تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

همسفر خاطره

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 23 Jul 2013 17:46 | Edited By: LionDesign
فصل نهم

خانم زرین که از صبح به اتاق من آمده بود تا راجع به بهروز برایم حرف بزند، در لحظه ای که من در التهاب دانستن واقعیت ماجرا چشم به دهان او دوخته بودم، یک دفعه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت سه بعدازظهر است، من باید بروم.
گفتم:
- افطار جایی دعوت دارید؟
- نه!... کار مهمی دارم. اگر دیر بروم، بهترین ساعت های روزم را از دست می دهم.
- بقیه ماجرا چه می شود؟
- این ماجرا به این زودی ها تمام نمی شود. شوربختی من شنیدنی است.
این را گفت از پشت میز بلند شد و به قصد ترک اتاق به طرف در رفت.
- بهروز الان کجاست؟
من از او پرسیدم و خانم زرین گفت:
- می روم بهروز را ببینم.
- شما که گفتید...
حرفم را صدای بستن در برید. از آن سو شنیدم که می گفت:
- ساعت ده صبح فردا می آیم.
دیگر صدایی نیامد. من به آنچه یادداشت برداشته بودم، نگاه کردم. زندگی عجیب و جالبی بود. زن و مردی در حالی که به هم عشق می ورزیدند، ناگهان در تندباد حادثه گرفتار آمدند و... به راستی سرنوشت این زندگی چه می شود؟ چه کسی قصد داشت زندگی آن دو را با سخن چینی به هم بزند؟... نکند حقیقت داشته باشد؟... نه!... نه!... بی شک کسی قصد داشته به این زن تهمت بزند. اما تهمت برای چه؟... چه کسی با شیرین خانم دشمنی داشته است؟ شاید هم یک نفر با بهروز دشمنی داشته!... چرا باید دشمنی داشته باشند؟... اما... اگر دشمنی نباشد چه؟... یعنی؟... شیرین زرین خدای ناکرده در چنگ عفریت رسوایی و بدنامی گرفتار آمده... چرا؟... بهروز که مرد خوبی است... در ثانی اگر او قصد چنین کار ناصحیح و ناپسندی را داشته، چرا دوباره با بهروز آشتی کرده است...
خواستم به این موضوع فکر نکنم، ولی آرام و قرار از من گرفته شده بود، نمی دانستم چه بگویم... یک واژه مدام آزارم می داد... «انتقام»... «انتقام»...
ناباورانه به انتقام فکر کردم. به این که اگر خانم زرین قصد انتقام از بهروز را داشته باشد چه؟... انتقام به خاطر چه موضوعی؟... بهروز که فقط دم از عشق و محبت و مهربانی می زد. حتی اگر خانم زرین او را دوست نداشته باشد، نباید از شنیدن حرف های خوب شوهرش ناراحت باشد. طلاق برای رهایی از این وضع چاره خوبی است. دیگر نیازی به انتقام نمی ماند...
نمی دانم تا چه موقع این فکر ذهنم را به خود مشغول کرده بود. فقط به خاطر دارم. وقتی به خودم آمدم، هوا تاریک شده و در دفتر کسی نبود. از مؤسسه بیرون زدم. ساعتی را در خیابان گذراندم. سپس برای فرار از این ذهنیت ها به سینما رفتم. تا صبح شاید کمتر از یک ساعت خواب به چشمانم نرفت. داستان زندگی شیرین و بهروز می توانست، ماجرای باشکوهی از یک عشق باشد، ولی سرانجام آن چه می شود...؟
ساعت ده صبح روز بعد، خانم زرین مطابق قولی که داده بود، به اتاقم آمد. از ساعت ها پیش انتظارش را می کشیدم.
- خوش آمدید.
این را گفتم و سپس با زیرکی ادامه دادم:
- دیروز فکری را در ذهن من انداختید که تا همین الان رهایم نکرده است.
- کدام فکر؟
گفتم:
- وقتی که از موضوع تلفن همسایه تان به بهروز می گفتید و هنگامی که صدای زنگ آمد...
خانم زرین به یاد آورد و لبخندی زد و گفت:
- بهروز به خوبی مرا شناخته بود. احتیاج نداشت که برایش توضیح بدهم چه شده یا چه نشده و اصلاً این آدمی که زنگ زده چه نیتی داشته است. در واقع بهروز به اندازه کافی راجع به او و این ماجرا تحقیق کرد و بدون این که من در جریان باشم، یک روز به خانه آمد و گفت:
- لباسهایت را بپوش، می خواهم به جایی برویم که تکلیف هر دومان روشن بشود. از این موش و گربه بازی ها خسته شدم.
من به همراه بهروز رفتم، نمی دانستم کجا می روم، ولی وقتی به اطراف منزل پدرم رسیدیم به او گفتم:
- چرا اینجا؟...
بهروز با همان عصبانیت گفت:
- بهتر است به دیدن پدر و مادر همسر عزیزم برویم و از آنها به خاطر دو بهم زنی و اختلافی که در زندگی ما ایجاد می کنند، تشکر کنیم!
با تعجب پرسیدم:
- دو بهم زنی؟
- بله!... دو بهم زنی... پدر محترم شما، مردم را اجیر می کند که به من زنگ بزنند و بگویند، شما آدم ناسالمی هستید.
عرق شرم و خجالت روی تنم نشست.
- این چه حرفی است که می زنی؟
بهروز گفت:
- باور نمی کنید؟! پس با من بیایید.
زنگ خانه پدر را زد. یکی از برادرانم در را باز کرد. بهروز که عصبانی بود او را با دست پس زد و دست مرا کشید و به اتاق برد. پدر در خانه بود. او که از ناراحتی برافروخته شده بود، گفت:
- بفرمایید. چه عجب!... نکند باز هم دخترمان زیادی است!
بهروز گفت:
- نخیر!... دختر شما نه، او همسر من است. خیلی هم دوستش دارم، به کسی هم اجازه نمی دهم راجع به او بدگویی کند. حتی اگر به گفته پدرش آدم ناسالمی باشد، برای من پاک و نجیب است.
پدرم که همچنان عصبانی نشان می داد، گفت:
- این چه حرفی است که می زنی؟...
- بله آقای محترم، من آن آدم مزاحم را پیدا کردم. او همه چیز را برایم گفت. از شما و همسر مهربانتان هنوز شکایت نکرده ام. چون پدر و مادر همسر من هستید. اگر باز هم قصد داشته باشید آزارم بدهید و یا ذهنیت مرا نسبت به همسرم خراب کنید، شکایت می کنم.
پدر ساکت شده بود. به قول معروف صدا از دیوار درمی آمد، از پدر نه! او فقط به بهروز نگاه می کرد. بهروز به حیاط خانه رفت و به من گفت:
- پدر و مادرتان را ببینید. اگر قصد دارید بمانید به من بگویید بروم و بعداً به دنبالتان بیایم. اگر هم زود می آیید، منتظر می مانم...
من به اتاق رفتم و پدر و مادرم را در آغوش کشیدم و گفتم:
- شما خیلی برای من زحمت کشیدید. این اتفاقات هم تقصیر من بود! امیدورام مرا ببخشید.
آن دو اشک ریختند و در همان حال پرسیدند:
- تو به واقع از زندگیت راضی هستی؟
- بله، راضی هستم.
- او تو را فریب نداده است؟
- نه!...
- یعنی از ما به خاطر اجبار تو به این ازدواج ناراضی نیستی؟
- نه!... به خدا من بهروز را دوست دارم، حتی بیشتر از شما...
پدر این حرف مرا نشنیده گرفت، اما من از گفتن آن اصلاً ناراحت نبودم. آن روز به اتفاق بهروز از خانه پدر بیرون آمدم و روزهای قشنگ زندگی من شروع شد. روزهایی که میان من و بهروز فقط سخن از مهرورزی و عشق و علاقه بود. چه روزها و شب های پر خاطره ای با هم گذراندیم. بهروز از همه چیز و همه کس خود به خاطر من گذشته بود. من به خاطر او به هیچ کس فکر نمی کردم. شاید باور کردنی نباشد، اما وقتی مادر بهروز به رحمت خداوند رفت، او فقط در مراسم تدفین مادرش شرکت کرد.
- چرا؟... یعنی...
- نه!... بهروز مادرش را خیلی دوست داشت، اما می گفت بیشتر از او زندگیم را دوست دارم. من هم راضی به این کار او نبودم، ولی بگذارید صادقانه بگویم که بهروز به معنای واقعی، دیوانه وار مرا دوست داشت.
- شما چطور؟...
شیرین خانم نگاهی به من انداخت و گفت:
- یک روز به بهروز حرفی زدم که برای اثبات عشق و علاقه من به او محک خوبی بود و دیری نپایید که ثابت شد.
- چه گفتید؟
- گفتم؛ بهروز ، من مدت زیادی تو را با حرف ها و طعنه ها و قصه های خیالی خودم آزار دادم.
شیرین خانم یک لحظه رو به من گفت:
- این دستبند را نشانش دادم و در ادامه گفتم؛ هر بار به این دستبند نگاه می کنم، یاد بزرگواری تو در برخورد با من و سخت گیری هایم می افتم. الان می خواهم صادقانه بگویم که روزی، حتی اگر آن روز آخرین روز زندگی من باشد، محبت و گذشت و بزرگواری و مردانگی تو را جبران می کنم.
- عجب!...
- احساس بهروز را نمی توانستم درک کنم، ولی اطمینان دارم وقتی او با عشقی که دارد، چنین حرفی را از همسرش بشنود، مملو از انرژی و توان خواهد شد، به طوری که فرهادگون به جان کوه می افتد تا تنش را به تیشه عشق زخمی کند. مردها اسیر حرف و کلامند. وقتی به آنها از عشق و محبت بگویی، تا روزی که خلاف آن را ندیده باشند، ایمان می آورند و جان می دهند، اما امان از روزی که احساس کنند، زبان فقط مسئولیت سبک کردن بار خود را داشته است. آنگاه در هرچه می شنوند، مُهر بی اعتمادی می زنند. مردها دوست دارند حتی اگر راست نمی شنوند، راست و حقیقت را ببینند. به آنان از هر چه سخن بگویید، باید در نگاه و باورشان بنشانید.
شیرین خانم ادامه داد:
- من و بهروز مثل یک روح در دو بدن بودیم. روزها و شب هایمان، همه فرق داشت. پر از خاطره شده بود. خاطره ای فراموش نشدنی که حالا هم زنده ام به یاد آن روزها...
شیرین خانم، نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت و وقتی بعد از چند لحظه به من نگاه کرد، اشک در چشمهایش جمع شده بود.
- چرا گریه می کنید؟
لبخند و گریه با هم توی صورت شیرین نشست و گفت:
- روزگار خیلی حسودی داریم.
من هم آرام خندیدم و گفتم:
- حرف جالبی زدید. روزگار حسود!
گفت:
- به نظر من از حسود هم حسودتر است. بخیل است. چشم تنگ است. امیدوارم...
حرفش را بغض و گریه قطع کرد. اشک ریخت و من منتظر ماندم تا آرام بشود.
- زندگی خوبی داشتیم. چه می شد که این خوبی ادامه پیدا می کرد جای کسی را که تنگ نکرده بودیم. مزاحم کسی نبودیم. به خدا هر جا دستمان می رسید از کمک دریغ نداشتیم. برای خودمان زندگی می کردیم. هراسی از مشکلات نبود. اصلاً مشکلی نبود که مقابل ما قد علم کند. پول نداشتیم، ولی زندگیمان پر از صفا بود. از هیچ چیز روزگار گله نداشتیم. الا این چرخ و فلکی که داشت...
گفتم:
- منظورت از چرخ و فلک چیست؟
گفت:
- اینکه می گویند در، هر روز روی یک پاشنه می چرخد. خوب چه ایرادی دارد برای امثال ما که قانع هستیم و چشم طمع به مال کسی نداریم، روی یک پاشنه بچرخد. جای کسی تنگ می شود؟
گفتم:
- واضح تر بگویید. چه اتفاقی اینقدر ناراحتتان کرده؟...
گفت:
- به قول بهروز، روزگار به عاشق ها حسودی می کند. از این رو کاری می کند به هم نرسند. اگر هم برسند، کاری می کند از هم جدا بشوند کاری می کند از هم سیر بشوند. اگر نشوند، کاری می کند که جدا بیفتند، کاری می کند بمیرند...
وقتی صحبت از مردن کرد، دهانم از ناراحتی خشک شد. گفتم:
- چرا بمیرند؟ نکند...
- نه!... ما را نکشت، اما ای کاش مرا می کشت.
- چرا؟... راستش را بگویید.
گفت:
- در اوج روزهای خوبمان، احساس کردم باردار شده ام. کمرم درد می کرد. مدت ها بود که حالت هایم عجیب شده بود. از مادرم پرسیدم، گفت باید باردار باشی.
لبخندی بر لب نشاندم و گفتم:
- عکس العمل بهروز چه بود؟
گفت:
- انگار دنیا را به او دادند. در پوست خودش نمی گنجید. نمی دانید چه ذوق و شوقی داشت.
- احساسش را درک می کنم. او میوه شیرین بهترین آرزوهایش را از درخت زندگی می خواست بچیند.
گفت:
- در جریان این مسأله بود که فهمیدم، دومین آرزوی بزرگ بهروز داشتن فرزند است. او دوست داشت پدر بشود. چقدر هم برای لحظه باشکوه پدر شدنش برنامه داشت. وقتی فهمید به این آرزویش هم خواهد رسید، فریاد زد و گفت:
- خدایا به خاطر همه چیز تو را شکر می کنم.
حس می کردم به دنیا آوردن یک فرزند خوب، می تواند پاداش مناسبی برای گذشت ها و مردانگی های بهروز باشد اما هنوز هم برای جبران آن همه محبت کافی نبود.
بعد از اینکه بهروز بهترین پزشک و متخصص و آزمایشگاه را شناسایی کرد و با کمک دوستان و آشنایانش از آنها وقت گرفت، من به اتفاق او به مطب رفتم.
- خب خانم مبارک باشد. ان شاا... که صاحب یک فرزند صالح و خوب بشوید.
این را دکتر قبل از معاینه و دستور آزمایش گفت و سپس مرا معاینه کرد و بعد سؤالاتی پرسید و آنگاه خواست جهت پاره ای آزمایش ها به یک لابراتوار مطمئن بروم... همه این کارها یک هفته به طول انجامید. روزی که به دیدن دکتر رفتم، می دانستم که باردار نیستم. بهروز هم می دانست. مهم نبود، فرصت برای رسیدن به این آرزو زیاد بود. اما...
- اما چی؟
شیرین لحظه ای در درون خود گریست و آنگاه که دستهایش را حجاب صورت کرد، گفت:
- دکتر وقتی آزمایش را دید، گفت؛ شما باردار نیستید. یک کیست مختصر است که به راحتی رفع می شود. البته... دکتر، حرفش را قطع کرد و از من خواست از اتاق بیرون بروم. ناباورانه رفتم...
شیرین رو به من گفت:
- بهروز بعداً تعریف کرد که وقتی تو بیرون رفتی، دکتر گفت، همسر شما احتمالاً سرطان رحم دارد و باید رحم او را بیرون بیاوریم. این کار البته یک راه درمان است. شاید اگر دیر نشده باشد، با دارو هم بتوانیم این کار را بکنیم. اطمینان می دهم که ان شاا... ایشان خوب می شود، ولی تا پایان عمر صاحب فرزند نخواهد شد...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#12 | Posted: 23 Jul 2013 17:50 | Edited By: LionDesign
فصل دهم

این را خوب می دانم که وقتی زنی صاحب فرزند نمی شود، اندوه همه عالم روی دلش سنگینی می کند. زنان بر این باورند که اگر حاصل یک زندگی فرزند نباشد، شیرازه آن دیر یا زود از هم می پاشد. مردها فقط وقتی به زندگی و همسرشان عشق بورزند، نبود فرزند را می توانند تحمل کنند. در فراز و نشیب زندگی، این زنان هستند که هم ناتوانی شوهر را در فرزنددار شدن تحمل می کنند و هم شرایطی را فراهم می آورند تا همسرشان از این مشکل دچار آسیب نشود. مردها اما، با تکیه بر باورهای سنتی اصرار دارند همیشه پشت داشته باشند و نامشان را فرزندان ذکور زنده نگه دارند، حالا به چه قیمت، شاید کمتر به این موضوع بیاندیشند. من بر این اعتقادم که باید اینگونه باورها از ذهن جامعه حذف شود و مردها بپذیرند که در دنیای امروز اشتیاقی دیده نمی شود که کسی از ما به پیشینیانمان برسد. فرزندان صالح نام پدر را زنده نگه می دارند، اما در تاریخ کهن این سرزمین همیشه یادگارهای فراوانی از انسان ها مانده است که بدون وجود فرزندانشان همچنان نامشان در اعصار زنده است. هیچ کس حافظ و سعدی، بیدل دهلوی و... صدها و هزاران تاریخ ساز فرهنگی و اجتماعی را به خاطر فرزندانشان نمی شناسد. بلکه آثار آنان است که از نام نیک و یا گاه نامناسب آنها (مثل شخصیت های بد تاریخی) یاد می کند.
من در فکر بودم که خانم زرین گفت:
- بعد از عمل جراحی، احساس من نسبت به زندگی فرق کرد. از یک سو به شدت به حضور بهروز در زندگی ام نیاز داشتم، بدون او واقعاً زندگی برایم تلخ و ناگوار می شد و از طرف دیگر ناامنی شدید وجودم را گرفته بود.
او رو به من ادامه داد:
- خیلی عجیب بود. در زمان کوتاهی، یک دفعه کفه ترازو به نفع بهروز تغییر کرد. شاید هم او حق داشت در جایگاهی بالاتر از من قرار بگیرد، زیرا عشق صادقانه او با علاقه من فرق داشت. بهروز بی منت مرا دوست داشت و گذشت های زیادی در زندگی کرده و پاداش صبر و بردباری خود را گرفته بود. من اما، روزی بر اریکه غرور نشسته بودم و روزی مثل امروز در حضیض تلخکامی و ناراحتی به سر می برم.
دوست داشتم بهروز توانایی بچه دار شدن را نداشت و من همه عمر پروانه وار دور او می گشتم و ثابت می کردم که به عشقش با همه وجود احترام می گذارم، اما اینطور نشده بود.
دانه های درشت اشک از چشم های زن سرازیر شده بود. من نمی دانستم گریه او به خاطر اندوه فرزنددار نشدن است یا به خاطر ناکامی اش در پاسخ به عشق و علاقه بهروز.
- به بهروز گفتم، اینجا حق انتخاب با تو است. من نمی توانم هرگز مادر فرزندان تو باشم.
بهروز گفت:
- من احتیاج به فرزند ندارم. سال ها تلاش کردم تو را به دست بیاورم. دوست ندارم این موضوع بی اهمیت ذره ای در علاقه من به تو تأثیر بد بگذارد.
خانم زرین نگاهی به من انداخت و با خنده گفت:
- بهروز اصلاً دروغگوی خوبی نبود. خیلی سعی می کرد این حرف به دل من بنشیند. می دانستم مرا دوست دارد، ولی اطمینان هم داشتم که آرزو داشت حاصل زندگی ما چند فرزند باشد، از این رو به او گفتم:
- بهروز تعارف را کنار بگذار، من حتی دلم را به دروغ های قشنگ تو خوش می کنم. ولی تو این حق را داری که پدر بشوی، یکی یا چند تا بچه، تو را بابا صدا کنند.
بهروز اخمی به چهره نشاند و گفت:
- تو هنوز هم یکدندگی سابق را داری. من دروغ نگفتم. البته نمی خواهم بگویم که بچه دوست ندارم. اتفاقاً آرزو داشتم تو مادر فرزندان من بشوی، ولی هرگز حاضر نیستم، این امر به قیمت از دست دادن تو باشد. من حاضرم دست نداشته باشم، پایم معلول باشد، اما قلبم که فقط به خاطر تو می تپد همچنان بتپد.
چقدر مثال بهروز به دلم نشست. اما روح و جسم آزرده مرا آرام نکرد. بهروز، طوری می گفت که به دلم می نشست. ولی چه سود که خوره اوهام و خیالات مرا آرام نمی گذاشت. به همین خاطر علی رغم میل خودم، احساس کردم به وجود پدر و مادرم به شدت احتیاج دارم. این نیاز ناشی از بی پناهی و دردمندی من بود. من عاشق بی پناهی بودم که در زیر باران ترحم شوهرم احتیاج به یک چتر داشتم، چتری که...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
- خانم زرین، چقدر نسبت به بهروز بدبین شده بودید. به نظر من او صریح تر از این نمی توانست احساسش را به شما بگوید، اما متأسفانه شما می گویید، خواسته ترحم کند.
- آقای فردوس، شاید شما هم نتوانید احساس مرا درک کنید، ولی فقط دقایقی خودتان را جای من بگذارید، احساس کنید که صاحب فرزند نمی شوید.
دوباره حرفش را قطع کردم و گفتم:
- راستی اگر بهروز صاحب فرزند نمی شد، چطور به او می فهماندید که وجود او بیشتر از حضور فرزند برایتان مهمتر است؟
سؤال من خانم زرین را به سکوتی طولانی فرو برد.
- نمی دانم... شاید می گفتم، من بعد از تو هرگز با هیچ مرد دیگری ازدواج نمی کنم.
گفتم:
- اگر بهروز این را به شما می گفت، آرام می شدید؟
بدون معطلی گفت:
- نه!... هرگز... این تعارفات هرگز در من تأثیر نداشت.
نمی دانستم چه بگویم. بهتر دیدم بقیه صحبت های او را بشنوم. خانم زرین ادامه داد:
- به دیدن پدر و مادرم رفتم، البته پیش از آن با بهروز صحبت کردم و او هم پیشنهاد مرا پذیرفت. استقبال آنها از من خوب بود. تا لحظه ای که به دیدن پدر و مادر رفته بودم، مسایلم از آنها پنهان بود، اما وقتی نگاهم به نگاه مادر افتاد، اشک از گونه هایم سرازیر شد.
- چی شده دخترم؟ باز هم آن مرد از خدا بی خبر آزارت داده است؟ الهی درد و بلای تو به جان من بیافتد. این بار اگر به سراغ تو بیاید باید از روی جنازه من رد بشود.
پدر هم گفت:
- این مردک از جان تو چه می خواهد؟ عجب غلطی کردم دختر دادم. کاش لال می شدم و موافقت نمی کردم و...
حرف هر دو را قطع کردم و گفتم:
- شما را به خدا اینقدر از شوهرم بد نگویید. او یک انسان به تمام معناست. اگر شما فقط یک کار خوب در زندگی تان کرده باشید، همان موافقتتان با ازدواج من است. چرا هر بار مرا می بینید، از او بد می گویید؟ به خدا دفعه قبل هم خودم اینطوری برنامه ریزی کرده بودم. او حالا هم دارد چوب ندانم کاری مرا می خورد. بهروز مرا دوست دارد. من هم بیش از اندازه به او علاقه دارم.
مادرم گفت:
- حتماً خواهر و برادرش آزارت می دهند؟
او سپس دستش را رو به آسمان بلند کرد و گفت:
- الهی هر کس دوست ندارد خوشبختی دختر مرا ببیند، روزگارش سیاه بشود.
قبل از اینکه پدر ادامه بدهد، گفتم:
- مادر باز هم اشتباه می کنید. اجازه بدهید من حرفم را بزنم. چه کسی گفته من از دست خانواده بهروز آزار دیده ام؟
پدر در تأیید حرف من گفت:
- زن، اینقدر زود قضاوت نکن.
مادرم گفت:
- تو نگاه کن چه به روز دخترم آمده است. روزی که به خانه شوهر رفت مثل گل تازه و شاد و سرحال بود. حالا رنگ پریده و ناراحت است. یک چشمش اشک و یک چشمش خون...
گفتم:
- مادرجان به خدا به شما احتیاج دارم. فقط بگذارید من حرفم را بزنم.
مادر غرولندکنان گفت:
- بگو. اگر آخرش به حرف من نرسیدی.
لحظاتی به سکوت گذشت و بعد من گفتم:
- مادر!... دوست داری من بچه دار شوم؟
او خندید و گفت:
- آرزوی هر مادری است.
به پدر گفتم:
- شما چطور؟
- این چه حرفی است دخترم؟ چه کسی از نوه بدش می آید؟ از قدیم گفته اند نوه شیرین تر از فرزند است.
بدون معطلی و مقدمه گفتم:
- اما من هیچ وقت صاحب فرزند نمی شوم.
هر دو متحیر و نگران گفتند:
- منظورت از این حرف چیست؟
ماجرا را از سیر تا پیاز برای آن دو تعریف کردم. پدر بعد از شنیدن حرفهایم چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که به طرف تلفن رفت.
- می خواهی چه کنی؟
این را مادر پرسید و پدر گفت:
- می خواهم به بهروز زنگ بزنم و عذرخواهی کنم و بگویم اجازه بدهد دست و دهانش را ببوسم.
مادر در حالی که اشک می ریخت، گفت:
- حالا فرصت داریم. خوبیت ندارد کمی صبر کن!
پدر نشست و من گفتم:
- من چه کنم؟
مادر گفت:
- منظورت چیست؟... حالا که شوهرت می گوید، نمی خواهد تو را از دست بدهد، بهتر است یک فرزند از پرورشگاه بیاورید و با هم بزرگش کنید. به هر حال آنها هم احتیاج به پدر و مادر دارند.
پدر گفت:
- من خودم خیلی از زن و شوهرها را سراغ دارم که بچه دار نشدند و تا آخر عمر با هم زندگی کردند.
گفتم:
- کدامشان صاحب فرزند نمی شد؟
پدر گفت:
- فرق نمی کند. بالاخره یکی صاحب فرزند نمی شد. برای آنها مهم نبود. اصلاً زندگی زن و شوهر به بچه ربطی ندارد. مثلاً خود جنابعالی چه تاج گلی به سر من و مادرت گذاشته ای؟ خواهر و برادران او چه کرده اند؟ بروید و زندگیتان را ادامه بدهید.
مادر در تأیید صحبت های پدر گفت:
- ببین مادرجان، از خودت ضعف نشان نده. این که چیزی نیست. بچه دار نمی شوی، بهتر. بیشتر وقتت را برای شوهرت می گذاری. یک مرد از این بهتر چه می خواهد؟ اگر صاحب فرزند بشوید، مخارجتان بالا می رود. بچه شیر خشک می خواهد، لباس می خواهد، دارو و دکتر می خواهد، گردش و تفریح لازم دارد و... شوهر تو که یک کارمند ساده بیشتر نیست. از کجا می خواهد این همه پول برای بچه خرج کند؟ اصلاً به نظر من مصلحت این بوده که شما فرزند نداشته باشید. اگر... البته اگر خیلی دوست داشتید بچه داشته باشید، یک دختر خوب دو ساله که از آب و گل هم درآمده باشد، از پرورشگاه بیاورید و او را بزرگ کنید.
پدرم گفت:
- زن، این چه حرفی است که می زنی، بهتر است بگویی تا می تواند شوهرش را دوست داشته باشد، به هر حال مرد است و حق هم دارد پدر بشود. حالا که خواست خدا این بوده که نمی شود، وظیفه دختر تو سنگین تر می شود. باید آنقدر زندگی را به کام شوهرش شیرین کند که او نگران بچه دار شدن نباشد.
این حرف پدر به دلم نشست. بله، من هنوز فرصت دارم که به بهروز ثابت کنم که زن خوبی برای او هستم. به پدر گفتم:
- یعنی چه کنم؟
گفت:
- ببین دوست دارد در زندگی اش چطور باشی، همان طور باش. مدام به او بگو که دوستش داری. تو بهتر از من می دانی چه کاری به صلاح شوهرت است، کاری کن که او هیچ آرزویی نداشته باشد. من اگر جای تو بودم فکر می کردم، چه چیزی آینده او را تضمین می کند. همان کار را می کردم.
این جمله آخر، تأثیر زیادی در من گذاشت. می دانستم که منظور پدر این بود که همه این کارها را بکنم تا زندگی ام از هم نپاشد، ولی تعبیر دیگری هم می توانست داشته باشد. به واقع یک مرد زمانی به آینده امیدوارتر خواهد شد که به همه آرزوهایش برسد. همه نیازهای عاطفی اش ارضا شود.
گفتم:
- کمکم می کنید؟
پدر گفت:
- بله، من و مادرت به تو و به شوهرت بدهکار هستیم. ناخواسته و عجولانه یک بار آزارش دادیم، اما او با رفتار خوبش درس عبرتی به ما داد که برای همه عمرمان بس است. می خواهم اگر اجازه بدهید، به او زنگ بزنم و عذرخواهی کنم. برای یک مرد اعتراف به اشتباه بد نیست. اگر انسانیت در انسان باشد، باید افتخار کند که خداوند به او توفیق عذرخواهی و دلجویی را بدهد.
پدر این را گفت و قبل از این که بداند تصمیم من چیست، از جا بلند شد و به سمت تلفن رفت.
- شماره بهروزجان چیست؟
شماره را به او گفتم. حس کردم عذرخواهی پدر می تواند زمینه را برای اجرای خواسته من فراهم کند. بهروز هم خواهد فهمید که تصمیم من در نهایت آرامش و عشق و علاقه بوده است. او پی می برد که پدر هم مثل خودش کینه ای به دل نمی گیرد.
- الو!... سلام... من پدر شیرین هستم.
گویا از آن سو بهروز حال و احوال می کرد و پدر در حالی که اشک از گونه اش سرازیر شده بود، گفتم:
- پسرم، زنگ زدم و...
بغض پدر ترکید و های های گریست.
- من را ببخش... داشتم می گفتم، زنگ زدم که بگویم...
دوباره اشک پدر با هق هق گریه هایش پایین آمد و در همان حال گفت:
- من شرمنده مردانگی و گذشت تو هستم. عذرخواهی مرا بپذیر، خیلی اذیتت کردم. حلالم کن. ما پیرمردها آفتاب لب بام هستیم. شاید فردا دستم از دنیا کوتاه شد. تو به بزرگواری خودت مرا ببخش. تو پسر من هستی اگر من لیاقت داشته باشم، مثل پدر تو باشم.
نمی دانم بهروز چه می گفت که پدر مدام می گفت:
- آره عزیزم... مادر هم شما را دوست دارد.
گوشی را مادر گرفت و گفت:
- بهروز جان، شیرین امانت ما به دست تو است. تا امروز خوب بودید، از امروز به بعد هم سایه ات را در زندگی او حفظ کن...
گوشی قطع شد. آن دو به هم نگاه کردند و بعد مرا پاییدند و سپس هر سه گریستیم... وقتی آرام شدیم، پدر گفت:
- دخترم چه می کنی؟
گفتم:
- بابا، تنها راه چاره را در جدایی می دانم، باید بهروز طعم پدر شدن را بچشد، باید کاری کنم که به آرزوهایش برسد.
پدر و مادر هاج و واج مرا نگاه می کردند.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#13 | Posted: 23 Jul 2013 17:52 | Edited By: LionDesign
فصل یازدهم

پدر با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:
- دختر دست از این کارها بردار. معلوم است می خواهی چه کنی؟ هر لحظه یک تصمیم می گیری اینجوری جان آن جوان را به لب می رسانی.
مادر حرف پدر را ادامه داد و گفت:
- به خدا اگر چنین کاری را بکنی، شیرم را حلالت نمی کنم.
لبخند تلخی بر لب نشاندم و خطاب به پدر گفتم:
- مگر شما نگفتید تصمیمی بگیر که آینده او را هم تضمین کند؟ خب، بهروز بچه دوست دارد. من چطور می توانم با او زندگی کنم، بدون این که امیدوار باشم، روزی مادر فرزند یا فرزندان او بشوم. آینده بهروز با این نوع زندگی تضمین می شود؟
پدر بدون مکث گفت:
- من مطمئنم بهروز نمی خواهد به قیمت از دست دادن تو، پدر بشود، او فرزند را دوست دارد، اما در کنار تو و با تو. اگر بخواهی طلاق بگیری، او را از یک حق دیگر محروم کرده ای. این منصفانه نیست. آن هم حالا که من و مادرت کوشیدیم کدورت گذشته را از دل او بیرون کنیم.
به مادر گفتم:
- شما را به خدا اگر جای من بودید چه می کردید؟
مادر لحظه ای سکوت کرد و گفت:
- من اگر جای تو بودم، بدون معطلی مطابق نظر شوهرم عمل می کردم. اگر او قرار است پدر بشود باید خودش هم راجع به نحوه پدر شدن تصمیم بگیرد. این فرصت به او اجازه می دهد آینده اش را با نظر خودش تعیین کند.
حرف مادر به دلم نشست. من تا این لحظه با اینکه نگران آینده بهروز بودم، اما برای او حق تصمیم گیری قایل نشده بودم.
- من به خانه برمی گردم.
پدر گفت:
- چرا؟... من تصمیم داشتم جشن آشتی کنان کوچکی بگیریم.
- می خواهم با بهروز راجع به آینده مان تصمیم بگیرم. می خواهم نظرش را بدانم.
پدر گفت:
- ایراد دارد ما هم باشیم؟ من که می دانم جوابش چیست.
گفتم:
- می خواهم بدون رودربایستی تصمیمش را بگیرد. ممکن است در حضور شما و مادر حرف دلش را نزند.
مادر گفت:
- هر طور خودت صلاح می دانی، اما...
حرفش را قطع کرد و من پرسیدم:
- اما چی؟...
- هیچی!...
اصرار کردم:
- شما را به خدا حرفتان را بزنید.
مادر گفت:
- اگر او بچه را ترجیح داد، چه می کنی؟
پدر قبل از من گفت:
- نه!... نفوس بد نزن. او شیرین را به اندازه همه زندگی اش دوست دارد. مگر ندیدی به خاطر او حتی حاضر شد مقابل ما بایستد.
خنده سردی بر لب نشاندم و گفتم:
- تصمیم بهروز هرچه باشد برایم قابل احترام است.
این را به پدر و مادر گفتم، اما در دلم آشوبی برپا بود. به واقع اگر بهروز هم اصرار می کرد که بچه می خواهد، من چه می کردم؟ این فکر ذهنم را مشغول کرد، اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- من الان می روم. باید شام خوبی تهیه کنم. فکر می کنم بهروز را خیلی اذیت کرده ام.
رو به پدر ادامه دادم:
- جشن آشتی کنان هم باشد برای فردا شب. برای شام هم قورمه سبزی درست می کنم.
پدر لبخند رضایت آمیزی بر لب نشاند و گفت:
- لیموعمانی را فراموش نکن. ترشی غذا باید به اندازه باشد. چند سال طول کشید تا مادرت متوجه قورمه سبزی مورد علاقه من شد.
مادر هم با خنده گفت:
- دخترم را خودم بزرگ کرده ام، می دانم هنرش چیست. شما نگران نباش.
از جا بلند شدم و رو به آن دو گفتم:
- کسی از این ماجرا باخبر نشود اینطوری بهتر است.
آن دو قول دادند و من شال و کلاه کردم و از خانه بیرون زدم.
بخشی از راه را پیاده رفتم. در ذهنم همه چیز می گذشت. بیشتر به بازی روزگار فکر می کردم. به سرنوشتی که زندگی برای انسان رقم می زند. یک روز، از این که قرار بود زن بهروز بشوم، از دنیا خسته شده بودم، روز دیگر که قرار بود همه چیز تمام شود، یک دفعه مهرش به دلم افتاد و حالا که قرار است از زندگی اش بیرون بروم، همان اندوه تلخ به دلم نشسته است. راستی من بعد از بهروز چه خواهم کرد؟ نمی توانستم مرد دیگری را در زندگی به جای او بپذیرم. تنهایی هم کشنده ترین انتخاب بود. از همه اینها گذشته، ندیدن بهروز طاقت فرسا به نظر می آمد.
به خیابان اصلی که رسیدم، بقیه راه را با تاکسی رفتم. توی خانه، چشم از در و دیوار برنداشتم. همه جای خانه یادآور خاطرات شیرین زندگی با بهروز بود سخت گیری های من، انعطاف مظلومانه و عاشقانه بهروز و محبت هایی که مثل باران، غم را از دلم می برد. صدای بهروز در خانه طنین انداز بود. «سلام گل من...»، «سلام فرشته زندگیم...»، «سلام لیلی من...»، «سلام شیرین من، فرهادت آمده است»...
چقدر حرفهایش امیدبخش بود. دوباره غم به دلم نشست. فکر این که بگوید: «با همه علاقه ای که به تو دارم، نمی خواهم بی فرزند بمانم»،... «خیلی دوستت دارم، ولی بالاخره این موضوع ساده نیست»، «امروز با هم خوب باشیم، فردا زندگیمان یکنواخت خواهد شد»، «خوب نیست خودمان را گول بزنیم»، «تو فقط برای مدتی از زندگی بیرون برو... قول می دهم وقتی صاحب فرزند شدم، دوباره با تو ازدواج کنم»... مدام آزارم می داد.
روی مبل یله شدم و خواب همه وجودم را گرفت... نزدیک ساعت چهار بعدازظهر از جا بلند شدم. چیزی به آمدن بهروز نمانده بود و من هنوز تدارک شام را ندیده بودم. به سرعت به آشپزخانه رفتم و تا پاسی از غروب به پختن غذا مشغول شدم...
- دی لینگ... دی لینگ...
صدای زنگ توی خانه پیچید. بهروز پشت در بود. حتماً امشب هم با یک شاخه گل به خانه آمده است. در را باز کردم.
- سلام... سلام شیرین من... سلام گل زندگی من...
دلم به یکباره شاد شد. صدای بهروز پر از امید بود. شاخه گل را گرفتم و با گفتن خسته نباشید فرهادخان کوهکن، به همراه او به پذیرایی آمدم. بهروز روی کاناپه افتاد و آهی کشید و گفت:
- چه روز پر کاری داشتم اما اصلاً احساس خستگی نمی کنم. نمی دانی چقدر شرمنده محبت پدر و مادر شدم.
بهروز پدر و مادر مرا مثل پدر و مادر خودش صدای می کرد. او بعد از گفتن این حرف به من گفت:
- پدر، وقتی با مهربانی صحبت می کند، چقدر به دل آدم می نشیند. قربان آن هیکل درشتش بروم.
او رو به من ادامه داد:
- بهتر نیست امشب یک جعبه شیرینی و دو تا کادو برای آنها بخریم و به دیدنشان برویم؟
گفتم:
- اتفاقاً پدر اصرار داشت شام آنجا باشیم و یک جشن مختصر بگیریم. ولی من اجازه خواستم که با مشورت شما آن دو را فردا به خانه مان دعوت کنیم.
بهروز شادمانه گفت:
- اجازه نمی خواهد، اصلاً فردا خودم به دنبالشان می روم!
سپس به یاد موضوعی افتاد و در حالی که چشم هایش پر از اشک شده بود، گفت:
- کاش پدر و مادر من هم زنده بودند.
این را گفت و بعد با آستین کتش آب چشم ها را گرفت و ادامه داد:
- امروز که با پدر شما صحبت می کردم، انگار صدای پدر در گوشم طنین می انداخت، پدر همیشه با کلمه عزیزم مرا خطاب می کرد... چقدر این کلمه دلنشین است.
بهروز از جا بلند شد و گفت:
- امشب بهترین شب زندگی من است. گوش شیطان کر، انگار پرنده خوشبختی یک گوشه این خانه لانه کرده...
آرام رو به من ادامه داد:
- یک وقت آن را پر ندهیم!؟
خندیدم و گفتم:
- اگر اجازه بدهید، من به آشپزخانه بروم و مقدمات شام را فراهم کنم، چون کلی با جنابعالی حرف دارم.
حرف ها و حرکات بهروز غم را از دلم بیرون ریخت. او در بهترین شرایط روحی قرار داشت و من تصمیم گرفتم، بعد از شام نظرش را بپرسم. بهروز هم به کارش مشغول شد. او در حالی که در اتاق پذیرایی بود، بلند بلند با من حرف می زد.
- امروز در اداره شیرینی دادم. بچه ها گفتند چه خبر است، بچه دار شده ای؟ گفتم؛ نه بابا، پدر خانمم افتخار داد و با من حرف زد، همه خندیدند...
صدایش همچنان می آمد.
- مهدی پور را که می شناسی. او گفت؛ خوش به سعادتت، پدرزن من جواب سلامم را هم نمی دهد، من گفتم؛ ایراد از خودت است. راستی در اداره مهدکودک تأسیس کرده اند...
این را که گفت یک دفعه حرفش را عوض کرد:
- اضافه حقوق ها را به زودی می دهند؟ من، حدود سی هزار تومان طلبکارم، می خواهم با این پول یک هدیه ناقابل برایت بخرم.
گفتم:
- راجع به مهدکودک بگو...
گفت:
- نه بابا، به درد نمی خورد. لانه موش درست کرده اند. من که خوشم نیامد. فکر نمی کنم بچه ها استقبال کنند.
دوباره حرف را عوض کرد و ادامه داد:
- می دانی امسال چقدر عیدی می دهند. می گویند دولت تأکید کرده که به هر کارمند باید صد و پنجاه هزار تومان عیدی بدهند. یکی نیست بگوید این پول شب عید به چه درد می خورد.
من دوباره پرسیدم:
- شهریه مهدکودک چقدر است؟
می دانستم بهروز متوجه حساسیت من شده اما اصرار داشتم، آنقدر راجع به این موضوع بپرسم تا بهانه ای به دستم بیفتد.
- نمی دانم... شاید ماهی ده هزار تومان!... انگار سر گردنه است، ماهی ده هزار تومان می شود، سالی یکصد و بیست هزار تومان! این پول کمی نیست.
پرسیدم:
- چند نفر ثبت نام کرده اند؟
- نمی دانم، ولی خوشحال بودم از این که ما بچه نداریم.
از آشپزخانه بیرون زدم و گفتم:
- بهروز، دوست داشتم بعد از شام با تو صحبت کنم، اما حالا حس می کنم تا بعد از شام طاقت نمی آورم.
- من حرفی ندارم، اما بهتر نیست شام را که در کنار هم و در زیر نور شمع و با صدای دلنواز موسیقی و در یک محیط شاعرانه میل می کنیم، حرف بزنیم چون می ترسم، شما با این اصراری که دارید، چیزی بگویید که اشتهای من کور بشود.
قبول کردم و گفتم:
- یک امشب شام را زود می خوریم.
یک ساعت بعد، همانطور که بهروز می خواست، شام را در زیر نور شمع و در محیطی شاعرانه و با ترنم موسیقی آرام میل کردیم و یک دنیا حرف در نگاهمان به یکدیگر گفتیم.
بعد از شام، بساط میز را به سرعت جمع کردم و گفتم:
- چای بیاورم؟
- نه!... ترجیح می دهم با شما صحبت کنم.
رو به روی هم نشستیم. این پا و آن پا کردم و گفتم:
- ببین بهروز، می دانم جواب تو چیست، ولی دوست دارم، تو را به روح مرحوم پدر و مادرت قسم بدهم که با دلایل کافی مرا قانع کنی، امروز صحبت من و تو خیلی مهم است. نمی خواهم حرف دلت را در پس علاقه ای که داری پنهان کنی.
رو به او ادامه دادم:
- بگذار صادقانه بگویم، می خواهم بدانم، در دل تو چه می گذرد، بعد با این اطمینان که حرفی نمی زنم ناراحت بشوی، تصمیم خودم را بگیرم.
بهروز گفت:
- شیرین جان، خواهش می کنم بحث بچه را مطرح نکن.
گفتم:
- اتفاقاً فقط می خواهم راجع به همین موضوع با تو صحبت کنم. تعارف را کنار بگذار. اجازه بده من تصمیمی بگیرم که به دلم بنشیند. نمی خواهم توی رودربایستی بمانم. بنابراین قسمت می دهم که رک و پوست کنده صحبت کنی.
بهروز گفت:
- قول می دهی ناراحت نشوی؟
- هم قول می دهم ناراحت نشوم و هم این که تصمیم بدی نگیرم.
- باشد، من هم حرفی ندارم.
در حالی که قلبم تند می زد، گفتم:
- چقدر بچه دوست داری؟
بهروز کمی مکث کرد و بعد گفت:
- خیلی.
- چرا؟
بهروز گفت:
- یعنی باید به چراهایش هم جواب بدهم؟
- چراهای این جواب برای من مهم است.
- چون من یک آدم عاطفی هستم و بچه ها را دوست دارم. دلم می خواهد حاصل زندگی من و تو هم لااقل یک فرزند باشد.
- حالا که می دانی من بچه دار نمی شوم، چه نظری داری؟
گفت:
- اگر تو بچه دار هم می شدی، وجود تو مهم تر از بچه برای من بود.
گفتم:
- اگر طلاق بگیرم چه می کنی؟
گفت:
- می میرم... بدون تعارف می گویم، می میرم.
- اگر قول بدهم که هرگز ازدواج نمی کنم، چی؟
- من هم هرگز ازدواج نمی کنم. من هم آنقدر غصه می خورم تا بمیرم.
- دوست داری یک بچه از پرورشگاه بیاوریم؟
بهروز سکوت کرد و گفت:
- هرچه تو بگویی. اما ظاهراً خیلی مشکل است.
- چطور؟
- چون من پرسیده ام و گفته اند، باید نصف اموالتان را به نام آن بچه کنید. ما که اموالی نداریم. من یک کارمند با ماهی چندرغاز حقوق هستم، تو هم که خانه داری...
گفتم:
- اگر من یک راه حل پیدا کنم، تو حاضری بپذیری؟
گفت:
- با وجود خودت در این زندگی؟
گفتم:
- بله، خودم هم هستم.
- قبول دارم، هرچه باشد، چشم بسته قبول می کنم.
- اگر برایت یک زن بگیرم، چطور؟
بهروز با تعجب گفت:
- یعنی چه؟... مگر به سرت زده است؟
- نه!... این راه حل خوبی است. تو ازدواج می کنی و صاحب فرزند می شوی، بعد...
بهروز گفت:
- بعد چی؟...
- خب بعد آن بچه را من بزرگ می کنم.
- نه!... نه!... فقط تو... هیچ زن دیگری را قبول ندارم.
نمی دانم چرا این پیشنهاد را دادم. این تصمیم خلاف میلم بود، ولی یک دفعه به عنوان یک راه حل به ذهنم خطور کرد.
- خواهش می کنم، اینطوری هم من هستم، هم تو هستی، هم یک بچه.
- تکلیف آن زن چه می شود؟
- دوست داشت می ماند، دوست نداشت...
حرفم را قطع کرد و گفت:
- اجازه بده فکر کنم. این را به پدر و مادرت هم گفته ای؟ بهتر است با آنها هم مشورت کنیم.
گفتم:
- تو قبول می کنی؟
- نه!...
- نه نگو، اینطوری آزار و اندوه من کمتر می شود.
بهروز گفت:
- حرفی ندارم، فقط اجازه بده فکر کنم.
در حالی که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، گفتم:
- بهتر است چای بیاورم.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#14 | Posted: 23 Jul 2013 17:52 | Edited By: LionDesign
فصل دوازدهم

چای را روی میز گذاشتم و گفتم:
- بهروز، فکرهایت را کردی؟
نگاهم کرد و گفت:
- عجله تو برای چیست؟ اگر قرار است من صاحب فرزند بشوم، خودم باید غصه آن را بخورم. اصرار تو مرا به شک می اندازد.
نمی دانستم چه جوابی بدهم. شاید حق با او بود، اما انگار یک نیروی درونی به من نهیب می زد «تو در این زندگی ماندنی نیستی.» این موضوع خیلی عذابم می داد. دوست داشتم اگر قرار است در این زندگی نمانم، خودم شرایط آن را فراهم کنم. قرار گرفتن در وضعیتی که فقط یک راه برایم مانده باشد، کشنده بود. از همین رو گفتم:
- من عجله ندارم... می خواهم...
حرفم را قطع کردم، می خواستم بگویم، می خواهم وضعیت خودم را در این زندگی بدانم، اما نگفتم. اصرار بهروز موجب شد به او بگویم:
- می خواهم زندگیمان زودتر به سر و سامان برسد.
بهروز گفت:
- زندگی ما سر و سامان دارد، فقط کافی است شما دل به خانه ات بدهی، آن وقت خواهی دید که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
صحبت های خانم زرین که به اینجا رسید، با نگاهی به ساعت دیواری اتاق من که دو بعدازظهر را نشان می داد، گفت:
- آقای فردوس، من دو روز دیگر خدمتتان می رسم. الان یک کار واجب دارم که دیر هم شده است. فردا هم تهران نیستم. اگر شما فرصت داشته باشید، من پس فردا خدمتتان برسم.
این را گفت و از جا بلند شد. من، قبل از رفتن او گفتم:
- چطور می توانم با بهروز تماس بگیرم؟
گفت:
- تماس برای چی؟...
گفتم:
- فقط می خواهم حالش را بپرسم.
گفت:
- شما را به خدا فقط با او حال و احوال کنید. استدعا می کنم، حرفی از ملاقات من با خودتان به میان نیاورید.
- باشد، ولی چطور می توانم او را ببینم؟
خانم زرین، کیف مشکی بزرگی را که به دوش داشت، باز کرد و دفترچه یادداشتی را از آن بیرون آورد و گفت:
- یادداشت کنید. شماره تلفن محل کارش این است.
شماره را گفت و من یادداشت کردم. بعد گفت:
- شماره منزل را هم یادداشت کنید. بعدازظهر بیشتر منزل است.
شماره منزل را هم نوشتم. او در ادامه گفت:
- فراموش نکنید به من قول داده اید.
گفتم:
- خیالتان راحت باشد.
او رفت و من یادداشت هایی را که از حرف های او برداشته بودم، یک بار دیگر مرور کردم. زندگی بهروز با خانم زرین خیلی عجیب نبود. اما احساسات آدم را تحریک می کرد. یک زن و شوهر خوب که علاقه شان به هم مثال زدنی شده بود، حالا دور از هم، باید زندگی می کردند. اطمینان داشتم، این دوری، ذره ای از علاقه آن دو را به هم کم نکرده است. شاید هم بهتر است بگویم، ذره ای از علاقه همسرش به بهروز کم نشده است. اما چرا؟... چرا حالا که از هم جدا شده اند، او این اندازه با احترام از مردی صحبت می کند که بالاخره از زندگی اش بیرون رفت. نکند...
پاسخ های زیادی به ذهنم هجوم آورده بود، با این حال نمی توانستم با اطمینان راجع به درستی آنها به نتیجه برسم. شاید بعدازظهر که با بهروز صحبت می کنم، او ماجرا را برایم بگوید.

* * *

ساعت چهار بعدازظهر از منزل به خانه بهروز زنگ زدم. گوشی بعد از چند بار زنگ خوردن، توسط یک زن که صدایش برایم آشنا نبود، برداشته شد.
- الو بفرمایید.
- ببخشید خانم، من فردوس هستم. از دوستان آقا بهروز... ایشان منزل تشریف دارند؟
زن گفت:
- گوشی...
دست روی دهانی گوشی گذاشت و صداهای گنگی به گوشم رسید که مفهوم آنها را نفهمیدم. سپس مردی با صدای دلنشینی گفت:
- الو، سلام...
صدای بهروز مثل گذشته دلنشین بود. یادم هست آن موقع هم چند بار به او توصیه کردم، حتماً برای گویندگی رادیو تست بدهد، مطمئن بودم پذیرفته می شود. صدای او مرا یاد داستان های شب رادیو می انداخت.
- سلام بهروز... من هستم، فردوس... به جا می آوری؟
خشک و بی روح گفت:
- بله، اما شماره تلفن من را از کجا به دست آوردی؟!
گفتم:
- روزنامه نگارها برای پیدا کردن شماره تلفن، خیلی با مشکل رو به رو نمی شوند.
- پس چرا زودتر زنگ نزدی؟ الان چندین سال است که صدایت را نشنیدم.
گفتم:
- چون تو دوست نداشتی من زنگ بزنم.
با همان سردی و خشکی گفت:
- مگر حالا دوست دارم.
گفتم:
- هنوز هم از دست من ناراحتی؟...
- نه!...
گفتم:
- اما آن روز که دیگر دوست نداشتی مرا ببینی و صدایم را بشنوی ناراحت بودی.
گفت:
- حق با تو است. من همیشه به وجود تو افتخار می کردم. ضمناً موفقیت هایت را تبریک می گویم.
- لطف داری... به هر حال من روی دوستی با تو خیلی حساب می کنم. تلفن امروز هم به همین خاطر است.
- تو همیشه در آشتی پیشقدم شده ای. خوشحالم از این که دشمنی ها را زود فراموش می کنی.
از تعریف او بدم نیامد. همه آدم ها از شنیدن تعریف و تمجید خوششان می آید.
- دوست دارم تو را ببینم.
گفت:
- شاید فرصتی پیش بیاید و به دیدنت بیایم.
گفتم:
- می خواهم این بار من بیایم...
- نه! در شرایطی نیستم که تو را ببینم.
گفتم:
- شیرین خانم چطور است؟
حرفم را قطع کرد و گفت:
- خوب است... سلام می رساند.
زیرکی کردم و گفتم:
- می توانم با او صحبت کنم؟
- نه!... الان خانه نیست.
با همان زیرکی ادامه دادم:
- مگر همین خانم نبود؟
- نه!... ایشان نبود.
گفتم:
- بهروز، اتفاقی افتاده است؟
احساس کردم بغض راه گلوی بهروز را بسته است. می دانستم او آدم حساسی است، ولی هرگز فکر نمی کردم تا این اندازه رقیق القلب باشد.
دوباره پرسیدم:
- مشکلی پیش آمده؟
- نه!... نه!... مگر قرار بود مشکلی پیش بیاید؟
گفتم:
- چه موقع می توانم تو را ببینم؟
- توی همین هفته به دیدنت می آیم.
گفتم:
- مثلاً کی؟
- قبل از عید فطر می آیم پنجشنبه خوب است؟ من تعطیل هستم.
- عالی است، من هم کار زیادی ندارم. نشانی را که می دانی؟
گفت:
- خیابان رودسر، پلاک...
گفتم:
- خیابان رودسر، پشت ساختمان وزارت نفت، پلاک 13.
گفت:
- یادداشت کردم. پنج شنبه ساعت 10 صبح من آنجا هستم.
سپس پرسید:
- کسی که آنجا نیست؟
- نه! کسی که تو را بشناسد آنجا نیست. منتظرت هستم.
ساعت قرار با بهروز را روی تقویم رومیزی یادداشت کردم و به همکارم در روابط عمومی یادآور شدم که یک روز قبل به من یادآوری کند که قرار روز پنج شنبه را فراموش نکنم.

* * *

دو روز بعد، ساعت ده صبح دوباره خانم زرین به دیدنم آمد. او سر وقت می آمد. هر بار هم یک جعبه شیرینی به همراه می آورد.
- دست شما درد نکند. شیرینی های قبلی هنوز مانده است.
- دست خالی رویم نمی شود بیایم. ناقابل است، باید ببخشید.
شیرینی را روی میز گذاشت. در جعبه را باز کردم و ابتدا از خودش خواستم دهانش را شیرین کند.
- میل ندارم. اصلاً شیرینی دوست ندارم.
این را گفت و سپس از من پرسید:
- با بهروز صحبت کردید؟
- بله.
با شنیدن جواب من رنگ از چهره خانم زرین پرید.
- همه چیز را گفت؟
- نه!... قرار است روز پنج شنبه به دیدنم بیاید.
- یعنی فردا؟...
- بله!... مشکلی که نیست؟
- نه!... اما واقعاً راجع به این موضوع حرفی نزد؟
- نه!... حتی من از او خواستم شما را صدا کند، گفت که خانه نیستید.
خانم زرین گفت:
- او هنوز هم خوب است. هنوز هم رفتارش بزرگ منشانه است. همین اخلاقش اجازه نمی دهد، من او را فراموش کنم.
گفتم:
- بهتر نیست بقیه ماجرا را بگویید.
- تا کجا گفتم؟
- تا آنجا که قرار شد برای او زن بگیرید، اما از شما خواست که دل به زندگی بدهید.
- بله!... اما من دل ندادم. تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم.
- یعنی چه؟
- یعنی دختر یا زنی را برایش در نظر بگیرم.
- عجب!...
او ادامه داد:
- به همه کسانی که می شناختم سپردم، اگر زن خوبی سراغ دارند به من بگویند. البته خیلی ها را پیشنهاد دادند. من راجع به آنها تحقیق کردم، اما هیچ کدام نظرم را جلب نکرد. یکی از آنها چند فرزند داشت، دیگری سنش زیاد بود. یک نفر سنش خیلی کم بود. خلاصه هیچ کدام به دلم ننشست. تا اینکه یک روز، وقتی که با اتوبوس از خانه مادرم به خانه خودمان می آمدم با خانم جوانی آشنا شدم. او را پیش از این هم دیده بودم، اما هرگز فکر نمی کردم شرایطی داشته باشد که مورد قبول من باشد.
- مثلاً چه شرایطی؟
- این که شوهرش را در روزهای اول زندگی، بعد از عروسی از دست داده و یک بچه هم بیشتر نداشته باشد.
او رو به من ادامه داد:
- ضمناً، زیبا هم باشد.
با تعجب گفتم:
- اصرار هم داشتید زیبا باشد؟
- بله، چون می دانستم بهروز بچه های زیبا را دوست دارد. خودش هم زیبا بود.
- فکر نکردید این زیبایی برای شما آزاردهنده باشد؟
- به این موضوع فکر نمی کردم. شاید هم فکر می کردم، اما بیگدار به آب زده بودم.
- خب ادامه بدهید.
گفت:
- همان جا از او خواستگاری کردم. گفتم که مردی از اقوام که خیلی خوب هم هست، اما همسرش صاحب فرزند نمی شود، قصد ازدواج دارد. چون به نظر من هم احترام می گذارد، من شما را ترجیح می دهم.
به خانم زرین گفتم:
- شما که از او شناختی نداشتید.
گفت:
- به دلم نشسته بود. حس می کردم آدم صادق و خوبی باشد. او از من پرسید؛ زنش را طلاق داده یا نه؟
آنجا برای اولین بار متوجه شدم که من مزاحم زندگی بهروز هستم. ولی مجبور بودم حقیقت را بگویم.
- نه!... او اصرار دارد با همسرش زندگی کند.
این را که گفتم، او قبول نکرد و گفت:
- نه!... من هرگز راضی نمی شوم. تازه، من هم راضی بشوم، خانواده ام رضایت نمی دهند. اصلاً فرزندم را چه کنم؟
گفتم:
- این مردی که می گویم آنقدر خوب است که اگر بپذیری بقیه عمر خوشبخت خواهی شد. از انسانیت چیزی کم ندارد. از این گذشته، وقتی تو وارد زندگی اش بشوی زنش را طلاق می دهد. اصلاً با آمدن تو، آن زن ماندنی نیست. او می ماند تا تو بچه دار بشوی. زنش هم آدم بدی نیست. قول می دهم از زنش هم دلگیر نخواهی شد. مطمئن باش تو، او و بچه تان فقط در این زندگی می مانید.
گفت:
- باید فکر کنم.
- تو فکرهایت را بکن، جلب رضایت خانواده ات با من. فقط یک کار مهم باید انجام بدهی.
- چه کاری؟
- چون آن مرد یک مقدار سختگیر است، باید ابتدا به عنوان دوست همسر او با آنها رفت و آمد بکنی و بعد به کمک همسرش، او را از نظر عاطفی عاشق خودت کنی. می توانی؟
- اگر همه شرایط فراهم بشود و خانواده ام رضایت بدهند و خودم از آن مرد خوشم بیاید، بقیه اش مشکلی ندارد.
گفتم:
- از چه موقع شروع کنیم؟
گفت:
- چه چیزی را؟
- جلب رضایت خانواده ات را...
گفت:
- من که هنوز آن مرد را ندیده ام.
عکسی از بهروز از کیفم بیرون آوردم و گفتم:
- این عکس او است.
- با عکس که نمی شود.
گفتم:
- چرا می شود، تو نگاه کن.
به عکس خیره شد. حس حسادت به جانم افتاد. می خواستم عکس را از زیر دستش بکشم، ولی صبر کردم و بعد که خوب نگاه کرد، گفت:
- حرفی ندارم.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#15 | Posted: 23 Jul 2013 17:53 | Edited By: LionDesign
فصل سیزدهم

وقتی او رضایت خودش را اعلام کرد، دلم خالی شد. صدای ضربان قلبم را می شنیدم. می خواستم همان لحظه چنگ به صورت آن زن بیاندازم و بگویم:
- بیچا کرده ای که حرفی نداری.
آب دهانم را به زحمت فرو دادم و در نهایت ناامیدی گفتم:
- چه موقع با خانواده ات صحبت کنم؟
- اجازه بده اول خودم در خانه مطرح کنم. اگر شرایط فراهم بود، تو به خانه مان بیا.
حس می کنم آن موقع عقلم را از دست داده بودم. در دل آرزو داشتم آن زن بگوید، «نه» و خیال من آسوده شود. اما یک حس درونی، چیزی مثل حسادت تلخ تحریکم می کرد که او را وادار به پذیرفتن پیشنهاد خودم بکنم.
- فردا به من جوابش را می دهی؟
با تعجب گفت:
- نه!... اگر قرار بود به همین سادگی جواب بدهم که لزویم نمی دیدم با آنها مطرح کنم.
گفتم:
- زیاد معطل نکن. من زن او را می شناسم، می ترسم قبل از این که تو جواب بدهی آن زن یک نفر دیگر را پیدا کند.
پرسید:
- تو خواهر آن مرد هستی؟
سکوت کردم. حرف او مرا به فکر واداشت. چه ایرادی داشت که من فکر کنم، خواهر او هستم؟ اما نه، اگر بعداً می فهمید که دروغ گفته ام شاید نظرش نسبت به بهروز هم فرق می کرد.
- نه!... ولی تو اینطوری فکر کن... فقط زودتر جواب بده...
- باشد، هولم نکن... سعی می کنم در همین هفته نظر خانواده ام را برای دیدن تو جلب کنم، فقط شماره تلفن خانه ات را بده که به تو اطلاع بدهم.
من شماره تلفن خانه را به او دادم و او هم شماره تلفن محل کارش را به من داد. از آن روز به بعد، سعی کردم در فرصتی مناسب با بهروز صحبت کنم، اما او هر بار که قصد داشتم راجع به این موضوع بحث را پیش بکشم، می گفت:
- من زن نمی گیرم، تو هم اگر دوست نداری، می توانی مرا ترک کنی.
نمی دانستم چه کنم. با خیلی ها مشورت کردم تا راه چاره ای پیدا کنم و به این وضعیت خاتمه بدهم.
من که تا این لحظه شنونده حرفهای خانم زرین بودم و از نکات قابل توجه حرفهایش یادداشت برمی داشتم، پرسیدم:
- برای من هم اصرار شما به ازدواج بهروز هضم شدنی نیست. شاید قصد داشتید او را امتحان کنید؟
خانم زرین روی صندلی جا به جا شد و گفت:
- امروز بهتر از آن روزها می توانم جواب شما را بدهم. بله، من به نوعی قصد داشتم میزان علاقه او را به خودم بسنجم.
خانم زرین قطره اشکی را که روی گونه اش غلتیده بود، پاک کرد و گفت:
- احساس زنی که در شرایط من قرار می گیرد، احساس ساده ای نیست که هر کس به راحتی آن را تجربه کرده باشد. زن و مرد با عشق و علاقه به هم ازدواج می کنند تا در کنار هم به آرامش برسند. این آرامش، فقط با حضور فیزیکی آنها حاصل نمی شود. همه مسایل حاشیه ای در شدت و ضعف علاقه و آرامش آن دو مؤثر است. حتی دکوراسیون خانه، یا غذایی که طبخ می شود و یا حتی ترنم موسیقی که در خانه طنین می اندازد. اگر یک جای کار لنگ بزند خوره تردید و اضافه بودن به جان طرف مقابل می افتد. مدام به این فکر می کنی که نکند، مزاحم زندگی او باشی و یا این که نکند او از روی ترحم با تو زندگی می کند، شاید هم فکر کنی که چون به تو عادت کرده، زندگی می کند. اینها سؤالات و احساساتی است که به راحتی نمی توانی از آن بگذری، به همین خاطر تا می توانی شرایط را سخت می گیری. تا آنجا که حتی دوست داری به قول معروف به مرگ بگیری که به تب راضی شوی...
گفتم:
- یعنی امروز شما از کارتان پشیمانید؟
با گفتن این حرف بغض چند روزه خانم زرین ترکید و گفت:
- خیلی پشیمانم... خیلی... من خودم را از یک زندگی خوب برای همیشه محروم کردم. من به دست خودم، پا روی عشقی گذاشتم که همه وجودم را فراگرفته است. الان خیلی سعی می کنم به شرایط امروز راضی بشوم، ولی نمی توانم... نمی توانم...
او اینها را گفت و دستها را حجاب صورت کرد و اشک ریخت. آنگاه با دستمالی که از کیف سیاه رنگش بیرون آورده بود، صورتش را که غرق اشک بود، پاک کرد و گفت:
- شما را به خدا اینها را به بهروز نگویید. نمی خواهم زندگی او را از هم بپاشم، زندگی قشنگی که خودم برایش ساخته ام.
با تعجب گفتم:
- با همان خانمی که در اتوبوس قرار گذاشته بودید؟
گفت:
- چند روز طول کشید تا آن زن به من جواب بدهد. می دانستم اگر به بهروز بگویم، حتی حاضر نیست او را ببیند. به همین خاطر بهانه گیری هایم شروع شد. به بهروز سخت می گرفتم. حتی گاهی از خانه بیرونش می کردم. اینطوری می خواستم او نسبت به من سرد بشود.
- شد؟
- نه!... خیلی راحت می گفت، این دفعه دیگر اجازه نمی دهم، حرف خودت را پیش ببری. هر کاری بکنی، من جا نمی زنم.
گفتم:
- راجع به آن زن چه کردید؟
- در حالی که بهروز را از خودم می رنجاندم، رفت و آمد به خانه آن زن را شروع کردم. با خانواده اش آشنا شدم. پدرش آدم جا افتاده و محترمی بود. او ابتدا راضی نبود. حتی به اصرار از من می خواست تا پایم را از زندگی دخترش بیرون بکشم، ولی من کوتاه نیامدم و روزی مجبور شدم به او حقیقت را بگویم.
- عکس العمل پدر او چه بود؟
گفت:
- تو می خواهی با زندگی دختر من بازی کنی. می خواهی او را ببری و وقتی صاحب فرزند شد، با یک تیپا بیرونش کنی و بچه را خودت بزرگ کنی؟
گفتم:
- نه!... اصلاً چنین قصدی را ندارم. می خواهم آن مرد که بهترین مرد روی زمین است خوشبخت بشود. می دانم که او می تواند، دختر شما را خوشبخت کند. من هم بعد از مدتی از زندگی اش بیرون می روم. به او قول دادم. قسم خوردم.
از خانم زرین پرسیدم:
- آیا او قبول کرد؟
- نه!... شاید اگر من هم جای او بودم، قبول نمی کردم.
- پس چه کردید؟
- به پدر او گفتم، چک سفید امضا می دهم که مطمئن باشد بیش از چند ماه در آن زندگی نمی مانم.
- با چه اطمینانی این کار را کردید؟
- فقط به خاطر بهروز، فقط به خاطر خوشبختی او.
- یعنی به پدر آن دختر چک دادید؟
- آن روز نه، شرط ما این بود که ابتدا دخترش با نظارت خودشان به عنوان دوست من به خانه مان رفت و آمد کند و با روحیات بهروز آشنا شود و بهروز هم او را بشناسد و وقتی قرار شد ازدواج کنند، من چک سفید امضا بدهم.
پرسید:
- او چه گفت؟
- گفت که باید قبل از ازدواج طلاق بگیری. گفتم؛ اینطوری بهروز هرگز دختر شما را نخواهد دید.
- این دلیل او را قانع کرد؟
- بله، ولی خیلی حساب شده و با احتیاط پذیرفت.
گفتم:
- و شما از آن به بعد...
حرفم را قطع کرد و گفت:
- بله، او را به عنوان یکی از دوستانم به خانه بردم. روزی که قصد داشتم رعنا را به خانه ببرم، واقعیت زندگی ام را برایش گفتم.
- عکس العملش چه بود؟
- ناباورانه حرفهایم را شنید و همان لحظه پس زد و گفت، من اهلش نیستم.
خانم زرین رو به من گفت:
- نمی دانید چه عذابی کشیدم تا راضی شد تن به اجرای سناریوی من بدهد.
او در آخر گفت:
- بگذار از حالا خیالت را راحت کنم. من از آن زنهایی نیستم که حتی اگر بچه دار نشدم، از زندگی او بیرون بروم. خیال نکنی یک وقت من هم مثل تو از خودگذشتگی نشان می دهم. اصلاً از این خبرها نیست.
گفتم:
- باشد. تو یک بار صاحب بچه شده ای، مطمئن هستم باز هم بچه دار می شوی. اگر هم نگران بچه ات هستی، من حاضرم خودم او را نگه دارم.
- آن زن بالاخره راضی شد؟
- بله.
- عکس العمل بهروز چه بود؟
- روزی که رعنا را به بهروز معرفی کردم، او با احترام برخورد کرد. بهروز با این تصور که حضور رعنا در زندگی من می تواند روحیه ام را خوب کند، از آمدن او خوشحال شد و گفت:
- اطمینان دارم شما پا قدم خوبی دارید. من عاشق همسرم هستم. او را از همه دنیا هم بیشتر دوست دارم. اما افسوس که ایشان نمی خواهد این را بپذیرد.
پرسیدم:
- عکس العمل رعنا خانم چه بود؟
- چون او می دانست برای چه چیزی به این زندگی و خانه آمده نتوانست تعریف و تمجیدهای بهروز را از من تحمل کند و وقتی بهروز برای لحظه ای از اتاق بیرون رفت، گفت:
- ببین، این مرد، تو را دوست دارد. من هم تحمل ندارم کسی از هوویم در حضور خودم تعریف کند، من می خواهم بروم.
مانده بودم چه بگویم، تا این که فکری به خاطرم رسید و گفتم:
- این مرد قرار است شوهر تو بشود. او می تواند با تلاش تو، همین اندازه به زندگی مشترک با تو علاقه مند بشود. هنرت را نشان بده. یعنی اینقدر بی عرضه ای؟
حرف من در او تأثیر کرد. حس حسادت زنانه اش را چنان تحریک کرده بودم که می دانستم از هیچ تلاشی برای رسیدن به هدف خود فروگذار نخواهد کرد.
پرسیدم:
- موفق هم شد؟
خانم زرین نگاهی به من انداخت و گفت:
- شما چه حدس می زنید؟
گفتم:
- اطمینان دارم که رفتار او روی بهروز تأثیر نگذاشت.
خانم زرین، لبخند بی روحی روی لب ریخت و گفت:
- این را با اطمینان می گویید؟
- بله... اطمینان دارم.
گفت:
- دوباره اشتباه کردید. بهروز آرام آرام به رعنا خانم علاقه مند شد. او که روزی حتی حاضر نبود، به کسی جز من فکر کند، کم کم تسلیم سیاست های عاطفی او شد و من که خودم را مجبور به تحمل این موضوع کرده بودم، مثل شمع آب می شدم و شاهد تبلور علاقه ای بودم که دوام آن فقط با نبودن من امکان پذیر بود.
خانم زرین ادامه داد:
- بهروز ساعت ها با رعنا حرف می زد و من مدام چای و میوه و غذا می آوردم که صحبت آنها قطع نشود. حتی وقتی قرار بود رعنا به خانه شان برود، ابتدا به اصرار من بهروز او را می رساند و بعداً به اصرار بهروز این کار صورت می گرفت. بله، در قلب بهروز، جایی تازه باز شد. هرچه وجود من برای او کم اهمیت تر می شد، حضور آن زن به بهروز آرامش می داد.
روزی از بهروز پرسیدم:
- رعنا چطور زنی است؟
گفت:
- خانم خوب و محترمی است. خانواده خوبی هم دارد.
گفتم:
- با خانواده او هم آشنا شدی؟
- بله، پدرش خیلی با من راحت است. من هم با او راحت هستم.
گفتم:
- دوست داری همیشه در کنار ما زندگی کند؟
انتظار داشتم بهروز بگوید «نه، این چه حرفی است که می زنی. هیچ کس جای تو را در قلب من نمی گیرد»، اما...
دوباره هق هق گریه خانم زرین در اتاق پیچید. حسادت زنانه اش اجازه نمی داد، بی تفاوت از کنار ماجرا بگذرد. عشق به همسرش در تمام وجود او رسوخ کرده بود.
- اما چی؟
گفت:
- بهروز لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:
- نمی دانم. هرچه خودت صلاح می دانی، چون وجود او برای سلامتی روحی تو هم خوب است، پیشنهادت را می توانم بپذیرم. البته اصلاً اصراری به این موضوع ندارم.
برای اولین بار در طول هفت سال زندگی مشترک، حرفی را که هرگز فکر نمی کردم بهروز بگوید، از او شنیدم.
- چه حرفی؟
- بهروز گفت؛ بالاخره کار خودت را کردی و دل ما را به دام دیگری انداختی.
خانم زرین اشک ریزان گفت:
- دل بهروز گرفتار شد. دل او به دیگری سپرده شد. این حرف برای من قابل تحمل نبود. یعنی بهروز به من فکر نمی کرد؟
- بهروز در مورد من چه نظری داری؟
گفت:
- چه نظری باید داشته باشم؟
گفتم:
- مثلاً علاقه ای... محبتی...
- تو کدبانوی خانه هستی... چرا باید این سؤال را بکنی؟
این پاسخ یعنی، دیگر از آن عشق آتشین خبری نیست. یعنی تو با دست خودت آتش به خرمن علاقه ات زدی و سوخت آنچه بود و حالا عشق دیگری در وجود من پدیدار شده است.
- واقعاً منظور بهروز همین بود؟
- بله، او دقیقاً همین منظور را داشت.
- چرا اینقدر با اطمینان می گویید؟
- چون وقتی به بهرزو گفتم، حاضری او محرم تو بشود، گفت:
- اینطوری خیلی بهتر است. به هر حال باید جلوی حرف مردم را گرفت.
پرسیدم:
- عقد دایم یا موقت؟
گفت:
- هرچه خودت صلاح می دانی، فقط بعید می دانم خانواده اش با عقد موقت او راضی باشند.
گفتم:
- من چی؟...
گفت:
- البته که تو هم هستی...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#16 | Posted: 23 Jul 2013 17:53 | Edited By: LionDesign
فصل چهاردهم

وقتی به حرف بهروز فکر کردم، به نظرم رسید که او قصد داشته مرا امتحان بکند. می خواست بداند تحمل پذیرفتن حرف او را دارم یا نه. بله، دقیقاً همینطور بود. او حاضر نبود به جز من با کسی ازدواج کند. این را خودش گفته بود. بهروز هرگز دروغ نمی گفت. علاقه او به من یک علاقه واقعی بود. بنابراین چطور می توانست، این محبت را از دلش بیرون ببرد و یک نفر دیگر را جایگزین کند، اما من کوتاه بیا نبودم. او باید واقعاً تصمیم خودش را بگیرد. روی من نمی تواند حساب کند. من نمی توانستم برای او بچه ای به دنیا بیاورم. دوست هم نداشتم بهروز از روی ترحم با من بماند.
از خانم زرین پرسیدم:
- واقعاً بهروز با این انگیزه به شما جواب داد. یعنی به آن زن علاقه ای نداشت. فقط می خواست حس حسادت شما را تحریک کند؟ اما این به عقل جور درنمی آید.
خانم زرین با تعجب پرسید:
- چرا؟... منظورتان از این که با عقل جور درنمی آید چیست؟
گفتم:
- اصلاً انسانی نیست. بهروز حق نداشت به خاطر تنبیه شما با احساس آن زن بازی کند، شما هم نباید چنین درخواستی از او می داشتید.
خانم زرین سرش را پایین انداخت و گفت:
- حق با شما است. بهروز با احساس او بازی نکرد. آنچه گفتم، تصور من از تصمیم بهروز بود. در حالی که او اصلاً چنین قصدی نداشت. در واقع همین تصور غلط مرا بر آن داشت که همان روز با ناراحتی و شاید هم بهتر است بگویم با عزمی جزم تر به دیدن پدر رعنا بروم. پدری که به شدت نگران آینده فرزندش بود. او با دیدن من گفت:
- بالاخره کار خودتان را کردید!
وقتی این حرف را می زد، ناراحت به نظر نمی رسید. پیدا بود بهروز را پسندیده است. حتی احساس کردم به او علاقه هم دارد. خیلی از من تشکر کرد. حتی گفت که شما قدر او را ندانستید. گفتم:
- بهروز را من از هر کسی بهتر می شناسم. اگر اینطور نبود، حاضر نبودم خودم را به آب و آتش بزنم. حتی حاضر نمی شدم چک سفید امضا بدهم.
گفت:
- یعنی امروز برای امضا چک آمده اید؟
- بله.
این را گفتم و دسته چکم را بیرون آوردم و پای یکی از آنها را امضا کردم و به او دادم.
پدر رعنا چک را گرفت و گفت:
- عصبانی و ناراحت نیستید؟
گفتم:
- نه!... اما چرا این سؤال را کردید؟
گفت:
- کمتر کسی حاضر می شود چک سفید امضا بدهد. این کار یک نوع خودکشی است. چرا فکر نکردید ممکن است، من یک رقم نجومی روی آن بنویسم و اسباب دردسر شما را فراهم بیاورم.
گفتم:
- شما حتماً می فهمید که من به خاطر تضمین خوشبختی دخترتان این کار را کردم. پاداش کار خوب، انتقام نیست.
پدر رعنا گفت:
- می خواهم به من قول بدهید که این زندگی را ترک کنید.
خانم زرین که به شدت عصبانی به نظر می رسید، گفت:
- پدر رعنا در نهایت قساوت به من گفت، اگر شما مایل باشید، حاضرم خودم یک همسر مناسب برایتان پیدا کنم.
این حرف او خیلی برایم گران تمام شد. به طوری که نتوانستم خودم را کنترل کنم و گفتم:
- اگر شما قادر به چنین کاری بودید، چرا برای رعنا خانم پیدا نکردید؟
فکر کردم پدر رعنا از این جواب ناراحت می شود، اما او با خونسردی گفت:
- چون رعنا دختر خودم بود، نمی توانستم او را به کسی پیشنهاد بدهم، ولی شما دختر من نیستید و طرح موضوع بد نیست.
با همان عصبانیت گفتم:
- نه!... احتیاج نیست، پدر من هنوز زنده است.
پدر رعنا گفت:
- قصد نداشتم شما را ناراحت کنم، می خواستم به پاس خدمت شما، کاری متقابل انجام داده باشم.
از جا بلند شدم تا خانه آنها را ترک کنم، اما پدر رعنا گفت:
- چک را هم ببرید.
گفتم:
- نه!... می خواهم اطمینان بدهم که در این زندگی نمی مانم.
از خانه آنها بیرون زدم. چقدر احساس من در آن روز بد بود. احساس می کردم گنگ شده ام. کاری که کرده بودم به نظرم خیلی مسخره آمده بود. به راحتی و بدون هیچ مشکلی زندگی زیبا و رویایی خود را به باد سپردم تا ببرد. حالا باید تا پایان عمر در حسرت روزهای خوب زندگی با بهروز باشم. پاهایم سست شده بود، دوست نداشتم به خانه ام بروم. دیگر آن خانه هم خانه من نبود. خانه رعنا و بهروز بود، از این لحظه من یک عنصر اضافی در آن خانه بودم. فقط می خواستم بمانم و از پدر شدن بهروز مطمئن بشوم.
صدای بوق ممتد یک اتومبیل مرا به خود آورد. وسط خیابان ایستاده بودم.
راننده عصبانی گفت:
- چه خبر است خانم، مگر عاشق شده ای؟
از او عذرخواهی کردم و به سرعت به پیاده رو رفتم و پا تند کردم تا زودتر به خانه برسم. وقتی رسیدم، بهروز نبود. من بودم و رعنا. او هم از من به خاطر معرفی بهروز تشکر کرد.
- نمی دانم با چه زبانی تشکر کنم. تو به من زندگی دوباره دادی. واقعاً همان طور که می گفتی بهروز خوب است. حتی از خوب هم بهتر. من فقط می توانم آرزو کنم که تو هم خوشبخت بشوی و فردی به خوبی بهروز نصیب تو بشود.
چقدر این حرف رعنا برایم گران تمام شده بود. او با این حرف داغ دل مرا تازه تر کرد. چقدر بد است آدم چیزی را داشته باشد و آن را مفت از دست بدهد. بعد آرزو کند که همان چیز را به همان خلوص به دست بیاورد.
- از لطف تو ممنون هستم. فکر می کنم کار شما و بهروز فردا یا پس فردا به صورت رسمی تمام می شود. اما چند نکته را از من داشته باش.
یک دفعه بغضم ترکید. صدای های های گریه ام در اتاق پیچید. انگار مادری بودم که قصد داشت فرزندش را به مسلخ ببرد.
- چرا گریه می کنی؟ نکند پشیمان شده ای. اگر اینطور باشد، من راضی به ماندن نیستم.
این را رعنا گفت و من تأکید کردم.
- نه!... پشیمان نیستم. دلم گرفته بود. در خیابان با یک راننده حرفم شد. حالا دلم طاقت نیاورد. الان سبک تر شده ام.
از ترحم رعنا خوشم نیامد، او چقدر وقیحانه چیزی را که در مالکیت خودم بود، به من می بخشید. اصلاً به او چه ربطی داشت که چرا من گریه می کنم.
- می خواستم راجع به روحیات بهروز با تو صحبت کنم.
رعنا از اتاق بیرون رفت و دقایقی بعد با دو استکان چای آمد و با طعنه گفت:
- تا به حال دو هوو را دیده بودی که اینقدر به هم علاقه داشته باشند. باور کن هیچ وقت فکر نمی کردم هووی کسی بشوم که این اندازه دوستش داشته باشم.
حرف های رعنا نیش دار نبود، اما شنیدن آنها برای من گران بود.
- من و تو هوو نیستیم. دو دوست هستیم. این را همیشه به خاطر داشته باش. شاید من مدت کوتاهی بمانم و بعد برای همیشه از زندگی تو بروم. وقتی که رفتم دیگر بازنمی گردم. تو می مانی و بهروز. باید بدانی که او خیلی صبور است. اما زودرنج هم هست. بیش از همه به نظافت خانه اهمیت می دهد. به همه احترام می گذارد و دوست دارد همه به او احترام بگذارند. یک نکته دیگر هم هست...
در این لحظه حرفم را قطع کردم. دوست نداشتم نکته آخر را بگویم، چون فقط به من و بهروز ربط داشت. اما رعنا پرسید:
- چه نکته ای؟
گفتم:
- مهم نیست. تو همین ها را بدانی کافی است.
رعنا گفت:
- نه!... همه چیز را می خواهم بدانم.
گفتم:
- باید بدانی که عشق و علاقه بهروز خالص و پاک و ناب است. او همین عشق متقابل را از تو انتظار دارد.
این را که گفتم، منتظر جواب رعنا شدم. او هم چیزی را که من هرگز دوست نداشتم بگوید، گفت:
- قول می دهم به عنوان همسرش پاک تر از عشق و علاقه خودش را تقدیمش کنم.
خونم به جوش آمد. او که بود که می خواست پاک تر از عشق شوهر من را به او تقدیم کند. می خواستم صدایم را بلند کنم، یقه رعنا را محکم بگیرم و گلویش را چنان فشار بدهم که چشمهایش از حدقه بیرون بزند، اما این کار را نکردم. فقط لبخند بی روحی بر لب نشاندم و گفتم:
- با خانواده ات صحبت کن. فردا من و بهروز به خانه شما می آییم و تو را رسماً خواستگاری می کنیم. به نظر من بهتر است با یک عاقد هم صحبت کنید تا فردا مراسم عقد هم برگزار شود. تو و او باید از پس فردا زندگی تازه تان را شروع کنید.
رعنا شادمانه از من خداحافظی کرد و به سرعت به خانه شان رفت. من هم به اتاقم رفتم و نمی دانم چقدر طول کشید که گریه ام تمام شد. وقتی از اتاق بیرون آمدم ساعت هشت و نیم شب بود و بهروز هنوز نیامده بود. به سرعت صورتم را شستم و در مدت کوتاهی عکس های خودم را از اتاق پذیرایی و خواب برداشتم و به آشپزخانه رفتم تا غذای شب را آماده کنم. احساس می کردم این آخرین شبی است که من و بهروز تنهایی با هم شام می خوریم و فرصت داریم که آخرین حرف هایمان را بزنیم. چه شب تلخی بود، آن شب.
خانم زرین اشک هایش را پاک کرد و من با همه وجود حس کردم که اندوه او خیلی سنگین است. اندوهی که به خاطر یک لجبازی و اصرار بی جا به وجود آمده بود. پرسیدم:
- آن شب صحبت کردید؟
- بله، بهروز ساعت ده شب آمد. با یک بغل گل و یک جعبه شیرینی. گفتم:
- امشب جشن گرفته ای؟
گفت:
- نه!... مگر خودت نمی دانی، فردا روز تولد تو است. می خواستم هم تبریک بگویم و هم جشن بگیریم.
خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم، اما اشک امان نداد و چقدر بلند گریه کردم، بهروز کوشید آرامم کند.
- چرا گریه می کنی؟ باید خوشحال باشی. اصلاً چطور است شام را با هم بیرون از خانه بخوریم.
گفتم:
- نه!... قورمه سبزی درست کرده ام. غذای مورد علاقه ات را...
بهروز جعبه کوچکی را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- به پاس تولد تو و روزهای خوبی که با هم داشتیم.
جعبه را گرفتم. یک گردنبند بود که نام او و من را کنار هم نوشته بود. «شیرین. بهروز» شیرینی را هم باز کرد. یک کیک کوچک که این عبارت روی آن بود: «شیرین ترین روزهای زندگی ام با شیرین، تولدت هزار بار مبارک».
دست بهروز را گرفتم و او را رو به روی خودم نشاندم و گفتم:
- چرا این کارها را می کنی؟ می خواهی مرا آزار بدهی.
گفت:
- من هیچ وقت تو را آزار نمی دهم. تا به حال هم چنین نکرده ام.
حق با بهروز بود. او هیچ وقت مرا آزار نداده بود.
- پس چرا این مراسم مسخره را راه انداخته ای. صبح می گویی رعنا خانم را عقد کنم و حالا هدیه می آوری.
بهروز با تعجب به من گفت:
- تو اینطور خواستی. من به خاطر تو قبول کردم. وگرنه هیچ کس نمی تواند جای تو را در دل من بگیرد.
گفتم:
- دیگر از این حرف ها گذشته، فردا به خواستگاری می رویم و...
بهروز گفت:
- هرچه تو بگویی.
حسادتم دوباره گل کرد و پرسیدم:
- من چه کنم؟
گفت:
- تو بانوی خانه ای، او باید بیاید و کمک حال تو در خانه داری بشود.
گفتم:
- فردا سعی کن زودتر بیایی.
- باشد هرچه شما بگویید.
آن شب تا صبح فقط با بهروز حرف زدم و به او گفتم که از همه زندگی ام او را بیشتر دوست داشتم و دارم. از بهروز خواهش کردم به احترام علاقه ای که داشتیم رعنا را خوشبخت کند. او هم پذیرفت.
من که تا به حال فقط شنونده حرفهای خانم زرین بودم، گفتم:
- بهروز چرا قبول کرد؟ انگار او لحظه ای که با شما حرف می زند گنگ می شود. هر چه بگویید می پذیرد؟
خانم زرین با سر حرفم را تأیید کرد و من گفتم:
- فردا که بیاید با او کلی حرف دارم. خب، از خواستگاری بگویید.
به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- روز بعد به اتفاق بهروز به خواستگاری رفتیم و همه مراسم در یک چشم به هم زدنی تمام شد.
گفتم:
- یعنی رعنا خانم همان روز به عقد بهروز درآمد؟
- بله، حتی همراه ما به خانه آمد. قرار شد جهیزیه اش هم بعداً بیاید.
- بعداً یعنی کی؟
گفت:
- وقتی که من اسباب و اثاثیه ام را بردم.
- به همین سادگی...
گفت:
- اجازه بدهید بروم. دفعه بعد که آمدم بیشتر توضیح می دهم.
او در حالی که از جایش بلند شده بود، گفت:
- سلام مرا به بهروز برسانید. به او بگویید نیما را از طرف من ببوسد.
پرسیدم:
- نیما کیست؟
- پسر او است...
این را گفت. خداحافظی کرد و رفت.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#17 | Posted: 23 Jul 2013 17:53 | Edited By: LionDesign
فصل پانزدهم

بهروز آمد با یک دسته گل. ابتدا او را نشناختم. موهای سیاه و قیرگون آن روزها یک در میان سفید شده بود، جوگندمی.
- سلام...
به احترام مردی که به اتاقم آمده بود، از جا بلند شدم. نگاهش در خاطرم ننشست. در حالی که دستم را به طرف او دراز می کردم، پرسیدم:
- ببخشید شما!...
لبخندی به لب نشاند و گفت:
- باید مرا نشناسی...
صدایش هنوز مثل همان روزها، تا گوش جان آدم می نشست.
- بهروز...
بغل باز کردم و هر دو لحظاتی پر از هم شدیم.
- کجا بودی مرد! یک روز مثل باران آمدی و روز دیر مثل کبوتر غریب رفتی.
گفت:
- در این زندگی، بارها دلم شکست. بارها و بارها تحقیر شدم. شاید باورت نشود، ولی روزها و شب هایی بر من گذشت که تحقیر و توهین بر همه وجودم مستولی بود، ولی دلم گرم بود، می دانستم روزی ابرهای تیره از آفتاب دور می شود و زندگی من روشن خواهد شد. روشن هم شد. آشتی کردیم، حتی به هم عشق ورزیدیم. من که روزی در نگاه شیرین همسرم، آدم غیرقابل تحملی بودم، یک دفعه همه دلش را مال خود کردم. باورم نمی شد. فکر می کردم خواب می بینم. حتی اگر خواب هم بود، دوست نداشتم هیچ وقت بیدار بشوم، اما روزی بیدار شدم. چشم که باز کردم او رفت.
گفتم:
- تو که می دانی چرا رفت. از رفتنش بگو. آیا واقعاً تو را دوست داشت؟
نمی دانم چرا این سؤال را پرسیدم. شاید می خواستم در لابلای حرفهایش به او اطمینان بدهم که همسرش او را دوست داشته و آن روزهای خوب را در خواب ندیده است.
- بچه... بچه... نمی دانم مردم ما چه موقع می خواهند این موضوع را درک کنند که بچه دار شدن همه زندگی نیست. خیلی ها را خودم می شناسم که سالهاست زندگی می کنند و صاحب فرزند هم نشده اند.
گفتم:
- تو دوست نداشتی صاحب فرزند بشوی؟
گفت:
- نه!... من حتی...
حرفش را خورد و لحظاتی به سکوت گذشت و سپس ادامه داد:
- یک روز که با او صحبت می کردم، برای این که اطمینان بدهم، زندگی با او همه آرزویم است، در حالی که هرگز فکر نمی کردم با مشکل نازایی او رو به رو شوم، گفتم؛ دوست دارم بچه داشته باشم. این را گفتم که او مطمئن باشد زیبایی زندگی ام را فقط با او می خواهم. نمی دانستم این حرف مقدمه یک جدایی تلخ است.
بهروز رو به من گفت:
- چند سالی که گذشت و ما صاحب فرزند نشدیم، او به فکر چاره برآمد. هر دو معالجات را آغاز کردیم و روزی پزشک معالج به من گفت که همسر شما بچه دار نمی شود. من از پزشک خواستم هرگز این موضوع را به او نگوید. حتی خواهش کردم، معالجات را به صورت ظاهری در مورد او انجام بدهد. تأکید بیشتر من این بود که در نهایت بگوید که من نمی توانم فرزنددار بشوم، اما این پیشنهادها فایده نداشت، زیرا همسرم نتایج آزمایش هایش را به چند پزشک دیگر نشان داد تا بالاخره پی برد که هرگز صاحب فرزند نمی شود. من سعی کردم او را قانع کنم که این موضوع مهم نیست. اما متأسفانه او زیر بار نرفت و آنقدر مرا تحت فشار قرار داد که ناچار شدم به هرچه می گوید، تن بدهم.
- همسر شما احتیاج به مشورت با یک روانکاو داشت. اصرارهای او ریشه در تصمیم های منطقی نداشت. باید پیش از هر کاری، روی این موضوع حساسیت نشان می دادی.
بهروز آهی کشید و گفت:
- برای من فقط زندگی با او مهم بود. هیچ وقت نمی توانستم تصور کنم که شیرین مریض باشد. ولی حالا به حرف شما رسیدم. البته مدت ها است که از این کوتاهی خودم رنج می برم، اما چه سود؟
به بهروز که غصه دار و بغ کرده ساکت شد، گفتم:
- چرا با خواسته های او موافقت کردی؟
گفت:
- فکر می کردم نظر موافق من ذهنیت او را تغییر خواهد داد. جسته و گریخته از چند نفر پرسیده بودم که وقتی زن اصرار به انجام کاری دارد چه باید کرد، گفته بودند، ابتدا تن نده، ولی اگر خیلی اصرار کرد، راضی بشو.
شاید باور نکنی، من حتی سعی کردم حس حسادت او را تحریک کنم، او ابتدا ناراحت شد، ولی بعد، مثل آدمی که خودش را محکوم به این سرنوشت می دید، دست از مقاومت برداشت و از حق خودش گذشت.
- چطور؟
گفت:
- او سعی کرد افرادی را برای ازدواج با من پیشنهاد کند. من کاملاً مخالف بودم، ولی او خیلی اصرار کرد و من هم تظاهر کردم که موافقم. کاملاً پیدا بود که از موافقت من ناراضی است، ولی چند ساعت بعد از حق خودش می گذشت تا من ازدواج کنم. اما من دوباره مخالفت می کردم. تا این که...
- تا این که چی...؟
گفت:
- یک روز چنان با من حرف زد که احساس کردم واقعاً قصد ندارد این زندگی را ترک کند.
- چه چیزی گفت؟
- طوری حرف زد که من قبول کنم، زندگی با او فقط در صورتی ادامه خواهد یافت که من با زنی دیگر ازدواج کنم و از او صاحب فرزند بشوم.
من گفتم:
- قرار بود آن زن را بعد طلاق بدهی؟
گفت:
- بله. از نظر من چنین بود. احساس می کردم کسی را پیدا کند که راضی به انجام این کار باشد. از این رو پای زنی را به خانه مان باز کرد که می گفت از دوستان خودش است. من به او گفتم؛ راجع به همه چیز صحبت کرده ای؟ گفته ای که وقتی فرزندش به دنیا آمد باید برود؟ گفت که با او و خانواده اش اتمام حجت کرده است. خیال مرا راحت کرد. من هم که اوضاع را اینطور دیدم، پذیرفتم. حتی با خانواده او رفت و آمد کردم. آنها آدم های خوبی بودند. در تمام مدتی که به خانه آنها می رفتم، حس می کردم، همه در جریان هستند و خوشحال بودم که این مشکل با محبت آنها حل می شود. با اداره ای که کار می کردم صحبت کرده بودم که در یکی از شرکت های وابسته آن زن را بعد از جدایی با حقوق خوب استخدام کنند، حتی برای برادرهایش کار پیدا کردم. موضوع از نظر من خوب پیش می رفت. روحم خبر نداشت که در پشت پرده چیزهایی می گذرد که من از آنها بی خبرم. بالاخره با تلاش شیرین، ما ازدواج کردیم. قرار بود وقتی فرزندم دو ساله شد، مراحل جدایی طی شود، اما...
- اما چی؟...
گفت:
- اما وقتی او فرزندش را به دنیا آورد. دیگر شیرین به خانه نیامد. خیلی به سراغش رفتم. او می گفت، تو یک کارمند هستی و حقوق کافی نداری. گفتم؛ تو بیا، من قول می دهم، بعدازظهرها هم کار کنم و تا دو سال همه مشکلات را مرتفع کنم.
- حتماً قبول نکرد.
- نه!... او گفت تو نباید این زن را طلاق بدهی. من نمی خواهم در این زندگی بمانم. نزد پدرش رفتم و برای او توضیح دادم که دخترش به من رو دست زده است. آنها هم هاج و واج مانده بودند. دوباره و سه باره و صدباره با شیرین صحبت کردم. اما این زن لجباز و یکدنده به قول معروف می گفت، مرغ فقط یک پا دارد و بس...
- عجب!...
بهروز ادامه داد:
- تا آن روز از کسی رودست نخورده بودم. دلم خیلی شکسته بود. احساس می کردم شیرین با ندانم کاری هایش غرور مرا لگدمال کرده است. یک دفعه همه تحقیرهایی را که در این سالها به من کرده بود، به خاطر آوردم و کم کم عشق و علاقه ام به نفرت مبدل شد. به طوری که وقتی شیرین را می دیدم، با همه وجود احساس می کردم موجودی لجباز و فریبکار در مقابلم است.
- تونستی به این ترتیب با شرایط موجود کنار بیایی...
- متأسفانه باید بگویم، بله، آرام آرام شیرین از زندگی ام رفت. او که روزی همه وجودم بود، حالا اسباب آزردگی خاطرم می شد. دیدن او مرا به یاد تلخی های زندگی ام می انداخت. به یاد می آورم که او مرا به خاطر یک آدم خیالی چطور به اهواز کشاند. بعد به خودم گفتم؛ شاید هم خیالی نبود و او دوست داشت من اینطوری فکر کنم. بعدها حقیقتی برایم آشکار شد که همه وجودم را به آتش کشید.
با حیرت و تعجب گفتم:
- یعنی آن موضوع واقعیت داشت؟
بهروز گفت:
- چیزی شبیه آن...
پرسیدم:
- دوست داری برای من بگویی؟
- اگر دوست داشته باشی بشنوی.
ادامه داد:
- شیرین قبل از ازدواج با من عقد کرده جوانی از بستگان دورش بود. یک ازدواج کاملاً رسمی که مدتی هم طول کشیده بود.
نمی دانم چرا از شنیدن این حرف مضطرب شده بودم. از این رو گفتم:
- چرا این موضوع را نگفته بود؟
بهروز بغضش را فرو خورد، گفت:
- من تا حدودی خبر داشتم. او تحت این عنوان که یک خواستگار داشته و ظاهراً قرار بوده با او ازدواج کند، اشاره ای به موضوع داشت. ولی وقتی من تحقیق کردم، فهمیدم آنها با هم عقد کرده اند و یک سال و نیم بعد به اصرار شیرین از هم جدا شده و نام آن جوان از شناسنامه شیرین حذف شده است.
گفتم:
- چطور ممکن است نام مردی از شناسنامه همسرش بدون دلیل و آن هم بعد از عقد حذف شود؟
بهروز گفت:
- شیرین تا موقع جدایی هنوز باکره بود. او به اصرار پدرش قید علاقه اش را زد و جدا شد.
گفتم:
- یعنی به آن جوان علاقه هم داشت؟
- اینطور که من شنیدم، خیلی. به طوری که راضی به جدایی نبود، اما زندگی با یک مرد بدبین و بدخلق برایش سخت بود. حالا اما قضیه فرق کرده است.
- یعنی...
- بله شنیده ام شیرین به دنبال آن جوان است. می خواهد دوباره با او ازدواج کند.
پرسیدم:
- این موضوع را چه کسی برای شما تعریف کرده است.
گفت:
- کسی که تا امروز به گفته خودش به خاطر خوشبختی شیرین سکوت اختیار کرده بود.
- اسمش را نمی گویی؟
- نمی دانم کیست، اما شواهد نشان می داد که آن جوان دروغ نمی گفت.
- از آن جوان چه خبر؟
- از او هم حرف های زیادی دارم... خدا کند حوصله داشته باشی.
گفتم:
- دارم، بگو...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#18 | Posted: 23 Jul 2013 17:54 | Edited By: LionDesign
فصل شانزدهم

قبل از اینکه بهروز راجع به آن جوان صحبت کند، به او گفتم:
- تا آنجا که من می دانم. همسر اولت، شیرین، به تو علاقه داشت. علاقه ای که فکر می کنم، در حال حاضر نه تنها کم نشده، بلکه بیشتر هم شده است. البته او با لجبازی و یکدندگی کارهایی کرده که ظاهراً با عقل جور درنمی آید...
حرفم را قطع کردم و قیافه حق به جانبی گرفتم و رو به بهروز ادامه دادم:
- شاید با عقل هم جور در بیاید. اما من و تو قادر به درک رفتار او نباشیم. با این حال تو امروز موضوعی را مطرح کردی که ذهن مرا به ماجرای دیگری سوق داد.
بهروز گفت:
- چه ماجرایی؟
گفتم:
- ظاهراً یک بار یکی از بستگان همسرت قصد داشت ذهن تو را نسبت به او تغییر بدهد.
رو به بهروز گفتم:
- اشتباه که نمی کنم؟
بهروز لحظه ای فکر کرد و بعد گفت:
- موضوع مربوط به سالها پیش است. آن موقع تازه شیرین فهمیده بود که چقدر در زندگی من مهم است. فکر می کنم پدرش چنین نقشه ای را کشید و من یک لحظه هم حاضر نشدم، ذهنم را نسبت به شیرین خراب کنم. او همه وجود من بود.
گفتم:
- حالا چطور راجع به او اینطور فکر می کنی. من که باورم نمی شود همسر تو قبلاً زن مرد دیگری باشد. البته چون او به گفته خودت عقد کرده و بعد جدا شده است، کارش ناپسند نیست، اما این که می گویی از تو پنهان کرده بعید است.
از بهروز پرسیدم:
- اجازه می دهی این را از او بپرسم؟
- من حرفی ندارم، اما اگر شیرین امروز هم همسر من بود. هرگز راجع به این مسأله سخت نمی گرفتم.
گفتم:
- ولی باید سخت می گرفتی. به جای این که فکر کنی از اشتباه او می گذری به این موضوع فکر کن که شاید اشتباه به گوش تو رسانده اند.
بهروز گفت:
- حتی اگر اشتباه رسانده باشند، چه تأثیری در زندگی من دارد شیرین که رفته و من هم زن و بچه دارم. بنابراین اگر توطئه ای هم بوده، می تواند هدف این باشد که من از دوری شیرین غصه نخورم...
حق با بهروز بود. این اتهام به خانم شیرن زرین فقط می توانست وابستگی بهروز را نسبت به او کم کند. اگر اینطور باشد، بد هم نیست... لحظه ای روی این ذهنیت فکر کردم و بعد انگار معمایی برای من حل شده باشد، گفتم:
- حق با تو است. بهتر است از کسی که این اطلاعات را به تو داد حرف بزنی؟ از آن جوان.
بهروز گفت:
- آن جوان اطلاعات دیگری هم داد؟
- مثلاً چه اطلاعاتی!
ثانیه ای در سکوت گذشت و یک دفعه بهروز که انگار چیزی را به خاطر آورده بود، گفت:
- همسر سابق شیرین از بستگان دور مادری اش است. گویی شیرین دلباخته او شده بود آن دو پیش از عقد فقط یک بار همدیگر را دیده بودند. همان یک بار شیرین را به آن پسر وابسته کرده بود. به طوری که زمین و زمان را به هم دوخت تا توانست پدرش را راضی کند که به هر شکلی صلاح می داند، با آن پسر صحبت کند و حتی او را به این ازدواج راضی کند. پدر شیرین این کار را کرد. پسر، ابتدا راضی به ازدواج نمی شد، اما وقتی پدر شیرین حاضر شد، پول هنگفتی به او بدهد، تن به ازدواج داد. ازدواجی که پیامد خوبی نداشت. ظاهراً وقتی آن دو با هم عقد می کنند، آرام آرام بدخلقی های آن مرد که هیچ کس تصورش را نمی کرد. پیش آمد. شیرین علی رغم میل خودش و فقط به اصرار پدرش از او جدا شد. گویا موقع جدایی آن جوان مخالفت کرده بود. اما پدر شیرین با پول و پله دست به سرش کرده بود تا دادگاه غیابی طلاق بدهد.
وقتی حرف بهروز به اینجا رسید گفتم:
- دادگاه به چه دلیل شیرین را طلاق غیابی داده بود؟
گفت:
- نمی دانم انگار برایش پرونده درست کرده بود که مشکل اعصاب و روان دارد.
- چقدر طول کشید تا شیرین طلاق گرفت؟
گفت:
- دو ماه یا سه ماه.
گفتم:
- کدام دادگاه، حتی اگر زن و مرد موافق باشند، با این سرعت حکم به جدایی می دهد؟
گفت:
- نمی دانم... یعنی...
- بهتر است راجع به این مسأله صحبت نکنیم. از جدایی بگو. چطور شیرین را طلاق دادی؟
گفت:
- وقتی که من با همسر فعلی ام، آن هم به اصرار شیرین ازدواج کردم، همه چیز خوب پیش می رفت. قرار بود او فرزندش را به دنیا بیاورد و برود.
گفتم:
- واقعاً همینطور بود؟
گفت:
- تو از چیز دیگری اطلاع داری؟
می توانستم راجع به شنیده هایم از خانم زرین بگویم، ولی نه به صلاح بهروز بود و نه به صلاح همسرش، حتی شاید صلاح خانم زرین هم در این نبود. به واقع اصرار من به شنیدن حرف های بهروز هم معقول نبود. چون قهری اتفاق نیفتاده بود که من میانجی آشتی آن باشم.
- نه... فقط می خواستم مطمئن باشم. به هر حال آدم دلش می خواهد از همه چیز باخبر باشد.
بهروز گفت:
- وقتی نیما به دنیا آمد، همه چیز تغییر کرد. شیرین یک روز به من گفت: «می خواهم مرا طلاق بدهی!»
پرسیدم:
- چرا؟... قرار نبود تو طلاق بگیری. قرار بود...!؟
- تو چطور دلت می آید، مادری را از فرزندش جدا کنی. حتی اگر من هم اصرار کردم، تو نباید او را طلاق بدهی.
حق با شیرین بود. راستش من هم قصد نداشتم او را طلاق بدهم. می خواستم آن دو کنار هم زندگی کنند. از این رو گفتم:
- نه! با هم زندگی کنید.
گفت:
- تو یک کارمند ساده هستی، تا امروز هم کلی قرض و قوله بالا آورده ای، اداره دو تا زندگی آسان نیست.
گفتم:
- این مشکل من است. خودم هم باید آن را حل کنم.
- نه!...
هرچه اصرار کردم او زیر بار نرفت. به دیدن پدر و مادرش رفتم. به آنها توضیح دادم که ماجرا چه بوده، خواهش کردم نظر شیرین را تغییر بدهند. آنها هم سعی کردند، اما بی فایده بود. یک روز شیرین آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت:
- من تحمل او را ندارم یا یک خانه جدا برایم بخر یا فقط طلاق.
گفتم:
- تو او را وارد زندگی من کردی!
گفت:
- بله، او را وارد زندگی ات کردم، اما نگفتم که عاشقش بشوی. تو الان او را خیلی دوست داری... اگر دروغ می گویم، بگو، دروغ می گویی...
گفتم:
- دروغ می گویی. او فقط مادر فرزند من است و بس...
من از بهروز پرسیدم:
- واقعاً عاشق رعنا نشدی؟
بهروز گفت:
- نمی دانم منظور او از عاشق شدن چه بود. من، واقعاً شیفته و واله او نشده بودم.
گفتم:
- حالا هستی؟...
گفت:
- الان او تنها کسی است که من دارم. عاشقش نباشم چه کنم؟ الان زندگی ام را دوست دارم و توانسته ام شیرین را فراموش کنم.
گفتم:
- واقعاً او را فراموش کردی؟
- نه!... ولی کمتر ذهن من به شیرین مشغول می شود.
پرسیدم:
- عکس العمل رعنا چه بود، او راضی بود شیرین را طلاق بدهی؟
گفت:
- بله، مدام می گفت اگر من و نیما را می خواهی، باید فقط مارا بخواهی. تازه آن موقع بود که فهمیدم، زندگی آن دو در کنار هم معنا ندارد.
گفتم:
- به این ترتیب طلاق اتفاق افتاد؟
- بله، اما باز هم با اصرار شیرین... او بالاخره کار خودش را کرد. با هم به محضر رفتیم. در آنجا به دادگاه معرفی شدیم و خلاصه چهار ماه بعد، اجازه طلاق توافقی صادر شد و من و شیرین برای همیشه از هم جدا شدیم...
اشک از چشم بهروز بیرون زد. او که مرا متعجب دید، گفت:
- مرا که می شناسی، آدم عاطفی هستم.
حق با بهروز بود. او انسانی کاملاً عاطفی و مهربان بود. همین موضوع بیشتر اوقات از او موجودی آسیب پذیر ساخته بود. پرسیدم:
- هنوز هم او را...
قبل از این که بگویم، دوستش داری!؟ گفت:
- تا قبل از امروز، کمتر به خودم فرصت می دادم به شیرین فکر کنم، اما حالا انگار داغم تازه شده است. بله، من هنوز هم...
حرفش را قطع کرد و من گفتم:
- از شیرین چه اطلاعی داری؟
گفت:
- او مثل سایه با من است.
- منظورت چیست؟
- شیرین نمی داند که من می دانم...
- چه چیزی را می دانی؟
- این که هر جا من هستم، او هم هست. البته فکر می کند که زیرک است.
گفتم:
- واضح تر توضیح بده...
گفت:
- من ساعت دو و سی دقیقه هر روز، وقتی که از اداره به خانه می رسم، وجود او را در اطراف خانه مان احساس می کنم.
خندیدم و گفتم:
- یعنی چه!... چطور چنین چیزی ممکن است؟
گفت:
- البته در ابتدا فقط احساس می کردم، او در اطراف من است. تا این که تعدادی از همسایه ها از بیم من و شاید هم از بیم ربودن نیما به من خبر دادند که هر روز رأس ساعت دو و سی دقیقه زنی از پشت دیوار خانه ای دورتر از ما آمد و رفت مرا کنترل می کند. مشخصاتی که داده بودند، مشخصات شیرین بود.
پرسیدم:
- فکر می کنی، منظور شیرین از این کار چیست؟ شاید از کرده اش پشیمان شده است.
- نمی دانم، اما اطمینان دارم که او نمی تواند به راحتی علاقه مرا نسبت به خودش فراموش کند.
وقتی صحبت بهروز به اینجا رسید، من به یاد روزهایی افتادم که خانم زرین به دیدن من آمده بود. او هر وقت ساعت به دو بعدازظهر می رسید، با عجله از من خداحافظی می کرد.
- این را همسرت هم می داند؟
- نه!... اگر او بداند، قشقرق به راه می اندازد. من دوست ندارم ناراحتش کنم.
پرسیدم:
- واقعاً دوست نداری هیچ خبری از خانم زرین داشته باشی؟
- چرا دوست دارم.
- مثلاً اگر بشنوی که قصد دارد ازدواج کند، چه می کنی؟
با شنیدن این حرف انگار، قلب بهروز را فشرده اند. خون به صورتش زد و عرق های دانه درشت روی پیشانیش نشست.
- حتماً با همان جوان... اما...
- اما چی؟
گفت:
- هیچ... واقعاً او قصد دارد ازدواج کند؟
- نمی دانم، فقط می خواستم بدانم عکس العمل تو چیست؟
- من نمی توانم تحمل کنم. از این شهر می روم. با این که از همسر فعلی راضی هستم، اما تحمل ازدواج شیرین را ندارم.
گفتم:
- او که نمی تواند مجرد بماند. جوان است و تنهایی برایش خوب نیست.
بهروز در حالی که بغضش را فرو می خورد، گفت:
- لااقل یکی، دو سال دیگر صبر می کرد.
گفتم:
- صبر برای چه؟
- برای این که من نباشم.
گفتم:
- به سفر می روی؟
- شاید یک سفر دور و دراز، شاید هم نه!...
پرسیدم:
- چرا؟
- چون بیمارم. یک بیماری عجیب که هنوز تشخیص نداده اند چیست. بعد از مرگم دوست دارم، شیرین با همان جوانی ازدواج کند که دوستش دارد.
گفتم:
- اجازه می دهی من با شیرین صحبت کنم.
گفت:
- بله، فقط شما را به خدا بگویید حالا ازدواج نکند.
این را گفت و از جا بلند شد. به بهروز گفتم:
- من هفته آینده با خانم زرین صبحت می کنم، پیغامی برایش نداری؟
گفت:
- فقط بگویید حالا ازدواج نکند و مراقب خودش باشد.
موقع خداحافظی گفتم:
- پسرت را خیلی دوست داری؟
- خیلی، اما کاش شیرین مادرش بود.
گفتم:
- مگر تو مادر او را دوست نداری؟
- دوست دارم، اما مشکلی هست که...
حرفش را قطع کرد و گفت:
- شرایط روحی ام که بهتر شد به دیدنت می آیم و قضایا را می گویم.
این را گفت و خداحافظی کرد


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#19 | Posted: 23 Jul 2013 17:56 | Edited By: LionDesign
فصل هفدهم

تا روز بعد که شیرین، همسر بهروز به دیدن من بیاید، زمان زیادی روی مشکل آن دو فکر کردم ندانم کاری های این زن و شوهر گاهی چنان کودکانه بود که اعصاب شنونده را به هم می ریخت. شیرین زنی عاطفی که گرفتار تنش های روحی بود و بهروز هم حساس و زودرنج و در پاره ای مقاطع یکدنده و لجباز.
اگر شیرن بیگدار به آب نمی زد و ناشیانه اصرار به ازدواج بهروز با فردی که او به زحمت وارد زندگی اش کرده بود، نداشت، امروز آن دو مجبور نبودند حرفهای دلشان را به واسطه به هم بگویند. شاید هم هرگز اسرار گذشته شان که به هیچ کدام مربوط نبود، افشا نمی شد. به بهروز ربط نداشت که در زندگی گذشته شیرین کنکاش کند. این که او روزی به عقد جوانی درآمده و قصد ازدواج داشت، موضوع گذشته بود. از این گذشته، شیرین هم نباید، حالا که بهروز به اصرار او زندگی تازه ای را شروع کرده، نقشی برای خودش قایل باشد. اصلاً چرا هر روز، در کوچه ای مشرف به خانه بهروز می ایستد و او را نگاه می کند. شیرین که منعی برای رفتن به خانه بهروز ندارد. اگر او دوست دارد، بهروز خوشبخت بشود و یا همسرش احساس آرامش کند، لزومی ندارد دورادور او را بپاید.
از صحبت های بهروز هم پیدا نبود که دوست دارد شیرین همچنان در زندگی اش نقش داشته باشد یا نه! چرا اصرار داشت شیرین ازدواج نکند. او که می گفت با همسر دومش مشکل ندارد، چرا در انتهای حرف هایش تأکید کرد مشکل هست که آن را دفعه بعد می گوید. اگر بهروز از آمدن شیرین به نزدیک خانه اش ناراحت است، چرا پیغام نمی دهد که دست از سر او بردارد. اصلاً خانم زرین چرا به دیدن من آمد؟ او که این ماجراها را خودش پدید آورده بود. نکند انتظار دارد، من او را قهرمان ایثار و گذشت بشناسم. حتی اگر چنین چیزی هم باشد، چه تأثیری در زندگی او دارد نکند... فکری ناخوشایند به ذهنم آمد که به سرعت کوشیدم آن را از خاطرم دور کنم و نباید زود قضاوت می کردم. خانم زرین باید خودش به این سؤال ها پاسخ بدهد... البته اگر پاسخی داشته باشد...
روز شنبه، خانم زرین که زودتر از دفعات قبل به دیدن من آمد. نشان داد اشتهای بیشتری برای شنیدن صحبت های بهروز دارد.
- سلام آقای فردوس...
- سلام خانم... امروز زود تشریف آوردید؟
کمی جا به جا شد و گفت:
- تا الان خواب به چشم هایم نیامده است.
کمی مکث کردم و با ورق روی میزم ور رفتم و بعد گفتم:
- قبل از اینکه من بگویم چه گذشت. یک سؤال دارم که دلم می خواهد به سؤال من جواب قانع کننده بدهید.
دوباره مکث کردم و این بار با تأکید بیشتر گفتم:
- اگر امروز من به جوابم نرسم، ادامه این گفت و گو منتفی خواهد شد.
خانم زرین نگاه تلخی به من انداخت و گفت:
- بهروز چه گفته که شما اینقدر عصبانی هستید؟
گفتم:
- عصبانی نیستم. راستش را بخواهید هر بار با شما صحبت می کنم، انبوهی از سؤالات ذهنم را مشغول می کند. با بهروز صحبت کردم، سؤالاتم بیشتر شد. تازه متوجه شدم که بعد از این مدت، مجهولات زندگی شما بیشتر به ذهنم نشسته است.
خانم زرین پرسید:
- چه مجهولاتی؟
- مهم ترین مجهول این است که چرا شما به دیدن من آمده اید و قصدتان از طرح این مسایل با من چه بود؟
خانم زرین ساکت ماند. سکوت او دقایقی طولانی به درازا کشید. دوباره سؤالم را تکرار کردم و او که شاید دوست نداشت به این سؤال جواب بدهد، سعی کرد با طرح موضوعات بی ربط ذهن مرا به چیز دیگری معطوف کند، اما با ناراحتی گفتم:
- خانم زرین، خواهش می کنم، حاشیه نروید. بنده عرض کردم، چرا قصد داشتید من از آنچه در زندگی شما گذشته باخبر بشوم.
گفت:
- دوست داشتم راهنمایی شما را بشنوم.
- اگر واقعاً می خواهید از من بشنوید، دست از سر بهروز بردارید. آشی را که خودتان پخته اید، نگذارید ته بگیرد. آیا واقعاً متوجه نشده اید که لجبازی بی دلیل شما، هم برای خودتان گران تمام شده و هم بهروز را دچار مشکل کرده اسد.
- نمی خواستم سرزنش بشنوم، می خواستم بدانم، کارم درست بوده یا نه؟
گفتم:
- نه خانم، کارتان درست نبوده و الان هم درست نیست. لزومی ندارد هر روز از کوچه رو به رو بهروز را بپایید. او می داند شما آنجایید.
او به سرعت پرسید:
- ناراحت بود. فهمیدن این موضوع برایش آزاردهنده بود!؟
می خواستم بگویم نه!... اما احساس کردم این پاسخ او را تشویق به ادامه کارش خواهد کرد. از این رو گفتم:
- او از این رفتار شما دلگیر است، دوست ندارد، زندگی تازه اش دچار مخاطره بشود. می گوید به شما بگویم که بهتر است با همان جوانی که روزی برای مدتی شوهر شما بود، ازدواج کنید.
با شنیدن این حرف، گویی برق از چشمان خانم زرین پرید. حس کردم شیرازه افکارش به هم ریخت.
- آقای فردوس، متوجه منظورتان نشدم.
گفتم:
- چطور متوجه نشدید. بهروز می گفت، بعد از جدایی شما از او، راجع به گذشته تان تحقیق کرده و پی برده است که جوانی در زندگی تان بوده، او و شما زن و شوهر بوده اید، اما چون پی برده اید که بیماری دارد رهایش کرده اید.
صورت خانم زرین از شرم سرخ شد و دانه های درشت عرق روی گونه اش غلتید.
دوباره پرسید:
- منظورتان را باز هم نمی فهمم.
گفتم:
- مگر شما قبل از ازدواج با بهروز یک بار ازدواج نکرده اید؟
- نه!..
گفتم:
- خانم زرین، حقیقت را بگویید. بهروز گویا از همه این جزییات خبر دارد.
خانم زرین سکوت کرد. سکوت طولانی، سکوت پر اضطراب و...
- یک لحظه صبر کنید.
این را به من گفت و بعد در حالی که چیزی را به خاطر آورده باشد، گفت:
- من هرگز او را نمی بخشم.
گفتم:
- اتفاقاً باید او را ببخشید. موضوعی نبود که همیشه پنهان بماند. البته تأثیری در زندگی شما نباید داشته باشد، بنابراین...
حرفم را قطع کرد و گفت:
- از شما بعید است اینقدر زود قضاوت کنید.
گفتم:
- مگر واقعیت ندارد...
- نه!... به هیچ وجه. من از چیز دیگری ناراحت شدم. از سادگی و زودباوری خودم. از این که چقدر حسن نیت نشان دادم.
- بیشتر توضیح بدهید.
گفت:
- آن روزها که برای جلب نظر خانواده رعنا به خانه شان می رفتم و اصرار داشتم رضایت بدهند، او گفت من به شرطی راضی می شوم که شما تضمین مطمئن بدهید.
او رو به من ادامه داد:
- ماجرایش را برایتان گفته ام، اما این هم خیلی در قانع کردن آنها مؤثر نبود، تا این که یکی از بستگانشان که فکر می کنم دایی او بود، گفت که اگر شما به قولتان عمل نکنید، ما هم کسی را داریم که بگوید، شما همسر او بوده اید.
با تعجب گفتم:
- یعنی این موضوع...
حرفم را دوباره قطع کرد و گفت:
- بله، یک توطئه است. البته شاید آنها برای محکم کاری خواسته اند با تراشیدن این آدم پای مرا برای همیشه از این زندگی ببرند، اما من که خلاف قولم عمل نکرده ام. در ثانی با این که طلاق من و بهروز قطعی شده و مدت عده هم گذشته، آنها چک را پس نداده اند و من هم سراغی از آن نگرفته ام.
گفتم:
- به هر حال با توجه به این موضوع باید قضیه چک را جدی بگیرید.
او هراسناک گفت:
- چک برای من مهم نیست. آنقدر تمکن مالی دارم که دغدغه نداشته باشم. اما...
دوباره سکوت کرد و من از فرصت استفاده کردم و گفتم:
- موضوع بیماری بهروز چیست؟ چرا او اصرار داشت که شما یکی، دو سال صبر کنید و وقتی او به یک سفر دور رفت، ازدواج کنید؟
صدای ضربان قلب خانم زرین شنیده می شد. او به شدت برافروخته شده بود.
- نه!... این موضوع هم اطمینان دارم که صحت ندارد. آنها توطئه کرده اند، اما چرا؟... چرا باید در باور بهروز بنشانند که او بیمار است. بهروز آدم پاک و صاف و ساده ای است. خیلی زودباور است و حتماً به او تلقین کرده اند که بیش از دو سال زنده نمی ماند. نه!... مردن بهروز به صلاح آنها نیست. حتماً در این مدت با معالجات دورغین به او می قبولانند که سلامتش را مدیون آنها است و...
ماجرا عجیب تر شد و من گفتم:
- این چه زندگی بود که برای او ساختید؟ آیا این پاسخ عشق و علاقه کسی است که همه زندگی اش را به پای شما ریخت؟
گفت:
- به خدا فقط به خاطر بهروز این کار را کردم.
- حالا صادقانه بگویید که چرا ماجرا را برای من شرح دادید. چه قصدی داشتید؟
- حقیقت این است که من هنوز هم بهروز را دوست دارم. وقتی او از زندگی من رفت. انگار امیدها و آرزوها و آمالم را از دست دادم. شاید هرگز فکر نمی کردم به این روز دچار شوم. حتی انتظار داشتم بهروز با مخالفت خودش مرا از ادامه این کار منصرف کند، اما روزی که او به خاطر من پذیرفت با آن زن در حضور من صحبت کند و یا وقتی که به خانه آنها رفت، احساسی تلخ وادارم کرد که به هر قیمت این ماجرا را به انتها برسانم، ولی می بینم، آنطور که من صداقت داشتم، آنها نداشتند.
خانم زرین رو به من ادامه داد:
- می توانم یک خواهش از شما داشته باشم؟
- چه خواهشی؟
- این که با همسر بهروز صحبت کنید. ببینید او چقدر از این ماجرا خبر دارد.
- من نمی توانم بدون اجازه شوهرش با او صحبت کنم.
- خب از بهروز اجازه بگیرید.
گفتم:
- چه توجیهی برای این کار بتراشم. بهروز شاید راضی نباشد، من با همسرش صحبت کنم. او به هر حال به خاطر نیما- پسرش- دل به این زندگی سپرده و قصد ندارد آن را به هم بزند.
- پس چرا آنها این دروغ ها را به او گفته اند؟
- نمی دانم، ولی پیشنهاد می کنم، شما او را فراموش کنید.
گفت:
- نه!... از فراموش کردن او حرف نزنید، می توانم کاری کنم که او هرگز مرا نبیند، اما نمی توانم از دلم بیرونش کنم.
- به هر حال خوب نیست، سایه شما بر زندگی آنها سنگینی کند. از این به بعد به دیدن بهروز نروید.
خانم زرین گفت:
- من هنوز به سؤال شما جواب کامل ندادم. واقعیت این است که هم راهنمایی می خواستم و هم احساس گناه می کردم.
- احساس گناه برای چه؟
- من بهروز را دوست داشتم و به خاطر لج و لجبازی شرایط ازدواج او و همسر جدیدش را فراهم کردم. هیچ وقت هم قصد نداشتم در زندگی آنها نقش داشته باشم، ولی بی شک تا پایان عمر او را از دور می دیدم تا شاید مرهمی بر اندوه درونم باشد، ولی در فرصتی هم که من داشتم، راجع به آن زن و زندگی گذشته اش تحقیق کردم. مسایلی را فهمیدم که دوست داشتم با شما مطرح کنم. از این رو از ابتدای زندگی خودم و بهروز را شرح دادم تا پی ببرید که من چقدر به بهروز و زندگی ام علاقه داشتم، و با نیت خدمت به بهروز اقدام به این کار کردم ولی وقتی فهمیدم چه اشتباهی کرده ام، خواستم در جریان باشید و بگویید چه کنم. من روی حرف های شما حساب می کنم.
گفتم:
- چه چیزی فهمیده اید؟
گفت:
- همسر اول رعنا- همسر بهروز- زنده است. الان هم نگهداری از فرزند رعنا را به او سپرده اند.
گفتم:
- خب، این که ایراد ندارد.
گفت:
- بله، ولی ماجرا به همین جا ختم نمی شود. شوهر او در زندان بوده که رعنا طلاق گرفته و مدت ها در شهر دیگری دور از خانواده اش همراه یکی از اقوام زندگی می کرده، تا وقتی شوهرش آزاد شد، به سراغ او نیاید. وقتی آب ها از آسیاب می افتد، او به تهران برمی گردد و در ظاهر زندگی عادی را دنبال می کند. شوهر او محکومیت طویل المدت داشته و این را وقتی آنها می فهمند، با خیال راحت رعنا و دخترش را به تهران می آورند، وقتی من با رعنا آشنا شدم و اصرار به ازدواج کردم، خانواده رعنا نوه شان را به خانواده شوهر اول می سپارند و مقدمات ازدواج رعنا و بهروز فراهم می شود. من در مدت حضور در خانه پدر رعنا، متوجه شدم که آنها مردد و هراسناکند این هراس را به حساب شکست در ازدواج اول و یا فوت همسرش گذاشتم. فکر کردم آنها دوست ندارند، کسی جای داماد فوت شده شان را بگیرد. به هر حال چندی پیش تلفن مشکوکی مرا به تکاپو انداخت. فردی گفت؛ تاوان این ازدواج را تو باید بدهی. من تعجب کردم، البته هراسی از چیزی نداشتم و حالا هم ندارم. وقتی قرار است بهروز نباشد، نمی خواهم خودم هم باشم. در این جستجوها فهمیدم که همسر اول رعنا از زندان آزاد شده و در به در دنبال رعنا است. او آدم خطرناکی است.
گفتم:
- وقتی بفهمد همسرش با بهروز ازدواج کرده راهش را می گیرد و می رود.
- من هم همین فکر را می کردم. ولی اتفاقاً اینطور نیست. او گفته تنها شانسی که رعنا دارد، این است که ازدواج نکرده باشد.
گفتم:
- یعنی قصد دارد با او ازدواج کند؟
- نه!... می گوید اگر با من ازدواج نمی کند، نکند. ولی هیچ کس هم حق ندارد شوهر او باشد.
- این را از کجا می دانید؟
- من زن کنجکاوی نیستم. به نوعی با خانواده او هم ارتباط پیدا کرده ام. شوهر او گفته، آب از سر من گذشته است. هر بلایی سرم بیاید، رعنا هم باید بسوزد. در واقع یک نوع لجبازی است.
گفتم:
- یعنی اگر بفهمد، بهروز با رعنا ازدواج کرده، جان بهروز هم در خطر است.
- دقیقاً همین است. چون این شرایط را من برای او فراهم کرده ام، احساس مسئولیت بیشتری دارم. حاضرم هر کاری برای سلامتی بهروز بکنم.
گفتم:
- اینطوری شما هم در خطر هستید. چون ممکن است آن مرد به نقش شما پی ببرد و خطری متوجه تان بشود.
- مهم نیست.
گفتم:
- اگر متوجه وابستگی بهروز به شما بشود...
حرفم را قطع کرد و گفت:
- آنها به همین دلیل هم چک را پس نداده اند.
من با خودم گفتم:
- اگر آن مرد سلامت بهروز و رهایی از رعنا را در گرو ازدواج با خانم زرین بگذارد چه شیر تو شیری می شود.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#20 | Posted: 23 Jul 2013 17:56 | Edited By: LionDesign
فصل هجدهم

با بهروز تلفنی تماس گرفتم. فردای روزی که با خانم زرین صحبت کردم، ماجرا به نظر من خیلی عجیب و پیچیده شده بود. هر بار که گره ای از یک معما باز می شد، گره کورتری به ادامه ماجرا زده می شد. تصمیم گرفتم موضوع را تا آخر دنبال کنم. البته فقط به خاطر بهروز و دوستی دیرینه ام با او.
- الو!... سلام.
بهروز که صدای مرا شناخته بود، گفت:
- سلام، چه خبر؟
به او توضیح دادم که با خانم زرین صحبت کردم. گفت:
- حرفهای مرا به او گفتی؟
- بله!... هرچه که باید می گفتم، گفتم. ظاهراً او هم می دانست که متوجه آمد و رفت او شده ای. می گوید، به پاس محبت هایش می خواهم هر روز متوجه سلامتش بشوم.
بهروز گفت:
- او لطف دارد، اما اگر نگران سلامت من بود، هرگز خانه ام را ترک نمی کرد.
گفتم:
- دلم می خواهد تو را زود به زود ببینم. اگر برایت مقدور نیست به دفتر من بیایی جایی را مشخص کن که من به دیدن تو بیایم.
بهروز پرسید:
- حالا چرا این اندازه به موضوع علاقه مند شده ای؟
خندیدم و گفتم:
- به خاطر تو!...
گفت:
- اینقدر خاطر من عزیر بود و نمی دانستم.
- نگفتی چطور می توانم تو را ببینم؟
- من جای خاصی ندارم. خانه ام تنها جایی است که می توانیم با هم راحت باشیم.
- اینطوری بهتر است. هم پسر کوچولویت را می بینم، هم برای اولین بار دعوت تو را برای شام می پذیرم.
خنده زیرکانه ای کرد و گفت:
- من گه نگفتم شام؛ اما برای این که ثابت کنم مدت ها از دیدن دوست خوب و با سخاوتی محروم بوده ای، دعوت تو را به خانه ام می پذیرم.
بهروز نشانی خانه اش را داد و در پایان صحبت هایمان گفت:
- خواهش می کنم زودتر از ساعت شش بعدازظهر نیایی که زحمت خرید خانه به گردن من است.
به او قول دادم که بعد از ساعت شش بیایم و تلفن قطع شد. پس از آن به خانه پدر شیرین زرین زنگ زدم و به شیرین گفتم:
- من به دیدن بهروز می روم و اگر صلاح بود او را در جریان ماجرا قرار می دهم. خواهش می کنم شما هم آماده باشید که اگر قرار شد دیگر او را دورادور هم نبینید بپذیرید.
او قبول کرد، اما تلخی پذیرفتن او چنان زیاد بود که در کام من هم نشست.
- به چشم... اگر شما صلاح بدانید، حرفی ندارم. به هر حال او هم باید زندگی کند.
گفتم:
- شما نباید انتظار داشته باشید که هر وقت دلتان خواست چیزی را شروع کنید و بعد هم که اراده تان بود آن را تمام کنید. به هر حال هر کس خربزه می خورد، باید پای لرز آن هم بنشیند. بنابراین اگر لازم باشد، باید همه چیز فراموش شود.
او پذیرفت و من تلفن را قطع کردم به این باور رسیده بودم که اینطوری بهتر است و او- خانم زرین- هم می داند که بالاخره باید قید این زندگی را بزند...

* * *

دسته گل بزرگی را با یک دوچرخه پسرانه که از یک نمایشگاه دوچرخه خریده بودم با خود بردم. نشانی دقیق و سرراست بود. بهروز هم انتظارم را می کشید. این را وقتی که صدای زنگ خانه شان بلند شد، فهمیدم.
- آمدم... دوست خوبم... آمدم.
در حیاط روی پاشنه چرخید و قبل از این که او مرا به داخل دعوت کند با تعجب گفت:
- این چه کاری است که کرده ای؟
- قابل شما را ندارد. امیدوارم پسرت هم خوشحال بشود.
بهروز با خنده گفت:
- فعلاً که پدرش می تواند از این دوچرخه استفاده کند. نیمای من هنوز کوچک است.
بهروز مرا به داخل خانه برد. وقتی به اتاق پذیرایی رفتیم، همسر جدیدش به استقبالمان آمد.
- خوش آمدید. آقا بهروز خیلی از شما تعریف می کرد.
لحن صحبت خانم بهروز خیلی سرد و بی روح بود. بهروز رو به همسرش گفت:
- ایشان همان آقای فردوس هستند. شما که با نوشته هایشان آشنایید. لازم به تعریف هم نبود.
همسر بهروز بی آنکه معطل بماند، گفت:
- به هر حال خوش آمدند. من مزاحمتان نمی شوم.
این را گفت و از اتاق رفت. من که تعجب زده شده بودم، رو به بهروز گفتم:
- همسرت ناراحت است؟
بهروز با ایماء و اشاره گفت:
- با هم صحبت می کنیم.
بعد هر دو روی مبل های ساده اتاق پذیرایی نشستیم و من دسته گل را روی میز گذاشتم و نگاهی به اتاق انداختم.
- خانه نقلی و خوبی داری.
- دو خوابه است. اجاره اش را تازه تمدید کرده ام. خدا را شکر صاحبخانه خوبی داریم.
با اشاره به بهروز گفتم:
- اینجا برای صحبت مناسب است؟
- قرار است همسرم و نیما به منزل پدرشان بروند.
این عبارات با ایماء و اشاره همراه بود. یعنی کمی صبر کن تا او برود. من گفتم:
- از کارت برایم حرف بزن. راضی هستی؟ تفاوت این کار با مطبوعات چیست؟
گفت:
- کارمند حسابداری هستم. هیچ رابطه ای میان این کار با کار مطبوعات نیست، اما درآمدش بد نیست. قرار است همین روزها وام بگیرم. شاید یک خانه بخرم. شاید هم...
صدای بسته شدن درآمد.
- رفت!...
این را بهروز گفت. من ناباورانه گفتم:
- فکر کردم یک سینی چای می دهند و بعد...
- نگران نباش، تا شب آنقدر چای به خوردت می دهم که دلت را بزند.
رفتار عجیب همسر بهروز، جای سؤال های زیادی را در ذهنم باز کرده بود.
- خب دوست من، هرچه سؤال داری بپرس.
گفتم:
- دلم می خواهد راجع به خانم زرین با تو صحبت کنم. البته شاید تعجب کنی. همانطور که من تعجب کردم.
بهروز گفت:
- من از شنیدن هیچ چیز تعجب نمی کنم. حتی اگر به من بگویی الان شب است. قبول می کنم.
- یعنی تعجب نمی کنی اگر بشنوی که هیچ کس در زندگی شیرین نیست. حتی آن جوانی که گفته قصد دارد با او ازدواج کند، بازیگر یک سناریوی ساختگی است؟
- متوجه منظورت نشدم. من خودم با او صحبت کردم. چطور می گویی، او بازیگر است؟
گفتم:
- خانم زرین اینطور می گفت. او استدلال های زیادی داشت. معتقد بود، هیچ چیز دروغی جز آن ماجراهای خنده دار اول زندگی که هر دوتان را به اهواز کشاند، نگفته است. او می گفت برایش توطئه کرده اند.
بهروز گفت:
- توطئه یعنی چه! اگر می گفت خودم برای خودم توطئه کرده ام عاقلانه تر بود. چه کسی برای او توطئه کرده است؟
- البته همه تقصیرها متوجه خودش بود.
رو به بهروز ادامه دادم:
- من هم نمی دانم چرا این ماجرا را دنبال می کنم، چون تو الان یک زندگی خوب داری و او هم علی رغم خوبی ها و بدی هایش از این زندگی رفته و لزومی ندارد، بیش از این اسمش و حضورش در این زندگی باشد. به همین خاطر امروز می خواهم هرچه می دانم به تو بگویم و تو هم هرچه صلاح می دانی به من بگویی تا او را نیز متوجه کنم. که از این زندگی برود و به خوشبختی تو دوباره لطمه نزند.
بهروز گفت:
- چه کسی گفته است من خوشبخت هستم. با این حال دیگر حوصله عشق های لیلی و مجنونی و شیرین و فرهادی را ندارم. می خواهم در غم خودم بسوزم و بسازم.
گفتم:
- به هر حال باید ماجرا تمام شود. پس بهتر است هر دو ذهنیت هایتان را عوض کنید و ماجرا را تمام شده بدانید.
سپس ادامه دادم:
- هیچ مردی در زندگی او نبوده و نخواهد بود. او هرگز قصد ازدواج ندارد. حتی نمی خواهد وارد زندگی تو بشود. فقط نگران سلامتی ات است. دوست دارد بداند چه بیماری داری؟
گفت:
- نمی دانم، خیلی گرفتار توهم هستم. البته فکر می کنم سرطان داشته باشم. دکتر معالج هم به نوعی تأیید کرده. البته او می گوید؛ تومور مغزی تو خوش خیم است. قرار شده، چندی بعد یک «بیوپسی» انجام بدهم تا خیالم راحت بشود.
گفتم:
- دکتر چطور این تشخیص را داده، آیا آزمایش و عکسبرداری انجام شده؟
گفت:
- بله، اتفاقاً آزمایش ها و عکس ها و سی تی اسکن را خودم دارم.
گفتم:
- چند تا پزشک این را تأیید کرده اند؟
- فقط یک پزشک.
گفتم:
- این پزشک را چه کسی به تو معرفی کرده است؟
- پزشک خانوادگی رعنا و خانواده اش است.
- اجازه می دهی آزمایش ها و عکس هایت را من به یک پزشک دیگر نشان بدهم. حتی دوست دارم سیر دارویی تو را هم نشان بدهم.
- منظورت از این کارها چیست؟
گفتم:
- می خواهم بعد از دیدن آزمایش ها با اطمینان به تو بگویم که سالم هستی.
وقتی بحث به اینجا رسید، برای این که حرف را عوض کنم، پرسیدم:
- مشکل همسرت چیست؟
گفت:
- مدتی است به کلی عوض شده بدخلقی می کند. دوست ندارد با کسی رفت و آمد داشته باشیم حتی می گوید، سر کار نرو.
وقتی تعجب مرا دید، گفت:
- فکر می کنم ماجرا به همسر سابقش برگردد.
- چطور؟
- نمی دانم، انگار خانواده همسرش قصد دارند، فرزندش را به او برگردانند. البته از نظر من مهم نیست، ولی او خیلی ناراحت است.
پرسیدم:
- در مورد ازدواج قبلی او چه می دانی؟
- ظاهراً همسرش اعتیاد داشته و الان گویا مرده است.
وقتی بهروز این را گفت با تعجب پرسید:
- چرا این سؤال ها را می کنی؟
گفتم:
- فقط برای کنجکاوی.
- نه!... حقیقتش را بگو.
اصرار بهروز آنقدر ادامه پیدا کرد که گفتم:
- فکر می کنم، همسر او زنده باشد.
بهروز با ناراحتی گفت:
- یعنی او دوست دارد از من جدا بشود؟
گفتم:
- من این حرف را نزدم. اما حدس می زنم او از زنده بودن همسر سابقش ناراحت است. احتمالاً بیم دارد که زندگی اش با تو به هم بخورد.
- اما برای من مهم نیست. زنده بودن و یا نبودن او ربطی به زندگی ما ندارد. من از او بچه دارم، بنابراین اجازه نمی دهم زندگی ام را ترک کند.
- از تو غیر از این هم انتظاری نیست، اما باید روال زندگی ات را بهتر بکنی.
- خانواده اش هم عوض شده اند، شاید آنها هم از این وضع ناراحت باشند.
گفتم:
- شاید، اما بهتر است تو بیشتر مراقب باشی. ممکن است آن مرد به دیدن تو بیاید. حتی مجبورت کند که همسرت را طلاق بدهی.
بهروز که پیدا بود عصبانی است. گفت:
- طلاق!... نه!... تا وقتی او دوست داشته باشد با من زندگی کند، هیچ کس نمی تواند مرا وادار به طلاقش کند.
- من خواستم این موضوع را هم بگویم و از تو اجازه بگیرم که با خانواده همسرت و همسر سابق او صحبت کنم.
بهروز گفت:
- چه صحبتی؟ او حق ندارد مزاحم زندگی من باشد. من شکایت می کنم. او را به زندان می اندازم من راجع به ناموسم با هیچ کس حرفی ندارم.
- حرف تو منطقی است، ولی آنطور که من شنیده ام او منطق ندارد. یک آدم زندانی که تازه آزاد شده و دلش پر از کینه است.
- زندانی!... کینه؟... چه کینه ای از من دارد. همسر او طلاق گرفته و چند سال هم از جدایی اش می گذرد.
- اجازه می دهی من ماجرا را دنبال کنم؟
- باشد، اما...
- سعی می کنم همه چیز را با خوشی تمام کنم.
- باشد، من فقط نگران نیما هستم.
به بهروز اطمینان دادم که مشکلی برای او و نیما و همسرش پیش نخواهد آمد. اما خودم واقعاً مطمئن نبودم که بتوانم آن مرد را آرام کنم. به هر حال باید تلاش خودم را می کردم. تا پاسی از شب من و بهروز با هم صحبت کردیم و بعد من به خانه آمدم. روز بعد، وقتی در اتاقم بودم تلفن زنگ زد.
- الو!... ببخشید، خانمی به اسم زرین با شما کار دارد.
ارتباط برقرار شد.
- الو! سلام. من شیرین هستم.
- سلام خانم حالتان چطور است؟ چه خبر؟
- من با شوهر سابق همسر بهروز صحبت کردم. چه موقع فرصت دارید نتیجه را برایتان بگویم.
- تلفنی بگویید.
- نمی توانم، حتماً باید حضوری باشد. شنیده های من خیلی جالب است.
- ماجرا را هیجان انگیز نکنید.
- نه!... نه!... این ماجرا به اندازه کافی عجیب هست.
- الان بیایید...
- من تا یک ساعت دیگر می آیم...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / همسفر خاطره بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites