تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#31 | Posted: 15 Jul 2013 11:45




به كامبيز پيغام دادم كه تو قصد ازدواج نداري.بازم به بهرام گفته در مورد تقاضاي من با صبا خانم صحبت كنين.اون قدر بهرام اصرار كرد كه مجبور شدم با خودت درميون بذارم.
چه طور در يك نگاه شيفته من شده.من كه باور نمي كنم.
من كه دروغ نمي گم،اينا حرفاييه كه به من گفتن.منم به تو انتقال دادم.كمي راجع به كامبيز فكر كن مرد بدي نيست فقط كمي بدآورده.
مادر گفت:يعني چي كه بد آورده؟
كامبيز قبلا ازدواج كرده و به خاطر نداشتن تفاهم از همسرش جدا شده.
كه اينطور.بچه هم داره؟
خوشبختانه بچه دار نشدن.
چند سالشه؟
سي و پنج سالشه.خيلي ها براش تور پهن كردن اما موفق نشدن.
اتفاقا از اين لحاظ به صبا مي خوره.
با اعتراض گفتم:مامان؟!اين چه تجزيه تحليلي كه مي كنين؟مگه من منتظرم تا هركسي با هرشرايطي مياد قبول كنم.براي من پول جواهريان مهم نيست تا هول شم و بدون درنظر گرفتن خيلي از مسائل باز از چاله دربيام و تو چاه بيفتم.
كي گفت هول بشي.فكر كن.ولي بي جهت بهونه نگير.
شهلا گفت:شانس هميشه در خونه آدم رو نمي زنه.
مطئني شانس خوبيه كه در خونه من رو زده؟
شهلا با اطمينان گفت:آره مطمئنم.اون زيادي جنتلمنه.
بهتره بري چمدونت رو ببندي مي ترسم ديرت بشه.
اي ناقلا.خوب بلدي حرف رو عوض كني.سپس آهسته گفت:از من مي شنوي كمي بيشتر فكر كن ارزشش رو داره.
شهلا پرحرارت و پرانرژي حرف مي زد و بي حوصله ترين انسانها را هم سرذوق مي آورد.با تعريف هايي كه مي كرد من و مادر را عميقا به فكر برو برد.
شب هنگام مادر گفت:عجب خواستگاري پيدا كردي.پولداري،آقا،هركي بشنوه شاخ درمياره!تو چي فكر مي كني؟
فكري ندارم.در ضمن آقاي جواهريان زندگي گذشته داره.
تو هم داشتي چه ايرادي داره؟
همه مي دونن جدايي من براي چي بوده در حالي كه ما از گذشته اين آقا خبر نداريم.شايد ريگي به كفشش بوده كه زنش گذاشته رفته.
كاري نداره.تحقيق مي كنيم.
از تحقيق نمي شه سر از زندگي خصوصي مردم درآورد.فقط يه سري نگات ظاهري رو مي شه فهميد.
به نظر من موقعيت خوبيه.
اگه شهلا هم ول كنه شما دست بردار نيستيد.
شهلا خوبي تو رو مي خواد.بهتره بي گدار به آب نزني.ببين شهلا چقدر خوشبخت شده.
شما اون قدر تحت تاثير عروسي شهلا قرار گرفتين كه فكراي بچه گونه مي كنين.
مادر با دلخوري گفت:مگه نديد بديدم؟!يه عمريه با همه جور آدم سر و كله زدم.
خدا كنه شهلا خوشبخت بشه.اما با يه عروسي و ماه عسل هيچي معلوم نمي شه.
مادر با همان دلخوري گفت:دست خودت نيست،بدبين شدي.خدا خودش كمكت كنه.
شهلا از سفر برگشت.از ماه عسلش كه چقدر خوش گذشته و از دوستان شوهرش كه باعث شده بودند خوشي آنان چند برابر شود خاطرات خوبي داشت.ويلاي جواهريان هم كه جاي خود داشته و از مدرن بودن و راحتي آن كلي تعريف كرد و با حسرت گفت:خوش به حال زني كه صاحب اونجا بشه.راستي صبا راجع به پيشنهادم فكر كردي؟
تو يك هفته س رفتي.مهلتي براي فكر كردن نداشتم.
از بس كار مي كني و وقتت رو گذاشتي اين جا.كمي به خودت برس.ببين دور و برت چه خبره؟قيافه غمگيني گرفت و ادامه داد:كامبيز خان طفلكي تنها اومده بود.تمام دوستاي بهرام با خانواده هاشون بودن فقط اون مجرد بود.
با سكوت من گفت:مي خواي بگم بياد خونه تون؟
براي چي؟
براي آشنايي بيشتر.
آخه شهلا جون من اصلا به فكر ازدواج مجدد نيستم.شرايط من فرق مي كنه.نمي گم تا آخر عمر ازدواج نمي كنم اما فعلا زوده.
حق داري.عجله نكن ولي روش فكر كن.
دو روز بعد شهلا تماس گرفت و گفت تا ساعتي ديگر به دنبالم خواهدآمد تا به خريد برويم.بهرام نيز در اين خريد ما را همراهي مي كرد.خوش صحبت و خونگرم بود.شهلا قصد داشت دو حلقه انگشتر بخرد و اصرار داشت با سليقه من باشد.قبل از ازدواجش زياد به خريد مي رفتيم و سليقه هايمان نزديك به هم بود.بهرام بعد از مسيري طولاني در مقابل جواهرفروشي بزرگي ماشين را متوقف نمود.وارد سالن نسبتا بزرگ و شيك آن شديم.ويترين هاي بزرگ و لوكس با چندين كارمند كه با ظاهري مرتب در حال ارائه خدمات مشتريان سطح بالاي خود بودند.بهرام ما را تنها گذاشت.آهسته گفتم:اينجا طلا خيلي گرونه مي رفتيم يه جاي ديگه.
بهرام فقط از اينجا راحت خريد مي كنه.
انگشتري را به شهلا نشان دادم.فروشنده آن را بيرون آورد و در مقابل ما گذاشت.صدايي از پشت سر حواس ما را پرت كرد.
احسنت به اين سليقه.
به سوي صدا برگشتم و در كمال حيرت كامبيز خان را ديديم.شهلا احوالپرسي گرمي كرد.كامبيز خان حالم را پرسيد و من با خونسردي جوابش را دادم.گفت:به خاطر انتخابتون به شما تبريك مي گم.
ممنون اينجا همه چي قشنگه و جلب توجه مي كنه.راستش آدم گيج مي شه كدوم رو انتخاب كنه.
البته براي خانم هاي خوش ذوق كار چندان دشواري نيست.
شهلا گفت:مرسي كامبيز خان.شما خيلي رمانتيك حرف مي زنين و خانم ها رو بيشتر سرذوق ميارين.
حقيقت رو گفتم.ما با مشتريان زيادي سر و كار داريم و كاملا با سليقه هاي متعدد آشنا هستيم.
سپس با دست اشاره به پله هاي كوچك مارپيچي انتهاي سالن كرد و گفت:بفرماييد در خدمت باشيم.
ناگزير به دنبال شهلا من نيز روانه شدم.بهرام پشت ميز عريض و لوكسي نشسته بود و مشغول گرفتن شماره تلفني بود.مبلمان چرم سياه رنگي در گوشه و كنار چيده شده بود و دكوراسيوني فوق العاده گرم و راحت داشت.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#32 | Posted: 15 Jul 2013 11:47




مستخدم با فنجان هاي قهوه و ظرف شيريني وارد شد.كامبيز خان با تلفن داخلي گفت انگشتر انتخابي شهلا را بياورند.بعد از لحظاتي كارمند فروش آن قسمت در حالي كه انگشتر را روي كوسني از ساتن ميشي رنگ گذاشته بود با تشريفات خاصي آن را روبه روي شهلا گذاشت.شهلا با شوق آن را به بهرام نشان داد و گفت:مي پسندي؟
كامبيز از فرصت گفتگوي پيش آمده آن دو استفاده كرد و رو به من گفت:شب عروسي خيلي دنبالتون گشتم.معلومه بد گذشته بود كه فرار كردين؟
مامان خسته شد و برادرم تو خونه تنها بود به همين خاطر ترجيح داديم زودتر مجلس رو ترك كنيم.
خوشحالم.چون احساس كردم حساب ديگه اي بوده و از خودم نااميد شدم.
خيلي جدي گفتم:حسابي در كار نبود.
كامبيز با حالتي شوخ گفت:حداقل اجازه مي دادين شما رو مي رسوندم.
ممكن بود فكر كنن شما هم جزو فراري ها هستين.
كامبيز خنديد.بلند شد و بالاي سر بهرام ايستاد و گفت:چه طوره؟پسنديدي؟
عاليه.همونه كه دنبالش بوديم.شهلا يكي ديگه هم مي خواد برداره.
بهرام جان ورشكست نشي؟
شب و روزم رو گرفته.تو خوابم دنبال طلا مي گرده.
به شهلا نگاه كردم و به خنده افتاديم.كامبيز گفت:انگشتر سفارشي دارم كه لنگه ش رو مادرم برداشت.مي دوني كه فخري جون هرچيزي رو نمي پسنده.فكر كنم شهلا خانم از طرح اون خوشش بياد.
شهلا با عشوه گفت:كامبيز خان از دست خانم جواهريان دلخورم.چرا عروسي ما تشريف نياوردن.قابل ندونستن؟
خيلي مايل به اومدن بود.اما از بدشانسي عروسي پسر يكي از صميمي ترين دوستانش با عروسي شما مصادف شد.اگه نمي رفت براش بد مي شد.چون دوستش رو فخري جون حساب ويژه اي مي كنه.سپس رو به من گفت:بفرماييد قهوه تون سرد شد.
فنجان را برداشتم و جرعه اي از آن نوشيدم.با اشاره به شهلا به او فهماندم وقت رفتن است.
بلند شد و گفت:تا قهوه تو بخوري منم مي رم پايين تا انگشتر رو ببينم.بهرام نيز به دنبال همسرش رفت.
كامبيز گفت:اگه شما چيزي مورد پسندتتون قرار گرفته امر كنم بيارن.اين مكان متعلق به شماست.
ممنونم.شما جواهرات زيبايي دارين.شايد يك روز براي خريد بيام.
كامبي با صدايي كش دار و آرام گفت:فقط يك جواهر كم دارم.
از جوابش دست و پايم را گم كردم.برخاستم و گفتم:ممنون از پذيراييتون.
كامبيز به دنبال من آمد.شهلا انگشتر را به دستش كرده بود و با شيفتگي نگاهش مي كرد.انصافا زيبا بود و نگين بزرگ چشمگيري داشت.
شهلا گفت:واقعا سليقه خانم جواهريان عاليه.صبا نظر تو چيه؟
خيلي بهت مياد.مبارك باشه.
بهرام با كامبيز مشغول صحبت بود.آهسته به شهلا گفتم:تمومش كن بريم.
شهلا چشم غره اي به من رفت و گفت:معلومه چته؟حرف يه قرون دوزار نيست كه بايد با حوصله انتخاب كنم.
انتخابت رو كردي.بي خودي داري معطل مي كني.
شهلا از كامبيز تشكر كرد و به بهرام گفت در اتومبيل منتظرش هستيم.من هم به سرعت تشكر و خداحافظي كردم و بي معطلي بيرون رفتم.كامبيز چنان با متانت ايستاده بود و ما را بدرقه كرد كه تا كنون از هيچ مردي اين همه تواضع نديده بودم.از رفتارش پيدا بود در خانواده اي مبادي آداب بزرگ شده و براي خودش كسي است.
در اتومبيل نشستيم با دلخوري گفتم:مگه طلافروشي قحط بود كه اومدي اينجا.
شهلا با خنده گفت:طلا فروشي زياده جواهر فروشي كمه.چرا جوش مي زني؟خونسردي خودت رو حفظ كن.خدا رو چه ديدي شايد يه روزي صاحب اينجا شدي.
من مثل تو پولكي نيستم.
به انگشترهايش كه در انگشتش جا داده بود اشاره كرد و گفت:ببين چه ياقوت و زمرد قشنگي داره!چشم خيلي ها با ديدن اين انگشترها درمياد.
آره...براي خودنمايي خيلي خوبه.
شهلا ازسرخوشي خنديد و گفت:نمي دوني چه قدر با حسرت نگام مي كنن!هنوز خيلي ها از اين كه بهرام منو انتخاب كرده دارن بال بال مي زنن.
اميدوارم هميشه همين طور احساس خوشي و سعادت كني.
ممنونم صبا.ديدي كامبيز چه مغازه لوكسي داره؟جاي هركسي اينجا نيست.مشترياش از طبقه خاصي هستن.بيشتر سفارشي كار مي كنن.بهرام مي گفت نصف طرحاشون از فرانسه و انگليس مياد مارك كارتيه و ديور ميارن.
گول مغازه رو مي خوري هرچي بارت مي كنن مي خري.
اگه لنگه جواهرات منو جايي ديدي خبرم كن.از كامبيز خان لجت گرفته همش دنبال عيب جويي هستي.
بهرام آمد و مرا به خانه رساندند.
مادر با ديدن من گفت:كجا رفتي؟دير كردي؟
با خستگي گفتم:شهلا مي خواست طلا بخره رفتيم مغازه كه چه عرض كنم نمايشگاه جواهريان.
مادر با تعجب پرسيد:خودشم بود؟
با سر جواب مثبت دادم.
گفت:اين قدر مغازه اش بزرگ بود؟
بزرگيش يه طرف،چند كارمند داشت و ويترين مغازه رو هم مدل اروپايي ها تزيين كرده بودند.تمام زيور آلات روي كوسن هاي ساتن قرار داشت و با ادا اطوار خاصي جلو مشتري مي ذاشتن.تازه مجله هاي مدل جواهر داشتن كه مي تونستي هرچي دوست داري سفارش بدي.
بارك الله به شهلا.پول داشتن اينه ديگه...خريد خوب،زندگي مرفه،مسافرت و اتومبيل و همه چي داري و ديگه غصه اي نداري.از اولم معلوم بود جواهريان آدم حسابيه.
اگه آدم حسابيه چرا منو انتخاب كرده؟
مگه تو چته؟
اين جور آدما دنبال يكي مثل خودشونن.ما مثل اونا نيستيم.
تو خوشگل و با شخصيت هستي كه به صدتا ملك و املاك مي ارزه.آدم حسابي بودنم تو پول نيست تو شخصيت آدماس.
براي من مهم نيست كه منو پسنديده چون اصلا به دلم نمي شينه.
بايد برات مهم باشه.جواهريان بهترين شرايط رو داره.خودت رو بي خيال نشون نده.هركي جاي تو بود الان با دمش گردو مي شكست.براي من اداي پيرزن ها رو درنيار.
هركي نخواد شوهر كنه پيرزنه؟
مادر پشت چشمي نازك كرد و گفت:بحث كردن با تو بي فايده س.خودت مي دوني.
از حركت مادر خنده ام گرفت.مادر از كامبيز خوشش آمده بود و او را ايده آل من مي دانست.
چند روز بعد شهلا مرا به خانه اش دعوت كرد و بهانه اش ديدن آلبوم عروسي اش بود.مادر اصرار كرد دعوتش را قبول كنم.
خانه شهلا هم زيبا بود.دكوراسيوني مدرن و فضايي رويايي داشت.پذيرايي شاياني كرد.ساعتي سرگرم تماشا آلبوم عكس ها و معرفي اقوامشان بود.ميز شام را آماده كرديم تا بهرام هم بيايد.با صداي زنگ در شهلا لبخندي زد و گفت:بهرام اومد.برم درو باز كنم.
در اتاق نشيمن نشسته بودم كه بهرام آمد و البته تنها نبود و كامبيز خان نيز پشت سر او وارد شد.از جا بلند شدم تا احوالپرسي كنم.كامبيز با لبخند هميشگي اش نگاهم مي كرد.دستپاچه شدم انتظار نداشتم شهلا اين طور غافلگيرم كند.كامبيز مقابلم روي مبل لم داد.بهرام بيرون رفت و ما تنها شديم.كامبيز همان طور نشسته بود و به من زل زده بود.
با طمانينه هميشگي اش گفت:مشتاق ديدار بوديم.
به زحمت لبخندي زدم و گفتم:با زحمت هاي ما.
شما بركت هستين.سرافرازم كردين.
كامبيز با آرامش و اعتماد به نفسي كه داشت معذبم مي كرد.
مادر حالشون خوب بود؟
به لطف شما.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#33 | Posted: 15 Jul 2013 11:49 | Edited By: andishmand




شهلا آمد و ما را براي صرف شام به سر ميز دعوت كرد.كامبيز صندلي برايم پيش كشيد تا بنشينم و خودش روبروي من جلوس كرد.از مبادي آداب بودنش خوشم آمد.بهرام كه تبحر خاصي در پيش كشيدن موضوعات مختلف داشت از هر دري سخن مي گفت تا جو صميمي شود.به زحمت كمي غذا خوردم.
بهرام گفت:به گانم صبا خانم از دست پخت همسر بنده خوششون نيومده.
خيلي عالي بود.امشب زياده روي كردم معمولا شام نمي خورم.
شهلا گفت:صبا به تناسب اندامش اهميت مي ده.از روزي كه ازدواج كردم كلي اضافه وزن پيدا كردم چون بهرام خان تنهايي غذا نمي خوره و بنده مجبورم به خاطر ايشون شام بخورم وگرنه قهر مي كنه.
كامبيز گفت:خودتون رو پاسوز بهرام نكنين وگرنه معلوم نيست چه بلايي سرتون مياد.
بهرام گفت:من از زن چاق بيزارم.اگه ببينم شهلا چاق شده فوري طلاقش مي دم.
شهلا گفت:عجب رويي داري.تا ديشب كه يه چيز ديگه مي گفتي؟
كامبيز گفت:مي خواد شما چاق بشيد تا به خواسته ش برسه.
با جواب كامبيز همه به خنده افتاديم.
بعد از اتمام شام مادر تماس گرفت و نگرانم بود.گفتم،تا نيم ساعت ديگه برمي گردم.
شهلا پرسيد:چرا به اين زودي؟
زود نيست.دير هم كردم.
بهرام گفت:عجله نكنين.خودم مي رسونمتون.
ممنون از پذيراييتون.مامان تنهاس بايد برم.
كامبيز گفت:اگه ممكنه اجازه بدين برسونمتون.
راضي به زحمت نيستم.با تاكسي تلفني مي رم.
شهلا گفت:بهتره كامبيز خان اين زحمت رو بكشه.
كامبيز بلافاصله رفت تا آماده شود.
آهسته به شهلا گفتم:چرا اذيت مي كني؟خونه ما اون طرف شهره.دلم نمي خواد مزاحم كسي بشم.
چقدر رودربايسي داري.اين وقت شب درست نيست تنها بري.
آماده رفتن شدم.بعد از تشكر و خداحافظي به همراه كامبيز بيرون آمديم.در عمرم اين چنين معذب نشده بودم.سوار اتومبيل شيك و آخرين مدل كامبيز شدم.گفتم:مسير ما كاملا مخالف همديگره.نبايد به خودتون زحمت مي دادين.
فاصله ها رو مي شه كم كرد حتي اگه خيلي دور باشه.
كامبيز عمدا دوپهلو جواب مي داد.سپس گفت:بهتره روراست باشيم و بدون تعارفات معمول حرف بزنيم.مدتي هست كه منتظر جواب شما هستم.اون قدر از حسن و اخلاق شما با مادر صحبت كردم كه بي قرار و مشتاق زيارت شما هستن.
خوبي از خودتونه.
واقعيت رو عرض كردم.من آدم رياكاري نيستم.از همون شب كه ديدمتون انس عجيبي به شما پيدا كردم و تا اين لحظه تنها فكر من گرفتن جواب مساعد از طرف شماست.
كامبيز خان من قصد ازدواج ندارم.اين حرف رو بارها به شهلا گفتم.
براي چي؟شكست توي زندگي سرآغاز موفقيت هاي بعديه.تجربه من و شما با توجه به گذشته مون مي تونه كمكمون كنه تا بهتر تصميم بگيرم.نه اينكه فرار كنيم و جلو پيشرفتمون رو به خاطر تجربه هاي تلخي كه داشتيم بگيريم.
زندگي زناشويي من چنان سخت و ناگوار بود كه ممكن نيست به اين زودي فراموشش كنم.
مسلما فراموش نمي شه و تا آخر عمر با ماست.اما كمرنگ مي شه.با ساختن دوباره ويروني ها.منم مثل شما شكست بدي خوردم.درد من و شما مشتركه و به همين خاطر مي تونيم درك متقابلي داشته باشيم.
كم كم به مقصد نزديك مي شديم.راهنمايي اش كردم تا مسيرها را به اشتباه نرود.سركوچه رسيديم.پياده شد و در را برايم باز كرد.تشكر كردم و گفتم:خيلي زحمت دادم و شبتون بخير.
بي صبرانه در انتظار جواب شما هستم.
آنقدر سركوچه ايستاد تا به داخل خانه رفتم.روز بعد شهلا تماس گرفت.
گفتم:من بايد زنگ مي زدم و بابت زحمتي كه دادم تشكر مي كردم.
اتفاقا تماس گرفتم تا بابت ديشب ازت عذرخواهي كنم كه در جريان اومدن كامبيز نذاشتمت.دعوت از كامبيز فكر بهرام بود تا بيشتر با هم آشنا بشين.
من از دستت ناراحت نيستم ولي بهتر بود منم در جريان مي ذاشتي.
حالا تعريف كن.تو راه بين شما دوتا چي گذشت.
مگه قرار بود چيزي بشه.
اگه نمي خواي به من بگي عيب نداره من ناراحت نمي شم.
منتظر جواب منه.
خوب؟
خوب هنوز دارم فكر مي كنم.
بهرام پيشنهاد داد كامبيز يك بار بياد خونتون و با هم حرف بزنين.بالاخره تو هم سوال هايي داري كه بپرسي و تو تصميم گيريت موثره.
با مامان حرف مي زنم اگه نظرش همين بود شايد قراري گذاشتم.
بعد از خداحافظي با خودم گفتم دستي دستي دارم به راهي كشيده مي شم كه دلم نمي خواست تا مدت ها در اين راه پا بگذارم.آيا اين اتفاقات جزو تقدير است و از دست انسان خارج و يا با كمي پافشاري مي توان مسير را تغيير داد؟شايد در آن صورت پشيمان شوي كه چرا به بيراه كشيده شدي و اي كاش پشت پا به قسمتت نمي زدي كه تا آخر عمر افسوس بخوري و اشك ندامت بريزي.
مادر اصرار داشت كامبيز يك بار به همراه مادرش بيايد و بعد سرفرصت در مورد آن فكر كنم.به مادر گفتم:ازدواج براي بار دوم سخته و مي ترسم كامبيز اوني نباشه كه در ظاهر نشون مي ده.
ازدواج مثل هندونه نبريده س.هيچ كس نمي تونه تضميني براي خوشبختي كسي بكنه.تو از ازدواج با علي ضربه بدي خوردي.اما دخترم همه مردها مثل هم نيستن.هركدوم معايب و محاسني دارن.هيچ كس كامل نيست.
براي من شروع دوباره با آدمايي كه به ظاهر متفاوت از ازدواج قبلم هستند،كمي سخته و نمي تونم خودم رو راضي به اين مسئله كنم.
عجله نكن.تا دلت مي خواد موضوع رو سبك سنگين كن.شايد اين بار خدا خواست و بخت خوبي برات ساخت.تا آخر عمرت كه نمي توني مجرد بموني.بلند شو براي آخر هفته قرار بذار.تا نبينيم چي هستن و كي هستن كه نمي شه درست فكر كرد.
باشه براي فردا.
كلافه بودم و خوبي و بدي كارم را نمي توانستم تشخيص بدهم.از سويي شهلا و كامبيز آرامشم را برهم زده بودند.از سويي مادر و تمايل بيش از حدش باعث مي شد شديدا به فكر فرو بروم و همان طور كه مادر مي گفت لگد به بخت و اقبالم نزنم.با شهلا تماس گرفتم و قرار شد آخر هفته كامبيز به همراه مادرش به خانه ما بيايند.
شب جمعه مهمان ها آمدند.شهلا و بهرام نيز كامبيز و مادرش را همراهي كردند.كامبيز با سبد گل بزرگي و لبخندي بر پهناي صورت ظاهر شد.مادرش زني حدودا شصت ساله بود و بسيار شيك پوش و متشخص به نظر مي آمد از ديدن سروشكل او به ترديدهايم اضافه شد چرا كه هيچ چيز آنان با ما جور نبود و مانند راه گم كرده هاي بين سفر مي مانند كه براي اتراقي كوتاه به اجبار از منزل ما سردرآورده بودند.نه خانه و نه محله و نه من و مادر همتراز آنان نبوديم.ژست خانم جواهريان و آرايش گيسوانش بي نقص بود و مشخص بود ساعت ها براي ظهار خود وقت صرف كرده.جواهرات زيبايي به خود آويخته بود و ابهت او به قدري چشم گير بود كه هركسي را تحت تاثير قرار مي داد.آنان كجا و ما كجا...
فخري جون در خانه ويلايي در شمال تهران زندگي مي كرد و تنها دخترش حميده بعد از انقلاب به آمريكا كوچ كرده بود و به همراه همسرش كه پزشك بود زندگي خوبي را مي گذراند.از گفته هاي فخري جون متوجه شدم كه خوشبختي پسرش را خواهان استو به هيچ چيز اهميت نمي دهد.چون از ثروت غني هستند و اختلاف طبقاتي را به هيچ عنوان ملاك ازدواج و همزيستي مسالمت آميز نمي ديد.در ظاهر خيلي ايده آل و جالب بودند.
صحبت هايش چنان شيرين و خوشايند بود كه من و مادر مبهوت مانده بوديم.زيبايي مرا ستود و به سليقه پسرش احسنت گفت و اضافه كرد بهترين سرمايه براي يك زن زيبايي اش است.بعد از ساعتي گفتگو آنان را بدرقه كرديم و قرار شد روز بعد براي گردش بيرون برويم و بيشتر با هم گفتگو كنيم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#34 | Posted: 15 Jul 2013 11:51




چهره مادر ديدني بود.همان طور هاج و واج مانده بود.با خنده من گفت:واي صبا ديدي مادرش مثل ملكه انگليس بود.
با تمسخر گفتم:شايدم خودش بوده و ترجيح داد ناشناس بمونه.
منو مسخره مي كني؟
نه مامان خوبم،خواستم كمي بخنديم.
اصلا خنده دار نبود.من كه حسابي دست و پام رو گم كرده بودم.آخه به ما نمي خورن.
با افسوس گفتم:همين طوره.براي همين مشكوك به نظر مي رسن.
هيچم اين طور نيست.مگه نديدي مادرش چي گفت.اون ها به خاطر زيباييت تو رو مي خوان نه به خاطر مال و ثروت.
مگه تو اين شهر بزرگ زيباتر از من پيدا نمي شه.
چرا پيدا نمي شه؟منتها چشم جواهريان تو رو گرفته.هركس بشنوه دهنش باز مي مونه.
مامان اين حرفا به درد نمي خوره.مهم اتفاقيه كه قرار بيفته.
چي بگم والله...خودمم موندم.
يعني شما نمي خواين نظرتون رو بدين.
نظر من مهم نيست خواسته تو مهمه.فعلا كه گيج شدم.و با حسرت ادامه داد:چه جواهراتي!چه لباس هايي!چه عطري به خودش زده بود!ببين هنوز بوش تو اتاقه.
مشورت با شما بي فايده س.بهتره خودم برم فكر به حال خودم بكنم.شما فعلا مدهوش مادر كامبيز شدين.هروقت از اين حال و هوا بيرون اومدين خبرم كنين.
آن شب سوالات متعددم را پس و پيش كردم و با هر سوالي مطلب تازه اي به ذهنم خطور مي كرد.كه بايد جواب آن را از كامبيز مي پرسيدم.من مي خواستم براي بار دوم انتخاب كنم و اين كار را مشكل تر مي كرد.
ساعت پنج بعد از ظهر كامبيز به همراه شهلا و بهرام به دنبالم آمدند.مادر سفارش هاي لازم را كردو مرا بدرقه كرد.كامبيز خيلي سرحال بود و در حال شوخي با بهرام بودند.در مقابل پاركي توقف كرديم و قرار شد ساعتي بعد در كنار اتومبيل به هم ملحق شويم.شهلا به همراه همسرش به سوي ديگر رفتند و ما روي نيمكتي نشستيم.كامبيز شروع به صحبت كرد و از همسرش مرواريد كه حدود چهار سال از جدايي شان مي گذشت حرف زد.به گفته كامبيز آنان تفاهم اخلاقي نداشتند و مدام در حال كلنجار رفتن با يكديگر بودند.سرانجام مرواريد به شوق زندگي در خارج از ايران اقدام به جدايي كرده بود و كامبيز حاضر نبوده مادرش را تنها بگذارد و به علايقش در ايران پشت پا بزند.حرف هايش برايم قابل قبول بود به خصوص كه به وطنش عشق مي ورزيد و حاضر به ترك آن نبود.
تا خواستم از گذشته خود و زندگي كه با علي داشتم حرف بزنم گفت:هرچي كه بايد بدونم بهرام برام گفته و هيچ اهميتي نداره چون بايد به فكر آينده باشيم.
گفتم:ما از نظر فرهنگي و طبقاتي اختلاف فاحشي داريم.
گفت:من مي خوام تو رو به بالاترين سطح زندگي برسونم چون لايقش هستي.
من و كامبيز گذشته تلخي داشتيم و به نوعي باخته بوديم.در حال حاضر تنها نقطه اشتراك ما چيزي جز اين نبود.كامبيز خيلي امروزي فكر مي كرد و دوست نداشت همسرش امل و بي دست و پا باشد.او به دنبال زني پرشور و حال و متجدد بود.آن روزها به خاطر موقعيت كاري ام به خودم خيلي مي رسيدم و تلاش مي كردم طبق مد روز خودم را بيارايم.از نگاه هاي كامبيز متوجه مي شدم چه قدر مورد پسندش واقع شدم و مرا ايده آل خود مي بيند.بعد از خروج از پارك به رستوراني رفتيم كه در فضاي باز پذيراي مشتريانش بود.غذاهاي رنگارنگي به سفارش كامبيز روي ميز چيده شد.بهرام آن قدر كباب خورد كه صداي شهلا درآمد و گفت:مي ترسم دل درد بگيري.چند شب پيش يادت رفت به چه حالي افتادي؟
نترس چيزيم نمي شه.
كامبيز گفت:خونه كه رسيدي نبات داغ يادت نره.
تو نگران من نباش.فعلا كه رنگ و روي شما پريده و اشتهات كور شده.
كامبيز چشم از من بر نمي داشت و با محبت نگاهم مي كرد.
بعد از آن شب چندين بار ديگر به گردش رفتيم.رفتارهاي كامبيز همراه با ادب و متانت بود و در تمام اين ديدار ها احترام خاصب برايم قائل بود.از صحبت هايش چنين برمي آمد كه به آگاهي زن از سياست و موضوعات اجتماعي اهميت زيادي مي دهد و عقيده داشت زن بايد در اجتماع حضور داشته باشد و به مسائل اطرافش توجه كند و تمام اوقات خود را در آشپزخانه هدر ندهد و همواره آراسته و مرتب باشد.
با توجه به زندگي خفت باري كه داشتم صحبت از آزادي و استقلال زن برايم خوشايند بود و كامبيز و خانواده اش را نقطه مقابل علي و خانواده اش مي ديدم.من هيچ علاقه اي به كامبيز نداشتم اما اشتياق مادر به اين وصلت و ظاهر چشمگير و دهان پركن كامبيز وسوسه انگيز بود.ديگر دنبال عشق و عاشقي نبودم زيرا علي آنچنان دلزده ام كرده بود كه با خود عهد كردم ديگر به دنبال دلم نروم و اگر قرار است عشق و خوشبختي به سراغم بيايد بعد از ازدواج باشد تا عاقلانه تر تصميم بگيرم تا نتيجه معكوس داشته باشد.
بعد از دوماه رفت و آمد بالاخره بله را گفتم و قرار شد در جشني خصوصي در ويلاي فخري جون برگذار مي شد به عقد كامبيز درآيم.در اين فاصله كامبيز آپارتماني لوكس در منطقه اي نزديك به خانه مادرش خريداري كرد وسه دانگ آن را به نام من كرد تا پشتوانه محكمي براي آينده ام باشد.دو هفته به خريد از فروشگاه ها و بوتيك ها گذشت.كامبيز دست و دلباز بود و هيچ مضايقه اي در اين مورد نمي كرد.گران ترين سرويس جواهر موجود در ويترينش را برايم آورد و دستبند گران قيمتي نيز مادر پيشكش كرد.
حميده با شنيدن خبر ازدواج برادرش دو چمدان لباس و كفش و لوازم آرايش و عطر و خرده ريزهاي ديگر فرستاد كه اگر تا مدت ها خريد نمي كردم باز هم برايم كافي بود.
دكوراتوري تزئين خانه را برعهده داشت تا طبق آخرين مدل آن را بيارايد.با سفارش هاي مهندس دكوراتور وسايل خانه از فروشگاه هاي مورد نظرش خريداري مي شد كه هزينه سرسام آوري داشت.مادر در حد وسع خودش مبلغي پول به كامبيز داد كه او نيز نمي خواست قبول كند.مادر زيربار نرفت و وظيفه خود مي دانست حتما جهيزيه بدهد.خانه ام آنقدر شيك و رويايي شده بود كه حتي در خواب نيز همانند آن را متصور نبودم.لذت فراواني در خريد وسايل خانه بود كه در سايه امنيت مالي كامبيز لذت آن را دوچندان مي كرد.
فخري جون در هيچ كاري مداخله نمي كرد و اين كار را در شان و شخصيت خود نمي ديد و قايقش را برخلاف جهت آب مي راند و هرطور كه مي خواست زندگي مي كرد و كاري به كار كسي نداشت.خانه او پر از تجملات بود و با وجود چندين خدمه راحت و آسوده به سر مي برد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#35 | Posted: 16 Jul 2013 00:59




فصل هفتم
مقابل سفره اي كوچك و فانتزي در حضور تعداد انگشت شماري از اقوام به عقد كامبيز درآمدم.از طرف ما فقط آقارحمت و زن عمو و عمويدالله دعوت داشتند و از طرف كامبيز عمه و پسر بزرگش و چند تن از دوستان بسيار نزديك فخري جون بودند.شهلا و همسرش نيز از دوستان مشتركمان محسوب مي شدند.آنان با ظاهري آراسته و بسيار شيك در اين سوي و در سوي ديگر نزديكان ما در نهايت سادگي مقابل هم صف كشيده بودند.زن عمو و عمو جان كه نمي دانستند به كدام طرف نگاه كنند،به سالن بينهايت زيباي فخري جون و يا به خدمه او كه مرتب در حال رفت و آمد و پذيرايي بودند.لوسترهاي بزرگ وسط هال باعث شد تا زن عمو بپرسد:اينو چند نفري آوردن اينجا؟
فرش هاي ابريشم و تابلوهاي گران بها،پرده هاي الوان و زربفت و مبل و صندلي هاي اشرافي در گوشه و كنار چيده شده بود.به هر نقطه اي مي نگريستي تجملات بيداد مي كرد.
بعد از مراسم عقد شام مفصلي روي ميز چيده شد.فخري جون خودش در صدر ميز جلوس كرد و سمت راستش كامبيز و سمت چپش من نشستم.سخنراني كوتاهي در وصف همسر مرحومش كرد و بعد از خصوصيات كامبيز كه چقدر شبيه پدرش است جملاتي نقل كرد و سپس از مهمانان دعوت به صرف غذا كرد.ساعتي بعد مهمان هاي من قصد رفتن كردند.به قدري تحت تاثير فخري جون و زندگي او قرار گرفته بودند كه مرا فراموش كرده بودند.خداحافظي سردي انجام شد و راننده فخري جون براي رساندن آنان آماده ايستاده بود.
زن عمو در گوشم گفت:صبا قدر مادرشوهرت رو بدون.من كه به عمر چند ساله ام با همچين كساني حشر و نشر نداشتم.
آقا رحمت نيز گفت:صبا جون الحمدالله كه خيالمون از بابت تو هم راحت شد.خدا همه جوره درهاي رحمت رو به روت باز كرده.
عمويدالله هم گفت:اومدي وسط بهشت قدرش رو بدون.به اميد حق خوشبخت بشي.
تمام جملات آنان متاثر از زندگي فخري جون بود و چندان با محبت و صميمي ابراز نشد.
زماني كه گمان مي كردم مهماني رو به اتمام است متوجه شدم دسته دسته مهمان وارد مي شوند.صداي موزيك در سالن پيچيد.كامبيز به كنارم آمد و گفت:پاشو تازه مهماني شروع شده.
نگاه متعجبم باعث شد بلافاصله بگويد:مي خواستم سورپرازت كنم.
مهمان ها حدود شصت نفري مي شدند.كامبيز در حال معرفي دوستانش بود.شهلا هم به جمع بقيه خود را رسانده بود و مرا تنها گذاشته بود.رقص و پايكوبي به راه بود و كامبيز پابه پاي مهمان ها مي رقصيد و مي خورد و مي خنديد.با خود گفتم كامبيز از شادي بيش از حد اين طور پايكوبي مي كنه!از من نيز توقع زيادي نداشت چون مي دانست چندان با روش چنين مهماني ها آشنايي ندارم و به حال خودم رهايم كرده بود.فخري جون دور ميز گردي به همراه دوستانش نشسته بود.
جشن تا پاسي از شب ادامه داشت.نزديك صبح آخرين مهمان ها نيز روانه خانه هايشان شدند.كامبيز روي مبل به خواب رفته بود.فخري جون راننده اش را صدا كرد و گفت:درست نيست كامي با اين حالش پشت فرمان بشينه.اون ها رو به خونه برسون.
راننده فخري جون به زحمت كامبيز را بلند كرد و در اتومبيل خواباند.از بي آبرويي كامبيز غرق خجالت بودم.با هزار مكافات او را به داخل خانه كشانديم و روي تخت گذاشتيم.با خروج راننده فخري جون،لباس هاي كامبيز را درآوردم و لباس راحتي تنش كردم.صداي خروپف كامبيز خانه را برداشته بود.خدا را شكر كردم عمو و آقا رحمت نبودند تا افتضاحي كه كامبيز به بار آورده بود را ببينند.
روز بعد كامبيز نزديك ظهر از خواب بيدار شد.چشمانش پف كرده بود و صورتش به سرخي مي زد.ناله اي كرد و گفت:خداي من...صبا چه اتفاقي افتاده؟
اتفاقي نيفتاده!فقط تو زيادي خوشي كردي.
برم يه دوش بگيرم تا سرحال بشم.
صبحانه اش را آماده كردم.با چشماني خمار روبرويم نشست و گفت:نازنينم باز هم معذرت مي خوام.ديشب از خوشحالي سرازپا نمي شناختم.بعد از مكثي پرسيد:خيلي خوش گذشت.نظر تو چيه؟
به اجبار لبخندي زدم و گفتم:خيلي خوب بود.
ديدي چه دوستاي باحالي دارم؟هيچ وقت منو تنها نمي ذارن.كم كم با اونها آشنا مي شي.همه شون ماهن.
با سكوت من گفت:نمي خواي آماده رفتن بشي؟
مگه قرار نبود بعد از ظهر راه بيفتيم.
چه فرقي مي كنه.ناهار رو تو راه مي خوريم.تو هم از اين كسالت درمياي.هنوز عادت به اين خونه نداري.
براي من فرقي نداره هرطور خودت راحتي.
تا من ماشين رو از خونه فخري جون بيارم تو هم وسايلت رو جمع كن.
ساعتي بعد كامبيز آمد و چمدان را پايين برد.با مادر تماس گرفتم و خداحافظي كردم.در طول راه كامبيز خيلي سرحال بود و مرتب خاطره تعريف مي كرد و جالب آنكه تمام خاطراتش هم از دوستانش بود.جاده در فصل بهار زيبا و تماشايي بود و هوا معتدل و فرح بخش.ويلاي كامبيز چون نگيني در ساحل و رو به دريا مي درخشيد.اتاق خواب ها در طبقه فوقاني با تراس هاي كوچك تصوير دريا را به نمايش مي گذشت.وسايل يك زندگي مرفه به طور كامل در آن وجود داشت و همه آنان متعلق به كامبيز همسر من بود.احساس غرور كردم.
اواقات خوشي را در آنجا گذراندم.آنقدر به من خوش گذشته بود كه دلم نمي خواست به تهران بازگردم.ساعت ها كنار آب مي نشستم و به آبي بيكران چشم مي دوختم.شب ها از خلوتي ساخل استفاده مي كرديم و آب تني مي كرديم.كامبيز اجازه نمي داد دست به سياه و سفيد بزنم.غذا را يا از بيرون مي خريد و يا كباب درست مي كرد.كامبيز مهربان بود و مدام قربان صدقه ام مي رفت و از زيبايي ام كه در كنار دريا به نظرش دوچندان شده بود تمجيد مي كرد.هرروز با تهران تماس مي گرفتم و حال مادر و سعيد را جويا مي شدم.بعد از يك هفته به تهران بازگشتيم.
با رسيدن به خانه هرشب چند تن از دوستان كامبيز به ديدنمان مي آمدند و هداياي قابل توجهي مي آوردند.كامبيز از ديدن دوستانش مثل بچه ها ذوق مي كرد و نمي توانست شعف خود را پنهان كند.
يك ماه بعد در آموزشگاه رانندگي ثبت نام كردم و خيلي زود گواهينامه ام را دريافت كردم.كامبيز اتومبيل مدل بالايي برايم خريد تا از اين كه همسرش مي تواند رانندگي كند به دوستانش فخر بفروشد.مادر و سعيد از ديدن اتومبيلم حسابي شگفت زده شدند.آنان را به رستوران دعوت كردم تا شيريني اتومبيلم را بدهم.مادر به خاطر فاصله زياد خانه من از محله قديمي خودمان كمتر مي توانست سربزند و بيشتر اوقات من به ديدنشان مي رفتم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#36 | Posted: 16 Jul 2013 00:59




خانه مدرنم را دوست داشتم و براي نظافت آن ساعت ها وقت مي گذاشتم.كامبيز زبان چرب و نرمي داشت و مرتب در حال ابراز علاقه بود.اوايل برايم شنيدن اين سخن ها تازگي داشت اما كم كم از تكرار مدام آن خسته شدم و دلم مي خواست كامبيز كمي جدي تر رفتار كند.در حالي كه او همانند پسربچه اي تمام احساسش را بيان مي كرد.تنها چيزي كه كامبيز فاقد آن بود غرور بود و اگر بين ما مشكلي پيش ميامد كه من مقصر بودم باز پيش قدم مي شد و عذر خواهي مي كرد.
همسرم تمام خصوصياتي كه آرزوي يك زن بود را دارا بود.ظاهري آراسته،آداب دان،خوش زبان،شغل خوب،ثروت زياد،دست و دلباز و مهربان.آنقدر بي دغدغه پول خرج مي كرد كه هيچ گاه دلهره بي پولي نداشتم.دوست نداشت مرا بدون آرايش و با لباس خانه ببيند.تمام شبانه روز بايد به خودم مي رسيدم چون دوستانش اكثرا سرزده مي آمدند و نمي خواست آبرويش برود.جديدترين جواهراتي كه برايش ميامد را براي من كنار مي گذاشت.با تمام اين اوصاف متوجه شدم كامبيز قمار باز قهاري است و بيشتر از آنكه به خانواده اش اهميت دهد به سمت دوستان بيشمارش مي رفت كه بيشتر مثل خودش بودند.عاشق بازي پوكر بود و تا نيمه هاي شب براي بازي با دوستانش وقت مي گذاشت.
روزهاي ابتدايي ازدواج با مهماني هاي رنگارنگي كه دوستانش ترتيب مي دادند سرگرم بوديم.شناخت كساني كه تا كنون با آنان مراوده نداشتم جالب بود.آن جماعت بسيار خوش گذران بودند.خانه هاي مجلل،زنان امروزي و پارتي هاي شبانه ركن اساسي زندگي آنان را تشكيل مي داد.انس با چنين محيطي كمي دشوار بود و چندان با روحياتم سازگار نبود اما به خاطر حفظ همسرم ناگزير بودم پابه پاي بقيه پيش بروم تا به اسطلاح كم نياورم.براي آنان مصرف مشروبات الكلي امري كاملا طبيعي بود و بدتر از آن همسرانشان بودند كه آنان را در اين كار همراهي مي كردند.كامبيز چندبار مرا تشويق به خوردن نوع معمولي آن كرد كه چنان روترش كردم كه ديگر به خود اجازه نداد چنين پيشنهادي كند.زنان با خوردن مشروب از حالت عادي درمي آمدند و حركات جلف و زننده اي سر مي دادند و شوهرانشان از ديدن وضعيت اسفبار آنان از خنده ريسه مي رفتند.تا مدتي كارم تماشاي اين صحنه ها بود.كم كم دلزده شدم و از حضور در جمع آنان احساس ننگ مي كردم.
در حقيقت اگر چيزي از درون انسان نباشد او را به تدريج خسته و افسرده مي كند و ميل بازگشت به علايقش در او پديدار مي شود.
شايد براي كامبيز و امثال او اين مهماني ها و خوشگذراني ها جالب و متنوع بود اما براي من چنين نبود.حالت انسان راه گم كرده اي را داشتم كه به سوي پرتگاه قدم برمي دارد و خبر از چند قدم بيشتر ندارد و به سقوط نزديك مي شود.من به راستي نقش خود را در زندگي گم كرده بودم.كامبيز چون كارگرداني ناشي سرنخ سناريو زندگي اش را رها كرده بود تا به هر طرف كه دوستانش هدايت مي كردند برود.
كامبيز مهربان و شوخ طبع بود به جز مواقعي كه از خود بي خود مي شد قابل تحمل بود و خود را شيفته من نشان مي داد.دلم مي خواست با تمام وجودم دوستش داشته باشم و شايد بهتر بگويم عاشقش باشم تا راحت تر با او كنار بيايم و معايبش را تحمل كنم.در حالي كه فقط به عنوان همسر به او علاقه مند بودم و احترامش را داشتم.كامبيز صداي خوبي داشت و گاهي آواز مي خواند اما هيچ شبي تنها نبوديم تا براي من بخواند.انرژي بي حدي براي دوستانش صرف مي كرد و همواره در برابر آنان خستگي ناپذير بود.
يك شب بعد از رفتن مهمان ها با خستگي خودم را روي مبل انداختم و گفتم:كامبيز چرا ما هيچ وقت تنها نيستيم؟يا مهمون داريم يا مهموني مي ريم.
خستگي نداره.مي گيم و مي خنديم.سرگرمي بهتري سراغ داري؟با اين جو موجود كه هيچ تفريحي نمونده مجبوريم اينطوري سرگرم بشيم.
حرفت درست.اما نبايد خودمون رو مدام درگير دوستان كنيم.ناسلامتي ما زندگي دونفره داريم كه هيچ وقت از اون استفاده نكرديم.
تنها باشيم يا تو غر مي زني يا من.با دوستان فرصت بهانه جويي نداريم.
من غر نمي زنم.دوست دارم كنار پنجره شمعي روشن كنم و شام دونفره اي بخوريم.
خوشم مياد كه رومانتيك فكر مي كني.فردا شب هركس تماس گرفت جواب تلفنش رو نمي دم تا با هم تنها باشيم.
فقط فردا شب؟
نه عزيزم.هر شبي كه اراده كني.
در حالي كه گيسوانم را نوازش مي داد گفت:چرا به بتول خانم نمي گي هرروز بياد كمكت.دوست ندارم زياد كار كني.دستاي قشنگت خراب مي شه.
هفته اي يك بار هم كافيه.كار زيادي ندارم.
سعي مي كنم رفت و آمدها رو كم كنم تا راضي باشي.به نظرم تازگي ها كمي بي حوصله شدي.
خميازه اي كشيدم و گفتم:نه خوبم...فقط كمي خسته هستم.
فردا مي ري خونه فخري جون؟
حتما مي رم چون دعوتم كرده.
منم يه سر مي رم پيش فرهاد.
مگه نمياي خونه فخري جون.
حوصله دوستاي پيروپاتال فخري رو ندارم.
قرار بود رفت و آمدت رو كمتر كني.
دوست نداري نمي رم.ولي نمي دونم تو نيستي چيكار كنم.با در و ديوار حرف بزنم؟
خوشم مياد كه هميشه بهونه اي پيدا مي كني.
اينها بهونه نيست.وقتي دركم مي كني يعني آخر تفاهم.از اين كه با تو ازدواج كردم هيچ وقت پشيمون نيستم.
حرف هاي شيرين كامبيز براي روزهاي آينده بود تا راحت تر با دوستانش مراوده كند.داشتن تفاهم از نوعي كه كامبيز مي گفت و ازدواج با من كه صدايم درنمي آمد چون فكر مي كردم بايد اين طور باشد و من وارد دنياي تازه اي شدم كه برايم ناشناخته است.دنيايي كه تاكنون آشنايي با آن نداشتم و همه كساني كه در اين دنياي خاص زندگي مي كنند روش مشابهي چون كامبيز دارند.
فخري جون زندگي اشرافي داشت.طرز رفتار و شيوه زندگي اش به گونه اي بود كه انسان ناخودآگاه تحت تاثير قرار مي گرفت.قد متوسط و اندام فربه فخري جون با موهايي كوتاه و همواره آراسته با آرايشي بي نقص در تمام شبانه روز او را به سان كسي نشان مي داد كه در حال رفتن به مهماني و يا در انتظار آمدن مهمان به سر مي برد.با من بسيار مهربان بود و مي گفت:آرزو دارم كامبيز رو خوشبخت ببينم و تو باعث شادي پسرم هستي.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#37 | Posted: 16 Jul 2013 01:09




عكس هاي حميده دخترش را به در و ديوار سالن زده بود.حميده زيبا و لوند بود و زندگي مرفهي داشت.فخري جون از خاطرات گذشته اش و البته بيشتر از خوشگذراني هايي كه با همسرش داشته صحبت مي كرد.از سفرهاي اروپا تا گشت و گذار در ايران.پدر كامبيز به فخري جون عشق مي ورزيده و تمام زندگي اش را به پاي همسرش ريخته بود.بعد از او هيچ مردي در طبع فخري جون نگنجيد.هركه را كه سر راهش قرار گرفته بود در حد و اندازه آن مرحوم نديده و ترجيح داده بود فرزندانش را سروسامان بدهد.آلبوم عكس هايش را با افتخار نشان مي داد كه در كنار زنان و مردان هنرمند انداخته بودند و از هركدام خاطره اي بازگو مي كرد و به آن مباهات مي كرد.
فخري جون زني حساس و شكننده بود و با يادآوري هرخاطره چشمانش از اشك لبريز مي شد.انگشترهاي گران بها با جواهرات بي نظير در انگشتش خودنمايي مي كرد.كامبيز مي گفت،مادر كلكسيون الماس دارد و علاقه زيادي به سنگ هاي قيمتي دارد و تنها با يك نگاه تشخيص مي دهد كه سنگ از
چه نوع و اصل است يا نه.اولين بار كه به خانه اش رفتم يكي از آنان را به من هديه كرد.علاقه مند بودم بيشتر در كنارش باشم.در حالي كه فخري جون وقت چنداني براي من نداشت و بايد منتظر دعوتش مي شدم و مثل پسرش يا در مهماني بود يا مهمان داشت.فخري جون خوش صحبت بود و در كنارش گذر زمان را حس نمي كردم.
كامبيز علاقه خاصي به غذاهاي اروپايي و دسرهاي متنوع داشت.در كلاس آشپزي ثبت نام كردم و عرض دو ماه توانستم غذا و دسر و شيريني را ماهرانه طبخ كنم.ذوق فراواني براي يادگيري داشتم.هرشب از ديدن ميز شامي كه برايش مي چيدم ذوق زده مي شد و از هنرم تمجيد مي كرد.بعد از كلاس آشپزي به كلاس زبان و ورزش رفتم تا كمتر در خانه باشم و به قول كامبيز در اجتماع حضور داشته باشم.در اين كلاس ها زنان و دختراني را مي ديدم كه از وضع مالي خوبي برخوردار بودند و از سربيكاري و چشم و هم چشمي به آن مكان ها هجوم مي آوردند.در اين بين دوستان زيادي پيدا كردم و دوره هايي ترتيب مي داديم تا وقت خود را بگذرانيم.با وجود ظاهر آراسته و اتومبيل هاي مدل بالا و خانه هاي شيك گاه چنان درگير مشكلات زندگي بودند كه هيچ چاره اي براي حل آن نداشتند.زناني كه چندين بار ازدواج كرده بودند و يا كساني كه همسرانشان به آنان خيانت مي كردند و بسياري از مسائل ديگر...از درون ويران و در ظاهر فريبنده.به دنبال خوشي هاي كاذب رفتن و قهقهه زدن،تلاشي براي فراموشي دنياي واقعي اطرافشان بود تا به نحوي روزهايشان را بگذرانند.
شهره يكي از زنان به ظاهر موفق بود كه با وجود زيبايي چشمگيري كه داشت همسرش با يكي از صميمي ترين دوستان او روي هم ريخته بود و زندگي خصوصي تشكيل داده بود.شهره علت جدا نشدن و رها نكردن همسرش را چنين توصيف مي كرد:من به اين وضعيت عادت كردم و موقعيت زندگي خودم رو دوست دارم.
موقعيت شهره همان ثروت همسرش بود كه دوست نداشت آن را از دست بدهد.كم كم متوجه مي شدم كه اكثر دوستانم شيفته ثروت همسرانشان هستند و چندان به شخصيت خود و زندگي پوچي كه داشتند اهميت نمي دادند.براي آنان همه چيز روي ماديات دور مي زد.
آزادي فردي كه داشتم به من اجازه مي داد هر كاري كه دوست دارم انجام بدهم و هرجا بخواهم بروم و با هركس كه علاقه مندم رفت و آمد كنم.به بركت كامبيز كيفم پراز پول بود و دغدغه اي نداشتم.
با خودم مي گفتم:خوشبختي يعني اين.حالا كه به آن رسيدم چرا قدرش رو نمي دونم؟كامبيز همان مردي است كه به دنبالش بودم و پيدايش كردم،پس چرا نمي تونم خودم را با زندگي ام وفق دهم؟چرا هرجا مي روم و هركاري مي كنم مرا راضي نمي كند؟توقعم زياد شده؟ناشكر شدم؟در حالي كه تفاوت فاحشي با زندگي قبلي ام پيدا كرده بودم.من كجا و اين زندگي كجا؟چرا يادم مي رود كه علي چه بلاهايي بر سرم آورد؟چه كتك هايي كه نخوردم و چه تحقيرهايي كه نشنيدم.هرگز گمان نمي كردم از دست ديوي به دست فرشته اي بيفتم و رنگ خوشبختي و آزادي و زندگي آنچناني را بچشم.به راستي كامبيز فرشته نجات من بود؟بارها از خودم مي پرسيدم ولي جوابي برايش نداشتم.
از حركات كامبيز در جمع دوستانش همواره نگران بودم.وقتي آنان از زيبايي ام تعريف مي كردند همسرم نه تنها ناراحت نمي شد بلكه با حظ نگاهم مي كرد و سرحال تر مي شد.
من در محيطي رشد كرده بودم كه غيرت و مردانگي حرف نخست را مي زد و ناموس و شرف سرلوحه كارهايشان بود.با خودم مي گفتم،كامبيز واقعا مرد است؟اگر من را دوست دارد چرا من را به نمايش مي گذارد و از تعاريف مردان نامحرم نمي رنجد و ناراحت نمي شود؟اگر زيبا بودم فقط متعلق به او بودم.اگر هنري داشتم براي او بود.در حالي كه كامبيز تمام اين امتيازات را براي ديگران مي خواست.زندگيمان مانند حراجي مي ماند كه تمام زواياي آن در ديد عموم قرار مي گرفت.چرا خداوند مرا در مقابل دو آزمايش بزرگ قرار داد؟چه چيزي را بايد مي فهميدم؟علي كه آنطور پست بود و محقرانه زندگي مي كرد و كامبيز كه اين گونه بود.حد وسط اين دو چه بود؟چرا دو قطب مخالف هم نصيب من شد؟بيست و دو سال داشتم و خيلي جوان و بي تجربه بودم.نمي دانستم چطور زندگي كنم؟با شرايط به ظاهر سهل كامبيز مي ساختم و خودم را قرباني لذت هاي بي حد او در زندگي مي كردم تا خوشنود شود پس با خودم چه مي كردم؟
بعد از گذشت هشت ماه از زندگي مشترك تلاش مي كردم كسي متوجه دلزدگي ام از زندگي و شرايطي كه داشتم نبرد.مادر و دوستانش مرا زني ثروتمند مي ديدند كه درهاي خوشبختي به رويم گشوده شده و اين بار سفيد بخت شده ام.با حسرت به اتومبيل مدل بالايم و لباس هاي فانتزي و جواهراتم چشم مي دوختند و چنان به سراپايم نگاه مي كردند كه گويي از كره اي ديگر نازل شده ام.چندان از اين بابت ناراضي نبودم.بهتر بود مرا سعادتمند ببينند تا زني بدبخت تا برايم دل بسوزانند.غرايزم را در خود سركوب مي كردم تا مورد توجه و قبول اطرافيانم واقع شوم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#38 | Posted: 16 Jul 2013 01:10 | Edited By: andishmand




صحبت هاي دونفره ما محدود مي شد به مهماني ها و دوستان و مقايسه آنان با يكديگر.هرگز در مورد خودمان حرفي براي گفتن نداشتيم چون به نظر كامبيز همه چيز ايده آل بود جاي بحثي نمي گذاشت.
فخري جون دست كمي از پسرش نداشت.در مدت كوتاهي كه به آنجا رفت و آمد مي كردم متوجه شدم او نيز قمارباز خبره اي است و اغلب با دوستان آنچناني اش بساط قمار راه مي انداخت.گويا اين امر موروثي بود.فخري جون سفر به اروپا را به خاطر كازينو هايش مي پسنديد.او با امكانات رفاهي كه داشت فقط در فكر سر و پز خودش بود و مسافرت هاي بي شمارش زبانزد اجتماع در هم آنان بود.تمايل داشت بيشتر با او باشم و از اينكه مرا به دوستان و آشنايانش معرفي كند لذت مي برد و مي گفت:تو خوشگلي،اگه با من همه جا بياي چشم حسودا كور مي شه.زماني كه مي خواستم نزد او بروم به قدري وسواس در انتخاب لباس نشان مي دادم تا مبادا ايرادي بگيرد و خوشبختانه طرز لباس پوشيدنم را مي پسنديد.فخري جون خوش سر و زبان و دست و دلباز بود و به هر بهانه اي هداياي قابل توجهي به من مي داد.در دوره هاي دوستانه اش زنان مست و لايعقل به خانه هايشان مي رفتند و خودش نيز تا صبح مي خورد و مي رقصيد و مي خنديد و آن زمان بود كه شخصيت واقعي اش را نشان مي داد و ديگر خبري از آن جاه و جبروت نبود.فقط زن بدبختي بود كه از تنهايي و بي خبري از دنياي اطرافش رو به قهقرا مي رفت.اوايل با كنجكاوي وارد حريم خصوصي اش شدم و برايم جالب بود چون تا كنون با چنين روش زندگي آشنا نبودم و فكر مي كردم بايد ثروتمندان بدين شكل باشند.اما به تدريج اين واقعيت برمن آشكار شد كه او در زندگي نكبت بار و سبكسري كه كه انتخاب كرده مانند غريقي مي ماند كه راه نجاتي برايشان نمانده است.
بدتر از فخري جون فرزندانش بودند كه راه او را در پيش گرفته بودند و آنطور بار آمده بودند.ديگر دلم نمي خواست به آنجا بروم.احساس مي كردم دام بزرگي برايم پهن شده و هرآن ممكن است مرا به سوي خود پايين بكشد.زماني كه لازم بود بنا به سياست زندگي ام مي رفتم تا به مادرشوهرم برنخورد و به رفتارم شك نكند.كامبيز اصرار داشت رفت و امد تنگاتنگي با مادرش داشته باشم و عقيده داشت خيلي چيزها را از او ياد مي گيرم.البته حق با او بود و من تجربه خوبي به دست آوردم.بايد به كامبيز مي فهماندم نمي توانم مثل آن زنان خود را بيارايم تا در نگاه مردان هوسباز زيبا و لوند جلوه كنم.زندگي من با آنان تفاوت داشت.
هرزمان كه آقا رحمت به تهران مي آمد مهماني كوچكي ترتيب مي دادم كه عمو و زن عمو را نيز دعوت مي كردم.چنان معذب مي نشستند كه دلم به حالشان مي سوخت چون خود را همتراز كامبيز نمي ديدند.هرچند كه كامبيز سنگ تمام مي گذاشت و انواع كباب را برايشان مهيا مي كرد اما تفاوت زندگي ما آنقدر زياد شده بود كه چون سدي ميان ما حائل شده بود.آقا رحمت با خاطري آسوده به من و كامبيز نگاه مي كرد و خدا ر شكر مي كرد و مادر از ديدن زندگي مدرنم سير نمي شد و مي گفت:مراقب باش چشم نخوري.عمو يدالله روي تراس مي نشست و به منظره خيابان چشم مي دوخت و مي گفت:چه با صفاست.اون قدر تو شلوغي وول خورديم كه آرامش اينجا رو دوست دارم.زن عمو مرتب مي گفت:خدا دوستت داشته.ما كه تو فاميل مثل تو شوهر نداديم.هرچي يه لا قبا بوده دختراي ما رو گرفتن.كه البته منظورش به نفيسه هم بود.آنطور كه شنيده بودم رضا مرد سختگير و بددلي بود و عمو از او رضايت نداشت.ديدن خوشنودي آنان برايم لذت دنيا را داشت حاضر بودم تمام سختي ها را به جان بخرم تا آنان راضي باشند.
فخري جون كه مدت ها بود به سويس سفر كرده بود بازگشت.به ديدارش رفتيم.سرحال تر از هميشه بود و مدام مي گفت:كامبيز حتما يه سفر برو اون طرف،ببين چه خبره.اين همه اروپا رو گشتم مثل سويس كشوري رو نديدم.چه آرامش و رفاهي در اونجاست.
يكي از چمدان هايش را در فرودگاه گرفته بودند.بارش بيش از حد مجاز بود.آه و ناله مي كردو از خريدهايي كه كرده بود و در آن چمدان گذاشته بود دلش مي سوخت.كامبيز قول داد با يكي از دوستانش تماس بگيرد تا شايدب تواند دراين رابطه كاري انجام دهد.فخري جون گفت:حاضرم هرچي گمركي بخوان بدم در عوض كت و دامن مارك دارم رو به دست بيارم.
فخري جون حتي براي نوكر و كلفتش نيز سوغات آورده بود.ساعتي بعد دوستانش به آنجا هجوم آوردند و هركدام با يك بغل سوغات بيرون رفتند.
كامبيز مست سخنان مادرش بود و در حال تكرار تعاريف او بود.آخرسر با اشتياق گفت:در اولين فرصت برنامه سفر به اروپا رو تدارك مي بينم.ديگه اينجا خسته كننده شده.بايد تنوعي داشته باشيم.
گفتم:متاسفانه اون قدر غرق دوستانت هستي كه فرصت تنوع رو ازت گرفتن.
با دلخوري گفت:از اون حرفا بود!مي خواي ثابت كنم اين طور نيست؟
ثابت كن.
تا سال آينده منتظر يه سفر مهيج به اروپا باش.
من حسرت اروپا ندارم اما دوست دارم تو كمي از اين يكنواختي دربياي.
مي دوني كارامي زياد شده.تمام خريدها با منه.يكم دير بجنبم دشمنا همه چي رو از چنگم در ميارن.بازار رغابت داغه.
اگه بخواي منم مي تونم تو كارها كمكت كنم.
اتفاقا چند وقتيه دارم به اين موضوع فكر مي كنم.
مي خواي از شنبه شروع كنم؟
مي توني.فقط بايد خيلي باهوش باشي و همه چي رو زود بگيري.
اولين كاري كه بايد ياد بگيرم چيه؟
اولين قدم آشنايي با بازار و فروشنده شمش و طلاهاست،دومي هم شناخت مشتري ها و خيلي چيزهاي ديگه كه به مرور ياد مي گيري.مثل شناخت سنگ و جواهر و معيار طلا و ...
كار چندان آسوني نيست.
ظرافت و حوصله و ذوق مي خواد كه تو داري.
اگه نظرت اينه من از شنبه شروع مي كنم.دوست دارم كنارت باشم.
فقط تا ظهر،از اون به بعد بايد بري خونه و براي همسر گراميت شام خوشمزه درست كني.
چشم.هرچي سرورم بگه.
از اول هفته شروع كردم.به تمام تلفن ها و قرار ها و خريدهاي كامبيز با دقت گوش مي كردم.از نظم حاكم بر آنجا كاملا مشخص بود مديريت كامبيز چه قدر خوب است.
بعد از گذشت دو ماه تجارب خوبي به دست آوردم،اما كافي نبود.همان طور كه كامبيز گفته بود بايد حوصله به خرج مي دادم.
شهلا تماس گرفت و گفت:شنيدم همه چي رو تو چنگت گرفتي.آفرين به زرنگيت.كاش منم سياست تو رو داشتم.
تو هم مي توني تو نمايشگاه پيش بهرام بشيني؟
كلاس كار تو فرق مي كنه،مي دوني كه نمايشگاه جاي زن نيست.
اون گوشه كنار جايي براي خودت باز كن.زايمانت كي هست؟
نمي خواي كه شش ماهه به دنيا بيارم.
من عجله دارم هرچه زودتر بهتر.
چرا خودت دست به كار نمي شي؟
تا ببينم خدا چي مي خواد.دلم برات تنگ شده وقت كردي سر بزن.
حتما.به اميد ديدار.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#39 | Posted: 16 Jul 2013 01:14




كامبيز ماهي يك بار به خانه مادرم مي رفت.من هم توقع چنداني نداشتم.همين كه خودم مي توانستم هرزمان اراده كنم نزد آنان باشم كافي بود.به خريد و رستوران مهمانشان مي كردم.مي خواستم سعيد امروزي بار بيايد و خيلي چيزها را ببيند تا مثل من نباشد.
زماني كه خانواده ام به خانه ام ميامدند كامبيز به دوستانش اعلام مي كرد در خانه نيستيم تا مبادا سرزده بيايند و علنا مي گفت:دوست ندارم دوستام آقا رحمت رو ببينند مي ترسم فكراي ناجور كنن.
چه قدر چندش آور بود كه كامبيز به ظاهر آدم ها اهميت مي داد و هيچ بويي از معنويات نبرده بود.اكنون معناي اجتماعي بودن و امروزي بودن را از ديد همسرم درك مي كردم.كامبيز از تيپ آقارحمت كه مردي بازاري مسلك بود خوشش نميامد و وجود او را باعث سرشكستگي خود مي ديد.خود را به ناداني مي زدم تا كمتر غصه بخورم.
خانه ام بيشتر شبيه كاباره بود تا محل امنيت و آرامش كه حق هر انساني بود.مسافرت هاي جمعي به ويلا كه يكباره و بي وقت و از خوشي بيش از حد به كوه و دشت مي زدند وحشتناك بود.هياهو و ريخت و پاش و كارهايي كه شان انساني را زير سوال مي برد.هنگامي كه روي تراس اتاقم رو به دريا مي ايستادم و به شفق خورشيد برروي آب خيره مي شدم،به صندلي هاي پراكنده روي چمن ها و قهقه مستانه آنان نگاه مي كردم كه مثل حيوان در هم مي لوليدند و سرانجام نمي دانستند در حالت مستي با همسران خود بودند و يا نزد ديگري به سر مي بردند.با خودم مي گفتم:خدايا من اينجا چه مي كنم؟زندگي ساده ام چه شد؟به كدام گناه نكرده ام بايد در ميان انسان هاي گناهكار باشم؟
كامبيز متوجه نگاه هاي تحقيرآميز من بود و مدام مي گفت:چرا خودت رو گرفتي؟چرا تو جمع ما شركت نمي كني و با دوستان نمي جوشي؟
بي حوصلگي و خستگي را بهانه رفتارم قرار مي دادم.آنوقت مي گفت:كجا دوست داري بري؟هرچي بگي گوش مي دم.هرچي بگي برات مي خرم كافيه لب تر كني.
كاش كامبيز كمي غيرت داشت.كمي مردانگي و شرف داشت.در حالي كه فقط زن جواني مي خواست تا نزد دوستانش كم نياورد.ازدواج با زني بيست ساله كه به نظرش خيلي ساده مي توانست همرنگ جماعت خود كند.دختري از طبقه متوسط كه روزگار را به سادگي گذرانده بود و شايد آماده پذيرش همه چيز بود.من مي خواستم مثل مادرم ساده و صادق باشم.زندگي پرمعنايي را جستجو مي كردم.از پول بدم نمي آمد ولي نه به قيمتي كه ديگران انتظارات احمقانه اي داشته باشند.پس از گذشت يك سال و نيم از زندگي بي بند و بار،احساس حقارت و پوچي سراسر وجودم را فرا گرفته بود.وقتي دو تجربه خود را با هم مقايسه مي كردم چندان تفاوتي در آنان نمي ديدم.تنها نوع زيستن هركدام متفاوت از ديگري بود.يكي در فقر و اعتياد و سطح فكري پايين و ديگري در پناه ظاهري آراسته و متجدد اما تهي.در هردو مورد تنها من بودم كه فنا شدم.در اولي زيردست مادرشوهر و همسرم و دومي نيز با بي غيرتي كامبيز.
كاش زمان بيشتري براي شناخت كامبيز وقت مي گذاشتم.من كه يك بار باخته بودم چرا آسان تر از قبل باختم؟چرا نخواستم بيشتر از آنچه مي ديدم فكر كنم تا بهتر تصميم بگيرم؟
شهلا هم حال و روزي بهتر از من نداشت و مدام از رفيق بازي و شب زنده داري بهرام گله مند بود.تولد پسرش هم كمكي به حال و روزش نكرد.هيچ كمكي از دستم برنمي آمد.چرا كه زندگي خودم در منجلاب عياشي هاي كامبيز غوطه ور بود.آنان اعتياد خاصي به اين خوشگذراني ها داشتند و بدون آن اموراتشان نمي گذشت.
تا آن شب كه در خانه مجيد مهماني بود.مسعود يكي از دوستان كامبيز از من تقاضاي رقص كرد.با بي شرمي به من نزديك شد و رعايت اخلاقيات را نكرد.عصبي شدم و او را از خودم راندم.مسعود با كمال وقاحت رفتار مرا به كامبيز گوشزد كرد.كامبيز كه به سختي روي پا بند بود همراه مسعود به كنارم آمد و دستم را در دست مسعود گذاشت و گفت:صبا كمي با مسعود برقص دلش رو نشكون.
با نفرت خودم را كنار كشيدم و مهماني را ترك كردم.از خودم و كامبيز كه به راحتي مرا به ديگران مي فروخت متنفر بودم.از عالم و آدم مي ناليدم و اشك مي ريختم.نمي دانم چرا سراز خانه مادر درآوردم.مادر با ديدن من آن وقت شب و در آن وضعيت ترسيد و گمان كرد با كامبيز حرفم شده.با هرزباني كه بلد بود سعي در آرام كردن من داشت.آنقدر مايوس بودم كه هيچ كلامي آرامم نمي كرد.با چشماني خيس نيم دانم چه زماني به خواب رفتم.
صبح اولين كارم رفتن به حمام بود.دوش گرفتم و لباس راحتي مادر را به تن كردم.سرميز صبحانه مادر گفت:تا صبح چشم رو هم نذاشتم.آخه چي شده كه تنها و اون وقت شب بدون شوهرت تو خيابونا راه افتادي؟
با خستگي گفتم:چيزي نشده.كامبيز تماس نگرفت؟
كسي تلفن نكرد.جوابم رو ندادي؟
با كامبيز حرفم شد.
قهر كردي؟
دلم گرفت حوصله خونه موندن رو نداشتم.
مادر نفس راحتي كشيد و گفت:خيالم راحت شد.دعواي زن و شوهر مثل ابر بهاري مي مونه.سخت نگير.خودت تماس بگير ممكنه نگرانت بشه.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#40 | Posted: 16 Jul 2013 12:07 | Edited By: andishmand




فصل هشتم
كامبيز تا لنگ ظهر خوابه.بي هوش مي افته و حاليش نيست كه زن داره و زنش كجاست.
مادر در چهره ام دقيق شد و گفت:منظورت چيه؟حرفات بوي خوبي نمي ده.بگو ببينم چي شده؟
بي قرار شدم و از جايم بلند شدم.با اشاره به خودم گفتم:هيچي نشده...منو ببين شايد بفهمي چه بلايي سر دخترت اومده.شايد بفهمي تا خرخره تو كثافت زندگي مي كنم.دخترت شده بزم آراي مجلس آقا.خسته شدم.دوست دارم خوب باشم.ديگه نمي تونم تظاهر كنم كه خوشبختم و به هيچ كس حتي شما كه مادرم هستين حرفي نزنم.شايد به زودي شاهد از دست رفتن تنها سرمايه زندگي ام يعني نجابتم باشين.
مادر روي صندلي آشپزخانه ولو شد و ناليد:واويلا...چي مي شنوم؟چي شده كه اين حرفا تو ذهنت اومده؟
من واضح حرف زدم.شما دوست ندارين واقعيت ببينين.
چرا تا به حال حرفي نزدي؟وقتي حرف نمي زني،شكايتي نمي كني از كجا بايد مي فهميدم؟هروقت مياي با كلي دك و پز مياي.هروقت ميام خونه ت مي بينم پراز هرچيزي كه تو دنيا وجود داره.شوهرت رو مي بينم كه مدام قربون صدقه ت مي ره و نازت رو مي خره.چه جوري بايد مي ديدم كه نديدم؟
سرم را ميان دستانم گذاشتم و با نااميدي گفتم:همون بهتر كه چيزي نديدين و خبر از حال و روزم نداشتين.
اون از علي كه گفتي معتاد و مادرش فلان و...
به ميان كلامش رفتم و گفتم:مگه دروغ بود؟
نه راست بود.
پس چرا طوري حرف مي زنين كه انگار من مقصر بودم و دنبال بهانه هستم تا باز زندگيم رو خراب كنم؟
تو عصباني هستي.نمي ذاري حرفم رو تموم كنم.تو مقصر نبودي.اما حالا چه بهونه اي براي اين يكي داري؟پولدار نيست كه هست.آقا نيست كه هست.خونواده داره.از گل بالاتر به تو نمي گه و روي سرش جا داري.دست بزن و...
بس كن مامان.همين افكار باعث شد كه حقايق رو نبينم.پولدار و آقاست.منو مي ذاره رو سرش.كدوم سر؟مي دونين كامبيز منو براي چي مي خواست؟براي اون،من فرقي با زنهاي خيابوني و هرجايي ندارم.منو براي خوشگذروني و نشون دادن به اين و اون مي خواست.از من مي خواد برقصم و با دوستشا بلاسم و حال بدم.كامبيز مرد نيست اون يه نامرد به تمام معناست.نذارين دهنم بيشتر از اين باز شه.
مادر با افسوس نگاهم مي كرد.بعد از دقايقي گفت:آخه چي بگم.ظهارت يه چيز ديگه مي گه خودت يه چيز ديگه.كدوم رو باور كنم.در واقع دلم نمي خواد باور كنم.شده برات پيش بياد...من الان اون حالم.مي شنوم و باور نمي كنم.هركي تو رو مي ديد به سرووضع و رفت و آمدت حسادت مي كرد.شده بودي سنبل زنان خوشبخت.چه بدونم شوهرت تا اين حد بي غيرت و كثيفه.شهلا خير نبيني كه اين آدم بي سر و پا رو سرراه ما قرار دادي.
با شهلا كاري نداشته باشين چون حال و روز بهتري از من نداره.
مادر با گريه گفت:چه سرنوشتي رو پيشونيت نوشته.بيست و سه سال داري و اين همه بي وفايي از دنيا ديدي.اون وقت ها فكر مي كردم خيلي بدشانسم اما با اومدن آقارحمت خيلي چيزها برام عوض شد.وقتي بي لياقتي علي رو ديدم گمان كردم با اومدن كامبيز شانس و اقبال به طرفت اومده و مي توني رنگ خوشبختي رو بعد از اون همه فلاكت ببيني.اما افسوس اوني كه فكر كردم با اين كه تو مي گي زمين تا آسمون فرق داره.
گريه نكن مامان.منم خدايي دارم.
طلاق بگير.تا از اين بدتر نشدي جدا شو.
مي خواين نقل مجالس بشم و بگن دختره خودش مشكل داره.حاضرم تا آخر عمر بسازم تا پشت سرم حرف نباشه.
اون دفعه هم همين رو گفتي.اون قدر زجر كشيدي كه جنازت رو تحويلم دادن.اما اين بار فرق مي كنه پاي ناموس و شرفت در ميونه.
حواسم به خودم هست نگران نباشين.
تو جووني،هزار دام برات پهن مي كنن.خيالم ناراحته.بعد مثل آنكه ايده نويي به مغزش خطور كرده گفت:چطوره با مادرش حرف بزني.
با مادرش؟!...يكي مي خواد اونو به راه بياره.
واي خاك عالم...مگه چه جوريه؟
اونم غرق دنياي خودشه.به هيچ صراطي هم مستقيم نيست.تازه تلاش مي كنه منم مثل خودش باشم.
اون كه يه پاش لب گوره.خجالتم خوب چيزيه.
ول كن مامان.از اين حرفا دردي دوا نمي شه.بايد روش زندگيم رو تغيير بدم اگه كامبيز خواست مثل من مي شه وگرنه بره به جهنم.
اين كه زندگي نمي شه تو سوي خودت اونم سوي خودش.
نزديك به دوساله دارم با هر سازش مي رقصم ديگه بسه.
در حالي كه به سنگيني بلند مي شدم گفتم:برم ببينم شوهر نازنينم در چه حاله؟
بذار بعد ناهار برو.
ناگهان فكري به مغزم خطور كرد.گفتم:مامان دوست داري بريم شمال؟
مادر متعجب گفت:معلومه چته؟
دو سه روزه مي ريم.چه اشكالي داره.براي سعيد هم خوبه.
شايد كامبيز خوشش نياد تنها بري.
اون از خداشه من نباشم.مي رم خونه وسايلم رو جمع مي كنم تا ظهر برگردم.شما هم حاضر باشين.خداحافظي كردم و بيرون آمدم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites