تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Forget the fall | پائیز را فراموش کن

صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#31 | Posted: 26 Jul 2013 02:20
پائیز را فراموش کن ۳۰

آقای نجفی این بار نیز شکست خورده به درمانگاه بازگشت و مقابل سوال دکتر که پرسید شیر آمده ای
یا روباه ؟ سر به زیر انداخت و هیچ نگفت . دکتر او را به اتاق خود برد و گفت بنشین خیلی خسته
بنظر میرسی ؟ آقای نجفی گفت نتوانستم کاری بکنم و برای رژان متاسفم . دکتر خندید و گفت خودت
را ناراحت نکن وضع رژان روبراه است و جای نگرانی دیگر وجود ندارد . وقتی نگاه دستیار متوجه او
گشت دکتر وقایع را برایش شرح داد و گفت رژان به مردمش با همه بدیهایی که به او کرده اند وابسته
است و نمیتواند از آنان دور شود . تو هم همکار عزیز اگر واقعا نسبت به او عشقی در قلبت حس
نمیکنی بهتر است دست از مبارزه برداری و بگذاری سرنوشت ، کار خود را انجام دهد . آقای نجفی
نفس عمیقی کشید و گفت من رژان را به خاطر سادگی اش ، به خاطر اینکه مورد بی مهری اهالی قرار
گرفته دوست دارم . اما اگر او تصمیم گرفته میان اهالی ده زندگی کند من سد راه او نخواهم شد . دکتر
خندید و گفت خوشحالم که همه چیز صحیح و منطقی پیش میرود و هیچ کس در اجبار قرار نگرفته
است . حالا من و تو باید تمام همت خود را به انجام وظیفه معطوف کنیم و من هم با تو هر روز راهی
تپه میشوم . آقای نجفی بلند شد تا خود را برای انجام مسئولیتش آماده کند .
چند روز بعد دکتر و آقای نجفی جهت شرکت در انجمن دبستان حضور یافتند ، تا برای حصار دور
چشمه تصمیمی اتخاذ کند . آقای نظرجو صحبتها و نقطه نظرها را یادداشت میکرد . در همان جلسه
تصمیم گرفته شد که با نوشتن نامه ای به خرم آباد نظر مسئولان را به آب چشمه برای سلامت
روستاییان جلب نماید . متن درخواست توسط دکتر نوشته شد و آقای مدیر ، مسئولیت رساندن نامه را
بعهده گرفت . پس از ختم جلسه نظرجو ، کنار دکتر نشست و گفت میبینم که هر روز سوارکاری
میکنید و پیشرفت خوبی هم داشتید . دکتر خندید و گفت مرکبم رام است و من با من ناشی میسازد
والا هنوز هم بی تجربه هستم . آقای نظر جو سخن دکتر را تعارف تلقی کرد و با پیش کشیدن وضع
جاده موضوع را تغییر داد . او گفت اگر بتوانیم نظر مساعد مسئولان را جلب کنیم و این راه آسفالت
گردد خیلی از مشکلاتمان حل میشود دکتر تایید کرد و افزود منهم موافقم اما عقیده ام این است که
واجب تر از جاده آسفالته ، برق روستاست . اگر با همیاری اهالی بتوانیم نیروی برق را به این خطه
بکشانیم قدم بزرگی برداشته ایم . نظرجو گفت وقتی بازرس بیاید در این مورد هم صحبت میکنیم .
دکتر گفت من تصمیم دارم با روستاییان و عشایر در این مورد صحبت کنم و موافقتشان را برای کمک
جلب کنم . مسئولین اگر بدانند خود اهالی هم در این امر شرکت میکنند زودتر اقدام میکنند . و همان
گونه که گفته بود عمل نمود و فرادای آن روز با جمع نمودن اهالی در چادر رییس ایل تصمیم شورای
مدرسه را عنوان کرد و قول مساعد گرفت .
با رسیدن نامه ای از سوی پدر پوریا تصمیم گرفت که برای چند روز به مرخصی برود . پدر نامه ای
کوتاه با این مضمون که برای پریزاد خواستگار آمده و تو هم باید حضور داشته باشی به او امر کرده بود
که حرکت کند و خود را به خانه برساند . دکتر چندین بار نامه را خواند تا مگر در خلال آن از مهر
پدرانه نشانی بیابد اما در آن دو سطر که بصورت متن تلگرافی برای وی نوشته بود هیچ روزنه امیدی
ندید و متوجه شد که پدر همچنان بر سر بی مهری است و او را تبرئه نکرده است . خشم خود را پس
از خواندن نامه با فشردن کاغذ در مشتش فرو نشاند و تصمیم گرفت که به آن توجه نکند و دستور پدر
را نادیده بگیرد . نمیدانست خواهرانش در نامه هایی که به رژان مینویسند به این موضوع اشاره کرده
اند یا نه . از روزی که خواهران با رژان مکاتبه میکردند ، فقط اولین نامه را رژان در حضور او باز کرده
بود و نامه های دیگر را با خود به خانه میبرد و همانجا هم جواب آنرا مینوشت . دلش میخواست بداند
که خواستگار او کیست و آیا خواهرش به این وصلت باطنا راضی است یا آنکه برای فرار از آن خانه
قبول کرده است . اگر میتوانست این اطلاعات را بدست آورد ، بهتر میتوانست تصمیم بگیرد و
خواهرش را راهنمایی کند . نامه مچاله شده را باز نمود و آن را در کشوی میز خود گذاشت و با آوای
بلند رژان را صدا زد . رژان با گامهای بلند و تند خود را به دکتر رساند و پرسید چه شده دکتر ؟ دکتر
که از فریاد خود شرمنده شده بود با صدای آرامی گفت چیزی نشده بیهوده فریاد کشیدم بنشین با تو
کار دارم . رژان روی صندلی روبروی دکتر نشست و به صورت رنگ پریده او نگریست و فهمید که
دکتر برخلاف آنچه بر زبان آورد از موضعی ناراحت و نگران است . پوریا ، چشم میشی رنگش را به
رژان دوخت و گفت اگر سوالی از تو بپرسم حاضری حقیقت را به من بگویی اما قبل از همه چیز این
را بدان که من به راستگویی تو احتیاج دارم و از تو میخواهم که چیزی را از من مخفی نکنی . رژان
متحیر گفت دکتر من هیچ وقت چیزی را از شما پنهان نکرده ام ، بپرسید تا پاسخ بدهم .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#32 | Posted: 26 Jul 2013 02:22 | Edited By: tabib
پائیز را فراموش کن ۳۱

پوریا گفت : موضوع مربوط به نامه هایی است که خواهرانم برایت مینویسند . میدانم که دختران وقتی
با یکدیگر دوست باشند همه اسرار خود را به یکدیگر میگویند حالا میخواهم تو به من بگویی آیا
پریزاد در نامه اش به این موضوع اشاره کرده است که برایش خواستگار آمده است ؟ و اگر اشاره کرده
آیا نوشته که به این خواستگاری راضی است و اجباری در میان نیست یا نه ! رژان سر به زیر انداخت
و سکوت کرد . دکتر دانست که او تمایلی ندارد که سر دوست خود را فاش کند . روبرویش ایستاد و
گفت به من نگاه کن رژان میدانم که برایت مشکل است حرفی بزنی اما باور کن این حرف زدن تو
مسیر زندگی خواهرم را تغییر خواهد داد . من ماههاست که از خانه جدا شده ام و نمیدانم چه وقایعی
در آن جا اتفاق افتاده ، خواهرانم عادت نکرده اند تا اسرار دلشان را پیش من بگویند اما تو میتوانی هم
به آنان و هم به من کمک کنی تا بتوانم در مورد ازدواج او تصمیم درستی بگیرم حالا کمکم میکنی ؟
رژان به آرامی گفت خود پریزاد برایم چیزی ننوشته اما پریناز در یکی از نامه ها اشاره کرد که پریزاد
بزودی به خانه بخت میرود و از من خواست تا در جشن او شرکت کنم . پریناز نوشته بود که
خواهرش زن خوشبختی خواهد شد فقط همین . دکتر نفس آسوده ای کشید و گفت ممنونم تو مرا از
نگرانی درآوردی و من دیگر فکر و خیالم راحت شد . من امروز به خرم آباد میروم و زود بر میگردم و
پس از آن راهی تهران میشوم اینطوری که پیداست یک عروسی در پیش خواهیم داشت و همانطور که
خواهرانم از تو دعوت کرده اند باید خودت را برای رفتن به تهران آماده کنی . رژان خندید و گفت من
خوشحالم ؛ آن قدر خوشحال که نمیدانم چه بگویم از طرف من به پریزاد تبریک بگویید و بفرمایید که
رژان متاسف است از اینکه نمیتواند در عروسی او شرکت کند . دکتر چینی بر پیشانی انداخت و پرسید
شرکت نمیکنی ؟ چرا ؟ رژان بلند شد و گفت من هرگز مرکز را ندیده ام و بلد نیستم که مثل زنان
شهری لباس بپوشم . میدانم با لباس محلی همه به من خواهند خندید و از اینها گذشته درمانگاه به من
احتیاج دارد و نمیشود آقای نجفی را تنها بگذارم . دکتر خندید و گفت با اینکه حرفهایت بهانه ای بیش
نیست ، ولی اصرار نمیکنم و انتخاب را بعهده خودن میگذارم به نجفی بگو من عازم هستم اگر قسمت
بهداری چیزی کم و کسر دارد بگوید تا با خودم بیاورم . رژان برای خبر کردن آقای نجفی رفت و
دکتر هم برای رفتن خود را آماده نمود .
دکتر بدون رژان عازم تهران شد و خواهرانش را شاد و سلامت و خوشحال یافت . از اینکه وضع خانه
دگرگون شده بود و رنگ غمبار گذشته را نداشت قلبا شادمان شد و آنان را به زیر رگبار سوالات
گرفت و دانست که پدر همچنان افسرده و عصبی است اما آن دو سعی کرده اند که با زندگی سازش
کنند . پوریا خواهرانش را به پیش خود فرا خواند و گفت حالا از آن مرد خوشبخت با من صحبت
کنید آیا از پسران فامیل است ؟ پریزاد که از خجالت صورتش چون دانه های انار شده بود سر بزیر
انداخت و سکوت کرد اما پریناز با همان حالت شلوغ و پر تحرک گذشته لب به سخن باز نمود و
گفت : او جوانی است آرام که در یکی از جراید کار میکند و مقالاتش خواننده بسیار دارد . دکتر نام او
را شنید چهره اش شاد شد و گفت جوان خوش شانسی است ولی نمیدانم چگونه او پریزاد را دیده
است . این باز نیز پریناز لب به سخن گشود و گفت که معرف این آشنایی خاله بوده است که خانه
شان مجاور خانه آنهاست . پوریا گفت : من همیشه آرزو میکردم همسران شما مطابق میلتان باشند و
بدون اعمال زور تشکیل خانواده بدهید و خوشبختانه در مورد پریزاد چنین شد . پریزاد دیگر تاب
نیاورد و با عجله اتاق را ترک کرد و آن دو را به خنده انداخت . پدر با سردی گذشته با او روبرو شد و
بیش از جواب سلام دیگر چیزی نگفت . دکتر با خشمی آکنده از بی مهری برای آنکه آرامش خانه بر
هم نریزد به بهانه دیدار دوستانش خانه را ترک گفت ، در خیابان به قدم زدن پرداخت . پس از هشت
ماه دوری ، پدر حاضر نشده بود با نگاهی مهربان بسویش بنگرد و به او خوش آمد بگوید آه اگر مادر
زنده بود چه ها که نمیکرد و چه شادی ها که او بروز نمیداد . اما این رفتار هرگز پای به آن خانه
نمیگذاشت . افسوس که آن دو جز او برادر دیگری نداشتند تا حمایتشان کند . غم را در درون خود
ریخت و قدم به یک قنادی گذاشت و با خرید یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل به خانه بزگشت ،
تا دل همه را شاد سازد . با تعاریف درباره خواستگار ، داماد را جوان شایسته ای دید که میتواند آینده
خواهرش را تضمین سازد و در کنار هم زندگی شیرینی را آغاز کنند او جوانی آراسته و ظاهری خوب
و اندیشه ای بلند داشت به مسایلی که در جامعه میگذشت کاملا آگاه بود رای مثبت داد و او را مورد
تایید قرار داد و به خواهرش تبریک گفت .
وقتی دوره مرخصی بپیان رسید و قصد دیار نمود ، در انگشت خواهرش حلقه ازدواج میدرخشید . آن
زوج جوان در پایان خدمت دکتر ازدواج میکردند تا فرصت کافی برای آماده سازی یک زندگی جدید
را داشته باشند . هر دو خواهر هدایایی برای رژان تهیه کرده بودند که دکتر آنها را با خود بهمراه داشت.
به جای آنکه شادمان باشد غم بر سینه اش سنگینی داشت . در طول یک هفته موفق نشده بود با پدرش
دقیقه ای به صحبت بنشیند و این زجرش میداد و با خود می اندیشید که در طول یکسال باقیمانده از
ماموریت اگر خواهر دیگرش نیز ازدواج کند برای همیشه در لرستان ساکن خواهد شد و دیگر بر
نمیگردد . از زندگی روستایی خوشش آمده بود و ترجیح میداد در کنار اهالی ده زندگی کند و به تهران
بازنگردد . وقتی به سراب رسید میهمان داشتند ؛ خانواده دستیارش به دیدن پسرشان آمده بودند . دکتر
با پدر آقای نجفی در حیاط درمانگاه روبرو شد و آقای نجفی آن دو را بهم معرفی کرد . آن طور که
آقای نجفی از پدرش تصویر ساخته بود دکتر او را آنگونه نیافت و با یکدیگر به گرمی به صحبت
نشستند . مادر آقای نجفی سرش را از اتاق پسرش بیرون آورد و با دیدن دکتر از اتاق خارج شد آقای
نجفی دست دکتر را گرفت و گفت امروز با اعضای خانواده من آشنا میشوید مادرم را به شما معرفی
میکنم . دکتر به مادر آقای نجفی نیز خوش آمد گفت و آقای نجفی خواهرش ویدا را هم صدا نمود و
دکتر با دختر جوانی که روسری بلند حریر سپیدی بر سر انداخته بود از نزدیک آشنا شد در همین وقت
از دکتر دعوت نمودند که برای نوشیدن چای به داخل بروند . گفتگوی گرم و صمیمانه پدر و مادر
نجفی این باور را به دکتر داد که دستیارش در قضاوت خود اشتباه میکند و این خانواده بدون تفاهم
نمیتوانند اینقدر مهربان باشند . مخصوصا با تحولاتی که در اتاق نجفی بوجود آورده بودند . تابلو
کوبلن زیبایی در جای مناسب به روی دیوار نصب شده بود .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#33 | Posted: 26 Jul 2013 02:25
پائیز را فراموش کن ۳۲

مادر آقای نجفی با عنوان کردن اینکه تعریف های هرمز از شما و زیبایی سراب مخصوصا توصیفی که
از جنگل بلوط کرد ما را واداشت تا بیاییم و همه چیز را از نزدیک شاهد باشیم . دکتر خندید و گفت
آقای نجفی در مورد من رسم جوانمردی را به جای آورده اما در مورد زیبایی محیط حق با اوست و
خوشحالم که دیدن پسرتان و زیبایی های جنگل بلوط شما را به اینجا کشاند و مرا با شما آشنا نمود .
امیدوارم آنقدر اینجا بمانید تا من هم از مصاحبت همگی شما بهره ماند شوم . پدر آقای نجفی گفت ما
دیروز صبح وارد شدیم و فقط تا کنار چشمه رفته ایم . دکتر گفت برنامهای ترتیب میدهم تا از بالای
تپه هم دیدن کنید . وقتی مردان با هم گفتگو می کردند مادر و دختر به پا خواستند و سفرهای شهری
انداختند و با چیدن غذا روی سفره او را به یاد خانه انداختند .
ویدا را دختری دید محجوب و متین که به آسانی بر دل می نشست . چشم های عسلی رنگینش ، با
صورت مهتابگون و ظریفش سخن از سنّ کمتر می گفت و دکتر در مقابل خود دختری کوچک و
ظریف میدید که با کوچکترین تلنگر بر احساساتش اشک او جاری می شد . وقتی بشقاب ها را از
سفره بر میچید دکتر به انگشت او نگریست و حلقه ازدواجی در آن انگشتان باریک و استخوانی ندید و
بارقه امیدی در قلبش پدید آمد . وقتی میخندید دو رشته دندان سفید بر هم نشسته ، فرم خاصی به لب
ها و صورت او میداد . سادگی صورت ویدا ، دکتر را بیاد خواهرش انداخت و او را با پریزاد مقایسه
کرد و در آن حال اندیشید که او با پریزاد آسانتر از پریناز رابطه برقرار خواهد کرد . هر دو آرام و
ساکت که شیطنت در کارهایشان نبود . گر چه خودش روحیه ای شاد و شلوغ را دوست داشت ، ولی
مقابل چنین افرادی بی اراده احساس احترام وجودش برنگیخته می شد و طبع خود را فراموش می کرد
دلش میخواست از مکنونات قلبی این دختر آگاه شود و بداند در لحظه ای که به نقطه ای خیره میشود
به چه می اندیشد، چه میخواهد ، به کجا میرسد ؟ کشف افکار را دوست داشت و شخصی که به
آسانی از احساس خود صحبت می کرد کمتر مورد توجه او قرار می گرفت .اینگونه شخصیت های
مرموز را دوست داشت و برایش اسرار ناشناخته ای بود که باید کشف می گردید . وقتی برای
استراحت به اتاقش رفت یاد ویدا را نیز با خود بهمراه برد و به او اندیشید . ویدا ناخودآگاه ذهن او را
به یاد مادر انداخته بود . مادر غالبا ساکت بود و کسی نمیتوانست به آسانی از درون او آگاه شود ،
چقدر لذت میبرد که هر دو بدون آنکه مزاحم هم باشند در یک اتاق مینشستند و به کار خود مشغول
می شدند . مادر سنگ صبوری بود پذیرا و آن زمان که اشباع شد نبود گشت اه و دریغ که چقدر لبخند
تلخ مادر ، بیشتر از اشکی که میتوانست از دیده جاری کند به قلب او آتش زده بود . سرش را از روی
بالش چرخاند و از اینکه او را از دست داده بود گریست .
صبح با اندوه از خواب بیدار شد ، همه در خواب بودند . آرام در درمانگاه را گشود و خارج شد . بی
اراده به سوی گورستان براه افتاد و کنار مزار مادر روژان ایستاد و بیاد مادر فاتحه خواند . مادر روژان
هم برایش احترام برانگیز بود و او را بدون آنکه دیده باشد نسبت به او علایقی خاص داشت و دوست
داشت که زمان درد و ناراحتی به قبرستان برود و کنار قبر او درد دل کند . فکر کرد که هر دوی آنها
ایثارگرانی گمنام بوده اند که با نثار جان آرزوهای بزرگ خود را به گور بردند و کسی قدر آنها را
ندانست . از گورستان بیرون آمد و به سوی چشمه رفت ، چشمه دیگر سرکش نبود و سنگهای کوه
بدورش حصار کشیده بودند تا پاک بماند و حوضچه ای زیبا بوجود آورد که ما ؤای ماهیان گردد .
صدای آب و بوی علف های راسته شد ، همراه با باد ملایمی که میوزید در وجودش رخوت آفرید و
دیده برهم گذاشت . رمه ای به او نزدیک می شد و از فاصله دور هم خاک حاصل از عبور رمه را روی
تپه دید و دانست که به دنبال آنها عمو چگینی و روژان هم پایین خواهند آمد . اولین رمه متعلق به آنان
بود و دکتر به این منظره عادت کرده بود .هم غمگین بود و هم به خاطر حضور دختری که در درمانگاه
فارغ از خیال استراحت میکرد و شاد دلش میخواست او را هر روز ببیند و به تماشایش بنشیند و
بگذارد که او صحبت کند . از هر چه دوست داشت و با آن چه که روح لطیفش را میآزرد . نمیدانست
چقدر در احساس و رویای خود زیسته بود وقتی چشم گشود روژان را دید که آرام سطل را نزدیک
سنگ دهانه چشمه گرفته و آب میکند . لباس الوان او در زیر نور خورشید انی چشمش را زد و دیده
بر هم گذاشت . خم شد و مشتی آب روی صورتش ریخت تا سردی آب حرارت وجودش را فرو
نشاند . یک لحظه وقتی دیده گشود صورت روژان را دید و به نظرش رسید که غمگین و مغموم است
اما بار دیگر از آن صورت غم گرفته نشانی ندید . نمیخندید ولی آثار غم هم در آن هویدا نبود . دکتر
به رویش لبخند زد و گفت متوجه نشدم که آمدی . روژان سطل آب را بدست گرفت و فقط گفت حق
دارید ، این حرف به چه معنایی میتوانست باشد و او از بیان این حرف چه مقصودی داشت ؟
دکتر بلند شد و گفت بگذار کمکت کنم . اما روژان با گفتن نه ، متشکرم از دکتر فاصله گرفت و او را
تنها گذاشت . آقای مدیر را لب جاده دید و دقایقی با هم به گفتگو ایستادند و سپس هر یک به راه
خود رفتن. وقتی دکتر قدم به درمانگاه گذاشت مهمانان تازه از خواب بیدار شده بودند و از آبی که
روژان آورده بود دست و رو میشستند . عمو چگینی صبحانه آماده کرده بود . مهمانان به سر سفره
فراخوانده شدند و هنگام ورود به اتاق ویدا رو به دکتر کار و پرسید می شود امروز پرستارتان را به من
قرض بدهید ؟ دلم میخواهد جنگل بلوط را از نزدیک ببینم .دکتر گفت نه تنها روژان بلکه اختیار هر
کس در این مکان با شماست . ویدا از این سخن لبخند بر لب آورد و گفت ممنونم . دکتر روژان را که
آماده پوشیدن لباس سفیدش بود صدا زد و گفت امروز کار در درمانگاه تعطیل است . بهمراه ویدا خانم
برو جنگل را نشانشان بده.
روژان بی هیچ عکس العملی روپوش خود را در آورد و بدون اینکه صحبتی نماید از درمانگاه خارج
شد . ویدا به آرامی گفت مثل اینکه نمیبایست این درخواست را میکردم روژان خوشحال نشد ! . دکتر
گفت روژان همیشه همین طور است . هیچ وقت خوشحالی و ناراحتی خود را بروز نمیدهد . من
مطمئنم که خوشحال است با شما راهپیمایی کند .به همراه ویدا مادر نیز حرکت کرد و خانم ها از
درمانگاه بیرون رفتند و دکتر هم به کار مشغول شد . ساعتی از ظهر گذشته بود و درمانگاه خلوت از
بیماران بود . پدر آقای نجفی و دکتر در مورد تأسیس یک شرکت ساختمانی گفتگو میکردند و دستیار
گاه ، گاه از روی تأسف سر تکان میداد و با نقشه پدرش مخالف بود . پدر آقای نجفی یک هفته ای
بیش از بازنشسته شدنش نمیگذشت و او که کارمند پستخانه بود و از املاک پدری نصیب خوبی برده
بود تصمیم داشت املاک به ارث رسیده اش را به آپارتمان تبدیل نماید و از فروش آنها سودی کلان
نصیبش شود . اما پسر با این کار مخالف بود و بی تجربه بودن پدر را عامل مخالفت خود بیان می کرد
میان پدر و پسر مشاجرهای کوتاه در گرفت که با وساطت دکتر به پایان رسید و خوشبختانه هنگامی که
خانم ها وارد شدند گفتگوی عادی میان مردان جریان داشت . روژان به هنگام ورود به کمک پدر
بزرگش شتافت و او در فراهم آوردن غذا کمک کرد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#34 | Posted: 26 Jul 2013 20:20
پائیز را فراموش کن ۳۳

صورت ویدا از یک راهپیمایی مفرح حکایت می کرد و لب های مادر با تحسین از جنگل به خنده
گشوده شده بود . آقای نجفی از اینکه مادر و خواهرش از مناظر و آب و هوای آن منطقه لذت برده اند
خوشحال شد و با لحنی رضایت بخش گفت حالا دیدید که حق با من بود و هر کسی به راحتی
نمیتواند از اینجا دل بکند؟ مادر متوجه سخن او شد و گفت با اینکه زیباست اما بسیار ساکت است و
من مطمئنم که چند روز دیگر برایمان عادی می شود . بچه شهر باید در شهر زندگی کند و فقط گاه
گاهی برای تفریح و رفع خستگی به چنین نقاطی بیاید ولی زندگی در این مکان برای همیشه کسالت
آور است . نظر شما چیست آقای دکتر ؟ دکتر گفت : من معتقدم انسان در همه جا میتواند خوشبخت
زندگی کند ،به شرطی که خواسته خود را بداند با مفهوم زندگی .مادر گفت بله اگر بداند که زندگی
چه میخواهد خوبست ! دکتر مدّتی است درد پا مرا رنج میدهد ، ممکن است معاینه ای از من بشود .
دکتر با گفتن در خدمتم ؛ خانم نجفی را به اتاق معاینه هدایت کرد . وقتی تنها شدند مادر آقای نجفی با
صدای آرامی که از اتاق خارج نشود به دکتر گفت درد پایم بهانه ای بود که با شما خصوصی صحبت
کنم . میدانید دکتر راستش این است که ما آمده ایم از نزدیک این دختر راکه دل از هرمز برده ببینیم .
ولی در حقیقت با اینکه روژان دختر زیبایی است اما نمیتواند عروس من باشد . باور کنید من برای این
پسر یگانه خیلی آرزو دارم و دلم میخواهد از خانواده اصیل و شهری دختری برایش انتخاب کنم .
تعدادی دختر خوب در و همسایه و یکی دو نفر دختران شایسته در فامیل سراغ دارم که هرمز هر کدام
را بخواهد حاضرم برایش خواستگاری کنم . لیکن این دختر نه سواد کافی دارد و نه اصالت . خواهش
میکنم به او بگویید از این عشق زود گذر دست بردارد و بچگی را کنار بگذارد . توی این ده ساکت
وجود یک دختر که زیبا هم باشد فریبنده است و انسان را زود دستخوش احساس می کند اما بعدش
چی ؟! مگر او نمیخواهد میان مردم زندگی کند ؟! آیا میخواهد دست این دختر را بگیرد و توی فامیل
بچرخاند و بگوید ببینید این همسر من است ؟ اه ..... دکتر خواهش میکنم نصیحتش کنید و به او
بگویید اگر با این دختر ازدواج کند من از غصه دق میکنم . خواهید گفت ؟ دکتر گفت نگرانی شما بی
مورد است . چون پیش از آنکه من بخواهم دخالت کنم ماجرا به پایان رسیده است . روژان حاضر
نیست به همسری او در آید . او مردم روستایش را دوست دارد و حاضر نیست در شهر اقامت کند و
همسر مردی شهری گردد از این بابت خیالتان آسوده باشد . هرمز هم به سر عقل آمده و دیگر پیگیر
این ماجرا نیست .
مادر ، نفس آسوده ای کشید و دست دکتر را گرفت و گفت دکتر جان شما بهترین خبر را به من دادید
و مرا از این غصه بزرگ نجات دادید . حالا با خیال راحت سر بر بالین میگذارم . میدانستم که اگر این
دو با هم ازدواج می کردند هیچ کدام خوشبخت نمی شدند . پدر هرمز به مادیّات خیلی اهمیت میدهد
و این دخترک بیچاره خوشبخت نمیشد . دکتر خواست بگوید که تنها آقای نجفی نیست که مانع
خوشبختی آنهاست اما لب فرو بست و هیچ نگفت . مادر وقتی از اتاق معاینه خارج شد ویدا را صدا
زد و هر دو نجوا کنان به ساختمان آن سوی حیاط رفتند . دکتر از پشت پنجره به آن دو نگریست و
درقلبش برای روژان دلسوزاند . او را دید که برای فراهم نمودن وسایل آسایش مهمانان چگونه تلاش
میکند و در تکاپو میباشد . هر بار با خالی شدن سطل آب آنرا بر میدارد و به سر چشمه میرود . تلاش
عمو چگینی برای پذیرایی و آماده نمودن غذایی که دیگران باب طبعشان باشد ، همه دست به دست
هم دادندن و دکتر را از بی عدالتی به خشم کشاندند . حق چنین نیست که از دسترنج مردمی استفاده
شود ولی اجر آن مردم از بین برود و به حساب نیاید . اگر روژان و هرمز به یکدیگر علاقمند بودند او
کاری می کرد که آنان در کنار هم زندگی خود را آغاز کنند و برایش گفته های خانم نجفی دیگر
ارزشی نداشت . آیا دختر روستایی نمیتواند مردی شهری را خوشبخت کند و به این بهانه که در ده
بزرگ شده باید نادیده گرفته شود ؟!

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#35 | Posted: 26 Jul 2013 20:21
پائیز را فراموش کن ۳۴

این افکار تا به کی میخواهد در اندیشه مردم جریان داشته باشد ؟ ذهن دکتر متوجه خرافات مردم
روستا شد و گفت ما شهریها هم اسیر عقاید پوچ خودمان هستیم که فقط به آن رنگ و لعاب
روشنفکری میدهیم .عمو چگینی از مهمانان دعوت کرد که همان شب مهمانش شوند برای او پذیرایی
کردن از مهمانانی که از شهر آمده بودند افتخاراتی بود . دوست داشت ، مردم ده باخبر شوند که
مهمانان درمانگاه یک شب را در خانه او گذرانده اند ، این خبر میتوانست تاثیر مثبتی روی رفتار اهالی
بگذارد و خود و نوه اش پیش اهالی ده مهم جلوه کنند . برای عمو چگینی پذیرفتن این دعوت نشاطی
وصف ناپذیر بوجود آورد و به خاطر مهمانان ، بره ای قربانی کرد و دود و سیاه از اجاق خانهاش به
هوا رفت ، اعلام آمدن مهمانان شهری به خانه او پیش از ورود مهمانان خبر به اهالی بالای تپه رسید و
هنگامی که در بعد از ظهر همه راه تپه را در پیش گرفتند جمعی از اهالی با کنجکاوی روی تپه ایستاده
بودند و صعود آنان را تماشا می کردند . روژان در خانه همه چیز را برای ورود مهمانان آماده کرده بود
به روی قالیچه دست بافت خودش که از پشم باز بافته بود پتویی سفید گسترده بود که پرز قالیچه
مهمانان را ناراحت نکند . بالشت هایی کوچک و بزرگ با روکه سفید که نقش گل سرخی روی آن
گلدوزی شده بود برای تکیه گاه مهمانان گذاشته بود و درون چند سینی برنجی میوه چیده بود .
سماوری نو روشن کرد و قوری گلدار ، آماده بودن چای را نمایش میداد .روی استکانها را پارچه ای
انداخته بود تا دوستان به تمیز بودن استکان ها یقین داشته باشند . چند ریسه اسپند را به رنگ های
مختلف آذین اتاق کرده بود و از گل های خودرو برای زیبا نمودن طاقچه اتاق استفاده کرده بود . همه
چیز برای ورود آنان آماده بود با خارج شدن از خانه و دیدن دکتر و دیگران که ایستاده اند ، بدرون
خانه بازگشت و با بی اعتنایی به سرکشی غذایی که آماده کرده بود پرداخت . هر لحظه در انتظار ورود
آنان بود و چون انتظار به طول انجامید بار دیگر در خانه را گشود و به بیرون سرک کشید .. مهمانان
ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند . دکتر را دید که به خانه آنها نزدیک می شود . نگران شد مبادا
نخواهند داخل شوند . وقتی دکتر به در نواخت با عجله در را گشود و پرسید نمی آیند ؟ دکتر گفت
خواهند آمد اما ترجیح میدهند اول از چادر عشایر دیدن کنند و از من خواستند تا تو هم آنان را
همراهی کنی ، روژان غمگین پاسخ داد امکان ندارد چون غذا می سوزد و چای هم کهنه می شود .
دکتر دریافت که تصمیم مهمانان برنامه پذیرایی روژان را برهم زده است . برای آنکه او را شاد سازد
گفت اگر چای آماده است استکانی مینوشیم و بعد میرویم تا تو چای بریزی ، آمدیم . روژان به داخل
اتاق دوید و دکتر برای آوردن دوستان از خانه خارج شد . با ورود مهمانان روژان چون یک کدبانوی
آگاه به پذیرایی پرداخت و آنقدر محبت نمود که فراموش کردند برای دیدن بروند . خورشید غروب
کرده بود که روژان سفره انداخت و دکتر برای کمک به او بپا خاست . هرمز آن چنان رفتار نمود که
خانواده اش یقین نمودند که پسرشان به روژان عشقی ندارد و علاقه اش به بی تفاوتی مبدّل گشته
است . ولی در حقیقت چنین نبود هرمز با دیدن سادگی خانه او و با محبتی که برای خوش گذاشتن به
آنان از خود نشان میداد ، علاقه ای که به او در دل پرورانده بود بیشتر گردید و آرزو نمود ای کاش این
دختر حاضر می شد ده را ترک کند و با او راهی تهران شود .عمو چگینی برای سرگرم نمودن همگی
به نقل گذشته پرداخت و به دوران جوانی خود اشاره کرد اما از بیان زندگی غم انگیز دخترش چشم
پوشید و ماجرای شیرین زندگی اش را بیان نمود . به طوریکه خانواده نجفی سرگذشت روژان را که
پسرشان برایشان تعریف کرده بود به یاد نیاوردند و با خاطره ای خوش خانه را ترک کردند .
وقتی خانواده نجفی سراب را ترک کردند درمانگاه را سکوتی غم انگیز فرا گرفت و همه از رفتن آنها
اندوهگین شدند . بیش از همه دکتر تحت تاثیر قرار گرفت و آن روز بدون آنکه متوجه باشد حالتی
خشمگین و عصبی داشت که موجب تعجب همکارانش گردید . با رفتن ویدا از درمانگاه ، دکتر مانند
کسی که گمشده ای دارد او را نم ییابد بی قرار از اتاقی به اتاق دیگر قدم میگذاشت و در حرکاتش بی
حوصلگی ، به خوبی نمایان بود . وقتی شب از راه رسید و سکوت همه جا را فرا گرفت دریافت که
بدون ویدا ادامه زندگی برایش مشکل است و بدون آنکه بخواهد عاشق شده است . مهر آن دختر
ساکت و محجوب آن چنان در قلبش ریشه دوانده بود که گویی او را سال هاست میشناسد و هرگز از
او دور نبوده است . برای بیان وضع روحی خود به کسی محتاج بود که احساسش را درک کند و چاره
ای برای علاج آن بیابد . فکر کرد اگر مادر زنده بود میتوانست برای او به راحتی عقده دل بگشاید و با
او از احساس قلب و درونش سخن بگوید . ولی اینک بدون او هیچ همزبانی دیگری نداشت .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#36 | Posted: 26 Jul 2013 20:23
پائیز را فراموش کن ۳۵

میبایست احساس را کناری می نهاد و به خود و به مشکلاتی که وجود داشت فکر کند . او تا به پایان
رسیدن ماموریت خود نمیتوانست تدبیری درست بیندیشد . خواهرش پریزاد را میبایست با سر بلندی
به خانه بخت بفرستد و او را حمایت کند و پس از او پریناز ! با وجود دو خواهری که در خانه حضور
داشتند و چشم امید به او بسته بودندن نمیتوانست فقط به خود بیندیشد . پدر خود را بی تفاوت ساخته
بود و با بستن در به روی خویش گویی مسولیت خود را به پایان رسانده و دیگر وظیفه ای بر شانه اش
نیست .در مراسم عقد پریزاد همچون مهمانی شرکت جسته بود و فقط به تماشا نشسته بود این سکوت
و خاموشی باعث قطع امید خواهرانش از پدر گشته بود و خود را تنها و بی یاور میدیدند . بیاد داشت
که با حرف های امیدوار کننده خود دل خواهران را به آینده ای روشن و تابناک امیدوار کرده بود و
آنان به این امید که برادر حمایتشان میکند خود را دلخوش ساخته بودند .با پذیرفتن مسولیتی دیگر چه
بسا که از آن دو غافل می شد و این خواسته درونی اش نبود . با این فکر که باید صبر کند تا سرنوشت
خواهرانش مشخص شود سرانجام عشق را در نهانخانه دل مخفی ساخت .
سه ماه از زمانی که ویدا را ملاقات کرده بود می گذشت و او و همکارش به نوبت از مرخصی استفاده
کرده بودند . پوریا در مرخصی که در نیمه نخست دومین سال ماموریت انجام گرفته بود در مراسم
عروسی خواهرش شرکت کرد و از اینکه توانسته بود پیش از پایان ماموریت او را به سوی زندگی
جدید خود روانه سازد خوشنود بود . در شب عروسی پریزاد آقای نجفی و خانواده اش هم حضور
داشتند و او بار دیگر ویدا را ملاقات کرد . از دیدن او ضربان قلبش در سینه غیر عادی می شد ،و او را
همان طور ساده و بی تکلف دید . با تمام سعی و کوشش که در نهان ساختن احساس خود به خرج
داده بود خواهرانش به آسانی به سر وی آگاه گشتند و هر دو به اتفاق ویدا را تائید کردند . کلام
دستوری پریناز که از تنها ماندن در خانه ای که پس از رفتن پریزاد به زندانی تبدیل شده بود و اصرار
هر دو خواهر موجب شد که زبان باز کند و بگوید چه کسی میخواهد ویدا را برای من خواستگاری
نماید ؟ مگر نمیبینید که پدر همچنان سرسختانه به من عناد میورزد و حتی حاضر نیست با من صحبت
کند . بگذارید تا خودم آرام ، آرام پیش بروم و شاید روزی توانستم لب باز کنم و به هرمز حقایق را
بگویم ،اما هنوز زمان فرا نرسیده است . پریناز گفت پدر دوستت دارد مثل گذشته ولی خود را خسته
میبیند و نمیتواند با ما رفتار گذشته را داشته باشد . تو با خیال آسوده سفر کن و اجازه بده من و پریزاد
اقدام کنیم حاصل تلاشمان را هر چه باشد برایت خواهیم نوشت . اگر موفق نشدیم آن وقت خودت
اقدام کن . در قلب پویا هیچ روزانه ای از امید گشوده نشد و با اطمینان از شکست خواهرانش راهی
شد . گفتگویی که در شب عروسی پریزاد انجام گرفته بود ، دو خواهر را واداشت تا برای خوشبخت
ساختن برادر خود به خاله متوسل شوند و از او بخواهند تا چاره ای بیندیشد . خاله بزرگ تر از
مادرشان بود و با پدر اختلاف سنی چندانی نداشت . میان آن دو همیشه احترامی حایل بود و به رسم
زمان حرمت یکدیگر را نگاه میداشتند . نقش خاله در زندگی خواهر زاده هایش پس از فوت مادرشان
به فرمی خاص و به گونه ای با مسولیت واجب و لازم به خود گرفته بود و این را ادای دینی میدانست
در مقابل روح خواهر و برای خوشنودی او قدم پیش نهاد و بار دیگر مساله ازدواج یکی دیگر از
خواهر زاده هایش را مطرح سازد .با وجودی که قلبش از پای نهادن به خانه ای که دیگر خواهر در
آنجا نبود می گرفت و دچار غمی جانکاه می شد لذا برای خشنودی روح خواهر بر احساس خود غلبه
می کرد و پای در آن خانه می نهاد . با جدا شدن پریزاد و تنها ماندن پرناز به این امید که با بودن
عروس خانمی در آن خانه پریناز تنها نخواهد ماند و دو دختر جوان در کنار هم زندگی خواهند کرد
قلبش روشنی گرفت . روزی که مقابل آقای رضائی نشست برای بیان سخن خود به حاشیه پردازی
پرداخت و آن گاه با بر شمردن صفات پوریا مقصود خود را ابراز کرد . خاله از مضرات و خطراتی که
پیرامون جوانان مجرد وجود دارد و به بیراهه کشیدن آنان و به خاطر نداشتن حس مسولیت داد سخن
دعا و اضافه کرد پوریا تمام امتیازاتی را که یک جوان بتواند تشکیل خانواده بدهد دارد و بر شماست
که حمایتش کنید تا زندگی جدید خود را آغاز کند . آقای رضائی در سکوت به صحبتهای خواهر
همسرش گوش داد و پس از آن گفت پوریا به حمایت احتیاج ندارد و میتواند برای آینده اش تصمیم
بگیرد من دیگر خیلی پیرم که بتوانم او را حمایت کنم .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#37 | Posted: 27 Jul 2013 00:47
پائیز را فراموش کن ۳۶

خاله خندید و گفت ما پیرها وقتی بچه هایمان بزرگ می شوند مسولیتمان نیز بیشتر می شود . باید
حمایتشان کنیم تا بتوانند راه درست را انتخاب کنند . حمایت ، تنها که مادیّات نیست یک جوان به
حمایت معنوی نیز محتاج است . شما همیشه بزرگ فامیل بوده اید و همه از تجربیات شما سود برده
اند .حالا درست نیست که تجربیاتتان را از یگانه پسرتان دریغ کنید . پوریا باعث افتخار فامیل و جامعه
است که خداوند قدرت شفا را در دست هایش قرار داده و شما باید به کارش ، به زندگی آینده اش
امیدوارش کنید تا او با خیال راحت به مداوا بپردازد . آقای رضائی از این سخن لبخندی تلخ بر لب
آورد و گفت شنیدن این حرف ها از طرف شما تعجب دارد اگر او میتوانست شفا بدهد مادرش را
درمان می کرد . خاله سر تکان داد و گفت این کفر است که باور کنیم تنها دکتر است که شفا میدهد .
مرگ وقتی از راه برسد و شیشه عمر پر گردد هیچ دکتری نمیتواند مانع آن گردد .خواهرم خوشحال از
دنیا رفت و همه این را میدانند که زندگی اش ، از بچه هایش مخصوصا پوریا راضی بود . اما مقدر
نبود که بیشتر عمر کند . مرگ مثل افتادن یک مژه است و حیات مثل بیدار شدن از یک خواب . هیچ
کدام به اراده ما نیست . پوریا همان درختی است که برای بزرگ کردن و به ثمر رساندنش تلاش کردید
، حالا که به ثمر رسیده حیف است که در سایه اش ننشینید و استفاده نبرید . من مطمئنم که نظر
خواهرم هم همین است . بیایید برای شادی روح او هم که شده قدم پیش بگذارید و دختری را که او
مایل است خواستگاری کنید و بگذارید جوانان زیر سایه تان خوشبخت زندگی کنند . آقای رضائی
بلند شد و کنار پنجره ایستاد و گفت من هرگز ناراحتی فرزندانم را ناخواسته ام و آنچه که داشته ام در
اختیارشان گذاشته ام اما پوریا هیچ وقت منظر نداشت . هیچ وقت برای کارهایی که برایش کردم تشکر
نکرد و تنها در این خانه مادرش را به حساب آورد. درد من یک درد کهنه و قدیمی است که بهانه اش
فقط فوت عفت است . اما درد تنها این نیست ! خاله سکوت کرد تا این زخم کهنه سر باز کند و عقده
ها گشوده شود . آقای رضائی دست میان موهایش برد و گفت خاله خانم در کجای دنیا رسم است که
پدر را فقط برای پولش بخواهند ؟ من یک عمر جان کندم و دادخواست نوشتم ، اما چه کسی
دادخوست مرا خواهد نوشت ؟! آیا پدر بدی بودم که عمر و جوانی ام را وقف زن و بچه هایم کردم ؟
آیا اگر مثل خیلی از پدرهای دیگر فقط به فکر خوشگذرانی خودم بودم و آنان را به امید خدا رها می
کردم آن وقت پدر خوبی بودم ؟ شما بفرمائید من ، در چه موردی دریغ کرده ام که این نتجه اش
باشد؟ دختران از من فرار می کنند و پوریا تا مادرش زنده بود با او می جوشید و حالا هم که نیست
فقط به خواهرانش اهمیت میدهد . من تا زمانی که مادر بچه ها زنده بود نقشی داشتم اما حالا فقط
طفیلی ام ! در این خانه دیگر هیچ کس به من احتیاج ندارد . به همین خاطر است که سعی می کنم زیاد
دور و برشان نباشم تا راحت زندگی کنند . اگر پوریا تصمیم به ازدواج دارد ...... ازدواج کند و چون
شما از من خواسته اید حتما کمکش میکنم ، اما .... خاله سخنش را قطع کرد و گفت انسان وقتی پیر
می شود دنیایی دگر برای خود به وجود میآورد و سطح توقعاتش از دیگران بیشتر می شود .
ما دوست داریم که ما را بفهمند و برای زحماتی که برایشان کشیدیم قدرشناس باشند . این درست
است اما با مشکلاتی که اطراف جوانان را فرا گرفته و برای یک لقمه نان در آوردن خودشان را به آب
و آتش میزنند دیگر فرصتی باقی نمی ماند که به ما برساند . همینقدر هم که احتراممان را نگه میدارند
و با ما مشورت می کنند جای امیدواری دارد . پوریا قدرشناس است و همیشه این مطلب را میگوید .
اما فاصله ای که میان شما و او بوجود آمده بیشتر به دلیل محبت خواهرم نسبت به پوریا بوده است . او
فرصت کافی داشت تا با پوریا صحبت کند و به اسرار درون او آگاه شود ، فرصتی که شما کمتر از او
داشتید و نشد تا با پسرتان رابطه ای نزدیک داشته باشید ، اما حالا که شما فارغ هستید و میتوانید این
رابطه را هم با پویا و هم با دختران به وجود آورید . بعد از فوت خواهم چشم امید بچه ها شما هستید
. در دنیا هیچ کس نمیتواند برای اولاد جای پدر و مادر را بگیرد . این فکرها را کنار بگذارید و به بچه
ها فرصت بدهید به شما نزدیک شوند و حرف دلشان را به جای خاله ، به پدرشان بگوید . باور کنید
که آنان فقط از شما روی خوش می خواهند و نه بیشتر .با دامادتان صمیمی شوید تا دخترتان احساس
کمبود نکند و با امید و آرزو به دیدن شما بیاید . نوه ها به پدر بزرگی شاد و خوشرو احتیاج دارند نه
به پدر بزرگی اخمو که جرات نکنند به او نزدیک شوند .

ادامه دارد ...



آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#38 | Posted: 27 Jul 2013 00:48
پائیز را فراموش کن ۳۷

با بیان نوه قلب آقای رضائی به طپش در آمد و رنگ صورتش گلگون شد . به طرف خاله چرخید و
پرسید به این زودی ؟! خانه خندید و گفت نه ! به این زودی نه ! ولی زیاد طول نمی کشد و بالاخره
خواهد آمد . آقای رضائی گفت سالی است که صدای خنده بچه ای توی این خانه نپیچیده .خاله که
تیرش به هدف خورده بود گفت قول میدهم که آنقدر صدای گریه و خنده نوه هایتان در این خانه
بپیچد که برای استراحت مجبور شوید به پارک بروی . آقای رضائی با صدای بلند خندید و گفت :
مسلما یکی دو تای آنان تا پارک مرا همراهی می کنند .
خاله بلند شد و گفت زیبایی زندگی همین است . روزی مسولیت خود بچه ها و روز دیگر نگهداری
از نوه ها . همین ها زندگی را شیرین میکند . آقای رضائی خاله را تا وسط حیاط بدرقه کرد و گفت
هر روزی که شما بگویید اقدام می کنم ! اشک در چشمان خاله حلقه بست و گفت بزودی خبرتان
میکنم . ممنونم که به حرف هایم اهمیت دادید و ناامید روانه ام نکردید . آقای رضائی گفت مدت ها
بود که با کسی صحبت نکرده بودم . حرف های شما مرا به یاد عفت انداخت و میدانم که او هم راضی
به این کاری است که ما میخواهیم انجام دهیم . خاله قبل از خارج شدن گفت فرزندان خوبی تربیت
کرده اید قدرشان را بدانید و خدا را شکر کنید .
یکماه از آخرین مرخصی پوریا میگذشت و او هر روز در انتظار نامه به سر می برد . بارها تصمیم
گرفت که به خرم اباد برود و از آنجا با خانه تماس بگیرد اما از این تصمیم منصرف می شد و خود را
قانع می کرد که ندانستن و انتظار کشیدن شیرین تر از خبر تلخ دریافت کردن است .رفتار پوریا موجب
شده بود که میان او و همکارانش فاصله ای ایجاد شود . آقای نجفی به سوی معلم مدرسه آقای نظر
جو کشیده شده بود و اوقات فراغت را با او می گذراند .پوریا به همکارانش حق میداد که از وی
دوری کنند . روحیه شاد آقای نجفی و خواسته درونی اش که طالب تحرک و جوشش بود او را از
ادامه راه و همگام شدن با مردی که دوست داشت اوقات فراقت را یا مطالعه کند یا خاطراتش را در
دفتری بنویسد باز میداشت . او بدنبال جوانی بود که چون خودش به ورزش علاقه داشته باشد و بتواند
هم گام او از کوه بالا برود . آقای نظر جو همان خصوصیات را داشت و روزهای تعطیل هر دو با کوله
پشتی راهی کوه می شدند و دکتر را با فکر و کتاب هایش تنها میگذاشتند . در این روزها فقط عمو
چگینی بود که به مصاحبت دکتر رغبت نشان می داد. روژان نزد خاله اش که تغییر رویه داده بود و
پس از بهبودی فرزندش بود که دیگر روژان را شوم نمیدانست خیاطی می آموخت . دکتر خوشحال
بود که به هدفش رسیده و توانسته است او را با اهالی ده آشتی دهد و مسیری صاف و روشن برای
آینده او به وجود آورد . در صورت عمو چگینی دیگر آثار غم نبود و هنگامیِ میخندید ، خنده اش ا
اعماق دل بر می آمد که خستگی را از وجود دکتر دور می ساخت . پیرمرد خود را مدیون دکتر میدید
و دلش میخواست تا وقتی که او در ده اقامت دارد برایش از دل و جان بکوشد . آن روز صبح دکتر
برخلاف همیشه خودش راهی خرم اباد شد تا بتواند از اداره بهداشت داروها را تحویل بگیرد و هم در
شهر گردش کند وقتی با جیپ عازم رفتن بود عمو چگینی بدون مقدمه گفت ان شا الله باخبرهای
خوش برگردید .دکتر نگاهش کرد و پرسید مگر قرار است خبری برسد ؟ عمو چگینی گفت دکتر جان
من مویم را در آسیاب سفید نکرده ام و میدانم که شما در انتظار خبری هستید . صورت دکتر سرخ شد
و گفت الحق که عمو نمی شود چیزی را از تو پنهان کرد پس برایم دعا کن تا با دست پر برگردم و با
عجله جیپ را حرکت داد . دعای عمو چگینی نور امیدی به قلبش تابانده بود و پیش خود فکر می کرد
به عمو الهام شده که امروز خبر خوشی به من میرسد وألا آنرا عنوان نمی کرد .هوا رو به سردی بود و
باد سوز خشکی را با خود به هر طرف میبرد . دکتر به مناظر اطرافش توجه نداشت . آب و هوای
سراب که در منطقه ای گرمسیری لرستان واقع شده بود آب و هوایی معتدل بود که زمستان سخت
ندارد و به قول عمو چگینی چهار فصل است . مأمور تحویل دارو بهمراه کارتن داروها نامه ای هم در
اختیار دکتر گذاشت و به کار خود مشغول شد . با دیدن نامه دل پوریا فرو ریخت و با عجله خارج شد
. وقتی در جیپ نشست نامه را با دلهره باز کرد ، سطور اول و دوم را با شتاب خواند تا به این جمله
رسید پدر و خاله و ما برای خواستگاری رفتیم جواب مثبت شنیدیم . همگی به تو تبریک میگوییم .
این تبریک مثل خبر شنیدن قبولی اش در دانشگاه موجب شد که احساساتی شود و اشک در دیده اش
حلقه زند. بار دیگر نامه را خواند ولی این بار با آرامشی شگرف .
نامه را پریزاد آغاز کرده بود و تمام اتفاقات را برایش شرح داده بود . پیش از همه موضوعات تغییر
روحیه پدر و اینکه حالت خشک خود را کنار نهاده و با آنها مثل پدری مهربان رفتار می کند ، نوشته
بود و آن را تاثیر سخنان خاله میدانست که توانسته بود به درون پدر راه یابد و دل او را نرم کند . بس
از آن شرح وقایع خواستگاری را نوشته بود و اینکه خاله و پدر از آقای نجفی درخواست دیدن می
کنند و آقای نجفی با خوشرویی میپذیرد و همگی برای خواستگاری میروند .پریزاد شرح مبسوطی در
این مورد ننوشته بود و با این جمله که خانواده نجفی تو را پذیرفته اند و ویدا حاضر به این ازدواج
است این قسمت نامه را به پایان برده بود و در آخر نامه متذکر شده بود که برای پدر نامه بنویس و از
او تشکر کن . او به محبت همگی ما نیاز دارد مخصوصا تو که تنها پسرش هستی . پریزاد با التماس
نوشته بود همان طور که پدر گذشته را فراموش کرده تو هم گذشته را از یاد ببر و کاری کن که پدر
بداند وجودش چقدر برایمان با ارزش است . پوریا نگاهی به خیابان انداخت و امور شتابزده رهگذران
را دید و با خود گفت من همیشه دوستش داشته ام و به وجودش افتخار می کنم .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#39 | Posted: 27 Jul 2013 12:41
پائیز را فراموش کن ۳۸

پوریا بدون درنگ بسوی درمانگاه بازگشت یا این خبر را به عمو چگینی بدهد و با گذاشتن نامه مقابل
دستیارش او را هم از این جریان مطلع سازد . ساعتی از ظهر گذشته بود که رسید و یکراست به سوی
داروخانه رفت نجفی را از آنجا نیافت و به اتاق او نزدیک شد و با زدن ضربه ای به در اتاق صبر کرد
تا گشوده شود . همکارش را خواب الود دید و پرسید بیدارت کردم ؟ آقای نجفی دستی به موهایش
کشید و گفت تازه استراحت کرده بودم ، چه زود برگشتید ؟! دکتر گفت حوصله تنهایی و گردش در
شهر را نداشتم و زود برگشتم ! امروز چطور بود ؟ آقای نجفی در اتاق را کاملا گشود و تعارف کرد که
دکتر داخل شود و گفت امروز روز آرامی بود مثل اینکه همه فهمیده بودند که شما درمانگاه نیستید و
به جز چند تزریق ،دیگر بیماری نداشتیم . دکتر روی تخت او نشست و گفت مساله ای است که
نمیدانم چگونه باید در موردش با تو صحبت کنم بجای اینکه من حرف بزنم بهتر است این سطر را
بخوانی تا از همه چیز مطلع شوی هرمز نامه تا شده را از دکتر گرفت و همان قسمت را که دکتر به آن
اشاره کرد خواند و سپس چشمان متحیرش را به دکتر دوخت و پرسید این راست است ؟! دکتر سر
فرود آورد و هرمز با صدای بلند خندید و گفت مبارک است دکتر ؛ حالا میفهمم که چرا بعد از رفتن
خانواده ام شما تغییر اخلاق دادید و با خودتان خلوت کردید . دکتر گفت امیدوارم لیاقت همسری
خواهرت را داشته باشم . هرمز دست دکتر را فشرد و گفت شما مرد خوبی هستید . خواهرم بهتر از
شما کسی را پیدا نمیکرد ، امیدوارم پدرم سر کیسه ات نکند و شما بدون دردسر زندگی تان را آغاز
کنید . دکتر خندید و گفت روزی من به تو گفتم حاضرم کمکت کنم و حالا میخواهم امیدوار باشم که
تو حمایتم میکنی . آقای نجفی به صدای بلند خندید و گفت قول میدهم با اینکه میدانم هیچ نفوذی
روی پدرم ندارم . عمو چگینی از روی تپه جیپ را دید و خود را شتابان به درمانگاه رساند . فکر
نمیکردم که دکتر پیش از وقت شام برگردد . وقتی به حیاط درمانگاه رسید از پشت شیشه دکتر را دید
و صدای خنده آن دو بگوشش رسید و دانست که دکتر با دست پر آمده است . به اتاق وارد شد و
گفت دکتر جان مزد دعای من را بده ! لحن شوخ او بار دیگر خنده را بر لب های آن دو آورد و آقای
نجفی با لحنی گلایه آمیز رو به عمو چگینی کرد و گفت عمو چگینی از اینگونه دعاها مرا هم بی
نصیب نگذار ! عمو با نگاهی به صورت آقای نجفی گفت آسیاب به نوبت پسر جان نوبت تو هم
میرسد که برایت دعا کنم ، عمو چگینی بدون آنکه بداند نیت آنها چیست برایشان آرزو و دعای خیر
کرد . هنگامی که دکتر اتاق را ترک کرد به نیّت دکتر آگاه شد و از شادی دستش را بر هم کوبید و به
رسم شادی پایکوبی کرد . برای پیرمرد در کهولت او برآورده شدن و به آرزو رسیدن جوانی به
خواسته اش همانند آن بود که خود به کامیابی رسیده باشد . این خبر را بدون اینکه بداند برای نوه اش
چه تاثیری خواهد گذاشت بگوش او رساند . روژان از شنیدن این خبر آنچنان مبهوت شد که لحظه ای
بدون حرکت به صورت پدر بزرگش خیره شد و مقابل سوال او پرسید آیا خوشحال نشدی ؟ لبخندی
تلخ زد و سر فرود آورد . آن شب در دو نقطه چشمانی بیدار بودند و به آینده نظر داشتند . روژان در
تاریکی روی تپه نشسته بود و به روشنی کورسوز اتاق دکتر نگاه می کرد و خودر ا برای احساسی که
به دکتر یافته بود سرزنش می کرد . میدانست که فاصله ای عمیق و ژرف میان او و دکتر نشسته که با
هیچ چیز پر نمی شود ، خود را قانع می ساخت که میتواند این ضربه را تحمل کند .
دکتر روحیه گذشته خود را بدست آورده بود و سرکشی به روستاهای دیگر را آغاز نمود . او چشم به
بهار دوخته بود و برای رسیدن به ویدا و با او بر سر سفره عقد نشستن فکر میکرد . نامه قدر شناسی
که برای پدرش ارسال کرده بود و در آن اقرار کرده به اینکه زحمات او را ندیده نگرفته و همیشه
سپاسگزار است پل در حال انهدام را استحکام بخشید و دعای خیر پدر را بدرقه راه خود ساخت .
روژان خاموش کار خود را ادامه میداد و در نقابی که به چهره داشت هیچ کس اندوهش را نمیدید . اما
پدر بزرگ میدانست که روژان اندوهگین است و غمی را از او و از دیگران مخفی می کند . سکوت و
نگاه خیره اش را ثابت بر نقطه ای میدوخت و از اطراف خود غافل می شد . آهی که از سینه بر می
کشید .روژان را غرق در مسایل خود کرده بود . بی خوابی هایش ، همه حکایت او را از میگفتند اما
کاری از دست او ساخته نبود جز تحمل کردن و صبر نمودن تا روژان خود به سخن در آید و از آنچه
که باعث اندوهش شده بود سخن بگوید . در اواخر زمستان از پدر بزرگش خواست تا به او اجازه
بدهد به بروجرد برود ومدتی مهمان خاله اش باشد . پدر بزرگ میدانست که صدیقه دخترش مهربان
تر از صفورا نیست و روژان در آنجا هم آرامش نخواهد داشت اما با درخواست او موافقت کرد .
و روژان یک روز صبح بی خبر به اتفاق پسر خاله اش راهی بروجرد شد .آن روز عمو چگینی به
تنهایی وارد درمانگاه شد و به کار پرداخت. تا هنگام رسیدن بیماران هیچ یک از آنان متوجه غیبت
روژان نگشته بودند اما با رسیدن بیماران آقای نجفی که بدون دستیار مانده بود از عمو چگینی پرسید :
پس امروز روژان کجاست ، چرا نمی آید ؟ عمو چگینی گفت او رفته بروجرد برای دیدن خاله اش و
در مقابل نگاه بهت زده آقای نجفی سر تکان داد و گفت میدانم دست تنها مانده اید اخلاق روژان
اینطور است . هیچ کارش حساب و کتاب ندارد . یکسال است که خاله اش را ندیده بود رفت تا
دیداری تازه کند . میدانم نمیبایست بی خبر میرفت اما صبح خیلی زود حرکت کرد و شما خواب
بودید . آقای نجفی گفت حق با روژان است . او هم به استراحت احتیاج دارد . دکتر به هنگام صرف
غذا متوجه غیبت روژان شد و این بار آقای نجفی سفر او را به دکتر اطلاع داد.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#40 | Posted: 27 Jul 2013 12:43
پائیز را فراموش کن ۳۹

دکتر گفت کار بسیار خوبی کرده ، من و تو اصلا به این توجه نداریم که او هم به استراحت احتیاج
دارد . از لرستان به طور موقت یک پزشک و دستیار به خانه بهداشت آمدند تا به جای دکتر رضائی و
دستیارش قرار بگیرند و آن دو برای گذراندن تعطیلات راهی تهران شدند . ده روز از غیبت روژان می
گذشت و آنان بدون آنکه او را ببینند عازم تهران شدند . در طول مسیر آقای نجفی از خصوصیات
اخلاقی خواهرش برای دکترصحبت کرد . او را دختری مهربان و فوق العاده زودرنج نام برد . آنچه
آقای نجفی بیان میکرد دریچه ای بود که دکتر را به همسر آینده اش نزدیکتر می ساخت . از خرم آباد
که خارج شدند دکتر گفت روزی که قصد این مکان را داشتم هرگز فکر نمی کردم که برگ سرنوشتم
به لرستان ورق بخورد این استان دور شاهراه خوشبختی من بود . این مأموریت پدر گرامی را نیز به من
مهربان کرد و احساس می کنم که هیچ مکانی را مثل اینجا دوست ندارم آقای نجفی تایید کرد و افزود
انشاالله وقتی ماموریتمان تمام شود و برگردیم نشانه هایی از خود بر جا گذاشته این که اهالی هم
فراموشمان نمی کنند .اگرروژان هم به درخواستم پاسخ مثبت میداد دیگر همه چیز کامل بود .
دکتر به صورت آقای نجفی نگریست و پرسید : دوستش داری؟ هرمز شانه بالا انداخت و گفت نمیدانم
اما احساس بخصوصی نسبت به او دارم فکر میکنم که حقش نیست که اینگونه زندگی کند ، چیزی در
وجود اوست که از دیگران متمایزش میکند . یک شخصیت استثنایی دارد و از حرکاتش اینگونه هویدا
است که نوع تربیتش با دیگران متفاوت است . منظورم این است که اگر از نزدیک با عمو چگینی
برخورد نداشتم به اسرار زندگی او واقف نبودم گمان می کردم که دختری است با تربیت ، کاملا
شهری که مجبور شده در روستا زندگی کند . دور بودن او از اهالی و آمیزش نکردن با آنان در وی
نویی خودسازی برانگیخته که بسیار موفق بوده است .ولی نمیدانم از چه کسی خط گرفته که شخصیت
به این خوبی او داده است . دکتر گفت شاید ذاتی باشد و اینگونه رفتار و منش خودبخود در او متجلی
شده است . روژان با تقویت نمودن فطرت شخصیتش را شکل داده است .نمی دانم کجا خواندم که
رفتار بشر انعکاسی است از فطرت خود ، به راه ثواب تقویت یافته و یا بر عکس در راه ناصواب ،
خوشبختانه روژان در طریق اول خودسازی کرده است . منهم با تو هم عقیده ام و اگر از نزدیک زندگی
او را شاهد نبودیم چنین برداشتی میکردم . اما قبول کن که او در شهر خود و میان مردمان خود
خوشبخت تر خواهد بود . چوب به اهالی وابسته است و متاسفانه هنوز برتری شهری بر روستایی
هنوز وجود دارد ! آقای نجفی آهی کشید و گفت اختلاف من با خانواده نیز درست همین مساله است .
مادرم دوست دارد ، عروسی شهری داشته باشد تا بتواند بقول خودش توی فامیل او را بگرداند و به
وجودش افتخار کند . در صورتیکه در خود تهران هم ، تهرانی اصیل انگشت شمار است که اصالت
داشتن به لهجه نداشتن ختم شده است . دکتر افزود : ما نیز همین عقیده را به نسل دیگر منتقل می کنیم
آقای نجفی لبخند تمسخر آمیزی بر لب آورد و گفت به پدرم گفتم اصالت شما شهرستانی است پس
من و ویدا هم شهرستانی هستیم ،ای کاش می بودی مادر را میدیدی که چگونه بر آشفت و گفت نه
خیر تو و خواهرت تهرانی هستید چون اینجا به دنیا آمدید و لهجه هم ندارید . پدرم که برای اولین بار
مقابل من به اصالتش توهین شده بود عصبانی شد و گفت من افتخار می کنم که اصفهانی هستم .
زمانی که اصفهان پایتخت بود تهران اصلا روی نقشه وجود نداشت و اگر هم داشت ده کوره ای بود
که کسی آنجا را نمی شناخت . دیدن اگر این بحث ادامه پیدا کند جز سردرد و خراب شدن اعصاب
چیز دیگری ندارد مداخله کردم و گفتم پس من و ویدا واقعاً اصیلیم چون هم پدرمان پایتخت نشین
بوده و هم مادرمان . چه بگویم که بالاخره نتوانستم آنها تا متقاعد کنم که روژان هم میتواند با پوشیدن
لباس مد روز و آرایش شهری تهرانی گردد ، تا مادر به وجودش افتخار کند . در صورتیکه با یک سفر
کوتاه به کشوری دیگر " مرز شخصی " به آسانی از هویتش بر می گردد و خارجی می شود ؛ نمی
شود یک دختر شهرستانی هم تهرانی شود ؟ حتما باید یک کلاس زبان برود و یک ترم بگذراند تا
بتواند جوی را جوب و دیوار را دیفار و تلفن را تیلیفون بگوید تا مشخص شود که تهرانی است و
اصیل !
دکتر گفت عصبانی نشو، دوست عزیز و خون خودت را کثیف نکن . ما مردم تا این چشم ظاهر بین را
داریم کاسه همین است و آش هم همین و به عقیده من این وضع دگرگون هم نمیشود . مگر آنکه هر
کس به قومیت خود افتخار کند و تفاوتی مابین شهری و روستایی نباشد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Forget the fall | پائیز را فراموش کن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites