تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Burgundy Rose | رز كبود

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 22 Jul 2013 22:51 | Edited By: paridarya461
لحن غضب آلود رز موجب شد نعیم ساکت شود و رز بگوید:
ــ روزی آرزو داشتم که با تو زیر یک سقف زندگی کنم و هیچ شرط و خواسته ای هم نداشتم. اما حالا آن رز گذشته نیستم و به تو اجازه نمی دهم غرورم را در پای مصلحت خودت قربانی کنی. ای کاش چنین پیشنهاد وقیحانه ای را مطرح نمی کردی و با گفتن» رز چند سال دیگر هم صبر کن امیدوارم باقی می گذاشتی.
نعیم گفت:
ــ رز تو چرا متوجه نیستی، من فرصت ندارم و باید برگردم
رز نگاهش کرد و گفت:
ــ برگرد و راحت باش. شاید با دور اندیشی تو روزی فرا برسد که این پیشنهاد) وقیح (جلوه نکند.
رز بلند شد و به راه افتاد و نعیم همراهیش کرد و پرسید:
ــ آیا تو راه حل بهتری می دانی؟
رز گفت:
ــ نه!
و در همان حال تاکسی صدا زد و چون هر دو نشستند رز به راننده گفت:
ــ آکواریوم.
نعیم پرسید:
ــ اگر با رسول صحبت کردم و او قبول کرد آیا تو راضی می شوی؟!
رز خندید و پرسید:
ــ رسول؟ چرا فکر می کنی که من به اشتهای رسول غذا می خورم. و...
نعیم گفت:
ــ چون او تنها کسی است که شرایط را می فهمد و هنگامی که نظر بدهد مصالح هر دوی ما را در نظر می گیرد.
رز گفت:
ــ اگر چنین هم باشد در این مورد خودم هستم که تصمیم می گیرم!
نعیم پرسید:
ــ آیا این حرف آخر توست؟
رز قاطعانه گفت:
ــ بله!
تاکسی در مقابل ساختمان آکواریوم نگهداشت و آنها پیاده شدند. رز با دیدن اتومبیل رسول که هنوز در آن نشسته بودند. به سوی اتومبیل حرکت و چون در آن نشست با لحنی آمرانه گفت:
ــ برمی گردیم خونه!
نگاه سودابه و رسول به هم خیره شد و با نشستن نعیم که از سر تاسف سر تکان می داد رسول به حرکت در آمد و به سوال سودابه که پرسید» چی شده؟« رز گفت:
ــ هیچی!
ونعیم گفت:
ــ رز موافق نیست.
رسول گفت:
ــ باید موضوع جدی باشد که رز مخالفت کرده.
بزرگان خانواده دور میز عصرانه نشسته بودند و هنگام ورود رز او را باشتاب دیدند که داخل شد و بدون توجه به آنها از پله ها بالا رفت. با بهت به یکدیگر نگریستند و عمو گفت:
ــ یعنی چی شده؟
پیش از ورود نعیم و رسول به درون خانه، سودابه وارد شد و با دیدن جمع سلام کرد و پرسید:
ــ رز کجا رفت؟
مادر به پله ها اشاره کرد و او بدون سخنی دیگر بالا رفت با ورود مردان پدر رز بپا خواست و در مقابل رسول و نعیم ایستاد و پرسید:
ــ حادثه ای رخ داده؟ چرا رز پریشان بود؟

رسول شانه ی عمویش را گرفت و گفت:
ــ آرام باش عمو جان. اخبار خوشی داریم و انشاالله بزودی رز را روانه خانه بخت می کنیم.
صدای وای گفتن دو زن از شدت شادی لحظه ای تبسم را بر لبهای نعیم نشاند و عموی رز بلند شد و با فشردن دست نعیم به او تبریک گفت و سپس پرسید:
ــ پس چرا رز خشمگین بود؟
رسول گفت:
ــ من هم به درستی نمی دانم و بهتره که بنشینیم و از نعیم بشنویم.
نعیم وقتی شروع به صحبت کرد همه سر تا پا گوش شدند و در اتاق بالا هم وقتی رز شروع به صحبت کرد سودابه سر تا پا گوش شده بود.

رسول پیشنهاد نعیم را شدنی دانست ولی زن عمویش به عنوان مخالفت به پا ایستاد و گفت:
ــ یکباره بگویید دخترم را مثل بیوه زنان صیغه ای به خانه بخت بفرستم. هر چند که زنان صیغه ای هم برگه و مدارکی دارند. شما بخاطر حفظ شغل و اعتبارتان حاضرید که شرافت و آبروی همسرم بر باد برود. نه! من با این پیشنهاد مخالفم.
آقای رازقی هم پس از شنیدن سخنان همسرش از نعیم پرسید:
ــ آیا نظر رز هم همین است؟
نعیم سر فرود آورد و گفت:
ــ استنباطم از جبهه گیری رز این است که او دارد انتقام می کشد. نه از من بلکه از عقاید پای گرفته که جنبه قانونی به خود گرفته و متاسفانه من هم شامل آن شده ام.
آقای رازقی گفت:
ــ من هم اگر مخالفت می کنم به همین دلیل است که در آینده نیز هر دو دچار مشکل خواهید شد. رز می بایست یک عمر پنهانی و مخفیانه همسرداری کند و شما هم همیشه در این نگرانی بسر ببرید که مبادا رازتان افشا شود. صلاح دراین است که فکر ازدواج با یکدیگر را از سر بیرون کنید تا آینده یکدیگر را به خطر نیندازید.
سکوت به وجود آمده برای همه ملال آور بود و هنگامی که پدر رز بپا ایستاد با گفتن» بهتر است ما برویم« خواسته ی همسرش را نیز اجابت کرد و خانم رازقی از پایین پله ها صدا زد:ــ رز وقت رفتن است!
رز به سودابه که می گفت» فکرش را نکن بالاخره راهی پیدا می شود« لبخند زد و گفت:
ــ می دانم. اما اول باید، میان من و شغلش یکی را انتخاب کند.
و از سودابه جدا شد. به وقت خداحافظی نعیم سرافکنده به رز شب بخیر گفت و هنگامی که آنها خانه را ترک کردند. هیچ کس متوجه قطره اشک نعیم نشد که بی اختیار بر گونه اش روان شد.
آنها راههای مختلف را عنوان کردند و سودابه وقتی آخرین تصمیم رز را بیان کرد همه دریافتند که بیهوده راه پیموده اند.

Signature
     
#22 | Posted: 22 Jul 2013 23:03 | Edited By: paridarya461
فصل ششم
در خانه رازقی پدر رو به رز کرد و گفت:
ــ من نعیم را آدمی باشعورتر از این که امشب دیدم تصور می کردم. اگر به حرمت مهمان بودنش نبود آنچنان رفتاری با او می کردم که تا عمر دارد فراموش نکند مردک هم خدا را می خواهد و هم خرما را تو را می خواهد که همسر صیغه ای اش باشی و بعد از مدتی زنی بگیرد که خوشایند شغل و اعتبارش باشد تو در اینجا و آن یکی در وطن!
خانم رازقی هم آه کشید و گفت:
ــ رز به مراتب همسری بهتر از نعیم حواهد داشت. مردی که فقط به جاه طلبی خود فکر نکند و موقعیت همسرش را هم در نظر بگیرد.
رز که گفته های پدرش بر غم او افزوده بود با خود اندیشید:
ــ چه می شد اگر او خودخواه و جاه طلب نبود. می دانم که او حرفه اش را به خاطر من رها نخواهد کرد و همسر دیگر ی که مورد تایید باشد، انتخاب خواهد کرد و به تدریج مرا فراموش می کند.
فراموش همچون موجی در خاموشی وجودش خروشید و او را به تلاطم انداخت و ناگهان به پا ایستاد و به سوال مادر که پرسید:» چیه رز؟« بی اعتنا گذشت و وارد اتاقش شد و هنگامیکه خود را در بستر رها کرد به خود گفت:
ــ پیر و فرتوت شدن دور از او و تنها به یاد او. آیا این فرجام انتظارم بود؟ پس کو آن طعم شهد صبر؟ پس کجاست آن پیروزی بعد از نبرد؟ این شکست بوی مرگ می دهد بوی تابوت و آن که در کفن خفته ست غرور پایمال شده من است که خونین است.
آقای رازقی طول و عرض اتاق را می پیمود و از سر خشم گاه سبیل به دندان می گزید و هنگام خسته شدن بر جای می ایستاد و با گفتن» لا له اله الله« سر تکان می داد و در آخر وقتی خسته از پرسه زدن بیهوده، خود را روی مبل رها کرد رو به همسرش گفت:
ــ این سزای خوبیهای ما نبود! دردغربت و آوارگی را به جان خریدیم تا یگانه فرزندمان برای خود در جامعه آبرویی کسب کند و موفق باشد. حال که با این هدف و آرزو گامی فاصله نداریم او باید بیاید و چنین پیشنهاد بی شرمانه ای بدهد و اعصاب همه ما را تحریک کند.
خانم رازقی بی اختیار گفت:
ــ عاشق است. وگرنه تا این سر دنیا به دنبال رز نمی آمد
آقای رازقی از این سخن بیشتر برآشفت و پرسید:
ــ عاشق است؟ این چه عشقی است که مصلحت را با خود یدک می کشد؟ خانم این مردی که من چند ساعت پیش دیدم فقط و فقط به خود فکر می کند نه به رز و آینده، به گمانم او آمده تا وجدان آسوده کند. او می دانست که جواب ما به درخواستش چیست و با همین یقین آمد تا رویش بشود به صورت رسول و ما نگاه کند.
همسرش با آوایی ضعیف گفت:
ــ چه اجباری برای اینکار داشت؟ او می توانست همان وقت که شایعه زن گرفتنش قوت گرفته بود آن را تایید کند و یا در مدت این دوسال بی خبری به راه خود برود. قبول کن که ما از وقتی آمده ایم نمی دانیم که اوضاع او بر چه پایه ای است. شاید براستی او چاره ای جز این کار ندارد.
آقای رازقی بپا ایستاد و با تغیر چشم به او گرداند و گفت:
ــ می بینم که جانب او را می گیری و حق را به نعیم می دهی. اگر عقیده رز هم همین باشد باید هر دو بدانید که من تن به این خفت نمی دهم و راضی به این کار نیستم.
صبح آن شب نوعی گریز از یکدیگر درخانه بوجود آمده بود و هر سه سعی داشتند با هم روبرو نشوند. حتی مادر که دلش می خواست بداند رز چه می کند و نظرش چیست.
تلفن تنها یک بار به صدا در آمده بود و آن هم سودابه بود که می پنداشت آنها شب سختی را به صبح رسانده اند.
توضیحات خانم رازقی سودابه را قانع نکرد و هنگامی که پرسید»می توانم با رز صحبت کنم؟«خانم رازقی با گفتن به» گمانم هنوز خوابست و هر وقت بیدار شد می گویم با تو تماس بگیرد« به مکالمه پایان داده بود.
نعیم در حال بستن جامه دانش بود که رسول در اتاق را باز کرد و چون او را در این حال دید متعجب پرسید:
ــ خیال داری بروی؟
نعیم نگاه اندوهبارش را به دیده رسول دوخت و پرسید:
ــ راه دیگری هم هست؟
رسول روی صندلی نشست و گفت:
ــ گمان نمی کردم به همین زودی میدان را خالی کنی و بازی را به رقیب وا بگذاری.
اسم رقیب موجب شد برقی از چشم نعیم بدرخشد و بپرسد:
ــ رقیب؟
وقتی رسول سر فرود آورد او درمانده لباسش را از دستش درون چمدان پرت کرد و گفت:
ــ باید می دانستم که پای مرد دیگری در میان است. رز دیگر آن رز گذشته نیست!
رسول گفت:
ــ چرا رز همان دختر است و تغییر نکرده. اما تو باید بدانی که شرایط دیگر مثل گذشته نیست. رز چند صباح دیگر مهندس می شود و تاکنون هم خوب درخشیده. برای دختری در موقعیت او وجودخواستگاران داخلی و خارجی امری عادی است.
نعیم گفت:
ــ این را که سالهاست می دانم. رز بدون داشتن مدرک تحصیلی هم خواستگار داشت. من هنوز نامزدش را فراموش نکرده ام.
بعد مستقیم به چشم رسول نگریست و پرسید:
-آیا قضیه جدی است؟
رسول سر تکان داد و گفت:
هنوز نه اما ممکن است جدی شود.چون او از امتیازات خوبی برخوردار است.هم مهندس است و هم پولدار و از همه مهم تر این که او هم وطن است و با خانواده اش...
نعیم با پرسش :اسمش چیست؟صحبت رسول را قطع کرد و رسول گفت:
به گمانم سودابه گفت رضا!
نعیم پرسید:
رضا چی؟
رسول شانه بالا انداخت به نشانه ندانستن و گفت:
اینها را گفتم تا تصمیم بگیری.
نعیم گفت:
نباید می آمدم.
حرف او موجب حیرت رسول شد و پرسید:
نباید می آمدی؟منظورت چیه؟
نعیم لب تخت نشست و در حالیکه به لباسها مینگریست گفت:
من آنقدر از جواب رز و خانواده اش مطمئن بودم که هرگز فکر نکردم که پیشنهادم ممکن است مورد قبول واقع نشود.ترس زمانی بر دلم نشست که هواپیما روی باند نشسته بود و من از آن پیاده شدم باورت میشود که یقینم تا آن درجه از اطمینان رسیده بود که حتی گمان هم بر اینکه رز ازدواج کرده باشد نبردم و در سالن فرودگاه به تردیدم خندیدم چرا که بر انگشت او حلقه ای ندیدم.
رسول! پیشنهاد من انجام شدنی است و من با این اطمینان که اقای رازقی شناخت کافی و وافی نسبت به من دارد و میداند که من مردی نیستم که جز خوبی و مصلحت رز بخواهم آن را ابراز کردم اما نگاه شرر بار و صورت برافروخته عمویت مرا از گفتن پشیمان کرد و حالا راستش دیگر قادر نیستم با آنها روبرو شوم.چون میدانم نعیم دیگر پسر و دوست و عزیزشان نیست و این یگانگی همان دیشب از بین رفت.
رسول گفت:
اما اگر به همین حال بروی کار خرابتر میشود و ذهن آنها پیرامون تو به راه ناصواب میرود.اما اگر بمانی و میدان را خالی نکنی آنها را وا میداری تا بیشتر فکر کنند و شاید دست از یکدندگی بردارند.بیا برویم صبحانه بخوریم و بعد در این مورد با هم صحبت میکنیم.
رسول در چمدان را بست و درون کمد گذاشت و هنگامی که در اتاق را باز میکرد گفت:
تو خودت همیشه مرا به صبر و شکیب داشتن نصیحت میکردی پس چه شد؟!

Signature
     
#23 | Posted: 22 Jul 2013 23:20 | Edited By: paridarya461
دو بردار روبروی هم نشسته بودند و آقای سهراب رازقی پدر رز پماد سیر را ارام ارام بر سر زانوان خود ماساژ میداد و در همان حال گفت:
همه دردها ریشه عصبی دارد.از وقتی این قضیه پیش آمد درد زانوهایم هم بیشتر شد.
آقاي سپهر رازقي که شش سال از برادرخود بزرگتر بود و چند سالي هم ميشد که به درد برادر مبتلا بود آه کشيد و گفت:
-اين درست اما پيري هم مزيد بر علت است. استخوانهاي ما ديگر پوک شده!َ
آقا سهراب سر فرود آورد و گفت:
-بله اما پدرمان يادت رفته که خدا بيامرز تا لحظه مرگش نه از دست درد شکايت داشت و نه از پادرد. هر دو از زماني که از ارتش بازنشست شديم و ديگر ورزش نکرديم به اين درد مبتلا شديم. حيف از جواني و عمرمان که تلف شد و دست آخر دست مزدمان چي بود؟

برادر آه کشيد و گفت:
-با خواست خدا نميشود جنگيد همين که هر دو جان سالم بدر برديم خودش جاي شکر دارد. گاهي از وحشت آن روز و شب ها خواب به چشمم نمي آيد و همه مثل فيلم پيش چشمم به نمايش در مي آيند. آن روزها کجا و اين روزها کجا؟
آقا سهراب زانوبند را با دقت به پا کشيد و گفت:
-اين کابوس وحشتناکتر است و از ترس اين که نکند رز خامي کند و بپذيرد، ميميرم و زنده ميشوم.
برادر گفت:
-او دختر عاقلي است اگر ميخواست تسليم پيشنهاد نعيم شود همان شب قبول کرده بود.
آقا سهراب با يافتن عصايش بپا ايستاد و گفت:
-آمد شر بپا کرد و رفت. آرزو ميکنم که ديگر برنگردد!
برادر گفت:
-هيچ متوجه رفتار ديگران شده اي؟ همه به نوعي طرفداري از نعيم ميکنند و ما را محکوم ميکنند که هنوز بر عقايد کهنه خود چسبيده ايم و امروزه روز ديگر ازدواجها چون گذشته نيست و از اين مزخرفات!
سهراب سر فرود آورد و گفت:
-ديشب مادر بچه ها بدون مقدمه از من پرسيد آيا تو خبر داري که قباله ازدواج مادربزرگت دست کيست؟من که دستش را خوانده بودم، خنديدم و گفتم:
به گمانم پيش مادرش باشد. چطور مگر؟ که او با نگاه استفهام آميز نگاهم کرد و پرسيد:
اما اون ها که مرده اند. گفتم:
پس شايد با خودشان به گور برده اند. من چه ميدانم تو هم چه سوالاتي ميپرسي.
که خشمگين شد و گفت:
مفهوم عقد چيست؟ مگر نه اين که دو نفر به هم محرم کردند و بتوانند با هم زندگي کنند؟

گفتم حالا از اين حرفها منظورت چيست؟ که اين بار با لحن نرم گفت:
منظورم اين است که...
ميدانستم چه ميخواهد بگويد، پس مجالش ندادم و گفتم:
منظورت اين است که کوتاه بيايم تا آن دو عقد شوند و پشت قرآن تاريخ عقدشان را يادداشت کنم و بعد والسلام! اين خواسته توست؟
سرش را پايين انداخت و گفت:
همه کساني که براي ما مهم هستند گواه و شاهد اين وصلت هستند و رسول هم گفته ميتواند در دفتر بگونه اي ثبت کند که...
داد کشيدم و گفتم زهي خيال باطل! يا مثل آدم مي آيد و مطابق رسم و رسوم و عرف عقد ميکند يا صيغه بي صيغه!
راستي داداش چه فرقيه ميان صيغه و عقد؟برادر گفت:
-به گمانم فرقشان در مکتوب کردن باشد. صيغه را در جايي ثبت نميکنند اما عقد در دفتر ثبت ميشود.حالا اگر رسول گفته که ميتواند چنين کند پس مشکلي وجود ندارد.
آقا سهراب به عصايش تکيه زد و به برادر نگريست و گفت:
-چشمم از اينکار آب نميخورد و ميترسم با قبول اين کار زير برگه بدبختي رز را امضاء کنم.
برادر لبخند بر لب آورد و با گفتن"به خدا توکل ميکنيم." راي موافق او را گرفت و هنگام بازگشت به خانه با رسول تماس گرفت و آنچه گفته و شنيده بود را براي پسرش تعريف کرد و با لحني که بي اختيار از شادي مي لرزيد گفت:
-به نعيم بگو عجله کن تا راي برادرم برنگشته.
رسول پرسيد:
-حرف عمو و رز يکي است؟ آيا او هم دست از لجاجت برداشته؟
لحظه اي سکوت حاکم شد و رسول با گمان اين که تلفن قطع شد، دوبار گفت:
الو... الو پدر صدامو ميشنوي؟
پدرش پاسخ داد:
-آره سوال تو مرا نگران کرد چه برادرم حرف و سخني در مورد تصميم رز نگفت اما حدس ميزنم او هم موافق باشد.
رسول گفت:
-بهتراست پيش از اين که به نعيم خبر بدهم ازجانب رز هم خيالمان آسوده شود من با سودابه صحبت ميکنم که با رز تماس بگيرد و نتيجه را به من بگويد.
اما آنچه سودابه براي ديگران بازگو کرد همه را دچار بهت کرد و ناباور به هم نگريستند و آقاي رازقي پرسيد:
-به راستي رز اين حرفها را زد؟ يعني اگر نعيم هم حاضر شود که عقد رسمي انجام بگيرد او حاضر به اين ازدواج نيست؟
سودابه سر فرود آورد و گفت:
- من هم اول باور نکردم و به خيال اين که او عصباني است و از سر خشم مخالفت ميکند به حرفش خنديدم و گفتم رز شايدحرفم را درست نشنيدي باور کن که پدرت به اين وصلت راضي است و ديگر مانعي وجود ندارد. اما رز خونسرد گفت اگر همه هم موافق باشند من مخالفم و ديگر نميخواهم در اين مورد حرفي بشنوم.
آقاي رازقي از سر تاسف سر تکان داد و گفت:
- لجبازي و يکدندگي او از پدرش هم بيشتر است!
تصميم رز پدرش را قلبا خوشحال کرد و گويي او ازعذاب اليم وجدان رهيده باشد نفس آسوده اي کشيد و رو به همسرش گفت:
- رز با گرفتن تصميم درست نشان داد که از عقل سليم برخوردار است و من ديگر نگران آينده نيستم چه ميدانم که ميتواند راه را از چاه تشخيص بدهد.
خانم رازقي اندوهش را در پس لبخندي نهان کرد و آه کشيد. او سالها بود که ميدانست قلب دخترش در گرو مهر نعيم است و جز او و زندگي با او به مرد ديگري توجه ندارد.
مادر از برق نگاه دخترش به وقت برده شدن نام نعيم از کنجکاوي و به گوش ايستادن از گلگوني گونه به وقت روبرو شدن و از گريستن آرام شبانه در بستر به وقتي که شايعه ازدواج او با دختري به نام منصوره قوت گرفته بود، دانسته بود که دخترش در پشت ديوار بهانه درس خود را پنهان کرده تا روزي که او به خواستگاري اش بيايد. حال که پس از آن همه انتظار به لحظه موعود رسيده اين مخالفت جز برانگيخته شدن حس انتقام و تلافي زجرهاي کشيده شده عامل ديگري ندارد.
مادر با همين انديشه روبروي رز نشست و بدون مقدمه پرسيد:
-آيا از زجر دادن او لذت ميبري؟
رز با نگاه ناباور به مادر نگريست و پيش از آن که لب باز کند مادر ادامه داد:
-اما بايد بداني با اين کار خودت بيشتر آسيب ميبيني و يک عمر عذاب وجدان راحتت نميگذارد.
رز که بي طاقت شده بود برافروخته پرسيد:
-شما در مورد چي صحبت ميکنين؟
مادر گفت:
-در اين مورد که تو به سودابه گفتي اگر همه هم راضي باشند من مخالفم. اگرتو بتواني همه را گول بزني من يکي را نميتواني! من هنوز آن روزها و شبها را فراموش نکردم. يادت مياد از وقتي شنيدي که نعيم در ترکيه مستقر شده و چند سالي ماندگار است ديگر براي بردن تور به ترکيه نق نزدي و بهانه گيري و احساس خستگي نکردي. يادت مياد از آن شاخه گل خشک مثل يک قطعه الماس نگهداري ميکردي و آن قدر به تماشايش مي نشستي که انگاري داري فيلم سينمايي نگاه ميکني؟ رز به من بگو چي شده که به جاي آن همه علاقه حالا اينطوري سرد و بي تفاوت شدي. آيا مرد ديگري جايگزين نعيم شده که مهرش موجب شده علاقه گذشته را فراموش کني؟
رز سر تکان داد و آه کشيد و زمزمه کرد:
نه!

Signature
     
#24 | Posted: 22 Jul 2013 23:56 | Edited By: paridarya461
مادر که در زمزمه او درد و غصه را خوانده بود با لحنی دلسوز و مهربانتر پرسید:
ـ پس چی؟
رز نگاهش کرد و گفت:
ـ او با من خوشبخت نمی شود.
من با گوشهای خودم شنیدم که رسول از او پرسید تو فکر می کنی تا به کی می توانی این ازدواج را پنهان نگهداری و نگذاری که بفهمند؟ آیا این گونه ازدواج و روابط زناشویی داشتن موفق خواهد بود؟ نعیم در جوابش گفت چاره ی دیگری ندارم. من می دانم که اوضاع دارد رو به خوبی و انسجام پیش می رود و روزی فرا می رسد که این اجبارها و سین جین کردن ها تمام می شود اما تا آن روز برسد، رز تحمل نمی کند پس مجبورم که ریسک کنم و به ازدواج این چنینی راضی باشم.
نعیم هنگام صحبت اصلاً به عشق و به وصل و به این که حاضر است به خاطر عشق تن به خطر بدهد ابراز نکرد. من دلباخته ی او هستم و او دلباخته شغلش. حال که شما از راز درونم آگاهید رازدار باقی بمانید تا غرورم در مقابل دیگران حفظ شود.
مادر سر فرود آورد و گفت:
ـ پس خودت اولین قدم را بردار و فراموشش کن!
******
بعد از صبحانه رسول، نعیم را برای گردش در خیابان ها و دیدن دارالوکاله اش به خیابانها برد. آفتاب گرم و سوزان بود و کولر اتومبیل روشن بود. اما نعیم ترجیح داد از نسیم ملایمی که می وزید بهره بگیرد و رو به رسول گفت:
ـ هوا آنقدر ها هم که فکر می کنی گرم نیست.
رسول با صدا خندید و گفت:
ـ برای تو نه، اما برای ما که چند سالی است به این آب و هوا عادت کرده ایم روزی گرم و طاقت فرساست.
دیدن قایقهای بادبانی که به شمارش نمی آمدند ذهن نعیم را برد به این که چه می شد اگر یکی از این قایقها در اختیار او بود و او رز را برمیداشت و به سوی جزیره ای که رسول خیال داشت به او نشان بدهد، می رفتند و به دور از همه مسائل ایدئولوژیکی تنها به پشتوانه عشق مثل دو عاشق در آزادی کامل با هم زندگی می کردند و عمر را به تلخی و مرارت و ترس تلف نمی کردند.
رسول اتومبیل را پارک کرد و به مرغان دریایی که هیاهو به راه انداخته بودند اشاره کرد و گفت:
ـ نگاه کن.
نعیم با دیدن مرغان آه کشید و در آنی آرزو کرد که ای کاش جای یکی از آنها بود.
کشتی آرام خود را از لنگرگاه جدا می کرد و مسافران به آنها که برای بدرقه آمده بودند دست تکان می دادند. نعیم که قایقی نسبتاٌ بزرگ را بادقت و نگاهی خریدارانه می نگریست از رسول پرسید:
ـ فکر می کنی قیمتش چند باشد؟
رسول این بار با صدا خندید و گفت:
ـ آن قدر که اگر تمام اموال طایفه هایمان را روی هم جمع کنیم، نتوانیم بخریم.
نعیم متعجب پرسید:
ـ یعنی همه این قایقها متعلق به آدمهای ثروتمند است؟
رسول سر فرود آورد و نعیم اضافه کرد:
ـ پس با این حساب ساکنین این جا همه مستکبرند!
رسول گفت:
ـ نه آن مستکبری که مد نظر توست اما فقیر و گدای خیابان نشین نمی بینی.
قلب نعیم فشرده شد و آه کشید و به تماشای پرنده های پرجنب و جوش ایستاد. او دلگیر تر از آن بود که به مقایسه فرهنگ و ضعف و قوت قوانین حاکم بر جوامع بیندیشد و در این چند روز اقامت بیشتر از آن که در مقابل جذابیت محیط قرار بگیرد تحت فشار روحی و روانی قرار گرفته بود و سخنان یاس آور شنیده بود و ترجیح می داد پیش از پای درآمدن با تتمه غرور باقی مانده اش برگردد. دوست نداشت در ریاضت کشیدن به عنوان یک مرد عذب دچار خطایی شود که عمده ترین هدف او را خدشه دار سازد.
دو زوج جوانی که ظاهرشان نشان می داد برای گذراندن ماه عسل سوار کشتی شده اند، فکر او را برای بازگشت قوت بخشید و رو به رسول گفت:
ـ من برمی گردم!
به نگاه متحیر رسول لبخند زد و گفت:
ـ قلب من خاطرات تلخ را همان قدر بزرگ می کند که خاطرات خوش را. اما من سعی کرده ام که ناراحتی ها را فراموش کنم و به آینده خوشبین باشم.امید دارم به این که روزی من و رز...
نعیم دچار احساس شد و برای آن که بتواند تنفس کند سر به آسمان بلند نمود و چون پایین آورد به راهی که زن و مرد عاشق را دیده بود نگریست که رفته بودند.
به این ترتیب نعیم همانطور که بی خبر آمده بود بی خبر هم رفت و تنها رسول تا فرودگاه بدرقه اش کرد.
در سومین هفته پس از بازگشت اش به دوستانش اطلاع داد که آمده است و برای بازگشت خود کارهای حقوقی را بهانه قرار داد تا پیش از مستقر شدن در ولینگتون انجام داده باشد و به سخن خراسانی که گفت: »من فکر می کردم که تو را برای همیشه از دست داده ایم.« نگاه متعجب به خود گرفت و پرسید:

چرا؟
خراسانی گفت:
ـ گذراندن تعطیلات یک ماهه در نیوزیلند جایی که او هم اقامت دارد خوب این فکر را تشدید می کند که تو برای دیدن او این راه طولانی را به جان خریده ای و پس از دیدن او فکر ولینگتون را از سر بیرون می کنی و ماندگار می شوی. آیا ازدواج کرده بود؟
نعیم که همیشه در دادن پاسخ اول فکر می کرد و جوانب سخن را می سنجید این بار بی اختیار و بدون فکر گفت:
نه!
اما زود از سخن خود پشیمان شد و اضافه کرد:
چون برخلاف تصور تو من برای دیدن دوست رهسپار شدم.
سکوت ناگهانی نعیم به آقای خراسانی این اندیشه را داد که دختر مورد علاقه نعیم ازدواج کرده و او قادر به پذیرفتن این واقعیت نیست. پس درصدد دلجویی برآمد و با لحنی شوخ گفت:
ـ زن برای آسایش مرد است نه مخل آسایش.
نعیم پرسید:
منظور؟
آقای خراسانی خندید و گفت:
ـ منظورم این است که مرد باید بتواند و قادر باشد که فراموش کند.
نعیم با تغییر نگاهش کرد و پرسید:
ـ تو حالت خوبه؟ از وقتی آمده ای حرفهای دو پهلو و کنایه آمیز می زنی.
خراسانی از روی تأسف سر تکان داد و زیر لبی گفت:
من به خاطر توست که نگرانم.
نعیم که سخن او را شنیده بود گفت:
ـ ممنونم اما موردی برای نگرانی وجود ندارد!
با وجودی که نعیم سعی می کرد ظاهر خود را نگه دارد، اما غم و اندوه از سیمایش هویدا بود. لبایش به کبودی گل رز خشکیده ای بود که پیش از رفتن در گلدان بلور بر جای مانده بود .

از مقابل خراسانی بلند شد و با گفتن »از اخبار جدید برایم بگو« مشغول ریختن چای شد و شنید که خراسانی گفت:
ـ برای بار سوم هم تقاضایم پذیرفته نشد و با انتقالی ام موافقت نکردند.
نعیم سینی چای را مقابل او گذاشت و پرسید چه اصراری داری که منتقل شوی؟
آقای خراسانی تبسم کرد و گفت:
ـ چون نمی خواهم به درد تو مبتلا شوم و مرغ از قفس فرار کند.
نعیم که منظور او را خوب درک کرده بود خندید و پرسید:
ـ پس خیال تأهل داری؟
خراسانی فنجانش را برداشت و گفت:
ـ چه جور هم؟ اما با همه مشکلاتش که درپیش رو بود بالاخره موفق شدم تأییدیه بگیرم اما پدر زن آینده راضی نیست که دخترش را به تهران بفرستد و از من خواسته که انتقالی بگیرم و هنوز این مشکل حل نشده.
نعیم زمزمه کرد:
ـ انشاءالله حل می شود.
خراسانی گفت:
ـ می دانم. امیدوار بودم که آنها موقعیتم را درک کنند و اصرار نمی کردند که منتقل شوم.
نعیم پرسید :
ـ نظر خانمت چیست؟
خراسانی با صدا خندید و گفت:
چنان قاطعانه می گویی خانمت که گویی محرم هستیم.
نمی دان تا چه اندازه به روحیه جنس لطیف واقفی، خدا نکند که بفهمند مهری از آنها به دل داری همین کافی است که دمار از روزگارت در بیاورند و از تو بخواهند که خواب و رویا های طلایی را برایشان حقیقی کنی.
نعیم گفت:
ـ دل پری داری و باز هم آقای خراسانی حرف او را قطع کرد و گفت:
ـ اگر نپذیرم چه کنم؟ چه مدت می شود تنها و مجرد زندگی کرد؟ و در خواب و رویا شوهر شد و پدر شد؟
نعیم با لحن شوخ گفت:
ـ پس اهل شیطنت هم هستی!
آقای خراسانی متعجب نگاهش کرد و پرسید:
ـ یعنی تو نیستی؟
وقتی دید نعیم سر تکان می دهد، پرسید:
ـ بیمار و ضعیف که نیستی ، هستی؟
نعیم خندید و گفت:
ـ امتحان نکرده ام.
آقای خراسانی ناباور گفت:
ـ باشه قبول می کنم که تو پسر معصوم و چشم و گوش بسته ای هستی. اما دوست من مردی در شرایط سنی تو اگر با زنی...
نعیم که می دانست او چه خواهد گفت دستش را بلند کرد و خراسانی را به سکوت دعوت کرد و بعد زمزمه کرد:
ـ هیچ کس.و با خود اندیشید »هیچ کس به پی زیبایی معبود من نمی رسد.«
آقای خراسانی نگاهی به ساعتش انداخت و از جا بلند شد و رو به نعیم گفت:
ـ من باید بروم
بعد پرسید:
ـ فردا می بینمت؟
نعیم سر فرود آورد به نشانه »بله« وقتی دست یکدیگر را برای خداحافظی فشردند، آقای خراسانی به عنوان آخرین حرف نگاه در نگاه نعیم دوخت و گفت:
ـ زندگی را سخت نگیر. او نشد یکی دیگه! باور کن که کپی هم هستند. من اگر جای تو بودم می آمدم خواهر زن رئیس را می گرفتم و با او باجناق می شدم و آینده ام را تضمین می کردم.
نعیم پرسید:
تو چرا اینکار را نکردی؟
خراسانی گفت:
ـ دیر خبردار شدم که آقای رئیس خواهر زن دارد وگرنه این شانس را از دست نمی دادم.

Signature
     
#25 | Posted: 23 Jul 2013 10:43 | Edited By: paridarya461
با رفتن خراسانی، نعیم هنگامی که فنجانها را از روی میز برمی داشت چشمش به گل رز خشک شده افتاد و خطاب به گل گفت:
ـ هیچ وقت به تو خیانت نمی کنم!
برنامه کاری زیاد و پر مشغله بود و نعیم فرصت نمی یافت که به خود و آینده اندیشه کند. راندمان کاری او که با موفقیت همراه بود ، مسئولیت های بیشتری را بر شانه اش گذاشت که نه از روی اجبار بلکه با میل و رغبت آنها را پذیرفت. خود می دانست که تنها داروی مسکن برای التیام قلب مجروحش غرق شدن در کار و از خود غافل شدن است.
******
در جشن فارغ التحصیلی ، آقای رازقی وقتی رز را در ردا و کلاه مخصوص دید بی اختیار گریست و دخترش را تنگ در آغوش فشرد و زمزمه کرد:
خدا را شکر می کنم که به من آن قدر عمر داد تا تو را در این لباس ببینم . درد غربت سخت و سنگین بود اما حالا حس می کنم که به آنچه آرزو داشتم، رسیده ام و هیچ غمی ندارم.
رز چشم اشکبار پدر را بوسید و با بغضی که در گلو داشت گفت:
ـ بخاطر همه چیز ممنونم.
آن شب، شب بزرگی در زندگی رازقی ها بود. دوستان همه جمع بودند. و در خوشحالی خانواده سهیم شده بودند.
رسول در فرصتی که پیش آمد در کنار رز نشست و پرسید:
خب خانم مهندس برنامه ی آینده ات چیه؟
رز نگاهش کرد و گفت:
ـ کار و جبران زحمات همگی شما!
رسول خندید و ادامه داد:
ـ در کجا؟ اینجا یا...
رز سخن او را قطع کرد و گفت:
ـ اگر سال پیش این سؤال را پرسیده بودی بدون درنگ می گفتم وطن. اما حالا شوقی برای بازگشت ندارم.
بعد با لحنی شوخ گفت:
ـ آیا کسی را می شناسی که بخواهد صیغه ام کند؟
رسول با صدای بلند خندید و او هم با شیطنت گفت:
ـ یک نفر را می شناسم . می خواهی با او تماس بگیرم برگردد؟
رز آهی کشید و گفت:
خدا می داند که تاکنون با چند زن صیغه ای مراوده داشته،اما خیالش آسوده است که شناسنامه اش پاک پاک است.
رسول هم آه کشید و گفت:
ـ اگر گمان نکنی که دارم از نعیم دفاع می کنم باید بگویم که در مورد علاقه ی او نسبت به تو جای هیچ گونه شک و شبهه ای وجود ندارد. فراموش نکن که او برای دیدن تو تا اینجا سفر کرد و ...
صدای خنده رز موجب شد تا رسول حرفش را ناتمام بگذارد و به او نگاه کند.
رز گفت:
ـ او آمد تا وجدانش را آسوده کند و با آرامش خیال برگردد. تقاضا و درخواست ازدواجش هم به آن شیوه نوعی نقشه و طرح حساب شده بود که خوب می دانست نه من به این شیوه از ازدواج تن می دهم و نه خانواده ام. خودت شاهد بودی که بی هیچ حرف و سخن دیگری هم گذاشت و رفت.
رسول گفت:
ـ او نمی خواست که تو ناراحتی را تحمل کنی و با حس تنفر از او یاد کنی کاری که حالا داری می کنی و صورتت از خشم و کینه برافروخته شده. شاید من مقصرم که این شب خوش و بیاد ماندنی ات را با سؤال بی جایم خراب کردم. لطفا مرا ببخش.
رز لبخند زد و از جا بلند شد و گفت:
ـ تقصیر تو نبود من از روزی که او رفته هرشب دارم به این موضوع فکر می کنم و دلیل دیگری جز آن چه که گفتم برایش پیدا نمی کنم. خب فکر می کنم امشب و در این ساعت این دفتر برای همیشه بسته شد.
اما آن شب رز در بستر دفتر را گشود و از آغاز بار دیگر خواند چه می دانست جز این خاطرات، خاطرات دیگری که با خونش عجین شده باشد ندارد. نعیم برایش عزیز بود و دوستش داشت و روزگاری هم عاشقش بود . زمانی که روحش ساده و بی تکلف بود و هنوز با واژه حسد و کینه و غرور آشنا نشده بود و مهری خالص و ناب به او داشت که می توانست بر ستون آن تکیه کند اما نعیم با تکیه بر مسند و قدرت و جاه طلبی از او روی بر گرفته و از راه دوردست به تخریب بنای عشق زده بود و در هر بار دیدار مصالحی برای تجدید بنا با خود می آورد که برای استواری ساختمان خویش بکار برده بود.
با او همفکر شدن و دنیا را از منظر چشم او دیدن! حاصلش؟ جز رقابت و عداوت و کینه و تلافی وتزلزل باور و اثبات قدرت و در اخر واژه بی حساب شدیم.
حرف )نه( همان سلاح پنهانی بود که نعیم هیچگاه به آن اندیشه نکرده بود که می تواند آن قدر مخرب و قوی باشد که او را از پای دراورد و شبانه وادار به فرارش سازد اما بر زبان آوردن این واژه هم برای خودش که میدانست بنای رفیع با خاک برابر می شود آسان نبود و هنگام تلافی سوزش قلبش را سیاهی چشمانش را و لرزش وجودش را در پشت پرده تاریک غرور پنهان کرده و هنگام ادای آن حس کرده که به قعر زمین فرو میرود اما پس از بر زبان آوردن خود را سبک وسبکبار احساس کرده بود وبه خود باوراند که شاید زمانی دیگر آن گاه که کینه ای نباشد بتواند به جای به خود اندیشیدن و به خود پرداختن،قلب و روحش را صیقل زده و هدیه دهد.
******
شرکتی که رز در آن مشغول به کار شده بود شرکتی بود بزرگ و مدرن و تجهیز شده به دستگاههای پیشرفته که هنوز متداول نشده بود و گذراندن دوره های کارآموزی و بهره گیری از آن ها ساعتهای بیکاری او را کامل می کرد و فرصتی برای به گذشته اندیشیدن به وی نمیداد.
با نزدیک شدن به پایان سال و فرارسیدن جشن کریسمس حس به خواب رفته در رز بیدار شد و او را به یاد نعیم انداخت نعیمی که از او بی خبر مانده و پسر عمو رسول هم دیگر جرات نیافته بود از او یاد ببرد. کنجکاوی از دانستن با حسی موذی درهم آمیخته و وادارش ساخته بود که اول از سودابه شروع کند.
هر دو برای خرید به فروشگاه رفته بودند و سودابه در نظر داشت که البسه مردانه خریداری کند. آنها در حال بازدید بودند که رز به پلیوری اشاره کرد و از سودابه پرسید:
این شکل پلیوری است که پارسال آقا نعیم بر تن داشت.
سودابه بهت زده نگاهش کرد و گفت:
- تو چه خوب به یادت مانده!
رز لبخند زد و گفت:
- چون من از این نوع طرح و نقش خوشم می آید!
سودابه آن را برداشت و گفت:
- پس این را برای رسول برمی دارم.
رز گفت:
- سال چه زود گذشت و حالا که فکر میکنم می بینم جز کار کردن و درس خواندن در تقویم چیزی ندارم.
سودابه خندید و گفت:
- چه عجب که بالاخره متوجه شدی جز این کارها کارهای دیگری هم بود که میتوانستی انجام بدهی. آمد و شد بادوستان و شرکت کردن در جشن ها و میهمانی ها و خلاصه خیلی کارهای دیگر که تو خودت را محروم کردی اما امیدوارم امسال اینطور نشود.
رز با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- اگر ازدواج کرده بودم که حالا با تو نبودم و به تنهایی برای خرید می آمدی!
سودابه هم با همان لحن گفت:
- بله اما حالا به جای تو یک نفر دیگر با نعیم دنیاگردی می کند و سر تو بی کلاه مانده.

Signature
     
#26 | Posted: 23 Jul 2013 13:51 | Edited By: paridarya461
سخن سودابه ناخودآگاه چنان بود که تمام توان رز را از او گرفت و از زانوانش خم شد. سودابه که به او توجه نداشت نفهمید که رز برای بپا ایستادن چه مشقتی را تحمل کرد. نگاهش دیگر هیچ البسه ای را نمی دید و چراغهای الوان فروشگاه و شلوغی و ازدحام مردم گویی در آنی از میان رفته و تاریکی و سکوت حکمفرما شده بود.
سودابه که از او پیش افتاده بود به گمان اینکه رز با او همقدم است به پیراهنی اشاره کرد و پرسید:
- این برای همایون مناسب است؟
وقتی جوابی نشنید به کنارش نگاه کرد و با نبود رز سر به عقب برگرداند و او را ایستاده در مقابل همان ردیف اول دید به طرفش حرکت کرد و با مشاهده چهره رنگ باخته رز، پرسید:
- رز حالت خوبه؟
رز سر فرود آورد به نشانه )بله( و به سختی جواب داد:
- یک لحظه سرم گیج رفت.
سودابه زیر بغلش را گرفت و گفت:
- علتش گرسنگی است.
می رویم کافی شاپ کیک و قهوه می خوریم و بعد به خرید ادامه می دهیم.
رز بی اراده خود را در اختیار سودابه گذاشت و همراه او شد. در کافی شاپ وقتی کیک و قهوه برایشان آورده شد رز به سختی لبخندی بر لب آورد و بی مقدمه پرسید:
- کی؟
سودابه که منظور او را نفهمیده بود، پرسید:
- کی؟ کی چی؟
رز سر به زیر انداخت و پرسید:
- کی ازدواج کرد؟
سودابه هان بلندی گفت و با خنده گفت:
- من چقدر احمق و بی فکرم. چرا فکر نکردم که ممکن است این خبر خوشایند تو نباشد و...
رز حرفش را قطع کرد و بار دیگر پرسید:
- کی؟
سودابه جرعه ای قهوه تلخ نوشید و گفت:
- مدت زیادی نیست شاید دو، سه ماه پیش.
رز زمزمه کرد:
- بالاخره ازدواج کرد!
سودابه سر فرود آورد و گفت:
- این طور که برای رسول تعریف کرده دیگه گریز امکان نداشته و برای گرفتن منصب جدید و ثبات کار مجبور شده ازدواج کند.
رز پرسید:
- اون کیه؟
سودابه شانه بالا انداخت و با لحن بی تفاوت گفت:
- یکی مثل خودش! گاهی فکر میکنم که تو با رد کردن در خواست او کار درستی انجام دادی و عاقلانه تصمیم گرفتی. مردی در شرایط و موقعیت او همان بهتر که یکنفر مثل خودش همسرش باشد. تو با او به سعادت نمی رسیدی.
رز فقط توانست بگویدبله!( وبه نوشیدن قهوه تلخ بسنده کرد.
هنگامی که بلند شد با خود گفت:
- تو خودت را برای چنین روزی آماده کرده بودی پس مقاوم باش.
واکنش بی تفاوت رز موجب شد تا مهر سکوت لبهای دیگران شکسته شود و اسم نعیم بر زبان ها جاری شود او که هنوز کنجکاوی اش ارضا نشده بود و طالب بیشتر دانستن بود بهترین راه برای کسب اطلاعات را خونسردی و بی تفاوتی دانسته و در این راه موفق شده بود تا اطرافیانش بدون نگرانی آنچه اخبار از او می دانستند ابراز کنند.
او از پسرعمو رسول شنید که همسر نعیم دختر صاحب منصبی است که موقعیت شغلی او را مستحکمتر کرده و با داشتن معلومات خانه دار است و از پذیرفتن شغل امتناع کرده و هم از رسول بود که شنید نام او نرگس است و از زیبایی هم بهره مند است
رز در مقابل شنیده ها در میان جمع گفته بود:
- من خوشحالم که نعیم در گزینش من مردود شد و فاقد صلاحیت شناخته شد حالا او می فهمد که من چه کشیدم و درک می کند که در قاموس من او هیچ کس نیست!
نطق رز مخالفت کسی را نه تنها برنیانگیخت بلکه موجب تشویق شد و پدرش با گفتن )آفرین بر تو!( او را ستود و با گفتن )او باید بفهمد که آدمها حق انتخاب دارند و آزادند که با تفکر آزاد زندگی کنند( بر نطق او صحه گذاشت.
اما رسول در اندیشه فرو رفت و با خود گفت:
رز دارد انتقام مردود شدن در گزینش را از نعیم می گیرد و از سرافسوس سر تکان داد.
در جشن کریسمس بود که خبر خواستگاری کردن پیتر آرمسترانگ همه را متعجب کرد. پیتر از خوانواده ای قدیمی و ثروتمند اهل نیوریلند بود که با رز در دانشگاه آشنا شده بود و زمانی که تصمیم به ازدواج گرفت بیش از هر نامی به اسم رز توجه نشان داد و با صراحت به والدینش ابراز کرد که قصد دارد با دختری از قوم ایرانی با تاریخ و تمدنی کهن ازدواج کند. او که پس از آشنا شدن با رز به تمدن و فرهنگ ایرانی علاقه نشان داده بود و با خواندن تاریخ پی به هویت و اصالت رز برده بود او را واجد همسری خود دانسته و در این انتخاب مصرانه پافشاری می کرد.
آقای آرمسترانگ در مقابل دلایل پیتر تسلیم شد و رز به عنوان کاندید اول پذیرفته شد.
پیتر با شناختی که از روحیه رز داشت و می دانست که نباید خود درخواستش را مطرح کند به دیدار رسول رفت و از محبت عمیقش به رز پرده برداشت و از او رز را خواستگاری کرد. رسول که از این درخواست هم متعجب شده بود و هم خوشحال بود که مردی خوشنام و اصیل به خواستگاری رز آمده خندید و در مقابل پیتر ایستاد و دست او را در دست گرفت و گفت:
-من شخصا تو را تایید می کنم اما باید در این خصوص موافقت پدر و مادر رز جلب شود که من این وظیفه را به عهده میگیرم و در چند روز آینده به شما خبر می دهم.

Signature
     
#27 | Posted: 23 Jul 2013 14:19 | Edited By: paridarya461
فصل هفتم
خانم آرمسترانگ قلبا از تصمیم پسرش ناخشنود بود و ترجیح می داد که پیتر با دختری که مورد تایید خودش باشد ازدواج کند .دختری با خوی و منش صد در صد انگلیسی و فاکتوری بالا برای ازدواج ،اما نصایح همسرش و یقین به این که این ازدواج کوتاه خواهد بود و پیتر زود پشیمان می شود ، وادارش ساخت تا سکوت کند و به خواسته پسرش تن در دهد .
در خانواده رازقی بحث و گفتگو بر سر رز و این که شاهین بخت بر شانه او نشسته گرم و پر حرارت ادامه داشت و تنها خود رز بود که ساکت و بدون آن که این خبر موجب شادی اش شده باشد به گفته های دیگران گوش می کرد .
در آخر صحبت وقتی پدرش گفت:- رز تو نظر همه ما را شنیدی و حالا نظر خودت را بگو.او به چهره همه نگاه کرد و در آخر سر بزیر انداخت و گفت :
- پدر شما همیشه عقیده داشتید و به من نصیحت می کردید که درس بخوانم و در اجتماع برای خود موقعیتی کسب کنم که بتوانم به جای این که انتخاب شوم خودم انتخاب کننده باشم.
آقای رازقی به عنوان تایید سر فرود آورد و رز گفت :
- پس اجازه بدهید من انتخاب کنم .
آقا رسول پرسید :
- منظورت این است که پیتر را مناسب نمی دانی؟
رز گفت :
- تمام محسناتی که در پیتر برشمردید صحت دارد و او براستی جوان لایق و شایسته ای است اما نه برای من ، او مطابق با ایده و سلایق من نیست پیتر تاریخ و فرهنگ ما را مطالعه کرده و به وضعیت جغرافیایی ما آگاه است اما با خوی و خصلت ما بیگانه است و...
رسول حرفش را قطع کرد و گفت :
- قبول ندارم او مرد مطلعی است چه اگر با فرهنگ و آداب و رسوم ما بیگانه بود به خود زحمت ملاقات کردن با من را نمی داد و شخصا از خودت خواستگاری می کرد . رز باور کن او حتی می داند تو در تایم غذا خوردن پیش از هرکاری به عبادت مشغول می شوی و این کار آن چنان او را تحت تاثیر قرار داده که بطور پنهان به تماشایت می ایستاده ، پیتر اقرار کرده که بیش از زیبایی و عنوانت او شیفته اعتقادات توست ، عجولانه مخالفت نکن !
سودابه گفت :
- دوران نامزدی را به منظور شناخت گذاشته اند اگر بعد از معاشرت باز هم بر همین عقیده بودی مخالفت کن.
نگاه رز به صورت پدرش افتاد و شاهد شد که او با فرود آوردن سر کلام سودابه را تایید می کند و به دنبال آن لحن محزون و غمگین مادرش که گفت:- در محدوده آخر دنیا زندگی کردن و به حداقل ها راضی بودن این شانس بزرگی است که به تو روی کرده هستند خانواده هایی به مراتب از ما بهتر که حاضرند این شانس به آنها روی کند !
رضایت مادر و پدر گویی همان اصلی بود که او برای پایه گذاری زندگی آینده اش کافی دانسته و خود را به هیچ انگاشته بود وقتی از روی مبل بلند شد ،گفت :
- حالا که نظر همه شما بر تایید است من هم مخالفتی ندارم .
صدای هورا گفتن حنانه و همایون بلند شد و بقیه هم به پیروی از آنها کف زدند و هورا کشیدند !
با اعلام موافقت رز که رسول به پیتر اطلاع داده بود تاریخ روز خواستگاری گذاشته شد و رسول صرف شام را هم به آن اضافه نمود .

یک هفته فرصت باقی بود و از همان روز در خانه آقای رازقی جنب و جوش بوجود آمد . تغییرات کلی از لوازم خانه تا دکوراسیون ها و قابهای آویخته بر دیوار که نشانگر آثار باستانی سرزمین ایران و وسایل چایخوری و هر آن چه که ممکن بود برای مهمانان جالب توجه باشد در معرض تماشا گذاشته شد ، و در آخر نوع طبخ چند غذای ایرانی و شیرینی خانگی که زن عموی رز در آن مهارت کافی داشت .

همبستگی دو خانواده موجب شد تا کارها با سلیقه و به نحو احسن پیش برود و تا روز موعود همه چیز فراهم باشد .
در معاشرت ، پیتر تغییری در رفتار خود بوجود نیاورد و با آگاهی از این که رز دوست ندارد تا قبل از مراسم نامزدی دوستان مشترکشان مطلع شوند از وی فاصله گرفت تا او در آرامش به کارش ادامه دهد اما رز دچار نگرانی و تشویش خاطر شده بود بطوری که حتی در هنگام عبادت که همیشه سعی کرده بود دور از نگاه و منظر دیگران باشد احساس آرامش نمی کرد و با گمان این که دو چشم روشن او را می نگرد عبادتش را تند و سریع کرده و بعد به حالت مجرمی که از محل جرم می گریزد از آنجا دور می شد .
پریشانی حواسش را به وقت تذکر همکارانش با گفتن )) متاسفم خسته ام (( توجیه می کرد ولی خود خوب می دانست که تا مکونات قلبی اش را بیرون بریزد آرام نخواهد شد .
در شب خواستگاری وقتی سودابه برای چندمین بار به او تذکر داد . تاب تحمل از دست داد و با صدایی خشم آلود بانگ زد :
- دست از سرم بردارید .
کلام او موجب تعجب سودابه شد و با حیرت به او نگریست و پرسید :
- رز حالت خوبه؟
رز روی مبل نشست و سر به زیر انداخت و گفت :
- من قادر نیستم به آنچه شما می خواهید عمل کنم . من....من آمادگی ندارم.
سودابه در کنارش نشست و صورت او را بالا گرفت و با دقت به او نگاه کرد و گفت :
- رز به من نگاه کن .
رز وقتی به او نگریست قطرات اشک از چشمش فروچکید و زیر لب زمزمه کرد:
- وقتی دوستش ندارم و می دانم که نمی توانم همسر خوبی برایش باشم چرا باید با زندگی هر دویمان بازی کنم؟
سودابه پرسید:
- هنوز به او فکر می کنی؟
رز سر تکان داد به نشانه ))نه(( ، اما گفت :
- حماقت محض است که به او فکر کنم ، اویی که دیگری را بر من ترجیح داد و با دیگری پیوند بست. نه! به اوفکر نمی کنم اما با احساسی که در بن جانم ریشه دارد زندگی می کنم و قادر نیستم به آن خیانت کنم . خواهش می کنم راحتم بگذارید و اجازه بدهید که خودم با خودم کنار بیایم و بتوانم فراموش کنم .
سودابه گفت :
- می فهمم! اما باید بدانی تا به عشقی تازه فکر نکنی ، نمی توانی فراموش کنی . من یقین دارم که نعیم هم همین کار را کرد تا تو را فراموش کند .
رز مهر و علاقه پیتر هم می تواند همان نیرو و توان را به تو ببخشد که بتوانی فراموش کنی ، امتحان کن !
صدای گفتگوی پدر و عمو که از پله ی زیر می آمدند موجب شد تا رز اشکهایش را پاک کند و بپا خیزد و آهسته بگوید )) نمی خواهم دیگران متوجه شوند . ((
سودابه هم بلند شد و گفت :
- برو به اتاقت حاضر شو و مطمئن باش به کسی حرفی نمی زنم .
هنگامیکه از پله ها بالا می رفت عمو با لحنی طنز پرسید :
- حال عروس قشنگ ما چطور است ؟
رز به لبخندی ساده بسنده کرد و با عجه از آنها دور شد
هنگام تعویض لباس وقتی خود را در آینه نگریست به رز درون آینه گفت:
ـ امتحان کن، وقتی او توانست فراموش کند ما هم می توانیم!
******
در لحظه ورود مهمانان وقتی خانم و آقای آرمسترانگ قدم به خانه آقای رازقی گذاشتند ژستی متکبرانه به خود گرفته بودند و بر لب هایشان تبسم دیده نمی شد.
معارفه خشک و رسمی انجام شد اما با ورود رز مهمانان به یکباره دگرگون شدند و گویی از خواب بیدار شده باشند. نگاه زن و شوهر به یکدیگر دوخته شد و بر لب هر دو تبسم ظاهر شد و خانم آرمسترانگ او را به آغوش فشرد. رفتار آن دو نشانگر پسند رز بود و خانم رازقی نفس آسوده ای کشید.
با شروع صحبت و آغاز سؤال و جواب ها و پذیرایی به سبک ایرانی، طولی نکشید که خانم و آقای آرمسترانگ تن پوش غرور را رها کرده و حسی خوشایند نزدیکی و خویشاوندی یافتند.

پیتر بیش از میزبانان از این دگرگونی به هیجان آمده بود به طوری که هنگام صرف شام فراموش کرده بود که خود نیز مهمان است و سعی داشت به هر طریق ممکن رضایت والدینش جلب شود.
موضوع گفتگوی آن ها پس از صرف شام به رز و پیتر اختصاص یافت و آقای آرمسترانگ درخواست کرد که جشن نامزدی آن دو در ویلایش و با حضور فرزندان دیگرش که در استرالیا زندگی می کنند برگزار شود.
با قبول درخواست آن ها بر نامزدی رز و پیتر صحه گذاشته شد و با شیرینی و چای محصول لاهیجان جشن گرفته شد.
با پایان گرفتن جشن و رفتن مهمان ها بار دیگر جلسه برقرار شد و این بار رفتار مهمان ها مورد بررسی قرار گرفت. خانم رازقی داماد آینده اش را جوانی زیبا و معقول یافته بود و آقای رازقی از اینکه پیتر سعی می نمود تا رضایت خاطر والدینش جلب شود با شوخی و طنز از آن یاد می کرد و عموی رز با گفتن »روی هم رفته آدم حسابی بودند« به همسرش نگاه کرد و او با گفتن »خانم آرمسترانگ برخلاف اندام ظریفش زن خوش اشتهایی بود« پرخوری او را برشمرد و سودابه توجه آقای آرمسترانگ به خانمش را با لحنی حسرت بار عنوان کرد و آقا رسول با گفتن »من در عجبم که چرا ما را دعوت نکرده رفتند؟« سؤالش را با لب خندان و نگاه پرسشگر پرسید و لحظه ای همه را به فکر فرو برد و بعد صحبت را تغییر داد.
در آن جمع رز ساکت نشسته بود و چشم به سبد گل دوخته بود و با خود فکر می کرد که »چرا این همه گل، فاقد عطر و بو هستند؟«

Signature
     
#28 | Posted: 23 Jul 2013 14:32 | Edited By: paridarya461
هفته ای از مراسم خواستگاری گذشته بود و پیتر بعد از تعطیل شدن کارخانه رز را با خود همراهی می کرد و فرصت می یافتند تا با یکدیگر گفتگو کرده و از عقاید و سلایق هم با خبر شوند.
رز، پیتر را در خارج از کارخانه هم مردی یافت آداب دان و متواضع و کم حرف که غالباً رز را به یاد نعیم می انداخت و اگر شکل ظاهر پیتر نبود گمان می برد که با او هم سخن است و تنها یک تفاوت وجود داشت که نعیم در پلکانی فروتر از پیتر قرار می گرفت و آن هم جوابی بود که به سؤال رز داده بود، به پرسشی که می توانست در تصمیم رز تأثیرگذار باشد.
پیتر برای اولین شام دونفره، رز را به رستورانی گرانقیمت برد و رز از رفتار و توجه خاصی که به آن ها مبذول شد دانست که پیتر جایگاهی خاص در میان اعضا هتل دارد.
رز در آن شب از پیتر پرسید:
ـ اگر والدینت با نامزدی ما مخالفت می کردند، تو چه می کردی؟
پیتر خونسرد و مصمم گفت:
ـ خودم به تنهایی به خواستگاری می آمدم!
رز پرسید:
ـ و نمی ترسیدی که مغضوب شوی؟
پیتر با صدا خندید و جواب داد:
ـ ما آدم های بالغی هستیم که برای خود تصمیم می گیریم. حضور آن ها تنها به خاطر رعایت فرهنگ تو بود و بس! رز، من انتخابم را کرده بودم و هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست رأی ام را تغییر دهد. آهنگ زیبایی است با من می رقصی؟
رز سر تکان دا به نشانه »نه« و پیتر پرسید:
ـ بلد نیستی؟
رز باز هم سر تکان داد و پیتر هم چون او سر فرود آورد به نشانه فهمیدن و بعد با لحن شوخ گفت:
ـ باید سعی کنی یاد بگیری چون من هیچ دوست ندارم از این پس جز با همسر زیبایم با دیگری برقصم!
رز وقتی آن شب با در دست داشتن گل وارد خانه شد، مادر با انگشت به اطراف سالن اشاره کرد و گفت:
ـ این همه گل از صبح رسیده و دیگر گلدان نداریم.
رز خندید و گفت:
ـ نگران نباش مامان این کارها موقتی است و تداوم ندارد. شرط می بندم که سال دیگر حتی تاریخ خواستگاری را به یاد نداشته باشد.
رز چنان از سخن خود رنجید که گل ها را روی میز بر جای گذاشت و رنجیده خاطر به مادر شب بخیر گفت و از پله ها بالا رفت.
******
خانم رازقی به ساعت دستش نگریست وکیفش را از روی میز برداشت و رو به همسرش که روزنامه صبح را مطالعه می کرد، نمود و گفت:
ـ ممکن است خرید ما طول بکشد و ما در فروشگاه غذا بخوریم. غذای شما آماده است و فقط باید گرم شود.
آقای رازقی بدون اینکه سر بلند کند گفت:
ـ نگران نباش. حواست را به خرید جمع کن و مواظب باش که جنس خوب بخری!
صدای توقف اتومبیل شنیده شد و خانم رازقی با گفتن »خداحافظ« از در خارج شد.
سودابه پشت فرمان نشسته بود.وقتی خانم رازقی سوار شد گفت:
ـ سلام، دیر کردید؟
جاری اش به او نگریست گفت:
ـ رفته بودیم خانه ی پیتر را یاد بگیریم. ویلای بسیار زیبایی دارند.
خانم رازقی که کنجکاو شده بود گفت:
ـ من هم می خواهم ببینم و بعد برای خرید می رویم.
سودابه حرکت کرد و هنگامی که در مقابل ویلایی ایستاد، رو به خانم رازقی گفت:
ـ همین جاست.
خانم رازقی پیاده شد و به طول ساختمان نگریست و با خود فکر کرد بی شباهت به قصر نیست. آنگاه سر درون اتومبیل کرد و گفت:
ـ خوب است تا اینجا هستیم از خانم آرمسترانگ دیدن کنیم.
سودابه به مادر شوهرش نگریست و او گفت:
ـ بد فکری نیست.
و با این حرف در اتومبیل را باز کرد و پیاده شد. وقتی هر سه مقابل در ایستادند، سودابه زنگ در را فشرد و لحظاتی بعد در به رویشان گشوده شد. مردی نسبتاً مسن در مقابلشان ظاهر شد و گفت:
بله؟
سودابه پرسید:ـ منزل آقای آرمسترانگ؟
مرد سر فرود آورد و سودابه ادامه داد:
ـ خانم آرمسترانگ هستند؟
مرد بار دیگر سر فرود آورد و سودابه گفت:
ـ لطفاً به خانم آرمسترانگ بفرمایید خانم رازقی به دیدنشان آمده.
مرد سر فرود آورد و در را به رویشان بست. خانم رازقی با گفتن »چه بی ادب! چرا تعارفمان نکرد« رنجیدگی خود را نشان داد و به انتظار ایستاد. لحظاتی بعد در باز شد و همان مرد ظاهر شد و گفت:
ـ خانم آرمسترانگ فرمودند چون منتظر شما نبودند از ملاقاتتان معذورند.
مرد با گفتن این سخن در را به رویشان بست. نگاه بهت زده هر سه به هم دوخته شد و با قدم های لرزان سوار شدند و به راه افتادند. لحن خانم آرمسترانگ برای آن ها آنقدر دور از انتظار بود که هر سه را دچار شوک کرده بود و خرید و فروشگاه رفتن فراموششان شده بود و سودابه بی هدف خیابان ها را طی می کرد و به دور میدان ها می چرخید و در آخر مقابل پارکی توقف کرد و رو به مادر رز پرسید:
ـ این کار چه معنی می دهد؟
مادر شوهرش گفت:
ـ باید وقت قبلی می گرفتیم، مثل رفتن به مطب دکتر!
و مادر رز که بیش از آن دو غرورش جریحه دار شده بود، با بغضی که در گلو داشت گفت:
ـ معذرت می خوام تقصیر من بود! من فراموش کرده بودم که آن ها مثل خودمان نیستند و برای مهمان حرمت قائل نیستند.
بعد به اشک اجازه باریدن داد و دلش به حال دخترش سوخت و آه کشید.
سودابه گفت:
ـ ما هم همین اشتباه را کردیم و فراموش کردیم که در کجا داریم زندگی می کنیم.

مادر رز گفت:
ـ ای کاش رز به جای پیتر، رضا را انتخاب کرده بود. او گرچه مال و مکنت پیتر را ندارد اما هم کیش و هم زبان خودمان بود.
سودابه با به یاد آوردن خرید پرسید:
ـ فروشگاه چه می شود؟
مادر رز گفت:
ـ امروز نه! باشد برای بعد.
سودابه اتومبیل را روشن کرد و به سوی خانه حرکت کرد.
نپذیرفتن مهمان از جانب خانم آرمسترانگ بی احترامی و هتک حرمت به فامیل رازقی شناخته شد و پدر رز با خشم عنوان کرد که تا خانم آرمسترانگ خود شخصا برای عذر خواهی نیاید نامزدی وجود نخواهد داشت.
شب وقتی رز قدم به درون خانه گذاشت با دیدن جمع خوشحال شد و صورت آنها را بوسید و با پرسش )چه عجب؟( ناگهان متوجه شد که همه در حالت عادی نیستند و لبخندهایشان از سر اجبار است. پس پرسش دیگری مطرح کرد وپرسیدچیزی شده؟( که مادرش پاسخ دادبله!(
رز به تک تک صورت ها نگاه کرد تا مگر از چهره آنها موضوع را بفهمد و چون متوجه نشد به اشاره پدرش که از او خواست که بنشیند،آرام و بی صدا نشست و به پدرش نگاه کرد.
آقای رازقی آنچه را که شنیده بود برای رز تعریف کرد و در آخر تصمیم خود را هم بازگو کرد و مادرش دست روی دست رز گذاشت و زمزمه کرد:
- رز این مرد به درد تو نمیخورد و ما اشتباه کردیم.
رز رسول را در میان جمع ندید و در آن لحظه احتیاج مبرم به رای و نظر او داشت. بار دیگر به جمع منتظر نگریست که واکنش او را می خواستند و رز به جای ابراز عقیده رو به سودابه پرسید:
- آقا رسول کجاست؟
سودابه گفت:
- ولینگتون. آقا نعیم دعوتش کرد و چند روز دیگه بر می گردد.
رز سر به زیر انداخت و گفت:
- خوشحالم که خودتان به این نتیجه رسیدید که ما به هم نمی ائیم. اما فراموش نکنید که من هم از پوست و گوشت ساخته شده ام و سنگ نیستم خواهش می کنم که دیگر برایم تصمیم نگیرید و اختیار زندگی ام را به خودم وابگذارید.
رز بلند شد و با گفتن شب بخیر از آنها جدا شد.
تلاش پیتر برای رفع کدورت به ثمر نرسید و او در ملاقات آخر به رز گفت:
- من تلاشم را کردم و می پنداشتم که خانواده ات منطقی فکر می کنند اما مادر و پدرت حاضر به پذیرفتن هیچ یک از دلایلم نیستند و متاسفانه مادرم نیز دلیلی برای عذرخواهی نم بیند و ...
رز سخن او را قطع کرد و گفت:
- تلاش بیشتر بی ثمر است و برایم روشن است که از این نوع برخوردها باز هم پیش خواهد آمد و هر دوی ما را در بن بست قرار می دهد. به همین خاطر بهترین راه حل این است که ما به صورت گذشته مثل دو همکار برای هم باقی بمانیم.
پیتر خشمگین شد و گفت:
- رز تو با لحنی صحبت میکنی که درآن هیچ احساسی وجود ندارد. می دانم این من بودم که ابراز محبت کردم و از احساسم حرف زدم اما گمان داشتم که موافقت تو هم یعنی...
رز گفت:
- متاسفم پیتر! تو اگر خوب مرا شناخته بودی باید می فهمیدی که من احساسی به تو ندارم.
پیتر پرسید:
- پس چرا قبول کردی؟
رز گفت:
- چون این موضوع که عشق بعد از ازدواج مستحکمتر و بادوام تر است نیز در میان ما متداول است.گرچه من خودم زیاد خوشبین نیستم اما می خواستم امتحان کنم.

Signature
     
#29 | Posted: 23 Jul 2013 16:53 | Edited By: paridarya461
پیتر به پا ایستاد و پرسید:
-و اگر بعد از ازدواج نمی تونستی دوستم داشته باشی؟
رز گفت:
-به تو وفادار می ماندم.
پیتر از سر تاسف سر تکان داد و از او جدا شد و رز با نوشیدن نوشابه اش نفس بلندی کشید و هنگامیکه از پشت میز بلند شد به خود گفت»خب این هم از پیتر! بیچاره رز.«
******
هواپیما وقتی در فرودگاه ولینگتن بر زمین نشست و رسول قدم به سالن گذاشت با دیدن نعیم به وجد آمد و از راه دور آغوش بر او گشود.دو دوست گرم و صمیمی یکدیگر را در آغوش کشیدند و نظر استفهام آمیز چند مسافر را بر خود خریدند و رسول زمزمه کرد:
-آنها فکر می کنند ما از اونهاشیم؟
نعیم باصدای بلند خندید و سر فرود آورد و پرسید:
-حالت چطوره؟خوشحالم که می بینمت!
رسول نگاهی کرد و گفت:
-خوبم تو چطوری مرد خونه؟!
نعیم زیر بازویش را گرفت و گفت:
-خوب،پرواز راحت بود؟
رسول گفت:
-اگر خوب هم نبود چون برای دیدن تو بود تحمل می کردم وقتی تماس می گرفتی و مرا احضار کردی به خودم گفتم باید مسئله خیلی مهم باشه مگرنه!
نعیم گفت:
-همینطوره که فکر کردی و خوشحالم که اینجایی!
وقتی هر دو سوار اتومبیل شدند نعیم پرسید:
-حال جمیع خانواده چطور است؟هنوز هم من مغضوبم؟
رسول با صدا خندید و گفت:
-بودی اما فکر کنم که دیگر تو را بخشیده باشند.
نعیم پرسید:
-چرا مگر چه اتفاقی رخ داده؟
رسول گفت:
-اتفاقی از این مهمتر که بالاخره رز هم سرانجام گرفت و...
نعیم با بانگی بلند پرسید:
-ازدواج کرد؟
رسول گفت:
-در مرحله مقدماتی است و تا یکماه آینده او هم متاهل می شود.
سکوت نعیم موجب شد تا رسول نگاهش کند و بگوید:
-تو که زودتر از او اقدام کردی.راستی فراموش کردم حال همسرت را بپرسم با او راحتی؟منظورم این است که دوستش داری؟
نعیم گفت:
-خودت او را می بینی و قضاوت می کنی.همسر رز ایرانی است؟
سوال نعیم موجب شد تا رسول اطلاعات کافی و وافی را در اختیار نعیم بگذارد و درهای نیمه باز امیدواری را یک به یک به روی نعیم ببندد و در آخر بگوید:
-خوشحالم که ماجرای شما دونفر با خوشبختی و به سعادت رسیدن هردوی شما به پایان رسید.
نعیم به تمسخر گفت:
-هر دوی ما!
رسول گفت:
-شاید اگر باهم ازدواج می کردید هیچ یک از شما خوشبخت نمی شد.
نعیم گفت:
-بله حق باتوست.خب از کار و کاسبی بگو اوضاع خوب پیش می ره؟
رسول گفت:
-راضی ام و شاکر.خوشا به حالتون خیابانهای شما صاف و همواره.مقابل گلفروشی نگهدار.
نعیم پرسید: گل؟
رسول سر فرود آورد و گفت:
-آره نمی خوام دست خالی به دیدن عروس خانم برم.
نعیم گفت:
-لازم نیست گل بگیری،شکلات خوشحال ترش می کنه.
رسول گفت:
-هر چی تو بگی.
وقتی نعیم در مقابل شیرینی فروشی نگهداشت هر دو باهم پیاده شدند و نعیم به سلیقه خود شکلات انتخاب کرد و خودش نیز پول آن را پرداخت و بسته را بدست رسول داد و پرسید:
-راضی شدی؟
رسول گفت:
-نه،چون هنوز حس می کنم که برای عروس خانم هدیه ای نگرفته ام مگر این که...
نعیم زیر بازویش را گرفت و از شیرینی فروشی بیرون آورد و گفت:
-می بینم که عوض شده ای و تو و من می کنی.در گذشته چنین نبودی.
رسول گفت:
-حق باتوست هر چه باشد من چند سال بیشتر از تو در این سرزمین اقامت دارم و خوی و خصلت شان را گرفته ام.دوستی به جای خود،مال هر کس ما خودش،تعارف بی تعارف.
هر دو با صدا خندیدند و سوار اتومبیل که شدند نعیم گفت:
-من به مدت دوسال دیگر در کارم ابقاء شدم و...
رسول با شادی گفت:
-این که خیلی خوبه مبارکه!
اما نعیم سر تکان داد و گفت:
-دیگه نه!تو که می دونی به چه منظور من تلاش کردم که به اینجا اعزام شوم اما از وقتی که ناامید برگشتم فکر کردم که اگر برگردم وطن میتونم محل ماموریت را تغییر بدهم و تا آنجاییکه امکان داشته باشد از او دور شوم. فکر احمقانه ای بود می دونم که بُعد مسافت به قدر کافی وجود دارد و هر مصیبتی است از این دل است که نمی تواند فراموش کند. ای کاش اسم رز، رز نبود. ای کاش رنگ سرخ کبود نبود و ای کاش در هیچ جا گل رز نمی روئید. و می دانم که مسافت هم کارگر نمی افتد. اما امیدوارم که رز توانسته باشد فراموش کند و با آن مرد خوشبخت شود.
رسول گفت:
- من حرفهایت را شنیدم ولی آن را پیش هیچ کسی بازگو نمی کنم منظورم را که فهمیدی؟!

نعیم سر فرود آورد و گفت:
- اگر رازدار باقی نمانی مطمئن باش که خودم به دروغ متوسل شده آن را انکار می کنم. خب این هم خانه من به خانه خودت خوش آمدی!

رسول همسر نعیم را خانمی مهربان و خوش برخورد اما چاق که قد کوتاهش فربهی او را بیشتر عیان می کرد، یافت و توقع صحبت و تعارفش سطح جامعه رشد یافته اش را مشخص می کرد او برای پذیرایی از مهمان سعی و اهتمام کامل گذاشته بود و آنقدر در این کار وسواس نشان داده بود که رسول احساس معذبی کرد و با خود اندیشید که ای کاش نعیم او را به هتل راهنمایی کرده بود.
آن شب را به سختی به صبح رساند و هنگام صرف صبحانه وقتی نعیم پرسید »برای نهار چی دوست داری؟« بی اختیار چشم غره ای بر او رفت که وی را متوجه کرد خیال در خانه ماندن ندارد. رسول گفت:
- به قدر کافی خانم را به زحمت انداخته ام و اجازه می خواهم تا در اینجا هستم به امور دیگر بپردازم.
تا نرگس خانم خواست لب به تعارف باز کند، نعیم گفت:
- من با تو تعارف ندارم و هرطور که راحتی رفتار کن.
ساعتی بعد هر دو از خانه خارج شدند و رسول احساس راحتی کرد. در اتومبیل نعیم گفت:
- هیبت زندانی ها را پیدا کرده بودی که هر آن منتظر آزاد شدن باشد. آیا به تو سخت گذشت؟
رسول گفت:
- تعارف فزون از اندازه خانمت حس خودمانی بودن را از من گرفت و خود را در خانه ات بیگانه حس کردم. گرچه برای خانمت بیگانه هم بودم اما وقتی دعوتت را قبول کردم این اطمینان با من بود که چند روز فرصت می کنم با دوستی همدل و همزبان بنشینم و از مصاحبتش لذت ببرم اما جز ساعتی که از فرودگاه تا خانه رسیدیم مجال نیافتم که با هم صحبت کنیم.
نعیم خندید و گفت:
- می فهمم! حالا بگو چه باید بکنم؟ دوست داری تو را در شهر بگردانم یا این که...
رسول گفت:
- یقین دارم که تو مرا برای این دعوت نکردی که در شهر بگردانی، پس برو سر اصل مطلب و بگو موضوع چیست.
نعیم اتومبیل را کنار خیابان هدایت کرد و آن را خاموش کرد و به طرف رسول چرخید و گفت:
ــ من می خواهم که رز اینجا باشد چه با همسرش چه تنها. البته وقتی تو را دعوت کردم باورم این بود که رز هنوز مجرد است اما حالا هم فرقی نمی کنه.
رسول متحیر نگاهش کرد و پرسید:
ــ دیوانه شده ای؟ رز بیاید اینجا که چی بشود؟ او دارد ازدواج می کند می فهمی؟
نعیم با اعتقادات مذهبی ات چه کردی؟
نعیم مشت بر دل کوبید و خشمگین گفت:
ــ چه کردم؟ سالها با نفس جنگیدم و به درگاه خدا اشک ریختم و التماس کردم که اگر مقدر است ما با هم زندگی کنیم. خودش موجبش را فراهم کند و اگر مقدر نیست به من آن توان را بدهد که فراموشش کنم اما هیچکدام برآورده نشد. من برای او در شرکتی معتبر کار منظور کرده ام و در آپارتمانی مطمئن که دو تن از همکارانم در آن ساکنند آپارتمانی مجهز سراغ کرده ام و او به محض آمدن مشغول به کار می شود و...

Signature
     
#30 | Posted: 23 Jul 2013 21:05 | Edited By: paridarya461
این بار رسول خشمگین فریاد کشید:
ــ بس کن نعیم رز در اوکلند از مزایای بیش از این که تو شمردی برخوردار است!
نعیم آه کشید و گفت:
ــ میدانم خودت دیشب بدون آن که بدانی من چه کرده ام از موقعیت رز و همسرش برایم تعریف کردی و با هر سخن درهای امید را به رویم بستی.
رسول گفت:
ــ فرض کن که رز این جا می آمد و آنچه تو نقشه دیده بودی مو به مو اجرا می شد، پس از آن چه می کردی؟
نعیم گفت:
ــ با خود عهد بسته بودم که فقط از دور تماشا گرش باشم و وارد زندگی خصوصی اش نشوم. همین که حس می کردم او در نزدیکی من است و هر دو از یک هوا تنفس می کنیم و هنگام عبور از خیابان به یک گلفروشی نگاه می کنیم و... تو چه می دانی که چه چیزهای بی اهمیتی برای من مهم و به صورت آرزو در آمده.
رسول تمام خشمش را در نفسی جمع کرد و با صدا آن را بیرون ریخت و احساس آرامش کرد و آرام زمزمه کرد:
ــ دیگه خیلی دیره.
نعیم اتومبیل را روشن کرد و براه افتاد و او هم با آوایی ضعیف گفت:
ــ حالا که نمی توانی کمک کنی بگذار در شهر چرخی بزنیم.
هر دو سکوت کرده بودند و فقط از خیابانی به خیابانی دیگر عبور می کردند و بدون آن که نعیم توضیحی دهد ساعتی به این روال گذشت و رسول بود که سکوت را شکست و گفت:
ــ شاید اولین بار باشد که از خدا می خواهم وقتی برمیگردم بشنوم نامزدی رز و پیتر برهم خورده باشد. شاید...
رسول سکوت کرد و نعیم پرسید:
ــ شاید چی؟
رسول گفت:
ــ شاید... می گم شاید به طور حتم توانستم آنها را روانه ی اینجا کنم خودت که می دانی رز هر کجا که باشد عمو و زن عمو هم با او خواهند بود.
نعیم گفت:
ــ می دانم و با همین آگاهی آپارتمانی که منظور کرده ام بزرگ است.
رسول گفت:
ــ فرض محال که محال نیست گیریم که رز نامزدیش را فسخ کرده باشد و حاضر بشود در اینجا زندگی کند. او اگر بداند تو در اینجا اقامت داری مطمئنم که منصرف می شود. اگر او هم مخالفت نکند پدر و مادرش موافقت نخواهند کرد.
نعیم گفت:
ــ به آنها بگو که من دیگر اینجا نیستم و رفته ام استرالیا.
رسول پرسید:
ــ دروغ بگویم؟
نعیم سر تکان داد و گفت:
ــ نه چون براستی برای سفری یک هفته ای عازم آنجا هستم.
رسول گفت:
ــ تو داری کاری می کنی که من از خودم حالم بهم بخورد. اگر وقتی آمده بودی چند روزی بیشتر دوام می آوردی کار به اینجا نمی کشید که فقط به دیدار از راه دور دلخوش باشی. اگر متن ماموریت همین است که برایم خواندی و دیگر وظیفه ای نیست مرا برگردان تا فکر کنم که چه باید بکنم.
گویی با مرکب نامرئی روی پیشانی ام نوشته اند:» رسول دلال محبت.«
نعیم خندید و گفت:
ــ درست نخوانده ای نوشته اند:» رسول پیام آور دوستی و محبت.«گاهی فکر می کنم روزی که برادرم موجب شد تا با تو آشنا شوم کار، کار خدایی بود که به تو بیش از او وابسته شوم و...
رسول حرفش را قطع کرد و گفت:
ــ با این حرفها خرم نکن! گرسنه ام توی این شهر رستورانی وجود ندارد که غذا بخوریم؟ از بس که چرخ، چرخ عباسی کردیم سرم به دوران افتاد.
نعیم صحبت در مورد رز را دیگر کوتاه کرد چون با شناختی که از اخلاق رسول داشت می دانست که اگر او تصمیم به کاری بگیرد انجامش خواهد داد و به خود نوید می داد که او موفق خواهد شد.
فضای ذهنش به دو بخش تقسیم شده بود. سمتی روشن و تابناک و سمت دیگر تاریک و ظلمانی. نعیم هر گاه به سوی تاریک توجه می نمود بی اختیار چشم فرو می بست و با تلقین این که خواهد آمد به سوی روشنی معطوف می شد و نفس عمیقی می کشید.
رسول در چند روز دیگر که گذشت حس معذبی را از دست داد چون نعیم با همسرش گفتگو کرده و او را از تشریفات برحذر کرده بود.
روزی که او به سوی شهرش پرواز می کرد در فرودگاه به چشمان امیدوار نعیم نگاه کرد و گفت:
ــ نعیم من برای همسرت احترام قائلم و او را خواهر خود می دانم به من قول بده که به آنچه گفتی عمل کنی. من نمیخواهم که پیک بدبختی برای او باشم.
نعیم دستش را فشرد و گفت:
ــ قول می دهم.
رسول هنگام وارد شدن به خانه همسرش را تنها یافت و از استقیال گرم او برخوردار شد و پرسید:
ــ بقیه کجا هستند؟ از حنانه و همایون چه خبر؟
سودابه دستش را گرفت و روی مبل نشاند و گفت:
ــ خانه حنانه هستند وقتی نبودی ما ماهان راختنه کردیم.
رسول هیجانزده بپا ایستاد و پرسید:
ــ ختنه کردید؟ کی؟
سودابه سر فرود آورد و گفت:
ــ دو روز پیش.
رسول پرسید:
ــ پس چرا وقتی تماس می گرفتم اطلاع ندادی؟
سودابه گفت:
ــ خواستم خودم به تو مژده بدهم.
رسول با پرسش این که» پس تو چرا پیش او نیستی؟« به سوی آشپزخانه حرکت کرد و سودابه هم به دنبالش و توضیح داد:
ــ امروز روز استراحت من بود و مادر جون و بابا پیش او هستند. حالا تو بگو سفر خوش گذشت؟ همسر نعیم چطور زنی است؟
رسول در یخچال را باز کرد و سر درون آن برد و گفت:
ــ زن مومن و با دیانتی است و بی اندازه اهل تعارف و تکلف.
سودابه پرسید:
ــ بلند است یا کوتاه، چاق است یا لاغر؟
رسول در یخچال را بست و گفت:
ــ امان از دست شما زنان من اگر جای دولت بودم از وجود زنان برای امر جاسوسی استفاده می کردم.
سودابه خندید و گفت:
ــ خب پس از این حرفها!
رسول گفت:
ــ قدش کوتاه است و کمی فربه. البته فربهی اش بیشتر به خاطر تناول کردن شیرینی و شکلات است. بسته شکلاتی که برایش بردم یکروزه تمام کرد و من و نعیم بی نصیب ماندیم. شوخی کردم او به ما هم تعارف کرد و من و نعیم مزه یکی راچشیدیم و دیگر جعبه را ندیدیم با این که خسته ام اما می خواهم به دیدن حنانه بروم. تو هم با من می آیی؟
سودابه گفت:
ــ نه چون منتظر رز هستم و قرار است با هم شام بخوریم.
اسم رز موجب شد تا رسول بپرسد:
ــ آنها چطورند؟ برادر و خواهر پیتر وارد شده اند؟
سودابه از سر تاسف سر تکان داد و گفت:
ــ ماجرایشان نافرجام ماند.
وبه نگاه متعجب همسرش لبخند تلخ بر لب آورد و گفت:
ــ آنها زوجهای مناسبی برای هم نبودند.
رسول با سکوت طولانی اش به سودابه فرصت داد تا آنچه را که رخ داده بود برایش تعریف کند و درآخر بشنود که گفت:
ــ پول و ثروتشان ارزانی خودشان. به قدر سر سوزنی شعور و فهم نداشتند.
رسول بی صدا بر روی صندلی نشست و پرسید:
ــ رز! رز چه کرد؟
سودابه گفت:
ــ رز بی هیچ مشکلی نامزدی اش را بهم زد و از همه درخواست کرد که در انتخاب همسر آزادش بگذاریم و دیروز هم از زن عمویت شنیدم که از شرکت استعفا داده تا جای دیگر مشغول به کار شود. گمانم این است که نمی خواهد با پیتر روبرو شود. همایون عقیده دارد که اگر تو در سفر نبودی نمی گذاشتی که به همین راحتی موضوع فیصله پیدا کند. من نظرم این است که رضا از همه بهتر و واجد شرایط تر بود و خبر دارم که هنوز هم ازدواج نکرده و...
رسول بر میز کوبید و گفت:
ــ بس کن سودی! مگه نمی گی که رز از همه خواسته دیگه دخالت نباشه! او دختر کوچک و بی تجربه ای نیست و می تواند خودش برای آینده اش تصمیم بگیرد. هر یک از ما آگاهانه یا نا آگاهانه دلمان می خواهد رز همسری مطابق سلیقه ما انتخاب کند و بیچاره او که برای بدست آوردن دل همه زود تسلیم می شود. به عقیده من بهتر است رز مدتی دور از ما زندگی کند تا بتواند برای خودش تصمیم بگیرد. من به دیدن حنانه می روم و زود برمی گردم تا رز را هم ببینم. تا رسیدن من او را نگهدار و لطفا از عقیده من هم چیزی به او نگو.
رسول با گفتن این سخن به سوی حمام به راه افتاد تا خود برای رفتن آماده کند
باران به شدت شروع به بارش کرده بود که رز از راه رسید و سودابه که انتظارش را می کشید گفت:
ــ دیر کردم؟
سودابه سر تکان داد و گفت:
ــ گمان می کردم که دراین هوا رغبتی برای آمدن نداشته باشی. خوشحالم که آمدی. حالت چطوره؟
رز به گفتن» خوبم« بسنده کرد و هنگامی که نشست پرسید:
ــ پسر عمو نیامده؟
سودابه جواب داد:
ــ چرا اما رفت دیدن حنانه و برمی گردد.
رز در اشتیاق شنیدن اخبار بی تاب بود و پرسید:
ــ خب برایمان چه خبر آورده؟
سودابه روبرویش نشست و گفت:
ــ زیاد مجال حرف زدن نداشتیم و به سوالهای من مختصر و مفید جواب داد.
رز پرسید:
ــ فهمیدی همسر او کیست و...
صدای خنده سودابه رز را از ادامه صحبت بازداشت و او گفت:
ــ اولین سوالم در همین مورد بود.
رز با گفتن» خب« به انتظار شنیدن نشست و سودابه هر آنچه پرسیده و شنیده بود برای رز تعریف کرد و با گفتن» خلایق هر چه لایق« سخنش را تمام کرد.
ــ پسر عمو نگفت که آیا راضی است و یا اینکه گله و شکایتی دارد؟
سودابه سر تکان داد و گفت:
ــ خودت از رسول سوال کن قطعا او به تو دقیقتر جواب می دهد. تا من میز شام را چیده ام بیا شام بخوریم تا او برگردد.
رز پرسید:ــ صبر نمی کنی بیاید؟
ــ سودابه به طرف آشپزخانه به راه افتاد وگفت:
ــ او شام می خورد و برمی گردد. می دانم حلاوت آن غذا را هرگز فراموش نمیکند.
هنگام خوردن رز پرسید:
ــ آیا اسم همسرش همان نرگس است؟
سودابه با صدا خندید و گفت:
ــ آره، اما نرگس چاق و تپلو که از خوردن شیرینی و شکلات خسته نمی شود. عجب زوجهای مناسبی هستند! یکی لاغر و بلند و یکی کوتاه و تپل.
رز لبخند زد و گفت:
ــ حال که او از من خوش شانس تر است!

سودابه با لحن دلسوزانه گفت:
ــ خودت او را جواب کردی وگرنه.
رز خیره نگاهش کرد و پرسید:
ــ تو مخالف نبودی؟
سودابه سر فرود آورد و گفت:
ــ اولش بله! اما بعد که راضی شد، عقدنامه در دفترثبت شود راضی شدم. رز! حالا که اینجا جز من و خودت کسی نیست می توانی بهم بگی که چرا مخالفت کردی؟

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Burgundy Rose | رز كبود بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites