تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مهر من

صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#81 | Posted: 19 Jul 2013 00:50 | Edited By: andishmand




فصل شانزدهم

نزدیک ظهر با سر و صدای بچهها از خواب بیدار شدم.امروز با ورود رسول خواهران و برادرانش به آنجا آمده بودند.رسول همچنان در خواب بود.به حمام رفتم و دوش گرفتم و به سرعت لباس پوشیدم و پایین رفتم.
خانم برومند با دیدن من گفت:چشمت روشن رسول هم به سلامتی اومد.
_چشم شما هم روشن.
_بچه ها سر و صدا کردن ا نذاشتن بخوابی؟
_شما ببخشین که دست تنها موندین.من هیچوقت تا این موقع نمیخوابیدم.
_همیشه که رسول نیست.
و لبخندی زد.
شرمسار سرم را پایین انداختم و گفتم:سالاد درست کنم؟
_امروز دست به هیچی نمیزنی.دخترا کمک میکنن.
_آخه این طوری که نمیشه.
_چرا میشه.به هما خانم هم زنگ بزن بگو ناهار تشریف بیارن.
_زحمت میشه.
_این حرفا چیه؟بنده خدا اونم نگرانه.
_چشم تلفن میزنم.
ساعتی بعد مادر و رسول نیز به جمع مهمانها اضافه شدند.بچهها از سر و کول رسول بالا میرفتند و دایی جون و عمو جان میکردند.با هر دو جاریهایم رابطه خوبی داشتم و احترام و محبت بسیار نسبت به من داشتند.زندگیهای خوب و آبرو مندی داشتند.در واقع چیزی که در خانواده رسول مطرح نبو مسایل مادی بود.هیچ وقت نفهمیدم رسول چه قدر در آمد دارد یا اصلا پس اندازی دارد؟هر بار که میخواستم در این رابطه پرسشی کنم سکوت میکردم تا رسول برداشت نادرستی ناداشته باشد.نعمت از در و دیوار خانه آنان میریخت و گاه لبریز میشد.
رسول دیدار مادر و سعید را ولو برای چند دقیقه فراموش نمیکرد.مادر که از ابتدا شیفته او بود حالا بیشتر از قبل و با افتخار به دامادش مینگریست.
عمو یداله و خانواده اش استقبال گرمی از ما کردند.نفیسه و همسرش نیز حضور داشتند.چشمم به ساعت بود.ساعت ده به ناچار سفره را انداختند.مادر و خانم برومند با صحبتهایشان سعی میکردند فکر مرا از نبود رسول دور کنند.اما دلشوره داشتم و نگران بودم.
از نگاه به عمو یداله و از عمو خجالت میکشیدم.از این که آنان نیامدن رسول را بی توجهی و بی احترامی به خود تلقی کنند دلم میخواست بمیرم.باور نداشتم رسول چنین بی قید و بی توجه باشد و اهمیتی به اینگونه مایل اخلاقی ندهد.ساعتی بعد برخاستیم.از زن عمو و عمو به خاطر نبود رسول عذر خواهی کردم.
عمو گفت:حتما مشکلی پیش اومده.ایشالا خیره،نگران نباش.
_ممنونم کار رسول حساب و کتاب نداره.حتما درگیر مسئله ای شده.
با ورود به خانه روی تخت افتادم و از ناراحتی به گریه افتادم.با یاد محبت عمو و زحمات زن عمو گریهام شدت بیشتری گرفت.نمیدانم چه ساعتی بود که آمد.دلم نمیخواست نگاهش کنم.در کنارم نشست و به آرامی گفت:صبا بیداری؟
جوابش را ندادم.
گفت:معذرت میخوام خیلی گرفتار شدم،آمدنم دست خودم نبود.
وقتی عکس العملی از من ندید باز ادامه دادا:یه چیزی بگو.حتی شده یک کلمه با من حرف بزن.اصلا سرم داد اذعان.
از جا بلند شدم و نگاه سراسر خشمم را به او دوختم تا اوج ناراحتیام را نشان داده باشم._چه فاییدهای داره؟فکر میکنی از خجالتی که کشیدم چیزی کم میشه؟چرا باید عموی بیچاره من مورد بی مهری و بی احترامی تو قرار بگیره؟از کجا بفهمه که تو کار داشتی و گرفتار بودی؟
_فردا میرم ازشون عذر خواهی میکنم.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#82 | Posted: 19 Jul 2013 00:54 | Edited By: andishmand




حتی نتونستی تماس بگیری؟این چه جور کاریه که دست و پات رو بسته؟
_زنگ زدم خونه کسی بر نداشت.شماره اونجا رو هم نداشتم.
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:کسی که اینقدر از خودش مطمئنه بعیده از این حرکات ازش سر بزنه.
_کی گفته من از خودم مطمئنم؟
_اصلا تو کجا بودی؟
_فرودگاه.از اونجا هم رفتیم بیمارستان.یکی از بچهها مجروح شده بود،دنبال کاراش بودیم.
_کسی غیر از تو نداشت تا دنبال کاراش بیفته؟
_اون بهترین دوستم بود.
_ رسول من اون قدر عصبانیم که هیچ کدوم از حرفات منو قانع نمیکنه.بهتره صحبت نکنی.
_تو هم به جای اینکه اینقدر عصبانی بشی و خود خوری کنی کمی منطقی برخورد کن.
من احمقم و نمیتونم با منطق بر خورد کنم.همین رو میخواستی بشنوی؟
مهمونی عمو برام مهم بود اما مهم تر از دوستم نبود.
_ممنون از اینکه اینقدر رک حرفات رو میزنی.نمیگفتی هم متوجه بودم.
_تو آدم خودخواهی هستی که فقط به فکر خودت هستی و دیگران اصلا برات اهمیتی ندارن.
_میشه بگی دیگران چه قدر برای تو اهمیت دارن؟
_به اندازهای اهمیت داران که شجاعت اینو که برم و عذر خواهی کنم رو تو وجودم میبینم و هیچ وقت مشکلی با کسی نداشتم چون با همه کنار اومدم.اما تو فقط به فکر خودت و غرور لعنتیت هستی و همه اتفاقات رو به پایه اهمیت ندادن دیگران به خودت تلقی میکنی.
_اره من خودخواهم اگه منو شناختی چرا؟
_چرا چی؟
_چرا با من ازدواج کردی؟
_اگه به دنبال اون هستی تا بگم اشتباه کردم هیچوقت موفق نمیشی.اگه میخوای پشیمونیت رو از دهان من بشنوی بهتره دنبال بهانه دیگه ای باشی.
رسول با اوقات تلخی از اتاق بیرون رفت.لبخند تلخی زدم.باز رسول با حرفهایش مرا مغلوب کرد.صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم.از اتاق بیرون آمدم ،رسول نبود.متکا ا پتویش را از روی کاناپه برداشتم.خانم برومند مرا صدا کرد.پایین رفتم.در حال سر کردن چادرش بود.
گفتم:صبح بخیر.منو صدا کردین؟
-آره صبا جان.من دارم میرم.گفتم نگران نشی کسی خونه نیست.
_کجا میرید؟
_مگه رسول نگفت؟
_وقتی اومد من خواب بودم.
زد زیر گریه و گفت:هادی...پسر خانم جمشیدی شهید شده.بهترین دوست رسول.همیشه میگفت من سه تا برادر دارم...بمیرم برای مادرش.
با بی حالی روی زمین نشستم:همون آقای که همیشه با...
_اره مادر.همون که روز عروسی تون ساقدوش رسول بود.چه پسر نازنینی بود.خوش به سعادتش که به آرزوش رسید.
خانم برومند اشک .هایش را پاک کرد و چادرش را روی سرش مرتب کرد .
_میتونم منم با شما بیام؟
_اعصابشو داری؟
_دارم.
_پس زود آماده شو تا اتوبوس نرفته.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#83 | Posted: 19 Jul 2013 01:03 | Edited By: andishmand




حق با توئه.رنج دوری از یک دوست خوب رفیق و یار و یاور خیلی سخته.هادی اونقدر مشتاق بود که همه رو کلافه میکرد.خیلی قشنگ خوابیده بود.لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود که منو به این باور رسوند که هادی همون یار با وفای امام حسین بوده که با چند قرن اختلاف باز متولد شده بود.
رسول در آغوشم گرفت و گریهای درد آور سر داد...
دو هفته از شهادت هادی میگذشت که رسول آمد و گفت خود را برای سفر به مشد آماده کنم.
با شادی گفتم:چرا یک دفعه تصمیم گرفتی؟
_خیلی وقت بود نقشه رفتن به سفر رو میکشیدم.حالا موقعیتش فراهم شده.میخواستم غافلگیرت کنم.
و بلیطها را مقابل چشمانم تکان داد.
از دستش گرفتم و با دلخوری نگاهی به آن انداختم.
_خوشحال نیستی؟
_نه.
_نه!برای چی؟
_برای اینکه اینا دو تا بلیط هواپیماس.
_مگه من و تو چند نفریم؟
_من و تو و پدر و مادرت چهار نفریم.
_میخوام برم ماه عسل میدونی یعنی چی؟
_اره میدونم.اما اشکالی نداره چهار تایی بریم.
_اشکالی که نداره ولی شنیده بودم دوتایی میرن.تو وقعا از ته دل میگی؟
_با این بلیطها چی کار کنم؟
_راه حالش آسونه.اونا رو پس میدی و بلیط قطار میگیری.
_اگه پیدا نکردم؟
_تو اصلا دروغ گوی خوبی نیستی.
_تو هم قابل پیش بینی نیستی.منکه از کارهات سر در نمیآرم.

و برت رو نگاه کن ببین چند تا دختر بی شوهر موندن.
عمدا گفتم:حق با توئه.یکی از اونها هم مینو خانم.
_شنیده بودم جنس لطیف حسادت کشندهای تو وجودش داره اما با چشم خودم ندیده بودم.
در کنارش دراز کشیدم و گفتم:راستش دلم به حالش میسوزه.میشه از خودت و اون برام بگی؟
_من و اونی نداریم؟نکنه بازم دلت قصه میخواد؟
_اگه عاشقانه است بگو.
با اخم نگاهم کرد و گفت:از اون حرفا زادی!
_من ناراحت نمیشم.قول میدم حسودی هم نکنم.
_این طور که شنیدم مینو تصوراتی داشت که من هیچ وقت نخواستم از تصورات اون سر در بیارم چون علاقهای نداشتم.مادر چند بار اشاره کرد تا حواسم رو جمع کنم شاید بهش علاقه ماند بشم و انتخابش کنم.تا اینکه پسر عموی بی نواش فهمید مینو به من توجه داره و منتظره تا ازش خواستگاری کنم خودش رو به من رسوند و از عشق مینو آاه و ناله کرد.منم خیالش رو راحت کردم و گفتم این زایده خیال خودته و من هدف دیگهای دارم.
_خیلی بی رحمی چه تورر تونستی نسبت به محبت دختر جوونی بی تفاوت باشی.اگه نفرینت کنه چی؟
_نفرینم کرد که تو دام تو افتادم.
بلند شدم تا بروم.بازویم را گرفت و اجازه این کار را نداد:از من حرف میکشی و میذاری میری؟
_قصت جالب نبود خواستم کرد.
_اگه یه کم صبر کنی یه قصه دیگه میگم که نتونی تا صبح بخوابی.
_وحشتناک نباشه من از این جور قصهها میترسم.
_خیلی ترسناک نیست.
سرش را لاه به لایه گیسوانم فرو برد.نفس عمیقی کشیدم و به اندیشیدم که رسول قسمت من بود تا تمام بد بختیهایم را در کنارش از یاد ببرم.حاضر بودم صد بار دیگر چون گذشته زجر بکشم اما بدانم در انتها به او میرسم.
روز بعد باز به حرم رفتیم.ساعتی در بیرون حرم نشستیم و به گنبد طلائی آن خیره شدیم.رسول باز شوخ طبعیاش گل کرده بود.به سعید گفت:یادت باشه ماه عسل خواستی بری من و صبا رو جا نذاری چون نمیبخشمت.
سعید که باورش شده بود گفت:حتما،بدون شما خوش نمیگذره.
از خنده من سعید گفت:به چی میخندی؟
_هیچی سعید جون.مطمئن باش به تو نمیخندم.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#84 | Posted: 19 Jul 2013 01:10 | Edited By: andishmand




فصل هفدهم
در خلوت شبهایمان گفت و گوهای خوبی داشتیم.رسول از همه چیز حرف میزد.از کسانی که میشناخت و اتفاقات جالبی که در رابطه با آنان دیده بود.از واقعیتهای زندگی که برای من عجیب و باور نکردنی بود.از دیدگاهش راجع به زن و حجاب طوری حرف میزد که مرا مجذوب گفتههایش میکرد و من مثل شاگردی زرنگ تمام آنها را به خاطر میسپردم و بعد بحث را به مسایل اجتماعی و دینی طوری میکشید تا مرا وادار به اظهار نظر کند و سر انجام متقاعد کرده و از بحث خارج میشد.حرفهایش به دلم مینشست و دوست داشتم تا آبد حرف بزند و من گوش کنم.
هر شب در کنار پنجره رو به حرم مینشستیم و به چراغهای روشن حرم و آسمان پر ستاره خیره میشودیم.لحظات فراموش نشدنی در ضمیرم نقش میبست.مثل رویایی آسمانی...مثل خوابی که آرزوی دیدنش را داری و هر شب به نیت آن به خواب میروی.نه،مثل هیچ چیز نبود.نمیتوانام بگویم چه بود؟نزدیک اما دور...تصویری گنگ از گذشته و حال...در هر دو تصویر کسی مثل من بود.زنی لبریز از خوشبختی.
بعد از پنج روز اقامت به تهران برگشتیم.رسول سر حال تر از همیشه به نظر میآمد و من عاشق تر از قبل...
خاله رسول یعنی مادر مینو ما را به خانهاش دعوت کرد.مینو با رفتار سردش نشان میداد که مرا قلبا نمیتواند بپذیرد.عکس العملش کاملا طبیعی بود اما من در این انتخاب بی تقصیر بودم و گناهی نداشتم.کاش میتوانستم سو تفاهمش را بر طرف کنم.رسول هیچ گاه در جمع طوری رفتار نمیکرد که کسی متوجه احساس او شود همیشه سنگین و جدی بود.نه ناراحتیاش را نشان میداد و نه شادیاش را.لحظهای که در همین فکر بودم که نگاه خیره رسول را متوجه خود دیدم.با اخمی که کردم خواستم رعایت اطرافیان را بکند.لبخندی زد و نگاه برگرفت.
مینو کاملا مرا زیر نظر داشت،با دیدن این صحنه الند شد و بیرون رفت و تا زمان بدرقه ما خودش را آفتابی نکرد.به محض رسیدن به خانه گفتم:چرا توی جمع به من خیره شدی؟
_تو فکر بودی.منم نگات کردم.نکنه گناهه؟
_مینو.
_خوب که چی؟
_هنوز ناراحته.نمیدونم چه رفتاری داشته باشم.
_این دفعه یادم باشه از مینو خانم اجازه بگیرم و به زنم نگاه کنم.
_من جدی هستم.در ضمن تو همیشه منو میبینی.
_وقتی میگم از تو سیر نمیشم باورت نمیشه.
صدای خانم برومند باعث شد که بگویم:هیس!...ممکنه مادر بشنفه .
_حالا که اینطور شد میخوام داد بزنم.
_رسول کمی جدی باش.آبروی منو نبار.بذار ببینم مادر چی میگه.
_زود بیا وگرنه داد میزنم.
گاهی رسول واقعا بچه میشد و اذیتم میکرد...
رسول فعالیت زیادی داشت.اکثر اوقات بیرون از خانه بود.از دیدن این همه شور و نشاط لذت میبردم.او مرد کار و زندگی بود.لحظهای را بیهوده از دست نمیداد.دوستانش در هر موردی با او مشورت میکردند حتی بردرانش آقا مجید و احمد آقا با اینکه بزرگ تر بودند روی حرف رسول حرف نمیزدند.شوهر خواهرانش هم محجوب و خانواده دوست بودند و من هیچ زمانی کلمهای اضافه از آنها نشنیدم.
مادر از رفتار و منش رسول به این نتیجه رسیده بود که اثر ایمان محکمی است که دارند و مدام کلمه خوش به سعادتشان را تکرار میکرد.وقتی میدید من نیز مانند آنها شدهام با حظی وافر نگاهم میکرد.از ریا بدم میآمد و هرگز در زندگی آن را تائید نکردم.جبر زمانه باعث شد در گذشته آنطور زندگی کنم و بدون اینکه انتخاب کنم،انتخاب شدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#85 | Posted: 20 Jul 2013 13:16





دوست داشتم رسول از من کاری بخواهد یا ایرادی بگیرد.در حالیکه او هیچ وقت چیزی نمیخواست و تمام کارهایم را تائید میکرد.به همین خاطر تلاش میکردم همانی باشم که او میخواهد.نه کسی که از وجود خودم نبود.
پریوش ماههای آخر بار داری اش به دیدنم آمد.آنقدر حرف برای گفتن داشتیم که نمیدانستیم از کجا شروع کنیم.رسول به بهانه کار بیرون رفت تا ما راحت تر باشیم.پریوش قرآن نفیسی با قاب چوبی منبت کاری شده هدیه آورد.
_وقتی منصور فهمید شوهرت چه قدر مومن و آقاست گفت این بهترین هدیه برای اونهاست.
__اگه رسول هدیه ات رو ببینه خیلی خوشحال میشه.
_صبا خوش به حالت چه زندگی قشنگی برای خودت درست کردی!باورم نمیشه بعد از اون همه قرتی بازی آدم شودی!
_من هنوزم قرتی هستم اما برای شوهرم.
_خیلی دوستش داری؟
_نپرس که میترسم چشم بخورم.
_تو خوشگلی ،اونم خوشگل.اوه....ببین چه خبر میشه!معلومه مچشم حسودا در میاد!
_دور و بر من همه فرشته آن.
_دور و برت اره.خبر از دختری محلتون داری؟
با خنده گفتم:دعا میکنم اونها هم سر و سامون بگیرن.
پریوش با طنز همیشگیاش گفت:حالا که شوهر به این خوبی پیدا کردی وقت داری برای بقیه دعا کنی.
بعد از ظهر حاج منصور به دنبال پریوش آمد و او را با خود برد.مادر سیسمونی مفصلی تهیه دید و یک رو به اتفاق خانم برومند به آنجا رفتیم و آن را چیدیم.حاج منصور نیاز مالی نداشت و بارها به پریوش گفته بود خودم هر چی بخواهی میخرم.اما پریوش گفته بود هما خانم مثل مادرم میمونه و صبا هم فرقی با خواهرم نداره.
مدتها بود فکری مرا به خود مشغول کرده بود.سرانجام تصمیم گرفتم با رسول در میان بگذارم.
_رسول حرفیه که مدتهاست میخوام بگم.اما میترسم زیاد خوشت نیاد.
تلویزیون را خاموش کرد و گفت:هر چی مربوط به زندگیمون باشه برای من مهمه و میشنوم.
_خودت میدونی وضعیت مالی من در چه حدیه.
ابروانش را بالا برد و گفت:خوب؟!
_من با این همه ثروت چیکار کنم؟
رسول خندید و گفت:همیشه چی کار میکردی؟
_همیشه دوستش داشتم.بهم آرامش میداد اما از زمانی که با تو ازدواج کردم اصلا یادم رفته که دارائئ دارم و باید بهشون برسم.
_چه کمکی از دست من بر میاد؟
_راهنماییم کن.
_در از مورد به خصوص اصلا فکرش رو نکن که بتونم کمکت کنم.
_نا امیدم کردی؟
_متاسفم...من احتیاجی به پول تو ندارم.علاقهای هم به مشارکت ندارم و میمونه مادر اگه دوست داری با اون مشورت کن شاید بتونه کمکت کنه.
راه حلهای خانم برومند خیلی سخت نبود اما به فکر خودم نرسیده بود.آنقدر افراد نیازمند سراغ داشت که لیست بلند بالائی تهیه کرد تا به دارمان و یا جهیزیه و دهها مورد دیگر رسیدگی کنیم.با این کارها هم ثوابش به من میرسید هم به روح کامبیز خدا بیامرز.
شهلا به خاطر گذشتهای که داشتیم،همیشه خود را شرمسار میدید و نمیتوانست خود را ببخشد.به خصوص از زمانی که من چنین ازدواجی کرده بودم او را بهت زده برجا گذاشتم.من به همه کس نشان دادم عیقده هیچ چیز را ندارم و تمایل دارم خوب زندگی کنم.نه فقط لطمه روحی علی خوردم و نه ثروت کامبیز مرا از خودم دور نکرد.
بهرام میگفت:صبا بر خلاف ظاهرش زیادی نجابت دارد و با مردی که انتخاب کرده یه جورایی اعتراض خودش رو به گذشتهاش نشون داده.
رابطه ما در حد تماسهایی بود که هر چند یک بار داشتیم.
با رفتن رسول به جبهه فرصتی پیش آمد تا به یک سری کارها سر و سامان بعدهام.اولی حرکتم فروش اتوموبیلم بود که مدتها بود خاک میخورد و من جرأت سوار شدن نداشتم چون رسول از آن خوشش نمیآمد.به جای آن اتوموبیل رنویی خریداری کردم.آپارتمانم را فروختم و به جای آن دو واحد در منطقه خودمان خریداری کردم تا در اختیار زوجهای جوانی قرار بگیرد که مشکل مسکن دارند.البته این ایده سعید بود و همگی از تاره آن شگفت زده شدیم.
آقای محسنی نیز با موفقیت کارش را در جواهر فروشی انجام میداد و از این بابت خود را مدیون آن و اعتمادی که به او کردم میدانست.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#86 | Posted: 20 Jul 2013 13:21 | Edited By: andishmand




رسول آمد،از اصلاحاتی که انجام داده بودم حیرت کرد و گفت:چه جوری توی این مدت این همه کار انجام دادی؟
_با کمک دو تا مامانا و سعید.تازه طفلی حاج آقا هم یه کارائی انجام داد.
_ماشین خوبی خریدی مبارکه.
_جمع و جور و مناسبه منه.
_اون قبلیه بهتر بود.
_دروغ گو.
خندید و گفت:مدلش حرف نداشت اما من دوست نداشتم.
_مشکل من اینه که میدونم تو چی دوست داری و چی دوست نداری و این به ضرر من تموم میشه.
پریوش پسری به دنیا آورد.به دیدنش رفتیم.نوزاد زیبائی داشت و دل کندن از او برایم دشوار بود.احساس خاله های واقعی را داشتم.به پریوش گفتم:به خاطر پسرت هر روز میام خونت.
_لازم نکرده.منو به بچه فروختی؟
_تو جای خود داری.
_به زندگیت برس.هفتهای یک بارم بیایی ممنونت میشم.
با وجود ترافیک دیرتر از حد معمول به خانه رسیدیم.به سرعت بالا رفتم.رسول آمده بود.
گفتم:خیلی وقته آومدی؟
_تقریبا نیم ساعتی میشه.
_راه بندون بود.کاش خونه پریوش نزدیک تر بود.نمیدونی چه نوزاد خوشگلی به دنیا آورده.خیلی شیرین بود.
_خیلی بچه دوست داری؟
_عاشق نوزادم!البته چون بچه پریوش بود بیشتر دچار احساسات شدم.
_همیشه فکر میکردم از بچه دار شدن گریزونی.
به سمتش رفتم و زیر پایش نشستم ا گفتم:نظرت در مورد بچه دار شدن چیه؟
_من هر چی از وجود تو باشه رو دوست دارم.
با شادی گفتم:اه،رسول خیلی خوشحالم.یه بچه از من و تو.البته اگه خدا بخواد.
رسول غمگین شد و به کنار پنجره رفت.در کنارش ایستادم و گفتم:حرف بدی زدم؟
_ذهنم آشفته است.یه بچه...بچهای که ممکنه...
_ممکنه چی؟
_کاش میشد خیلی چیزها رو پیش بینی کرد.در حالیکه نمیدونم فردا چی میشه.
با نگرانی گفتم:هر چی میخواد بشه فرقی نمیکنه.من و تو با همیم.
_شاید زمانی مجبور باشی به تنهایی و بدون من سر کنی.اون وقت چی؟
_حرفهای نا امید کننده میزنی.مهم الانه که در کنار منی.لبخندی زدم و ادامه دادم:تو میتونی منو از تنهایی در بیاری.
رسول در آغوشم گرفت و به خود فشرد.
لحظهای بعد رهایم کرد و بیرون رفت.نکته ناخوشیند و تلخی در گفته هایش بود که باعث شد من نیز به گریه بیفتم.
ساعتی در همان حال در تاریکی خانهام خیره به سقف باقی ماندم.تمام افکارم به بن بست رسیده بود و نا امیدی تنها کلمهای بود که به آن دچار شده بودم.هر لحظه بیم آن داشتم تا خوشبختیام به ویرانهای بدل شود

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#87 | Posted: 20 Jul 2013 13:24 | Edited By: andishmand





در انتظار تلنگری بودم تا باز از خواب خوش بیدار شوم.شاید تجربه زندگی با رسول با تمام آنچه تا کنون داشتم تفاوت میکرد و قابل قیاس نبود اما اگر از دست میدادم به راستی باید چه کار میکردم؟با نگرانی رسول که هیچگاه ابراز نمیکرد و برای اولین بار به این حالت دچار شده بود من نیز به دلشوره و اضطرابی سخت گرفتار شدم.
روشن شدن اتاق چشمانم را زد.گفتم خاموش کن.
_تو تاریکی نشستی!
دستش را به سویم گرفت و گفت:بلند شو بریم بیرون.
_این وقت شب؟
_تازه سر شبه و اون طور که پیداست غذایی برای خوردن نداریم.اینم از پا قدم بچه پریوشه.دستم را کشید و گفت:لباس گرم بپوش با موتور میریم.
از شنیدن نام موتور هیجان زده شدم و به سرعت آماده شدم.رسول با سرعت میرفت تا مرا بترساند.از ترس خودم را پشت او قایم کرده بودم و چشمانم را بستم.هوا نسبتا سرد بود.از سرما میلرزیدم.به دربند رسیدیم.گفت:اگه اینقدر ماشین سواری نمیکردی الان سردت نمیشد.
_خیلی تند میری،با این کارت نهایت بد جنسیت رو رسوندی.
_دستت رو بعده به من تا گرمت بشه.
کمی بالا تر رفتیم و در قهوه خانهای نشستیم.چای و کباب سفارش دادیم.رسول در کنارم نشست و به پشتی تکیه زد.هوای آنجا با وجود سرمایه اندکش لذت بخش بود.
رسول چای ریخت و گفت:بخور تا گرمت بشه.
چای را لجرعه سر کشیدم.دستم را گرفت و گفت:بمیرم برات.دستات یخ کرده.
دستانم را با نفسش گرم کرد کرد.:تو مثل عروسکی.عروسک پر احساس منی.وقتی میام تو خونه و میبینم موهاتو رو شونههات ریختی و اون قدر ظریف و قشنگی باورم نمیشه متعلق به منی.
سرم را روی شونههایش گذاشتم و چشمانم را بستم.
ادامه داد:من با تو دلگرمم.تو برام مثل یه خوابی،یه رویای قشنگ و تجربه شیرین...
با نزدیک شدن پیش خدمت خودم را از رسول جدا کردم.دلم از بوی کباب و ریحان تازه ضعف رفت.رسول با مهربانی لقمه درست میکرد و در دهانم میگذاشت و با چشمان شوخش نگاهم میکرد.هنگام بازگشت ظرفی لبوی داغ گرفت که خوردن آن لذت بخش بود.روی موتور باز خودم را محکم به او چسباندم تا از سرما محفوظ بمانم.
رسول گفت:اون قدر که خودت رو به من چسبوندی که هر کی ببینه نمیفهمه ما دو نفریم.
_دارم از سرما و ترس میمیرم.
_ترس نداره.
_کی میرسیم خونه؟
_یه کم دیگه به بچسبی رسیدیم.
صبح هنگام صبحونه گفت:دوست داری امشب بریم شاه عبدلعظیم؟
_با موتور نه!
_با موتور شمال هم میرن.خوشت نیومد؟
_چرا!تا بیام عادت کنم طول میکشه.حالا کی میریم شمال؟
یه کم که هوا گرم تر بشه میریم.
_میتونیم بریم ویلا.
رسول با اخم گفت:کدوم ویلا؟
از هولم و حرف نسنجیدهای که زده بودم لبم را گزیدم و گفتم:منظورم به هر جا که تو بگی بود.
رسول از پشت میز بلند شد و گفت:هر وقت خستیم بریم خودم جای خوب سراغ دارم.
به چشمانش نگاه کردم تا بدانم چه قدر از حرفم ناراحت است اما در نگاهش هیچ چیز نبود.به اتاق رفت تا لباسش را بپوشد.به دنبالش رفتم و گفتم:از حرفم ناراحت شدی؟
در انتظار تلنگری بودم تا باز از خواب خوش بیدار شوم.شاید تجربه زندگی با رسول با تمام آنچه تا کنون داشتم تفاوت میکرد و قابل قیاس نبود اما اگر از دست میدادم به راستی باید چه کار میکردم؟با نگرانی رسول که هیچگاه ابراز نمیکرد و برای اولین بار به این حالت دچار شده بود من نیز به دلشوره و اضطرابی سخت گرفتار شدم.
روشن شدن اتاق چشمانم را زد.گفتم خاموش کن.
_تو تاریکی نشستی!
دستش را به سویم گرفت و گفت:بلند شو بریم بیرون.
_این وقت شب؟
_تازه سر شبه و اون طور که پیداست غذایی برای خوردن نداریم.اینم از پا قدم بچه پریوشه.دستم را کشید و گفت:لباس گرم بپوش با موتور میریم.
از شنیدن نام موتور هیجان زده شدم و به سرعت آماده شدم.رسول با سرعت میرفت تا مرا بترساند.از ترس خودم را پشت او گایم کرده بودم و چشمانم را بستم.هوا نسبتا سرد بود.از سرما میلرزیدم.به دربند رسیدیم.گفت:اگه اینقدر ماشین سواری نمیکردی الان سردت نمیشد.
_خیلی تند میری،با این کارت نهایت بد جنسیت رو رسوندی.
_دستت رو بعده به من تا گرمت بشه.
کمی بالا تر رفتیم و در قهوه خانهای نشستیم.چای و کباب سفارش دادیم.رسول در کنارم نشست و به پشتی تکیه زد.هوای آنجا با وجود سرمایه اندکش لذت بخش بود.
رسول چای ریخت و گفت:بخور تا گرمت بشه.
چای را لجرعه سر کشیدم.دستم را گرفت و گفت:بمیرم برات.دستات یخ کرده.
دستانم را با نفسش گرم کرد کرد.:تو مثل عروسکی.عروسک پر احساس منی.وقتی میام تو خونه و میبینم موهاتو رو شونههات ریختی و اون قدر ظریف و قشنگی باورم نمیشه متعلق به منی.
سرم را روی شونههایش گذاشتم و چشمانم را بستم.
ادامه داد:من با تو دلگرمم.تو برام مثل یه خوابی،یه رویای قشنگ و تجربه شیرین...
با نزدیک شدن پیش خدمت خودم را از رسول جدا کردم.دلم از بوی کباب و ریحان تازه ضعف رفت.رسول با مهربانی لقمه درست میکرد و در دهانم میگذاشت و با چشمان شوخش نگاهم میکرد.هنگام بازگشت ظرفی لبوی داغ گرفت که خوردن آن لذت بخش بود.روی موتور باز خودم را محکم به او چسباندم تا از سرما محفوظ بمانم.
رسول گفت:اون قدر که خودت رو به من چسبوندی که هر کی ببینه نمیفهمه ما دو نفریم.
_دارم از سرما و ترس میمیرم.
_ترس نداره.
_کی میرسیم خونه؟
_یه کم دیگه به بچسبی رسیدیم.
صبح هنگام صبحونه گفت:دوست داری امشب بریم شاه عبدلعظیم؟
_با موتور نه!
_با موتور شمال هم میرن.خوشت نیومد؟
_چرا!تا بیام عادت کنم طول میکشه.حالا کی میریم شمال؟

یه کم که هوا گرم تر بشه میریم.
_میتونیم بریم ویلا.
رسول با اخم گفت:کدوم ویلا؟
از هولم و حرف نسنجیدهای که زده بودم لبم را گزیدم و گفتم:منظورم به هر جا که تو بگی بود.
رسول از پشت میز بلند شد و گفت:هر وقت خستیم بریم خودم جای خوب سراغ دارم.
به چشمانش نگاه کردم تا بدانم چه قدر از حرفم ناراحت است اما در نگاهش هیچ چیز نبود.به اتاق رفت تا لباسش را بپوشد.به دنبالش رفتم و گفتم:از حرفم ناراحت شودی؟
همان طور که پشت به من ایستاده بود گفت:من هیچی نشنیدم.
بیرون آمدم ا مشغول جمع کردن وسایل صبحانه شدم.شانههایم را گرفت و به طرف خودش برگردند:اجازه هست برم؟
_اجازه ما دست شماست.
_من همه جوره مخلص شما هستم.
در حالیکه به سمت آشپزخانه میرفتم گفتم:بهتره تا دیر نشده بری و به کارهات برسی.
_هر چی شما دستور بدید.
نفس راحتی کشیدم.از اینکه رسول بهانه جوئی نمیکرد و اجازه نمیداد سو تفاهمی بین ما پیش بیایا خشنود بودم.لحظهای کدورت و ناراحتی مرا تا سر حد جنون آزار میداد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#88 | Posted: 20 Jul 2013 13:30




فصل هیجدهم
شب رسول با عروسکی بزرگ و شیرینی از راه رسید.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:تولد کدوم یکی از بچه هاست؟
_مال توئه.تا دلت برای بچه پریوش تنگ نشه.
عروسک زیبائی بود با موهای طلائی و اندامی نرم.در آغوشش گرفتم و گفتم:اگه مادر ببینه فکر میکنه عروسش خل شده.
_اتفاقا اول به مادر نشون دادم خیلی خوشش اومد.
_بهت نخواندید؟
_چرا گفت:به جای عروسک یه بچه بیارین و بازیش بدین.
_نظرش محترمه.
عروسک را روی مول گذاشتم و رسول را بوسیدم و گفتم:ممنون.حالا شیرینی رو بردار بریم پایین.
دستم ررا گرفت و روی زانوانش نشاند و گفت:صبا چی دوست داری برات بخرم تا خوشحالت کنه؟
`کمی فکر کردم و گفتم:یه کامیون تیله مشکی.
_یه کامیون تیله مشی؟به چه دردت میخوره؟
_وقتی نیستی میخوام ببینم کدومشون مثل چشمای تو به من زل میزانه تا بذارم روی طاقچه و نگاهش کنم.
_اگه بخوای میتونم فداکاری کنم و چشمام رو برات در بیارم.
_اون وقت کی منو عاشقانه نگاه کنه و من براش ناز کنم؟
در حالیکه بلند میشودم گفتم:تو منو خیلی لوس میکنی.میترسم پشیمون بشی.
_اگه سودی داشت اقرار میکردم که پشیمونم.اما همش ضرره.
_ضرر به جونت نخوره.
_خورده دیگه.چه جوری بخوره دیگه؟
_ظاهرا که چیزی پیدا نیست.
رو به روم ایستاد و گفت:میخوای بریم دکتر؟اون وقت میبینی که قلبم صد پاره شده و روحم داره از تنم جدا میشه.
_در مورد قلبت متاسفم.در مورد روحتم هیچ دکتری نمیتونه اونو تشخیص بده.
رسول گرم در آغوشم کشید و گفت:طبیب دل من تو هستی و میدونی چه مرگمه...
آن شب باز آغاز جدایی ما بود.رسول صبح زود میرفت.در سکوت شب برایم حرف زد از خوابی که دیده بود و تنها به خاطر من نگران بود.
گفتم:چه خوابی بوده که تو رو پریشون کرده؟
_چند بار خواب دیدم.نمیدونم تعبیرش چیه؟فقط بهت بگم که اگر برنگشتم به هر دلیلی منتظرم نمون.به پای من نسوز.انتظار خیلی ساخته به خصوص که بی نتیجه هم باشه.نمیخوام به خاطر من زندگی نکنی و زندونی احساست باشی.اگه به حرفام گوش نکنی،هیچوقت نمیبخشمت.
_چری امشب؟چرا امشب که قراره بری حرف نا امید کننده میزانی؟تو بار اولت نیست که داری میری.مگه گناه من چیه که مدام باید دلشوره داشته باشم و زندگیم رو مثل حباب ببینم؟هزاران زن زندگی میکنن ولی هیچ کدام دغدغه منو ندران.
_گناه تو اینه که زن من شودی.چارهای هم نداری و باید تحمل کنی.وقتی من نباشم دیگه لازم نیست عذاب بکشی و نگران باشی.
_زندگی بدون تو معنایی نداره.
_تو اون قدر خوبی که میشه معنای هر چه خوبیه در تو پیدا کرد.بهم قول بده.
_نمیتونم.گریه مجالم نداد.
_اگه گریه کنی میگیرم میخوابم.
_بگو برمیگردی.
_همیشه امیدی هست.
_قول بده.خواهش میکنم.
_شاید برگردم.اما کی نمیدونم.
سپیده صبح ناجوانمردانه از لابه لایه پردههای توری اتاق به داخل رخنه کرد و میخواست او را با خود ببرد.
رسول رفت و من از درد جدایی ساعتها گریستم.کاش میشد احساسم را بیان کنم اما چه تور؟خیلی سخت بود...خیلی.من عشقی بودم که معشوقم در کنار من به دنبال معشوق حقیقی میگشت و من رقیبی سر سخت داشتم که هرگز قادر به مبارزه با او نبودام...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#89 | Posted: 20 Jul 2013 13:32 | Edited By: andishmand




من دختری بودم که در کوچه های عاشقی برای رفتن و رفتن تلاش میکرد و هرگز چادر گلدارش را نشسته و گلهای یاس نریخته تا نمیکرد.همیشه گلهایم میخشکید و میریخت اما از وقتی همسر تو شدم گلهایمهمان تور شاداب میمانند و خشک نمیشوند.تو همه کس من شودی.همه امیدم...همه زندگیام...
از وقتی تو رفتی آسمان ابریست و شبهایم تاریک تر از همیشه نمیخواهد ماه را به من نشان بدهد.ستارهها چشمک نمیزنند و آفتاب خیال تابیدن ندارد.
پسری که همیشه لبخند غرور آمیزی داشت تا همه کس را شیفته خود کند عاشقم کرد و رفت.کاش زودتر میدیدمت.کاش دوباره به عقب بر میگشتم و قادر بودم تقدیر زندگیام را عوض کنم.
یک ماه از رفتنش میگذشت.من چه قدر آرام بودم و با چه متانتی زندگی میکردم.من همان زن بودم.نه...از روزی که رسول را دیده بودم متولد شدم.مگر نه اینکه خودش اینطور میگفت.
اواسط بهار بود.نگرانیها آغاز شده بود.هیچ خبری نبود و ما نیز جرأت پرس و جوئی در رابطه با رسول نداشتیم.رسول قول داده بود بیاید.شاید دیر اما میآمد و گل خنده را روی لبانم میکاشت.سعید هم در انتظار آمدنش بود تا دوباره محله از وجود او با صفا شود.
صبح روز جمعه بود.عدهای از رفقا و هم رزمانش به دیدن حاج آقا آمدند.آنقدر منتظر شدم تا رفتند.بلافاصله به طبقه پایین رفتم و با دیدن اشکهای مادر و صدای گریه حاج آقا گفتم:چی شده؟خبری از رسول دارین؟
دوباره گریهای شدید تر از قبلی سر دادند.
_مادر با من حرف بزنین.نمیبینید چه حالی دارم؟
_هیچ کس ازش خبر نداره...هیچ کس.
حاج آقا با نوایی مظلومانه گفت:رسولم...عزیز کرده بابا کجا هستی؟
کاش گوشهایم کار و چشمانم کور میشد.کاش گنگ بودم و هیچ چیز از این دنیا نمیفهمیدم.تان لرزهای وجودم را تکان داد.خنده بلندی سر دادم و مانند شبح بلند شدم و به سمت پله ها رفتم و روی اولین پله سقوط کردم.مدتها بود که در انتظار پایان خوشیهایم بودم.چون اعتقاد داشتم هیچ خوشبختی پایدار نیست همانطور که بدیها نیز رفتنی هستند و هیچ چیز در این دنیا مطلق نیست.کاش نیرویی مرا از این دنیا میبرد و یا نیرویی مرا به دنیا دعوت میکرد.چون دیگر طاقت برزخ نداشتم و جانم به لبم رسیده بود.
در زیر نور مهتابی اتاق سردی زیر نگاه نگران همراهانم به نقطهای خیره بودم.کسی آمد،صدای پایش شتابان بود.هیجان داشت و شوریده بود.صدای مادر بود که پرسید:مریم جان چی شده؟چرا هراسونی؟
_مامان جواب آزمایش رو گرفتم...صبا بارداره...
چشمانم را بستم و گذاشتم جویبار اشکم لبریز شود.در این بهاران که همه چیز در حال شکوفائی بود اشک من نیز جویباری باشد بدرقه خاک.
دست به شکمم کشیدم.از برزخ رها شدم و به دنیا پا گذاشتم.من باردار بودم.کودکی از من و او.از زیباترین لحظات زندگیام.از شبهای عاشقانه ما.در نوای پر محبتمان شکل گرفته بود و من بی خبر از همه جا باز رو دست خوردم و رسول غافلگیرم کد،تا بگوید چه قدر دوستم دارد.حتی اگر نباشد و نخواهد برگردد...
روزهای بارداریم به سرعت سپری میشد.در میان شور و اشتیاق اطرافیانم که با محبتهای بی پایانشان سعی در ایجاد رفاه و آسایش من داشتند.
روزی نبود که خواهران رسول و همسران برادرانش با ظرفی غذا نیایند.مادر هم جای خود را داشت و مدام در رفت و آمد بود.دوستان و برادران رسول در تلاش بودند تا خبری از او بگیرند.اما همه درها به رویشان بسته میشد و هیچ کس خبری از رسول و سرنوشتی که به آن دچار شده نداشتند.گاهی زمزمه هایی در مورد مفقود الاثر بودنش میشنیدم که گوشهایم را میگرفتم و در ذهنم او را در اسارت گاه دشمن جستجو میکردم.
سعید مراتب به من سر می زد و مواظبم بود.از خاطراتش با رسول حرف میزد و از کارها و شوخیهایش که همه را کلافه میکرد و زمانی که به خواستگاری من آمد نوبت دوستانش بود که سر به سرش بگذارند و تلافی کارهای او را در آورند.سعید مطمئن بود رسول زنده است و به زودی خواهد آمد.دوست داشتم سعید مرتبا تکرار کند و بگوید رسول خواهد آمد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#90 | Posted: 20 Jul 2013 13:37




جشن ازدواج مینو با پسر عمویش برگزار شد.مراسمی شبیه به ازدواج من.مینو با دیدن من بغض کرد و هنگام روبوسی در گوشم گفت:منو ببخش و حلالم کن.
_خوشبخت بشی.باری من و رسول هم دعا کن.
_اولین دعام سلامتی آقا رسوله و رسیدن شما به همدیگه.لبخند زیبائی زد و بر سر سفره عقد نشست.
قسمتی از پذیرایی را تعمیر کردم و اتاق کوچکی برای فرزندم درست کردم.فضای پذیرایی بزرگ بود و اجازه این کار را میداد.وسایل کودکم چیده شد.هر روز ساعتی در میان وسایلش سرگرم بودم.
دوران بارداریم بدون هیچ مشکلی سپری شد.تنها دردم نبود همسرم بود.در حالیکه نیاز به حضورش داشتم تا دلگرمم کند تا به آینده فرزندم دلخوش باشم.ساعتها با تصویری از او راز و نیاز میکردم و عقده دل میگشودم.لباسهایش را میبوییدم و لمس میکردم تا حس کنم در کنارم است و هنوز عاشقانه مرا میخواهد و نگران حالم است.
با آمدن ماه محرم در هر گوشهای به دنبالش بودم.به یاد روزهایی که دنبالش بودم ولی خبر از دلم نداشتم.روزهایی که مثل رویا بر من گذشت.
در سحر گاه یک روز پاییزی دردی در شکم و پهلویم پیچید.دراز کشیدم تا شاید خوب شود.با تکرار درد به زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم.از صدای پایم مادر نگران شده بود و خود را به طبقه بالا رساند و در زد و به اتاقم آمد.با دیدن حال و روزم بی معطلی به طرف تلفن رفت تا پسرش را خبر کند.درد آنقدر زیاد بود که در تحملم نمیگنجید.اگر ملاحظه مجید آقا نبود داد میزدم تا کمی از آنهمه درد رها شوم.بیهوشی چه خوب بود چون تمام دردهایم را با خود برد...
حج آقا دهانش را به گوش امیر محمد نزدیک کرده بود و اذان میگفت.همه اعضای خانواده جمع بودند تا در جشن نام گذاری فرزندم حضور داشته باشند.
چشمان سیاه پسرم و ابروان کشیده اش بدون هیچ کم و کاستی به پدرش رفته بود.با چهرهای مصمم و مغرور.مادر به آرزویش رسیده بود و سعید دایی شده بود.
یک سال از نبود رسول میگذشت.جنگ ادامه داشت.چند تا دوستان رسول به شهادت رسیده بودند. سعید سر انجام موفق شد به جبهه برود.دیگر طاقتش طاق بود و کسی هم نبود که مانع رفتنش شود.
امیر محمد پنج ماهه شد.به دنبالم میگشت تا تنهایش نگذارم.از زیبائی و شیرینی نمونه بود.پریوش هر زمان که وقت میکرد به دیدنم میآمد.فرزند او نیز نو پا بود و مثل خود او آرام و قرار نداشت.فخری جون در آن سر دنیا بارش را بست و به سفر آبدی رفت. شهلا گاهی در تماس بود و خبرهایی از دوستان نه چندان قدیمی میداد که خاطراتی خوبی هم نداشتم.ماندانا به آلمان سفر کرده بود و در یک کاباره ایرانی هم میرقصید هم در قسمت بار کار میکرد.مسعود به ترکیه رفته بود و گویا در آنجا با دختری روس ازدواج کرده بود.شهره نیز به هلند رفته بود و آنطور که فهمیدم همسرش تنهایش گذاشته بود و به دنبال او رفته بود.اما از اخر عاقبت زنی چون ماندانا یا هووی شهره معلوم بود.
امیر محمد یک سال و نیمش بود و هنوز درک نمیکرد که پدری باید داشته باشد.از شباهت بی حدش به رسول همه در شگفت بودند.اخمها و خنده هایش.به راستی خداوند خسته بود تا با نظر کردن به فرزندم غم دوری همسرم را فراموش کنم.
هر زمان که دوستان رسول میآمدند،به امید خبری انتظار میکشیدم.در حالیکه آنها برای احوالپرسی و دیدن حاج آقا میآمدند تا ارادت خود را به رسول و خانواده آاش نشان دهند.
تا آن روز که با صدای خانم برومند به پایین دویدم.
_صبا...رسول زنده است...
نامهای در دست داشت و آن را در هوا تکان میداد.وقتی بهت مرا دید بازوانم را گرفت و گفت:رسول زنده است.میدونی یعنی چی؟ببین این نامشه.به خدا راست میگم.
زیر لب زمزمه کردم:رسول زنده است...
پدر فرزندم زنده بود.
صبای خوبم سلام
نمیدونم تو الان کجایی شاید جایی در دور دستها یا همان جا که رویای من شکل گرفت.میخواهم برایت بنویسم از اسارتم،از دوری ،از دردهایی که داشتم و رنجهایی که کشیدم اما امکانش نیست.من فقط همین یک ورق کاغذ را دارم و هزاران حرف.
خواب قشنگم تعبیر شد.شاید قهر کردی و من را بی وفا بدانی که پیغامی برایت نفرستادم.به عدهای از اسرا به خاطر سوابقشان اجازه هیچ کاری نمیدهند.حتی اسم ما را به صلیب سرخ ندادند.با پیگیریهایی که از ایران انجام شد از زنده بودن ما مطلع شدند.گاهی فکر میکنم بهتر بود در بی خبری میماندید،چون زمان اینجا گم است و دیگر فرقی ندارد ده سال بمانیم یا یک سال.
یادت میآید گفتم زندانی احساسات نباش و زندگی کن؟برای من شاید بازگشتی در کار نباشد و از این بابت راضیم به رضای خدا.میخواهم حرفی را که زدم فراموش نکنی،ما با هم قرار گذشتیم.
برای شروع هیچ وقت دیر نیست.من انتظار ندارم به پای من بسوزی و بسازی.شاید تا آخر عمر مجبور باشم در اینجا به سر ببرم.پس بگذار با وجدانی آسوده روزگار بگذرانم و بدانم حداقل تو خوشبختی.مثل آن روز زیر باران که احساس لذت دنیا در نگاهت بود و زیبایت خیره کننده.کاش عاشقت نمیشدم و دنبالت نمیآمدم تا به چنین سرنوشتی دچار نشوی.اما چه کنم نتوانستم از تو چشم پوشی کنم و خواستم تا به دستت بیاورم و تا آخرین لحظهای که در کنارت بودم خودم را خوشبختترین مرد روی زمین میدیدم که به آرزویش رسیده است.حالا میبینم که اشتباه کردم و نباید تو را اسیر احساس خود میکردم.من که روی زمین نبودام و آرزوی پرواز داشتم.خداوند بالم را چید و روی زمین اسیرم کرد.برایت آرزوی خوشبختی دارم.
رسول
نامه را تا کردم و نگاهی به آن کردم.این حرفهای تو نیست.از یه جایی مشق گرفتی.اگه آرومت میکنه منم گم میشم و خبری ازت نمیگیرم.اون قدر میمونم تا برگردی.حتی اگه اون روز،روز مرگ و دفن من باشه.در اون لحظه فقط به انتظار تو میمونم تا با دستای خودت منو تو خاک رها کنی.خانم برومند نامه مفصلی نوشت.هر چند که امیدی به دریافت گیرنده آن نداشت.در مورد امیر محمد و من قرار شد مطلبی ننویسد تا راحت تر دوران اسارتش را طی کند.اگر میفهمیدی فرزندی دارد دیگر تاب و تحمل غربت اسارت را نخواهد داشت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مهر من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites