تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ice Palace | قصر يخى

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 18 Jul 2013 00:26 | Edited By: paridarya461
بنیامین درب کالسکه را گشود و در میان حیرت و ازدحام مردم چمدانهایشان را برداشت و در پیاده رو دست در دست رها شروع به حرکت کرد . رها احساس میکرد زمین زیر پایش وجود ندارد و او در حال پرواز در آسمان است . همه وجودش آکنده از سرور و شادمانی شده بود . دلش میخواست بعد از مدتها از ته دل با صدای بلند بخندد . بار دیگر درهای بهشت به رویش گشوده شده بودند و خداوند برادرش را به او بازگردانده بود.
هر دو در سکوت قدم برمیداشتند ، اما افکارشان یکی بود . هر دو به سالهای سختی که گذرانده بودند می اندیشیدند.
رها خیلی با خانه آقای شهابی فاصله داریم ؟

تقریبا ، بنیامین...
صبر کن میدانم میخواهی چه چیزی را بگویی ، اما دلم میخواهد قبل از همه چیز بار دیگر از فرزام برایم بگویی.
عرق شرم بر پیشانی رها نشست . باور نمیکرد به این زودی این سوال مشکل طرح شود ، اما گویا این موضوع برای بنیامین از همه چیز مهمتر بود . زمانی که سکوت رها طولانی شد ، بنیامین بار دیگر پرسید:
نمیخواهی حرفی بزنی ؟ ببین رها ! تو خودت خوب میدانی عزیزترین کسم تو بوده و هستی. دلم میخواهد مثل گذشته که تنها رازدارت من بودم ، باز هم سفره دلت را پیش من بگشایی . من نمیتوانم چشمهای مخمل گونه تو را این چنین غمگین ببینم .
رها چشمهای مرطوبش را از هم گشود و به بنیامین که در کنارش با قدمهای موزون و استوار قدم برمیداشت نگریست. حرفی برای گفتن نداشت . . آیا میتوانست به او بگوید که چگونه غرورش در زیر پاهای فرزام لگد کوب شده است ؟ آیا قادر بود با صراحت بگوید که تا چه حد به فرزام دلباخته و زمانی که در عشقش شکست خورده با چه سرخوردگی به کشورش بازگشته است ؟
بنیامین که دیگر طاقت از کف داده بود ، بار دیگر لب به سخن گشود و گفت:
چرا حرف نمیزنی ؟ یعنی دیگر من برای تو...
من قادر نیستم از شکستهایم صحبت کنم . تو چطور دلت می آید تمام خاطرات تلخ مرا برایم یاد آوری کنی ؟
من فکر میکردم آنقدر به تو نزدیک...مرا توبیخ نکن . تو خودت خوب میدانی برای چه تا این حد سماجت میکنم . من دلم نمیخواهد خواهر...
باز هم سخنش ناتمام ماند ، زیرا این بار هم رها سخنش را قطع کرد.من تو را توبیخ نمیکنم . این حق توست که بدانی خواهرت در مدتی که ایران بوده چه کرده است ؟ خوب من هم باید دیگر این غرور کاذب را دور بیندازم .اعتراف خیلی سخت است ، اما باید این کار را بکنم . شاید اگر به تو بگویم کمی از زجر آن جراحتی که به احساسم وارد آمده ترمیم یابد .
من در اینجا با پسری کاملا استثنایی روبرو شدم . فرزام برایم همه چیز شده بود . او با تمام پسرهایی که تا بحال دیده بودم ، تفاوت داشت . وقتی فکر میکنم و به تفاوتهای فاحش بین او و هاتسگار پی میبرم از خودم به خاطر انتخابم بیزار میشوم . او کاملا شبیه تو و پدر بود . تمام خصوصیات مثبتی را که یک عمر در شما دیده بودم ، در او هم مشاهده کردم. او مرد دلخواهم بود ، اما قسمت این بود که از هم جدا شویم . علتش را هیچ گاه نفهمیدم و نخواستم هم بفهمم . من تا او را با نامزدش دیدم گریختم ، زیرا نمیتوانستم هویتم را از دست بدهم . قادر نبودم بایستم تا فرزام با نگاه ترحم آمیزش به من بنگرد . باید فرار میکردم و کردم و الان هم پشیمان نیستم ، اما مطمئن باش حالا دیگر احساسی به او ندارم.
رها خودش میدانست دروغ میگوید ، به همین خاطر روی خود را از بنیامین گرداند تا او از نگاه غمگینش پی به حقیقت نبرد ، اما برای بنیامین همان صدای لرزان کافی بود تا به اعماق احساسات خواهرش پی ببرد ، به همین خاطر سرش را آرام تکان داد و زمزمه کرد:
اگر من توانستم اِما را فراموش کنم ، توهم قادر خواهی بود که...
رها نگاهش را به صورت زیبا و جذاب برادرش دوخت . چقدر احساسات او و برادرش به هم شبیه بودند . همین برایش کافی بود . او بنیامین را داشت و دیگر از خدا چیزی نمیخواست.
درست است که سخت است ، اما این قدرت را در خودم میبینم ، به همین علت بار دیگر به ایران بازگشتم . مطمئنم اگر به خانه آقاجان برویم و تمام خاطرات گذشته را بار دیگر مرور کنم همه چیز را راحت فراموش خواهم کرد.
بنیامین دستش را دور شانه رها حلقه کرد و گامهایش را آهسته برداشت تا با او همگام شود . احساس امنیت سراسر وجود رها را در بر گرفت و خود را در کنار برادرش از همیشه مقاومتر یافت
***
صدای زنگ خانه چند بار به گوش پیرمرد رسید ، اما اصلا توان برخاستن نداشت . با بی حوصلگی عصایش را زیرچانه اش زد و زمزمه کرد :
» آه خروس بی محل «
صدای زنگ دوباره بلند شد . این بار پیرمرد تسلیم شد و از جا برخاست و با صدای گرفته ای گفت:
صبر کن آمدم . مگر سر آورده اید ؟
با چنان توپ و تشری صحبت کرد که رها برای لحظه ای یکه خورد . بنیامین هم پوزخندی زد و پرسید:
همین است آقاجان مهربان و مهمان نواز شما ؟

رها قصد داشت از آقای شهابی دفاع کند که در روی پاشنه چرخید و اندام فرسوده و خمیده آقای شهابی در پشت آن نمایان شد . پیرمرد چون مردگان ثابت و بی حرکت ایستاد و به آنها خیره شد . رها تبسمی دندان نما بر لب آورد.
آقاجان ! باز هم حاضری دختر بی پناهت را بپذیری ؟
پیرمرد اشک به دیدگان آورد . میخواست حرفی بزند ، اما دهانش قفل شده بود . فقط خود را کنار کشید و بنیامین و رها وارد خانه شدند.
آقا جان ! این برادر بزرگ من بنیامین است . تعریفش را که شنیده بودید ؟
آقای شهابی با تعجب پرسید:
اما تو که...
بله ، نمیخواهید ما را به داخل دعوت کنید ؟ مسافت زیادی را برای رسیدن به اینجا پیموده ایم.
آقای شهابی دستپاچه دست بنیامین را گرفت.
بیایید تو عزیزانم . دخترم تو که خودت میدانی اینجا خانه تو بوده و هست . نمیدانی بی تو چه روزهای شکنجه آوری داشتم.
ساعتی بعد هر دو داخل اتاق رها بودند . بنیامین گفت:
چه اتاق زیبایی ! فکر نمیکنم زیاد هم به تو در اینجا بد گذشته باشد.
می بینی چه مرد مهربانی است ؟
آره ، حقیقتا با محبت و فداکار است . چشمهایش خبر از درد و رنج طولانی میدهد . ببینم این عکس شهرزاد است که میگفتی؟

بنیامین به سمت قاب عکسی که به دیوار آویخته بود اشاره میکرد و رها با تعجب دید که آقای شهابی عکس شهرزاد را از داخل جلد چرمی درآورده و به دیوار آویخته است. رها هنوز به قاب عکس مینگریست که سوال دیگر بنیامین او را به خود آورد :
این هم بی گمان همان در افسانه ای است .آن بهشت پنهان پشت این در است.
رها لبخند تلخی زد . قصد داشت در را باز کند و بار دیگر قدم به بهشت بگذارد ، اما دلش آرام و قرار نداشت و چیزی در درونش مانع از انجام این کار بود.
صدای تقه ای که به در خورد توجه آنها را به سمت در جلب کرد . آقای شهابی در کنار در نیمه باز ایستاده بود و لبخند بی رنگی بر لب داشت .
بچه ها نظرتان در مورد یک میهمانی مختصر چیست ؟ حاضرید امشب برای شام به یک رستوران مجلل برویم و خوش بگذرانیم ؟

بنیامین لبخندی بر لب آورد و جواب داد:
از این عالیتر نمیشود.
نگاه پیرمرد به دست بنیامین که روی قفل در قرار داشت افتاد و قلبش برای لحظه ای فرو ریخت . دیگر حاضر نبود اجازه بدهد دخترش به چنگال عقابان بیفتد . اگر رها بار دیگر سراغ فرزام رفت چی ؟ شاید این بار حقیقتا برای همیشه او را از دست میداد . با خودش زمزمه کرد :
» باید دخترم را نجات دهم «
در چهره معصوم رها ، دختر فنا شده اش را میدید و احساس میکرد میتواند او را از مرگ نجات دهد . او دیگر اجازه نمیداد شهرزاد از دستش برود ، پس باید کاری میکرد.
بنیامین با تعجب به گره هایی که ناگهان در میان ابروان پیرمرد به وجود آمد نگاه کرد و با حالت استفهام آمیزی به رها نگریست . پیرمرد قصد خروج از اتاق را داشت که صدای رها او را متوقف ساخت.
آقا جان کلید باغ کجاست ؟ بنیامین دوست دارد باغ را ببیند.
آقای شهابی با چشمهایی که در آن ترس و وحشت هویدا بود به رها نگریست و باصدایی که گویا در گلویش خفه شده بود گفت:
فکر میکنم بهتر باشد در بسته...
چرا ؟
این کلمه ناگهان از دهان رها خارج شد . پیرمرد با کلماتی مقطع و نامفهوم به سختی گفت:
آخه پسر آقای ... فرزام ... یعنی ... فرزام عروسی
رها سرش را برگرداند . همه چیز تمام شده بود ، پس چرا باید بار دیگر آنها را یادآوری میکرد ؟ احساس حقارت همه وجودش را فرا گرفته بود و از اینکه آقاجان و بنیامین به او مینگریستند خجل و شرمنده بود . نمیدانست چه رفتاری مناسبتر است ، اما بالاخره تصمیمش را گرفت و از میزی که به آن تکیه داده بود فاصله گرفت و لبخند اندوه باری زد و گفت:
خوب مبارک باشد . عروسی او چه ربطی به رفتن ما به باغ دارد ؟
پیرمرد با دهانی نیمه باز به او خیره شد و پرسید:
همین ؟
بله همین . مگر انتظار دیگری داشتید ؟
پیرمرد شانه هایش را بالا انداخت و درحالیکه در فکر فرو رفته بود به سمت کتابخانه رفت و کلید را از بالای آن برداشت و به دست بنیامین سپرد . بنیامین سعی کرد غم خود را زیر لبخندی تصنعی پنهان کند و در را گشود و باغ را با تمام زیبایی اش مشاهده کرد و از تعجب آهی کشید .
رها که به سختی لبخند میزد به او نزدیک شد و پرسید:
میتوانستی چنین منظره ای را تجسم کنی ؟
نه واقعا مبهوت شده ام ! اینجا از بهشت هم زیبا تر است . ای کاش...
اما سخنش را ادامه نداد . رها با قدمهای سست و ناموزون وارد باغ شد . پنجره اتاق خانه روبرویی بسته و اتاق کاملا تاریک بود . رها با مشاهده اتاق تاریک کمی آرامش یافت و نفس بلندی کشید که باعث شد بنیامین به او بنگرد و صورت نرم و لطیف رها را نوازش کند و بگوید:
تو دختر خوشبختی هستی که یک سال در اینجا زندگی کرده ای . خوب به یاد داری در بچگی همیشه در ذهنت چنین منظره ای را تجسم میکردی و روی کاغذ میکشیدی و من مسخره ات میکردم . حقیقتا آن زمان باور نمیکردم که چنین منظره ای هم وجود داشته باشد.
تو آن تابلو پوشیده شده را دیده ای ؟
نه چطور مگر ؟
شاید باورت نشود ، اما من در اینجا تصویرخانه مان را در ذهن مجسم کردم و چند تابلو از آنجا کشیدم.
ابروهای بنیامین به هم گره خورد و با تعجب پرسید:
تو از کی تا حالا نقاش شده ای ؟
استعداد ذاتی من یکدفعه بروز کرد.
و با گفتن این جمله با خنده ای بلند به داخل اتاق دوید . دلش میخواست زودتر به اتاقش برگردد . تحمل باغ برایش مشکل بود . آنجا را فقط در کنار فرزام دوست داشت و بدون او از تمام آن منظره های زیبا و دلفریب نفرت داشت.
چند دقیقه بعد بنیامین هم وارد اتاق شد و در را آرام پشت سر خود بست و با خنده گفت:
خوب خانم هنرمند ! آثار ماندگار شما کجاست ؟
اینجا.
رها روی آنها را برداشت.
به به ! دختر تو فوق العاده ای . باورم نمیشود که این همه...
بله بله این به خاطر این است که تو هیچوقت مرا درک نکردی . همیشه فقط خیال میکردی خودت فوق العاده ای و از محسنات من غافل بودی!
بنیامین نیشگونی آرام از گونه رها گرفت و گفت:
خوب حالا باورت کردم

Signature
     
#62 | Posted: 18 Jul 2013 00:52 | Edited By: paridarya461
با رفتن بنیامین ، رها داخل کشوی میزش را جستجو کرد . امیدوار بود که بتواند بار دیگر دفتر خاطرات شهرزاد را بخواند ، اما دفتر آنجا نبود . مایوس از جای برخاست و به سمت در باغ رفت . در با صدای گوشخراشی باز شد . آسمان کاملا تاریک شده بود . بار دیگر نگاه ناامیدش را به پنجره دوخت ، اما اینبار اتاق روشن بود . مرد بلند قامتی را دید که پشت پنجره با مرد دیگری گفتگو میکند . در نگاه اول فرزام را شناخت ، اما شخصی که روبرویش ایستاده بود که بود ؟ او را هیچ وقت همراه فرزام ندیده بود . بسرعت گوشه ای خزید و به پنجره خیره شد ، اما آن دو هیچ توجهی به باغ نداشتند . پسر جوانی که روبروی فرزام ایستاده بود با تکان دادن دست و سرش بسرعت در حال سخن گفتن بود . فرزام قدمی عقب گذاشت و لب پنجره نشست .
رها با نگرانی به در اتاق نگریست . خوشبختانه در بسته شده بود و فقط نور ضعیفی از زیر آن بیرون می تابید . رها بار دیگر نگاهش را به سمت پنجره چرخاند . آن دو هنوز گفتگو میکردند . قلب رها جنون آسا خود را سینه میکوبید و باعث بند آمدن نفس رها شده بود.
چرا فرزام به باغ نگاه نمیکرد ؟ این سوال مرتب در ذهن رها تکرار میشد . آرزو داشت بار دیگر صورت مردانه و جذاب فرزام را ببیند ، اما فرزام تمام مدت پشت به پنجره داشت و بالاخره هم بعد از تبسمی که بر لب شخص مقابل او نشست ، اتاق را ترک کرد .

رها با چشمان منتظرش همچنان به پنجره خیره مانده بود ، اما دیگر در اتاق باز نشد. با قلبی مالامال از غم به اتاقش بازگشت . امیدش به یکباره به ناامیدی بدل شده بود . اگر میتوانست بار دیگر چهره او را ببیند ، شاید تنها آرزویش برآورده میشد ، اما فرزام تمام خاطرات باغ را به فراموشی سپرده بود و حتی لحظه ای حاضر نبود به باغ بنگرد . این افکار اشک حسرت به چشمهای غمگین او دواند و سرش را در بالش مخفی کرد و تا دلش میخواست گریه کرد.
با صدای چند تقه که به در خورد ، به خود آمد . بلافاصله بلند شد و در آینه به صورت برافروخته خود نگریست . چشمهایش پف کرده و قرمز رنگ شده بودند و یک نگاه کافی بود تا دیگران بفهمند که او ساعتها گریسته است . هیچ راه گریزی نبود. زمانی که بنیامین در را گشود ، او هیچ چاره ای جز نگریستن به بنیامین نداشت . بنیامین با قدمهای تند ، خود را به او رساند و شانه های لرزان و ظریف خواهرش را در دست گرفت .
رها چی شده ؟
اما این سوال بی موردی بود . خودش از قبل چنین لحظه ای را انتظار میکشید ، زیرا به روحیات خواهرش آگاه بود . رها دختری نبود که راحت به کسی دل ببندد ، اما زمانی که قلبش را تقدیم میکرد ، دیگر قادر نبود آن را پس بگیرد. بنیامین هم بی اختیار اشک به دیده آورد و سر کوچک خواهرش را در آغوش کشید و رها چون گنجشکی بی پناه و بال و پر شکسته به او پناه برد .
آقای شهابی که از دور نظاره گر این صحنه بود با وحشت به اتاق آمد . او هم از رسیدن چنین روزی وحشت داشت و حاضر نبود به هیچ قیمتی دختر و پسرش را از دست دهد .
پیرمرد عصا زنان به آنها نزدیک شد و دست چروکیده و رنجورش را روی شانه بنیامین قرارداد و گفت :
خوب پسرم . بلند شو . باید به رستوران برویم . میدانی که میزی رزرو کرده ام و اگر دیر کنیم آن را از دست خواهیم داد.
بنیامین با نگاه ملتمسش به پیرمرد نظر انداخت . نمیدانست توقع چه کمکی را دارد ، اما خودش هم از درمان این درد که به ریشه زندگی خواهرش چنگ انداخته بود عاجز و ناتوان بود .
پیرمرد لبخند تلخی بر لب آورد.
میدانید عزیزانم ! من تصمیم گرفته ام برای تشکیل یک زندگی جدید و بی دغدغه همراه شما به اصفهان بروم . این خانه برای من خاطرات تلخی را در بر دارد و من تصمیم گرفته ام همه آن خاطرات تلخ را به فراموشی بسپارم . آیا حاضرید مرا در این سفر همراهی کنید ؟
بنیامین و رها برای لحظه ای به چشمهای متحیر یکدیگر نگریستند و بعد هر دو همزمان به پیرمرد نگریستند . شاید این تنها راه بود ، اما ... هیچ کدام نظری در این باره ندادند و پیرمرد با چشمهای اشکبارش به قاب عکس شهرزاد نگریست . او دروغ میگفت . از دست دادن این خانه برایش دردناک بود ، اما چاره ای نداشت ، باید دخترش را نجات میداد
***
ببین هنگامه ! این قدر شلوغ نکن . من نظر و سلیقه تو را قبول دارم . هر چیزی که تو انتخاب کنی به نظر من زیباست. نمیفهمم چرا تا این حد اصرار و سماجت میکنی که من همراهت بیایم ؟ ببین من کلی کار عقب افتاده دارم . باور کن الان حتی وقت حرف زدن با تو را ندارم .
هنگامه با عصبانیت از روی صندلی برخاست و با صدایی که به خاطر بغضی که در گلو داشت میلرزید ، گفت:
تو همیشه همین طور بودی ! بیشتر از دو سال که به خاطر رها کوچولویت مرا به بازی گرفتی و الان هم که پنج روز دیگر قرار است عروسی کنیم حاضر نیستی با من برای خرید بیایی . آیا درست است که تو پولت را بدهی به پدرت که همراه من برای خرید لوازم بیاید ؟ جالب است . کسی شوهر کند ، اما ... ! چه دارم میگویم ؟ تو که به قول خودت وقت حرف زدن با مرا هم نداری پس چرا هفته پیش به خواستگاری ام آمدی ؟ من که دو سال صبر کردم تا موقعیت و وقت اضافی پیدا کنی.
فرزام پوشه ای را که روی میز قرار داشت بست و از جای برخاست و گفت:
خانم عزیز ، هنگامه خانم . من واقعا وقت ندارم . چرا نمیخواهی درک کنی ؟ خوب تو زنی و سلیقه خوبی داری ، تازه مادر و خاله هم همراه تو هستند و میتوانند تو را راهنمایی کنند . من فکر نمیکنم حضورمن چندان مهم باشد . قبول کن که من وقت کم می آورم . به قول خودت هفته پیش خواستگاری آمده ام و پنج روز دیگر عقد و عروسیم است . خوب تو هم وضع مرا درک کن . باید به کدام مشکلم برسم؟
ناگهان توجه فرزام به طرف باغ جلب شد . در چوبی باغ توسط شخصی دیگر گشوده شده بود. میخواست پنجره را بگشاید و ببیند چه کسی در باغ است ،اما ناگهان به یاد حضور هنگامه در اتاقش افتاد . به سوی او برگشت و گفت :
خوب من فکر میکنم دارد دیر میشود.
هنگامه بغض خود را بیرون داد و قطرات اشک از چشمهایش سرازیر شد و گفت:
ببین فرزام ! تو همیشه آدم منطقی بوده ای و من به عنوان همسر آینده روی تو حساب میکردم ، اما حالا نمیدانم چرا تا این حد تغییر کرده ای ؟ شده ای یک آدم غیر قابل تحمل و سنگدل.
فرزام سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
دختر خاله خوبم . تو واقعا خانم هستی و اگرمن جسارتی کردم به خاطر شعور پایینم بوده است . خوب سعی میکنم اخلاق و رفتارم را تصحیح کنم و دیگر شما را نرنجانم . قبول ؟

هنگامه بدون گفتن کلامی اتاق را ترک کرد و فرزام با دست محکم به پیشانیش کوبید. از دست مادرش عصبانی بود . او میدانست که فرزام در شرایط کاری سختی قرار دارد و وقت ...لحظه ای به افکار خود خندید . اگر جای هنگامه ، رها از او میخواست که برای خرید بروند بدون هیچگونه مخالفتی میپذیرفت. تازه این وظیفه اش بود ، پس دروغ میگفت . او وقت کافی داشت ، اما دل و دماغ آن را نداشت . چگونه میتوانست پای سفره عقد با دختری بنشیند که ذره ای مهر و محبت به او نداشت . آنها با هم هیچ وجه تشابهی نداشتند ، اما سماجت مادر...
برای لحظه ای به حال هنگامه دل سوزاند و با خود اندیشید که بیچاره دختری که به امید او زندگی مشترکی را آغاز کند . او نباید در حق هنگامه تا این حد ظلم میکرد. با این پندار روی صندلی نشست و باردیگر پوشه را گشود ، اما به یاد در باز باغ افتاد و بلافاصله از جا پرید و پنجره را گشود و کمی خم شد. چند مرد در وسط باغ قدم میزدند . یکی از آنها را میشناخت. خیلی با خودش کلنجار رفت ، اما دلش آرام نمیگرفت ، به همین خاطر با صدای بلند گفت :
این ملک را برای فروش گذاشته اند ؟
آقای شکری که صاحب معاملات ملکی سر خیابان بود ، به سوی صدا برگشت و با دیدن فرزام لبخندی بر لب راند و جواب داد:
بله آقای روشن . راستی تبریک میگویم . مثل اینکه قرار است عروس به خانه بیاورید . بالاخره دیر یا زود باید به این فکر می افتادید ، چون اگر سن و سال آدم بگذرد ، کسی به او زن نمیدهد . برای مثال خود من پیرمرد که در حسرت ماندم
فرزام لبخند زد و دلش آشوب شد . به همین خاطر بار دیگر پرسید:
چطور آقای شهابی قصد فروش خانه را کرده اند ؟ ایشان که به اینجا علاقه خاصی داشتند.
آقای شکری نگاهی به دو مردی که همراهش بودند کرد و جواب داد:
بله ، اما ظاهرا برای دو برادر زاده اش مشکلی پیش آمده بود و او قصد داشت آنها را در سفری طولانی همراهی کند و مرا وکیل خود کرد که ملکش را بفروشم.
سرمایی همه وجود فرزام را فرا گرفت . آقای شهابی که برادری نداشت ! دهانش خشک شده بود و به زحمت توانست بپرسد:
برادر زاده هایش را شما دیده اید ؟
آقای شکری که از این همه کنجکاوی فرزام متعجب شده بود گفت:
بله یک دختر و پسر جوان . فکر میکنم ایرانی نبودند ، چون به سختی فارسی صحبت میکردند.
فرزام دیگر توان ایستادن را در پاهای خود نمیدید . رهایش بازگشته بود آیا این امکان داشت ؟ رهای زیبای او حالا که چند روز دیگر ... نه ، نه ، نباید به این موضوع فکر میکرد . حتما مشکلی برایشان پیش آمده بود ، زیرا رها عاشق باغ بود و آقای شهابی خاطرات فراوانی در آنجا داشت ، پس چرا ... ؟
با صدای آرامی گفت:
آقای شکری میتوانم بپرسم قیمت آخر این خانه چقدر است ؟
آقای شکری با لحنی فاتحانه گفت:
پس بگو چشمتان خانه را گرفته که این قدر پرس و جو میکنید . میتوانیم درمورد قیمت به توافق برسیم.
فرزام نگاهی به آسمان کرد و گفت:
اگر وقت دارید الان می آیم آنجا تا با هم صحبت کنیم.
و بلافاصله پنجره را بست و از اتاق خارج شد . مادر و خاله اش برای خرید رفته بودند و کسی در خانه نبود . از این که کسی در خانه نبود احساس خشنودی کرد و بلافاصله خانه را ترک کرد . در همان لحظه پستچی میخواست نامه ای را از لای در به داخل بیندازد . فرزام لبخندی زد و گفت:
ببخشید نامه آمده ؟
پستچی پرسید:
شما اهل این خانه اید ؟
فرزام مکث کوتاهی کرد و در دادن جواب مردد ماند ، اما بالاخره گفت:
بله اگر نامه ای هست

Signature
     
#63 | Posted: 18 Jul 2013 01:15 | Edited By: paridarya461
پستچی نامه را به دست او داد و خود رفت. با رفتن او فرزام نگاهی به آدرس فرستنده کرد . نامه از روسیه بود . به امید اینکه از داخل نامه نشانی بیابد آن را در جیب کتش گذاشت و زنگ را فشرد.
صحبت آنها دو ساعت به طول انجامید و قرار شد که آقای شکری سه هفته برای تهیه پول به فرزام مهلت بدهد .
فرزام احساس میکرد قلبش از سینه اش بیرون خواهد زد . زمانی که به اتاقش رسید ، بلافاصله برق را روشن کرد و پشت میز کارش نشست . برای باز کردن نامه دو دل بود ، اما چاره ای نداشت . باید رها را می یافت تا لااقل سوء تفاهمات را برطرف میکرد . متن نامه به روسی نوشته شده بود ، اما از آنجایی که فرزام تسلط به زبان روسی نداشت ، ناچار شد از یکی از دوستانش که با یک خانواده روسی رفت و آمد داشتند ، کمک بگیرد . در نامه که تقریبا طولانی بود ، نوشته شده بود.
» سلام دوست خوب و همیشگی من رها . مدتی پیش نامه ات به دستم رسید ، اما پسر شیطانم اجازه نوشتن نامه را به من نمیداد . نمیدانی چقدر بهانه میگیرد و مرتب گریه میکند . اوسکار معتقد است زمانی که بزرگ شود خوب خواهد شد ، اما من که چشمم آب نمیخورد . راستی با اوسکار به این توافق رسیده ایم که اسمش را بنیامین بگذاریم . اسم زیبایی است نه ؟ من به اوسکار گفتم اگر بچه اولمان دختر بود اسمش را رها میگذاریم . آخر میدانی رها ؟ من همیشه به استقامت تو ، به غرورت ، به رفتار و کردارت و حتی به چهره زیبایت حسودی میکردم . امیدوارم فرزندم هم به خوبی تو شود . همینطور بنیامین کوچولویم به خوبی برادرت بنیامین . خوب حرفهای بی خود را کنار بگذارم و اصل مطلب را بنویسم . حتما دوست داری بدانی اینجا چه وقایع جدیدی رخ داده است . اگر برایت بگویم از تعجب دهانت باز خواهد ماند .در این پنج ماهی که تو رفته ای همه چیز تغییر کرده است . مثلا هاموند . چگونه برایت بگویم ؟ هاموند شلوغ و شیطان عاشق شده . حتما میپرسی عاشق کی ؟ اگر به تو بگویم باور نخواهی کرد . او خواهان دلایانگ لویدیسیچ شده است . میدانم که تعجب کرده ای . دلایانگ لویدیسیچ دو بار شوهر کرده و یک پسر هم دارد ، اما با این حال هاموند خواهان او شده است . هر چه پدر و مادر با او صحبت میکنند فایده ای ندارد . خود دیالانگ هم ابتدا مخالف بود ، اما آنقدر با سماجت هاموند روبه برو شد که ظاهرا متقاعد شده که در کنار هم خوشبخت خواهند شد .رها جان ! رازی بود که هیچ گاه به تو نگفتم . میدانی هاموند به تو بی نهایت علاقه مند بود و من هم از این راز آگاه بودم . خیلی سعی کردم به تو بفهمانم ، اما نشد . زمانی که جریان هاتسگار به وجود آمد او خیلی در خودش فرو رفت ، اما میدانی که خیلی مغرور است و هیچگاه از خودش ضعف نشان نمیدهد . در مورد این موضوع هم ضعف خود را نشان نداد و حتی به تو هم تبریک گفت ، اما از آن زمان از خودش غافل شد . آن پسر بازیگوش و سر به هوا ، سر به هواتر شد و دیگر به هیچ چیز توجه نداشت ، تا این که کم کم در صدای گرم دیالانگ امیدش را یافت و به او دل باخت . من ابتدا ناراحت بودم و عصبی ، اما اوسکار که مرد دانایی است ، با من صحبت کرد و گفت که حق دخالت در زندگی خصوصی برادرم را ندارم و در ضمن باید به احساساتش احترام بگذارم و من هم پذیرفتم و حالا قرار است بزودی نامزد کنند . تعجب آور است نه ؟راستی دوروتی گرسن و تومیسلاو ویشنوف هم بسیار خوشبخت هستند . من فکر نمیکردم تومیسلاو پسری به این خوبی باشد . واقعا دوروتی در انتخاب همسر موفق شد. راستی الان سه ماهه حامله است و بزودی کوچولویی را به دنیا خواهد آورد . نمیدانم این موضوع را بنویسم یا نه . اوسکار میگفت ممکن است از این که در نامه ام درمورد او بنویسم ناراحت شوی . منظورم هاتسگار است ، آخر قصه زندگی او شده قصه شبهای مردم ! نمیدانم چطوری شروع کنم . بعد از این که تو رفتی همه چیز برای هاتسگار خراب شد و زندگی را فقط کابوس میدید . شاید باورت نشود ، اما دیگر در ملا عام مشروب میخورد و یک دائم الخمر واقعی شده . شبها با نعره هایش مانع خوابیدن مردم میشود . کارش کاملا به جنون کشیده شده با تمام دوستان هم قطع رابطه کرده و مثل لاک پشت در لاک خود فرو رفته بود . بالاخره گروهبان یوگنی فارکر مجبور شد پسرش را دستبند بزند و به جرم مزاحمت شبانه به زندان بیندازد . بعد از سه روز هم یک شب بدون اینکه کسی خبر داشته باشد او را به مسکو بردند و در بیمارستان بزرگ مسکو که آناتولی والر دوست اوسکار در آنجا کار میکند بستری کردند ، تا بلکه این عادت زشت از سرش بیفتد .بعد از یکماه دوباره به خانه برگشت ، اما این بار همراه با دختری که از خودش شش سال بزرگتر بود . میگویند اکولاآندرویچ پرستار خصوصی او در بیمارستان بوده و شایع شده که فقط به خاطر ثروت فارکرها با هاتسگار نامزد شده است ، چون هاتسگار هیچ گونه توجهی نسبت به او نشان نمیدهد و بار دیگر به سمت الکل رفته ، هر چند که به شدت اولیه نیست . هاتسگار واقعا مرد غیر قابل تحملی شده و اوسکار معتقد است که باید به او توجه بیشتری کرد ، زیرا محتاج توجه و محبت است . رها ! مثل اینکه هاتسگار حقیقت را میگفت و زندگی بدون تو برایش یک مرداب است . هرگز باورم نمیشد که بعد از رفتن تو به چنین روزی بیفتد.خوب از این خبرهای غمگین بگذریم . رها خودت چه کار میکنی ؟ میدانم در ایران هم مورد توجه مردان زیادی قرار میگیری ، اما با بیرحمی تمام از همه آنها روی برمیگردانی . ای کاش من هم دل تو را داشتم . راستی از این که نوشته بودی بنیامین بهبودی کامل پیدا کرده ، خیلی خشنود شدم . تو را به خدا زودتر به اینجا بازگردید . دلم میخواهد با بنیامین از گذشته حرف بزنم . راستی بنیامین در مورد ما هم صحبت میکند ؟ میداند که من به آرزویم که ازدواج با اوسکار بود رسیده ام و حالا به من خانم ساوس میگویند ؟ رها دلم خیلی برایت تنگ شده است . با اوسکار عکسهایمان را تماشا میکردیم . در عکس عروسی من ،تو لبخند مهربانی بر لب داشتی . دلم برای خنده هایت تنگ شده است . در نامه قبلی ات نوشته بودی که قصد داری به اصفهان بروی . با اوسکار از روی نقشه اصفهان را یافتیم . اوسکار میگفت که مکانهای تاریخی و دیدنی فراوان دارد. یادت باشد هر جا رفتی عکسی یادگاری بیندازی و برای من بفرستی . شاید هیچ زمانی نتوانم اصفهان را ببینم راستی فراموش نکنی در نامه بعدیت آدرس منزلتان در اصفهان را برایم بنویس . خوب ، دوباره بنیامین کوچولو شروع کرد به گریه . تا خانه را روی سرش نگذاشته باید بروم و شیرش را بدهم . سلام من و اوسکار را به بنیامین و آقای شهابی پدر خوانده ات برسان . از دور صورت ماهت را میبوسم .
خداحافظ
کلارا ساوس ) ریچ (

فرزام سرش را روی کاغذ قرار داد و چشمهایش را بست . هاتسگار چه نسبتی با رها داشت ؟ این سوال مغزش را میخورد .اعصابش حسابی تحریک شده بود و نمیدانست باید چگونه رفتاری داشته باشد . با خودش گفت :
» پس رها متخصص گریز ناگهانی است «
و برای لحظه ای به حال هاتسگار دل سوزاند ، اما با یادآوری چهره معصوم رها از اندیشه خودبه خشم آمد و با خود گفت :
» باید او رابیابم... «
صدای زنگ خانه افکارش را پاره ساخت . با بی حوصلگی از جای برخاست و نامه را در کشوی میزش نهاد و برای بازکردن در رفت و زیر لب غر زد :
» مگر کلید همراه نبرده اید ؟ «
زمانی که در را گشود ، پدر و مادر و خانواده خاله را در پشت در مشاهده کرد که با آغوش پر از بسته های کادو شده در انتظار ورود به خانه بودند . با بی حوصلگی خود را کنار کشید و با صدایی که فقط خودش شنید ، سلام کرد . هنگامه بلند خندید و گفت:
فرزام بیا ببین چه چیزهای قشنگی خریدم . جایت خالی . بازار آن قدر شلوغ بود که اصلا نمیتوانستیم راه برویم.
آقای روشن تبسمی کرد و گفت:
با این تعریفی که از شلوغی بازار میکنی فرزام خدا را شکر میکند که دنبالمان نیامده
دقیقه ای بعد تمام بسته ها روی میز قرارگرفتند و هنگامه و خاله آنها را باز کردند .
فرزام هم مجبور شد بنشیند و به زحمت هر چند لحظه یکبار لبخندی بزند ، هر چند که دلش میگریست.
خانم روشن درحالیکه وارد آشپزخانه میشد به هنگامه گفت:
دخترم ! تو باید امشب حتما اینجا بمانی.
هنگامه لبخندی زد ، اما آقای سعادت گفت:
سودابه خانم عجله نداشته باشید . تا چند روز دیگر برای همیشه خانه تان خواهد آمد.
با این حرف آقای سعادتی خانم روشن وارد آشپزخانه شد و فرزام هم به بهانه برداشتن آب به آشپزخانه رفت و با حالتی پرخاشگرانه گفت:
مادر شما چرا مهمان دعوت میکنید ؟ چرا ملاحظه نمیکنید ؟
خانم روشن که از لحن پسرش حیرت کرده بود ، گفت:
این چه طرز حرف زدن است ؟ مگر من قبلا از هنگامه نمیخواستم که خانه ما بماند. این که حرف امروزم نیست . معلوم هست که تو چه ات هست و چرا آن قدر بهانه گیری میکنی ؟ این از امروز که با بهانه گیریهای مسخره از زیر آمدن به بازار شانه خالی کردی و این هم از حرف زدن حالا . خوب تو اگر هنگامه را نمیخواستی برای چه از اول پا پیش گذاشتی ؟

فرزام با ناراحتی از خانم روشن روی گرداند و گفت:
مگر شما گذاشتید ؟ آن قدر گفتید و گفتید که من هم مجبور شدم که...
اما ادامه سخن خود را نگفت و از آشپزخانه خارج شد . اصلا حوصله نشستن در جمع را نداشت و با عذرخواهی کوتاهی به اتاقش رفت . از طرز حرف زدن هنگامه و از این که به داشتن لوازم آرایش و لباس تا این حد اهمیت میداد ، کلافه میشد ، اما چاره ای نبود .
***
باید میرفت و او را میافت ، در غیر این صورت چند روز دیگر همه چیز تمام میشد و دیگر هیچ راه بازگشتی نبود . شاید هنوز هم مهری از او به دل داشت . شاید هنوز ...
این افکار به هم ریخته اعصاب او را متشنج کرده بود . باید تصمیمش را میگرفت . دیشب تا صبح به همه چیز اندیشیده بود ، اما چاره ای نداشت. میدانست اگر غیر از این عمل کند هیچ گاه خوشبخت نخواهد بود . شاید رها هم به همین نتیجه رسیده بود که از هاتسگار گریخت .
قبل از اینکه خانم و آقای روشن از خواب بیدار شوند ، از روی تخت برخاست . هوا هنوز تاریک بود ، اما چیزی به روشنایی نمانده بود . ساک کوچکی را از داخل کمد برداشت و چند دست لباس در آن قرار داد . باید او را میافت . فقط این مهم بود . با این افکار ، اتاق را ترک کرد . همه جا در سکوت محض فرو رفته بود . از این حرکت بچگانه به خنده افتاد . هیچگاه حتی به مخیله اش خطور هم نکرده بود که روزی مخفیانه از خانه بگریزد .
بنگاه اتوبوس حسابی شلوغ بود. به امید این که شخصی از سفر به اصفهان منصرف شود ، به باجه مخصوص فروش بلیط مراجعه کرد . مسئول فروش بلیط پیشنهاد داد آنجا بماند که اگر شخصی از آمدن منصرف شد ، او را به جایش بفرستند .
تمام صندلیهای سالن پر بودند . فرزام به دیوار تکیه داد و به مردم چشم دوخت ، اما حواسش به آنها نبود ، بلکه به این می اندیشید که در اصفهان به آن بزرگی او را چگونه خواهد یافت .
ساعت حدود هفت و نیم را نشان میداد که مسئول فروش بلیط او را صدا زد . فرزام بمحض شنیدن نامش به سمت باجه حرکت کرد و متوجه شد که خوشبختانه شخصی از سفر منصرف شده است . نیم ساعت به حرکت اتوبوس مانده بود . در این فاصله میتوانست به خانه زنگ بزند و جریان سفرش را توضیح دهد . بی گمان هم اکنون آنها از خواب بیدار و برایش نگران شده بودند . فرزام با این فکر به سمت تلفن رفت و شماره مرکز را گرفت و از آنها خواست تا به منزلشان تماس بگیرند.چند لحظه بعد صدای خانم روشن که از هیجان میلرزید به گوشش رسید .
الو ، الو بفرمائید چرا حرف نمیزنی ؟
فرزام هر قدر با خودش کلنجار رفت نتوانست کلامی بر لب براند تلفن را قطع کرد. چگونه میتوانست به مادرش بگوید که با امیدی واهی ساک سفر را بسته و ممکن است دست خالی بار دیگر باز گردد . و به خاطر همین امید خالی و پوشالی سرنوشت دختر دیگری را به بازی گرفته است ، اما فرزام این عمل خود را باور داشت . اگر به این سفر نمیرفت تمام عمر خود را ملامت میکرد وخانه برایش شکنجه گاه میشد . شاید این امید عبث نبود و دریچه خوشبختی به رویش گشوده میشد .
فرزام ساکش را به دست گرفت و به سرعت به سوی اتوبوس رفت . زمانی که مسافران روی صندلیهای خود جای گرفتند ،اتوبوس حرکت کرد .
فرزام از پنجره کنار دستش به زمین نگاه کرد . انگار از زیر چشمش لیز میخورد . بی اختیار لبخند زد و خاطرات دوران کودکی در ذهنش تداعی شد . دلش میخواست بار دیگر به دوران شاد و بی خیال کودکی باز گردد . آن دورانی که هیچ چیز نمیدانست جز اینکه پدر و مادری دارد که تمام مواقع از او حمایت میکردند ، اما حالا همین حامیانش را رنجانده بود.از حرکات عجولانه خود شرمسار بود و میدانست که حق ندارد با مادرش اینگونه رفتار کند . اما بیکباره عقلش را از دست داده بود . با خود عهد کرد زمانیکه به تهران بازگشت ، دستهای مادر را در دست گیرد و بوسه ای بر آن نهد تا بلکه زخمی را که به قلب مهربانش زده است اندکی التیام بخشد . با این فکر چشم بر هم نهاد و سعی کرد لحظه ای تجسم کند که با الهه زیبای رویاهایش روبرو خواهد شد

Signature
     
#64 | Posted: 18 Jul 2013 03:44 | Edited By: paridarya461
سرانجام اتوبوس به مقصد رسید . میدانست که روز سختی را در پیش دارد ، اما نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد و با گفتن به امید خدا راه افتاد . کالسکه رانی صدا کرد و از کالسکه ران خواست که او را به اولین هتل برساند . تصمیم گرفته بود که از همان روز کار جستجو را آغاز کند . بعد از استحمام و تعویض لباس به رستوران هتل رفت تا غذایی مختصر بخورد و بعد از آن به امید پیدا کردن گمشده اش شروع به جستجو کند .
در میان جمعیت به جستجوی آن دو چشم شهلا گشته بود ، اما هر چه عقربه ساعت بیشتر میرفت امیدش بیشتر به یاس و نا امیدی مبدل میشد . خستگی و ناتوانی پاهایش مانع از حرکتش شده بودند .
حدود عصر بود که به ستونی در وسط میدان تکیه داد و پای چپش را کمی بالاتر آورد و دستش را روی آن قرار داد و نفس عمیقی کشید و با دست راستش پیشانی خیس شده از عرقش را پاک کرد.
چند کالسکه با اسبهای تزئین شده و زنگوله دار از مقابلش عبور کردند و نور کمرنگ خورشید زیبایی شهر را به رخ اش کشید.
فرزام خسته به روبرویش خیره شد . اصفهان حقیقتا شهر زیبایی بود هر چند این زیبایی را امروز اصلا درک نکرده بود . مردم به سرعت از گوشه و کنار خیابان عبور میکردند و فرزام به روبرو خیره شده و در دل آرزو میکرد که ای کاش هم اکنون رها با آن اندام ظریف و شکننده از رو به رویش بیاید . آنگاه فرزام به سمت او میدوید و از او میخواست که درخواست ازدواجش را بپذیرد و همراهش به تهران بازگردد .
فرزام لحظه ای لرزشی خفیف در اندام خود احساس کرد . اگر رها همراه او نمی آمد ؟ اگر تمام افکار او پوچ و تو خالی و تماما توهم بودند و رها هیچ علاقه ای به پسر پنجره نداشت ؟ فرزام دست چپش را داخل موهای درهم و پریشانش فرو برد و آهی کشید . شاید آمدنش حقیقتا خنده دار و بی مورد بود ، اما پس قلبش چه ؟ جای قلب در زندگیش کجا بود ؟ او قادر نبود بدون رها به زندگی خود ادامه دهد . میدانست که خبط کرده است و نباید هیچگاه حاضر به ازدواج با هنگامه میشد . آن دختر چه گناهی داشت که باید یک عمر با مردی که قلبش در گرو زن دیگری بود ، زندگی کند ؟ در این صورت او هم فنا میشد . این منصفانه نبود .
فرزام تصمیم گرفت اگر بی نتیجه به تهران بازگشت ، باز هم حاضر به ازدواج با هنگامه نشود
***
ساعت از نیمه شب گذشته بود که خسته و کوفته وارد هتل شد . حتی گرسنگیش را هم از یاد برده بود . بدون گفتن کلامی اضافی کلید اتاقش را گرفت و از پله ها بالا رفت و بمحض اینکه به اتاقش رسید ، خود را روی تخت پرت کرد. حتی حوصله درآوردن کفشهایش را نداشت . میدانست جستجویی بی فایده آغاز کرده است ، اما چیزی در درونش ندا میداد که صبر داشته باشد . چقدر در میان جمعیت به دنبال دو چشم جادویی که او را دیوانه وار به این شهر غریب کشانده بود گشت. دستهایش را روی صورتش نهاد و قبل از اینکه مجال فکر کردن بیابد ، به خواب فرو رفت .
***
رها میز صبحانه را چید و به اتاق بنیامین رفت و چند ضربه به در زد ، اما جوابی نشنید . آرام در را گشود . بنیامین ملافه را تا روی سرش بالا کشیده و در خواب عمیقی فرو رفته بود . دلش نمی آمد بیدارش کند ، اما نمیشد تا ظهر بخوابد. باید زودتر بیدار میشد . رها آرام به تخت او نزدیک شد و ملافه را از رویش کنار زد و گفت:
خوب آقا پسر تنبل ! بلند شو ببینم . ظهر شده.
بنیامین خیال تسلیم نداشت . رها مجبور شد به سلاح همیشگی اش که بنیامین از ان متنفر بود متوسل شود و لیوان آب را برداشت و گفت:
خوب تنبل خان ! اگر بلند نشوی تا چند لحظه دیگر مثل موش آب کشیده باید سر میز بنشینی.
با گفتن این حرف ، بنیامین مثل برق از جا پرید و روی تخت نشست.
رها خنده بلندی سر داد و گفت:
خوب راه بلند کردنت را پیدا کردم.
بنیامین از روی تخت برخاست و به عادت همیشگی بینی کوچک و باریک رها را در دست گرفت و گفت:
بدجنس ! چه میشد اگر میگذاشتی نیم ساعت دیگر بخوابم ؟ راستی آقای شهابی بیدار شده ؟

رها سرش را تکان داد:
نه . آقاجان هم مثل تو تنبل تشریف دارند، فقط من هستم که باید صبح زود بیدارشوم و مواظب این باشم که شما خواب نمانید.
بنیامین خمیازه ای کشید و برای شستن دست و صورتش به طرف دستشویی رفت و با حالتی اعتراض آمیز گفت:
د نشد دیگه . تو خودت ما را بی خواب کردی و بعد تقصیرها را گردن من می اندازی ؟
***
چقدر من خوشبخت هستم که لااقل در اواخر عمرم و در سنین پیری پسر و دختری به شادابی شما دارم.
رها در کنار خانواده کوچک سه نفریشان احساس خوشبختی و آسایش میکرد ، اما در دلش جایی خالی بود که هیچ کس نمیتوانست آن را پر کند . او تمام کارهای خانه و آشپزی را به این امید که روزی در خانه فرزام انجام خواهد داد آموخته بود ، اما میدانست که باید این آرزو را با خود به گور ببرد و حالا حتی یک بار دیدار فرزام هم راضی اش میکرد .
لحن مهربان بنیامین او را از افکارش خارج ساخت:
خواهر کوچولوی من چرا تا این حد مغموم و گرفته است ؟
رها سرش را به معنی نفی تکان داد و استکان چایش را به لب نزدیک کرد . آقای شهابی که متوجه اندوه دختر خوانده اش شده بود برای خشنود کردن او گفت:
راستی رها فراموش نکنی که بعد از ظهر آماده باشی تا با هم به سی و سه پل برویم و بنیامین جان لطف کن تو هم یادآوری کن که به تهران تلگراف بزنم.
رها لبخندی از سر رضایت بر لب آورد و گفت:
از این بهتر نمیشود . خیلی دوست دارم باز هم سی و سه پل را ببینم . راستی آقاجان از آقای شکری سوال کنید که نامه ای برای من رسیده است یا نه ؟
آقای شهابی لقمه ای پنیر به دهان گذاشت و استکان چایش را به لبهای خود نزدیک کرد و گفت:
حتما.
با رفتن بنیامین و آقای شهابی ، رها بار دیگر احساس کسالت کرد . همیشه از تنهایی بیزار بود و نمیدانست در آن خانه درندشت باید چه کند . بلافاصله روی میز را تمیز کرد و برای شستن ظرفها به آشپزخانه رفت.
آقای شهابی چند مرتبه خواسته بود که بعد از فوت نصرت خانم ، مستخدمی برای انجام کارها به خانه بیاورد ، اما تا آمدن رها که دل و دماغ هیچ کاری را نداشت و بعد از بازگشت او هم رها هر بار مخالفت کرده و معتقد بود که بهترین راه فرار از تنهایی و فکرهای بیهوده کار خانه است . رها از انجام کارهای خانه بسیار لذت میبرد و دلش میخواست زمانی که بنیامین و آقای شهابی خسته برمیگردند ، با غذای گرمی از آنها استقبال کند ، اما دست به هر کاری میزد ، بی اختیار به یاد فرزام می افتاد . چقدر دلش میخواست روزی میرسید که برای او غذاهای گرم و لذیذ تهیه کند و فرزام هم بعد از خوردن یک قاشق غذا با چشمان مهربان و جذابش به او بنگرد و طبق عادت ، کمی ابروهایش را بالا ببرد و بگوید :
» مرحبا خانم کوچولو ! امروز هم غذای خوشمزه ای پخته ای. «
میدانست این آرزو را باید به دست فراموشی بسپارد و خود را برای روزهای سخت و یکنواخت آینده آماده کند .
لحظه ها کند میگذشتند . زمانی که صدای دو ضربه از ساعت شنیده شد ، بسرعت خود را به پله های حیاط رساند . مطمئن بود که لحظه ای بعد در بر روی پاشنه خواهد چرخید و همانطور هم شد . بنیامین و آقاجان با پاکتهای پر از میوه وارد خانه شدند و به رها که با چشمهای مشتاق به آنها مینگریست ، لبخند زدند. بنیامین گفت :
باز هم از تنهایی رنجیده ای ؟
رها سرش را تکان داد:
نه نه . کم کم دارم عادت میکنم . میتوانید حدس بزنید امروز چه غذایی درست کرده ام ؟

بنیامین بسرعت خود را به پله ها رساند و پاکت میوه را به دست رها سپرد و نفس عمیقی کشید:
آخ جان ! حتما قیمه درست کرده ای ؟
رها نگاهی به آقای شهابی انداخت و پرسید:
نظر شما چیست آقا جان ؟
آقای شهابی نگاه مهربانش را به دستهای ظریف رها دوخت و عصا زنان به سمت اتاق آمد و گفت:
دختر نازنینم ! حیف این دستهای لطیف و شکننده نیست که آنها را برای کارهای خانه خراب میکنی ؟

Signature
     
#65 | Posted: 18 Jul 2013 03:57 | Edited By: paridarya461
فصل نهم

قسمت پایانی
ساعت پنج بار نواخت . رها در اتاق خودش لباس عوض میکرد تا برای رفتن آماده شود که صدای آقای شهابی به گوشش رسید که گفت:
بابا جان قصد نداری از اتاق بیرون بیایی ؟ هوا کم کم تاریک میشود.
بنیامین در اتاقش را گشود و گفت:
من حاضرم آقای شهابی ، اما فکر نمیکنم این خانم خانومها به این زودی ها آماده شود . زنها همیشه باعث دردسر هستند.
رها که حرفهای برادرش را خوب میشنید ، در اتاقش را گشود و گفت:
نخیر آقا پسر ! من خیلی زودتر از شماها آماده بودم.
آقای شهابی دستی به پشت کمر بنیامین زد و گفت:
خوب اگر حاضرید برویم.
فاصله خانه تا سی و سه پل چندان طولانی نبود ، به همین خاطر راه را پیاده طی نمودند . در مدتی که به اصفهان آمده بودند ، بهترین تفریحشان رفتن به مکانهای تاریخی و زیارتی اصفهان بود و اینک برای دومین بار بود که آنها به سی و سه پل می آمدند .
در زیر پل ، جای رفت و آمد بسیار دنج و زیبایی وجود داشت . خانواده ها روی تختهایی نشسته بودند و تفریح میکردند . این منظره برای بنیامین و رها جذابیت خاصی داشت. بوی آبگوشت اشتهای آنها را تحریک میکرد . خانواده های زیادی در آنجا نشسته بودند و همهمه زیادی به گوش میرسید.
آقای شهابی تختی را که از آنجا رودخانه کاملا دیده میشد ، انتخاب کرد و سفارش قلیانی داد و شروع به کشیدن کرد . رها هم در کنار بنیامین نشست و به رودخانه نگریست و از این همه زیبایی حیرت کرد . احساس میکرد دوست دارد در کنار فرزام تمام این زیباییها را درک کند ، اما افسوس !سعی کرد این افکار مسموم را که ریشه اش را میسوزاند ، از فکر خود خارج کند و به خانواده های خوشبختی که در اطرافش نشسته بودند و با هم خوش و بش میکردند ، نگاه کرد.
دختر شیطانی توجهش را جلب کرده بود . آن دختر با سماجت خاصی سعی داشت تخمه ای را به اردکی که در انجا بود ، بدهد ، اما اردک هر بار دستش را گاز میگرفت و او را گریان نزد مادرش میفرستاد . چند لحظه بعد بار دیگر دختر سمج بازمیگشت و این بار باز هم تخمه ای در دست داشت .رها از حرکات آن دختر شیرین بسیار خوشش آمده بود . نگاهش را آرام از روی صورت معصوم دختر کوچک بر گرفت و به دیگران نگریست . اما ناگهان نگاهش ثابت بر نقطه ای متوقف شد . حتی توان مژه زدن هم نداشت . این امکان نداشت . روی تختی جوانی تنها نشسته بود و با چشمهای عمیقش به رودخانه مینگریست . چهره اش مغموم و گرفته به نظر میرسید و هیچ توجهی به اطراف نداشت . رها احساس میکرد رنگ صورتش پریده است و از هوش خواهد رفت. بی اختیار دست بنیامین را در دست فشرد . بنیامین به چهره رنگ پریده خواهرش نگریست و متوجه دگرگونی او شد ، به همین جهت دستش را به روی صورت یخزده او قرار داد و گفت :
رها ! حالت خوب نیست ؟
رها چشمهایش را به سمت برادر برگرداند و بنیامین قطرات اشک را در آن چشمان زیبا دید . چرا به یکباره حال خواهرش چنان دگرگون شده بود ؟ این سوالی بود که بسرعت در مغزش شکل گرفت ، اما جوابی برای آن نمیافت . با حیرت به اطراف نگریست ، اما عاملی را برای این دگرگونی نیافت . بار دیگر به رها نگریست ، اما اینبار او ایستاده بود و دستهای برادر را در دست میفشرد و با صدایی لرزان میگفت:
بن ! باید برویم . عجله کن.
بنیامین سعی کرد او را بنشاند و گفت:
آخر چرا ؟ معلوم هست یکدفعه...
رها با چشمان نگرانش به چشمهای عمیق بنیامین نگریست و با نگاهش به او التماس کرد که چیزی نپرسد . بنیامین معنی نگاه او را فهمید و به همین جهت از جای خود برخاست و گفت:
آقای شهابی ! بهتر است به خانه برگردیم . انگار حال رها خوب نیست.
آقای شهابی که تازه متوجه حرکات غیر عادی خواهر و برادر شده بود ، از جای برخاست و بدون حرف ، پول قلیان را پرداخت و از آن طرف پل خارج شدند .
رها احساس میکرد به زمین خواهد افتاد ، به همین خاطر خود را به بازوان پر قدرت برادر چسباند . احساس میکرد زیر پاهایش خالی میشود . آرام چشمهایش را بست. بنیامین که هیچ گاه خواهرش را به این حال ندیده بود ، با نگرانی قدم بر میداشت ، اما قدرت پرسش نداشت .
زمانی که به منزل رسیدند ، رها بلافاصله به اتاقش رفت و میخواست در را ببندد که بنیامین مانع شد و به داخل اتاق رفت . رها که از اخلاق برادرش آگاه بود و میدانست تا از علت این ناراحتی او آگاه نشود ، اتاق را ترک نخواهد کرد ، به سمت تخت رفت و روی آن دراز کشید . احتیاج به کمی آرامش داشت ، اما بنیامین نمیتوانست بپذیرد . رها هم نگرانی برادرش را درک میکرد ، به همین جهت از او دلخور نشد .
بنیامین صندلی را کنار کشید و کنار میز توالت نشست و دستهای یخ زده خواهرش را در دست گرفت و گفت:
رها یک مرتبه چه بر سرت آمد ؟ انگار روح در بدن نداشتی.
رها قدرت صحبت در خود نمیدید . چگونه میتوانست به برادرش بگوید که از دیدن فرزام به این روز افتاده است ؟ شرم مانع از گفتن آن میشد ، به همین دلیل با نگاه ملتمس خود به بنیامین دیده دوخت و گفت:
خواهش میکنم اجازه بده ساعتی تنها باشم.
بنیامین سرش را تکان داد و گفت:
محال است . من باید بدانم چه عاملی این چنین خواهرم را از پا دراورده . من برادر تو هستم و مثلا روزی تنها رازدارت هم بوده ام ، پس چه شده که تبدیل به یک غریبه خسته کننده شده ام ؟ رها دیگرطاقت ندارم . تو را به روح پدر و مادر قسم میدهم که با من از دردت حرف بزن . خواهش میکنم.
رها چشمهای پر اشکش را روی هم نهاد و گفت:
چه میتوانم بگویم جز این که از این حرکت خود شرمنده ام . شاید باور نکنی که خواهر مغرورت از بالاترین قله غرور به دره پستی و حقارت سقوط کرده. میدانم تعجب میکنی . خواهری که عمری دیگران را به دنبال خود کشیده و با بیرحمی غرور آنها را جریحه دار کرده ، حالا غرور خودش زخم خورده دیگران شده است. حالا خودش برای ترمیم ، احتیاج به پزشک کاردانی دارد . بنیامین ! من دیگر رهای سابق نیستم . دختر شکست خورده ای بیش نیستم . شاید در دلت بخندی . روزی به تو میگفتم بنیامین من خوشبختم و فکر نمیکنم نیازی به وجود شخصی دیگر در زندگی داشته باشم . تو گفتی : » عشق بی خبر وارد قلبت میشود « و من با سری افراشته گفتم : » من در قلبم را به روی هر کسی باز نمیکنم . هیچ عشقی هیچ گاه در دل من جای نخواهد گرفت « آن روز چنان قاطعیتی داشتم که هنوز هم در تعجبم . من اشتباه میکردم . حرف تو صحیح بود . آدم نمیفهمد چه موقع در گرداب عشق گرفتار میشود و هر چه دست و پا میزند ، فروتر میرود و هیچ راه گریزی نیست . آری بنیامین من عاشق کسی شده ام که کوچکترین نظری به من ندارد . شخصی که بی گمان هم اکنون هم ...
دیگر قادر نبود به سخنش ادامه دهد . چه میتوانست بگوید ؟ بگوید که میداند او ازدواج کرده ، ولی باز هم دیوانه وار دوستش دارد ؟ بنیامین که سکوت رها را مشاهده کرد ، پرسید:
امروز فرزام را دیدی ؟
رها فقط سرش را تکان داد . بنیامین پرسید:
با همسرش بود ؟
رها احساس کرد دیگر نمیتواند تحمل کند . بنیامین کاملا آگاه بود که فرزام بیش از دو سال است که ازدواج کرده ، اما خواهرش نتوانسته است او را فراموش کند.دیگر نمیتوانست بغض خود را فرو دهد وقطرات اشک از چشمهای پر دردش پایین چکید. از اینکه به چهره مهربان و مردانه برادرش بنگرد ، شرم داشت ، به همین جهت همانطور که چشمهایش را بسته بود ، گفت :
فراموشش میکنم بنیامین ! به تو قول میدهم فراموشش کنم ، فقط احتیاج به تنهایی دارم. باید با خودم کنار بیایم . به تو قول میدهم بنیامین ...
بنیامین با تاسف سرش را تکان داد و با لحنی دلداری دهنده گفت:
خواهر خوبم ! زمانی که بچه بودیم همه به ما حسادت میکردند . خوب به یاد دارم که در میان دوستانمان مثل الماسی میدرخشیدیم و تمام آنها به زندگی ما غبطه میخوردند . حتی چند مرتبه به این موضوع اعتراف کردند ، اما نمیدانم چرا بیکباره کاخ خوشبختی ما ویران شد . در سرنوشت ما ناکامی رقم خورده . در تمام زندگیم دختران زیبا و دلربای زیادی را دیده بودم ، اما لحظه ای که با اِما برخورد کردم ، احساسی در درونم فریاد کشید که نیمه گمشده ام را یافته ام . او تنها کسی بود که میتوانستم ... ولی به یکباره نه تنها او بلکه پدر و مادر را هم از دست دادم و فقط خدا تو را برایم باقی گذاشت که میخواهم با چنگ و دندان برای خود حفظت کنم .
رها من نمیخواهم تو را از دست بدهم . هر دوی ما میدانیم که تو خواستگاران فراوانی داشتی . تمام پسران آشنایانمان خواهان زندگی با تو بودند ، اما تو از همه روی برگرداندی و زمانی که شخص مورد علاقه ات را یافتی ، او را از دست دادی . زمانی که میگویم سرنوشت ما با ناکامی رقم خورده ، حرف بی ربطی نمیزنم ، اما طاقت داشته باش . ما حتما داریم امتحان میشویم . سعی کن از این امتحان سربلند بیرون بیایی
بنیامین دستش را روی موهای نرم و لطیف خواهرش کشید . دیگر طاقت جلوگیری از سرازیر شدن اشکهایش را نداشت ، به همین خاطر بلافاصله اتاق را ترک کرد و رها تنها در گوشه خلوت اتاقش به دنیای تاریک آینده اندیشید .
خود را در بیابانی بی آب و علف میدید که به دنبال جرعه ای آب به هر سو میدود و تمام صورتش از آفتاب داغ سوخته است . در انتهای راه دریاچه ای دید و به سمتش دوید ، اما جز ماسه های داغ چیزی در انتظارش نبود . او به دنبال سراب میدوید و خودش خوب میدانست.
رها از روی تخت برخاست . هوا بکلی تاریک شده بود . دو زانو روی تخت نشست و به آسمان تیره نگریست . ستاره ها واضح تر از تهران به چشم میخوردند . رها نفس را که در سینه اش حبس کرده بود ، بیرون داد و گفت:
من دیگر به دنبال سراب نمیروم . فراموشش میکنم . من میتوانم فراموشش کنم.

Signature
     
#66 | Posted: 18 Jul 2013 09:50 | Edited By: paridarya461
بنیامین گوشه کاناپه کز کرد . باید برای خواهرش کاری میکرد . اما چه کاری ؟ او قادر به هیچ کمکی نبود و خواهرش در مقابل دیدگانش چون مرغ عشقی جفت از دست داده ، بال بال میزد و خود را از بین میبرد . قطرات اشک در چشمهای پر درد بنیامین نشست . او هنوز هم ساعتها به چشمهای آبی دریایی اِما با آن موهای کوتاه سرش می اندیشید . حتی کک و مکهای اِما را هم که هر بار او تمام سعی اش را برای مخفی کردن آنها میکرد دوست داشت .
هنوز بعد از این همه مدت صدای فریاد اِما در گوشش میپیچید :
» بنیامین کمکم کن . بنیامین تنهایم نگذار. ما با هم ازدواج خواهیم کرد . «
لرزشی بر اندام بنیامین افتاد و تمام بدنش را سرمای سختی فرا گرفت . او همه کس خود را از دست داده بود و حالا فقط رها را داشت . رهایی که خود را فدای سلامت او کرده بود ، رهایی که تنها امیدش بود . رها هم بی گمان مانند او رنگ چشمهای فرزام را از یاد نبرده بود . اما چه سود ؟ فرزام هم مانند اِما از دست رفته بود .
اِما با مرگش از بنیامین گریخت و فرزام با ازدواجش . بنیامین قادر نبود بفهمد کدامیک دردناکتر است و فراموش کردن کدام عشق ناممکنتر ؟به هر حال گمان نمیکرد بعد از اِما دختری در زندگی او بیاید ، اما این سرنوشت برای خواهر جوان و زیبایش کاملا ظالمانه بود . رها حیف بود و نباید اینگونه فنا میشد.
بنیامین همچنان با افکار مسموم خود دست به گریبان بود و متوجه حضور آقای شهابی در مقابل خود نشد . آقای شهابی نیز آشفته بود و بدون هیچ حرفی ، حال دگرگون شده رها را دریافته بود . آقای شهابی مستقیم به چشمهای بنیامین خیره شد و سکوت کرد و بنیامین در عمق چشمهای چروکیده و پژمرده پیرمرد ، هاله اشک را دید .
آقای شهابی نیز عزادار بود . آن شب برای هر سه نفر آنها شب سختی بود و بنیامین حتم داشت که در این خانه هیچ کس شب تا صبح چشم بر هم نخواهد گذاشت.
آقای شهابی که از حضور خود در کنار بنیامین منصرف شده بود ، بدون گفتن کلمه ای به سمت اتاقش رفت . بنیامین اندام لاغر و خمیده پیرمرد را تماشا کرد و برای لحظه ای تصمیم خود را گرفت .
آقای شهابی در اتاقش را گشود و بنیامین از جای برخاست و به دنبالش رفت و آرام گفت:
آقای شهابی کمکم کن.
آقای شهابی لحظه ای ایستاد و به پشت سر نگریست و چشمهای مضطرب و نگران بنیامین را مشاهده کرد . لبهایش به شدت خشک شده بودند . چه جوابی برای این برادر نگران داشت ؟ باز هم دروغ ؟ تا کی ؟ انتهای دروغ کجاست ؟
رها از این برزخ با تب کوتاهی میگذشت ، اما اگر در دام پسر پنجره اسیر میشد شاید دیگر این تب او را با خود میبرد و او نمیگذاشت .
شهرزاد برای فنا شدن کافی بود . او باید از رها حمایت میکرد . او به فرزام و شایانها اجازه تزریق طاعون به زندگی فرزندش را نمیداد . او با چنگ و دندان از دخترش حمایت میکرد ، اما چشمهای نگران و پراشک بنیامین چه ؟ او چه درخواستی داشت ؟ او قادر نبود که فرزندش را با دستهای خود به دست پلنگهای درنده بسپارد .
باز هم نگاه بنیامین آزارش میداد . سرش را کمی خم کرد و چشمهایش را بست و آرام آن را گشود و وارد اتاقش شد و روی تخت نشست . بنیامین در آستانه در اتاق ایستاد. هنوز همان نگاه در چشمهای زیبایش به چشم میخورد که پیرمرد را از پای در آورد و نفس عمیقی کشید و به پنجره نگریست و اشک همه صورتش را پوشاند .
اینطور نگاه نکن . من خیانت نکردم . من دخترم را نجات دادم.
بنیامین سر در گم مانده بود با بهت به صورت پیرمرد نگریست ، اما انگار با خود سخن میگفت:
من میدانستم همه چیز دروغ است . این عشق خانمان سوز زندگیمان را به آتش میکشد و فرزندانمان را جلوی چشمهایمان پر پر میکند . نفرین به هر چه عشق است. این عشق نیست ، جنون است . جنون محض .
بنیامین ! راه دیگری جز این وجود نداشت. رها باید فرزام را فراموش میکرد . او باید سرنوشت خود را تغییر میداد تا شهرزاد زنده بماند .
پیرمرد که گویا دچار توهم شده بود به سمت پنجره دوید و به تصویر خود در شیشه پنجره خیره شد و در تاریکی شب به دنبال شخصی گشت.
بنیامین بیا نزدیکتر . این شهرزاد است . می بینی چشمهایش کبود شده اند ؟ نه ، اینطور نگاه نکن . دختر من این قدر ضعیف و رنجور و مریض نبود . او دختر زیبا و با نشاطی بود و صدای خنده های مستانه اش خانه ام را غرق در شادی و نشاط میکرد ، اما میبینی او چشمهایش را از دست داده . آن چشمهای عمیق و زیبا را.
تعجب نکن . چشمهایش باز هستند ، اما سو ندارند . او روزهای آخر دیگر مرا نمیشناخت. حتی مرا نمیدید . او با صدای لرزانش از من کمک میخواست ، اما من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد . او دست مرا میفشرد و التماس میکرد ، اما من ...
صدای گریه پیرمرد در اتاق پیچید .
بنیامین دستهای یخ زده او را در دست گرفت و احساس کرد پیرمرد به روزهای آخر زندگیش نزدیک است شاید هم امشب آخرین شب...
اما نه ، مرگ آقای شهابی برای رها خیلی گران تمام میشد . او نباید میمرد و باید سلامت خود را حفظ میکرد .بنیامین دست پیرمرد را گرفت و آرام او را روی تخت خواباند . هنوز هم اشک میریخت و دل بنیامین برایش میسوخت .
دستش را روی دست پیرمرد نهاد و آرام زمزمه کرد:
آقاجان گریه بس است . رهای ما زنده خواهد ماند . نگران نباشید . من و رها همیشه پیش شما خواهیم ماند.
آقای شهابی که از سخنان او اندکی آرامش یافته بود ، چشمهایش را بر هم نهاد و بنیامین به گمان اینکه پیرمرد به خواب رفته است ، آرام از اتاق خارج شد و در را بست ، غافل از اینکه پیرمرد هنوز اشک میریزد و با رویاهای دردناک خود کلنجار میرود .
بنیامین به اتاق خود رفت . او هم در تاریکی شب به دنبال راهی میگشت. باید به هر طریقی که بود به خواهرش کمک میکرد و این تنها راه بود
***
فرزام در کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان که پرده شب روی آن کشیده شده بود ، مینگریست . چقدر آن شب غم انگیز بود کم کم داشت مایوس میشد . ازصبح زود هر جایی را که به فکرش میرسید گشته بود . امروز روز عروسی اش بود اما داماد فراری در این هتل دور دست به آسمان خیره شده بود .
امید دیدن رها به ناامیدی تبدیل شده بود ، اما دل کندن از این امید عبث نیز برایش غیر ممکن مینمود . او میدانست در یک نقطه از شهر ، دختری افسانه ای پشت پنجره نشسته و به آسمان خیره شده است . میدانست که رها علاقه وافری به آسمان و ستاره ها دارد و هر وقت هم که به آسمان مینگریست ، پر رنگترین ستاره را به شکل رها میدید .
آیا این امکان داشت ؟ آیا او بار دیگر خواهد توانست صدای گرم و آرام رها را بشنود ؟ دلش میخواست لااقل کینه ای را که رها از او به دل گرفته بود پاک کند .
با خود فکر کرد که نباید از پا درآید و تا زمانی که او را نیافته باید در اصفهان بماند ، اما لحظه ای بعد لبخندی بر لب آورد و با خود گفت :
» پسر تو دیوانه شده ای ! مگر میتوانی در تک تک خانه ها را بزنی و به دنبال گمشده ات به آنجا سرک بکشی ؟ «
پس فکرهای بیهوده را کنار گذاشت و به خود گفت :
» تا دو روز دیگر همه جا را خواهم گشت و اگر پیدا نشد هیچ راهی جز تسلیم در برابر سرنوشت ندارم. «
***
رها نمیخواهی ما را برای خوردن صبحانه بیدار کنی ؟
زمانی که بنیامین صدایی را از داخل اتاق نشنید ، آرام در را گشود . رها هنوز در خواب عمیقی فرو رفته بود . بنیامین آرام بالای سرش رفت و با خود گفت:
» حتما تا صبح شب زنده داری کرده است «
دستش را روی صورت رها گذاشت ، اما بلافاصله جا خورد . رها به عکس دیشب ،داغ داغ بود . دلش به حال رها سوخت . خواهر کوچکش آیا میتوانست به آسانی از زیر بار عظیم این اندوه سربرآورد ؟ او که مرد بود بسختی میتوانست فراق اِما را فراموش کند ، چه رسد به دل نازک و زودرنج خواهرش .
با خود اندیشید : » باید به او کمک کنم . من تنها کسی هستم که او در زندگی دارد و اگر من کمکش نکنم... «
بدون اینکه رها را از خواب بیدار کند ، اتاق را ترک کرد
***
از اتاق خارج شد و قصد ترک خانه را کرد ، اما دست آقای شهابی که روی شانه اش قرار گرفت او را متوقف ساخت . بنیامین به سمت پیرمرد نگریست .
آقای شهابی آرام زمزمه کرد:
با هم به دنبالش برویم.
بنیامین با تعجب به او نگریست . پیرمرد با چشمهای قرمز و خسته به او دیده دوخت:
باید او را بیابیم . من اشتباه کردم . شاید باز هم به خاطر اشتباه خودم دخترم را از دست بدهم . عجله کن دیر میشود.
بنیامین لبخندی زد ، اما همچنان مبهوت بود . با هم از خانه خارج شدند و آقای شهابی که علت سکوت بنیامین را میدانست ، آرام شروع به تعریف کردن ماجرا کرد.
بنیامین به کف زمین خیره شده و سکوت کرده بود .به نزدیکی های مرکز شهر رسیده بودند . باید از جایی جستجو را آغاز میکردند ، اما از کجا ؟
آقای شهابی عصا زنان در کنار بنیامین گام برمیداشت و همچنان به سکوت طولانیش ادامه میداد . بنیامین گفت:
بالاخره باید از نقطه ای اغاز کنیم.
پیرمرد به صورت مردانه و جذاب بنیامین نگریست ، اما حرفی نزد.
بنیامین ادامه داد:
فکر میکنم بهترین راه گشتن در هتلها و مسافر خانه هاست.
پیرمرد سرش را تکان داد:
بله حتما در هتلی اقامت کرده . باید از همین هتلهای نزدیک شروع کنیم.
لحظه ای بعد هر دو روبروی هتلی ایستاده بودند و زمانی که نام فرزام را به مسئول هتل گفتند ، نبودن فرزام در آنجا باعث ناامیدیشان نشد .
اصفهان بزرگ بود و هتلهای فراوانی داشت . زمانیکه از آن هتل بیرون آمدند بنیامین بار دیگر به پیرمرد نگریست و گفت:
فکر میکنم بهتر باشد ابتدا هتلهای نزدیک سی و سه پل را بگردیم ، چون دیروز...
آقای شهابی سرش را به معنی تایید تکان داد و حرف بنیامین را قطع کرد:
درست است . ممکن است آن نزدیکی ها اقامت کرده باشد
دستش را بلند کرد و کالسکه ای جلوی پای آنها ایستاد و هر دو سوار شدند . نور آفتاب زمین را گرم کرده بود و اشعه های طلایی آن چشمها را می آزرد و باعث شده بود بنیامین کمی چشمهایش را از حد معمول تنگتر کند . بنیامین میدانست که فرزام را از روی ظاهرش نمیشناسد ، اما همچنان به تمام پسرانی که در خیابان عبور میکردند چشم دوخته بود . مطمئن بود کسی را که دل خواهرش را ربوده است ، حتما خواهد شناخت ، اما پیرمرد همچنان ساکت دو دستش را به عصایش تکیه و چانه اش را روی آن قرار داده و به فکر فرو رفته بود .

کالسکه ران رو به روی هتلی نگه داشت و بعد هر دو وارد هتل شدند ، اما آنجا هم جواب منفی بود و بعد هتل دیگر و هتل دیگر ...
اما هر چه بیشتر میگشتند ، کمتر میافتند . هوا کاملا گرم شده بود و آنها از جستجو خسته و ناامید شده بودند ، ممکن بود فرزام به تهران بازگشته باشد و این همه جستجو بی فایده بود ، اما باید او را میافتند. رها به کمک آنها احتیاج داشت . آنها او را در آن برزخ سوزان تنها نمیگذاشتند

Signature
     
#67 | Posted: 18 Jul 2013 10:12 | Edited By: paridarya461
بنیامین سرش را بالا آورد و به هتل بزرگ و مجللی که روبرویش قرار داشت نظر انداخت. روز ابتدای ورودشان به علت نداشتن مسکن ابتدا در این هتل اقامت کرده بودند و این اقامت یک روزه به اقامتی یک هفته ای مبدل شد ، اما بعد از آن آقای شهابی منزلی در شمال شهر اصفهان خرید و آنها به آنجا نقل مکان کردند .
بنیامین بدون این که کلامی بر لب براند از پله های هتل بالا رفت و وارد شد . مسئول هتل که چهره زیبای بنیامین و رها را خوب به یاد داشت ، با احترام سرش را خم کرد و ظرفی شکلات را که برای پذیرایی از میهمانان هتل قرار داده بودند به سمت او دراز کرد و به همراه لبخندی صمیمی و گرم گفت :
خوش آمدید آقا . بفرمایید.
بنیامین لبخندی بر لب آورد و همراه با تکان دادن سرش تشکر کوتاهی کرد و گفت:
خواهش کوچکی داشتم.
هتلدار که از متانت بنیامین بسیار خوشش آمد با طیب خاطر گفت:
هر امری داشته باشید به روی چشم.
بنیامین با انگشت گوشه پیشانی اش را خاراند و گفت:
میخواستم از شما خواهشی کنم . نگاهی به فهرست مسافران هتل بیندازید و ببینید آقای فرزام روشن مسافر شما هستند؟
مسئول هتل سرش را تکان داد و با گفتن : » با کمال میل « دفتر را گشود و لحظه ای بعد لبخند زد و گفت:
بله ، آقای روشن چند روزی است که مهمان هتل ما هستند.
بنیامین که مایوس به مرد نگاه میکرد ، با شنیدن این حرف لبخند زد و گفت:
میتوانم خواهش کنم با ایشان تماس بگیرید و بگویید که...
متاسفم آقای روشن صبح زود بیرون رفته اند ، اما غالبا هنگام ظهر بازمیگردند و بعد از صرف نهار و مقداری استراحت باردیگر به گردش میروند.
بنیامین به آقای شهابی که صورتش از چند دقیقه قبل شادابتر به نظر میرسید نگریست و گفت:
پس ما همینجا منتظر ایشان خواهیم ماند.
چند دقیقه بعد هر دو روی مبلی که روبروی در اصلی قرار داشت نشستند و هر کدام در افکار خود غرق شدند . بیشتر از سه ساعت از حضورشان در هتل گذشت . ورود هر شخص ناشناسی باعث میشد که بنیامین به صورت آقای شهابی بنگرد و با مشاهده صورت بی حالتش متوجه اشتباه خود شود.برای صدمین بار در گشوده شد و قامت پسری جوان و برازنده و چهره ای جذاب نمایان شد . بنیامین با خود گفت ، این باید همان پسر رویاهای رها باشد و به آقای شهابی نگریست و با مشاهده چشمهای مضطرب او از جای برخاست و به فرزام که مستقیم به سمت او می آمد ، لبخند زد .
فرزام با گامهای آرام به سوی او آمد و با تعجب به نگاه آشنای بنیامین نگریست ، اما او را هیچ جا ندیده بود. بنیامین دست دراز کرد و قدمی جلو نهاد و با لبخند گفت :
آقای روشن ؟
فرزام هم دست او را در دست فشرد:
بله امری داشتید ؟
من بنیامین هستم . بنیامین کیانی ، برادر رها...
فرزام که از تعجب خشکش زده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، اما بار دیگر مشاعرش را بدست آورد و با کمی تامل گفت:
خوشوقتم.
و به اقای شهابی که هنوز روی مبل نشسته بود نگریست و جریان را فهمید ، اما آنها با او چه کار داشتند ؟
بنیامین که تعجب فرزام را مشاهده کرد همراه با لبخندی گفت:
دوست من ! مزاحم شدم که درمورد...
فرزام دست او را در دست فشرد و گفت:
خوشحال میشوم اگر کمکی از دستم بربیاید .
و هر دو روی مبل نشستند . فرزام رو کرد به پیرمرد که هنوز در خود فرو رفته بود و گفت:
سلام آقای شهابی ! از دیدارتان خوشوقتم.
پیرمرد با چشمهای خسته و رنجورش به او نگریست . حالا دیگر مثل سابق از فرزام بیزار نبود ، بلکه او را مثل بنیامین دوست داشت و شاید کم کم داشت به صداقت عشقش پی میبرد و در دل آرزو میکرد که ای کاش شایان هم مانند او بود.
آقای شهابی به سختی لبهایش را از هم گشود و گفت:
سلام پسرم.
کلمه پسرم فرزام را به تعجب واداشت. بالاخره او را به پسری قبول کرده بود ؟ جریان چه بود ؟ سوالهای گوناگونی ذهن او را خسته کرده بودند و بیشتر از همه نوع حضور هاتسگار فارکر در زندگی شخصی رها بود . بالاخره باید کسی سکوت را میشکست و او کسی نبود جز بنیامین که گفت:
آقای روشن اگر زمان کوتاهی وقت داشته باشید میخواستم...
فرزام لبخند بی روحی بر لب آورد و با دست به مبلهای صورتی رنگی که در نزدیک پنجره در آخر سالن قرار داشت ، اشاره کرد و گفت:
خواهش میکنم . فکر میکنم آنجا مناسب باشد.
هر سه نفر به سمت مبلها رفتند و روی آن نشستند .
بنیامین کاملا روبروی فرزام قرار گرفته بود و از چشمهای بیقرار فرزام از میزان عشق او به خواهرش باخبرشده بود . او چشمهای فرزام را شبیه چشمهای همیشه منتظر خود میدید . بنیامین نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد و همراه با آه عمیقش گفت:
مبارک است ، انگار ازدواج...
فرزام با تعجب به بنیامین نگریست و سرش را تکان داد و گفت:
من ازدواج نکرده ام ، اگر غیر از این بود امروز پیش شما نبودم.
بنیامین نفس راحتی کشید . این یعنی یک قدم جلوتر از آنچه که فکر میکرد . اگر حقیقتا فرزام ازدواج نکرده بود ، این امکان وجود داشت که ...
سعی کرد این افکار را از خود دور کند . دستهایش را به هم گره زد و مستقیم به صورت مردانه فرزام نگریست و گفت:
شما چرا به اصفهان آمده اید ؟
فرزام که از سوال بنیامین یکه خورده بود ، به پیرمرد خسته ای که روبرویش نشسته بود نظری انداخت ، اما پیرمرد همچنان ساکت به سنگفرش سالن خیره مانده بود.
فرزام نگاهش را از روی صورت پژمرده پیرمرد برگرفت و به بنیامین که منتظر پاسخ بود ، نگریست و سعی کرد خونسردی خود را بازیابد . گفت :
چطور مگه ؟ حضور من در اینجا باعث رنجش کسی شده است ؟
بله رها.
فرزام که از لحن قاطع بنیامین یکه خورده بود ، به لبهای محکم او نگریست و کمی ابروهایش را در هم کشید و دستش را در موهای سرگردانش فرو برد و با صدای محکم همیشگی گفت:
چرا ؟ من چه آزاری به رها خانم میتونم برسانم ؟
پیرمرد که این چنین دید ، سکوت خود را شکست و گفت:
پسرم رو راست باش . ما برای دعوا و مرافعه به اینجا نیامده ایم . حال رها هیچ خوب نیست و ما نگران او هستیم.
این سخن ، فرزام را برآشفت و بار دیگر چنگی به میان موهایش زد . اینبار به آقای شهابی نگریست و پرسید:
چه بلایی سر رها آمده ؟ چرا او...
نگران نباش ، فقط حقیقت را بگو . آیا باز هم مثل سابق به رها عشق می ورزی ؟
بغض خفته در گلوی فرزام بیدار شد ، اما سعی کرد آن را فرو بدهد . سرش را کمی پایین انداخت . اشک در چشمهایش حلقه زده بود . او سعی داشت اشکش را از چشمهای تیزبین بنیامین مخفی نگه دارد ، در صورتی که بن از نگاه ملتمس و نگران او همه چیز را دریافته بود . او رنگ عشق را میشناخت و با رموزش آشنا بود ، پس هیچ کس قادر نبود او را گمراه کند.
صدای بنیامین آرامش خاصی به فرزام داد:
فرزام دوست دارم دوستان خوبی برای هم باشیم . من هم در شرایطی مشابه تو قرارگرفته ام ، پس نگران نباش و حرفت را بزن.
فرزام سرش را بالا گرفت و نفسش را از سینه بیرون داد و گفت:
من از اولین نگاه شیفته او شدم . او ملکه دل من بوده و هست . مطمئن باشید حتی برای ثانیه ای خاطرات شیرینی را که با هم داشتیم فراموش نکرده ام و حتی اگر او حاضر به دیدار من نشود ، بازهم تمام عمر را با خاطراتش سر میکنم.
بنیامین دست خود را دراز کرد و فرزام با او دست داد . بنیامین لبخندی بر لب آورد و گفت:
من صداقت عشق شما را باور دارم و به این همه مهر و محبت احترام میگذارم.
حال رها چطور است ؟
بنیامین که حالا خونسرد تر صحبت میکرد ، سرش را با تاسف تکان داد و با اندوه خاصی گفت:
از دیروز که تو را در سی و سه پل دیده آشفته شده و تب شدیدی کرده . میدانستم تنها راه کمک به خواهرم یافتن توست.
فرزام متعجب از جای برخاست:
دیروز شما در سی و سه پل بودید ؟ ای کاش رها را دیده بودم ، آن وقت به او التماس میکردم که محبتش را از من نگیرد .
شاید حالا هم دیر نشده باشد .
شاید او... اما نه ، هاتسگار فارکر ؟ او ...
بنیامین که از این حرف سخت یکه خوده بود ، از جای برخاست و دستی به پشت کمر او زد. آقای شهابی هم از جا برخاست . بنیامین با همان لحن متین همیشگی گفت :
بهتر است بیرون از هتل قدم بزنیم
هر سه با هم از هتل خارج شدند و آرام در کنار هم از عرض خیابان عبور کردند .
بنیامین آرام زمزمه کرد:
هاتسگار فارکر نامزد رها بود . رها برای انتقام از خودش و تو تن به این ازدواج داده بود ، اما عشق مانع شد . او سعی کرد خود را فدا کند ، اما موفق نشد و بعد از پیدا شدن من ، بی خبر از آنجا گریختیم . هر چند اگر من سلامت خود را در آنجا بازیافته بودم ، نیازی به این گریز نبود.
فرزام نفس آسوده ای کشید و به روبرو خیره شد و به خود نفرین فرستاد . او حق نداشت فرشته معصوم خود را باور نداشته باشد .

بنیامین نظری به قامت بلند و استوار فرزام انداخت که بی شباهت به قامت بلند خود او نبود . این قامت بلند در کنار اندام ظریف و شکننده رها چه تناسب زیبایی به وجود می آورد . فرزام زیبا بود ، اما بنیامین اطمینان داشت که علت عشق و علاقه رها به او این زیبایی ظاهری نبود . او میدانست که بی گمان مرد بی نظیری است که دل خواهرش را ربوده است . هر چند در این برخورد کوتاه ، خود او هم چنین برداشتی داشت. فرزام حقیقتا مرد ایده آلی بود و بنیامین حتم داشت در صورت ازدواج با خواهرش هیچ گاه حتی کلمه ای مبنی بر عدم رضایت از او نخواهد شنید .
آقای شهابی عصا زنان در پشت سر آنها گام بر میداشت . دیگر از فرزام متنفر نبود ، زیرا او قصد داشت دختر از دست رفته اش را به او بازگرداند . فرزام حالا برایش چون بنیامین عزیز بود و در رویاهایش خود را سرگرم بازی با کودکان رها و فرزام میدید . آیا این رویا به حقیقت می پیوست ؟ آیا رها از گناه او درمیگذشت و بار دیگر با » آقاجان گفتنش « دلش را شاد میکرد و یا برای همیشه از کنار او میرفت و او را ترک میگفت ؟
نه این امکان نداشت . در صورت رفتن رها زندگی دیگر برایش تمام میشد . رها دیگر تمام هستی اش شده بود و از دست دادن او برایش مساوی با از دست دادن تمام زندگیش بود.

Signature
     
#68 | Posted: 18 Jul 2013 10:31 | Edited By: paridarya461
پیرمرد اشکهایش را از روی صورتش پاک کرد و بار دیگر به فرزام که غرق در افکار خود آرام قدم برمیداشت ، نگریست . نظری به آسمان که کم کم تاریک میشد انداخت. تا خانه فاصله زیادی مانده بود ، به همین خاطر دست بلند کرد و کالسکه ای در مقابل پاهایشان ایستاد . لحظه ای بعد آنها سوار بر کالسکه بسرعت از میدان دور میشدند.
***
اشعه های گرم خورشید از داخل پرده عبور کرده و به وسط اتاق افتاده بود که رها از خواب بیدار شد . بسرعت اتاقش را ترک کرد ، اما هیچ کس در خانه نبود . از اینکه آقای شهابی و بنیامین بدون خوردن صبحانه خانه را ترک کرده بودند ، از دست خود عصبانی شد . احساس میکرد که چشمهایش اطراف را خوب نمی بیند . سرش به دوران افتاده بود . نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت ، اما چشمهایش خوب عقربه ها را تشخیص نمیداد . از اینکه تا آن موقع خواب مانده بود ، از خودش خجالت کشید ، اما سرش خیلی گیج میرفت و خوب نمیتوانست روی پا بایستد. میدانست عوارض بی خوابی و گریه های شبانه است . دلش میخواست تا وقتی برادرش و آقای شهابی به خانه برمیگشتند ، سلامت کامل خود را بازیابد ، به همین جهت بار دیگر به اتاقش رفت و چشم بر هم گذاشت و با خود گفت :
» چند دقیقه دیگر بلند میشوم و ناهار را آماده میکنم . «
صدای باز شدن در ، رها را از خواب بیدار کرد . پلکهایش خسته تر از آن بودند که راحت باز شوند . بسختی چشمهایش را از هم گشود و بنیامین را فرو رفته در مه غلیظی مشاهده کرد . بار دیگر چشمهایش را بر هم نهاد و باز کرد . این بار او را واضح تر میدید . بنیامین بسیارنگران بود .
رها بسختی گفت:
چرا اینقدر زود برگشتی ؟ میخواستم نهار درست کنم.
بنیامین به سرعت به سمت تخت آمد و گفت:
خانم کوچولو ! الان ساعت شش بعد از ظهر است . من و آقای شهابی اصلا نتوانستیم ظهر به خانه بیاییم.
رها با عجله سرش را از روی بالش برداشت ، اما بار دیگر سرش گیج رفت و مجبور شد با دست سرش را بگیرد .
بنیامین که متوجه حالت بیمارگونه رها بود ، دست نوازشی بر سرش کشید و گفت:
رها کوچولو ! مجبور نیستی از جایت...
رها با دلخوری سخنش را قطع کرد و گفت:
کی به شما ثابت میشود که من دیگر کوچولو نیستم ؟ من حالا...
بنیامین دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و با قهقه گفت:
ببخشید خانم بزرگ ، اما اگر میدانستی چه کسی را همراهم آورده ام ، این قدر بیرحمانه توی ذوقم نمیزدی.
رها با نگرانی گفت:
بنیامین چقدر بی ملاحظه هستی . من اصلا آمادگی پذیرایی از دوستان تو را ندارم.
بنیامین نوچ نوچی کرد و سرش را تکان داد و گفت:
خیر ، ایشان مهمان خودتان هستند . در ضمن گفته باشم در پذیرایی از او به هیچ وجه کمکت نخواهم کرد . مطمئنم با مشاهده او بهبود پیدا میکنی.
رها هنوز میخواست سخنی بگوید که بنیامین با بالا بردن دست او را به سکوت وادار کرد و سپس به طرف در رفت و از اتاق خارج شد . چند ثانیه بعد درمیان در کاملا باز ، رها قامت بلندی همچون برادرش را مشاهده کرد و سعی کرد از جا برخیزد و روی تخت بنشیند . بیگمان خیالاتی شده بود ، زیرا شخصی که در آستانه در ایستاده بود و به او مینگریست ، کسی جز فرزام نبود .
صدایی از ته گلوی رها بیرون آمد:
فرزام تویی ؟
مرد بلند قامت قدمی به سوی او برداشت . در نور چراغ ، صورتش کاملا آشکار شد.
بار دیگر صدایی از ته گلوی رها برآمد که این بار فقط خودش شنید :
فرزام ؟
فرزام لبخندی زد و به سمت تخت آمد و گفت:
خانم کوچولو ! آن قدر بزرگ شده ای که تو را خوب نشناختم . این خودت هستی ؟ رهای من ! رهای مغرور و نافرمان من ! چقدرطول کشید ، چقدر سخت بود ، چقدر... آه رها تو کجا رفتی ؟ فکر نکردی من بدون تو تنها ... رها خیلی سخت بود... خیلی !

فرزام نمیتوانست جملاتش را به پایان برساند . احساس میکرد مشاعرش را از دست داه است . از شوق این دیدار سر از پا نمی شناخت و حتی قدم برداشتن هم برایش مشکل و ناممکن بود .

رها از او روی برگرفت . نمیتوانست حضور فرزامرا در اتاقش و در چند قدمی اش باور کند ، اما او بود . او روح نبود ، جسم بود ، اما امکان نداشت .
فرزام که از عکس العمل او دلخور شده بود ، پرسید:
چرا از من روی برمی گردانی ؟ هنوز هم ؟ آه بله برادرت همه چیز را برایم تعریف کرد ، اما این ... چطور بگویم ؟ هیچ کدام از مسایلی که تو تا به حال از من شنیده ای حقیقت ندارد . هیچ زنی به عنوان همسر در زندگی من وجود نداشته است. تو فرشته رویاهای من بوده و هستی . بدون تو ...
رها نمیتوانست سخنان فرزام را بپذیرد ، هرچند که به او ایمان داشت ، اما مگر میشد ؟ آقاجان خودش همه چیز را برایش تعریف کرده بود .
بالاخره طاقت از کف داد و پرسید:
پس چرا آقا جان ... ؟
فرزام که منظور او را به خوبی درک کرده بود جواب داد:
برای اینکه آقای شهابی به تو بی اندازه علاقمند است . او دخترش را در مقابل چشمهایش دیده که در جوانی پر پر شده. خیلی سعی کردم که به او بفهمانم من با شایان فرسنگها فاصله دارم ، اما پذیرفتن این موضوع برای آقای شهابی غیر ممکن بود.
رها با ناراحتی سرش را تکان داد و اشکهایش را پاک کرد و گفت:
من آقا جان را نخواهم بخشید . او رنج و عذاب مرا دید ، بی خوابیهای شبانه ام را دید ، اما حقیقت را کتمان کرد . او مرا دوست نداشت ، بلکه...
فرزام سخنش را قطع کرد و گفت:
اما همین آقا جان باعث شد که من به اینجا بیایم . بنیامین که مرا نمیشناخت وآقای شهابی هم میتوانست اجازه بدهد تو مرا فراموش کنی ، اما او همراه برادرت تک تک هتلها را گشت تا مرا بیابد . پیرمرد از کرده خود پشیمان است. اگر یادت باشد در باغ به تو گفته بودم که گذشت ...
رها با صدایی بغض آلود و لرزان جواب داد:
بله گذشت...
و از روی تخت برخاست و روبروی پنجره ایستاد .
فرزام نیز در کنارش ایستاد و گفت:
مرا ببخش رها . میدانم که بد کردم . میدانم که مقصر من بودم . باید همان موقع...
رها به سوی او برگشت و گفت:
آن دختر ؟
فرزام لبخند سرد و بی روحی زد و گفت:
درست است . میخواستم همین را بگویم . او دختر خاله من هنگامه است . باید همین الان همه چیز را بگویم .
هنگامه دو سال از من کوچکتر است و خاله همیشه فکر میکرد که من با او ازدواج میکنم . خانواده ام هم همین نظر را داشتند ، اما بخاطر این که خانواده من تحصیلکرده و امروزی هستند ، انتخاب را بعهده خودم گذاشتند . من هم تو را انتخاب کردم ، اما تو ناگهان رفتی و مرا تنها گذاشتی. خیلی صبر کردم و منتظرت ماندم . دنبال هر سرنخی که بتواند مرا به تو برساند گشتم ، اما هیچ . تا اینکه حدود دو هفته پیش ناچار به خواستگاری هنگامه رفتم و قرار بود دیروز جشن عروسیم باشد ، اما من نتوانستم . زمانی که چشم و دل و حواسم به دنبال تو بود ، چگونه میتوانستم همسر دیگری را به خانه بیاورم. خودم خطا کردم ، خودم هم درستش میکنم . فقط به من بگو آیا حاضری با من ازدواج کنی ؟
رها چشمان غمناکش را به سمت فرزام چرخاند . چه میتوانست بگوید ؟ دلش میخواست فریاد بزند که این تنها رویای شبانه اوست ، اما با صدای ضعیفی گفت:
من قبلا نامزد کرده ام ، هرچند که...
فرزام نگاه عمیقی به صورت رها کرد و در آن چهره معصوم جز معصومیت و زیبایی ندید. دلش نیامد عصبانیت خود را بروز دهد . ابتدا قصد داشت فریاد بزند که بعد از این همه مدت مرا به بازی گرفته ای ، حالا هم میگویی که نامزد داری ، اما با نگاه به چشمهای غمگین رها منصرف شد و همراه با آهی خفیف گفت:
هاتسگار فارکر ؟ راجع به او با برادرت صحبت کرده ام . میدانم که هیچوقت او را دوست نداشته ای و همیشه به من وفادار بوده ای . حالا هم که اتفاقی نیفتاده. من و تو الان در کنار هم هستیم و باید هر چه زودتر به تهران بازگردیم . حتما خانواده من از دیدن عروسشان خشنود خواهند شد .
و رها سکوت کرد . دیگر حرفی برای گفتن نداشت
پایان

Signature
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ice Palace | قصر يخى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites