تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Burgundy Rose | رز كبود

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 24 Jul 2013 17:59 | Edited By: paridarya461
روزی که مهمانها از راه رسیدند،ملک به تنهایی برای استقبالشان رفته بود و همه به خوبی می دانستند که چرا رز او را همراهی نکرده است.ملک در غیبت رز مهمانها را به آپارتمانش برد و به مرد سرایدار هم سپرد که از آمدن مهمان،رز را مطلع نکند.
مهمانها از حسن سلیقه آقای ملک تعریف کردند و در مقابل عذرخواهی او به خاطر قصور در نحوۀ پذیرایی،او را تبرئه کردند و کم کم خود عهده دار امور شدند.
خانم رازقی زن عموی رز به پخت شیرینی مشغول شد و سودابه ظرف میوه را با سلیقه چید و مردها هم جمع کوچکی تشکیل دادند و به نظاره پرداختند.
رسول در فرصتی که پیش آمد و جز خودش و ملک شاهد گفتگو نبود،پرسید:
-خانم و پسرت را دعوت نکردی؟
رنگ از چهره ملک پرید اما زود خود را پیدا کرد و گفت:
-رز نمی داند که من مهمان دعوت کرده ام در غیر این صورت حتماً از آنها هم دعوت می کرد.آیا آقا و خانم رازقی می دانند؟
رسول سر تکان داد و گفت:
-نه هیچ کس جز من و سودابه نمی داند.اما باور کن دوست عزیز من هنوز هم از رز در عجبم که چطور حاضر شد با شرایط تو همسرت شود.
رز با این که فعالیت سیاسی-فرهنگی ندارد اما از زمره زنان پر و پا قرص حقوق زن است و آن وقتها معتقد بود که سر مرد دو زنه را باید از تن جدا کرد.حال این عقیده چطور یکباره تغییر کرده من متحیرم و هنوز ناباور!
آقای ملک خندید و گفت:
-عشق لامحال ها را محال می کند!
آقا رسول به عنوان تأیید سر فرود آورد و با نگریستن به ساعت دستش پرسید:
-دیر نکرده؟
آقا ملک هم به ساعتش نگریست و گفت:
-نه، او یکی دو ماهی ست که بیشتر در شرکت می ماند و به قول خودش از دستگاههای مدرن مجازی استفاده میکند.من می روم پایین که تا وقتی آمد به او بگویم که من هم تازه رسیده ام.
آقای ملک با این بهانه و برای گریز از سؤالات دیگر آپارتمان را ترک کرد و هنگامی که از در ورودی ساختمان خارج شد نفس عمیقی کشید و در همان حال شاهد آمدن رز شد.
پیش رفت و با گفتن خسته نباشی مقابل رز ایستاد و گفت:
-من مهمان دارم و او آمده تا تو را ببیند.من به بهانه خرید نوشیدنی بیرون آمدم تا تو را ببینم و خواهش کنم که برای دیدن او به آپارتمان من بیایی.
رز پرسید:
-برای شام می ماند؟
ملک گفت:
-دقیق نمی دانم. اما مهم نیست زنگ می زنم و از رستوران غذا می گیرم.
رز به راه افتاد و زمزمه کرد:
-خدا کند آدم پر حرفی نباشد چون خیلی خسته ام و می خواهم بخوابم.
ملک گفت:
-ممنونم که خواهشم را پذیرفتی!
رز نگاهش کرد و گفت:
-تا زمانی که تو بر سر قولت باشی من هم هستم.
سوار آسانسور می شدند که رز پرسید:
-پس نوشابه؟
ملک گفت:
-ولش کن در خانه دارم.
هنگام ورود به ساختمان ملک دور از نگاه رز زنگ آپارتمان را به صدا درآورد و این رمزی بود که مهمانها بدانند رز واردشده و خود را پنهان کنند.ملک در آپارتمان را گشود و هنگامی که رز وارد شد از دیدن تزئینات سالن متعجب شد و تا خواست از او سؤالی بپرسد ناگهان با دیدن خانواده اش که همه با هم از اتاق روبرو بیرون آمدند و فریاد کشیدند"مبارک،مبارک"جیغی از سرخوشحالی کشید و به طرفشان دوید.
آنقدر ذوق زده شده بود که نمی دانست چه می کند.همایون و رسول هم هیجان این دیدار برضربان قلبشان افزوده بود و تا هنگامی که ننشستند قادر به کشیدن نفس عادی نبودند.
ملک کنارش نشست و دست رز را در دست گرفت و گفت:
-سالگرد ازدواجمان مبارک.
رز قطره اشکش را پاک کرد و رو به او لبخند زد و گفت:
-ممنونم این هدیه گرانبهاترین هدیه ای بود که به من دادی!
ملک نگاه مهربانش را به رز دوخت و گفت:
-خوشحالم که خوشحالی.
مهمانی به اوج خود رسیده بود و مراسم یک به یک اجرا شده بود.
شام و صرف کیک و دادن هدایا به پایان رسیده بود که رسول گفت:
-اجازه دارم از تلفن استفاده کنم؟می خواهم به نعیم خبر بدهم که همگی به سلامت رسیده ایم.
بعد به رز نگاه کرد و گفت:
-او هم سالگرد ازدواجتان را پیشاپیش تبریک گفت.
رز از شنیدن اسم نعیم بی اختیار بر خود لرزید و فقط به گفتن » ممنونم « بسنده کرد .

عمویش ندانسته رو به رسول کرد و گفت :
- تماس بگیر تا ما اینجا هستیم بیاید ما او را ببینیم .
به دنبال سخن او پدرش هم اظهار تمایل کرد و بناچار رسول گفت :
- بسیار خوب دعوت می کنم اما گمان ندارم که .....
پدرش حرفش را قطع کرد و گفت :
- می دانم وقت ندارد ، برای شب دعوتشان کن .
رسول که قلبا مایل نبود چنین ملاقاتی صورت بگیرد با لحن رنجیده گفت :
پدر چرا متوجه نیستید ما خودمان اینجا مهمانیم و دعوت کردن از آنها درست نیست .
کلام رسول باعث شد آقای ملک لب به اعتراض باز کند و به دعوت از آقا نعیم مصر شود .
رسول وقتی کنار تلفن نشست و شماره گرفت به رز نگریست تا برای کارش از او با نگاه اجازه بگیرد که دید رز به زمین نگاه می کند و متوجه او نیست . رسول با شنیدن صدای نعیم لحن صدایش باشادی محسوسی در آمیخته شد و سلام و احوال پرسی گرم و صمیمانه میانشان رد و بدل شد و گفت :
- ببخش که دیر تماس گرفتم . جایت خالی به قدری مهمانی گرم و آقای ملک سنگ تمام گذاشته است که از تو غافلم کرد .
رسول سکوت کرد و بعد از لحظاتی گفت :
- پدرم پیشنهاد کرد که شما بیایید اینجا . اما من هم با نظر تو موافقم . باشه پس قرارمان پس فردا شب خانه ات .
باز هم سکوت حاکم شد و رسول گفت :
- چه ایرادی دارد گوشی دستت باشد .
آنگاه رو به ملک کرد و گفت :
- آقا نعیم می خواهد با شما صحبت کند .
بعد در گوشی گفت :
- من خداحافظی می کنم . به خانمت سلام برسان .
ملک با گرفتن گوشی و سلام و شب بخیر گفتن از طریق تلفن با آقا نعیم آشنا شد و آقا نعیم از او و رز هم دعوت کرد که به اتفاق دیگران مهمان خانه اش شوند . آقا ملک اظهار خوشبختی کرد و باقبول دعوت او گوشی را گذاشت و رو به آقا رسول گفت :
- من نمی دانستم رز در اینجا خویشاوندی دارد .
رسول ناچار شد آقا نعیم را به او معرفی کند و در آخر بگوید :
- او به ظاهر دوست من است اما در واقع برادر من است .
آقای ملک رو به رز گفت :
- عزیزم چرا به من نگفتی که در اینجا دوستی چنین شفیق و مهربان دارید . خوشحال می شدم برای آشناییمان از اقای نیکزاد و خانومش هم برای امشب دعوت می کردم .
رز در جواب گفت :
- گمان داشتم که آقا نعیم در استرالیاست و نمی دانستم که باز گشته است .
آقای رازقی خندید و گفت :
- چیزی که به ما آرامش خیال می دهد این است که می دانیم اگر خدای ناکرده شما و رز دچار مشکل شوید کسی هست که یاریتان کند .
رز بی اختیار و از سر خشم گفت :
- ما به یاری کسی محتاج نیستیم .
سخن او سکوت را حاکم کرده و کسی منتظر شنیدن سخنی از رز نبود . خوشبختانه صدای گریه ی ماهان موجب شد همه نظر ها متوجه او شود و از همایون بپرسند :
- ببخشید ما باید کجا استراحت کنیم .
رز به ملک نگریست و او با گفتن » آپارتمان قبلی رز در اختیار شماست « بلند شد تا او را به آپارتمان دیگر هدایت کند که دیگر مهمان ها نیز بپاخواستند و جابه جایی از این آپارتمان به آپارتمان دیگر انجام کرفت . .
مادر و پدر رز نیز که قبلا آنجا را دیده بودند و می دانستند که جا به قدر کافی وجود دارد با آرامش خیال وارد شدند . مهمان ها با دقت به آنجا نگاه می کردند و لب به تحسین گشودند و سودابه گفت :
- به نظر نمی آید که خالی مانده باشد.
رز خندید و گفت :
- ما از هردو استفاده می کنیم . بعضی شبها ملک مهمان من است و بعضی شب ها هم من مهمان او خودمان خودمان را مهمان می کنیم .
همه خندیدند و همایون گفت :
دارندگی و برازندگی .

Signature
     
#42 | Posted: 24 Jul 2013 18:14 | Edited By: paridarya461
اتاق ها میان اعضاء خانواده تقسیم شد و سهم پدر و مادر رز آپارتمان ملک شد که آنها با برگرداندن چمدان هایشان مهمان ساختمان ملک شدند . وقتی رز خیالش از آسوده بودن مهمان ها راحت شد و قدم به اتاق خواب ملک گذاشت با دیدن قاب عکس عروسیشان بر دیوار روبه رو گفت :
- تو فکر همه جا را کرده بودی که کسی بویی نبرد .
ملک گفت :
- اما غافل از این بودم که خود تو رازداری نکردی و همه چیز را برای آقا رسول و سودابه خانم تعریف کردی .
رز متعجب گفت :
- من ؟ من به کسی حرفی نزدم .
آقا ملک که لباس خواب می پوشید گفت :
- اما اقا رسول و خانمش همه چیز را می دانند و خود آقا رسول از من سؤال کرد که آیا ساجده هم مهمان است که گفتم نه .
رز حس کرد که توان ایستادن ندارد . لب تخت نشست و گفت :
- شاید خواسته شوخی کند و یا ...
ملک سر تکان داد و افزود :
- نه او به ساجده و مصطفی اشاره کرد و لحن کلامش هم جدی بود .
فکر رز رفت به دنبال آقا نعیم و با خود گفت :
- این اطلاعات را جز نعیم کس دیگری نمی تواند در اختیار رسول گذاشته باشد. اگر رسول همه چیز را می داند پس چرا افشاگری نکرد و سکوت کرد تا من در این غرقاب اسیر شوم . چرا سودابه این موضوع را از من مخفی کرد ؟ حال دیگر پنهان کاری چه سودی دارد وقتی که او حقیقت را می داند .
فریاد استغاثه اش در گلو خفه شد و تنها واژه خدا از دهانش خارج شد . ملک که رز را گرفته و مغموم و در هم رفته دید کنارش نشست و او را بغل کرد و گفت :
- رز ما هر دو باید خوشحال باشیم که خانواده ات با دانستن حقیقت هم رفتارشان تغییر نکرده و هردوی ما را ....
رز گریست و در همان حال گفت :
- تو نمی دونی من چی می کشم . برای من دیگر عزت و غروری باقی نمانده . حالا به جای من و تو آنها هستند که دارند نقش بازی می کنند . می فهمی ؟
ملک برای آرام ساختن رز حاضر به انجام هر کاری بود و هنگامی که پرسید :
رز می خواهی فردا من خودم حقیقت را به همه بگویم و تو را تبرئه کنم ؟ می خواهی در مقابل پای پدر و مادرت زانو بزنم و طلب بخشش کنم ؟ دوست داری که به آنها بگویم آدم فریبکاری هستم و تو را فریب داده ام ؟
رز در مقابل همه سخنان ملک سر تکان داد و گفت :
نه
ملک صورت رز را به سوی خود گرفت و گفت :
- به من نگاه کن و بگو چه باید بکنم که تو راضی و خوشحال باشی.اگر با جدا شدن از یکدیگر هر آنچه را که از دست داده ای به دست می آوری چاره ای ندارم جز انکه قبول کنم .
رز باز هم سر تکان داد و گفت :
- دیگه مهم نیست . هیچی مهم نیست . رز رازقی پرپر شد و از بین رفت .
رز در آنی به روحی مانست که از قالب تن رها شده باشد و جسم سنگینش را بر جای گذاشته باشد به دنبال قالبی تازه در فضا به جولان در آمد و از شیشه گذشت و خود را در فضای خیابان و هوای بارانی تنها یافت . سردش شده بود وقطرات باران همچون شلاق وجود بی پیرایه اش را ضربه می زد و او به جستجوی کالبدی تازه خیابان ها را می پیمود .
خسته از پرسه زدن های بیهوده و نگران از اینکه باران گل وجودش را بیش از این به یغما نبرد . خواست که برگردد . پشت شیشه نگاهش بر مردی افتاد که نشسته و سر در گریبان فرو برده و قالب مانکنی بدون روح ایستاده در وسط اتاق . خود را به درون کشید و به سوی مانکن رفت و در آن جای گرفت و از اینکه جسمی برای خود یافته است احساس آسودگی کرد و برای اطمینان در آینه به خود نگریست . همه چیز درست و کامل بود جز آنکه قلبش تپش نداشت . به سوی مرد رفت . دست او را گرفت و بر روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد :
- نمی طپد !
حرارت دست او قلب مانکن را به طپش واداشت و ترنم صدایش که گفت : » عشق و دلبستگی گرمی و حیات دارد « به او زندگی تازه بخشید .
فصل یازدهم
هنگام رفتن به خونه اقا نعیم فرا رسیده بود و مهمانان پشت در آپارتمان تجمع کرده و منتظر آماده شدن و خروج رز بودند . او در حالیکه لباسی به رنگ گل سرخ پوشیده بود و آرایشی محو بر چهره داشت از در خارج شد و با لبخند گفت :
- ببخشید که منتظرتان گذاشتم
سودابه با دیدن او به خود گفت :
شده رز قبل از ازدواجش .
رسول سمت راهنما را به عهده گرفت و به سوی مقصد به حرکت در آمدند . کوتاهی مسافت میان آپارتمان آنها و خیابانی که محل سکونت آقا نعیم بود همه از جمله ملک را متعجب کرد و گفت:
- راه به این نزدیکی است و ما یکدیگر را ملاقات نکرده ایم .
وقتی رسول زنگ خانه را فشرد و در به آرامی به رویشان گشوده شد . همه شاهد وسعت ویلای آقا نعیم شدند و اندام او از دور هویدا شد که برای استقبال پیش می آید.
رز که در تمام ساعات روز گذشته کوشیده بود خود را برای این ملاقات آماده کند ، اما به محض دیده شدن آقا نعیم قلبش با ضرب آهنگی تند شروع به طپش کرده بود و موجب شد دست ملک را در دست بگیرد .
آقا نعیم با آوایی بلند و شاد و با گفتن » به به چه سعادتی ! خوش آمدید « پیش آمد و اول رازقی های بزرگ را در آغوش کشید و سپس نوبت به همایون و رسول رسید و سپس در مقابل ملک دست پیش آورد و با گفتن » به ما افتخار دادید تشریف آوردید « از او استقبال کرد .
سپس با خانمها احوالپرسی کرد و هامان را از آغوش همایون گرفت و صورت او را بوسید و رو به حنانه گفت :
- مواظب باش که اخلاق پدرش را به ارث نبرد .
همه منظور او را فهمیدند و با صدا خندیدند و آنگاه آقا نعیم رو به ملک کرد و گفت :
- پیوندتان هم مبارک باشد . راستش آنقدر هیجان زده ام که تقدم و تأخر فراموشم شد .
همایون با لحنی شوخ گفت :
- پیری است و هزار مشکل .
آقا نعیم سر فرود آورد و گفت :
- می بینم که هنوز شوخ طبعیت را فراموش نکرده ای ؟
با تعارف آقا نعیم همه داخل شدند و هنگام ورود رز ، دو نگاه بی اراده به هم گرده خورد . نگاهی کوتاه اما با دنیایی حرف که تنها به آهی ختم شد .
وقتی خانم آقا نعیم برای استقبال پیش آمد همه به صحت کلام رسول پی بردند و با خانمی کوتاه قد و فربه که اندام خود را در مانتویی به رنگ قهوه ای و شال سری که به شیوه زنان عرب بر سر بسته بود روبرو شدند .

او به گرمی با آنها رو برو شد و هنگام معرفی تک تک مهمانان با گفتن خوش آمدید ، آشنا شده بود .
وسعت ساختمان با وسایل ساده ای که درون آن چیده شده بود هماهنگی نداشت و آنجا را بزرگ و عاری از اساس نشان می داد .
وقتی همه بر روی مبل و صندلی اسکان گرفتند اقا نعیم روبرویشان نشست و بار دیگر جویای حال آنها شد و با وارد شدن خانمش از آشپزخانه با سینی چای ، بلند شد و سینی را از او گرفت و خود به پذیرایی پرداخت .
وقتی مقابل رز و ملک ایستاد ، رز از ترس اینکه لرزش دستش حال منقلبش را عریان کند با گفتن » میل ندارم ممنون « از نوشیدن چای صرف نظر کرد .
خانم نعیم در صندلی کنار آقا نعیم نشست و مهمان ها را از مد نظر گذراند . رز نیز به وارسی چهره او پرداخته و هیچ چیز شاخصی در آن ندیده بود و با خود فکر کرد که همسایگانش درمورد خانم نعیم غلو کرده اند . رز چهره را رها کرد و به رفتار او دقیق شد .
آقا نعیم بار دیگر ماهان را در آغوش کشید و ضمن نوازش او طفل را رو به همسرش گرفت تا او را در آغوش بگیرد که خانمش از این کار ممانعت کرد .
خانم رازقی با دیدن این صحنه گفت :
- ماهان خشک است مطمئن باشید .
اما او تنها به لبخندی بسنده کرد و آقا نعیم از دادن طفل به او منصرف شد .
رنجش همزمان همه را فرا گرفت و با نگاه و نگریستن به یکدیگر عدم رضایت خود را نشان دادند . حنانه در گوش همایون چیزی زمزمه کرد و او هم به آقای رازقی اشاره کرد و او هم به خانمش . و در چند ثانیه همه به اینکه زودتر بروند توافق کردند .
خانم آقا نعیم فنجان ها را جمع کرد و به آشپزخانه برد و در همان زمان آقای رازقی از غیبت او استفاده کرد و با گفتن » نعیم جان اگر اجازه بدهی رفع زحمت می کنیم « نگاه متعجب او را بر خود خرید و وقتی شنید همه با هم هم داستان شده اند ، پرسید :
- از رفتار خانمم رنجیدید ؟
خانم رازقی گفت :
- نمی خواهیم برای نرگس خانم زحمت درست کنیم اصل بر این قرار بود که شما را ببینیم که دیدیم و ....
آقا نعیم چهره در هم کشید و نگاهش بر روی رز ثابت ماند و گویی او مخاطب است گفت :
- رفتار او را به من ببخشید . او کمی کسالت دارد . یعنی .... چطور بگویم او کسالت روحی دارد و به بیماری وسواس دچار است . او قلبا مهمان دوست و مهمان نواز است اما بدبختانه این بیماری موجب می شود همه از ما و ما از همه کناره گیری کنیم . . باور کنید او از دیروز در صدد تدارکات بر آمده و اگر بروید ضربه سخت بر او وارد کرده اید . خواهش می کنم بمانید و رفتار او را نادیده بگیرید .

Signature
     
#43 | Posted: 24 Jul 2013 18:41 | Edited By: paridarya461
درخواست آقا نعیم که همراه با التماس بود همه را برجای نشاند و به حرمت وی رنجیدگی از میان رفت اما احساس معذبی با آنها همراه بود و هیچ کس آرامش نداشت .
وقتی خانم آقا نعیم میز شام را می چید سودابه با صدای آرام از همسرش پرسید :
- بروم کمکش کنم ؟که آقا رسول سر تکان داد به نشانه نه و سودابه رو به رز گفت :

-دلم براي آقا نعيم سوخت، مرد بيچاره!
رز بي اختيار و بدون آنكه بداند چه مي كند بلند شد و به سوي آشپزخانه رفت و به نرگس گفت:
-اجازه بدهيد كمكتان كنم. دستم تميز و تازه حمام كرده ام.
نرگس به رويش تبسم كرد و با پذيرفتن سخن او ظرف سالاد را به دستش داد تا روي ميز بگذارد.
رز آرام آرام به حريم آشپزخانه راه يافت و حتي اجازه پيدا كرد در ظرف غذا را بردارد و آن را در ظرف بكشد. حال اين آقا نعيم بود كه ميز را مي چيد و با گفتن » به زحمت افتاديد« از رز تشكر كرد.
وقتي مهمانها براي صرف شام احضار شدند، در فرصت كوتاه كه پيش آمد نعيم از رز پرسيد:
-رز! آيا از همسرت راضي هستي؟
و رز آرام جواب داد: بله!
نعيم با گفتن » خدا را شكر« از رز فاصله گرفت.
مهمانها وقتي پشت ميز نشستند دريافتند كه آقا نعيم اغراق نكرده و به راستي خانمش تدارك فراوان ديده است. مهمانان لب به تعريف و تمجيد گشودند و هركس به تناسب غذايي كه تناول كرده بود آن را ستود. اما پرخوري خانم نيكزاد مبين آن بود كه خود بيش از ديگران از دست پخت خويش لذت مي برد.
رز كه زودتر از سايرين ميز غذا را ترك كرده بود هامان را بغل كرد تا حنانه و همايون راحت شام صرف كنند و براي قدم زدن و گردش دادن طفل از در ساختمان خارج شد.
هوا صاف و مهتابي بود و او را برد به خانه ي پدري كه شنيد كسي گفت:
-رز!
رز به پشت سر نگريست و نعيم را ديد كه بسويش مي آيد. او با گفتن» شب قشنگي است« خود را به رز رساند و بدون مقدمه پرسيد:
-آيا وقتي گفتي كه از همسرت راضي هستي حقيقت را گفتي؟
رز گفت: بله!
نعيم پرسيد:
-پس چرا اين لباس را با اين رنگ خاص به تن كردي؟
رز گفت:
-مي خواستم خودم را امتحان كنم و ببينم آيا حسي از گذشته در من بر مي انگيزد يا نه.
نعيم پرسيد:
-خب جواب؟
رز گفت:
-وقتي پوشيدم ديدم همان رز خل و ديوانه گذشته هستم. اما وقتي قدم به اين خانه گذاشتم، ديگر ديوانه نبودم!
نعيم گفت:
-خواهش مي كنم به اين سوالم جواب بده، چرا من مردود شدم و همسرت قبول؟!
رز خنديد و گفت:
-درست نمي دونم شايد به اين خاطر بود كه او مرد مصلحت خواهي نيست و به راحتي از منافع خودش به نفع ديگري كنار مي رود و يا شايد هم به خاطر اين كه هر دو در آزمون گزينش مساوي نمره آورده بوديم.
نعيم گفت:
-اما شرايط شما با هم برابر نبود و تو دختر و اون...
رز با گفتن » مي دونم به چي اشاره داري« نعيم را از ادامه سخن باز داشت و ادامه داد و پرسيد:
-آيا تا قبل از ازدواجت مي دانستي كه نرگس به بيماري مبتلاست؟
نعيم جواب داد: نه!
و رز گفت:- من هم شرايط شما را داشتم. حال كه با واقعيت روبرو شده ام همچون شما آن را قبول كرده و پذيرفته ام. مزيد بر اين كه همسرم مرد دروغگويي نيست و اين من بوده ام كه درست درك معنا نكرده و استنباط درست از كلمه ازدواج و تاهل آنچه مرسوم آنها بود نداشتم و همين موجب شد كه سرنوشتي را برگزينم كه هميشه آن را تكفير كرده ام.
نعيم گفت:
-اما من اطلاعات جمع آوري شده را به رسول داده بودم تا در اختيارت بگذارد.
رز با صدا خنديد و گفت:
-مي دانم اما حس نفرت و انزجار از گزارشگر به رسول امكان خواندن گزارش نداد.
هامان خوابش برد و به گمانم شام همه هم تمام شده باشد.
رز وارد مي شد كه شنيد نعيم گفت:
-عجله كردي و عجولانه تصميم گرفتي!
رز پس از اقرار با حس رضايت و آسودگي خيال وارد شد. نعيم اگر به زبان شماتتش كرده بود اما نگاه مهرآميزش همان نگاه گذشته بود. مهري كه مي دانست هرگز به زبان رانده نمي شود و جايگاهش را ترك نخواهد كرد.
******
با بازگشت مهمانان به اوكلند زندگي به روال عادي خود بازگشت و در مسير راه و هموار قرار گرفت. رز دست از كينه و عداوت كشيد و ملك را عنوان همسر و زوج زندگي اش پذيرفت.
مادر در مورد بارداري به او گوشزد هايي كرده بود و با صراحت از وي خواسته بود كه نوه اي به آنها هديه كند.
رز تصميم گرفت كه تا پيش از سفر ملك از تندرستي خودشان خيال آسوده كند و ملك با خوشحالي از اين كه رز قصد بارداري دارد هر دو براي آزمايش راهي شدند.
روزي كه نتيجه آزمايش را دريافت مي كردند، رز به هنگام ترك ساختمان برگه را روي ميز كنار تلفن گذاشت و به ملك گفت» وقتي جواب را گرفتي به من تلفن كن« و از در بيرون رفت و تا هنگام ناهار انتظار كشيد و چون ملك تماس نگرفت نگران شد و با خانه تماس گرفت. اما كسي گوشي را برنداشت و با شنيدن پيغام گير گوشي را گذاشت.
رز سعي كرد فكر هاي آزاردهنده را از خود دور كند و به چيزهاي خوب انديشه كند. بعد از هديه ي سالگرد ازدواجش اين گمان را پيدا كرد كه اين بار نيز ملك مي خواهد غافلگيرش كند و به كارهايي كه ممكن است انجام دهد انديشه كرد.
هنگام بيرون آمدن از شركت تا رسيدن به ساختمان محل سكونتش در همين افكار بود و به سلام و عصر بخير گفتن مرد سرايدار باگرمي پاسخ داده بود. او وقتي از آسانسور پياده شد آرام و بي صدا اول در آپارتمان خودش را گشود و در آن سرك كشيد تا شاهد چيز جديدي باشد اما آپارتمان ساكت و بي صدا و مانند روز پيش بود كه پس از تميز كردن تركش كرده بود. خواست نوميد شود كه بار ديگر با فكر اين كه اگر در ساختمان ملك را باز كند تغيير را خواهد ديد. اين بار به نزديك در آپارتمان ديگر رفت و پيش از آن كه آن را بگشايد به گوش ايستاد تا شايد صدايي بشنود. اماسكوت محيط موجب شد كليد انداخته و در را آرام باز كند. آنجا هم ساكت و هماني بود كه هنگام صبح تركش كرده بود.
با خشم برانگيخته شده در وجودش به همه جا سرك كشيد و از ديدن كاغذي كنار تلفن تعجب كرد و چون آن را باز كرد دستخط ملك را شناخت كه نوشته بود:
سلام عزيزم؛ متاسفم كه مجبور شدم بدون اطلاع تو راهي سفر شوم، موضوعي بسيار مهم موجب اين سفر ناخواسته شده كه وقتي برگردم به طور مفصل شرح خواهم داد. مواظب خودت باش و تمام قفلها را هنگام شب ببند. به محض رسيدن با تو تماس مي گيرم. راستي جواب آزمايش را گرفتم و تا برگردم بايد در انتظار جواب باقي بماني. رز دوستت دارم و تا آمدنم خواهش مي كنم با خانم نيكزاد معاشرت كن تا خيال من هم از تنها نبودنت آسوده شود. سعي مي كنم هرچه زودتر برگردم. قربانت ملك.
رز در كمد ديواري را گشود و با مشاهده اين كه ملك تنها به بردن ساك دستي اش اكتفا كرده و بيش از دو، سه پيراهن با خود برنداشته است يقين نمود كه سفر او كوتاه و زود بر مي گردد.
سه روز به تنهايي سر كرد و فقط با مادر در تماس بود و هم از او شنيد كه ملك به اوكلند سفر نكرده و در مقابل پرسش او كه پرسيد تو چطور نمي داني شوهرت كجاست؟ گفت:

-میدانم او کجاست اما چون شاید و اگر گذاشته فکر کردم که ممکن است اول امده باشد اوکلند و بعد از انجا رفته باشد بحرین.اما معلوم است او مستقیم به بحرین رفته است.اما نمیدانم و نگرانم که چرا تماس نمیگیرد.
-مادر پرسیده بود:
-خود تو چرا تماس نمیگیری؟مگر نگفتی که خانواده نعیم دوستت دارند و...
رز گفت:
-همانطور است اما خانه ی انها تغییر کرده و من شماره ی جدید را ندارم.با فروشگاه هم اگر تماس بگیرم چون زبان نمیدانم مشکل حرف زدن دارم.
مادر گفت:
-از اقا نعیم کمک بگیر.یقین دارم که ظرف یکی دو ساعت شماره ی او را پیدا میکند.
رز برای کاستن از نگرانی مادر گفت:
-فکر خوبی است و تعجب میکنم که چرا خودم به این فکر نیافتادم.همین حالا با او تماس میگیرم.
مادر گفت:
-مرا هم بی خبر مگذار.
رز وقتی گوشی را گذاشت برای گرفتن تماس به تردید افتاد و خواست منصرف شود که دستش گوشی را برداشت و انگشتش شماره گرفت.با شنیدن صدای نعیم گفت:
-الو سلام من رز هستم.ببخشید که بی موقع مزاحم شدم.
نعیم گفت:
-سلام خوشحالم که تماس گرفتی حالت چه طوره؟
رز گفت:
-خوبم.خواستم بپرسم که ایا میتوانید...یعنی میتونیم همدیگه رو ببینیم؟
نعیم پرسید:
-کی و کجا؟
رز گفت:
-حالا و اپارتمان قبلی خودتان
نعیم گفت:
-باشه تا ربع ساعت دیگه اونجام

Signature
     
#44 | Posted: 24 Jul 2013 19:15 | Edited By: paridarya461
رز چای اماده نمود و هنگامی که به در نواخته شد ان را گشود و با دیدن نعیم و اینکه مجبور است از او کمک بخواهد گونه سرخ کرد و با شرمندگی گفت:
-سلام خوش امدید.متاسفم که اینطور و در این حالت از شما دعوت کردم و مانع استراحت شما شدم.
نعیم وارد خانه شد و نگاهی اجمالی به اطراف انداخت و پرسید:
-میتونم بنشینم؟
رز با دست به مبل اشاره کرد و پرسید:
-چای میل دارین؟
نعیم گفت بله و بعد پرسید:
-اقا ملک کجاست؟
رز که در حال ریختن چای بود گفت:

-نمی دونم.
و نگاه متعجب نعیم را برای خود خرید وهنگام تعارف چای گفت:
-در سفر است اما مقصدش را نمی دانم و همین مرا نگران کرده.
بعد نامه را به دست نعیم داد و روبرویش نشست.نعیم نامه را خواند و ان را روی میز گذاشت و گفت:
-خوب فکر کن شاید شفاهی گفته باشد و تو فراموش کرده باشی.
رز چند بار سر تکان داد و گفت:
-با عجله رفته و برنامه از پیش منظور شده نداشت.
نعیم پرسید:
-شاید تلفنی خبر ناخوشی به او داده اند و او نخواسته تو را نگران کند.مثلا پدرش بیمار است و یا...
رز گفت:
-زن و فرزندش!
نعیم گفت:
-متاسفم که ناراحتت می کنم اما منظورم همین بود.این طور که از متن نامه مشخص است او تو را با عشق ترک کرده و خاطر نشان کرده که زود بر میگردد.چرا خودت تماس نمی گیری که خاطر جمع شوی؟
رز گفت:
-نه زبان می دانم و نه تمایل دارم که تماس بگیرم.
نعیم خندید و هنگام نوشیدن چایش گفت:
-می فهمم.اگر شماره را به من بدهی من تماس می گیرم و نگرانی به پایان می رسد.
رز دفتر تلفن ملک را که با خود نبرده بود در اختیار نعیم گذاشت و نعیم با نگاه به اسامی پرسید:
-نام پدر آقای ملک چیست؟
رز گفت:
-نمی دونم.چون من به نام فامیلش خطابش می کردم.آیا نام فروشگاه در دفتر نوشته نشده؟یا نام مردی به اسم فاضل؟
نعیم گفت:
-چرا خوشبختانه هم اسم فاضل هست و هم شماره تلفن اش.او کیست؟
رز گفت:
-در فروشگاه ملک فروشنده است و برای او کار میکند.
نعیم گفت:
-با خوب کسی تماس می گیریم او از همه بهتر می داند که اربابش کجاست.
نعیم بی درنگ شروع به گرفتن شماره کرد و بعد از وصل تماس به زبان عربی گفتگو را آغاز کرد و تا صحبتش به انتها رسید رز چشم از نعیم برنداشت با آن که نمی دانست او چه می گوید و چه می شنود اما از طولانی شدن مکالمه دریافت که صحبت در مورد ملک است و چون مکالمه پایان گیرد او اخباری از شوهرش خواهد شنید.
رز از تغییر چهره نعیم که پیشانی اش پرچین شد و انگشتانش شروع به ماساژ آنها کرد دلش فرو ریخت و هنگامی که چشمان نعیم به او دوخته شد نفهمید که آیا دارد گوش می کند یا این که مبهوت شده است.
وقتی پرسید:"نعیم چی شده؟" اصلا متوجه نبود که او را بدون افزودن"آقا"،فقط نعیم خطابش کرده است و او هم بدون اراده در حالیکه هنوز تحت تاثیر گفته های مخاطب بود او را "جانم" جواب داده بود.
رز این بار متوحش تر پرسید:
-نعیم و رو خدا بگو چی شده؟آیا برای ملک اتفاقی رخ داده؟
نعیم گوشی را گذاشت و دست رز را گرفت و گفت:
-مطمئن نیستم که ...
رز پرسید:
-مطمئن نیستی؟از چی؟
نعیم به چشمان رز زل زد و گفت:
-این که طاقت بیاوری.
اشک رز روی گونه روان شد و گفت:
-پس اتفاقی رخ داده،تصادف کرده؟مجروح و زخمی شده؟آخه حرف بزن چی شده.
نعیم گفت:
-مردی که با من صحبت کرد فاضل نبود بلکه پدر ملک بود.به او گفتم که برادر تو هستم و می خواهم بدانم که چرا همسرش را بی خبر گذاشته و با او تماس نمی گیرد.
پدرش گفت:
-متاسفم!برای رز بیش از خودم و خانمم متاسفم که تنها فرزندمان را از دست دادیم.
وقتی پرسیدم چه اتفاقی رخ داده؟گفت:

-وقتی فرید آمد خشمگین و عصبی بود و هنگامی که زن و فرزندش را دید فریادش بیشتر شد و در مقابل اعتراض من برگه ای در آورد و گفت: »آزمایش ثابت می کند که من نمی توانم صاحب فرزند شوم. تهدید فرید باعث شد همسرش به گریه بیفتد و حقیقت را بازگو کند.فرید هم به دنبال فاضل رفت و در فروشگاه او را گیر آورد و با اسلحه ای که نمی دانم از کجا خریده بود هم فاضل را کشت و هم خودش را. ما هم که نشانی از رز نداشتیم که به او اطلاع بدهیم.«
او چیزهای دیگری هم گفت که من نفهمیدم. آه رز متأسفم. حاضر بودم بمیرم اما ناقل این خبر نباشم. او مرد خوبی بود.
رز تا آن جایی از سخن نعیم را شنیده بود که گفته بود »هم فاضل را کشت و هم خودش را« او گیج و مشاعر از دست داده بلند شد و تند و تند در هال شروع به قدم زدن کرد. قدم زدنی که به دویدن شباهت داشت و نعیم با دیدن این حالت راه را بر رز سد کرد و گفت:
_رز آرام بگیر خواهش می کنم.
رز او را کنار زد و بار دیگر به راه رفتن ادامه داد. این بار نعیم دو بازوی او را گرفت و تکانش داد و با آوایی بلند گفت:
-رز بس کن.
رز مبهوت به چهره مردی که مقابلش ایستاده بود نگریست و گفت:
-باید به نعیم زنگ بزنم و بگویم که به کمکش احتیاج دارم. اون تنها کسی یه که می تونه به من کمک کنه. آره باید بهش زنگ بزنم!
نعیم که فهمید رز در حال عادی نیست گفت:
-باشه بهش زنگ بزن منم می دونم که اون فقط منتظر اشاره ای از جانب توست که برایت جان فدا کند اما اول کمی آب بخور و بعد تلفن کن.
نعیم رز را با خود به آشپزخانه برد و لیوانی آب بر لب او گذاشت و گفت:
-بنوش تا بهتر شوی.
رز جرعه ای آب نوشید و سپس دست نعیم را کنار زد و به سوی تلفن دوید. نعیم هم به دنبالش دوید و هنگامی که رز گوشی را برداشت تا تلفن کند نعیم دستش را روی تلفن گذاشت و به رز گفت:
-حالا که آمده ام و اینجا هستم. من برگشتم پیش تو.
رز سرش را میان دو دست گرفت و گفت:
-خواب دیدم. خوابی وحشتناک. خوشحالم که سلامتی. حالا با خیال راحت می خوابم!
نعیم رز را همچون کودکی به بسترش رساند و او را خواباند و می خواست از اتاق بیرون برود که شنید رز گفت:
-نرو!
نعیم گفت:
من نمی روم و پیش تو هستم راحت استراحت کن!
او وقتی مطمئن شد رز به خواب رفته است، پای تلفن نشست و اول با همسرش گفتگو کرد و با گفتن »برای آقای ملک اتفاقی ناگواری رخ داد و رز در حالت شوک به سر می برد« از او پرسید:
-آیا می توانی بیایی اینجا که در خانه تنها نمانی؟
نرگس گفت:
- از تنهایی نمی ترسم و به تنهایی عادت دارم! اما اگر بیایم مجبور می شوم که فقط در یک گوشه بشینم و تکان نخورم. بهتر است که در خانه بمانم.
بعد از این تماس نعیم بار دیگر شماره گرفت و این بار رسول را از خواب بیدار کرد و گفت:-

متأسفم که بیدارت کردم اما چاره دیگری نبود.
رسول پرسید:
-اتفاقی رخ داده؟
نعیم مجبور شد برای او همه چیز را شرح دهد و در اخر بگوید:
-رز خوابیده و من مراقبش هستم ولی اصلا صلاح نیست که در خانه تنها بماند.
رسول گفت:
-من و سودابه خودمان را می رسانیم اما مانده ام که به عمو و زن عمویم چگونه خبر بدهم آنها حتی خبر ندارند که ملک قبلا ازدواج کرده.
نعیم گفت:
-دروغی که در آن خیر باشد گناه ندارد. به آنها بگو که حادثه رخ داده. خانم رازقی پیش دخترش باشد بهتر از همه است.
رسول آه کشید و گفت:
-باشه همین کار را می کنم. اما نعیم خواهش می کنم تا رسیدن ما از رز مراقبت کن.
نعیم گفت:
-اگر این خواهش را هم نمی کردی من او را تنها نمی گذاشتم!
بعد از قطع تماس نعیم به فکر فرو رفت و در سکوت و خلوت خانه بر حال هر دویشان گریست.
همان طور در حال نشسته به خواب رفت و هنگامی که چشم گشود از دیدن پتویی که رویش کشیده شده بود هراسان بلند شد و صدا زد:
-رز؟ رز کجایی؟
صدای گریستن رز را شنید و به آرامی در اتاق را باز کرد و رز را روی زمین در حالیکه زانوها را در بغل جمع کرده بود گریان پیدا کرد. در مقابلش نشست و رز نگاهش کرد و گفت:
-حقیقت بود و کابوس نبود.
نعیم سر فرود آورد و زمزمه کرد:
-متأسفانه بله.
رز سر به آسمان بلند کرد و گفت:
-آخه چرا؟ چرا من؟ چرا پرنده بدبختی از هر بامی گذر می کنه گوشه چشمی هم به من داره؟ تو بگو آیا من انسان بدی هستم که مستوجب عذاب باشم؟
نعیم او را از روی زمین بلند کرد و با خود به هال برد و روی مبل نشاند و گفت:
-خداوند بندگانی را که بیشتر دوست دارد، بیشتر آزمایش می کند.
رز با تغیر پرسید:
-آزمایش؟ من چقدر بدبختم که در همه آزمایشها مردود می شوم و باز هم به این زندگی نکبت بار ادامه می دهم.
نعیم گفت:
-تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر مهمترین سفر زندگی است. مقاوم باش و مقاومت کن.
رز گفت:
-دیگه نه! دیگه همه چی تمام شد!
بعد اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-ببخشید که شما را به زحمت انداختم و....
نعیم با گفتن »بس کن!« رز را ساکت کرد و سپس گفت:
-یادت میاد که روزی گفتم من هرکجا که باشم و در هر شرایطی باشم با توهستم. غم تو غم من و شادی تو شادی من است. دلم می خواهد باور کنی که در این لحظات من همانقدر احساس اندوه می کنم که تو می کنی. با رسول صحبت کردم و آنها امروز به اینجا می رسند. قرار شده که فوت آقای ملک به حادثه عنوان شود و از بقیه ماجرا فاکتور گرفته شود. او مرد خوشنامی بود که نباید با گفتن حقیقت به درجه آدمکش و جانی تنزل کند.
رز گفت:
-ممنونم. اما ای کاش هرگز آن آزمایش انجام نگرفته بود.
نعیم گفت:
-دیر یا زود او می فهمید و این اتفاق رخ می داد. حال تو مثل دخترای خوب بنشین تا من صبحانه حاضر کنم.
رز پرسید:
-پس خانمتان؟
نعیم نگاهش کرد و گفت:
-او می داند که من پیش تو هستم و تا کسی از اوکلندی ها نرسد مجبوری که وجودم را تحمل کنی.

Signature
     
#45 | Posted: 24 Jul 2013 19:39 | Edited By: paridarya461
رز سکوت کرد و به این اندیشید که ملک چه ضربه سهمگینی را تحمل کرده تا خود را به بحرین برساند. ای کاش پدرش از بازجویی او ممانعت می کرد و یا ای کاش که ساجده طاقت می آورد و حقیقت را نمی گفت. بعد رز به یاد برخورد ساجده با خودش افتاد و این که کوچکترین آثار اندوه و رنجش در نگاه او ندیده و بی تفاوت از ازدواج همسرش گذشته بود. به خود گفت:»قانون هر قدر هم که موافق تعداد زوجات باشد اما زنان قلبا راضی به اجرای این قانون نیستند.«
نعیم در یک سینی وسایل صبحانه گذاشته روی میز وسط پذیرایی گذاشت و در فنجان شکر ریخت و هنگام ریختن چای گفت:
-کمرنگ کمرنگ، بله؟
رز سر فرود آورد و گفت:
-خوب یادتان مانده.
نعیم خواست بگوید که من سلایق تو را مو به مو می دانم اما سکوت کرد و رز ادامه داد:
-ملک چای پررنگ می نوشید و غالبا به چای من می خندید و می گفت بهتر است که آب جوش بخوری و چای را بدنام نکنی.
نعیم گفت:
-در شب مهمانی متوجه شدم که در سینی به دنبال پررنگترین چای بود. رز، شاید درست نباشد که در این شرایط ازت بپرسم، برنامه ات چیست و چه کار می خواهی بکنی.
رز گفت:
- نمی دونم، شاید برگردم اوکلند پیش مادر و پدرم و شاید هم...
نعیم گفت:
-تو باید وکیل بگیری تا وضعیت مالی ملک را روشن کنی. من شماره اینجا را در اختیار پدر ملک گذاشتم و....
رز سر تکان داد و گفت:
-من هیچ چیز ادعا نمی کنم و نمی خواهم. این جا که رهن است و رسول اجاره کرده و آن یکی آپارتمان ملک به نام من کرده را به یادگار از او نگه می دارم.
نعیم گفت:
هر طور مایلی عمل کن.
رز گفت:
-می خواهم برایش مجلس ختم بگیرم و پدر و مادرش را هم دعوت کنم. اما نمی دونم چه باید بکنم. ای کاش وقتی با او صحبت می کردی من هم حرف می زدم.
نعیم پرسید:
-تو مشکل زبان داری...
رز گفت:
-پدرش فارسی می داند اگر میدانستم داری با او صحبت می کنی خودم هم...
نعیم بلند شد و گفت:
-این کار هم شدنی است کمی تأمل کن!
او بار دیگر کنار تلفن نشست و شماره را گرفت و پس از مکالمه ای کوتاه به زبان عربی گوشی را به سوی رز گرفت و گفت:
-صحبت کن.
رز به سختی بلند شد و پس از گرفتن گوشی در حالیکه بغض گلویش را می فشرد گفت:
-الو پدر منم رز.
صدای گریستن رز را آقای بحرینی شنید و با گفتن »دخترم برایت متأسفم« به رز فرصت گریستن داد و رز گفت:
-من به شما و مادر تسلیت می گم. من با روحیه خوبی شما را ترک نکردم اما یقین دارم که حالم را فهمیده اید. تماس گرفتم که بدانم با فرید چه کرده اید و من چه باید بکنم؟ قصد دارم برای آمرزش روحش مجلس ختمی دراینجا برگزار کنم، آیا شما و مادر می آیید؟
آقای ملک گفت:
-ما او را دفن کرده ایم و برایش هم مراسم گرفته ایم برای آمدن به آنجا با این که خیلی تمایل دارم در مراسم شرکت کنم. اما مادر فرید پس از آن ماجرا هنوز نتوانسته واقعیت را قبول کند و چشم به راه فرید نشسته. ساجده هم مصطفی را برداشته و فرار کرده من مانده ام و او و کلی حساب و کتاب که باید به آنها رسیدگی کنم تا حقی از تو ضایع نشود.
رز گفت:
-من چشم به مال او ندارم و هر چه از او به من تعلق می گیرد در را خیر مصرف کنید و اگر لازم است من کتبا بنویسم و...
آقای ملک گفت:
-صبر کن، من باید کاری بکنم که هم روح پسرم شاد شود، و هم خدا از کارم راضی باشد. چند روز دیگر با تو تماس می گیرم مواظب خودت باش!
بعد از قطع تلفن رز اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-برای آنها این مصیبت سختتر و ناگوارتراست. بیچاره مادر پیرش!
نعیم فنجان چای سرد شده رز را بدستش داد و گفت:
-بنوش! وقتی اتفاقی رخ می دهد مانند بادی است که بر همه می وزد. رز همه سعی داریم که از اندوه و غم خود را برهانیم. اما تمام تلاشها به یک نتیجه می رسد و آن این که دردها مرتبا تغییر می کنند. من ترتیب مراسم ختم را می دهم اما مجبورم یکی دو ساعتی تنهایت بگذارم اما مطمئن نیستم که...
رز بلند شد و گفت:
-مطمئن باشید! بروید به کارهایتان برسید. من به قدر کافی شما را به زحمت انداخته ام و میدانم که جبرانش غیر ممکن است.
نعیم در مقابل در ایستاد و به رز نگاه کرد و با گفتن » مواظب خودت باش« او را ترک کرد.
فصل دوازدهم
از پشت شیشه به قطرات تند باران که تازه شروع به بارش کرد نگاه کرد و به ملک اندیشید که در زیر خروارها خاک مدفون شده. دلش به درد آمد و گریست و زمزمه کرد:
-ای کاش تو خوب نبودی و مرا با کینه ای که از تو به دل داشتم ترکم می کردی. ای کاش نگفته بودی که »رز اگر گمان می کنی که با بی مهری کردن علاقه من به تو نقصان می گیرد سخت در اشتباهی. برای درک حقیقت راهی طولانی باید طی کنم اما عزیزم متأسفانه زندگی کوتاه است. پس با فکرهای آزاردهنده این لحظات خوشبختی را تلخ نکن!«
رز آه کشید و گفت:
-حق با تو بود و من اشتباه کردم و سعادت را آسان از دست دادم.
زنگ آپارتمان نواخته شد و چون آن را گشود با دیدن خانواده که همه لباس سیاه بر تن کرده بودند و تا چشمشان به او افتاد صدای گریه شان به هوا برخاست.
رز در آغوش پدر جای گرفت و سیلاب اشک بر گونه روان کرد و گفت:
- بابا ببین که دخترت چه زود سیاه بخت شد و به سوگ نشست!
پدر دلداریش داد اما رز قادر به کنترل کردن خود نبود گریه اش به ضجه تبدیل شد و خانه را ماتمکده کرد.
رسول ضمن گفتن تسلیت پرسید:
- پس نعیم کو؟ من خواهش کرده بودم تا آمدنمان پیش تو بماند.
رز گفت:
- تازه رفتند و از دیشب تا همین چند دقیقه پیش اینجا بودند. من شرمنده همه هستم مخصوصاً شما و آقا نعیم که می دانم چقدر گرفتاری شغلی دارید.
با نواخته شدن مجدد زنگ رسول در را گشود و با دیدن مردی که پشت در ایستاده بود، پرسید: بله؟
مرد به زبان پارسی گفت:
- من راننده آقای نیکزاد هستم. ضمن عرض تسلیت، ایشون امر فرمودند که اینها را بدهم خدمتتون.
بعد تعدادی کیسه نایلون در ابعاد بزرگ یک به یک پیش آورد و به دست آقا رسول داد و هنگام رفتن گفت:
- خود آقای نیکزاد منتظر من هستند که بروم ایشون را بیاورم. ضمناً فرمودند که اگر کم و کسری وجود دارد یادداشت کنید تا من فراهم کنم.
رسول دعوتش کرد داخل شود و مرد امتناع کرد و گفت:
- همین جا منتظر می ایستم.
آقا رسول گفت:
- پس منتظر نمانید و برگردید.
مرد با گفتن »پس با اجازه تان« خداحافظی کرد و رفت.
سودابه و حنانه سر کیسه ها را باز کردند و اجناس خریداری شده آقا نعیم را خارج کردند و در زمان کوتاهی میان اجناس محصور شدند. رنجیدگی خاطر رسول با دیدن اجناس از میان رفت و نعیم را بخشید.
آقا نعیم وقتی آمد تنها نبود و خانمش نیز همراه او بود. او با دیدن جمع عزادار گریست و به همه تسلیت گفت و در گوشه مبل نشست.
آقا نعیم درمیان دو برادر رازقی نشسته بود و به پرسشهای آنها که گمان داشتند او بیشتر در جریان امر قرار دارد پاسخ می داد و اتهامات وارده بر پدر و مادر آقا ملک را رد می کرد و برای آن که دلها را به آقا و خانم ملک نرم کند ازآخرین تماس و این که او تصمیم دارد اموال فرید را به رز تحویل بدهد سخن گفت و متوجه شد که لحن خصمانه به لحن دلسوزانه تغییر کرد.
آقا نعیم بعد از دادن گزارش رو به رسول گفت:
- اطلاعیه فوت را به تابلوی اعلانات زدم و فردا را برای مجلس ختم منظور کردم حال فکر کنید که دیگر چه کاری باید انجام شود، انجام دهم.
آقای رازقی پدر رز خم شد و صورت او را بوسید و گفت:
- تو حق پسری و برادری به گردن من و رز داری و خانمت هم که دیگر جای خود دارد.
رز خسته بود و گاه فراموش می کرد که حضور مهمانها در خانه اش برای چیست. او حضور ملک را حس می کرد و گاه بی اختیار به دنبال یافتن او سر به اطراف می گرداند و هنگامی که درمی یافت دیگر ملکی وجود ندارد آه می کشید و اشک تحسر می ریخت.
در روز برگزاری ختم تمام ساکنین آپارتمان و دوستان و همکاران نعیم شرکت کردند و مجلس ختم کاملاً مذهبی اجرا شد و مهمانان پس از صرف شام آنجا را ترک کردند. رز در یک گوشه و خانم آقا نعیم در گوشه دیگر کاناپه نشسته بودند و به دو مجسمه شباهت داشتند.
رز کز کرده بود و مبهوت و خانم نیکزاد در فکر آن که وقتی به خانه برسد چقدر کار دارد و باید تمام لباسها را آب بکشد و حمام کند.
شب از نیمه گذشته بود که کار ساماندهی آپارتمان توسط نعیم و رسول وخانمها به پایان رسید و هنگامی که برای رفع خستگی نشستند تا فنجانی چای بنوشند مادر نگاهش به دختر جوان بیوه اش افتاد که کز کرده به خواب رفته بود. از دیدن این صحنه اشک از دیده بارید و گریه او همه را متوجه رز کرد و خانمها با خانم رازقی هم داستان شدند.

Signature
     
#46 | Posted: 24 Jul 2013 20:02 | Edited By: paridarya461
حنانه بلند شد تا رز را بیدار کند و به بستر ببرد که شنید آقا نعیم گفت:
- لطفاً بیدارش نکنید و بگذارید استراحت کند. فقط رواندازی برایش بیاورید.
حنانه دستور او را اجرا کرد و آقا نعیم پس از نوشیدن چای به رسول گفت:
- فردا فرصت داری تو را ببینم.
رسول پرسید:
- چه ساعتی؟
نعیم گفت:
- یازده خوب است.
و با این سخن بلند شد و رو به همسرش کرد و گفت:
- رفع زحمت می کنیم.
دیگران به احترام برخاستند و تعارفات معموله انجام گرفت. رسول برای مشایعت با آن دو همگام شد و هنگام خداحافظی نعیم از او پرسید:
- آیا تمایل داری با من کار کنی؟
چشمان رسول فراخ شد و پرسید:
- با تو؟
نعیم سر فرود آورد و در همان زمان هم آسانسور ایستاد و خانمش سوار شد و نعیم دقیق به رسول نگاه کرد و گفت:
- امشب در مورد پیشنهادم فکر کن. فردا مفصل با هم حرف می زنیم. شب بخیر.
رسول با لحن ناباور جواب شب بخیر را داد و در آسانسور بسته شد. وقتی به آپارتمان بازگشت تنها سودابه را مشغول شستن فنجانها دید و بقیه برای استراحت رفته بودند.
رسول رو به سودابه پرسید:
- حاضری اینجا زندگی کنی؟
سودابه که گمان کرد منظور همسرش این آپارتمان است، گفت:
- نه! اینجا خوش یمن نبود و قدم نداشت.
رسول گفت:
- منظورم پایتخت است. آیا حاضری از اوکلند چشم بپوشی و اینجا زندگی کنی؟
سودابه متعجب پرسید:
- پس دفتر وکالتت؟
رسول نشست و گفت:
- بیا بنشین تا برایت تعریف کنم.
سخن کوتاه نعیم و پیشنهاد او تفسیری بلند داشت که رسول با شناختی که از رفتار نعیم داشت و می دانست که او تا همه جوانب اموری را نسنجد پیشنهاد نمی دهد. در آخر کلام خود افزود:
- من یقین دارم که پیشنهاد نعیم به نفع ماست و خیری در آن است.
سودابه متفکر پرسید:
- چرا در این چند سال اخیر ...
رسول با گفتن »می دونم چی در سرت می گذره« حرف سودابه را قطع کرد و ادامه داد:
- شاید حالا تشخیص داده که می تواند برایم کاری انجام دهد. به هر حال تصمیم ات را بگیر. چون من فردا باید به او جواب بدهم.
سودابه گفت:
- اینجا پایتخت است و به مراتب بهتر است. من برای آمدن مشکلی ندارم منتهی باید همایون و حنانه هم باخبر شوند.
رسول گفت:
- مطمئن باش من و تو هر کجا باشیم این کاروان به همراه ماست. باید ببینیم نعیم چه خوابی برایمان دیده است و بعد به دیگران اطلاع بدهیم.
******
انتقال دفتر از اوکلند به پایتخت و عنوان مشاور در بستن قراردادها مالی و حقوقی، همان پیشنهادی بود که رسول هم به آن فکر کرده بود. سوال بی جواب مانده سودابه از دهان رسول خارج شد و نعیم گفت:
- آیا از شنیدن تکرار مکررات خسته نشده ای؟!

رسول خندید و گفت:
- پس حدسمان درست بود و تو به خاطر آن که رز را در اینجا نگهداری بهتر دیدی که همه ما را به اینجا بکشانی.
نعیم دقیق به صورت رسول نگاه کرد و گفت:
- به خاطر او به خاطر او! تو کجا بودی که ببینی وقتی شنید ملک خود را کشته به چه حال و روزی درآمد و از میان تمام اسمهای نزدیکانش تنها اسم مرا بر زبان راند و مطمئن بود که من می توانم کمکش کنم. رسول، در قلب رز نعیم هنوز جایگاه خود را حفظ کرده. اگرچه سرنوشت با ما لج کرده و راهمان را از هم جدا کرده! من حمایتش میکنم به هر صورت که باشد. حال با کمک اعضاء خانواده اش یا به تنهایی.
رسول گفت:
- قبول. باشه! برای این که فکر نکنی پیشنهادت خوشحالم نکرده، به محض آن که برگردم اقدام می کنم.
نعیم از سر آسودگی نفس بلندی کشید و پرسید:
- نظر تو چیست؟
رسول پرسید:
- در چه مورد؟
نعیم گفت:
- اینکه برای رز تعمیرگاهی باز کنیم و او مدیریت کند؟
رسول با شیطنت گفت:
- چرا از من می پرسی؟ در حالیکه یقین دارم نیم بیشتر راه را رفته ای و تا یقین نکرده باشی، عنوان نمی کنی.
نعیم با صدا خندید و گفت:
- همینطور است. اگر آقای ملک همانطور که تلفنی وعده داد به وعده اش عمل کند، تعمیرگاه را می شود بدون گرفتن وام از بانک خریداری کرد. در غیر اینصورت باید به کمک بانک امیدوار باشیم.
رسول گفت:
- برای این کار عجله نکن چه روحیه رز هنوز آماده پذیرش مسئولیت نیست.
نعیم سر فرود آورد و این بار هم رسول بود که پرسید:
- من و کاروانم را کجا اسکان می دهی؟ فکر ما را کرده ای؟
نعیم گفت:
- سه خیابان مانده به خانه ام آپارتمانی است سه طبقه که هر طبقه یک واحد دارد که فکر می کنم برای شما مناسب باشد. می ماند پدر و مادر رز که اگر با او باشند که آپارتمان استیجاری را فک رهن می کنیم در غیر اینصورت یکی از آن دو می ماند برای آنها.
رسول بلند شد تا از نعیم خداحافظی کند و در همان حال گفت:
- مدتی اینجا و بعد هم خدا می داند کجا.
نعیم دست پیش برد تا دست رسول را بفشارد و گفت:
- تا زمانی که من زنده باشم همه با هم خواهیم بود. به لطف و عنایت خدا امیدوار باش!
خانواده رازقی پیش از ترک پایتخت آپارتمان را دیدند و همگی پسندیدند و آقا رسول برای اجاره آن اقدام کرد.
خبر کوچ کردن خانواده و آمدن همگی به پایتخت از بار غم و اندوه رز کاست و به سودابه گفت:
- خداوند همه درها را به روی انسان نمی بندد. اگر ملک را برد شما را به من رساند.
هنگام عزیمت مادر ماند و دیگران رفتند.با فرا رسیدن جشن نوروز ایرانیان، خانواده رازقی نیز در پایتخت اسکان گرفته و در پی تدارک مراسم سال نو بودند.
رز درآپارتمان استیجاری ماندگار شد و پدر و مادرش آپارتمان دیگر را تصرف کردند.در مراسم چهارشنبه سوری که با حضور مهاجرین معتقد به آداب و رسوم ملی در پارک برگزار شد هنگام بازگشت به خانه سرایدار صدایش زد و گفت:
- بسته ای سفارشی دارید.
رز وقتی آن را گرفت و به نشانی فرستنده نگاه کرد با خواندن اسم حاجی شیخ عبدالرحمن ملک، دانست که بسته از جانب اوست. همه کنجکاو شده بودند که بدانند درون کارتن چیست پس در آپارتمان رز تجمع کردند. با گشوده شدن بسته، بسته کوچکتری دیده شد و چون آن را باز کردند از دیدن ارز آنهم به مقدار زیاد، فریادی از تعجب کشیدند و سپس نامه ای به همراه دستمالی گره زده از درون بسته خارج شد.
رز پیش از آن که گره دستمال را باز کند سر نامه را گشود. آقای ملک نوشته بود:
سلام به رز رازقی. همان قدر که اسم و فامیلت زیباست خودت هم زیبا و سیرتی نیکو داری. آخرین بار وقتی با هم صحبت کردیم به تو گفتم که سعی می کنم تصمیمی بگیرم که هم خدا راضی باشد و هم روح فرزندم شاد شود. این مقدار دلار از فروش فروشگاه و لباسهاست که برایت فرستادم و سهم فرید از خانه ای که دیده ای را برای شادی روحش هم سفر حج منظور کرده و هم به مستمندان بخشیدم. در دستمال هم مادر فرید طلاجات خود را به تو بخشید تا به یادگار از او داشته باشی. عکسی هم از مزار همسرت گرفته و برایت فرستادم تا مطمئن شوی که او با نام نشان در خاک خفته است. به دیدارمان بیا و واقف باش که در خانه عبدالرحمن همیشه برویت باز است.
رز نامه را بر دیده گذاشت و گریست و سپس عکس را که در زیر دلارها بود بیرون آورد و آن را بوسید و به دیگران نشان داد و گفت:
- دیگر خیالم راحت شد.
او عکس مزار همسر را کنار عکس عروسیشان به دیوار آویخت و در مقابل اعتراض دیگران گفت:
- می خواهم فراموش نکنم که خانه واقعی ام کجاست.
******
در جلسه مشورتی خانواده دایر کردن تعمیرگاه مطرح شد و بیش از همه خود رز بود که با خوشحالی از آن استقبال کرد. مادر که کار او را سخت و در شرایط کنونی مناسب نمی دانست فقط پرسید:
- پس کار شرکت چه می شود؟
رز بدون درنگ گفت:
- خواهم داشت. صبح در شرکت و بعدازظهر تعمیرگاه.
خواسته رز نگاه رسول و نعیم را در هم گره زد و بدون کلام فقط با فرود آوردن سر موافقتشان را اعلام کردند.
روزی که رز به همراه مردان برای دیدن تعمیرگاه رفت، از وسعت آن هیجانزده شد و رو به رسول پرسید:
- پسرعمو اینجا خیلی بزرگ نیست؟
رسول خندید و گفت:
- هرچه بزرگتر بهتر! بیا به وسایل نگاه کن و ببین چیزی کم و کسر نیست؟
رز با نگاه کردن به آلات و ادوات پیش خود تعداد کارگرها را هم برآورد می کرد و چون از بازدید دست کشید گفت:
- حداقل به وجود ده تعمیرکار نیازمندیم.
آقا نعیم گفت:
- صاحب تعمیرگاه و کارگرانش حاضر به همکاری هستند و نگران این موضوع نباش. با او صحبت کرده ام. مدیریت تعمیرگاه صبحها به عهده اوست و بعدازظهرها تو سرپرستی می کنی. او مرد مسنی است و تمام عمرش را در این حرفه سپری کرده. فردا با شروع هفته اگر بخواهی می توانی بیایی و از نزدیک با همه آشنا بشوی.
با موافقت رز آنها بار دیگر چرخی در محوطه زدند و سپس آنجا را ترک کردند.
هوای طوفانی زندگی رز کم کم آرام شد و به نسیمی ملایم و فرح بخش تبدیل شد . برای رز کار کردن دلنشین تر از پشت میز نشستن بود او در لباس یکسره تعمیرکاران وقتی برای سرکشی وارد محوطه می شد کارگران با روی باز استقبال می کردند و حس مهر و شفقت در وجود شان برانگیخته می شد .
رز مهربان بود و سعی داشت کارگران استقلال انجام کار داشته باشند تا به وجودش نیاز پیدا نکنند از دخالت در کارشان خودداری کند
رز به تازگی اتومبیل خریدرای کرده بود و فاصله ها را با اتومبیل خود می پیمود .
یک شب بارانی وقتی از تعمیرگاه بیرون آمد با مشاهده اتومبیل آقا نعیم که پارک بود به سوی او حرکت کرد و درنزدیک اتومبیل ایستاد و خواست پیاده شود که خود نعیم زودتر از او پیاده شد و برای فرار از باران چند گام را دوید و در اتومبیل رز را باز کرد و سوار شد و با گفتن )چه بارانی! (به سلام رز و این که اینجا چه میکند پاسخ داد و گفت "منتظر ماندم تا کارت تمام شود و از تعمیرگاه خارج شوی
رز پرسید :
- مسله ای پیش آمده ؟
نعیم نگاهش کرد و گفت امیدوارم که مساله نباشد و نشود .

Signature
     
#47 | Posted: 25 Jul 2013 00:44 | Edited By: paridarya461
رزکه منظور او را درک نکرده بود گفت:
نمی فهمم
نعیم گفت :
"خواستم خواهش کنم که به نرگس نزدیک شوی و بدانی بفهمی که او چش شده هفته ای می شود که غمگین وگرفته است و کم حرف شده از اشتها افتاده و فقط کاری را که انجام می دهد آب کشیدن اثاث است . نرگس عاشق ، آشپزی کردن است اما حال فراموش می کند یا دوست ندارد آشپزی کند
چرا نمی دانم به پرسش های من با گفتن "خوبم،چرا اذیتم میکنی ؟،دست ازسرم بردار ،"پاسخ می دهد
رز گفت :
"اینکار را می کنم و دعوتش می کنم به خانه ام بیاید
نعیم گفت:
"نه می دانم بهانه می آورد و نمی اید اما اگر تو به دیدنش بروی آنهم بدون خبر قبلی بهتر است
رز پرسید :
شنبه چطور است ؟ تعطیلی است و فرصت برای همنشینی بیشتر است
نعیم گفت "با این که تعطیلی عمومی است و من هم بیکارم اما ترجیح میدهم در خانه نباشم و شما باهم تنها باشید .
خب حالا از خودت بگو آیا همه چیز خوب پیش می رود
رز گفت:
"بله زندگی چه بخواهیم ،چه نخواهیم به راه خود می رود
نعیم گفت "شکسپیر می گوید "
زندگی خواب است و عشق رویا آن دنیا یکسره صحنه ی بازی است و همه به نوبت می روند و نقش خود را به دیگری می سپارند.
یک نفر دیگر هم گفته دنیا گلی است که اوراق آن خیال است و خارهایش واقعی.
رز گفت:
- برای من که نصیبی جز خار نداشت.
نعیم خندید و گفت:
- و برای من سهمی جز خیال نداشت! نمی خواهی حرکت کنی؟
رز پرسید:
- پس اتومبیلتان؟
نعیم گفت:
- زنگ می زنم می آیند می برند. حرکت کن اما با احتیاط!
رز پرسید:
- نظر دکتر در مورد بیماری نرگس چیست؟
نعیم آه کشید و گفت:
- از رفتن به دکتر سر باز می زند و طفره می رود. اوایل بیماری یعنی زمانی که من متوجه شدم دچار بیماری وسواس است از خانم یکی از دوستان که بسیار مهربان و صمیمی است خواهش کردم کاری کند که نرگس راضی شود که نزد دکتر برود. جواب نرگس به او بار اهانت داشت و تهمت که شما می خواهید من در بیمارستان بستری شوم تا راحت باشید. این جواب رابطه را کم وکمرنگ کرد و هم مرا واداشت تا تسلیم شوم و به حال خودش بگذارم.
اوایل ازدواج وقتی می دیدم که او مدام در حال دست آب کشیدن است، فکر می کردم که از تمیزی او نشات می گیرد و نه تنها ناراضی نبودم بلکه خوشحال هم بودم اما وقتی کار از دست و پا آب کشیدن به لوازم نوی خانه سرایت کرد و پا فراتر گذاشته شد و هنگام داخل شدن به خانه مجبور می شدم در بیرون لباس در آورم و سپس وارد شوم متوجه شدم که او بیمار است و باید تحت درمان قرار بگیرد که تا این ساعت ناموفق بوده ام.
در این یک هفته ای که می گویم حالش بدتر شده چون علاوه بر کسالت و کم حرفی می بینم که دلارها را آب می کشد و روی بند رخت پهن می کند. با هوای متغیری که داریم
تا دلارها می آید که خشک شود باران می آید و همه خیس می شوند.
بعد به تمسخر گفت:
- همه قلک پلاستیکی دارند اما مال ما شیشه ای محتوی آب است که صبح به صبح آبش عوض می شود. شاید بهتر بود می گفتم تنگ ماهی! اما به جای ماهی سکه و سوئیچ و کلید در آن شناور است!
روز شنبه خودت شاهد خواهی بود!
رز گفت:
- ای کاش تسلیم نمی شدید و به هر طریق ممکن درصدد معالجه بر می آمدید.
نعیم گفت:
- تو درست می گویی اما بدبختانه سفرهای کوتاه و بلند و مشغله های کاری به من فرصت چندانی نداد!
رز گفت:
- نگران نباشید شاید من توانستم متقاعدش کنم.
رز نزدیک خانه نعیم اتومبیل را نگهداشت و نعیم هنگام پیاده شدن به او نگریست و گفت:
- ممنونم!
رز گفت:
- هنوز که کاری نکرده ام، تشکر باشد پس از انجام کار.
نعیم پیاده شد اما سرش را داخل اتومبیل کرد و گفت:
- گاهی یک حرکت عجولانه عواقبی غیر قابل جبران به همراه دارد. شب بخیر!
رز متوجه نشد که منظور نعیم به خودش بود یا این که به او !؟خواست او را متهم کند و دلایل اتهام را بشمارد اما منصرف شد و به خود گفتچه فرقی میکند هر چه بود گذشت!(
رز مادر را از در خواست آقا نعیم مطلع کرد و او با کمی نگرانی پرسید:
- می خواهی من هم بیایم؟
رز سر تکان داد و گفت:
- نه! اگر آقا نعیم می خواست شما هم بدانید، از هر دوی ما در خواست می کرد. بهتر است شما به روی خودتان نیاورید.
مادر مجاب شد و رز برای رفتن به خانه آن ها خود را آماده کرد.در طول راه فکر کرد که برای این ملاقات چه بهانه ای بیاورد که قابل قبول باشد و در آخر به این نتیجه که خواهد گفت تا بازدید پس بدهد خود را آماده کرد.
وقتی زنگ خانه را فشرد نفس بلندی کشید و هنگامی که نرگس در را به رویش گشود از دیدن چهره رنگ باخته او کمی ترسید اما زود بر خود مسلط شد و با آوردن لبخند بر لب سلام کرد و پرسید:
- حالتون چطوره؟
خانوم نیکزاد با صدایی نجواگونه پاسخش را داد که )خوبم(
رز گفت:
- اجازه می دین داخل شم؟
نرگس از مقابل در دور شد و رز وارد شد و با هالی خالی از اثاث روبرو شد و گفت:
- وظیفه داشتم که زودتر به دیدنتان بیایم و از زحمتی که کشیدید و در ختم شرکت کردید تشکر کنم اما فرصت نکردم تا امروز که گفتم بیام و قدردانی کنم.
نرگس تنها به جواب )خواهش میکنم( قناعت کرد.
رز روی پا ایستاده بود و انتظار داشت که خانم نیکزاد دعوتش کند بنشیند و چون این دعوت انجام نشد رز به اطراف نگاه کرد و پرسید:
- اسباب کشی می کنید؟
نرگس به اطراف سر چرخاند و گفت:
- نه تمیز کرده ام و گذاشته ام خشک شود.
رز بر روی زمین عاری از فرش نشست و گفت:
- اینطوری هم برای خودش تنوع است. بنشینید تا شما را خوب ببینم و بعد بروم.
نرگس گفت:
- اینطوری که بد است بیایید آشپزخانه آنجا می توانید بنشینید.
رز بدون سخن از جا بلند شد و با او به آشپزخانه رفت و با دیدن دو صندلی بر روی یکی نشست و به نرگس اشاره کرد بنشیند و در همان حال پرسید:
- آقای نیکزاد چطور است؟ ما مدتی است که از شما بی خبر مانده ایم.
نرگس نشست و سر به زیر انداخت و گفت:
- او هم گرفتار است و شبها دیر وقت به خانه می آید. روزهای شنبه و یکشنبه هم که تعطیل است مثل امروز در خانه نمی ماند و با دوستانش روز را شب می کند.
رز پرسید:
- شما چرا نمی روید؟ ما در اینجا که کسی جز چند دوست و آشنا نداریم و بهرحال باید با آنها معاشرت کنیم.
نرگس سر تکان داد و گفت:
- هیچ کس راغب نیست با من معاشرت کند چون...
رز با صدا خندید و گفت:
- نه مطمئنم که اینطور نیست. شما خانمی مهربان و رئوف هستید که همه دوستتان دارند. خود من شخصا ترجیح می دهم بیشتر با شما مراوده داشته باشم تا با دیگران مخصوصا که آشپزیتان هم حرف ندارد و زبانزد همه است.
خانم جاویدان به قدری از شیرینی پزی شما تعریف می کند که دلم می خواهد دستور پخت یکی دو تایی را از شما یاد بگیرم.
نرگس سر تکان داد و گفت:
- دیگه حاضر نیستم شیرینی بپزم هر چقدر که پختم و او به بهانه همکاران برای آن زنک برد دیگر کافی است.
قلب رز فرو ریخت و متعجب پرسید:
- زنک؟ او دیگر کیست؟
نرگس نگاهش را به دیده رز دوخت و با عجزی که از آن هویدا بود گفت:
- منصوره.
اسم منصوره به گوش رز آشنا آمد و با به یاد آوردن او پرسید:
- خانم برادر آقا نعیم؟
نرگس سر تکان داد و گفت:
- برادر نیکزاد زن ندارد و چند سالی است که در آمریکا زندگی می کند. منصوره زن صیغه ای نعیم است.
دهان رز از تعجب باز مانده بود و با ناباوری پرسید:
- چطور ممکن است؟

Signature
     
#48 | Posted: 25 Jul 2013 01:15 | Edited By: paridarya461
نرگس گفت:
- حالا که ممکن شده! او برای اینکه بتواند خارج از ایران کار کند مجبور بود که همسر داشته باشد، آن وقت منصوره را که بیوه بود صیغه کرد تا بتواند شغلش را حفظ کند و همینطور هم شد اما منصوره پس از پایان مدت صیغه حاضر به تمدید نشد و از آنجا به آمریکا سفرکرد و نعیم پس از او به خواستگاری من آمد. حالا چند ماهی است که شنیده ام به دنبال نعیم آمده و اینجا زندگی می کند. وقتی نعیم در اینجا نباشد به طور قطع در خانه اوست.
رز بی اختیار از جا بلند شد و حالت تدافعی به خود گرفت و پرسید:
- و تو هم گذاشتی او همسرت را تصاحب کند؟ بله؟
نرگس اشک جاری شده اش را با پشت دست زدود و گفت:
- منع و گناهی برای نعیم نیست!

-منع و گناه هم نباشد او حق ندارد که با زندگی تو بازی کند.آیا به راستی وجود منصوره حقیقت دارد؟
نرگس سر فرود آورد و رز با اطمینان حاصل شده بار دیگر روی صندلی نشست و گفت:
-ای کاش به جای تسلیم،روح مبارزه داشتی و او را از میدان خارج میکردی
نرگس گفت:
من در اینجا کسی را ندارم که حمایتم کند و...
رز دستش را روی دست نرگس گذاشت و گفت:
به من اعتماد کن! ما هر دو او را مغلوب می کنیم!
نرگس پرسید:
آخه چطوری؟
رز گفت:
به اطرافت نگاه کن آیا این خانه ای است که مرد در آن احساس راحتی و آرامش کند؟تو بهتر از من به مسائل فقهی آگاهی و می دانی که وسواس پیدا کردن یعنی به دنبال تحریکات شیطانی رفتن.شیطان است که وسوسه ات می کند تا مبل و صندلی تمیز خانه را آب بکشی و هیچ چیز را تمیز ندانی. به خودت نگاه کن.داری روز به روز پژمرده تر می شوی و شادابی و طراوتت از میان می رود.
قدم اول برای مبارزه با آن زن این است که سعی کنی از شیطان دور شوی و او را از خود برانی.اگر همسرت را دوست داری،اگر زندگی زناشویی ات را دوست داری،پس به جنگ شیطان برو و از خدا کمک بخواه تا پیروز شوی.
بیا کمکت کنم تا خانه را سر و سامان بدهی و غذایی که دوست دارد آماده کنی.
رز بدون توجه به نموری لوازم ،آن ها را همان طور که نرگس میگفت،چید و بعد به عمد و شادمانه بغلش کرد و گفت:
-حالا اینجا شد خانه تمیز و مرتب.
حالا قدم بعدی را بر می داریم و غذا را آماده می کنیم
رز در یخچال را گشود رو به نرگس پرسید:
چی دوست دارید؟
که دید نرگس ایستاده و بی صدا گریه می کند. رز به طرفش رفت و بار دیگر بغلش کرد و پرسید:
چی شده؟
نرگس گفت:
نمی توانم. می دانم که قصد کمک داری اما من نمی توانم و می دانم که وقتی بروی بار دیگر همه چیز را آب خواهم کشید
رز گفت:
هیچ کس متوقع نیست که تو یکباره و یک شبه خوب شوی. بیمار سرماخورده هم چند روزی طول می کشد تا بهبود یابد.حالا راه دیگری می رویم. اگر موافق باشی امروز و فردا مهمان من باش و پس فردا با هم می رویم دکتر تا او با دادن دارو زودتر به نتیجه برسیم.موافقی؟
نرگس گفت:
اگر نعیم برگردد و من نباشم...
رز گفت:
یادداشت می گذاریم تا نگران نشود.مطمئن باش او وقتی بداند خانه مایی خوشحال هم می شود. پسر عمو رسول سرش را گرم می کند.
سکوت نرگس موجب شد تا رز در کیفش را باز کند و برگی از دفتر یادداشتش را جدا کند و بر روی آن بنویسد:
آقای نیکزاد با اجازه شما من نرگس را بردم خانه مان.در صورت تمایل آنجا بیایید خوشحال می شویم
رز برگه را مقابل تلفن گذاشت و به نرگس گفت:
آماده شو برویم
مادر از دیدن خانم نیکزاد که به همراه رز از در آپارتمان وارد شدند یکه خورد و با دیدن صورت مهتابگون مهمان فهمید که او بیمار است و رز برای مراقبت کردن با خود آورده است اما با آگاهی از وسواس خانم نیکزاد پیش نرفت و صورت او را نبوسید و تنها به گفتن»خوش آمدید،چه عجب؟«قناعت کرد
خانم نیکزاد که گویا گوشه ی کاناپه تنها جای تمیز مبل است در همان قسمت نشست و گفت:
رز آمده بود دیدن من اما بعد تصمیم گرفت مرا مهمان کند
خانم رازقی گفت:
کار خوبی کرده.مدتهاست که از شما بی خبریم و دلمان برایتان تنگ شده حال آقا نعیم چطور است؟
نرگس بی اختیار به رز نگریست و رز گفت:

خوبند برایشان یادداشت گذاشتیم که نگران نشوند
بعد به سوی نرگس رفت و پرسید:
میخواهی لباس راحتی بدهم بپوشی؟
او با تکان سر و گفتن »راحتم« مخالفت کرد.
مادر ظرف میوه روی میز گذاشت و رز پرتقالی برداشت به دست نرگس داد و گفت:
مادر من هم مثل خودت تمیز است پس خاطرت جمع باشد
نرگس لبخند زد و به نشانه ی قبول حرف او شروع به پوست گرفتن میوه کرد
در وجود رز هم حس دلسوزی نسبت به نرگس برانگیخته شده بود و هم حس انتقام از آقا نعیم که گمان داشت علاوه بر نرگس او را هم فریفته و در مورد منصوره دروغ گفته است.
دلش می خواست او را درخلوتی می یافت و تمام خشمش را برسر او فریاد می کشید.
رز اندیشید در ترکیه چگونه نقش عاشق را بازی کرده و در کمال خونسردی به او گفته بود که منصوره خانم برادرش می باشد نه همسر او!

نگاهش به چهره نرگس افتاد و با خود فکر کرد اگر به خواستگاری نعیم جواب مساعد داده بود و جای منصوره بود آیا باز هم نسبت به نرگس همین حس دلسوزی را داشت که اینک دارد؟ به یاد ساجده و نگاه بی روح او افتاد و بی اختیار بدنش لرزید.
با نواخته شدن زنگ و ورود عمو و زن عمو و سودابه و پدرش، خانه به یکباره شلوغ شد و نرگس احساس معذبی کرد و مردان با دیدن او دانستند که مزاحمند.
رسول حال نعیم را پرسید و به او خوشامد گفت و افزود:
_شما راحت باشید ما بعد از خوردن یک چای از دست زن عمو رفع زحمت می کنیم
رز گفت:
پس زودتر بنوش چون ممکن است هرآن آقا نعیم تماس بگیرد و بخواهد بیاید اینجا
آقا رسول فنجانش را برداشت و گفت:
چایم را با خودم می برم و سپس رو به آقایان گفت:
شما هم پس از خوردن چای بیایید که مهمان داریم
ربع ساعتی نگذشته،مردان آپارتمان را ترک کردند و به آپارتمان پدر بازگشتند.
مجلس خانم ها گرم شده بود و گفتگو بر سر فیلم ایرانی بود که ازطریق ماهواره دیده بودند که صدای زنگ برخاست و رز چون در را گشود با دیدن آقا نعیم لبخند از روی لبش محو شد و نگاه شرر باری بر او افکند که آقا نعیم حیران شد و پرسید:
چی شده رز!
رز به خود آمد و با گفتن » خانم اینجا هستند ولی آقایون در آن یکی آپارتمان« در را گشود تا نعیم داخل شود او با گفتن» یا الله « وارد شد و چون جمع را زنانه دید ایستاد و با همه احوالپرسی کرد و سپس رو به همسرش گفت:
_خسته نباشی.صبر می کردی می آمدم بعد اثاث را می چیدیم
نرگس گفت:
تنها نبودم و رز کمکم کرد

Signature
     
#49 | Posted: 25 Jul 2013 01:51 | Edited By: paridarya461
نعیم به سمت رز چرخید و همانطور که موشکاف نگاهش می کرد گفت:
به زحمت افتادید،ممنونم
او می خواست از نگاه رز بخواند که چرا خشمگین است اما رز دیگر خشمگین نبود بلکه لبخندی بر لب داشت .
آقا نعیم با گفتن»با اجازه تان می روم پیش دوستان« از آنها جدا شد در حالیکه رز بدرقه اش می کرد.
نعیم از در که خارج شد رو به رز اشاره کرد که »چی شده؟«
رز آرام گفت:
ـ بعد با هم صحبت می کنیم.
و در را پشت سر او بست. نعیم به جمع دوستانش پیوست و در کنار آنها نشست در حالیکه تمام ذهن و فکرش پیرامون خشم و غضب رز دور می زد و هرچه جستجو می کرد که عاملی بیابد نمی یافت. حتی تاب نیاورد و از رسول به گونه ای که دیگران متوجه نشوند پرسید:
ـ رز عصبانی بود، چیزی شده؟
رسول سر تکان داد و گفت:
ـ اشتباه می کنی رز خوشحال هم بود.
نعیم دانست که خشم رز فقط به او مربوط می شود و دیگران استثنا هستند. از خود پرسید:
ـ چرا؟ ما که دوستانه از یکدیگر جدا شدیم و موردی برای رنجش وجود نداشت. مگر آن که نرگس به او بی احترامی کرده باشد و رز خشمش را به جای او بر سر من خالی کرده باشد، بله! باید همین باشد.
وقتی همه برای صرف شام در یکجا جمع شدند، نعیم به رز نگریست و باردیگر با نگاه شرر بار او روبرو شد و تصمیم گرفت بیش از این باعث رنج رز نشوند و همسرش را با خود به خانه برگرداند. با این تصمیم وقتی چای بعد از شام آورده شد نعیم رو به همسرش پرسید:
ـ برویم؟
رز گفت:
ـ کجا؟ نرگس دو روز مهمان من است و بعد به خانه بر می گردد.
آن گاه چنان نعیم را نگریست که او از سوال خود پشیمان شد و نرگس که نمی دانست باید بلند شود و به همراه همسرش برود یا این که بماند به هر دو نگریست و نعیم با گفتن »بسیار خوب« از جا برخاست که به تنهایی عازم شود.
رسول هم بلند شد و گفت:
ـ صبر کن ما هم باید برویم.
و همگی آنجا را ترک کردند.
رز به نرگس گفت:
ـ چقدر سکوت خوب است.
نرگس گفت:
ـ نه به مدت زیاد چون آن وقت مجبور میشوی با خودت حرف بزنی و اینکار به مدت طولانی تو را از خودت متنفر می کند.
رز گفت:
ـ حق با توست. من آدم کم حوصله ای هستم که هر چیز به مدت طولانی خسته ام می کند. فقط بچه است که می توانم تحملش کنم.
نرگس گفت:
ـ برعکس من که اصلا تاب تحمل بچه ندارم. شاید این بی حوصلگی به خاطر این باشد که در خانواده ای پرجمعیت بزرگ شدم و نگهداری سه بچه بعد از خودم موجب شده که کم طاقت شوم. سه پسر شیطان و بازیگوش که فقط ریخت و پاش می کردند و می رفتند.
رز پرسید:
ـ مادرت؟
نرگس گفت:
- متاسفانه فوت کرده. برادر کوچکم چهار سال داشت که مادرم بيمارشد و ديگر بهبودي پيدا نکرد. خواهر بزرگتر از خودم شانزده سال داشت که ازدواج کرد و خوشبختانه از زندگي مرفهي برخوردار است. همسر دوم پدرم زني است چون من وسواسي که آب و آبکشي را او به من ياد داد و آن قدر در اين کار پيش رفت که من يقين کردم همه چيز ناپاک و نجس است و بايد پاک و تطهيرشود. خوشبختانه برادرانم مصمون ماندند و تنها من آموزش غلط او را ياد گرفتم و با آن بزرگ شدم.
رز گفت:
- حتم دارم که تو هم به زودي ترک ميکني و سالم ميشوي. بلند شو بخوابيم که هر دو خسته ايم.
رز در مقابل چشمان نرگس ملحفه اي نو از لفافش خارج کرد و بر روي بستر کشيد و روبالشتي نيز به همين طريق و هنگامي که مطمئن شد نرگس راحت است با گفتن شب بخير چراغ اتاق را خاموش کرد و خود به بستر رفت.
افکارگوناگون به ذهنش هجوم آورده بودند و خواب را از چشمش دور ميکردند. او از نرگس متنفر نبود بلکه برايش دلسوزي ميکرد اما وقتي چهره منصوره را به ياد مي آورد و اين که يک هفته تمام دور از اعضاء تور براي آنکه راحت باشد و احساس آرامش کند به تنهايي او را گردانده خشم وجودش را پر ميکرد و از حماقتي که به خرج داده بيشتر زجر ميکشيد.
گلويش خشک شده بود و براي نوشيدن آب آهسته از اتاق خارج شد. پيش از آنکه به آشپزخانه برود آرام در اتاقي که نرگس خوابيده بود گشود و با ديدن جسم به خواب رفته او آرام در اتاق را بست و به طرف آشپزخانه راه افتاد.
وارد نشده صداي زنگ تلفن وادارش کرد بدود تا زنگ مجدد نرگس را بيدار نکن. با برداشتن گوشي آرام گفت:
الو...
صداي نعيم آمد که گفت:
- الو رز منم. آيا خواب بوديد؟
رز گفت:
- من نه اما نرگس خوابيده است.
نعيم گفت:
- هر چه سعي کردم بخوابم ممکن نشد، چون نگران بودم. به من بگو آيا نرگس آزارت داد و بي احترامي کرد؟
رز گفت:
- نه چرا بايد اين کار را بکند؟ من و او با هم همان طور که ديدي خانه را مرتب کرديم و او آمد پيش من تا روز دوشنبه با هم برويم کلينيک.
نعيم پرسيد:
- پس چرا خشمگين و عصبي بودي؟
رز گفت:
- هنوز هم هستم. اما نه از طرف نرگس بلکه از سوي خودتان که اگر به خاطر ديگران نبود در مقابل در با شما برخورد ميکردم تا بفهميد که رز آدم احمقي نيست!
نعيم گفت:
- اين که مسلم است و جاي شک نيست. اما بگو گناه و خطايم چيه که مستوجب عتاب باشم؟
رز گفت:
- حالا نه اما ميدانم دير نخواهد بود روزي که بيايد و اظهار شرمندگي کني.
نعيم گفت:
- براي آنکه سبک شوي ميگويم انشاءالله اما يقين دارم کاري نکرده ام که موجب شرمندگي باشد. پشيماني بله! اما شرمندگي نه!
رز با لحن غضب آلود گفت:
- خواهيم ديد.
و گوشي را قطع کرد. وقتي آب نوشيد هنوزخشمگين بود و هنگامي هم که به بستر رفت نتوانست بخوابد.
نعيم هم چون او بي خواب شده و به جاي استراحت در هال قدم ميزد و از خود ميپرسيد: "چه کرده ام که بايد شرمنده باشم؟"

Signature
     
#50 | Posted: 25 Jul 2013 02:09 | Edited By: paridarya461
فصل سیزدهم
هنگام صبح رز و خانم نعيم به آپارتمان مادر وارد شدند تا با آنها صبحانه بخورند.
مادر ناخشنود گفت:
- يک ساعت پيش تماس گرفتم اما گوشي را برنداشتي.
رز گفت:
- ديشب ديروقت خوابيدم و هنگامي که زنگ زديد بيدار شدم اما حس برخاستن نداشتم.
رز عنوان نکرد که نرگس بيش از دو ساعت در حمام مشغول دوش گرفتن بوده است و در آخر هم ناراضي بيرون آمده و هنوز خود را پاک نميداند. بعد از خوردن صبحانه رز به مادرش گفت:
- ما براي خريد ميرويم شما هم با ما مي آييد.
مادر گفت:
- نه اما براي من هم خريد کنيد.
روي کاغذ صورت مواد را نوشت و به دست رز داد و آنها آپارتمان را ترک کردند.در فروشگاه رز خانم نعيم را به قسمت لباسهاي زنانه برد و وادارش کرد چند لباس را امتحان کند و در آخر يکي را بپسندد و انتخاب کند. رز متوجه شد که نرگس با تعجب به همه چيز مينگرد و گويي اولين باريست که از فروشگاهي ديدن ميکند. وقتي پرسيد:
- تا به حال به اين فروشگاه آمده اي؟
او سر تکان داد و گفت:
- هيچ فروشگاهي را نديده ام و تمام خريد را نعيم انجام ميدهد.
رز پرسيد:- چرا؟
نرگس گفت:- از ترس.
رز گفت:
- زين پس براي خريد مطلعت ميکنم که با هم خريد کنيم. امروز فروشگاه نزديک خانه و بار ديگر فروشگاه هاي ديگر. آقا نعيم بايد بداند که همسرش قادر است به تنهايي و بدون کمک او مايحتاجش را تهيه کند.
نرگس بي مقدمه پرسيد:
- تو او را ديده اي؟
رز که منظور نرگس را فهميده بود گفت:
- متاسفانه بله.
نرگس پرسيد:
- زيباست؟
رز گفت :
- اصلاً !
نرگس پرسید :
- کوتاه است یا بلند ، چاق است یا لاغر؟
رز گفت :
- هم قد من است و از من درشتر .
نرگس گفت :
- پس از من بهتر است !
رز خندید و گفت :
- او آن قدر متکبر و از خودراضی است که هیچ کس طالب مصاحبتش نبود و مجبور بود تنها بنشیند .
نرگس گفت :
- تو خیلی زرنگ و باهوشی ، چطور متوجه نشدی که او زن نعیم است ؟
رز گفت :
- به همان دلیل که هنوز هم باورش برایم مشکل است . من عادت بدی دارم که تا با چشم خودم نبینم نمی توانم باور کنم .
نرگس گفت :
- من هم باور نمی کردم تا وقتی که برایم مسلم شد .
رز پرسید :
- تو از کجا دانستی که آقا نعیم قبلاً همسر داشته ؟
نرگس گفت :
- خود منصوره اقرار کرد .
رز که موضوع برایش جالب شده بود نرگس را به کافی شاپ برد و دستور چای داد و از نرگس پرسید :
خودش به تو گفت ؟
نرگس گفت :
- به من تلفن کرد و خود را زن نعیم معرفی کرد و از ازدواج موقتش با نعیم حرف زد و در آخر گفت بهتر است واقع بین باشی و بپذیری که نعیم همسر من هم هست .
رز پرسید :
- تو چه کردی ؟ آیا به آقا نعیم گفتی ؟
نرگس سر تکان داد و گفت :
- فایده اش چه بود . پدرم هم دو زن داشت و پدر او هم دو زن . در فامیل من این امری است عادی . اگر به نعیم می گفتم مسلما جواب می شنیدم که یکی تو و یکی هم اون . پس برای حفظ غرورم سکوت کردم .
رز پرسید :
- می دانی خانه اش کجاست و کجا زندگی می کند ؟
نرگس گفت :
- منصوره آدرس خانه اش را داد اما من ننوشتم و به خاطر نسپردم . دانستن آدرس او چه دردی از من دوا می کرد ؟!
رز گفت :
- هیچ اما ای کاش می دانستی آیا او روزهای خاصی به دیدن منصوره می رود ؟
نرگس گفت :
- نه . فقط وقتی تلفن می کند که دیر به خانه می آید من میفهمم که به دیدن او رفته است .
رز پرسید :
- و تو نمی پرسی کجا می روی ؟
نرگس گفت :
- هر کجا که بخواهد برود خودش می گوید که کجاست . تنها وقتی به دیدن او می رود می گوید که دیر به خانه می آیم .
رز گفت :
- تو باید وقتی آقا نعیم چنین تماسی گرفت به من تلفن بزنی .
نرگس پرسید :
- و چه بکنی ؟
رز خندید و گفت :
- می خواهم مطمئن شوم . آیا فراموش نمی کنی ؟
نرگس گفت :
- نه .
رز پرسید :
- شماره تعمیرگاه را داری ؟
وقتی دید نرگس سر تکان می دهد ، درکیفش را باز کرد و با درآوردن خودکار پرسید :
- دفتر شماره تلفن یا یادداشت داری ؟
نرگس از کیفش دفتر یادداشت کوچکی در آورد و رز به او خودکار داد تا شماره را یادداشت کند و پس از آن گفت :
- زودتر برگردیم خانه شاید امروز یکی از آن شبها باشد .
با ورودشان به آپارتمان مادر ، او رو به نرگس کرد و گفت :
- آقا نعیم تماس گرفت و حالتان را پرسید . من گفتم که با رز به خرید رفته اید .
رز شتاب زده پرسید :
- نگفتند کجا هستند ؟
مادر که از سؤال رز تعجب کرده بود پرسید :
- باید می گفتند ؟
رز گفت :
- نه منظورم این بود که ...
با نواخته شدن زنگ تلفن رز حرفش را ناتمام گذاشت و خود گوشی را برداشت و سپس با شادی که از صورتش هویدا بود به نرگس اشاره کرد که اوست . اما خودش با لحنی که هنوز رنجیده بود گفت :
- ما تازه از خرید آمده ایم می خواهید با نرگس صحبت کنید ؟
نعیم گفت :
- می خواهم ، اما اول باید به من بگویی که چی شده رز خواهش می کنم بگو ؟!
رز گفت :
- گوشی دستتان باشد .
بعد گوشی را به طرف نرگس گرفت و با گرفتن او خود برای کمک به مادر به آشپزخانه رفت . مکالمه آن دو کوتاه بود و هنگامی که نرگس گوشی را گذاشت و با گفتن » رز چند لحظه ! « توجه او را به خود جلب کرد و چون رز به او نزدیک شد آرام زمزمه کرد :
- حق با تو بود ، او برای ناهار نمی آید و نگفت به کجا می رود .
رز به سوی تلفن دوید و با دیدن شماره حک شده روی تلفن دانست که او از منزل تماس گرفته ، به نرگس گفت :
- او خانه است و حتماً دارد آماده می شود که برود اما باید قبل از خروج او نزدیک خانه تان باشیم . زود باش برویم .
نرگس دستش را گرفت و گفت :
- من نه ! خواهش می کنم رز من طاقت ندارم .
رز که انتظار چنین حرفی را داشت رو به او گفت :
- پس تو پیش مادرم بمان تا من برگردم .
و سپس با صدای بلندتر مادرش را مخاطب قرار داد و گفت :
- نرگس خانم اینجا می ماند تا من برگردم .
به سؤال مادر که پرسید :
- کجا ؟
همانطور که با عجله کیفش را بر میداشت گفت :
- راه دوری نمی روم و زود بر میگردم .
با رفتن رز ، خانم رازقی رو به نرگس گفت :
- امروز کارهایش عجیب و غریب شده . ببین برای من به جای گوشت قرمز ژامبون خوک خریده !
آنگاه بسته ژامبون را دو انگشت گرفت و به سطل زباله انداخت .
رز سوار آسانسور شد و خود را به پارکینگ رساند و پس از سوار شدن با سرعت حرکت کرد . او امیدوار بود که هر چه زودتر بتواند آن دو را با هم دیده و پیش برود و به نعیم بگوید » حالا بگو احمق چه کسی است . «
رز در نزدیکی خانه نعیم پارک کرد و بگونه ای ایستاد که او هنگام حرکت نتواند اتومبیل او را ببیند و سپس به انتظار نشست .
نگاهش به دستش افتاد که آشکارا می لرزید . آنها را زیر بغل پنهان نمود و نفس بلندی کشید و به خود گفت :
- آرام باش و حواست را جمع کن . امروز شاید همان روزی باشد که بایستی با حقیقت روبرو شوی و تک برگ خاطره را پاره کنی و دور بریزی . تو ملک و عشق او را باور نکردی و خودت را گول زدی که نعیم هنوز دوستت دارد و به تو وفادار است .
تا ساعتی دیگر همه چیز روشن می شود مقاومت کن !

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Burgundy Rose | رز كبود بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites