تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 13 Jul 2013 13:26




مهين خانم با تمام كنجكاوي كه گريبانگيرش شده بود مجبور شد براي آوردن نان وپنير بيرون برود.
با خروج او سرم را روي بالش گذاشتم و به خواب رفتم. دو روز بعد حالم بهتر شد.پريوش و مهناز به ديدنم آمدند.مهناز در جريان ماجرا بود چون پريوش دهانش لق بود و عادت داشت همه چيز را تعريف كند.مهناز از خنگي و بي عرضگي ما حرص مي خورد و مي گفت:اگه آدم مي خواد كاري هم بكنه مي ره دو تا خيابون بالاتر.آخه پارك سر خيابون جاي اين جور قرار هاست؟
پريوش گفت:علي نگرانته.مدام پيغام پسغام مي ده.
اصلا اسمش رو نيار كه اوضاع و احوال به هم ريخته.دعا كن به گوش مامان نرسه اون وقت مي تونم يه جوري ببينمش.
طفلك علي!اون چه گناهي داره؟حداقل نامه بده دستش برسونم.
در همان وقت مادر وارد شد و نگاه تندي به جمع ما كرد.پريوش و مهناز سلام كردند.مادر جوابشان را نداد و در عوض با لحن تندي رو به پريوش گفت:خوب جواب اعتمادم رو دادي.دستت درد نكنه.
پريوش با شرمساري گفت:چي شده هما خانم؟
بهتره نگم چي شده چون خودت خوب مي دوني.اگه به احترام اصغر آقا و مادرت نبود از خونه مي انداختمت بيرون.
پريوش با دلخوري بلند شد و گفت:من نمي دونم شما از چي ناراحتين.اما احتياجي به اين كار نيست خودم مي رم.
زحمت مي كشي جونم...از اين به بعد دور صبا رو خط بكش ديگه دوستي به اين اسم نداري.
مهناز نيز بلافاصله بلند شد و هردو سرافكنده بيرون رفتند.من كه توقع چنين برخوردي را از مادرم نداشتم با بغض گفتم:مامان چرا اين كارو كردين آبروم پيش دوستام رفت.
آبروي تو مهمه.من كه آبرو ندارم.تا حالا تب داشتي و مي مرديسرانجام از اون چيزي كه مي ترسيدم سرم اومد و اعظم خانم كار خودش رو كرد.
با مظلوميت گفتم:مگه من چيكار كردم؟
با فرياد گفت:خودت رو به موش مردگي نزن از اين اداها بدم مياد.چند وقته مي ديدم چموش شدي و لگد پروني مي كني گفتم دخترم بزرگ شده و بايد كمي با دلش راه بيام.بعد در چشمانم براق شد و ادامه داد:چه طور جرات كردي؟ها؟بگو...يالله حرف بزن!به چه اجازه اي از اعتماد من بدبخت سواستفاده كردي.
با گريه گفتم:به خدا كاري نكردم.
دختره چشم سفيد،ديگه مي خواستي چيكار كني؟بهتر از اين پسره كفتر باز كسي نبود كه بري دنبالش؟
حالا رسيده بودم به نقطه ضعف مادر و از سر بيچارگي گريه ام شدت گرفت.مادر بدون ذره اي ترحم گفت:جواب من گريه نيست.دردم رو به كي بگم؟بدبختي هم اندازه داره.خدابا تو خودت شاهدي كه چه طور اين دختر رو به دندون گرفتم بزرگش كردم از جوونيم گذشتم تا دست هركس و ناكس نيفته.اين بود دستمزد من؟
وقتي سكوتم را ديد گفت:جواب عمو يدالله رو چي بدم؟صبا چرا نمي فهمي چه بي آبرويي به بار آوردي؟هزار حرف پشت سرته ديگه كسي در خونه رو نمي زنه تا ببينن منم دختر دم بخت دارم.چرا خودتو انداختي سر زبونا؟
با ترس و وحشت گفتم:غلط كردم.تو رو خدا ببخشين.
مادر به طرفم آمد و سيلي محكمي به گوشم زد و گفت:اينم به خاطر اين كه يادت نره چي گفتي.
در را چنان به هم زد كه ناخودآگاه سرم را دزديم.جاي سيلي مادر صورتم را مي سوزاند.از ناراحتي و خجالت و بيشتر از كتكي كه خورده بودم اشك مي ريختم.اگر سطل آبي كنارم بود از چشمه اشك من سرريز مي شد.هيچ گاه به ياد نداشتم مورد بي مهري يا تنبيه مادر قرار گرفته باشم.حتي زماني كه نمرات بد مي آوردم مادر با مهرباني دلداريم مي داد و مي گفت درست مي شه يه كم حواستو جمع كن اون وقت مي بيني شاگرد اول شدي.گاهي فقط نيشگوني مي گرفت تا مرا متوجه بي ادبي ام كند.اما اكنون آن سيلي به اندازه سال ها آزارم مي داد.
مادر نزد مهين خانم ماند تا چشمش به من نيفتد.گاهي سعيد ميامد و سر مي زد و برايم خوراكي مي آورد.
يك ماه در خانه زنداني بودم.مادر كلامي با من حرف نمي زد.از دنياي بيرون بي خبر بودم و تنها وسيله ارتباطم سعيد و مهين خانم بودند.چاره اي نداشتيم بايد آنقدر صبر مي كردم تا مادر آرام شود و اين اتفاق زماني افتاد كه آقا رحمت به تهران آمد و مادر به خاطر ان كه او متوجه چيزي نشود ناچار شد گاه گداري مرا صدا كند.
آقا رحمت از ديدن چهره رنگ پريده من به شدت تكان خورد و دليلش را جويا شد.مادر توضيح داد بعد از صفر مشهد آب به آب شدم و حالم خوب نبوده.آقا رحمت ما را براي زيارت به شاه عبدالعظيم برد و دل سير كباب خورديم.مدام مي گفت،بخور تا جون بگيري.آنقدر اصرار كرد تا لقمه در دهانم بزرگ شد و نتوانستم به خوردن ادامه دهم!
مادر گفت:اصرار نكن حالش خوب نيست تازه داره خوب مي شه.ممكنه بالا بياره.
چند روزي كه آقا رحمت نزد ما بود آزادي بيشتري داشتم و از صداي مادر كه مرا خطاب قرار مي داد خوشنود مي شدم.بعد از رفتن آقا رحمت در يك بعدازظهر صداي برخورد شيئي به پنجره رو به كوچه مرا به سوي خود كشاند.ميان پنجره را باز كردم و پريوش را ديدم با عجله گفت:بيا اينو بگير مي ترسم كسي منو ببينه.خداحافظ.
به سرعت پنجره را بستم و در كنج اتاق نامه را باز كردم.
صبا جان.من ديگه از اين وضع خسته شدم و ديگه طاقت دوري ندارم.مگه عاشقي جرمه؟چرا مادرت با تو اينطور مي كنه؟چرا تو رو زندوني كرده؟مگه ما چه خطايي مرتكب شديم؟به چه گناهي؟گاهي تصميم مي گيرم دستت رو بگيرم و از اين شهر و ديار فرار كنم،اما با خودم مي گم وقتي مي تونم صبا رو داشته باشم چرا فرار كنم؟به همين خاطر مي خوام مادرم رو بفرستم خواستگاري.
دوستت دارم
علي
نامه را به سينه ام فشردم و از ذوقم آن را بوسيدم.خط علي بچه گانه بود و معلوم بود به زحمت آن را نوشته.
غروب مادر زودتر از هميشه به خانه بازگشت و چندان حال و حوصله نداشت.مهين خانم پرسيد:هما خانم چيزي شده كه زود اومدي؟
دور از جون شما سردرد بدي گرفتم.زود اومدم خونه استراحت كنم.
خوب كردي.از بس كار كردي از پا افتادي كمي فكر خودت باش.
مادر قرص خورد تا كمي رفع كسالت كند.اما به نظرم سردرد مادر بهانه بود.از نگاهش مي خواندم اتفاق ديگري افتاده است و حدسم درست بود.چون بعد از لحظاتي گفت:مهين خانم مي دوني چرا سردرد گرفتم؟از بس عصبي شدم.
واسه چي مادر؟نكنه كسي حرفي زده؟
حرف؟!كاش حرف بود،چون حرف حساب جواب نداره.زنيكه شلخته پاشده اومده فضولي.يه ساعت نشسته و بربر منو نگاه مي كنه.آخر سر به پروين گفتم ببين چي كار داره؟گفته با خود هما خانم كار دارم.گفتم امرتون؟جواب مي ده اومدم دخترت رو واسه پسرم خواستگاري كنم.واسه اين كه دست به سرش كنم گفتم من دختر دم بدخت ندارم.با پررويي مي گه چرا پسرم دخترت رو رو پشت بوم ديده و پسنديده.پيش مشتري ها از خجالت آب شدم.آخه از مادري كه حرف زدن بلد نيست چه توقعي از اولادش داري؟
مهين خانم از هيجان شنيدن خواستگار گفت:هما خانم واسه همه خواستگار مياد.ماشالله صبا جونم كه از خوشگلي و نجابت چيزي كم نداره.خواستگار افتخار دختره.
مادر با اعتراض گفت:مهين خانم هرچيز حد و اندازه داره هر كي از سر خيابون كه رد شه خواستگار نمي شه.پسره يه لاقباي كفتر بازم شد خواستگار؟!
اينا كه گفتي عيب نيست كه رو جوون مردم مي ذاري.
مادر با صداي بلند كه ناشي از بهم ريختگي اعصابش بود گفت:پسره بچه س.بيكار و بي سواد و كفتربازه.از مادرش معلوم بود چه خانواده اي داره.تازه مگه صبا چند سالشه؟داره درس مي خونه.تمام دار و ندار من صبا و سعيد هستن.چه طور با دست خودم بچه م رو بدبخت كنم؟
چرا بدبخت؟زمان ما سيزده سالگي شوهر مي كردن.مي شدي شونزده سال مي گفتن ترشيده س.اصلا مي دوني چيه؟دختر هرچي زودتر شوهر كنه بهتره.امر پيغمبر خداشت.
مادر با غيظ نگاهي به مهين خانم كرد و از اين كه حرفش را درك نمي كرد و به نفع من حرف مي زد گفت:شما چرا اين حرف رو مي زنين؟من كه هفده سالم بود شوهر كردم چه خيري ديم،يا خود شما سيزده سالت بود با يه پيرمرد ازدواج كردي.چي شديم؟ها چي شديم؟
قسمت ما هم اين بود.صبا مال اين دوره زمونه س.
مادر رو به من گفت:خودت حرف بزن.مگه لالي؟يه چيزي بگو؟مگه نمي خواي درس بخوني و واسه خودت كسي بشي؟نمي خواي از جوونيت لذت ببري؟وقت براي ازدواج هميشه هست اما جووني ديگه برنمي گرده.
در سكوت سربه زير نشستم.جرات نگاه و اظهار نظري نداشتم.مادر به تلخي گفت:جوابت اينه؟آره صبا؟اين بود نتيجه تربيت من؟اون پسر روي هوا و هوس م يخواد تو رو بدبخت كنه.منم عقلم رو دست دو تا بچه نمي دم.
مادر برخواست و با يه دنيا دلخوري از اتاق بيرون رفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#12 | Posted: 13 Jul 2013 13:27




با رفتن مادر اشكم سرازير شد.مهين خانم سرم را در آغوش كشيد و با محبت بوسه اي بر گيسوانم زد و گفت:اين حرف ها همه جا هست.مادرت اين قدر دوستت داره دلش نمي خواد از تو جدا بشه.فكر نكن اين حرف ها فقط مال توئه.يه كم كه آروم شد من باهاش حرف مي زنم تا لجبازي نكنه.
با صحبت هاي مهين خانم گريه ام شدت گرفت.به شوخي گفت:معلومه كه دلت گيره و روت نمي شه بگي.ناقلا!حالا من غريبه شدم؟
حالت مجرمي را داشتم كه در حين ارتكاب جرم دستگير مي شود.از سويي دلم نمي خواست مادر از دستم برنجد و از سويي از اين كه علي قدم پيش گذاشته بود تا عشقش را نسبت به من ثابت كند قلبا خوشحال بودم و احساس رضايت مي كردم.
بعد از اين ماجرا گويا مادر علي چندين بار به سراغ مادر رفته بود و او را كلافه كرده بود.جواب مادر نيز يك كلام بود و تغيير نمي كرد.
تا آن روز كه مادر براي خريد لوازم آرايشگاه به همراه مهين خانم به بازار رفت.وفتي از رفتن آنان اطمينان پيدا كردم چادر سرم كردم و به آرايشگاه رفتم.پروين به همراه يكي ديگر از شاگردان مادر در سالن بودند و گرم گفتگو بودند.پروين را به كناري كشيدم و گفتم:مي رم بالا.مراقب باش به گوش مامان نرسه.
هما خانم سفارش كرده بذارم بري بالا پشت بوم.اگه بفهمه از دستم دلخور مي شه و ديگه بهم اطمينان نمي كنه.
مامان تا ظهر بر نمي گرده،خيالت راحت.
برو ولي زود بيا.حوصله دردسر ندارم.
روي بام رفتم و به اطراف نظر كردم.خبري از علي نبود بعد از يك رفع تصميم گرفتم برگردم كه علي را ديدم.دستي برايش تكان دادم.با ديدن من با سرعت خودش را روي بام ما رساند.از چشمان به خون نشسته اش مشخص بود تازه از خواب بيدار شده.با خوشحالي پرسيد:صبا كي اومدي؟
با ناراحتي گفتم:خيلي وقته.خسته شدم و مي خواستم برگردم.
مادرت كجاست؟
رفته بازار.
من از كجا بدونم مادرت نيست و تو مي توني بياي بالا.وگرنه زودتر مي اومدم.
خواب بودي؟
آره ديشب مهمون داشتيم دير خوابيدم.اما چه خوابي؟
چه طور؟
با شيطنت گفت:آدم عاشق كه خواب نداره.
حتما خوراكم نداره؟
خواب من روياي توئه خوراكم ديدن تو.
شاعرم كه شدي.
از بس فكر و خيال مي كنم زده به سرم.
فكر و خيال نداره.فكر كن به هم رسيديم.
نمي شه فكر نكرد.تو اون طرف و من اين طرف.لعنت به اين فاصله ها.
مي ترسم وقتي فاصله ها كم بشه ديگه بهونه اي براي عاشقي نمونه.
علي با شيدايي گفت:من هميشه عاشقت مي مونم.و گيسوانم را نوازش داد.
كمي خودم را عقب كشيدم و گفتم:من و تو به هم نامحرميم.اگه دستم و مي گيري و من حرفي نمي زنم واسه خاطر اينه كه ازم دلسرد نشي.
سخت نگير.تا چند وقت ديگه زنم مي شي و ديگه هيچ كس نمي تونه تو رو از من بگيره.
تا اون روز خيلي مونده.
از مادرت خوشم نمياد.خيلي از خودراضيه.اگه من مي خواستم تو رو از راه به در كنم تا حالا كرده بودم اما من مرد و مردونه پاپيش گذاشتم.هرروز مادرم رو جواب مي كنه و دلش رو مي شكونه.اگه تو به اندازه اي كه من مي خوامت منو مي خواستي جلوش در مي اومدي.
منتظرم خودش خسته بشه.اون مي دونه دوستت دارم.
فقط همين؟!
كاري از دستم برنمي آد.
خيلي باحالي...مي ترسم زيادي خودت رو درگير كني و بهت بدگذره.
مسخره م مي كني؟
خوب آره.من كه آدم نيستم؟مادر من گناه نداره؟
با لج ولجبازي چيزي درست نمي شه.
باشه پس ديگه حرفي بين ما هم نمونده.
در عين ناباوري علي به حالت قهر رفت و مرا تنها گذاشت.به خانه رفتم و باز دل سير گريه كردم.علي از من دلخور شده بود.از خودم بدم آمد.شايد حق با علي بود و من زيادي كوتاه مي آمدم.اگر مادر موافقت مي كرد ما به هم محرم مي شديم و ديگر علي بهانه گيري نمي كرد.كاش او را مي ديدم و از دلش درمي آوردم.كاش مي گفتم در چه جهنمي روزگارم را مي گذرانم و چه قدر دلتنگ ديدنش مي شوم.دو ماه بود كه در خانه زنداني بودم و حتي اجازه نداشتم نزديك ترين دوستانم را هم ببينم.تنها مونس من مهين خانم بود و بس.اه مادر كاش اين قدر خودخواه نبودي و حرف دل دخترت را مي فهميدي.اگر حتي بدبخت ترين زن ها هم مي شدم باز راضي بودم چون عاشق بودم و تنها درد من با رسيدن به علي درمان مي شد.حاضر بودم علي صبح تا شب كفتر بازي كند و فقط ساعتي او را ببينم.حاضر بودم با هم كس و كارش بسازم و فقط در كنار علي باشم.اگر علي بيكار و بود و بي پول باز برايم فرقي نمي كرد و با دار و ندارش مي ساختم فقط به شرطي كه مادر راضي مي شد و راحتم مي گذاشت.
سه روز در نااميدي دست و پا مي زدم.از مادر كينه به دل گرفته بودم كه باعث جدايي ما شده بود.به دنبال راهي براي ملاقات علي بودم.كمي از ترس گذشته ام كم شده بود و شجاع تر شده بودم.بي تفاوت به مادر و امر ونهي اش گوش مي دادم و تلاش مي كرد كلامي جز آنچه لازم است با او حرف نزنم.مادر از نگاه مغرور و سركش من انگار ترسيده بود و كمي ملاحظه مرا مي كرد و مهربان تر از قبل شده بود.بعد از چهار روز بي خبري از علي،با خواب نيمروزي اهل خانه آهسته به در خانه پريوش رفتم و موضوع را با او درميان گذاشتم.پريوش قول داد هروطر شده علي را ببيند و با او حرف بزند.صبح روز بعد پريوش به پنجره اتاق زد.آن را باز كردم.به محض ديدن من با عجله گفت:علي گفت هرطور شده بايد صبا رو ببينم.
چه طوري؟نمي بيني زندانيم.از يه طرف مامان و از يه طرف مهين خانم.
پريوش فكري كرد و گفت:عجب گيري كردي!مامانم فردا روضه داره.مهين خانم هميشه مياد.اگه اومد منم علي رو خر مي كنم.مامانتم كه آرايشگاه رفته.خوبه؟
اگه چهار به بعد باشه مامان نيست.زودتر از اون باشه نمي تونم.
روضه مامانم از چهار به بعده.
پس خودت مراقب اوضاع باش.
خيالت راحت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#13 | Posted: 13 Jul 2013 13:28




پريوش قول داد و رفت.روز بعد چشمم به دنبال مهين خانم بود تا ببينم چه وقت از در خارج مي شود.با رفتن مادر نيمي از مشكلم حل شده بود.اما مهين خانم قصد رفتن نداشت و بي خيال نشسته بود.زهرا خانم به دنبالش امد و گفت:مهين خانم مگه نمياي روضه؟
زياد حال و حوصله ندارم.
بيا بريم.حال و حوات عوض مي شه.
بلافاصله گفتم:چرا نمي رين؟
آخه تو تنهايي.
تا شما برگردين منم حياط رو آب و جارو مي كنم.
مهين خانم با اكراه چادرش را سر كرد وبه همراه زهرا خانم بيرون رفت.از خوشحالي به هوا پريدم و به سمت آيينه رفتم و دستي به گيسوانم كشيدم و پيراهني نو به تن كردم و در كنار پنجره در انتظار پريوش و قولي كه داده بود ايستادم.سعيد مشغول بازي در كوجه بود.بعد از يك رفع علي از كنار پنجره عبور كرد.به سمت در كوجه دويدم و در را باز كردم.علي خودش را به داخل كشاند و در را بست و نفس راحتي كشيد.
لبخندي زدم و گفتم:اومدي دزدي؟
آره اگه بياي مي برمت يه جايي كه دست كسي بهت نرسه.
اگه مامانم راضي بشه باهات همه جا ميام.
دست يكديگر را گرفتيم و به چشمان هم زل زديم.
بازم از دستم دلخوري؟
نمي تونم ازت برنجم چون دوستت درم.
سرش را لابه لاي گيسوانم برو برد و نفس عميقي كشيد وبوسه اي به گردنم زد.خودم را كنار كشيدم و گفتم:بهتره بري.
با اخم نگاهم كرد و گفت:ببين صادق و پريوش چقدر با هم راحتن.هركاري مي خواد با پريوش مي كنه.
لبانم را گزيدم و گفتم:نه پريوش همچين دختري نيست.
آره هنوز پريوش رو نشناختي.اگه منم بخوام راه مي ده.
با ناراحتي گفتم:اين چه جور حرف زدنه؟
با مهرباني گفت:خيله خوب،جوش نزن شوخي كردم.
شوخي خوبي نبود.پريوش به خاطر من و تو همه كار مي كنهاون وقت تو ازش بد گويي مي كني.
واسه خاطر اين كه تو خيلي خودت رو مي گيري.
من مال توام.قسم مي خورم جز تو با هيچ كس عروسي نكنم.
منم به اميد اون روز ناز تو رو مي خرم.
برو ممكنه كسي سر برسه.
كي مياي رو پشت بوم؟
فعلا نمي تونم بيام.خودت بهتر مي دوني.
پس اگه زدم به سيم آخر ناراحت نشو.
ديوونه.اگه كم طاقتي كني قولي كه دادم پس مي گيرم.
در همان لحظه پريوش در زد و گفت:صبا زود باش.الان مهين خانم سر مي رسه.
علي نگاه عاشقانه اي به من كرد و به سرعت بيرون رفت.در راهرو ايستادم و به حرف ها و رفتار علي فكر كردم و آنر اب ه حساب عشقي كه به من داشت گذاشتم.
با شروع سال تحصيلي برخلاف هر سال كه دلخوشي از باز شدن مدارس نداشتم اين بار با شور و شوق بي نهايت خودم را براي ورود به دبيرستان آماده كردم.روز اول مادر،من و سعيد را همراهي كرد و ظهر مهين خانم به دنبالمان آمد.زمان زنگ تفريح با پريوش و مهناز كلي درد و دل كرديم.هفته اول بدين نحو گذشت.در مسير مدرسه تا خانه مدام به اطافم نگاه مي كردم و توقع داشتم علي را در گوشه و كناري ببينم.مثل صادق كه هميشه سر راه پريوش سبز مي شد و با نگاهشان ابراز علاقه مي كردند.به پريوش حسوديم مي شد.از ترس انكه علي فراموشم كرده باشد هزار و يك فكر و خيال به مغزم هجوم مي آورد و يا اين كه با جواب سربالاي مادر خسته و دلسرد شده باشد و ديگر تمايلي به ديدنم از خود نشان ندهد خون خونم را مي خورد.هفته بعد را با كسالت آغاز كردم.همراه مهين خانم مسير مدرسه را طي كردم كه توجه ام به دو چشم سياه در كنج ديواري جلب شد.تنها كسي كه مرا از كيلومترها به خود جذب مي كرد كسي جز علي نبود.لحظه اي ايستادم.
مهين خانم گفت:چي شد چرا وايسادي؟
چيزي نشد بريم.
چند بار به عقب برگشتم و آخر سر بي طاقت شدم و گفتم:مهين خانم يه دقيقه اين جا وايسا تا برم مدرسه و برگردم.
دير مي شه مي ترسم غذام ته بگيره.
بايد برم.آخه كتابم رو جا گذاشتم فردا هم درس دارم.
با هم بريم بردار.
شما خسته مي شين.من بدو مي رم و زود برمي گردم.
معطل جواب مهين خانم نشدم و به حالت دو از او دور شدم.به سر كوچه مورد نظر رسيدم و پيچيدم تا از تيررس نگاه مهين خانم در امان باشم.علي به دنبالم آمد.دست يكديگر را گرفتيم و لحظاتي در نگاه هم گم شديم.
علي خيلي بي معرفتي.تا حالا كجا بودي؟
هرروز من اينجا بودم جايي قايم مي شدم كه نتوني منو ببيني.
چرا/
مي خواستم خوب نگات كنم.
قطره اشكي از گونه ام فرو ريخت.علي با سرانگشت آن را گونه ام پاك كرد و گفت:نبينم گريه كني.خودت گفتي طاقت بياريم.تا اخر عمرم منتظر جواب مادرت مي مونم.اون قدر مي رم و ميام تا خسته بشه.
علي مراقب خودت باش.
هستم.تو هم حواست به خودت باشه.ضعيف شدي.نگرانتم.
از غم دوري توئه.ممكنه مهين خانم بياد دنبالم به بهانه جا موندن كتابم جيم شدم.خداحافظ.
آخرين نقطه اتصال ما به يكديگر دستانم بود كه قطع شد.
آن شب حال خوشي داشتم.از مادرم لجم مي گرفت كه مانع خوشبختي و سعادت ما بود.از اين كه مرا درك نمي كرد و حرف حرف خودش بود دلگير بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#14 | Posted: 13 Jul 2013 23:20




سر كلاس درس چيزي از حرف هاي دبيرانم نمي فهميدم.هرسال كه به زور درس مي خواندم امسال ديگر بهانه عاشقي بود و نفهميدن درس امري طبيعي بود.از خانه بيزار بودم و برايم حكم زندان را داشت.كار هر روزمان ديدن يكديگر در گذر كوچه ها بودبا نگاهمان درد و دل مي كرديم و احساسمان را بيان مي كرديم.با سرد شدن هوا مهين خانم از اين رفت و آمد ها خسته شد و مادر هم به بهانه هواي باراني و سرد ديگر به دنبالم نمي آمد.سعيد زودتر از من تعطيل مي شد و فقط مي رسيدند دنبال او بروند و اين نهايت آرزويم بود.ديگر من و علي هم با خيال راحت مسير برگشت را طي مي كرديم.حرف هاي زيادي مي زديم.از آينده و عشقمان مي گفتيم و از اين كه سرانجام مادر خسته مي شود و راضي به ازدواجمان خواهد شد.
كارنامه ثلث اول را گرفتم.مادر متحير به نمرات افتضاحم نگاه كرد و گفت:صبا مطمئني سر كلاس بودي؟اين چه نمراتي كه اوردي؟اين كارنامه يعني روفوزگي.يعني اين كه تو دوست نداري درس بخوني و فكرت رو دادي جاي ديگه.
من از اولم از درس خوندن خوشم نمي اومد.نمي تونم به زور درس بخونم.
به زور درس بخوني؟كي زورت كرده؟اين آينده خودته.منتش رو سر من مي ذاري؟حداقل فكر من بدبخت باش كه اين همه خرجت مي كنم.خجالتم خوب چيزيه.
براي نخستين در چشمان مادر با جسارت خيره شدم و گفتم:براي چي حجالت بكشم؟نمي خوام درس بخونم.
اگه درس نخوني مي خواي چه غلطي بكني؟با كي داري لج مي كني؟
با شما.با شما كه خودخواهين و به احساس من بي توجه اين.دوست ندارم درس بخونم.
مادر فرياد زد:خفه شو.دختره بي چشم و رو.بگو دلت شوهر مي خواد.چشمت دنبال اون پسره كفتر بازه بي همه چيزه كه عقلت رو دزديده.فكر نكن كورم و ادا و اصولتو نمي بينم.اون قدر پررو شدي كه تو روي من هرچي از دهنت درمياد مي گي.از جلو چشمم گم شو.
ديگر دلم نمي خواست گريه كنم.من بزرگ شده بودم و مي توانستم خواسته ام را به زبان بياورم.بايد مادر ياد مي گرفت تا مرا به چشم دختر بچه نگاه نكند.من عاشقم و به علي قول دادم فقط مال او باشم و مادر را راضي كنم.
وقتي جوابي براي حرفام ندارين مي خواين كه گم بشم.و از اتاق بيرون آمدم.
بايد مادر را خسته مي كردم و متوجه رفتار خودسرانه اش مي كردم كه بدون در نظر گرفتن احساسم و بدون مشورت با من جواب رد به مادر علي مي داد.مگر من آدم نبودم.اختيار خودم را هم نداشتم.بايد ايستادگي مي كردم تا به هدفم برسم.
فرداي ان روز علي را ديدم و از بحثي كه با مادر داشتم و از احساس رضايتي كه از جواب دادن به مادر براي اولين بار دست داده بود حرف مي زدم.
علي گفت:خوب كردي.اگه اين دفعه صر به سرت گذاشت تهديدش كن كه فرار مي كني.
فرار مال آدماي ترسوئه.مقاومت مي كنم.
با رها شدن دستم از علي،ايستادم و نگاهش كردم:صبا اون مادرته؟!
با وحشت به روبرو نگاه كردم و مادر را ديدم.چند قدم با ما فاصله داشت و غضبناك نگاهمان مي كرد.دست و پايم را گم كردم و نمي دانستم چكار كنم.با سيلي كه به صورتم خورد شرمسار باقي ماندم.
برو خونه.
صورتم را با دست پوشاندم و دوان دوان از آنجا دور شدم.مهين خانم با ديدن چهره گريان من در پي نوازشم مدام مي پرسيد:چي شده؟كسي حرفي زده؟تو مدرسه نمره بد گرفتي؟
صداي مادر به گوشم خورد:مهين خانم ولش كن.صبا آدم نيست.شعور نداره.زبون نفهمه.
مهين خانم با اعتراض گفت:باز چي شده؟چرا روزگار رو به خودت سخت گرفتي؟چي از جون اين دختر مي خواي؟
من چي مي خوام؟بگو اين دختره چي از جون من مي خواد؟ذله م كرده.چند ماهه از دستش دارم خون گريه مي كنم.اون از درس خوندنش،اينم از عشق و عاشقي كه راه انداخته تا منو تو محل بدنام كنه.مادر دربدر پسره هرجا رسيده جار زده صبا عاشق پسر منه.روزگارمون رو سياه كرده،دست از سر پسر يكي يه دونه م برنمي داره،تازه مادرش تاقچه بالا مي ذاره.اين حرف ها كه به گوش شماها نمي رسه نمي دونيين چه عذابي مي كشم.هر روز حرف و حرف.هر روز پيغام و پسغام مي فرسته.رو به من فرياد زد:بدبخت واسه خاطر خودت مي گم.اين مادر و پسر همدستن.خودت رو دستي دستي بدبخت نكن.كور شدي و هيچ جا رو نمي بيني.تو رو به ارواح خاك بابات كمي چشمات رو باز كن.واسه خاطر خودت مي گم.اينا وصله تن ما نيستن.
مهين خانم با تاثر به سمت مادر رفت تا آرامش كند:با خودت اين طور نكن.سكته مي كني.
مادر به حالت ناله و فرياد گفت:الهي بميرم و اين بي وفايي روزگار رو نبينم.مهين خانم تو جاي مادرمي،جاي خواهرمي،همه كس مني.خسته شدم.چه قدر بكشم؟اون از اولم اينم از الانم.دستانش را نشان داد و گفت:دستامو ببين آرتوروز گرفتم.پاهام رو ببين روماتيسم دارم.واسه كي كردم؟واسه چي كردم؟اگه يه لقمه نون بود كه آقا رحمت مي داد.مي خواستم بچه هام سرخورده نشن.نگن مادرمون نون خور اين و اونه.جوونيم رو به پاي اين دختره ريختم.حالم ازش بهم مي خوره.بذار بره گم شه.بذار خوار بشه.بذار قربوني بشه.اين دختري نيست كه من بزرگش كردم.شيطون رفته تو جلدش.و به سينه اش مي كوبيد و ناله و فغان مي كرد.
مهين خانم هم قادر نبود او را آرام كند.بدجور دلش سوخته بود.از منظره اي كه مادر به وجود آورده بود دلم مي خواست بميرم.از اين كه مورد بي مهري مادر واقع شده بودم و مرا دختر خودش نمي دانست و ارزشي برايم قائل نبود دلشكسته شدم.
مهين خانم با اعتراض گفت:بس كن هما خانم.شورش رو درآوردي.بذار بره بدبخت بشه.بيچاره بشه.چرا خودت رو عذاب مي دي؟ببين به چه حالي افتادي.والله اين حرفا ارزش حرص و جوش خوردن نداره.
چرا نداره؟چرا نداره؟
مادر بي نوايم از دست من و كارهايم گريه سر داد:مهين خانم نمي دوني من چي رو مي بينم و اون نمي بينه.نمي دوني كجاي جيگرم داره اتيش مي گيره.
و ناگهان مانند ماري زخمي به سمت من حمله كرد و گيسوانم را در مشتش گرفت و كشيد.از درد ناله اي كردم.
دختره خيره سر اگه از خدا نمي ترسيدم مي كشتمت تا دست اون پسره لات بي همه چيز به تو نرسه.حالا كه خودت مي خواي برو بدبخت شو.برو بمير.ديگه دختر من نيستي.
و چنان فرياد گوش خراشي كشيد كه از ترس بدنم به لرزه افتاد.
مادر دو شب در اتاق مهين خانم به سر برد و حتي به سالن نيز نرفت.من نيز در كنج خانه كز كردم و اراده هيچ كاري نداشتم.فكرم مختل شده بود.نه مي توانستم به علي فكر كنم نه به مادر.مادر دستور سريع داده بود كه ديگر به مدرسه نروم تا تكليفم را روشن كند.با اين حركتش متوجه شدم كه او در فكر تغيير و تحولاتي است و از اين كشمكش ها سودي نمي برد.هفته اي در سكوت آزار دهنده اي گذشت.مادر در فكر بود و حتي با مهين خانم نيز كمتر حرف مي زد.پنجشنبه صبح بود كه قبل از رفتن به آرايشگاه با صداي بلندي كه من نيز بشنوم گفت:مهين خانم بعد از ظهر مهمون داريم.بگو خونه رو تميز كنه.خودشم حموم بره منم زود ميام.
مدت ها بود دوش كوچكي در زيرزمين گذاشته بوديم تا حمام كنيم.بعد از بسته شدن در خودم را به مهين خانم رساندم و گفتم:كي قراره بياد؟
مهين خانم با لبخندي معني دار گفت:خواستگار.
صورتم گلگون شد و تپش قلبم را حس كردم.با خودم تكرار كردم خواستگار!
آره دخترم علي آقا و خواهر و مادرش قراره بيان.زود برو به كارات برس.
از شوق مهين خانم را در آغوش گرفتم و صورت چروكيده اش را بوسيدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#15 | Posted: 13 Jul 2013 23:21




از ساعتي كه مادر رفت من هم مشغول به كار شدم تا كمتر متوجه كندي حركت عقربه هاي ساعت باشم.بعد از ناهار دوش گرفتم و از سر بيكاري روبه روي آينه نشستم و خودم را تماشا كردم و با موهايم ور رفتم.گاهي جمع كردم و گاه دورم ريختم.چتري ام را يك ور زدم و دوباره روي صورتم ريختم.آخر سر به اين نتيجه رسيدم كه زير چادر فرقي ندارد كه موهايم چه مدلي است چون چيزي پيدا نيست.دلم مي خواست مورد پسند مادر و خواهر علي قرار بگيرم.ديدار با علي بعد از روها يكنواختي شورانگيز بود.از دست مادر و كارهاي خسته شده بودم.در رويايم ازدواج با علي را خارج شدن از تكرار روزهايم مي ديدم و از اين كه استقلال تازه اي پيدا مي كردم خشنود بودم.
مادر ساعت شش آمد و با يك دنيا اخم جعبه شيريني و كيسه هاي ميوه را دستم داد تا در ظرف مناسبي بچينم.ميوه ها را شستم و چيدم و به اتاق بردم.مادر ميوه ها وارسي كرد و گفت:هر وقت مهين خانم گفت،بيا تو اتاق.حواست باشه چايي نجوشه.
با همان سر به زيري چشمي گفتم و از جلو چشمش دور شدم.نيم ساعت بعد زنگ در زده شد.مهين خانم براي باز كردن در رفت.در آشپزخانه كمين كرده بودم و گوشم به صداهاي بيرون بود كه چندان چيزي هم نمي شنيدم.بعد از دقايقي مهين خانم آمد و گفت:چاي بريز و ببر تو اتاق.مواظب باش هول نشي خدا نكرده آبروريزي بشه.اول به مادرش تعارف كن بعد به بقيه.
مهين خانم در ريختن چاي كمكم كرد و آن را آماده در دستم گذاشت.سيني استكان ها شروع به سروصدا كرد.مهين خانم آن را از دستم گرفت و گفت:اين طور نمي شه.يه ليوان آب بخور تا حالت جا بياد.
ليواني آب نوشيدم و مجددا سيني را برداشتم.با هر زحمتي بود خودم را به اتاق رساندم.با ورود من صداي صحبت قطع شد.نگاهي به مهمان ها كردم و سلام دادم.با ديدن زن مسني متوجه شدم بايد مادر علي باشد.آرام به سمتش رفتم و چاي را مقابلش گرفتم.نگاهي دقيق به سر تا پاي من كرد.خيال برداشتن چاي را نداشت.مجبور شدم بگويم:بفرماييد.
استكاني چاي برداشت و گفت:حالت چطوره صبا خانم؟
به لطف شما.
به سوي مادر رفتم كه اشاره كرد به سمت خواهر علي بروم.خواهر علي سي سال داشت و آرايش زيادي كرده بود كه با روسري كوجكي كه روي سرش بود به هيچ وجه هماهنگي نداشت.سيني در دستم چون وزنه اي سنگين بود و باعث شد مچ دستم درد بگيرد.خواهر علي هم مثل مادرش نگاهي خيره داشت و انگار مي خواست متاعي بخرد.با لحني مغرورانه گفت:دستتون درد نكنه.
به سمت علي رفتم.با نگاه به چشمان مشتاقش قلبم فرو ريخت.علي لبخندي معني دار زد كه نشان از پيروزي اش بود.من نيز لبخندي زدم و سرانجام در كنار مادر نشستم.گرماي اتاق آزارم مي داد.صداي مادر علي را شنيدم كه گفت:هما خانم مي فرمودين؟
بله حاج خانم.عرضم به حضورتون كه هم دختر من هم آقازاده شما كم سن و سالن.چندان بد و خوب و تشخيص نمي دن.من با ازدواج صبا مخالفم تا ببينم قسمت چي رقم زده.
اولا خدا سايه شما رو از سر دخترتون كم نكنه،در ثاني وظيفه ما بزرگتراس كه راه و رسم زندگي رو يادشون بديم و زيربال و پرشون رو بگيريم.سوما اين دو تا جوون همديگه رو مي خوان و نبايد مانع تراشي كنيم.اگه راستش رو بخواين براي علي منم زوده كه خودش رو درگير زندگي كنه اما خب چه كنم...
اشاره مادر علي به دوستي ما بود و لابد مي خواست به مادر بفهماند كه دختر تو زير پاي پسر من نشسته.
خودتون رو بذارين جاي من.مي فرمايين علي آقا چند كلاس بيشتر درس نخونده.كار و بارشم معلوم نيست.سرمايه اي هم براي تشكيل زندگي نداره.شما با اين شرايط دختر شوهر مي دين؟
درس به چه درد مي خوره؟علي هم مثل باباش كاسبه.سرمايه اي هم باباش در اختيارش مي ذاره.خونه هم كه الحمدالله كلبه خرابه اي هست كه بتونن اول زندگي برن توش زندگي كنن.يه مدت كه گذشت و كار و بار علي روبه راه شد هر جا خواستن برن.
دل تو دلم نبود.مي ترسيدم مادر اشاره به كفتر بازي علي كند و باعث كدورت شود.
مادر علي با خوشزباني گفت:ما كه يه پسر بيشتر نداريم.دخترام رفتن سوي زندگي خودشون.ما مونديم و همين يه پسر.حاج آقا نمي ذاره علي دست خالي بمونه و كمكش مي كنه.
با نگاهي به علي او نيز توجهش به من جلب شد و باز درگير يكديگر شديم.پيراهن سفيد و مرتبي به تن داشت و موهايش را به طرز زيبايي به عقب رانده بود.خوهرش حواسش به ما بود و با غمزه پشت چشمي نازك كرد.
مادر با اكراه گفت:اجازه بدين من با عمو و پدرخوانده اش صحبت كنم بعد به شما خبر بدم.اگه قراره حرفي زده شه بهتره بزرگ ترها هم حضور داشته باشن.
به سلامتي ايشالله.اين دو تا كه همديگه رو پسنديدن.دوره زمونه عوض شده.مي مونه حرف هاي ما بزرگ تر ها كه هرچه زودتر انجام بشه بهتره.
به نظرم مادر علي عمدا دوستي و علاقه ما را به يكديگر گوشزد مي كرد تا مادر منتي نگذارد و همه چيز را تمام شده بداند.
چشم.به محض گرفتن خبر شما رو در جريان مي ذارم.
منم دو تا دختر شوهر دادم و همين دل نگراني ها رو داشتم.اون يكي كه رفت شهر غريب،همين پريسا دخترم پيشم مونده كه دو تا كوچه بالاتر خونه شه.فقط پريسا به دادم مي رسه.ازش راضي ام خدا هم ازش راضي باشه.
پريسا به زور لبخندي زد و گفت:هركاري كردم وظيفه ام بوده.
مادر گفت:زنده باشن.
بعد از دقايقي برخواست و با يادآوري اين مطلب كه منتظر خبر از جانب ما هستند رهسپار شدند.
مادر چادرش را به گوشه اي انداخت و گفت:صبا والله بالله اين پسره به درد تو نمي خوره.خودش نون خور باباشه.اون طور كه بوش مياد باباش هم به زور گليم خودش رو از آب مي كشه.اونم از مادرش كه نصف حرفاش با متلك بود و هيچي نشده دوستي تو رو با پسرش تو سرمون مي زد.خواهرشم كه چي بگم...و آهي كشيد:حتما تو دلم مي گي مگه ما كي هستيم؟حق با توئه.ما هم هيچ كس نيستيم،ولي چرا بايد با بدتر از خودمون وسلط كنيم؟
برخلاف ميل باطني ام گفتم:راضي به ناراحتي شما نيستم.هركار دوست دارين بكنين.من كه حرفي ندارم.
حرف نزدنت از صد تا فحش بدتره.آخه دخترم...عزيزم...پاي يك عمر زندگي در ميونه.حرف جشن تولد و مسافرت كه نيست چند روزه تموم بشه.تو داري با خودت بازي مي كني مثل بچگيت كه با عروسكات بازي مي كردي.حالا هم فقط داري سرت رو گرم مي كني.فكر فردات باش.از اين عشق و عاشقي چيزي عايدت نمي شه.
مامان دوست دارم درك كنين.من علي رو دوست دارم.
مادر پوزخندي زد و گفت:تو اصلا معني دوست داشتن رو مي دوني؟به سينه اش كوبيد و گفت:پريوش خير نبيني كه بچه م رو از راه بدر كردي.
با بغض گفتم:پريوش تقصيري نداره.نمي خواد هواداري پريوش رو بكني.خودم چشم دارم و مي بينم.
براي آنكه مادر را آرام كنم گفتم:مامان هرچي شما بگينهمون كار رو مي كنم.
لازم نكرده.نمي خواد خودت رو فدا كني.حالا كه تو دهنا افتاديم داري ننه من غريبم درمياري.برو ميوه و شيريني رو جا به جا كن تا ببينم چه خاكي مي تونم تو سرم بريزم

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#16 | Posted: 13 Jul 2013 23:22




به سرعت ميوه و شيريني را جمع كردم و از اتاق بيرون امدم.مهين خانم نزد مادر رفت و ساعتي به نجوا گفتگو كردند.
نمي دانم چرا هرچه مادرم مي گفت گوشهاي من سنگين تر مي شد.او را دشمن زندگي و آينده و عشقم مي ديدم.احساس عجيبي بود.حتي يك كلمه از حرف هاي مادر را قبول نداشتم.چون علي را دوست داشتم و بس.
گاهي فكر مي كنم تنهايي بيش از حد و شرايط زندگي ام باعث شد خيلي زود اسير احساسات شوم.با تمام بهانه گيري هاي مادر باز قند در دلم آب مي شد و دوست داشتم عروس بشوم و ناز كنم.دوست داشتم مردي در خانه باشد.خانه اي كه كمتر با بوي مرد آشنا بود.
روز بعد با مادر به آرايشگاه رفتم.دل تو دلم نبود تا روي بام بروم.مادر چهارچشمي مراقب بود.با آمدن چند مشتري به بهانه دستشويي از جلو چشم مادر دور شدم و خود را به روي بام رساندم.خبري از علي نبود.پايين آمدم و سر خود را به كار گرم كردم.
نزديك ظهر مادر اجازه داد به خانه بروم.سعيد دم در در حال بازي فوتبال بود او را صدا كردم گفت:تو برو بعدا ميام.گفتم زود بيا مامان دعوات مي كنه.
سر پيچ كوچه علي را ديدم.ايستادم.با ديدن من قدم هايش را تند كرد.نزديكم شد و گفت:چرا اينجا وايسادي؟لحن علي طوري بود كه انگار شوهر و صاحب اختيارم بود.گفتم:داشتم مي رفتم خونه كه تو رو ديدم بيا با هم تا دم خونه بريم.خودم مي رم.ممكنه كسي ببينه.ببينن.همه فهميدن.تو چرا مي ترسي؟به همراه هم راه افتاديم.
گفتم:اگه همه فهميدن مقصر تو هستي.
تقصير مادرته.اگه لجبازي نمي كرد به اينجا نمي رسيد.
توقع داشتي همون روز اول بگه بفرمايين اينم دخترم،مال شما.
تو هم مثل مادرت طاقچه بالا مي ذاري.
اين قدر از مادر من بدگويي نكن.
بدگويي نكردم.واقعيت رو گفتم.مادرت چند ماهه داره اذستم مي كنه.نمي بيني خسته شدم.وقتي نمي بينمت حالم بدجوري مي گيره.
دعا كن زودتر آقا رحمت بياد.حداقل تكليفمون روشن مي شه.
اگه آقا رحمت تا دو سه ماه ديگه نياد چي؟
گمان نكنم.امروز و فرداست كه برسه.
به در خانه رسيديم.نگاه علي سراسر غم شد و با دلگيري گفت:كاش كوچه تموم نمي شد.
كاش عشقمون تموم نشه.
گوشه چادرم را گرفت و جلو كشيد و گفت:عشق ما تموم نمي شه چون خيلي خيلي دوستت دارم.
آهسته گفتم:نمياي خونه؟
از اون تعارف ها بود.
هر دو خنديديم.علي خداحافظي كرد و رفت.وقتي در را بستم مثل اين بود كه قلبم را پشت در جا گذاشتم و وجودم خالي و مرده شد.
هر بار از آمدن آقا رحمت ذوق زده مي شدم اما اين بار طور ديگه اي بودم و دوست داشتم جاي قدم هايش را بوسه باران كنم.آقا رحمت برايم پارچه پيراهني مجلسي آورده بود و گفت:صبا جان شنيدم خبراي شده.ايشالله مباركه.
با شرم سرم را پايين انداختم.
اگه تو بري خونه بخت جات اينجا خيلي خاليه.شايد باورت نشه اما وقتي دخترام عروس شدن غمي نداشتم و خوشحال بودم كه اون ها رو از سرم باز كردم.اما وجود تو براي من طور ديگه اي اهميت داره.اينو از ته دل مي گم.
از بيان احساس آقا رحمت اشك در چشمانم حلقه زد.خم شدم و دستانش را بوسيدم.همان لحظه مادر وارد اتاق شد و با ديدن اين صحنه بغضش تركيد و بيرون رفت.
شب جمعه قرار شد مراسم بله بران برگزار شود.زن عمو و نفيسه از صبح براي كمك به مادر آمده بودند.نفيسه دختر سبزه رويي بود با ابرواني پيوسته و پهن در صورتي پر مو كه چندان دلچسب نبود.اما سادگي و اخلاق خوشش عيب هايش را مي پوشاند.وقتي تنها شديم گفت خواستگاري دارد و منتظر جواب هستند.
گفتم:به خواستگارت علاقه داري؟
جواب داد:زياد مي بينمش.سركوچه مغازه مكانيكي دارن.پسر بدي نيست.
از گفته هايش متوجه شدم موضوع جدي است و نفيسه به خواستگارش علاقه مند است.نفيسه چند سالي از من بزرگتر بود و بي شك از ازدواج من كه زودتر از او صورت مي گرفت چندان خوشحال نبود.چون آن زمان خانواده ها به اين مسائل اهميت زيادي مي دادند.
آن شب آقا رحمت و عمو يدالله گوم گفتگو بودند.مادر شام مفصلي تدارك ديد.مهين خانم از اين كه سر و صدايي از خانه اش بلند مي شد سر از پا نمي شناخت.ساعت هفت مهمان ها آمدند.دورتادور اتاق پر شد از مهمان.نفيسه آمد و گفت:چاي رو آماده كن.
با شوق فراوان پرسيدم:علي رو ديدي؟
نفيسه با شيطنت خنديد و گفت:آره ديدم.ناقلا پسر خوشگلي رو تور كردي.خيلي به هم مياين.
ديگه كي اومده؟
نفيسه در حالي كه استكان ها را مي شمرد گفت:دو تا عمو ها و زن عمو و مادربزرگش و يه خاله و دو تا خواهراش.
نفسم بند آمد و گفتم:واي...مي شه من نرم تو اتاق؟
مي خواي من برم و با تو اشتباهي بگيرن؟نگران نباش وقتي بري تو اتاق خجالتت مي ريزه.
با كمك نفيسه دو سيني چاي آماده كرديم.اين بار زن عمو و مهين خانم كار گرداندن چاي را بر عهده گرفتند.
من و نفيسه پشت در گوش ايستاديم تا سر از صحبت هاي بزرگ تر ها در بياوريم.
چانه زدن بر سر مهريه جار و جنجال هميشگي خود را داشت.بعد از كلي چك و چانه زدن سرانجام با صوت سلوات به توافق رسيدند.قرار شد جشن عروسي نيمه شعبان كه حدودا سه ماه ديگر بود انجام گيرد.مهين خانم بيرون امد و صورتم را بوسيد و تبريك گفت و دستم را گرفت و به اتاق برد.با ورود من،پريسا خواهر علي،بلند رويم را بوسيد و تبريك گفت و در كنار خودش نشاند.نمي دانم از خجالت بود يا هيجاني كه داشتم.شايد هم هر دو كه باعث شد تمام تنم بلرزد و عرق سردي به جانم بنشيند.كم مانده بود از حال بروم.حضور در مقابل آن همه مهمان كه چشم به من دوخته بودند كار آساني نبود.
پريسا بقچه ترمه اي را باز كرد و قواره پارچه اعلا با روسري و كله قند را پيش روي من گشود.سپس جعبه كوچكي را از مادرش گرفت و با اجازه بزرگ تر ها آن را باز كرد و در انگشتم جا داد.انگستر برايم بزرگ بود و لق مي زد.صداي هلهله و كف زدن در فضا پيچيد.شيريني و نقل گرداندند.همان طور سر به زير نشسته بودم و هيچ چيز جز حاشيه سفيد چادرم نمي ديدم.ساعتي بعد مهمان ها رفتند.بي طاقت شدم و روي زمين ولو شدم.مهين خانم مادر را صدا زد و گفت:واي اين دختر بي نوا از حال رفت.
مادر به سمت من آمد و با دقت نگاهم كرد:چت شد؟
وقتي ديد صدايي از من در نمي آيد با صداي بلند گفت:مهين خانم يه ليوان شربت قند درست كن.
زن عمو و نفيسه با بادبزن مرا باد مي زندند.
مادر گفت:مگه آدم به دوري كه غش كردي؟ديدم سرش پايينه نگو حالش خوب نيست.
مهين خانم در حالي كه محتويات ليوان را هم مي زد گفت:دختر آفتاب مهتاب نديده همين مي شه.
مادر به طعنه گفت:همون يه بار كه ديد بس بود.اگه دخترا آفتاب مهتاب ببينن بعد شوهر كنن خيلي بهتره.
مهين خانم گفت:وا...هما خانم چه حرفا مي زني!
زن عمو ونفيسه خنديدند.زن عمو گفت:هما خانم شوخي مي كنه.مي خواد سر به سر ما بذاره.
آن با وجودي كه به آرزويم رسيده بودم حال خوشي نداشتم.نوعي بيزاري در وجودم رخنه كرد.كمي پشمان بودم.كمي نادان و كمي بچه و يه عالمه عاشق.ترس از خودم و بي تجربگي ام و بدتر از خودم علي كه پسر جواني بود كه به تازگي دوران نوجواني را پشت سر گذاشته بود،چنگ به دلم مي زد.اگر حرف هاي مادر درست از آب در مي آمد و همان طور كه پيش بيني مي كرد علي بي مسئوليت و لابالي بود چه مي كردم.به انگشتري كه برايم بزرگ و لق مي زد خيره شدم.شايد تشكيل زندگي برايم مثل اين انگشتر بزرگ بود و پايه هايش لرزان.چه طور در اين مدت به عواقب كارم فكر نكردم.فقط شوق رسيدن به علي را داشتم.فقط در فكر مبارزه بيهوده با مادرم بودم و نمي دانستم پشيمانم يا نه.
اصلا متوجه حضور علي در شلوغي خانه نشدم.اگر علي هم به احساسي شبيه من دچار شده باشد.آن وقت چه مي شود؟

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#17 | Posted: 13 Jul 2013 23:22




دلم هواي گريه داشت.نفيسه مهربانم شب در كنارم ماند و چه قدر ماندنش خوب بود.آن قدر داستان تعريف كرد تا سرم گرم شد و افكارم در هم گره خورد و خوابم برد.صداي نفيسه گرم و دلنشين بود و مرا در خواب به مهماني آفتاب در صحرايي غرق در گل هاي شقايق برد.
نفيسه قرار بود چند روزي در خانه ما بماند.برايم از خواستگارش،رضا موتوري بچه محلشان كه عشق بهروز وثوقي داشت كلي اطلاعات داد.دو سال بود كه نفيسه عاشق شده بود و نمي دانست كه رضا هم او را دوست دارد.در حالي كه رضا نيز به او علاقه مند بود و مي ترسيد پاپيش بگذارد.
وقتي به اطرافم نگاه مي كردم تب عاشقي را همه گير مي ديدم.پريوش،مهناز،نفيسه و من و حتي مادرم...سال،سال عاشقي بود و هر كس از اين قافله عقب مي ماند بازنده بود.
دو روز بعد مادر اجازه داد تا به همراه نفيسه با علي به گردش برويم.هردو خوشجال از اين اتفاق كلي به سر و وضعمان رسيديم و از دو ساعت مانده به آمدن علي سيخ و صاف نشستيم.آن قدر وضعمان مضجك بود كه هر دو دل درد و كمر درد گرفتيم.من از چروك شدن بلوزم مي ترسيدم و نفيسه از پيله دامنش كه مبادا كج و نافرم شود.علي ساعت پنج دنبالمان آمد.با ديدن نفيسه در گوشم گفت:نمي شد تنها بياي؟
با لبخند گفتم:يواش تر شايد بشنوه.
مادر به علي سفارش كرد تا ساعت نه برگرديم.تا به سر كوچه برسيم سرهاي فراواني از خانه هايشان بيرون زد تا ما را تماشا كنند.چند همسايه هم دور هم مشغول صحبت بودند كه با ديدن ما شروع به پچ پچ كردند.
به علي گفتم:چرا آدماي اين محل اين قدر فضول اند؟
همه جا هست.فقط مال اين محل نيست.زياديشم از بيكاريه.
سر خيابان تاكسي دربستي گرفتيم و يك راست به خيابان پهلوي رفتيم.سينمايي در آن نزديكي بود كه فيلم آمريكايي بي سر و تهي را نمايش مي داد.بعد از تماشاي فيلم مانند تمام عشاق قدم زنان در امتداد خيابان پردرخت و باصفا نجوا مي كرديم.نفيسه با كمي فاصله از ما مي آمد.ساعتي بعد در اغذيه فروشي كوچكي غذا خورديم.من از حركات مردانه و جذاب علي لذت مي بردم.موهاي علي هميشه به حالت فر بود كه مقداري از آن روي پيشاني اش رها بود.وقتي مي خنديد چشمانش شوخ بود و طرف مقابل را نيز به خنده وامي داشت.يك طوري تنرس و جسور به نظر مي رسيد حتي اگر در وجودش نبود در ظاهر اين باور را به بيننده القا مي كرد.نفيسه كمتر با كسي گرم مي گرفت ولي با علي راحت بود شوخي مي كرد.سر ساعت به خانه رسيديم.نفيسه خداحافظي كرد و ما را تنها گذاشت.
پس فردا ميام خونتون.
باشه منتظرت هستم.
قبلش از مادرت اجازه مي گيرم.
كار خوبي مي كني.نمي خوام مامان فكر كنه داريم از اين برنامه ها سواستفاده مي كنيم.كي مي ري سر كار؟
قراره حاجي خبرم كنه.فكر كنم يه هفته اي طول بكشه.
خيلي دوست دارم به مامان خبر سر كار رفتنت رو بدم.
زودتر از اون كه فكر كني همه چي رو به راه مي شه.
مادر كنار در آمد و به علي تعارف كرد تا به داخل خانه بيايد.علي تشكر كرد.مادر رو به من گفت:صبا خوب نيست زياد دم در باشين.مي تونين تو راهرو حرف بزنين.
علي گفت:من ديگه رفع زحمت مي كنم.
مادر خداحافظي كرد و رفت.گفتم:خيلي خوش گذشت،ممنونم.
علي دستم را نوازش كرد و گفت:به منم خيلي خوش گذشت.دوست دارم هرروز بريم بيرون و يه فيلم بي مزه ببينيم كه ارزش با هم بودن رو داشته باشه.
هردو به خنده افتاديم.با دور شدن علي لحظاتي ايستادم تا كاملا از تيررس نگاهم خارج شود.
روزها به سرعت سپري مي شد.مادر در فكر تهيه جهيزيه بود و هفته اي چند بار به همراه مهين خانم و يا زهرا خانم به بازار مي رفت و با كلي خريد بازمي گشت.زيرزمين كوچك خانه پر از اثاث شده بود.چندان در كارهاي مادر دخالت نمي كردم نه حوصله اش را داشتم نه وقتش را.چون تمام فكرم ديدن و خبر گرفتن از حال علي بود.مادر چندان ميانه خوبي با علي نداشت و هنوز نتوانسته بودند ارتباط صميمي با هم برقرار كنند.
البته مادر حفظ ظاهر مي كرد و اخترام علي را نگه مي داشت.اما من كه دخترش بودم و از تمام حالات و رفتارهايش آگاه بودم متوجه سردي رفتار مادر نسبت به داماد ناخواسته اش مي شدم.مادر خريدهايش را نشان مي داد و نظرم را جويا مي شد.تشكر مي كردم و از سليقه اش تعريف مي كردم.
علي چندان در فكر كار نبود و آن را جدي نمي گرفت.بيكاري علي عذابم مي داد.او خلاف وعده اي كه داده بود عمل مي كرد.وقتي مادر راجع به كار علي مي پرسيد به دروغ مي گفتم كه شروع به كار كرده ولي پدرش به خاطر من زودتر او را به خانه مي فرستد.مادرم لبخندي از سر تمسخر مي زد و با نگاهش مي فهماند گفته هايم را باور ندارد.
من و علي آنقدر غرق عشق و عاشقي بوديم كه زمان را از ياد برده بوديم.بعد از نامزدي پاي پريوش به خانه ما باز شد و ديگر كدورتي در بين نبود.پريوش همچنان به دنبال صادق بود تا شايد بتواند او را به دام ازدواج بكشد.گويا صادق چنان رقبتي به اين مسئله نداشت.پريوش با حسرت مي گفت:خوش به حالت كه به آرزوت رسيدي.براي منم دعا كن.
مهناز نظرش برخلاف ما بود و ازدواج ما را بچه بازي مي ديد و اعتقاد داشتي علي حتي دست چپ و راستش را بلد نيست چه برسد به زن داري.مهناز دلش مي خواست مرا قانع كند تا براي شناخت بيشتر حداقل يك سالي را نامزد بمانيم.دوست داشتم به حرف هايش فكر كنم.اما علاقه ام به علي مانع ديدن حقايقي در آينده بود و حاضر بودم هر فداكاري براي خوشبختي علي انجام دهم.
زمان چنداني به نيمه شعبان باقي نمانده بود و همچنان مادر در تكاپوي تهيه جهيزيه بود.از كار مادر خسته شدم كه اين قدر با وسواس وسايلم را اماده مي كرد.عاقبت گفتم:ما كه يك اتاق بيشتر نداريم.با اين همه اثاث بايد چيكار كنم؟
هميشه كه تو يه اتاق نمي موني.زرنگ باشي خيلي زود بايد جمع و جور كني و مستقل بشي.در ثاني اگه جهاز كم ببري تا عمر داري سركوفت مي زنن كه پدر نداشت و لخت و عور اومد.
تا اون وقت چكار كنم؟
همين طور دست نخورده بذار بمونه.فقط وسايلي رو كه لازم داري باز مي كنيم.
راستي مامان قراره شب جمعه پدر و مادر علي بيان براي مراسم عروسي برنامه ريزي كنن.
خدا كنه تا اون وقت آقا رحمت بياد.هرچي باشه بودنش بهتر از نبودنشه.
شب جمعه آقا رحمت نيامد و مادر عمو يدالله را خبر كرد.آن شب علي همراه پدر و مادرش نبود و مي گفت اين حرف ها ربطي به من و تو نداره.
من هم طبق معمول در حياط منتظر ماندم.بعد از رفتن مهمان ها نزد مادر و عمو يدالله رفتم.
مادر گفت:سالن غذاخوري سر خيابون رو براي عروسي گرفتن.عقد هم تو خونه خودمون برگزار مي شه.
عمو از مادرم راجع به جهيزيه و احيانا كم و كسري آن سوال كرد.مادر گفت:شكر خدا همه چي جوره و جيزي كم نداره.
دستت درد نكنه زن داداش.ايشالله دخترت سفيد بخت بشه خستگي از تنت در بياد.
مادر با چشماني به اشك نشسته گفت:ايشالله...خدا سايه شما رو از سر ما كم نكنه.ايشالله عروسي مفيسه جبران كنم.
جالبي روز ازدواجم به اين بود كه تمام كوچه ها و خيابان ها را به مناسبت نيمه شعبان آذين مي بستند و آنقدر به زيباتر شدن محله خود اهميت مي دادند كه باعث رقابت و چشم هم چشمي بود.من در شبي زيبا و فراموش نشدني به خانه بخت مي رفتم.
من و علي به همراه دو خواهر و مادرش و مهين خانم و مادرم به بازار رفتيم و خريدهاي لازم را انجام داديم.پريسا متلك گو بود ودر تمسخر ديگران تبحر خاصي داشت.مدام از سليقه من ايراد مي گرفت و هر چه را كه خودش مي پسنديد براي من در نظر مي گرفت.مادر علي،بهجت خانم،هم همراه دخترش بود و مي گفت:سليقه پريسا تكه.همه قبولش دارن.
دست آخر مادر خسته شد و گفت:مگه قراره پريسا خانم بپوشه؟
بهجت خانم خنده اي تصنعي سرداد كه دندان طلايش را به نمايش گذاشت.گفت:نه هما خانم،گفتم شايد صبا سليقه پريسا رو بپسنده آخه اينا جوونن و حرف هم رو مي فهمن.
پريسا روترش كرد و تا اخر خريد حرفي اضافه نزد.علي از خريدهاي ما خسته شد و گاهي در گوشم غرغر مي كرد.غروب خسته و كوفته به خانه رسيديم.وسط اتاق ولو شديم و اجناس را دور و برمان ريختيم.مهين خانم طبق معمول به دادمان رسيد و كمي دور برمان را مرتب كرد و چاي دم كرد.
مادر با توپ پر برگشته بود و يك ريز از بي تربيتي پريسا و نيش باز بهجت خانم انتقاد مي كرد و مي گفت درس هاي بهجت خانم به دخترش مو به مو اجرا مي شه.پريسا را بددهان و حسود خطاب كرد و سفارش كرد دهان به دهانش نگذارم،چون آن طور كه پيدا بود چاك دهان نداشت و منتظر فرصت است تا زهرش را بريزد.
علي هم كه بيخياله.فرقي براش نداره بخريم يا نخريم.خدا كنه كمي به خودش بياد و اين قدر نسبت به اطرافيان و كارهاشون بي تفاوت نباشه.
مهين خانم گفت:الحق كه پسر خوب و سر به زيريه.
مادر گفت:هرچي خواهر بزرگه آروم و متين بود اين يكي...و با افسوس سرش را تكان داد.
مهين خانم گفت:پريسا كه شوهر كرده و رفته.اگه دختر تو خونه بود يه چيزي.
اي مهين خانم...خبر از مردم نداري.همه رو مثل خودت ساده مي بيني.اگه كسي بخواد اذيت كنه راه دور و نزديك نداره.
از الان نفوس بد نزن.اصل كار علي آقاست كه راستي راستي آقاست

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#18 | Posted: 13 Jul 2013 23:23




يك روز تمام براي چيدن جهيزيه ام در اتاقي نه متري وقت گذاشتيم.آن قدر وسايل را اين طرف و آن طرف چپانديم كه ديگر جايي باقي نماند.تمام راه پله پر از كارتن اي باز نشده بود.فقط مادر نشان مي داد و دوباره آنان را مي بست و كناري مي گذاشت.اتاق تنها يك پنجره رو به كوچه داشت.دلگير و كوچك بود.فقط فضايي براي خوابيدن باقي مانده بود.رختخواب ها و دكور چوبي و چند پشتي اجازه هيچ حركت ديگري را نمي داد.چاره اي نبود و بايد هر طور شده با آن كنار مي امديم.
زن عمو با نااميدي نگاه مي كرد و جرات ابراز كلمه اي را نداشت.فقط گفت:آشپزخونه كجاست؟
بهجت خانم بلافاصله با چرب زباني گفت:آشپزخونه مي خواد چكار؟مگه مي ذارم عروسم دستش رو به سياه و سفيد بزنه.تا وقتي خونه منه مهمون منم هست.
زن عمو گفت:خدا از خانمي كمتون نكنه.
پريسا هم با ديدن ظروف چيني ام گفت:اينا كه قديميه ديگه مد نيست.ببخشين هما خانم نكنه صبا بچه بوده خريدين؟
چنان به مادر برخورد كه گفت:ايشالله فرصت زياده خدمت مي رسيم و جهيزيه شما رو هم مي بينيم.حتما از اروپا خريدين كه اين قدر مدمد مي كنين.
وا چرا بهتون برخورد؟همه مي دونن گلسرخي ديگه مد نيست.مامانم به منم داده راستش اصلا نمي پسندم.
همگي خسته و كوفته برگشتيم.مادر غرغر مي كرد و مي گفت:عوض دستت درد نكنه س.نكرده بودن يه قابلمه آبگوشت بذارن.ناسلامتي واسه پسرش برديم.زنه نكرده بود يه جعبه شيريني بخره.شرمنده شماها شدم.
مهين خانم گفت:عيب نداره نخورده كه نيستيم.تو هم وظيفه ت رو انجام دادي.
زن عمو گفت:ما واسه خاطر صبا جون اومديم.وقت براي خوردن زياده.
در يك چشم به هم زدن ديدم زير دست شاگردان مادر هستم و از سوزش مداوم پوست صورتم كلافه ام.هركس هنري داشت روي من پياده مي كرد.مراسم بند اندازي به همان روز عروسي موكول شد چون مادر مي ترسيد صورتم جوش بزند.خواهر بزرگ علي مرضيه خانم همراه من آمده بود.پريسا براي آرايش جاي ديگري رفته بود و به پروين گفته بود كار شما رو قبول ندارم.در واقع مي خواست با اين حركتش به ما بفهماند سالن مادر مورد پسندش نيست و خود را دست بالا بگيرد.مادر هم از خدا خواسته بود.گفت:خدا رو شكر كه نيومد رو اعصابم راه بره.
زن عمو و نفيسه هم از طرف ما آمده بودند.روز شلوغ و پر رفت و آمدي بود.ياد روزهايي افتادم كه بيخيال در كناري مي نشستم و اين گونه صحنه ها را مي ديدم و اينك نوبت من بود.
پروين گيسوانم را همانند عروسك هاي پشت ويترين پيچيده بود.مقداري از حلقه هاي مو را روي شانه ام ريخت و قسمت بالاي سرم را به شكل گل بست و تور را روي آن وصل كرد.لباسم را پوشيدم.از ديدن خودم در آينه سير نمي شدم.هركس در آنجا حضور داشت از زيبايي ام تعريف و تمجيد مي كرد.لبانم آغشته به رژ آلبالويي رنگ شده بود و چشمانم با مژه هاي بلند و فرم گرفته ام با خط چشمي باريك كه آن را مورب و خوش حالت كرده بود،چهره ام را زيباتر كرده بود و از اين بابت به خودم مي باليدم.
مادر با ديدنم در لباس عروس تحملش تمام شد و زير گريه زد.زن عمو و شاگردانش براي دلداري اش دور او جمع شدند.ناگهان افسرده شدم و غم عالم به سراغم آمد.
زن عمو گفت:هما خانم ببين عروس رو ناراحت كردي.شگون نداره پاشو اشكات رو پاك كن.
به طرف مادر رفتم در آغوش هم فرو رفتيم.مادر در گوشم زمزمه كرد:همدم قشنگم بدون تو به من سخت مي گذره.
هميشه در كنارتون هستم،اينو قول مي دم.
دخترم اين قول رو نده،تو ديگه زن شوهر داري هستي و بايد از تعهدي كه داري سربلند بيرون بياي.منم برات دعا مي كنم.گريه من از خوشحاليه.
اما من مطمئن بودم گريه مادر از خوشحالي نيست و هنوز نگران است و از آينده ام در هراس به سر مي برد.حسي كاملا مادرانه.
مرضيه خانم نزديك شد تا به مادر دلداري بدهد.دقايقي بعد علي با دست گلي كوچك از رزهاي سفيد آمد.من و علي مجبور بوديم مسافت آرايشگاه تا خانه را پياده طي كنيم.مرضيه خانم چادر نازك سفيدي روي سرم انداخت.بيشتر همسايه ها بيرون خانه تجمع كرده بودند تا ما را تماشا كنند.وقتي به خانه رسيدم نفس راحتي كشيدم.روي صندلي نشستم.مرضيه خانم چاد ررا آرام از سرم برداشت.هردو سر سفره عقد نشستيم و به انتظار عاقد بوديم.اتاق خلوت شد.برگشتم و علي را ديدم.هردو خنديديم.علي گفت:مي شه خودت رو معرفي كني؟
اگه ممكنه شما هم خودتونو معرفي كنين.چون به جا نميارم.
علي يقه كتش را مرتب كرد و گفت:اين قدر خوب شدم؟
خيلي بهت مياد.
اما تو خيلي عوض شدي.يه لحظه ترسيدم و با خودم گفتم اين صبا نيست.
با خنده گفتم:اگه اشتباهي به تو قالب كردن راستش رو بگو.بهترش رو انداختن يا بدترش رو.
از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون يكي بهترش رو انداختن.و سپس دستم را محكم فشار داد.
صداي ناله ام به هوا رفت.علي موذيانه مي خنديد.
خطبه عقد خوانده شد و من در فاصله چند دقيقه از بخشي از زندگي ام عبور كردم و به مرحله تازه اي رسيدم.در حالي كه به درستي معناي تحولي به اين بزرگي را نمي دانستم و فقط مي خواستم بروم.آن هم با علي.
صداي هلهله برخاست.بي اختيار نگاهم با نگاه مادر تلاقي پيدا كرد.در ميان آن همه شور و شوق نگاه غمناك مادر در گوشه اي از اتاق باز به ترديدهايم دامن زد.چه علامت سوال بزرگي در نگاه مادر بود.او چه چيز را مي ديد كه من قادر نبودم ببينم.كاش قابي بود تا آن نگاه را در آن زنداني كنم.چرا كه ديگر هيچ زماني نگاه مادر را آن گونه نديدم.
بعد از رد و بدل كردن حلقه ها،نفيسه بينوا به اشاره مادر ظرف عسل را برداشت تا به ما تعارف كند و همين بهانه اي شد تا پريسا اتاق عقد را روي سرش بگذارد.
با صداي بلند مي گفت:مگه آدم قحط بود كه خودشو انداخته وسط.
زن عمو براي دفاع از دخترش گفت:نمي شه همه كاره تو باشي.دخترم از طرف من وكيل بود.
پريسا با پررويي گفت:در جايي كه داماد خواهر داره شما هم چين اجازه اي ندارين.
باز زن عمو خواست جواب بدهد كه مادر مانعش شد.من و علي بلاتكليف نشسته بوديم و به قيل و قال آنان گوش مي داديم.
علي گفت:امان از دست اين پريسا.ديگه شورش رو درآورده.
بهجت خانم وارد معركه شد و گفت:چه خبره؟خجالت بكشين.پريسا جان به دل نگير مادر.اين جور وقتا همه فاميل مي شن.
مادر اهسته به او گفت:شما عوض اينكه بزرگتري كنين دارين بدتر به هم مي ريزين.اتفاقي نيفتاده كه پريسا خانم معركه گرفته.
حتما بهش بي احترامي شده وگرنه پريسا كه بيخودي عصباني نمي شه.اونم تو عروسي تنها برادرش.
گفتم:علي تو چيزي بگو.
چي بگم؟برم وسط حرف دو تا خاله زنك.خودشون با هم كنار ميان.
نفيسه با گريه اتاق را ترك كرد.پريسا كه به هدفش رسيده بود با ريشخندي دست به كمر آماده ايستاده بود.نفرت بدي از او پيدا كردم.با آن آرايش مسخره و لباسش كه همان لباس عروسيش بود كه به تن كرده بود تا با من رقابت كند.گل سري بزرگ از گل هاي رنگي به سرش زده بود كه بي شباهت به دلقك ها نبود.پريسا در واقع ضعيف كش بود و در جمع حاضر بي زبان تر و ساده تر از نفيصه نديده بود تا زهرش را بريزد و خودي نشان دهد.زن عمو مي خواست قهر كند و برود كه مادر با خواهش و تمنا مانعش شد.آخر ما كسي را نداشتيم تنها فاميل ما عمو بود و چند نفر ديگر كه انگشت شمار بودند.مابقي مهمان ها هم بيشتر در و همسايه و دوستان مادر بودند.
بعد از متفرق شدن مهمان ها و رفتن آنان به سوي سالن،نزد نفيسه رفتم تا از دلش دربياورم.بوسيدمش و از او عذر خواهي كردم.به خاطر من بلند شد و دست و صورتش را شست و گفت:صبا به عمرم زن به اين عقده اي نديده بودم.خدا به فريادت برسه.
آخه نفيسه من كه قرار نيست با اون زندگي كنم.
آره قرار نيست اما اين جور آدما گوششون به اين حرفا بدهكار نيست و هرطور شده مي خوان طرف رو خونه خراب كنن.
نمي دونم.ازش بدم مياد.اگه قدرتش رو داشتم خفه ش مي كردم.
نفيسه از احساس من به خنده افتاد.
مهين خانم آمد و گفت:صبا آقا داماد منتظره برين سالن.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#19 | Posted: 13 Jul 2013 23:24




سالن مملو از مهمان ها بود.اركستر در قسمت مردانه مي نواخت و در اين سو زنان و دختران با صدايش پايكوبي مي كردند.آن قدر نسبت به پريسا حساس شده بودم كه تمام حركاتش را زير نظر گرفته بودم.خنده هاي بلندش براي جلب توجه و رفتارهاي بي ادبانه اش با مهمان ها نشان از طبيعي نبودن كارهايش داشت.طوري آدامس مي جويد كه آثاري از خانمي در او نمي ماند.پريوش و مهناز و سپيده دورم را گرفته بودند.چند بار براي رقص بلندم كردند.بهجت خانم گوشواره هاي بلندي آويخته بود كه با موهاي كوتاهش بدجوري تو ذوق مي زد.با هر تكان سرش گوشواره ها به اين سو آن سو مي چرخيدند.مرضيه خانم به ظاهر خوب بود و جداي از پريسا و مادرش بود.مظلومانه در گوشه اي نشسته بود و تماشا مي كرد اما عجب مانده بودم از اين مادر و دختر.به راستي كه نمونه بودند.برخلاف نظر همگان كه آنان را خطرناك توصيف مي كردند،من از آنان نمي ترسيدم و مطمئن بودم حنايشان پيش من رنگي نخواهد داشت.به خصوص كه از عشق علي نسبت به خودم اطمينان داشتم.
با تمام شدن مجلس هركس اتومبيل داشت براي مشايعت عروس و داماد همراه ما شدند.شوهر پريسا اتومبيلش را گل زده بود.پريسا در كنار آقا مرتضي نشست و ما در عقب نشستيم و مي خواستيم حركت كنيم كه بهجت خانم خود را رساند و در كنار ما نشست.علي خودش را جمع و جور كرد تا جايي براي مادرش باز شود.پريوش و مهناز و نفيسه به كار بهجت خانم غش غش مي خنديدند.صداي بوق كر كننده بود.بهجت خانم و پريسا دست مي زدند و مي خنديدند.در تاريكي شب دندان طلاي بهجت خانم درخشش زيادي داشت.علي كلافه از حركات مادر و خواهرش دستم را گرفته بود و طوري نشسته بود كه تقريبا پشت به مادرش بود.ساعتي بعد به در خانه رسيديم.گوسفندي زير پايمان قرباني كردند.هنگام خداحافظي تازه به خود آمدم و متوجه شدم كه مي خواهم زندگي تازه اي را آغاز كنم،آن هم بدون مادر،بدون سعيد و مهين خانم و حتي آقا رحمت.چنان بغضي در گلويم پيچيد كه ناله اي كردم و براي آنكه قدرت مقابله با اين پيشامد را داشته باشم به علي تكيه زدم.علي متوجه حال بدم شد و دست دور گردنم انداخت.
پريسا با تمسخر گفت:عروس غشي هم كه هست!
مادر با عصبانيت به او نگاه كرد.
علي گفت:هما خانم محلش نذار.بعدا خودم باهاش حرف مي زنم ديگه از حد گذرونده.
مادر با اطمينان به علي و گفته اش ترجيح داد جواب پريسا را ندهد.
آقا رحمت مرا بوسيد و دستم را در دست علي گذاشت و گفت:جون تو جون دخترم.مثل باغبوني از گل ما نگهداري كن.مبادا بذاري پژمرده بشه و خاري به پاش بره.
علي چشم محكمي گفت و سپس روي يكديگر را بوسيدند.حال من و مادر قابل توصيف نبود.در نگاهمان خاطرات تلخ و شيرين زندگي مان نقش بسته بود.شايد تا آن لحظه نفهميدم كه مادرم چه نقش ارزنده اي در زندگي ام داشته.در حالي كه جوان بود و زيبا اما به پاي من نشست و با مشكلاتش دست و پنجه نرم كرد و من با ازدواج زودهنگامم او را نااميد كردم و به نوعي تمام زحماتش را به هدر دادم.مادر نيز مثل تمام مادران آرزوي مهندس و دكتر شدن بچه هايش را در سر مي پروراند.گاهي مي گفت صبا اگه معلمم بشي بد نيست.اما من هيچي نشدم و به سوي سرنوشتم دويدم.و چه لحظه بدي.خاطراتم همچون صفحه سينما پيش چشمم نمايان شد.كاش كسي بود و اين صفحه را محو مي كرد.مهين خانم از غم دوري من بدون خداحافظي رفت و سعيد با چشماني حيران زل زده بود مرا نگاه مي كرد.
با رفتن اعضاي خانواده ام مي خواستم به دنبالشان بروم و بگويم نرويد و تنهايم نگذاريد.من قادر نبودم از خودم مراقبت كنم.مي ترسيدم و از آينده در هراس بودم و بدبختانه اين را زماني فهميدم كه براي همه چيز دير بود.
با رفتن مهمان ها من و علي تنها شديم.گريه امانم را بريده بود.هرچه علي بيشتر حرف مي زد من بيشتر گريه مي ركدم.با ناراحتي نگاهم كرد و گفت:صبا براي چي گريه مي كني؟مگه من مردم؟
با خستگي بلند شد و پايين رفت.بهجت خانم آمد و نگاهم كرد:چي شده دختر؟
نمي دونم.
خب نمي دوني كه علي رو هم خسته كردي.بچه م شب عروسيش بايد ماتم بگيره.غصه دوري مادرت رو مي خوري كه دو تا كوچه بالاتره.
دست خودم نيست.
دست خودت وقتي بود كه دلت شوهر مي خواست بيا اينم شوهر.شب اول كه فراريش دادي.
چشم الان دست و صورتم رو مي شورم.
بهجت خانم همان طور دست به كمر كه آمده بود خارج شد.دقايقي بعد علي آمد.
با اعتراض گفتم:براي چي رفتي پايين؟
خسته م كردي.يه بند داري گريه مي كني.
خب اين طبيعيه.نمي تونم غش غش بخندم.
علي متوجه ناراحتي بيش از حد من به خاطر حضور بي موقع مادرش شده بود.با مهرباني گفت:بايد بخندي چون من و تو بعد از كلي مبارزه به هم رسيديم.مادرت سر جاشه اصل كار من و توهستيم كه بالاخره به آرزومون رسيديم.
اتفاقا تو هميشه پيش من خواهي بود ولي مادرم از من دور شد.
در حالي كه تور روي صورتم رو باز مي كرد گفت:اين حرفا رو بريز دور.مگه نمي گفتي عاشقمي و فقط منو مي خواي.پس چي شد.اون حرفا نكنه يه شبه يادت رفت؟
تور سرم روي زمين رها شد.علي با سرانگشت صورتم را لمس كرد و گفت:ديگه دلشوره ها تموم شد.حالا فقط من و تو هستيم.باورت مي شه؟
با صدايي كه به زحمت از گلويم بيرون مي زد گفتم:نه باورم نمي شه.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#20 | Posted: 14 Jul 2013 14:31




فصل سوم

زندگي تازه ام در يك اتاق نه متري با كلي وسايل جهيزيه كه دور و برم ريخته بود شروع شد.يخچال و گاز را بلافاصله در زير زمين قرار داديم تا زماني كه مادر پيش بيني كرده بود برسد.
روزهاي اول زندگي بود و شور و شوق به هم رسيدن.در اتاقي كوچك من و او بودن.آزادانه خنديدن و آهسته در گوش هم نجواي عاشقانه سردادن.از خاطرات گفتن و به آينده دلخوش بودن.آن قدر سرمان گرم هم بود كه نه متوجه متلك هاي بهجت خانم مي شدم و نه چندان نگران دوري از مادر و سعيد بودم.احساس خوشي چنان در تار و پودم رخنه كرده بود كه چيزي نمانده بود تا مرا ذوب كند.دو هفته ماه عسل ما بدين شكل گذشت.بدون آنكه چمداني بسته شود دوران شيرين ماه عسل را گذرانديم.پريسا هرروز سر مي زد و با ديدن من آن قدر چشم غره مي رفت كه ناچار مي شدم به اتاقم پناه ببرم.مهين خانم و عمو يدالله مهماني گرفتند و به اصطلاح پاگشا كردند.از طرف فاميل علي هيچ سر و صدايي نبود و حتي پريسا نيز ما را دعوت نكرد.خواهر ديگر علي در كرامانشاه ساكن بود.
هفته سوم بود كه صبح زود با صداي در زدن از جا پريدم.ميان در را باز كردم و گفتم:سلام چيزي شده؟
بهجت خانم با حرص گفت:چيزي نشده.يه نگاه به ساعت بنداز و بيا پايين كارت دارم.
دل كندن از رختخواب دشوار بود.به جز مواقعي كه مدرسه مي رفتم به ياد نداشتم هفت صبح بلند شوم.آماده شدم و پايين رفتم.بهجت خانم سفره صبحانه را پهن كرده بود و نان تازه خريده بود.
زود صبحونه تو بخور براي ظهر مهمون داريم.
با خوشحالي از شنيدن آمدن مهمان گفتم:كي قراره بياد؟
پريسا و خواهر شوهرش مهوش خانم همون كه مشهد زندگي مي كنه اومده تهرون.مي خواد ديدن ما بياد.خيلي با فهم و شعوره.
كمي صبحانه خوردم و سفره را جمع كردم و گفتم:حاج آقا صبحونه خورده؟
خوابه.ولش كن بذار بخوابه.حوصله نق نق كردنش رو ندارم.
پدر علي،حاج رمضان،مرد خوب و زحمتكشي بود و سرش در لاك خودش بود.از نگاهش مي خواندم به من علاقه دارد و احترام خاصي برايم قائل است.بيش از حد ساكت بود و با كسي كاري نداشت.بي سر و صدا لقمه اي غذا مي خورد و در كناري به خواب مي رفت.تنها سرگرمي و همدمش قليانش بود كه هرشب چاق مي كرد و با حض وافري مي كشيد.در عوض بهجت خانم مدام در حال غر زدن بود و البته همه كاره مدرسه نيز بود.حساب و كتاب و خريد و داشتن مهمان و رفتن به مهماني و غيره تحت نظر او انجام مي گرفت.
بهجت خانم به مناسبت آمدن مهمان كلي سبزي خريده بود كه بايد پاك مي كردم.خودش نيز درحال تفت دادن پياز و گوشت براي پخت قيمه بود.بعد از اتمام كار لگن سبزي را به حياط بردم و خيس كردم.سيني صبحانه علي را درست كردم تا بالا ببرم كه بهجت گفت:كار واجب تري نداري كه سيني رو گرفتي دستت؟مي ترسي علي فرار كنه؟
آهسته سيني را زمين گذاشتم.گفت:برو اتاق ها رو جارو كن من خودم صبحونه علي رو مي برم.
بهجت خانم سيني را برداشت و رفت.به دنبال جارو گوشه و كنار خانه را گشتم اما پيدايش نكردم.يادم افتاد كه روز گذشته راه پله ها را جارو كردم و همان جا قرار دادم.به سمت طبقه بالا رفتم تا جارو را بردارم كه صداي بهجت خانم را شنيدم:پاشو علي...بسه،چقدر مي خوابي؟همه زن مي گيرن سحرخيز مي شن تو زن گرفتي و بدتر تنبل شدي.امروز نجاتت دادم.دختره رو ول مي كني مي خواد رو سرت خراب بشه.بميرم برات از دل و كمر افتادي.از بس كه رو مي دي.پاشو ننه...اينم شد وضع اتاق.عرضه نداره يه اتاق نه متري رو تميز نگه داره.هفت الله اكبر به دختر خودم پريسا كه از هر انگشتش يه هنر مي ريزه.
صداي علي بود كه خواب آلود گفت:صبا كجاست؟
پايينه.نجاتت دادم.بد كاري كردم.صبحونه تو بخور بگير بازم بخواب.
از ترس ديده شدنم به سرعت پايين رفتم در حالي كه هنوز حيران حرف هاي بي سر و ته بهجت خانم بودم.
خواهر شوهر پريسا به راستي خانم بود.حسابي رو گرفته بود و سنگين و رنگين به نظر مي رسيد.پتوي دو نفره اي برايم هديه آورد كه بهجت خانم برداشت و در كمد خودش جا داد.مهوش خانم شروع به تعريف و تمجيد از زيبايي من كرد كه باعث شد پريسا به مرز جنون برسد و به مادرش اشاره كند مرا از اتاق بيرون ببرد.به بهانه تهيه مقدمات ناهار به آشپزخانه رفتيم.
گفتم:چه خانم خوبيه!
با تمسخر گفت:چون از تو تعريف كرده خوبه؟!
نه به خدا.از رو گرفتنش معلومه مومنه.
آش رو بريز و تزيين كن تا من برگردم.
بعد از جمع شدن سفره ناهار،مهوش خانم گفت:عروس خانم چقدر كار مي كني بيا بشين پيش ما.
با اشاره بهجت خانم كه اجازه صادر كرد در كنارش نشستم.
مي دوني خيلي خوشگلي،اگه خواهر داشتي مي گرفتم واسه پسرم.و خنديد.بلوزت رو از كجا خريدي خيلي قشنگه.
از كوچه برلن خريدم.
البته به تو مياد كه جووني و زيبا.حتما با علي آقا يه سر مشهد بياين.نمي ذارم بد بگذره.
چشم...تا ببينيم قسمت چي باشه.
زيارت قسمته به شرطي كه همت هم كني.
بهجت خانم بلافاصله گفت:ايشالله اگه فرصت بشه تابستون همگي ميايم.ما رسم نداريم عروس رو تنها جايي بفرستيم هر جا برن من هم بايد باهاشون برم.
مهوش خانم ابروانش رو به حالت تعجب بالا برد و ديگر حرفي نزد.بعد از رفتن مهمان ها بلوزم را درآوردم و طبق عادتم آب كشيدم و روي طناب پهن كردم.علي روي پشت بام بود و مثل هميشه مشغول كفتر بازي بود.در دلم آرزو كردم كاش من هم خواهر شوهري چون مهوش خانم داشتم.چقدر باشخصيت بود و چه چهره نوراني داشت.
صبح براي ديدن مادر رفتم و ساعتي ماندم.بعد از بازگشت براي جمع كردن لباس هاي خشك شده روي بام رفتم كه با جاي خالي بلوزي كه روز پيش پوشيده بودم مواجه شدم.
علي يك ماه در خانه ماند و گويا قصد نداشت به دوران ماه عسلش پايان دهد.مادر هنوز با علي خشك و رسمي رفتار مي كرد و نمي توانست او را به عنوان دامادش بپذيرد.براي آنكه مادر را نسبت به علي خوش بين كنم مدام از او و خانواده اش تعريف و تمجيد مي كردم تا خيالش از بابت من آسوده باشد.اما براي مادر آنچه خود مي ديد و مي شنيد اهميت داشت.بي كاري و كفتر بازي علي كه ادامه داشت و از بهجت خانم و طرز صحبتش كه با متلك همراه بود دلخوشي نداشت.خدا را شكر پريسا و رفتارهاي او را نمي ديد وگرنه معلوم نبود چه اتفاقي بيفتد.
بالاخره علي بعد از يك ماه به سر كار رفت و من نفس راحتي كشيدم.ظهر به خانه آمد و خوابيد.سپس روي بام رفت تا به كفترهايش برسد.چادر سر كردم وبالا رفتم.علي در حال دانه پاشيدن و سوت زدن به كفترهايش بود.در كناري نشستم.با ديدن من كنارم آمد و گفت:چه خبر شده اومدي بالا؟
براي انكه سربه سرش بگذارم گفتم:به ياد گذشته ها.
علي در كنارم جا گرفت و گفت:فكر مي كردي به اين زودي به هم برسيم؟
سرم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم:نه.هيچ وقت.
خوشگل ترين دختر محل نصيب من شد.
و عاشق ترين پسر نصيب من.
نگفتي چه طور شد اومدي بالا؟
نگران شدم.آخه زود از سركار برگشتي.فكر مي كردم بعد از ظهر بازم مي ري.
نمي خواد نگران سركار رفتن من باشي.من فقط بايد خودم رو به حاجي نشون بدم و بس.
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:سر كي كلاه مي ذاري!
كلاه چيه!حاجي كاري نداره،الكي واسه خودش دكون وا كرده.
تو اگه پيش حاجي بموني دلش قرص مي شه كه پسرش پيشش هست.در ضمن كار هم ياد مي گيري و سرت گرم مي شه.
بايد حاجي كارش رو عوض كنه.اين كار به درد من نمي خوره.
بهونه مي گيري؟
من حوصله ندارم صبح تا شب تو يه دكون فسقلي بشينم و هندونه بفروشم.
ناشكري مي كني.خب اينم يه جور كاره.تو خونه هم كه خبري نيست.ممكنه خسته بشي.
من از تو خسته نمي شم.حالا هم برو آماده شو بريم يه دور بزنيم.
از روي بام پايين امدم.در راه پله بهجت خانم را ديدم.
با غيض گفت:كجا بودي؟يه ساعت دارم صدات مي كنم.
پيش علي بودم.
پايين كم مي بيني حالا رفتي رو پشت بوم كه خودت رو باد بدي.
سرم را پايين انداختم و گفتم:نه به خدا كارش داشتم.و براي ختم قائله گفتم: با اجازه.
كجا تشريف مي بري؟
علي گفت بريم بيرون دور بزنيم.
به به...چشمم روشن.اگه زنيت داشتي علي دنبالت راه نمي افتاد كه بري ددر.سر ذوق مي اومد و مي رفت سركار.
اتفاقا داشتم راجع به اين موضوع با علي حرف مي زدم.
خوب چي شد؟
مي گه تو با اين كارها كاري نداشته باش.
حالا ديگه عقل كل شده.آدم زني مثل تو داشته باشه فقط ادعاش مي شه.
تقصير من چيه؟
از من گفتن.فردا ننه ت نياد دم در و شكايت كنه.
سپس طوري از كنارم گذشت و طعنه زد كه كم مانده بود از سرپله ها بيفتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites