تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ice Palace | قصر يخى

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 16 Jul 2013 01:56 | Edited By: paridarya461
اوسکار سکوت را شکست و گفت:
- تو واقعا دختر بی نظیری هستی.
و هاتسگار فقط به گفتن، »تردیدی در این نیست« اکتفا کرد.
داخل کالسکه ، هاتسگار لحظه ای چشم از رها برنمیداشت و این امر موجب شده بود رها معذب باشد و حتی نفس کشیدن برایش دشوار شود.
زمانی که به مقصد رسیدند او اولین کسی بود که از کالسکه پیاده شد زیرا دیگر تحمل تنفس هوای خفقان آور آنجا را نداشت.مستخدم در را به روی تازه واردین گشود و نور چلچراغ های رنگارنگ بر چهره زیبای رها تابید و باعث شد چشمهای رها لحظه ای روی هم قرار گیرند.
زمانی که چشمهایش به نور زیاد عادت کرد، آرام آنها را گشود. آشنایان زیادی در آنجا حضور داشتند و همه شروع به کف زدن کردند.
رها خیلی آرام از پله ها پائین رفت و کمی خم شد و ادای احترام کرد.صدای گفتگو و هیاهو از همه جا برخاست وکم کم مهمانها به رها نزدیک شدند و خوشحالی خود را از بازگشت او ابراز کردند. در میان جمعیت دکتر ساوس و گروهبان فارکر و دلایانگ لویدیسیچ از همه خشنودتر بنظر می رسیدند. دلایانگ لویدیسیچ مثل همیشه او را محکم در آغوش کشید و بوسه گرمی بر گونه هایش نواخت و گفت:
- رهای کوچکم ! باور کن دلم خیلی برایت تنگ شده بود.او نمی دانست رها تا چه اندازه از کلمه کوچکم منزجر و متنفر است و بدون منظور آنرا بر لب رانده بود، بهمین علت رها هم آنرا به دل نگرفت و با لبخند گفت:
- دلایانگ عزیز ! من هم دلم برای صدای گرم شما تنگ شده بود. مواقعی که ناراحت بودم آرزو می کردم که ای کاش شما بودید تا با صدای گرمتان بمن آرامش ببخشید.
دلایانگ دستهای ظریف و کوچک رها را در دستهای خود فشرد و سکوت کرد. کم کم همه مشغول صحبت شدند. گاهی کسی به رها نزدیک میشد و او را بخاطر زیبایی فوق العاده اش می ستود.
رها گوشه ای از سالن را برگزید و به تماشای دیگران مشغول شد، اما دیگر مثل همیشه توجهش به آنها نبود، بلکه نگاهش آنجا بود و دلش در ایران.قلب و فکر و روحش در اطراف پنجره داخل باغ دور می زد.
آنچنان محو رویاهایش بود که متوجه حضور هاتسگار درکنار خود نشد. دلش می خواست از آن محیط بگریزد.
در فرصتی که پیش آمد گوشه ای روی کاناپه نشست و سعی کرد آرامش خود را بدست آورد که اوسکار ساوس به او نزدیک شد و اجازه خواست کنارش بنشیند.
رها از این که حتی یک لحظه را هم نمی تواند به خودش اختصاص دهد، دلخور بود ، اما سعی کرد لبخند به لب بیاورد و به زحمت گفت:
- خواهش می کنم.
اوسکار با عجله نشست. حرکات عجولانه او باعث تعجب رها شده بود. او مرتب با انگشتهایش بازی می کرد. رها متوجه شد که اوسکار قصد دارد موضوعی را با او در میان بگذارد، برای همین آرام پرسید:
- اوسکار ! می خواستی بمن چیزی بگویی؟
اوسکار با نگرانی به او چشم دوخت و گفت:
- چطور مگر؟
- هیچی فکر کردم شاید می خواهی چیزی بمن بگویی. می بخشی مثل اینکه اشتباه کردم.
اوسکار نگاهش را به سنگهای کف سالن دوخت و گفت:
- درست حدس زدی ! من می خواستم چیزی بگویم، اما نمی دانم چگونه بیان کنم.
رها نگاهش را به نقطه ای که اوسکار به آنجا خیره شده بود دوخت و گفت:
- راحت باش اوسکار. من منتظرم.
اوسکار آب دهانش را فرو داد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
- رها ! تو حاضری با من ازدواج کنی؟
رها از تعجب می خواست فریاد بزند. آیا او می توانست عشق مرد دیگری را به قلب خود راه دهد؟ احساس می کرد رنگش بوضوح پریده است و قفسه سینه اش بالا و پائین می رود. سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و گفت:
- من نمی دانم چرا به این موضوع فکر کرده ای ، اما تو خوب می دانی که من در شرایط فعلی قادر نیستم به این موضوعات فکر کنم. تو خوب میدانی که من داغدارم و مرگ پدر و ...
اوسکار نفسی را که در سینه اش حبس کرده بود بیرون داد و گفت:
- من صبر می کنم. تا هرموقع که تو بخواهی.
رها به آن طرف سالن نظر انداخت. کلارا به آن دو می نگریست. رها سعی کرد کلمات گریخته از مغزش را کنار هم بچیند و بالاخره گفت:
- بله ممکن است تو صبر کنی ، اما چه کسی جواب این همه سال صبر کلارا را می دهد؟

اوسکار ابروهایش را درهم کشید و گفت:
- این موضوع چه ارتباطی به کلارا ریچ دارد؟

رها سرش را تکان داد و گفت:
- اوه اوسکار ! خودت را به ندانستن نزن. هم تو ، هم من و هم تمام بچه ها می دانند که کلارا سالهاست منتظر چنین پیشنهادی از جانب توست و این بزرگترین ظلم است که با دختر دیگری ازدواج کنی. من مناسب تو نیستم. اینرا خودت خوب می دانی. از این جهت می گویم که ممکن است دوباره به ایران برگردم. تو خودت خوب میدانی که من زن زندگی نیستم و نمی توانم مردی را خوشبخت کنم، زیرا هیچ نوع احساس و محبتی جز محبت به خانواده از دست رفته ام در قلبم احساس نمی کنم، اما به کلارا نگاه کن. ببین با چه دلهره و عشق و علاقه ای بتو نگاه میکند. تا حالا به رفتارش، به حرف زدنش دقت کرده ای؟ او تمام حرفها و رفتار و حتی نگاهش را طوری تنظیم می کند که مورد پسند تو باشد.
هیچ زمان نخواه که همسری خودخواه و خودسر داشته باشی، چون مطمئن باش همسری که از ابتدا بتو علاقمند باشد، می تواند در مشکلات و سختیها دوشادوشت باشد، اما بقیه هنگام بروز مشکلات تنهایت خواهند گذاشت.دلم می خواهد از امروز فقط به کلارا بیندیشی و محبتش را درک و جبران کنی وبزودی او را از پدرش پتروشا ریچ خواستگاری کنی.
اوسکار ساکت به سخنان رها گوش داد و زمانی که سخنان او به پایان رسید، بعد از لحظه ای تامل گفت:
- رها هیچگاه فکر نمی کردم تو چنین دختری باشی. تو برعکس ظاهرت گفته هایت سراسر عاطفه و محبت است و در بند بند وجودت عشق به همنوع نزدیکانت موج می زند. باورش همیشه برایم سخت بود، علاقه من به تو صدچندان شده است. من می دانم که تو خوشبختی من و کلارا را می خواهی. باشد.من اشتباه کردم. درست می گویی. من به درد تو نمی خورم نه از آن بابت که احساسی به من نداری ، بلکه از آن بابت که تو روح بزرگی داری و به درد ما زمینی ها نمی خوری. خوشا به حال کسی که روزی بتواند قلب تو را تسخیر کند.
رها در دلش آه عمیقی کشید. او هیچگاه به فرزام کلمه ای حاکی از محبت نگفته بود، اما با رفتارش بارها به او فهمانده بود که چقدر به او علاقمند است، اما او با بی رحمی تمام ...
رها بار دیگر به اوسکار نگریست. او به سمت کلارا می رفت. از اینکه توانسته بود احساس کلارا را به اوسکار بفهماند خیلی خشنود بود و از بودن در آن مجلس احساس رضایت می کرد.

ببین هنگامه خانم! تو دختر خاله من هستی و برایم عزیزی، اما از این ماجرا خودت را کنار بکش. چرا می خواهی عامل به هم زدن دو خانواده باشی؟
هنگامه با عصبانیت گفت:
- منظورت چیست فرزام؟ من فامیل را به جان هم انداختم یا تو؟ تو چه خیال کرده ای؟ فکر کردی چه داری که من بخواهم با تو ازدواج کنم؟ مگر پسر قحطی است؟
فرزام لبخند تلخی بر لب آورد و گفت:
- من هم می گویم که قحطی نیست و مطمئن هستم که تو روزی از ازدواج با من منصرف می شوی. من بحثم چیز دیگری است. تو خودت می دانی مادرم همین یک خواهر را دارد و تا چه اندازه به او وابسته است. دلم نمی خواهد سر مسایل کوچک باهم اختلاف پیدا کنند.
هنگامه سعی کرد بغض خود را فرو دهد ، اما موفق نشد و اشک از دیدگانش فرو چکید و گفت:
- فرزام تو باز هم شروع کردی؟ یک طوری حرف می زنی که آدم دیگر نمی تواند مقاومت کند. فرزام تو را به روح پدربزرگ قسم می دهم تا این حد عذابم نده. من و تو از بچگی باهم بزرگ شده ایم و از همه چیز هم آگاه هستیم، اما آن دختر از یک کشور دیگر آمده.

شاید اصلا دختر ..خوشنامی نباشد. تو چه می دانی؟ شاید از این زیبایی که دارد بهره های...

فرزام دیگر ادامه سخنان هنگامه را نشنید. دلش می خواست سیلی محکمی به گوشش بزند، اما دندان سر جگر گذاشت. با خود اندیشید، » بخاطر حماقتش است که مایل نیستم با او ازدواج کنم.« و با این حرف دلش را راضی کرد و از او روی برگرداند.
هنگامه بسرعت روبروی او قرار گرفت و گفت:
- فرزام! خواهش می کنم این بازی را تمام کن. من می دانم که رها از تو گریخته.
فرزام با چشمهای غضبناک به او خیره شد و گفت:
- چه کسی این مزخرفات را به تو گفته است؟ ببین هنگامه! من امروز صبح کلاس دارم و اصلا حوصله جروبحث ندارم.
و بار دیگر بر سرعت گامهایش افزود.
هنگامه همانجا که ایستاده بود با صدای بلند گفت:
- فرزام تو به من قول ازدواج دادی. فراموش کرده ای؟
فرزام با تعجب بطرف او برگشت و منتظر ادامه صحبت او شد.
هنگامه که دید باید سخنش را ادامه دهد گفت:
- یادت هست یک روز در مورد آینده صحبت می کردیم؟ من گفتم فرزام من دوست دارم هر روز که چشم باز می کنم باغ خانه تان را از پشت پنجره ببینم و تو خندیدی و گفتی خوب میتوانی به خانه ما بیایی و همیشه اینجا بمانی. من از تو پرسیدم. یعنی با من ازدواج می کنی و تو هم دوباره خندیدی و گفتی بگذار بزرگ شویم. این حرفت چه معنی می دهد جز اینکه تو می خواهی با من ازدواج کنی؟
فرزام با نگرانی پرسید:
- دختر! حالت خوب است؟ من کی چنین حرفی زده ام که خودم خبر ندارم؟
هنگامه با عصبانیت گفت:
- تو قصد داری مرا به بازی بگیری، ولی من عروسک تو نیستم. من انسان هستم و احساس دارم. تو خودت را به فراموشی میزنی، اما من مطمئنم که خوب به یاد داری. درست شانزده سال سن داشتی که این را گفتی. خیال میکنی من فراموش می کنم؟
فرزام قهقهه ای عصبی سر داد و گفت:
- آه دختر تو دیوانه شده ای!
و با قدمهای بلند از او دور شد. اصلا حوصله دانشگاه رفتن را نداشت، اما بعد ازگذشت حدود دو ماه چاره ای نداشت جز اینکه به زندگی روزمره خود بازگردد.
حواسش اصلا به کلاس درس نبود، طوری که حتی استاد هم متوجه شد و گفت:
- آقای روشن! حال خوشی ندارید.
و او را متوجه اطرافش ساخت. فرزام از روی صندلی برخاست و گفت:
- استاد اگر اجازه بدهید من کلاس را ترک کنم.
استاد با نارضایتی گفت:
- آقای روشن چند وقتی است که به درس دل نمی دهید. مشکلی پیش آمده؟
فرزام کتاب و خودکارش را برداشت و گفت:
- کمی استراحت کنم بهتر می شوم.
- امیدوارم آقای روشن! امیدوارم. می توانید کلاس را ترک کنید.
فرزام کیفش را برداشت و بسرعت از کلاس خارج شد.
همیشه از طرز حرف زدن هنگامه بدش می آمد. شاید دلیل اصلی این که نتوانسته بود به خود بقبولاند که با او ازدواج کند همین نیش زبانش بود. او گهگاه دیده بود که هنگامه چگونه با مادرش سر موضوعات بی اهمیت جرو بحث می کند و از این اخلاق او فوق العاده بیزار بود.
خیابان بسیار شلوغ بود و مردم در جنب و جوش بودند. در میان جمعیت چشمش به دختر بچه ژنده پوشی خورد که پسر کوچکی را پشت خود بسته بود و گوشه خیابان شلوغ و پر ازدحام گدایی می کرد. دلش به حال دختر کوچک سوخت و کنارش نشست و گفت:
- به به چه دختر زیبایی. اسمت را بمن می گویی؟
دختر جواب داد:
- لادن.

Signature
     
#42 | Posted: 16 Jul 2013 12:32 | Edited By: paridarya461
لبخند زیبایی بر لبهای فرزام نقش بست. بعد از مدتها از ته دل لبخند زده بود. دست نوازشی بر سر پسر کوچک کشید و گفت:
- حتما این برادر کوچک توست. اسمش چیست؟
دختر کوچولو نگاهی به مرد جوان کرد و با صدای ظریفش گفت:
- مهیار
فرزام نگاه مهربانش را به دو کودک دوخت و گفت:
- به به چه اسمهای زیبایی دارید. مثل خودتان که خیلی دوست داشتنی هستید. خوب لادن خانم چرا اینجا نشسته ای؟
لادن صورتش را از چشمهای بامحبت فرزام برگرفت و گفت:
- ما هیچکس را نداریم. مادرم وقتی مهیار چند ماهه بود مرد. پدرم هم بلافاصله چندماه بعد از او از بالای داربست افتاد پائین و او هم مرد و الان تقریبا دو سالی هست که ما با عمو و زن عمویمان زندگی میکنیم.
فرزام با ناراحتی گفت:
- یعنی عمویت کاسه گدایی را بدست تو داده؟

دختر کوچک سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
فرزام به کف خیابان دیده دوخت و گفت، » چه دنیایی شده!« و با افسوس سرش را تکان داد.
چند لحظه بعد دوباره گفت:
- خوب لادن خانم! نگفتی چند سال داری؟
لادن لبخندی غمگین زد:
- امسال شش سالم تمام شد.
فرزام دست مهربانش را بر سر دختر تنها کشید و موهایش را از توی صورتش جمع کرد و زیر روسری گلدارش مخفی کرد و گفت:
- حتما گرسنه هستید. بیائید تا باهم به یک رستوران برویم. من که خیلی گرسنه ام و کم کم دارم غش می کنم.
لادن به خنده افتاد و فرزام در دل اعتراف کرد که دختر کوچک به جز چهره زیبا و معصوم خنده زیبایی هم دارد. خم شد و کودک کوچک را در آغوش کشید و دست دختر را هم گرفت و به او کمک کرد که از جای بلند شود.
نزدیک آنها ، درست در سر چهار راه یک رستوران قرار داشت و پشت در آن روی کاغذی که به شیشه چسبیده بود و نوشته شده بود، » غذا حاضر است.«
فرزام کودک را بدست دختر سپرد و گفت:
- خوب لادن جان تا تو دست و صورت خودت و مهیار را می شوری، من هم می روم دست و صورتم را بشویم.
چند لحظه بعد پشت میزی که نزدیک در بود نشستند. دختر کوچک برادرش را در صندلی کناریش جا داد و به فرزام چشم دوخت.
فرزام لبخند گرمی بر لب آورد و گفت:
- لادن خانم! حالا بگوئید چه میل دارید؟
دختر کوچک از خجالت سر بزیر انداخت و سکوت کرد.
فرزام دست زیر چانه او زد وسرش را بالا آورد و گفت:
- خجالت نکش. دلم می خواهد هرچه دوست داری سفارش بدهی.
دختر کوچک بازهم سکوت کرد. فرزام نگاهی به تابلویی که روبروی میزشان به دیوار چسبیده بود کرد و گفت:
- خیلی خوب بین این دو تا یکی را انتخاب کن. چلوکباب یا چلو مرغ؟
فرزام وقتی با سکوت دختر کوچک روبرو شد با خنده گفت:
- خیلی خوب دختر جان! آقا لطفاً سه تا چلوکباب با مخلفات بیاورید.
لادن بالاخره لب به سخن گشود:
- ببخشید آقا لازم نیست سه تا غذا سفارش بدهید. من و مهیار با یکی هم سیر می شویم.
فرزام بلند خندید.
- لادن عزیزم نگران جیب خالی من نباش.تو و مهیار کوچولو می توانید تا دلتان می خواهد بخورید.
فرزام احساس می کرد بی اندازه به این دختر کوچولو علاقه پیدا کرده و با خود شگفت، »خدایا ببین چه مناعت طبعی دارد ، اما ما هرچه داریم بازهم بیشتر حرص مال دنیا را می زنیم و قانع نیستیم.«
وقتی گارسون غذاها را روی میز قرار داد، فرزام به حرکات پخته و عاقلانه دختر کوچک نگریست. او با دقت تمام ابتدا غذا را قاشق قاشق در دهان برادر کوچکش گذاشت و بعد که او کاملا سیر شد خودش شروع به خوردن غذا کرد.
فرزام دیگر قادر نبود جلوی احساسات خود را بگیرد. دلش می خواست بلند شود و دختر کوچک را در آغوش بکشد، ولی مثل همیشه بر احساساتش غلبه کرد و با آرامش تمام به تماشای دختر کوچک که بی گمان خیلی گرسنه بود نشست. زمانی که غذا به اتمام رسید ، باهم از رستوران خارج شدند. دلش می خواست بیش از این به این دختر تنها کمک کند، به همین جهت از او پرسید:
- لادن جان! چه ساعتی باید به خانه برگردی؟

لادن نگاهی به او کرد و جواب داد:
- شب.
فرزام دستش را دراز کرد و مهیار کوچک را از آغوش لادن گرفت و گفت:
- پس بیایید شما را با مادرم آشنا کنم. او خیلی مهربان است.
چشمهای غمگین و افسرده لادن حالت شادی به خود گرفت و در عمق چشمهایش امید به آینده موج زد.فرزام چشمهای خوشرنگش را به صورت معصوم دختر کوچک دوخت و در رویای خود غوطه ور شد.
با صدای زنگ خانه، خانم روشن شیر دستشویی را بست و آمد و در را گشود و با تعجب فرزام را به همراه دو کودک دید.
خانم روشن چشمهایش را کمی گشاد کرد و گفت:
- پسر مگر تو کلاس نداشتی؟
- مادر جای سین جیم کردن دوستان جدیدم را به خانه دعوت کن.
خانم روشن لبخند مادرانه ای به بچه ها تحویل داد و خود را کمی عقب کشید تا بچه ها وارد شوند. وقتی هر سه وارد خانه شدند، خانم روشن دست لادن را گرفت و گفت:
- چه دختر زیبایی. حتما فرزام شما را آورده تا با من دوست شوید. درست حدس زدم؟
لادن لبخند زد و سکوت کرد. خانم روشن ادامه داد:
- بله پسر من می داند که خیلی تنها هستم ، به همین جهت دوستان جدیدی برای من پیدا می کند. خوب عزیز من! نگفتی اسمت چیست؟

فرزام مهیار را روی کاناپه خواباند و رویش پتویی کشید و به جای لادن جواب داد:
- این دختر زیبا، لادن خانم و این پسر بانمک و کوچولو مهیار هستند. مادر، دلم می خواهد امروز به دوستان کوچک ما خیلی خوش بگذرد.
خانم روشن به صورت لادن نگریست و با صدای آهسته ای به پسرش گفت:
- باز هم مثل همیشه محبتت گل کرد.
فرزام لادن را پیش مادر گذاشت و گفت:
- خوب مادر من این فرشته های کوچک را به شما می سپارم.
سودابه خانم نگاه مهربانش را بصورت کوچک و معصوم لادن دوخت و موهای نرمش را نوازش کرد و گفت:
- امان از دست تو.
احساس غیر قابل وصفی داشت. نمی دانست آیا سخن درستی را به زبان آورده یا نه. بی گمان اوسکار ساوس در کنار کلارا ریچ بسیار خوشبخت می شد، اما او وظیفه داشت فقط در مهمانی پیشنهاد خود را بدهد، اما وقتی امروز اوسکار به خانه اش آمد و با صداقت تمام از رها خواست تا بهترین راه حل را جلوی پایش قرار دهد گفت که پیشنهاد خود را داده و بقیه آن بستگی به نظر خود اوسکار دارد و تازه از این هم پایش را فراتر گذاشت و به اوسکار قول داد هیچ گاه همسری بهتر از کلارا پیدا نخواهد کرد.
آیا خود رها به این حرفش ایمان داشت یا فقط به خاطر دوستش این سخن را بر لب رانده بود؟با ناراحتی پتو را تا روی صورتش بالا کشید و از این که برای اولین بار جانب احتیاط را از دست داده بود، از دست خودش حسابی عصبانی شد.
اوسکار ساوس قصد داشت همین امروز با کلارا صحبت کند و شاید برای اطمینان بیشتر سراغ رها امده بود. او نباید چنین با اطمینان از خوشبختی آن دو صحبت می کرد. شاید درآینده اتفاقی رخ می داد و همیشه اوسکار او را مقصر می دانست.
رها برای رهایی از این کابوس با خود کلنجار می رفت و بالاخره هم با این فکر که، » من فقط نظرم را دادم.« خودش را قانع کرد.

صدای چند تقه که به در زده شد او را به خود آورد . ریتا پشت در بود و گفت:
- ببخشید خانم! خواب هستید؟
رها آرام جواب داد:
- نه اتفاقی افتاده؟
- ببخشید خانم! گروهبان فارکر و همسرشان به دیدار شما آمده اند. گمانم به خاطر ...
در همین لحظه در باز شد و رها مقابل ریتا ایستاد و هراسان دستهایش را گرفت و گفت:
- نکند آمده اند در مورد پیشنهاد هاتسگار صحبت کنند. اوه ریتا! من که جوابم را به او داده ام پس چرا دوباره پدر و مادرش را فرستاده؟
ریتا دستهای ظریف و سفید او را فشرد و گفت:
- عزیزم! شهامت داشته باشید و سعی کنید خونسرد باشید. عجله کنید و لباسهایتان را عوض کنید. من هم کمکتان می کنم.
وقتی دختر جوان در لباس بنفش رنگش از پله ها پائین رفت، گروهبان و همسرش بلند شدند و تا نزدیک پله ها به استقبال او آمدند.
خانم فارکر دستهای کوچک و لطیف دختر جوان را فشرد و پرسید:
- عزیزم مثل اینکه بی موقع مزاحم شدیم. خواب بودی؟
رها لبخندی کاملاً مصنوعی و بی روح زد و گفت:
- خواهش می کنم. شما مزاحم نیستید.
گروهبان فارکر روی مبلی لم داد و سیگار برگش را از جاسیگاری طلا بیرون آورد و شروع به کشیدن کرد.خانم فارکر هم با نگاه گاه و بیگاه و سکوتش باعث آزار دختر جوان شد. با آمدن ریتا همراه با سینی قهوه سکوت شکست و آقای فارکر لب به سخن گشود و گفت:
- خیلی خوب شد که کسی را برای انجام کارهایت آوردی، اصلاً خوب نیست دختری به جوانی تو تنها در عمارتی به این بزرگی زندگی کند.
خانم فارکر همراه با لبخندی سخنان همسرش را تصدیق کرد و گفت:
- درست است. البته تو هر چه زودتر باید ازدواج کنی. تنهایی روی روحیه تو تاثیر بدی می گذارد. تو نیاز به همدم و هم صحبت داری.
رها سکوت را ترجیح داد. خانم فارکر وقتی سکوت او را دید ادامه داد:
- بله عزیزم! تو خیلی زیبا هستی و دختران زیبا همیشه در معرض خطر هستند. باید مردی باشد که از تو حمایت کند.
رها که از طرز بیان خانم فارکر دلخور شده بود گفت:
- بله شما درست می گویید، اما من این شهامت و قدرت را در خود می بینم که از خودم مراقبت و دفاع کنم.
آقای یوگنی فارکر که متوجه دلخوری رها شده بود گفت:
- عزیزم! از حرف خانم فارکر نرنج. او همیشه سخنان خود را بدون مقدمه شروع می کند، ولی تو می دانی که مقصودی ندارد.
رهای عزیزم، تو خودت خوب می دانی که من و پدرت رفاقت نزدیکی داشتیم و به یکدیگر احترام بیش از اندازه ای می گذاشتیم. من فقط به پاس دوستی که با پدرت اسکندر داشتم به اینجا اومدم. من با او از ابتدای ورودش به سن پطرزبورگ رابطه صمیمی داشتم و فردای روز تولدت اولین کسی بودم که تو را در آغوش گرفتم.
مادر هاتسگار با دیدن تو بلافاصله به من گفت، »وای خدای من چه دختر زیبایی! ما باید از همین حالا او را برای هاتسگار کاندید کنیم.«
تو و هاتسگار دوشادوش هم بزرگ شده اید. تو به روحیه پسرم کاملا واقفی و می دانی که من اصلا اهل تعریف بی خود نیستم. البته می دانم که خیلی بی مقدمه صحبتم را آغاز کردم، اما شما دو نفر آنقدر به هم می آیید که من فکر می کنم لحظه ای تاخیر در ازدواج شما گناه بزرگی است. دخترم دلم می خواهد روی این پیرمرد را زمین نیندازی و به عنوان عروس ما به خانه کوچک ما بیایی.
رها نمی دانست در مقابل این رک گویی چه عکس العملی باید نشان دهد. او نمیتوانست مهر هیچ مرد دیگری را در قلبش جای دهد. قلبش در تسخیر مردی بود که فرسنگها با او فاصله داشت، هرچند که او دیگر متعلق به رها نبود ، اما رها دوستش داشت.

Signature
     
#43 | Posted: 16 Jul 2013 12:59 | Edited By: paridarya461
صدای رسا و زیبای فرزام در گوشش زمزمه کرد که،
»ببین رها! عشق خیلی مقدس است، آنقدر که انسان دوست دارد در برابر عظمت آن سر تعظیم فرود آورد، اما به نظر من علاقه از عشق برتر است، چون عشق وجود انسان را به اتش می کشد و پس از مدتی آن آتش تسلیم باد و خاموش می شود، اما اگر علاقه واقعی باشد هیچگاه با هیچ تلنگری نمی شکند و حتی اگر بخواهی آنرا از قلبت خارج کنی با سماجت به آن می چسبد. رها سعی کن همیشه دوست داشته باشی نه اینکه عاشق باشی. خوب، حالا راستش را بگو. تو دوستم داری یا عاشقم هستی؟«
رها به یاد آورد که آنروز فقط سکوت کرده بود، ولی اکنون آرزو داشت که ای کاش آنروز فریاد زده بود که او را دوست دارد. با ضربه ای که بر پیکر احساسش خورده بود باید از فرزام متنفر می شد، اما حتی ذره ای از محبتش نسبت به او کاسته نشده بود و هنوز هم فقط با یاد عشق او زندگی می کرد.
آقای فارکر هنوز منتظر پاسخ رها بود.
رها با هزار زحمت گفت:
- آقای فارکر! شما بهترین دوست پدر من بوده اید و من از کودکی هیچگاه از زبان خانواده ام مطلب بدی از شما نشنیده ام و واقعا هم هیچ بدی از شما ندیده ام. معمولا مردان قانون انسانهای سالم و شریفی هستند و من با تمام وجود به خانواده مهربان و پر محبت شما علاقمندم. بی شک آرزوی هر دختری است که به عنوان عروس به خانه شما پا بگذارد، اما آقای فارکر شما هم شرایط مرا درک کنید. من اصلا در موقعیتی نیستم که بتوانم مردی را در زندگیم بپذیرم. من ضربه هولناکی خورده ام و همه چیز و همه کس خود را یکجا از دست داده ام. خودم متحیرم که چطور زنده ام و حرف می زنم. قبول کنید با این شرایط قادر نیستم شریک خوبی برای پسرتان باشم. من یک دختر افسرده هستم و بیش از همه چیز نیاز به سکوت و آرامش دارم، اما پسر شما سرزنده است و به تفریح و نشاط نیاز دارد و من با کسالتم روحیه با نشاط او را هم تخریب می کنم. و از اعماق دل آرزو می کنم که زوج مناسبی برای پسرتان بیابید.
خانم فارکر که از صراحت بیان رها رنجیده بود با ناراحتی گفت:
- نه رها پسرم فقط تو را دوست دارد. تو درست می گویی. دختران زیادی به او توجه دارند، اما او به تو علاقمند است و این عشق و علاقه هم مال یک روز و دو روز نیست که گمان کنیم از سرش بیرون می رود. او سالهاست که به تو علاقه دارد و وقتی تو رفتی مدت زیادی به دنبال تو گشت. از پدرش هم درخواست کرد که به دنبال تو در شهرهای دیگر هم جستجو کند. رها باور کن که او تو را بی نهایت دوست دارد و همه شرایط تو را می پذیرد. دیگر چه نگرانی داری؟
رها با حالتی التماس آمیز به خانم فارکرنگریست و گفت:
- خانم فارکر! می دانم بعدها از این که چنین پیشنهادی به من داده اید پشیمان خواهید شد، به همین جهت خودم پیشاپیش جلوی این پیشامد را می گیرم.
آقای فارکر سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و گفت:
- تو از جانب ما مطمئن باش.
- از جانب شما مطمئن هستم ، ولی از جانب خودم نه.
خانم فارکر ابروهایش را بالا داد و پرسید:
- منظورت چیست؟
رها سعی کرد کلمه مناسبی بیابد، اما وقتی موفق نشد با صدای خیلی ضعیفی گفت:
- من نمی توانم پیشنهاد شما را بپذیرم.
با این جمله خانم فارکر از جا پرید و آقای فارکر هم به دنبالش از جا برخاست. رها بلند شد و روبروی آنها ایستاد و گفت:
- خواهش می کنم تشریف داشته باشید. هنوز ریتا از شما پذیرایی نکرده.
خانم فارکر سرش را تکان داد و گفت:
نه متشکرم . پذیرایی شدیم . دیگر کافی است .
و با گفتن این حرف از تالار خارج شدند . ریتا برای جمع آوری فنجانها وارد سالن شد و رها را آشفته دید . در کنارش نشست وگفت :
عزیزم ناراحت نباشید شما حق انتخاب دارید.
رها به یاد جمله ای که بارها در دفتر شهرزاد تکرار شده بود افتاد : » ای کاش مادرم زنده بود « و آهی عمیق از سینه اش برخاست .
***
رها در سالن غذاخوری نشسته بود و صبحانه میخورد که در باز شد و صدای ریتا به گوشش رسید که میگفت :
آقا ! اجازه بدهید ورودتان را به خانم اطلاع دهم .
رها فنجان را کمی از دهانش دور کرد و به در نگریست . هاتسگار نگران و رنگ پریده روبرویش ایستاد . رها آرام گفت :
آقای فارکر ! فکر نمیکنید که بی اجازه وارد شدن دور از نزاکت است ؟ پس شما از معلمتان چه آموخته اید ؟
هاتسگار نمیدانست چگونه سخنش را آغاز کند ، ولی باید حرف میزد . باید از غرور شکسته اش میگفت ، به همین خاطر به سمت رها آمد و دستش را روی نزدیک ترین صندلی قرار داد و گفت :
خانم کیانی ! دلم میخواهد به من بگویید که چرا دست رد به سینه من زدید ؟ مگر من چه ایرادی دارم ؟ خیلی غیر قابل تحمل هستم ؟ بی سوادم ؟ بی چیزم ؟ چه ایرادی دارم که شما چنین طردم میکنید ؟
رها با آرامش همیشگی گفت :
آقای فارکر ! مبینید که دارم صبحانه میخورم و میل ندارم سر میز صبحانه با مرد یکدنده و لجبازی همصحبت شوم .
هاتسگار که صدایش از فرط عصبانیت میلرزید ، با صدای بلند تقریبا فریاد زد:
اما این حق من است که بدانم به چه علتی در مقابل خانواده ام تحقیرم کردید ؟
رها عصبانی و برافروخته از جا بلند شد و فنجانش را روی نعلبکی کوبید و گفت :
ریتا این آقای محترم گستاخ را به بیرون راهنمایی کن . هر موقع که یاد گرفتند چگونه باید با خانمها صحبت کند با ایشان صحبت میکنم .
هاتسگار سردرگم وسط اتاق به دنبال چیزی میگشت و زمانیکه از یافتنش مایوس شد ، صندلی را عقب کشید و روی آن نشست و دستهایش را روی شقیقه هایش قرار داد و گفت :
خیلی خوب . ببخشید بی ادبانه رفتار کردم ، اما به من حق بدهید . شما مرا به مرز جنون کشیده اید . اگر بدانید تا چه حد آرزوی خوشبختی شما را دارم ، با من چنین رفتاری نخواهید داشت .
رها بار دیگر روی صندلی نشست و به ریتا اشاره کرد که اتاق را ترک کند .
هاتسگار سکوت را شکست و گفت :
رها به تو التماس میکنم با من ازدواج کنی . من هر چه میخواهی به پایت میریزم . من آدم کم طاقتی هستم و شکست در عشق نابودم میکند . تو اولین و آخرین عشق من در زندگی هستی . خواهش میکنم مرا از خانه قلبت مران . بگذار عشق و زندگی را باور کنم . بگذار به زندگی بخندم .
وقتی او مایوسانه به رها دیده دوخت ، رها به ناچار لب به سخن گشود و گفت :
آقای فارکر شما از دوران کودکی دوست خوبی برای من بوده اید . من به مادرتان هم عرض کردم شما یک پسر نمونه هستید و هر دختری آرزوی همسری شما را دارد ، اما من به درد همسری شما نمیخورم ، من ...
هاتسگار طاقت نیاورد و سخن رها را قطع کرد .
چرا نمیخواهید همسر من شوید ؟ حقیقت را بگویید . کسی دیگر را دوست دارید ؟
با شنیدن این سخن لرزه بر اندام رها افتاد. آیا میتوانست به او حقیقت را بگوید ؟ بله او دلباخته مردی زن دار بود . مردی که دختر دیگری را به او ترجیح داده بود و اکنون رها هم مانند هاتسگار باید غرور خرد شده اش را جمع میکرد . برای لحظه ای دلش به حال هاتسگار سوخت . شاید او هم حقیقت را میگفت و در صورت جدایی از رها شکست سختی را متحمل میشد . دلش نمیخواست شخص دیگری را به سرنوشت خود دچار کند ، اما در قلبش فقط میتوانست یک نفر را جای دهد . به یاد آورد که در ایران تا چه حد از اینکه هاتسگار را با غرور و حرکات بچه گانه خود رنجانده بود نادم و پشیمان بود و از خدا طلب عفو و بخشش کرد ، پس چرا بار دیگر غرور این جوان را با بی رحمی میشکست ؟ او باید خود را فراموش میکرد ، هرچند که از مدتها پیش خود را فراموش کرده بود . او همه هستی اش را از دست داده بود . پدر ، مادر ، برادر و تنها عشقش را . میدانست هیچ گاه هیچ مردی جای مرد محبوبش را نخواهد گرفت و او به روی هیچ آفتابی لبخند نخواهد زد و هیچ گلی را با عشق نخواهد بویید ، اما میتوانست دیگران را خوشبخت کند . چرا هاتسگار هم باید به تاریکی و شب پناه میبرد ؟ میتوانست خود را وقف خوشبختی دیگران کند . میتوانست نخندد ، ولی دیگران را بخنداند .بار دیگر به یاد پندهای صمیمانه فرزام افتاد :
» همیشه سعی کن لبخند را بر لبهای دیگران بنشانی . وقتی اولین لبخند را بر لب محروم یا محتاجی دیدی زندگی را باور میکنی . دنیای توام با درد و رنج را میتوان با دنیای دیگری عوض کرد . دنیایی که از عشق سیرابت میکند . دنیایی که در آن دروغ و ریا و فریب کاری نیست. پس سعی کن خودت را وقف دیگران کنی و دلهای شکسته را ترمیم کنی که اگر چنین کنی خوشبخت واقعی خواهی بود ، در غیر اینصورت مرده ای بیش نیستی که فقط نفس میکشد و راه میرود ، اما احساس ندارد و چشمانش بخاطردیگران تر نمیشود . مطمئن باش اگر بتوانی دلی را بدست آوری ، میتوانی زندگی واقعی را به چشم ببینی . «
او خوب به یاد داشت که وقتی فرزام این سخنان را به زبان آورد چشمهایش نمناک بودند و انگار در دنیای دیگری سیر میکرد . رها بار دیگر به دنیای واقعی خود بازگشت .
هاتسگار هم چنان سرش را در میان دستهایش فرو برده بود . رها لبهای خشکیده خود را از هم باز کرد و گفت :
هاتسگار من با تو ازدواج میکنم ، اما از من نخواه تو را دوست داشته باشم . به من اجازه بده که ابتدا خودم را باور کنم بعد اگر توانستم تو را . اگر هدفت رسیدن به من است ، خوب من در اختیارت هستم و به همسریت در خواهم آمد و امیدوارم روزی نرسد که تو گلایه کنی که چرا از اول به تو نگفتم که در وجودم احساسی ندارم .
هاتسگار لحظه ای متعجب به رها نگریست . سخنان رها در باورش نمیگنجید ، اما زمانی که از شنیده هایش اطمینان حاصل کرد ، از جا پرید ، طوری که صندلیش محکم به زمین افتاد و یا صدای لرزانی گفت :
درست میشنوم ؟ تو مرا بعنوان همسرت قبول کردی ؟ تو را خوشبخت میکنم به اندازه ای که خودت هم باور نکنی . تو سراسر عاطفه و محبتی و چشمهایت دنیایی از عشق را در خود نهفته دارد . من واقعا خوشبختم که در رقابت با رقبایم پیروز شده ام . آه از تو متشکرم ، ممنونم .
رها سرش را زیر انداخته بود و با صدایی که انگار از فرسنگها فاصله به گوش میرسید گفت :
برو هاتسگار ! میخواهم با خودم تنها باشم .
هاتسگار لبخند زد و با عجله سالن را ترک کرد . بلافاصله ریتا با چشمهایی اشکبار وارد شد و خود را روی زمین مقابل رها انداخت و دستهایش را در دست فشرد .
عزیزم حرفهایت را از پشت در شنیدم . اما باورش برایم مشکل است . شما او را دوست ندارید ، پس چه عاملی باعث شد این همه گذشت داشته باشید ؟ دخترم خودتان را بدبخت نکنید . این چیزها با گذشت و فداکاری جور در نمی آید .
رها خود را در آغوش او انداخت و گریه سر داد . دلش میخواست ریتا را مانند مادرش در آغوش بگیرد . شاید اگر او اکنون زنده بود همین کار را میکرد . رها تا دلش میخواست گریست و با صدای لرزانی گفت :
ریتا ! من هیچ گاه در کنار هاتسگار خوشبخت نخواهم شد .
دختر فداکار من ! شما نباید زندگیتان را فدا کنید . با شناختی که از شما دارم ، دختری نیستید که بزودی عقیده و نظرتان را عوض کنید و من از همین میترسم . شما تا به کسی علاقه مند نشده اید ، نباید ازدواج کنید .
رها فقط توانست بگوید :
من چاره ای ندارم . نمیتوانم خرد شدن کسی را تحمل کنم . به من گفته اند لبها را بخندان .
و گریه مجال را از او گرفت .

Signature
     
#44 | Posted: 16 Jul 2013 13:31 | Edited By: paridarya461
فصل ششم
چی شده فرزام ؟ حال خوشی نداری ؟
ببخشید مادر که از خواب بیدارتان کردم .
آقای روشن لبخند کمرنگی بر لب آورد وگفت :
پسر من حسابی زده به سرش . صبح ها که از دانشگاه فراری شده و شب ها هم ازخواب گریزان .
فرزام از روی تخت برخاست و گفت :
ببخشید خواب واقعا بدی دیدم . شرمنده ام از اینکه خواب را از چشمهایتان دزدیدم .
خانم روشن گفت :
حتما خواب خیلی بدی بوده . تو یکبارهم در کودکی دچار کابوس شدی و با خودت در خواب حرف میزدی . آن شب حسابی تب داشتی . امشب چطور ؟
و دستش را روی پیشانی پسرش قرار داد و با وحشت به آقای روشن نگریست و گفت :
آه ، سهراب از تب میسوزد .
فرزام سرش را کمی عقب کشید و گفت :
مامان ! دست بردارید . دوباره دکتر بازی شما شروع شد ؟
اما چهره خانم روشن بسیار جدی بود و با عصبانیت گفت :
پسر تو تب داری . باید سریع به بیمارستان بریم .
فرزام قهقه ای زد و گفت :
مامان نترس . پسر کوچکت از دستت نمیره . من فقط کمی داغم ، همین . با کمی تب مرد گنده ای مثل من نمی میرد.
خانم روشن دستپاچه به سوی آشپزخانه دوید. آقای روشن هم کنار تخت نشست . فرزام میخواست به خوابی که دیده بود بیندیشد . رها لباس عروسی بر تن داشت ، اما اشک میریخت و گل عروسیش را پر پر میکرد . علت این خواب آشفته را نمیدانست . چرا رها باید در شب عروسی اش اشک بریزد ؟ بی گمان مشکلی در زندگی اش پیش آمده بود . فرزام کم کم از خودش بیزار میشد . او این حق را نداشت که در دل یک دختر ساده نفوذ کند و بعد هم با بی توجهی و کم عقلی اش او را تا سر حد مرگ برنجاند . او میدانست که مقصر است . از اینکه میدانست چشمهای تنها عشق زندگیش را با اشک پیوند زده است خود را نمیبخشید.
خانم روشن با ظرفی پر از آب و چند دستمال وارد اتاق شد و از فرزام خواست که در رختخوابش بخوابد ، فرزام خندید و گفت :
مادر دست بردارید ، من کاملا خوبم .
اما خانم روشن با ابروهای در هم او را وادار به انجام اوامرش کرد .
فرزام آرام چشمهایش را بر هم گذاشت و فقط سرمای دستمالی را روی پیشانیش احساس میکرد . خانم روشن به گمان اینکه پسرش به خواب رفته است . رو به شوهرش کرد و گفت :
سهراب ! فرزام مثل شمع آب شده . من باور نمیکردم روزی دختری بتواند او را تا این حد دیوانه کند ، او دیگر پسر منطقی من نیست بلکه تمام رفتارهایش احساسی شده . تمام فکر و ذکرش شده رها ، لادن و مهیار .
زمانی که به رها می اندیشد که هیچ و در مواقع دیگر هم میرود سراغ لادن و مهیار و آنها را به گردش میبرد . این پسر معلوم نیست چه بر سرش آمده . یادت هست چند سال پیش هم به یک پیر زن و نوه اش علاقمند شده بود و تا مطمئن نشد که آنها به سر و سامان رسیده اند دست برنداشت . من نمیدانم کی قصد دارد به فکر زندگی و آینده خودش بیفتد . این دختر هم که رفت و او را تنها گذاشت .ای کاش میماند . میدانی اگر او بود چقدر خوشبخت بودیم ؟ حتما تا سال دیگر نوه هم داشتیم ، اما این طور که معلوم است باید آرزویش را به گور ببریم ، چون با این تب کردن به من یکی ثابت شد که تا چه حد ... ! نمیدانم والله !
آقای روشن پیشانی اش را خاراند و گفت :
باید او را مجبور کنیم که به خواستگاری چند دختر برود . شاید مهر یکی از آنها به دلش بنشیند . آن دختر که رفت و فکر کردن به او بی فایده است .
فرزام دیگر بقیه گفته های پدر و مادرش را نشنید ، زیرا به رها می اندیشید و به روزهای خوشی که در آینده به سراغشان می آمد .فردا صبح زمانیکه از خواب بیدار شد ، بدنش درد میکرد . خانم روشن بالای سرش به خواب رفته بود . فرزام بزحمت از روی تخت برخاست . احساس میکرد استخوانهای بدنش پوک شده اند ،اما یک مرد باید مقاوم باشد . با این فکر از تخت پایین آمد .
خانم روشن باصدای تخت از خواب پرید و گفت :
فرزام ! تو باید امروز استراحت کنی . حالت اصلا خوب نیست .
فرزام خندید و گفت :
مادر ! شما همیشه به هر چیزی نمک زیادی میزنید . من کاملا سالم و سر حالم و کار زیادی هم دارم .
با گفتن این حرف لباسهایش را از داخل کمد برداشت . احساس ضعف میکرد و چشمهایش اشیاء داخل اتاق خواب را خوب تشخیص نمیدادند ، اما او هیچ وقت از خود ناتوانی نشان نداده بود . خانم روشن قصد داشت مخالفت کند ، اما وقتی قاطعیت فرزام را دید ، سکوت کرد و باناراحتی اتاق را ترک کرد .
فرزام بار دیگر پشت پنجره بسته رفت و به باغ خیره شد . این باغ دیگر برایش زیبایی نداشت ، بلکه فقط بهترین خاطراتش را در آنجا مرور میکرد . اکنون دیگر به باغ بیشتر از سابق دل باخته بود و حتی با لذت بیشتری هوای پاکش را تنفس میکرد .
زمانی که از اتاق خارج شد ، خانم روشن میز صبحانه را چیده بود . فرزام با لبخند بی روحی کنار خانواده اش پشت میز قرار گرفت و مشغول خوردن شد . بین آنها سکوت تلخی حکم فرما بود . آقای روشن سکوت را شکست و گفت :
فرزام ! اگر میخواهی با من بیایی عجله کن من منتظرم .
فرزام آخرین جرعه لیوانش را نوشید و بوسه ای گرم بر گونه های مادرش نهاد و از خانه خارج شد . خانم روشن به دری که بعد از رفتن او آرام پشت سرش بسته شد چشم دوخت . چقدر به پسرش نیاز داشت . او همیشه از داشتن فرزند زیاد بیزار بود . بر عکس او ، آقای روشن مرتب اصرار میکرد که یک بچه کافی نیست و خانم روشن با سماجت گفته بود قادر نیست بیش از یک بچه را تربیت کند. از فکر به گذشته بیزار بود .فکر میکرد شاید باید سخنان همسرش را میپذیرفت و یک خواهر یا برادر برای فرزام می آورد تا اینقدر تنها نباشد . با خود اندیشید ،
» اگر تنها پسرش را از دست دهد . چه کسی موقع وداع گونه هایش را میبوسد . و با مادر گفتن دل غمگینش را شاد میکند ؟ «
خانم روشن دستمالی کوچک از روی میز برداشت و گونه های خیسش را پاک کرد. باید ماتم را در خانه از بین میبرد تا امیدی به بهبودی فرزام ایجاد شود . او باید با عزمی راسخ روی پایش می ایستادو یگانه پسرش را از برهوتی که در آن سرگردان شده بود ، نجات میداد .
فرزام جلوی در دانشگاه از پدر خداحافظی کرد . امروز در کتابخانه دانشگاه در حوالی ظهر با دوستش قرار داشت ، اما تا ظهر خیلی مانده بود . بعد از اتمام کلاسها بلافاصله راهی کتابخانه شد . آنجا مثل همیشه شلوغ بود و دانشجویان در قفسه های مختلف به دنبال کتابهای مورد نظر خود بودند . پشت یکی از میزهای بزرگ نشست و از پشت پنجره به فضای بیرون کتابخانه چشم دوخت . ساعت یک ربع به یک بود . ورود دوستش به کتابخانه باعث شد که او چشمهایش را از روی ساعت بردارد . با لبخندی از روی صندلی بلند شد و با او دست داد . پسر تقریبا جوانی که روبروی فرزام نشسته بود به چشمهای خسته فرزام نگریست و گفت :
میبخشی که منتظرت گذاشتم .
اشکالی ندارد . یعنی من این قدر گذشت ندارم که از چند دقیقه بگذرم ؟
پسر جوان خندید و گفت :
تو همیشه با گذشت ترین و بهترین دوست من بودی .
فرزام نگاهی به چهره خسته او انداخت و گفت :
خب آقا سپهر ! اگر صورتت را اصلاح میکردی ، چه میشد ؟ تو که نباید به خاطر مشکلات زندگی از خودت هم غافل شوی . نگاه کن مو و ریشت چه نامرتب شده اند .
سپهر دستی به صورتش کشید . فرزام درست میگفت . ته ریشهایش کاملا در آمده بودند . با خنده ای تمسخر آمیز گفت :
باور میکنی که اصلا حوصله شانه کردن موهایم را هم ندارم . فرزام تو خودت در عروسی ما شرکت کردی . یادت هست با چه شوقی پای سفره عقد نشستیم و نوا با چه شوقی بله را گفت ؟ من آن روز خودم را خوشبخترین مرد دنیا میدانستم . از زندگی چه میخواستم جز همسری که دوستم داشته باشد و برایم دل بسوزاند ، اما نوا با من چه کرد ؟ بعد از چهار سال زندگی مشترک لج کرده است و میگوید باید طلاقم بدهی . تو اگر جای من بودی چه میکردی ؟ حاضر میشدی تمام امیدها و آرزوهایت را به دست فراموشی بسپاری ؟ فرزام باور کن من نوا را دوست دارم وبه زندگیم علاقه مندم . صبح ها به دانشگاه می آمدم و بعد از ظهرها تا بوق سگ کار میکردم تا خرج زندگیم را درآورم . البته نمیگویم که نوا در ایجاد یک زندگی درست و حسابی نقشی نداشته ، بلکه او هم پا به پای من هم درس خواند و هم کار کرد ، اما حالا داریم به همه آرزوها یمان میرسیم و بیشتراز یک ترم به پایان درسهایمان نمانده ،پشت پا به همه چیز زده است و میگوید من طلاق میخواهم . آخر تو بگو این انصاف است ؟
فرزام دستهایش را تکیه گاه چانه اش کرد و به فکر فرو رفت . از میزان عشق و علاقه سپهر و نوا به هم با خبر بود و چندین مرتبه با صراحت گفته بود که به زندگی سعادتمندانه شان حسادت میکند ، اما چرا به یکباره چنین شد ؟
سپهر وقتی سکوت او را دید ادامه داد :
فرزام ! تو با او صحبت کن . شاید حرفتو بپذیرد . من که عاجز شده ام .
فرزام چنگی به موهای خوش حالتش زد و گفت :
راستی مدتی است که نوا را ندیده ام .
سپهر لبخند تلخی زد و گفت :
بست نشسته خانه پدر و مادرش و پیغام فرستاده تا روز دادگاه از آنجا بیرون نمی آید .
ای بابا ! این زن یک دنده تو هم نوبر است . یادم هست که وقتی میخواست با تو ازدواج کند بست نشست و گفت من تا زمانی که با سپهر سر سفره عقد ننشینم از خانه بیرون نمی آیم .
سپهر بی اختیار لبخند زد و خاطراتش به یکباره زنده شدند ، اما بلافاصله خنده از روی لبهایش محو شد .
ای کاش اینقدر یک دنده و لجباز نبود .
فرزام با تاسف سرش را تکان داد و گفت :
شما زوج خوشبختی بودید . نوا هم بی خودی مته به خشخاش میگذارد . مگر مساله بچه برای تو خیلی حیاتی است ؟
سپهر با عصبانیت گفت :
نه بابا . تو که مرا خیلی خوب میشناسی من اصلا به داشتن بچه اهمیت نمیدهم . نوا و سلامتیش برای من مهمتر است .
فرزام لبش را گزید و به اطراف نگریست. همه دانشجویان به آنها مینگریستند .
سپهر دستش را بالا برد و با این عمل از آنها به خاطر صدای بلندش عذر خواست .
فرزام دستش را روی دست او گذاشت و گفت :
ببین سپهر ! تو الان باید بروی خانه و صورتت را اصلاح کنی و کمی به خودت برسی . دلم نمیخواهد زمانی که نوا با تو روبرو میشود توی ذوقش بخورد . من هم میروم خانه آنها و مطمئنم که روی مرا زمین نمی اندازد و دنبالم می آید . با هم میرویم رستورانی که همیشه قرار میگذاشتیم . تو هم یک ساعت دیگر آنجا باش . با قایم باشک بازی مشکل شما حل نمیشود .
سپهر با خوشحالی از جا برخاست و گفت:
میدانستم گره زندگی ما به دست تو باز میشود . فرزام جان ! تمام امیدم به توست . حتما او را با خودت بیاور . نمیدانی چقدر دلم برای صدا و خنده هایش تنگ شده . یعنی امکان دارد یک بار دیگر به خانه برگردد ؟

فرزام از جا برخاست و دستش را به شانه دوستش زد و گفت :
اگر تو این قیافه مضحک را به خودت نگیری و سر و وضعت را درست کنی مطمئن باش که او را به خانه باز میگردانم .

Signature
     
#45 | Posted: 16 Jul 2013 16:48 | Edited By: paridarya461
با هم از پله های کتابخانه پایین رفتند و بیرون در دانشگاه هر کدام مسیر جداگانه ای را برگزیدند . فرزام راه خیابان دانشگاه را در پیش گرفت . قصد داشت به سراغ دو پرنده کوچک خود برود . درپیچ خیابان نگاهش به دو کودک زیبا افتاد که در انتظار دیدارش به آن سو مینگریستند . با ظاهر شدن او در پیچ خیابان هر دو لبخند بر لب آوردند و مهیار کوچک به سویش دوید .
فرزام نشست و او را در آغوش کشید و به خود فشرد و گفت :
خوب مهیار کوچولو ! به عمو فرزام سلام نکردی .
مهیار با لحنی بچه گانه گفت :
سلام عمویی .
فرزام صورت او را بوسید و به سمت لادن رفت . لادن هم با نزدیک شدن او از جای برخاست و لبخندی نمکین به او تحویل داد و گفت :
سلام عمو فرزام .
فرزام دست نوازش بر سر او کشید و گفت :
سلام به روی ماهت خوشگل خانم . خوب حاضر هستید که برویم ناهار بخوریم . باور کنید روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره . دیگه طاقت ندارم .
لادن دست فرزام را گرفت و گفت :
باشد عمو ، بریم .اما برای لحظه ای ایستاد و به صورت فرزام نگریست .
عمو فرزام شما تب دارید ! مریض هستید ؟

فرزام نشست و دست لادن را در دستش فشرد و گفت :
نه کوچولوی زرنگ ، فقط زیاد توی آفتاب ایستاده ام ، به خاطر همین اینقدر داغ کرده ام .
لادن با سماجت گفت :
آخه عمو ! پس چرا رنگ چشمهاتون عوض شده ؟ انگار میسوزه درسته ؟
فرزام او را در آغوش گرفت و سرش را بوسید و گفت :
من فراموش کرده بودم که دو مادر مهربان دارم .
و با گفتن این حرف از جای برخاست و به سمت رستوران رفت . لادن و مهیار هم با قدمهای آرام به دنبالش روان شدند .بعد از اتمام غذا ، فرزام آنها را به خانه شان برد . در طول مسیر چند دست لباس نو برایشان خرید . لادن مثل همیشه گونه هایش گل انداخته بود . با اصرار گفت :
عمو ما که هنوز لباسهایی را که برایمان خریدید داریم . عمویم گفت که آنها را نپوشیم وگرنه کسی به ما کمک نمیکند .
فرزام لبخند زد . ساعتی بعد هر سه به خانه رسیدند و خانم روشن با خوشرویی از آنها پذیرایی کرد . فرزام خانم روشن را درآشپزخانه گیر آورد و از او خواست که آنها را به حمام ببرد و تمیز بشوید و لباسهایی را که برایشان خریده بود ، به آنها بپوشاند . بعد از این سفارشات مهیار ولادن را بوسید و از خانه خارج شد .
حدود ساعت سه بود که همراه نوا از پله های رستوران بالا رفتند و سپهر با مشاهده آنها از جا برخاست و لبخندی بر لب آورد، اما نوا قدمی به عقب برداشت . فرزام با نگاهش از او خواست تا همراهش برود . زمانیکه روبروی هم پشت میز نشستند ، فرزام خنده بلندی سر داد وگفت :
آقا سپهر ! گفتم به خودت برسی ، اما نگفتم این طوری صورتت را زخم و زیلی کنی .
و نظری به نوا انداخت .نوا با تعجب به فرزام نگریست . و او ادامه داد :
بله نوا خانم ! این همسر شما متاسفانه بدون شما از راه رفتن هم عاجز است . اگر امروز صبح وضع آشفته او را میدیدید فرار میکردید . واقعا احسنت به این همه عشق و علاقه !
نوا که تا آن لحظه سکوت کرده بود لب به سخن گشود و گفت :
آقا فرزام ! شما بیشتر از من و سپهر به جزئیات زندگی من و او آگاهید . در خوشی و ناخوشی شما دوست ما بوده اید . حتی روز اول شما از جانب سپهر از من خواستگاری کردید و زمانیکه دیدید خانواده ام مخالفت میکنند ، باز شما پا پیش گذاشتید و با آنها صحبت کردید . من همه خوبیهای شما را به یاد دارم و میدانم نیمی از خوشبختی چهارسال گذشته ام را به شما مدیونم ، اما نمیتوانم برای سپهر فرزندی بیاورم . دکترها معتقدند در صورت سماجت ، خودم از بین خواهم رفت ، اما سپهر میتواند ازدواج کند و صاحب فرزند شود . من مانع خوشبختی او نمیشوم . همین چهار سال با مهربانیش خوشبختی را نثار من کرده ، از او یک دنیا ممنونم ، اما دیگر قادر به ادامه زندگی نیستم .
سپهر با عصبانیت سخنش را قطع کرد و گفت :
خانم فداکار و مهربان ! من نیازی به از خودگذشتگی و ترحم ندارم . من کی از تو بچه خواستم ؟ تو خودت برای من معنای زندگی هستی و مطمئن باش اگر ده بچه هم اطراف مرا بگیرد باز با نداشتن تو روی خوشبختی را نخواهم دید .ما با هم سعادتمند بودیم ، اما این کج فکریها و کج خیالی های تو دارد پایه های مستحکم زندگیمان را میلرزاند . خواهش میکنم بچگی نکن .
نوا اخم کرد و گفت :
نه ، من بچگی نمیکنم و امکان هم ندارد که کوتاه بیایم .
فرزام از روی صندلی بلند شد و گفت :
ببخشید . مثل اینکه من مزاحم هستم . تا دلتان میخواهد یکدیگر را تکه و پاره کنید . بعد من می آیم و ریزه هایتان را جمع میکنم .
نوا و سپهر همزمان گفتند :
ببخشید شما بفرمائید .
فرزام لبخندی زد و بار دیگر روی صندلی نشست و گفت :
با جار و جنجال کار شما درست نمیشود . باید به یک نتیجه درست و حسابی و منطقی برسید که هر دو طرف راضی از صحنه خارج شوند . خوب چون همیشه خانمها مقدم هستند ، ابتدا نوا خانم ! شما بفرمائید که با چه شرایطی حاضر هستید بار دیگر به خانه تان برگردید ؟

نوا در جواب تعلل کرد تا گارسونی که بستنی ها را آورده بود ، آنها را روی میز بگذارد و از آنجا دور شود . زمانیکه گارسون رفت ، نوا جواب داد :
آقا فرزام ! من سپهر را دوست دارم . این را هم خودش و هم شما میدانید ، اما سعادت او و من در این است که از هم جدا شویم . این بهترین راه ممکن است . هم او دیگر به خاطر سالهای بیهوده ای که در کنار من سپری کرده افسوس نمیخورد و نه من هیچ گاه از اینکه زودتر نرفتم تا جمله » ای کاش بچه ای داشتم « را از دهان سپهر نمیشنیدم ، افسوس نمیخوردم . فقط ما یک راه برای از بین بردن ای کاشهای آینده داریم و آن هم طلاق است
سپهر با نارضایتی گفت :
نوا ! چرا تو اینقدر راحت این کلمه را بر زبان می آوری ؟ تو خودت خوب میدانی که ای کاشهای من از زمانی که تو را از دست بدهم آغاز میشود .
فرزام نگاه اخم آلودی به سپهر کرد و از نوا پرسید :
خوب به نظر شما هیچ راه حلی وجود ندارد ؟

نوا سرش را به معنی منفی تکان داد و گفت :
راه حل دیگری هم هست . سپهر به من اجازه بدهد مادر شوم ، مسئولیتهای دیگرش را هم خودم بعهده میگیرم .
سپهر نگاه غضبناکی به او کرد و گفت:
چه مزخرفاتی ! نوا تو دیوانه شده ای . من حتی اگر لحظه ای با مرگ فاصله داشته باشم به تو چنین اجازه ای نخواهم داد .
نوا هم اخم کرد و گفت :
پس راه حل سومی وجود ندارد .
فرزام زیر چشم چپش را خاراند و به سپهر نظری انداخت و گفت :
خوب نظر تو چیست ؟
سپهر دستهایش را روی میز گذاشت و گفت:
فرزام ! من که به تو دروغ نمیگویم ، الان هم رو در روی خودش میگویم ، بخدا قسم هیچ زمانی طلاقش نخواهم داد ، حتی اگر مجبور شوم تا آخر عمر تنها زندگی کنم .
فرزام سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت :
شما دوتا چطور با این مغزهای کوچکتان این همه سال با هم زندگی کرده اید ؟ اینهمه راه حل وجود دارد ، باز شما دو تا مثل بچه ها به جان هم افتاده اید ؟ من نمیدانم این دیگر چه نوع علاقه مسخره ای است که شما به هم دارید .
سپهر به لبهای متبسم فرزام چشم دوخت و گفت :
چه راه حلی ؟
هر دو منتظر شنیدن راه حل او بودند . فرزام هم آنها را چندان منتظر نگذاشت و گفت :
ببینید ! من پیشنهاد خیلی عادلانه ای دارم که در آینده هیچ کدامتان افسوس نخورید و هم این دنیا را داشته باشید و هم آخرت را . فقط به تصمیم قاطع شما نیاز هست . به هر حال من فکر میکنم از راههای پیشنهادی شما خیلی بهتر است . هم از تنهایی و هم از طلاق . شما هم خودتان میتوانید خوشبخت تر از سابق شوید و هم...
سپهر با نگرانی گفت :
حرفت را بزن . چرا این قدر مقدمه چینی اضافه میکنی ؟
فرزام به پشتی صندلی تکیه داد و گفت :
سپهر تو همیشه عجول هستی . کمی صبر داشته باش . شما باید هر دو همراه من به خانه ما بیایید . آنجا من پیشنهادم را به شما خواهم گفت .
سپهر با حالت چهره ، دلخوریش را نشان داد و گفت :
اذیت نکن فرزام . خواهش میکنم زودتر حرفت را بزن .
فرزام از جای برخاست و با خنده جواب داد:
من حرفم را زدم . حالا اگر میخواهید همراهم بیائید و اگر هم نمی آیید دیگر خود دانید.
نوا آرام از جا برخاست ، اما سپهر با ناراحتی دستش را روی میز زد و گفت :
از دست این فرزام ! همیشه از اینکه آدم را روی انگشتانش بچرخاند لذت میبرد .
هر سه با هم از رستوران خارج شدند . در طول مسیر هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد و همه ساکت در رویاهای خود غرق شدند .
خانم روشن زمانیکه در را به روی آنها گشود بسیار خوشنود شد . میدانست وجود نوا و سپهر موجبات شادی فرزام را فراهم خواهد کرد ، به همین علت با روی باز آنها را به داخل خانه تعارف کرد.
لادن و مهیار هر دو پشت میز نشسته بودند و با اسباب بازیها دوران کودکی فرزام بازی میکردند . بمحض ورود ، فرزام به سمت آنها رفت .
مهیار خنده زیبایی کرد و گفت :
سلام عمویی ! نمیدونی چقدر بازی کردیم.
لادن هم سلام کرد و سرش را زیر انداخت . انگار حسابی از اینکه عروسک بازی کرده بود خجالت میکشید .
فرزام دستی به موهای نرم او کشید و گفت :
به به چه موهای زیبا و نرمی داری .
لادن با خجالت گفت :
خاله سودابه موهایم را شانه کرد و گل سرزد .
فرزام به سوی دوستانش که هنوز ایستاده بودند اشاره کرد و گفت :
چرا نمیشینید ؟ منتظر تعارف هستید ؟
سپهر روی کاناپه نشست و پرسید :
از کی تو برادر داشتی که ما از آن بی خبر بودیم ؟
فرزام یکی از صندلیها را کنار کشید و روی آن در کنار مهیار نشست و یکی از اسباب بازیها را در دست گرفت و گفت :
این کوچولوها دوستان کوچکم هستند که از روی لطف مرا عمو صدا میزنند .
نوا لبخند محبت آمیزی بر لب آورد :
چه بچه های زیبایی ! فرزام جان چرا زودتر ما را با دوستان زیبا و نازنینتان آشنا نکردید ؟
در این لحظه خانم روشن با سبدی میوه از آشپزخانه خارج شد و رو به مهمانان کرد و گفت :
بچه ها راحت باشید . خیلی معذب نشسته اید .
خانم روشن از کدورتی که میان این زوج جوان بوجود آمده بود ، هیچ خبر نداشت و به همین علت نمیتوانست علت سکوت آنها را دریابد . سپهر که طاقت از کف داده بود ، به فرزام چشم دوخت و گفت :
خوب نمیخواهی شروع کنی ؟
فرزام از روی صندلی برخاست و به مهیار کوچولو کمک کرد که از روی صندلی برخیزد و گفت :
بابا چقدر عجله داری کمی صبر داشته باش . مادر لطف کنید این دو کوچولوی خوشکل را به اتاق من ببرید .
خانم روشن مهیار و لادن را گرفت و با خود به اتاق فرزام برد . فرزام هم روی مبل و رو به روی نوا و سپهر نشست ، کمی خم شد ، دستهایش را بهم گره زد و همراه با مکث کوتاهی گفت :
ببینید . من فکر میکنم بهترین راه حل این است که شما کودکی را به عنوان فرزند به خانه خود بیاورید . در این صورت خواسته هر دوی شما اجابت میشود یعنی هم نوا به کودکی که آرزو دارد ، میرسد و هم تو دیگر مشکلی پیش رو نخواهی داشت .

Signature
     
#46 | Posted: 16 Jul 2013 17:09 | Edited By: paridarya461
سپهر بلافاصله پذیرفت و با لبخند گفت :
از این بهتر نمیشود . ما صاحب کودکی خوشگل و ناز هم میشویم .
نوا با شک و دو دلی گفت :
اما واقعا سپهر حاضر است بچه دیگری را بزرگ کند ؟
سپهر اخمی کرد و به نوا نگریست :
خواهش میکنم بهانه نیاور . بگو مرا دوست نداری و خلاص یا اینکه شاید خودت نمیتوانی کودک کس دیگری را به عنوان فرزند بپذیری .
نوا سرش را تکان داد و گفت :
اینقدر ظالم نباش سپهر . من یک زن هستم و یک زن قلب رئوفی دارد و فکر نمیکند که کودکی که گریه میکند یا نیاز به محبت دارد فرزند کیست و با تمام وجود برای ساکت کردنش یا محبت به او تلاش میکند . هر زنی در وجودش احساس مادری دارد و برایش فرقی نمیکند که این محبت را نثار کدام کودک کند .
فرزام دستهایش را به هم مالید و گفت :
خوب دیگر مشکلی نیست و شما بار دیگر زیر یک سقف به زندگیتان ادامه خواهید داد .
نوا لبخند غمگینی زد و گفت :
نظرتان خیلی خوب بود ، اما پیدا کردن کودک دلخواه خیلی طول میکشد .
فرزام به مبل تکیه داد و دستهایش را بازکرد و روی دو طرف آن قرار داد و گفت :
من بجای یک بچه برایتان دو تا پیدا کرده ام .
سپهر با تعجب گفت :
دوتا ؟ حالت خوب است فرزام ؟
فرزام خنده بلندی سر داد و جواب داد :
کاملا . آن دو بچه ناز و خوشگل و با نمک . یک پسر و یک دختر . آنها محتاج محبت و یک خانواده گرم و صمیمی هستند .
نوا ابروهایش را بالا انداخت و گفت :
نکند آن دو تا بچه را میگویی ؟ درست حدس زدم ؟
فرزام با انگشت به سمت نوا اشاره کرد و گفت :
درست است . واقعا که دختر با هوشی هستی .
سپهر با تعجب گفت :
اما آنقدر ها هم آسان نیست . مگر فراموش کرده ای که ما دوتا دانشجو ...
فرزام سرش را تکان داد :
نه من هیچ چیز را فراموش نکرده ام ، اما همانطور که شما نیاز به کودکی دارید که سر و صدایش به زندگی شما رنگ و بویی تازه ببخشد ، این کودکان هم احتیاج به دست نوازشگر مادر و پدری دارند که تمام زندگیشان را وقفشان کنند. ببین سپهر ! همین الان باید موضع خودت را روشن کنی . این موضوع تعارف بردار نیست . اگر از عهده نگهداری از آنها بر نمی آیی ، همین الان بگو .
سپهر دستهایش را روی هم گذاشت و گفت:
پسر ما دانشجو هستیم .
فرزام نگاهی عمیق به صورت سپهر انداخت و گفت :
پسر جان ! از مسئولیت نترس . هم تو و هم نوا هر دو دو ترم بعد فارغ التحصیل میشوید و مشکل تحصیلتان حل میشود . در ضمن باید یاد آور شوم که به قد و بالای کوچک لادن نگاه نکن . او دختر عاقل و فهمیده ای است و بحد کافی تنها بوده است که قادر باشد نصف روز را تنها بماند . تازه همانطور که گفتم این مشکل فقط یک ترم است و بعد از آن شما میتوانید با آسایش در کنار هم زندگی کنید .
فرزام به نوا نگریست . او از این پیشنهاد راضی به نظر میرسید . نگاهش خندان بود و با سکوتش اعلام موافقت میکرد . فرزام با دلگرمی ای که از جانب نوا پیدا کرده بود ، به بحث با سپهر ادامه داد . کم کم سپهر هم باور کرد که میتواند چنین مسئولیتی را بپذیرد و اعتماد به نفس خود را باز یافت .چند ساعتی این گفت و گو ادامه پیدا کرد و سرانجام سپهر رضایت خود را اعلام کرد .
فرزام چشمکی زد و از جای برخاست و گفت :
مطمئن بودم که تو ازعهده این مسئولیت بر می آیی . من نور چشمهایم را به تو میسپارم .
نوا ناگهان به یاد موضوعی نگران کننده افتاد ، به این جهت بلافاصله با ناراحتی گفت :
راستی آنها هیچ کس را ندارند که ما مجبور شویم از او ...
فرزام که به سمت در اتاقش میرفت صورتش را به سوی آنها چرخاند و گفت :
چرا یک عمو دارند ، اما او مانعی نیست . راضی کردنش با من . فکر کنم بدانم رگ خوابش چیست . بعد هم از طریق دادگاه آنها را به عنوان فرزند خوانده خواهی پذیرفت .

کلاراریچ آغوش گشود و رها را در آن جای دادو گفت :
آه رها ، من چقدر خوشبختم . امروز قرار گذاشتیم که اوسکار با پدر و مادرم صحبت کند . از این بهتر هم میشود ؟
رها لبخند گرمی به اوسکار زد . از این که میدید آنها از انتخاب خود راضی و خرسند هستند ، خشنود بود . برای لحظه ای در افکارش غرق شد . آیا فقط او و برادرش باید در بازی سرنوشت ناکام میماندند ؟
کلارا آرام خود را از آغوش رها بیرون کشید و او را از افکارش غافل ساخت . دست رها را گرفت و کنار خود روی کاناپه نشاند و گفت :
اوه رها ! من واقعا خوشبخت هستم . هم به تنها عشق زندگیم رسیده ام و هم مطمئن هستم حالا دیگر عشقم یکطرفه نیست و اوسکار نیز به من علاقه مند است و ما با هم و در کنار هم خوشبخت خواهیم شد .
رها دستهای یخزده کلارا را فشرد و گفت:
بی گمان همینطور است .
کلارا به اوسکار نگریست :
تو هم حرفی بزن . چرا سکوت کرده ای ؟

اوسکار لبخندی محو بر لب آورد و گفت:
آخر حرفی ندارم بزنم ، جز این که واقعا از شنیدن خبر نامزدی رها و هاتسگار شوکه شده ام . رها ! تو که حقیقتا قصد نداری با هاتسگار ازدواج کنی ؟
رها سکوت کرد و سرش را زیر انداخت . کلارا اخم کرد و گفت :
اوسکار ! این چه طرز حرف زدن است ؟ مگر هاتسگار فارکر چه عیبی دارد ؟ تو حق نداری رها را به خاطر انتخابش ملامت کنی . او در انتخاب آزاد و مختار است .
اوسکار کمی روی مبل جابجا شد و گفت :
درست است . او آزاد است ، اما تا آنجا که من میدانم او هیچ علاقه ای به هاتسگار ندارد و من از این تغییر ناگهانی او متعجب هستم . رها ! راستش را بگو آیا تو را در محظور قرار داده اند ؟
کلارا لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت :
درست است . حالا یادم آمد . رها هیچ زمان به هاتسگار فارکر توجهی نداشته . اوه رها چرا یکباره نظرت عوض شد ؟
رها سرش را کمی بالا آورد و با چشمهای افسونگرش به آنها نگریست . چشمهایش فریاد میزدند و حقیقت را میگفتند ، اما زبانش حرف دیگری میزد و گفت :
بالاخره هر دختری روزی باید ازدواج کند . مهم نیست که از قبل به آن شخص علاقه داشته باشد . ممکن است بعد از ازدواج علاقه بوجود بیاید.
اوسکار که از عصبانیت به خود میپیچید ، با لحنی محکم و عصبی گفت :
و اگر نیامد چی ؟ رها ! این حرفهای تو نیست . تو خودت معتقد بودی که باید با کسی ازدواج کنی که به او علاقه مند باشی تا پایه های زندگی شما مستحکم تر باشد . این حرف را خودت به من گفتی ، یادت نیست ؟ به من گفتی که بی شک در کنار کلارا خوشبخت میشوم چون به من علاقه مند است و من هم متقابلا به او . پس چرا خودت ... ؟ نه مطمئنم تو خودت را فدای خواست هاتسگار کرده ای .
کلارا با تعجب به سخنان اوسکار گوش فرا داد و با حیرت پرسید :
پس چرا در مورد این موضوع به من چیزی نگفته بودی ؟ اوه رها ممنونم . تو مرا خوب میشناسی . من نمیدانستم که تو اوسکار را در مورد خواستگاری از من ترغیب کرده ای . من تا آخر عمر به تو مدیونم .
اوسکار دستهایش را در هم گره زد و به کلارا گفت :
کلارا ! دست بردار . الان جای این حرفها نیست .
و رو کرد به رها و ادامه داد :
رها ! حقیقت را بگو . چرا میخواهی زندگی و آینده ات را فدای خواسته های هاتسگار فارکر کنی ؟ نمیگویم پسر بدی است ، اما تو اصلا به او علاقه نداری .
رها با ناراحتی به اوسکار ساوس نگریست و گفت :
نه اوسکار من به هاتسکار علاقه ندارم ، اما از او متنفر هم نیستم . من در حق هیچ کس فداکاری نکرده ام و با کمال میل راضی به این وصلت هستم .
احساس میکرد از دروغی که میگوید به خنده افتاده است . بغض خفته در گلویش بیدار شد و راه تنفسش را بست . دیگر قادر نبود نگاههای سنگین آن دو را تحمل کند ؛ به همین علت از جای برخاست .
اوسکار بلافاصله متوجه منظور رها شد و با حالتی عذرخواهانه گفت :
از تو معذرت میخواهم . من بیش از حد وارد زندگی خصوصی تو شده ام و دخالت کردم . بلند شو کلارا . باید رها را تنها بگذاریم . او در این لحظات به سکوت و تنهایی نیاز دارد . تا به حضور آدمهای پرچانه ای چون ما !
رها تبسم کم رنگی کرد و گفت :
نه شما مزاحم نیستید . من میخواستم ریتا را برای پذیرایی از شما صدا بزنم . نمیدانم او کجا رفته است .
اوسکار لبخند تلخی زد و گفت :
متشکرم . بعدا مزاحم خواهیم شد . امروز باید خودم را برای رویارویی با آقا و خانم ریچ آماده کنم .
و با گفتن این سخن به سمت در عمارت رفت .

رها لبخند زد و گفت :
موفق باشید .
و آنها را تا نزدیکی در عمارت مشایعت کرد . زمانی که صدای حرکت چرخهای کالسکه روی برفها بلند شد ، او بسرعت از پله ها بالا رفت . دوست داشت با خودش خلوت کند . اوسکار حق داشت . او نمیتوانست وجود هاتسگار را در کنارش به عنوان شوهر بپذیرد . نمیدانست چرا یکباره و بدون اختیار جواب مثبت داده است ، اما مطمئن بود تنها عامل آن سخنان بی پیرایه و پخته فرزام بوده است . دلش میخواست عکسی از او به یادگار داشت تا ساعتها مینشست و به آن مینگریست . از این واهمه داشت که چهره زیبایش را از یاد ببرد ، اما مگر میشد ؟ او هر لحظه و هر ثانیه تصویر فرزام را در مقابل دیدگانش مشاهده میکرد و هیچ شکی نبود که هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد .
با خود عهد کرد که هر چه زودتر عشق او را از دل بیرون کند و فقط و فقط به هاتسگار فارکر بیندیشد .
تا جشن نامزدی یک هفته بیشتر نمانده بود و قرار بود بعد از اعلام رضایت رها ، جشن عروسی برگزار شود . در این دو روز با هاتسگار بسیار صحبت کرده بود ، اما در نظر او هیچ تغییری ایجاد نشده بود. قادر نبود خود را قانع سازد که به همسری هاتسگار درآید ، اما حرفی زده بود و باید به آن عمل میکرد . ناگهان شعله ای در ذهنش شروع به نور افشانی کرد . پدرش چند بار گفته بود که او و برادرش باید در انتخاب همسر دقت داشته باشند و بخصوص او ، زیرا در دین اسلام به عقد در آمدن دختری مسلمان با پسری از دینهای دیگر باطل و حرام است. این جرقه باعث تلالوء نور امیدی در قلب تاریک و غبار گرفته اش شد . نمیدانست روی پاهایش راه میرود و یا پرواز میکند . بلافاصله در کمد را گشود و پالتوی پشمی اش را برداشت و کلاهی بر سر نهاد و از عمارت خارج شد .

Signature
     
#47 | Posted: 16 Jul 2013 17:35 | Edited By: paridarya461
چند روزی بود که سیمون کالسکه ران را دوباره به استخدام خود در آورده بود . در عمارت را گشود . سوز سردی به صورتش خورد ، اما او از درون گرم بود و سرما را احساس نمیکرد آهسته از پله ها پایین رفت و به سمت اصطبل دوید . سیمون اسبها را تمیز میکرد . با دیدن رها در آستانه در خود را به او نزدیک کرد وگفت :
خانم اینجا جای شما نیست . صبر کنید چند لحظه دیگر کالسکه آماده است .
رها گفت :
لطفا عجله کن .
و به سمت پله های عمارت برگشت . چند دقیقه بعد سیمون با اسبها از اصطبل خارج شد و آنها را به کالسکه بست و رها آرام در کالسکه لم داد و به فکر فرو رفت .
صدای سیمون او را به خود آورد که پرسید :
خانم مقصدتان کجاست ؟
رها لحظه ای تامل کرد و سپس گفت :
منزل آقای فارکر ، نه به باشگاه جوانان میرویم .بی گمان هاتسگار در آن وقت روز در باشگاه بود .
سیمون به سرعت اسبها را میتازاند و کالسکه در پیچ و خمهای جاده به این طرف و آن طرف میرفت . اما رها از این همه سرعت نترسید و در سکوت مطلق به لحظه ای اندیشید که سنگی به این بزرگی را در مقابل پای هاتسگار می انداخت .
زمانی که به مرکز شهر رسیدند ، ازدحام مردم بیشتر شد و رها برای از اینکه عجولانه به آنجا آمده بود ، سخت پشیمان شد . هیچ لزومی نداشت که به این سرعت او را در جریان بگذارد . میتوانست صبر کند تا وقتی هاتسگار به دیدنش می آید همه را به او بگوید ، اما دیگر راهی بود که آمده بود .
زمانی که کالسکه رو به روی باشگاه ایستاد ، رها کمی سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت :
سیمون ! لطفا به داخل باشگاه برو و به هاتسگار فارکر بگو که به اینجا بیاید .
رفتن و بازگشتن سیمون فقط چند دقیقه بیشتر به طول نینجامید و بلافاصله بعد از او هاتسگار هم که صورتش از عرق خیس بود ، پشت سرش آمد و با لبخندی بر لب وارد کالسکه شد . رها هم چنان سکوت کرده بود . هاتسگار فارکر به چشمهای خسته رها نظری انداخت و در دل زیبایی او را ستود و وقتی سکوت طولانی رها را مشاهده کرد ، آرام گفت :
با من کاری داشتید ؟
رها سرش را تکان داد و به بیرون نگریست و گفت :
سیمون حرکت کن .
هاتسگار لبهایش را جمع کرد و گفت :
اوه رهای عزیزم ! به خاطر عشقی که به تو دارم و برای شادی تو برایت اتومبیلی خریده ام و دوست دارم روز جشنمان به جای کالسکه با ماشین به گردش برویم .
رها ، رها ، چرا اینقدر سرد با من رفتار میکنی ؟ مگر قرار نیست که ...
رها سرش را بلند کرد و به هاتسگار نگریست . چشمهای مشتاق هاتسگار به او خیره شده بود . عرق شرمی روی پیشانیش نشست ، اما باید حرفش را میزد. به همین خاطر به بیرون دیده دوخت و گفت :
من خبر خوشایندی برای شما ندارم . متاسفانه ما نمیتوانیم با هم ازدواج کنیم .
هاتسگار یکه خورد و با تعجب پرسید:
آخر چرا ؟ مگر چه مشکلی پیش آمده است ؟

رها نمیدانست چگونه باید سخنش را آغاز کند ، اما باید حرف میزد . به همین خاطر با سختی گفت :
مشکل مربوط به دین ماست . من فراموش کرده بودم که تو مسیحی هستی . در دین اسلام حرام است که یک دختر مسلمان با پسری از ادیان دیگر ازدواج کند . پس ما هم ...
هاتسگار عرقش را با دستمال پاک کرد وگفت :
آخر چرا ؟ این چه قانونی است ؟
رها به هاتسگار نگریست . رنگ و روی او کاملا پریده بود . در دل احساس خوبی داشت و خیلی آهسته گفت :
خوب چاره ای نیست جز اینکه همه قول و قرارهایمان را فراموش کنیم و ...
هاتسگار حرفش را قطع کرد و گفت :
نه ما هنوز در ابتدای راه هستیم . نمیتوانم به این سهولت همه رویاهایم را از دست بدهم. خوب هر چه تو میگویی قبول . اصلا من به دین شما در می آیم . پس دیگر مشکلی ...
رها هراسان و دستپاچه گفت :
آخر چطور ؟ مگر تو ...
هاتسگار بار دیگر سخن او را قطع کرد :
روسیه به این بزرگی مردم زیادی با دینهای مختلف دارد . تازه مدتی هم هست که نیمی بیشتر از مردم روسیه کمونیست شده اند و هیچ خدایی را نمی پرستند و کم کم میخواهند این گروه کمونیستی را به همه مردم بقبولانند . اما من میدانم که خدایی هست . هر گاه از زندگی مایوس میشوم و مشکلی برایم رخ میدهد ، دنبال کسی میگردم که از او کمک بخواهم و همیشه به خدا می اندیشم . پس با کمال میل دین شما را میپذیرم .
زبان رها بند آمد . در باورش نمی گنجید هاتسگار به این سهولت تصمیم به تغییر دین بگیرد . این تصمیم عجولانه فقط نشات گرفته از بی اعتقادی و بی اعتنائیش به همه چیز بود . او فقط رها را میخواست و به همین دلیل تمام چیزها و حتی دینش را زیر پا میگذاشت . خوب به یاد داشت که هر یکشنبه آقای فارکر او را به اجبار به کلیسا میبرد .
رها آهی عمیق کشید . نه تنها از این تصمیم عجولانه خشنود نشد و احساس مهری نسبت به هاتسگار پیدا نکرد ، بلکه فاصله خود را از او دور و دورتر دید . او بدون هیچ تحقیقی میخواست مسلمان شود . به نظر رها این طرز فکر او از افکار کمونیستها بدتر بود .
در سکوت به برفهایی نگریست که در زیر اشعه کمرنگ خورشید براق تر به نظر میرسیدند و چشم را می آزردند . هاتسگار فاتحانه به او نگریست و او هیچ چاره ای جز سکوت مطلق نداشت .
هاتسگار فارکر در سالن ورزشگاه با تومیسلاو روبرو شد . تومیسلاو با تعجب پرسید :
با رها کیانی کجا رفته بودی ؟
هاتسگار لبخندی از شادی بر لب آورد و گفت :
هیچ او میخواست باز هم سنگی جلوی پای من بیندازد ، اما موفق نشد . من نمیگذارم او به دست رقبایم بیفتد . رهای زیبای من فقط مال من است و بس .
تومیسلاو نگاه عاقل اندر سفیهی به هاتسگار کرد و از سر تاسف آهی کشید .
هاتسگار که متوجه حالت او شده بود ، پرسید :
چی شده ؟ چیزی میخواستی بپرسی ؟

تومیسلاو لباس ورزشی را از تنش درآورد و با حوله بدنش را خشک کرد و گفت :
راستش را بگو تو به خاطر چه میخواهی با رها ازدواج کنی ؟ آیا حاضری به خاطرش ... ؟

هاتسگار توپ بسکتبال را برداشت و چند بار به زمین زد و گفت :
من در کنار او به تمام آرزوهایم میرسم و خوشبخت خواهم شد . همین کافی نیست ؟

تومیسلاو روی نیمکت نشست و گفت :
اما این کافی نیست ! تو فقط عاشق زیبایی وصف ناشدنی رها شده ای . آن چهره فرشته گون او تو را به سویش کشیده است . تو فقط عاشق نفس خودت هستی نه عاشق رهای بیچاره .
هاتسگار عصبانی شد و توپ را محکم به داخل حلقه پرتاب کرد و گفت :
منظورت چیست ؟ من عاشق رها هستم این کافی نیست ؟ به خاطر خوشبختیش حاضر هستم همه کاری بکنم .
تومیسلاو ساک ورزشیش را باز کرد و گرمکنش را در آن گذاشت و گفت :
آن قدر دوستش داری که برای خوشبختی او از ازدواج با او صرفنظر کنی ؟
هاتسگار عصبانی تر از چند لحظه پیش روبروی او ایستاد و با حالتی تهدید آمیز پرسید :
منظورت چیست ؟ یعنی من عاشق او نیستم ؟ نه امکان ندارد اجازه بدهم فرشته زیبای من به دست مرد دیگری بیفتد . نکند خود تو به او نظر داری ؟
تومیسلاو از عصبانیت میلرزید . چنان از سخنان او رنجید که از جا برخاست و ساک ورزشی خود را به زمین پرت کرد و در چشمهای هاتسگار خیره شد و گفت :
پسره احمق بیشعور ! من زن دارم و او را با دنیایی عوض نمیکنم . در نظر من دوروتی از تمام دخترهای شهر زیبا تر است ، اما بگذار یک حقیقت تلخ را به تو گوشزد کنم . تو روزی که به امیال نفسانی خودت دست پیدا کنی ، دیگر هیچ اهمیتی به خود رها نمیدهی . درست است که الان خیال میکنی دوستش داری ، اما این فقط نفس شیطانی توست که تو را به سمت او میکشاند . هاتسگار فارکر دست از سر رها بردار . همه میدانند که او به تو رغبتی ندارد و همیشه هم از تو گریزان بوده است . نمیدانم علت زیر بار رفتنش چیست ، اما بدان نه او با تو خوشبخت میشود و نه تو با او...

هاتسگار فارکر دیگر طاقت نیاورد و مشت محکمی نثار صورت تومیسلاو کرد . رامیز گرسن که برای دیدن تومیسلاو به باشگاه آمده بود ، آخر صحبتهای تومیسلاو را شنید و وقتی درگیری آن دو را مشاهده کرد ، بسرعت خودش را وسط انداخت و آنها را از هم جدا کرد .
هاتسگار فارکر دیوانه وار فریاد زد :
احمق عوضی ! مرا بگو این همه سال با تو رفیق بودم . من با تمام وجود خواهان رها هستم و او هم به من علاقه دارد وگرنه حاضر به این ازدواج نمیشد . من که چاقو بیخ گلویش نگذاشته بودم . او با رغبت تمام مرا از میان شماها انتخاب کرد و همه شما از این بابت به من حسادت میکنید .
تومیسلاو که به کمک رامیز گرسن سعی داشت از روی زمین بلند شود خونی را که از گوشه لبش می آمد ، با پشت دست پاک کرد و گفت :
یکی دیگر از دلایل دوست داشتن رها از جانب تو این است که او این توانایی را دارد که حس خودنمایی تو را ارضا کند . تو میخواهی با داشتن رها در انظار خودنمایی کنی و بگویی زیباترین دختر شهر همسر توست ، اما ابله این چنین نیست و همه بعد از ازدواج به تمسخر به تو مینگرند که ببین چه دختر خوبی نصیب چه کسی شد . اگر کسی تو را نشناسد ، من که میشناسم . تویی که بیشتر پولهای پدرت را در قمار میبازی وبیشتر اوقات مستی . تو به درد دختری که حتی یکبار هم لب به الکل نزده است نمیخوری . تو باید با دختری ازدواج کنی که از لحاظ فرهنگی و اخلاقی با تو همخوانی داشته باشد . رهای بیچاره از هیچ کدام از اعمال زشت تو خبر ندارد . از کجا میداند که چند بار از همین باشگاه میخواستند پسر رئیس پلیس شهر را به دلیل مست بودن اخراج کنند ؟ چه میداند که شبها تا صبح در میخانه ها پول پدرت را به هدر میدهی ؟

هاتسگار فارکر بار دیگر به سوی او حمله ور شد ، اما رامیز گرسن با قد و قامت بلندش در مقابل او ایستاد و با ابروهایی گره کرده اش به او نگریست و گفت :
هاتسگار شورش را در آورده ای . به خاطر یک دختر به جان رفیق دیرینه ات افتادی ؟ تومیسلاو اگر چیزی میگوید به خاطر خود توست .
نه اینکه تو پسر بدی باشی ، اما رها یک دختر حساس و زودرنج است . تو برادرش بنیامین را خوب میشناختی رها همیشه آرزو داشت با پسری ازدواج کند که به برادرش شباهت اخلاقی زیادی داشته باشد .

Signature
     
#48 | Posted: 16 Jul 2013 17:55 | Edited By: paridarya461
خوب حالا صادقانه بگو تو چه وجه تشابهی با او داری ؟ پس تا در عشق شکست نخورده ای خودت را کنار بکش و به فکر آینده ات باش .
هاتسگار که از عصبانیت در حال انفجار بود به سمت کمدش رفت و در آن را گشود و ساک ورزشی خود را برداشت و گفت :
شما هر دو دیوانه اید و به من حسادت میکنید .
و زمین بسکتبال را ترک کرد . زمانی که سوار اسبش شد ، در دل به تومیسلاو که نتوانسته بود اسرارش را حفظ کند دشنام میگفت .
بعد از لحظه ای لبخندی بر لب آورد و به خود گفت :
» آنها به من حسادت میکنند ، چون باور نمیکردند رها هیچ زمانی پذیرای عشق مردی شود . اگر او همسرم شود ، سر تا پایش را جواهر میگیرم . «
***
خورشید داشت غروب میکرد . مهمانان کم و بیش در سالن تجمع کرده بودند رها در اتاقش روبروی اینه نشسته بود و ریتا موهایش را مرتب میکرد . کلارا و دوروتی گوشه تخت نشسته بودند و به عروس زیبا می اندیشیدند . بی گمان او در لباس عروسی زیباترین زنان میشد .
برای جشن نامزدی ، آقای فارکر تاج پر ارزشی را به رها هدیه داده بود و از او خواسته بود در جشن آن را روی موهای خوش رنگش قرار دهد . او برای جشن نامزدی لباس زرشکی تیره با رگه های نامرتب مشکی را برگزیده بود که به تاج برلیانش می آمد . گوشواره های بلند برلیانی را که پدرش در روز تولد به او هدیه داده بود به گوش انداخت و گردنبند ظریف و باریک هدیه فرزام را به گردن آویخت . زیباییش باورنکردنی شده بود . صورت زیبای رها هیچ نیازی به آرایش نداشت .
دوروتی و کلارا با نگرانی به عروس خسته دل چشم دوخته بودند . بالاخره کلارا که همیشه کم طاقت بود از جا بلند شد و روبروی رها ایستاد و گفت :
رها هنوز هم دیر نشده . میتوانی همه چیز را به هم بزنی . ما میدانیم که شما هیچ تناسبی با هم ندارید . اوسکار معتقد است که ...
رها آهی کشید و گفت :
دیروز هاتسگار شناسنامه اش را به دستم داد. دیگر جای هیچ گونه مخالفتی نیست . کلارای عزیز ! نگران نباش . من خوشبخت خواهم شد .
دوروتی با نگرانی برخاست و شروع به راه رفتن کرد ، اما او هم طاقت نیاورد و خود را به آن دو رساند و گفت :
رها ! کلارا درست میگوید . شما هیچ وجه تشابهی با هم ندارید . دیشب با تومیسلاو و رامیز در این مورد صحبت میکردیم . آنها خیلی نگران تو بودند و میگفتند ...
رها از روی صندلی برخاست و پشت پنجره رفت و به آسمان قرمز رنگ دیده دوخت . دلش میخواست فریاد بزند و از اضطراب و هول و هراسی که در دلش بر پا شده بود ، سخن براند ، اما او عادت نداشت که با کسی درد دل کند ، پس تصمیم گرفت از غصه دلش صحبتی به میان نیاورد . سخنان سنجیده و چون گوهرفرزام مرتب در گوشش میپیچید ، » خوشبختی را خود آدم به خود هدیه میکند وخود انسان هم میتواند آن را از خود براند . پس سعی کن با اخلاق درست و صبر و تحمل سنگها را از جاده زندگی خودت کنار بزنی . همیشه به خدا توکل کن که خدا از همه تواناتر است . «
زندگی با هاتسگار غیر قابل تحمل می آمد . او یک کمونیست به تمام معنا بود ، هر چند که در شناسنامه اش کلمه مسلمان نقش بسته بود . دلش میخواست اشک بریزد ، پنجره را بگشاید و تاج را از داخل موهایش بیرون بکشد و به بیرون عمارت پرت کند . اما مثل همیشه بر احساسات خود غلبه کرد و چهره خونسردی به خود گرفت و به سوی دوستانش که نگران به او نگاه میکردند نگریست .
ریتا غمگین و با چشمهایی که چون مادر نگران پر از اشک شده بود ، به سمت رها رفت و گفت :
خانم شما خیلی مغموم و گرفته اید .
رها به سختی لبخند زد :
ریتای عزیز ! دوست خوب من ! نگران نباش . هیچ کسی مرا مجبور به ازدواج نکرده .
با گفتن این حرف در اتاق را باز کرد و از آنجا خارج شد . دوروتی و کلارا هم بلافاصله به دنبالش روان شدند . رها گوشه دامن بلندش را گرفت و قدم روی اولین پله گذاشت .
صدای هورا و کف زدن و تعریف و تمجید همگان برخاست. هاتسگار به بالا نگریست و لبخند بر لبهایش نقش بست . جام شرابش را روی سینی یکی از مستخدمین قرار داد و به سمت پله ها آمد و دستش را دراز کرد تا دستهای گرم و ظریف رها را در دست بگیرد . رها هم گوشه دامنش را رها ساخت و با اکراه دستش را به او سپرد . احساس کرد بند دلش به یکباره پاره شد و از تماس دست هاتسگار با دستش احساس انزجار کرد .
حس میکرد سرما همه وجودش را در بر گرفته است و هم اکنون یخ خواهد زد .
همه با دلسوزی نگاهش میکردند .
دو نامزد جوان با هم به سمت صندلیهای تعیین شده رفتند و روی آن نشستند . رها خودش خواسته بود تا مراسم در عمارت خودشان برگزار شود ، زیرا در این صورت حس میکرد که پدر و مادر و برادرش هم در جشن شرکت کرده اند ، هرچند که برای او به مراسم عزا شباهت بیشتری داشت .
دوستان به نوبت دور آنها جمع شدند . هاموند ریچ سعی داشت مثل گذشته محیطی گرم و صمیمی به وجود بیاورد ، اما در چهره همه آنها نوعی نگرانی موج میزد . اوسکار از همه گرفته تر بود و سعی میکرد که مرتب خودش و کلارا را از جمع خارج کند .
صدای قهقهه های مستانه هاتسگار لحظه به لحظه بلند و بلندتر میشد . بی گمان زیاده روی کرده بود . رها ترجیح داد سکوت کند .

تومیسلاو هم از طرف رها دعوت شده بود و کنار رامیز گرسن و دوروتی ایستاده بود و صحبت میکرد . زمانیکه بار دیگر همه دور هم جمع شده بودند ، رها که از صحبت کردن بی پروای هاتسگار در جمع بیزار بود ، چند بار سعی کرد با اشاره چشم و ابرو به او بفهماند که ساکت شود ، اما وقتی دید هاتسگار دست بردار نیست ، او را به کناری کشید و با ناراحتی گفت که از حرکات و حرفهای او در میان جمع بیزار است و از هاتسگار خواست که خود دار باشد .
هاتسگار هم که از حرف رها رنجیده بود ، از او کناره گرفت . رها احساس میکرد که از قفس آزاد شده است .هر کسی در حال و هوای خود بود و به او توجهی نداشت .
رها آرام آرام به طرف آشپزخانه رفت . ریتا در آنجا مشغول کار بود. بدون اینکه توجه او را جلب کند از در آشپزخانه خارج شد . به حیاط بزرگ پشت عمارت رفت . هوا سرد بود ، اما او اصلا احساس نمیکرد . از هیاهو بیزار بود. بی هدف در میان برفها شروع به دویدن کرد و در میان درختان خود را پنهان ساخت . تنه های تنومند درختان با دستش تماس پیدا کردند و توجهش به آنها جلب شد . خطوط زیادی توسط بنیامین و او روی درختان کنده شده بود .تمام کنده کاریها برایش پر از خاطره بودند .
بنیامین روی یکی از درختان حک کرده بود :
» خواهر زیبا و مغرور من رها ، زیباترین است . «
رها آن روز را خوب بیاد داشت . به خاطر میوه درخت کاجی که بنیامین به سرش کوبیده بود ، با او قهر کرد و به طرف عمارت رفت که بنیامین به سراغش رفت و او را به درخت روبرویی بست و روی این درخت این جمله را نوشت و گفت :
» خوب رها جان ! به خاطر اینکه من خیلی مغرورم و نمیتوانم منت کشی کنم ، برای منت کشی به درخت بیچاره متوسل میشوم . «
و رها از این حرف خنده اش گرفته بود . آن روز بنیامین بیش از هفده سال نداشت و حالا بعد از گذشت اینهمه سال ، این شیارها کهنه و فرسوده شده بودند .
رها روی برفها نشست و آنها را زیر دست خود لمس کرد . دلش میخواست مثل گذشته گلوله برفی درست کند . بیش از یک سال میشد که دیگر برف را زیر انگشتان خود لمس نکرده بود .
بی اختیار اشکهایش صورتش را پوشاندند . برفها زیر دستش تبدیل به گلوله برفی شدند . صدای خنده میهمانها به گوشش رسید . از اینکه در این جمع چنین غریب بود احساس درد میکرد . به یاد آقا جانش افتاد که همیشه میگفت :
» رها تنهایم نگذار من از تنهایی میترسم «
آیا آقا جان میدانست که رها هم خودش در این باتلاق دست و پا میزند .
سرما دیگر از بدنش گریخته بود و احساس گرما میکرد . صدای آشنایی توجهش را جلب کرد :
رها ! تو اینجا در میان اینهمه برف چه میکنی ؟ ممکن است با این لباس سرمابخوری .
رها بسرعت اشکهایش را از روی صورتش زدود و به سمت صدا برگشت . اوسکاردر میان برفها ایستاده بود و به او مینگریست .
رها از روی زمین برخاست و پیراهنش را از برف پاک کرد و با صدای بغض آلودی گفت :
اوسکار ! صداها را میشنوی ؟ همه در حال شادی و پایکوبی هستند . همه مرگ خانواده ام را فراموش کرده اند . من نمیتوانم ...
اوسکار ساوس به درختی که در نزدیکی آنها قرار داشت تکیه داد و گفت :
رها ! توقع نداشته باش که همه مثل تو به زندگی بنگرند . هر انسانی شبیه خودش خلق شده و هیچ کس مثل دیگری نیست . تو باید بتوانی همه را با خوبیها و بدیهایشان در کنارت بپذیری . اگر قرار باشد با هر مشکل از پا درآیی همیشه مغموم و شکست خورده باقی خواهی ماند . تو پدر و مادرت را از دست داده ای . خوب برای تو فوق العاده عزیز بوده اند و فراقشان برایت سخت تر از دیگران است ، اما آنها یک دوست و یک آشنا را از دست داده اند . توقع نداشته باش همه مثل تو بعد بیش از دو سال باز هم زانوی غم به بغل بگیرند .

خوب عروس خانم ! تا سرما نخورده اید زودتر به سالن برگردید .
رها لبخند تلخی زد و گفت :
مگر تو پزشک نیستی ، پس معالجه ام میکنی . من به تو اطمینان دارم .
اوسکار ساوس روی برفها شروع به قدم زدن کرد و بعد از لحظه ای ایستاد و به سوی رها نگریست و گفت :
رها میدانی ، یک تشکر واقعی به تو بدهکارم . من تمام عمرم مدیون تو هستم ، زیرا سعادت را به خانه من راهنمایی کردی . من با کلارا کاملا تفاهم دارم . او حرف مرا درک میکند و با روی باز میپذیرد و من میدانم که در کنارش خوشبخت خواهم شد .
رها ! بیش از یک تشکر کاری نمیتوانم برایت انجام دهم ،اما همیشه بدان دوستی داری که میتوانی به او اطمینان داشته باشی . تو هر جا که باشی و با هر کس زندگی کنی من و کلارا دوستان واقعی تو خواهیم بود . اگر در حل مشکلاتت کاری از دست ما بر آمد، مطمئن باش دریغ نمیکنیم .
رها از اینکه میدید دوستان به این خوبی دارد ، لبخندی چهره غمگینش را پوشاند . هیچ وقت به این خوبی اوسکار ساوس را نشناخته بود . او همیشه فقط به فکر خودش و خانواده اش بود و به همه خیلی سطحی مینگریست . شاید به همین خاطرهیچ وقت هاتسگار را خوب نشناخت .

Signature
     
#49 | Posted: 16 Jul 2013 18:24 | Edited By: paridarya461
قدم زنان همراه اوسکار به سمت عمارت رفتند .
رها چند لحظه قبل از اوسکار از در آشپزخانه وارد سالن شد و در گوشه ای از سالن ایستاد و به تماشا مشغول شد . سایه شخصی که به او نزدیک میشد توجهش را جلب کرد . پسر بوری بود با قد نسبتا کوتاه .
به چهره پسر جوان دقت کرد . حس کرد او را جایی دیده است ،اما هرچه به مخیله اش فشار آورد چیزی را به یاد نیاورد ، تا اینکه پسر جوان کاملا به او نزدیک شد و سلام کرد .
صدایش هم آشنا بود ، به همین جهت پرسید :
ببخشید من شما را کجا دیده ام ؟
پسر جوان لبخندی بر لب آورد و گفت :
من ولادیمیر بلوس هستم و به همراه دوستم نیکولاس بزونگنو از تامبوف به سن پطرزبورگ آمده بودیم که خبر نامزدی خواهر بنیامین را شنیدیم و تصمیم گرفتیم برای خوشنودی روح بنیامین در جشن نامزدی شما شرکت کنیم .
رها ولادیمیر بلوس را که تازه داشت به آنها نزدیک میشد به یاد آورد . آنها چند سال قبل برای دیدن برادرش بنیامین به سن پطرزبورگ آمده بودند و چند روزی را در عمارت آنها سپری کرده بودند. بنیامین نیز چند مرتبه برای دیدارشان به شهر آنها رفته بود . آنها دوستان دوران کودکی بنیامین بودند .
زمانیکه اسکندر کیانی به همراه بنیامین برای پاره ای از کارهایش به مدت دو ماه به تامبوف سفر کرده بود ، مدتی را با آنها سپری کرده بودند .
نیکولاس بزوگنو هم به آنها رسید و با سلام کوتاهی به آنها نگریست . رها لبخند زد و گفت :
آقای ولادیمیر بلوس و آقای بزونگو ! من به جای برادرم از شما تشکر میکنم . واقعا لطف کردید که در جشن کوچک ما شرکت کردید . ای کاش بنیامین زنده بود و خودش از شما تشکر میکرد .
ولادیمیر بلوس سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت :
بله ، مرگ بنیامین همه ما را غمگین ساخت . باورش برای ما خیلی سخت و ناممکن بود .
نیکولاس بزوگنو که تا آن لحظه ساکت بود گفت :
ببخشید که در این موقعیت این سوال را میپرسم ، اما بالاخره جسد بنیامین و مادرتان پیدا نشد ؟
بغض بار دیگر راه گلوی رها را بست . دوست نداشت به مرگ فجیع آنها بیندیشد ، به همین علت فقط به گفتن» متاسفانه نه « اکتفا کرد .

ولادیمیر بلوس که متوجه اندوه رها شده بود با لبخندی گفت :
چند لحظه قبل با همسرتان آشنا شدیم . پسر خوبی است . امیدوارم با هم خوشبخت شوید .
رها فقط سکوت کرد ، زیرا میدانست که آنها هم فقط برای دلخوشی او چنین حرفی را میزنند .
چند لحظه بعد هاتسگار متوجه حضور رها در سالن شد و تلو تلو خوران به سویش آمد و گفت :
معلوم هست کجا رفته ای ؟ میخواستم ...
رها سخنش را قطع کرد :
هاتسگار با نیکولاس بزوگنو و ولادیمیربلوس آشنا شو . این دو از دوستان بنیامین بودند .
هاتسگار با آنها دست داد و بار دیگر رو کرد به رها و گفت :
گمان کردم تو را ربوده اند .
رها لبخند تلخی زد و گفت :
دیدم چقدر نگرانم شدی و دنبالم گشتی .
هاتسگار دستش را دراز کرد و بار دیگر دست رها را گرفت و به وسط سالن برد .رها احساس کرد که بدنش به خاطر تماس دست او مور مور شده است . محکم برجایش ایستاد و گفت :
هاتسگار مرا کجا میبری ؟
هاتسگار با چشمهای قرمز به او نگریست و گفت :
خوب معلوم است وسط سالن .
رها دستش را از دست هاتسگار بیرون کشید و گفت :
لطفا این کارهای نمایشی را کنار بگذار .
هاتسگار با عصبانیت به سوی او برگشت :
اما تو الان زن من هستی . مگر چه تفاوتی بین تو و دخترهای دیگر ...
تو همیشه میدانستی که من از رقصیدن در میان جمع بیزارم ، با وجود این باز هم از من خواستگاری کردی . حتما باید بیشترحواست را جمع میکردی .
هاتسگار با نگاهی خشمناک به او نگریست .اما من ...
صدای کف زدن همه برخاست . بار دیگر دلایانگ ، خواننده معروف شهر آمده بود . رها از فرصت استفاده کرد و خود را به گوشه ای از تالار رساند . اوسکار ساوس و کلارا ریچ به او مینگریستند . او بی اختیار از آنها خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت .
دلایانگ با صدای بلند نامزدی رها و هاتسگار را به همه تبریک گفت . هاتسگار باید کنار رها می ایستاد و از همه بخاطر حضورشان تشکر میکرد . او با قدمهای آرام به سمت رها آمد و بار دیگر دست او را گرفت و به بالای مجلس برد و از همه تشکر کرد .
هاتسگار شروع به لودگی کرد و ناگهان رها احساس کرد نفسش به شماره افتاده و رنگش به رنگ برف درآمده است . از اینکه هاتسگار بدون توجه به خواسته او چنین وقیحانه با همه شوخی میکرد قطرات اشک در چشمهایش جمع شد . سریع از کنار هاتسگار دور شد و به گوشه ای از تالار که دوروتی و تومیسلاو آنجا ایستاده بودند پناه برد .
سکوت چندی نپائید و حضار در تالار شروع به صحبت با هم کردند . دوروتی دستهای رها را در دست گرفت و ناگهان با لحنی نگران و صدای بلند گفت :
آه ، رها تو چرا آن قدر یخ کرده ای ؟
رها دیگر قادر نبود از سرازیر شدن اشکهایش جلوگیری کند . پشت خود را به جمعیت کرد و اشک از گوشه چشمش پایین چکید .
دوروتی دستهای رها را بیشتر فشرد و گفت :
رهای عزیزم ! چه بر سر خودت میآوری ؟

تومیسلاو با ناراحتی گفت :
دوروتی ! دوستت بیشتر از هر وقت دیگری نیاز به تسلی دارد . تنهایش نگذار .
اوسکار ساوس و کلارا هم که متوجه حال بحرانی رها شده بودند ، بسرعت به سمت او رفتند . رها با گوشه انگشت اشکهایش را پاک کرد ، اما چشمهای اشک آلودش از چشمهای تیز بین اوسکار دور نماند و با نگرانی گفت :
دختر ! این قدر خودت را عذاب نده .
رها به سختی گفت :
نمیتوانم از فکر پدر و مادرم غافل شوم . من به آنها خیلی وابسته بوده ام .
هیچ کس این حرف رها را باور نکرد ، زیرا همه حقیقت را میدانستند . دختری با غرور و نجابت او نمیتوانست ملعبه دست مردی خوشگذران و بی فکر باشد .
کم کم به انتهای مهمانی نزدیک میشدند . مهمانها یکی بعد از دیگری عمارت را ترک کردند و صداها کم و کمتر میشد . هاتسگار مست روی کاناپه بزرگی افتاد و با بی حالی چشمهایش را بر هم گذاشت . رها هم به همراه دوستانش به اتاقش رفته بود و در را پشت خود بسته و تا میتوانسته گریسته بود .
ساعتی بعد صدای چند ضربه به در باعث شد که رها چشم بگشاید . صدای هاتسگار با همیشه فرق کرده بود و مستی در آن کاملا هویدا بود . چند مرتبه رها را صدا زد . رها چاره ای ندید جز اینکه جوابش را بدهد .
هاتسگار با لحنی عجیب گفت :
رها ... چرا در را بسته ای ؟ ما با هم حرف زیاد ... داریم .
رها با صدایی گرفته که گویی از فرسنگها دور می آمد گفت :
اما هاتسگار من اصلا حال خوشی ندارم . حرفهایمان بماند برای فردا .
هاتسگار بار دیگر به در کوبید و گفت:
رها ! از این بچه بازیها دست بردار . آن ازحرکاتت در مهمانی و این هم از الان . من ...شوهر تو هستم و حق دارم وارد اتاقت شوم.
رها با صدای لرزان و بغض آلودی گفت:
نخیر آقا من و تو هنوز ازدواج نکرده ایم و فقط نامزد هستیم . اصلا ... اصلا چرا تو با مادر و پدرت نرفتی ؟
هاتسگار با صدای دورگه و عصبی گفت:
منظورت چیست ؟
رها کمی از روی تخت بلند شد و گفت:
منظورم این است که من با هاتسگار فعلی ازدواج نکرده ام . هر وقت مستی از سرت افتاد سراغ مرا بگیر . من از الکل متنفرم و تو هم این را خیلی خوب میدانی . اصلا باور نمیکردم بتوانی تا این حد سنگدل باشی که مرا در انظار ...
هاتسگار لگدی محکم به در کوبید :
آه دست از این خرافات بردار .
و با گفتن این جمله از پله ها پایین رفت و رها با تاریکی شب تنها ماند و در زیر نور کمرنگ چراغ خواب تا صبح گریست .
***
خانم ! آقای فارکر کوچک آمده اند .
رها خودش را کمی جمع و جور کرد . برای اولین بار در طول زندگیش از پودر برای روشن کردن صورتش استفاده کرد ،زیرا با ورم چشمها و صورت رنگ پریده اش هر کسی به سهولت متوجه شب زنده داریش میشد . هاتسگار چند لحظه بعد واردسالن غذاخوری شد . لبخند محبت آمیزی بر لب داشت و دسته گلی گرانقیمت در دستهایش خودنمایی میکرد . رها خود را مشغول ریختن قهوه نشان داد و سعی کرد به او نگاه نکند . هاتسگار آرام به او نزدیک شد و گل را به سویش دراز کرد و گفت :
با تمام عشق .
رها بی میل چشم بلند کرد و صورت خندان هاتسگار را دید . بی رغبت گلها را از دستش گرفت و روی میز نهاد . هاتسگار صندلی را کمی عقب کشید و روی آن نشست و گفت :
خانم زیبای من هنوز از دست همسر خطا کارش دلگیر است ؟
زمانیکه سکوت رها را دید ادامه داد :
ببخشید عزیزم . شرایط منو درک کن . من حالت عادی نداشتم . خودم میدانم که خطا کارم و هر طور که مایلی آماده ام تاوان بپردازم . من پسر وحشی و بی ادبی هستم و دل عزیزم را شکسته ام اما از تو میخواهم که مرا عفو کنی . میدانم دختر باگذشتی هستی و چندین بار این موضوع را به من اثبات کرده ای . خواهش میکنم عزیزم ، مرا ببخش . به تو قول میدهم که این رفتار زشت دیگر به هیچ وجه تکرار نشود . من از شوق اینکه به رویای دیرینه ام دست پیدا کرده ام ، کمی زیاده روی کردم ، اما به تو قول میدهم که دیگر هرگز رفتار دیشبم تکرار نشود ،پس لبخند بزن تا دلم را شاد کنی . امروز با هزار امید به اینجا آمده ام .
رها خسته بود . خسته تر از آنکه با هاتسگار صحبت کند . شاید او حقیقت را میگفت و از کرده اش پشیمان بود . رها سرش را تکان داد . سرش به شدت درد میکرد و دوست داشت هر چه زودتر از دست هاتسگار رها شود . باید او را میبخشید ، در غیر اینصورت باید ساعتها بحث و جدل میکردند و او خسته بود . خسته . لبهای کوچک و محکمش را آرام گشود و با صدای گرفته ای گفت :
تو باید قول بدهی که هیچ وقت وضع دیشب تکرار نشود .
هاتسگار لبخندی فاتحانه زد و لب زیرینش را گزید و گفت :
خیلی خوب قول میدهم . پس تو هم بخند .
رها به سختی لبخند زد . هاتسگار با شادی دستهایش را بر هم کوبید و گفت :
از این بهتر نمیشود . خوب پری رویاهای من قصد نداری مرا به خوردن فنجان قهوه ای مهمان کنی ؟ آخر من بدون خوردن صبحانه برای دلجویی سرکار خانم به اینجا آمده ام .
رها بدون اینکه به صورت شاد هاتسگار بنگرد ، فنجانی قهوه برای او ریخت . نگاههای گاه و بی گاه هاتسگار رویش سنگینی میکرد و آرزو میکرد هاتسگار زودتر از عمارت خارج شود و او را تنها بگذارد . در دل به بازی مسخره روزگار میخندید . هیچ وقت گمان نمیکرد که با هاتسگار فارکر به تنهایی پشت میزی بنشیند و صبحانه بخورد ، آن هم به عنوان همسر او !
صدای ریتا مستخدمه خانه رشته افکارش را پاره کرد . رها آرام سر بلند کرد و پرسید :
کاری داری ؟
ریتا در تالار را گشود و گفت :
خانم خواسته بودید که به شما امروز یادآوری کنم که به خیاطتان سری بزنید .
رها تبسمی شیرین بر لب آورد . از اینکه میتوانست به این بهانه از زیر نگاههای سنگین هاتسگار بگریزد ، خشنود به نظر میرسید ، بلافاصله از پشت میز برخاست و گفت :
آه بله ، فراموش کرده بودم .
هاتسگار فارکر که همچنان سر جایش نشسته بود ، چشمهایش را کمی تنگ کرد و گفت :
عزیزم باید حتما همین الان بروی ؟
رها دستش را روی صندلی قرار داد و گفت:
آه بله خانم بولاتف چند بار تاکید کردند که صبح به دیدنشان بروم ، زیرا برای بعد از ظهر قرار دارند .
هاتسگار فارکر با نارضایتی برخاست:
پس تو را تا خیاطی مادام بولاتف همراهی خواهم کرد .
رها برای ترک اتاق به سمت در رفت و گفت :
اما من باید به دنبال دوروتی گرسن بروم .
هاتسگار کمی دهانش را جمع کرد و با دلخوری گفت :
باشد . این هم از شانس ماست . خوب من تا نزدیک خانه شهردار گرسن تو را همراهی خواهم کرد .
رها دیگر قادر به مخالفت نبود . در سکوت از سالن خارج شد و از پله ها بالارفت .
در بیرون عمارت اتومبیل هاتسگار پارک شده بود . هاتسگار سوئیچ را از جیبش درآورد و گفت :
این هم اتومبیل شما. خانم خانمها بزودی رانندگی را هم به تو یاد خواهم داد .
رها سرش را تکان داد ، اما هاتسگار بی توجه به عکس العمل او بسرعت از پله ها پایین رفت و در اتومبیل نشست و در را برای رها گشود .رها در اتومبیل نشست ، اما هیچ توجهی به زیبایی آن نداشت . او آرزوی بنیامین را به خاطر آورده بود . اگر بنیامین زنده بود تا به حال اتومبیلی شاید زیباتر از اتومبیل هاتسگار فارکر خریده بود و به همراه او و مادر به خرید میرفتند .
رها سعی کرد خاطرات غم انگیز گذشته را از خود دور کند . دوست نداشت وقتی وارد شهر میشوند مردم او را با قیافه ای درهم ببینند. سعی کرد آرامش خود را بازیابد و مثل همیشه صبورانه به سخنان بی سر و ته هاتسگار گوش دهد .
هاتسگار فارکر که از سکوت بیزار بود گفت :
رها هر چه زودتر تاریخ عروسی را تعیین کن . من دیگر طاقت ندارم .
رها از پشت شیشه های غبار گرفته به بیرون نگریست و در جواب فقط سکوت کرد . هاتسگار فارکر که به سکوتهای گاه و بیگاه رها عادت داشت ،دلخور نشد و گفت :
آره عزیزم . حسودان زیادی هستند که چشم دیدن من و تو را ندارند . مثلا همین تومیسلاو . او مدتها سعی میکرد به من بفهماند که بهترین دوست من و خواهان خوشبختی من است ، اما بعد از جریان خواستگاری من از تو فهمیدم که یکی از مهمترین دشمنانم اوست . حالا هم که افکار مسمومش را به دوروتی و رامیز گرسن هم منتقل کرده است . من و تو چندان طرفداری نداریم و باید خودمان از یکدیگر حمایت کنیم . تو هم مواظب باش حرفهایم را پیش دوروتی بازگو نکنی ، هرچند که تو بیشتر به سکوت عادت داری .
نزدیک منزل شهردار گرسن ، هاتسگار اتومبیل را متوقف ساخت و در را برای رها گشود .
اگر بخواهی میمانم تا به خیاطی ...
نه متشکرم . ممکن است طولانی شود تو برو .
هاتسگار خداحافظی کرد و از آنجا دور شد .در همین لحظه در خانه قاضی گشوده شد و رامیز گرسن و تومیسلاو ویشنوف از آنجا خارج شدند . با دیدن رها که از پله ها بالا می آمد لبخند زدند . رامیز گرسن ساک ورزشیش را به دست دیگر خود داد و گفت :
به به رها کیانی ! چطور یاد دوستانتان کردید ؟

رها تبسمی ملیح بر لب آورد و گفت :
با دوروتی قرار گذاشته بودیم که به خیاطی بولاتف برویم .
رامیز گرسن نگاهی به تومیسلاو انداخت . تومیسلاو هم سرش را تکان داد و گفت :
بله اتفاقا دوروتی منتظر شماست . باز هم شاید به خاطر دوروتی ما شما را زیارت کنیم . راستی از هاتسگار چه خبر ؟
تا نزدیکی اینجا همراهم بود ، اما انگار کار داشت .
تومیسلاو خنده تمسخر آمیزی زد و گفت :
مثل اینکه ما طاعون گرفته ایم . چون شاه داماد از صد متری منزل ما هم عبور نمیکند. مدتی هم است که به باشگاه نمی آید.
رها سرش را تکان داد و گفت :
نمیدانم چه بگویم . من از کارهای او خبر ندارم .
رامیز گرسن دستی به پشت کمر تومیسلاو زد و گفت :
خوب دوست عزیز . بهتر است زودتر برویم . بیش از حد دوشیزه کیانی را سرپا نگه داشته ایم .
تومیسلاو سخنش را تایید کرد و با خداحافظی کوتاهی از پله ها پایین رفتند . رها زنگ در خانه را به صدا درآورد و چند ثانیه بعد در توسط خدمتکار گشوده شد . خانم گرسن به همراه رزی کورمیلستف در سالن نشسته بودند و گلدوزی میکردند .
با ورود رها ، خانم گرسن از جا برخاست و به سمت رها آمد و پرسید :
چه عجب یاد ما کردید ؟ میدانی چه مدت است به خانه ما نیامده ای ؟
رها تبسمی بر لب آورد و در جواب تعارفات خانم گرسن گفت :
خواهش میکنم . من از مزاحمان همیشگی شما هستیم .
خانم گرسن دست رها را گرفت و به سمت خانم کورمیلستف برد و با اشتیاق گفت :
رزی عزیز ! شما که دوشیزه کیانی را خوب میشناسید . ایشان سال تا سال هم به ما سر نمیزند . انگار فراموش کرده اند که سالهای سال با دختر و پسرم در یک کلاس درس خوانده و همبازی بوده اند .
رها با حالتی سپاسگذارانه گفت :
خانم گرسن شما بیش از حد به من لطف دارید . باور کنید که ...
صدای دوروتی از فاصله ای نه چندان دور به گوش رسید :
درست میشنوم ؟ این صدای رهاست ؟ چه عجب !
خانم گرسن خنده بلندی کرد :
این هم شاهدی بر گفته هایم .
رها با ورود دوروتی از جایش بلند شد و دوروتی بلافاصله او را در آغوش کشید و با حالتی دقیق و کنجکاو گفت :
خوب چرا آنقدر دیر آمدی ؟
رها لبخند معنا داری بر لب آورد و گفت :
منظورت چیست ؟ الان که تازه اول روز است ؟
خانم گرسن رو کرد به خانم کورمیلستف و گفت :
بفرمائید ! دیدید امروز هم به خاطر این که با دوروتی قرار داشت به اینجا آمده است .باید حدس میزدم که ...
دوروتی نگاه خونسردش را به مادرش دوخت و گفت :
مادر همین که تا اینجا به خودش زحمت داده و آمده خیلی خوب است . راستی ما باید نزد ویکتوریا بولاتف خیاط برویم .
خانم گرسن گفت :
برای نهار که بر میگردید ؟
دوروتی کمی اخم کرد و حالتی به خود گرفت که همه خندیدند و بعد از لحظه ای کوتاه جواب داد :
نه ناهار را بیرون میخوریم .
دست رها را گرفت

Signature
     
#50 | Posted: 16 Jul 2013 18:59 | Edited By: paridarya461
فصل هفتم
خیاط خانه خانم بولاتف چندان شلوغ نبود و فقط چند خانم متشخص آنجا حضور داشتند . خانم ویکتوریا بولاتف بلافاصله با مشاهده دو دختر جوان متری را که در دست داشت روی میز نهاد و به سمت آنها آمد و گفت :
نگران بودم که شاید دیرتر بیایید . آخر کاری پیش آمده بود و قصد داشتم نیم ساعت دیگر خیاطی را ببندم .
دوروتی گرسن صندلی را کنار کشید و روی آن نشست و گفت :
پس خیلی خوب شد که زود راه افتادیم . خوب لباسهای ما برای پرو حاضر است ؟
خانم بولاتف سرش را تکان داد و رفت و از داخل اتاقی که سمت چپ سالن قرار داشت ، دو دست لباس زیبا و خوشرنگ را به همراه خود آورد .

فرزام رو به پیرمرد ایستاد و گفت :
آقای شهابی شما حال خوشی ندارید . اجازه بدید کمکتان کنم .
آقای شهابی با پرخاشگری گفت :
نه لازم نکرده . همین که کمرم را شکستی کافی است .
آقای شهابی من که به شما عرض کردم که برای رها سوء تفاهمی به وجود آمده . قبول دارم که من هم مقصر بودم . باید همان شب برایش توضیح میدادم ، اما من به مخیله ام هم راه پیدا نمیکرد که او سر موضوعی به این کوچکی برنجد . عامل اصلی آن هم فقط دفترچه یادداشت دخترتان شهرزاد بود . او همه پسرها را مثل هم تصور میکرد . قبول دارم که بیشتر پسرها از احساسات لطیف دخترها سوء استفاده میکنند ، اما من از آن قماش نیستم . من با تمام وجود خواهانش بودم و هستم . هنوز هم بعضی از شبها ...
خوب بگذریم آقای شهابی شما مثل پدر من هستید و دلم نمیخواهد که تنها ...
پیرمرد عصایش را برداشت تا به وسیله آن از جا برخیزد ، اما بار دیگر روی صندلی افتاد . فرزام نزدیک رفت تا زیر بازویش را بگیرد ، اما پیرمرد دست او راکنار زد .
تو تنهایم کردی . تو دخترم را از من گرفتی . برو بگذار به درد خودم بمیرم .
فرزام با حالتی پریشان گفت :
آقای شهابی ! شما انتقامی را که قصد داشتید از شایان بگیرید میخواهید از من بگیرید ، اما من اجازه نمیدهم .
و با عصبانیت خانه را ترک کرد . لحظه ای بعد وارد خانه خودشان شد . خانم روشن که متوجه رنگ پریده او شده بود ، پرسید :
اتفاقی افتاده ؟
فرزام با حالتی پریشان و اندوهگین به مادر نگریست و جواب داد :
نه .
و به طرف اتاقش رفت ، اما بار دیگر به مادر نگریست و جواب داد :
مادر خواهشی دارم .
خانم روشن منتظر ادامه سخن او شد . فرزام منتظرش نگذاشت و ادامه داد :
لطف کن به خانه همسایه سری بزن . پیرمرد بیچاره احتیاج زیادی به کمک دارد و حسابی بیمار است ، اما کمک مرا نمیپذیرد . شاید شما بتوانید به او کمک کنید .
خانم روشن رومیزی را درست کرد و گفت :
تو کی میخواهی دست از این مردم دوستی برداری ؟ پسر ! به خودت هم بیندیش . بعد از رها هنوز دختران زیادی وجود دارند . دو روز دیگر که موهایت سفید شد چه کارمیکنی ؟ تا کی میخواهی از تمام دختران بگریزی ؟ خاله پروینت هنوز منتظر است که تو به خواستگاری هنگامه بروی . او میتواند همسر خوبی برای تو باشد . این جور عمرت را به بطالت نگذران . من میخواهم تا زنده ام نوه هایم را ببینم . نگذار من و پدرت حسرت به دل بمیریم .
فرزام با عصبانیت به طرف مادرش برگشت و دستهایش را تکان داد و گفت :
مادر اگر فقط یک دختر در این دنیا باشد و آن هم هنگامه ، من با او ازدواج نخواهم کرد .
و بلافاصله به خلوت اتاقش پناه برد و در را پشت سر خود بست .
خانم روشن با صدای بلند گفت :
تو معلوم هست چه مرضی داری . خیلی عوض شده ای . با صدای بلند با مادرت حرف میزنی و فقط لجبازی میکنی . حالا دارم ثمره بیست و هشت سال زحمت و رنجم را میبینم . پسر بزرگ میکنی آخرش بخاطر از دست دادن یک دختر با تو جر و بحث میکند و داد میزند.
خانم روشن بسیار از فرزام عصبانی بود ، اما تا حدودی هم به او حق میداد . پسرش را میشناخت . او بدون دلیل به هیچ کسی توجه نمیکرد . بی شک رها دختر بی نظیری بود که تا این حد فرزام را پایبند خود کرده بود .
خانم روشن لباسش را مرتب کرد و به خانه پیرمرد همسایه رفت . آقای شهابی با زحمت بسیار در را گشود . با مشاهده خانم روشن خودش را کمی کنار کشید و گفت :
بفرمائید .
خانم روشن لبخندی زورکی زد و گفت :
پسرم خواست به شما سری بزنم . انگارحالتان خوب نیست .
آقای شهابی از در دور شد و گفت :
پسر شما چرا دست از سر من برنمیدارد ؟ نمیخواهم کسی برایم دل بسوزاند .
هنوز میخواست سخنش را ادامه دهد که سرش به دوران افتاد و به زمین خورد .
خانم روشن به کمکش شتافت .
هنگام عصر بود که به خانه برگشت. با صدای در فرزام متوجه بازگشت مادر شد و در اتاقش را گشود . مادر خسته خود را روی صندلی رها کرد . فرزام با قدمهای آرام به او نزدیک شد و دستهایش را روی چشمهای مادرش قرار داد . خانم روشن خود را دلخور نشان داد و گفت :
خودت را لوس نکن فرزام . اصلا حوصله ندارم .
فرزام دستهایش را از روی چشمهای مادرش برداشت و روی دستهای زحمت کشیده او گذاشت ، رو به رویش زانو زد و به چشمهای خسته خانم روشن نگریست و گفت :
مادر ! مرا ببخش . بیخود از کوره در رفتم.
خانم روشن بغضی را که در گلو داشت رها ساخت و قطرات اشک از چشمهایش جاری شدند .
فرزام سرش را زیر انداخت و با شرمساری گفت :
مادر ! بیش از این آتشم نزنید . میدانم که بد کردم ، اما باور کنید که خیلی خسته بودم و دست خودم نبود وگرنه من غلط کنم که با صدای بلند با شما صحبت کنم . اصلا من چه کاره ام که در مورد تصمیمات شما اظهار نظر کنم . باور کنید اگر همین الان امر کنید به خواستگاری هنگامه بروم بدون هیچ گونه مخالفتی خواهم پذیرفت . مادر خواهش میکنم گریه نکنید . عذرخواهی پسر نادمتان را بپذیرید .
خانم روشن با صدایی لرزان گفت :
من کی تو را مجبور کردم با کسی ازدواج کنی . حتی حاضر شدم با خواهرم بخاطر تو قطع رابطه کنم . تو دیگر بزرگ شده ای و عقل و شعورت هم میرسد ، اما وقتی من ناراحت میشوم که میبینم تو به خاطر کسی که رفته است و دیگر بر نمیگردد تا این حد به خودت سخت میگیری . من هم آرزو دارم نوه هایم را ببینم ، اما اینطور که معلوم است باید آرزویش را به گور ببرم .
فرزام اشکهای مادر را از روی صورتش زدود و دستهایش را فشرد و گفت :
خیلی خوب من نیاز کمی به آرامش دارم ، اما قول میدهم هر گاه شما امر کردید باهر کسی که دوست داشتید ازدواج کنم . فقط مدتی به من اجازه بدهید تا با خودم کنار بیایم .
خانم روشن لبخند زد .
از جا برخاست و صورت مادر را بوسید و روی صندلی نشست و گفت :
خوب حالا که آشتی کردید بگو ببینم حال آقای شهابی چطور بود ؟
خانم روشن کمی ابروهایش را بالا داد و جواب داد :
حال پیرمرد اصلا خوب نیست ، اما مانع کمک به من هم میشد . پسرم پیرمرد ازتو خیلی رنجیده است . سعی کن دلش را به دست آوری .
در این لحظه صدای زنگ خانه برخاست . فرزام با تعجب پرسید :
کسی را برای شام دعوت کرده اید ؟
خانم روشن لبخند مرموزی زد ، اما چیزی نگفت و فرزام برای گشودن در رفت . با دیدن مهمانان سر از پا نشناخت ، دستهایش را از هم گشود و مهیار را از آغوش سپهر گرفت . تمام خستگی روز از بدنش رخت بر بست و رفت . چشمهایش را طبق عادت کمی تنگ کرد و پرسید :
نمیخواهید وارد شوید ؟
سپهر دستهایش را بهم مالید و جواب داد :
چرا ، البته ، اما ظاهرا شما قصد ندارید از جلوی در کنار بروید .
فرزام که تازه متوجه مسدود کردن راه انها شده بود ، چند قدم عقب رفت .
ببخشید از خوشحالی دست و پایم را گم کردم . خوب چه شد که یاد ما کردید ؟ خوب لادن خانم گل ! حال شما چطور است؟
لادن لبخند نمکین زد و به جای او سپهر جواب داد :
این لادن خانم ما روز به روز خوشگل تر میشود .
و با گفتن این حرف وارد خانه شدند . فرزام مهیار را روی پای خود نشاند و چشمکی به سپهر زد و پرسید :
خوب نگفتید آب و هوا چطور است ؟
سپهر میخواست جواب بدهد ، اما نوا پیش دستی کرد و گفت :
رمز لازم نیست ، آب و هوا بسیار خوب و ملایم است ، فقط گاهی اوقات این آقا سپهر شما هوا را کمی متلاطم میکند .
سپهر اخم کرد و خود را دلخور نشان داد :
به به نوا خانم . خوب مزد دستم را دادی . یک غلام حلقه به گوش استخدام کردی که تمام خواسته هایت را در یک چشم برهم زدن اجابت میکند ، باز هم ناراضی هستی ؟ واقعا که !
نوا با خونسردی جواب داد :
من منکر محبتهای تو نیستم ، اما خوب آقا فرزام بهتر از من دوستشان را میشناسد.
فرزام همه حرفهای نوا را تصدیق کرد و گفت :
بله واقعا که شما زن صبوری هستید . من همیشه به سپهر گفته ام که نوا چگونه تو را تحمل میکند ، اما نوا خانم باید بسازید و بسوزید ، زیرا نباید از یاد ببرید که چند سال قبل در پای سفره عقد در حضور بیش از پنجاه نفر بله را گفتید تا برای یک عمر همسر سپهر باشید . این آشی است که خودتان پخته اید .
نوا دستش را بالا برد و با اعتراض گفت :
نخیر فراموش نکنید که مسبب اصلی شما بودید . یادتان رفته که چه اصراری به پدرم میکردید که با ازدواج ما موافقت کند .
این بار فرزام با حالت اعتراض آمیزی گفت :
و شما هم ظاهرا فراموش کردید که حدود چند هفته اعتصاب غذا کرده و در خانه نشسته بودید تا پدرتان رضایت دهد . من هم دلم به حالتان سوخت .ببین من با چه آدمهایی رفاقت و زندگی میکنم و خودم خبر ندارم . وقتی در مقابل چشمهایم این طور میگویند ، خدا رحم کند که پشت سرم چه حرفهایی میزند . واقعا خجالت هم خوب چیزی است .
این نوا خانم یادش رفته که چند هفته از عشق من غذا نخورده بود و وقتی پدرش موافقت کرد و من بار دیگر به خواستگاریش رفتم ، چشمهایش سو نداشتند و پایه صندلی را ندید و نزدیک بود سینی چای را روی فرق سر من بیچاره واژگون کند . حالا برای من دم درآورده .
صدای خانم روشن بحث آنها را قطع کرد :
حالا پیش روی این بچه ها با هم جر و بحث نکنید . اصلا به نظر من سر هر دو نفر شما کلاه گشادی رفته .
صدای خنده آنها فضای خانه را پر کرد . لادن که از این جر و بحثهای ظاهری خوشش آمده بود ، با ولع تمام گوش میداد و میخندید . فضای خانه از حالت غم انگیز ساعتی پیش خارج شده و شادی خنده ، بر همه جا حکم فرما شده بود .

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ice Palace | قصر يخى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites