بر لب بیاورد.
سلام پرنسس کوچولو.
رها سرش را بالا اورد.فرزام در کنار پنجره ایستاده بود و به او می نگریست.
رها ابپاش را روی زمین گذاشت.
فرزام پرسید:
سلام ! امروز چی کار کردی؟ کلاس نقاشی فایده ای داشت؟
بله قطعا .من کمال سعیم را می کنم تا بتوانم نقاش موفقی بشوم و دل اقاجان به درد نیاید.
فرزام خنده ی بلندی سر داد و گفت :
پرنسس کوچولوی ما چقدرم قدر شناس است.
رها با این که از این لقب بدش نمی امد اما برای مخالفت با عقاید و سخنان فرزام کمی ابروهایش را در هم کشید و گفت :
ببخشید.من ابدا از لقبی که به من می دهید خوشم نمی اید.
فرزام که از لحن رها یکه خورده بود برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد از چند ثانیه ّبا دست راست به پیشانیش کوبید.
اخ ببخشید و قصد نداشتم ازرده خاطرت کنم.
رها که از برخورد تند خود شرمنده شده بود لبخند ملایمی بر لب اورد و گفت:
اشکالی ندارد.نمی دانم چرا یک دفعه ناراحت شدم.
فرزام پوزخندی بر لب اورد:
من فکر می کردم تو از این لقب خوشت می اید اما بدان حتی اگر تو را پرنسس کوچولو خطاب نکنم باز هم پرنسس قلب من هستی و بر قلب من حکومت می کنی.
رها بدون اراده صورتش را از پنجره گرداند.انتظار این سخن را نداشت.از این که توانسته بود قلب پسری با خصوصیات اخلاقی فرزام را به خود اختصاص دهد بسیار خشنود بود اما سوءظنی دردناک قلبش را می ازرد.ایا می توانست به سخنان فرزام اعتماد کند؟پسران زیادی به او ابراز علاقه کرده بودند اما رها هیچ وقت حرف انها را باور نکرده بود.پس فرزام چه وجه متمایزی با دیگران داشت که ندای نوازش دهنده صدایش در دل غمگین رها اثر و ان را سرشار از شور و هیجان می کرد؟

فرزام که متوجه سکوت طولانی رها شده بود موهای سرگردانش را از روی پیشانیش کنار زد و گفت :
خواهش می کنم دلخور نشو.اصلا منظور خاصی نداشتم.
می دانی رها ؟ من از ان ادمهایی نیستم که بتوانم بی جهت از کسی تعریف و تمجید کنم.یعنی ذاتا تملق گویی را ان چنان بلد نیستم اما نمی دانم چرا بی اختیار در مورد تو این کلمات به زبانم می ایند و نمی توانم احساسات خودم را در زیر پرده ای از بی خیالی پنهان سازم.
رها باور کن بیشتر ساعت من به تفکر درباره تو می گذره.دختر تو کی هستی که یکباره پیدا شدی و زندگیم را زیر و رو کردی؟
رها به حرکت موج گونه جوی کوچک وسط باغ خیره شده بود و با صدایی بسیار ارام که به سختی به گوش می رسید گفت :
من لایق این همه لطف شما نیستم.باور کنید اصلا قصد بر هم زدن ارامش شما را نداشتم.این را با تمام خلوص و از ته دل می گویم که اگر بدانم حضورم موجب بروز مشکلاتی در زندگی شما می شود دیگر به باغ نخواهم امد.
فرزام دستش را تکان داد و گفت :
نه بابا چه قدر زود رنج هستی.من مقصودم این نبود.تو چه تقصیری داری که چنین قدرتی در وجود توست؟مطمئن باش تو اگر خودت را پشت در چوبی بزرگ اتاقت هم پنهان کنی باز هم انقلابی که در وجود من به پا شده فروکش نمی کند و از این مسافت هم قلب من به پرنسس خود تعلق خواهد داشت.
این کلمات چون موسیقی دلنشین به روح رها نشست.بدون هیچ دلیلی این سخنان را باور می کرد و به شخصی که رو به رویش پشت پنجره ایستاده بود ایمان داشت و سخنانش برایش چون کتابی معتبر قابل ارزش بود.
از این احساسی که در وجودش رخنه کرده بود می ترسید.در دل ارزو می کرد که لااقل یکی از اعضای خانواده زنده بود که می توانست دستش را بگیرد که به بیراهه نرود.دلش مالامال از نگرانی و غم دوری بود.از جدایی بیزار و منزجر و گریزان بود و طاقت رنج جدایی را نداشت.
وقتی نگاه خسته اش به صورت فرزام افتاد فرزام بلافاصله متوجه غم و اندوهی که در ان چشمهای زیبا و افسونگر موج می زد شد و خیال کرد که رها از سخنان او رنجیده شده است به همین خاطر گفت :
رها ! من اصلا قصد ناراحت کردن تو رو نداشتم رها امروز کنترل زبانم را از دست داده ام.برای این که بیشتر موجب رنجش تو نشوم به دنبال کارم می روم.امیدوارم سخنان ناشایست مرا نشنیده بگیری.
و با گفتن این سخن به داخل اتاق رفت و پنجره را بست.رها همانجا که ایستاده بود میخکوب شد و بدون اینکه پلک بزند به پنجره نگریست.از سخن آخر فرزام دلخور شده بود.نمی دانست چراهمیشه این چنین محتاط و محافظه کارانه رفتار می کند و این رفتارش موجب می شد که هیچ کس مایل به معاشرت با او نباشد . موجی از غم به دلش راه پیدا کرد و چشمهای افسونگرش ابری شد.
با قدمهای سست و ارام به سمت در چوبی رفت.فرزام لباسش را تغییر داد و از اتاق خارج شد.
خانم روشن که پشت چرخ خیاطی نشسته بود به او می نگریست وگفت:
کجا با این عجله؟تو که تازه اومدی؟!
می خواهم کمی پیاده روی کنم.مادر شما هم حاضر شوید با هم برویم.
خانم روشن که از دعوت نابهنگام فرزام بسیار خشنود شده بود لبخندی محبت آمیز زد و گفت :
پس صبر کنید تا آماده شوم.
و به سرعت به اتاقش رفت.فرزام روی کاناپه لم داد و چانه اش را به دستش تکیه داد و به فکر فرو رفت.از این که بی اختیار جملاتی بر زیان اورده بود خود را سرزنش می کرد.از حرکات و سخنانی که چند لحظه پیش بر زبان اورده بود خنده اش می گرفت .هیچ گاه حتی برای لحظه ای فکر نمی کرد که در برابر دختری بایستد و با او از عشق و دوست داشتن سخن بگوید اما نیرویی در وجود رها بود که او را به سویش می کشید.هیچ گاه بی جهت لبحند نزده بود.اخرین باری را که گریسته بود خوب به یاد نداشت اما اینبار تمایل داشت بی جهت بخندد یا بدون هیچ دلیلی قادر بود بگرید.قدرتی در درونش فریاد می زد که فرزام دست از این محبت بکش که جز سختی و بدبختی ارمغانی نخواهد داشت.
صدای خانم روشن به یکباره رشته افکارش را پاره کرد.فرزام به مادرش که لباس پوشیده و در کنارش ایستاده بود نگریست.چقدر او را دوست داشت.لبخند گرم مادر به دلش گرمی بخشید و ارزو کرد همیشه در کنارش بماند.
مادر چقدر زود اماده شدید.
خانم روشن که از افکار پنهان فرزام کاملأ اگاه بود گفت :
من زود اماده نشدم. تو از لحظه ها غافل شده ای.
فرزام سرش را تکان داد و با خنده از جای بر خاست و کیف مادر را به دستش سپرد و گفت :
قبول فقط عجله کنید تا پدر به خانه بر نگشته بگریزیم چون اگر پدر برسد قطعا اجازه نمی دهد من مادر زیبایم را با خود ببرم.
خانم روشن گوش پسرش را کشید و گفت:
خیلی شیطون شدی ها!!!!!
فرزام حالت ملتمسانه ای به چشمهایش داد:
مادر گوشم را نکشید.به حد کافی دراز است!اخر مگه دروغ می گویم؟ پدر حتی لحظه ای نمی تواند غیبت شما را تحمل کند.
بدو بچه گستاخ .تا هوا روشن است باید برویم.
تازه وارد راهروی کوچک خانه شده بودند که صدای زنگ در بر خاست و بلافاصله قهقهه فرزام نیز در خانه پیچید.
خانم روشن لبهایش را جمع کرد و ابروهای باریکش را در هم کشید و گفت :
بی مزه خنده نداره.
فرزام با قدم های بلند به سمت در رفت و با خنده گفت :
اتفاقا از این بامزه تر نمی شه.ببخشید مادر اگه با من کاری ندارید من بروم.
در روی پاشنه چرخید و اقای روشن پشت در نمایان شد.در نگاه خندان پسر شیطنت همیشگی را یافت.مطمئن بود بار دیگر سر به سر مادرش گذاشته است به همین خاطر بعد از جواب سلام فرزام گفت :
دوباره خانم مرا تنها گیر انداخته و اذیتش کرده ای؟
فرزام دست هایش را تا روی سینه اش بالا اورد و با خنده گفت :
پدر مبارزه نکرده تسلیمش هستم.
و بلافاصله از خانه بیرون رفت.خانم و اقای روشن به هم لبخند زدند.در پیچ کوچه بلند و پهن فرزام اشنایی را مشاهده کرد.انگار فرشته ای روی زمین خاکی امده بود.بر سرعت قدم هایش افزود اما رها از جلوی دیدگانش ناپدید شد.لحظه ای بعد رها را در حلقه محاصره چهار پسر جوان و گستاخ یافت.
هی کجا میری؟چرا تنهایی؟مگه داش کریمت مرده؟
هی کریم اذیتش نکن.
خشایار خیلی زرنگی.نکنه خیالات ورت داشته فکر کردی خوش تیپ تر از مایی.
یکی از پسر ها بشکن زنان جلو امد و لرزش رقص گونه ای به اندام لاغرش داد وبا عشوه گفت :
با دیدنت دنیا برام یه جور دیگه است.
رها که از وحشت لرزش شدیدی به اندامش افتاده بود خود را کنار کشید و به دیوار تکیه داد.
یکی از پسر های دیگر که ظاهرأ نامش کریم بود دست دراز کرد تا چانه گرد و ظریف رها را در دست بگیرد که مشتی محکم به صورتش خورد و مجال هیچ حرکتی به او نداد.
رها چشم هایش را به سمت شخص ضارب گرداند و از دیدن فرزام در انجا شوقی عظیم بر سینه اش خیمه زد و نفس عمیقی کشید و اسوده خود را کناری کشید.اطمینان داشت فرزام با ان قد بلند و قامت ورزیده از عهده هر چهار نفر بر خواهد امد.
فرزام مشتهای سنگین را نثار صورت جوان گستاخ خیابانگرد کرد.بینی خشایار بشدت خون می امد و با صدای بلند فحش می داد و می دوید.
کریم هم فریاد می زد :
حسن ، کوروش فرار کنید.

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ice Palace | قصر يخى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites