تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Forget the fall | پائیز را فراموش کن

صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#41 | Posted: 27 Jul 2013 12:45
پائیز را فراموش کن ۴۰

به تهران که رسیدند از یکدیگر جدا شدند و هر یک به راه خود رفتند . خانه برای ورود پوریا آماده بود
و این بار پدری که چشم به راه فرزند بود پس از سال ها یکدیگر را در آغوش کشیدند و هر دو اشک
شوق به دیده آوردند . پریناز از پشت پنجره به این منظره نگریست و دستخوش احساس شد . وقتی
پدر و پسر دوشادوش هم گام برداشتند قلب پریناز از شادی به طپش در آمد و با عجله به طرف برادر
دوید تا به او خوشامد بگوید وقتی همگی دور هم نشستند . پوریا با گفتن خب چه خبر ؟ آمادگی خود
را برای شنیدن اخبار نشان داد . پدرش با تبسمی گفت همه اخبار خوب است و پیش از هر خبری باید
بگویم که پریناز هم رفتنی است . نگاه متحیر دکتر ، پدر را به خنده انداخت و گفت من نمیدنم خاله
ات چه خوابی برای من دیده که یکی یکی شما را از من دور می کند . تا بود پریزاد و بعد هم تو و
حالا هم نوبت به پریناز رسیده است . به خاله ات گفتم که پوریا واجب تر است و باید او را سر و
سامان بدهیم اما قبول نکرد و گفت هر کدام جای خودشان را دارند . پریناز نامزد می شود و پوریا هم
ازدواج می کند . منهم راستش آنقدر برای خاله تان احترام قایل هستم که روی حرف او حرفی نمیزنم .
ولی واقعاً فکر نمیکنم اینکار صحیح باشد . پوریا گفت نگران نباشید ، خاله جان زن زرنگی است و
میداند که چه میکند . پدر تائید کرد و افزود خاله اختیار تام گرفته تا مثل پریزاد همه کار را خودش
انجام دهد . در مورد تو نگرانی ندارد و با خانواده ویدا با هم تفاهم کرده اند که در این چند روز عید
کار عقد کنان تو و ویدا تمام شود . خاله ات میگوید تا تو در مرخصی هستی بهتر است خواستگاران
بیایند و تو هم از نزدیک داماد را ببینی و اگر مورد قبول قرار گرفت در تابستان بساط عقد کنان آن دو
نفر برگزار شود . خاله ات معتقد است که برای امر خیر نباید تعلل کرد و از این خانواده هم بسیار
تعریف میکند . الله و عالم دیگر خود دانید.پوریا گفت اگر مسولیت را خاله پذیرفته است پس دیگر
جای نگرانی نیست و شما هم به خاله اعتماد کنید.مراسم پریزاد را که به نحو احسن برگزار کرد و یقینًا
بقیه را هم چنین می کند . پدر به فنجان چای اشاره کرد و گفت تا سرد نشده بنوش .
خوشبختانه ما با خانواده ویدا دچار مشکل نشدیم و خواسته هایمان یکی بود . قرار است من و پدر
ویدا با هم شریک شویم و یک شرکت ساختمانی به پا کنیم . چون هم من بازنشسته هستم و هم او
میتوانیم با هم کنار بیاییم . دکتر بی اراده خندید و گفت پس بالاخره آقای نجفی شریک خود را پیدا
کرد ! پدر لحظه ای سکوت کرد و گفت فکر می کنم کارمان بگیرد و هر دو به نان و نوائی برسیم شما
جوانان به راه خود ما پیرمردان هم راه خودمان را میرویم . احمد هم قرار است در روزنامه آگهی بدهد
تا یک ساختمان مناسب برای شرکت پیدا کند . بعد هم نوبت منشی و سایر چیز هاست . از مقوله من
بگذاریم ویدا قبول کرده که در همین خانه زندگی کند . فقط باید دستی به سر و رویش بکشیم و تو
دیگر نیازی نداری از اینجا بروی . پوریا پرسید ویدا اینجا را دیده ؟ پدر لحظه ای سکوت کرد و گفت
چند شب پیش به طور ناگهانی امدند و چند ساعتی نشستند و رفتند . پریناز همه خانه را نشانشان داد
و آنان هم پسندیدند . دختر خوب و قانعی نصیبت شده قدرش را بدان . تعریف های پدر قلب پوریا
را مالامال از خوشی می کرد و آرزو نمود که بتواند او را خوشبخت کند . فردای آن روز پوریا و پریزاد
با هم چند شاخه گل گرفتند و به دیدن ویدا رفتند . دکتر برای اولین بار قدم به خانه ویدا نهاد و با
استقبال اهالی منزل روبرو شد . ویدا با صورتی گلگون شده از شرم به دکتر خوشامد گفت و قلب هر
دو از دیدن دیگری به طپش در آمد و هر دو برای احتراز از رسوا شدن در پرتو عشق به زندگی سربزیر
انداختند .
دکتر حس میکرد نفس کشیدن برایش آسان نیست و در هوای مطبوع بهاری عرق روی پیشانی اش
نشسته . تصمیم گرفته شد که آن دو برای خرید همان روز اقدام کنند و عصر همان روز پویا به اتفاق
خواهران و خاله اش با مادر ویدا راهی بازار شدند . در تمام ساعت های خرید آن دو دچار احساسی
بودندن که نمی توانستند بیان کنند . دکتر فقط یکبار هنگام خرید حلقه پرسید خوشگله ؟ ویدا هم آرام
زمزمه کرد بله ، این جمله تمام سعادتی را که میتوانست شخصی داشته باشد برای پویا به ارمغان آورد
و خود را در اوج خوشبختی دید . به هنگام جدایی در چشم ویدا نگریست و گفت تمام سعی خود را
بکار میگیرم تا خوشبختت کنم و ویدا سر به زیر انداخت و گفت منهم تلاش خود را میکنم . چند روز
بعد وقتی در مراسم عقد کنان حلقه به دست یکدیگر کردند اشک در چشم پوریا حلقه زد و آرزو نمود
که ای کاش مادرش زنده بود و شاهد خوشبختی او میشد . ده روز مرخصی مثل باد گذشت و این
مدت برای دو زوج جوان لحظه ای بود کوتاه که جدایی را برایشان مشکل میکرد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#42 | Posted: 27 Jul 2013 12:48
پائیز را فراموش کن ۴۱

روز آخر پوریا میزبان افرادی بود که برای خواستگاری خواهرش آمده بودند . دکتر میتوانست احساس
مرد جوان را درک کند . چون گرمای این احساس با حرارت تمام در وجودش جریان داشت و
میدانست که او چه دقایقی را پشت سر می نهاد . جوان از مردم خطه گیلان بود و برخلاف مادرش
بدون لهجه صحبت می کرد . در هنگام گفتگو دکتر به یاد صحبت های هرمز افتاد و لبخندی بر لبش
نقش بست . چون در همان زمان مادر داماد به این نکته اشاره کرد که پسرش تهرانی است و در تهران
به دنیا آمده است . دکتر بی اختیار گفت این مهم نیست که تهرانی باشد یا گیلانی مهم این است که
وجودشان باعث افتخار خانواده و جامعه باشد .
از نقطه نظر دکتر داماد حائز امتیاز بود و او را مناسب خواهرش دید . روحیه شوخ و بذله گویی که در
مهمانان وجود داشت که خوشبختانه پریناز هم با آن روحیه آشنا و با شادی همگون بود .پس از ساعتی
گفتگو و خوش و بش دکتر در دل آرزوکرد که آن دو به سعادت کامل برساند . وقتی مهمانان خانه را
تک کردند پوریا با خواهر به گفتگو نشست و نظر او را جویا شد . رنگ سرخ خواهر نشانه رضایت او
بود و پوریا با این اندیشه که هر دو خواهر خود مسیر زندگی آینده شان را انتخاب کرده اند راهی سفر
شد . وقتی از خانه خارج شد برای وداع به خانه ویدا رفت تا ضمن خداحافظی با هرمز راهی گردد .
دلش میخواست ویدا را با خود همسفر کند اما میدانست که او باید مقدمات زندگی کوچکشان را
فراهم آورد و خودش نیز ماه های آخر ماموریت را در فکر این بود که وقت باقیمانده را فقط به پایان
برساند و وظیفه اش اختصاص بدهد . وقتی از هم جدا می شدند دکتر با تاثر گفت برایم نامه بنویس و
این نامه ها را هر روز برایم بفرست تا در اوقات فراغت بخونم و فراموش کنم که از یکدیگر جدا
هستیم .
مسیر راه هر دو با هم شاد بودند و می خندیدند و از اینکه زندگی برویشان لبخند میزند و بر وفق
مرادشان میچرخد خود را خوشبخت میدیدند و دکتر دلش می خواست این سعادت را با دیگران تقسیم
کند تا همه مردم خوشحال باشند و غنچه خنده بر لبشان شکوفا شود . تصمیم داشت درخواست برق
روستا را با جدیّت دنبال کند و به نشانه خوشبختی که به او روی کرده بود نور به خانه های روستایی
بیاورد . پیش از رفتن به ده به اداره برق رفتند و کار های مربوطه را جلو انداختند . غروب بود که به
روستا رسیدند و دکتر از همکارانش با جعبه شیرینی که بهمراه آورده بود پذیرایی کرد . از همکاری
آنان تشکر کرد . عمو چگینی پیش از آمدن آن دو به خانه رفته بود . همکاران روژان را ندیده بودند و
در مقابل سوال آقای نجفی که پرسید نوه عمو چگینی کمکتان کرد ؟ جواب منفی دادند و هر دو
دریافتند که روژان هنوز از بروجرد برنگشته است .
همان شب هرمز مهمان دکتر شد و اتاقش را در اختیار همکاران گذاشت تا آسوده تر استراحت کنند .
وقتی هر دو در بستر دراز کشیده بودند هرمز گفت :ای کاش روژان را از بروجرد با خود می آوردیم !
دکتر خندید و پرسید دلت تنگ شده ؟ هرمز به طرفش چرخید و گفت من عادت بدی دارم که زود به
اطرافیانم انس میگیرم . وقتی وارد شدیم دلم میخواست هم عمو چگینی را ملاقات کنم و هم روژان را
در این یکسال و چند ماه عادت کرده ام و آنان را جزیی از خانوادهام شده اند . دکتر گفت منهم همین
احساس را دارم و حالا میفهمم که جدا شدن از خانواده را هرگز نمیتوانم تحمل کنم . ما با روحیه بی
تفاوتی بزرگ نشده ایم ! هرمز گفت هر یک از ما هدفی را دنبال می کنیم . تو تصمیم داری که برای
حس انجام کار و آخرین وظیفه برق به روستا بکشانی و من دلم میخواهد که آخرین وظیفه ام سر و
سامان دادن به زندگی روژان باشد . دوست دارم تا از اینجا نرفته ام ببینم که او ازدواج میکند و دیگر
تنها نیست . از فکر آینده او نمیتوانم خود را خلاص کنم . شاید حالا که رویه مردم ده تغییر کرده کسی
خواستگارش شود ، نمی شود با بزرگ ده صحبت کنی و کاری انجام بدهی ؟دکتر گفت روژان ما را
نخواهد بخشید من او را بهتر از تو میشناسم ، مردی که واقعاً به او علاقه داشته باشد . به خواستگاری
اش بیاید . همان طور که مادرش ازدواج کرد . روژان دختر زیبایی است و قول میدهم وقتی خوب
افکار مردم از این قضیه شوم بودن پاک شد ازدواج کند و خیال ترا آسوده کند. به سال گذشته فکر کن
که هیچ کس حتی طالب صحبت کردن با او نبود اما حالا براحتی به اهالی ده آمپول تزریق می کند و
خیاطی یاد می گیرد .قول میده ام چند ماه دیگر که بگذرد همه را فراموش کنند که او چه سرنوشتی
داشته است . حالا با خیال راحت بخواب و نگران او نباش.
چند روز بعد ، صبح یکروز بهاری دکتر وقتی پنجره اتاقش را گشود چشمش بر تپه افتاد که گلّه و رمه
گوسفندان از آن به زیر میآمدندن و به دنبال آن عمو چگینی و روژان را دید که در کنار هم پایین
میآمدند آنچنان خوشحال شد که با صدای بلند فریاد زد هرمز روژان آمد ! با عجله به اتاقش سر و
سامان داد و ظاهر خود را برای رویارویی با او مرتب کرد . هرمز به همان شکل خود را آماده نمود و
هنگامیکه آن دو به درمانگاه داخل شدند دکتر اجازه داد تا نجفی به استقبال او برود و با روژان صحبت
کند . او لحظاتی پیش از دیدن روژان به هیجان آمده بود . بیکباره تغییر روحیه داد و تصمیم گرفت بی
تفاوت باشد . خود را در اتاق مشغول بکار نشان داد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#43 | Posted: 27 Jul 2013 12:52
پائیز را فراموش کن ۴۲

آقای نجفی که خود شنیدن این خبر را از دهان دکتر شنیده بود با علم به اینکه دکتر فراموش کرده گفت
دکتر روژان آمده ، دکتر با صدائی که روژان به
خوبی میشنید گفت من او را دیدم آیا بیمار رسیده یا اینکه میتوانم نامه ام را تمام کنم . سردی کلام او
نجفی را از شوق انداخت و با لحنی اندوهگین گفت هنوز بیماری نیست . دکتر پشت میز نشست و
نشان داد میخواهد نامه اش را تمام کند. خود برای کاری که میکرد دلیلی نمییافت شاید میخواست به
روژان بفهماند که بی خبر ترک کردن درمانگاه و به سفر رفتن او این واکنش را هم بدنبال خواهد
داشت. شاید هم نمیخواست بصورت دختری نگاه کند که روزی فکر میکرد دوستش دارد. دکتر از
نگاهی می گریخت که با همه سکوت هزاران سخن داشت . گفتگویشان را بالای تپه به خاطر آورد که
چگونه از او خواسته بود از شوهر دادنش چشم پوشی کند . در نگاه آن روز روژان چیزی دید که
قلبش را لرزاند و باطناً خوشحالش کرد که او ازدواج نخواهد کرده . برخود نهیب زد که اینها تصوراتی
است باطل که او برای خود ترسیم کرده است و هرگز مهری میانشان بوجود نیامده یا نباید خود را
ملامت و سرزنش کند .برای غلبه به افکار خود از اتاق خارج شد و راه مطب را در پیش گرفت و آرزو
کرد آنقدر بیمار داشته باشد تا به این مساله فکر نکند .. اما هیچ کس در سالن انتظار نبود . روژان با
سطل آب به داخل درمانگاه آمده بود و بدون توجه به نکه دکتر نگاهش میکند سطل را کناری نهاد و
کمر راست کرد . لباسی نو و با درخششی خاص به تن داشت . سر بند سفیدش با نوار طلائی از روی
پیشانی به پشت سرش رفته بود . موهای بلندش تمیز و بافته از زیر سر بند خارج شده بود و تا پایین
کمرش میرسید . از روی لباس های پر چین روژان دکتر میتوانست تشخیص بدهد که لاغر شده است .
با ورود عمو چگینی دکتر از پنجره فاصله گرفت و وارد حیاط شد . به سلام روژان به سردی پاسخ
گفت و روی به عمو چگینی کرد و گفت توی رادیاتور جیپ آب بریز ! عمو چگینی پرسید که به شهر
میروید ؟ دکتر سر تکان داد و گفت نه به سراب بالا میروم کاری دارم و زود برمیگردم . عمو چگینی
سطل آب را برداشت و از در خارج شد . دکتر میخواست به اتاق برگردد که روژان گفت دکتر تبریک
می گم . دکتر به طرفش برگشت و سعی کرد لبخند بزند و در همان حال بگوید متشکرم . اما با دیدن
رنگ پریده و چشمان به گود نشسته او حیرت کرد و گفت روژان تو بیمار هستی ؟ روژان به علامت
خیر سر تکان داد و گفت نه بیمار نیستم فقط زمستان سختی را گذرانده ام . آب و هوای بروجرد
سازگارم نبود . دکتر پرسید چرا زود برنگشتی اگر میدانستی که آب و هوای آنجا برایت مناسب نیست
؟! روژان گفت خاله ام بیمار بود و هشت بچه اش احتیاج به مراقبت داشتند مجبور شدم بمانم. دکتر با
تمسخر گفت این همان خاله ای است که همیشه آزارت میداد ؟ روژان سر فرود آورد وگفت من از او
کینه ای به دل ندارم و خوشحالم که توانستم کمکش کنم . خاله ام به من بد کرد اما بچه هایش که
تقصیری نداشتند . دکتر گفت تو روح بزرگ و با عاطفه ای داری که کمتر در انسانی وجود دارد . و
اینکه میگویی بیمار نیستی اما کارت که تمام شد بیا تا معاینه ات کنم . پرستار بیمار به درد درمانگاه
نمیخوره .لحن ملایم و خوش دکتر لبخند بر لبان روژان آورد و دکتر با اطمینان اینکه او عامل بیماری
روژان نبوده است قدم به مطب گذاشت .
روژان از معاینه شدن احتراز کرد و خود را از نگاه دکتر دور نگاه داشت تا مبادا مجبور گردد معاینه
شود . اما هنگام غروب وقتی میخواست درمانگاه را ترک کند دکتر صدایش زد و گفت فراموش کردی
که باید معاینه شوی . روژان گفت من حالم خوب است و جای نگرانی نیست . همان طور که گفتم
...... دکتر سخنش را قطع کرد و گفت تشخیص با من است نه تو آنگاه او را واداشت تا بنشیند وقتی
گوشی را روی قلب او گذاشت صدای ضربان تندی شنید و نگاهش را به صورت سرخ شده روژان
دوخت و گفت چند نفس عمیق بکش . روژان با کشیدن چند نفس عمیق سعی کرد بر خود مسلط
شود اما دیدن حلقه ظریف دکتر در انگشتش بی اختیار او را دچار احساس میکرد و دلش میخواست
گریه کند .
دکتر دریافت که روژان از چیزی رنج میبرد که مربوط به جسم نیست به روژان گفت مدّتی است از تپه
بالا نرفته ام و امشب ترا همراهی می کنم . دلم میخواهد با هم حرف بزنیم . روژان هیچ نگفت و دکتر
عمو چگینی را صدا زد و به او گفت لازم است من با روژان صحبت کنم او بسیار ضعیف شده و من
باید علت آن را بدانم . عمو چگینی آهی بلند کشید و گفت بیچاره روژان هی ...... دکتر جان بعضی از
دردها است که علاج ندارد . دکتر منظور او را درک کرد اما خود را به بی اطلاعی زد و گفت با این
حال برای هر دردی دوایی وجود دارد ! عمو چگینی جلوتر از آنان به خانه بازگشت . دکتر به روژان
گفت قدری کنار چشمه مینشینیم و بعد میرویم . مسیر راه چشمه را هر دو با هم طی کردند تا به
چشمه رسیدند . روژان روی تخته سنگی نشست و دکتر با فاصله ای که بتواند او را ببیند و صدایش را
بشنود کنار چشمه نشست و پرسید برایم تعریف کن . روژان گفت هیچ چیز قابل تعریفی ندارم . جز
اینکه بهداری موافقت کرده به من پروانه کار بدهد و مرا استخدام درمانگاه کند . دکتر از شادی دو
دستش را بر هم کوبید و گفت این که بسیار عالی است . بهترین خبری بود که به من رساندی .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#44 | Posted: 27 Jul 2013 12:56
پائیز را فراموش کن ۴۳

پس چرا از صبح تا حالا سکوت کردی و چیزی نگفتی ؟ روژان گفت نمیدانم ! دکتر پرسید شاید فکر
میکردی که برای ما اهمیت ندارد ؛ بله ؟ روژان سر فرود آورد و دکتر از روی تأسف سر تکان داد و
گفت اشتباه تو همین جاست . از روزی که من و آقای نجفی وارد درمانگاه شدیم خود را با مشکلات
همه سهیم میدانستیم و سعی کردیم به نوعی کمکشان کنیم . در مورد تو هم چنین بود ، به اضافه اینکه
تو از امتیاز بیشتری هم نسبت به سایرین برخوردار بودی و برایمان بیشتر ارزش داشتی. ارزش و
احترامی که ما برای هم قایل بودیم و هستیم ما را بهم نزدیک میکند و همه کارکنان درمانگاه به قول
آقای نجفی اعضا یک خانواده هستیم . پس میبایست در غم و شادی هم شریک باشیم . تو در شادی
من شرکت نکردی ولی من حاضرم در اندوه و غم تو شریک شوم تا آن را فراموش کنی . خوب ، حالا
به من بگو چه چیزی و یا چه کسی موجب غم تو شده ؟ روژان بلند شد و به تپه نگاه کرد و گفت
شب دارد میآید . دکتر در کنارش براه افتاد و گفت هر گاه که نخواهی سوالی پاسخ بدهی با ذکاوت از
آن فرار میکنی . روژان بدون مقدمه گفت من میخواهم ازدواج کنم . سخن صریح او دکتر را از حرکت
بازداشت و پرسید چه گفتی ؟ آیا درست شنیدم که میخواهی ازدواج کنی ؟ روژان سر فرود آورد و
گفته دکتر را تائید کرد . دکتر با صدای بلند خندید و گفت خدای من چه میشنوم بالاخره روژان هم به
دام افتاد . نگاه گذرای روژان لبخند را از روی لب های دکتر زدود و دانست در استنباط خود اشتباه
کرده است . پرسید بدون علاقه میخواهی ازدواج کنی ؟ روژان باز هم تائید کرد و دکتر با پرسش اینکه
اهل کجاست ؟ روژان را به سخن واداشت او گفت اهل بروجرد است و همشهری است ! چند سال
دارد ؟ چهل سال و پنج بچه دارد ! سر دکتر از شنیدن این حرف بدوران افتاد و مجبور شد برای درک
بهتر سخن روژان را تکرار کند و بپرسد تو میخواهی همسر مردی بشوی که سنّ پدرت را دارد ؟
اینکار را برای چه می کنی ؟ روژان گفت من نمی کنم خواست ارباب ده است و من باید بپذیرم . دکتر
گفت من سر در نمی اورم چطور ؟ تو باید همسر مردی شوی که هم سنش خیلی از تو بیشتر است و
هم پنج بچه دارد ! روژان گفت همسر او فوت کرده . ارباب هم مرا انتخاب کرده تا همسرش شوم .
شوهر خاله ام این میانه واسطه است و می گوید من وقتی ازدواج کنم همه حرفها و بدشگونیها تمام
میشود و پدر بزرگ هم آسوده میشود .
دکتر خندید و گفت تو به خواستگاری نجفی نه گفتی اما حالا میخواهی ... روژان بدون درنگ گفت اما
او همشهری من است .... دکتر گفت با این حال تو حق نداری خود و زندگی ات را تباه کنی اگر قصد
ازدواج کردن داری صبر کن تا من همسری مناسب برایت بیابم . مرا بگو که فکر می کردم تو دختر
عاقلی هستی که میتواند تصمیم درست بگیرد !ای کاش به حرفهای آن روز تو گوش نکرده بودم و کار
خودم را کرده بودم .. روژان به صورت برافروخته دکتر نگریست و گفت ناراحتتان کردم ؟! مرا ببخشید
. دکتر سر تکان داد و گفت خیر ناراحت نیستم اما متحیرم ! تو تمام پندارهای مرا نقش بر آب کردی ،
اگر تاسفی است در این مورد است . روژان زمزمه کرد من مخالفت کردم . کلام نجوا گونه او را دکتر
شنید و بار دیگر با حیرت پرسید چه گفتی ؟ روژان این بار بلند تر گفت من مخالفت کردم و به ارباب
گفتم که حاضر نیستم ازدواج کنم نه با او و نه با هیچ کس دیگر . دکتر نفس آسوده ای کشید و پرسید
پس چرا زودتر نگفتی و گذاشتی که من عصبی شوم ؟ روژان از بالای تپه ها به ساختمان درمانگاه نگاه
کرد و با خود اندیشید همیشه حق با دیگران بوده نه او ! دکتر پرسید از اینکه ناراحتم کردی پشیمان
نیستی ؟ روژان گفت من همیشه متاسفم ! از روزی که چشم که دنیا گشودم و مادرم از دستم رفت
تأسف با من عجین شده . همیشه گفته ام از بدنیا آمدن خود متاسفم . از اینکه دیگران را آزار داده ام
متاسفم . از اینکه پدر بزرگ را بی دختر و داماد کرده ام متاسفم و از اینکه شما را هم رنجاندم متاسفم .
اگر بخواهید برای نشان دادن تأسف خود ظاهرم خودم را از کوه پرت کنم تا دیگران آسوده شوند .

ادامه دارد ....



آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#45 | Posted: 27 Jul 2013 12:58
پائیز را فراموش کن ۴۴

دکتر گفت تو هنوز میان کلام شوخی و جدی فرقی نمیگذاری . در زندگی همه ما بسیار مسایل پیش
می آیند که به وضع و حالش تأسف میخوریم . تو به یک طریق و دیگران به طریقی دیگر . فکر میکنی
من تا چند هفته گشته تأسف نداشتم و به حال خودم دلسوزی نمی کردم ؟ سال ها درس خواندم تا
دکتر شدم اما نتوانستم مرگ مادرم را به تا خٔیر بیندازم و پدرم به چشم یک قاتل به من نگاه می کرد و
تو و من و امثال ما که بی گناه به اتهام دچار میشویم همیشه در حالت تأسف بسر میبریم که چرا
دیگران مرا به گناهی که نکرده ایم از خود میرانند . ولی تأسف خوردن و زانوی غم بغل گرفتم هرگز
چاره کار نبوده است . باید از خود دفاع کرد . باید سرسختانه تلاش کرد و به همگان قبولاند که در
رای خود تجدید نظر کنند و پی به اشتباهات خود ببرند . دکتر گفت توجه کن ، من از اینجا میروم و
شاید هرگز روی یکدیگر را نبینیم چون دلم میخواهد نه به عنوان انجام وظیفه بلکه به عنوان یک
دوست بدانی که سرنوشت تو برایم مهم است . و دلم میخواهد از بهترین زندگی ها بهرمند شوی . اگر
روزی خواستی ازدواج کنی که باید بکنی گذشته ات را مد نظر قرار نده و فکر نکن قربانی هستی که
باید به قربانگاه بروی!...... خواسته های مقولت را بیان کن و نگذار دیگران سرنوشت تو را تعیین کنند .
وقتی ما از اینجا رفتیم تو باید به نامه نوشتنت ادامه بدهی . هم برای من و هم برای ویدا و هم برای
خواهرانم . میخواهم بدانی که تو را دوست دارم و آینده ات برایم مهم است . محبتی خالصانه که تو
میتوانی درکش کنی . باید فکر کنی که تنها نیستی و برادر و خواهرانی داری که از صمیم قلب تو را
دوستت دارند و خواهان شادی و خوشبختی تو هستن . روژان زیر لب زمزمه کرد متشکرم و با عجله
به طرف خانه دوید .
آن شب دکتر با خیال آسوده دیده بر هم نهاد و با رویاهای شیرین شب را به صبح رساند . با جدیت
کارش را دنبال نمود و هر روز کسی را از اهالی برای نتیجه گرفتن و دنبال نمودن برق ده راهی لرستان
میکرد . بهار با همه زیبایی هایش به پایان رسید و بیش از سه ماه از اقامت دکتر باقی نمانده بود . نامه
های ویدا با شور و اشتیاق آغاز شده بود و از زندگی و فردا با دکتر صحبت می کرد . برای دکتر وقتی
نامه میرسید روزی زیبا آغاز می گشت . می گفت و می خندید و همه را با شادی خود شریک می کرد
روزی که تیر چراغ برق ده را نصب کردند روزی بود با شکوه که مردم چهار روستا به گرد هم جمع
شده بودند و با نواختن ساز و دهل جشنی با شکوه بر پا نمودند . مردان و زنان روستای دست در
دست هم به پایکوبی پرداختند و تا روشن شدن لامپ سر تیر جاده هم چنان به نواختن و دست
افشانی مشغول بودند. غذای اش گوشت در مجمع ها کشیده شد با میان اهالی توزیع شد . چهار
گوسفند از چهار محله قربانی شد که برای شام همان شب در نظر گرفته شده بود . دکتر و اعضا مدرسه
بیش از دیگران خوشحال بودند . چون حاصل تلاششان را به چشم میدیدند و از اینکه توانسته بودند
خدمتی برای رفعه حال روستاییان انجام دهند به یکدیگر تبریک می گفتند . با آمدن برق به روستا کار
با دلگرمی از سر گرفته شد . دکتر می بایست تا رسیدن گروه دیگر صبر می کرد و سپس راهی می شد
. روزهای آخر تابستان با وجود گرمی هوا ، التهاب درونی او نیز بیشتر شده بود و هر روز چشم به
جاده داشت تا اکیپ جدید از راه برسد . هرمز میتوانست زودتر از او محل خدمتش را ترک کند اما
صبر نمود تا با یکدیگر راهی شوند . روزهای آخر عمو چگینی مغموم و افسرده به نظر میرسید و از
رفتن آنان دلتنگ بود . دکتر می گفت عمو جان به رفتن ما هم عادت می کنی همچنان که به رفتن
دیگران عادت کردی . اما عمو چگینی سخن او را ردّ می کرد و می گفت شما با بقیه فرق دارید . شما
وقتی میروید ما تنها می شویم. این را باور کنید که مثل فرزندم شما را دوست دارم . و از اینکه برای
روژان کاری دست و پا کردید که نان خودش را در آورد و محتاج دیگران نشود از شما ممنونم و دعا
میکنم که هیچ وقت در زندگی درمانده نشوید .
شب فرا رسیده بود آقای نجفی به استراحت پرداخته بود شبی گرم بود . خواب را از چشم دکتر ربوده
بود . حس میکرد تب کرده و بیمار شده است . ایستاد و به آن قسمت که چراغ برق آن را روشن میکرد
نگریست . صدای آب چشمه که در جویبار حرکت میکرد و چرخ آسیاب را می چرخاند می شنید او
شب آخر اقامت خود در آن روستا را میگذرانید و صبح با رسیدن اکیپ جدید ماموریتش به پایان
میرسید . با احساس اینکه دلش برای این روستا و مردمانش برای سکوت و آرامش و این محیط تنگ
می شود . نمیدانست دوست دارد شب به پایان برسد یا اینکه همچنان تاریک بماند . از پنجره فاصله
گرفت و روی تخت دراز کشید و سعی کرد بخوابد . میدانست که باید برود و این مکان را فراموش
کند . زندگی اش در مکان دیگری جریان داشت . باید به ویدا می پیوست و با او همگام می شد .
خواب به چشمانش راه یافت و خوابید . نمیدانست چند ساعت در خواب است که با تکان سختی که
توسط نجفی انجام یافته بود دیده گشود و دستیارش را پریشان بالای سر خود یافت که می گفت عجله
کن دکتر نظر جو ! دکتر بر جای نشست و خواب الود پرسید چه اتفاقی افتاده است ؟ هرمز پیراهن
دکتر را بدستش داد و گفت عجله کن نظر جو خود را حلق آویز کرده است . این گفتار به اندازه ای
سخت بود که ضربه ای به دکتر وارد کرد و دکتر مات زل زده به صورت هرمز نگریست . هرمز بار
دیگر تکانش داد و گفت نمی شنوی دکتر؛ نظر جو باید کمکش کنی .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#46 | Posted: 27 Jul 2013 13:00
پائیز را فراموش کن ۴۵

دکتر نفهمید چگونه خود را از درمانگاه خارج کرد و به دنبال نجفی با کیف پزشکی به سوی مدرسه دوید . بدن نظر جو را پایین
آورده بودند اما صورتش کبود بود و آثار طناب روی گردنش مشهود بود . دکتر نبض او را گرفت و
هیچ ضربانی احساس نکرد . آینه را مقابل بینی او گرفت و هیچ اثری بر روی آینه ندید با تأسف به
هرمز نگریست و گفت متاسفم کار از کار گذشته . هرمز سرش را بر دیوار کوبید و با صدای بلند
گریست . آقای مدیر و دیگر معلمان نیز با صدای بلند گریستند . هیچ کس نمیدانست که چرا او به
چنین عملی دست زده است . با ورود ما مٔورین سوال و جواب ها آغاز شد و همه بی اطلاعی خود را
از انگیزه این عمل اعلام داشتند .. آمبولانس جنازه نظر جو را با خود برد و دکتر در حالیکه دست به
زیر بازوی هرمز انداخته بود او را به درمانگاه بازگرداند . هنوز وارد درمانگاه نشده بود که دکتر به
دیدنش رفت و از صورت تکیده ی هرمز غمگین شد و گفت: من واقعا" متاسفم،او جوان خوبی بود و
به شغلش افتخار میکرد.هیچکس کوچکترین ناراحتی از او ندیده بود و اینکارش موجب حیرت همه
گشت.آیا توانستی به انگیزه ی کار او پی ببریی؟
نجفی نگاه خسته اش را بر وی دوخت و گفت:خانواده اش نیز نتوانستند انگیزه ای بیابند.خواهر بیچاره
اش مثل آدمهای مسخ شده فقط به یک نقطه نگاه میکرد و هیچ نمیگفت من اجازه گرفتم تا دفاترش را
نگاه کنم شاید سرنخی به دست آورم،ولی هیچ نیافتم.همه معتقدند که او به جنون مبتلا شده و دست به
اینکار زده است.اگر همه این را بپذیرندد من قبول نخواهم کرد.
دکتر گفت: بالاخره روزی همه چیز روشن میشود و خورشید پشت ابر نمی ماند.
آقای نجفی آهی کشید و گفت :در هیچیک از نقاشی هایش جایی برای خورشید منظور نکرده بود.شب
بود و تاریکی و سیاهی!نه ستاره و نه ماه!و خودش که به آسمان پرواز میکرد.در روی تخته سیاه هم
چنین تصویری کشیده بود.
دکتر گفت: شاید از زندگی اش ناراضی بود و به کسی بروز نمیداد.شاید دختری را دوست داشت و
نمیتوانست خواست خود را بیان کند وگرنه چه دلیلی دارد مردی که علاقه زیادی نسبت به خانواده و
کار خود داشت زندگی را سیاه ببیند و به فکر معراج باشد؟
آقای نجفی گفت: بار آخر که به کوه رفتیم نشستیم تا استراحت کنیم او به نقطه ای زل زده بود و فکر
میکرد،من گمان کردم که خسته است و نمیخواهد صحبت کند.منهم سکوت کردم و هیچ نگفتم تا اینکه
بخود آمد و گفت وقتی در اوج نشسته باشی و به پایین نگاه کنی همه آدمها را میبینی که مثل کرم در
هم می لولند.از این بالا رنگ پوست و نوع لباس مشخص نیست اما وقتی دوربینی بدست بگیری و
نگاه کنی از پشت عدسی میتوانی ببینی که چه کسی کفش به پا دارد و چه کسی پابرهنه است.چه کسی
لخت است و چه کسی لباس به تن دارد.چاقی و لاغری آدمها هم مشخص است.حتی نوع لبخندی که
بر لب دارند مشخص است.ساده اندیشیم که اگر فکر کنیم روز است و همه چیز را میبینیم،خیر!تا فقر
است،گرسنگی هست و پای بی کفش همه جا شب است.
دکتر پرسید:تو چه گفتی؟
آقای نجفی گفت:من سعی کردم که به او بقبولانم که زندگی فقط تاریکی نیست میشود با افروختن
چراغی روشنی را به خانه آورد.
گفتم او را زندگی زیبات -
زندگی آتشکده ی دیرینه پابرجاست -
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست -
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست -
او با صدای بلند خندید و سر تکان داد.گمان میکنم که حرفم را نپذیرفت.چون حوصله ی بحث کردن
با من را هم نداشت.فکر میکنم که او مبارزه ای را باخود آغاز کرده بود که وقتی نتیجه نگرفت خود را
هلاک کرد.دلسوزی بی حد و حصری که برای بچه ها میکرد.میخ نیمکتشان را میکوبید!پیش از ورود
دانش آموزان به کلاس،آتش اجاق را بیشتر میکرد تا کلاس گرم شود و کارهایی از این قبیل همه و
همه ی این کارها را برای هدفی که فقط خودش میدانست چیست انجام میداد.ای کاش به کسی می
گفت چه هدفی دارد تا کمکش کند.او میخواست یک تنه به جنگ نابرابریها برود و شکست خورد.
با ورود ویدا به اتاق حرف آن دو ناتمام ماند و هر دو مرد با نگاهی به صورت نوعروس که می خندید
و دلش می خواست همه در شادی او شریک باشند توجهشان به او جلب شد و سخن خود را رها
کردند.دکتر دست ویدا را در دست گرفت و گفت: من و همسرم با هم به جنگ شب میرویم و از دیو
ظلمت نمی ترسیم. لحن شوخ او ویدا و هرمز را به تبسم واداشت و بحث،بعد دیگری به خود گرفت.
در پاییز همان سال دکتر ویدا را به خانه اش آورد و در کنار هم زندگی مشترک خود را آغاز
نمودند.لذت در کنار هم بودن و چشم به روزهای تابناک آینده دوختن آن دو را یکی از زوج های
خوشبخت و کامروا ساخته بود.

ادامه دارد ...

♥ ♥ ♥


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#47 | Posted: 29 Jul 2013 19:09
پائیز را فراموش کن ۴۶

هرمز بدون اینکه کسی را آگاه سازد،یکی دو بار به خرم آباد سفر نمود و هیچ کس انگیزه ی مسافرتش
را نمیدانست.وقتی که باز می آمد خوشحال بود و برای دکتر نقل میکرد که رژان در درمانگاه کار میکند
و عموچگینی همان طور سلامت به خدمت دکتر و درمانگاه مشغول است.کلام هرمز قلب دکتر را
روشن می ساخت و از اینکه توانسته بود با تدبیر میان رژان و اهالی رابطه برقرار سازد خشنود می
شد.اما در اعماق وجودش جایی که به راحتی احساس نمی شد،نقطه ی سیاهی می دید که می دانست
آن نقطه از آینده ی رژان سرچشمه می گیرد.آینده ای که او میتوانست برای رژان رقم بزند و با
خودخواهی از آن گذشته بود.میدانست که زمانی رژان بیش از یک دختر روستایی برایش ارزش داشته
و حتی احساس او را نسبت به خود برانگیخته است.می دانست حتی در آن زمانی که به لب انکار
محبت میکرد،در قلبش احساسی لطیف و ژرف نسبت به او حس میکرده و بهمین خاطر دوست نمی
داشت که کسی در کنار رژان قرار بگیرد محبت او را صاحب شود.هرگاه اسم رژان می آید ضربان
قلبش غیرارادی تند میشود و میخواهد بداند که او چه میکند.پس از ازدواج با ویدا به خود قبولانده بود
که دوست داشتن رژان به همان شکل که مادر هرمز بیان کرده بود بوده است.اقامت در دهی دورافتاده و
نزدیک بودن به دختری که از هم جنسان خود برتر بوده این علاقه را به وجود آورده است.اما نمیفهمید
که چرا بعد از جدا شدن از او هم نمیتواند بی تفاوت از کنار اسم رژان و آینده ی او بگذرد؟چرا هنوز
هم احساس میکند که رژان تنها زنی است که متمایز از دیگران است و در جایگاهی بالاتر از دیگران
قرار میگیرد؟سکوت رژان پرابهام، نگاهش پر راز و لبخندش پرمعنا بود.دکتر هیچ وقت به آسانی او را
درک نکرده و همیشه با این عقیده که او چیزی دارد که دیگران فاقد آن هستند با وی همراه بوده
است.گرچه رفتارش مثل تمام دختران بود،میرنجید،میبخشید،گریه میکرد و میخندید، اما در پس رنجش
و بخشش و میان گریه و خنده ی او چیزی نهفته بود که درکش آسان نبود.دکتر دوست داشت که به او
فکر کند و از یادآوری صحنه های گذشته هیچوقت خسته نمیشد.با بازگشت به گذشته مثل کسی که به
دنبال کشف اسراری رفته باشد جستجو میکرد و هنگامی که بازمیگشت از سفر خود شادمان بود.هرمز
را دوست داشت و برایش احترام قایل بود اما سفرهای او دکتر را غمگین میکرد و بگمان اینکه او سفر
میکند تا رژان را ببیند و دلش را نرم سازد سخت آزرده می شد و بر خود خشم می گرفت که چرا با
اعمالش کاری میکند که محبت رژان را در قلب هرمز جایگزین کند.پذیرش اینکه رژان به همسری
مردی از اهالی ده درآمده برایش آسان تر بود تا اینکه بپذیرد رژان هرمز را انتخاب کرده است.به خود
میگفت که رژان به همسری هر مردی درآید گامی بالاتر از اوست اما در کنار هرمز هرگز شخصیتش
تجلی نخواهد یافت و او به چشم یک دختر روستایی جلوه خواهد کرد.صحبتهای هرمز که نشانه ی
شکست بود دکتر را آرام میکرد و برای مدتی فکر رژان را از سر او بیرون میکرد.برای هرمز کسب
رضایت رژان به تفریحی هیجان آور تبدیل شده بود و بارها از آن به اسم مبارزه ی عشق و ناکامی نام
برده بود.برای هرمز عشق و دوست داشتن به صورتی رنگ باخته جلوه میکرد و تمنای به دست آوردن
و پیروز شدن او را آرام نمی گذاشت.
درنزد دکتر با صراحت اعلام کرده بود که روزی این کوه یخ را فرو خواهد ریخت و پس از آن به
آسانی از آن خواهد گذشت.دکتر بیش از آنکه نگران هرمز باشد نگران رژان بود و آرزو میکرد که او
هرگز فرو نریزد و به هرمز اجازه ی عبور ندهد.در موقعیتهایی که گاه و بیگاه به دست می آمد دکتر
سعی میکرد این فکر را از هرمز دور کند و وادارش سازد که به آینده ی خود بنگرد و با انتخاب
دختری دیگر زندگی نوین خود را آغاز کند.اما هرمز هربار با خنده گفته بود دکتر روزی قصدم
خیراندیشی بود و دلم میخواست زندگی این دخترک را نجات دهم.حتی دیدید که حاضر بودم بخاطر
او ترک خانواده ام بنمایم ولی بعد فکر دیگری یافتم و آن هم شکستن غرور این دخترک است که
لجوجانه و سرسختانه مقاومت میکند.وقتی با او کار میکردم بگمان میرسید که سهل و وصول است و
هرگاه که اراده کنم میتوانم او را به اختیار خود درآورم اما اشتباه میکردم می دانی چه فکر میکنم؟گمان
میکنم که نظرجو هم رژان را دوست داشت اما بخاطر قیوداتی که داشت ابراز نکرد.هرمز مقابل صورت
متحیر دکتر گفت از پنجره ی کلاس،نظرجو میتوانست رژان را ببیند که از تپه پایین می آید.در نقاشی
دفترش که دیدم،یک تصویر از غروب کشیده بود که سایه ای از تپه پایین می آید.این سایه هیچکس
جز رژان نیست!

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#48 | Posted: 29 Jul 2013 19:09
پائیز را فراموش کن ۴۶

هرمز بدون اینکه کسی را آگاه سازد،یکی دو بار به خرم آباد سفر نمود و هیچ کس انگیزه ی مسافرتش
را نمیدانست.وقتی که باز می آمد خوشحال بود و برای دکتر نقل میکرد که رژان در درمانگاه کار میکند
و عموچگینی همان طور سلامت به خدمت دکتر و درمانگاه مشغول است.کلام هرمز قلب دکتر را
روشن می ساخت و از اینکه توانسته بود با تدبیر میان رژان و اهالی رابطه برقرار سازد خشنود می
شد.اما در اعماق وجودش جایی که به راحتی احساس نمی شد،نقطه ی سیاهی می دید که می دانست
آن نقطه از آینده ی رژان سرچشمه می گیرد.آینده ای که او میتوانست برای رژان رقم بزند و با
خودخواهی از آن گذشته بود.میدانست که زمانی رژان بیش از یک دختر روستایی برایش ارزش داشته
و حتی احساس او را نسبت به خود برانگیخته است.می دانست حتی در آن زمانی که به لب انکار
محبت میکرد،در قلبش احساسی لطیف و ژرف نسبت به او حس میکرده و بهمین خاطر دوست نمی
داشت که کسی در کنار رژان قرار بگیرد محبت او را صاحب شود.هرگاه اسم رژان می آید ضربان
قلبش غیرارادی تند میشود و میخواهد بداند که او چه میکند.پس از ازدواج با ویدا به خود قبولانده بود
که دوست داشتن رژان به همان شکل که مادر هرمز بیان کرده بود بوده است.اقامت در دهی دورافتاده و
نزدیک بودن به دختری که از هم جنسان خود برتر بوده این علاقه را به وجود آورده است.اما نمیفهمید
که چرا بعد از جدا شدن از او هم نمیتواند بی تفاوت از کنار اسم رژان و آینده ی او بگذرد؟چرا هنوز
هم احساس میکند که رژان تنها زنی است که متمایز از دیگران است و در جایگاهی بالاتر از دیگران
قرار میگیرد؟سکوت رژان پرابهام، نگاهش پر راز و لبخندش پرمعنا بود.دکتر هیچ وقت به آسانی او را
درک نکرده و همیشه با این عقیده که او چیزی دارد که دیگران فاقد آن هستند با وی همراه بوده
است.گرچه رفتارش مثل تمام دختران بود،میرنجید،میبخشید،گریه میکرد و میخندید، اما در پس رنجش
و بخشش و میان گریه و خنده ی او چیزی نهفته بود که درکش آسان نبود.دکتر دوست داشت که به او
فکر کند و از یادآوری صحنه های گذشته هیچوقت خسته نمیشد.با بازگشت به گذشته مثل کسی که به
دنبال کشف اسراری رفته باشد جستجو میکرد و هنگامی که بازمیگشت از سفر خود شادمان بود.هرمز
را دوست داشت و برایش احترام قایل بود اما سفرهای او دکتر را غمگین میکرد و بگمان اینکه او سفر
میکند تا رژان را ببیند و دلش را نرم سازد سخت آزرده می شد و بر خود خشم می گرفت که چرا با
اعمالش کاری میکند که محبت رژان را در قلب هرمز جایگزین کند.پذیرش اینکه رژان به همسری
مردی از اهالی ده درآمده برایش آسان تر بود تا اینکه بپذیرد رژان هرمز را انتخاب کرده است.به خود
میگفت که رژان به همسری هر مردی درآید گامی بالاتر از اوست اما در کنار هرمز هرگز شخصیتش
تجلی نخواهد یافت و او به چشم یک دختر روستایی جلوه خواهد کرد.صحبتهای هرمز که نشانه ی
شکست بود دکتر را آرام میکرد و برای مدتی فکر رژان را از سر او بیرون میکرد.برای هرمز کسب
رضایت رژان به تفریحی هیجان آور تبدیل شده بود و بارها از آن به اسم مبارزه ی عشق و ناکامی نام
برده بود.برای هرمز عشق و دوست داشتن به صورتی رنگ باخته جلوه میکرد و تمنای به دست آوردن
و پیروز شدن او را آرام نمی گذاشت.
درنزد دکتر با صراحت اعلام کرده بود که روزی این کوه یخ را فرو خواهد ریخت و پس از آن به
آسانی از آن خواهد گذشت.دکتر بیش از آنکه نگران هرمز باشد نگران رژان بود و آرزو میکرد که او
هرگز فرو نریزد و به هرمز اجازه ی عبور ندهد.در موقعیتهایی که گاه و بیگاه به دست می آمد دکتر
سعی میکرد این فکر را از هرمز دور کند و وادارش سازد که به آینده ی خود بنگرد و با انتخاب
دختری دیگر زندگی نوین خود را آغاز کند.اما هرمز هربار با خنده گفته بود دکتر روزی قصدم
خیراندیشی بود و دلم میخواست زندگی این دخترک را نجات دهم.حتی دیدید که حاضر بودم بخاطر
او ترک خانواده ام بنمایم ولی بعد فکر دیگری یافتم و آن هم شکستن غرور این دخترک است که
لجوجانه و سرسختانه مقاومت میکند.وقتی با او کار میکردم بگمان میرسید که سهل و وصول است و
هرگاه که اراده کنم میتوانم او را به اختیار خود درآورم اما اشتباه میکردم می دانی چه فکر میکنم؟گمان
میکنم که نظرجو هم رژان را دوست داشت اما بخاطر قیوداتی که داشت ابراز نکرد.هرمز مقابل صورت
متحیر دکتر گفت از پنجره ی کلاس،نظرجو میتوانست رژان را ببیند که از تپه پایین می آید.در نقاشی
دفترش که دیدم،یک تصویر از غروب کشیده بود که سایه ای از تپه پایین می آید.این سایه هیچکس
جز رژان نیست!

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#49 | Posted: 29 Jul 2013 19:13
پائیز را فراموش کن ۴۷

دکتر خندید و برای رد اظهار او گفت: هرروز چندین زن و دختر از تپه به زیر می آمدند هیچ معلوم
نیست که هدف نظرجو رژان باشد و بر فرض هم که چنین باشد از کجا معلوم که پای عشقی در میان
باشد؟
هرمز گفت: نمیدانم اما احساسی در من است که میگوید چنین بود!
دکتر گفت: تو بیش از حد خیالباف شده ای و بدون علت و دلیل هم نظرجو و هم رژان را متهم
میکنی.نظرجو مردی نبود که به رژان احساسی داشته باشد این را مطمئنم و از تو میخواهم که این
فکرهای باطل را دور بریزی و همینطور نسبت به کاری که میکنی و قصد داری که رژان را از پای
درآوری.من تعجب میکنم که چطور و به چه علت روح نوع دوستی در تو تغییر شکل داده و بصورت
انتقام درآمده است.رژان دختر ساده ای است که احتیاج به حمایت دارد و روزی من و تو حمایتش
کردیم و فراموش کردی که خود تو بودی تا تزریق کردن را به او یاد دادی؟رژان همیشه به تو احترام
میگذاشت و دوستت داشت شاید باور نکنی؛رژان معتقد بود تو از همه برتر و بهتر هستی،ولی مخالفت
او با ازدواج با تو،نشانه ی آن نیست که تورا کوچک و خوار شمرده و در وضع فعلی حاضر نیست با
تو ازدواج کند!رژان هم مثل همه ی دخترها آرزوهایی برای خود دارد...
هرمز حرفش را قطع کرد و گفت: خودم همه ی این چیزها را میدانم اما فکر میکنم او غرور و
شخصیت مرا خرد کرده!
دکتر دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: نه آنقدر که خانواده ی تو غرور او را خرد کردند.رژان
میدانست که تو هربار که به مرخصی میروی به چه منظوری میروی و وقتی شکست خورده بازمیگشتی
باز هم میفهمید که ناموفق بازگشته ای.رژان زیر نگاههای سرد خانواده ات که خشم و نفرت همراه
داشت بارها و بارها خرد میشد اما نه تو صدای شکستن آن راشنیدی و نه من و دیگران. "نه" شنیدن از
یک دختر روستایی برایت گران تمام شده لذا برای او باید آسان باشد که نگاه تحقیر آمیز شهری ها را
تحمل کند و لب فرو ببندد.هرمز تو مرد تحصیل کرده ای هستی و میدانی حفظ غرور شهری و
روستایی نمیشناسد. نظرجو تلاش میکرد که فاصله ها را از میان بردارد و همه یکسان از نور خورشید
بهره مند شوند.او نه به دلیل اینکه عاشق رژان بود تصویر او را محو و ناپیدا کشیده بود بلکه میخواست
بگوید دختر روستایی هنوز به حساب نمی آید و وجودش نادیده شمرده شده.تصویری که تو دیدی
منهم دیدم صورت دام ها در تصویر گویاتر از صورت چوپانشان بود.جایی که دام با ارزش تر از
چوپانش میشود!
هرمز دست در موهای پریشانش کرد و گفت: پس این احساس که در وجودم رخنه کرده و مرا راحت
نمیگذارد چه میگوید؟!چرا حس میکنم نظرجو بخاطر رژان خودکشی کرده است؟
دکتر گفت: این احساس را در خود برانگیختی تا دستاویزی برای بیان خودکشی او داشته باشی.دلت
میخواهد مقصری بیابی و از او انتقام بگیری.همه ی این حالات را خودت موجب شدی و باید آنها را
رها کنی.نظرجو پیش از آمدن من و تو به روستا در آنجا حضور داشته و اگر عشقی به میان آمده بود
میتوانست بعد از ورود ما هم ادامه داشته باشد.در صورتیکه چنین نبود و از حرکات هیچکدام چیزی
مشهود نمیشد.راه رژان از نظرجو جدا بود و هرکدام از آن دو به مسایل خود فکر میکردند.من این
اطمینان را از طرف رژان هم به تو میدهم که هرگز عاشق نظرجو نبود. و برای آنکه اطمینان هرمز را
جلب کند گفتگویش را با رژان برای هرمز تعریف نمود و با تاکید از او خواست که از فکر انتقام دست
بردارد و رژان را به حال خود رها کند.
خبر بارداری ویدا دکتر را چنان ذوق زده کرده بود که به هیچ چیز نمی اندیشید مگر اینکه بزودی پدر
میشود و میتواند کودکش را در آغوش بگیرد.با ویدا صحبت از آینده ی کودکشان میکرد و دلش
میخواست او هم جامه ی سفید پزشکی به تن کند و به خدمت مردم بپردازد.رویاهای شیرینش ویدا را
به خنده می انداخت و با لحنی که حسادت زنانه از آن خوانده میشد میپرسید:پس من چی؟آیا من دیگر
برایت ارزشی ندارم؟
دکتر دست او را به گونه می فشرد و میگفت:تو از جان برایم عزیزتر هستی این را باور کن!
ویدا که به حقیقت گفته ی همسرش اعتقاد داشت میخندید و جایگاه خود را بدون تزلزل می دید.
هفت ماه انتظار به پایان رسیده بود و فصل تابستان،اولین روزهای خود را طی میکرد.هرمز تصمیمم
گرفته بود به شمال برود و چند روزی را استراحت کند.تصمیم او دیگران را نیز،بر آن داشت که وی را
همراهی کنند.دکتر با این سفر مخالف بود و سفر را برای حال ویدا مناسب نمیدید.اما وقتی با اصرار
وی روبرو شد،خود نیز تصمیم گرفت با آنان همراه باشد،تا در موقع لزوم کنار همسرش باشد.سفر بی
خطر طی شد و ویدا هیچگونه ناراحتی پیدا نکرد.دکتر با آرامش ویدا،نفس آسوده ای کشید و سعی کرد
از تعطیلات بدست آمده لذت ببرد.سه روز در کنار دریا زیر آفتاب سوزان شنا کردند و از زندگی لذت
بردند.ویلایی که در اختیارشان قرار گرفته شده بود متعلق به دوست هرمز بود و همه در آن احساس
آسودگی می کردند.ویدا هر غروب دست در دست دکتر در ساحل قدم می زد و غروب خورشید را
نگاه می کرد.با اینکه دیدن این منظره غم را به دلش می نشاند اما با حس گرمای دست همسرش لبخند
بر لب می آورد و تا خورشید بطور کامل غروب نمی کرد به ویلا باز نمیگشتند .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#50 | Posted: 29 Jul 2013 19:15
پائیز را فراموش کن ۴۸

صبح روز چهارم آسمان را ابری سیاه پوشاند و باد شروع به وزیدن کرده بود.او اجازه نیافت ویلا را
ترک کند و از پشت پنجره شاهد شنای برادر و پدرش بود و با چشم به جستجوی همسرش
پرداخت.می دانست که پوریا تمایلی به شنا از خود نشان نمیدهد و پیاده روی در ساحل را بیش از شنا
دوست دارد.وقتی او را با چند صدف زیبا دید بر وی اخم کرد و گفت:من امروز زندانی بودم و تو
آزادانه تفریح کردی!
دکتر صدفی را در دست او گذاشت و گفت:این صدف هدیه ای است برای خانم زندانی!دخترجان،کج
خلق، نباش.میدانم دلت میخواست باردار نبودی و راحت این طرف و آن طرف میرفتی و توی آب شنا
میکردی اما دیگر زیاد طول نمیکشد فقط دوماه دیگر باقی مانده است و آن وقت انتظارها به پایان
میرسد.
مادر ویدا خندید و گفت:دکتر بگویید مکافات و شب زنده داری ها شروع می شود و حسرت یک
خواب راحت بر دلت می ماند.
دکتر گفت:نمیگذارم به تنهایی این مسئولیت را تحمل کند و خودم کمکش میکنم.اگر راهی داشت که
سختی این دوماه آخر را هم...باور کنید نمیگذاشتم ویدا سختی بکشد...
مادر ویدا گفت:میدانم که چنین کاری می کردید اما آن وقت دیگر بهشت زیر پای مادر نبود.این سختی
ها را مادر باید تحمل کند تا لیاقت بهشت را داشته باشد.
همان روز عصر به هنگام غروب باران تند و ریزی شروع به باریدن کرد و باد با شدت به سینه به امواج
میکوبید.ویدا خود را پوشانده بود و زیر طاق ایوان ایستاده بود و به امواج کف آلود دریا نگاه میکرد و
باورش نمیشد که این دریای طوفانی همان دریای آبی آرام روز گذشته باشد.پدر و برادر به همراه
همسرش در ساحل جایی که آب تا مچ پایشان پیش می آمد ایستاده بودند و هیچ یک خیال بازگشتن
نداشتند.
هرمز گفت: این دریای طوفانی مثل پهلوان اساطیری که مبارز میطلبد رجز میخواند.
پدرش گفت:اما به گمان من دریا فریاد میکشد که از من دور شوید تا زمانی که خشم خود را فرو
بنشانم و آرام گیرم.
دکتر گفت:من اگر شناگر ماهری بودم هرگز به خود اجازه نمیدادم که با این آب دست و پنجه نرم کنم.
هرمز به سویش نگریست و پرسید راستی تا این حد از دریا می ترسی؟
دکتر گفت:بله میترسم و از بیان آن خجالت نمیکشم.
هرمز گفت:اما من هیچ وقت از آدمهای ترسو خوشم نیامده است.به نظرجو هم همین حرف را زدم!
دکتر متوجه تغییر رنگ هرمز شد و بی اختیار پرسید:کی؟
هرمز به آب نگاه میکرد گفت:یک روز پیش از خودکشی.
دکتر گفت:هرگز به من نگفتی که روز پیش از خودکشی نظرجو را دیده ای.
هرمز گفت:چون مهم نبود عنوان نکردم.بدبخت ترسو آمده بود تا با التماس از من بخواهد که از رژان
دست بردارم.میدونی دکتر،نظرجو فکر میکرد که من و تو تصمیم گرفته ایم او را از میدان خارج کنیم و
من میخواهم رژان را برای خودم عقد کنم .
.آمدن پدر و مادر به سراب و دعوت شدن به خانه عمو چگینی همه دست بدست هم داده بود و او
باور کرده بود که من...دکتر پرسید تو به او حقیقت را نگفتی؟هرمز خندید و گفت باید میگفتم اما
راستش اینکار را نکردم.دکتر شانه هرمز را گرفت و بطرف خود برگرداند و پرسید چرا اینکار را نکردی
و گذاشتی که در فکر اشتباه خود باقی بماند.هرمز خنده ای زهراگین و عصبی کرد و گفت برای اینکه
نمیخواستم بی عرضه قلمداد شوم.رژان مرا نخواسته بود پس نمیبایست زن او هم میشد فقط به همین
دلیل بود.به نظرجو گفتم باید مبارزه کند!دکتر با خشم پرسید پس تو او را وادار به خودکشی کردی؟
هرمز خندید و گفت این فکر همیشه با من بوده است که من قاتلم ولی حرف چند لحظه پیشم را باور
نکن.در آن روز فقط قصدم تهییج کردن نظرجو بود تا زودتر برای خواستگاری اقدام کند.من آنقدر
عاشق روژان نبودم که حسادت کنم اما وقتی نظرجو خود را کشت این فکر در من بوجود آمد که یا من
مسبب خودکشی او هستم و یا رژان چون او هم همانروز با نظرجو صحبت کرد و من آن دو را
دیدم.دکتر گفت ما نمیدانیم چه صحبتهایی میان آن دو ردوبدل شده است چون همین اندازه هم برای
نظرجو کافی بود که دست از زندگی بشوید!پیش از ورود ما به سراب نظرجو یکسال زودتر آمده بود و
معلم. رژان دختر شایسته ای است و حق دارد از یک زندگی خوب بهره مند شود.من میبایست
میفهمیدم که او به رژان علاقه دارد و پای تو را به میان نمی آوردم.هرمز گفت دیگر نمیخواهم راجع به
ای مسئله حرف بزنم.آب دریا را نگاه کن!سیاهی اش گودی قبر را به یادم می آورد و خروشش خشم
خدا را!دکتر اگر براستی او بخاطر حرف و عمل ما خودش را کشته باشد چه عقویتی در انتظارمان
خواهد بود.آنقدر التهاب دارم که این آب هم آنرا خاموش نخواهد کرد.بهتر است شنا کنم!دکتر گفت
قدم گذاشتن به آب خطرناک است بیا برگردیم.هرمز با صدای بلند خندید و گفت مبارزه را فراموش
نکن.دریا از آدمهای ترسو خوشش نمی آید.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Forget the fall | پائیز را فراموش کن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites