تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#51 | Posted: 16 Jul 2013 20:05 | Edited By: andishmand




آخر هفته كامبيز با سرخوشي در حال جمع كردن وسايل سفرش بود.حوصله ام حسابي سر رفته بود.مادر هم با دوستانش براي زيارت به قم رفته بود.به اتاق رفتم و گفتم:كامبيز تو نباشي حوصله منم سر مي ره.اگه ممكنه با تو بيام؟
نگاه پرسش گرش را بر من دوخت و گفت:گفتم كه جمع مردونه س.چرا نمي ري پيش مادرت؟
مامان نيست.
زنگ بزن پريوش بياد.
پريوش رفته شهرستان عروسي دخترخاله ش.در ضمن تو اون بار هم گفتي جمع مجردهاس ولي شنيدم خيلي هم مجردي نبوده.
به به...مي شه بگي اين همه اطلاعات رو از كجا به دست آوردي؟
خبراي دست اول زود مي رسه.منبع خبر مهم نيست مهم اصل ماجراس.
ماجرايي نبوده.
براي آنكه او را راضي به رفتنم كنم با التماس گفتم:چي مي شه منم بيام؟
آخه عزيزم تو شرايط مساعدي نداري.
فكر شرايط من نباش.
نمي شه...
با لجاجت
پايم را به زمين كوبيدم و گفتم:چرا نمي شه؟حتما ريگي به كفشت كه نمي خواي من باشم.
كامبيز كلافه از اين همه اصرارم گفت:خيله خوب بيا.اما اگه غرغر كني و اخم تخم كني يه راست برمي گردونمت تهران.
از كي تا به حال مزاحم شدم.
مدام ايراد مي گيري و بهانه مياري.
پول مي دم بهونه نگيرم.
علي رغم ميلش پذيرفت.وسايلم را جمع كردم.بعد از ظهر راه افتاديم.كامبيز حسابي دمق بود و با ترشرويي رانندگي مي كرد.جواب حرف هايم را نمي داد.دلم گرفت و از كرده خود پشيمان شدم.نبايد مثل يك مزاحم دنبالش راه مي افتادم.سرخورده به طول جاده چشم دوختم به نوار سفيدي كه مرتب از جلو ديدگانم زد مي شد.كاش كيلومترها تمام مي شد.تا كي بايد اين گونه زندگي مي كردم.با كودكي كه سرنوشت نامعلومي در انتظارش بود و پدري كه او را نمي خواست و مزاحمش مي خواند.دلم چنان گرفت كه اشك هايم سرازير شد.
كامبيز با ديدن حالم گفت:بهت گفتم نيا.از الان شروع كردي.براي چي گريه مي كني؟
به خاطر اينكه ديگه علاقه اي به من نداري.مي خواي منو از سر راهت برداري.
كي گفته؟خودت بي حال و بي حوصله اي.گريه نكن...وقتي از ايران بريم همه چي خودبه خود درست مي شه.فخري جون روحيه ش خوب شده اثر آب و هواي اونجاست.براي ديدن نوه ش لحظه شماري مي كنه.منم دوستتون دارم.مدتيه گرفتارم.كارام سبك بشه مي رم دنبال پاسپورت و ويزا.قرار شده از راه تركيه بريم.ايران خبري نيست.همش حرف جنگ و بدبختي مردمه.اگه بريم اون طرف زندگيمون عوض مي شه.بچه مون همون جا بزرگ مي شه و درس مي خونه.فقط كمي حوصله به خرج بده.
اشك هايم را پاك كردم و حسابي درگير حرف هاي ضدونقيض كامبيز شدم كه يك روز مايل بود ما را ببرد و يك روز خيال تنها گذاشتنمان را داشت.به احتمال زياد فخري جون اصرار به رفتن ما داشت و كامبيز روي حرف مادرش حرفي نمي زد.
با صدايش به خودم آمدم:تو ويلا زياد بهونه نگير.اگه دوستام رو ديدي بداخلاقي نكن.هرچه باشه مهمون ما هستن.
من كي بداخلاقي كردم كه اين بار دوم باشه؟وقتي حركتي يا حرفي مي شنوم كه هضمش برام سخته اعصابم به هم مي ريزه.
چشم،مي سپارم مراقب حركات و رفتارشون باشن.
ويلا در سكوت هواي ابري و مه گرفته وهم آلود به نظر مي رسيد.دريا خروشان و متلاطم بود.سرايدار قبل از ورود ما شومينه را روشن كرده بود و همه جا را مرتب كرده بود.كامبيز به چند نفر تلفن كرد و قول و قرارهايي گذاشت.اگر مهمان نمي آمد مي توانستم در آرامش استراحت كنم.
صبح روز بعد كامبيز براي خريد بيرون رفت.با كلي مايحتاج روزانه برگشت.در حال جابه جايي وسايل بوديم كه با صداي بوق اتومبيلي كامبيز دستپاچه شد و بيرون رفت.از پنجره به بيرون نگاه كردم تا ببينم چه كسي آمده.كامبيز با اشاره به ويلا توضيحاتي مي داد و شنونده كسي نبود جز ماندانا...
از كنار پنجره دور شدم.حالم آنقدر بد شد كه روي پا نمي توانستم بايستم.به اتاقم رفتم و روي تخت دراز كشيدم.آن دو به قدري وقيح شده بودند كه بدون ملاحضه من به راحتي در هر جا كه مي خواستند قرار مي گذاشتند.پس من مزاحم خوشي آن دو شده بودم.
با فكري ناگهاني بلند شدم و لباس پوشيدم.ساك دستي ام را برداشتم و پايين رفتم.كامبيز با ديدن من گفت:كجا؟
جوابش را ندادم.به كنارم آمد و گفت:بهت مي گم كجا؟
مي رم تهران.
براي چي؟
خيلي بي شرمي!ديگه حاضر نيستم لحظه اي با تو سركنم.تهران اومدي تكليفم رو روشن كن.به سمت در رفتم.
چه جوري مي خواي بري؟
همون جور كه اومدم.
تو با من اومدي!
با تو اومدم ولي بدون تو مي رم.جاده پر از ماشينه بالاخره يكي پيدا مي شه كه زن حامله اي رو برسونه.
صبر كن.صبح با هم مي ريم.
بي توجه به حرفش بيرون رفتم.به دنبالم آمد و ساكم را گرفت صندوق اتومبيلش گذاشت.
اگه بچه ها نمي اومدن برمي گشتم تهران.تا شهر مي رسونمت.از اونجا با اتوبوس برو.
با نفرت نگاهش كردم.بيشتر از آنجه فكر مي كردم بي غيرت بود.اگر مجبور نبودم تا شهر هم با او نمي رفتم.جاده فرعي بود و خطر ناك.
صندلي عقب نشستم.در جاده باراني كامبيز پيش مي رفت.تا شهر نيم ساعت راه بود.كامبيز چندان از رفتن من ناراحت نبود فقط كمي عذاب وجدان گرفته بود كه مطمئنا بعد از ساعتي فراموش مي كرد.زماني كه در عيش و نوش خود غرق بود.
ببين صبا بي خودي حرص و جوش مي زني.بعد از اون اتفاقات من با ماندانا فقط دوست هستم.يه دوستي ساده.باور كن.ماندانا كس ديگه رو مي خواد.
بهت هشدار داده بودم اسم اونو جلو من نياري.ازت متنفرم.خيلي وقته كه مي خوام خودم رو از دست تو نجات بدم به خاطر بچه تحملت كردم اما ديگه بسه.
تو قدر زندگيت رو نمي دوني.برو شوهراي مردم رو نگاه كن بعد سجده شكر كن كه شوهري مثل من داري.
كامبيز چه بي مقدار و احمق بود و با چه ديدي به زندگي نگاه مي كرد؟!
كيفم را باز كردم و به دنبال دستمال گشتم تا اشك هايم را پاك كنم.ناگهان با چرخش ناگهاني اتومبيل به يك سوي افتادم.دهان باز كردم تا به كامبيز و نوع رانندگي اش اعتراض كنم.تنها در يك لحظه فرصت كردم كه ميوني را مشاهده كنم كه مانند هيولايي سياه مي خواست ما را ببلعد.صداي فريادم پيچيد و ديگر هيچ چيز نفهميدم...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#52 | Posted: 16 Jul 2013 20:06




فصل دهم
چشمانم را به سختي گشودم.سردرد بدي داشتم.به سقف صفيد و ناآشناي اتاق كه با روشنايي نور مهتابي مزين بود خيره ماندم.تا خواستم سرم را به سمت ديگر بچرخانم درد شديدي در گردنم مانع حركتم شد.با صداي ناله ام كسي به اتاق آمد.نوازشم كرد و گفت:مادر برات بميره.چي به سر خودت آوردي؟
با ناله گفتم:مامان درد دارم.
الان مي گم برات مسكن بزنن.تكون نخور.ممكنه سرم از دستت باز بشه.
مامان نرو...
الان برمي گردم.
من كجام؟
صداي گريه اش مانع حرف زدنش شد.گفتم:چرا گريه مي كني؟
از خوشحاليه.خدا تو رو دوباره به ما داد.
دست به شكمم بردم كه خالي و تهي بود.ناليدم:بچه ام...چه بلايي سرش اومده؟
آروم باش دخترم.
با تمام توانم فرياد زدم:مامان بچه م...من بچه م رو مي خوام...
تو تصادف كردي.بچه ت از بين رفت ولي خدا رو شكر خودت سلامتي.
چنان از درد به خودم پيچيدم كه نه سرم دستم و نه درد گردنم و نه خالي بودن شكمم را ملاحظه نكردم.با ورود پرستار و تزريق مسكني ناله هايم در آن اتاق سرد كم كم به خاموشي گراييد.
فرزندم از آمدنش به اين دنيا پشيمان شد و مرا تنها گذاشت و مقصر كسي جز كامبيز نبود كه او را نمي خواست و نفرينش مي كرد.كاش كامبيز را مي ديدم و مي گفتم خيالت راحت شد ديگر بچه اي در كار نيست تا مزاحمت باشد.به چشمان بلهوسش نگاه مي كردم كه آثاري از شرم در آن نبود.شايد كمي عذاب وجدان مي گرفت.شايد دلش به حال من كه چشم به راه فرزندم بودم كمي مي سوخت.
در خواب كودكم را مي ديدم كه با دو بال سفيد مثل مجسمه اي كه سر طاقچه مادر بود از من دور مي شد.طفلي زيبا و سفيد رو شبيه به خودم در خواب التماسش مي كردم نرود و مرا تنها نگذارد.مي خواستم ببويمش و لمسش كنم اما ابرها از هم باز شد و او را در خود پنهان كرد...
آنقدر كينه داشتم كه مرتب از مادر مي پرسيدم:كامبيز كجاست و چرا نمي آد؟
جواب مادر يك جمله تكراري بود:كامبيز زخمي شده و به زودي به ديدنت مياد.
چند روز را در آن اتاق بي روح بدون خبري از كامبيز گذراندم.دوستان كامبيز به ديدنم آمدند.چهره همه آنان مغموم بود.شهلا با ديدنم بغض كرد و بيرون رفت.دليل بهت اطرافيانم را نمي دانستم.زمان مرخص شدنم شهلا و بهرام و دو تن از دوستان صميمي كامبيز براي مرخص كردنم آمدند.به مادر گفتم:اين قدر حال كامبيز بده كه نمي تونه بياد؟
پاش شكسته.اين قدر كه دوستت داره به دوستاش سفارش كرده تنهات نذارن.
كامبيز از ترس سرزنش هاي من آفتابي نمي شه.مي دونم دليل نيومدنش براي چيه.
به كمك شهلا و مادر سوار اتومبيل شدم.بهرام در راه از قسمت و سرنوشت آدم ها حرف مي زد و مي گفت بايد راضي بود به رضاي خدا.فكر مي كردم در مورد كودكم مي گويد كه عمرش به دنيا نبود.اما با نزديك شدن به در خانه مادر گفت:صبا خونه ت پر از مهمونه.و باز گريه كرد.
آه از نهادم بلند شد.ناباورانه نگاهم را به شهلا دوختم.
كامبيز طوري شده؟
بهرام نزديك خانه نگه داشت و او نيز گريه كرد.
با ديدن حجله كامبيز پشتم لرزيد.يخ كردم،همان جا ايستادم.زيرلب زمزمه كردم...دروغه...
ناگهان صدايم به فرياد گوش خراشي مبدل شد و از حال رفتم...
خانه ام سرد بود و بوي مرگ مي داد.بوي مرگ فرزند و همسري كه براي هميشه رفته بودند.
چه كسي مرگ كامبيز را كه سرشار از زندگي بود و حتي لحظه اي به ياد مرگ و يا هرچيز ناخوشايند نمي افتاد باور مي كرد.كه چنين ساده و راحت آغوش خود را به روي مرگ باز كرد و به ابديت پيوست.كامبيز جوان بود.هميشه و در هر حالي بشاش و خوش بين و براي آينده نقشه هاي مهيجي مي كشيد.چه طور باور مي كردم.
به ياد فخري جون افتادم و ناله اي كردم.نمي دانم خبر از مرگ پسرش دارد.هنوز جنازه كامبيز را دفن نكرده بودند و در انتظار بهبودي من بودند.چون كسي را در ايران نداشت و تمام اقوامش به جز عمه پيرش در خارج از كشور زندگي مي كردند و تنها كسش من بودم.
قبل از مراسم خاكسپاري با فخري جون تماس گرفتم.هردو به تلخي گريستيم.گويا همان روز خبر فوت كامبيز را مي شنود.اجازه گرفتم تا مراسم خاكسپاري كامبيز را انجام دهم.
گفت:پسرم رو بيشتر از اين در انتظار نذارين.سفارش كرد در مقبره خانوادگي شان در كنار پدرش او را دفن كنيم.فخري جون دستش از همه جا كوتاه بود و آمدن برايش در حال حاضر امري محال بود.
مراسم تشييع جنازه كامبيز در ميان ناباوري همگان انجام شد.در آخرين لحظه براي وداع به رويش خم شدم و نگاهش كردم.گفتم،به خدا سپردمت.فراموشت نمي كنم.من تو رو بخشيدم اميدورام خدا هم تو رو ببخشه و روحت در آرامش به سر ببره.با ديدن چهره يخ زده اش حالم براي لحظه اي منقلب شد و با تمام قدرت فرياد زدم:كامبيز بلند شو.با من حرف بزن.چرا تنهام گذاشتي؟چرا؟اما كامبيز به راستي رفت و روي در نقاب خاك كشيد.آرام و آهسته نه مثل زندگي پرشوري كه داشت.وقت آن رسيده بوده با آرامش در دنياي مردگان زندگي كند و حسرت رفتن نزد فخري جون را با خود به گور ببرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#53 | Posted: 16 Jul 2013 20:07




مراسم عزاداري كامبيز همان گونه كه در زندگي اش دوست داشت برگزار شد.سنگين و با شكوه...پريوش و شهلا و مادر و زن عمو در طول مراسم لحظه اي تنهايم نگذاشتند و همراهي ام كردند.با وجود آن همه چيز به خوبي و با برنامه ريزي پيش رفت.هنوز شكمم ورم داشت و گردنم درد مي كرد كه با اعصاب به هم ريخته بدتر نيز مي شد.
هنوز دوستان كامبيز در بهت و ناباوري به سر مي بردند.شايد درس عبرتي از ناكامي كامبيز گرفته باشند و اين حادثه تلنگري براي آنان باشد.در حالي كه مطمئن بودم بعد از چند صباحي به فراموشي خواهند سپرد.
در مراسم شب هفت كامبيز بود كه ماندانا بي صدا و آرام خود را به من رساند.بي هيچ احساسي نگاهش كردم.
با گريه در گوشم گفت:تا منو نبخشي نمي رم.
من كي هستم كه كسي رو هم ببخشم.برو از خدا طلب بخشش كن.
از عذاب وجداني كه گرفتم به جنون رسيدم.اومدم با ديدن تو و شنيدن بخشش تو كمي آروم بشم.
به چهره اش خيره شدم.با هميشه فرق داشت.تكيده و بي حال بود.برخلاف گذشته كه چهره اش همواره در زير قشر ضخيمي از آرايش جذاب و خواستني بود،به نظرم خيلي بدبخت و بيچاره بود.
گفتم:اگه آرومت مي كنه من مي بخشمت.حالا هم بهتره بري.قبل از اينكه كسي متوجه بشه.من از تو كينه اي ندارم.قسمت منو كامبيز هم اين بود.هيچ كس جز خدا قادر نبود جلو سرنوشت شوم اونو بگيره.
ماندانا روسري اش را جلو صورتش كشيد و با هق هق گريه كه امانش را بريده بود از در خارج شد.
پريوش به كنارم آمد و گفت:آخي...طفلك از فاميل هاي كامبيز خان بود؟
آره از اقوام دورشون بود.
چرا شام نگهش نداشتي؟
اصرار كردم نموند.
اسمش چي بود؟
با خود زمزمه كردم:خاطره اي خاموش و برباد رفته...هوسي ويران گر...نداي وجدان...هرچي كه دوستش داري اسمش رو بذار.
صبا با من بودي؟
نگاهش كردم و گفتم:با خودم حرف مي زدم.چرا اين قدر راجع به اون خانم سوال مي كني؟
نمي دونم...يه جوري بود.به نظرم تو داري يه چيزي رو از من قايم مي كني.
خيالت راحت.اگه موضوع مهمي باشه حتما بهت مي گم.
پريوش با دلخوري از كنارم دور شد.چون با شم زنانه اش متوجه شده بود ماندانا جداي از بقيه اقوام و دوستان است.
بعد از مراسم چهلم در خانه را بستم و با چمداني راهي خانه مادر شدم.در حالي آنجا را ترك مي كردم كه عادت به زندگي ام كرده بودم.عادت به وجود كامبيز كه هركاري دوست داشت و مي كرد و من فقط نگاهش مي كردم و بهانه نمي گرفتم.تمام رفتارهايم تغيير كرده بود و من ديگر صبايي نبودم كه با چادر همسايه خود را به خانه مادر رساندم و پناه گرفتم.شايد در كنار كامبيز خيلي چيزها را از دست دادم اما خيلي چيزها نيز به دست اوردم و به قول پريوش درست مثل كامبيز و اقوامش شده بودم.اكنون بايد از ابتدا شروع مي كردم.
فخري جون باز سخاوت خود را نشان داد و هيچ چيز از اموال پسرش را نخواست و با وكالتنامه اي كه فرستاد تمام ثروت قابل توجه كامبيز را در كمال حيرت اطرافيان به من بخشيد.با داشتن بيست و سه سال سن بيوه زني جوان و ثروتمند بودم و بدين ترتيب برگ ديگري از زندگي ام ورق خورد.
بعد از چند ماه وضعيت روحي ام بهم خورد.به پيشنهاد شهلا به روان پزشك مراجعه كردم تا تحت درمان باشم.نبود فرزند و شوهرم با تمام بدي هايش برايم دشوار بود.از آينده در هراس بودم.بعد از گذشت پنج ماه كم كم حالم رو به بهبودي رفت و به زندگي خوش بين شدم.اعتماد به نفس خود را به دست آوردم و خنده روي لبانم نشست.بعد از مراسم سالگرد كامبيز بهبودي كامل يافته بودم و مي خواستم با كار و فعاليت سر خود را گرم كنم.در اولين قدم اقدام به ساخت زمين مادر كردم و در كنارش با جديت به كار جواهر فروشي رسيدگي كردم.با تمام مشتريان آشنا شدم و با كمال مهارت آن را اداره مي كردم.
بعد از چند ماه اولين پيشنهاد ازدواج از طرف مسعود بود.خاطره اي مشمئز كننده از او در ذهنم باقي مانده بود و نمي دانم با چه رويي باز چنين پيشنهادي مي داد.تهديدش كردم در صورت تكرار تقاضايش با او رفتاري بدتر از قبل خواهم كرد.
پس از مدتي مقداري سهام خريداري كردم.مي خواستم با فكر اقتصادي ناكامي هاي گذشته را فراموش كنم و قدرت پيدا كنم.در حالي كه من بزرگ ترين قدرت را داشتم كه همان پشتوانه مالي ام بود.
مادر بعد از مرگ آقا رحمت از حال و حوصله افتاده بود.آرايشگاه را اجاره داده بود.گاهي كه حوصله اش سرمي رفت براي ديدار از دوستان به آنجا سر مي زد.من هرروز بهتر از قبل مي شدم تمام اعتماد به نفسم را مديون اموالي بودم كه كامبيز برايم به ارث گذاشته بود.هرطور كه مايل بودم آن را به كار مي گرفتم و آقا بالا سري نداشتم.خانه زيبا،ويلاي شمال،اتومبيل و مغازه و ...باعث شد اطرافيان توجه بيشتري به من داشته باشند.در اين بين تنها پريوش بود كه بدون هيچ چشم داشتي در كنارم بود و رفت و آمد تنگاتنگي داشتيم.اما من به لحاظ موقعيت زندگي اش و همين طور بي كسي اش به هر وسيله اي كه مي شد كمك مالي مي كردم تا در مضيقه نباشد و خداي نكرده به خاطر بي پولي دست به كاري نزند.با فوت مادرش در كنار برادر سخت گير و گاه تنها خواهرش به سر مي برد و جا و مكان خاصي نداشت.در تمام خريدها با هم بوديم و من از هر چيزي كه مي خريدم جفت مي خريدم.به راستي پريوش را مانند خواهري كه نداشتم تروخشك مي كردم.در تمام سفرهايم به ويلا در كنارم بود.بدون مادر و پريوش تفريحي نمي كردم حتي با اصرار شهلا نيز راضي به همراهي اش نمي شدم.
به طور ناخواسته بسياري از حالات كامبيز را با خود يدك مي كشيدم.ديگر قادر نبودم ساده بگردم و تفريح نكنم.از تنهايي بيزار بودم.در عين حال مجبور بودم رعايت خيلي از مسائل را بكنم تا مبادا پشت سرم حرف و كنايه اي باشد.زندگي مادر را تغيير اساسي دادم و دكوراسيون آن را مطابق سليقه اش درست كردم.به سعيد پول توچيبي قابل توجهي مي دادم تا حسرت چيزي در دلش نماند.زندگي پيش چشمم روشن و دل نواز شده بود.با موقعيتي كه داشتم خواستگاران زيادي دور و برم مي گشتند.از مردهاي زن مرده و يا طلاق داده تا پسران جواني كه به عشق ثروتم مي خواستند به هر وسيله اي كه شده به من نزديك شوند.
هيچ كاري را احمقانه تر از ازدواج نمي ديدم.در حالي كه همه چيز داشتم پس چه نيازي به ازدواج مجدد بود؟به نظرم به نوعي خودبزرگ بيني مبتلا شده بودم كه مرا از خودم دور مي كرد و باعث مي شد خودخواهانه به زندگي نگاه كنم و هيچ چيز را باب ميلم نمي ديدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#54 | Posted: 16 Jul 2013 20:07




با تمام شدن كار ساختمان آن را فروختم و سهم مادر و سعيد را دادم.زمين ديگري خريدم و شروع به ساختن كردم.از اين راه پول هنگفتي نصيبم شد.كساني كه با آنان كار مي كردم وقتي زني جوان و شيك پوش را مي ديدند كه ثروتمند و موفق است،تقاضاهاي بي شماري مي كردند.مهندسيني كه با داشتن زن و فرزند تقاضاي ازدواج مي دادند و يا مي خواستند مرا به خارج از ايران ببرند.از هرچه جنس مخالف بود بيزار بودم.هيچ مردي را عاشق واقعي نمي ديدم.به نظرم تمام آن پيشنهادات از روي هوا و هوس بود.مثل علي و كامبيز كه نمي خواستند زندگي كنند.مردها را نمادي از علي و كامبيز مي ديدم و به شدت از آنان دوري مي كردم.در پس ظاهر آراسته ام كه مي خواستم در اجتماع مورد قبول واقع شوم،سادگي زندگي ام را حفظ كرده بودم.من عاشق مادر و سعيد بودم.خانه كوچك مادر را به خانه لوكس خودم ترجيح مي دادم.هنوز دلبسته محله قديمي و اهالي آن بودم.شايد بيشتر سلامتي ام را به خاطر بودن در كنار مادر و اهالي آن محله به دست آوردم.اگر در خانه سردم به سر مي بردم افسرده تر از قبل مي شدم.زندگي در محله كودكي ام جريان و روح داشت.اما در كوچه هاي بالاي شهر فقط ديوار بود و ديوار...براي رسيدن به همسايه بايد درهاي بي شماري را مي زدي تا شايد جوابي بشنوي.جوابي از سر كم لطفي...
زمان جنگ بود و بمباران.من هيچ چيز از جنگ نمي دانستم.فقط امنيتي كه در پايتخت بود برايم اهميت داشت.خيلي از مردم مثل من بودند و چندان خود را درگير مسائل روز نمي كردند و برعكس عده اي تمام زندگي خود را در راه امنيت كشور و مردم فدا مي كردند.هر از گاه تشييع جنازه شهيدي و زدن حجله اي چند روزي مرا افسرده مي كرد اما بعد از مدتي فراموش مي كردم و به دنبال خوشي هاي دنيا مي رفتم.
در و ديوار شهر پوشيده از عكس هاي شهيدان پير و جوان بود كه يادآور رشادت هاي آنان بود و من چندان عميق به آنچه مي ديدم فكر نمي كردم.اكثر دوستانم مانند خودم در آن گير و دار به فكر خوب خوردن و خوب گشتن بودند.
احساس امروز جز خجالت و تاسف نيست كه از قافله اي به آن عظمت عبور كردم و در پي آن نرفتم.من در ميان دريا به طوفان رسيدم و آنان به آرامش دريا.اگر دريا دهان باز مي كرد،مرا مي بلعيد و آنان را بر روي سطح آبي خود نگه مي داشت.مثل قصه حضرت موسي كه در كتاب ها خوانده بوديم و چقدر دوستش داشتيم و به آن افتخار مي كرديم.دريغ كه من نيز در قافله فرعونيان بودم كه در پي انكار انسانيت خود بودند و بس...
جشن ازدواج مهناز بود.او خيلي به خودش رسيده بود و سر از پا نمي شناخت.قرار بود روز بعد از راه تركيه به يكي از كشورهاي اروپايي برود و زندگي جديدي را در كنار همسرش آغاز كند.آن روزها خيلي از دختران و زنان براي رسيدن به آن طرف خود را به آتش مي زدند و حتي حاضر بودند با پيرمرد هفتاد ساله اي كه ويزاي سراب خيالي را داشت ازدواج كنند.مهناز ازدواج با نادر را ايده خوبي براي آينده اش مي ديد و با فخر و مباهات دست در دست نادر تقريبا پا به سن گذاشته دور سالن را مي گشت و به مهمان ها خوش آمد مي گفت و تبريك و تهنيت برايش رسال مي شد.پريوش چندان سرحال نبود شايد دچار حسادت شده بود.ليلا هم از دوستان قديم ما بود كه همراهمان بود.بعد از صرف شام هدايا را داديم و با هزاران آرزوي خوب آنجا را ترك كرديم.
خيابان ها در آن ساعت شب تقريبا خالي بود و كمتر چراغي را در خانه ها به خاطر بمباران روشن مي گذاشتند.ماموران امنيتي در گوشه و كنار خيابان به چشم مي خوردند.در وسط چهارراهي منتهي به خيابان خودمان عده اي ماموران بسيج دستور ايست دادند.نمي دانم چرا ترسيدم،بيشتر از سر و وضع خودم و پريوش.روسري ام را جلو كشيدم.اما بي فايده بود و آن مرد با تاسف نگاهي به ما انداخت و گفت:كجا تشريف مي بريد؟
من من كنان گفتم:خونه مون.
خانم محترم درست نيست اين وقت شب اون هم زمان بمباران تو خيابون باشين.كارت ماشين و گواهينامه تون رو لطف كنين.
كيفم را باز كردم و با عجله شروع به جستجو كردم.لحظه اي يادم آمد كه با تعويض كيفم مداركم را در خانه جا گذاشته ام.وقتي تعلل مرا ديد گفت:صندوق عقب رو باز كنين.
پريوش گفت:مگه دزد گرفتين.ما بچه همين محله ايم.
آهسته گفتم:پريوش ساكت باش.بذار كارش رو بكنه.
پياده شدم و در صندوق عقب را باز كردم.با چراغ قوه داخل صندوق عقب را جستجو كرد.سپس گفت:شما رعايت حجابتون رو نكردين و با سر و وضع نامناسبي به خيابون اومدين.
با دستپاچگي گفتم:حق با شماست.اما ما مجلس عروسي دعوت داشتيم.
در همان لحظه موتور سواري در كنارمان ايستاد و گفت:سيد چيزي شده؟
نه حاجي.كمي مشكوك بودن.كارت شناسايي ندارن.
آن مرد جوان از روي موتور پايين آمد و در كنار ما ايستاد و گفت:خانم ها بچه همين محل هستن بذار برن.
در تاريكي خيابان در جستجوي چهره اي بودم كه صداي گيرا و مردانه اي داشت و در آن لحظه او را ناجي خود ديدم.مرد جوان حدود بيست و هشت سال داشت.قد بلند و اندام نسبتا ورزيده اش با چشماني سياه و نافذ و ريشي مرتب و موهاي خوش حالت به او جذابيتي دو چندان بخشيده بود.تيپ خاص او هر بيننده اي را براي لحظاتي غرق در خود مي كرد.بي هيچ بهانه اي...
در صندوق عقب را بستم و گفتم:خيلي ممنون.
سيد گفت:بايد ببخشيد ما وظايفي داريم كه بايد انجام بديم.
متوجه هستم كوتاهي از طرف ما بود.
او به سمت اتومبيل ديگري رفت و مرد جوان در كنارم ايستاد و گفت:بهتره بعد از اين بيشتر مراقب رفت و آمدتون باشين.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#55 | Posted: 16 Jul 2013 20:09




نمي دانم براي توجيح كارم بود و يا احساس حقارت كه با ناراحتي و يك دنيا اخم گفتم:عرض كردم خدمت همكارتون ما از مجلس عروسي اومديم.اگه شك دارين مي تونم برم خونه و كارت شناسايي بيارم.
تبسمي كرد و گفت:نيازي به اين كار نيست.به خاطر خودتون گفتم مي تونين تشريف ببرين.
بدون خداحافظي و يا حتي تشكري سوار اتومبيلم شدم تا هرچه زودتر از آنجا دور شوم.از اينكه آن مرد جوان مي خواست منتي بر من بگذارد رنجيده بودم.
پريوش گفت:خدا رو شكر به خير گذشت.
با عصبانيت گفتم:مرده شور مهناز رو ببرم با اون مجلس مسخره ش.مرد چهل ساله رو انداخته دنبالش پزم مي ده.
ليلا و ريوش خنديدند.ليلا گفت:گذبه دستش به گوشت نمي رسه مي گه پيف پيف بو مي ده.
اگه گوشت اون بهتره گربه از گشنگي بميره.من اگه اراده كنم مي تونم به هرجا كه هوس كنم برم.عقده ندارم.آخه تو بگو پريوش به اين بي آبرويي مي ارزيد؟
با خونسردي گفت:چيزي نشده...اينا كارشون همينه.فقط جلو ما رو نگرفتن.
اتفاقا جلو همه رو نمي گيرن.مثل اين كه خيلي تابلو بوديم.بدتر از همه اين پسره بود كه ما رو مي شناخت.نمي دوني با چه قيافه اي منو نگاه كرد.
پريوش سيگاري روشن كرد و دود آن را بيرون فرستاد و گفت:آره منم پسره رو مي شناختم.دو كوچه بالاتر،خونه شونه.بچه خوبيه.بازم دمش گرم خودش رو به نشناختن نزد.
پس چرا صدات در نيومد؟
چي كار كنم؟حتما منو مي شناخت و هردو بايد آب مي شديم.
به نظر نمياد تو آب شدني باشي؟
پريوش قهقهه اي سرداد و گفت:بالاخره هرچي باشه چندين ساله تو اين محل مي پلكم.خوش ندارم بي خودي تابلو بشم.
لحظه اي فكر كردم و گفتم:منو از كجا مي شناخت؟حتي يك بارم نديده بودمش.
تو اون قدر بدبختي كه كسي رو نمي بيني.و دوباره خنديد.
ليلا گفت:خدا رو شكر به خير گذشت.حوصله جواب دادن به برادر خل و چلم رو ندارم.همون يه بار كه رفتم منكرات براي هفت پشتم بس بود.
پريوش و ليلا را رساندم و به سرعت به خانه رفتم.در سكوت و تاريكي وارد خانه شدم.مادر خواب بود و سعيد در اتاقش فيلم تماشا مي كرد.ليواني آب خوردم و به اتاقم رفتم.آرايشم را با كرم از صورتم پاك كردم.به چهره خودم در آينه خنديدم.شبيه دلقك ها شده بودم.اگر با همين قيافه شكلكي براي آن مرد درمي آوردم بلافاصله از ترسش راه را برايم باز مي كرد.
صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شدم.مادر در آشپزخانه بود.با ديدن من گفت:چي شده زود پاشدي؟
خوب نخوابيدم.سرم خيلي درد مي كنه.
مادر با دقت نگاهم كرد و گفت:ديشب خوش گذشت؟
جاي شما خالي.كاش شما هم اومده بودين.
ديگه حال و حوصله اين مجالس رو ندارم.ايشالله خوشبخت بشه.
مهناز خيلي سرحال بود.خدا كنه تا آخر همين طور بمونه.
داماد خوب بود؟
ظاهرا كه خوب بود.اما خدا مي دونه.
مادر استكاني چاي ريخت و روبه رويم نشست و گفت:گاهي فكر مي كنم چرا سرنوشت شما سه تا يه خرده شبيه هم بود.
منظورتون اينه كه همه بدبخت شديم؟
خدا نكنه بدبخت باشين.
مهناز كه فقط يه بار نامزد كرد و به هم زد.اما حساب من و پريوش فرق داره.
اگه زندگي آروم و بي سرو صدايي داشتي خيال منم راحت بود.يكي دو تا نوه داشتم و سرم گرم مي شد.
لبخند تلخي زدم و گفتم:مي دونم مامان من اوني نشدم كه شما مي خواستين.خيلي تلاش كردم حداقل يكي از زندگي هام رو نجات بدم.اما خدا نخواست و هركدوم رو به شكلي از دست دادم.
با خنده گفت:براي تو كه بد نشد.
خودش نيست خداش هست علي رو مي خواستم اما كامبيز خدابيامرز هيچ وقت برام شوهر نشد.
خدا رحمتش كنه.تا سه نشه بازي نشه.
سر صبحي شوخيتون گرفته؟
چرا شوخي!ازدواج امر خيره.تو هم جووني هم خوشگل.چرا كه نه؟
هيچ وقت نمي خوام راجع به ازدواج حتي فكر كنم.خجالت آوره.
خجالت اوني بايد بكشه كه حروم مي كنه.
مردم كه اين چيزا رو نمي دونن فقط حرف مي زنن.
به حرف مردم بخواي زندگي كني كلاهت پس معركه س.
نكنه خبري شده كه حرف رو به اينجا كشوندين؟
مي شه.مثل روز برام روشنه كه بخت خوبي برات پيدا مي شه.
ازدواج شانسه كه من ندارم.
از اون حرفا زدي.تو چي از مهناز كم داري؟
آه فهميدم.نكنه فكر مي كنين من به مهناز حسادت مي كنم؟
نه جونم.من مي دونم تو به هيچ كس حسادت نمي كني.اگه از علي جدا شدي يكي بهترش تو رو گرفت درسته كه عمرش به دنيا نبود در عوض تو رو بي نياز گذاشت و رفت.منم آرزو دارم خوشبختي تو رو ببينم.
من الان هم خوشبختم.مگه خوشبختي تو ازدواج خلاصه شده؟من هرچي كه بايد داشته باشم دارم.
تو همه چي داري و هيچي نداري.
مرسي مامان خوبم لطف دارين.
دلخور نشو.به دور و برت نگاه كن شايد بفهمي چي مي گم.
باشه سرفرصت حتما اين كارو مي كنم.
بلند شدم.گفت:كجا؟
مي رم سر ساختمون.بعد هم يه سر به جواهر فروشي بزنم.آگهي دادم تا مدير داخلي استخدام كنم.
مراقب باش آدم حسابي باشه.
بهرام يكي ر معرفي كرده،ببينم خوبه مي دم دستش.ديگه حوصله اونجا رو ندارم.
برو به سلامت

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#56 | Posted: 16 Jul 2013 20:09




كار ساختمان خوب پيش مي رفت.معمار قول داده بود تا دو ماه آينده آن را تحويل دهد.فرد مورد نظر بهرام را پسنديدم.سال ها در بازار مغازه داشته و مورد تاييد كسبه بازار بود.مردي حدودا شصت ساله كه ورشكست شده بود و به دنبال كار مي گشت.
بعد از ظهر سعيد به مهماني دعوت داشت.كلي به سرو وضعش رسيد.ساعتي بعد دوستانش به دنبالش آمدند.مادر با سلام وصلوات او را راهي كرد.
بعد از رفتن سعيد گفتم:دوست داريد بريم سينما؟
نه مادر،كي حوصله داره.نگران سعيدم.
براي چي؟اون كه كار هميشگيشه.
اتفاق يه بار مي افته.مي ترسم آخر سر تو اين مهموني ها كار دست خودش بده.
اجازه نمي دادين بره.
اي بابا...كي به حرف من گوش مي ده.اين از تو اينم از سعيد.
من كي به حرفاتون گوش نكردم؟
حال و حوثله جرو بحث ندارم.
حالا كه حوصله ندارين بريم شام بيرون.تا برگرديم سعيد هم اومده.
تو هم ددري شدي.هي مي گي بريم بيرون.بيرون چه خبره؟
پريوش هم برمي دارم با هم بريم.
نه تو رو خدا.از بس مي خنده آدم رو حرص مي ده.از گارسون گرفته تا آدمايي كه مي بينه.آبروي آدمو مي بره.
خوبه كه آدم بخنده.شما هم چه ايرادهايي مي گيرين.بلند شين تا خيابونا شلوغ نشده.
هرطور بود مادر را راضي به رفتن كردم.ساعت نه برگشتيم و منتظر آمدن سعيد شديم.آنقدر مادر دلشوره داشت كه به من نيز سرايت كرد.هردو به تيك تاك ساعت گوش مي كرديم.ساعت از نيمه شب هم گذشت و خبري از سعيد نشد.لحظه اي چرتم برد كه با صداي گريه مادر از جا پريدم.
عجب پسر بي فكريه.با اين اوضاع و احوال جنگ تا اين وقت شب كجا مونده؟
مادر با ناله گفت:سعيد بچه بي فكري نيست.حتما بلايي سرش اومده.
نگران نباش.حتما خونه دوستش مونده.مي خواي به خونه بابك زنگ بزنم؟
مادر سرش را به علامت تاييد تكان داد.به سمت تلفن رفتم و شماره را گرفتم.بعد از عذر خواهي از پدر بابك توضيح مختصري دادم.گفت اطلاعي از بابك ندارد و هنوز به خانه برنگشته.
پدر و مادر بابك چندان در قيد و بند مسائل اخلاقي نبودند و چنين پاسخي از طرف آنان چندان دور از انتظار نبود.
مادر يكريز اشك مي ريخت.عقلم به جايي قد نمي داد.گفتم:آدرس مهموني رو ندارين؟
مادر فكري كرد و گفت:وقتي داشت با تلفن حرف مي زد شنيدم جايي حوالي ميدون ونك بود.بقيه اش رو نشنيدم.
چاره اي نداريم بايد تا صبح صبر كنيم.
مادر با صداي بلند شيون سر داد و گفت:مي دونم بلايي سر بچه ام اومده از سر شب دلم شور مي زد.
نفوس بد نزنين...جوونه...حتما سرش جايي گرم شده.
مادر بي توجه به حرف من گفت:تقصير خودمه...كاش لال مي شدم و نمي ذاشتم بره.
از نگراني من هم به گريه افتادم.حالا مي فهميدم نبود يك مرد در زندگي چه قدر دشوار است و مادر بيچاره ام هميشه يكه و تنها به جنگ مشكلات مي رفت.حتي زماني كه آقا رحمت زنده بود نيز چندان تفاوتي نمي كرد و فقط نامش در خانه بود و همواره مادر به تنهايي روزگار را سپري مي كرد.سعيد با داشتن خواهر و مادري تنهاتر از خودش تكيه گاه ناامني داشت.بيشتر براي بي كسي خودمان گريه مي كردم.هيچ كس را نداشتيم تا غصه هايمان را با او درميان بگذاريم.تنها عمويدالله بود كه خودش گرفتار فرزندانش بود و نمي شد توقع چنداني داشت.
صبح با صداي زنگ تلفن از جا پريديم.با ترديد به يكديگر نگاه كرديم.هيچ كدام جرات برداشتن گوشي تلفن را نداشتيم.با اشاره مادر اين كار به من محول شد.با دستاني لرزان گوشي را برداشتم.در ذهنم به دنبال صدايي بودم كه خبر ناگواري در رابطه با سعيد بدهد.اما صداي آشناي سعيد را شنيدم.هول شدم و با خوشحالي گفتم:كجايي؟حالت خوبه؟چرا ما رو بي خبر گذاشتي؟
مادر به كنارم آمد و اصرار داشت گوشي را بگيرد.سعيد هراسان گفت:صبا نمي تونم زياد حرف بزنم.من الان منكرات هستم اگه مي توني يه سر بزن.
با قطع مكالمه هاج و واج ماندم.مادر گفت:صبا سعيد چي گفت؟كجا بود؟
زود حاضر بشين بريم.سعيد رو گرفتن.
مادر محكم به صورتش زد و گفت:واي خدا...خاك بر سرم شد.
در حالي كه چندان اطميناني به حرف هاي خودم نداشتم براي آرامش مادر گفتم:اتفاقي نيفتاده.نگران نباشين.شناسنامه و سند خونه يادتون بردارين شايد لازم بشه.
با رسيدن به محل مورد نظر از ديدن جمعيتي كه در آنجا بودند جا خوردم.اكثرا پدر و مادراني بودند كه به دنبال فرزندان خوشگذرانشان مي گشتند.ساعتي در آنجا ايستاديم بدون اينكه جواب درستي بشنويم.ماموري به مردم حاضر اطلاع داد متفرق شوند و روز بعد مراجعه كنند.
پدر و مادر بابك نيز بودند.مادر بابك مي گفت مهماني دختر و پسر بوده و مشروبات الكلي نيز مصرف كردند كه اين كار را براي آنان دشوار مي كرد.
پدر بابك گفت:اين جا موندن بي فايده س.بهتره بريم و فردا بيايم.
مادر گفت:تا خبري از سعيد نگيرم از جام تكون نمي خورم.
مامان لج نكن.اينجا نشستن دردي رو دوا نمي كنه.بايد دنبال آشنايي بگرديم.اين طوري كسي جواب ما رو نمي ده.
از من بي كس تر كسي هست؟كي دلش به حال من و بچه بي پدرم مي سوزه؟
خودم مي رم دنبال آشنا.حتما كسي پيدا مي شه كه كمكمون كنه.
به زحمت مادر را راضي به رفتن كردم.مردم پراكنده شدند و هركس به سويي مي رفت.در طول راه مادر از بي كسي خود شكوه مي كرد.هرچه به ذهنم مي رسيد گفتم تا شايد آرام شود.اما بي نتيجه بود.اتومبيل را سر كوچه پارك كردم.مادر گفت:صبا بريم خونه خانم برومند؟
اون ديگه كيه؟
يكي از مشتريان خوبم بود.تو نديده بودي اين آخري ها زياد ميومد.خانم مومن و به درد بخوري بود.شايد پسرش بتونه كاري بكنه.ضرر نداره يه سر بزنيم.
بي فايده س.غريبه كه دلش به حال ما نمي سوزه كه بخواد قدمي برداره.
تو از كجا مي دوني؟امتحانش ضرري نداره.
خونه شون كجاست؟
دو كوچه بالاتر.فقط چادرتو سر كني بهتره.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#57 | Posted: 16 Jul 2013 20:10




چادرم را از كيف بيرون آوردم و روي سرم انداختم.وسط كوچه خانه اي دو طبقه و شمالي قرار داشت مادر زنگ را فشرد.
گفتم:مطمئنين همين خونه س؟
آره يه دفعه روضه اومدم خونه شون.
صداي زني شنيده شد.
مادر گفت:سلام حاج خانم من هما هستم.
سلام هما خانم.بفرمايين.
متعاقب كلامش در باز شد و ما وارد حياط شديم.فضاي كوچك آنجا با باغچه اي پرگل زينت بخش بود.خانم برومند با چادر سفيد گلداري به استقبال ما آمد و با مادر و سپس با من روبوسي كرد.مادر مرا معرفي كرد.خانم برومند با خوشرويي از ديدار با من اظهار خوشوقتي كرد.با راهنمايي اش وارد خانه شديم.اتاق ها مفروش شده و بي نهايت تميز و مرتب بود.هرچه خانم برومند اصرار كرد به اتاق پذيرايي برويم قبول نكرديم و در گوشه هال نشستيم.
چه عجب از اين طرف ها؟!حتما راه گم كردين؟
اختيار دارين منزل اميد ماست.
خانم برومند به آشپزخانه رفت و با دو ليوان شربت برگشت.مادر كمي حاشيه رفت و سپس گفت:والله حاج خانم شما كه غريبه نيستين.غرض از مزاحمت اينه كه پسرم سعيد كه خاطرتون هست؟
البته كه يادم هست.زنده باشه جوون خوبيه.
چي بگم جووني كرده نادوني كرده.حالا هم تو بد مخمصه اي افتاده.
خيره ايشالله.هما خانم چرا نمي گي چي شده؟دل تو دلم نيست.
مادر مختصري از قضايا را شرح داد.خانم برومند با دقت گوش مي داد.بعد از پايان صحبت هاي مادر گفت:چه كاري از دست من برمياد؟
خوبي شما زبانزد خاص و عامه.نيازي به تعريف من نيست.از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من كسي رو ندارم.پدر سعيد عمرشو داده به شما.وصف آقازاده رو شنيده بودم گفتم شايد بتونن خبري از سعيد بگيرن.اگه امشب سعيد خونه نياد دق مي كنم.و گريه سر داد.
به آرامي گفتم:مامان خودتون رو كنترل كنين.
كس همه ما خداست.چرا نااميدي!نااميدي شيطونه.
سعيد عقلش نمي رسه،نادوني كرده.
همه جووني مي كنن.بذار رسول بياد.الانه كه پيداش بشه.اگه كاري از دستش بربياد دريغ نمي كنه.
با نگاهي به ساعت كه وقت ناهار را نشان مي داد گفتم:ما وقت بدي مزاحمتون شديم اجازه بدين بعد از ظهر خدمت برسيم.
اين چه حرفيه تا جوابي از رسول نگيرم نمي ذارم برين.
صداي خانم برومند به قدر كافي گوشنواز بود و من و مادر در كنارش احساس خوشايندي داشتيم.حتي اگر كاري براي سعيد انجام ندهند مهم نبود چون روي باز خانم برومند نشانگر محبتش بود و همين براي ما كافي بود.با صداي زنگ در خانم برومند براي باز كردن آن رفت.با لبخند نگاهمان كرد و گفت:ديدي گفتم،اومد.
من و مادر چادرهايمان را روي سر مرتب كرديم و براي ورود پسر خانم برومند آماده ايستاديم.صداي يالله آمد.نگاه كردم و وا رفتم.رسول پسر خانم برومند كسي نبود جز آن مرد جواني كه آن شب ناجي من شد و من بي ادبانه از كنارش گذشتم.بي اختيار خودم را پشت مادر پنهان كردم و اين حركت بچه
گانه ام از ديد او پنهان نماند.با مادر سلام و احوالپرسي كرد و خواهش كرد تا بنشينيم.هردو نشستيم.احساس كردم يخ زده و بي رنگم.مانند عروسكي بي جان و بي تحرك پر از شرم و حرص بودم.با خود گفتم:حتما فكر مي كنه ما خانوادگي مورد داريم.و اين مسئله بشتر آزارم مي داد و معذبم مي كرد.
مادر به پهلويم زد و گفت:حاج آقا با شماست.
من من كنان گفتم:ببخشين حواسم جاي ديگه اي بود.
حاج آقا با تبسمي كه آشكارا رگ تمسخري در آن به چشم مي خورد گفت:عرضي نبود فقط حالتون رو پرسيدم.
با غيظ نگاهش كردم و گفتم:به مرحمت شما.و رويم را برگرداندم.
مادر با حيرت نگاهم كرد و رو به حاج رسول گفت:دخترم اعصابش به هم ريخته.از كله سحر تو خيابونا اسيريم.
بله كاملا پيداست.
متلك از اين گوياتر نمي شد.خون خونم را مي خورد.
خانم برومند پيش دستي كرد و قضايا را به طور خلاصه براي پسرش بازگو كرد.
حاج رسول گفت:چشم.هركاري از دستم بربياد انجام مي دم.چون سعيد اولين باره كه دستگير شده احتمالا كارش آسونتره.
مادر كه نوراميدي در دلش پيدا شده بود گفت:به خدا قسم سعيد پسر خوبيه.اشتباه كرده.قول مي دم ديگه نذارم سرخود جايي بره.
نيازي نيست به من قول بديد.من شما رو مي شناسم.صرفا به خاطر خودتون بيشتر مراقب بچه ها باشين.
با جسارت نگاهش كردم.به من مي گفت بچه.بچه اي كه بايد مراقبم باشند تا دست از پا خطا نكنم.علنا قضاياي آن شب را به رخ مي كشيد.كه باعث شد عصبي تر شوم.حاضر بودم ماه ها سعيد در آن جا مي ماند اما من پا به خانه حاج رسول نمي گذاشتم.
مادر برخاست و با كلي پوزش و تشكر و دعا به جان آنان خداحافظي كرد.من هم از خانم برومند تشكر كردم و با يك خداحافظي كوتاه كه اگر نمي كردم سنگين تر بودم بيرون آمدم.
به محض رسيدن به سر كوچه مادر با خشم و ناراحتي نگاهم كرد و گفت:تو چت شده بود؟
هيچي،خوب بودم.
خوب بودي؟فكر من و كه نمي كني آبرو دارم.طوري رفتار كردي كه انگار وظيفه شونه به ما كمك كنن.
مهم نيست چه فكري مي كنن.من از اين پسره اصلا خوشم نمياد.
مگه تو اونو مي شناسي كه خوشت بياد يا نياد.پسر به اين خوبي،از ادب و متانتش آدم حظ مي كنه.خوش به سعادت مادرش.
آره ماشالله.خدا به مادرش ببخشه.
مادر با دلخوري گفت:بي تربيت شدي.همش تقصير اين پريوش دربه در ذليل مرده س.از اولم اون رفت تو جلدت كه اين طور بي پروا بار اومدي.
من از پسره خوشم نيومده چه ربطي به پريوش داره.
وقتي شب و روزت رو با اون خير نديده مي گذروني عادت هاي اونم مي گيري.چه دليلي داره كه راجع به بچه مردم اين طور حرف بزني و قضاوت كني؟
خيلي افاده داره.فكر مي كنه ما آدم هاي بي سرو پايي هستيم و خودش اون بالا بالاها جا داره.
از اين پسر متواضع تر كسي رو ديدي كه پشت سرش ناروا حرف مي زني؟
شايد به دل شما نشسته باشه اما من ازش خوشم نمياد.
بدون دليل؟حتي به خاطر سعيد؟
حتي به خاطر سعيد.اگه مي دونستم خونه اين آدم قراره برين محال بود همراهتون بيام.
به جهنم.از اولشم كله شق بودي هيچ فكر كردي خودت كي هستي كه مدام از اين و اون ايراد مي گيري؟
زياد تند رفتم و مادر را از خودم رنجاندم.با ملايمت گفتم:معذرت مي خوام اگه فكر مي كني اين پسره كار شما رو راه مي ندازه حرفي ندارم.مي شينم و تماشا مي كنم.
حتي اگه هيچ كاري هم نكنه بازم ازش ممنونم كه منو از در خونه ش نااميد نفرستاد.احترامم رو داشت و برام دلسوزي كرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#58 | Posted: 16 Jul 2013 20:10




مادر با حالت قهر به خانه رفت.از اين كه حس حقارتم را با حرف هاي بي سر و ته مي پوشاندم عذاب وجدان گرفتم.واقعا حاج رسول چه بدي در حق من كرده بود كه اين طور بي محابا او را منفور مي كردم و تلاش مي كردم در چشم مادر سياهش كنم؟شايد به متانت و ايمانش غبطه مي خوردم.شايد چيزي را كه سال ها خود گم كرده بودم و در او مي دديم و شايد...
نمي دانم حس بدي بود.تلنگري بود به شخصيتي كه مال خودم نبود و يدك مي كشيدم.از همه بدتر چادرم بود كه بي شك مي پنداشت براي ريا آن را سر كرده ام.
مادر در حال تهيه ناهار بود.با ترشرويي نگاهم كرد.به سمتش رفتم و بوسيدمش:من كه معذرت خواستم.
تو صباي من نيستي.چه طور اين قدر عوض شدي؟
به خدا منظوري نداشتم.خسته بودم خستگيمو سر اون بنده خدا خالي كردم.
خدا كنه همين باشه كه مي گي.
همينه،دليل ديگه اي نداره.برم دوش بگيرم حالم خوب مي شه و مي تونيم بيشتر با هم حرف بزنيم.
لبخند مادر نشان از بخشايش مي دد.به حمام رفتم و دوش گرفتم.ناهار مختصري خورديم و چشم انتظار به ساعت چشم دوختيم.مادر با تسبيحش مدام صلوات مي فرستاد.نزديك غروب از نبود سعيد دلم گرفت.من كه منتظر چنين اتفاقي بودم با نااميدي به مادر نگاه كردم و گفتم:ديدي مامان...حالا به حرف من رسيدي؟اين جور آدما براي ما تره هم خرد نمي كنن.
مگه ما چه جوري هستيم؟چرا به خودت شك داري؟نكنه شاخ داريم؟
شاخ نداريم اما اين آقا خودش رو تافته جدا بافته مي دونه.
خيلي بدبين شدي.اعتماد به نفست رو از دست دادي.كجا رفت سادگيت؟به چه قيمتي فروختي؟
به بازي روزگار...ارزون نفروختم.
تو اگه اراده كني مي توني به دستش بياري.حتي اگه به قيمت از دست دادن خيلي چيزها باشه.
با صداي در هردو سكوت كرديم.مادر دست پاچه چادرش را برداشت و از پله ها سرازير شد.به كنار پنجره رفتم و پرده را به كناري زدم.مادر در را باز كرد و سعيد پديدار شد.مادر او را در آغوش كشيد.حواسم به سعيد بود كه با نگاه حاج رسول رو به رو شدم.نگاهش را دزديد.پرده را انداختم.سعيد با شور و هيجان آمد و مرا در آغوش كشيد.مادر يكريز قربان صدقه اش مي رفت و مهلت حرف زدن را از سعيد مي گرفت.بعد از استحمام در كنارمان نشست و گفت:چه بوي گندي گرفته بودم.خدايا شكرت خونه رو ديدم.
مادر با بغض گفت:بميرم برات...معلومه خيلي بهت سخت گذشته.
اگه حاج رسول نبود كه حالا حالاها بايد مي موندم.راستي حاج رسول آشناي كي بود؟
مادر با غرور گفت:بچه محل خودمونه.با مادرش آشنا بودم.
خدا رسونده.هنوز بچه ها گير بودن.ديدن من دراومدم التماس مي كردن به آشنام اونا رو هم معرفي كنم و بسپارم.
مادر دستش را بالا برد و خدا را شكر كرد.سپس رو به من گفت:ديدي صبا؟ديدي حرفات درست نبود؟خدا به حاج رسول عمر با عزت بده.خدا يار بي كسونه.كسي رو سر راهم قرار داد كه از صد تا كس و كار برام با ارزش تر بود.
سعيد گفت:مگه صبا چي گفته؟
مادر گفت:فكر نمي كرد حاج رسول بتونه كاري براي تو بكنه.
نديدي چه احترامي براش گذاشتن.دهنم باز مونده بود.
آهسته گفتم:فكر كنم بايد تجديد نظري در حرف ها و رفتارم داشته باشم.
روز بعد مادر با جعبه اي شيريني براي تشكر نزد خانم برومند رفت.در غياب مادر مفصل با سعيد صحبت كردم.سعيد قول داد كمتر با دوستانش مراوده كند و بيشتر به درس هايش برسد.چنان در رفتار و منش حاج رسول غرق بود كه بي وقفه از او تعريف مي كرد و مي گفت:كاش منم مثل اون باشم!
آلرژي بدي پيدا كرده بودم.با كلافگي گفتم:مگه اون چه جوريه؟
نمي شه گفت...يه طور خاصيه.به آدم امنيت مي ده.خيلي باحاله.به جاي نصيحت كلي شوخي كرد و سربه سرم گذاشت.اين طور آدما هم حال و هواي خودشون رو دارن.بدم نمياد باهاشون بگردم.
تو خيلي زود تحت تاثير محيط و آدما قرار مي گيري.دست خودتم نيست هنوز خامي.اما بد نيست براي مدتي دور دوستات رو خط بكشي و با آدمايي بگردي كه خلاف دوستاي قبليت هستن.شايد اين طوري الگوي مناسبي رو براي خودت انتخاب كني.
صبا مي خوام نماز بخونم.اون شب اون جا خيلي عذاب كشيدم و توبه كردم.دلم مي خواد خوب باشم.
تو خيلي پاكي.شايد خدا با اين اتفاق مي خواست تو رو امتحان كنه و به راه بياره.منم نذر كردم بريم پابوس امام رضا.هرسه ما احتياج به سفر داريم اونم سفري زيارتي.
عاليه...كي قراره بريم؟
در اولين فرصت...شايد هفته آينده.
از تصميمي كه گرفته بودم احساس رضايت مي كردم.چه قدر از همه چيز فاصله گرفته بودم.از مادر و از سعيد و از وجدان.بايد فاصله ها رو كم مي كردم.در دل كامبيز را نفرين و لعنت كردم كه با ثروتي كه به من هديه كرد باعث عذاب و دوري از وجدانم شده بود.نمي دانم پولش حلال بود يا نه كه اين قدر آزارم مي داد.مرا چه به خانه ساختن و ويلاي شمال و اتومبيل ب.ام.و و جواهر فروشي.او رفت و مرا در دنيا اسير اموالش كرد.وقتي كمي آرام شدم كامبيز را دعا كردم.چون قسمت من اين بوده و خدا چنين رقم زده بود و نبايد ناشكر مي شدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#59 | Posted: 16 Jul 2013 20:11 | Edited By: andishmand




فصل یازدهم
سفر خاطره انگيزي در كنار مادر و سعيد داشتم و خود را بي نهايت خوشبخت مي ديدم.از اين كه وضع مالي خوبي داشتم و قادر بودم عزيزانم را به زيارت و سياحت ببرم شكر گزار بودم.از خدا ممنون بودم كه چنين نعمت بزرگي به من ارزاني داشته بود تا خستگي و سال ها نگراني مادر را كمي جبران كنم.
سعيد رفتارهاي مردانه اي از خود نشان مي داد و احساس مسئوليتي شديد در قبال من و مادر مي كرد و مراقب ما بود.بعد از يك هفته هرسه با روحيه اي دو چندان به تهران برگشتيم.
پريوش به ديدنم آمد،چندان حال و حوصله نداشت و در فكر بود.گويا درگير عشق تازه اي شده بود.
با اعتراض گفتم:پريوش تا كي مي خواي عاشق بشي؟بس كن.
اون قدر عاشق مي شم تا يكي پيدا بشه به من وفا كنه.
اوني كه دنبالشي پيدا نمي شه.خودت رو بدبخت اين و اون نكن.
اشك پريوش سرازير شد كاري كه كمتر مي كرد.من بدبختم.ديگه چه فرقي مي كنه چه قدر؟بدبختي كه اندازه نداره.اون قدر غرق خودش مي كنه كه نمي فهمي كي غرق شدي.
تو نه بدبختي نه غرق شدي.چرا مي خواي خودت رو با اين حرفا گول بزني؟
از روز اول مال من يكي نخواست درست از آب دربياد.آخرشم خدا بزرگه.
دلم به حالت مي سوزه.تو به ايم مهربوني به اين خوبي چرا همه چي رو سرسري مي گيري؟
نمي تونم دست خودم نيست.وقتي عاشق مي شم همه چي يادم مي ره.همه حرفايي كه تو تنهايي زدم.قولي كه سر خاك مادرم به اون دادم.و باز گريه سر داد.
براي دلداري اش گفتم:تو چت شده؟از اين رو به اون رو شدي؟حتما اين بار جديه كه تو رو به اين حال گرفتار كرده؟
پريوش مثل بچه ها ذوق زده شد و به عادت گذشته سريع خنديد جاي گريه اش را گرفت.يه بازاريه.زنش مرده.چهار تا بچه داره كه دو تا شون سر و سامون گرفتن.خيلي آقاست بايد ببينيش.
خيلي دوستش داري؟
مي ميرم براش.مي خواد عقدم كنه.
تو كي با اين آقا آشنا شدي كه من خبر ندارم؟
خيلي وقت بود مي شناختمش.هربار كه با فريده مي رم بازار يه سرم به مغازه اون مي زنيم.دو سه هفته اي مي شد كه به من علاقه ش رو نشون داده.
حالا كي عقدت مي كنه؟
قول داده بعد از محرم و صفر عقدم كنه.
آهي كشيدم و گفتم:تو زن خوش قلبي هستي.خدا كنه سر حرفش بمونه.تو لايق خيلي چيزها هستي.
با شوق گفت:راست مي گي صبا؟
دروغم چيه؟
آخه هميشه فكر مي كنم آدم مزخرفي هستم.از اون دنياي خودم مي ترسم.دوست دارم سر و سامون بگيرم و از اين آوارگي نجات پيدا كنم.
تو آواره نيستي.چند بار گفتم برو تو خونه من زندگي كن،اگه نمي ري هرجا كه دوست داري برات خونه بگريم.حتي برات كار درست مي كنم تا درآمدي داشته باشي.اما هميشه طفره رفتي.
تو ماهي...خودم مي دونم كه از خواهر بيشتر محبت داري.اما نمي شه.تو زندگي خودت رو داري.به اندازه كافي هم گرفتاري نمي خوام جور منم بكشي.
تو زرنگ و سرزبون داري مي توني تو هر شغلي موفق باشي.
اگه منصور عقدم نكرد و ديدم داره علافم مي كنه حتما به پيشنهادت فكر مي كنم.
الان چه كمكي از دست من برمياد؟
منصور خيلي پولداره...كم و كسري نداره.فقط بايد مجبورش كنم عقدم كنه.
آن شب پريوش ماند.هميشه احساس خواهرانه اي نسبت به او داشتم و تحمل ديدن غم و اندوهش را نداشتم.اما كاري از دستم برنمياد.پريوش ساده دل و عاشق پيشه بود.اگر آن مرد عقدش مي كرد خيالم از بابت او راحت مي شد.
چند روز بيشتر به ايام عاشوراي حسيني نمانده بود.حال و هواي كوچه ها ديدني بود.شور خاصي در همه جا برپا بود.در عين اندوه و سوگواري آرامش و احترام در چهره همگان موج مي زد.به خصوص جوانان كه در كنار مسن تر ها از جان و دل خدمت مي كردند.
قرار بود براي ديدن هيئت هاي عزاداري شب به اتفاق مادر و پريوش بيرون برويم.شب هنگام پريوش آمد.با چادر سياهي كه بر سرش انداخته بود مرا به ياد گذشته ها برد.
پريوش عين دخترگي هامون شدي.
با افسوس سرش را تكان داد و گفت:يادش به خير!چه روزهايي داشتيم.انگار صد سال گذشته.در حالي كه هنوز خيلي جوونيم.
هر دو به فكر فرو رفتيم.
مادر آمد و گفت:صبا چرا آماده نمي شي؟
سروقت كمدم رفتم.علاقه خاصي به چادر داشتم و هميشه چند دست چادر مجلسي و مشكي در طرح و رنگ هاي متفاوت داشتم.يكي از چند قواره چادرم را بيرون كشيدم.از ميان آنان گل هاي ياس خشكيده بيرون ريخت.پريوش كه در كنار در ايستاده بود نزديك شد و گل ها را از روي زمين برداشت و بوييد.
واي چه بوي خوبي؟هنوز عادت قديم رو داري؟
چادرم را بوييدم و گفتم:من با اين ها بزرگ شدم.
خم شدم و ل هاي خشكيده را جمع كردم و در گوشه كمد ريختم.هرسه بيرون رفتيم.در آن ساعت شب كوچه ها شلوغ و پر رفت و آمد بود.هركسي به سويي مي رفت.
پريوش گفت:چه بوي غذايي اومد.دلم ضعف رفت!خدا كنه امشب غذاي نذري قسمتمون بشه.
به مادر گفتم:سعيد كجاست؟
گفت مي رم مسجد.ديگه خبري ندارم.
سر اولين چهارراه ايستاديم.هيئت هاي عزاداري دسته دسته مي آمدند.پريوش بي وقفه اشك مي ريخت و دعا مي كرد.مادر در سكوت كناري ايستاده بود.از ديدن اندوه پريوش اشك هايم سرازير شد.صداي سعيد به گوشم خورد.برگشتم او را ديدم.
صبا اين جا چيكار مي كني؟
تو اين جا چيكار مي كني؟مگه نرفتي مسجد؟
سعيد با غرور گفت:من با حاج رسولم.اومديم يه دور بزنيم بعد بريم مسجد.
بي اختيار به اطراف نگاه كردم تا شخص مورد نظر را در آن شلوغي پيدا كنم.
سعيد به كمكم شتافت و گفت:اون طرف خيابونه.
به يكباره دلشوره به سراغم آمد.از ديدن او هربار دچار استرس مي شدم.حاج رسول روي موتور نشسته بود و به نقطه اي خيره بود.
مادر گفت:سعيد جان مراقب خودت باش.موتور خطرناكه.
خيالتون راحت باشه.شب مسجد شام مي دن خواستين بياين.
پريوش گفت:آخ جون.حتما مياييم.
سعيد گفت:كاري ندارين من برم؟
مادر گفت:صبر كن بيام مي خوام با حاج رسول احوالپرسي كنم.
مادر و سعيد به آن سمت خيابان رفتند.
پريوش گفت:از كي با اين پسره دوست شدين؟
جريانش مفصله.بعدا برات تعريف مي كنم.
اتفاقا بد نيست با همي چين آدمايي دوست بشين،به درد مي خورن.
طلا كه پاكه چه منتش به خاكه!
خودت گفتي جريان داره.حتما چيزي شده كه سعيد با اون دوشت شده؟
آره.اما به من ربطي نداره.
صبا نمي دونم مامانت چي گفت كه پسره برگشت و تو رو نگاه كرد.
حتما گفته دخترم اون جاست.
من كه از اينا مي ترسم.
از بس خودشون رو مي گيرن.
من كه بدي نديدم.اون شبم گفتم پسر خوبيه!به پهلويم زد و گفت:چه چشم و ابرويي داره.خوشگلم مي خنده.
زشته.هركي رو مي بيني آب از لب و لوچه ت آويزون مي شه.
پريوش با لحني شوخ گفت:جاي برادرم باشه.
فقط حواست باشه پيش مامان از حاج رسول بد نگي كه كينه به دل مي گيره.
با آمدن هيئت عزاداري ارتباط ما قطع شد.بعد از لحظاتي مادر آمد و گفت:ماشالله به همچين پسري!خوش به سعادت مادرش.
در گوش پريوش گفتم:هميشه با ديدن حاج رسول اين جمله ها تكرار مي شه.
حركتم از چشم مادر دور نماند و گفت:باز چي داري مي گي؟حتما بازم داغ دلت تازه شد!
چه داغي مامان؟موضوع ديگه اي بود.
مادر چشم غره اي رفت كه باعث خنده من و پريوش شد.
بريم مسجد اين جا موندن بي فايده س.حاج رسول گفت مسجد عزادريه.شامم مي دن.
آخ جون شام...من نيت كردم اگه امشب غذاي نذري گيرم اومد حاجتم رو مي گيرم.
گفتم:آخه پريوش جون،شام نذري چه ربطي به حاجتت داره؟
نيت خالص باشه فرقي نداره كه چه جوري بگيري.
با تمسخر گفتم:چه نيت خالصي!حتما حاجت روا مي شي.
شكم رو عشق است.اگه منظورت به شوهره اين جور مواقع به درد نمي خوره.
مادر گفت:پريوش اين قدر پرت و پلا نگو.ممكنه كسي بشنوه.
تقصير صباست كه دهن من رو باز مي كنه.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#60 | Posted: 16 Jul 2013 20:14




به مسجد رسيديم.جا براي نشستن نبود.به زحمت راهي باز كرديم كه با اشاره خانمي مادر با خوشحالي گفت:بريم اون طرف.خانم برومند اون جاست.
مادر با او روبوسي كرد و در كنارش نشست.من و پريوش هم روي دو زانو روبه روي آنان نشستيم.مادر پريوش را معرفي كرد.
پريوش در گوشم گفت:اين خانم كيه؟
آهسته گفتم:صدات در نياد،مادر همون پسره ست.
به به...چاي نخورده فاميل شديم.
نه بابا...سعيد ول كن نيست.بعد از اون همه سوسول بازي رفته سمت ديگه اي.
خانم برومند گفت:صبا خانم حالتون خوبه؟
به لطف شما.حال شما چه طوره؟با زحمت هاي ما؟
چه زحمتي.ديگه قابل ندونستين تشريف بيارين؟
اختيار دارين،محبت شما فراموش نمي شه.
چند وقت بود دلم هواي هما خانم رو كرده بود.امشب سعادت داشتم.
مادر گفت:دل به دل راه داره.خدا مي دونه چه قدر شرمنده شما آقازادتون هستم.تا عمر دارم مديون محبتتون هستم.
اي بابا...اين چه حرفيه؟سعيد مثل پسر خودم مي مونه.بعضي وقت ها مياد در خونه مي بينمش.ماشالله واسه خودش مردي شده.
زير سايه حاج آقا خيالم ازش راحته.
صداي عزاداري در فضاي مسجد پيچيد.با شور عزاداران زنان بناي گريه گذاشتند.بعد از ساعتي غذا را پخش كردند.پريوش كم مانده بود بشقاب را هم بخورد!
به اتفاق خانم برومند بيرون آمديم.بيرون مسجد عده اي از جوانان ايستاده بودند و گرم گفتگو بودند.سعيد با ديدن خانم برومند،حاج رسول را خبر كرد.پشت پريوش ايستادم تا كمتر در ديد باشم.با نزديك شدن او باز دلشوره به سراغم آمد.به نظرم اثر آن شب كذايي بود كه هنوز فراموش نكرده بودم.با شنيدن صدايش بيشتر در پشت پريوش پناه گرفتم.دليل اضطرابم را نمي فهميدم.
مادر گفت:حاج رسول با شماست.
از پشت سركي كشيدم و گفتم:اجرتون با امام حسين.
خانم برومند گفت:معلومه صبا خانم خيلي خجالتي هستن.
پريوش موذيانه خنديد.براي آنكه خودي نشان دهم صاف ايستادم.با ديدن چهره حاج رسول كه سعي مي كرد ميل به خنده را در خود سركوب كند.با حرص چادرم را جلو كشيدم و رويم را برگرداندم.
مامان بريم خسته شدم.
خداحافظي كرديم و من با نگاهي خشمگين به حاج رسول كينه ام را نشان دادم.دلم مي خواست حرفي بزنم تا كمي آرام شوم.اما چگونه مي توانستم با پسري غريبه كه هيچ ارتباط خاصي با او نداشتم جواب دندان شكني بدهم.كسي كه يك محل به اسم او قسم مي خوردند...
خانم برومند سر كوچه از ما جدا شد.
پريوش گفت:چه خانم خوش رو و مومني بود!
با رسيدن به خانه،مادر چاي درست كرد.لباسم را عوض كردم و دست و رويم را شستم.
پريوش گفت:نگفتي جريان اين حاج رسول چيه؟
مادر خلاصه اي از ماجراي سعيد را بازگو كرد.
پريوش گفت:خداييش وصف خوبيش همه جا هست.
مادر آهي كشيد و گفت:طفلك حاج خانم گفت هروقت پسرش مي ره جبهه منتظره خبر شهادتش رو بشنوه.
پريوش گفت:ما كجاييم و اونا كجان؟
آره پريوش جون...چي بگم كه هرچي بگم از خوبي اين خانواده بگم كم گفتم.تمام محل از چشمشون بدي ديدن از اين پسر نديدن.سعيد كه شيفته حاج رسول شده.خيلي خيرخواهه.من كه شب و روز دعاش مي كنم.
گفتم:هرچي هست از من خوشش نمياد.نديدي با چه ريشخندي نگاه مي كرد؟
پريوش گفت:شايد به خاطر چادر سركردن ما بود.نه به اون شب نه به امشب!
اتفاقا منم به همين فكر مي كردم.
مادر گفت:چه حرفا مي زنين!احترام به امام حسين واجبه.راستي كدوم شب؟!
من و پريوش هردو زديم زير خنده.
مادر گفت:صبا از اولشم با اين پسره لج بود.
ترجيح دادم سكوت كنم تا داغ دل مادر تازه نشود.با نگاه به پريوش به ياد آن شب دوباره به خنده افتاديم.
صبح اولين كارم سركشي به ساختمان بود.از مقابل مسجد گذشتم كه حاج رسول را با چند نفر ديدم.سرعت اتومبيل كم بود.حاج رسول با ديدن من رويش را مانند غريبه ها برگرداند.با خود گفتم:انگار جن ديده.شايدم پيش دوستاش نمي خواست اظهار آشنايي كنه.نه به ديشب نه به امروز...حق با من بود چون آنان بنا به موقعيتشان با افراد مراوده داشتند و ما را در حد خود نمي ديدند.
نزديك ظهر به خانه رسيدم.
مادر با خوشحالي گفت:خانم برومند تلفن كرد و گفت براي عاشورا و تاسوعا به سوريه مشرف مي شن.مثل اينكه يك نفر انصراف داده و خانم برومند به من پيشنهاد داد تا با اون ها همسفر بشم.
شما چي گفتين؟قبول كردين؟
گفتم تا ظهر خبرتون مي كنم.خيلي دوست دارم برم.از طرفي نگران تو و سعيدم.
ما كه بچه نيستيم.حالا كه فرصت زيارت به اين خوبي دست داده بهتره برين.
اما...دلم طاقت نمياره.
اما و ولي نداره.من و سعيد مي تونيم مراقب خودمون باشيم.
مادر بلافاصله به سمت تلفن رفت تا موافقت خود را اعلام كند.سپس مداركش را برداشت و براي ثبت نام راهي شد.
دو روز بعد مادر را براي بدرقه به فرودگاه برديم.سالن فرودگاه شلوغ بود و هرمسافر عده اي مشايعت كننده داشت.دختران خانم برومند و همسرانشان و پسران و عروسش نيز حضور داشتند.دو دختر و دو عروس خانم برومند محجبه بودند و از ظاهر پسرانش چنين بر مي آمد كه متدين هستند.از حاج رسول خبري نبود.
خانم برومند با نگراني گفت:چرا رسول دير كرد؟
با اعلام شماره پرواز براي آخرين بار زوار را بوسيديم.مادر هيجان زيادي داشت و باور نمي كرد به اين سفر مي رود.سعيد با اشاره به درب ورود و خروج گفت:حاج رسول اومد.
او با قد بلند و اندام ورزيده اش در ميان جمعيت متمايز بود و به راحتي قابل شناسايي بود.مادرش را در آغوش كشيد و لحظاتي چند به همان حال باقي ماند.براي مادرش آرزوي سفر خوشي را كرد.در حالي كه هردو بغض داشتند،از يكديگر جدا شدند.خانم برومند با خيالي آسوده نگاهس به فرزندانش انداخت و به همراه مادر از ما دور شد.خانواده برومند بعد از خداحافظي از من و سعيد به سمت در رفتند.يكي از برادران حاج رسول گفت:تو نمياي؟
با موتور هستم خودم ميام.
با رفتن آنان هرسه به سمت درب خروج رفتيم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites