تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#21 | Posted: 14 Jul 2013 14:33




آن شب تا ساعت ها بيدار بودم و به دنبال راهي براي تشويق علي براي رفتن به سر كار بودم.صبح بعد از خوردن صبحانه گفتم:علي منم تو خونه بيكارم مي تونم برم آرايشگاه سرم گرم بشه؟
علي فكري كرد و گفت:برو.حرفي نيست.بهتر از خونه نشستنه.به شرطي كه من اومدم خونه باشي.
در واقع مي خواستم با اين كار از علي دور بمانم تا شايد از خانه دل بكند.اما چه سود كه بهجت خانم منتظر حركتي از طرف من بود تا به بار سركوفت هايش اضافه شود.بعد از امدن من به خانه داد و بيدادي راه انداخت كه از كرده خود پشيمان شدم.
حجالتم خوب چيزيه.من رو گذاشتي تو خونه و رفتي يللي تللي.مگه من كلفت توام؟مگه من آشپز توام؟مردم عروس ميارن و خودشون رو باد مي زنن،من رو سياه بايد رختخواب خانمم جمع كنم.اگه بري آرايشگاه من مي دونم و تو.
علي اجازه داد.
غلط كرده.پسره نفهم.بدون اجازه من تو رو كجا فرستاده؟پس كي كارها رو بكنه؟
اگه شما اجازه بدين من فقط تا ظهر مي رم.بقيه روز به كارهاي خونه مي رسم؟
اصلا.اگه مي خواي عروس اين خونه باشي بشين تو خونه.ما بد مي دونيم زن جوون تو سلموني كار كنه.فردا پشت سرمون حرف مي زنن كه عروس حاج رمضون بندانداز شده.
آن قدر بهجت خانم عصباني بود كه بحث كردن با او فايده اي نداشت.به ناچار گفتم:چشم هرچي شما بگين.
بهجت خانم زن بي پروايي بود و تنها چاره ام اطاعت محض از او بود.در واقع من با او ازدواج كرده بودم و خوب و بد زندگي ام در اختيارش بود.
هنگام خواب فقط به علي گفتم:مادرت دوست نداره برم آرايشگاه.منم چون دوست ندارم ناراحتش كنم بنابراين نمي رم.
علي با بي تفاوتي گفت:خودت مي دوني با مادرم.
در دلم گفتم خيلي وقته كه مي دونم شوهر واقعي من مادرت است.
علي مدام در خانه بود و دستش جلو پدرش دراز بود.وقتي مي ديدم زندگي ام با چه سبكسري و بچه بازي شروع شده از خجالت مي خواستم آب شوم.دوست داشتم خلاف حرف هاي مادر ثابت شود.اما علي هنوز خود را جواني مي ديد كه بايد سربار پدرش باشد و از اين مسئله نه تنها ناراحت نبود بلكه وظيفه پدرش مي دانست تا از او حمايت كند.و من نيز بهانه اي بودم براي دريافت پول تو جيبي بيشتر.
پنج ماه گذشت و در زندگي من هيچ تغييري حاصل نشد جز تسلط بيشتر بهجت خانم و امر و نهي فراوانش.كار علي هم خوردن و خوابيدن و روزي چند ساعت روي بام كفتر پراندن كه دو يار جدا نشدني بودند.اوايل چندان اهميتي نمي دادم اما كم كم حساسيت شديدي به كارهاي علي پيدا كردم.علي روي بام شخصيت ديگري مي شد و مرا و خانواده اش را فراموش مي كرد.حرف ها و نصايح مادر نيز بيشتر آزارم مي داد و خودم را مقصر مي ديدم كه به قول بهجت خانم زنيت نداشتم.اما به راستي نمي دانستم چه كنم.به كارهاي خانه برسم.علي را نوازش كنم و يا سخت گيري كنم.به نيش و كنايه بهجت خانم جواب بدهم تا آن قدر بي زبان و احمق نداند و سركوفت بيكاري و كفتر بازي او را بر سرم نكوبد.در حالي كه پسرش قبل از ازدواج اين دو صفت را داشت و همه كس از آن مطلع بودند اما اكنون به پاي من مي نوشت.گردش هاي دو نفره اي كه داشتيم ديگر جايي در زندگي ام نداشت.خانه مادرم بايد با اجازه اي كه بهجت خانم صادر مي كرد مي رفتم و هيچ چيز آن طور كه پيش بيني مي كردم از آب درنيامد.دلم مي خواست مستقل باشم حتي اگر همين يك اتاق را داشتم.آشپزخانه اي كوچك در كنارش بود تا براي همسرم غذاي ايده آل مي پختم.دلم مي خواست صبح هرزمان كه مي خواهم از خواب بيدار شوم بدون مزاحمت كسي.در رختخوابم غلت بزنم تا خواب از سرم بپرد.در حالي كه از ساعت هفت بدون آنكه كار خاصي داشته باشم بايد روبروي بهجت خانم مي نشستم و خميازه مي كشيدم.دلم مي خواست لباسهاي مورد علاقه ام را براي علي به تن كنم.دوست داشتم به خريد بروم و حتي اگر شده نيم كيلو سبزي بخرم و با نان و پنير در آرامش بخورم.در حالي كه بايد هرچه بهجت خانم هوس مي كرد بپزم و هرزمان گرسنه اش مي شد سفره را پهن كنم.اين زندگي دو نفره نبود بلكه فقط استشمار زني بود كه نامش عروس بود...
شايد سقف آرزوهايم كوچك بود و چندان اهميتي نداشت و شايد خنده دار هم به نظر برسد اما براي من جزو آرزوهاي محال بود.كاش حداقل از من به عنوان عروس راضي بودند.اما تنها كلامي كه نمي شنيدم رضايت بود.اگر غذا بد مي شد با اخم آن را كنار مي زد و اگر خوب مي شد مي گفت:كم كم داري ياد مي گيري.شب ها تنها زماني بود كه مي توانستم در خلوت با علي حرف بزنم.برايش از آرزوهايم مي گفتم.از داشتن خانه اي مستقل!مي گفتم تا كي بايد اثاثيه ام در زيرپله خاك بخورد.علي فقط گوش مي كرد و جواب نمي داد.
فقط يك شب گفت:اول و آخر اينجا مال ماست.حاجي يه پاش لب گوره.
آن قدر از جوابي كه داد نااميد و متاسف شدم كه ترجيح دادم ديگر حرفي در اين مورد نزنم.پسري كه نشسته بود تا ثروت ناچيز پدرش را تصاحب كند.من كم كم با زواياي اخلاقي علي آشنا مي شدم و مي ترسيدم.چرا كه هيچ نكته مثبتي در او پيدا نمي كردم تا به آينده دلخوش باشم.
خوردن و خوابيدن و زن سه نياز اساسي علي بود كه هرسه را در كنج اتاقي نه متري يافته بود و ادعاي بزرگ شدن مي كرد.و من وسيله اي براي خوشي بيشتر او بودم نه انگيزه اي براي پيشرفت و حركت براي زندگي بهتر.
به درستي نمي دانستم چه كنم.هميشه سعي مي كردم براي علي زيبا باشم.هرروز لباس تميز به تن مي كردم و موهايم را مي آراستم تا برايش تكراري نباشم.در مقابل علي هميشه خاكي بود و موهايش بوي كفتر مي داد و در روابطمان چندان رعايت مرا نمي كرد و گاه در خلوتمان حرف هايي مي زد كه گاه شرمسار باقي مي ماندم.
با وجود زندگي كسالت باري كه انتخاب كرده بودم افسرده شدم.از اين كه فقط عروسكي بودم و زندگي ام بسته به ناني بود كه ديگران پيش رويم مي گذاشتند،احساس حقارت مي كردم.كاش قانع بودم و به دنبال سهم بيشتري از آنچه نصيبم شده بود نمي رفتم.شايد آن زمان احساس خوشبختي مي كردم.اما دست خودم نبود،علي و كارهايش عذابم مي داد.از خودم بيزار بودم چرا كه مانند آبي راكد در حال گنديدن بودم.
مادر هميشه اعتقاد داشت يك دختر حتي در سيزده سالگي زن كاملي است و از عهده چرخاندن زندگي برميايد.برخلاف پسران كه بايد منتظر بزرگ شدن آنان بود چون گاهي يك مرد حتي در شصت سالگي نيز كودكي بيش نيست.
من علي را دوست داشتم.اما بعد از ازدواج در كنار عشقم خيلي چيزهاي ديگر را طلب مي كردم كه در حد علي نبود.
هفته اي نبود كه از دست پريسا زار نزنم.مرتب در حال پزدادن بود و با كمال وقاحت بلوز گمشده مرا مي پوشيد و به روي خودش نمي آورد.دوست داشت اتهامي به او وارد كنم تا زندگي ام را زير و رو كند.تبحر عجيبي در اين كار داشت.پريسا سراسر عقده بود و تنها كسي كه از او تمجيد مي كرد بهجت خانم بود.همسر پريسا از دست او عاجز بود و آن طور كه شنيده بودم بيشتر اوقات به بهانه سفر از خانه دور مي شد.
گاهي آنقدر اعصابم به هم مي ريخت كه مجبور مي شدم براي خالي كردن غصه هايم به علي شكايت كنم.سكوت مي كرد و اهميتي به رفتارهاي خواهر و مادرش نمي داد.حتي يك بار هم از من دفاع نكرد در حالي كه اگر يكي از كفترهايش را همسايه مي برد در كوچه قيامتي به پا مي شد و كار به كلانتري مي كشيد.دعا مي كردم به گوش مادر نرسد.درحالي كه به سرعت برق و باد به گوش مادر مي رساندند و نگاه تاسف بار او به من و دامادش از هزاران بد و بيراه برايم بدتر بود.جرات دعوت از مادر و سعيد را به خانه ام نداشتم.البته مادر توقعي از من نداشت و مي دانست اختيار هيچ چيز را ندارم و نمي خواست بيشتر از آن نمك به زخمم بپاشد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#22 | Posted: 14 Jul 2013 14:34 | Edited By: andishmand




در عرض يك سال علي از شور و شوق افتاده بود.وحشت از كم شدن علاقه اش غم بزرگي در دلم بود.يك سالي كه مرا به اندازه سالها متوجه اطرافيانم كرد تا بيشتر مراقب خودم و زندگي ام باشم.
يك شب براي اينكه او را سر ذوق بياورم،برايش از خاطرات خوبي كه داشتيم حرف زدم.در حالي كه سيگار گوشه لبانش مي نشاند با ترشرويي گفت:چقدر حرف گذشته رو مي زني.
سيگار را از مقابل دهانش برداشتم و گفتم:قرار نبود تو خونه بكشي.
از دستم قاپيد و گفت:از همين فضوليات حرصم مي گيره.
اگه بهجت خانم بفهمه از چشم من مي بينه.
مادرم مي دونه به روي خودش نمياره.
قبلا سيگار نمي كشيدي؟
مي كشيدم.تو متوجه نمي شدي.
به جاي اونكه كمش كني زيادش كردي؟
بس كن صبا.تو هم خل شدي.يا از گذشته ها مي گي يا از من ايراد مي گيري.
من و تو داريم با هم زندگي مي كنيم.
خيله خوب،حرف گذشته ها بريز دور.اين قدر هم از من ايراد نگير.
از آينده مي گم مي گي به تو مربوط نيست.از گذشته مي گم حوصله ت سر مي ره.بگو از چي حرف بزنم تا خوشت بياد؟
بذارم رو سرم حلوا حلوات كنم.پاشو جام رو بنداز مي خوام بخوابم.حوصله م رو سر بردي.
علي با جواب هايي كه مي داد تا عمق قلبم را مي سوزاند.چه طور ممكن بود كسي تا اين حد تغيير كند و نسبت به همه چيز بي تفاوت باشد؟چرا نمي توان عاشق بود و عاشقانه زندگي كرد؟وقتي عشق و محبت نبود اميد هم جايي در زندگي نداشت و خوشبختي دور از دسترس بود.هيجده سال داشتم و چندان عميق نبودم.اما ان چه تا كنون از دنياي اطرافم درك كرده بودم در كنار خود نمي يافتم.زندگي در خانه هايي كه من با اعضاي آن بزرگ شده بودمهيجان داشت و اميدوار كننده بود.شور و شوق داشت خنده و گريه داشت.حتي مادرم و آقا رحمت عاشقانه به يكديگر مي رسيدند و از بودن در كنار هم لذت مي بردند.در حالي كه زندگي من خالي از شور و شوق بود.خالي از گريه و خنده بود.علي گرم كار خودش بود و تلاشي براي بهتر زيستن نمي كرد و مرا زنداني هوس هاي بي پايانش كرده قرار داده بود تا از زن بودنم احساس حقارت كنم.دلم مي خواست بميرم و آن گونه تحقير نشوم.
يك سال و نيم از ازدواجمان گذشته بود.طوري آسه مي رفتم و مي آمدم تا مبادا حرف و حديثي پيش آيد.تا آن روز بعد از ظهر كه پريسا آمده بود و من جرات آن كه پايين بروم را نداشتم و حدالامكان از او دوري مي كردم تا بهانه اي دستش ندهم.صداهاي بلندي به گوشم خورد.انگار عمدا داد مي زدند تا من هم بشنوم.ميان در را باز كردم.صداي بهجت خانم بود:صدات رو بيار پايين اينقدر هوار نزن.
پريسا با لحن بدي گفت:بذار بشنوه دختر بندانداز از اين بيشتر نمي شه.دايم فكر قروفر خودشه.بميرم واسه برادرم چه روزگاري داره.مثل موش تو سوراخش قايم شده.از بس موذيه.از بس بدجنسه.اگه پاشه لنگ و پاچه شو جمع كنه زندگيش اين طور نمي شه.پشت سر علي اين قدر حرف نمي زنن.نمي ذاري برم بالا تا خدمتش برسم و آدمش كنم.
از ترس در اتاق را قفل كردم تا ساعتي كه علي آمد و گفت:چرا در رو قفل كردي؟
همين طوري.مي خواستم بخوابم.
بخواب.دزد تو خونه نداريم.نامحرمم كه نداريم.
با ناراحتي گفتم:علي تو از من راضي هستي؟
چي شده؟
من زن بدي برات هستم؟
اول بگو چي شده؟
علي تا وقتي سركار نري و رو بوم باشي همه از چشم من مي بينن.
بي خود.به كسي ربطي نداره.تازه من سركار مي رم.
يكي دو ساعت مي ري تا پول تو جيبي بگيري.اگه به من علاقه داري بيشتر زحمت بكش.ما كه قرار نيست تا آخر عمر تو يه اتاق زندگي كنيم.
درد تو اين خونه س.مي دوني كه جايي نمي رم.
مادرت گفت يه مدت اين جا هستيم.
واسه خودش گفته.با اين همه كفتر كجا برم.
عوض اين كه فكر من باشي فكر كفتراتي؟
علي شكمم را لمس كرد و گفت:نكنه خبريه؟
خدا نكنه.
چرا خدا نكنه؟اگه بچه دار بشيم حاجي بيشتر به ما مي رسه.
پس علي بچه را هم براي گدايي بيشتر مي خواست.با نفرت نگاهش كردم و گفتم:چه طور دلت مياد تو خونه بموني و نون خور يه پيرمرد باشي كه خرج خودشم به زور درمياره؟
صد دفعه گفتم فضولي موقوف.
من و تو زن و شوهريم.
علي از جايش بلند شد و با فرياد گفت:زن من شدي كه درس اخلاق يادم بدي؟من زن نگرفتم شوهر كردم.مثل اينكه يادت رفته چه جوري دنبالم و بودي و قر و قميش مي اومدي؟نكنه دلت رو زدم؟
من دنبال تو بودم؟خيلي بي معرفتي كه اين طور حرف مي زني.
تو خواستي زن من بشي منم گرفتمت.ديگه چي از جونم مي خواي؟
به گريه افتادم و گفتم:من تو رو مي خوام.زندگي مي خوام كه زندگي كنم.منو برده اوردي و زيردست مادر و خواهرت رها كردي.علي اين قول و قرارمون نبود.
مگه چي شده كه بهونه مي گيري؟زندگي بدي داري؟گشنه موندي؟گيريم كه مادرم حرفي مي زنه اونم دلش مي سوزه و منظوري نداره.
تو زندگي رو به شوخي گرفتي.
مي خواي بگي بچه ننه ام و دهنم بوي شير مي ده؟
تو مردي اما بايد ثابت كني.
با شنيدن كلام آخرم سيلي جانانه اي به صورتم زد و گفت:بهتره خفه شي.خيلي هم ناراحتي برو خونه ننه ت.
از درد سوزش صورتم گريه ام بيشتر شد.علي بيرون رفت و تنهايم گذاشت.از فرط ناراحتي و نااميدي تا شب گريه مي كردم.بهجت خانم امد و گفت:علي كجاست؟چرا غمبرك زدي؟
بي شك بهجت خانم متوجه جروبهث ما شده بود.با دلي پر برايش تعريف كردم تا شايد مادرانه قضاوت كند و راهنمايي ام كند.
بهجت خانم قري به سر و گردنش داد و گفت:نه به اون شوري شور نه به اين بي نمكي!آخه دختر آدم كه همه چي رو نمي ريزه رو.بايد كم كم حاليش مي كردي.علي يه دونه س تا به حال از گل نازك تر حرف نشنيده.
نزديك به دوساله كه همينه.نه به زندگيش اهميت مي ده نه به كارش.اگه همين طور پيش بره مي ترسم عادت به تنبلي و بي كاري كنه.
چند سال خورده و خوابيده بچه م عادت نداره.
با التماس گفتم:تو رو خدا به حاج آقا بگيد بي خودي بهش پول نده ازش كار بخواد.
وا!يعني چه؟بچه م غصه بخوره كه تو مي خواي تربيتش كني!
خودتون گفتين بهش سخت بگيرم بره دنبال كار.من هرچي مي گم شما طور ديگه اي برداشت مي كنين.
يه دفعه بگو نفهمم.
نه به خدا...منظورم اين نبود.
ببين صبا راهت اشتباهه.من علي رو لاي پنبه بزرگ كردم.حالا از راه نرسيده مي خواي به خودت ادبش كني.
پس چي كار كنم؟
تو زنشي من چي بگم.
من از علي راضي ام.اگه حرفي مي زنم به خاطر اينه كه شما و بقيه پشت سرم حرف نزنين.
بارك الله!حالا ديگه فالگوش مي ايستي؟خوب داري هنراتو يكي يكي رو مي كني.دست ننه ت درد نكنه با اين دختر بزرگ كردنش.
احتياجي به فالگوش وايسادن نبود.به اندازه كافي صداي پريسا خانم بلند بود.
بهجت خانم با يك دست پشت دست ديگرش زد و گفت:بيچاره پريسا مي گفت هنوز نشناختمت.بچه م حق داشت.
با كلافگي گفتم:بيچاره علي،بيچاره پريسا،بيچاره شما.پس من چي؟
كي به تو بي احترامي كرده؟همش نشستي و منم منم مي كني.مي خواي كاسه كوزه رو سر ما بشكني.خدا روزي تو جاي ديگه حواله كنه.دخترم حق نداره خونه من بياد و دردودل كنه.از اين به بعد مي گم از تو اجازه بگيره.
دردودل مي كنه يا پشت سر من حرف مي زنه؟
از بس نمك نشناسي.دل دخترم رو مي سوزوني.
چه نمك نشناسي كردم؟
تو اگه عرضه نداري شوهرت رو جمع كني به من و بقيه چه ربطي داره.
اگه فردا علي از من و زندگيش خسته شد از چشم من نبينين.من مي خواستم رو حساب حرف هاي شما علي رو متوجه كنم اما مي بينم شما چندان از بيكاري علي ناراحت نيستين.فقط بهونه اي پيدا كردين تا به من سركوفت بزنين.
به سينه اش كوبيد و ناله كرد:به حق اين وقت عزيز از خدا خواستم جوابتو بده.بشكنه اين دست كه نمك نداره.تو لايق پسر من نيستي.
از ترس داد و هوار بهجت خانم گفتم:حق با شماست.من اشتباه مي كنم.
با غرور گفت:حتما اشتباه مي كني.حالا حالاها بايد بدوي تا به من كه چند تا پيرهن بيشتر از تو پاره كردم برسي.
ديگه دردم را از ياد بردم،سيلي كه از علي خورده بودم را فراموش كردم و از دست بهجت خانم سرم را روي زانوانم گذاشتم و هاي هاي گريستم.
در حالي كه بيرون مي رفت گفت:بهونه دست علي دادي بدبخت.ديگه بايد هرشب بشيني تا دير بياد خونه.من جاي اون بودم اصلا نمي اومدم.
نزديك صبح علي با حال خراب آمد.به سختي روي پايش بند بود و بوي الكل آزار دهنده بود.گوشه اتاق دراز كشيد.به سمتش رفتم و گفتم:تا حالا كجا بودي؟
با صداي كشدار گفت:با صادق بودم...نمي دوني چه حالي كردم.
صادق آدمه كه باهاش مي گردي؟تو زن داري.
غش غش خنديد و گفت:از پريوش چه ها كه نمي گفت...ببينم پريوش به منم حال مي ده؟
نگاهش كردم تا شايد خجالت بكشد در حالي كه هيچ آثاري از شرم و حيا در او به چشم نمي خورد.
پتويي رويش كشيدم و گفتم:حالت خوب نيست بگير بخواب.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#23 | Posted: 14 Jul 2013 14:39




صبح علي به هوشياري رسيد و به حالت قهر پايين رفت.چند روز قهر او ادامه داشت و حتي براي خواب نيز نمي آمد.بهجت خانم هم با من سرسنگين بود.بعد از مدت ها مادر آمد.گويا خواب ديده بود و نگرانم شده بود.كلي غرغر كرد كه چرا آدم به دور شدم و خانه خودم را زنداني كرده ام.نگران حالشان نيستم و به شوهرم چشبيده ام.وقتي حال زارم را ديد ادامه نداد و گفت:چرا رنگت پريده؟حال نداري؟نكنه حامله اي؟
خيالتون از بابت راحت باشه.
پس چي شده؟چرا دكتر نمي ري؟
كمي سرديم كرده نگران نباشين.خوب مي شم.سعيد چه طوره؟
خوبه..طفلكم تنها شده.چند روزم مهين خانم حال ندار بود.غصه تو يه طرف كار خودم و خونه هم يه طرف.
من كه غصه اي ندارم.
اي بابا...مگه بايد جار بزني تا بفهمم.من مادرم و نگاه به چشمات بندازم تا اخرش رو مي خونم.
همه چي خوبه.علي هم نمي ذاره بهم بد بگذره.
چرا نمياي آرايشگاه؟حال و هوات عوض مي شه.از بس تنها موندي افسرده شدي.
نمي خوام علي رو تنها بذارم.اون وقت بهونه دستش مياد.
با بهجت خانم چه طوري؟
خوبيم.كاري به كار هم نداريم.
به دور و بر اتاق نگاهي انداخت و گفت:نه صبا،تو خوب نيستي.يه دردي داري و مي خواي از من پنهون كني.
به خدا چيزي نيست.
چرا قسم مي خوري.پاشو بريم خونه.
شما بمونين.
مي دوني كه نمي تونم.تو بيا بريم.
ممكنه علي بياد و نگران بشه.
علي بياد.علي بره.مگه تو سرايدار خونه اي.به جهنم كه مياد.
مامان يواش تر ممكنه بشنون حوصله جروبحث ندارم.
پس بگو مدام جروبحث داري و به من نمي گي؟
خسته از اين همه بي همدمي باز بغضم تركيد و شمه اي از اختلافاتمان كه برسر بي كاري و بي توجهي علي بود را برايش بازگو كردم.
اينا رو كه از اول مي دونستي.حرف تازه اي نيست.
خونواده ش از چشم من مي بينن.
بي جا كردن.همه محل مي دونن علي كفتر باز و مفت خور باباشه.چرا از چشم تو مي بينن؟اين طوري نمي شه بايد برم و با مادر شوهرت حرف بزنم.
خيز برداشت كه جلو او را گرفتم و با التماس گفتم:مامان فايده نداره.باهاشون دهن به دهن نذار.
همين كارا رو كردي كه روشون زياد شده.اگه تو از اينا مي ترسي من ترسي ندارم.دختر دست گلم رو دادم كه تو سري خور هركس و ناكسي بشه.
مادر بي توجه به خواهش من پايين رفت.در راه پله ايستادم.مادر با صداي بلند در جواب احوالپرسي بهجت خانم گفت:چه سلامي چه عليكي؟
چي شده هما خانم؟
ديگه مي خواستي چي بشه؟اين بود قول و قراري كه داشتيم؟مگه اسير گرفتين؟چرا دخترم رو زندوني كردين؟
بهجت خانم با طعنه گفت:اگه بياد سلموني آزاده؟
بيخود مغلطه نكن.به چه حقي به دخترم سركوفت پسر كفتر باز و بي كارت رو مي زني.مگه از اول چي بود؟غير از اين دو تا صفت چيز ديگه اي هم داشت؟
چشمت كور مي خواستي جلو دخترت رو بگيري.بچه م هنوز دست چپ و راستش رو نمي شناخت كه دخترت آويزونش شد.
تو پاشنه در خونه ما رو شكوندي يا ما؟خجالتم خوب چيزيه.
پاشنه درت رو كوبيدم چون دلم سوخت نمي خواستم دخترت رسواتر از اين بشه.
خيلي عرضه داري جلو دختر خودت رو بگير كه تلنگش همه جا دررفته.به اون داماد بي غيرتت بگو جلو زنش رو بگيره.نذار دهنم رو بيشتر از اين باز كنم.
واه...واه.هرچي از دهنت دراومد گفتي تازه مي گي دهنم رو باز نكنم.همچين مادري همچين دختر زبون نفهمي هم داره.
زبون نفهم تويي با اون دختر عقده ايت.
كار داشت به جاهاي باريك مي كشيد و اگر علي مي آمد مسلما بدتر هم مي شد و بي شك به هواداري از مادرش وارد معركه مي شد.
به سرعت چند پله باقي مانده را طي كردم و گفتم:مامان تورو خدا بس كن.
بهجت خانم گفت:آتيش بيار معركه رو ببين.ازت توقع نداشتم محبت هاي منو به اين زودي فراموش كني.
مادر گفت:ديگه جاي تو اينجا نيست.زود حاضر شو بريم.
با گريه گفتم:كجا بريم؟
هرجا كه من مي رم.نكنه بازم مي خواي با اين قوم عجوج مجوج سركني.
ورش دار ببر.ارزوني خودت.
وقتي مادر حركتي از من نديد بازويم را گرفت و به طرف پله ها هل داد.از ترس مادر به اتاقم رفتم و چادرم را سر كردم.مادر در كوچه رامحكم به هم زد و با حرص قدم به كوچه گذاشت.به محض رسيدن به خانه گفت:حالا بيان و منت بكشن.مگه مثل تو بي زبون پيدا مي كنن معلومه كه ازت نمي گذرن.نه حيا دارن نه آبرو.اگه من بدبختي كشيدم واسه خاطر اين بود كه بي كس و كار بودم.اما من پشت تو هستم نمي ذارم بگن بالاي چشم تو ابروست.چرا مي ترسي؟چرا اجازه مي دي هركي از در مي رسه حرفي بزنه و تورو بچزونه.خاك بر سرت صبا...فكر نمي كردم اين قدر بي عرضه باشي.
حرف هاي مادر از سر دلسوزي بود.از ديدن حال و روزم چنان پريشان شده بود كه مي خواست هرطور شده و به شيوه خودش آنان را ادب كند.مادر آن قدر گفت و گفت تا خسته شد.
پريوش و مهناز به ديدنم آمدند.حرفي از اختلاف پيش آمده نزدم.صادق از پريوش خواستگاري كرده بود.به ياد حرف هاي آن شب مستي علي افتادم خواستم چيزي بگويم كه ديدم بي حاصل است و پريوش آيينه خودم در دو سال پيش است و هيچ كلامي او را منصرف نخواهد كرد و چه بسا به حساب حسادت و بدجنسي اطرافيان بگذارد.همان طور كه فكر و ذكر من رسيدن به علي بود.دنياي كوچكي كه افكار كوچكتري داشت.
مهناز درس مي خواند و تصميم داشت تا مقطع دانشگاهي ادامه تحصيل بدهد.من هرگز حسود نبودم اما براي نخستين بار به افكار بلند پروازانه مهناز فبطه خوردم.
يك روز دو روز سه روز و ده روز براي آمدن علي و يا پيغامي از طرفش به انتظار نشستم.آيا به راستي فراموشم كرده بود.همسايه ها پي به اختلاف ما برده بودند و زمزمه هايي در اين رابطه مي كردند.مادر مي گفت اهميتي ندهم.اما مگر مي شد.پريوش دلسوزانه نگاهم كرد و مهناز با نگاهش مي گفت اخر به حرف من رسيدي.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#24 | Posted: 14 Jul 2013 14:41 | Edited By: andishmand




هيچ زماني تصور نمي كردم علي طاقت دوري ام را داشته باشد.در اين ميان گناه من چه بود؟مادر خوشبختي مرا مي خواست و تنها راه ممكن را ترك زندگي ام به طور موقت مي ديد تا به قول خودش دست و پايشان را جمع كنند.بلاتكلي في ام همراه با ترس بود.ترس از نيامدن علي.چرا كه هنوز دوستش داشتم و دور ياز او عذابم مي داد.
بيست روز گذشت.مهين خانم از غصه من دوباره بيمار شد.ناراحتي قلبي داشت و استرس برايش سم بود.مراقبش بودم تا حالش بدتر نشود.مي گفت:صبا تو دختر خوبي هستي چرا قدرت رو نمي دونن.بي سر و صدا نشستي سر زندگيت.نه توقعي داري نه گلايه اي مي كني.خودم بزرگت كردم و مي دونم چه فرشته اي هستي.
براي دلداريش گفتم:من و علي همديگه رو دوست داريم.فقط بهجت خانم كمي اذيتم مي كنه وگرنه ما اختلافي نداريم.
علي پسر خوبيه.خدا از مادرش نگذره.
مادر مي گفت:حالا شناختي با كي طرفي!علي دوستم داره!پس چي شد اون عشق و عاشقي؟وقتي ياد كارها و بي حرمتي هاشون مي افتم جگرم مي سوزه.مادرش پيغام داده خودش رفته خودشم برگرده.
با سادگي گفتم:درست مي گه من خودم اومدم.
اگه روت مي شد همين الان پابرهنه مي رفتي.
نمي خوام برم.اما چاره كار چيه؟با نشستن من اينجا زندگي م درست نمي شه.
همچين خودت رو باختي كه دنبال راه چاره اي.اونم براي مردي كه پشيزي برات ارزش قائل نبود.
خودم رو نباختم.اختيار علي دست خودش نيست.تا مادرش اجازه صادر نكنه نمي تونه قدم پيش بذاره.از حرف در و همسايه و از اين كه مضحكه مردم شدم بريدم.
منم مادرتم.بهت اجازه نمي دم بري.اون قدر مي موني تا بيان و تكليفتو روشن كنن.نبينم شل كن سفت كن دربياري.
چشم.من رو حرف شما حرفي نمي زنم.
مادر خيالش از بابت من راحت شد و گفت:نترس به يك ماه نمي رسه كه سروكله شون پيدا مي شه.چه قدر دلم هواي گريه داشت.براي خودم براي مادر كه غرورش جريحه دار شده بود و براي علي كه فراموشم كرده بود.
شب با صداي در از جا پريدم.روزها مي شد كه به انتظار تلنگري به در گوش خوابانده بودم.مادر با دست اشاره كرد تا بنشينم.خودش براي باز كردن در رفت.طاقت نياوردم و خودم را پشت در رساندم.با شنيدن صداي علي بعد از مدت ها خنده رو لبم نشست.
سلام هما خانم.صبا نيست؟
چه سلامي!چه عليكي!بعد از بيست روز يادت افتاده زن داري؟تا حالا كجا بودي؟
زير سايه شما.
بگو زير سايه بهجت خانم.ما اگه سايه داشتيم كه اينطور جزغاله نمي شديم.
تقصير خودتونه.چرا صبا رو مجبور كردين از خونه بياد بيرون؟اگه دخالت نمي ركدين همون جا تموم مي شد.
اين حرفا رو مادرت يادت داده.مگه حرف اون روزه.دوساله جمع شده.اگه مي خواستم دخالت كنم از همون روز اول مي كردم.گفتم دو تا مرغ عشقيد بريد دنبال زندگيتون.دخترم با همه چي مي سازه جز بي محبتي و بي اعتنايي.مادرت كه فكر مي كنه كلفت آورده.تو جووني يه خرده حواست رو بده به زنت.نذار خواهر و مادرت بهش زور بگن و بي احترامي كنن.
علي با بي اعتنايي به نصايح مادر گفت:حرفاتون رو زدين؟مي خوام زنم رو ببينم.
مادر با حرص گفت:زنم.زنم...به خداي احد و واحد اگه يه بار ديگه سربه سر صبا بذارين و اذيتش كنين هرچي ديدين از چشم خودتون ديدين.حالا هم صبا خودش مي دونه كه بياد يا نه.
با صداي مادر خودم را نشان دادم.علي با ديدن من چشمانش برقي از خوشحالي زد.
صبا بريم خونه؟
با مادر نگاه كردم.نگاهش را دزديد و بعد به علي كه تمناي عشق در نگاهش بود.مات ماندم.به اتاق رفتم و بي معطلي چادرم را سر كردم.به سمت مادر رفتم تا براي خداحافظي رويش را ببوسم.صورتش را برگرداند و گفت: به سلامت.
از بي مهري و خشم مادر زير گريه زدم.وقتي علي ترديدم را ديد.دستش را به سويم دراز كرد.دستش را گرفتم و بيرون زدم.مطمئن بودم مادر پشت در نشسته و اشك مي ريزد.
چه دشوار بود انتخاب يكي از آنان.مادري كه دلش مي سوخت و مي خواست به روش خودش خوشبختم كند و همسري كه با نياز به سويم آمده بود تا زندگي با او را تحمل و تجربه كنم.
به خانه برگشتم با اين تفاوت كه ديگر مادر پا به خانه ام نگذاشت و من نيز تنهايي به آنجا مي رفتم و علي قصد آشتي نداشت.چند روزي بعد از بازگشتم علي چنان مهربان شده بود كه با خود مي گفتم قهرم ارزش داشته و باعث شد علي به خودش بيايد و قدر مرا بداند.مرتب قربان صدقه ام مي رفت و مي گفت زندگي بدون من برايش جهنمي بيش نبوده.لبخند تمسخر آميز بهجت خانم در چهره اش نشان از خط و نشاني بود كه برايم مي كشيد.توجهي نمي كردم.طوري رفتار مي كردم كه انگار اتفاقي نيفتاده و همه چيز عادي است.زمان ؟آمدن پريسا حتي اگر از گشنگي مي مردم پايين نمي رفتم.تا آن روز كه براي شركت در جشن ازدواج پسرعموي علي سروقت كمد رفتم تا لباس و زيورآلاتم براي آن شب را آماده كنم.هرچه بيشتر مي گشتم بيشتر نااميد مي شدم.با اعصابي داغان به روي بام رفتم و گفتم:علي طلاهام نيست،دزديدن.
هيس...صدات رو بيار پايين.دزد كدومه؟
نفس راحتي كشيدم و گفتم:زودتر مي گفتي زهره ترك شدم.
دست من نيست!شايد تو نبودي مادرم برداشته قايم كرده.
با التماس گفتم:برو بگير.
خودت برو بگير من كار دارم.
پايين رفتم.بهجت خانم در حال كشيدن سرمه بود گفتم:دستتون درد نكنه طلاهام رو نگه داشتين.مي خوام براي امشب از اون ها استفاده كنم.
بهجت خانم از آيينه نگاهم كرد و گفت:دم دست نيست.واجبم نيست طلا بندازي.همين طوري بيا.سپس نگاه برگرفت تا به من بفهماند بيشتر از آن سوال نكنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#25 | Posted: 14 Jul 2013 21:58




فصل چهارم
با دلخوري اماده رفتن شدم.حواسم پيش تنها سرمايه ام بود كه معلوم نبود چه بلايي سرش آمده.ساعتي بعد در گرماگرم جشن پريسا ظاهر شد.خودش را شبيه دلقك ها آراسته بود.لباسي قرمز از پارچه اي سبك پوشيده بود.هرقدم كه برمي داشت تا به سمت مادرش بيايد مرا بيشتر محو زيورآلاتش مي كرد.وقتي كاملا نزديك شد به پشتي صندلي تكيه زدم و گفتم:واويلا...طلاهاي من دست اين چيكار مي كنه؟
با وقاحت گفت:لالي كه به بزرگتر از خودت سلام نمي دي.
بدون آنكه منتظر جواب من بماند به سوي ديگر سالن رفت.بهجت خانم به پهلويم زد و گفت:چته؟مردم دارن نگاه مي كنن.
سينه ريز سر عقدم كه يادگار علي بود،انگشتر مادر و گوشواره هاي هديه آقارحمت...زنجيرو الله مهين خانم و ...اه خداي من چه مي ديدم!دزدي آن
هم در روز روشن.
آب دهانم را قورت دادم و به زحمت گفتم:مثل اينكه طلاهام پيدا شد.
مگه گم شده بود كه حالا پيدا بشه.لياقت نداشتيم داديم دست پريسا.
زبانم قاصر از اين همه وقاحت بود.وقتي حال و روز بهم ريخته ام را ديد گفت:عروسي كه جاي اين حرف ها نيست.نشستي ببيني كي چيكار مي كنه تا حرف دربياري.نمي دونم پريسا چه هيزم تري به تو فروخته كه چشم ديدنش رو نداري.
چه مي توانستم بگويم.به نظرم چيزي هم بدهكار شده بودم.زبانم خشك شده بود و در دهانم نمي چرخيد.چه شب تلخ و وحشتناكي بر من گذشت.خداخدا مي كردم هرچه زودتر جشن تمام شود و به خانه برگردم.شايد علي كمكم مي كرد تنها اميدم به او بود.زماني كه به خانه رسيديم به حالت انفجار رسيدم و گريه كردم.
علي گفت:باز چي شده؟
با چشماني گريان نگاهش كردم.كمي سرش گرم بود و زير لب آوازي زمزمه مي كرد.با دلخوري از بي تفاوتي اش گفتم:طلاهام دست پريسا بود.
منتظر بودم با شنيدن ماجرا جا بخورد و براي صحت موضوع نزد مادرش برود.
با همان بي خيالي
گفت:رختخواب رو بنداز خسته ام.
در كنارش زانو زدم و گفتم:علي حواست كجاست؟چرا نمي فهمي؟تمام دار و ندار ما دست خواهرته.اصلا ببينم با اجازه كي اونا رو برداشته؟
در چشمانم براق شد و گفت:با اجازه من...حرفيه؟
وا رفتم و مبهوت نگاهش كردم:تو حق نداشتي يادگار عزيزان منو دست خواهرت بدي.
مي خواستي سر خونه زندگيت بموني و مراقب مالت باشي.
درست حرف هاي مادرش را تكرار مي كرد.گفتم:اين حرفا جواب من نشد.من سر خونه زندگيم برگشتم حق نداشتن سروقت كمدم برن.
علي بي تفاوت تر از قبل گفت:خيلي ناراحتي برو از مادرم بپرس خودش جوابت رو مي ده.
منو حواله مادرت نكن.من دارم از تو مي پرسم.
برسرم فرياد زد:دوست داشتم دادم.به خودم مربوطه.اختيار خونه زندگيمم ندارم؟اصلا مي خوام آتيش بزنم به تو چه؟
اگه منظورت به سينه ريزه ارزوني خودت.يادگار مادرم و آقارحمت رو برام بيار.
علي پوزخندي زد و گفت:آقا رحمت؟!...همچين دهنش رو پر مي كنه مي گه آقا رحمت كه هركي ندونه فكر مي كنه چه پخي هست.
طاقتم طاق شد.علي هر بي احترامي را در حق من روا مي دانست و من نيز سكوت مي كردم.اما بي حرمتي به خانواده ام را نمي توانستم تحمل كنم.
خفه شو.حق نداري به آقا رحمت بي حرمتي كني.
تو خفه شو با اون مادرت كه صيغه اين و اون مي شه و افتخارم مي كنه.
درس تازه مادرت رو خوب ياد گرفتي.اگه خيلي زرنگي جلو خواهر و مادر دزدت رو بگير.
علي محكم به دهانم زد.مزه شوري خون در دهانم پيچيد.
حقيقت تلخه...چون جوابي نداري دستت رو دراز مي كني.اينم يه جور مردي براي نامرداي مثل توئه.تو لياقت نداري.
خفه مي شي يا بزنم درب و داغونت كنم.و چنگ به موهايم زد.دختر بي سر و پايي مثل تو لياقت نمي خواد.
گيسوانم در لا به لاي پنجه هاي علي كشيده مي شد و همراه با آن خودم نيز به روي زمين كشيده مي شدم.گيسواني كه زماني علي براي نوازش آن به باد نيز حسرت مي خورد،دچار طوفان دستي شده بود كه انسانيت را زيرپا گذاشته بود و به ويراني مي انديشيد.مشت و لگد بود كه نثار تن نحيفم مي شد.نمي دانستم شكمم را بگيرم يا سرم را تا از ضربات سهمگين او در امن باشم.
سروصداي كتك زدن و فحاشي علي باعث شد بهجت خانم خود را برساند تا از قافله عقب نماند.ديگر آمدن يا نيامدنش دردي را دوا نمي كرد،چون بدنم بي حس شده بود و ديگر دردي نداشتم.به زحمت علي را از من دور كرد:خدا ازت نگذره زن.چي كار به بچه م داري؟يه شب رفتيم عروسي خوش باشيم ببين چه جوري از دماغمون درآورد.لعنت به هرچي آدم بدذاته.پاشو علي...پاشو بريم پايين.
علي نفس زنان بيرون رفت.دمر روي زمين افتادم و ديگر چيزي نفهميدم.آنقدر در خواب هق هق كرده بودم كه گلويم خشك شده بود.وقت نماز صبح بود.از سر طاقچه پارچ آب را برداشتم و قدري از آن نوشيدم.وضع اتاق آشفته بود.لباسم پاره بود و چشمانم تار مي ديد.آينه كوچكم را از كيفم بيرون آوردم و با ديدن تصوير خودم آن را پنهان كردم.چقدر وحشتناك بودم.ناليدم:مامان كجايي كه ببيني دخترت به چه روزي افتاده.مادر برات بميرم.نفهميدم چي گفتي...نفهميدم.
در خلوت سپيده دم صبح با نگاه به خودم حسرت گريه در من مرد.در تنهايي غمناك خانه ام علي هم براي من مرد.بعد از ان شب كذايي مثل آدمكي چوبي كه مغز و روح ندارد مردمك چشمم بي حال و سرگردان به درو ديوار خيره ماند.اتفاقات اطرافم را باور نداشتم و با خود مي گفتم من دچار كابوسي شده ام كه به زودي تمام خواهد شد و من و علي مانند گذشته در كنار هم به خوشي اوقاتمان را سپري خواهيم كرد.حتي اگر بيكار باشد و كفتر باز.بازهم فرقي نمي كرد و مهربان بود و عاشق.
اما چه سود كه اين كابوس حقيقت داشت و علي به دنبال زني لال و كر بود تا آسان تر از قبل به كارهايش برسد.نفرت از حضور او آزارم مي داد.از بوي بدنش كه مثل حيواني درنده بود مشمئز مي شدم.هر شب و روز شكنجه اي برمن روا مي داشت تا از بودنم در اين دنيا نادم و پشيمان باشم.
پسري كه عاشقم بود احساس داشت و گرم بود شور داشت و مرا جذب خود كرد كجا رفته بود.مردي كه با او به سر مي بردم هيچ كدام اينها نبود و من هنوز به دنبال پسر كفترباز و شيطاني بودم كه طاقت دوري ام را نداشت.
علي با پسر كه در شانزده سالگي از دريچه نگاهم مي ديدم تفاوت داشت و شخصيت واقعي اش را زير سايه مادرش به مرور نشان مي داد.عشق من خيلي زود در ميان آدمهاي اطرافم تمام شد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#26 | Posted: 14 Jul 2013 21:59




با سكوت بي پايانم عذاب اليمي به آنان مي دادم.چنان نفرتي از آدمهاي اطرافم داشتم كه اگر از خدا نمي ترسيدم انان را سربه نيست مي كردم.حاج رمضان مرتب مي پرسيد:عروس چت شده؟چرا بي حال و حوصله اي؟نكنه بهجت ناراحتت كرده؟از من مي شنوي سربه سرش نذار.چهل شاله كار من همينه.تا زهرش رو نريزه آروم نمي گيره.مي دوني چرا اون يكي دخترم رو دادم به غربت؟نمي دوني.واسه خاطر اين زن.وگرنه بدبخت مي شد و تابه حال برگشته بود وردل من.پريسا رو ندادم راه دور.آخه اون لنگه مادرشه.تو هم غصه نخور اولين پولي كه دستم برسه برات خونه مي گيرم تا از دست اينا راحت بشي.
حاج رمضان دلسوزي مي كرد و مي خواست اميدوارم كند.درحالي كه خودش نيز مي دانست اختيار دار نيست و من نيز از دست اعضاي خانواده اش خلاصي ندارم.
مادر وقتي از من بيخبر شد ناچار غرورش را زيرپا گذاشت و به ديدنم آمد.با نگاه به من اشكهايش سرازير شد و بي هيچ حرفي راه بازگشت در پيش گرفت.اينكه سالها از آن زمان مي گذرد مي توانم احساس مادر را درك كنم و بفهمم مادر بيچاره ام از ديدن من چه دردي كشيده.آقا رحمت با مشاهده نگراني مادر به ديدارم آمد و با حالي بدتر از مادر آن جا را ترك كرد.
علي عادت كرده بود به هر بهانه اي برسرم بكوبد و اعتراض كند.مشوق كارهايش مادرش بود كه حمايت همه جانبه اي از او مي كرد.اگر ساعتي به استراحت مشغول بودم با لگد به پهلويم مي زد و مي گفت:هرچي خوردي خوابيدي بسه.زن گرفتم كمك حال مادرم باشه نه اينكه مادرم كمك حال عروسش.
نگاهم از هزاران بدوبيراه برايش بدتر بود.چرا كه نگاه برمي گرفت و مي گفت:هيولا از تو قشنگ تره.ببين چه جوري زل مي زنه به آدم.
نگاه هاي تمسخر آميز پريسا همراه با فخر و پيروزي بود.در مدتي كه ازدواج كرده بودم ديگر خواهرش تنها يك بار به تهران آمد و بعد از يك هفته به شهرشان بازگشت.
كارت عروسي پريوش آمد.با وجودي كه هميشه آرزوي ديدن جشن عروسي دوست دوران كودكيم را داشتم،ديگر شوقي در من نبود و علي به تنهايي در جشن شركت كرد.
بهجت خانم وارد مرحله تازه اي شده بود و مدام در گوش علي مي خواند كه چرا بچه دار نمي شوي.مردم پشت سرت حرف مي زنن.تا دير نشده به فكر داشتن بچه اي باش.در يك بعد از ظهر به اتاق حمله برد و تمام اثاثيه را زير و رو كرد تا شايد مدركي برعليه من در رابطه با باردار نشدنم پيدا كند.چهره علي چنان وحشتناك و كريه شده بود كه باورم نمي شد اين مرد همان علي من است.آخر سر نيز لگدي به پهلويم زد و گفت:پاشو اتاق رو جمع كن تا فكري به حالت بكنم.
صبح با دستور بهجت خانم آماده شدم و همراه او به درمانگاه رفتيم.خانم دكتر با معاينه من آزمايش نوشت تا بعد از ديدن نتيجه آزمايشات نظر نهاييش را بدهد.روز بعد ناشتا به آزمايشگاه رفتم و قرار شد چند روز بعد جواب را دريافت كنم.از موضوع پيش آمده خرسند بودم و خداخدا مي كردم مشكلي داشته باشم و نتوانم باردار شوم و نااميد شده و مرا به حال خود بگذارند.نتيجه آزمايش نشان داد كه تا بيست سالگي نمي توانم باردار شوم.
بهجت خانم از سر خشم رو به دكتر گفت:دوا درموني نداره؟آخه پسرم عجله داره.
دكتر گفت:خانم محترم دست من و شما نيست.اين يك مورد استثناست كه عروس شما داره.شكر خدا نگفتم كه نازاست.فقط بايد كمي صبر كنيد.
در آن لحظه حال خوشي داشتم.از اين كه بهجت خانم از شنيدن اين موضوع ناراحت و عصباني بود لذت مي بردم.بچه دار شدن از موجود كثيفي چون علي ننگ بود.احساس كردم دستي پرقدرت بالاي سرم است تا وسيله تقاصم را برايم جور كند.
علي با شنيدن اين خبر بهانه اي پيدا كرد و چند شب به خانه نيامد.نمي دانستم كجاست و برايم اهميتي نداشت.وقتي آمد به جاي اسمم مرا اجاق كور خواند.
بعد از مدت ها اجازه خواستم تا به ديدن مادر بروم.بهجت خانم چند روز مسئله را بالا پايين كرد تا سرانجام با اكراه قبول كرد.چند وقتي كه اختيارم كاملا دست او افتاده بود و من بدون اجازه اش آب هم نمي خوردم.حتي ساعت خوردن و خوابيدن هم را هم خودش تنظيم مي كرد.
با ذوق فراوان آماده رفتن شدم.مادر به خاطر من آن روز سركار نرفت.مهين خانم چند روزي در بيمارستان بستري شده بود و حال خوشي نداشت.با ديدن من گريه كرد و از دوري ام گله مند بود.مهين خانم در اين مدت به اندازه سال ها پير شده بود.من در دامن مهين خانم بزرگ شده بودم و برايم حكم مادربزرگ را داشت.مادر غذاي مورد علاقه ام را پخت و سعيد از خوشحالي نمي دانست چه كار كند.
وقتي تنها شديم مادر گفت:صبا چرا تمومش نمي كني؟
چي رو تموم كنم؟
زندگي خفت باري كه براي خودت درست كردي.همه اهل محل مي دونن چه روزگاري داري.چند بار عمو يدالله خواست بياد در خونه تون راستش من نذاشتم گفتم بايد صبا خودش بخواد و تصميم بگيره با پادر ميوني ما مشكل حل نمي شه.
تا آخرش هستم.نمي خوام زير عهدي كه دارم بزنم.
اين چه عهديه كه به قيمت از دست رفتن جووني و عمرته؟دخترم به خودت بيا.ببين چه به روز خودت آوردي؟عين زن هاي چهل ساله شدي.تو هنوز جووني.خودت رو نابود نكن.
من كه بدبخت شدم.بذار ببينم آخرش چي مي شه؟بايد تا كي ظلم مادر و پسر رو تحمل كنم؟اگه خدايي هست خودش جوابشون رو بده.
مادر مهربانانه در آغوشم گرفت و هردو به گريه افتاديم.
ساعتي بعد براي آنكه خوشي ان روز از بين نرود پرسيدم:از عروسي پريوش تعريف كنين.چه خبر بود؟پريوش خوشگل شده بود؟
اي...چي بگم.خوشگلي به چه درد مي خوره؟كاش آدم يه ذره شانس داشته باشه.صادق يكي بدتر از علي.خدا آخر و عاقبتش رو به خير كنه.
خونه اش كجاست؟
اونم با مادرشوهرش يه جا مي شينه.دلم مي سوزه پريوش دختر ساده و خوش قلبيه.از نبودن تو دلش گرفت و بغض كرد.
حق داره.من آرزوي ديدن عروسي پريوش رو داشتم اما نه در كنار اون لندهور بي خاصيت.
نزديك غروب به خانه برگشتم.كمي روحيه ام بهتر شه بود علي با ديدن لبخندي كه بر لبانم نشسته بود با بدجنسي گفت:ديگه حق نداري خونه ننه ت بري.آخرين بار باشه.
چرا نمي تونم برم؟
يك كلام ختم كلام.معلوم نيست چي تو گوشت خونده كه از اين رو به اون رو شدي.
سكوت كردم چون نمي خواستم بهانه اي براي كتك دستش بدهم.
علي با صادق حسابي جور شده بود و هرشب به خوش گذراني مي رفتند.نمي دانم پريوش خبر از كارهاي صادق داشت يا نه!كم كم حالت هاي علي عوض مي شد.رنگ پوستش تيره شده بود و وزنش پايين آمده بود و مصرق سيگارش را بيشتر كرده بود.با تمام كينه اي كه از او داشتم باز دلم به حالش و به بيراهه اي كه مي رفت مي سوخت.
جرات بازگويي نگراني ام را به بهجت خانم نداشتم.اما بعد از چند روز گفتم:علي لاغر شده و سيگار زياد مي كشه.به حرف من كه گوش نمي ده.شما باهاش حرف بزنين.
بچه م چشه؟داري روش اسم مي ذاري؟اگه بچه دار مي شدي اينقدر غصه نمي خورد.دلم مي خواست آنقدر قدرت داشته باشم تا از جايم بلند شوم و علي را به زندگي اميدوار كنم.در حالي كه هيچ نيرو و قدرتي نداشتم چنان مرا شكسته بودند تا نتوانم آنطور كه دوست دارم زندگي كنم و حرف بزنم.نگران علي بودم و دستم از همه جا كوتاه بود.بايد حركتي مي كردم حتي اگر با بهجت خانم در مي افتادم مهم نبود.بايد هرطور شده علي را دلخوش به زندگي اش مي كردم.بعداز ظهر علي روي بام بود.چادرم را سر كردم تا بيرون بروم.
بهجت خانم گفت:كجا؟چادر چاقچور كردي؟آستين سرخود شدي و بي اجازه بيرون مي ري؟
با اجازه شما مي خوام كمي خريد كنم.
از كي تا به حال خريد مي ري؟
مي خوام امشب شام مخصوص براي علي درست كنم.
غلط هاي زيادي!هركاري دوست داري بكن به من مربوط نيست.
به كوچه پا گذاشتم و با خود گفتم:هرحرفي مي خواد مي زنه بعد مي گه به من مربوط نيست.
با پس انداز ناچيزم كمي گوشت و ميوه خريدم.هنگام بازگشت از كنار آرايشگاه مادر ردشدم.لحظه اي ترديد كردم.دلم براي مادر پر مي زد.دز همان لحظه پروين بيرون آمدو از ديدن من ذوق زده شد و بلافاصله مادر را صدا كرد.مادر آمد و يكديگر را در آغوش گرفتيم.
با حسرت نگاهم كرد و گفت:خدا ازشون نگذره كه نمي ذارن روي ماه دخترم رو ببينم.
براي دلداري به مادر گفتم:يه كم صبر كنين همه چي درست مي شه.علي هم كم كم راضي به رفت و آمد مي شه.از آقا رحمت چه خبر؟حالش خوبه؟سعيد و مهين خانم چطورن؟
همه خوبن.فقط نگران تو هستن.چرا اينقدر زرد و ذليل شدي؟مي خواي جنازت رو تحويل بگيرم.و زير گريه زد.
نگراني تون بي خوده.من حالم خوبه.الانم اومدم خريد.
صورت مادر را نوازش كردم و چندبار بوسيدم و با دنيايي بغض از هم جدا شديم.
لعنت به اين زندگي بايد حسرت ديدن مادرم را داشته باشم.اوج بدبختي ام را زماني درك مي كردم كه به ظاهر از كوچكترين ولي بزرگ ترين لذايذ زندگي هم محروم بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#27 | Posted: 14 Jul 2013 22:00




وقتي به خانه رسيدم به سراغ گاز پيك نيكي رفتم.قابلمه كوچكي از داخل كارتون جهيزيه ام بيرون آوردم و برنج را بار كردم.در افكار شيرين و اميدوار كننده اي غرق بودم.شام دونفره بعد از مدت ها گفتگوي صميمي.
قابلمه به سويي پرت شد.از سر ترس جيغي كشيدم.بهجت خانم و علي بالاي سرم ايستاده بودند.
علي گيسوانم را گرفت و فرياد زد:كجا بودي شلخته پاپتي؟
به پايش افتادم و گفتم:سركوچه رفتم.به خدا جايي نبودم.
با مشت به صورتم كوبيد و گفت:سركوچه يا پيش ننه ت.دروغم كه مي گي.
بهجت خانم با غرور و ريشخند نگاهم مي كرد.از ديدن حالت هاي رواني آن دو فرياد زدم:علي ولم كن.من مامان رو دم در ديدم.
تو رفتي خودت رو نمايش بدي.تو كوچه و خيابون قر و قميش بياي تا بگن اين عروس حاج رمضونه.
بهجت خانم گوشت را برداشت و از پنجره به بيرون پرتاب كرد و گفت:گوشت سگ خريده به خورد پسرم بده.
و علي همان طور كتك مي زد.
مثل پرنده اي بي آشيان بودم كه زير رگبار بال و پرش مي سوخت و مي ريخت.سرم درد مي كرد و بدنم متلاشي بود و مي سوخت.با خودم گفتم:آتش جهنم هم اين قدر سوزان نيست.بي هيچ فكري به سوي پيت نفتي كه زير پله قرار داشت رفتم و آن را برداشتم و با خود به اتاق بردم.كبريت را برداشتم و لحظه اي نشستم و فكر كردم.چاره ديگري نداشتم تا از اين همه مصيبت و بدبختي نجات پيدا كنم.راه ديگري برايم نمانده بود.حداقل اين طور يمادرم راحت مي شد و ديگر غصه مرا نمي خورد و در يك كلام مي گفت دخترم مرده.و من در آن دنيا به راحتي مي رسيدم.با اين افكار نفت را روي سرم ريختم.براي رهايي از زندگي نكبت باري كه داشتم مرگي شيرين را جستجو مي كردم.
با دستاني لرزان كبريت ها را مي كشيدم و يكي يكي بدون آنكه جرقه اي بزند سياه شده و روي زمين مي ريخت.هوا رو به تاريكي مي رفت و هيچ نوري نبود.صداي دلنواز اذان در كوچه پيچيد.گوش هايم به ترنم خوش اذان آغشته شد.نوري سبز از دريچه اي پيش رويم باز شد.چشمانم را چند بار باز و بسته كردم.آن نور حقيقت بود و مرا به سوي خود مي خواند.با وحشت از جايم پريدم و ناله كردم:خدايا چه بلايي مي خواستم سرخودم بيارم.من مي خواستم به تو نزديك شم در حالي كه دورترين راه رو انتخاب كردم.از سر بيچارگي و زبوني ام زدم زير گريه و از خدا طلب بخشش كردم.از خدا خواستم تحمل زندگي را برايم آسان كند.دوري از خانواده و عشق و آرزوهايم را با تمام دشواريش بپذيرم و دم نزنم.من صبر مي خواستم.صبري عظيم براي تحمل مشكلاتم...
بهجت خانم از بوي نفت بدنم ترسيد و به سوي حمام روانه ام كرد.هرچه خودم را مي شستم اير آن نمي رفت.چه لذتي داشت زير دوش ايستادن و بيخيال همه چي شدن.
شب هنگام در حالت نااميدي چند بار تصميم گرفتم براي هميشه علي را ترك كنم و نزد خانواده ام برگردم.از دست زندگي كه از روي هوس ساخته بودم خلاص شوم.بروم و ديگر به پشت سرم نگاه نكنم.اما باز پشيمان مي شدم.خيال داشتم با ماندنم ثابت كنم زندگي ام را دوست دارم و هرروز براي نجات آن و علي كه هرروز از خودش دورتر مي شد اميد دارم.
نابودي علي را فقط من متوجه بودم و مادر و خواهرش خيال نداشتند واقعيت را بپذيرند.تنها فكر آنان مبارزه با زني نوزده ساله بود كه دير زماني مي شد تسليم محض بود و نيازي به مبارزه نبود.
با خودم مي گفتم:من اينطور به دنيا آمدم و سرنوشتم اين است.چرا قانع نباشم.من سادگي زندگي گذشته ام و فداكاري مادرم و محبت هاي مهين خانم و شرافت آقارحمت و معرفت عمويدالله را نمي توانستم ناديده بگيرم.
اما حالا خودم را گم كرده بودم.هويتم را.گذشته ام را.چرا زندگي با من سر ناسازگاري گذاشت؟چرا سرنوشتم به اينجا كشيده شد؟ساعت ها گوشه اي كز مي كردم و به در بسته اتاقم خيره مي ماندم و اين تنها آرامش زندگي ام بود.تنگ غروب بود با صداي يالله از اتاق بيرون رفتم.صداي آشنا كسي جز عمويدالله نبود.علي از روي بام در حال پايين آمدن بود.با ديدن عمو سلام كرد و بدون تعارف از كنارش گذشت.از خجالتم نمي توانستم به چشمان عمو نگاه كنم.عمويدالله وقتي شرمساري مرا ديد گفت:من به خاطر تو اومدم.هيچ توقعي هم ندارم.
شرمنده عمو جان.علي كمي حال نداره.
نمي گفتي هم معلوم بود حال خوشي نداره.
تعارفش كردم تا بنشيند.در كناري لم داد.پشتي را برداشتم تا در پشتش بگذارم.تشكر كرد و گفت:حالت چطوره دخترم؟
به لطف شما خوبم.چه عجب ياد من كردين؟
چند وقته مي خوام بيام ديدنت زن داداش هردفعه يه بهونه مياره.يه بار مي گه خونه نيستي يه بار مي گه مريضي.راستش دلم شور افتاد گفتم بيام و از نزديك ببينمت.
زحمت كشيدين.زن عمو و بچه ها خوبن؟
شكر خدا بد نيستن.چرا يه سر به ما نمي زني؟
چشم حتما يه روز ميام.دلم براي زن عمو و بچه ها تنگ شده.
بلند شدم تا چاي بياورم.گفت:من چيزي نمي خورم امشب بايد زود برم خونه قراره براي نفيسه خواستگار بياد.
مباركه كي هست؟
سركوچه دكان مكانيكي دارن.پسر بدي نيست.
ايشالله خوشبخت بشه.
ايشالله همه جوونه خوشبخت بشن.صبا جان تو هم مثل خترمي.مبادا مشكلي داشته باشي و از من پنهون كني.تو اونقدر خانم و نجيبي كه نمي ذاري كسي سر از زندگيت دربياره.اما همه چي با كوتاه اومدن و دم نزدن درست نمي شه گاهي اوقات بدترم مي شه.تو هي مي خواي كوتاه بياي و طرفت حاليش نباشه.اونم براي هرپدر سوخته بي غيرتي كه بوي گندش يه محله رو ورداشته.
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.
اين شوهري كه من ديدم آدم بشو نيست.اگر فكر مي كني فايده اي داره خودم با علي حرف بزنم.
نه عمو جان نمي خوام بهتون بي احترامي بشه.شما براي من عزيزين.اگه بي حرمتي بكنن طاقت نميارم.
نگران من نباش.از چي مي ترسي؟
از كساني مي ترسم كه از خدا نمي ترسن.
تا كي مي خواي دم نزني؟
عادت كردم.اون قدر مي مونم تا خدا راهي پيش پام بذاره.
عمو بلندشد تا برود.
گفتم:ببخشين ميوه تموم شده.
مي فرستم از در مغازه برات بيارن.
نه عمو جان.مادر علي مي خره.
چه كاري از دستم برمياد؟
هيچي...من هيچي نمي خوام.از محبت عمو به گريه افتادم.
دستي به گيسوانم كشيد و گفت:الحق كه دختر همون مادري.
اشك هايم را پاك كردم و گفتم:ممنون كه بهم سر زدين.
نگاه پر محبتش را به من دوخت و گفت:هروقت كارم داشتي بيا دم مغازه.نمي خواد به مادرتم بگي تا نگران بشه.
چشم خيالتون راحت.به زن عمو بچه ها سلام برسونين.
از آمدن و رفتن عمو چنان دلم گرفت كه يكريز اشكم سرازير بود.علي آمد و با ديدن چشمان گريانم گفت:بازم كه داري آبغوره مي گيري؟نمي دونم اون چشات چقدر آب داره كه تموم نمي شه؟!
وقتي بي اعتنايي مرا ديد گفت:حقش بود درو باز نمي كردم.مرتيكه يه كاره سرش رو انداخته پايين و مياد خونه آدم.
خجالت بكش اون از رفتارت با مهمون اينم از حرف زدنت كه بزرگ تر و كوچيكتري يادت رفته.عموي بيچاره من چه هيزم تري بهت فروخته كه پشت سرش حرف مي زني؟
من از فاميلاي تو خوشم نمياد.خوش ندارم اين ورا ببينم.اگه يه دفعه ديگه سروكله شون پيدا بشه بيرونشون مي كنم.
مطمئن بودم علي وجود اين كار را دارد چون اصالتي نداشت.
پاشو برو پايين مادرم سبزي گرفته دست تنهاس.اون وقت خانم داره با عموي سبزي فروشش پچ پچ مي كنه.
وقتي حركتي از من نديد فرياد زد:با توام زبون نفهم.
بلند شدم و پايين رفتم.بودن در كنار بهجت خانم بهتر از بودن در كنار علي بود.بهجت خانم با ديدن من با حرص رويش را برگرداند.مي دانستم كار خطايم ملاقات با عمو بود.
اومدم كمكتون.
لازم نكرده برو فاميلات رو راه بنداز.
به روي خودم نياوردم و گفتم:عمويدالله سلام رسوند.
سپس سفره سبزي را برداشتم.آن را از دستم گرفت و گوشه اي انداخ.دست نزن برو پي كارت.مگه خودم چلاقم.من با اين خوش خدمتي ها خر نمي شم.همون علي رو خر كردي بسه.
برخاستم و در راه پله نشستم.نه راه به بالا داشتم نه جايي در پايين برايم بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#28 | Posted: 14 Jul 2013 22:01 | Edited By: andishmand




علي واقعا داشت از بين مي رفت.از گوشه كنار شنيدم كه صادق باعث اعتيادش شده بود.از زماني كه با او به شب زنده داري مشغول بود به اين حال و روز افتاده بود.مگر علي چند سال داشت و يا من چند سال داشتم كه بايد چنين روزهايي را تجربه مي كردم؟دلم برايش مي سوخت.پسري كه در پشت ديوار خانه ها كمين مي كرد تا دختري را كه عاشقش بود ببيند در حال برو رفتن در منجلاب اعتياد بود.
جهيزيه دست نخورده ام يكي يكي از خانه بيرون مي رفت و ديگر كارتني زيرپله باقي نمانده بود.از ديدن حال و روزش ساعت ها گريه مي كردم.آنقدر حالش بد بود كه حتي كفترهايش را نيز مي فروخت و فقط چندتايي را نگه داشته بود تا به بهانه آنان روي بام برود و خلوتي درست كند براي مصرف مواد.
بهجت خانم هنوز نمي توانست باور كند پسرش به چه روز سياهي نشسته.يك روز او را روي بام كشاندم و علي را كه خمار بود نشانش دادم.با حرص هولم داد و بدون كلامي پايين رفت.ناچار نزد حاج رمضان رفتم و از او خواستم به علي كمك كند.در حالي كه دود قليان را به بيرون مي فرستاد گفت:خيال مي كني خبر ندارم؟يا مثل كبك سرم رو كردم زير برف؟نه عروس منم دارم مي سوزم.از حال و روز علي و بي آبروي كه داره مي كنه كمرم تا شده.
بهجت خانم كه پشت در گوش ايستاده بود خودش را وسط اتاق انداخت و رو به من گفت:خفه خون بگير.هرچي مي كشم از پاقدم نحس توست.چرا گورت رو گم نمي كني؟چرا دست از سر پسرم برنمي داري؟از وقتي اومدي نحسي آوردي.
حاج رمضان به سرفه افتاد.كمي كه آروم شد با فرياد گفت:تو خفه شو.ببين پسر عزيز دردونت از صدقه سري محبت هاي تو به كجا رسيد؟مي خواي گناه خودت و پسرت رو سر اين بدبخت بندازي؟
من بدبختش كردم يا اين؟چرا طرفداري مي كني؟
مگه من كورم نمي بينم چه به روز اين دختر بي نوا ميارين.هفته به هفته خودش رو قايم مي كنه تا صورت زرد و ذليل و كبودش رو نبينم.اگه خدا جاي حق نشسته تقاص اين دختر رو از تو و اون پسر مي گيره.
تو اگه مرد بودي مراقب پسرت مي شدي.چه قدر گفت حجره رو بفروش و سرمايه بده.گوش نكردي كه نكردي.گفتي از بچگي اون جا بودم و واسه خودم كسي هستم.
بدم دست اون بي عرضه تا بالا بكشه.از اين نون خوردنم بيفتم.
با عجز گفتم:تورو خدا حرف گذشته رو نزنين.من همه خطاها رو گردن مي گيرم.بايد فكر چاره باشيم با اين حرفا علي درست نمي شه.
تو همين رو مي خواستي و به آرزوت رسيدي.من با تو هم كلام نمي شم.
بعد از رفتن بهجت خانم حاج رمضان گفت:تو فكر مي كني حال و روز من بهتر از توئه.شب و روز با خودم مي گم مگه علي چي كم داشت كه به اين روز افتاد؟نفرين كي پشت سرم بود؟
به اون خدا منم درمونده شدم.هرچي مي گن جز چشم از دهنم درنمياد.شب و روز تو خونه زندوني ام و دم نمي زنم تا نگن باعث و باني كارهاي علي هستم.دلخوشيم مادرم بود كه اونم نمي بينم.ديگه نمي دونم چكار كنم؟اگه بگين بمير مي ميرم اما از اين خونه بيرون نمي رم.مي خوام به علي كمك كنم.
خودم چشم دارم و مي بينم.تقصير تو چيه؟هرطور شده بايد تركش بديم اگه با زبون اومد كه هيچي وگرنه به زور مي برمش.
آن شب حاج رمضان با علي صحبت كرد اما فايده اي نداشت و زيربار نرفت.مي گفت من چيزيم نيست و دشمن ها پشت سرم حرف مي زنن.
قرار شد او را درزيرزمين زنداني كنيم.يك روز به كمك پسرعموهايش وقتي روي بام در حال چر زدن بود به زيرزمين بردند و قفل بزرگي روي در زده شد و كليد آن دست بهجت خانم گذاشته شد.
نيمه شب در حياط نشستم و به ناله و التماس هاي علي گوش دادم.بي طاقت شدم و پشت در رفتم و التماسش كردم تحمل كند.بهجت خانم با ديدن من بازويم را گرفت و به كناري هل داد.
گم شو.دست از سر ما وردار.
من مي خوام كمكش كنم.
تو؟تو كي هستي كه بخواي به پسرم كمك كني؟فقط بلدي نمك به زخمش بپاشي.برو ديگه اين دور و برا نبينمت.
آن شب صداي فرياد علي در خانه كوچكمان طنين حزن آوري داشت.دلم مي خواست در كنارش باشم و دلداري اش بدهم.نزديك صبح صداي علي خاموش شد به خيال آنكه به خواب رفته،نفس راحتي كشيدم و سرم را روي بالش گذاشتم.
ساعتي بعد با لگدي به پهلويم از خواب پريدم.با ديدن علي فكر كردم خواب مي بينم چند بار چشمانم را باز و بسته كردم.
پاشو گم شو مي خوام بخوابم.
خودم را به كناري كشيدم.علي با سيگاري در دست چرت زد.بايد مي فهميدم بهجت خانم طاقت ديدن گريه و ناله پسرش را نخواهد داشت و به خيال خودش او را نجات داده بود.علي در پناه مادرش بزرگ شده بود و رشد كرده بود و زن گرفته بود و معتاد شده بود و حالا مي خواست به نابودي برسد.
پس از آن شب ديگر كمتر شبي به خانه ميامد و ناي راه رفتن نداشت.چهره اش تيره و موهايش ژوليده و بدنش بدبو و لباس هايش سياه و پاره بود.وقتي پا به كوچه مي گذاشت از نگاه درو همسايه از خجالت آب مي شدم.از اينكه او را با انگشت نشان دهند و به عنوان همسر من معرفي كنند شرم وجودم را دربر مي گرفت.علي چرتي لقب جديدش بود و من شاهد سرنگوني اش بودم.بهجت خانم كمتر سربه سرم مي گذاشت و مرتب در حال نفرين من بود.اگر استكاني مي شكست آن را از چشم من مي ديد و آه و ناله سرمي داد.
به قدري كارهايش احمقانه بود كه حتي نمي خواستم جوابش را بدهم و يا تلافي كنم.او مادري بود كه راه خوشبختي فرزندش را گم كرده بود و كوركورانه او را به سوي تباهي هدايت مي كرد.تنها هدفش سركوب من بود كه به جبر زمانه عروس او شده بودم و اين را هنري مي دانست كه در كمتر زني پيدا مي كرد.پريسا هم كه ديده بود اوضاع و احوال بروفق مرادش نيست چندان رغبتي به رفتن و آمدن نداشت چون ديگر سوژه تازه اي نبود.اعتياد هم باعث خفت و خواري اش به خصوص نزد خانواده همسرش بود و به همين خاطر كمتر آفتابي مي شد.
در يك شب آخرين حركت علي شكل گرفت.نيمه شب بود كه گيسوانم را با احتياط كنار زد تا به تنها دارايي ام نيز دست پيدا كند.با وجودي كه بيدار شده بودم خودم را به خواب زدم.گوشواره هايم را از گوشم درآورد و در جيبش گذاشت.اشك از چشمانم سرازير شد.طاقت نياوردم و بلند شدم دستش را گرفتم و به چشمانم كشيدم.
علي نكن...با خودت بد نكن.يادت نيست چقدر همديگه رو دوست داشتيم.يادت نمياد چه روزهاي خوشي داشتيم و براي ديدن هم هر سدي رو از سر راه برمي داشتيم.به خدا هركاري از دستم بربياد مي كنم تا دوباره سرخونه و زندگيت برگردي.
دستش را پس كشيد و گفت:واسه گوشواره هات ناراحتي؟
گوشواره مي خوام چيكار.اگه تو خوب بشي بهتر از اينو برام مي خري.
من دوستت ندارم.اصلا زن نمي خوام.برو پي كارت.هرجا دوست داري برو.
چند قدم برداشت.با تضرع پاهايش را گرفتم و ناليدم:نرو بذار كمكت كنم.من بدون تو جايي نمي رم.
ولم كن.حالم خوش نيست.بايد برم.
فرياد زدم:علي نرو...تو رو خدا نرو...
علي رفت و من ديگر هيچ وقت او را نديدم.چرا كه چند روز بعد به جرم خريد و فروش مواد مخدر دستگير شده بود.بهجت خانم و پريسا با شنيدن اين خبر به جانم افتادند و از خانه اي كه حكم تبعيدگاه را برايم داشت بيرونم كردند.حتي نگذاشتند چادرم را سر كنم و گفتند:همين طوري برو تا همه ببينن چقدر بي آبرويي.
با سري باز و مويي آشفته از همسايه كناري چادري قرض كردم تا خودم را به خانه مادر برسانم.جواني و زندگي ام به باد رفته بود و من درحالي كه همه هستي ام را در اين قمار تلخ باخته بودم به آغوش مادر پناه بردم.
مادر با ديدن بدن كبودم به همراه عمو به در خانه آنان رفت و حساب هردو را رسيده بود و چنان قيامتي در كوچه به پا كرده بود كه همسايگان نيز پي به ماهيت پست و دروغين آنان بردند.
حاج رمضان با مادر همصدا شده بود و گفته بود:باعث بدبختي پسرم اين زنه...حالا خودشم جواب بده.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#29 | Posted: 14 Jul 2013 22:06




مادر حسابي سبك شده بود.چون عقده هاي چند ساله اش را بيرون ريخته بود و چيزي در دلش نمانده بود.
عمو يدالله به صحبت و نصيحت پرداخت و گفت:الان بهترين وقت براي طلاقه!اون طور كه شنيدم هنوز حكم علي رو ندادن ولي به احتمال زياد چند سال بيخ ريشش مي بندن تا آدم بشه.
مادر با نگراني نگاهم مي كرد تا ببيند چه جوابي به عمو خواهم داد.
تا به حال تحمل كردم چون وظيفه خودم مي دونستم.خودم رو در مقابل علي مسئول مي ديدم.حرف بدبختي من مال الان نيست كه با زندان رفتن علي اين تصميم رو بگيرم.براي من تو اون خونه هيچي نمونده.هيچ جايگاهي هم ندارم.به چشم اونها از سگ هم نجس ترم.هيچ خاطره اي جز كتك و فحاشي و بي حرمتي ندارم.هرچه زودتر جدا بشم بهتره.
مادر نفس راحتي كشيد و گفت:خدا جاي حق نشسته.تقاص تو رو بدجور از اين خانواده گرفت.فقط محكم سرحرفت بمون تا منو عمويدالله هرچه زودتر اين شر رو از سرت باز كنيم.
بعد از سه سال زندگي خفت بار از علي جدا شدم.نكبت چنان سراسر زندگي ام را گرفته بود كه زماني كه بيرون آمدم به حقيقت آن رسيدم.روزي كه در غياب علي صيغه طلاق جاري شد به راستي باور نمي كردم زندگي روي
خوش ديگري هم دارد.چنين مي پنداشتم كه تا آخرين ساعات عمرم علي و بهجت خانم و پريسا بالاي سرم هستند و براي من راه گريزي نيست.
با وجودي كه برچسب زن مطلقه به پيشاني ام بود و حس ناخوشايندي را به من القا مي كرد باز راضي بودم و از آزادي كه بودم مسرور بودم.پدر علي خانه را فروخت و به محله ديگري رفتند.پريوش كم و بيش سرنوشتي شبيه من داشت و حال و روز خوشي نداشت.
با كمك مادر و سرگرم شدن در آرايشگاه فكر و خيال كمتري مي كردم.تنها همدمم مادر بود و مراقب احوالاتم بود تا با شرايط پيش آمده راحت كنار بيايم.در كمال ناباوري در آن سال گران بهاترين گوهر زندگيمان يعني مهين خانم را از دست داديم.بزرگترين حامي مادر به ابديت پيوست و ما را تنها گذاشت.فراق مهين خانم مهربان و دوست داشتني چنان ضربه اي بر ما زد كه به دشواري توانستيم با آن كنار بياييم.تعدادي از اقوام او از تبريز آمدند تا در مراسم كفن و دفنش حضور داشته باشند.آقارحمت بسيار مغموم بود و نگران مادر كه بايد پس از اين تنها و بدون مهين خانم روزگارش را سپري كند.بعد از مراسم چهلم مادر به دنبال خانه اي مناسب براي خريد بود.به ياد دارم روزي را كه به خانه مهين خانم كوچ كرديم قرار بود مدت كوتاهي در آنجا سكونت كنيم.در حالي كه ماندنمان سيزده سال طول كشيد و اين فقط به خاطر وجود مهين خانم و انسي بود كه به او پيدا كرده بوديم.حالا با نبود آن عزيز سفركرده بهانه اي براي ماندن باقي نمانده بود.
مادر پس انداز قابل توجهي داشت و صرفا به خاطر وجود مهين خانم درصدد تعويض خانه نبود.آپارتمان دوخوابه و جمع و جوري در همان محل خريداري كرد.مادر عادت ديرينه به آن محله ها داشت و بريدن و رفتن برايش دشوار بود.من و سعيد خيلي ذوق داشتيم.چندين سال در اتاقي تاريك بدون هيچ تنوعي سركرده بوديم كه با خريد خانه آسايش و آرامش بيشتري نصيبمان مي شد.
آقا رحمت قطعه زميني به نام مادر و سعيد خريداري كرد و مقدار قابل توجهي پول در حساب بانكي برايم واريز كرد تا سرمايه كوچكي داشته باشم.وضع مالي مادر خوب بود و پشتوانه محكمي نيز به آن اضافه شد.
مادر تمام اثاثيه كهنه را فروخت و وسايل جديدي خريداري كرد.روز خداحافظي از همسايه ها چه قديم و چه جديد به خاطر دوري از مادر كه به قول خودشان از چشمشان بدي ديده بودند ولي از مادر نديده بودند با گريه همراه بود.و بدتر از آن مي گفتند جاي خالي مهين خانم را نيز نمي توانند ببينند.
با ورود به خانه جديد،مبل و مان جمع و جوري خريديم و فرش نو در اتاق ها پهن شد و وسايل آشپزخانه جديد وارد خانه شد.مادر مي خواست يك اتاق به من تعلق بگيرد و يك اتاق به سعيد.مخالفت كردم و گفتم:يك اتاق براي من و سعيد كافي است.
با اصرار من دو تختخواب خريداري كرد و من و سعيد صاحب اتاق مشتركي شديم.
بعد از سالها خانه اي در حد خودمان شيك و دلباز داشتيم كه به راحتي مي توانستيم زندگي كنيم.هرچند كه نبود مهين خانم خلا بزرگي در زندگي مان ايجاد كرده بود.
زماني كه آقا رحمت به تهران مي آمد خوشيمان دو چندان مي شد و ما هم مثل ديگر خانواده ها گرم و صميمي تر مي شديم و اوقات خوبي در كنار هم مي گذرانديم.كم كم خاطرات زندگي گذشته ام در ذهنم رنگ مي باخت و هراز گاهي در كابوس شبانه ام نمايان مي شد.از سرنوشت علي بي خبر بودم و تمايلي هم براي دانستن نداشتم.شنيدم پريوش به يكي از شهرهاي شمالي كوچ كرده و نفيسه هم بعد از چند سال درگيري عاشقانه با رضا موتوري ازدواج كرد و به خانه بخت رفت.
در همان سال مهم ترين رويداد در جهان به وقع پيوست و انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد كه باعث شد شكل زندگي در ايران تفاوت هاي فاحشي با قبل پيدا كند.هنوز خوبي و بدي ماجرا بر كسي معلوم نبود.اتفاق مهمي بود كه بي شك در زندگي همه اثراتي مي گذاشت.آنقدر درگير مسائل خودم بودم كه كمتر در بطن رويدادها قرار مي گرفتم و بيشتر به ديدن و خواندن اخبار اكتفا مي كردم.آشفتگي خيابان ها و شورو نشاط مردم در من چندان شوقي برنمي انگيخت.تمام روح واحساسم را علي كشته بود.شادماني مردم را درك نمي كردم.فقط مي ديدم سراسر ايران از شادي بسيار جشن پيروزي مي گيرند.حتي آقا رحمت و مادر خدا را شكر مي كردند.
سال سال انقلاب بود و در واقع انقلابي نيز در زندگي من رخ داده بود و من در سن بيست سالگي زن مطلقه اي بودم كه سراسر وجودم نااميدي بود و بدبيني.همه چيز مبهم بود و نمي توانستم حدس بزنم كه آينده چه برايم رقم زده است...


كار من و مادر حسابي گرفته بود.بيشتر مشتريان كار مرا مي پسنديدند و شهرت خوبي در زمينه كاري ام پيدا كرده بودم.تا اندازه اي مشتريان خاص را جذب كرده بودم كه بابت كارم پول خوبي مي دادند.آرايش عروسم در آن منطقه مشهور شده بود و گاهي در اعياد و جشن ها چهار پنج عروس همزمان داشتم.با وجود استعدادي كه در اين زمينه داشتم چندان علاقه اي به كار نداشتم و صرفا براي سرگرمي و در كنار مادر بودن آن را پذيرفته بودم.در جمع محيط آرايشگاه سرگرم كننده بود و در آن كمتر احساس خستگي و بي حوصلگي به انسان دست مي دهد.تنوع مشتريان و گفتگوهاي شادي كه داشتيم جالب بود.چون هركس كه به آرايشگاه مي رود از سر خوشي است در غير اين صورت لزومي به رفتن نبود.من از كودكي عادت به اين محيط داشتم و كاملا با فن آرايشگري و راضي نگه داشتن مشتريان آشنا بودم.
بيست سالم بود و در اوج زيبايي يك زن.پوستم چون گذشته با طراوت مي درخشيد با گيسواني مواج و پرشكن به رنگ خرمايي در اطرافم خودنمايي مي كرد.بسياري از زنان كه به زيبايي خود اهميت مي دادند درصدد بودند تا با استفاده از رنگ هاي مصنوعي شباهتي به رنگ موهايم به دست آورند كه در انتها ناموفق مي شدند.چرا كه هرچيزي كه خدادادي بي همتا و منحصر به فرد است.
از روزگاري كه داشتم راضي بودم و حس امنيت و آرامش بزرگترين نعمت بود كه به دست آورده بودم و از اين جهت مديون مادر بودم كه تا جايي كه در توان داشت و برايش مقدور بود حمايتم مي كرد.
سعيد سرش به درس و كتاب گرم بود و استعداد خوبي نيز داشت.نزديك به مرحله نوجواني بود.قد كشيده اي داشت و بزرگ تر از همسن و سالانش ديده مي شد.
اشخاص زيادي به آرايشگاه مي آمدند و هرازگاهي پيشنهاداتي از سوي كساني كه مي دانستند مطلقه هستم مطرح مي شد كه بعضي از آنان واقعا حالم را بد مي كرد و بسياري مضحك و جالب بود.شايد سالها بايد مي گذشت تا درست ترين راه را انتخاب كنم تا مبادا دوباره شكست بخورم.وحشت از زندگي خفت باري كه داشتم چون سايه در تعقيبم بود و آزارم مي داد.
مادر طبق روال گذشته زودتر از موعد سالن را ترك مي كرد تا به كارهاي خانه رسيدگي كند و بتواند هردو محيط را به خوبي حفظ و اداره كند.با وجود خستگي از كار روزانه هموراه غذاي گرم تهيه مي كرد تا به من و سعيد بد نگذرد.مادر زن زرنگ و كارداني بود و در زندگي تمام جوانب احتياط را رعايت مي كرد.كانون خانواده از وجود مادر هميشه گرم و شاد بود.شب ها تنها سرگرمي ام مطالعه بود.آنقدر كتاب و يا مجله مي خواندم تا خواب در قاب چشمانم مي نشست.
يك سال و اندي از جدايي ام مي گذشت.جرات پرس و جو راجع به علي را نداشتم.گاهي كنجكاوي آزارم مي داد اما چه سود كه علي حتي يك بار هم در اين مدت جوياي حالم نبود.هيچ گاه از خود نپرسيد كه زن جوانم به كجا رفته و يا چه بلايي برسرش آمده و حتي يك بار هم درصدد ديدنم برنيامد.در صورتي كه مطمئن بودم از زندان آزاد شده.
شهلا يكي از شاگردان مادر بود كه احساس صميميت زيادي با من مي كرد.او چشماني آبي و پوستي روشن داشت و به زودي مي رفت كه با نامزدش كه پسرعمويش نيز بود ازدوج كند.
مدتي مي شد كه شهلا به آرايشگاه نمي آمد و گاه با تلفن احوال هم را مي پرسيديم.در تدارك جشن ازدواجش بود و حسابي سرش گرم بود.يك روز با جعبه اي شيريني و كارت دعوت از راه رسيد.كلي تعريف از كارها و برنامه هايش كرد و براي پنج شنبه از من قول گرفت تا آرايشش را برعهده بگيرم.
پس از رفتن شهلا،كارت دعوت را باز كردم و گفتم:جشن تو باغ برگزار مي شه.
مادر گفت:نامزدش نمايشگاه اتومبيل داره.اون طور كه پيداست وضع مالي خوبي هم داره.
همين طوره.بيشترين شانسي كه آورده فاميل بودنشونه،بالاخره با جيك و پيك هم آشنا هستن.
اي بابا...مگه به اين حرفاس.چند تا فاميل نشون بدم كه از هم جدا شدن.فقط بايد يه خورده شانس داشته باشي والسلام.
ايشالله شانس هم بياره خوشبخت بشه.
كارت رو چه جوري نوشتن؟
با خودنويس.
صبا حواست كجاست مي گم چه جوري دعوت كردن.
خونوادگي نوشتن.
دستشون درد نكنه اما گمان نكنم سعيد بياد.
اگه به خاطر شهلا نبود منم نميومدم.
شهلا با بقيه شاگردام فرق داره حتما بايد تو جشنش شركت كنيم.
پس به فكر يك كادوي خوب باشيم.
شايد براش سكه خريدم.اصلا چطوره پول آرايش رو ازش نگيريم.
هرطور شما مايلين،براي من فرقي نداره.
فكر كنم ببينم كدوم بهتره.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#30 | Posted: 15 Jul 2013 12:43




فصل ششم
صبح روز پنجشنبه شهلا به همراه خواهر و خواهرشوهرش به سالن آمدند.لباس عروس بسيار زيبايي خريده بود و من تصميم داشتم سنگ تمام بگذارم.
بعد از اتمام كار آرايش لباسش را به تن كرد و به راستي همانند فرشتگان زيبا شد و جلوه باشكوهي پيدا كرد.
بعد از ساعتي بهرام آمد.چندان بلند قامت نبود اما اندام ورزيده اي داشت و خوشتيپ بود.بعد از ترك عروس و داماد و تاكيد شهلا به ديدن ما در عروسي اش به سرعت به خانه رفتم و دوش گرفتم تا خستگي از تن به در كنم.بعد از خشك كردن موهايم آرايش كمي كردم و به همراه مادر راهي جشن شديم.با رسيدن به محل مورد نظر از ديدن خانه ويلايي و باغ زيباي آن حيرت كردم.استخري در ميان باغ بود و سراسر باغ چراغ هاي رنگي آويخته بودند.تزئينات ميز ها و دسته هاس گل شكيل و منحصر به فرد بود.البته مي دانستم كه موقعيت شغلي بهرام خيلي خوب است اما تا اين حد فكر نمي كردم.شهلا خوشحال و مغرور به مهمان ها خوش آمد مي گفت.من و مادر در كناري نشستيم تا كمتر در ديد باشيم و بهتر تماشا كنيم.
مادر گفت:كاش سعيد مي اومد.حيف از اين جشن كه تو خونه موند.
زنان و مردان در حال رقص و پايكوبي بودند كه بسيار ديدني بود.با وجودي كه در كناري نشسته بوديم تا كمتر در ديد باشيم متوجه نگاه هايي شدم كه با سماجت بر من خيره مانده بود.مردي خوش چهره و شيك پوش با سبيل هاي تاب داده رو به بالا با لبخندي تحسين برانگيز چشم از من برنمي داشت.هرچه تلاش كردم تا خود را بي اعتنا نشان دهم ميسر نشد و نگاه آن مرد معذبم مي كرد.بعد از دقايقي شهلا همراه آن مرد به كنا ميز ما آمد و رو به من گفت:صبا جون معرفي مي كنم آقاي كامبيز جواهريان از دوستان صميمي بهرام هستن.و رو به آن مرد ادامه داد:دوست بسيار عزيزم صبا و مادرشون هستن.
به ناچار لبخندي زدم و اظهار خوش وقتي كردم و مادر نيز متعاقب من چنين كرد.در همان لحظه بهرام نيز آمد و با نگاهي به سر تا پاي كامبيز جواهريان گفت:الحق كه يه پارچه جواهره.و با صداي بلند خنديد.
شهلا بازوي بهرام را گرفت و با طنازي گفت:تو اين مجلس فقط يه جواهر وجود داره اونم تويي.
كامبيز جواهريان گفت:بر منكرش لعنت!
خداخدا مي كردم زودتر بروند تا از نگاه سمج آن مرد راحت شوم.عروس و داماد سراغ مهمان هاي ديگر رفتند و جواهريان تا كمر خم شد و گفت:مزاحم اوقات شريفتون نمي شم.
از تواضع و ادب جواهريان خنده ام گرفته بود.
مادر گفت:عجب مرد خوش تيپ و با نزاكتي بود!ديدي چه جوري مثل اين فيلمها وايساده بود و نگاه مي كرد؟
خيلي مضحك بود.
از نظر تو شايد مضحك باشه به نظر من خيلي اصيل بود.
زمان صرف شام به كنار ميز آمد و اجازه خواست تا در كشيدن غذا كمكم كند.مادر با زيركي از من دور شد.
عصبي شدم و گفتم:راضي به زحمت شما نيستم.خودم مي كشم.
امكان نداره.بفرمايين چي ميل دارين تا براتون سرو كنم.
به ناچار كمي از غذاها را نشان دادم تا زودتر دست از سرم بردارد.با لبخند و احترام بشقابم را تا سر ميز آورد و مجددا با دو ليوان نوشيدني بازگشت و دوباره رفت.
مادر مي خنديد و من حرص مي خوردم.با شكوه گفتم:عوض اين كه اين جور مواقع كنارم باشين ازم دور مي شين.
تو اين همه جمعيت كه مواظبت نمي خواي.اگه تنها بودين يه چيزي.
زودتر غذا رو بخوريم و بريم ديگه جاي موندن نيست.
واسه چي؟مگه دزدي كرديم؟
جواهريان دست بردار نيست.سعيد هم تنهاست زودتر بريم بهتره.
جواهريان با چند خانم شيك پوش در حال گپ زدن بود و هرچند دقيقه يكبار نگاهي از سر احترام عرض ارادت مي كرد.نفهميدم چه طور در زير نگاه مشتق جواهريان غذا بخورم.لقمه در گلويم گير مي كرد و به زور پايين مي رفت.
در فرصتي مناسب كه هيچ كس متوجه ما نبود از پشت درختان خود را به بيرون رسانديم.از مردي كه سرايدار بود خواهش كرديم آژانسي خبر كند.مادر غرغر مي كرد و مي گفت:اقلا مي ذاشتي با عروس و داماد خداحافظي مي كرديم.
شهلا رفته بود شام بخوره تا نيم ساعت ديگه هم بيرون نمي اومد.
شام خورده نخورده راهمون رو كشيديم اومديم.آخه درسته؟
ما كه فاميل نبوديم.كسي هم از ما توقع نداره.در ضمن خودتون گفتين سعيد تنهاس.
حالا من يه چيزي گفتم.الان سعيد خواب هفت پادشاهه.بيچاره جواهريان حتما الان دنبالت مي گرده.
پس دلشوره تون مال جواهريان بود؟
خيلي متشخص بود.ازش خوشم اومد.
از ديدن حالت مادر به خنده افتادم.گفتم:بذار آقا رحمت بياد مي گم راجع به مرداي غريبه چي گفتين.
منم مي گم چطور بهت زل زده بود و چشم ازت برنمي داشت.
در تاريكي درخشش چشمان مادر كاملا واضح بود و موجي از شادي در نگاهش به رقص درآمده بود.
به خانه رسيديم.از خستگي ناي ايستادن نداشتم.به سرعت آرايشم را پاك كردم و به رختخواب رفتم.از صبح كارهاي مربوط به شهلا نيرويم را گرفته بود و بعد از آن مرد به ظاهر مودب اما مزاحم...
چند روز بعد شهلا به ديدنم آمد.كلي حرف از مراسم ازدواجش داشت.خيلي سرحال بود و مي خواست براي ماه عسل به شمال برود.با تمام شدن صحبت هايش گفت:اي بدجنس يادم رفت ازت گله كنم.اون شب كجا غيبت زد؟حداقل يه خداحافظي مي كردي.هما خانم شما هم همدست صبا شدين؟
مادر گفت:شهلا جون هرچي بگي حق داري.ما بي ادبي كرديم.اخلاق صبا رو كه مي دوني يه دفعه مي زنه به سرش.
شهلا با خنده گفت:حالا من هيچ.بيچاره جواهريان كه مدام دنبالت مي گشت و سراغت رو مي گرفت.
مادر گفت:خبر نداري كه از دست اون آقا مودبه فرار كرديم.
شهلا با نگراني گفت:نكنه بي احترامي كرده؟اگه اين طوره به من بگيد؟
گفتم:نه شهلا جون اصلا اين حرفا نبود.مامان شوخي مي كنه من خسته بودم و سعيد هم خونه تنها بود ترجيح داديم زودتر مجلس رو تزك كنيم.تو هم براي خوردن شام رفته بودي.مادرتم نديديم تا تشكر كنيم.
من بايد تشكر كنم كه رحمت كشيده بودينو قدم سرچشم ما گذاشتين.
من و مادر گفتيم:وظيفه مون بود.
قراره كي بري ماه عسل؟
دو سه روز آينده.قراره بريم ويلاي كامبيز خان.خيلي پولداره.بهرام مي گه از اون طاغوتي ها هستن.
مادر گفت:معلومه خيلي با شوهرت صميمي هستن.
بهرام دوستاي زيادي داره ولي مي گه كامبيز گل سرسبد دوستاشه.
مادر با علاقه به صحبت هاي شهلا گوش مي داد.گفت:چه كارس؟
همين طور كه از فاميليشون پيداس تو كار جواهر هستن.جواهر فروشي بزرگي بلاي شهر دارن كه از چند نسل به اون رسيده.سرويس عروسيم رو از اونجا خريدم.
از حق نگذريم آقا بهرام سنگ تموم گذاشته بود.همه چي عالي و مرتب بود.
خوشحالم كه پسنديدين.بهرام براي برگزاري جشن خيلي زحمت كشيده بود.چون عقيده داره يك بار تو زندگي اين اتفاق رخ مي ده و بايد خاطره خوبي تو ذهن همه بمونه.شما هم خيلي زحمت كشيدين به خصوص صبا كه حسابي برام سنگ تموم گذاشت.ايشالله عروسيش جبران كنم.
مرسي شهلا جون.لطفا از اين دعاها نكن.
اتفاقا چند روزيه دارم دعا مي كنم تا زودتر عروس بشي.
حالا چرا چند روزيه؟
چون حسابي دل كامبيز خان رو بردي و خبر نداري.
مادر با شادي كه قادر نبود پنهان كند گفت:اون شب خيلي دور و بر صبا مي گشت.پس بگو واسه خاطر چي بود!

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites