تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 16 Jul 2013 13:08




كليد انداختم و آهسته وارد خانه شدم.كامبيز همچنان در خواب بود.صبحانه اش را آماده كردم.كنارش رفتم و صدايش كردم.
چشمانش را به زحمت باز كرد و گفت:كجا بودي؟
جاي شكرش باقيه كه هنوز فراموشم نكردي.
نيم خيز شد و گفت:متلك مي ندازي؟ديشب خوابم نمي برد.بدون حرف مي ذاري مي ري.من كه شوهرت نيستم برگ چغندرم.
كامبيز داشت حقيقت را مي گفت.نگاهش كردم تا شايد از رو برود.
تو از اين اخلاق ها نداشتي.اون فقط يه شوخي بود...
شوخي بدي بود.بهتره توضيح ندي.
بدجور منو كنف كردي.
كامبيز به خودت بيا.چرا متوجه نيستي؟من زن توام.نبايد اجازه بدي كس ديگه اي دست به من بزنه.
معلومه كه نمي ذارم كسي به تو چپ نگاه كنه.حساب مسعود جداست.اون فقط مي خواست با تو برقصه.اين كه عيبي نداره.
با سكوت من دستش را به سويم دراز كرد و گفت:حالا بيا پيشم برام تعريف كن ديشب كجا بودي؟
پشت كردم تا بيرون بروم.گفتم:بيا سر صبحونه تا برات تعريف كنم.
دقايقي بعد آمد و همان طور خمار پشت ميز نشست.چاي ريختم و رو به رويش گذاشتم.
چند روزي مي رم شمال.
تنها؟
با مادر و سعيد مي رم.
نمي خواي منم بيام؟
تو به كارات برس.
مثل بچه ها گفت:كار...كار...كار...اگه بري شمال من تنها مي مونم.
تو هيچ وقت تنها نيستي.
هيچ كس جاي تو رو نمي گيره.
چند روزي مي توني بدون من سر كني.بهونه نگير.
وقتي چهره مصمم مرا ديد گفت:مواظب جاده باش.شايد تا آخر هفته خودم رو رسوندم.
تا آخر هفته برمي گردم.تهران باشي بهتره.
راستي صبا يادم رفت بهت بگم فخري جون مي خواد بره.
كجا؟
پيش حميده آمريكا.
چه مدتي؟
براي هميشه.
چه طور ناگهاني تصميم گرفت؟
با اين اوضاع احوال جنگ موندن خطرناكه.
جنگ همينه.بايد خدا رو شكر كنيم كه ما زياد درگير نيستيم.
وقتي جون آدم درخطره موندن ريسكه.
تو كه ترسو نبودي؟!
همه مي ترسن.اين كاملا طبيعيه.
از نظري كه داد خنده ام گرفت،عاشق وطني كه اين باشد بايد هم بترسد.نزديك ظهر به دنبال مادر رفتم.در راه قضيه رفتن فخري جون را براي مادر تعريف كردم.
مادر گفت:معلومه كه اين مملكت جاي آدمايي مثل مادر كامبيز نيست.همون بهتر كه بره.
كمي در فكر فرو رفتم با ترديد گفتم:به نظرم كامبيز مي خواست چيزي به من بگه.
مثلا چي؟
شايد رفتن به اون طرف.
بي جا كرده.اون كه مي گفت سراين مسئله با زنش اختلاف داشته.حالا چي شده كه خودش مي خواد بره؟
پشت بندش گفت كه به خاطر مادرش نرفته.اگه فخري جون بره كامبيز ديگه بهونه اي براي موندن نداره.
نكنه زيربار بري.
كامبيز مرد زورگويي نيست.اون يه احمق به تمام معناست.
صبا اگه بچه دار مي شدي شايد سربه راه مي شد و دور دوستاش رو خط مي كشيد.
كي با بچه درست شده كه من دوميش باشم.يكي ديگه رو بدبخت كنم تا زندگيمو آزمايش كنم؟
تو كه قصد جدايي نداري حداقل تو فكر يه بچه باش.كامبيز مرد بدي نيست فقط تنها ايرادش رفيق بازيشه كه باعث شده از تو فاصله بگيره.
كامبيز بد نيست.اما مگه مرد بد حتما بايد دست بزن داشته باشه و معتاد باشه؟كامبيز در نوع خودش بده.مرد زندگي نيست.
تو رامش كن.اون كه دوستت داره مي توني از پسش بربياي.
سعيد در سكوت نشسته بود.گفتم:خوابي؟
مگه مي ذارين آدم بخوابه؟هي حرف كامبيز خان.
حق با توئه.تقصير مامانه.من از خونه دور شدم كه فكرم راحت باشه.ديگه راجع به كامبيز حرف نمي زنيم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#42 | Posted: 16 Jul 2013 13:09




يك هفته در سكوت و آرامش گذشت.اتفاقي كه مدت ها بود برايم رخ نداده بود.سعيد بينهايت خوشحال بود و به قول خودش كيف مي كرد.من و مادر هم بعد از مدت ها كنار هم بوديم و اوقات خوشي را سپري كرديم.باور نداشتم در دنيا نقطه اي هست كه دور از ديگران باشم.كامبيز چندبار تماس گرفت تا بيايد.هرطور بود دست به سرش كردم.
با ورود به تهران از مادر و سعيد جدا شدم و به خانه رفتم.خوشبختانه روز آمدن بتول خانم بود و من فرصت داشتم تا وسايل سفرم را جابه جا كنم.شهلا تلفن كرد و كمي از حملات هوايي ترسيده بود و از اين كه يك شب را در پناهگاه گذرانده بودند را بازگو كرد.سپس گفت:چرا تنها به شمال رفتي؟
تنها نبودم با مامان و سعيد بودم.
چرا با كامبيز نرفتي؟
چي شده كه سوال پيچم مي كني؟
از من به تو نصيحت هيچ وقت شوهرت رو تنها نذار.
حتما اتفاقي افتاده كه نگران شدي؟
از من نشنيده بگير.وقتي تو نبودي بهرام چيزايي در موردش مي گفت.
چرا جون به لبم مي كني.خوب بگو چي شنيدي؟
كامبيز نفهمه من تماس گرفتم؟
خيالت راحت.
ماندانا يادته؟
همون قد بلنده كه طلاق گرفته بود و بد مي رقصيد؟
آفرين خودشه.يادت مياد چه ادا و اصولي داشت و چه قدر لوندي مي كرد؟بهرام مي گفت به كامبيز گير داده.انگار عادتشه.يه مدت رفته بود تو نخ بهرام.خدا رو شكر بهرام از اولم از ماندانا خوشش نمي اومد.
خلايق هرچه لايق!
چي گفتي؟
هيچي...ممنون كه منو در جريان گذاشتي.حتما حواسم رو جمع مي كنم.
خيلي مراقب باش.چون دوستت دارم و نمي خوام زندگيت خراب بشه گفتم.وگرنه به من ربطي نداره.
مي دونم شهلا جون.تو خوبي منو مي خواي.
به خدا مي سپارمت.منو بي خبر نذار.
با قطع تماس به فكر فرو رفتم.به اطرافم نگاه كردم.همه چيز درهم به نظر مي رسيد.درست مثل كلافي كه سررشته اش را گم كرده بودم.بايد از جايي شروع مي كردم و خانه تكاني جانانه اي در رابطه با خودم و كامبيز انجام مي دادم.
كامبيز سرحال تر از هميشه در آغوشم گرفت و خوش آمد گفت.دلم برات يه ذره شده بود.چرا نذاشتي بيام؟
در چشمانش خيره شدم و گفتم:به نظر نمياد بهت بد گذشته باشه؟!
عاشقانه نگاهم كرد و گفت:چرا اين فكرو مي كني؟
نمي دونم.آخه خيلي سرحال به نظر مياي!
از شوق ديدن توست.
روي مبل لم داد و قيافه افسرده اي به خود گرفت و گفت:فخري جون هفته آينده مي ره.
چرا به اين سرعت؟
بدجوري تهران رو مي كوبن.فخري جون اعصاب نداره.دوشب تو زير زمين خوابيده.قلب درد گرفته.اگه امونه حتما بلايي سرش مياد.
موقع موشك بارون تو كجا بودي؟
باورت مي شه خواب بودم.
باورم مي شه.چون ديدم چه طور از خود بي خود مي شي و مي افتي.
تو اين موقعيت براي فراموشي بهتره كه مست باشي تا از دنيا بي خبر باشي.
فخري جون خونه رو چيكار مي كنه؟
وكالت داده براش بفروشم.خونه هم خورده تو سرش آخه خيلي ها دارن مي رن.
خيلي ها هم مي مونن و زندگي مي كنن.
صبا جون بستگي داره خودت كدوم رو انتخاب كني.زندگي اون طرف با خوشي و آرامش يا زندگي پرخطر اين طرف؟اين جور كه پيش بيني كردن جنگ حالا حالاها ادامه داره.
براي تصميم گيري نبايد عجله كرد.
فخري جون بره كاراي مارو درست مي كنه.
نظر من برات مهم نيست؟
اولا به خاطر تو دارم مي رم.دوما فخري جون به خودش بجنبه هفت هشت ماه طول مي كشه.
خيله خوب.تا اون زمان مي تونيم فكرامون رو بكنيم.
شام حاضره؟يك هفته اي كه نبودي خيلي به من سخت گذشت.قول بده ديگه تنهام نذاري و ديگه...
غذا آماده س.سعي مي كنم ديگه تنهات نذارم و ديگه چي؟
بدون تو نمي تونم زندگي كنم.
واقعا؟
نزديك شد و گفت:واقعا.
نگاه ناباورم را به او دوختم.
باور كن.بوسه اي روي پيشاني ام زد.ديگه دوست ندارم با من مشكوك حرف بزني.تو براي من تكي.
روز بعد با وجود خستگي راه به جواهر فروشي رفتم و تا نزديك ظهر ماندم.به محض رسيدن به خانه تلفن به صدا درآمد.جواب دادم.صدايي ناآشنا خيلي گرم احوال پرسي كرد.
گفتم:معذرت مي خوام به جا نياوردم؟
حق دارين!مسعودم.
كمي فكر كردم.ناگهان خاطره آن شب در ذهنم جان گرفت.با سردي گفتم:كامبيز خونه نيست.
عمدا ساعتي زنگ زدم كه مي دونستم تنها هستي.
امرتون؟
مي خواستم از رفتار اون شبم از شما عذر خواهي كنم.
نيازي به اين كار نبود.به هر حال زحمت كشيدين.
خواهش مي كنم قطع نكنين.
آقاي محترم بنده كار دارم.
بهونه نگير،من دوستدار تو هستم.خوبيت رو مي خوام.مي خيلي به كامبيز حسادت مي كنم از اين كه فرشته اي چون تو اسير موجود رذلي چون كامبيز افتاده شب و روز دارم غصه مي خورم.
برسرش فرياد زدم:به چه حقي راجع به همسرم اين طور حرف مي زنين؟مگه تو كي هستي؟
با خونسردي گفت:دلخور نشو.حقيقت رو گفتم.نگرانت هستم.دلم به حالت مي سوزه.
حيرت زده از كلام بي پروايش گفتم:به جاي نگراني به حال و روز من فكري به حال بيماري خودت بكن.اگر كامبيز بفهمه پشت سرش چه حرفا كه نمي زني حقت رو كف دستت مي ذاره.
قهقهه اي زد و گفت:مي توني شوهرت رو امتحان كني.نه تنها ناراحت نمي شه بلكه استقبال هم مي كنه.
گوشي را محكم روي دستگاه كوبيدم.از وقاحت مسعود پراز حرص شدم.جسارت را به حدي رسانده بود كه به خود اجازه مي داد تلفن كند و راجع به زندگي خصوصي ام اظهار نظر كند و تمايل خودش را نسبت به من ابراز كند.مدت ها بود چنين پست و خائني نديده بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#43 | Posted: 16 Jul 2013 13:09 | Edited By: andishmand




با صداي مجدد زنگ تلفن با وحشت از آن دور شدم.نبايد جواب مي دادم.با خود گفتم شايد مادر يا فخري جون باشد.با اين فكر گوشي را برداشتم و باز صداي او را شنيدم كه با التماس گفت:خواهش مي كنم قطع نكن وگرنه دم خونه تون ميام.
چه طور جرات مي كني بعد از اون همه توهين باز تلفن كنين؟
به خدا قسم نيت خير دارم.اگه حرفي مي زنم براي خوشبختي توئه.
ازتون ممنون مي شم ديگه تماس نگيرين.
بعد از قطع تماس به گريه افتادم.در فضاي ساكت خانه از درد حقارت و پوچي با صداي بلندضجه زدم.از نداشتن حامي رنج مي بردم.اگر همسري داشتم كه مي توانستم به غيرت و مردانگي اش تكيه زنم ديگر چه غمي داشتم و از امثال مسعود چه واهمه اي داشتم؟اما متاسفانه همه به شخصيت پوچ و بي رگ كامبيز پي برده بودند و مي خواستند به نفع خود سواستفاده كنند.از پول گرفته تا خوردن و گشتن و همسرش كه من باشم.براي آرامش ذهنم به حمام پناه بردم.كمي سبك شدم و بيرون آمدم.لباس مرتبي پوشيدم و به آشپزخانه رفتم.غذاي دلخواه كامبيز را تدارك ديدم.كمي آرايش كردم.در آيينه به خودم زل زدم و گفتم:شايد كامبيز اون قدر وجود نداشته باشد كه مراقبم باشد اما خودم كه مي توانم بدون مراقبت كسي از خودم واظبت كنم.شايد كمي دشوار باشد اما نتيجه بخش خواهد بود.
ساعت نه بود كه كامبيز آمد اما تنها نبود.مسعود با دسته گلي در دست پشت سر كامبيز ايستاده بود و لبخند احمقانه اي مي زد.
كامبيز گفت:صبا مهمون نمي خواي؟بعد از مدت ها مسعود هوس كرده سري به ما بزنه.
به سردي گفتم:خوش اومدن.
مسعود گل را تقديم كرد و گفت:قابل شما رو نداره.
گل را گرفتم و بدون تشكر به آشپزخانه رفتم.كامبيز به دنبالم آمد و گفت:حداقل يه تشكر مي كردي.
چرا نگفتي تنها نيستيم و مهمون داريم؟
اي بابا...يه نفر مهمون كه گفتن نداره.چه قدر سخت مي گيري.
خواستم تا شمه اي از صحبت هاي مسعود را بازگو كنم كه مهلت نداد و بيرون رفت تا وسايل پذيرايي از دوستش را مهيا كند.گل ها را در گلدان جا دادم و به سالن برگشتم.آن دو در حال خنده و گفتگو بودند.حالم از آنان به هم مي خورد.
ميز را چيدم تا هرچه زودتر شام را خورده و از دستشان خلاص شوم.مسعود با نگاه هرزه اش در مقابل همسرم براندازم مي كرد.
شام در سكوت من و هياهوي آنان به اتمام رسيد.به بهانه شستن ظروف به آشپزانه رفتم و آنقدر كار شستن و تميزي آنجا را طولاني كردم تا وقتم بگذرد.كامبيز آمد و به سراغ كابينتي رفت كه گيلاس و شيشه هاي مشروبش را مي گذاشت.گفتم:اگه كاري نداري برم استراحت كنم.
دست گلت درد نكنه.كاري ندارم برو استراحت كن.
روي تخت دراز كشيدم.صداي خنده مستانه آنان گوشم را آزار مي داد.مسعود با آمدنش مي خواست ثابت كند ترس و واهمه اي از كامبيز ندارد.
ساعتي بعد مسعود رفت در واقع گورش را گم كرد.كامبيز به اتاق آمد و گفت:هنوز بيداري؟
با اين همه سروصدا مگه مي شه خوابيد؟
در اتاق رو مي بستي و تو گوشاتم پنبه مي ذاشتي.
يادم باشه دفعه بعد همين كارو بكنم.
كامبيز جورابش را درآورد و كناري انداخت.گفتم:كامبيز من از مسعود خوشم نمياد،مي شه باهاش مراوده نكني؟
تو هنوز از اتفاق اون شب دلخوري.مسعودم ناراحت و پشيمونه،صد دفعه گفته.امشبم با دسته گل اومد تا عذر خواهيش كامل بشه.
من اونو بخشيدم.صبح به خودشم گفتم.
در نگاه كامبيز دقيق شدم تا عكس العملش را از جمله آخرم بفهمم.
ابروانش بالا رفت و با لبخند گفت:عجب پسر نازنينيه.به خدا حرف نداره.خيلي آقاس.
پا را فراتر گذاشتم و گفتم:به چه حقي به خونه تو بدون اجازه تلفن مي كنه و چرت و پرت مي گه؟
ما با هم اين حرفا رو نداريم.چرا قبول نمي كني سبك زندگيت عوض شده.زمان كلاه مخملي تموم شد.دنيا در حال پيشرفته و اون وقت تو دنبال حرفاي خاله زنكي هستي؟
وقتي دوستت به تو توهين مي كنه ربطي به دوره زمانه نداره.
تو از مسعود خوشت نمياد.مي خواي ميونه مارو بهم بزني.صبا اين كارهاي بچه گونه چيه؟تو چرا عوض نشدي؟
اون با تو روراست نيست.چشم به زندگيت داره.
من ده ساله مسعود رو مي شناسم و تا به حال بدي ازش نديدم.
با ناراحتي از حرف هاي من بيرون رفت.سرمر ا روي بالش كوبيدم.از اين واضح تر نمي شد حرف زد چون فايده اي نداشت.كامبيز اگر هم متوجه منظور من مي شد ترجيح مي داد خود را به ناداني بزند تا راحت تر زندگي كند.
روز بعد بي حوصله تر از ان بودم كه به جواهر فروشي بروم.نزديك ظهر باز تلفن به صدا درآمد.ترديد داشتم كه به آن جواب بدهم.اضطراب شنيدن صداي مسعود را داشتم.زنگ تلفن خيال تمام شدن نداشت.با خودم گفتم از چي مي ترسم؟وقتي ريگي به كفشم نيست چرا خودم رو قايم كنم؟با اين فكر گوشي را برداشتم.
بفرماييد.
سلام صبا خانم من مسعودم.
زبانم سنگين شد.كاش مي توانستم برسرش فرياد مي زدم و يا با گوشي تلفن برسرش مي كوبيدم.در عمرم آدمي به بي شرمي او نديده بودم.در حالي كه با اين كارها او را جري تر مي كردم و رويش باز مي شد.بايد آرامش خودم را حفظ مي كردم تا برگه برنده اي دستش ندهم.خيلي طبيعي گفتم:امرتون؟
مي خواستم بابت ديشب تشكر كنم.كامبيز گفت كسالت داريد.نگران شدم.
كسالتم برطرف شد.خداحافظ.
گوشي را قطع كردم و تلفن را از پريز كشيدم.ساعتي بعد به خريد رفتم تا سرگرم شوم و از افكار پريشاني كه داشتم كمي رهايي پيدا كنم.
غروب كامبيز تماس گرفت و گفت كمي دير مي آيد.شام منتظرش نباشم.حتما باز بزمي به پا بود و كامبيز نمي توانست از ديگر دوستانش عقب بماند و هرطور شده بايد در آن شركت مي كرد.ساعت نزديك به دوازده بود كه كامبيز مست و لايعقل در آغوش مسعود وارد خانه شد.مسعود گفت:مي تونم ببرم تو اتاق خواب؟
راهنمايي اش كردم.كامبيز را روي تخت خواباند و بيرون آمديم.
متاسفم كامبيز كمي زياده روي كرد.مجبور شدم همراهيش كنم.آخه تو خيابونا گشت زياده از ترس بازرسي از تو فرعي ها اومدم.
دستتون درد نكنه.زحمت افتادين.سپس در را گشودم تا بيرون برود.در كنار در ايستاد و در را بست و آهسته گفت:كامبيز كه حاليش نيست مي تونم ساعتي پيشت بمونم؟
از پيشنهاد بي شرمانه مسعود احساس مشمئز كننده اي به من دست داد.بدون فكر به آشپزخانه رفتم و كارد را برداشتم و بيرون آدم.در حالي كه به طرفش نشانه گرفته بودم گفتم:زودگورت رو گم كن وگرنه مي كشمت.
مسعود دستانش را به حالت تسليم بالا برد و گفت:باشه...چرا عصباني شدي؟فقط يه پيشنهاد بود.
دهنت رو ببند.
عقب عقب بيرون رفت و در را پشت سرش محكم كوبيدم.
نفس راحتي كشيدم و به در تكيه زدم.قلبم در سينه با هياهو مي تپيد.مسعود با نقشه پيش مي رفت تا هرطور شده زمينه مناسبي براي نزديكي به من پيدا كند.مستي بيش از حد كامبيز نيز زير سر خودش بود.در حالي كه كامبيز هميشه مشروب مي خورد و فقط گاهي به اين حال دچار مي شد.به اتاق خواب رفتم.از بوي گند دهان كامبيز حالت تهوع گرفتم.چنان خروپفي مي كرد كه گوشهايم را خراش مي داد.كفش هايش را درآوردم.رويش را كشيدم.بالش و متكايي برداشتم و روي كاناپه دراز كشيدم اما چه سود كه از فكر و خيال حتي لحظه اي چشم روي هم نگذاشتم.
كامبيز اصلا به روي خودش نياورد و از اتفاقات شب گذشته كلمه اي حرف نزد و يا پرسشي از من نكرد.چنان وجودش را خالي مي ديدم كه دلم نمي خواست نگاهش كنم.موجود پست و حقيري كه به ناموس خود اهميتي نمي داد و توجهي نمي كرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#44 | Posted: 16 Jul 2013 13:11




ديگر از تنهايي مي ترسيدم.با هر زنگ تلفن بدنم به رعشه مي افتاد.از رفتن به خيابان در هراس بودم.سايه مسعود چون شبح به دنبالم بود و تهديدم مي كرد.
دو روز بعد با شهلا تماس گرفتم و ماجرا را تعريف كردم.از شدت ناراحتي به گريه افتادم.شهلا تنها راه ممكن را گفتن موضوع به بهرام دانست تا شايد راه حل مناسبي براي مشكلم پيدا كند.مخالفت كردم و گفتم شايد بهرام باور نكند و حرف هايي پشت سرم بزند.شهلا اطمينان داد بهرام چنين آدمي نيست و كاملا تو را مي شناسد.
به يك ساعت نكشيد كه بهرام تماس گرفت و برادرانه برايم دلسوزي كرد.گفت از ماجراي پيش آمده مطلع است.
براي آنكه كامبيز را خوار نكنم گفتم:شما كه مي دونين مردا جنبه اين حرفا رو ندارن.از ترسم به كامبيز چيزي نگفتم.
خوب كردي.اصلا نگران نباش.نقشه اي دارم تا حسابي حالش رو جا بيارم.ناموس دوستم ناموس منم هست.مسعود مثل حشره اي مي مونه كه موذيانه نيش مي زنه.كشتنش هم مثل پشه راحته.
نكنه مي خواين بكشينش؟
با خنده گفت:مثل زدم.اگر امر كني مي تونم سر به نيستش كنم.
فقط در حد تنبيه باشه تا دور من و زندگيم رو خط بكشه.
پس ناچاري بهش تلفن كني و باهاش قراري بذاري.بقيه ش با من.
شماره مسعود را داد و منتظر تماس من شد تا قرار بعدي را بگذاريم.شماره را با خونسردي گرفتم.با داشتن حامي جسور و مطمئني چون بهرام ديگر واهمه اي از كسي نداشتم.شماره را گرفتم.بعد از چند بوق ممتد آن را جواب داد.با شنيدن صداي من با شعف گفت:باورم نمي شه.بالاخره خودت تسليم شدي.خوشحالم كه انتخاب درست را انجام دادي.كامبيز مرد نيست.زن به اين خوشگلي رو مي ذاره و مي ره دنبال عياشي.شب و روز فكرم تو شدي.نجات تو از دست كامبيز.
تو خيلي خوبي.تازه فهميدم كه خوبي منو مي خواي.كاش اون شب بيرونت نمي كردم.
تو لب تر كن من پيشتم.
مي خوام ببينمت.
مي خواي الان بيام؟
نه.مي ترسم سروكله كامبيز پيدا بشه.جاي ديگه قرار مي ذاريم.
هرجا بگي ميام.حتي اون طرف دنيا.
آدرس خيابان خلوت و دنجي را دادم و قرار شد فردا در ساعتي معين او را ملاقات كنم.با قطع تماس به بهرام زنگ زدم و آدرس و ساعت قرار را يادآوري كردم.گفت:اصلا نگران نباش.به زير پات مي كشم تا به التماس بيفته و ديگه از اين غلط ها نكنه.
گفتم:خداي نكرده باعث دردسر شما نشم.
از چه لحاظ؟
مي ترسم شكايت كنه و يا...
نترس مسعود بي وجود تر از كامبيزه.
از صحبتش فهميدم كه او از همه چيز زندگي من باخبر است و كاملا به خصوصيات كامبيز واقف است.
روز بعد آماده شدم و رفتم.مسعود از شوق ديدار زودتر از من به آنجا آمده بود.اتومبيل را پارك كردم و پياده شدم.به كنارم آمد و گفت:سلام عزيزم.خوشحالم كه مي بينمت.چه قدر زيبا شدي!
تو فقط زيبايي منو كشف كردي.
افسوس كه دست آدم بي هنري افتادي.تو فقط مال مني.اگه بخواي حاضرم كامبيز رو بكشم تا تو رو به دست بيارم.
چرا بكشي.طلاق مي گيرم.اون بايد زنده بمونه و خوسبختي مارو ببينه.
چي شد كه يه دفعه تغيير عقيده دادي؟
مي خواستم شدت علاقه تو رو امتحان كنم.
علاقه من به تو اندازه نداره.از خدا خواستم شر كامبيز رو كم كنه تا براي هميشه مال من بشي.
من از همين الان مال توام.فقط مي مونه...
دو موتور سوار كه چهار نفر ترك آن سوار بودند به ما نزديك شدند.
مسعود با نگاهي مشكوك گفت:اينا كي هستن؟
اين ها راه رسيدن من و تو به هم هستن.
مرد جواني كه نقاب داشت نزديك ما شد و با صدايي خشن گفت:واسه چي مزاحم خانم شدي؟
رنگ از روي مسعود پريد.مرد يقه او را گرفت.مسعود با ترس گفت:به شما چه مربوطه؟اصلا شماها كي هستين؟
آن مرد با مشت به دهان مسعود كوبيد كه خون بيرون زد.سپس هرچهار نفر او را به كنج ديوار كشاندند.در اتومبيل نشستم چون طاقت كتك خوردن هيچ انساني را نداشتم البته اگر مي شد اسم انسان را به روي مسعود گذاشت.با مشت و لگد او را زدند و مسعود دستانش را سپر اندامش قرار مي داد كه چندان فايده اي نداشت.صداي ناله و تضرعش در سكوت خيابان پيچيد.زماني كه ديگر ناي برايش نمانده بود او را مانند گوسفندي قرباني شده كشان كشان به سمت من آوردند.پياده شدم و نگاهش كردم.صورتش كبود بود و از گوشه لبانش خون فراوان مي زد.
با صدايي خفته در گلو گفت:چرا؟
با تمسخر نگاهش كردم:چرا؟از من مي پرسي؟اميدوارم درس خوبي گرفته باشي و يادت باشه هيچ وقت به زن شوهردار چشم نداشته باشي.حقت بود بكشمت دلم به حال مادرت سوخت.تو منو عوضي گرفتي.آدرس رو اشتباهي اومدي.اين تنبيه كمي بود.اگه يك بار ديگه سرراهم سبز بشي نمي ذارم جون سالم به در ببري.
با اشاره من او را روي زمين رها كردند.سوار اتومبيلم شدم و با سرعت از آنجا دور شدم.اولين كارم تلفن به بهرام و تشكر از او بود.هيچ كلامي در وصف حالم نمي گنجيد.دعايش كردم و از خدا خواستم هرچه را كه مستحق اوست بدهد.چرا كه آبروي مرا خريد.گفتم:برادري رو در حق من تمام كردين.تا دنيا دنياس مديون محبتتون هستم و فراموش نمي كنم.
بهرام با تواضع جواب تشكرم را داد و گفت:قراي من فرقي با خواهرم نداري.هركاري داشتي منو امين خودت بدون.دو سه روز كسي رو مي فرستم تا دورادور مراقبت باشه هرچند كه ديگه مسعود جرات نزديك شدن نداره.ولي كار از محكم كاري عيب نمي كنه.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#45 | Posted: 16 Jul 2013 13:11




از گوشمالي كه به مسعود داده بودم احساس رضايت داشتم.او يك حيوان بود و حتي ذره اي دلم به حالش نسوخت.كسي كه از بي پناهي و موقعيت يك زن به نفع خود استفاده مي كند و هيچ شرمي از خدا ندارد چه رسد به بنده خدا...
چند روز بعد كامبيز گفت:راستي صبا ديروز مسعود رو ديدم.سروصورتش زخمي شده بود مي گفت سر مسئله حيثيتي با چند نفر درگير شده!
منظورش از حيثيتي چي بوده؟
مسعود زياد اهل خودستايي نيست.فقط يواشكي گفت سر ناموس رفيق بوده!
اصلا بهش نمياد آدم باغيرتي باشه.
از آن نترس كه هاي و هوي دارد از آن بترس كه سربه تو دارد.
واقعا فداكاري كرده.بايد بهش مدال داد.
مسخره ش مي كني؟نمي دونم مسعود چه هيزم تري به تو فروخته كه باهاش خوب نمي شي.
چرا اتفاقا با اين كاري كه كرده جاي تقدير داره.
در دل به سادگي كامبيز خنديدم.
فخري جون بالاخره رفت.خيلي از اطرافيانش مثل او رفته بودند.هرچند كه ماندنشان فايده اي به حال كسي نداشت.آنان به دنبال لانه هايي براي لوليدن در كنار هم بودند.
كامبيز به مادرش قول داده بود هرطور شده خود را به او برساند.تا چند روزي از رفتن مادرش افسرده بود و مي گفت:من ديگه كسي رو تو ايران ندارم.دلخوشيم مادرم بود كه رفت.
مي دانستم كه اين بهانه ها شروع تصميمات تازه اي براي آينده است كه بايد خود را آماده كنم.
در اين گير و دار متوجه دگرگوني هايي در خودم شدم.حالت تهوع و سرگيجه داشتم و خوابم زياد شده بود.به توصيه مادر به پزشك مراجعه كردم و بعد از دادن آرمايش متوجه شدم باردارم.همواره از اين كه طعم مادر شدن و تجربه داشتن فرزند را نچشم در هراس بودم.شايد با داشتن يك فرزند زيبا و شاداب زندگي ام حال و هواي تازه اي بگيرد و كامبيز نيز علاقه بيشتري به زندگي اش نشان دهد.
من چندان آمادگي بچه دار شدن را نداشتم ولي حالا كه خددا خواسته بود من هم خوشحال بودم.از اين پس انگيزه اي براي كارهايم داشتم و مي توانستم دلخوش به زندگي ام باشم.در راه گل و شيريني خريدم و شام و مفصلي تدارك ديدم.لباسي را كه به تازگي خريده بودم به تن كردم و در انتظار آمدن كامبيز لحظه شماري كردم.كامبيز سرحال از راه رسيد.با ديدن گل و شيريني گفت:امشب چه خبره؟
پيشاني ام را بوسيد و براي تعويض لباس به اتاق رفت.بعد از دقايقي آمد و در كنارم نشست.
تو با كارات غافلگيرم مي كني!بگو ببينم تولد من كه نيست؟
حدس بزن؟
چشمانش را بست تا تمركز لازم را به دست بياورد.
سالگرد ازدواجمون كه نيست.تولد تو هم كه نيست.چشمانش را باز كرد.نمي تونم حدس بزنم.
طاقت نياوردم و با شوق گفتم:تولد من و تو نيست.تولد بچه مونه.
ناگهان شل شد و وارفت.با چهره اي برافروخته گفت:چي گفتي؟
با شادي گفتم:درست شنيدي ما به زودي بچه دار مي شيم.
براي اولين بار بر سرم فرياد زد:چرا مراقب نبودي.مگه نگفته بودم قرص بخور.من از ونگ ونگ بچه بيزارم.اون وقت تو شيريني و گل خريدي و جشن گرفتي.
كامبيز برخاست و با خشم به اتاق رفت و در را محكم به هم زدو مرا حيران باقي گذاشت.مغزم كار نمي كرد.چه فكر مي كردم و چه شد.تصور چنين عكس العملي از طرف كامبيز برايم غيرممكن بود.كجاي حرفم اشتباه و يا بد بود.كامبيز كه هميشه طبع آرام و متيني داشت،چه طور براي چنين خبر خوشي بر سرم فرياد زد؟بلند شدم و به اتاق رفتم.كامبيز روي تخت دراز كشيده بود و به سقف زل زده بود.در كنارش نشستم و گفتم:مگه چي شده؟خيلي ها آرزوي بچه دار شدن رو دارن.چرا ناشكري مي كني؟تو كه وضعيت مالي خوبي داري و مي تونيم به راحتي بچه مون رو بزرگ كنيم.نزديك به چهل سالته.اگه الان بچه دار نشيم ممكنه دير بشه و يا ديگه هيچ زماني فرصت اون گير نياد.
نيم خيز شد و گفت:چرا متوجه نيستي.با شرايطي كه داريم و قصد رفتن داريم تو بچه دار شدي.
براي آنكه او را سرحال بياورم گفتم:بعد از تولد بچه مي ريم.مادر و حميده جون هم از ديدن بچه خوشحال مي شن.
چه جوري؟اصلا فكر كردي؟اين حماقت محضه.درثاني اگه ما اونجا بچه دار مي شديم به نفعمون بود حداقل شناسنامه خارجي مي گرفتيم.
منم چندان مايل به بچه دار شدن نبودم اما خدا خواسته.
كامبيز با شادي نشست و دستم را گرفت:دقيقا نظر منو داري.دكتر خوب سراغ دارم مي برمت تا سقط كني.
با بهت نگاهش كردم.بلند شدم و بيرون آمدم.كامبيز ديوانه بود.با وجودي كه هردو جوان بوديم و سالم وجود بچه را مزاحم مي ديد و نقشه براي سربه نيست كردنش مي كشيد.اشك هايم سرازير شد.به گل و شيريني خيره شدم.جشن كوچكي كه شادي در آن نبود و پيام غمناكي براي همسرم به ارمغان داشت .گل را به خيابان و شيريني را روانه سطل آشغال كردم.بچه دار شدن از موجود بي شعور و خودخواهي چون كامبيز نفرت انگيز بود.فرزندي كه مسلما بهتر از پدرش نخواهد بود.
آن شب به حالت قهر به سر برديم.صبح كامبيز از در آشتي درآمد.عذر خوهي كرد و گفت:خبرت كمي غيرمنتظره بود بايد بهم حق بدي.اگه دوست داري منم موافقم.اگر هم نخواستي تماس بگير ترتيب كارا رو تا دير نشده بدم.
بعد از رفتن كامبيز با مادرم تماس گرفتم و خبر بارداري ام را دادم.مادر خوشحال شد و تبريك گفت و برايم آرزوي سلامتي كرد.سپس گفت:حتما كامبيز خان خيلي خوشحاله؟
گفتم:خيلي خوشحاله.از خوشحالي تا صبح خوابش نبرد.
ديدي گفتم مي توني سر به راهش كني.بذار بچه ت به دنيا بياد اون وقت ببين چه كار كه نمي كنه.
براي خوشنودي مادر گفتم:فكر نمي كردم كامبيز اين قدر خوشحال بشه.
مادر گفت:فردا بيا اين جا براش آش بپزم.هرغذايي هم كه هوس كردي برات درست كنم.
مگه صبح نمي رين آرايشگاه؟
از وقتي مهوش رو آوردم خيالم از مشتري ها راحته.بهتر از خودم به كارها مي رسه.
خدا رو شكر.شما هم بايد كم كم بازنشسته بشين.
نوه م كه به دنيا بياد ديگه خودم رو بازنشسته مي كنم.
خداحافظي كردم و به اميد ديدار گفتم.يك هفته اي مي شد مادر و سعيد را نديده بودم و دلم برايشان تنگ شده بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#46 | Posted: 16 Jul 2013 13:12




از آن شب به بعد كامبيز مرتب به هر بهانه اي دير مي آمد.در كنار دوستانش اوقاتش را مي گذراند و مي گفت:اگه دوست داري منو همراهي كن اگه دوست نداري كاري به كار من نداشته باش.نمي تونم صبح تا شب كار كنم و بعد مجبور باشم خستگي و كسالت خونه رو هم تحمل كنم.
كامبيز محيط خانه را كسل كننده مي ديد.در حالي كه اغلب مردان بعد از كار روزانه به دنبال خانه اي گرم و آرام براي استراحت بودند.با شرايطي كه داشتم تمايلي به همراهي اش نداشتم.با خدا عهد كرده بودم با طناب پوسيده كامبيز به چاه نروم.بهترين بهانه براي دوري از چنين محافلي به دستم افتاده بود.هرچند كه بود و نبودم تاثيري در رفتار كامبيز نداشت و هركاري دوست داشت مي كرد و خوش بود.
ماه چهارم بارداري ام را پشت سرمي گذاشتم.كامبيز نه تنها به زندگي علاقه مند نشده بود بلكه هربار با ديدن شكمم كه كمي بزرگ شده بود با سردي نگاهم مي كرد و از كنارم بي تفاوت مي گذشت.
وقتي با شهلا درددل كردم گفت:بارها كامبيز به زبان آورده بود كه از زن حامله چندشش مي شود و از بچه خوشش نمي آيد.
با ناراحتي گفتم:تا به حال نگفته بودي؟
چه فايده از گفتن.اتفاقي كه نبايد بيفته افتاده.تو هم كه هميشه حامله نمي موني.نه ماهه و چشم به هم بزني تموم مي شه.
وقتي كامبيز از بچه خوشش نمياد چطوري تحملش بكنه؟
كدوم پدري رو سراغ داري كه از بچه خودش بدش بياد.
با تمسخر گفتم:كامبيز!
كامبيز راجع به ديگران مي گفت نه در مورد خودش.مطمئن باش مهر بچه به دلش مي شينه.
اميدوارم.راستي از ماندانا چه خبر؟
زنده س.چطور مگه؟
همين طوري.ديگه حرفي راجع به اون نشنيدي؟
حرف كه زياده.براي تو خوب نيست فكر و خيال بيهوده كني.فقط استراحت كن.
ممكنه براي گفتن خيلي حرفها دير بشه.
نترس كامبيز زرنگ تر از اين حرفاس.
احساس كردم شهلا به خاطر وضعيت روحي و جسمي ام ملاحظه مرا مي كند و حرف هايي براي گفتن دارد كه من از آن بي خبر بودم.
آن شب خواب بدي ديدم.عقاب سياهي بالاي سرم نشسته بود و با چشمان سياه و درشتش بر من خيره مانده بود.از خواب پريدم.عرق سردي بر تنم نشسته بود.صلوات فرستادم و ليواني آب نوشيدم و سعي كردم تا دوباره به خواب بروم.صبح زود از صداي زنگ تلفن از خواب پريدم.به ياد خواب شب گذشته ام افتادم.دلهره به سراغم آمد.تلفن را برداشتم.مادر بود و ناله مي كرد.
گفتم:مامان چي شده مريضي؟نكنه سعيد طوريش شده؟
هول نكن دخترم...چيزي نشده فقط خودت رو برسون.
تا حرف نزنين نميام.به خدا دل تو دلم نيست.مطمئنم بلايي سر سعيد اومده.
سعيد حالش خوبه الانم پيش منه.
پس چي شده؟
آقا رحمت...و گريه سر داد.
گوشي را رها كردم و با صداي بلند كامبيز را صدا كردم.خواب آلود به كنارم آمد و گفت:صبا چي شده؟چرا گريه مي كني؟
كامبيز مامانم تنها شد.آقا رحمت مرده...
آقا رحمت بي سر و صدا درست مثل زماني كه آهسته قدم به خانه ما گذاشت مادرم را تنها گذاشت و براي هميشه رفت.مرد وفادار و مهرباني كه سايه سبز و زيبايش بالاي سرم بود و من به راستي دوستش داشتم.هيچ گاه توهين و حرف ناروايي از او نشنيدم و نگاه پر محبتش انوار پرخروشي از مهرباني بود.
مادر وقاداري خود را تمام و كمال با برگزاري مراسم سوگواري همسرش به جا آورد.سعيد تنها سيزده سال داشت و در حساس ترين شرايط سني درد بي پدري را مي چشيد.بعد از مراسم هقت به خاطر بي قراري مادر هرسه به تبريز رفتيم.خاك گورش تازه بود و بوي خوش او را مي داد.دو روز در تبريز مانديم.در هتلي اقامت داشتيم.ما هيچ گاه جرات ديدار با خانواده آقا رحمت را نداشتيم و سعيد هرگز نفهميد چند خواهر دارد كه نديده است.آقا رحمت مثل خواب شيرين آمد و همان گونه بي صدا و غريبانه تركمان كرد.مادر نيز دومين حامي خود را از دست داد.چهره اش به اندازه سالها شكسته شد و هنوز باور نداشت كه ديگر مسافر هميشگي اش كه از راه دور با گرد و غبار مهرباني از راه مي رسيد را نخواهد ديد...
تنها اتفاق جالب در طول عزاداري ديدار با پريوش بود.سال ها از او بي خبر بودم.هنوز تپل و سرحال بود.از صادق جدا شده بود و نزد مادرش به سر مي برد.آنقدر در آغوش هم گريه كرديم كه حالم بد شد.پريوش گفت:نمي دونستم حامله اي.ديدم كمي چاق شدي.ببخش كه ناراحتت كردم.
دستش را گرفتم و گفتم:گريه خوشحاليه.باور نمي كنم بعد از سالها تو رو پيدا كردم.
شش ماهه بودم و كامبيز هررروز بي تفاوت تر از قبل به شكم برآمده ام كه براي خودم جالب و هيجان انگيز بود خيره مي شد و انزجار خود را نشان مي داد.در زماني كه نياز به محبت و حمايتش داشتم تنهايم مي گذاشت و ديگر مانند گذشته قربان صدقه ام نمي رفت.با تكان جنين براي آن كه علاقه مند كنم دستش را روي شكمم مي لغزاندم و مي گفتم:كامبيز بچه مون مثل خودت شيطون و بازيگوشه.
دستش را پس مي كشيد و مي گفت:مي دوني كه خوشم نمياد.سر به سرم نذار.
با فخري جون مدام در تماس بود و يا نامه مي نوشت.فخري جون نيز در نامه و تلفن هايش او را تشويق به رفتن مي كرد.كامبيز قول مي داد بعد از زايمان من و ترك همه آن چه در ايران داشت به سوي او برود.
هيچ حرف و اعتراضي نمي كردم.به اندازه كافي روابطمان تيره بود و اظهار نظر من راه به جايي نداشت.بايد منتظر مي شدم تا ببينم مصلحت خدا در چيست.
تا ان روز كه قرار با مادر براي خريد سيسموني به بازار برويم.ناهار خورديم و مادر پيشنهاد داد ساعتي استراحت كنم و بعد برويم و عجله اي براي اين كار نمي ديد.هنوز چشمانم گرم نشده بود كه مادر به سراغم آمد و گفت:شوهر مريم خانم فوت كرده بايد برم اون جا.
برخاستم و گفتم:احمد آقا؟
بنده خدا ديشب تو خواب سكته كرده.
منم بيام؟
نه مادر...اين جور جاها براي تو خوب نيست.فقط نمي دونم كي برمي گردم.
نگران من نباشين.مي رم خونه.يه روز ديگه مي ريم خريد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#47 | Posted: 16 Jul 2013 13:13




مادر صورتم را بوسيد و از در بيرون رفت.آماده رفتن شدم.سعيد تا نزديك اتومبيل همراهي ام كرد.نزديك اتومبيل كامبيز را ديدم.نگاهي به ساعت انداختم.معمولا اين وقت روز كامبيز سر كارش بود.پياده شدم.تصميم گرفتم زنگ بزنم اما باز پشيمان شدم.كليد انداختم و داخل ساختمان شدم.پشت در با ترديد ايستادم.نمي دانم چرا حسي به من مي گفت خبري در خانه ام است.آهسته در را باز كردم.كيف زنانه و شيكي روي ميز بود همراه با رايحه اي تند و وسوسه انگيز كه نشان از مهماني ناخوانده مي داد.با وجودي كه مي دانستم چه در انتظارم است به سمت اتاق خواب رفتم.با ديدن آن دو چنان حالم دگرگون شد كه به زحمت خود را كنترل كردم.به سمت دستشويي دويدم و عق زدم.صورتم را آب زدم و در آينه به خودم خيره شدم.ناله اي سردادم و به گريه افتادم.خدايا چقدر من بدبختم...روي زمين ولو شدم و سرم را به ديوار سرد چسباندم و بي امان اشك ريختم.
كامبيز خود را به پشت در رساند و با التماس گفت:صبا.عزيزم بيا بيرون.چرا خودت رو حبس كردي؟
داد زدم:خفه شو.نمي خوام صدات رو بشنوم.
با يادآوري صحنه مشمئز كننده باز با صداي بلند گريه سردادم.
فكر بچه مون باش.به خدا گول خوردم.تو رو جان عزيزت بيا بيرون.
از تن صدايش چندشي غيرقابل وصف به من دست داد.شوهري خائن و عوضي.او به اندازه اي وقيح بود كه به خود اجازه مي داد در خانه و بستر من با هركس و ناكسي روي هم بريزد.بي شرمانه بود.
آنقدر به در كوبيد تا خسته شد و با چند فشار محكم قفل را شكست.با گستاخي گفت:صبا چرا خودت رو زندوني كردي؟
فرياد زدم:تو يه كثافتي...به من دست نزن برو گمشو.
كامبيز با تضرع گفت:من كثافتم.احمقم.اصلا حيوونم.فقط تو رو خدا به حرفام گوش بده.
بدنم مي لرزيد و خودم به بي نهايت خشم رسيده بودم.اگه نري خودم رو مي كشم.
باشه عزيزم هرچي تو بگي.فقط گوش كن ببين چي مي گم.
گوش هايم را گرفتم و با فرياد گفتم:خفه شو...
كامبيز دست بردار نبود و يكريز التماس مي كرد.بلند شدم و از خانه بيرون زدم.به دنبالم آمد.بدون توجه و با سرعت دور شدم.به پاركي در حوالي خانه ام رفتم و در گوشه اي اشك ريختم.رهگذران با ديدن من با ترحم و كنجكاوي نگاهم مي كردند.ناچار بلند شدم و به سمت خانه مادر رفتم.سعيد از ديدن من و چشمان گريانم نگران شد و گفت:صبا چي شده؟مگه نرفتي خونه؟چرا گريه كردي؟تصادف كردي؟
هيچ طوري نشده حالم خوش نيست.نگران نباش.مامان نيومده؟
مي خواي برم صداش كنم؟
نمي خوام.
به اتاق سعيد رفتم و روي تختش دراز كشيدم.سرم به شدت درد مي كرد و مدام صحنه بي شرمانه جلو چشمانم پديدار مي شد.صداي زنگ در خبر از آمدن مادر مي داد.در اتاق باز شد و كامبيز مثل دلقك ها به پايم افتاد و با گريه و زاري طلب بخشايش مي كرد.
صبا منو ببخش.خريت كردم...هيچ كس جاي تو رو نمي گيره.
پاهايم را از دستش نجات دادم و گفتم:كار تو بخشيدني نيست.اگه منم ببخشم خدا نمي بخشه.
مي دونم.بيشتر از اين آزارم نده.قول شرف مي دم به هيچ زني جز تو فكر نكنم.
تو شرف نداري.هيچي نداري.
دستانم را بوسه باران كرد و گفت:تو راست مي گي من هيچي ندارم.هرچي تو بگي قبول دارم.قول مي دم سربه راه بشم.منو تنها نذار.به خاطر بچه مون.
بچه آدم خائني چون كامبيز به چه درد مي خورد؟كامبيز كه بچه نمي خواست اما حالا آن را وسيله بخشايش خود قرار داده بود.از حساسيت من نسبت به جنينم مطلع بود و مي خواست به نفع خود از ان استفاده كند.
نگاهش كردم.چشمانش خيس از اشك بود و يكريز التماس مي كرد.كلافه شدم و گفتم:بس كن.
تا منو نبخشي بس نمي كنم.
هرچند كه برام خيلي سخته.براي اولين و آخرين بار.دفعه بعد بخششي در كار نيست.
در آغوشم گرفت و گفت:تو فرشته اي.بدون تو مي ميرم.
با تنفر از خودم دورش كردم و گفتم:به من نزديك نشو.چون حالم بد مي شه و حالت تهوع بهم دست مي ده.
كيفم را برداشتم.سعيد در آشپزخانه نگران ايستاده بود.كنارش رفتم و گفتم:به مامان حرفي نزن نمي خوام نگران بشه.
سعيد با سر تصديق كرد و گفت:يه وقت اذيتت نكنه.
خيالت راحت باشه.كامبيز كبريت بي خطره.
سعيد خيالش راحت شد و لبخندي زد.
به خانه برگشتم.بلاتكليف بودم.جرات رفتن به اتاقم را نداشتم.از اين كه باز شاهد صحنه ناگواري باشم وحشت داشتم.براي برداشتن لباس خانه به سراغ كمد رفتم.كامبيز همه چيز را به حالت اوليه بازگردانده بود و سربه زير و پشيمان ايستاده بود.چاره اي جز پذيرش وضعيت موجود نداشتم.
تا يك هفته كارم گريه بود.تمام لحظات با يادآوري آن صحنه حالم بد مي شد و سردردهاي عصبي به سراغم مي آمد.اشتهايي به غذا نداشتم و به نظرم چند كيلو از وزنم را از دست داده بودم.
قلبا نمي توانستم كامبيز را ببخشم و كينه اي سخت از او به دل گرفته بودم.مردي كه نمي تواند چند ماه ناراحتي همسرش را تحمل كند همان بهتر كه نباشد.بوي ادكلنش بيني ام را مي سوزاند.از چهره اش چندشم مي شد.به خصوص وقتي مي خنديد و سبيل هاي تابدارش تكان مي خورد.غذايم را به تنهايي مي خوردم و اتاقم را جدا كرده بودم.
كامبيز آرام و سر به زير شده بود.دور مهماني ها را خط كشيده بود و با خريد گل و هدايا مي خواست دل مرا به دست آورد.مغزم فرمان بخشش مي داد ولي قلبم نه.
از درد بي همدمي به شهلا زنگ زدم.شهلا از شنيدن صدايم خوشحال شد و گفت:چه عجب!دلم هواتو كرده بود.
دل به دل راه داره.
حالت چطوره؟
خوب نيستم.
چي شده؟ناراحتي خاصي داري؟
از دست كامبيز.بغضم تركيد و زير گريه زدم.
كامبيز چي كار كرده؟
بالاخره كار خودش رو كرد و با اون زنيكه هرزه ريخت رو هم.
آه خداي من...تو از كجا فهميدي؟
با چشم خودم ديدم.
واي...باورم نمي شه.آورده بود خونه؟
خونه مامان بودم.قرار بود بريم خريد كه نشد.منم برگشتم خونه كه اونا رو با هم ديدم.
بميرم برات چه حالي شدي.
نگو و نپرس كه هنوز حالم بده.
نمي دونم چي بگم كه هرچي بگم بي فايده س.خدا بگم بهرام رو چيكار نكنه،مدام تعريف كامبيز رو كرد.اگه مي دونستم اينقدر هرزه و كثيفه غلط مي كردم تو رو معرفي كنم.صبا حلالم كن.خودم رو نمي بخشم كه باعث و باني ازدواجت شدم.
زنگ نزدم خودت رو سرزنش كني.دلم گرفته بود.فقط مي تونم با تو درددل كنم.
خوب كردي.حالا مي خواي چيكار كني؟
كاري از دستم برنمياد.اگه حامله نبودم شايد مي تونستم تصميم جدي بگيرم.
مي خواي بيام پيشت و يا تو بياي؟
امروز وقت دكتر دارم باشه براي يك روز ديگه.
از من به تو نصيحت يا بايد ببخشي و زندگي كني و يا هرچه زودتر بري دنبال زندگيت.خودت رو عذاب نده.با شرايطي كه داري رفتن صورت خوشي نداره.پس تلاش كن ببخشي.شايد با اين اتفاق به خودش بياد و سر به راه بشه.
ازش متنفر شدم نمي تونم ببخشمش.
به خودت تلقين كن.مجبوري با اون كنار بياي.
بعد از ظهر به پزشك مراجعه كردم وقتي چهره افسرده مرا ديد گفت:شما مثل هميشه نيستين.لاغرم كه شدين.مشكلي پيش اومده؟
شرايط روحي خوبي ندارم.
دكتر با تاسف سرش را تكان داد و گفت:شما بايد در نظر داشته باشين درحال حاضر موقعيت حساسي دارين و بايد تحت نظر باشين كه هيچ صدمه اي به جنين نخوره.اميدوارم متوجه حرفام باشين.نبايد استرس داشته باشين.آرامش و استراحت و تغذيه مناسب.حالا كه باردار هستين بايد اين فداكاري كوچك رو در حق فرزندتون انجام بدين.
آنقدر خسته بودم كه حرف هاي دكتر نيز آرامم نكرد.نسخه اي برايم نوشت و گفت:داروهاي تقويتي و رژيم غذايي نوشتم تا دفعه بعد كه شما رو ملاقات مي كنم بهتر از امروز باشين.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#48 | Posted: 16 Jul 2013 13:14




كامبيز آرام و قرار نداشت گويا تصميم گرفته بود تا از ته دل نبخشيدمش به كارش ادامه دهد.از رفتارهايش كلافه مي شدم.آنقدر دور و برم مي گشت تا شايد لبخندي روي لبانم ببيند.در اتاقم نمي خوابيدم به سرعت دست به كار شد و دكوراسيون جديدي سفارش داد و مرا وادار به خوابيدن در آنجا كرد.خودش نيز روي كاناپه مي خوابيد.از اين كه تلاش مي كرد او را ببخشم و كارش بي نتيجه مي ماند و باز بي وقفه ادامه مي داد دلم به حالش مي سوخت.بعد از يك ماه به اتفاق شهلا و شوهرش براي صرف شام به رستوران رفتيم.
زماني كه به خانه برگشتيم گفتم:مي توني سرجات بخوابي.مثل بچه ها ذوق كرد و گوشه تخت مچاله شد و خوابيد.
زندگي ام چون گذشته شد.كامبيز خيالش از طرف من راحت شد و به تدريج ساعت آمدن به خانه اش افزايش پيدا مي كرد.مدام در پي فرصتي بود تا به دوستانش سربزند.حوصله جر و بحث نداشتم.مغزم كشش نداشت و نصيحت دكتر در گوشم بود.
آن شب جشن ازدواج يكي از دوستان كامبيز بود.كامبيز گفت:اگه حالت خوش نيست بمون خونه و استراحت كن.
حرفي از ماندن خودش نزد.مي خواست من بمانم تا به تنهايي برود.گفتم:اگه قراره نرم تو هم بايد نري.
عزيزم به خاطر خودت گفتم،اگه دوست داري با هم مي ريم.
از لج كامبيز آماده شدم و راه افتاديم.جشن خوب و گرمي بود.همزمان با شهلا و بهرام رسيديم.پسرش ماني را نزد مادرش گذاشته بود تا راحت باشد.در حال گفتگو با شهال بودم كه ناگهان ماندانا از در وارد شد.لوندتر از هميشه با طنازي پالتوي خود را از تن درآورد و با لباس دكلته عرض اندام كرد.شهلا با نگراني نگاهم كرد.با خونسردي به صحبتم ادامه دادم.زيرچشمي به كامبيز نگاه كردم.سرش ايين بود و سبيل هايش را مي جويد.ماندانا با همه دست داد و با بعضي ها روبوسي كرد.به كنار ما رسيد ايستاد و با وقاحت تمام دستش را دراز كرد تا احوالپرسي كند.با اخم رويم را برگرداندم.با عكس العمل من او نيز خيلي عادي از كنارم گذشت.
شهلا گفت:چه پررو.انگار نه انگار...كامبيز به كنارم آمد و گفت:مي خواي بريم خونه؟
براي چي.تازه جشن شروع شده.
شايد بهتر بود سماجت نمي كردم و با حال بدي كه از ديدن ماندانا به من دست داد مجلس را ترك مي كردم.
ماندانا با لباس جلفش و رقص وسوسه انگيزش مردان را مجذوب خود كرده بود.شهلا در پي دلداري از من از حركات زننده او انتقاد مي كرد.
دوستان كامبيز او را به رقص دعوت مي كردند اما كامبيز تقاضاي آنان را رد مي كردو همان طور ساكت نشسته بود.
نيمه هاي شب به خانه رسيديم.كامبيز گفت:بهتر بود نمي رفتيم.اين چه عروسي بود بيشتر شبيه عزا بود.
با تمسخر گفتم:چون نتونستي برقصي و لودگي كني ناراحتي؟
رقص چيه؟همه فهميدن از موضوعي ناراحتي.
من ناراحت نبودم تو معذب بودي.
نبايد تو جمع به ماندانا كم محلي مي كردي.هركي هم نمي دونست فهميد.
گلدان روي ميز را برداشتم و به طرفش پرت كردم.كامبيز جاخالي داد و گلدان به ديوار خرد و صد تكه شد.فرياد زدم:خيلي پستي كه اسم اونو جلو من به زبون مياري.
داد نزن و شلوغش نكن.تقصير خودمه كه بهت رو دادم.
خفه شو.فكر مي كردم آدم شدي.تو هيچي نيستي.با ديدن اون هرزه آب از لب و لوچه ت آويزون شد.
تو حساس شدي،ماندانا هم يكي مثل بقيه.
اين هرزه مثل هيچ كس نيست.اگه يه بار ديگه اسمش رو بشنوم خودم رو از اين بالا پرت مي كنم پايين.
كامبيز به حالت قهر به اتاق رفت.از حرص دل درد گرفتم.كامبيز به قدري وقيح بود كه اسم يك زن هرزه را در حضور من تكرار مي كرد و از اين كه نتوانسته بود او را همراهي كند احساس خواري مي كرد.
روي زمين دولا شدم و همان طور كه گريه مي كردم تكه هاي گلدان شكسته را جمع كردم.
از آن شب به بعد كامبيز سربه سرم نمي گذاشت و ساكت مي رفت و مي آمد و تلاشي براي به دست آوردن دل من نمي كرد.رفتار من نيز بهتر از او نبود.به ياد شهره افتادم.وقتي از خيانت همسرش حرف مي زد.با خود فكر مي كردم چه طور مي تواند باز با مردي خائن زير يك سقف به سر برد.حالا من نيز به سرنوشت او دچار شده بودم و راه گريزي نداشتم.حس همدردي باعث شد تصميم بگيرم به خانه اش بروم تا شايد تجربه اش به حال من مفيد باشد.
شهره از ديدن من بعد از مدت ها حيرت كرد.گفت:يه دفعه غيبت زد نگو حامله اي.
شهره بلوز و شلوار شيكي به تن داشت و گيسوان بلوندش را شلوغ و درهم دورش ريخته بود.
گفتم:از بچه ها چه خبر؟
گاهي زهره و منيژه رو مي بينم.مي دوني اين دوره ها و دوستي ها عمر كوتاهي داره.خودت در چه حالي؟
بد نيستم شكر خدا.
مثل گذشته نيستي.حتما بارداري بهت سخت مي گذره.
منم مدام با كامبيز درگيرم.
چه اتفاقي افتاده تو كه از شوهرت راضي بودي؟
بلايي كه سر تو اومده سر منم اومد.
شهره با طنازي گيسوانش را از روي سرشانه اش جدا كرد.با خودم گفتم،اين زن چه ايرادي داشته كه شوهرش به او خيانت كرده.
گفت:متاسفم.مي تونم دركت كنم.
بهم خيلي سخت مي گذره اعصابم بهم ريخته.احتياج داشتم با كسي درددل كنم.
كي بهتر از من كه سالهاست دارم با هوو سر مي كنم.ازدواج كردن؟
به اون جاها نرسيده.
نبايد حامله مي شدي.
ناخواسته بود.از زماني كه حامله شدم كامبيز نسبت به من سرد شده و از بچه هم متنفره.
بره بميره.اينم شد شوهر.
نمي دونم چي كار كنم.
منم يه مدت خيلي بهم ريختم.كارم شده بود دكتر روان شناس رفتن.خيلي كمكم كرد تا كم كم با موضوع كنار اومدم.دارم مبارزه مي كنم تا شوهرم رو دوباره به دست بيارم.تو خيلي جوون و زيبايي اگه ديدي آدم نمي شه بذار برو.
كاش به همين راحتي بود.
اگه انگيزه داري مبارزه كن.
مبارزه با آدمايي كه به هيچ چي پايبند نيستن بي فايده س.
طرف خوشگل تر از توئه؟
نمي دونم ولي خيلي لوند و جذابه.
رقابت كن.تو خيلي خوشگلي مي توني موفق بشي.
من نمي تونم مثل اون باشم.چون همه جوره مي تازه و در قيد و بند مسائل اخلاقي نيست.
مي فهمم...خودت رو آزار نده بذار بچه ت دنيا بياد بعد تصميم بگير.اگه كامبيز بچه رو نخواد پولش رو بالا بكش و از دستش خلاص شو.
به خنده افتادم.
گفت:به چي مي خندي؟منم دارم كارام رو مي كنم تا برم.اگه دوست داشت دنبالم مياد اگر نه بمونه با همون ابليسي كه خودش رو اسير كرده.
ئخترت رو چيكار مي كني؟
اونم با خودم مي برم.
مگه مي شه؟
چرا نمي شه.وقتي پول باشه همه كارا درست مي شه.فكر كردي براي چي نشستم.محتاج يه لقمه نوني هستم كه فرهاد مي ده؟نه جونم دارم حسابي زيرم رو پر مي كنم تا فرار كنم.
از حرف زدن شهره خنده ام مي گرفت.گفتم:تو زن زرنگ و با هوشي هستي.
اگه همه شوهري مثل ما داشته باشن زرنگ مي شن.وقتي فكر انتقام باشي راحت تر زندگي مي كني
دختر شهره از كلاس آمد و مادرش را بوسيد.دخترش نه سال داشت و مثل مادرش زيبا بود.با ديدن نازنين فهميدم كه انگيزه شهره چيست و چرا نااميد نيست.نازنين بيرون رفت.
شهره گفت:انتقام چيز خوبي نيست.اما فكر كردن به اون لذت بخشه.فرهاد عاشق نازنينه.منم مي خوام عذابش بدم با دوري از دخترش.با ديدن نازنين شايد حق رو به من بدي...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#49 | Posted: 16 Jul 2013 20:01




بعد از اتفاقات پيش آمده ديگر ملاحظه اي در كار نبود و من فقط زن حامله و مزاحمي بودم كه بايد تحملم مي كرد.كامبيز كاملا تغيير كرده بود.در خانه حضور داشت ولي كمترين توجهي به اطرافش نمي كرد.انگار عاشق شده بود.ماندانا حسابي مجذوبش كرده بود.كمتر از رفتن به آمديكا حرف مي زد.شايد تصميمش عوض شده بود و يا نقشه رفتن با ماندانا را در سر مي پروراند.
گاهي با خود مي گفتم بهتر است كامبيز برود و من به تنهايي فرزندم را بزرگ كنم.بي او خوشبخت تر خواهم بود.اما باز نظرم تغيير مي كرد و مي گفتم اگر كامبيز نباشد فرزندم بي پدر بزرگ مي شود و اين خواست من نبود چون خود درد بي پدري را كشيده بودم و اجازه نمي دادم فرزندم به سرنوشت من دچار شود.كامبيز بايد مي ماند و ما را تنها نمي گذاشت.
هرروز با اين افكار به فردا مي رسيدم.فردايي كه هيچ چيز آن قابل پيش بيني نبود.تنها دلخوشي ام مادر و پريوش بودند.هروقت به خانه مادر مي رفتم پريوش خود را مي رساند و اوقات خوشي را در كنارش مي گذراندم.آنقدر مي گفت و مي خنديد تا دل درد مي گرفت.روحيه خوبي داشت و هيچ مشكلي را مشكل نمي ديد.مگر نبود عشق را...
خاطرات روزهاي گذشته و حتي نحوه زندگي تلخ خود با صادق را با چنان شوخ طبعي تعريف مي كرد كه نمي شد نخنديد.اگر نگاه هاي هرزه كامبيز نبود دوست داشتم شبانه روز در كنارم باشد.با تشويق هاي پريوش به خريد و گردش مي رفتم.گاهي نيز به سينما مي رفتيم.پريوش از اين كه در اتومبيل مدل بالاي من بنشيند و به قول خودش پز بدهد لذت مي برد.نگاه پريوش به زندگي نگاهي ساده بود.زود غمگين مي شد و خيلي زودتر فراموشش مي كرد.دلم مي خواست من هم مثل او باشم.
اما غصه هاي من تمامي نداشت.از كودكي همراه مادر جوانم در برابر نگاه محرم و نامحرمي به سختي زندگي كرديم و من بزرگ شدم.سپس عاشق شدم و دل به دريا زدم و خيلي زود باختم.له شدم و به خانه مادر بازگشتم.با ديدن كامبيز با آن ظاهر و موقعيت عالي كه داشت خواستم تا باز معناي زندگي را تجربه كنم.اما افسوس كه هرگز معناي زندگي خوب همسر ايده آل،تفاهم و عشق را نفهميدم.
كاش علي خوب بود و با هم زندگي مي كرديم.با تلاش هم زندگي سالم و خوبي تشكيل مي داديم.چرا علي به من پشت پا زد؟چرا خوارم كرد؟چرا زير قول و قرارش زد؟چرا خودش را بدبخت كرد؟چرا؟چرا؟من چه گناهي مرتكب شده بودم كه بايد چنين روزهاي سردي را مي ديدم؟آپارتمان مدرن و اتومبيل مدل بالا و جواهرات به چه درد مي خورد؟من خانه اي كوچك و گرم مي خواستم.درست مثل آشيانه پرنده ها كه آسمانش پيدا بود.وقت بارش باران بخار عرق كرده اش حرارت خانه ام را به باران نشان مي داد.من زن بودم.احساس داشتم و حالا باردار...دستي مهربان را جستجو مي كردم تا نوازشم كند و من و فرزندم را بخواهد.
بعد از مدت ها به ديدار خانواده عمويدالله رفتم.زن عمو از دستم دلخور بود و پيغام داده بود،صبا ما را پسند نمي كنه.نبايد مي گذاشتم فكر كنند حالا كه موقعيت مالي خوبي دارم خودم را گرفته ام و از آنان دوري مي كنم.
نفيسه صاحب دختري شده بود و با اضافه وزني كه پيدا كرده بود بزرگ تر از سن و سالش نشان مي داد.چهره اش خموده شده بود و چندان آثاري از نفيسه چند سال پيش باقي نمانده بود.با نگاهي ستايشگر براندازم كرد و خودش را كنار كشيد.به سمتش رفتم و در آغوشش كشيدم.گفتم:نكنه منو نشناختي اينقدر بد شدم؟
واي صبا...خيلي عوض شدي.اگه تو خيابون مي ديدمت نمي شناختم.
از بس كه مهربوني.چند بار دعوتت كردم و نيومدي؟
با افسوس گفت:كجا بيام؟اون جا كه تو مي شيني جاي ما نيست.
چه حرفا مي زني؟من يه جاي معمولي مي شينم.
آقا و مامانم كه اينو نمي گن.يه چيزايي تعريف مي كنن باور نكردني.
دخترش را در آغوش گرفتم و بوسيدم.
چه بوي خوبي مي دي.
اتفاقا شيشه عطرم تو كيفمه مي دم مال تو باشه.
مي خوام چيكار با اين رضاي بددل ادكلنم كمه.
بوي خوش دادن ربطي به بددلي نداره.
اختيار داري.اگه لباسم مرتب باشه مي گه جايي بودي.مي گم واسه خاطر تو پوشيدم.مي گه برو دربيار از اين قرطي بازيا خوشم نمياد.
خيلي اذيتت مي كنه؟
خوبه.فقط دست بزن داره.
آخ چه بد!كاري نكن كه بزنه.
مگه تو كاري مي كردي كه از علي كتك مي خوردي؟
خدا خودش مي دونه از بي زبوني و سازشم بود كه كتك مي خوردم.اگه يك بار جواب مي دادم دلم نمي سوخت.الان پشيمونم.با خودم مي گم براي چي از علي و مادرش مي ترسيدم كه جواب نمي دادم.اونم جواب حق نه ناحق.از طرفي هم وجدانم راحته چون هيچ زماني حتي در بدترين شرايط بي احترامي نكردم.
رضا مي زنه و بعد پشيمون مي شه و به دست و پام مي افته.دست خودش نيست از باباش ياد گرفته.خيلي دوستش دارم.عادت كردم وقتي مي زنه ناراحت نمي شم.
بگو عمو جان با رضا حرف بزنه شايد تاثير بذاره.
بابام خبر از چيزي نداره نمي خوامم بدونه چون غصه مي خوره.
اگه كاري از دستم برمياد بگو برات انجام بدم.
دستت درد نكنه.مامانم همش سركوفت تو رو مي زنه مي گه چرا توسري خور شدي؟صبا رو ببين يه لگد زد به علي رفت يكي بهترش رو پيدا كرد.
نفيسه جان من كه با تو اين حرفا رو ندارم كه بخوام راجع به زندگي ام غلو كنم.همه ظاهر آدم رو مي بينن و قضاوت مي كنن.تو گول نخور.
نفيسه با حيرت گفت:يعني چي؟از اينم راضي نيستي؟
چاره م چيه؟خوب يا بد بايد بسازم.
با دهاني باز گفت:آخه اين سر و شكل و اون خونه و زندگي برام عجيبه كه داري اين حرف رو مي زني.
هيچ زندگي كامل نيست...هيچ خوشبختي هم مداوم نيست.انسان در زمان حال زندگي مي كنه و همه چي قابل تغيير به سمت بد يا خوبه.
پس دوريت مال اينه...فكر مي كردم خودت رو مي گيري.
با خنده گفتم:چون پولدارم؟
با صداي يالله رضا وارد شد.مرا ياد علي انداخت.همان طور جوان و پرشر وشور.رفتارهايش چندان نزاكتي نداشت.فقط جاي شكرش باقي بود كه معتاد نبود.نفيسه با شيفتگي نگاهش مي كرد و دور و برش مي چرخيد تا وسايل پذيرايي از از همسرش را مهيا كند و رضا بي توجه و سرد برخورد مي كرد.
ياد گذشته در ذهنم جان گرفت.به ياد علي.به ياد اعتياد و زندگي سختي كه داشتيم.به ياد روزهاي خوش اوايل ازدواجمان.حاضر بودم تا آخر عمر با علي زندگي كنم به شرطي كه او خودش بود هماني كه عاشقش بودم.در حالي كه علي به يكباره جلد عوض كرد و تمام محسنات بد را وارد زندگي اش كرد.كاش خبري از علي داشتم و مي فهميدم سرنوشتش به كجا رسيده.هنوز درگير اعتياد است و يا ترك كرده و به خوشي روزگارش را مي گذراند.علي مرا بدبخت كرد اما خودش بدبخت تر از من شد.
به حياط رفتم ولب حوض نشستم.لحظه اي خود را در كنج حياط زير درخت سيب به همراه نفيسه ديدم.زيرانداز كهنه اي پهن بود كه خانه ما بود.عروسك پنبه اي ميان دستان ما در حال كشمكش بود.من مي كشيدم و نفيسه مي كشيد چون هردو مي خواستيم مادر شويم.نفيسه بزرگ تر از من بود و زورش بيشتر بود و عاقبت موفق مي شد نقش مادر را بگيرد.حالا هم نفيسه زودتر از من به آرزويش رسيده بود و مادر شده بود...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#50 | Posted: 16 Jul 2013 20:04




با صداي رحمان پسر بزرگ عموجان از آن حال و هوا بيرون آمدم.
كجايي دختر عمو؟مي دوني چند بار صدات كردم؟
چه طوري رحمان؟حواسم پرت بود.ياد بچگي ها افتادم.
همه مي گن جووني كجايي كه يادت به خير ما بايد بگيم بچگي كجايي كه يادت به خير.
نترس زن بگيري مي گي جووني كجايي كه يادت به خير.
زبونت رو گاز بگير.كي حال زن گرفتن داره.نمياي تو؟
به همراهش داخل خانه رفتم.رضا مي خواست سركارش برگردد.كمي با دختر كوچولوي نفيسه بازي كردم.دو تا دندان موشي درآورده بود و با خنده هايش آن را به معرض تماشا مي گذاشت.با نمك بود و از اين لحاظ درست شبيه نفيسه بود.
تنگ غروب بعد از جدايي از مادر به نزد كامبيز رفتم.آخرين مدل دستبند را برايم آورد.حالم از هرچه طلا و جواهر بود به هم مي خورد.گفتم:لازمش ندارم.
بايد ببندي دستت.قشنگ ترين كارام بايد مال همسرم باشه.
بعد از مدت ها كامبيز مهربانانه حرف مي زد.گفتم:نمياي بريم خونه؟
امشب كمي گرفتارم.قراره شمش از دوبي برسه.
چه ساعتي مياي؟
منتظر من نباش.شامتو بخور.
بلند شدم تا به خانه بروم.كامبيز نمي دانست كه خيلي وقت است كه ديگر منتظرش نمي مانم.با ورود به خانه اولين كارم باز كردن دستبند بود كه مثل وزنه به مچ دستم چشبيده بود.از حرصم آن را به گوشه اي پرت كردم.اشتها به غذا نداشتم.بنابراين ترجيح دادم بخوابم.
صبح اولين خبري كه به گوشم رسيدن خبر دستگيري كامبيز در يك پارتي شبانه بود.وكيلش تماس گرفت تا سند خانه را براي آزادي اش ببريم.از ترس بي آبرويي به سرعت دست به كار شدم.كامبيز در بازداشتگاه به سر مي برد.توانستم چند دقيقه اي ببينمش.سر به زير رو به رويم قرار گرفت.با تمسخر گفتم:شمش ها از دوبي رسيد؟
حجالتم نده.
چرا بس نمي كني؟خسته نشدي از اين همه عياشي؟چي بهت رسيده؟جز رسوايي و بي آبرويي؟
مي دونم...عذاب وجدانم رو بيشتر نكن.
تو اگه وجدان داشتي با من اين كارو نمي كردي و سر خونه زندگيت مي نشستي.با اين وضعيتي كه دارم منو به كجاها كه نكشوندي.
بيام بيرون جبران مي كنم.قول مي دم سر به راه بشم.
توبه گرگ مرگه...نمي خوام سركوفت بزنم اما تو با اين سن و سالت شورش رو درآوردي.
با وكيلم تماس گرفتي؟
دنبال كارهاست.ترتيب ملاقات حضوري رو هم اون گرفت.
نبايد مي اومدي.اين جا جاي زن نيست.
با خودم گفتم چه عجب كامبيز يه جا غيرت نشان داد.بايد در تارسخ زندگي ام ثبت كنم.
چيزي لازم داري برات بخرم؟
نه...فقط هرچه زودتر تا كسي نفهميده بايد بيام بيرون.يه وقت به فخري جون و مادرت حرفي نزني.
خيالت راحت باشه.نمي ذارم كسي بفهمه.
به كارمندام بگو رفته سفر.
اصلا دلم به حالش نسوخت.مردي با آن موقعيت خجالت از كارهايش نمي كشيد.بعد از ظهر به جواهر فروشي رفتم و سفارش هاي لازم را كردم.
شهلا تماس گرفت و گريه كنان گفت بهرام نيز در آن مجلس كذايي شركت داشته و آبرو و حيثيتش رفته.
كمي با او حرف زدم تا آرام شود.شهلا يكريز از اين كه باعث و باني وصلت ما شده خود را سرزنش مي كرد.
بعد از سه روز كامبيز به خانه برگشت.يكي دو روزي استراحت كرد و دوباره مشغول به كار شد.ظاهرا آرام شده بود و حوصله جاروجنجال نداشت.
اميد داشتم با بي آبرويي كه به بار آورده سرش به سنگ خورده باشد و در پي زندگي آرامي باشد.اما افسوس كه اين طور نبود و بعد از يك هفته هواي رفتن به ويلا به سرش زد.مي ترسيد در تهران كثافت كاري كند و پناهگاهي امن مي خواست.بدون توجه به روحيه من و نيازم به بودنش در كنارم بار سفر بست و گفت:تا زمان زايمانت خونه بهترين مكان براي توئه.منم زود برمي گردم.
زندگي آرام در طبيعت كامبيز نمي گنجيد.او رفت و بعد از چند روز سرحال تر از هميشه بازگشت.
گفتم:با كي همسفر بودي؟
هيچ كس با اهل و عيال نبود.قرار شده هفته ديگه هم بريم.
با اعتراض گفتم:تو اصلا به فكر من نيستي.نكنه فراموش كردي من حامله ام و تا ماه آينده بچه مون به دنيا مياد.
فراموش نكردم.اين خواست و برنامه ريزي خودت بود.من نمي تونم نه ماه بشينم تا زايمان كني.
خيلي بي رحمي...فكر مي كردم آدم شدي.حداقل مي ذاشتي يك ماه بگذره.
شرايط آدمها باعث مي شه حرف هايي به مصلحت بزنن.چندان جدي نگير.در ضمن از ايران كه بريم ديگه واسه يه پيك ويسكي نمي گيرن بندازنت تو زندون.جرم من اين بود كجاي دنيا رو سراغ داري كه به خاطر هيچ و پوچ بگيرنت و رسوات كنن؟
جرم تو همين بود كه گفتي؟به كي داري دروغ مي گي و كارت رو توجيح مي كني؟پرونده ت هنوز بازه.هر مملكتي قانون داره.قانون اين جا هم اينه.ميليون ها آدم دارن زندگي مي كنن و ناراضي نيستن.الا چند نفري كه دور تو هستن و جالب اين كه مثل خودتم هستن.
آره من بدم.اين جا جاي از ما بهترونه.اگه تو مي توني اينجا سر كني بمون.حرفي نيست.
مي خواي تنهام بذاري.از الان داري آمادگيش رو مي دي.معلومه كه من از جنس تو نيستم.نه دنبال كازينو هستم،نه مشروب مي خورم،نه بلدم خوب برقصم و نه بلدم هيزي كنم و به همسرم خيانت كنم.
چرا پرت و پلا مي گي؟نمي توني همرنگ جماعت بشي از من خرده مي گيري.
اون جماعتي كه تو عضوش هستي جماعت نيست حماقته.از اول هم آب ما تو يه جوي نمي رفت.
تو اون قدر تو فقر و بدبختي دست و پا زدي كه پر از عقده اي.خيلي سعي كردم اشباع بشي و از حس خود كم بيني كه به اون مبتلايي نجاتت بدم اما نشد.و با افسوس سرش را تكان داد.
فقط و بدبختي من شرف داره به تمام ثروت تو و خاندانت.اون قدر سطح پايين فكر مي كني كه با هرزه گي هات مي خواي درهاي تمدن رو باز نگه داري.مثل حيوون زندگي كردن هنر نيست.
صبا توهينتو نشنيده مي گيرم.تو تحت تاقير تبليغات حكومت قرار گرفتي واقعا برات متاسفم.
منم توهين تو رو نشنيده مي گيرم.چون من فقير نبودم تو خيلي پولدار بودي...
چند روز بعد شهلا تماس گرفت و گفت كه مسافرت به شمال مردانه نبوده و كساني هم با آنان بودند كه اسم هيچ يك را نبرد.
پرسيدم:بهرام با اون ها بوده؟
شهلا گفت:خدا رو شكر بهرام سربه راه شده و مي خواد خودش كنار بكشه.
گفتم:من كه موفق نشدم.اميدوارم حداقل تو زندگيتو نجات بدي.
پريوش به ديدنم آمد.تا غروب با هم بوديم.بعد از آمدن كامبيز بلافصله خداحافظي كرد و رفت.كامبيز گفت:پريوش خوشگله.فقط كمي چاقه.
يعني چي كه چاقه؟
منظورم اينه كه اگه هيكلش درست بود خواستگاراي خوبي سراغ داشتم.
با تمسخر گفتم:زحمت نكش چون همين طوري پريوش خيلي خوشبخته.
آ

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites