تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Burgundy Rose | رز كبود

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 23 Jul 2013 21:29 | Edited By: paridarya461
رز گفت:
ــ بیشتر بخاطر موقعیت خودش وقتی در ترکیه او را ملاقات کردم. همه چیز دستگیرم شد. او مرا دوست دارد اما به کارش به حرفه اش عشق می ورزد و می دانم اگر با او ازدواج هم می کردم و از او خواسته می شد که یکی از ما را انتخاب کند او شغلش را ترجیح می داد. سودی! او شیفته شهرت و مقام است و من خلاء عاطفی اش را، که حالا نرگس پر کرده و دیگر کمبودی ندارد.
سودابه پرسید:
ــ فقط به همین دلیل؟
رز سر بزیر انداخت و گفت:
ــ نه! دلیل دیگر که شاید مهمتر از اولی بود، گرفتن انتقام بود از کسی که هیچگاه احساسم را جدی نگرفت و به سادگی از آن گذشت. دوست داشتن بخاطر سالها انتظار و شنیدن یک جواب که ازم دریغ کرد حال این من باشم که بگویم نه و او را متحیر کنم. فراموش کردی که او آینده ام را هیچ انگاشت و هیچ حرکتی نکرد؟ یک تاییدیه از جانب او می توانست همه چیز را تغییر دهد که نداد.
سودابه پرسید:
ــ چرا از شرکت استعفا دادی و خودت را بیکار کردی؟
رز گفت:
ــ چون داشتم اختیار احساسم را از دست می دادم و به او...علاقه مند میشدم.
پیتر صرف نظر از خانواده اش خودش جوان با احساسی است و میدانم که دوستم دارد و حاضر است پشت به خانواده اش بکند.
سودابه خوشحال پرسید:
پس چرا قبول نمیکنی؟مخالفت همه بر سر مادر اوست نه خود پیتر و نه حتی پدرش.
رز گفت:
شاید اشتباه کردم که به او گفتم دوستش ندارم و امیدوارم که بعدها دوستش داشته باشم.حالا اگر به او بگویم که دارم کم کم به تو علاقه مند میشوم به سلیم بودن عقل من شک خواهد کرد و همین حالا هم به احساسم شک دارم.شاید دارم تظاهر میکنم درست مثل زمانی که فرزان دیگر وجود نداشت و من در مقابل همکاران تظاهر میکردم که به او علاقه مند بوده ام.
صدای توقف اتومبیل در مقابل در ورودی ساختمان به گوششان رسید و بعد صدای بسته شدن در اتومبیل و باز شدن در ساختمان و آوای بلند رسول که پرسید:
کسی خونه نیست.
صدایش از هیجان و شادی حکایت داشت و سوالش از روی طنز چه خوب میدانست که همسرش در خانه است و مهمان دارد.
سودابه از آشپزخانه خارج شد و از او استقبال کرد و گفت:
رز اینجاست آیا شام خورده ای؟
رسول گفت:
خورده ام اما با شما هم میخورم آه سودی امشب یکی از با شکوهترین شبهای زندگی من است.هامان حاضر نبود از بغل من به بغل پدرش برود.
سودابه جمله او را با خنده اصلاح کرد و گفت:
همه بجز من!
رسول بعنوان تسلیم دست بالا برد و هنگامیکه وارد آشپزخانه شد و چشمش به رز که به احترام او سرپا ایستاده بود افتاد با هیجان گفت:
رز تو ماهان را دیده ای؟دیدی که چقدر تپل و خوشگل شده؟
سودابه که از عمل رسول متعجب شده بود بانگ زد:
رسول حواست کجاست؟
رسول متوجه عمل خطای خود شد و رز را رها کرد و گفت:
متاسفم.
رز را روی صندلی نشاند و خودش در صندلی روبروی او نشست و با همان لحن هیجان زده پرسید:
تو چطوری؟از سودابه شنیدم که این یکی هم در گزینش مردود شد.
رز خندید و گفت:
والدینش مستکبر بودند و به طبقه مستضعف اما جلیل رازقی نمیخوردند.
رسول گفت:
عمو را در خانه حنانه دیدم هنوز از کار خانم آرمسترانگ خشمگین است.
رز گفت:
-پدر از من بیش تر از مادر ناراحت است.
رسول پرسید"- چرا؟
رز گفت:
-پدر توقع داشت من گوشی تلفن را بردارم و جواب اهانت آنها را با اهانت بدهم.او نمی خواهد قبول کند رفتار مادر بیشتر از سر بی نزاکتی او نبود بلکه او به این شیوه بزرگ و تربیت شده است حال من دارم تاوان پس می دهم و هر دو با من سرسنگین شده اند.
رسول گفت:
-کار عاقلانه ای کردی که به آنها اهانت نکردی .آنها آدمهای بانفوذی هستند و اگر دشمن شوند چاره ای جز ترک اینجا را نداشتیم هر چند فردا را هم کسی ندیده و امکان دارد که خود عمو دست به کار شود و غرور جریحه دار شده اش را آرام کند،رز آیا حاضری در ولینگتن کار کنی؟در یک شرکت خوشنام و پرسابقه که به مراتب بهتر از اینجاست.
رز متعجب پرسید:
-ولینگتن؟ اما...اما اون جا...
رسول حرف او را قطع کرد و پرسید:
-اما اون جا چی؟ اگر نگران این هستی که نعیم در آنجاست باید بدانی که او دیگر در آن جا نیست و رفته استرالیا.به عقیده من امکان ترقی و پیشرفت در پایتخت بیش از اینجاست.هم از معرکه دور می شوی و هم صاحب شغل و اعتبار می شوی امشب به این پیشنهاد فکر کن و اگر دوست داشتی با عمو و مادرت هم مشورت کن.اگر با تو هم عقیده بودند که چه بهتر در غیر اینصورت خودت راهی شو و برای خودت زندگی کن!
سودابه ناباور از آن چه شنیده بود،پرسید:
-رسول درست شنیدم؟تو داری به رز پیشنهاد می کنی که تنها زندگی کند و مادر و پدرش را تنها بگذارد؟
رسول گفت: آنها تنها نیستند و ما هستیم.در ثانی رز وقتی ازدواج کند معلوم نیست که همسر آینده اش او را با خود به کجا می برد.عمو و زن عمو که نمی تونند دائم با رز همراه باشند!
رز گفت:-من طاقت دوریشان را ندارم!
رسول با صدا خندید و گفت:
-می دانم دختر عموی عزیز،اما برای متقاعد کردن آنها بد نیست که کمی خونسردی از خود نشان بدهی و قاطعیت داشته باشی.خواهی دید که زودتر از تو چمدانهایشان را می بندند.
سودابه غمگین پرسید:-پس ما؟
رسول دستش را روی دست همسرش گذاشت و گفت:
-ماهان آن قدر مشغولیات برایت درست می کند که کمتر به رز فکر کنی در ثانی قرار نیست که از هم بی خبر بمانیم بعد مسافت هم قاره به قاره نیست و از راه زمینی گمان نکنم بیش از هفت یا حداکثر هشت ساعت باشد.
رز به صورت سودابه تبسم کرد و گفت:
-همه این حرفها در مرحله ی اگر و شاید است.پس جلو جلو غصه نخور.
پس از رفتن رز،رسول به همسرش گفت:
-یقین دارم که رز در ولینگتن زندگی اش تغییر می کند.
و همان شب پس از اطمینان به این که سودابه خوابیده است به خانه نعیم زنگ زد و او را از خواب بیدار نمود و به صدای خواب آلود او که گفت"الو" با صدای آرام گفت:
-نعیم منم رسول.
صدای نعیم تغییر کرد و هیجان زده گفت:
-سلام خوشحالم که به سلامت رسیدی.
رسول گفت:
-خواستم خبر بدهم که حدس ات درست بود و رز...
نعیم شتابان گفت:
-گوشی دستت باشد...
و لحظاتی بعد گفت:
-الو رسول بگو،
رسول کوتاه گفت:
-آماده باش به زودی مهمانت از راه می رسد فقط یادآوری کنم که...
نعیم گفت:
-می دانم قولم را فراموش نمی کنم.
رسول با گفتن شب بخیر گوشی را گذاشت و به خود گفت:
-من که باور نمی کنم!
روز به هفته و هفته به ماه انجامید تا آقا وخانم رازقی رضایت دادند و او را روانه کردند.
رز با در دست داشتن دو نشانی بدون هیچ نگرانی حرکت کرد. هم آپارتمانی برای سکونت داشت و هم شغلی که بی کار نباشد از فرودگاه تاکسی گرفت و در مقابل آپارتمان محل سکونتش پیاده شد و با اطمینان از شماره پلاک وارد شد و مقابل میز کوچک سرایدار ایستاد و گفت:
من رازقی هستم مستاجر جدید پلاک هفت
پیر مرد سرایدار به رویش لبخند زد و گفت:
منتظر شما بودم خوش آمدید بعد کشوی میزش را بیرون کشید و دسته ای کلید به رز داد و در مقابل تشکر رز گفت:
من برای اهالی آپارتمان خرید هم انجام می دهم صبح ها قبل از رفتن مایحتاج را روی میز بگذارید
رز باز هم تشکر کرد و قصد داشت سوار آسانسور بشود که منصرف شد و رو به مرد سرایدار پرسید:
به من گفته شده که دو خانواده ی ایرانی هم در همین آپارتمان زندگی میکنند,درست است؟

سرایدار گفت:
بله آپارتمان سه و نه خانم و آقای ملکوتی در شماره سه و آقا و خانم جاویدان به اتفاق پسرشان در شماره نه
رز با گفتن»ممنونم«از او جداشد,
رسول در مورد ساکنین آپارتمان به او مژده داده بود که با دو خانواده هم وطن همسایه است و آقا و خانم رازقی با دلگرمی از حضور آن ها رز را روانه کرده بودند.
رز وقتی در آپارتمان را گشود با نگاهی خریدارانه به آن نگریست و از وسعت و چیده شدن اثاث لبخندی بر لب آورد و به خود گفت:

هر چه حقوق می گیرم باید بابت اجاره پرداخت کنم آیا جای کوچکتر وجود نداشت که برایم اجاره کند؟!
با گشودن در یخچال و خالی بودن آن فکر کرد که بهتر است هم برای خرید برود و هم مغازه های اطراف خانه را شناسایی کند.با این قصد از آپارتمان خارج شد و هنگام قفل کردن آن به راهروی نسبتا طویل چشم دوخت و شاهد شد که بیش از دو آپارتمان وجود ندارد یکی متعلق به خودش و دیگری شماره هشت.
او از خود پرسید:»اینجا طبقه سوم است اگر در هر طبقه دو آپارتمان وجود داشته باشد باید پلاک او شش باشد نه هفت«بعد به خود جواب داد»شماره سرایدار را فراموش کرده بودم«

Signature
     
#32 | Posted: 23 Jul 2013 22:10 | Edited By: paridarya461
رز فکر کردن در این مورد را رها کرد و سوار آسانسور شد و پایین رفت. مرد سرایدار در مقابلش ایستاد و پرسید:
مورد پسندتان بود؟
رز گفت:
بله قصد دارم خرید کنم و در ضمن با خیابان بیشتر آشنا شوم. ممکن است بگویید کجاست؟

مرد سرایدار از کشوی میزش نقشه در آورد و به دست رز داد و گفت:
زیاد دور نیست سر چهارراه مشخص است این نقشه را همراه داشته باشید
رز وقتی خارج شد باران شروع به بارش کرد.خواست برگردد و چتر بردارد که منصرف شد و به جای قدم زدن به سوی چهارراه دوید و چون به فروشگاه رسید بی درنگ وارد شد.
باران سراپای وجودش را خیس کرده بود و هنگامی که نگاهش در آینه به خود افتاد و موهای پریشان و خیسش را مرتب کرد و بعد بدون اولویت خرید کرد.
وقتی فروشگاه را ترک کرد از شدت باران هم کاسته شده بود اما هنوز می بارید و رز تا رسیدن به آپارتمان شکل مضحک و ترحم انگیزی پیدا کرده بود
مرد سرایدار پشت میزش نبود و رز خوشحال از این که کسی او را با این هیبت نمی بیند سوار آسانسور شد و به محض ورود خرید ها را در آشپز خانه گذاشت و به سوی حمام روانه شد.

با صدای زنگ تلفن شتابان بیرون آمد و گوشی را برداشت صدای مادرش را شنید که نگران پرسید:
رز خودت هستی؟
رز سلام کرد و مادر با همان لحن بار دیگر پرسید:
کجا بودی؟چرا به تلفن جواب نمی دی؟
رز گفت:
رفته بودم و تازه آمده ام
رز که می دانست سوال و جواب ها به طول می انجامد نشست تا شرح مبسوطی از آغاز سفر تا به آن ساعت ارائه دهد وقتی مکالمه به پایان رسید نفس بلندی کشید و با خود اندیشید :" چقدر دلم تنگ شده!"
رز بی آنکه بداند دو چشم مشتاق او را از لحظه ورود و سوار شدن به تاکسی تعقیب می کرده و در زیر رگبار باران شاهد وضعیت اسفبار او بوده و در ضمن دل سوزاندن به هیبت او خندیده است و آنقدر صبر نموده تا روشنایی چراغ او را ببیند و سپس راهی شود.
شب زودتر از موعد به بستر رفت تا صبح زود برای رفتن به سرکار راهی شود.
وقتی ساعت شماطه دار به صدا در آمد از بستر بیرون آمد و شتابان خود را برای خروج آماده کرد. از آسانسور که خارج شد به سلام صبح بخیر مرد سرایدار با لبخند پاسخ گفت و از او خواست تا برایش تاکسی بگیرد تصمیم داشت روز اول را با تاکسی طی طریق کند و در روزهای دیگر با اتوبوس.
شب گذشته از روی نقشه فاصله خیابان تا شرکت تا خیابان محل سکونتش را با خودکار قرمز مشخص کرده بود و مسیری را که می بایست می پیمود را به خاطر سپرده بود وقتی تاکسی در مقابل بنای رفیع شرکت ایستاد و از آن پیاده شد پیش از قدم گذاشتن به آن از بیرون ساختمان را به تماشا ایستاد و با خود فکر کرد که رسول اغراق نکرده و به راستی با عظمت است.
طبق راهنمایی رسول از نگهبان سراغ دفتر آدام را گرفت که خوشبختانه در طبقه هم کف قرار داشت رز در پشت اتاق او نفس عمیق کشید و سپس انگشت بر در کوبید و وارد شد منشی آقای آدام موشکافانه به او نگریست و در مقابل لبخند رز واکنش از خود نشان نداد و هنگامی که رز خود را معرفی کرد. با گفتن " لطفا بنشینید" او را پذیرا شد.
رز به چهره سرد و مغرور او نگریست بی اختیار چهره خانم آمسترانگ را بیاد آورد منشی گوشی را برداشت و ورود رز را به آقای آدام اطلاع داد و سپس با انگشت اتاق را نشان داد که داخل شود.
رز آقای آدام را مردی یافت نسبتا مسن که با خوشرویی او را پذیرفت و در مصاحبه ای دوستانه که بیشتر مانند گپ زدن بود از او اطلاعات کسب کرد و سپس از پشت میز بلند شد و دست به سوی او دراز کرد و گفت:
- به جمع ما خوش آمدید.
فصل هشتم
یک ماه از ساکن شدن رز در آپارتمان گذشته بود و او جز سرایدار با فرد دیگری روبرو نشده بود و در تماسهای شبانه اش به جز مادر به پسرعمو هم می بایست گزارش روزانه می داد.
روز جمعه بود و رز هنگام بازگشت از سرکار به یاد خرید افتاد و تصمیم گرفت برای تعطیلی روز شنبه و یکشنبه خرید کند و در این دو روز به وضع خانه اش سرو سامان بدهد هنگام صبح آسمان ابری باریده بود و این بار وقتی رز عازم خرید شد آفتاب به شدت می تابید وارد فروشگاه که شد سرفرصت تمام فروشگاه را درنوردید و سبد خرید را از آنچه که نیاز داشت پر نمود و در این اندیشه بود که برای شام شبش چه کند که دید مردی با قد بلند و قدمهای بلند از فاصله میان قفسه ها گذشت. عبور او بی اختیار قلب رز را لرزاند و وادارش کرد برای دوباره دیدن آن مرد سبد چرخ دار خرید را به دنبال خود بکشد که در اثر بی احتیاطی چرخ به ماکت استوانه ای شکل عینکها خورد و آن را واژگون کرد. هیچکس برای توبیخش نیامد و او خود را ملزم دانست که استوانه را به شکل سابق خود استوارکند و عینکها را که خوشبختانه آسیب ندیده بودند به گیرشان بیاویزد. این کار موجب شد تا رویت مرد را از دست بدهد چه وقتی در میان قفسه ها به جستجو پرداخت اثری از او نیافت با خود اندیشید:" امکان ندارد که او اینجا باشد پسرعمو گفت که حوزه ماموریتش به استرالیا تغییر کرده و من هم که تنها قامت آن مرد را دیدم نه چهره اش را اما بو؟ بوی ادکلنی که به مشامم رسید همان بوی ادکلن او بود و در این مورد اشتباه نکرده ام"
کنجکاوی وادارش کرد تا هنگام خروج از فروشگاه هم به پیرامونش نگاه کند و بعد به سوی آپارتمانش حرکت کند.
وارد ساختمان که شد خانمی میانسال با سرایدار در حال گفتگو بود که با وارد شدن رز سرایدار رو به او کرد و گفت:
- خانم جاویدان مستاجر شماره نه.
آن خانم با دقت به سرتاپای رز نگاه کرد و گویی او را پسندید لبخند بر لب دستش را پیش آورد و گفت:
- از آشنایی با شما خوشبختم
رز دستش را فشرد و گفت:
- من هم رازقی هستم و خوشحالم که پس از یکماه سعادت پیدا کردم هم وطنم را ببینم.
خانم جاویدان از سر تاسف سرتکان داد و گفت:
- جای تاسف است که ما آدمها مثل ماشین کار می کنیم و شب آنقدر خسته ایم که دیگر فرصت پیدا نمی کنیم کسی را ملاقات کنیم اما براستی من و خانم ملکوتی تصمیم داشتیم روز یک شنبه برای آشنا شدن با شما و خیرمقدم گفتن به دیدنتان بیایم اما قبل از مزاحمت حتما با شما هماهنگ می کردیم.
رز گفت:
- خوشحال می شوم.
فارسی صحبت کردن آنها از حوصله سرایدار بیرون بود و او آنها را تنها گذاشت و به تماشای خیابان مشغول شد.
خانم جاویدان گفت:
- اینجا مجتمع بزرگی است و اکثر مستاجرین مهاجر هستند و تنها من و شما و خانواده آقای ملکوتی ایرانی هستیم که امیدوارم هوای همدیگر را داشته باشیم باور کنید تا وقتی که آقای نیکزاد در اینجا سکونت داشت ما احساس امنیت میکردیم اما با رفتن ایشان کمی نگرانیم.گرچه آقای نیکزاد به ما خاطر جمعی دادند و گفتند که اگر این مجتمع امن نبود هرگز برای فامیل نزدیکم اجاره نمی کردم خیالمان را تا حدودی راحت کرد اما...

Signature
     
#33 | Posted: 23 Jul 2013 23:51 | Edited By: paridarya461
رز حس کرد سرش به دوران افتاده و حرفهای دیگر خانم جاویدان را نمی فهمد پس از گفتن با اجازه تان از او جدا شد و سوار آسانسور شد. اسم نعیم و اینکه آپارتمان قبلا به او تعلق داشته و اوست که اینجا را برای رز کرایه کرده داشت دیوانه اش می کرد و باورش نمی شد که پسرعمویش او را فریفته است.
به محض ورود به آپارتمان اجناس را بر زمین گذاشت و به سوی اتاق خواب دوید درهنگام حرکتش پسرعمو برگه ای به دستش داده بود و گفته بود این کپی اجاره نامه است که باید در اختیارت باشد . رز به جستجوی کپی پرداخت و چون آنرا یافت بدون اینکه به مفاد آن توجه کند به امضای پای قرارداد نگریست و با خواندن اسم رسول رازقی نفس آسوده ای کشید اما گفته های خانم جاویدان را نمی توانست دروغ انگارد و ذهنش پیرامون گفته های او دور می زد و صحت و سقم آن را می سنجید و برای خود دلایلی می تراشید
می دانست که هنگام شب پسرعمو تماس خواهد گرفت و می تواند جواب سوالاتش را بگیرد پس باید صبر کند.
رز هنگام برجای گذاشتن اجناس با این احساس که نعیم پیش از او در این آپارتمان می زیسته و او به هرچه می نگرد قبلا نعیم به آن نگریسته دچار احساس شد و بر کف آشپزخانه نشست و گریست .
هنگامی با صدای زنگ تلفن بلند شد اشکش را پاک نمود با این اندیشه که کسی شاهد گریستنش نباشد. قبل از برداشتن گوشی تلفن نفس بلندی کشید و سپس آن را برداشت و با گفتن بله سکوت کرد تا برخود مسلط شود صدای مادر خوشحالش کرد و هنگام صحبت با مادر از صدای گرفته دخترش پرسید:
- رز سرما خورده ای؟
گفت نه دستم فلفلی بود نفهمیدم به بینی ام مالیدم. نگران نباش.
مادر پرسید:
- امروز چطور گذشت؟
و رز شروع به شرح واقعه کرد و از ملاقاتش با خانم جاویدان صحبت کرد اما از آن قسمت که آپارتمانش پیش از او به چه کسی تعلق داشته گذشت و تنها به این نکته که در روز یک شنبه مهمان خواهد داشت اشاره کرد.
مادر به او پیشنهاد داد که برای پذیرایی از مهمانانش بهتر است شیرینی خانگی درست کند و رز پیشنهاد او را پذیرفت.
پس از پایان مکالمه رز همانطور که نشسته بود دقیقتر و موشکافانه تر به اطرافش نگاه کرد و به خود گفت:
- خانم جاویدان به همسر نعیم اشاره نکرد آیا این آپارتمان متعلق به دوران تجرد اوست یا اینکه او در یک زمان دو آپارتمان در اختیار داشت یکی برای خودش و همسرش و این برای...
از فکری که در مورد نعیم کرد شرمنده شد و به خود گفت:
- امکان ندارد او انسان پاکی است شاید برای ملاقات با دوستانی که نخواهد به حریم خانه اش وارد شوند اینجا را اجاره کرده است.این فکر را عاقلانه دانست و زمزمه کرد:
- آیا رسول همه چیز را درمورد من به او گفته؟ آیا او می داند که من به تنهایی آمده ام یا گمان دارد که من ازدواج کرده و با همسرم سفر کرده ام؟
بار دیگر صدای تلفن بلند شد و رز با گفتن " حالا همه چیز را می فهمم" گوشی را برداشت از شنیدن صدای رسول هیجان زده شد و نتوانست بر احساس خود غالب شود و چنان سلام و احوالپرسی کرد که رسول تعجب کرد و پرسید:
- رز مهمان داری؟
رز گفت: نه
رسول گفت:
- صدایت هیجان زده است و گمان کردم مهمان داری
رز برخود مسلط شد و گفت:
- خوشحالم اما مهمان ندارم ساعتی پیش با خانم جاویدان آشنا شدم اگرچه جوان نیست اما زن خوش مشرب و خون گرمی است. راستی پسرعمو او حرفهایی هم درمورد مستاجر قبلی گفت که باورش برایم مشکل است.
رسول پرسید:
- او چه گفت؟
رز گفت:
- این که این آپارتمان قبلا به آقا نعیم اختصاص داشته و او می دانسته که من می آیم.
صدای خنده رسول موجب تعجب رز شد و پرسید:
می خندی؟
رسول گفت:
- آره چون تو فراموش کردی که او شخصیت مهمی است و داشتن چند آپارتمان تعجب آور نیست اما اینکه او بداند تو می آیی اشتباه است چون من به او نگفتم که آپارتمانش را برای چه کسی می خواهم و او هم کنجکاوی نکرد اما رز بهتر است که بگذاری همسایگان فکر کنند که تو از اقوام او هستی برای حسن اعتبارت خوب است.
لحن رز دیگر شاد و هیجان زده نبود و با گفتن:" بسیار خوب شب بخیر!" گوشی را گذاشت.
اشتها برای خوردن غذا نداشت. با لباس به بستر رفت و دراز کشید و با خود شروع به حرف زدن کرد با گمانهای قبل از تلفن رسول خوشحال بود و به خود باورانده بود که نعیم پیش از ترک آپارتمان برای او نشانی گذاشته است که باید خوب جستجو کند تا بیابد.
زیرلب زمزمه کرد:
- ای کاش رسول تلفن نکرده بود و ای کاش نعیم محافظه کار و بزدل نبود. یقین دارم اگر هم میدانست من می آیم هرگز جرات نداشت به خانم جاویدان بگوید که پیش از ازدواجش با نرگس مرا دوست می داشته.
صبح برای خرید مواد شیرینی که در خانه نداشت لباس پوشید و عازم سوپر مارکت شد. هوا ابری و بارانی بود و او با اطلاع از هوای نامناسب با خود چتر همراه کرده بود و هنگام برداشتن مواد از قفسه این بار بدون آن که کسی را دیده باشد از بوی ادکلن کنجکاوی اش برانگیخته شد و به اطرافش نگاه کرد در آن قسمت به جز خودش دو خانم دیگر درحال انتخاب بودند از ردیف قفسه ها گذشت و با چشمش به جستجو پرداخت فروشگاه خلوت بود و به او دید وسیع را می داد کسی را ندید و با اندیشه که یکی از آن دو خانم از این ادکلن مردانه استفاده کرده به داخل غرفه بازگشت و کار خرید را انجام داد و سپس به طرف صندوق براه افتاد.
در غرفه نزدیک به صندوق که اختصاص به مواد نقاشی کودکان داده شده بود بار دیگر همان بو را حس کرد و با دیده نشدن کسی در آن غرفه تصمیم گرفت دست از کنجکاوی بردارد و به خانه برگردد.
هنگام ورود مرد سرایدار پس از گفتن صبح بخیر اضافه کرد:
- اینطور که مشخص است ترجیح می دهید که خودتان خرید کنید.
رز خندید و گفت:
- تا وقتی که با محیط آشنا شوم و پس از آن به شما زحمت خواهم داد.
مرد سرایدار سرفرود آورد و دکمه آسانسور را برای پایین آمدن فشرد.
رز بی اختیار رو به او کرد و گفت:
- آقای نیکزاد از زمانیکه از این جا رفته اند دیگر بازنگشته اند؟
مرد سرایدار با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
- دیشب به دیدارتان نیامدند؟
رز سرتکان داد و مرد سرایدار گفت:
- پس حتما به دیدار همکاران رفته بودند چون دیروقت بود که از آپارتمان خارج شدند.
رز با گفتن " بله حتما همینطور بوده" تشکر کرد و سوار آسانسور شد و با خود فکر کرد" پس او برگشته و معلوم نیست که می ماند یا برمی گردد. رسول گفت که او به استرالیا منتقل شده و نمی داند که آپارتمانش را من اشغال کرده ام باید بفهمم که آیا دیشب دوستانش به او گفته اند و صحبتی از من به میان آمده است یا نه؟"
رز مشغول پخت شیرینی شد و به تلفن خانم جاویدان که پرسید آیا می تواند خود و خانم ملکوتی ساعت چهار بعدازظهر به دیدنش بیایند؟ با خوشحالی گفت:
- بفرمایید منتظرتان هستم.
برای ناهار کنسرو گرم کرد و با اشتها خورد. حس خوشایندی همراه با کمی اضطراب داشت و نگاه گاه و بیگاهش به ساعت و نزدیک شدن به ساعت ملاقات بر اضطرابش می افزود و رنگ خوش آشنایی را کمرنگ تر می کرد. وقتی همه چیز را برای پذیرایی مهیا دید حمام کرد و موهای بلندش را خشک کرد و بلوز و شلوار سفیدش را پوشید و از عطر گل رز به خود زد و به زنگ تلفن ناشناسی که اشتباهی گرفته بود پاسخ داد و در همان زمان هم صدای زنگ در آپارتمانش برخاست و او با نگاهی به ظاهر خود لبخند بر لب آورد و در را گشود.
خانم جاویدان متبسم در مقابل او ایستاده بود و پشت سرش خانم که گمان برد کمین کرده است ایستاده بود.
رز با سلام و احوالپرسی گرمی در را به رویشان کاملا گشود و با داخل شدن خانم جاویدان اندام آن خانم هویدا شد او با خنده دست پیش آورد و گفت:
- ملکوتی هستم به این مجتمع هفتاد و دو ملت خوش آمدید.
رز خانم ملکوتی را زنی خوش اندام و جوان یافت که روسری شالی اش را به شیوه زنان عرب برسر کرده بود. رز هم به او خوشامد گفت و تعارفشان کرد بنشینند.
هردو هدیه آورده بودند. خانم جاویدان پسته رفسنجان و خانم ملکوتی گز اصفهان.
رز وقتی چای و شیرینی تعارفشان کرد خانم ملکوتی گفت:
- از بوی خوش وانیل فهمیدیم که شما شیرینی خانگی درست کردید شیرینی پزی می دانید؟

رز سرتکان داد و گفت:
- نه اما به یکی دو شیرینی کمی واردم که امیدوارم خوب شده باشد.
هردو با تناول شیرینی لب به تعریف و تمجید گشودند و خواستار یاد گرفتن آن شدند که رز گفت:
- هروقت تصمیم گرفتید بپزید خبرم کنید تا کمکتان کنم.
خانم ملکوتی ضمن نوشیدن چایش گفت:
- به ما گفته شد که خانواده ایرانی ساکن اینجا می شود این آپارتمان برای شما بزرگ نیست؟

رز لبخندی زد و گفت:
- من تنها نیستم و پدر و مادرم از اوکلند می آیند اما کمی زمان می برد. من برای اینکه کارم را از دست ندهم زودتر آمدم.
خانم جاویدان پرسید:
- شما کجا کار می کنید؟
و رز پاسخ داد:
- من مهندس مکانیک هستم.
که صدای شاد دو زن را با هم شنید که گفتند :" چه خوب!" بعد خانم ملکوتی رو به دوست خود کرد و گفت:
- آقا نعیم هم حواس پرت شده.
و به سوال "چطور؟" رز پاسخ داد.
- آقای نیکزاد به ما گفتند وکیلی قرار است همسایه مان شود که خبر دادیم شما آمده اید.
رز گفت:
- ایرادی بر آقای نیکزاد نیست. چون پدر خودم هم گاهی به هنگام معرفی من مرا مهندس برق معرفی می کند چه رسد به آقای نیکزاد که از اقوام دور هستند و بیشتر با پسرعموی من قرابت و نزدیکی دارند
آیا چای دیگری میل دارید؟
خانم جاویدان گفت:" بله" و خانم ملکوتی با گفتن " نه ممنونم" پرسید:
- چند سال است که از ایران آمده اید؟
رز گفت:
- پنج شش سال.
خانم ملکوتی گفت:
- من حتی به خواب هم نمی دیدم که از وطنم سفر کنم و مجبور باشم دور از خانواده ام زندگی کنم روزی که حمید به خواستگاری ام آمد عنوان کرد که بنا بر حساسیت شغلی اش مجبور است که سفر کند اما من هرگز فکر نمی کردم که ماموریت هایش دو سه ساله باشد.
رز با لحن شوخ گفت:
- زندگی مارکوپولویی هم چندان بد نیست.
به جای او خانم جاویدان پاسخ داد:
- تا پای فرزندی در میان نباشد بله! خیلی هم خوب است. اما این سفرها برای بچه ها خسته کننده و غیرقابل تحمل است تا می آیند دوستی پیدا کنند و به مدرسه و محیط خو بگیرند مجبور می شوند چمدان ببندند و راهی شوند شما تک فرزندید؟
رز سر فرود آورد و خانم جاویدان ادامه داد:
- اینطور خوب است و دیگر والدینتان نگرانی ندارند.
رز خندید و گفت:
- مادرها همیشه نگران فرزندانشان هستند و تعداد فرزندان در این رابطه مهم نیست. اما با شما در مورد این که بچه ها از این مهاجرت لطمه می بینند موافقم.
خانم ملکوتی با لحن شوخ گفت:
- به همین خاطر است که من بچه ندارم و خیال هم ندارم حالا حالاها خود را اسیر کنم. رز؟ شما نامزد ندارید؟
- نه و من هم خیال ندارم حالا حالاها خود را اسیر کنم.

Signature
     
#34 | Posted: 24 Jul 2013 01:26 | Edited By: paridarya461
هرسه با صدا خندیدند. رز میوه تعارفشان کرد و در همان حال پرسید:
- این آپارتمان چند طبقه است؟ از بیرون به نظر خیلی بلند نمی آید.
خانم ملکوتی گفت:
- ده طبقه است و هر طبقه دو واحد وقتی می گویم آپارتمان هفتاد و دو ملت شوخی نکردم چون از هر قوم و ملیتی در اینجا داریم : هندوستانی افغانی استرالیایی آمریکایی و ایتالیایی. خود ولینگتونی.
و خانم جاویدان گفت: بحرینی.
رز پرسید:
- همسایه من اهل کجاست؟
که بلافاصله هردو گفتند :
- بحرینی است!
و خانم ملکوتی گفت:
- تاجر است اما تاجر چی؟ خدا می داند. اینجا درست مثل ایران است که تا بخواهی با همسایه ای دوست شوی و مراوده برقرار کنی رفته است.در این مدت که ما اینجا هستیم تا کنون چند بار مستاجرین تغییر کرده اند و تنها ما و دو خانواده افغانی و هندوستانی مانده ایم. و این آقای بحرینی که غالبا در سفر است و آپارتمانش قفل است. آقای نیکزاد قرار بود خانمش را در همین آپارتمان اسکان دهد اما بعد بنا به دلایلی منصرف شد و خوشبختانه شما ساکن شدید.
رز بی اختیار پرسید:
- آیا با خانم نیکزاد مراوده دارید؟
خانم جاویدان گفت:
- جز در مراسم اعیاد و سوگواری که همه اعضای سفارت جمع می شوند ما خانم نیکزاد را نمی بینیم اما اینطور شنیده ایم او وسواس دارد و می گویند آب را هم آب می کشد و می خورد به همین دلیل دوست ندارد با کسی معاشرت کند اما این را هم شنیده ایم که شیرینی پز قابلی است و از انگشتانش هنر می بارد.
رز متعجب پرسید:
- اگر چاق است پس چطور وسواس دارد؟

هردو مهمان با هم گفتند:
- چه ربطی بهم دارند؟
رز از سر ندانستن سرتکان داد و گفت:
-درست نمی دانم اما به گمانم شنیدم آدمهای وسواسی روز بروز ضعیفتر می شوند و ...
خانم ملکوتی گفت:
-شاید تازه به این مرض مبتلا شده و شاید هم این شایعه صحت نداشته باشد.
خانم جاویدان با صدای بلند خندید و رو به دوست خود گفت:
- برای خانم رتزقی بگو که چه بلایی سر مهمانش آورده!
و خانم ملکوتی هم اول خندید و بعد رو به رز گفت:
- گویا چند هفته پیش مهمانی عزیز برای آقای نیکزاد از راه می رسد و او مهمان را با خودش به خانه اش می برد اما مهمان بیچاره از بس بشین و پاشو و نخور و بخور و دست بزن دست نزن شنیده که فرار را بر قرار ترجیح داده و گریخته
رز که می پنداشت منظور آنها از مهمان پسرعمویش رسول باشد و چون از او حرف و سخنی در مورد وسواس نرگس نشنیده بود با گفتن :" نباید شایعات را باور کرد" بلند شد تا بار دیگر پذیرایی کند که خانم ها هم به دنبال او بلند شدند و با گفتن:" خیلی وقتت را گرفتیم و اگر اجازه بدهی رفع زحمت می کنیم" رز را از پذیرایی مجدد بازداشتند و هنگام خروج از رز برای رفتن به خانه شان دعوت کردند و رز با خوشرویی پذیرفت.

هنگام تمیز نمودن ظروف با خود فکر کرد تغییر سرزمین هم نتوانست از کنجکاوی و سر از کار دیگران درآوردن بکاهد.
گزارش شبانه به مادر و رسول متفاوت بود. رز برای مادر آن قسمت از گفته ها را که به همسر نعیم مربوط می شد عنوان نکرد و هنگام گفتگو با رسول از صحت و سقم وسواس خانم نعیم پرسید و در مقابل خنده صدادار رسول پرسید:
- راستش را بگو آیا صحت دارد؟
رسول گفت:
- نه به این شدت و حدت اما صحت دارد. ولی باور کن که من از دست او فرار نکردم بلکه در چند روز آخر خیلی هم بهم خوش گذشت. رز! من نمی دونم که نعیم به چه دلیل برگشته و چقدر خیال ماندن دارد اما از تو می خواهم که مراقب باشی و او را ندیده انگاری! رز به یاد داشته باش که او دیگر مجرد نیست و همسر دارد . زنی با امید و آرزو با او پیوند بسته منظورم را درک می کنی؟
رز با قاطعیت گفت:
- مطمئن باش نعیم هنوز برایم هیچکس است.
بعد از قطع تماس رسول به خود گفت:
- فکر اینجایش را نکرده بودم.
رز در اطراف خود شروع به قدم زدن کرد و هشدار رسول پیاپی در گوشش انعکاس داشت بطوریکه برای جلوگیری از شنیدن آن دستهایش را بر گوشهایش گذاشت و با صدای بلند گفت:
- بس کن! بس کن!
به سوی دستشویی دوید و چند مشت آب بر صورتش پاشید و به چهره خود در آینه نگریست و به او گفت:
- دروغگوی کثیف تو آنقدر احمقی که همه را مثل خودت می بینی. اما رسول احمق نیست. او می داند که من چرا اینجا هستم و به چه منظور حاضر شدم دور از پدر و مادرم زندگی کنم او پیش از آنکه دلش برای من بسوزد به فکر نرگس و زندگی زناشویی او بود. او با هشدارش مرا تا حد یه... یه زن.... آه سر داره از درد می ترکه.
رز از دستشویی خارج شد و با صدای بلند گفت:
- نشانت می دهم به تو ثابت می کنم که درموردم اشتباه فکر کردی!
رز از صبح روز بعد روش دیگری در پیش گرفت و به سلام و صبح بخیر سرایدار کوتاه و از سر بی میلی پاسخ گفت و آپارتمان را ترک کرد و حتی تصمیم گرفت که به دیدار خانم جاویدان و ملکوتی نرود و اگر با آنها مواجه شد کار در خانه را بهانه قرار دهد و برای احتراز از اندیشیدن به نعیم کامپیوتری قسطی خرید و با خود به خانه آورد.
گزارشات روزانه مادر به مجمل گویی و با رسول به گفتن:" خوبم و همه چیز عادی پیش می رود" انجامید. و مرد سرایدار خرید مایحتاج او را به عهده گرفت.
رز از اتوبوس که پیاده می شد بدون توجه به مغازه ها و فروشگاه های مسیر تنها با نگاه به زیر پای خود به طرف آپارتمانش حرکت می کرد و متوجه نمی شد که دو چشم نگران تر از روز دیگر به او می نگرد.
با نزدیک شدن روز والنتاین مادر به او خبر داد که به اتفاق پدرش به دیدن او می آیند رز به ظاهر اظهار خوشحالی کرد اما قلبا دوست نداشت پذیرای کسی باشدچه آنها والدینش باشند. اما وقتی آمدند و رز در آغوششان کشید خلا وجودش به یکباره پر شد و شادی کودکانه به او بخشید. به نظرش رسید آنها در چند ماه گذشته که از هم دور بوده اند ضعیفتر شده اند. رو به آنها پرسید:
- خوب غذا نمی خورید؟
پدر سرتکان داد و گفت:
- از زمانی که تو از ما جدا شده ای مادرت دیگر میل و رغبتی به درست کردن غذا ندارد و غالبا یا غذای سرد داریم یا کنسرو. اما به من بگو تو چرا لاغر شده ای؟
رز خندید و گفت:
- یک به دلیل کار و دوم هم مشابه مشکل شما. اما امشب هم روی شبهای دیگر شام در رستوران و از فردا شب دست پخت گرم مامان چطور است؟!
پدر با گفتن " موافقم" به همسرش نگریست و او هم به عنوان قبولی سرفرود آورد. هردوی آنها آپارتمان رز را پسندیدند و فکر اینکه اگر رز ازدواج کند لازم نیست تغییر مکان بدهد را در غیبت رز بر یکدیگر افشا کردند.
هرسه خود را برای رفتن به رستوران آماده نمودند و هنگام خروج از آپارتمان وقتی در مقابل آسانسور ایستادند و دکمه را فشردند در آپارتمان آقای بحرینی باز شد و مردی با قد متناسب و لباس آراسته از آن خارج شد و به سوی آسانسور پیش آمد با رسیدن او آسانسور هم ایستاد و مرد به آنها سلام و شب بخیر گفت آقای رزاقی با گمان اینکه رز همسایه اش را می شناسد و با او آشناست دست پیش برد و به سلام و شب بخیر او با گرمی پاسخ داد و سپس همه باهم سوار آسانسور شدند .
آقای رازقی رو به مرد کرد و گفت:
- مرا ببخشید که خودم را معرفی نکردم من رازقی پدر رز هستم و خانم هم همسر بنده است. ما دیروز از اوکلند آمدیم و هنوز فرصت نکردیم با همسایگان دخترم آشنا شویم.
آقای بحرینی با یک نگاه به صورت برافروخته همسایه اش همه چیز را فهمید و گفت:
- من هم باید عذرخواهی کنم من فرید ملک بحرینی هستم!
آقای رازقی با این تصور که بحرینی به دنبال نام فامیل اوست گفت:
- آقای بحرینی خوب است که مردم به مناسبتهای مختلف و گوناگون جشن می گیرند و شادی می کنند!
با توقف آسانسور و خروج انها آقای بحرینی با گفتن:" بله همینطور است" به خطاب سرایدار برجای ایستاد و با گفتن " ببخشید" به سوی سرایدار برگشت
رز با قدم های بلند از آپارتمان خارج شد با چهره برافروخته رو به پدرش کرد و گفت:
- بابا من این مرد را نمی شناسم و اولین بار است که او را دیدم.
پدرش متعجب پرسید:
- مگه او همسایه تو نیست؟
رز گفت:
- چرا اما در این مدت که من اینجا زندگی می کنم او در سفر بود و گویا او هم چون شما تازه رسیده.
پدرش کمی به فکر فرو رفت و با گفتن " نمی دانستم " خطای خود را با گفتن " حالا کاری است که شده و او دیگر می داند که تو دختر مایی و اگر مسئله ای پیشامد کند هوایت را خواهد داشت" پوشاند.
رز خواست به اعتراضش ادامه دهد اما پشیمان شد و به خود گفت:
- کاری است که شده و گذشته.
پس دست زیربازوی پدرش انداخت و هرسه براه افتادند.
آن شب پدر با پرداخت هزینه رستوران و مادر با هدیه بلوزی به رنگ سرخ جشن را بر او کامل کردند دیروقت بود که به آپارتمان بازگشتند و رز در دل خدا خدا کرد که با آقای بحرینی مواجه نشوند.
یک هفته اقامت آنها چنان تند و پرشتاب گذشت که در شب آخر وقتی رز مادر را در حال بستن ساک دید متعجب پرسید:
- جایی می روید؟
مادر نگاهش کرد و گفت:
- فردا وقتی تو از سرکار برگردی ما رفته ایم.
رز آه بلندی کشید وگفت:
- یک هفته گذشت؟
مادر سر فرود آورد و رز با پرسش اینکه " نمی شد بیشتر بمانید؟" دل مادر را به درد آورد و او گفت:
- وقت معاینه پدرت می گذرد و مجبور می شود تا سه ماه بعد صبر کند.
رز گفت:- می فهمم و به همین مقدار هم که آمدید راضی ام

Signature
     
#35 | Posted: 24 Jul 2013 08:29
صبح زود به وقت رفتن به سرکار با آنها خداحافظی کرد و با چشمی خیس و بغضی در گلو از آپارتمان خارج شد در شرکت با مادر در تماس بود و آخرین خداحافظی تلفنی صورت گرفته بود رز هنگام بازگشت به خانه بی حوصله و گرفته بود و دلش نمی خواست زود به خانه برگردد و جای خالی آنها را ببیند پس تصمیم گرفت به جای رفتن به خانه به فروشگاه برود و در آنجا وقت بگذراند
مانند بار اولی که به فروشگاه وارد شده بود و بدون دانستن این که به چه چیز نیاز دارد چشمش هرچه را که دید و گمان برد که موجود ندارد خرید و چرخ خرید را با خود به تماشای فروشگاه برد.
فکر خفته در ضمیر ناخودآگاهش بیدار شد و بی اراده بو کشید و سپس مایوس روانه صندوق شد.
وقتی با دست پر از در آپارتمان وارد شد مرد سرایدار گفت:
- می نوشتید من برایتان خرید می کردم.
رز تشکر کرد و گفت:
- برای خرید نرفته بودم اما با خرید خارج شدم.
سرایدار گفت:
- حالتان را می فهمم با رفتن مادر و پدرتان احساس تنهایی می کنید!
رز به رویش لبخند زد و دکمه آسانسور را فشرد که در همان زمان آقای بحرینی وارد شد و به سلام سرایدار پاسخ داد و خود را به رز رساند و با گفتن " عصر بخیر خسته نباشید" منتظر توقف آسانسور شد هنگامی که هردو وارد شدند پرسید:
- حال پدر و مادر خوب است؟
رز لبخند زد و گفت:
- امروز برگشتند من باید از رفتار پدرم عذرخواهی کنم چون او نمی دانست که ما با یکدیگر آشنا نیستیم و ....
آقای بحرینی گفت:
- من خوشحالم که با آنها آشنا شدم و امیدوارم این آشنایی تداوم داشته باشد
رز تشکر کرد و هردو از آسانسور خارج شدند رز کلید به در می انداخت که صدای آقای بحرینی را شنید که گفت:
- خانم رازقی؟
رز سر به جانب او برگرداند و گفت:
بله؟
آقای بحرینی گفت:
- اجازه می دهید شما را به صرف شام دعوت کنم؟
رز گفت:
- متشکرم اما...
آقای بحرینی حرفش را قطع کرد و گفت:
- تعارف نکنید چون من حوصله تنها شام خوردن ندارم و می دانم شما هم برایتان سخت است با خانه خالی روبرو شوید پس تا مواد را جابجا کنید من برگشته ام.
رز خواست باز هم مخالفت کند که آقای بحرینی داخل آپارتمانش شده بود.
رز وقتی وارد شد و نگاهش به مبلی که پدرش می نشست افتاد بی درنگ دعوت آقای بحرینی را پذیرفت و بدون آنکه مواد را جابجا کند همه را در یخچال گذاشت و خود را برای رفتن آماده کرد
وقتی ضربه ای به در آپارتمانش خورد آن را گشود .آقای بحرینی کت و شلواری زیبا بر تن داشت و با پرسیدن " حاضرید؟" در آپارتمان رز را بست و مقابل آسانسور ایستاد .
رز گفت:
- آقای بحرینی من...
آقای بحرینی خندید و گفت:
- نام فامیل من ملک است و بحرین زادگاه من است.
رز گفت:
- متاسفم.
آقای ملک پرسید:
- گویا می خواستید چیزی بگویید؟
رز گفت:
بله می خواستم بگم که من ترجیح میدم با هم دیده نشویم.
آقای ملک با تعجب پرسید:
- چرا؟
رز گفت:
- به دلایلی که بعد برایتان خواهم گفت.
او قبول کرد و گفت:
- پس شما اول خارج شوید و بعد من.
رز به تنهایی سوار آسانسور شد و چون از آن پیاده شد. مرد سرایدار را ندید او از در خارج شد و بی اراده به راه افتاد و چندمتر دورتر از آپارتمان به صدای قدمهای تندی که به گوشش خورد قدم آهسته کرد تا آقای ملک به او برسد. او با خنده گفت:
- حس مجرمی را داشتم که از دست پلیس می گریزد آیا هنوز هم باید بدویم؟
رز سر تکان داد و گفت:
نه!
هردو با گامهایی آهسته به راه افتادند و آقای ملک گفت:
- مجبوریم سوار تاکسی شویم چون من جرات نکردم با اتومبیل خارج شوم.
هردو به سوی خیابان پیش رفتند و با گرفتن تاکسی سوار شدند و راننده به آدرسی که آقای ملک به او گفت به راه افتاد.
رستوران شیک و مرتب بود اما به مجللی رستورانی که پیتر او را مهمان کرده بود نبود. وقتی پشت میز نشستند آقای ملک پرسید:
- با نوشیدنی قبل از شام موافقی؟
رز گفت:
- من آب می نوشم.
آقای ملک به گارسون دستور نوشیدنی داد و سپس عمیق به چهره رز نگاه کرد و گفت:
- من آماده شنیدن هستم.
رز که فراموش کرده بود پرسید:
- در چه مورد؟
آقای ملک گفت:
- اینکه چرا...
رز هان بلندی گفت و افزود:
- شما را نمی دانم اما من از شایعه و حرفهای درگوشی می ترسم و مهمتر اینکه دعوت غریبه ای را پذیرفتن دور از عقل است اینطور نیست؟

آقای ملک با صدا خندید و گفت:
- نه برای دو انسان بالغ آیا شما در محیط کارتان با همکاران مرد سر یک میز نمی شینید و غذا نمی خورید؟
رز گفت:
- آنجا اجباری است اما خارج از شرکت اجباری در میان نیست.
آقای ملک گفت:
- نگرانید که با یک غریبه بیرون آمده اید اجازه بدهید من خودم را معرفی کنم. اسمم را که می دانید و دانسته اید که اهل کجایم. شغلم تجارت لباس است و درآمدم بد نیست. آپارتمانی در اینجا کرایه کرده ام اما در ) بریس بان( ویلایی اختصاصی دارم ازدواج کرده ام اما متاهل نیستم.
گارسون پیش آمد و لیوانها را برداشت و پرسید:
- دستور غذا می دهید؟
آقای ملک منوی غذا را برداشت و به رز گفت:
- شما انتخاب کنید.
رز گفت:
- اگر نمی رنجید من سفارش ندهم چون هیچ اشتها ندارم.
آقای ملک منو را روی میز گذاشت و از پشت میز بلند شد و گفت:
- درست مثل من!
وقتی از رستوران خارج شدند هردو ترجیح دادند قدم بزنند و هنگامیکه سوار بر تاکسی به آپارتمان بازگشتند مانند خروج عمل کردند و در مقابل آپارتمان رز با گفتن " شب بخیر" از یکدیگر جدا شدند.
رز وقتی در یخچال را گشود تا کیسه خرید را خارج کند تازه متوجه شد که مادر برایش غذا تهیه دیده است.
آن شب رز با اندیشه دیگری دیده بر هم نهاد و به خواب رفت.

Signature
     
#36 | Posted: 24 Jul 2013 08:44
فصل نهم
دو ماه از آشنایی آن دو می گذشت و اگر چه هر روز یکدیگر را نمی دیدند اما با تماس تلفنی جویای حال هم می شدند رز نسبت به آقای ملک احساس دوستانه ای داشت و رفتار مودبانه و رعایت اصولی که رز حریم عفت می دانست موجب شد تا به دوستی او رغبت نشان دهد.
آقای ملک با چهره گندمگونش و لبخندی که بر لبانش دیده می شد و برق ساطع شده مهر از چشمانش و تلفظ غلیظ بعضی واژه ها به زبان اصلی اش و اینکه آگاهی او از دین و سیاست بر پایه همان نظریه ای بود که سالها پدرش کوشیده بود آقا نعیم را متقاعد کند که نتوانسته بود.
رز در مصاحبت با او نگران و پریشان نبود. و نمی ترسید که اظهار عقیده اش مورد نقد و موجب خشم شود. همسویی عقاید قفل زبان رز را گشود و از خود و اینکه به چه دلیل هجرت کرده اند صحبت کرد.
آقای ملک در آخر صحبت به رز گفته بود:
- من تحصیلات دانشگاهی ندارم اما وقتی احساس کردم که برای ترقی می بایست هجرت کنم اینکار را انجام دادم آقای رازقی مرد دوراندیش و از خود گذشته ای است که حاضر شد غربت را تحمل کند تا شما به موفقیت برسید آیا هیچ به فکر بازگشت افتاده ای؟
سوال آقای ملک ذهن رز را برده بود به سوی نعیم و با تکان سر گفت:
- نه شاید روزی می خواستم برگردم اما دیگر نه!
رز در تماس تلفنی اش با سودابه آقای ملک را به او معرفی کرده و آنچه را که از وی شناخته بود بدون بکار بردن اغراق بیان کرده بود.

سودابه خوشحال بود که بالاخره رز توانست مهر دیگری را جایگزین کند و نعیم را فراموش کند به لحن شوخ گفت:
- تورو خدا تا پشیمان نشده ای ازدواج کن.
رز گفت:
- بسیار خوب به خاطر تو هم که شده همین امشب می روم خواستگاری اش راضی شدی؟

سودابه گفت:
- شوخی نمی کنم! واقعا اگر این آقای ملک همانی است که با او احساس راحتی و آرامش می کنی روی قضیه ازدواج فکر کن و تصمیم بگیر! آیا هیچ صحبتی در مورد اینکه چرا و به چه علت همسرش را طلاق داده کرده است؟
رز گفت:
- نه و من هم کنجکاوی نکردم که بدانم او از گذشته من همانقدر می داند که خودم برایش تعریف کردم و او هیچ نپرسیده است. من هم دوست ندارم تا خودش عنوان نکرده پرسش کنم.
سودابه گفت:
من یقین دارم وقتی موضوع خواستگاری به میان آید خودش بازگو خواهد کرد.
رز گفت:
- سودی آن چه برایت می گویم دوست دارم که میان خودمان باشد و پسرعمو رسول نداند.
سودابه به او اطمینان خاطر داد و صدای وای گفتن رز را شنید که گفت:
- غذایم سوخت!
و با عجله به مکالمه پایان داده بود.
رز تصمیم داشت تعطیلات کریسمس به اوکلند برگردد و در کنار خانواده اش باشد. هفته ای قبل از تعطیلات وقتی مردم را در حال جنب و جوش می دید و فروشگاه ها که به انواع مختلف تزیین شده و به استقبال سال جدید می رفتند در وجود او هم شوری برانگیخته شده بود و با خرید درخت کاج و لوازم تزیینی آپارتمانش را از حالت یکنواختی خارج کرده بود گرچه می دانست به هنگام تحویل سال در خانه اش نیست.
وقتی آقای ملک به در آپارتمانش آمده بود و رز در را بروی او گشوده بود چشم آقای ملک بر کاج تزیین شده افتاده و حسن سلیقه رز را ستوده بود.
رز برای اولین بار از مدت آشنایی تعارفش کرد داخل شود تا او ضمن نوشیدن چای به رز فرصت دهد تا تغییر لباس بدهد.
آقای ملک بر مبلی که نزدیک درخت بود نشست و به چراغهای چشمک زن نگریست و از رز که در حال ریختن چای بود پرسید:
- فکر رفتن قطعی است؟
رز گفت:
- بله اما این چند روز باقیمانده دارد بی تابم می کند و دوست داشتم که همین امشب یا فردا حرکت کنم.
حرف رز موجب شد چهره آقای ملک درهم شود و بپرسد:
- هیچ دلبستگی نداری؟
رز فنجان چای را به دستش داد و گفت:
- وقتی در کنار کسانی که دوستشان دارم باشم و ...
آقای ملک حرف او را قطع کرد و گفت:
- منظورم اینجاست
رز که از سوال آقای ملک پی به مقصود او برده بود لب به دندان گزید و با گفتن " الان حاضر می شوم" از او دور شد و سوال او را بی جواب گذاشت.
در رستوران آقای ملک باردیگر سوال خودرا تکرار کرد و رز اینبار گفت:
- وابستگی یک سویه...
آقای ملک میان حرفش دوید و گفت:
- وابستگی نه! دلبستگی! آن هم نه یک سویه که باید دانسته باشی به تعویق انداختن سفرم به چه علت و به خاطر کیست.
رز اگر بدانم تو هم به من علاقه داری در سفر همراهت می شوم تا تو را خواستگاری کنم.
رز چهره برافروخته اش را از او برگرداند اما زمزمه کرد:
- برای سفر آماده باش!
آقای ملک بی اختیار دستش را روی دست رز گذاشت و با صدایی که از هیجان می لرزید گفت:
- قول می دهم که پشیمان نشوی.
رز همان شب در تماسش با مادر پرده از رازش برداشت و به او خبر داد که با آقای بحرینی به دیدارشان خواهند آمد. مادر با بیاد آوردن چهره او به رز گفت:
- قیافه اش که به دل می نشست خدا کند درونش هم خوشایند باشد. حالا کی حرکت می کنید؟
رز جواب داد:
- پس فردا
مادر پرسید:
- به دیگران هم بگویم؟ منظورم عمویت و...
رز گفت:
- بگویید اما برای دعوت کردنشان بگذارید خودم باشم.
مادر قبول کرد و هنگامی که گوشی را گذاشت با بانگی بلند از سرشعف همسرش را صدا زد و گفت:
- مژده بده رز دارد به اتفاق همسر آینده اش می آید.
آقای رازقی مبهوت به همسرش نگریست و پرسید:
- همسر آینده اش؟
خانم رازقی مقابلش نشست و با خوشحالی گفت:
- آره همسر آینده اش اما حدس بزن او کیست؟

آقای رازقی که از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشده بود بلکه خشم وجودش را پر کرده بود بانگ زد:
- اوهرکه می خواهد باشد! رز چطور جرات کرد بدون مشورت با ما برای خودش شوهر انتخاب کند و با وقاحت بگوید که دارد می آید و مرد اجنبی به همراه دارد.
خانم رزاقی گفت:
- مردی که رز انتخاب کرده ما هر دو او را دیده ایم. آقای بحرینی را به خاطر داری؟ همسایه رز؟ همانکه در مقابل آسانسور...
آقای رازقی با به یاد آوردن او کمی خشمش فروکش کرد اما با زبان ناراضی گفت:
- یادم هست اما این دلیل نمی شود که رز...
این بار خانمش حرف او را قطع کرد و گفت:
- آقای بحرینی به همراه رز می آید تا از ما دخترمان را خواستگاری کند.
سکوت آقای رازقی موجب شد تا همسرش نفسی آسوده کند و به خود بگوید:" شکر خدا تمام شد"
برای استقبال رز تنها مادر و پدرش آمده بودند و از سودابه و دیگران خبری نبود پدر به گرمی در آغوشش کشید و دست آقای بحرینی را به نشانه آشنایی فشرد و حالش را پرسید.
خانم رازقی این بار خوب به چهره داماد آینده اش نگریست و با خود فکر کرد آن شب رنگ پوستش روشنتر بود. اما این امر موجب ناراحتی اش نشد و با لبی خندان به او خوش آمد گفت
آنها مهمان را با خود به خانه بردند و آقای رازقی که متوجه شده بود داماد آینده اش تحت تاثیر محیط زیبا قرار نگرفته پرسید:
- شما قبلا هم اوکلند آمده بودید؟
آقای بحرینی گفت:
- به کرات. چون کارخانه ای که من از آن لباس صادر می کنم در همین شهر است.
در یک آن آقای رازقی با این فکر که دختر پس از ازدواج در کنار آنها می ماند چنان خوشحال شد که دست روی شانه آقای بحرینی گذاشت و چند بار تکرار کرد:
- چه خوب چه خوب.
مادر به پذیرایی مشغول شد و بعد به بهانه سرکشی به غذا به آشپزخانه وارد شد و رز هم به دنبال او حرکت کرد پیش از ورود آنها آقای رازقی از همسرش خواسته بود که برای ساعتی آن دو را تنها بگذارند تا بتواند اطلاعات جامع از داماد کسب کند.
مادر نیز در آشپزخانه شروع به پرسش کرد و همان جوابهایی را شنید که رز در تلفن به او گفته بود
مادر آخر سوالاتش پرسید:
- آیا این یکی مطابق ایده ات هست و دوستش داری؟
رز نگاهش کرد و گفت:
- پیش از آنکه دوستش داشته باشم چون هم مرام و هم نظر خود ماست خوشم آمده ومطمئنم که پدر با او بحث و جدل نخواهد داشت آیا شما با عمو و آقا رسول صحبت کردید؟
مادر سر فرود آورد و گفت:
- خوشبختانه کسی مخالف نیست و همه موافق انتخاب تو هستند. آیا بعد از ازدواج همینجا می مانی؟
رز گفت:
- ملک به انتخاب خودم گذاشته و...
مادر متعجب پرسید:
- ملک دیگر کیست؟
رز خندید و گفت:
- شما و پدرهر دو گمان دارید که نام فامیل او بحرینی ست در صورتی که او اهل بحرین است و نام فامیلش ملک است فرید ملک!
مادر گفت:
- نام و نام فامیلش که ایرانی است. آیا پدر و مادرش ایرانی هستند؟
رز گفت:
- نه گمان نکنم راستش در این مورد سوال نکردم.
مادر گفت:
- پدرت این کار را می کند می دانی که خوب بلد است استنطاق کند.
رز گفت:
- آقا رسول به ما چه گفت؟ آیا ناراحت نبود که چرا این موضوع را از او مخفی نگهداشتم؟
مادر سر تکان داد و گفت:
- نه هیچ گله ای نکرد و حتی تعجب هم نکرد به طوری که من گمان کردم پیش از من تو به او خبر داده ای.
رز فقط سرتکان داد و با خود اندیشید سودابه او را آگاه کرده است!

Signature
     
#37 | Posted: 24 Jul 2013 09:06
ساعتی که پدر برای کسب اطلاعات منظور کرده بود با گفتن" خانم به ما چای بدهید" به پایان رسید.
وقتی آن دو به جمع آقایان پیوستند با مشاهده لب متبسم پدر و همسر هردو خیال آسوده کردند.
شام در محیطی دوستانه به پایان رسید و بعد از آن بحث مورد علاقه پدر آغاز شد و چون غالب صحبتهایش با گفتن " بله همینطور است که می فرمایید" از جانب آقای ملک تایید می شد جلسه زود به پایان رسید و پدر احساس خواب و خستگی کرد که موجب تعجب رز شد چه پدرش به هنگامی که با آقا نعیم به بحث می نشست ساعت را حس نمی کرد و گفتگوی آنها تا نیمه شب به درازا کشیده می شد.
پدر وقتی بلند شد با گفتن " بقیه حرفهایمان بماند برای فردا هم شما خسته اید و هم من" به مهمان فهماند که باید علی رغم میل باطنی اش بخوابد.
او آقای ملک را به طرف اتاقی که برایش در نظر گرفته بودند هدایت کرد و با گفتن " شب بخیر" چند قدم از او دور شد و بناگه ایستاد و گفت:
- دستشویی و حمام انتهای همین راهروست.
بار دیگر شب بخیر گفت و مهمان را تنها گذاشت در نیمه های شب طوفانی سخت آغاز شد که تنها رز بیدار بود و شاهد وزیدن طوفان بود افکار گوناگون موجب شده بود که خواب به چشمان رز راه پیدا نکند گاه فکر های خوش و امیدوار کننده و زمانی هم افکار پریشان و با آینده ای تاریک.
صبح از راه رسیده بود که چشم خسته او برهم افتاد و از دنیا غافل شد. وقتی با تکان سخت مادر دیده باز کرد او گفت:
- بلند شو آقا فرید هم بیدار شده است و کم کم مهمانها هم از راه می رسند.
رز خواب آلود پرسید:
مهمان؟
مادر بار دیگر تکانش داد و گفت:
- بله پدرت همه را برای نهار دعوت کرده بلند شو چقدر می خوابی!
رز پدرش و آقای ملک را پشت میز صبحانه یافت و هنگامی رسید که شنید آقای ملک می گوید:
- طوفان سختی بود اما با باریدن باران از شدت آن کاسته شد.
رز صبح بخیر گفت و پشت میز نشست و در تایید سخن آقای ملک گفت:
- من از صدای هوهوی باد وحشت کردم و تا خود صبح نخوابیدم.
پدرش خندید و گفت:
- با این حساب دیشب همه بی خوابی کشیدیم و استراحت نکردیم.
آقای ملک گفت:
- من در " کریس چرچ" سکونت دارم و محل اقامتم بسیار جالب و دیدنی است خواستم پیشنهاد کنم که اگر موافق باشید جشن را در ویلا من برگزار کنیم که برای مهمانها هم جالب توجه باشد
آقای رزاقی با گفتن " فکر خوبی است"مهر تایید بر ازدواج آنها زد و تا رسیدن مهمانها خود بر سر شرایط به توافق رسیده بودند.
در ساعت یازده صبح خانواده عمو همگی وارد شدند و رسول ضمن آشنا شدن با او به صورت رز هم نگاه کرد تا از صورت او رضایت را بخواند که دید او متبسم است و از انتخاب خود راضی است. و این رضایت کار را بر او مشکل می کرد چرا که به نعیم قول داده بود که رز را برای گرفتن تصمیم چند روزی به تامل وا دارد تا او بتواند پیرامون آقای بحرینی تحقیقات لازم را انجام داده و نتیجه را به آنها اطلاع دهد .
در خلال گفتگوها وقتی به محل برگزاری جشن اشاره شد رسول تاب نیاورد و از جا بلند شد و گفت:
- رز می توانم چند دقیقه با تو صحبت کنم؟
رز به ملک نگریست و چون لبخند بر لب او دید با گفتن " البته!" بلند شد و همراه پسرعمو از در بالکن خارج شد و هردو روی صندلی های تراس نشستند و رز به او چشم دوخت و پرسید:
- چیزی شده؟
رسول سر تکان داد و گفت:
- نه! اما واقعیت این است که من گمان دارم تو داری عجله می کنی و بدون تحقیقات و بررسی اقدام می کنی. من و نعیم هردو معتقدیم که بهتر است اینکار با صبر و حوصله پیش برود و یک هفته ای به تاخیر افتد تا نعیم در مورد او اطلاعات بگیرد.
اسم نعیم موجب شد تا رز خشمگین شود و بگوید:
- من نه خود او را قبول دارم و نه تحقیقاتش را ! شما فراموش کردید که در قانون او هرکس مذهبی دو آتشه نباشد مردود یا عدم صلاحیت شناخته می شود؟من انتخاب خودم را کرده ام و به نظر و عقیده آقا نعیم هم اهمیت نمی دهم.
رسول گفت:
- من اگر از تو چنین درخواستی کنم چی؟ رز تو که مرا می شناسی و می دانی که زندگی و خوشبختی ات چقدر برایم مهم است؟!
رز گفت:
- اگر واقعا چنین است پس سعی نکن اینکار را به تعویق بیندازی. ملک چه خوب یا بد من انتخابش کرده ام و دوست دارم که همگی تان او را قبول داشته باشید.
رسول سر به زیر انداخت و گفت:
- حال که تا این اندازه مطمئن و قاطعی من هم دیگر حرفی ندارم و برای هردویتان آرزوی خوشبختی می کنم
وقتی هردو قدم به سالن گذاشتند آقا رسول رو به آقای ملک کرد و خندان پرسید:
- خب آقای داماد تاریخ عقدتان چه زمان است؟
و بدین ترتیب رضایت و موافقت خود را نشان داد.طبق برنامه مشخص شده از سوی آقای ملک فردای آنروز همگی به سوی " کریس چرچ" حرکت کردند و همانطور که گفته بود با منظره زیبا و کلیسای آن روبرو شدند.
ویلای آقای ملک بزرگ و به سبک شرقی مبلمان شده بود و مهمانها اقرار کردند که خود را محیط آشنای وطن می بینند.
مراسم عقد ساده برگزار شد اما بعد از آن همه مهمانها جشن را در قایق تفریحی که آقای ملک برای سه روز کرایه کرده بود با شکوه برگزار شد و هنگام مراجعیت همه خندان و شاد از عروس و داماد جدا شدند
شب هنگام وقتی خانم و آقای رزاقی روبروی هم نشستند آقای رازقی گفت:
- میان این همه خواستگار بخت رز باید به ملک باشد! قسمت و تقدیر ببین چطور بازی کرد!

خانم رازقی که آفتاب پوست صورتش را برنزه کرده بود و احساس سوزش می کرد گفت:
- خوشبختانه دامادمان مرد سخاوتمندی هم هست و رز نگران کم و زیاد زندگی نخواهد بود.
آقا رسول وقتی در صبح روز چهارم وارد دفترش شد با دیدن برگه که از دستگاه فکس خارج شده بود آن را از دستگاه جدا کرد و با خواندن متن رنگ از چهره اش پرید و روی صندلی نشست و به خود گفت:" امکان نداره درست باشه"
اخباری که برای او ارسال شده بود نشان می داد که آقای بحرینی همسر و یک فرزند دارد که آنها در بحرین زندگی می کنند او از لحاظ قانون مرد پاکی است هیچ گونه تخلفی در پرونده او ثبت نشده است.
رسول از خود پرسید:
- آیا رز این موضوع را می داند؟
بعد از بیاد آوردن گفتگویشان در بالکن و این که رز با قاطعیت خواسته بود که در مورد ملک تحقیقات نشود زیرلب زمزمه کرد:
- او می دانست اما چرا حاضر شد با چنین مردی ازدواج کند؟ اگر رز را نمی شناختم گمان می کردم که او بخاطر مال و مکنت ملک همسر او شده است درصورتیکه آرمسترانگها متمولتر از ملک هستند و این ازدواج بخاطر ثروت نیست. آیا رز آنقدر شیفته این مرد شده که حاضر شده چشم بر روی حقایق ببندد و همسر دوم باشد؟ اما اینهم از رز بعید است چه او با همه عشقی که به نعیم داشت حاضر نشد همسر صیغه ای باشد. در صورتی که می دانست نعیم هرگز ازدواج نکرده و مجرد است. پس چه چیز می تواند عامل این ازدواج باشد جز آنکه رز نمی داند و ملک ازدواجش را از او پنهان داشته است که اگر چنین باشد و رز را فریفته باشد عاقبت کار به کجا می انجامد؟

رسول پشت میزش نشست و شماره گرفت امید نداشت که بتواند نعیم را پیدا کند. اما خوشبختانه وقتی به منشی گفت که از دوستان بسیار صمیمی آقای نیکزاد است او گفت چند لحظه تامل بفرمایید و سپس صدای نعیم را شنید که گفت:
- بله بفرمایید.
رسول گفت:
- نعیم سلام منم رسول.
صدای " به به " گفتن نعیم را شنید و به احوالپرسی گرم او پاسخ داد و به پرسش او که پرسید:" چی شده آیا توانستی متقاعدش کنی؟" با لحن اندوهبار گفت:
- نه آنها سه روز پیش ازدواج کردند.
سکوت بوجود آمد و رسول بود که گفت:
- الو نعیم صدامو می شنوی؟
صدای ضعیف نعیم آمد که پرسید:
- ورقه استعلام را که برایت فکس کردم گرفتی؟
رسول گفت:- تازه ساعتی است که آمدم دفتر و آن را دیدم
نعیم با بغضی که در گلو داشت پرسید:
-چرا قبول نکرد آیا به او گفتی که من خواهش کردم؟
رسول گفت:
- بله هم از طرف تو هم از طرف خودم. اما او تصمیمش را گرفته بود و من چاره ای جز سکوت کردن نداشتم حال گمان دارم که ملک حقیقت را از رز مخفی کرده و یا اینکه رز همه چیز را می داند و ...
نعیم فریاد کشید:
- امکان ندارد که رز واقعیت را بداند این مرد با حفظ ظاهر توانسته رز را فریب دهد یادت می آید که بهت گفتم در هربار تعقیب کردن آنها رفتار ناشایستی از آن مرد ندیدم که بهانه ای شود برای دخالت کردنم؟! یادت می آید که گفتم می ترسم این مرد آخرالامر بتواند رز را شریک خود کند و تو گفتی اگر چنین شود همه باید خوشحال باشیم و به من فهماندی که ماجرا به پایان رسیده است و مرا از ادامه تعقیب بازداشتی؟ ای کاش در همان زمان درموردش تفحص کرده بودم و پیش از مراسم عقد این استعلام به دستم رسیده بود.
رسول پرسید:
- حال چه باید بکنم؟ با روحیه حساسی که رز دارد یقین دارم که اگر حالا بفهمد خودش را نابود می کند و اگر به او نگویم عذاب وجدان آزارم می دهد تو بگو من چه باید بکنم؟
نعیم گفت:
- خودت با ملک با صراحت صحبت کن و به او بگو تازه این گزارش بدستت رسیده و از او بخواه تا توضیح بدهد اگر دیدی طفره می رود تهدیدش کن.
رسول گفت:
- به چی؟
نعیم گفت:
- به اینکه هردو همسرش را مطلع می کنی و بعنوان...
نعیم سکوت کرد و رسول پرسید:
- فراموش کردی کجاییم؟
نعیم آه کشید و گفت:
- با او صحبت کن و بگذار که رز هم حضور داشته باشد با شنیدن حرفهای همسرش اوست که باید تصمیم بگیرد اما رسول خواهش می کنم مراقبش باش و از سودابه خانم خواهش کن که برای مدتی هم که شده تنهایش نگذارد.
رسول وقتی گوشی را قطع کرد عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و با خود گفت:
- من مقصرم. اگر او را روانه ولینگتون نکرده بودم او هنوز آزاد و راحت داشت زندگی اش را می کرد خدایا حالا با این وضع پیش آمده چطور در صورت رز نگاه کنم و همسرش را مواخذه کنم؟
رسول نگاهی سطحی به قرار ملاقاتهایش انداخت و بعد بی حوصله کیفش را برداشت و نامه گزارش را در جیب کت اش گذاشت و از دفتر روانه خانه شد.
وقتی وارد شد همه را در حال خواب یافت و سعی کرد بدون آنکه صدایی کند برای خود چای آماده کند. ساعتی گذشت تا آنکه سودابه خواب آلود وقتی چشمش به همسرش افتاد که در خانه است متعجب پرسید:
- سرکار نرفتی؟
رسول گفت:
- چرا اما زود برگشتم
سودابه مقابلش نشست و گفت:
- سفر خوشی بود اما همه خسته برگشتیم.
هنگامی که دید رسول از سر تاسف سر تکان می دهد و پیشانی اش پر از چین است پرسید:
- چیزی شده رسول؟
رسول آه بلندی کشید و گفت:
- عذاب وجدان پیدا کردم و نمی دانم چه باید بکنم؟
سودابه متحیر به او زل زد و پرسید:
- چی شده؟
رسول از سفر به ویلنگتون و ملاقاتش با نعیم آغاز کرد و در انتها به متن گزارش و پیشنهاد نعیم ختم کرد.
سکوت سودابه و سرافکندگی اش موجب شد تا رسول بگوید:
- خدا می داند که من فقط قصد خیر داشتم مخصوصا برای رز که دور از همه ما بتواند برای آینده اش تصمیم بگیرد. اما من نمی دانستم که او عجولانه تصمیم می گیرد و آن را اجرا می کند. حالا چطور می توانم به عروس سه روزه بگویم که همسرش مردی کلاش و حقه باز است و در بحرین زن و فرزند دارد؟
سودابه چشم به اشک نشسته اش را به شوهرش دوخت و پرسید:
- مطمئنی که این گزارش درست است و آقا نعیم نخواسته که انتقام بگیرد؟
آقا رسول خروشید که :
- نعیم مرد خداشناسی است و این کارها از او قبیح است من می دانم که هم فکری جز خوشبخت شدن رز ندارد.
سودابه پرسید:
- حالا می خواهی چکار کنی؟
رسول گفت:
- تصمیم داشتم به دیدن عمو بروم و حقیقت را به او بگویم اما بعد ترسیدم چه با کهولت سن آنها ممکن است تاب نیاورند و سکته کنند. حالا می خواهم همانطور که نعیم گفته عمل کنم.یعنی من و تو با هم می رویم " کریس چرچ" دیدنشان و من آنجا از ملک خواهم خواست که حقیقت را افشا کند
سودابه گفت:
- پس باید چند هفته ای صبر کنی چون قرار بود که آنها برای گذراندن ماه عسل به بحرین بروند و تا رز با پدر و مادر ملک آشنا شود.
رسول متعجب پرسید:
مطمئنی؟
وقتی دید سودابه گفت " بله" گفت:
- اگر چنین باشد پس یقینا رز از متاهل بودن ملک باخبر است وگرنه ملک هرگز او را به دیدن پدر و مادرش نمی برد
سودابه گفت:
- این احتمال هم وجود دارد که همسر اول آقای ملک فوت کرده و یا از او جدا شده باشد.
رسول دقیق به سودابه نگریست و پرسید:
- تو چه می دانی خواهش می کنم به من بگو؟!

سودابه بناچار از مکالمه تلفنی اش با رز صحبت کرد و این که رز گفته بود می داند که آقای ملک ازدواج کرده اما متاهل نیست را هم عنوان کرد.
آقا رسول نفس آسوده ای کشید و گفت:
- آخیش راحت شدم چه تمام فکر و ذهنم این بود که رز نمی داند حالا که آگاهانه انتخاب کرده دیگر به من مربوط نیست که در امور زندگی اش دخالت کنم.
سودابه گفت:
- رز از من خواهش کرده این موضوع مخفی بماند و تو هم باید راز نگهدار باشی.
رسول با احساس اینکه وزنه سنگینی را ازشانه اش برداشته اند خندید و گفت:
- حالا دوتا چای بریز که گلویم خشک شده بود.

Signature
     
#38 | Posted: 24 Jul 2013 09:17 | Edited By: paridarya461
فصل دهم
در فرودگاه بحرین جز مرد جوانی که ملک او را فروشنده فروشگاه به او معرفی کرد هیچکس برای استقبال نیامده بود و این ورود بی روح موجب شد تا رز دلش بگیرد. چه امید داشت که پدر و مادر ملک برای استقبال به فرودگاه خواهند آمد خواست رنجیدگی اش را برزبان آورد که منصرف شد و با خود گفت:" شاید چنین رسمی در میانشان متداول نیست" و با این اندیشه سکوت کرد.
وقتی آنها از فرودگاه حرکت کردند و از خیابانهایی با نخل های بلند گذشتند رز به خود گفت:" چقدر اینجا بیابانی است"تمام سرسبزی و طراوت از بین رفته بود و زیبایی محیط آنجا به نظر رز نمی آمد
وقتی در مقابل خانه ای ایستادند رز با دیدن دیوار آجری خانه به یاد ساختمان های کشور خودش افتاد و آه کشید.
آقای ملک پیش از ورود به خانه زنگ زد و سپس در را گشود و خودش و آقا فاضل چمدانها را بداخل راهرو بردند و سپس ملک به او گفت:
- بیا تو!
با وارد شدن رز آقا فاضل عربی شروع به صحبت کرد و بعد آن با فشردن دست ملک از خانه خارج شد
آقای ملک دست زیر بازوی رز انداخت و او را به سمت حیاط که چند درخت نخل زیبایش نموده بود برد و سپس به سوی اتاقی که درش بسته اما قفل نبود هدایت کرد و سپس با گشودن در داخل شد و رز هم از او تبعیت کرد.

رز هنگام وارد شدن به حیاط شیشه اتاقی را دید که پارچه پشت پنجره ای داشت و به نظرش رسید که کسی با کنار زدن گوشه ان دارد به آنها نگاه می کند. اما آقای ملک او را به سوی دیگر حیاط برده بود.
وقتی رز به اتاق بزرگ و مفروش شده قدم گذاشت در بالای اتاق تختی دید و مردی مسن که از پدر خودش پیرتر بود بر روی آن نشسته بود و خانمی پیر که دو زانو در پایین تخت نشسته بود که با ورود آنها بلند شد و آغوش به روی آقای ملک گشود و با زبان عربی شروع به صحبت کرد او در اتاق هم حجاب داشت و شال سرش را محکم دور سر و گردن پیچانده بود
ملک با زبان خودشان رز را به مادر معرفی کرد و سپس رو به رز گفت:
-دست مادرم را ببوس!
اما رز به جای بوسیدن دست او به رسم احترام در آغوشش کشید و بوسه ای بر گونه او نواخت.
ملک به سوی تخت پدرش روان شد و با بوسیدن دست او در آغوشش کشید و با او هم شروع به صحبت کرد
مرد دقیق به رز نگاه کرد و این بار هم به دستور ملک که گفت:" دست پدر را ببوس" به فشردن دست پیرمرد که به سویش دراز شده بود قناعت کرد.
در اتاق مبل و صندلی وجود نداشت و پیرزن با اشاره به مخده ای که به دیوار اتاق تکیه داشت از رز دعوت کرد بنشیند
رز به او لبخندی زد و بر جای نشست هنوز کاملا تکیه نداده بود که در اتاق باز شد و پسرکی سه یا چهار ساله به درون و به سوی آقای ملک دوید و او هم آغوش برای طفل گشود و صورت او را غرق بوسه کرد.
چهره گندمگون پسرک خیلی شباهت به رنگ پوست آقای ملک داشت و او از دیدن طفل چنان به وجد آمده بود که حضور رز را فراموش کرده بود.
پیرزن قندانی از نقل به سوی رز گرفت و در همان حال هم زن جوانی با در دست داشتن سینی وارد شد و به آقای ملک سلام کرد.
آقای ملک با دیدن او طفل را بر زمین گذاشت و سینی را از دست زن جوان گرفت و بر زمین گذاشت و سپس دست او را گرفت و با خود به سوی رز آورد
رز به احترام به پا ایستاد و آقای ملک اول به زبان خودش رز را به آن خانم معرفی کرد و سپس رو به رز گفت:
- سجاده همسرم و این هم پسرم مصطفی است. امیدوارم مثل دو دوست و دوخواهر مهربان برای هم باشید.
رز که گمان می کرد آقای ملک دارد شوخی می کند گفت:" شوخی بی مزه ای بود" و در همان حال خندید.
خنده او لبخند بر لب دیگران آورد و هنگامی که آقای ملک گفت: "اما من شوخی نکردم و سجاده و مصطفی زن و فرزند من هستند" دچار بهت شد و با چشمانی از حدقه در آمده به آدمهای اتاق نگریست و تنها توانست بپرسد:
-معنی این کارها چیست؟
آقای ملک دستش را گرفت و گفت:
- رز معنی کدام کارها چیست؟
رز که توان ایستادن از دست داده بود به زانو در آمد و پرسید:
- زن و فرزند؟!
ملک هم در مقابل پایش نشست و گفت:
- بله.
رز گفت:
- پس تو به من دروغ گفتی که متاهل نیستی و...
ملک گفت:
- نه دروغ نگفتم من اگر همسر دیگری بگیرم متاهل می شوم.
چشمان رز دیگر جایی را ندید و پرده سیاهی مقابل چشمش کشیده شد و از حال رفت وقتی بهوش آمد در اتاق دیگری بر روی تخت خوابیده بود و تنها آقای ملک در کنارش نگران نشسته بود و موهای رز را نوازش می کرد رز با درک موقعیت دست ملک را از موی خود دور کرد و گفت:
- حقه ناجوانمردانه ای زدی و اغفالم کردی من دیگر تحمل دیدنت را ندارم و میخواهم برگردم.
ملک گفت:
- رز! من دوستت دارم و تو همسرم هستی. من به تو دروغ نگفته ام و نخواهم گفت.
رز که اشک چون جویباری از چشمش سرازیر شده بود گفت:
-دروغ! دروغ نگفتی؟ چرا در مدت آشنایی مان هیچ صحبتی از زن و فرزندت نکردی و مرا در این خیال که تو از او جدا شده ای باقی گذاشتی؟
ملک گفت:
-چون تو هیچ تمایلی از خودت نشان ندادی که بخواهی اطلاعاتی کسب کنی و من هم با این گمان که همسر داشتن من برایت مهم نیست سکوت کردم. رز سوءتفاهم بوجود آمده را می شود برطرف کرد و ....
رز گفت:
- بله می شود برطرف کرد. مرا برگردان و طلاق بده!
ملک گفت:
- تو خشمگین و عصبی هستی استراحت کن و بعد باهم صحبت می کنیم.
رز با صدای بلند گریست و فریاد زد
- مرا از این خانه ببر.
ملک پرسید:
- تورا کجا ببرم؟
رز گفت:
- هرکجا که باشد اما اینجا نه! نمی خواهم همسرت با دیدن من بدنش بلرزد.
ملک دستش را گرفت و گفت:
-رز او از تو و از اینکه همسر من هستی ناراحت نیست. زنان ما می دانند که...
رز با فریاد گفت:
ـ اما من تحمل ندارم و برایم امکان ندارد قبول کنم همسر دوم تو باقی بمانم.
رز از بستر بلند شد و فقط دستی به موهایش کشید و با گفتن »کیفم را به من بده«، از در اتاق قصد خارج شدن داشت که ملک راهش را بست و گفت:
ـ بسیار خوب تو را می برم اما خواهش می کنم کمی صبر کن. اگر خانواده ام بفهمند که تو می خواهی بروی مرا به بی عرضگی متهم می کنند که نمی توانم همسرداری کنم. به خاطر من هم شده ساعتی صبر کن و با خوشرویی از اینجا برویم. من به آنها گفتم که تو از شدت خستگی بیهوش شدی و با استراحت کردن خوب می شوی.
به تقه ای که به در اتاق خورد رز از در فاصله گرفت و آقای ملک در را گشود. مادر و ساجده پشت در ایستاده بودند و با ملک شروع به صحبت کردند. آنها حال رز را پرسیدند و آقای ملک گفت که به هوش آمده و حالش خوب است. بعد برای اطمینان یافتن آنها در اتاق را کاملا گشود و آن دو با دیدن رز که بر پا ایستاده بود لبخند بر لب آوردند.
ملک گفت:
ـ ببین رز که همسرم ناراحت نیست و فقط نگران حال توست. خواهش می کنم لبخند بزن تا خیالشان آسوده شود.
رز آن قدر مستاصل شده بود که نمی دانست کار درست کدام و رفتار نادرست کدام است. آنچه که آقای ملک از او خواسته بود انجام داد و بعد از در اتاق خارج شد و به سوی در حیاط حرکت کرد.
ملک رو به مادرش گفت که رز را برای گردش بیرون می برد تا حالش بهتر شود سپس با شتاب به دنبال رز که در حیاط را باز کرده و از آن خارج شده بود به راه افتاد.
رز بی هدف و بدون هیچ آگاهی و شناختی پیش می رفت و هنگامی که ملک خواست دستش را بگیرد امتناع کرد و با خشم فریاد کشید:
ـ به من دست نزن.
ملک گفت:
ـ بسیار خب اما بگو کجا می خواهی بروی.
رز گفت:
ـ فرودگاه!
ملک پرسید:
ـ بدون پاسپورت و گذرنامه؟
رز بر جای ایستاد و با لحنی التماس آمیز گفت:
ـ خواهش می کنم مرا برگردان. من به همه خواهم گفت که اشتباه از من بوده است و تو بی گناهی.
ملک گفت:
ـ اگر آرام نگیری و به حرفم گوش ندهی هیچ اقدامی انجام نمی دهم.
رز که از تهدید ملک مجاب شده بود آرام گرفت و او گفت:
ـ ما به هتل می رویم و چند روز در آنجا می مانیم تا من بهانه ی سفر جور کنم و با هم راهی شویم. در مقابلش تو باید قول بدهی که دست از ناله و فغان برداری تا بتوانم درست فکر کنم. قبول؟
رز سر فرود آورد و ملک گفت:
ـ بسیار خوب پس کمی راه می رویم و بعد به خانه برمی گردیم و من با این بهانه که تو باید به دیدار دوستانت بروی از آنها جدا می شویم و در هتل می مانیم.
رز گفت:
ـ من می خواهم تنها باشم.
ملک گفت:
ـ تو در اینجا غریبی و ممکن است بلایی سرت بیاد آن وقت من نمی توانم جوابگوی آقای رازقی باشم. حالا انتخاب کن.
رز گفت:
ـ نگران من نباش می توانم از خودم مراقبت کنم.
آقای ملک گفت:
ـ می دانم که می توانی اما من به عنوان همسر تو مسئولیتی دارم که صلاح نمی بینم در هتل تنها باشی.
رز گفت:
ـ اگر قول بدهم که از هتل خارج نشوم و تا...
ملک سر تکان داد و گفت:
ـ نه! با این که ساجده و مصطفی انتظار دارند که در کنارشان باشم اما ریسک نمی کنم که تو تنها بمانی.
سکوت رز موجب شد تا آقای ملک بعد از راه پیمایی کوتاهی او را به جانب خانه برگرداند.

این بار رز وقتی چشمش به دیوار خانه افتاد به حال زن جوانی که با طفلش چشم به راه بازآمدن او بودند سوخت و از دیده اشک فرو ریخت.
آقای ملک پیش از این که کلید بیندازد و در را باز کند به رز نگریست و گفت:
ـ اشکهایت را پاک کن، قول دادی که نگذاری کسی چیزی بفهمد.

Signature
     
#39 | Posted: 24 Jul 2013 09:38 | Edited By: paridarya461
رز اشکهایش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید و هنگامی که از در به درون رفتند،مصطفی کوچک با دیدن آنها فریادی از شادی کشید و چون بار قبل که آغوش پدر دوید.
صدای کودک دو زن را از اتاق به بیرون کشید و هر دو با نگاه کنجکاوانه به آنها نگریستند. رز به سختی لبخند بر لب آورد و تبسم دیگران را بر خود خرید وقتی قدم به درون اتاق گذاشتند سفره غذا گسترده بود و پدر بر بالای خوان نشسته بود.
رز ساکت بود و گفتگو میان آنها ادامه پیدا کرد. وقتی ملک گفت »رز پدرم می گوید بنشین سر سفره و شام بخور« به چهره ی مهربان مرد نگریست و با گفتن »بگو میل ندارم« جواب داد.
اما ملک گفت:
ـ بنشین و تظاهر به خوردن کن.
رز کنار سفره نشست و مادر آقا ملک ظرف رز را پر از غذا کرد که آقای ملک بشقاب را از دست مادر گرفت و نیم بیشترش را خالی کرد و به آنها گفت:
ـ رز این مقدار غذا می خورد.
آقا ملک مصطفی را در بغل گرفت و هم خود شام خورد و هم کودک را سیر کرد. رفتار مهربانانه ی او با مصطفی همسرش را خوشحال و راضی نشان می داد و چون به رز نگاه می کرد در چهره اش هیچ چیز دیده نمی شد. نه به او اخم می کرد و نه به رویش لبخند می زد و رز با خود فکر کرد لبخندی که بر لب او هنگام وارد شدن دیده به خاطر ملک بوده نه برای او.

پس از شام و به وقت خوردن قهوه رز احساس کرد که گفتگوی دو مرد عادی و طبیعی نیست بلکه همراه با تندی و عتاب است.
خانمها با گذاشتن سینی قهوه هر دو اتاق را ترک کرده بودند و رز که از صحبتهای آنها چیزی نمی فهمید در اندیشه بدبختی خود فرو رفته بود.
رز از شنیدن صدای پدر ملک که به زبان فارسی با او شروع به صحبت کرد متعجب، متوجه او شد. آقای بحرینی پرسید:
ـ از رفتار پسرم ناراحتی؟
رز در جواب او فقط گریست و هنگامی که آقای بحرینی گفت: »گریه نکن، اشکهایت را پاک کن و حرف بزن.« به صورت مرد نگریست و گفت:
ـ من از رفتار آقا فرید ناراحت نیستم. ناراحتی من از خودم است که عجولانه تصمیم به ازدواج گرفتم و آگاهانه عمل نکردم.
آقای ملک گفت:
ـ دختر منطقی هستی و فرید می گوید که تحصیلات بالا داری
و رز گفت:
ـ مهندس مکانیک هستم و پیش از ازدواج کار می کردم.
آقای بحرینی گفت:
ـ می دانم و می توانم درک کنم که در چه حالی هستی و چه ضربه ای را تحمل کرده ای اما خوشحالم که فرید با دروغ قدم پیش نگذاشته و تو را عقد نکرده چه در آن صورت عقد شما باطل بود. اما این که تو ناآگاهانه ازدواج کردی و بعد دانستی که فرید زن و فرزند دارد این مسئله ای است جدا. من عقیده دارم که طلاق چاره کار نیست و اگر بخواهی از فرید جدا شوی برای آبروی هر دو خانواده خوب نیست. پس بهتر است که کنار فرید بمانی و با هم ادامه بدهید. ساجده و مصطفی که اینجا هستند و تو و فرید هم که آنجا. تو وقتی برگردی به سرکارت می روی و انگارنه انگار که فرید زن و فرزند دارد. لزومی هم ندارد که این را به دیگران بگویی. فرید هر شش ماه یکبار و یا سه ماه یکبار می آید و بر می گردد. کاری که سالهاست دارد انجام می دهد.
رز گفت:
ـ من نمی تونم! یعنی با اصولی که با آن بزرگ شده ام مغایرت دارد. من آن خوشبختی را که زندگی دیگری را تیره و تار کند نمی خواهم و قبول ندارم.
آقای بحرینی گفت:
ـ تیره و تار؟ برای چه تیره و تار باشد؟ زندگی عروس و نوه ی من مرفه است و کمبودی ندارند. فرید باید زندگی تو را هم به نحو خوب تامین کند و...
رز گفت:
ـ موضوع رفاه مادی نیست. من نمیخواهم همسر ساجده را غصب کنم و عنوان هوو داشته باشم. آقای بحرینی خواهش می کنم به فرید اجازه بدهید مرا طلاق بدهد و به نیوزلند برگرداند.
آقای بحرینی پرسید:
ـ آیا شما مطلقه بودن را بر همسر دوم بودن ترجیح می دهید؟
رز سر فرود آورد و گفت:
ـ بله وقتی مطلقه باشم درد تنهایی را خودم تحمل می کنم اما با احساس و زندگی دیگری بازی نمی کنم.
آقای بحرینی گفت:
ـ تو که یک زن مسلمان هستی باید بدانی...
رز حرف او را قطع کرد و گفت:
ـ می دانم چه می خواهید بگویید. هستند زنان و یا دخترانی که راضی به این امرند اما من نیستم و جز زجر کشیدن نصیبی ازاین زندگی نمی برم.
آقای بحرینی رو به ملک کرد و با او به زبان عربی شروع به صحبت کرد و ملک هم با همان زبان پاسخش را می داد که رز نمی فهمید.
قهوه ها یخ کرده و درون سینی بر جای مانده بودند و هنگامی که ملک رو به رز گفت:»بلند شو برویم.« گویی حکم آزادی از زندان را به او داده بودند.
ملک ساک متعلق به رز را برداشت و هنگامی که او کیفش را بر می داشت گفت:
ـ پاسپورتها را بگذار همین جا باشد.
رز می خواست پاسخ تندی به ملک بدهد اما با یاد آوردن این که اقای بحرینی هم ممکن است زبان انگلیسی بداند سکوت کرد و با دراوردن گذرنامه هایشان و دادن به دست ملک رو به اقای بحرینی کرد و گفت:
ـ از پذیرایی تان متشکرم.
سپس از در اتاق خارج شد. دو زن بار دیگر بدرقه شان کردند و هنگام سوار شدن به اتومبیل ملک گفت:
ـ از هتل خارج نمی شوی تا من بیایم. در را هم از داخل قفل کن. می دانم که تا مستقر شوی با خانواده ات تماس می گیری اما لطفا از من هیولا نساز و به یاد داشته باش که من در آنجا بازرگان خوشنامی هستم و باید به تجارت خود ادامه بدهم.
رز به نیمرخ او نگریست و زمزمه کرد:
ـ من با هیچ کس صحبت نمی کنم چون در درجه اول شخصیت و غرور خودم نابود می شود. هرچند که دیگر چیزی ندارم که به آن افتخار کنم!
ملک در بهترین هتل بحرین سوئیتی برای رز اجاره نمود و خودش با وسواس دقیق آنجا را بازرسی کرد و با گفتن»مطمئن است.« رز را نگران کرد و پرسید:
ـ یعنی ممکن است چه بشود؟
ملک که قصد داشت شهامت رز را تضعیف کند تا مبادا که او فکر گریز به سرش بزند، گفت:
ـ ظاهر تو خیلی شبیه اروپایی هاست و ممکن است برایت دردسر درست شود. این است که تاکید دارم به تنهایی از هتل بیرون نروی! رز اگرچه تو مرا دروغگو و فریبکار می دانی اما در موردم اشتباه فکر می کنی. من دوستت دارم و نمی خواهم که آسیب ببینی. شب استراحت کن و من فردا صبح زود اینجا خواهم بود!
رز سکوت کرده بود و هنگامی که ملک از در خارج می شد رو به او برگرداند و گفت:
ـ شب بخیر رز، دوستت دارم!
رز پس از رفتن ملک در را از داخل قفل کرد و سپس روی مبل نشست و به اشک اجازه باریدن داد و از خود پرسید:
ـ حالا چه کار باید بکنم؟ اگر همه بفهمند که من چه سرنوشتی پیدا کرده ام جز آن که به حال و روزم غصه بخورند و برایم دل بسوزانند چیز دیگر نیست. پدر امر به گرفتن طلاق می دهد و مادر از غم و اندوه بیمار می شود و پسر عمو رسول از سر تاسف سر تکان می دهد و می گوید من که هشدار داده بودم خودت بی توجهی کردی و آقا نعیم با صدای بلند می خندد و به تمسخر خواهد گفت رز درخواست مرا رد کرد با این گمان غلط که خطبه خوانده شده اگر در دفتر ثبت نشود، همسر صیغه ای خواهد بود اما حالا ببین که حاضر شده همسر دوم مردی باشد که فرزند هم دارد.
قضاوت او تلخ تر از حنظل خواهد بود و مرگ از ان شیرین تر.واژه ی مرگ را چند بار تکرار کرد و سپس بلند شد با این تصمیم که خود را نابود سازد و از شر زندگی برهاند. اولین وسیله برای خودکشی خوردن قرص آن هم به تعداد زیاد بود. با این امیدواری که ممکن است در قفسه ی کمکهای اولیه قرص بیابد بلند شد و به دستشویی رفت و در قفسه را گشود اماجز چند چسب زخم و سه پنبه آرایشی به رنگ سفید و نارنجی و آبی و شیشه کوچکی بتادین برای ضدعفونی دیگر چیزی نبود. در قفسه را بست و به اطرافش نگاه کرد. شاید تیغی صورت تراشی بیابد که نبود. به آشپزخانه رفت تا وسیله ی تیزی پیدا کند مثل چاقو. اما چاقوی میوه خوری کند بود و فکر شکستن شیشه آب و استفاده از ان چنان حالش را منقلب کرد که گویی خون را به چشم دیده و طاقت از کف داده است.
با چند بار سر تکان دادن و فکر شیطانی را از خود دور کردن پشت پنجره ایستاد و به خیابان چشم دوخت و با خود اندیشید اگر خود را از پنجره به زمین پرتاب کند زجر کمتری خواهد کشید. در پنجره را باز کرد و با دیدن چند ردیف میله اهنی در پنجره را به روی آسمان گرم شب بست و خود را روی مبل رها کرد و با خود اندیشید:
ـ آیا راه دیگری جز خودکشی وجود دارد؟
سعی کرد از منظر ساجده به ملک و زندگی زناشویی اش فکر کند. سکوت و آرامشی که در سیمای ساجده دیده بود و لبخند رضایتی که بر لب او دیده بود که به ملک خوشامد گفته بود و بعد پذیرایی کردن از مردی که با همسر تازه اش قدم به درون خانه گذاشته بود، همه چون فیلم از مقابل چشمش عبور کردند و رز از خود پرسید: »چطور می تواند تحمل کند؟«
او ساجده را مطیع و آرام دیده بود. بدون هیچ واکنشی منفی و یا سخنی از سر خشم و ان نگاه سرشار از مهر و عشق به همسر. آیا او نقش بازی می کرد و حسادت زنانه اش را پنهان نموده بود؟ یا این که آن قدر از همسر خود متنفر است که برایش فرقی نمی کند که او چه می کند. این فکر با رفتاری که از ساجده دیده بود مغایرت داشت و به خود گفت:
ـ اون زن بیچاره و مستاصلی است که مجبور است برای گذران امور زندگی اش همینطور سرنوشت پسرش بسوزد و بسازد و تظاهر کند که خوشبخت است. پس اگر او توانسته چنین کند من هم می توانم. می توانم حقیقت را از همه پنهان بدارم و تظاهر کنم که خوشبخت و به کام رسیده ام. نعیم با داشتن زنی وسواسی و بیمارگونه احساس رضایت و سعادت می کند. من هم می توانم همین حس را به دیگران القا کنم وشماتت دیگران را به جان نخرم.
رز روی کاناپه دراز کشید و با خود زمزمه کرد:
ـ می توانم کارم را بهانه قرار دهم و در ولینگتون ماندگار شوم و به اوکلند برنگردم. بُعد مسافت موجب می شود که فقط به تماس تلفنی رضایت بدهند و سالی یکبار هم به وقت سال نو دور هم جمع می شویم که می توانم آن چند روز را نقش آدم خوشبخت را بازی کنم.حال می ماند خود ملک و زندگی کردن در کنار او؟ ای کاش در شب آخر مسافرتمان به اوکلند به دیدار دوستان نرفته و آنها را از برنامه ازدواجمان با خبر نکرده بودیم.حالا وقتی برمی گردیم همه ما را همسر یکدیگر می دانند و امکان جدا زیستن وجود ندارد.اما چرا وجود دارد،در طبقه سوم که جز آپارتمان من و ملک آپارتمان دیگری نیست ما می توانیم چون گذشته هر کدام در آپارتمان خود زندگی کنیم بدون آن که کسی بفهمد.
این فکر آن چنان رز را شاد کرد که برجای نشست و به خود گفت:
-رز مقاوم باش و مقاومت کن!
با این تصمیم بلند شد و به حمام رفت و دوش گرفت و بدون نگرانی به بستر رفت و خوابید.
صبح با احساس دستی که موهایش را نوازش می کرد دیده باز کرد و ملک را کنار بستر خود دید که عاشقانه نگاهش می کند.بلند شد نشست و به صبح به خیر گفتن او اعتنا نکرد.
ملک از سر تأسف سر تکان داد و گفت:
-ساجده میخواست همراه من بیاید تا با تو حرف بزند.او می خواست تو را متقاعد کند که نه از تو متنفر است و نه...
رز فریاد زد:
-بس کن! من احتیاج به ترحم کسی ندارم و هیچ علاقه ای هم ندارم که بدانم ساجده در موردم چگونه فکر می کند.او زن با گذشتی برای توست که حاضر است چشم برخطاهایت ببندد اما من او نیستم و باید بدانی تا زمانی که حاضر نشوی از هم جدا شویم من تو را یک فریبکار می دانم و خودم را غضب کننده! پس با من در مورد او صحبت نکن! اگر خیال نداری مرا آزاد کنی باشه نکن.اما این را بدان که من فقط عنوان همسری تو را با خود همراه می کشم و نه مسئولیت همسرداری.خوشبختانه آپارتمانهایمان این امکان را به ما می دهد که هر دو به طور مستقل زندگی کنیم و همسایگان بویی نبرند.در ضمن به خاطر آن که لکه ای لباس شهرت و اعتبار شما را ملوث نکند به خانواده ام هم چیزی نخواهم گفت.توافقی پایاپای و عادلانه.
ملک به ظاهر پذیرفت چه اطمینان داشت که با گذشت ایام وقتی رز وفاداری از او ببیند به تدریج خشمش فروکش کرده و به زندگی در کنار هم ادامه خواهند داد.
رز یک هفته در هتل زندگی کرد و سپس همراه ملک عازم ولینگتون شد و چنانچه تصمیم گرفته بود به محض رسیدن با مادر تماس گرفت و خوشحال و راضی و با حرارت از مسافرتش تعریف کرد و از مهربانی و مهمان نوازی خانواده ملک داد سخن داد و با شنیدن هر بار کلمه خدا را شکر که از دهان مادر می شنید گویی خدنگی به قلبش فرو می رود.

Signature
     
#40 | Posted: 24 Jul 2013 16:38 | Edited By: paridarya461
در هنگام صحبت با پدرش نیز از آقای بحرینی تعریف و تمجید کرد و این که او زبان فارسی هم می داند و غالباً با یکدیگر به فارسی صحبت کرده اند.پس از ساعتی که مکالمه به پایانر سید و گوشی ها گذاشته شد، رز می گریست و مادر و پدرش خندان بودند.رز برای آنکه بتواند خود را پیدا کند شروع به تمیز نمودن آپارتمانش کرد و فضای آن جا را بهشت تصور نمود.خسته بود و تصمیم داشت بخوابد،که تلفن زنگ زد و چون گوشی را برداشت صدای ملک را شنید که گفت:
-من گرسنه ام و تصمیم دارم که بروم رستوران غذا بخورم.
رز گفت:
-به تنهایی برو چون من می خواهم استراحت کنم.
ملک گفت:
-تنها خارج شدن از هتل و تنها به رستوران رفتن و شام خوردن گرچه برای من مهم نیست اما برای تو...
رز گفت:
-می دانم،بسیار خوب صبر کن تا من آماده شوم.
این بار آنها بدون نگرانی از اینکه با یکدیگر دیده شوند سوار آسانسور شدند و ملک با گفتن"بسیار زیبا شده ای" او را ستود.اما تعریفش حتی لبخند بر لب رز نیاورد و هنگامی که از مقابل سرایدار دوشادوش یکدیگر عبور کردند هر دو به شب به خیر او پاسخ دادند تا فاصله ای از هتل هر دو در کنار هم راه می رفتند و پس از آن رز از او فاصله گرفت اما در یک خط گام برمی داشتند بطوری که به دو عابر بیشتر شباهت داشتند تا همسر!
ملک در مقابل رستوران کمی توقف کرد تا رز همدوش اش شد و سپس وارد شدند.رز پیشنهادی برای غذا نداد ولی زمانی که غذای دریایی روی میزشان چیده شد،به شدت احساس گرسنگی کرد و بی درنگ مشغول خوردن شد و متوجه نبود که ملک از اینکه او را در حال خوردن می بیند، حظ وافر می برد.
ملک به فراست دریافته بود که رز سرسخت و نفوذ ناپذیر است و به او مجال اثبات وفاداری نمی دهد.پس با این تدبیر که رز در مقابل همسایگان مجبور است نقش بازی کند از تلفن خانم ملکوتی سود جست و با گفتن"من و رز خوشحال می شویم همگی تان را ملاقات کنیم. با خوشحالی به سوی آپارتمان رز حرکت کرد و در را به صدا درآورد.
رز پرسید: کیه؟
ملک گفت:
-باز کن،مشکلی پیش آمده!
رز در را گشود اما از داخل شدن ملک ممانعت کرد و پرسید:
-چی شده؟
ملک گفت:
-همسایگان تصمیم گرفته اند با هم برای گفتن تبریک و چه می دانم خیر مقدم بیایند.حال بگو از آنها کجا پذیرایی کنیم اینجا یا آپارتمان من؟
رز با لحن ناراضی گفت:
-نمی بایست قبول می کردی و می توانستی بهانه بیاوری.
ملک گفت:
-من در هنگام دروغ گفتن دست و پایم را گم می کنم و نمی توانم نقش بازی کنم.
رز از مقابل در دور شد و ملک قدم به درون گذاشت.
رز همانطور که به سوی آشپزخانه می رفت گفت:
-به یاد ندارم هنگام دروغ گفتن به من دست و پایت را گم کرده باشی بلکه برعکس بسیار هم خوب نقش بازی کردی!
ملک به جای پاسخ دادن به او پرسید:
-بگو میوه چه باید بگیرم هم یخچال تو خالی ست و هم یخچال من.حال که هردو هنر پیشه شده ایم باید به نحو احسن رل هایمان را خوب بازی کنیم.
زمانی که ملک حرف می زد رز بر روی تکه کاغذی یادداشت می نوشت و با پایان گرفتن صحبت او یادداشت را به طرفش گرفت و ملک آن را گرفت و خواند و سپس بدون حرف از آپارتمان خارج شد.
با رفتن او رز به کارهایش سرعت بخشید و از میان لباسهای فراوانی که ملک به او هدیه داده بود یکی را انتخاب و بر تن کرد و به رز درون آینه گفت:
-اولین پرده از پیش نمایشنامه تا ساعتی دیگر شروع می شود.برخودت مسلط باش و نقش ات را خوب اجرا کن.
ملک کیسه های خرید را به رز داد و خود برای پوشیدن لباس به آپارتمانش بازگشت.وقتی مهمانها از راه رسیدند آن دو در کنار هم ایستاده به مهمانها خوش آمد گفتند و هنگام نشستن ملک،کیپِ همسرش نشست و دست رز را در میان دستهای خود گرفت و رز هیچ مخالفتی نکرد.
مهمانی گرم و صمیمی برگزار شد.خانم جاویدان گفت:
-آقای بحرینی با ما ساکن این آپارتمان شدند و هنگامی با هم آشنا شدیم و فهمیدیم که مرد مجردی هستند در تلاش بودیم که زوجی خوب مانند خودشان برایشان پیدا کنیم که موفق نشدیم اما خوشبختانه قسمت چنین بود که شما اینجا ساکن شوید و با هم ازدواج کنید.
رز بی اختیار به صورت ملک نگاه کرد و آقای ملک به جای رز گفت:
-من خداوند را به خاطر این نصیب شکرگزاری می کنم که با همسری خوب و شایسته ازدواج کرده ام.
با رفتن مهمانها رز به ملک در حال جمع آوری ظروف میوه بود نگاه کرد و گفت:
-همسایه ها را هم فریب داده بودی و خود را مجرد معرفی کرده بودی؟!
ملک گفت:
-من در این خصوص با هیچ کس صحبت نکرده بودم.تنها زندگی کردنم و اینکه هیچ کس به دیدنم نمی آید این باور را به آنها داده بود و این اولین بار بود که شنیدم آنها درصدد یافتن همسر برایم بوده اند.رز مطمئن باش که من آدم دغلگری نیستم و قصد فریب هیچ کس را نداشته ام.اگر می بینی در مقابل اتهامات خونسردم فقط به این علت است که یقین دارم خودت روزی متوجه حقیقت می شوی و اظهار پشیمانی می کنی.
ملک با گفتن این سخنان کلید آپارتمانش را برداشت و با گفتن شب به خیر آنجا را ترک کرد.
با بازگشت مجدد به سر کار رز کمتر فرصت می یافت به تیرگی بخت خود اندیشه کند و کم کم به تنها زیستن و خیالبافی کردن و به مادر گزارش دادن عادت کرد.
آقا نعیم هم پس از شنیدن اقرار رسول که گفته بود رز می داند همسرش ازدواج کرده و فرزند دارد اما چون عاشق اوست این شرایط را پذیرفته.در میان بهت و ناباوری نعیم از وی خواسته بود کنجکاوی را رها کند و اجازه بدهد که رز هم زندگی کند.
لحن رسول این باور را به نعیم داد که رسول دیگر حاضر نیست در این خصوص حرف و سخنی بشنود و به اجبار تسلیم شد و از تعقیب رز چشم پوشید.
ملک برای سالگرد ازدواجشان بدون آگاهی دادن به رز اعضای خانواده او را برای شرکت در جشن دعوت نمود و از همه خواست که این دعوت پنهان بماند و هدیه ای باشد ارزنده برای آن شب که همگی با خوشحالی پذیرفتند.
رز به آپارتمان ملک قدم نمی گذاشت و نمی دانست که او در تنهایی چه می کند.آن دو فقط در هفته دو شب برای صرف شام با هم از آپارتمان خارج می شدند و به هنگام دادن صورت خرید به سرایدار مایحتاجشان را در یک لیست منظور می کردند که سرایدار متوجه نشود.
آقای ملک آپارتمانش را برای ورود مهمانها آماده کرده بود و با بادکنک و ریسه های رنگی سالن را تزئین کرده بود و گمان داشت که در مدت اقامت آنها آپارتمان رز به آنها اختصاص داده شده و رز ناچار می شود در آپارتمان او مأوا بگیرد و بر همین فکر و اندیشه آپارتمانش را بسیار زیبا آراست و به انتظار آمدن مهمانها شد.

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Burgundy Rose | رز كبود بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites