تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#61 | Posted: 16 Jul 2013 20:24




سعيد گفت:صبا من با حاج رسول ميام.
حاج رسول گفت:بهرته با خواهرت بياي.
سعيد با دلخوري گفت:چشم.
گفتم:اگه سعيد مي خواد با شما بياد اشكالي نداره.
سعيد با شادي از من فاصله گرفت و نزديك حاج رسول ايستاد.
گفت:ما پشت سر شما ميايم.
به سمت اتومبيلم رفتم و سوار شدم.در آينه موتور حاج رسول را ديدم كه پشت سرم حركت مي كرد.از كارش خنده ام گرفت.حالا من اسكورت مخصوص داشتم.
به محض رسيدن به خانه جاي خالي مادر افسرده ام كرد و بناي گريه گذاشتم.ساعتي بعد پريوش تماس گرفت.از او خواستم به نزدم بيايد.شب سعيد امد و گفت:حاج رسول سفارش كرد اگر كاري داشتيم اونو غريبه ندونيم.
شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:دستش درد نكنه.خودم از عهده كارها برميام.
روز عاشورا و تاسوعاي حسيني در عزاداري مسجد شركت كرديم.سه روز از رفتن مادر مي گذشت.سوم اما بود كه پريوش گفت:حاج منصور امشب خرجي مي ده.مي شه بريم خونه شون.
درست نيست ممكنه شك كنن.
هيئت فاميلي نيست كه شك كنن.مي گيم همسايه هستيم.
نمي شه...حوصله دردسر ندارم.
پريوش با دلخوري سكوت كرد.
گفتم:خودت برو.
با چي برم.نصف شبي چه جوري برگردم؟
اگه دوست داري مي ريم.
پريوش بلند شد و گونه هايم را بوسيد.دستت درد نكنه.نمي دوني چه قدر دلم براش تنگ شده.
شب به اتفاق پريوش به خياباني در شرق تهران رفتيم.خانه اي بزرگ و ويلايي بود كه حياط آن براي آقايان و داخل ساختمان براي خانم ها در نظر گرفته شده بود.اكثرا اقوام و دوستان بودند و افراد غريبه انگشت شمار بودند.پريوش دختران حاج منصور را معرفي كرد.ظاهرا با صالت و خوب بودند.با پايان مراسم مداحي شام دادند و ما بلافاصله بعد از خوردند غذا بيرون آمديم.يكي از دخترانش گفت:به نظرم شما همسايه جديد هستين.ببخشين كه به جا نباورديم.
پريوش گفت:ما خيابون بالايي مي شينيم.گفتن اينجا هيئته ما مزاحمتون شديم.
زحمت كشيدين.اگر پذيرايي بد بود به بزگي خودتون ببخشين.تو اين محل همسايه ها كم لطفند.شما هم افتخار دادين.
از ترس لو رفتن پريوش بازويش را گرفتم و بعد از تشكر بيرون آمديم.حاج منصور دم در ايستاده بود.مردي پنجاه و پنج ساله.بيشتر شبيه پدر پريوش بود تا همسر آينده اش!
پريوش اين كه به تو نمي خوره!
به نظرم اين طور نيست خيلي سرحال و خوب مونده.
البته حق با پريوش بود و حاج منصور سرحال و خوش اندام بود.
در تاريكي خيابان از زير چادر انقدر چشم و ابرو آمد تا حاج منصور متوجه ما شد.از اطرافيانش فاصله گرفت و به سمت ما آمد.پريوش با هر قدم حاج منصور قربان قد و بالايش مي رفت.حاج منصور با كلامي محكم و گيرا كه نشان از ادب و متانتش مي داد احوالپرسي كرد و از حضور ما در مجلس تشكر كرد.
در اتومبيل نشستيم و به فكر فرو رفتم.پريوش گفت:مثل اينكه از حاجي ما خوشت نيومد؟
اتفاقا برعكس.از تو مطمئن نيستم.مي ترسم بري و اين بنده خدا رو هم بدبخت كني.
يعني من اينقدر بدم؟
بحث بد بودن نيست.تو بايد از خيلي چيزها بزني تا بتوني همسر شايسته اي براي اون باشي.
من تصميمم رو گرفتم و هرطور كه بخواد مي شم.از اين دربه دري خسته شدم.
بهت تبريك مي گم.شايد تفاوت سني زيادي دارين.اما خوب نشونه گرفتي.
پريوش از اظهار نظر من خرسند شد.در پشت چراغ قرمز ايستاديم كه دو جوان با اتومبيلي آمريكايي و اسپرت در كنار ما توقف كردند.راننده سرش را بيرون آورد و گفت:خانم ساعت چنده؟
پريوش گفت:شستم رو بنده.
با ناراحتي نگاهش كردم و رو به مرد جوان گفتم:نزديك دوازده س.
دوست بغل دستي اش گفت:خانم هاي زيبا اين وقت شب كجا تشريف مي برن؟مي تونيم همراهي تون كنيم؟
پريوش گفت:به تو چه مربوطه بچه پررو...
چراغ سبز شد و رد شدم.گفتم:ديدي درست بشو نيستي.واسه يك كلمه سوال چند تا گفتي.صد دفعه گفتم درست حرف بزن.تو رو چه به حاج منصور؟ديدي چه قدر با شخصيت و سنگين بود؟
خودت كه ديدي بي ادب بود.ساعت دستش بود و مي پرسيد.معلوم بود مي خواد اذيت كنه.
به رو خودت نمياوردي و مثل خانم ها جواب مي دادي.شستم رو بنده يعني چي؟
عادت كردم دست خودم نيست.
هي نگو عادت كردم.تمرين كن تا از عادت بيفتي.
از آينه به پشت سرم نگاه كردم و گفتم:بفرما،جواب دادي دنبالمون دارن ميان.
نگه دار خدمتشون برسم.
لازم نكرده.خسته مي شن مي رن.
اما آنها سمج تر از اين حرف ها بودند و با مانور جلوي اتومبيل ما و مزه پراني قصد مزاحمت داشتند.
به سرعتم افزودم.باز در چهارراهي در كنارمان ايستادند و گفتند:خوشگله اين شماره رو بگير.
پريوش دستش را از پنجره بيرون برد و شماره را گرفت و ريز ريز كرد و به طرفشان پرت كرد.
ول كن پريوش.اون ها كه حاليشون نيست.شب هاي به اين عزيزي دنبال زن و بچه مردم راه مي افتن.
با رسيدن به خيابان خودمان نفس راحتي كشيدم.خيابان شلوغ بود و مردم در رفت و آمد بودند.صداي عزاداري فضاي آنجا را پر كرده بود.حركت به كندي انجام مي گرفت.پريوش به عقب برگشت و گفت:نذاشتي به خدمتشون برسم حالا خر و بيار و باقالي بار كن.
در همان لحظه پريوش با شادي دست به سوي كسي تكان داد.گفتم:با كي هستي؟
جون تو شانس آورديم،الان به حاج رسول مي گم خدمتشون برسه.پا روي ترمز زدم و گفتم:چي كار كردي؟
با نزديك شدن حاج رسول چنان حالم بد شد كه احساس خفگي كردم.سعيد هم خود را رساند.پريوش احوالپرسي گرمي كرد.از خجالتم نه تنها سلام نكردم بلكه طوري نشستم تا چهره شرم زده و عصبي ام را نبيند.
پريوش گفت:حاج آقا اين ماشين از وقتي راه افتاديم دنبال ماست.اگه ممكنه شما چيزي بگين.
حاج رسول به سعيد گفت:راه رو باز كن.
راه باز شد و حركت كردم.از آينه به پشت سرم نگاه كردم.آن دو جوان سعي مي كردند راه بگيرند و بروند كه امكانش نبود.
پريوش كاملا برگشته بود و داشت نگاه مي كرد.دلم خنك شد.حاج رسول پياده شون كرد.
زماني كه ديگر كاملا از آنان دور شديم صاف نشست و نفس راحتي كشيد.
از ناراحتي بيش از حد قادر نبودم حتي يك كلمه با پريوش حرف بزنم.با طولاني شدن سكوتم گفت:معذرت مي خوام نمي دونستم اين قدر به حاج رسول حساس شدي.
كاش مي فهميدي درد من چيه؟
من كمي خنگم بگو تا بدونم؟

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#62 | Posted: 16 Jul 2013 20:25




اتفاق هايي كه تا به حال براي من افتاده،يه جورايي فكر هركسي رو كه من و خانواده ام رو نشناسه منحرف مي كنه.اولش از اون شب شروع شد بعد قضيه سعيد شد و حالا هم اين برنامه.ديگه آبرويي برام نمونده.تو جاي اون بودي چي فكر مي كردي؟
اگه قرار باشه راجع به ما بد فكر كنن هركاري كني نمي توني فكرشون رو عوض كني.من به خاطر رفاقتي كه داشتين صداش كردم.قصد و غرضي نداشتم.
بهتره كارت رو توجيه نكني.
صبا تو هم يه چيزيت مي شه ها!
يعني چي يه چيزيم مي شه؟
نمي دونم يه طوري شدي.زده به سرت.بي خودي بهونه مي گيري و بداخلاق شدي.از خدات باشه كسي مثل حاج رسول حواسش به شماهاست.
وظيفه اي در قبال ما نداره.من از اون توقعي ندارم.احتياج به حمايت كسي هم ندارم.
اين حمايت نيست عزيزم.تو اين دنيا صد تا از اين آشناها داشته باشي بازم كمه.برو خدا رو شكر كن حواسش به سعيد هست.نه تنها از اين بابت ممنون نيستي بلكه اون بنده خدا بايد يه چيزي هم دستي بده.
حساب مامان و سعيد از من جداست.
برو خدا روزيتو جاي ديگه حواله بده.از كي تا حالا مامانت و سعيد جداي از تو شدن.
صداي چرخش كليد نشان از آمدن سعيد مي داد.با ژستي مردانه وارد شد و با قيافه اي كه گرفته بود گفت:يه كاري كرديم كه تا عمر دارن يادشون نره دنبال خواهراي ما راه افتادن.
پريوش گفت:چي كارشون كردين؟
حاجي كاري كرد كه به غلط كردن افتادن.قيافه هاشون ديدني بود،گفت گفت خجالت نمي كشين ايام عزاداري دنبال ناموس مردم مي افتين؟
حقشون بود.دلم خنك شد.
نمي شد يه كم زودتر بيايد خونه؟
بلند شدم و با اعتراض گفتم:همينم كم بود كه تو به من حرف بزني.
پريوش با اشاره به سعيد فهماند سكوت كند.سعيد ابروانش را به علامت حيرت بالا انداخت و به اتاقش رفت.
گناه داره چرا زدي تو ذوقش؟طفلك مثلا اومد خودي نشون بده.
ديگه بايد ساعت به ساعت گزارش تحويل اين نيم وجبي بدم.
چه بد اخلاق.
بعد از لحظاتي براي آنكه موضوع پيش آمده در ذهن مرا كمرنگ كند گفت:راستي هما خانم كي مياد؟
تا دو روز ديگه.
از فردا بايد به كارها برسيم.خونه رو تميز مي كنيم موافقي؟
قراره كارگر بياد و در و ديوار رو بشوره.تو به كارهاي خودت برس.
كار از اين مهم تر.از صبح زود به اميد خدا شروع مي كنيم.
روز بعد سعيد با يك من اخم وارد خانه شد و خود را روي مبل انداخت.گفتم:چي شده؟پريشوني؟
حاجي رفت!
كجا؟
جبهه.
با شادي گفتم:به سلامتي،اين كه ناراحتي نداره.
رفتنش با خودشه برگشتنش با خداست.
دستم را روي شانه هاي سعيد گذاشتم و گفتم:ايشالله برمي گرده.براش دعا كن.
سرش را روي شانه ام گذاشت و گريه كرد.از اين كه برادر عزيزم تا اين حد وابسته حاج رسول شده حسادتي در جانم رخنه كرد.گفتم:اگه منم ازت دور بشم تو اين قدر غصه مي خوري؟
اون يه چيز ديگه س.با تو و مامان فرق مي كنه برام مثل برادره.
سرش را بلند كرد و گفت:مي خوام برم جبهه.
مثل برق از جا پريدم:چي گفتي؟
گفتم مي خوام برم جبهه.
تو بچه اي عقلت نمي رسه.اگه مامان بفهمه چه افكاري داري ديگه نمي ذاره يك قدمم با حاج رسول برداري.
واسه چي؟كم تر از بچه هاي ديگه ام كه يه پاشون اين جاست يه پاشون جبهه؟
واي سعيد...مامان تمام اميدش به من و توئه.جز ما كسي رو نداره.اين فكر ها رو از سرت بيرون كن.
حرف من همينه.مامان بياد خودم باهاش حرف مي زنم من بايد برم.
در آن لحظه حرف زدن با سعيد بي فايده بود.رفتن حاج رسول تاثير زيادي روي او گذاشته بود.بايد مي گذاشتم بعد از مدتي كه آرام شد با او صحبت مي كردم.
سعيد با همان حال بدش به اتاقش رفت و در اندوه دوري از حاج رسول تا شب بيرون نيامد.
براي استقبال از مادر به فرودگاه رفتيم.خانم برومند همراه با پسرانش به خانه رفت.مهماني مفصلي تدارك ديدم و گوسفندي قرباني كردم.زن عمو از صبح آمده بود.دوستان مادر و همسايه ها و تعداد انگشت شماري فاميل حضور داشتند.نفيسه باز هم باردار بود.شب خوبي بود.مادر از سفرش تعاريف زيادي مي كرد.
خانه حسابي به هم ريخته بود.كارگري كه هميشه براي نظافت مي آمد را خبر كردم.مادر چمدان هايش را گشود و سوغاتي هايش را بيرون ريخت.براي پريوش چادر و پيراهن و روميزي و مقداري خرده ريز آورده بود.براي من و سعيد هم حسابي خريد كرده بود.بقيه سوغاتي ها براي دوستان و اقوام بود.سعيد بي حوصله نگاهي به سوغاتش انداخت و بي تفاوت به اتاقش رفت.
مادر گفت:سعيد چش شده؟با هم حرفتون شده؟
دلش براي حاج رسول تنگ شده.از روزي كه رفته جبهه اينم هوايي شده.حرف هايي مي زنه كه من ازش سر در نميارم.
اتفاقا ما اونجا بوديم كه تماس گرفت و از مادرش خداحافظي كرد.خدا حفظش كنه.
سعيد به شدت تغيير شخصيت داده.نمي دونم چه جوري باهاش كنار بيام.
خودم با اون حرف مي زنم.نگران نباش.از بس حاج رسول رو قبول داره اين طور شده.
حتما چيزخورش كرده.
از محبت خارها گل مي شود.حاج رسول فقط محبت مي كنه.
سعيد كه كمبود محبت نداره.
از طرف ما نداره.چون پدر يا برادري نداره با اين حس و كمبود به سمت حاج رسول جذب شده.
شايد حق با شماست.فقط هر طور شده منصرفش كنين.
مادر به اتاق سعيد رفت و بعد از نيم ساعت امد.من و پريوش به كنارش رفتيم.
مادر گفت:تصميمش رو گرفته يه بند مي گه مي خوام برم جبهه.
با وحشت گفتم:شما چي گفتين؟
گفتم فعلا دست نگه دار تا حاج رسول برگرده و با اون مشورت كني.نخواستم تو ذوقش بزنم.جوونه و حساس.
نكنه كوتاه بياي.سعيد زده به سرش.درسش چي مي شه؟
هيس...ممكنه صدات رو بشنوه.حالا كه چيزي نشده.بذار يه كم بگذره تا ببينم چي كار مي تونم بكنم.
بعد از دو هفته سعيد با شادي فراوان آمد و و گفت:حاج رسول برگشته.
من همچنان براي سعيد و عقايدش نگران بودم.به مادر گفتم:در اولين فرصت به ديدن حاج رسول برو و راجع به سعيد با اون حرف بزن.
مادر بعد از چند روز به بهانه ديدن خانم برومند و در اصل براي گفتگو با حاج رسول به آنجا رفت.دل تو دلم نبود.كنجكاو بودم تا ببينم حاج رسول در مورد سعيد چه خواهد گفت تا به باد انتقادش بگيرم.به محض رسيدن مادر با سوالاتم كلافه اش كردم.
مادر گفت:مهلت بده برسم بعد ازم بپرس.
چاي ريختم و با شيريني آوردم و روبه رويش نشستم:خوب حالا بگين؟
حاج رسول گفت سعيد خيلي وقته حرف از جبهه و جنگ مي زنه.اما من اجازه اين كارو نمي دم.سعيد داره عاشق مي شه.اما هنوز عاشق عاشق نشده.ازش خواستم عضو بسيج بشه و دوره آموزشي رو ببينه هم سرش گرم مي شه هم كمتر بهونه مي گيره.من قانعش كردم كه جنگ فقط تو جبهه ها نيست همين جا هم مي تونه مفيد باشه.مطمئن باشين سعيد بدون اجازه من دست به كاري نمي زنه.سپس از ته دل گفت:چه جووني هرچي از حسن و اخلاقش بگم كم گفتم.خوش به سعادت كسي كه زنش بشه.بايد فرشته باشه كه به حاج رسول بخوره.
با خودم گفتم:حالا بعد از مادرش نوبت دعا براي زنش رسيد.
سعيد خبر داره؟
نه خبر نداره.حاج رسول خودش مراقبه.
زمان خواب كتابي را كه مي خواندم بستم و به حرف هاي مادر و حاج رسول فكر كردم.برايم جالب بود.عشق و عاشقي و رفتن به جبهه.سعيد داره عاشق مي شه.جملاتي در قالب ايثار و فداكاري.جواناني كه عاشق مي شوند و مي روند و هرگز آرزوي برگشتن به خانه را ندارند.عشق يعني اين...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#63 | Posted: 17 Jul 2013 15:22




فصل دوازدهم
سعيد تمام لباس هايش را بخشيد.او كه به دنبال مارك لباس و كفش تمام بوتيك ها را دور مي زد،حالا در كمال صرفه جويي ساده ترين آنها را مي خريد.لباس هاي مرتب و تميز با رنگ هاي روشن در كمدش آويزان بود.تمام پوستر هايش را پاره كرد و سجاده و تسبيح در اتاقش قرار گرفت.آهنگ هاي اصيل و انقلابي گوش مي داد.كمتر با پريوش كه مثل خواهرش مي دانست شوخي مي كرد و اغلب سرش پايين بود تا چشمش در چشم پريوش نباشد.پريوش مي خنديد و بيشتر از قبل سربه سرش مي گذاشت.ديدن سعيد با آن مرام و انديشه برايم جالب بود.
به مادر گفتم:سعيد ديگه مثل سابق نيست.تمام رفتاراش شبيه حاج رسول شده.
خدا رو شكر...كي بهتر از اون؟من كه راضيم.
شما از اين كه سعيد داره از ما فاصله مي گيره ناراحت نيستين؟
از ما فاصله مي گيره در عوض به خداي خودش نزديك تر مي شه.خدا رو صد هزار بار شكر كه راه خودش رو پيدا كرده.
با حسادت گفتم:پس چرا به من سخت نگرفتين و اين آرزوها رو نداشتين؟
من راه رو به سعيد نشون ندادم چون خودمم گم كردم.چطور مي تونستم راهنماي تو بشم؟از خدا خواستم تو هم خوشبخت بشي هر طور كه صلاحته.شايد سعيد وسيله آمرزش ما هم بشه.
نمي دونم پاك گيج شدم!
تو خوبي،نجيبي.هركي جاي تو بود با اون شوهري كه داشتي و خدا رحمتش كنه به هزار راه كشونده مي شد.جوون و خوشگل و همه چي تموم هستي.اما نجابت كردي.اينا توجه خداست كه به بيراهه كشونده نشدي.خدا به هركس يه طوري نشون مي ده كه چه قدر بنده ش رو دوست داره.
شايد حق با مادر بود.خدا به من نيز توجه داشت كه توانستم سلامت اخلاقم را حفظ كنم و سقوط نكنم.نعمت هاي مجهولي كه متوجه آن نبوديم.
ماه صفر تمام شد.كار ساختمان هم تمام شد و به سرعت فروش رفت.مبلغ قابل توجهي به سعيد دادم تا به جبهه كمك كند.پريوش سرانجام به عقد حاج منصور درآمد و در همان خانه ويلايي در كنار فرزندانش جا گرفت تا مورد قبول اطرافيان قرار گيرد.اگر در خانه اي جداگانه به سر مي برد بايد در انزوا زندگي مي كرد در حالي كه با بودن در آن خانه حضورش را علنا به ثبت مي رساند و مجبور مي شدند پريوش را به عنوان همسر رسمي اش بپذيرند.
پريوش گفت:فعلا قهر و آشتي زياده.به قول منصور آخرش مجبورن قبول كنن.
پريوش وارد خانه اي بزرگ و خانواده اي اصيل شده بود.مادر كلي او را نصيحت كرد و از نظر حفظ ظاهر مسائلي را گوشزد كرد.
پريوش گفت:منصور از من خواسته چادر سر كنم منم قبول كردم.ديگه مي خوام زندگي كنم.
مادر آفرين گفت و گردنبندي به او هديه كرد و من نيز دستبند و گوشواره هاي آن را دادم تا سرويسش كامل شود.مادر شكر گزار بود كه پريوش سرو سامان گرفته و عقيده داشت اگر پريوش لياقت داشته باشد همسرش را دو دستي نگه مي دارد در غير اين صورت باز هم آواره اين خانه و آن خانه مي شود.
گفتم:با وجودي كه اختلاف سن زيادي دارن اما پريوش اندازه زن شصت ساله حاليشه.
درست دو برابر سن پريوش رو داره.اما به اين حرف ها نيست.من و آقا رحمت هم تقريبا اين طور بوديم.وقتي عاشق مي شي پاي همه چي مي ايستي.
خدا رحمتش كنه.شما در اين مورد شانس داشتين.
مادر به شوخي گفت:شانس نداشتم.زرنگ بودم تونستم آقا رحمت رو عاشق خودم نگه دارم.عاشق شدن آسونه عاشق موندن سخته.
من عاشق نبودم.هربار كه مي خواستم باور كنم عشق در خونه قلبم رو زده است پوچي جاي اون رو پر مي كرد.علي و بچه بازي هايش و كامبيز و عياشي هايش.هركدام به طريقي مرا از هر چه عشق و عاشقي بود،دلزده كردند.
زماني كه حاج رسول به جبهه مي رفت،لب و لوچه سعيد آويزان مي شد.براي من هم عادتي شده بود كه در خانه از او حرف بزنند و گوش كنم.وقتي نبود انگار حرفي هم براي گفتن وجود نداشت.
بعد از ده روز سعيد اشك ريزان آمد و خبر مجروح شدن حاج رسول را داد.مادر با حالي دگرگون همراه سعيد به خانه آنان رفت تا خبر بيشتري كسب كند.
هاج و واج ماندم.باز دلشوره گرفتم.به سمت تلفن رفتن تا شماره بگيرم كه پشيمان شدم.به كنار پنجره رفتم.كوچه در خلوت شبانگاهي بود.به ياد آن روز افتادم كه سعيد را آزاد كرد و به خانه رساند.آنقدر ايستادم تا زنگ در زده شد.مادر و سعيد آمدند.به استقبال رفتم و پرسيدم:چي شده؟
مادر گفت:خدا رو شكر خطر رفع شده.به تهران انتقال دادن و عملش كردن.حاج خانم گفت حالش خوبه و جاي نگراني نيست.
نفس راحتي كشيدم و گفتم:خدا رو شكر...خانم برومند حالش خوب بود؟
چي بگم...هز شنيدن خبر هول كرده،اما الان حالش خوب بود.دخترها و عروس ها دورش جمع بودن.آدم سنگ بشه مادر نشه.
سعيد گفت:فردا مي رم بيمارستان.
بلافصله گفتم:منم ميام.
مادر گفت:چه عجب!
نگرانش شدم.راستش دلم به حالش سوخت.
آن شب چهره حاج رسول مدام جلو چشمم بود.او را روي تخت بيمارستان مجسم مي كردم و يا در حال درد كشيدن...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#64 | Posted: 17 Jul 2013 15:22




چادر عربي كه سوغات مادر بود را سر كردم.خيلي به من مي آمد و براي رانندگي راحت بود.سعيد از صبح به بيمارستان رفته بود.بيمارستان در شمال شهر قرار داشت.سر چهارراهي توقف كردم.پسري از درون اتومبيلش سرك كشيد و گفت:خانم ببخشين سفارت عربستان كجاست؟و با قهقهه دور شد.
بي مزه...جاي پريوش خالي بود تا حالش رو بگيره.
از بس خوشگلي.چادرم سر كردي فرقي نمي كنه مثل ماه شدي!
ممنونم مامان.شما با چشماي خوشگلتون مي بينين.
نزديك بيمارستان دسته گلي تهيه كردم كه لابه لاي آن پر از گل هاي مريم بود كه هميشه مورد علاقه ام بودند.وارد بخش مجروحان جنگي شديم.سعيد در كنار در اتاق ايستاده بود و با ديدن ما نزديكمان شد و گفت:حاج خانم هم اينجاست برين تو.
اتاق نسبتا بزرگي بود كه چهار تخت در آن قرار داشت.اطراف تخت حاج رسول احاطه شده بود.بيشتر عيادت كننده همرزمانش بودند و اين را مي شد از طرز لباس پوشيدنشان فهميد.از گلي كه خريده بودم پشيمان شدم و آن را به دست مادر دادم كه با نگاه حاج رسول روبه رو شدم.او از لابه لاي افراد حاضر به من خيره شده بود.دست و پايم را گم كردم.نبايد مي آمدم.اينجا جاي من نبود بهتر بود در خانه مي ماندم و كنجكاو ديدنش نمي شدم.
مادر به كنار تخت رفت و احوالپرسي گرمي كرد.عده اي از دوستانش بيرون رفتند تا اتاق كمي خلوت شود.به كنارش رفتم و سلام كردم.
با خنده اي كه باعث جذابيت بيشتر او مي شد گفت:راضي به زحمت نبودم.
زحمتي نيست.انجام وظيفه بود.
از گل هاتون ممنونم.
قابل شما رو نداره.ايشالله به زودي سلامتي خودتون رو به دست بيارين.
حاج رسول با اشاره به قلبش گفت:اگه يه كم اين ورتر مي خورد خيالم راحت مي شد.
مادر گفت:خدا نكنه!
از گرماي اتاق كلافه شدم.به سمت خانم برومند رفتم و جوياي حالش شدم.دختري سبزه رو و بانمكي به سمت حاج رسول رفت و گفت:كمپوت ميل داريد باز كنم؟
حاج رسول تشكر كرد و دختر با لبخندي مليح به او خيره شد و بعد نگاهي به من كرد تا خوب براندازم كند.از رفتارش پيدا بود كه بايد خبرايي باشد.
بعد از دقايقي به خاطر شلوغي زياد عيادت كننده ها از مادر خواستم تا برويم.نزد حاج رسول رفتيم.مادر آرزوي سلامتي كرد.گفت:راضي به زحمت نبودم شرمنده ام كردين.
دشمنت شرمنده.من شما رو مثل پسرم دوست دارم.ايشالله عروسيت.
دختر سبزه رو من و مادر را زير نظر داشت.
حاج رسول رو به من گفت:از شما هم ممنونم ايشالله جبران كنم.
با صدايي آهسته گفتم:ما هميشه مديون محبت هاي شما هستيم.
حاج رسول با لبخند هميشگي اش كه انگار رگ تمسخري داشت گفت:هر كاري كرديم انجام وظيفه بوده.
با ان حالش نيز سربه سرم مي گذاشت و جواب خودم را به خودم پس داد.با نگاه به چشمانش به ياد پريوش افتادم.به راستي چشمان زيبايي داشت.بيرون آمديم.مي توانستم حس كنم آن دختر سبزه رو قدم هاي ما را مي شمارد.
در مسير خانه پرسيدم:اون دختره كي بود؟خيلي خودش رو به حاجي چسبونده بود.فكر كنم خبراييه!
خواهر زاده حاج خانم بود.اتفاقا گفتم چرا نمي گيريش واسه پسرت؟گفت از خدامه منتظر يه اشاره رسول هستم.
به سلامتي و ميمينتي...دختره داشت چشمش در ميومد اگه روش مي شد ما رو بيرون هم مي كرد.
واسه چي؟
آويزون تخت شده بود و مراقب همه بود تا مبادا كسي دست از پا خطا كنه.
حتما خاطر هم رو مي خوان كه حاج خانمم اون طور مي گفت.
حاج رسول خيلي مشتق به نظر نمي رسيد ولي دختره خيلي بي تابي مي كرد.
از ظاهر آدمايي مثل حاج رسول نمي شه چيزي فهميد.
همين طوره...مباركشون باشه.
آن شب سعيد در كنار حاج رسول ماند.چند روز بعد از بيمارستان مرخص شد و زندگي به روال عادي خود برگشت با اين تفاوت كه حاج رسول تا مدتي قادر نبود به جبهه برود.
پريوش دو ماهه باردار بود هنوز عاشق حاج منصور بود و از تب عشقش چيزي كم نشده بود.مادر قول داده بود سيسموني او را خودش تهيه كند.با ازدواج پريوش تنهاتر از هميشه شده بودم.نمي دانستم از بيكاري چه كنم.مادر چندان حال و حوصله تفريح و گردش را نداشت.گاهي شب ها به اجبار او را براي خوردن شام بيرون مي بردم.از سينما و پارك خوشش نميامد و ترجيح مي داد در جلسات همسايه ها شركت كند.از سر بيكاري به خريد مي رفتم آخرين مدل هاي كيف و كفش و مانتو را مي خريدم.جواهراتم را عوض مي كردم و يا اگر از كلكسيون جديدي خوشم مي آمد آن را سفارش مي دادم تا برايم بياورند.ساعت ها در آرايشگاه به همراه شهلا وقت تلف مي كردم و به ناخن هاي دست و پايم و يا آرايش گيسوانم اختصاص مي دادم.به استخر و كلوب مي رفتم.اما چه سود كه هيچ كدام مرا راضي نمي كرد.به دنبال چيزي بودم كه نمي دانستم بايد كجا پيدايش كنم!
بيست و شش سال داشتم با ثروتي كه هرروز به آن اضافه مي شد.به قول مادر همه چيز داشتم ولي هيچ دلخوشي نداشتم.نمي دانستم سرم را با چه گرم كنم؟با خانه اي كه درش را بسته بودم؟كودكي كه نداشتم؟و يا همسري كه مونس من باشد؟در حقيقت من تنها بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#65 | Posted: 17 Jul 2013 15:23




از سرو سامان گرفتن پريوش بي نهايت خوشحال بودم.اما ديگر كسي نبود تا دردودل كنم و از ته دل به او و كارهايش بخندم.
تا آن روز كه بعد از سركشي به جواهر فروشي و حساب و كتاب ماهيانه،سر راه به خريد رفتم و چند روسري و شال خريدم و به خانه برگشتم.مادر با ديدن خريدهايم گفت:مرض خريدن گرفتي؟
خوشم اومد خريدم.هركدوم رو دوست دارين بردارين.
اون هايي رو كه خريدي هنوز وقت نكردم سر كنم.
از بس بي حوصله شدين.كمي به خودتون برسين.
مادر نگاهي به شال مشكي كه خريده بودم كرد و گفت:مباركت باشه.اما ديگه اصراف نكن.
از بيكاري مي خرم.
خيلي ناراحتي پولاتو بريز سطل آشغال و خودت رو راحت كن.
حالا چي شده كه غر مي زنين؟
از ظهر تا حالا سعيد دنبالت مي گرده.زنگ زد به مغازه گفتن رفتي.نمي دونم چي كارت داره؟اون قدر رفت و اومد كلافه ام كرد.
نفهميدين چي كار داره؟
به من نمي گه.مدام غر زده كه چرا خبر ازت ندارم.
به اون چه مربوطه؟لابد فضوليش گل كرده.
گمان نكنم.حتما كار واجبي داره.
با صداي زنگ در مادر در را باز كرد و گفت:خودشه!
به نظرم سعيد پله ها را دو تا يكي آمد كه در يك چشم به هم زدن وارد خانه شد.با لبخند نگاهم كرد و سلام داد.جوابش را دادم و گفتم:سعيد خبري شده كه مامان رو كلافه كردي؟
خبر؟آره خبري شده!
خيره!
خير...خيره...كجا بودي؟
مغازه رفتم بعد هم كمي خريد كردم.
مي دونم از بيكاري حوصله ت سر مي ره و هواي خريد مي زنه به سرت.از وقتي هم پريوش ازدواج كرده تو تنهاتر شدي.
آره.پريوش بي معرفت رفت و پشت سرش رو هم نگاه نكرد.
مادر گفت:آخه اولشه.بذار كمي جا بيفته سرو كله ش پيدا مي شه.
سعيد با عجله كه مشخص بود مي خواهد زودتر سر موضوع اصلي برود گفت:خوب ولش كن.اصل حالت چطوره؟
نگاه دقيقي به او كردم و گفتم:خوبم!تو چت شده؟مي خواي حرفي بزني؟نكنه بازم مي خوي بري جبهه؟
با خنده گفت:دارم حالت رو مي پرسم.چه اشكالي داره؟
هيچي.فقط حاشيه نرو.
چشم.و متفكرانه باقي ماند.
مادر گفت:مي خواي يك كلمه حرف بزني آدم رو دق مرگ مي كني.
سعيد نفس بلندي كشيد تا تمركز پيدا كند:امروز حاج رسول حرف هايي زد كه كم مونده بود شاخ دربيارم.
نگفتم مامان؟
مادر گفت:صبا درست فهميد؟مي خواي بري جبهه؟
نه...اين حرفا نبود.
مادر گفت:پس چي بود؟جون به لبم كردي.
خوب بذار فكر كنم.آره گفت مي خواد ازدواج كنه.
خيالمان راحت شد و هردو نفس راحتي كشيديم.گفتم:اين قدر برات مهمه؟
مادر گفت:از صبح پاشنه درو درآوردي كه چي؟خوب همه زن مي گيرن ديگه حاج رسول كه جاي خود داره.
مادر بلند شد تا به آشپزخانه برود.سعيد دستش را گرفت و گفت:حرفم تموم نشده.حاج رسول از صبا خواستگاري كرد...
مادر وا رفت و نشست.در سكوت به دنبال معناي جلمه سعيد مي گشتم.شايد دخترخاله اش نامش صبا بوده و سعيد اشتباهي متوجه شده.
با خنده گفتم:چه جالب دخترخاله ش هم نام منه.
سعيد گفت:دخترخاله كيه؟صبا،اون از تو خواستگاري كرده.
با بهت نگاهش كردم.دستش را جلو چشمانم تكان داد.صبا حواست با منه؟
بلند شدم و فرياد زدم:به چه جراتي اين پيشنهاد رو داده؟به چه جراتي؟...
به اتاقم گريختم و در را قفل كردم.آنقدر اشك ريختم كه ديگر نايي نداشتم.هوا باراني و غمزده بود.چي شده بود؟چه اتفاقي افتاده بود؟چرا عصبي شدم؟چرا سر سعيد داد زدم؟چرا هركي از راه مي رسه منو دست مي ندازه؟كوتاهتر از ديوار من پيدا نمي شه؟من كجا و حاج رسول كجا؟اگه مادر بيچاره ش بفهمه حتما دق مي كنه.اصلا مگه مي شه؟حتما باز خواسته منو مسخره كنه.شايد هم سعيد رو دست بندازه.هرچي بود كار بد و ناشايستي بود.طفلك سعيد خوش باور گول حرف هاي اونو خورده بود و باور كرده بود.در حالي كه مثل روز برام روشن بود كه حاج رسول مي خواد خودشو مطرح كنه و خوب مي دونه پيشنهادش در همين حد باقي مي مونه.اما چرا با من اين كار رو مي كرد؟مي خواست خوارم كنه و بگه تو بيوه زن بدبختي هستي كه مي خوام كمكت كنم و تو رو از فلاكتي كه به اون دچار شدي رها كنم و باز مي خواد ناجي من بشه.كاش قدرت داشتم و اونو مي كشتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#66 | Posted: 17 Jul 2013 15:24 | Edited By: andishmand




با صداي مداوم در ناگزير آن را گشودم.در حالي كه روي تخت مي نشستم گفتم:راحتم بذارين.
مادر به آرامي كنارم نشست و گفت:دخترم چت شد؟سعيد كه حرف بدي نزد.
با گريه گفتم:مامان من خيلي بدبختم...خيلي.
چرا احساس بدبختي مي كني؟مگه چي شده؟خواستگاري كه جرم نيست.باعث افتخاره.حالا حركي مي خواد باشه.جواب تو وقتي منفيه ديگه غصه نداره.
اشكم را پاك كردم و با كينه گفتم:اون ما رو دست انداخته.براي همين دلم مي سوزه.از من خوشش نمياد و هميشه با تمسخر نگام كرده.از رفتارهاش معلوم بود كه منو قبول نداره.اون وقت بيچاره سعيد رو مشحكه دست خودش كرده.حالا فهميدين چرا بدبختم؟و باز زار زدم.
نمي فهمم...فقط اينو مي دونم كه يكي از بهترين پسراي محل كه همه آرزوي همنشيني با اونو دارن از دخترم خواستگاري كرده.حالا پشت پرده چي هست خدا مي دونه.ظاهر قضيه فقط همينه.مثل تمام پيشنهادات ديگه كه بهت شده و خواهد شد.
سعيد به كنار در آمد و گفت:صبا حاج رسول مردي نيست كه كسي رو دست بندازه يا مضحكه كنه.اون مي خواد با تو ازدواج كنه.خيلي هم جدي بود و اصرار داشت.جواب تو فقط يك كلمه ست آره يا نه؟اين ديگه داد و هوار نداره.
ازت خواهش مي كنم همين الان برو بگو نه.
نمي خواي كمي فكر كني؟
براي چي فكر كنم؟براي پسري كه تا به حال ازدواج نكرده و مي خواد با زن بيوه اي كه دوبار شوهر كرده ازدواج كنه؟چرا متوجه نيستي اون مي خواد دلسوزي كنه و خودش رو خوب جلوه بده.بگه من فداكارترين انسان روي زمينم.درحاي كه مي دونه جوب من چيه.اما خواسته مردونگيش رو ثابت كنه.
سعيد با تاسف سرش را تكان داد و گفت:خيلي كوتاه فكري.كسي كه روزي شيش تا مانتو و روسري بخره معلومه كه نمي تونه درست فكر كنه.تو بيوه زني كه هستي گناه كه نكردي.كاش اونو مي شناختي و اين طور قضاوت نمي كردي.برات متاسفم صبا.متاسف.
سعيد بيرون رفت و در خانه را محكم بهم كوبيد.مادر گفت:ازش به دل نگير.روي حاج رسول حساسه،دست خودش نيست.خودش پشيمون مي شه و مياد عذرخواهي.خودم با حاج رسول حرف مي زنم و توضيح مي دم.فكر و خيال نكن.تا منو داري غصه نخور.
آن شب تا صبح چشم روي هم نگذاشتم.نمي دانم چه مرگم بود.اگر به جواب رد بود كه داده بودم و ديگر جاي غم و غصه نداشت.برخورد باران به پنجره اتاقم نوايي بود كه مرا به گذشته ها مي برد.به عقب برگشتم و تمام صحنه هاي زندگي ام در ذهنم جان گرفت.از فرط نااميدي و حس حقارت به خود پيچيدم.اگر دختر دم بدختي بودم مي توانستم به خواستگارانم جواب قابل قبولي بدهم.بيست و شش سال داشتم و زخم روزگار كشيده.كاش زندگي ام اين طور نمي شد.كاش نيمي از عمرم را مي دادم و در عوض دختر باكره اي بودم كه در انتظار بخت و اقبالش چشم به راه است.از حرف هاي سعيد كه در لفافه مرا زني سربه هوا و احمق معرفي كرد بيشتر زجر مي كشيدم.برادر كوچكم با تاسف به من و رفتارهايم نگاه مي كرد.باعث تمام اين كدورت ها كسي جز حاج رسول نبود كه با نفوذ خود شخصيت سعيد را تغيير داد و از ما جدا كرد.از زماني كه او را ديدم از بيوه بودنم شرمسار شدم و باهر برخوردش حس كردم لباس و سر و وضعم جلف و نامناسب است.حتي زماني كه با اتومبيلم بودم آرزو مي كردم پنچر شوم و با تاكسي بروم.از وقتي كه حرف او در خانه ما بود جز دلهره و ناراحتي چيزي به ارمغان نداشت...
صبح روز بعد سعيد با ديدن من نزديكم شد و صورتم را بوسيد:معذرت مي خوام.اگه بي ادبي كردم منو ببخش.
دست به صورتش كشيدم و گفتم:من هيچ وقت از تو ناراحت نمي شم.
ممنونم.تا صبح از ناراحتي خوابم نبرد.ديگه حرفشم نمي زنم.باشه؟
تو حرف بدي نزدي.شايد من بي جنبه ام.
مادر گفت:تو هر خونه اي حرف پيش مياد.نبايد از هم به دل بگيرين.
بعداز ظهر از سر دلتنگي و بي حوصلگي تصميم گرفتم نزد پريوش بروم.شكمش بزرگ نشده بود اما لباس گشادي به تن كرده بود و با ديدن من دور خودش چرخيد و غش غش خنديد.
تو از اولم شوهري بودي.هنوز سه ماهه هستي اين ادا و اصول رو مي ريزي يه كم فكر اون بيچاره باش كه جلو بچه هاش شرمنده نشه.
مخصوصا مي پوشم تا دق كنن.عوض اينكه من قر و قميش بيام اونا ميان.ناسلامتي با كسي ازدواج كردم كه جاي پدرمه.
كسي زورت نكرده بود.خودت خواستي.
خودم خواستم پاشم هستم.فقط نمي خوام كسي برام سوسه بياد.
از دست تو...چرا يه سر به ما نمي زني؟
چي كار كنم صبا؟مي خوام اعتماد منصور رو جلب كنم.باور كن تو اين مدت هيچ جا نرفتم.فقط با خودش بيرون مي رم.
حالا كجا مي رين؟
مي ريم ددر.كباب مي زنيم تو رگ و دوتايي خوش مي گذرونيم.
مي شه از اين اصطلاحاتي كه به كار مي بري كم كم دست برداري.
تو رو مي بينم يادم ميوفته.دروغ چرا با منصورم همين طور حرف مي زنم بدش نمياد كه هيچ كيف هم مي كنه.
خدا رو شكر.راضي هستي؟
خيلي با محبت و دست و دلبازه.بچه هاشم كم كم دارن عادت مي كنن.كاري به كار هم نداريم.از خداشون باشه پدرشون رو تر و خشك مي كنم.قراره بعد از زايمان منو ببره مكه.
خوش به حالت.از مهري و هادي چه خبر؟
از وقتي فهميدن جاي چرب و نرم افتادم مرتب سراغم رو مي گيرن و يادشون افتاده خواهري هم دارن.نمي خوام منصور شك كنه مجبورم تحويلشون بگيرم.چه خبر از محله بروبيا؟
همه چي خوبه و مثل هميشه ست و فقط...
فقط چي؟
من يه خواستگار پيدا كردم!
مگه گم كرده بودي؟خودت دوست نداري ازدواج كني.شوهر كه قحط نيست.
اگه بدوني خواستگارم كيه تعجب مي كني!اون وقت فرقش رو مي فهمي.
پريوش در حالي كه پرتقالي را پوست مي كند گفت:چرا معما طرح مي كني؟بگو كيه راحتم كن.
حدس بزن؟
بازاري يا مهندس يا دكتره.با موقعيتي كه داري بايد يكي از اينا باشه.
حدست اشتباهه.سرم را جلو بردم و شمرده شمرده گفتم:خواستگارم حاج رسوله!


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#67 | Posted: 17 Jul 2013 15:27




پريوش لحظه اي مات ماند و سپس قهقهه سرداد.من هم از خنده پريوش به خنده افتادم.آن قدر خنديد تا دل درد گرفت و به سرفه افتاد.ليواني آب برايش آوردم و به دستش دادم.جرعه اي نوشيد تا حالش جا آمد.
مجبوري اين قدر بخندي كه غش كني؟
خيلي باحال بود.خيلي وقته اين قدر نخنديدم.جون مادرت هروقت برات خواستگار اومد بيا پيش من.
به خودت بخند با اين شوهر كردنت.كجاي حاج رسول خنده داره؟
اون خنده دار نيست.تو خنده داري.خوشگلي واسه تو مايه دردسر شده.خيلي ببخشيد بعد از دوبار ازدواج،پسر خوب خوبه ي محل مي خواد بگيرتت.خوش به حالت...
پسر خوب خوبه چيه؟مگه من بدم؟فقط بد آوردم.
حرفام رو به دل نگير.هركي ندونه من مي دونم تو چي بودي و چي هستي.اما خوب تو كجا و اون كجا؟
حرفي كه خودم زدم.
يعني انقدر چشمش رو گرفتي كه دل و دينشم بردي.عجب شيطون بلايي هستي.جوابش رو دادي؟
همون شب اون قدر عصباني شدم كه جوابش كردم.
عجب آدمي هستي.پسر به اون خوشگلي رو رد كردي.بابا دست مريزاد.
به خاطر موقعيتم خيلي بهم برخورد.حس كردم مي خواد تحقيرم كنه يا يه جوري به رخم بكشه كه بيوه هستم و داره در حقم لطف مي كنه.
اي بابا...واسه خودت مي بري و مي دوزي.حتما دوستت داره.وقتي پاي عشق در ميون باشه فاصله ها به صفر مي رسن.تو كي هستي و من چي هستم مي ره كنار.وقتي عاشق منصور شدم سن و سال و بچه و فاميل از يادم رفت.منصور هم همين طور.وقتي خاطر خواهي باشه اين حرفا رو بريز دور.
يعني اون عاشق من شده؟
به نظرت چه دليلي براي خواستگاري از تو داره؟
خيلي دلايل.
مثلا؟
مي خواد بگه من جوونمردم و ...
بس كن.حتما مي خواي بگي مي خواد آب توبه رو سرت بريزه.صبا با اين حرفا خودت رو گول نزن و شيره سر كسي نمال.يه دفعه بگو مي خوامش و روم نمي شه.چرا دنبال بهونه اي؟
با صدايي جيغ مانند گفتم:من مي خوامش؟چه طور همچين چيزي به ذهنت رسيد؟
نكنه يادت رفته ما با هم بزرگ شديم تا بگي و من مي گم ولي.
به چشمان پريوش زل زدم و گفتم:به من نگاه كن.قيافه م عوض شده؟رنگ و روم پريده؟تپش قلبم رو مي شنوي؟چي شده كه مي گي من مي خوامش؟
خيلي وقته عوض شدي و خبر نداري.يادته چند ماه پيش گفتم صبا يه جوري شدي حالا رسيديم به همون يه جور من.
وقتي سكوتم را ديد گفت:اگه اشتباه مي كنم به عادت بچگي معذرت مي خوام.اما تو انقدر از خودت دور شدي كه متوجه احساست هم نيستي.با خودتم رودربايستي داري.تو خيلي متواضعي خيلي خوبي حتي با موقعيتي كه داري هيچ وقت خودتو گم نكردي.من بهت افتخار مي كنم.اما جون من براي يا بار شده به خودت خوب نگاه كن.برو جلو آيينه و از خودت بپرس از زندگي چي مي خواي؟
مطمئنم ازدواج تو برنامه زندگيم نيست.
با تقدير نمي شه جنگيد.صبر داشته باش.
چشمانم لبريز از اشك شد.با بغض گفتم:اين نمي تونه واقعيت داشته باشه.نمي تونم باور كنم...من از اون...
پريوش چشمانش را تنگ كرد و گفت:تو از اون چي؟
تو راست مي گي.من احساس ندارم.خيلي وقته همه چي رو تو خودم كشتم.از وقتي كه فهميدم كامبيز هم براي من سايه سر نشد.وقتي مرد منم مردم.چون همه چي رو با خودش برد و يه عالم ماديات برام گذاشت.اما حاج رسول فرق مي كنه من از اولم با اون بد بودم و چشم ديدنش رو نداشتم.
مي دوني چرا از اولم باهاش بد بودي؟چون از اولم ازش خوشت اومده بود.تفاوت هاي زيادي مي ديدي كه اجازه نمي داد حتي يه لحظه هم بهش فكر كني.
يعني تو فكر مي كني اون از من خوشش مياد و شوخي نيست؟
خوشش نمياد،عاشقته.چون با شرايطي كه داري همه جوره قبولت كرده و پاپيش گذاشته.
نفس عميقي كشيدم و گفتم:درهر حال فرقي نمي كنه چون جوابم رو دادم.
اون مردي نيست كه با جواب تو پاپس بكشه.منتظر پيغام بعديش باش.
اون قدر از خودمتشكر و مغروره كه ديگه اين طرف ها پيداش نمي شه.
ديدي اشتباه مي كني؟آدمي كه اون قدر اعتماد به نفس داره و تو زندگيش موفقه محاله كوتاه بياد.
با تاسف گفتم:بيچاره مادرش.اگه بفهمه سكته رو زده.
صبا خودت رو زدي به خريت؟حاج رسول مردي نيست كه بدون اذن مادرش سرخود كاري انجام بده اونم ازدواج!
آخه فقط با سعيد درميون گذاشته.
اونم از سياستشه.خواسته سعيد اعتمادش رو نسبت به اون از دست نده و فكراي ناجور نكنه.بهترين كار رو درميون گذاشتن با سعيد ديده و از طريق اون پاپيش گذاشته.
سعيد اون قدر شيفته حاج رسوله كه اين حرفا اثري روش نداره.
بالاخره جوونه و نادون.همه عكس العمل ها يكسان نيست.
به ساعتم نگاه كردم و گفتم:واي ديرم شد.بي خيال نشستم و فكر مامان نيستم.الان هزار فكر و خيال به سرش مي زنه.
نمي ذارم بري بايد شام پيش من بموني.
اصرار نكن.شوهرت از راه مي رسه.رودربايستي كنه.يه روز نهار با مامان ميام.
قول دادي.اين هفته منتظرم كه بياي.در ضمن هميشه از خودم مي پرسيدم چرا اون شب خودش رو نشون داد تا ما بدون اشكال بريم.جوابم رو امروز گرفتم.
خيلي به اين مسئله فكر مي كردي؟
راستش رو بگم آره.واسم معما شده بود در حالي كه مي تونست به روي خودش نياره.
فكر نمي كنم قبل از اون شب منو ديده باشه.احتمالا تو رو يا ليلا رو مي شناخت.
تو پياده شدي...تو تاريكي خيابون و داخل ماشين امكان ديدن ما نبوده.
براش آرزوي خوشبختي مي كنم.چون اصلا برام مهم نيست.
برو دروغگو...من تو رو مي شناسم.
مراقب خودت باش.تلفن كه داري حداقل تماس بگير.
حتما...به هما خانم سلام برسون.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#68 | Posted: 17 Jul 2013 15:27




با خروج از خانه پريوش حالم بهتر شده بود و سبكبال تر از هميشه پشت رل نشستم و كاستي داخل ضبط گذاشتم و به سمت خانه رفتم.سر خيابان پياده شدم و طبق عادت هرروز از كيوسك سر خيابان روزنامه و مجله خريدم و مجددا سوار شدم تا حركت كنم.موتور سواري از روبه رويم گذشت.نگاه كردم و حاج رسول را ديدم.به بهانه روسريم كه عقب رفته بود نگاهم را دزديدم.اما با نگاه تيزبينش مرا غافلگير كرد.نه جرات داشتم سلام كنم و نه مي توانستم از نگاه مرموزش دوري كنم.
يك ماه از موضوع پيش آمده گذشت.نه مادر و نه سعيد هيچ اشاره اي به آن نمي كردند.حدسم به يقين مبدل شد و باور كردم حاج رسول پيشنهادي داده كه چندان علاقه اي هم به ادامه آن نداشته و مي خواسته خود را مطرح كند و حالا هم بي خيال شده بود.
از اين فكر بيشتر عصبي مي شدم و خود خوري مي كردم.در حالي كه نمي خواستمش ولي به دنبال خبر و يا پيغامي از طرفش بودم.مگر غير از اين بود كه خودم نخواستمش آن هم بدون تعلل و بدون فكر؟!
مادر حتي راجع به خانم برومند هم حرفي نمي زد.ديگر حرف حاج رسول در خانه ما نبود.
حساب و كتاب جواهر فروشي مدتي بود به هم ريخته بود.شب ها بعد از شام كمي به دفاتر رسيدگي مي كردم.سعيد به اتاقم آمد و گفت:تموم نشد؟
خيلي بهم ريخته س.اين طور پيش برم ورشكست مي شم.
چرا حسابرس نمياري؟
بايد همين كارو بكنم.مديري كه استخدام كردم كمي كم حواسه.
كم حواس باشه عيبي نداره.كلاهبردار نباشه.
نماز اول وقتش ترك نمي شه.آدم مثبته.
خونه ت رو نمي خواي اجاره بدي؟
به پولش احتياج ندارم.همون طور بمونه بهتره.شايد خونه مامان رو عوض كنم.از اين محله خسته شدم.
من كه تابستون مي رم خدمت.خودت مي دوني و مامان.
خيلي عجله داري؟
بالاخره چي؟راهيه كه همه بايد برن.
نكنه مي خواي زود زن بگيري؟
خنديد و گفت:نه بابا!مي خوام بعد از خدمت درس بخونم.
چرا بعد از خدمت؟
اين جوري خيالم راحت تره.
بعد از لحظاتي گفت:راستي صبا اگه حرفي بزنم دوباره عصباني نمي شي و همه چي رو بهم نمي ريزي؟
مگه ديوونه م!حرفت رو بزن؟
راستش اگه دلخور نمي شي،مي خواستم بگم اگه ممكنه يه بار...
كلافه شدم و گفتم:يه بار چي؟
به تندي گفت:يه بار با حاج رسول حرف بزني؟و نفس راحتي كشيد.
آه بازم حاج رسول؟من چه حرفي مي تونم با اون بزنم؟
نمي دونم.راستش هم من هم مامان بهش گفتيم چه نظري داري و نمي خواي ازدواج كني.اما قبول نكرد و اصرار داره يك بار با خودت رودر رو حرف بزنه.اگه اجازه بدي فردا يه سر بياد خونه؟
نگاه سعيد سراسر التماس بود.گفتم:من حوصله و وقت ندارم.اصلا كشش اين حرفا رو ندارم.
به خاطر من.قبول؟
از ديدن چهره مضحك سعيد كه گردنش را كج كرده بود خنده ام گرفت:اين قدر برات مهمه؟
منم آبرو دارم.رومو زمين ننداز.
آبروت در گرو اومدن حاج رسوله.همين طوره؟
بالاخره ما هم تو اين محل واسه خودمون اسم و رسمي داريم.
به خاطر تو قبول مي كنم،اما جوابم عوض نمي شه.
مي دونم.ازت ممنونم.
مثل پدربزرگ ها پيشاني ام را بوسيد و از اتاق بيرون رفت.با رفتن سعيد بلافاصله از قولي كه داده بودم پشيمان شدم.چه طور بايد رودر رويش مي نشستم و مانند دختران نابالغ به حرف هايش گوش مي كردم.من هيچ حرف تازه اي براي گفتن نداشتم.چه اشتاباهي كردم؟!
صبح با گشودن چشمانم قرار امروز خاطرم آمد و با افسوس سرم را تكان دادم.مادر براي خريد بيرون رفته بود.حتما در تدارك آمدن مهمان بود.صبحانه آماده بود چاي ريختم و نشستم.يك ربع تمام قاشق را در استكان چرخاندم.چاي يخ كردي.بدون آنكه لب به چيزي بزنم ميز را جمع كردم.
مادر زنگ زد براي كمك پايين رفتم.بسته هاي خريد را بالا آوردم.
گفتم:چه خبره اين همه خريد كردين؟
با لبخند معناداري گفت:مهمون داريم.
اينو كه خودم مي دونم.اون يه نفر مگه مي خواد چه قدر بخوره؟
اصلا بگو از هولش چيزي مي خوره.هرچي باشه مهمون و غريبه.
كاراي سعيده.ول كن نيست.اون قدر التماس كرد كه ناچار شدم قبول كنم.
چندبار ما رفتيم خونه شون يه بار اون بياد،چه اشكالي داره؟
اگه از اين جنبه نگاه كنين،اصلا اشكالي نداره.
البته حرف هاي مادر براي آرامش من بود تا نگران نباشم و عادي رفتار كنم.به حمام رفتم و لباس پوشيدم و آرايش كردم.روسري كوچكي را براي سركردن كنار گذاشتم.مادر با ديدنم گفت:چادرهاي خوشگل داري چرا يكي شون رو سر نمي كني؟
اين جوري راحت ترم.
مادر با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت:آرايشت زياد نيست؟
من هميشه آرايش مي كنم چيز غيرعادي نيست.شما امروز رو من حساس شدين.اثر اومدن حاج رسوله؟
مادر با بي تفاوتي گفت:احترامش واجبه.ولي هرطور راحتي رفتار كن.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#69 | Posted: 17 Jul 2013 15:28




زمان چنداني به آمدنش نمانده بود.روبه روي آينه روسري ام را سر كردم و به خود گفتم:بايد هموني كه هستم باشم.نه اوني كه دنبالشه و من نيستم.
راس ساعت شش زنگ در زده شد.از اصطراب بيش از حدم سست شدم و بي رمق گوشه تخت نشستم.صداي احوالپرسي مادر به گوش مي رسيد.از سوراخ كليد به سالن نگاه كردم.حاج رسول روي مبل نشسته بود و سرش پايين بود.با دست و پايي لرزان روي زمين وا رفتم.كاش اتاقم دري داشت به بيرون تا فرار مي كردم.كاش زنگ در خراب بود و مادر صدايش را نمي شنيد.كاش حاج رسول در جبهه بود و من در آرامش...
مادر به در اتاقم زد و گفت:صبا بيا بيرون مهمون داريم.
با همان ضعف بلند شدم و در را گشودم.حاج رسول به احترام من بلند شد و سلام كرد.با صدايي مرتعش جوابش را دادم و خواهش كردم تا بنشيند.روبه رويش نشستم.سكوت كردم تا كمي به خودم فرصت بدهم.مادر عذرخواهي كرد و به آشپزخانه رفت.هردو در يك زمان به يكديگر نگاه كرديم.
نگاهم را دزديدم و آهسته گفتم:خيلي خوش آمدين.حاج خانم حالشون خوبه؟
سلام رسوندن.
چه سكوت بدي بود.هرچه در ذهنم سكوت كردم كلامي براي از بين بردن اين سكوت آزاردهنده نيافتم.به ناچار گفتم:ميوه ميل كنين.
ممنون.بهتره برم سر اصل مطلب.خيلي وقت بود تصميم گرفته بودم خدمت برسم.متاسفانه آقا سعيد گفتن كسالت دارين گذاشتم سرفرصت به ديدنتون بيام.
راضي به زحمت نبودم.
مادر با چاي و شيريني.بلند شدم تا از دستش بگيرم كه نگذاشت.بعد از تعارف چاي گفت:با اجازتون من چند تا تلفن بزنم بعدا خدمت مي رسم.
اجازه ما هم دست شماست.
با خروج مادر گفت:نمي دونم متوجه شدين يا نه.من آدمي نيستم كه بخوام حاشيه برم و بازار گرمي كنم.ترجيح مي دم بدون تعارفات معمول حرفم رو بزنم.
باز با نگاه عميقش عمق وجودم را لرزاند.از هيبت و متانتش وا ماندم.اسير نيروي جاذبه اش شدم.اگر درك مي كرد چه حالي دارم بي شك ادامه نمي داد.من او را به خانه ام كشاندم تا قدرت خود را نشان دهم.اما در من همه چيز سوخت و خاكستر شد.در مقابل پاكي نگاهش چون كودكي بي گناه شدم.معصوم شدم و براي اولين بار خود را در هفت سالگي ام ديدم كه همراه مادر به كوچه هاي بي كسي مي رفتيم.علي را فراموش كردم كامبيز را به خاطره ها سپردم و ثروتم را چون دود در هوا ديدم.من به راستي كودكي بي گناه بودم...
با سوالش به هم ريختم.سرم را بالا بردم و گفتم:با من بودين؟
با شما بودم ولي شما اينجا نبودين.
متاسفم.ياد گذشته افتادم.
پرسيدم مي تونم دليل مخالفتتون رو بدونم؟
وقت آن بود تا حرف بزنم بايد احساسات را كنار مي گذاشتم و با منطق پيش مي رفتم.واقعيت آن بود كه من بيوه زن بودم و او پسر جوان و رشور و مطرحي بود.با صراحت گفتم:من نمي تونم شما رو خوشبخت كنم.تفاوت هاي زيادي بين ما هست.مثل رفتار و طرز زندگي...اخلاق و عقايدمون و خيلي چيزهاي ديگه كه احتياجي به گفتن نيست.من و شما دو قطب مخالف هم هستيم.
در مورد خوشبختي بايد عرض كنم بستگي به نوع تفكرات داره و شما خوشبختي رو در چي مي بينين؟در مورد تفاوت ها،بايد بگم من تفاوتي نمي بينم.
تمام قدرتم را جمع كردم و گفتم:من دوبار ازدواج كردم.
اطلاع دارم.
از جوابش عصبي شدم:تفاوت از اين بيشتر؟
اين تفاوت نيست.شما در زندگي تون شكست خوردين كه ممكنه براي هركسي پيش بياد.
با كلافگي گفتم:چرا براي افتخارات زندگيتون منو انتخاب كردين؟فكر نمي كنين ممكنه تمام اين افتخاراتو از شما بگيرن؟
از مسائل حاشيه اي بيزارم،چون باعث مي شه مسائل اصلي گم بشن و حتي به بيراهه كشيده شن.
مسئله اصلي منم و منم آدم مناسبي براي شما نيستم.اين حاشيه نيست واقعيته.
چرا اين طور فكر مي كنين؟و جالبه كه اصرار دارين عقايدتون رو به من تحميل كنين.
وقتي شما به اينجا تشريف آوردين حتما عقايدتون هم با خودتون آوردين.ممكن نيست تو خونه جا گذاشته باشين.
من حرفي از عقايد شخصي ام نزدم.برداشت شما اين طور بوده.
شما روي عقايدتون زندگي تون رو شكل مي دين.نمي خواين كه انكار كنين؟
شما يك سري مسائل ظاهري رو مي بينين.عقايد من در درون منه و هنوز بروز ندادم.
احتياجي به ابراز اون نيست.همه چي واضح و گوياست.
ما همانند دو دشمن سنگر گرفته بوديم و با رگبار كلماتمان يكديگر را سركوب مي كرديم.هيچ تناسبي با كساني نداشتيم كه مي خواهند يكديگر را بفهمند.من عصبي و بي قرار و او سنگين و پرستيز...
بعد از لحظاتي گفت:در هر حال بنده براي انجام رسم و رسوماتي اينجا اومدم.چندان هم موافق نبودم چون با توجه به خصوصيات شما مي دونستم نتيجه دلخواه رو نمي ده.اما اگر اين كار رو نمي كردم باز برداشت ديگه اي مي كردين.
مهم ترين موضوع،عملي نبودن اين ازدواجه.وقتي من در حد و اندازه شما نيستم فكر مي كنم تحقير شدم.بهتر بود به اينجا نمي اومدين و برداشت درست و يا نادرست منو به بزرگي خودتون مي بخشيدين.
متاسفم كه اومدن من به اينجا رو تحقير خودتون مي دونين.
شما خيلي خوب متوجه منظور من شدين.چرا به اون جنبه وارونه مي دين؟
تصور من اينه كه شما زياده از حد بدبين هستين.بهتر نيست كمي واقع بينانه تر رفتار كنين؟
نصيحت شما رو فراموش نمي كنم.
و يك نصيحت ديگه.بهتره بيشتر راجع به پيشنهادم فكر كنين.من مي تونم فرصت اين كارو به شما بدم.
در نگاهش خنده موج مي زد.
با تمسخر گفتم:جدا؟زحمت نكشين چون جوابم تغييري نمي كنه.
من هيچ دليل قانع كننده اي براي اين جوابتون نشنيدم.
من به درد شما نمي خورم.آخرين و تنها دليلي كه نيازي به فكر كردن نداره.
بلند شد و گفت:با اجازتون.
براي مشايعتش به دنبالش رفتم.گفتم:اجازه بدين مادر رو صدا كنم.
لطفا مزاحمش نشين.از طرف من خداحافظي كنين.در ضمن اگر برنگشتم از شما هم حلاليت مي خوام.
بدون فكر پرسيدم:مگه قراره جايي برين؟
لبخندي زد و گفت:جاي به خصوصي نيست من هميشه در رفت و آمدم.اين هم جزوي از زندگي منه.البته اگر به حساب خيلي چيزها نذارين!
متوجه شدم.براتون آرزوي سلامتي مي كنم.
در را باز كرد.برگشت و نگاهم كرد:نمي خواين به اميد ديدار بگيد؟
از نگاهش دستپاچه شدم.
آهسته گفتم:به اميد ديدار.
با اطمينان گفت:ممنونم.چون اين طوري نيمي از جوابم رو گرفتم.بقيه ش مي مونه براي بعد!خداحافظ.
با رفتنش سقوط كردم و به هم ريختم.فكرم كار نمي كرد و هرچه به مغزم فشار مي آوردم از درك وقايع اطرافم عاجز بودم.تمام چشمم از نگاهش پر بود و تمام گوشم از صدايش.عطر دل انگيز وجودش هنوز باقي بود در حالي كه مدت زماني مي شد كه از خانه و كوچه ما گذر كرده بود.
به كنار پنجره دويدم.كوچه در خلوت هميشگي اش سرمي كرد و رهگذر پيري آهسته در حال عبور بود.به ديوار تكيه زدم و روي زمين سر خوردم..كجا رفت؟...كاش بال پرواز داشتم.كاش نفسش بودم.كاش روح مي شدم و به دنبالش مي رفتم.كاش عمر دوباره اش بودم.به كجا رفت؟...
به اتاقم گريختم و عاجزانه گريستم.به دنبال منطقي براي توجيح خودم بودم.گذشته را مرور مي كردم تا شايد كمي خجالت بكشم.گذشته برباد بود و من طفلي هفت ساله بودم.به راستي يك بار ديگر زاده شده بودم.من صبا بودم و او سليمان...
با آمدن سعيد فقط يك كلمه پرسيدم:رفت؟
سرش را تكان داد و گفت:مطمئن باش برمي گرده.
چه دلگرمي خوبي...كاش مي شد به سعيد بگويم ممنونم كه مرا دلداري دادي.اما با چه رويي.او برادر بزرگ تر بود و من طفلي هفت ساله...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#70 | Posted: 17 Jul 2013 23:19




دو هفته گذشت.كار من شده بود گوش دادن به اخبار جنگ.حمله وسيعي آغاز شده بود و هرلحظه خبرهاي آن مخابره مي شد.سعيد هم دلواپس بود و اين بار بيشتر از هميشه.دشمن چند نقطه از تهران را موشك زده بود.عده اي از مردم در هراس بودند و در سرماي زمستان به پناهگاه ها مي رفتند و عده اي ديگر بي خيال.
از كار حاج رسول در جبهه پرسيدم.سعيد گفت:راستش رو بخواي نمي دونم.فكر كنم اطلاعاتي باشه كه قبل از عمليات به منطقه اعزام مي شه.خودش كه حرفي نمي زنه.از بچه ها شنيدم.اگه مي ذاشتين برم جبهه ته توي كارش رو در مياوردم.
كارش خطرناكه؟
صددرصد!تا اون جايي كه من مي دونم اطلاعاتي ها كارشون اينه كه مناطقي رو كه بايد حمله نظامي بشه شناسايي مي كنن و موانع رو بررسي مي كنن.براي همين نمي تونن بگن كارشون چيه چون براشون خطرناكه.
بار قبل چه طور مجروح شد؟
شبي كه مي خواستن منطقه رو تو خاك دشمن شناسايي كنن،رگبار دشمن باعث مي شه منطقه رو ترك كنن و حاجي تو اين عمليات مجروح مي شه.
كه اين طور!كار حاج رسول خيلي خطرناكه.
با خنده گفت:تو چقدر علاقه مند شدي به كار حاج رسول؟
چهره بي تفاوتي به خود گرفتم و گفتم:همين طوري.دلم براش مي سوزه.
آهان...پس كه اين طور!توقع نداري كه باور كنم؟
بي مزه.
با حسرت گفت:خيلي دوست دارم جبهه رو ببينم.يكي از آرزوهاي بزرگمه.منتظر يه اشاره حاجي هستم.
كه چي بشه؟به جاي اين فكرها به درست برس.تو جبهه آدم زياده.اون قدر كه نوبت گرفتن.
منم تو نوبتم.درسمم مي خونم.
هفته سوم بود كه سعيد خبر آمدن حاج رسول را آورد.از شنيدن آمدنش گر گرفتم و باز دلشوره به سراغم آمد.وقتي نبود طور ديگه اي بودم،در آرامش و سكوت اما با آمدنش جنجالي در درونم به پا مي شد كه مضطربم مي كرد.
مادر پرسيد:حالش خوبه؟
عالي بود.به خصوص كه حمله نظامي رزمنده ها با موفقيت انجام گرفته.با نگاهي به من گفت:سلام رسوند.
مادر بلافاصله گفت:سلامت باشه.
مي رم لباسم رو عوض كنم قراره بياد دنبالم بريم جايي.
سعيد به سمت اتاقش رفت.زنگ در زده شد.سعيد فرياد زد:مامان در رو باز كن.بگو الان ميام.
عجله نكن.تا بياي من مي رم پايين احوالپرسي.
با رفتن مادر طاقت نياوردم و به كنار پنجره رفتم.نمي توانستم او را در چارچوب در ببينم.مادر بعد از احوالپرسي داخل خانه آمد و حاج رسول عقب رفت و به ديوار تكيه داد.حالا به راحتي ديده مي شد.صورتش را آفتاب سوزانده بود.پيراهن سياهي به تن داشت با زنجيري كه مخصوص رزمندگان بود و مشخصات خود را روي آن حك مي كردند.اشعه نگاهم چنان فروزان بود كه شعله هاي آن به او نيز اصابت كرد و لحظه اي سرش را بلند كرد و به پنجره خيره شد.نگاهمان در هم گره خورد.ناگزير با سر سلام كردم و او نيز جواب داد.
پرده را انداختم و دست روي قلبم گذاشتم.دردي جان سوز داشت.چقدر دلتنگ ديدارش بودم و خبر از حالم نداشتم.اگر پشيمان مي شد و سراغي از من نمي گرفت به راستي مي مردم.
بايد سرد و خاموش مي ماندم.بايد او را طالب خود مي ديدم.من تنها چيزي كه داشتم غرورم بود و ديگر هيچ چيز نداشتم.جز ارثيه اي از گذشته،كه سراسر نااميدي بود و آن را با خود يدك مي كشيدم.
چند روز بعد براي انجام كارهاي بانكي ام بيرون رفتم.هنگام برگشت متوجه مردي سياه چرده با لباسي نامرتب شدم.در حالي كه به كوچه قدم مي گذاشتم صدايي مرا فراخواند.به سوي صدا برگشتم و آن مرد را ديدم.نگاهش غريبه نبود.دقت بيشتري كردم و در لابه لاي چهره تكيده اش آشناي گذشته را ديدم.علي؟!...
وقتي بهت مرا ديد گفت:چه زود فراموشم كردي؟
سكوت كردم و فقط نگاهش كردم.
خيلي عوض شدم؟
باورم نمي شه؟تو خودتي؟
لبخند محزوني زد و گفت:خودمم.نمردم و زنده ام.
از كجا منو پيدا كردي؟
تو گم نشده بودي.
براي تو گم شده بودم.فراموش شده بودم.شش ساله كه نخواستي سراغي از من بگيري.از زن جوونت كه دربه درش كردي.حداقل بدوني تو چه حال و روزي هستم.
من خيلي بدبختي كشيدم.زندون و اعتياد و تنهايي مهمون اين سال هاي من بود.
و حالا؟
اومدم منو ببخشي.اشتباهاتم و ندونم كاري هام رو.توبه كردم.ترك كردم.مي خوام سربه راه بشم و زندگي كنم.
بهجت خانم و پريسا رو چه كار كردي؟
اونا هم پشيمونن.مي دونم خيلي به تو ظلم كردن.ديگه نمي ذارم دخالتي تو زندگي م بكنن.
براي اين حرفا دير شده.من و تو عوض شديم.
من عوض شدم اما تو هنوز هموني.حتي ذره اي با گذشته فرق نكردي.فقط سرووضعت نشون مي ده شوهر خدا بيامرزت حسابي ريخته و رفته.
خبر از همه چي داري؟
آره.شايد خدا خواسته كه اون بميره و تو دوباره مال من بشي.
به سرتاپايش نگاه كردم.چه قدر حقير بود.چه قدر از خودش مطمئن بود و چه قدر بدبخت...
من صباي هفده ساله نيستم.اون قدر ذلت كشيدم كه از ريسمان سياه و سفيد مي ترسم.
فرصت جبران رو از من نگير.
تو هنوز معتادي.
چند وقته ترك كردم.اگه تو هنوزم دوستم داشته باشي مي تونيم دوباره با هم شروع كنيم.من به خاطر تو ازدواج نكردم.
در دل به حالش افسوس خوردم.انگار نمي دانست كسي به او زن نمي دهد.
كجا كار مي كني؟
تعميرگاه ماشين.طرف هاي ميدون خراسون.
به ظاهرم نگاه نكن.من بدبخت تر از قبل برگشتم.باعث تموم اون ها هم تو بودي.نخواستي زندگي كني.تمام شوق و ذوق منو از بين بردي.جاي كتك هات هنوز رو بدنم مونده.نمي خوام سركوفت بزنم چون گذشته ها گذشته.اما تو با من خيلي بد كردي.
قسم مي خورم جبران كنم.يه فرصت دوباره بده.
متاسفم.تو فقط بايد با مادرت و خواهرت زندگي كني.نفست به نفس اون ها بنده.هيچ وقت فكر زن گرفتن نباش كه اونم بدبخت مي شه.خداحافظ...
نرو...خواهش مي كنم.
ممكنه كسي ما رو ببينه.
مي تونم فردا بيام ديدنت؟
براي چي؟
شايد نظرت عوض بشه.
در مورد تو هرگز.اما اگه كاري جز اين داشتي بيا.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites