تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Forget the fall | پائیز را فراموش کن

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 29 Jul 2013 19:22
پائیز را فراموش کن ۴۹

هرمز این را گفت و بداخل اب رفت و به التماسهای دکتر
توجهی نکرد.از صدای فریاد دکتر همه بسوی دریا دویدند و هرمز را دیدند که از نظرها دور میشد.همه
به یک صدا فریاد کشیدند و او را طلبیدند اما او بدون آنکه به عقب بنگرد پهنه کف آلود دریا را
میشکافت و پیش میرفت.ویدا با التماس از دکتر میخواست که برادرش را نجات دهد.دکتر مستأصل و
درمانده ایستاده بود و نگاه میکرد.نه جرأت پای گذاشتن به دریا را داشت و نه میتوانست در مقابل
التماسهای ویدا تاب بیاورد.بناچار خود را به اب افکند و قدری هم پیش رفت اما زود دریافت که
نمیتواند به پیش روی خود ادامه دهد.پس به ساحل بازگشت.ویدا با دیدن او فریاد کشید ترسو پس
چرا نرفتی؟چرا شهامت نداری داخل شوی؟اگر برادرم برنگردد تو مسبب قتل او هستی.به همه خواهم
گفت که تو برای نجات یک انسان هیچ کوشش نکردی.ویدا گریه میکرد و صدایش به جیغ تبدیل شده
بود.آب و طوفان و شب منظره ای خوفناک بوجود آورده بود با شروع باران مادر ناامید روی ماسه ها
نشست و گریبان پاره نمود.ویدا به موجودی لرزان که قادر نبود خود را کنترل کند تبدیل شده بود.دکتر
از گارد ساحلی کمک خواسته بود و به انتظار گروه نجات لحظه شماری میکرد.وقتی صدای قایق آمد
سرنشینان قابل رویت نبودند.اما با روشن شدن نورافکنی پدر به آنان اشاره کرد و گفت رسیدند نگاه
کنید.الان هرمز را برمیگردانند.مردان ساحلی با پرسیدن مسیرشناسی هرمز قایق را روشن گردند و به
داخل اب پیش رفتند.اب به دور ویدا میپیچید و سپس عقب مینشست پوریا به ویدا گفت بلند شو به
ایست سرما میخوری این آب برایت مضر است.ویدا با خشم دست همسرش را از روی شانه اش کنار
زد و گفت به من دست نزن از تو متنفرم و اگر برادرم زنده برنگردد هیچگاه بصورتت نگاه نمیکنم.تو
مرد بزدلی هستی و من از وجود تو شرم میکنم که همسرم باشی.پوریا سکوت کرد زیرا میتوانست حال
همسرش را درک کند.ناگهان ویدا دست برشکمش گذاشت و جیغ کشید.فریاد او همه را متوجه کرد و
پوریا همسرش را روی دست بلند نمود و به طرف ویلا دوید.درد صدای ویدا را به فریاد رسانده
بود.دکتر اورژانس خبر گردید و ویدا بلافاصله به اتاق عمل هدایت شد.فکر دکتر به درستی کار نمیکرد
و موقعیت خود را از دست داده بود بدن نیمه جانش را روی کاناپه انداخت و چشم به در اتاق عمل
دوخت.وقتی پرستاری به او نزدیک شد دکتر با آخرین توان خود خواهش کرد که به شماره ای که
میگوید تلفن بزند و از آنان بخواهد به طرف شمال حرکت کنند.پرستار زیر بازوی دکتر را گرفت تا
بلند شود اما دکتر بیهوش شده بود.وقتی چشم باز کرد بنظرش همه چیز در غبار قرار داشت.هیچکس
در کنارش نبود.سعی کرد بخاطر آورد که در کجاست و با یادآوری آهی کشید و سعی کرد بلند شود.اما
بدنش سنگین بود و تکان دادن آن مشکل.دکتر فریاد زد کمکم کنید.پس از چند لحظه مشاهده نمود که
پرستاری بالا سرش بود و گفت چه میخواهی دکتر گفت من نمیتوانم حرکن کنم بدنم سنگین است
شما به من بگویید وضع همسرم چگونه است مرا از حال او با خبر کنید.پرستار او را خواباند و با لحن
آرامش بخشی گفت همسرتان زنده است و شما صاحب پسر کوچکی شدید.هردوی آنان سلامت
هستند حالا خواهش میکنم آرام باشید و با خیال راحت استراحت کنید.لبخند پرستار نور امید را به دل
پوریا تاباند و فقط پرسید حرفتان را باور کنم؟پرستار بار دیگر برویش لبخند زد و گفت مطمئن باشید
حقیقت را میگویم حالا استراحت کنید.دکتر چشمانش را بست و به خواب رفت.بار دیگر که دیده
گشود خانواده اش بگرد تختش جمع بودند.همه را گریان یافت پرسید ویدا؟!پریناز رویش خم شد و
صورت او را بوسید و گفت حال خوب است داداش.پوریا در آن هنگام به یاد هرمز افتاد و پرسید هرمز
چه شد آیا او را یافتند؟پریناز صورت از او برگرداند تا شاهد گریستن او نشود.پدر به او پاسخ داد بله
او را یافتند ولی...دکتر آه بلندی کشید و گفت نه این امکان ندارد.وای خدای من یعنی هرمز از دست
رفت؟احمد دستش را گرفت و گفت متأسفانه بله.وقتی او را یافتند کار از کار گذشته بود.متأسفم پوریا
ولی دیگر از دست کسی کاری ساخته نبود.پوریا گفت آقا و خانم نجفی چه شدند پریزاد گفت خانم
نجفی هم بستری است.آقای نجفی بستری نیست اما حالش تعریفی ندارد.پوریا تو باید زودتر حال خود
را پیدا کنی همه به تو احتیاج دارند.پوریا گفت بله باید بلند شوم.ویدا و خانواده اش به من محتاجند.
احمد گفت اقوام هرمز می آیند وقتی وارد شوند ما جسد او را به تهران منتقل میکنیم تا شما هم برسید
و بعد مراسم عزاداری را برپا کنیم.پریزاد در کنار دکتر ماند و بقیه برای سرکشی به ویدا و مادرش اتاق
را ترک کردند .

ادامه دارد ....


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#52 | Posted: 29 Jul 2013 19:28
پائیز را فراموش کن ۵۰

ویدا با انکه جان سالم از عمل بدر برده بود اما دیگر ویدای گذشته نبود.ووقتی همه به تهران منتقل
شدند.مجبور گردیدند که ویدا را مجددا در بیمارستان بستری کنند.او بیقرار بود و تحت فشار عصبی
دستهایش را چنگ میگردید و قادر نبود به خوبی دستهایش را باز و بسته نماید گویا از بد حادثه وضع
روحی خوبی نداشت.مراسم هرمز در شرایط بسیار سختی برگزار شد.اما کم کم همه چیز رنگ طبیعی
بخود گرفت به جز ویدا که هنوز موفق به کننترل نبود.دکتر جرأت نزدیک شدن به همسرش را نداشت
چشم ویدا تا بر او می افتاد جیغ میکشید و روی خود را از او برمیگرداند و نمیخواست او را ببیند.دکتر
تصمیم گرفت که تا بهبود یافتن همسرش به او نزدیک نگردد.بیست روز از بستری شدن ویدا
میگذشت و در این مدت خواهران به نوبت از نوزاد مراقبت میکردند.اما نگهداری کودک هفت ماهه که
بسیار کوچک و نحیف بود آسان نبود.پریزاد خود صاحب کودکی بود که به مراقبت احتیاج داشت و
پریناز در امر نگهداری کودک بی تجربه بود.از خاله که همیشه محبتش را از انان دریغ نکرده بود
نمیتوانستند کمک بگیرند.او به درد مفاصل دچار شده بود و قادر به کمک نبود.همه خسته بودند و آثار
خستگی از چهره همه نمایان بود.ویدا را پدر و مادرش به خانه بردند و تحت مراقبت قرار دادند.آنان
دیگر به نوزاد توجه نشان نمیدادند.با فوت هرمز و بیماری ویدا وضع دگرگون شده بود و خانواده ویدا
دیگر دکتر را انسانی خوب بامروت و با فضیلت نمیدیدند.برای آن خانواده نیز یقین حاصل شده بود که
مرگ پسرشان را دکتر میتوانست مانع شود که اختیارا عدول کرد و هرمز غرق گردید.این فکر روابط دو
خانواده را تاریک کرد و دکتر را در سرگردانی قرار داد.احساس مسئولیت نسبت به همسر بیمارش و
توجه و مراقبت کردن از کودک و انجام وظیفه نسبت به بیمارانی که به او احتیاج داشتند او را روز به
روز ضعیفتر میکرد.دکتر مجبور شد برای نگهداری نوزاد به روزنامه آگهی دهد و پرستاری استخدام
کند.اما دستمزد گران آن با مخارجی که دکتر برای ویدا مصرف میکرد امکان گرفتن پرستار از میان
رفت.یک شب وقتی در نیمه های شب دکتر بلند شد تا کودکش را تعویض نماید پدرش هم بیدار شد
و گفت تو باید فکر صحیح و اساسی بکنی.شبها هم این کودک احتیاج به مراقبت دارد تو خسته تر از
آن هستی که بتوانی نگهداری از این بچه را تحمل کنی.نوزاد به مادر محتاج است و او...پوریا گفت:پدر
شما دیگر نمک بر زخمم نپاشید مگر من این چیزها را نمیدانم ویدا بیمار است از یک بیمار چه توقعی
میتوان داشت.من خودم از کوچولو مراقبت میکنم لطفا شما بروید استراحت کنید.پدر از روی تأسف
سر تکان داد و گفت من برای خودم نیست که میگویم تو باید یکنفر را پیدا کنی که هم از کودکت
مراقبت کند و هم به وضع خانه سر و سامان بدهد.خواهرانت هم گرفتار هستند و نمیشود از آنان زیاد
متوقع بود.دکتر گفت چه کسی حاضر است با حقوق کم این مسئولیتها را بپذیرد؟پدر گفت پریزاد برای
لرستان نامه نوشته و از آن دختر که اسمش را فراموش کردم خواسته که بیاید و تا خوب شدن ویدا به
تو کمک کند.دکتر آه بلندی کشید و گفت پریزاد چرا بدون اجازه من چنین کرد.رژان و پدربزرگش تا
به حال تهران را ندیده اند و هیچ وقت هم دلشان نمیخواست آنجا را ترک کنند.چرا فراموش کردید که
آن دو حتی حاضر نشدند در عروسی هیچ یک از ما شرکت کنند.حالا پریزاد او را در تنگنا قرار داده
است.من میتوانستم خودم از رژان و پدربزرگش بخوام که یاری ام کنند اما چنینی نکردم چون میدانستم
واقعا تقاضای نابجایی است.پدر گفت شاید هم نیامدند خودت را ناراحت نکن.دکتر گفت دعا کنید
نیایند و زندگیشان را برای من و بخاطر مشکل من بر هم نریزند
ساعت دوازده بار ضربه نواخت.احمد بپاخاست و پریزاد هم از او تبعیت کرد.وقت رفتن بود.پریسای
کوچک در خواب شیرین بود.احمد او را در آغوش کشید و وبا بدرقه دکتر از خانه خارج شدند.دکتر
متأسف از اینکه خواهرش بخاطر او و بخاطر طفل شیرخواره در تنگنا قرار گرفته و آسایش و آرامش
آنان برهم خورده است.مدتی ایستاد و بفکر فرو رفت و یکباره ارزو نمود که رژان دعوت پریزاد را
پذیرفته و حرکت کرده باشد.آه که اگر او می امد دیگر غصه ها بپایان میرسید.میتوانست با سپردن
کوچولو به او با خیال راحت به کار بپردازد و نگران خانه و خانواده نباشد.احمد وقتی اتومبیل را سر
کوچه خانه اش پارک نمود.کمک کرد تا پریزاد پیاده شود.در زیر لامپ برق متوجه دو انسانی شد که
نشسته به دیوار تکیه کرده و به اطراف خود چشم دوخته بودند .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#53 | Posted: 29 Jul 2013 19:30
پائیز را فراموش کن ۵۱

بودند.به پریزاد گفت تو این دو نفر را
میشناسی؟پریزاد گامهایش را تندتر کرد تا نزدیک آنان شد بی اختیار قلبش شروع به طپیدن کرد.با آنکه
عمو چگینی و رژان را هرگز ندیده بود اما توانست دریابد که آن دو انسان کسی جز رژان و پدربزرگش
نمیتوانند باشندمقابل آن دو ایستاد و سلام کرد.هردو بلند شدند.دختر جوان نگاهی دقیق و جستجوگر
به چهره پریزاد کرد و پرسید شما پریزاد خانم هستید؟لبهای پریزاد به تبسمی گشوده شد و گفت:و شما
هم رژان خانم هستید بله؟رژان خندید و سر فرود آورد.دو زن صورت یکدیگر را بوسیدند و پریزاد به
پدربزرگ خوشامد گفت.احمد با دیدن آنان نفس آسوده ای کشید و گفت خدا را شکر که شما صحیح
و سلامت رسیدید.بفرمایید تو.خیلی خوش آمدید.پریزاد عذر خواست و زودتر از میهمانانش وارد خانه
گردید تا کودکش را در بستر بخواباند.وقتی قدم به اتاق پذیرایی گذاشت بار دیگر رژان را در آغوش
کشید و گفت از اینکه به نامه ام ترتیب اثر دادید ممنونم.آه...پدربزرگ خیلی خوشحالمان کردید.با اینکه
شما را از نزدیک ندیده بودم اما از دکتر تعریف خوبیهای شما را زیاد شنیده بودم.پدربزرگ گفت دکتر
انسان با خدایی است که خلق شده تا به مردم کمک کند.او با کارهایی که برای اهالی انجام داد همه را
مدیون خود ساخت و حال وظیفه ماست که کمکش کنیم.وقتی نامه شما رسید درنگ نکردیم وراه
افتادیم.خدا انشاالله هر چه زودتر دل دکتر را خوش کند و ویدا خانم به سلامت به خانه اش
برگردد.احمد گفت شما مرد بزرگواری هستید و ما هرگز محبتتان را فراموش نمیکنیم.پریزاد پرسید کی
وارد شدید؟رژان گفت ظهر امروز آمدیم.پریزاد با تأسف پرسید:از ظهر تا حالا پشت در بسته مانده
اید؟وای خدای من باید مرا ببخشید که میهمان دعوت کردم و...عمو چگینی خندید و گفت ایراد نداره
آقا جان مردم را دیدیم و سرمان گرم شد.پریزاد گفت خیلی زود غذا آماده میکنم باید گرسنه باشید!
رژان گفت نه زحمت نکشید.یکی از همسایه های شما برایمان غذا آورد و از ما پذیرایی کرد بند خدا
هرقدر اصرار کرد که به خانه آنها برویم مزاحم نشدیم.پریزاد برای میهمانان چای آماده کرد و بستری
تمیز پهن نمود و گفت دلم میخواهد دکتر را با خبر کنم که شما وارد شدید اما میترسم زنگ تلفن
کوچولو را بیدار کند.لطفا استراحت کنید تا صبح به خانه دکتر برویم.سراسر وجود پریزاد را شادی
گرفته بود و از محبتی که ان دو نشان داده بودند به وجد آمده بود و نمیتوانست شادی خود را مهار
کند.برای میهمانان آب میوه آورد و پدربزرگ را مجبور کرد آب میوه را نوش جان کند و هنگامی که
مطمئن شد همه چیز برای آسودن آنان مهیا گشته به رختخواب رفت و با خیال آسوده دیده برهم
گذاشت.صبح زود پریزاد صبحانه آماده کرد و میهمانان با خوردن صبحانه آماده شدند انها راهی خانه
دکتر گردند.احمد آن دونفر و پریزاد را تا نزدیک خانه دکتر همراهی کرد و پس از آن راهی محل
کارش گردید.پریزاد با فشردن زنگ منزل دکتر منتظر باز شدن ایستاد و هنگامی که دکتر بیرون آمد از
دیدن کسانی که در کنار پریزاد ایستاده بودند لحظه ای گیج و مبهوت به آنان نگریست و بعد با تسلط
یافتن برخود با صدای بلند که از هیجان میلرزید گفت عمو چگینی رژان واقعا این شمایید؟عمو چگینی
به او خندید و گفت سلام دکتر جان خوشحالم که باز هم شما را میبینم.دکتر او را در آغوش کشید و
صورتش را غرق بوسه کرد و گفت خیلی خوش آمدید.بفرمایید تو.آن قدر از دیدنتان خوشحالم که
نمیتوانم توصیف کنم.رژان بدنبال پدربزرگش قدم به خانه دکتر نهاد.خانه ای زیبا و مرتب دید از اینکه
دکتر در چنین خانه ای زندگی میکند قلبش از شادی طپید.همه وسایل و لوازم مدرن و نو بودند منظره
دو گلدان که شاخ و برگشان قسمتی از هال را پوشانده بود به زیبایی سالن جلوه ای خاص میداد.به
دعوت دکتر نشستند و در همین زمان هم آقای رضایی از اتاق خود بیرون آمد و با دیدن میهمانان
متوجه شد که از لرستان آمده اند.با عمو چگینی روبوسی کرد و به رژان خوشامد گفت.زیبایی دختر
جاون مورد تحسین پریزاد قرار گرفت و صحبتها به گذشته و تجدید خاطرات کشید.با صدای گریه
کوچولو پریزاد بلند شد و به رژان گفت بیا با برادرزاده ام آشنا شو.نمیدانی چه کودک کوچک و ظریفی
است.رژان بدنبال پریزاد قدم به اتاق کوچولو گذاشت.پریزاد با قربان صدقه کودک را از روی تختش
بلند نمود و به رژان نشان داد و گفت ببین چقدر کوچک است.کوچولو باید دو ماه دیگر به دنیا می آمد
ولی خودش عجله به خرج داد و هفت ماهه قدم بدنیا گذاشت.رژان آغوش گشود و کودک را بغل
نمود.چشم او باز شد و به دنبال سینه دهان باز کرد.پریزاد شیشه کوچولو را شیر کرد و میخواست
کودک را از رژان بگیرد که رژان گفت اجازه بدهید که من شیرش بدهم.پریزاد پذیرفت و رژان با بوسه
ای برپیشانی کوچولو شیشه شیر را بدهان او گذاشت.از آن ساعت رژان خود را آماده خدمت به دکتر و
کودک دلبندش کرد و او هنگامی که خانه را ترک میکرد از جو صمیمانه ای که میان پدرش و عمو
چگینی بوجود آمده بود شاد و سرحال و با خوشحالی خارج شد.وقتی دکتر قدم به مطب گذاشت
گوشی تلفن را برداشت و به خانه ویدا زنگ زد میدانست که با سردی کلام آنان روبرو میشود اما هر
روز اینکار را انجام میداد تا خبری از سلامتی همسرش بیابد.میدانست وقتی او بهبود یابد همه چیز
دگرگون میشود.ویدا دوستش داشت به همان اندازه که او حاضر بود جانش را برای وی فدا کند .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#54 | Posted: 1 Aug 2013 00:18
پائیز را فراموش کن ۵۲

با وجود این شرایط روحی نمیتوانست از همسرش بخواهد که محبتش را مثل گذشته از او دریغ
نکند.صدای خانم نجفی را شناخت و سلام و صبح بخیر گفت و پرسید ویدا چطور است.خانم نجفی با
انعطاف بیشتری نسبت به سابق به او پاسخ داد و افزود حالش نسبت به گذشته بهتر است.دیگر تشنج
ندارد.اما افسرده و غمگین است.دیشب بلند شد و آن قاب بزرگ را شگست و عکس عروسیتان را پاره
نمود.دل دکتر شکست اما گفت عیب ندارد او هر چه خشمش را بیرون بریزد برای بهبودی اش بهتر
است.امروز نوبت ویزیت دکتر اوست من با دکتر صحبت کرده ام.نمیدانید از اینکه زحمات و درد و
رنج بیماری ویدا را شما به تنهایی تحمل میکنید من چقدر رنج میکشم این وظیفه من است نه
شما!مادر ویدا گفت میتوانم تحمل کنم فقط نمیدانم ایا او خوب میشود یا...دکتر گفت خوب میشود ما
نباید امیدمان را از دست بدهیم.تلفن کردم تا ضمن پرسیدن حال ویدا خبر بدهم رژان را بیاورم تا از
ویدا دیدن کند.شاید دوستی آن دو باعث تغییر حال ویدا شود و آن دو با هم صحبت کنند.خانم نجفی
آهی کشید و گفت ایرادی نداراد اما مطمئن هستم که ویدا او را نخواهد پذیرفت.دکتر گفت امتحانش
بی ضرر است.من به رژان خواهم گفت که انتظار برخوردی گرم از ویدا را نداشته باشد.فردا برای دیدن
ویدا می آیم.خانم نجفی قبول نمود و دکتر تلفن را قطع کرد.او حاضر بود برای بهبودی ویدا هر اقدامی
انجام دهد و شب گذشته اندیشیده بود که اگر رژان بیاید و با ویدا ملاقات کند شاید بتواند اطمینان او
را جلب کند و برای بهبودی او مؤثر باشد.غروب وقتی به خانه برگشت سکوت خانه را فرا گرفته
بود.همه چیز مرتب بود.گمان کرد که ساکنان خانه منزل نیستند کتش را آویخت و رفت تا دستهایش را
بشوید.اما از شنیدن ترنم لای لایی که به زبان لری ادا میشد.بر جای ایستاد.صدا از اتاق کوچولو
نبود.آرام بسوی آشپزخانه رفت و رژان را دید
که چادری بر خود بسته و کوچولو را روی سینه خوابانده و چادر را به گونه ای بسته که از افتادن نوزاد
جلوگیری می کند ضمن آن که هر دو دستش آزاد بود و داشت وسایل شام را آماده می کرد.از تجسم
افتادن کودک بدنش لرزید و خود را به آشپز خانه رساند و با تشویش گفت رژان چه می کنی؟ کوچولو
سُر می خورد و می افتد.رژان با وضعی خاص و حالتی مبهوت او را نگریست و گفت چرا باید بیفتد
من او را محکم بسته ام.دکتر گفت با این حال این گونه نگه داشتن کودک صحیح نیست لطفا او را باز
کن!رژان کار را رها کرد و به طرف اتاق کوچولو رفت و با مهارت گره را گشود و کوچولو را روی
تختش خواباند و با مرتب نمودن اطراف او از اتاق خارج شد.دکتر نفس آسوده ای کشید و گفت
متأسفم رژان یک لحظه به نظرم رسید که کودک پرت می شود ما این طوری نوزاد را بغل نمی
کنیم.رژان خونسرد گفت اما کودک جایش راحت است و وقتی حس کند مادر با اوست راحت می
خوابد.چون شما دوست ندارید دیگر این طوری او را نمی خوابانم.دکتر گفت متشکرم ،ممکن است به
من بگویی پیرمرد ها کجا هستند؟رژان گفت نمی دانم چون پریناز و پریزاد خانم تلفن ها را جواب می
دادند.دکتر پرسید دوست داری از ویدا دیدن کنی؟رژان گفت بله دوست دارم ببینمش کوچولو هم را
همراهم می برم.دکتر گفت نه ما بدون کوچولو می رویم.ویدا هنوز آنقدر حالش خوب نیست که بتواند
کوچولو را ببیند.رژان لبخند تلخی بر لب آورد و گفت دکتر ظالم نباشید.برای یک مادر بیمار،هیچ
دارویی مؤثرتر از دیدن فرزندش نیست.دکتر گفت اما بیماری او فرق دارد و ممکن است به کوچولو
آسیب برساند.رژان سکوت کرد.ولی دکتر را به این اندیشه برد که طبق گفته رژان کوچولو هم را با
خود همراه کنند.شاید ویدا با دیدن فرزندش عاطفه مادریش بیدار گردد و در بهبودی او تاثیر گذارد.
دکتر پس از چند ماه احساس آسودگی می کرد.به راحتی ،روی کاناپه دراز کشید و بوی غذا را
استشمام کرد و با این اندیشه که روزهای روشنی در پیش رو خواهد داشت سعی کرد بخوابد. وقتی
چشم برهم گذاشت صورت رژان را به هنگامی که او وارد آشپزخانه شده بود به یاد آورد و از لحن
تحکم آمیز خود مربوط به طرز خواب بچه ،شرمنده شد و به خاطر آورد که رژان برای کمک کردن
آمده.بر خود خشم گرفت خشمی که نشان داده بود شرمنده گشت.نمی دانست چگونه لب به پوزش
باز کند با خود گفت اگر از من رنجیده باشد حق خواهد داشت.او آموزش بچه داری را از ایل و طائفه
خود آموخته و به چشم دیده است.شاید هم حق با اوست و کودک به این گونه راحت تر می
خوابد.چگونه باید بفهمد که رژان از او نرنجیده است.بلند شد نشست و با آوای بلند رژان را مخاطب
قرار داد و گفت رژان می شود چند لحظه بیای؟رژآن دست های خیسش را با حوله خشک نمود و
خود را به دکتر رساند و گفت چیزی می خواهید؟دکتر به مبل اشاره کرد و گفت بنشین می خواهم با
هم کمی صحبت کنیم.تو هنوز به من نگفتی در ده چه می کنی و آیا روابط تو با اهالی مستحکم
گردیده یا نه!رژان گفت همه چیز مثل سابق است.یعنی مثل زمانی است که پیش از آمدن شما بود.دکتر
پرسید یعنی چه، تو دیگر در درمانگاه کار نمی کنی؟رژان سر به زیر انداخت و گفت با رفتن شما همه
چیز تغییر کرد و راستش خودم هم به این که در آنجا کار کنم راضی نبودم.اما آمپول زدن را فراموش
نکرده ام و تنها به پدر بزرگ تزریق می کنم.دکتر پرسید آخر چرا؟...

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#55 | Posted: 1 Aug 2013 00:23
پائیز را فراموش کن ۵۳

آیا بعد از رفتن ما مسئله ای پیش آمد؟رژان گفت خیر،خودم راضی به ادامه کار نبودم.
راستش ترسیدم. دکتر خندید و گفت تو بالاخره نتونستی بر ترست غلبه کنی؟!
رژان سر تکان داد و افزود از تزریق دیگه نمی ترسم بلکه ترس من از
این جهت بود که باز هم گرفتار دستیاری گردم که برایم حرف درست کند و تهمت ناراوا بر من
ببندد.اخم بر پیشانی دکتر نشست و پرسید می شود واضح تر صحبت کنی؟رژان گفت گذشته ها
گذشته و من دلم نمی خواد پشت سر کسی که میان ما نیست غیبت کنم اما آن خدا بیامرز . . . سکوت
رژان دکتر را عصبی کرد و گفت حرف بزن من باید بدانم هرمز چه کرده رژان گفت او اتهامات بدی را
به من نسبت داده بود.آقای نظر جو گفته بود من و او باهم . . . آه دکتر خواهش می کنم نمی توانم
حرف های او را برای شما بازگو کنم.دکتر نفس عمیقی کشید و پرسید این حرف ها را چه کسی به
گوش تو رساند!رژان گفت آقای نظر جو!یادتان می آید من رفتم بروجرد؟دکتر تایید کرد و رژان گفت
رفتم تا برای همیشه آنجا ماندگار شوم.نمی خواستم این حرف ها به گوش پدربزرگم برسد.اما آقا معلم
پیغم فرستاد که اگر این حرف ها نادرست است لزومی ندارد که خودم را آواره کنم بهتر است برگردم
تا قضیه روشن شود من هم برگشتم.دکتر گفت حالا به یاد می آورم که تو چقدر غمگین و افسرده
برگشتی و در مقابل سؤالم که پرسیدم چرا ضعیف شده ای شما،زمستان سرد و بیماری خاله ات را
بهانه کردی.رژان گفت دلم نمی خواست با بیان حقایق میان شما و آقای نجفی کدورتی بوجود آید.اما
وقتی می دیدم شما می خواهید هر طور که شده نظر موافق مرا به طرف آقای نجفی جلب کنید بیشتر
غصه می خوردم و با خودم می گفتم اگر دکتر بداند او چگون آدمی است اصرار نخواهد کرد که من با
او ازدواج کنم.آقای نظر جو مثل شما فکر نمی کرد.او مرا از آقای نجفی می ترساند و می گفت هرگز
با وی تنها نمانم و بعد ها خود شما هم چنین کردید آقای نظرجو پیش از شما وارد ده شده بود و بهتر
می دانست که مردم چگونه از کاه،کوه می سازند.او هر بار که مرا می دید لب به نصیحت می گشود و
می گفت احتیاط کن و جانب احتیاط را نگه دار.دکتر گفت آیا می دانستی نظرجو تو را دوست
دارد؟رژان گفت محبتی که آقای نظرجو به من داشت محبتی بدون ریا و تزویر بود او بارها خودش
عنوان کرد که مرا مثل خواهر خودش می داند و نگران آینده من است.حرف های آقای نجفی او را
نگران می کرد و هر بار که مرا می دید خشمگین می شد و می پرسید چه رابطه ای با نجفی داری؟و
من قسم می خوردم که او دروغ می گوید.ولی مثل این که او هم باور کرده بود و من از دید او؛یک
دختر پاک نبودم.دکتر پرسید شب آخری که نظرجو زنده بودشما همدیگر را دیدید آیا به یاد می آوری
که چه گفت وگویی میانتان رد و بدل شد؟رژان سر فرود آورد و گفت بله به یاد دارم.از درمانگاه بیرون
آمده بودم و می خواستم بروم بالای تپه احساس تشنگی کردم رفتم تا سرچشمه آب بنوشم.آقای
نظرجو را دیدم.
سلام کردم آقای نظرجو کنار چشمه نشست تا دستهایش را بشوید و به جای سلام گفت رژان من
مبارزه را باختم و آقای نجفی برد من هیچ وقت برنده نبودم.زندگی کردن میان آدمهایی که طینت
شیطانی دارند و به خون هم تشنه اند مشکل است. وقتی دوست به دوست خیانت می کند و برادر از
پشت به برادرش خنجر می زند چگونه می شود زندگی کرد و دوام آورد؟بعد بلند شد و راه افتاد.من
که از حرف هایش چیزی نفهمیده بودم می خواستم دنبالش بروم و بپرسم چرا این حرف ها را می
زندولی دیدم آقای نجفی از درمانگاه خارج شد و با هم به صحبت ایستادند چنین نکردم و رفتم بالای
تپه که فردای آن شب آن اتفاق رخ داد.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#56 | Posted: 1 Aug 2013 00:42
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۵۴

آقای نظرجو ناراحت بود.اما نه آنقدر که بشود از صورتش اندوه را خواند.من وقتی بالا می رفتم چنین فکر کردم که حرف هایش نصیحت بود و می خواست به من بگوید که به هیچ کس اعتماد نکنم.دکتر گفت بله او ضمن نصیحت کردن به تو حرف دلش را هم گفته بود.دو دوست باعث نابودی هم شدند.با ورود دو پدربزرگ ،رژان بلند شد تا بساط سفره را پهن کند دکتر به او کمک کرد و در فرصتی که پیش آمد به رژان گفت خوشحالم که به ما اعتماد کردی و آمدی. رژان لبخند زد و هیچ نگفت.
فردای آن شب به هنگام عصر دکتر با دسته گلی وارد خانه شد و به رژان گفت :آماده شو برای دیدن ویدا می رویم. خواهرش آهسته از برادر پرسید اگر ویدا نخواهد او را ببیند می دانی چقدر برای رژان بد می شود؟دکتر گفت او را آماده خواهم کرد که اگر با چنین برخوردی رو به رو شد دلگیر نشود.من چاره ای ندارم و می بایست برای نجات ویدا از همه کمک بگیرم.رژان چادر سیاهش را بر سر کدر و آماده مقابل دکتر ایستاد،دکتر گفت کوچولو را هم همراه می بریم به قول تو شاید با دیدن کوچولو عواطفش برانگیخته شود و به زندگی امیدوار گردد.رژان کوچولو را بغل نمود و دکتر ساک و
دسته گل را برداشت و از خانه خارج شدند. دکتر برای بازگو کردن حال ویدا به زمان احتیاج داشت.
رو به رژان کرد و گفت پیش از آن که به دیدن ویدا برویم مطلبی است که بهتر است تو از آن آگاه باشی و چون دید رژان آماده شنیدن است.آنچه را که اتفاق افتاده بود و رفتار ویدا را نسبت به خودش نیز عنوان کرد و افزود ویدا مرا قاتل برادرش می داند و حاضر نیست مرا ملاقات کند.او حتی ممکن است به تو هم روی خوش نشان ندهد.خواستم بدانی و اگر با تو رفتاری سرد در پیش گرفت ناراحت نشوی و از او نرنجی. ویدا به کمک احتیاج دارد و ما باید کمکش کنیم!رژان گفت من نمی رنجم کسی که زاده رنج باشد براحتی می تواند تحمل کند دکتر نگرانت نباشید. من امیدوارم که مرا بپذیرد و بخواهد که با من صحبت کند.
زنگ خانه ویدا را فشردند.رژان به روی دکتر لبخند زد تا او را دلگرم سازد.مادر ویدا در را به رویشان گشود و با دیدن رژان به رویش لبخند زد و او را به درون خانه دعوت نمود.با دکتر برخوردی سرد داشت و چون رژان با دکتر بود سعی کرد رفتاری احترام آمیز با دامادش در پیش بگیرد.خانم نجفی رژان را به اتاق پذیرایی برد و با صدای آهسته ای گفت ویدا خوب است من به او نگفته ام که شما به ملاقاتش می آیید.رژان کوچولو را به طرف خانم نجفی پیش برد و گفت می بخشید چند لحظه نوه تان را بگیرید تا من دست هایم را بشویم.خانم نجفی در یک لحظه غافلگیر شده بود دست پیش برد و کوچولو ر اگرفت و به صورت او نگریست.چشمهای زیبای کودک باز بود و انگشت خود را می مکید.
خم شد و صورت او را بوسید و گفت چقدر کوچک و ظریف است؟رژان خندید و گفت بله خیلی ظریف است درست مثل مادرش می ماند.ویدا خانم هم ظرافت دارد.مادر آهی کشید و بلند شد.می خواست دستشویی را نشان رژان بدهد. یک لحظه خواست کودک را به دست دکتر بدهد اما پشیمان شد و با کودک از اتاق خارج شد.رژان به سوی دکتر نگریست و لبخند معنی داری بر لب آورد و پشت سر خانم نجفی از اتاق خارج شد.
رژان به ظاهر دستش را شست و هنگامی که مقابل خانم نجفی ایستاد گفت دلم می خواهد تا ویدا خانم خوابیده، صورتش را ببینم شاید در وقت بیداری نخواهد با من رو به رو شود.مادر بدون حرف او را به اتاقی که ویدا در آن خوابیده بود راهنمایی کرد.رژان دید ویدا ضعیف و رنجور که در بستر آبی رنگ خود به خواب رفته.آرام به سویش پیش رفت و خم شد و صورت او را بوسید. چشم ویدا باز شد و دید کسی صورتش را می بوسد.سعی کرد او را به یاد آورد چهره اش بیگانه نبود یک دوست بود؟یا یک فامیل؟رژان به رویش لبخند زد و گفت سلام مرا می شناسی؟ ویدا با صدای ضعیف گفت فکر کنم شما را دیده ام.رژان سر فرود آورد و ادامه داد من و شما در لرستان با هم آشنا شدیم.
توی سراب حالا مرا شناختید؟ویدا لبخند بر لب آورد و گفت آه بله شما رژان هستید!رژان گفت خوشحالم که مرا ناختید. ویدا پرسید ولی شما چطور اینجا آمده اید؟رژان گفت من دیروز وارد شدم و آمده ام تا از شما و پسر کوچکتان مراقبت کنم.فکر نمی کردم اینجا باشید.من با این هدف که دکتر و شما برای نگهداری از بچه احتیاج به کمک دارید حاضر شدم سراب را ترک کنم.ویدا آهی کشید و گفت چه تعطیلات خوبی بود آیا هنوز آن اسب را دارید؟رژان گفت بله من و اسبم از هم جدا نمی شویم.یادتان می آید یواشکی رفیتم سواری.همه فکر می کردند ما رفتیم جنگل بلوط در صورتی که من و شما سوار بر اسب تا چادر ایل نشینان پیش رفتیم.ویدا خندید و گفت این بهترین خاطره من است.رژان گفت آیا دلت می خواهد که باز هم اسب سواری کنی؟ویدا آه جانسوزی کشید . گفت اما دیگر قدرت نشستن روی اسب را ندارم. بدنم ضعیف شده و دستهایم می لرزند.نگاه کن!ویدا دستهای لرزانش را مقابل رژان دراز نمود.رژان آنها را گرفت و گفت همه اینها برطرف می شود. من قول می دهم آن قدر تقویت تان کنم که مجبور شوید رژیم بگیرید.آش گوشت مرا خورده اید و خودتان تعریف کرده اید.ویدا به اشاره سر گفت دستپخت تو خوشمزه است من آن را فراموش نکرده ام.رژان گفت بیایید با هم باشیم قول می دهم از شما و از کوچولو خوب مراقبت کنم.ویدا سر تکان داد و گفت نه من همین جا راحت
هستم.من نمی توانم قدم به آن خانه بگذارم و آن مرد ترسو بزدل را مقابلم ببینم.رژان گفت اگر با من بیایی نمی گذارم که او به شما نزدیک شود.من و شما و کوچولو زندگی جداگانه ای برای خود درست می کنیم.فقط چند روز امتحان کن اگر نخواستی خودم ترا بر می گردانم.ویدا گفت تو همین جا کنارم بمان.این جا هر دو زندگی می کنیم.رژان گفت پدربزرگم از ده با من آمده و در خانه دکتر زندگی می کند.او پیرمردی است که احتیاج به پرستاری دارد.اگر تو راضی شوی و با من برگردی همه با هم خواهیم بود. ویدا سعی کرد در بستر بنشیند.
رژان کمکش کرد و گفت من کوچولو را با خودم آورده ام تا تو او را ببینی فقط یک بار او را ببین چون مجبورم او را برش گردانم.ویدا لب به مخالفت باز نکرد رژان بیرون دوید و بچه را از آغوش خانم نجفی گرفت و با سرعت خود را به اتاق ویدا رساند در حالی که سعی می کرد پتوی دور کودک را باز کند خیلی به تو شباهت دارد مخصوصا چشم هایش.
ویداروی از رژان برگرداند و به پنجره نظر دوخت.رژان متوجه او بود ولی خود را بی توجه نشان داد و کوچولو را روی دامن او گذاشت و گفت نگاهش کن چطور به تو نگاه می کند؟ویدا صورت از پنجره گرفت و آرام آرام به سوی کوچولو نگاه برگرداند و لحظه ای خیره به چهره او نگریست و بی اختیار گفت چقدر صورتش کوچک است؟رژان گفت اگر بغلش کنی متوجه می شوی که خیلی هم سبک است!ویدا سعی کرد که کودک را بلند کند و رژان به او کمک کرد و کوچولو در آغوش مادرش جای گرفت.لبخند بی اراده کودک قلب ویدا را لرزاند و گفت مرا می شناسد ببین به من می خندد.رژان اشک خود را مهار نمود و گفت بچه بوی مادر ش را حس می کند و با لبخند به تو گفت ممنونم که مرا در آغوش کشیدی و از خودت نراندی. ویدا متعجب به او نگریست و گفت اما بچه این چیزها را از کجا می داند؟رژان گفت غریزه بچه چنین است. او مادرش را می شناسد چون از بطن او به دنیا آمده است. ویدا پوست دست کودکش را نوازش کرد و گفت خیلی لطیف است.اسمش را چه گذاشته اند؟رژان گفت دکتر می گوید اسم را تو باید انتخاب کنی همه به او وچولومی گویند. تو چه اسمی را دوست داری؟ویدا به صورت کودک نگاه کرد و گفت من دلم می خواهد هرمز صدایش کنم. اسم
برادم را می خواهم به رویش بگذارم.به دکتر بگو شناسنامه اش باید اسم هرمز داشته باشد!رژان گفت بسیار خوب حالا دوست داری با هم به خانه برگردیم و هر دو از هرمز کوچولو مراقبت کنیم؟ویدا گفت من نمی دانم باید با مادرم صحبت کنی.اگر قول بدهی من با آن مرد رو به رو نشوم حاضرم که برگردم فقط به خاطر هرمز.رژان صورت او را بوسید و گفت این مهم است.حالا تا با هرمز بازی می کنی من از مادرت اجازه می گیرم.رژان به هال برگشت و تمام گفت و گوهای خود با ویدا را شرح داد،خانم نجفی متحیر مانده بود و نمی دانست که چه بگوید او به صورت دکتر نگریست و پرسید اگر آمد و حالش بدتر شد؟ دکتر گفت من کاری نخواهم کرد که باعث ناراحتی ویدا گردد من تا او حاضر نشود هرگز به دیدنش نمی روم. اما بگذارید ویدا به خانه اش برگردد و در کنار کودکش باشد.ما همه از او مراقبت می کنیم و شما می آیید و هر روز خودتان ویدا را از نزدیک می بینید حالا که راضی شده برگردد این لطف را از ما دریغ نکنید.خانم نجفی گفت او همسر شماست و من نمی توانم او را نگه دارم اما از آینده می ترسم. این را گفت و به اتاق ویدا رفت. دکتر دچار رقت احساس شده بود و نمی توانست خود را کنترل کند .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#57 | Posted: 2 Aug 2013 17:50
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۵۵

به رژان گفت من زودتر برمی گیردم خانه تا اتاق او را آماده کنم اما قبلا برایتان تاکسی می گیرم. دکتر بلند شد و با آژانس تماس گرفت و اتومبیل خبر کرد. بعد از رژان خواست خانم نجفی را خبر کند.رژان به اتاق ویدا بازگشت و مادر او را مشغول بستن چمدان ویدا دید.به او اشاره کرد که دکتر منتظر اوست. وقتی رژان کودک را آماده نمود ویدا هم لباس پوشیده بود و به سختی خود را به هال رسانده بود. با رسیدن اتومبیل،خانم نجفی کمک کرد تا ویدا در اتومبیل نشست و رژان و کوچولو هم سوار شدند. ویدا کوچولو را از رژان گرفت و در آغوش خود جای داد.
این منظره خانم نجفی را متأثر کرد و اشک او جاری شد.وقتی اتومبیل حرکت کرد خانم نجفی آهی کشید و دعایش را بدرقه راه آنان نمود.
ویدا قدم به خانه اش گذاشت و مقابل شور و شوقی که خواهران دکتر برای ورود او از خود نشان می دادند خونسرد و بی تفاوت به اتاقش رفت ودر را بر روی خود بست. حرکت او هر دو خواهر راغمگین ساخت.پریناز اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت من نمی دانم چرا با ما این طور رفتار کرد.
پریزاد سعی کرد اندوه خود را مخفی سازد و بگوید مهم نیست.ما باید خیلی چیزها را به خاطر برادرمان تحمل کنیم.خدا را شکر که راضی شده به خانه اش برگردد.این ویدا،آن ویدای گذشته نیست.او بیمار است و به اعمال خود کنترل ندارد.مسلما وقتی که حالش خوب شد از ما عذر خواهی خواهد کرد.پریناز گفت من طاقت بی احترامی را ندارم و از فردا دیگر به این خانه پا نمی گذارم و فقط تلفن می کنم برای راحتی ویدا اگر کمتر بیاییم بهتر است.پریناز بدون این که از رژان خداحافظی کند خانه را ترک کرد.رژان اتاق ویدا بود و داشت وسایل او را مرتب می کرد. کودک در آغوش ویدا به
خواب رفته بود.ویدا به رژان گفت هرمز را بگیر و بخوابان.رژان کار را رها کرد و کودک را به اتاقش برد و خواباند و وقتی بیرون آمد پریزاد را در آشپزخانه دید و خیالش از فراهم کردن غذا آسوده گشت.پدربزرگان از مسجد به خانه برگشتند و وقتی آگاه گشتند که رژان ویدا را به خانه آورده امیدوار گشتند که همه چیز به روال سابق خود باز خواهد گشت. آن شب دکتر زود به خانه آمد و با گل و شیرینی جشن بر پا نمود.جشنی بدون حضور همسرش.همه می خندیدند و شادمان از آمدن ویدا بودند.صحبت هایشان آرام بود تا مبادا ویدا ناراحت گردد.رژان غدا و داروی ویدا را داد و آن شب هر
دو باهم شام خوردند گفت و گویی از گذشته و از سراب یاد کردند.وقتی ویدا به خواب رفت رژان آرام از اتاق بیرون آمد و به همه ظرف غذای او را نشان داد و گفت روحیه اش خوب است و غذایش را با اشتها خورد.پدر دست شکر به آسمان بلند نمود و رو به عمو چگینی کرد و گفت امشب خواب راحتی خواهیم کرد بلند شو برویم بخوابیم.رژان خوشحال بود حرف های تشکر آمیز پریزاد،او را به کاری که در پیش گرفته بود امیدوار ساخت و خستگی را فراموش نمود.رژان بستر خود را پای تخت کوچولو پهن نمود و هنگامی که دراز کشید با خود اندیشید که ایا می تواند روابط گذشته دکتر و ویدا
را برقرار سازد و با آرامش از زندگی دکتر پا بیرون بگذارد یا نه!
صبح وقتی چشم گشود.خانه را در آرامش دید.بلند شد تا به عبادت مشغول شود.دلش هوای تازه می خواست در رو به حیاط را باز نمود و قدم به آن گذاشت.آخرین روزهای آذر ماه بود.آن وقت صبح هنوز خورشید طلوع نکرده بود .نسیم سردی می وزید.به کنار حوض رفت و همان جازیر داربست به نماز ایستاد.بوی گل را با نفسی عمیق به جان کشید و بعد به نظافت حیاط پرداخت.فکر کرد ویدا با دیدن حیاط پاک و شسته شده و عاری از برگ به نشاط خواهد آمد.برگ های زرد و سرخ را جمع نمود و با خود زمزمه کرد پاییز را فراموش کن و به بهار بیندیش چون هیچ گاه خزان زندگی ما ،فرا
نخواهد رسید و من و تو همیشه در بهار زندگی خواهیم کرد. من پاییز زمان را برای تو تبدیل به بهار خواهم کرد اگر بدانم همیشه در کنار من می مانی! . . . غمی بزرگ در گلوی رژان نشست و با خود اندیشید ویدا وقتی این جملات زیبا را برای محبوبش می نوشت هرگز فکر نمی کرد که خزان زندگی اش نزدیک است . او در نامه هایی که برای همسرش به سراب می فرستاد . همیشه از جملاتی زیبا و امیدوار کننده استفاده می کرد تا غم هجران را بپوشاند و به همسرش نوید دهد که بزودی دوری به پایان می رسد و آن دو زندگی شیرین خود را آغاز خواهند کرد .
رژان آهی کشید و گفت این احساس نباید هرگز بمیرد . من نخواهم گذاشت که سردی حوادث تلخ ، آتش عشق آن دو را خاموش کند . با این خیال حیاط را ترک کرد و به سوی اتاق ویدا روان گردید .
ویدا هنوز در خواب بود ولی پدربزرگ ها در آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه بودند . هر دو به رژان لبخند زدند و از او دعوت کردند تا صبحانه بخورد . رژان گفت خواهم خورد اما پس از این که صبحانه ی ویدا را دادم .
آقا رضایی گفت : تو فرشته ی نجات ما هستی !
رژان به رویش تبسم کرد و گفت : نه من فقط یک دوست هستم . دوستی که آمده تا به دوستانش کمک کند .
پدربزرگ پرسید : کوچولو خوب است ؟
رژان گفت :کوچولو دیگر اسم دارد و باید هرمز خطاب شود . ویدا خانم اسم پسرش را هرمز گذاشته .
رنگ چهره ی آقای رضایی تغییر کرد اما هیچ نگفت و هنگامی که رژان آشپزخانه را ترک کرد به عمو چگینی گفت : هیچ وقت از این اسم خوشم نیامده .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#58 | Posted: 2 Aug 2013 17:56 | Edited By: tabib
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۵۶

عمو چگینی دستارش را روی سر مرتب کرد و گفت : این نام ، تن مرا هم لرزاند اما نمی شود با خواسته ی مادر مخالفت کرد . اسم رژان را هم مادرش در وقت مرگ روی او گذاشت و من هم قبول کردم .
دکتر وارد آشپزخانه شد و گفتگوی آن دو ناتمام ماند . رژان برای ویدا صبحانه برده بود ، پرده اتاق او را به یکسو کشیده بود تا با چشم دوختن به حیاط تمیز ، روحیه اش شاد گردد . ویدا دستور داده بود تحولاتی در اتاق به وجود آید و تمام وسایلی که دکتر در اتاق خواب داشت از آن جا خارج کنند .
رفتار دوستانه ویدا حالت پرخاش گرفت و دستوراتش با تحکم صادر می شد . رژان از تغییر رویه ی ویدا متعجب شد ولی از او نرنجید و برای آن که ویدا آسوده گردد به آن چه که به وی دستور می داد عمل می کرد . دکتر هنوز از خانه خارج نشده بود و می دید که رژان چگونه تلاش می کند و فرامین ویدا را انجام می دهد . از مشاهده ی این وضع برآشفت و می خواست در اتاق ویدا را بگشاید و به او بگوید که رژان مستخدمه ی او نیست و حق ندارد به او امر و نهی کند اما رژان مقابل او ایستاد و گفت: من نمی گذارم شما داخل شوید . ویدا به من اعتماد کرده .
دکتر گفت : من به خاطر توست که می خواهم با او صحبت کنم .
رژان گفت :بله می دانم که می خواهید به او چه بگویید اما دکتر باور کنید من ناراحت نیستم وقتی قبول کردم که از او مراقبت کنم می دانستم که حتما" مسائلی ناخوشایند روبرو می شوم ، ولی با خود گفتم باید وسایل راحتی او را فراهم کنم ، لطفا" به فکر من نباشید و با خیال راحت به سرکار بروید .
دکتر به صورت رژان نگاه کرد و بدون حرف کتش را پوشید و خانه را ترک کرد . عذاب وجدان ، ناراحتش می کرد و از این که رژان همت به خدمت کردن زنی گماشته بود که برادرش با زندگی و آینده ی او بازی کرده بود بر ویدا خشم می گرفت . اگر هرمز با حرف هایش ذهن نظرجو را نیالوده بود آن دو نیز زندگی جدیدی برای خود بنا می ساختند . اما افسوس که حماقت های هرمز زندگی همه را به بازی گرفته بود و در این میان بدون آن که نصیبی ببرد چشم از جهان پوشیده بود .
از ورود ویدا به خانه چند روزی می گذشت . خواهران دکتر رفت و آمد خود را قطع کرده بودند و فقط با تلفن جویای حال و احوال می شدند . ویدا راه آزار دکتر را در پیش گرفته بود و هنگامی که می فهمید او در خانه است هرمز را می طلبید و اجازه نمی داد دکتر پسرش را ببیند . رفتار سرد او آقای نجفی را هم رنجانده بود و تمایلی نداشت تا از او دیدن کند . تنها کسی که می توانست آزادانه به اتاق او رفت و آمد کند ، رژان بود آن هم دیگر صحبت های شیرین گذشته به میان نمی آمد و فقط برای شنیدن دستورات ویدا و انجام دادن آن ها داخل و خارج می شد . با آغاز زمستان و باریدن اولین برف زمستانی ، آقای رضایی سخت بیمار گردید و بستری شد . پریزاد آمد تا پدر را با خود به خانه اش ببرد اما با مخالفت رو به رو شد . عمو چگینی پرستاری از او را برعهده گرفت و یک دم از کنار بستر دوستش دور نشد . دکتر وقتی به خانه باز می گشت روحیه ای خسته و پژمرده داشت . از صبح تا هنگام شب بیماران متعدد را ویزیت می کرد ، به این امید که شب به خانه می رود که خستگی را از وجودش دور سازد . اما در خانه خسته تر از آن می شد که بیرون از خانه فعالیت داشت . جو نامناسب ، سوهانی بود بر اعصابش که ذره ذره آن را می تراشید . دیدن بستر بیماری پدر ، فریادهای ویدا و دستورات نابجای او ، صدای گریه ی هرمز ، و از همه مهمتر دیدن تلاش بی وقفه ی رژان که در سکوت کار می کرد و چون پروانه بگرد دیگران می چرخید . این همه ایثار ، او را عذاب می داد و نمی توانست برای آن همه جانفشانی لغت مناسبی بیاید . از اسم و کلام بیماری و مرگ خسته شده بود و دلش هوای گفتگوی تازه ای را داشت . شنیدن یک بیت غزل و ترنم یک موسیقی ملایم . دوست داشت کنار پنجره بنشیند و بارش برف را نگاه کند و کتاب بخواند . بدون تشویش و نگرانی ، بدون آن که به آینده چشم داشته باشد . فقط زندگی در لحظه و فراموشی حقیقت . با خود گفت می شود آن لحظه را به وجود آورد . خود را درون اتاق حبس نمود و صندلی را کنار پنجره گذاشت و به بارش
برف نگریست . ریزش برف سفید در زیر نور چراغ بالکن به او آرامش بخشید و او را به رویا فرو برد . رویای یک زندگی آرام تجسم نمود که ویدا مثل زمان اول ازدواج به سویش می شتابد و با گفتن خسته نباشی ، کیف او را می گیرد و کمک می کند کت از تنش در آورد . بعد هرمز را می بیند که در کالسکه نشسته و به روی او لبخند می زند و خودش را دید که هرمز را در بغل گرفته و سر و صورتش را می بوسد . ویدا میز غذا را آماده می کند و می گوید بیا بنشین و
رفع خستگی کن .
خستگی ! واژه خستگی او را از رویا بیرون می آورد و حس می کند که واقعا" خسته است و باید دمی را آسوده بخواب رود . به غذا احتیاج نداشت فقط طالب خواب بود ، خوابی که با فریاد و جیغ ویدا هم بیدار نگردد . ولی رژان چی ؟ زنی که بدون هیچ وابستگی کمر به خدمت بسته ، آیا او نیاز به خواب ندارد ؟ حتما" از این که به نامه ی پریزاد پاسخ مثبت داده و خود را گرفتار کرده است پشیمان است و میل دارد هر چه زودتر برگردد و از این محیط خفقان آور خود را نجات دهد ! بله تاکنون او پشیمان شده اما ابراز نمی کند . اگر او با شکیبایی تحمل می کند پس من نیز می توانم تحمل کنم . از
این که لحظاتی فقط به خود اندیشیده بود شرمنده گشت و از اتاقش خارج شد . رژان کوچولو را در بغل گرفته بود و توی هال راه می رفت .
پرسید : بچه بیمار است ؟
رژان انگشت سکوت بر لب گذاشت و به دکتر اشاره کرد در اتاقش را باز کند . وقتی داخل شدند رژان کوچولو را به طرف دکتر گرفت و گفت :
وقت شیر هرمز است ، ویدا خانم خوابیده ، من فکر کردم شاید بخواهید با پسرتان بازی کنید .
دکتر کوچولو را از بغل رژان گرفت و گفت : ممنونم که به فکر من هستی و نیازم را درک می کنی .
اگر تو و عمو چگینی نیامده بودید معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارمان بود .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#59 | Posted: 2 Aug 2013 18:02
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۵۷

رژان گفت : خوشحالم که این جا هستم و می بینم وجودم مثمر ثمر است . لطفا" با هرمز بازی کنید تا شیرش را آماده کنم نباید گرسنه بخوابد .
رژان با این حرف برای آماده کردن شیر رفت و پدر و پسر را تنها گذاشت . وقتی به اتاق بازگشت دکتر را کنار پنجره یافت که با زبانی کودکانه برف را به فرزندش نشان می داد . رژان خندید و گفت :
دکتر زود است او برف را بشناسد .
دکتر هم خندید و هرمز را در بغل او گذاشت و گفت :
باید با پسرم صحبت می کردم تا خوابش نبرد . فردا به من یادآوری کن تا وزنش کنم . باید ببینم چقدر پیشرفت کرده .
رژان گفت : سنگین شده است . اما توقع بچه ای تپل را نداشته باشید . چون نه پدرش قوی هیکل بود و نه مادرش .
دکتر گفت : من فقط سلامت او را می خواهم و دیگر هیچ !
رژان خندید و به مقدار کمی از شیر که باقی مانده بود نگریست و گفت : هرمز پسر سالمی است و زود بزرگ می شود . دکتر گفت : خواهش می کنم مقابل من اسم پسرم را هرمز خطاب نکن ! این اسم وجودم را می لرزاند و نمی خواهم به کسی فکر کنم که زندگی ام را نابود کرد .
رژان بلند شد و گفت : بسیار خوب سعی می کنم مقابل شما این اسم را بکار نبرم .
همه به نوعی از او توقع داشتند و او برای خشنودی آنان توقعاتشان را می پذیرفت و برآورده می کرد .
وقتی آقای رضایی بستر را ترک کرد باز هم دو پدر بزرگ با هم گردش و زیارت را آغاز کردند . عمو چگینی از هنگامی که آمده بود سرحال تر از زمانی بود که در ده اقامت داشت . وجود یک هم صحبت و تفریح و رفتن به زیارتگاه های مختلف به او روحیه ای شاد بخشیده بود . ولی در مقابل او ، رژان روز به روز رنجورتر و افسرده تر می گشت . آثار خستگی به خوبی از چهره اش هویدا بود . وقتی به بستر می رفت درد استخوان رهایش نمی کرد و گاهی از شدت درد از خواب می پرید . زمستان را با همه ی سختی هایش تحمل کرد و به وقت بهار ، دلش هوای روستا را کرد . اما این هوس را از همه پوشیده ساخت و زمزمه ی آب فواره در حوض را به زمزمه ی چشمه تشبیه نمود و داربست خانه برایش حکم جنگل بلوط را کرد . زیر درخت ایستاده بود و موهای بلندش را شانه می زد ، دو پدربزرگ ، خانه نبودند و ویدا و کوچولو هم استراحت می کردند . او فرصت حمام کردن یافته بود و اینک در هوای بهاری موهایش را شانه می زد تا به دو قسمت تقسیم کند و ببافد . شانه وقتی با سرش تماس پیدا می کرد از ضربه روز پیش ، سرش درد می کرد . او روز پیش از ویدا کتک خورده بود ، چون ویدا به سویش گلدان پرت کرد ، که به سرش اصابت کرده بود . در آن لحظه هم هیچ کس جز خودش و کوچولو خانه نبود . ویدا بی نمک بودن غذا را بهانه ساخته بود و رژان این اتفاق را از دیگران مخفی کرد ، ولی می دید که ویدا هیچ تغییری نکرده و آثار بهبودی برایش نبود . بارها خود را سرزنش کرده بود که چرا مسئولیت او را به عهده گرفته است ولی بعد پشیمان می شد و به خود امید می داد که آن روز فرا خواهد رسید که ویدا سالم می گردد . به اتاق نگریست و آن دستگاه را دید ، از روزی که آمده بود در فکر دیدن و یاد گرفتن کار آن دستگاه بود . می دانست این همان دستگاهی است که خواهر دکتر برای برادرش پلیوری بافت . با خود گفت :
ای کاش می شد طرز کار کردن با آن را یاد بگیرد و برای کوچولو بلوزی ببافد . اما هنوز فرصت نیافته بود تا از خواهران دکتر بخواهد طرز کار کردن با دستگاه را به او یاد بدهند . می دانست که زود فرا می گیرد اما در این که آیا فرصت بافت پیدا خواهد کرد تردید داشت . دکتر روزهای جمعه در کار خانه به رژان کمک می کرد ولی در بقیه روزها فرصت این کار را نمی یافت . پدربزرگان خرید خارج از خانه را انجام می دادند و رژان فقط مسئولیت درون خانه را داشت . آشپزی و نظافت می کرد و از کوچولو و ویدا مراقبت می نمود . کوچولو ، کودکی آرام و صبور بود که رژان در رابطه با او مشکلی نداشت اما ویدا با کج خلقی هایش ، و دستوراتی که بی وقفه صادر می کرد و اگر به طول می انجامید لب به ناسزا باز می نمود ، رژان را خسته و افسرده ساخته بود . آقای نجفی شب های جمعه می آمد و ویدا را با خود می برد و غروب روز جمعه او را باز می گرداند . این برنامه با شروع بهار آغاز شده بود و رژان قلبا" از این برنامه راضی بود . خواهران دکتر وقتی دریافتند که ویدا پنجشنبه و جمعه ها در خانه نیست ، آمد و شد خود را آغاز کردند . تا وقتی که خواهران دکتر در کنار رژان بودند او هیچ غمی نداشت با آن دو سخن می گفت و گاهی برای خرید به همراه آنان می رفت . برنامه ی تفریحی خواهران دکتر در یکی از این دو روز انجام می گرفت و رژان طول هفته را به امید رسیدن آخر هفته تحمل می کرد . در یک شب جمعه وقتی دور هم نشستند رژان گفت :
می خواستم تقاضایی بکنم اما نمی دانم بجاست یا این که ...
پریناز گفت : هر چه باشد قبول می کنیم و هر چی بخواهی آماده می نماییم . فقط بگو چه می خواهی؟
رژان گفت : دلم می خواست طرز کار با دستگاه بافندگی را به من آموزش می دادید تا به هنگام فراغت ، خود را سرگرم کنم .
هر دو خواهر بلند شدند و رژان را پای دستگاه نشاندند و هر دو شروع به تعلیم وی نمودند . برای رژان کار با ماشین بافندگی بسیار لذت بخش بود و غروب روز جمعه وقتی خواهران دکتر قصد رفتن کردند . رژان طرز کار دستگاه را بخوبی فرا گرفته بود .
با آغاز تابستان حال ویدا رو به وخامت رفت و روز به روز بدتر می شد ، از بهبودی خبری نبود ، با یادآوری غرق شدن برادر ، اعصابش تحریک گشت و مادر ویدا مجبور گشت هر روز به عیادت دخترش بیاید . تا وقتی که خانم نجفی در کنار ویدا بود او به نظر آرام می رسید ، حرف می زد و به اتفاق مادرش به روی تختی که زیر داربست قرار داشت می نشست و کوچولو را هم به همراه خود می برد و رژان با فرغت به کارهای خانه می رسید و در فرصتی که می یافت پشت دستگاه می نشست و بلوز کوچولو را می بافت . خانم نجفی از این که رژان به جای خانم خانه نشسته بود رنج می کشید ، چون می دانست که دخترش بدون کمک رژان قادر به انجام کاری نیست . وقتی دختر رنجورش را با
رژان مقایسه می کرد آتش حسادت در وجودش زبانه می کشید و بی اختیار نسبت به رژان خشم می گرفت . او می ترسید رژان جایگاه دخترش را از آن خود کند و همسر دکتر گردد . رفتار احترام آمیز دکتر را به رژان دیده بود و می دانست که دکتر روی خواسته ی رژان حرفی نخواهد زد و کاری برخلاف میل او انجام نخواهد داد . رژان زیبا و شاداب و سرحال بود و با مدیریت خود به همه ی کارها رسیدگی می کرد . دکتر نیز جوان بود و تمایلات جوانی داشت ، پس اگر او هم به رژان علاقمند گردد چیزی مانع آن دو نخواهد بود . می توانند در همین خانه با هم زندگی کنند و وجود ویدا را
نادیده بگیرند . با خود گفت : دختر بیچاره ام از کجا می فهمد در اطرافش چه می گذرد . شاید هم تاکنون این اتفاق رخ داده و دیگران بی خبر مانده اند . بیاد آورد که دکتر هنگام رفتن از خانه به رژان گفت :
سعی می کنم چیزی را که از من خواستی فراموش نکنم .
این سخن بر خانم نجفی گران آمده بود و پیش خود می اندیشید یک مستخدمه چه تقاضایی می تواند از ارباب خود داشته باشد ؟! جز آن که بداند آن قدر برای اربابش عزیز است که او خواسته اش را برآورده می کند . بله ! من آنقدر نگران حال ویدا هستم که چشمم بر روی حقایق بسته شده است .
آوردن رژان به این خانه و بازگویی این که او برای پرستاری از بچه آمده بهانه ای بیش نیست . دکتر وقتی دانست ویدا بیمار است نتوانست تحمل کند و رژان را به همسری انتخاب کرد . او دختر سالم و نیرومندی است و از ویدا هم زیباتر است !

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#60 | Posted: 2 Aug 2013 18:06
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۵۸

افکار شیطانی خانم نجفی را وسوسه می کرد و بدون تامل به رژان و دکتر اتهام وارد می نمود . برای این که رژان گمان نکند توانسته او را فریب بدهد ، بلند شد و به اتاقی رفت که رژان مشغول بافتن بود از چشمانش شراره ی خشم می جهید . سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد . چون صدای لرزانش خشم او را آشکار می کرد . لبخند تمسخری بر لب آورد و پرسید :
چه می بافی ؟
رژان گفت : بلوز می بافم .
خانم نجفی هوم بلندی گفت و پرسید : مال کیست ؟
رزان گفت : وقتی تمام شد هر که دوست داشت می تواند بپوشد .
خانم نجفی با تمسخر گفت : چرا نمی گویی برای دکتر عزیزت می باشد ، تو فکر می کنی من نمی دانم شما چقدر به هم علاقه دارید و با هم رابطه دارید !
رژان فریاد کشید : لطفا" بس کنید این حرف های شما قبیح است .
خانم نجفی خندید و گفت : حرف من قبیح است یا مراوده ی تو با دکتر ؟ شما از بیماری دخترم خوب بهره برداری کردید . گمان می کنید می توانید من و همسرم را گول بزنید ؟ من از هر دوی شما شکایت می کنم ، دکتر نمی تواند بدون اجازه ی دخترم همسر دیگری بگیرد . وقتی آبروی هر دوی شما را توی دادگاه بردم خواهید فهمید که نمی توانید ما را بازی بدهید .
رژان گفت : خواهش می کنم آرام باشید ، چرا فریاد می زنید ! چه کسی به شما گفته که من و دکتر با هم ازدواج کرده ایم ؟
خانم نجفی خنده ای عصبی سر داد و گفت : کسی لازم نیست بگوید ، من که کور نیستم و می بینم .
رژان پرسید : شما چه دیدید که چنین تصوری برایتان پیدا شده ؟
خانم نجفی از پشت شیشه به ویدا نگریست که سر بر بالش گذاشته بود . بغض راه گلویش را فشرد و گفت :
دخترم خوب می شود آن وقت دیگر هیچ کدام از شما جرات نخواهید داشت به او بی اعتنایی کنید .
رژان از پشت دستگاه بلند شد و به طرف خانم نجفی رفت و گفت : اگر لازم می دانید برایتان قسم بخورم که تمام این فکرها اشتباه است . دکتر هنوز ویدا را دوست دارد و به او وفادار مانده است . من هم هرگز به فکر تصاحب مقام ویدا نبوده ام . اگر می بینید این جا هستم فقط برای خدمت کردن به دکتر و ویدا این جا مانده ام ، ولی اگر نخواهید بر می گردم به سراب . هرگز فکر نمی کردم که شما در مورد من و دکتر این گونه قضاوت کنید .
خانم نجفی که قانع نشده بود گفت : به هر حال من گفتنی ها را گفتم و به تو هشدار لازم را دادم ، به دکتر هم بگو که اگر بخواهد با تو ازدواج کند باید رضایت ویدا را حاصل کند ولی بداند من و نجفی برایش آبرویی باقی نخواهیم گذاشت . من به روزنامه روابط تو و دکتر را خواهم نوشت و او را قاتل پسرم معرفی خواهم کرد . من اجازه نمی دهم که دکتر هم پسرم را از من بگیرد و هم دخترم را بیچاره کند .
رژان سر به زیر انداخت و هیچ نگفت . نفسش به سختی بالا می آمد و تمام بدنش می لرزید . در مقابل چنین اتهامی چگونه می بایست از خود دفاع کند ؟ تنها یک فکر به مغزش راه یافت ، رفتن به سراب و از این خانه گریختن بود . به طرف اتاق کوچولو دوید و بقچه اش را از زیر تخت او درآورد و با شتاب مشغول جمع آوری لباس خود و پدربزرگش گردید . بی پروا اشک می ریخت . سخن خانم نجفی چون نیشتر قلبش را سوراخ ، سوراخ می کرد . باور نمی کرد که این پاسخ خوبی باشد . گریه امانش نمی داد تا بیندیشد ، در سرش هیاهوی غریبی به راه افتاده بود . با هر دو دست سرش را محکم گرفته بود اما از هیاهو کاسته نمی شد . به نظرش می رسید که تمام اتاق و هر چه در آن است دور
سرش می گردند . چشم خود را بست ، احساس سرگیجه و تهوع به او دست داده بود ، می خواست خود را کنترل کند ، دست بر دیوار نهد . اما مقابلش ستونی دید و با آن برخورد کرد و دیگر چیزی نفهمید . از آب سردی که بر صورتش پاشیده می شد دیده گشود . او خوابیده بود و همه به رویش خم شده بودند . زیر لب زمزمه کرد:
پدر بزرگ !
عمو چگینی دست او را گرفت و به صورت خود فشرد و گفت : چیه دخترکم .
رژان گفت : مرا از این جا ببر . از آدم هایی که بوی محبت ندارند دور کن !
پدربزرگ گفت : خیلی خوب ، هر چه تو بخواهی همان کار را می کنم . حالا چشم هایت را باز کن .
رژان این بار با دیده گشودن ، چشمش بر آقای رضایی و همه ی اهل خانه افتاد . صدای دکتر را شنید که گفت : بگذارید استراحت کند .
رژان دست پدربزرگ را با شتاب گرفت و گفت : نه ، تو از کنارم دور نشو . من می ترسم !
پدربزرگ گفت : من در کنار تو نشسته ام و از این جا نمی روم . آه رژان دخترکم چه بلایی به سر تو آمده ؟
رژان از غصه دلش مالامال بود فقط با گریستن می توانست آرام بگیرد . دکتر نبض او را گرفت و بعد از کمی تامل ، به رژان گفت : سعی کن بخوابی.
لحن آرام او و دست گرم پدربزرگش او را به خواب برد . خوابی که بیداریش با غروب خورشید توام شده بود . نور چراغ دیده اش را می آزرد . دیگر سرش منگ نبود و هیاهو و قیل و قال و گردش خانه دور سرش خبری نبود . سعی کرد برخیزد اما صدای پریناز به او حکم کرد که بخوابد . سرش را برگرداند و پدربزرگ را دید که زانوی غم در بغل گرفته و به گل های قالی می نگرد . از این که او در کنارش بود آسوده گشت و لبخند بر لب آورد و گفت : پدر بزرگ !
عمو چگینی متوجه او گشت و با سر زانو خود را به نوه اش رساند و پرسید : حالت چطور است ؟
رژان گفت : خیلی خوبم فقط کمی سرم درد می کند .
پدر بزرگ گفت : به خاطر این است که سرت به در اصابت کرده و شکسته است .
رژان دست به طرف سرش برد و آن قسمت را بانداژ شده یافت . پریزاد با ظرف سوپ قدم به اتاق گذاشت و در حالی که می خندید گفت : حال خواهرم چطور است ؟
رزان گفت : مثل این که همه را به دردسر انداختم .
پریزاد کنارش نشست و ضمن خنک کردن سوپ روی به پریناز کرد : ببین رژان چه می گوید او به خاطر زحماتی که ما بر او تحمیل کردیم از حال رفته و او می گوید که ما را به زحمت انداخته !
خواهر خوبم تو بقدر کافی همه ی ما را شرمنده کرده ای . دیگر بیش از این خجالتمان نده .
رژان به فکر کوچولو افتاد و پرسید : کوچولو کجاست ؟
پریناز گفت : راحت و آسوده خوابیده .
رژان باز هم پرسید : ویدا و مادرش کجا هستند ؟
پریزاد گفت :خانم نجفی به خاطر ویدا ماندگار شد . ویدا تو را بیهوش و غرق در خون دید . حالش به هم خورد و دچار تشنج شد . او ما را باخبر کرد . سوپت خنک شده و می توانی بخوری .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Forget the fall | پائیز را فراموش کن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites