تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#91 | Posted: 6 Aug 2013 21:19




چرا نمي خوري،غذا سرد شد.
-چي؟...
-حالت خوبه.
سعي كردم لبخند بزنم در حالي كه دلم مي خواست فرياد بزنم،من از نگاه دلسوزانت بيزارم.
-نه...يعني آره،من مي رم دستامو بشورم.
از پشت ميز بلند شدم،حامي گفت:
-طنين.
-بله.
-حالت خوبه؟
-البته،چند بار مي پرسي.
-مطمئني؟
-چيه،مي خواي منو كنار طناز بخوابوني.
-خدا نكنه،برو دستاتو بشور اين غذا سرد شد و از دهن افتاد.
-شما شروع كنيد.
-منتظرت مي مونم،غذا خوردن تنهايي لطفي نداره.
يه نيمچه لبخند زدم و از اون با آن نگاههاي نگران برادرانش فرار كردم.دستم رو زير شير آب گرفتم و چند مشت آب به صورتم زدم و به چهره خيسم نگاه كردم،تصوير توي آينه گفت:
-چته طنين،با دست پس مي زني و با پا پيش مي كشي.
-نخير...فقط.
-فقط چي؟
-هيچي،بره به جهنم.
عاشق شدي؟
-من!بهش عادت كردم.
-خدا از دلت خبر داره.
چشمم رو بستم و زيرلب چند بار گفتم:بهش فكر نكن،بهش...فكر نكن.
از جا دستمالي،دستمال كلنكسي جدا كردم و صورت و دستامو خشك كردم و سر ميز برگشتم و بدون اينكه به حامي نگاه كنم سرجام نشستم.
-كم كم داشتم نگران مي شدم،مي خواستم بيام دنبالت.
حامي كاب بختياري سفارش داده بود،غالب كره رو از جلدش جدا كردم و سر چنگال زدم و روي برنجم چرخاندم،برنج سرد شده بود و كره رو آب نمي كرد.
-بذار غذات رو عوض كنم.
-نه،همين خوبه.
-پس حداقل اجازه بده،بدم گرمش كنم.
همانطور كه كره را با قاشق از سر چنگال جدا مي كردم گفتم:نيازي نيست.
حامي چند قطعه كباب روي برنجم گذاشت و گفت:
-شروع كن.
بايد فاصله ام را با حامي زياد كنم،در غير اينصورت خيلي ضربه مي خورم.
-بهتون نمیاد آدم بدقولي باشيد.
با تعجب به حامي نگاه كردم،گفت:
-شما گفته بودين سعي مي كنيد منو همراهي كنيد اما شما حتي شروع نكرديد.
تكه كابي را سر چنگال زدم و جلو دهانم بردم و گفتم:
-اينم شروع.
-فكر مي كردم خارج از بيمارستان روي اشتهاي شما اثر مي ذاره،اما انگار اشتباه كردم.
-من آدم كم غذايي هستم.
-چه آدم قانعي،همه چيز در حد كم.
با قاشق كمي برنج رو زير و رو كردم و گفتم:
-در همه چيز حد كم رو قبول نمي كنم.
حامي ظرف سالاد رو جلوي من گذاشت و گفت:
-اون كه بله،قبلا صابونش به تن ما خورده...حالا كه غذا نمي خوريد سالاد بخوريد.
برش خياري رو با چنگال برداشتم و اون رو چرخوندم،ميلم نمي كشيد.
-مطمئن باشيد روش سيانور نريختن،بخوريد.
با تعجب به حامي نگاه كردم درباره چي حرف مي زد،با چنگالش به دستم اشاره كرد.تازه فهميدم كه منظورش خيار سرگردانه،اون رو در دهانم گذاشتم و با پوزخندي گفتم:
-اگر كسي اين كارو در حقم كنه بزرگترين لطفو كرده.
فك حامي از جويدن باز ايستاد،چشمانش رو ريز كرد و گفت:
-حقيقتو نمي گيد...(قاشق و چنگالش رو درون بشقابش گذاشت و با دستمال دهانش رو پاك كرد و گفت)چيه،چرا اينقدر پكري؟...طناز و بهانه نكن كه باور نمي كنم چون تا وقت بيايم رستوران حالت خوب بود،ناگهان منقلب شدي.مي دونم من و تو سابقه دوستي نداريم اما قول مي دم تو اين لحظه برات مثل يه دوست خوب باشم،از حالا تا بعد...قبوله

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#92 | Posted: 6 Aug 2013 21:23




ميدوني علت موفقيت من تو تجارت چيه؟ من علاوه بر استعداد و شم اقتصادي , روانشناس
خوبي هم هستم ... حالا هم با اطمينان صد درصد ميگم دروغ ميگي .
از صراحت كلامش جا خوردم و گفتم :
دست شما درد نكنه.
رك گفتم حواستو جمع كني... با دروغ گفتن به من مشكلت حل نميشه.
با گفتن حقيقت هم مشكلم حل نميشه.
از كجا اينقدر مطمئني , شايد من تونستم حلش كنم.
نميتونيد.
حداقل كاري كه ميتونم بكنم اينكه يه سنگ صبور باشم تا تو هم سبك بشي .
مشكل من , شما و خانوادتونه .
حامي همان چهره سرد و غير قابل نفوذ را به خودش گرفت و گفت :
تو چرا هر وقت كم مياري چنگ ميندازي به اين موضوع قديمي .
اين موضوع براي شما كهنه و قديمي شده اما براي من مثل روز اولش تازه است .
اگر ميخواهي درد تو نگي محكم و با شجاعت بگو نميگم چرا كوچه پس كوچه ميزني.
جلوي ميز مدير رستوران ايستاديم و مدير بعد از كلي تعارف تيكه و پاره كردن شروع به
حساب كردن ميز ما كرد , حامي قبل از پرداخت سوئيچ رو به من داد و گفت :
تو ماشين منتظر باش .
***
با احساس دستي روي شانه ام , سرم را بلند كردم . نگار با چشماني قرمز , دستش را جلوي دهانش گرفته بود و در حالي كه اشك ميريخت گفت :
چه بلايي سر طناز اومده ؟
به چشماش نتونستم نگاه كنم , به زمين خيره شدم و گفتم :
نميدونم كدوم نامرد از خدا بي خبر , جمجمشو خرد كرده (با دست به اتاقش اشاره كردم )
گذاشتنش تو آكواريوم , فقط از پشت شيشه ميتوني ببينيش .
نگار به سمتي كه اشاره كردم رفت , لحظه اي نگاهش كردم و بعد كنارش رفتم وگفتم : تو از كجا فهميدي ؟
زنگ زدم خونتون تابان گفت ,چند روزه ؟
دو روز پيش اين بلا رو سرش آوردن .
فكر كردم اشتباه شنيدم و شوكه شدم , گوشي تلفن توي دستم خشك شد ... چرا زودتر به من خبر ندادي ؟
حال درستي نداشتم .
برو خونه استراحت كن , قيافه ات داد ميزنه حالت خوب نيست , من اينجا هستم .
نميتونم ازش دور شم .
حال شوهرش چطوره ؟
احسان وضعش بهتره ... يه چاقو تا دسته تو چند سانتي قلبش فرو كرده بودن , اما خدا رو شكر الان رو به راهه .
كجا اين بلا سرشون اومده ؟
پارك جنگلي لويزان .
پليس چي ؟ كاري كرده .
با سر تكذيب كردم و هر دو در سكوت به طناز از دنيا بي خبر , خيره شديم .
***
الان يك هفته , يعني هفت روز كه چشمان طناز باز نشده .ديروز احسا ن را مرخص كردن , درسته كه از لحاظ جسمي رو به بهبوده اما روحا بيماره .با اصرار حامي رو مجبور كرد او را براي ديدن طناز بياره ,خيلي بي تاب بود اما از روزي كه طناز رو روي تخت ديد كه با سيم به دنيا وصلش كردن افسرده شده و مرتب تكرار ميكنه , من طناز كشتم مثل ديوونه ها شده حال ما هم بهتر از اون نيست .مامان كمكم داره مشكوك ميشه , خسته شدم از بس جلوش فيلم بازي كردم و با طناز خيالي تلفني جلوي مامان حرف زدم . مرخصيم تمام شده ويك پام تو هواپيماست از اين كشور به اون كشور يك پام هم تو بيمارستان . نگار بيچاره در غيابم جور منو ميكشه .
توي اين شبهاي بلند پاييز و انتظار توي بيمارستان فقط نماز خواندن كه منو آروم ميكنه , اون هم مديون خانوم مقدم هستم كه با شرم وخجالت ازش خواستم نماز خواندن يادم بده كه خيلي مشتاق و با رويي باز قبول كرد.
هر بار كه رو به خدا مي ايستم احساس ميكنم چيزي در وجودم در حال رشد كردنه , تا به حال فقط خداخدا ميكردم اما حالا خدا رو با پوست و گوشتم حس ميكنم . براش حرف ميزنم , حرفهايي كه نميتونم به كسي بگم رو اون خوب گوش ميكنه بعد آرومم ميكنه يك آرامش الهي ...
حامي يا به قول نگار برادر حامي سخت دنبال پرونده طناز و احسانه , گويا اينها اولين قرباني و آخرين قرباني نيستند اما از ميان تمام قربانيان اين گره مخوف خوش شانس تر بودن كه زنده ماندن . دو روز پيش هم در همان حوالي به زن و مرد ديگه اي سوء قصد شده كه متاسفانه مرد به قتل رسيده اما از همسرش خبري نيست .
حالا بيشتر از قبل خدا رو شاكرم كه خواهرم زندست حتي اگر معلوم نباشه كي چشم باز ميكنه فقط از خدا ميخوام كمكم كنه , بايد ذره ذره اين موضوع را به مامان بگم اما كو قدرتي كه بتونه كلامي از اين حادثه پيش مامان حرف بزنه .
***
طنين.
ها.
با توام حواست كجاست ... دختر تو آدم آهني هستي , بيست و چهار ساعته سر پا بودي و به محض فرود آمدن دوباره سر و كله ات اينجا پيدا شده .
نگار دلم براش تنگ شده .
كف دستم را به شيشه چسباندم و صورتم را جلوتر بردم تا دقيق ببينمش , گفتم :
نميدوني شيفت كاري خانوم مقدم هست يا نه ؟
توي اين مدت تمام پرسنل بخش لطف زيادي به ما داشتن اما من با خانوم مقدم راحت تر بودم .
نچ من هم پيش پاي سر كار خانوم رسيدم , ديشب برادر حامي اينجا بود.
نميدونم نگار چرا به حامي , برادر حامي ميگفت شايد واقعا به نظرش او برادروار بود اما من دوست نداشتم او را به چشم برادر ببينم.هر چند به نگار زياد روي خوش نشان نميداد و نگار هم از شب نامزدي طناز فاصله اش را با حامي حفظ كرده بود و ميگفت , اينقدر كه از حامي حساب ميبرم از بابام نميبرم بايد با اين پسره دست به عصا رفتار كرد.
از پشت شيشه بوسه اي براي طناز فرستادم و گفتم :
من ميرم ببينم خانم مقدم رو پيدا ميكنم .
تو چته ؟ پريشوني .
به در بسته اتاق كناري نگاه كردم و گفتم :
روزهاي اولي كه طناز و بستري كرده بودن از اين اتاق يك برانكارد خارج شد ... مريض اين اتاق مرده بود (بغض گلومو فشرد) ديشب به محض گرم شدن چشمام , خواب ديدم همون برانكارد از اطاق طناز خارج شد. من جيغ مي كشيدم اما اونها بدون توجه به من , طناز و ميبردن .ميدويدم اما بهشون نميرسيدم ... وقتي بيدار شدم داشتم ديوونه مي شدم هزار كيلومتر ازش دور بودم , به حامي زنگ زدم گفت كه حال طناز خوبه وخودش هم كنارش ايستاده .
طنين تو خسته اي هم جسما هم روحا , اون كابوس هم نتيجه ي همين خستگي و نگراني مفرط توئه.
شايد , اما نياز دارم لمسش كنم و گرماي دستشو حس كنم . من رفتم ...
تو همين جا باش من ميرم دنبال خانوم مقدم ...
طنين جان كاري داشتي ؟
از جا پريدم ، خانم مقدم بود نفهميدم كي با نگار آمده بود.
سلام ، خسته نباشيد .
طنين،من ميدونم توي اين اتاق خواهرته اما اگر كس ديگه اي مي ديدتت فكر ميكرد داري نامزدتو اين چنين عاشقانه نگاه ميكني.
بي اعتنا به تيكه نگار ، به خانم مقدم گفتم ؟
ميتونم برم داخل اتاق طناز ؟
طنين جان ميدوني دكترش چقدر روي اين موضوع حساسه .
نگار به دادم رسيد و گفت :
خانم مقدم ، طنين ديشب خواب بدي ديده و خيلي نگران طنازه ،قول ميده زياد تو اتاق نمونه .
خانم مقدم نگاهي به من و نگار انداخت و معلوم بود تو رودرواسي مونده ، گفت :
باشه ... من با مسئوليت خودم اين كار رو ميكنم ، شما هم برام دردسر درست نكنيد.
در اتاق را باز كردم توي اين مدت ديگه خودم ميدونستم بايدچكار كنم ،روپوش سفيد و با كلاه نايلوني استريل را پوشيدم و كنار طناز ايستادم .خانم مقدم گفت :
وقت داروي بيمار است ، من ميرم شما هم زياد داخل اتاق نمونيد .
با سر قول دادم و كنار طناز روي صندلي نشستم ، دستش را در دست گرفتم و با صدايي سنگين از بغض گفتم :
طنازي خواهر گلم ، مي دوني چند روزه چماي خوشگلت رو باز نكردي .خواهرم نميگي طنين دق ميكنه ، طنين ديگه تحمل نداره و داره از پا مي افته . طناز گلم به مامان چي بگم ، بهانه هام تموم شده اما خواب تو تمام نشده . طناز ، تابان خواهر ساكت نمي خواد مي دوني چند بار اومده پشت اين شيشه و با بغض برگشته . طناز چرا جوابمو نميدي ... احسان داره ديوونه ميشه ، تو رو خدا چشماتو باز كن ... طناز تو كه بي رحم نبودي .
حس كردم پلكهاش تكان ميخوره ، نه توهم نبود و دستش هم به نرمي تو دستام تكان خورد .
طناز ... طناز چشماتو باز كن .
دستگاه ها جيغ ميكشيدن و من بي توجه به آنها به طناز التماس ميكردم كه اتاق پر شد از دكتر و پرستار و كسي منو به عقب هل داد ، دكتر فرياد ميزد و هر لحظه يه چيز ميخواست .
آدرنالين ... زود آدرنالين ... ايست قلبي ، دستگاه شوك ... يك ... دو ... سه.
طناز بلند شد و دوباره به تخت كوبيده شد ، دنيا جلوي چشمانم چرخيد و صداي خنده طناز به گوشم رسيد و بعد صداي گريه و ديگر هيچ ، همه جا تاريك شد ...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#93 | Posted: 6 Aug 2013 21:27 | Edited By: andishmand




صداها در سرم ميپيچيد ، كسي بالاي سرم حرف ميزد و بعد به يكباره همه صداها قطع شد. كنار دريا بودم و پاي برهنه روي ماسه ها ميدويدم تا به پدر رسيدم ، مامان كنارش نشسته بود و تابن سه ،چهار ساله در آغوشش بود . از مامان پرسيدم پس طناز كو كه پدر با دست به دريا اشاره كرد ، دختر بچه اي ده ساله در آب دريا بالا و پا يين مي پريد . به مامان و بابا نگاه كردم ، هر دو جوان شده بودن اما من در همين سن خودم كه بودم هستم . نگاهم به دريا كشيده شد طناز داشت دست و پا ميزد به سمت دريا دويدم اما نمي توانستم وارد آب شوم ، جيغ ميكشيدم و نيرويي منو از طناز دورتر مي كرد.
چشمانم را باز كردم نگار كنار پنجره داشت با موبايل حرف ميزد ، زير لب زمزمه كردم ((طناز)) و ياد كار اون دكتر جلاد با پيكر ظريف طناز افتادم و از روي تخت بلند شدم و در اتاق رو باز كردم كه نور شديدي به چشمم خورد ، دستم را سايبان چشمم كردم و از اتاق بيرون آمدم . صداي نگار از پشت سرم مي آمد ،از جلوي ايستگاه پرستاري گذشتم كسي گفت :
خانم كجا ؟
فقط يك فكر در ذهنم مي چرخيد ، طناز... بايد طناز را ببينم . راهي اتاق طناز شدم . حامي روي صندلي نشسته بود سرش رو بلند كرد و منو كه ديد از جاش بلند شد و به سويم آمد ،خواستم از كنارش بگذرم اما دستش را سد راهم كرد .
كجا؟... اين چه معركه اي كه راه انداختي .
به چهره پر اخم و جديش نگاه كردم و گفتم :
طناز.
طناز حالش خوبه ... به هوش نيامده اما خوبه .
من صبح ديدم كه ...
درسته صبح چند ثانيه قلبش ايستاد ، اما دكترها دوباره قلبشو احيا كردن .
دروغه .
اگه دروغه من پشت در اين اتاق چكار ميكنم .
دستم را روي پيشاني گذاشتم وگفتم :
ميخوام طنازو ببينم.
تو حالت خوب نيست ببين با دستت چكار كردي .
به دستم نگاه كردم خوني بود ، كنار پايم روي سراميك سفيد هم با چند قطره خون سرخ شده بود . صداي شاكي نگارو مي شنيدم اما نمي ديدمش .
خواب بود و من هم داشتم با تلفن حرف ميزدم كه صداي افتادن چيزي رو شنيدم و ديدم خانم بدون توجه به سرم توي دستش پا شده راه افتاده ، هر چه صداش كردم گوش نكرد.
حس كردم زير پام داره خالي ميشه ، با صدايي كه بيشتر شبيه ناله بود گفتم :
من بايد طناز ببينم
دستان قدرتمندي ،منو نگه داشت و بعد صداي حامي رو شنيدم.
صبح دچار شوك عصبي شدي بايد استراحت كني ، توي اين مدت خيلي از خودت كار كشيدي و داري از پا مي افتي .
چرا صداها رو كشدار ميشنوم ؟ نگار چي ميگه ؟ احساس بي وزني ميكنم ، كي داره منو راه ميبره .
چشمم رو باز كردم ، اتاق تاريك بود و نور ضعيفي از درز زير در ديده مي شد . دست چپم را بالا آوردم ساعتم نبود ، خواستم كمي بچرخم اما دست راستم به تخت بسته بود . چشمم به تاريكي عادت كرد ، به دست راستم سرم وصل بود . كمي خودم را تكان دادم ، مي خواستم دستم را باز كنم كه صدايي گفت :
بيدار شدي ؟
موجودي با هيبت سياه حركت كرد و بعد نور شديدي تابيد ، لحظه اي چشمم را بستم و بعد باز كردم و حامي را ديدم . با تغير گفتم :
اين چه مسخره بازيه ، چرا دستم را به تخت بستيد و منو ميپاييد .
خودت كاري كردي كه دستت را به تخت ببندن ،دكترت اينو تشخيص داد ... قصد ترساندن شما را نداشتم بخاطر اينكه شما استراحت كنيد اتاق رو تريك كردم ... بهتريد ؟
شروع به تقلا كردم و گفتم :
دستمو باز كن .
تا سرم تموم نشه امكان نداره ، دستور اكيد دكتر.
يا دستم رو باز ميكني يا اين بيمارستان رو روي سر شما و دكتر جونتون خراب ميكنم .
به جثه شما نمياد لودر باشيد ... اصلا يه كاري ، حالا كه خوابيدن روي اين تخت سخته بگم پرستار يه خواب آور تو سرم تزريق كنه .
شما حق نداريد اين كارو كنيد.
پس مثل يه دختر خوب بگير بخواب .
تو اينجا چكار ميكني ، چرا خواهرمو تنها گذاشتي .
نگران خواهرت نباش.
به من دروغ گفتي ، خواهرم .
خواهرت خوبه ، حالا هم نگار خانم پشت در اتاقش نشسته .. بگير ب ...خواب.
بعد به زور منو روي تخت خوابوند.
تو برو بالاي سر طناز باش ... برو .
ناراحتي از اينكه اينجام .
نه مي خوام تو مراقب خواهرم باشي ، تو ... تو اونجا باشي من خيالم راحت تر ، خواهش ميكنم .
ملتمسانه نگاهش كردم ، حامي دستاشو بالا گرفت و گفت :
باشه باشه ، اما يه شرط داره .
قول ميدم هر چي بگي قبول كنم .
تو تا صبح از اين تخت پايين نمي آيي ، تاكيد ميكنم تا صبح .
قبول ميكنم ... حامي ؟ طناز چطوره ؟ صبح خيلي ... من باهاش حرف زدم اون مي شنيد خودم ديدم پلكهاش تكون خورد .
تو خيلي خستهاي و دچار توهم شدي .
توهم نبود.
شايد گفتنش درست نباشه با وضعيتي كه تو داري ، اما خواهرت ... صبح براي چند ثانيه (حامي چنگي به موهاش زد) طناز صبح براي ده ثانيه مرد ، قلبش ايستاد ... طنين تو بايد كم كم اين وضعيتو قبول كني و خودتو براي هر پيشامدي ، آمده كني ... بايد مادرتو با اين اتفاق روبرو كني .
دست آزادمو روي گوشم گذاشتم و چشمامو محكم بستم و فرياد زدم :
كافيه نميخوام بشنوم ... اين امكان نداره ، طناز زنده مي مونه .اون چشاي ميشي قشنگش رو باز مي كنه ، برام حرف ميزنه ... جوك تعريف مي كنه ، خاطات خنده دارشو از شيطنت هاي خودشو نگار ميگه ، سرم داد ميزنه و با نقشه هاي من مخالفت ميكنه ، ناز ميكنه و سر به سر تابان مي ذاره ... حامي بگو ، بگو اين اتقاق مي افته ، بگو خواهرم تركم نمي كنه ...
در اتاق به شدت باز شد و پرستار ميانسالي وارد اتاق شد گفت :
اينجا چه خبره ؟آقا ، دكتر به شما گفت مريضتون مريضتون نياز به استراحت داره ... شما بخشو گذاشتين رو سرتون .


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#94 | Posted: 6 Aug 2013 21:33




بي توجه به پرستار پر التماس تر از قبل آستين حامي رو كشيدم و گفتم :
حامي بگو ... خواهرم زنده مي مونه ، تو قول دادي براي درمانش كمكم كني ... حامي به خاطر احسان بگو دكترها كارشونو انجام بدن . تو گفتي بهترين دكتراي ايرانو مي آري به بالينش ، نگفتي .
حامي انگشت اشاره اش را روي بينيش گذاشت گفت :
هيس ... من سر قولم هستم ، اما با خواست خدا نميشه جنگيد ... حالا هم اگر يك درصد به خواهرت اميد باشه نمي ذارم دستگاه ها رو ازش جدا كنند . حالا استراحت كن ، دوستت رو مي فرستم پيشت ... طنين ، تو بايد قوي باشي ...
حامي ادامه حرفشو خورد و از اتاق بيرون رفت ، پرستار كنارم آمد .گفت :
مي خواهي بهت خواب آور تزريق كنم ؟
نه ... اين سرم لعنتي كي تموم ميشه ؟
اگر مي خوا هي از روي اين تخت بلند شوي بايد بگم تا دكتر اجازه نده بايد روي اين تخت بموني .
حيف كه به حامي قول داده بودم وگرنه نشونش ميدادم كسي نمي تونه به اجبار منو موندگار كنه ، اما قول نداده بودم زبونمو نگه دارم .
اين دكتراي احمق اگه عرضه دارند كاري براي خواهرم انجام بدن ، يك آدم سالم مثل من نيازي به دارو ، تخت بستن نداره و شما هم بهتر بريد به كارتون برسيد .
ملحفه را روي سرم كشيدم و بعد از چند دقيقه دستي ملحفه را از روي سرم كنار زد ، نگار بود . نگاهي به اطراف انداختم پرستار نبود ، دوباره چشمم را بستم .
نگار صداشو كلفت كرد و گفت :
سلام دوست خوبم ، شرمنده كه برات ايجاد زحمت كردم ...(حوصله نگار و طعنه هاش رو نداشتم و چشمامو بستم )هه كلاغه خبر داد كه زبونت راه افتاده ، من در عجم تو اگر تمام اعضاي بدنت از كار بيفته اين زبون تند و تيزت به قوت خودش باقيه .
نگار حوصله ندارم .
به جاي تو من زياد دارم ، ميخواي قرض بدم .
نه تو فقط ساكت باش كفايت مي كنه .
منو ساكتي ! عمرا ... طنين اين پسر داييت ، سعيد با حامي مشكل داره ؟
چشممو باز كردم و با حيرت گفتم : نه ، چطور ؟
بماند .
نگاهي به نگار كه لبه تخت كنار دست بسته ام نشسته بود ، كردم و گفتم :
نگار دستمو باز ميكني .
نچ ، منو با دكتر و پرستار و حامي در ننداز .
پس اين كار ، كار حامي بود نه ؟
من گفتم كار حاميه ( دست را جلوي دهانش گرفت و بين شصت و انگشت اشاره اش را گاز گرفت و گفت ) خدايا توبه ... دختر ، تو چرا حرف مي ذاري تو دهن من .
دلقك بازي كافيه اينو باز كن .
نچ ... پس سعيد با حامي مشكل نداره .
اگر دارند من خبر ندارم ، به تو هم ربطي نداره .
از من مي خواهي دستتو باز كنم ... جواب سر بالا مي دي ، من خرو بگو داشتم خر مي شدم دستتو باز كنم اما دلسوزي به تو نيومده .
من نميدونم ، حالا تو چرا گير دادي به رابطه اين دو تا .
آخه وقتي سعيد آمد ساغتو گرفت و گفتم حالت بهم خورده و بستريت كردن ، گفت چرا ؟
من هم همه چيزو تعريف كردم ، وقتي فهميد حامي به عنوان همراه كنارت مونده اخماش رفت تو هم .
هيچي ديگه دل نمي كند بره تا اينكه حامي آمد و آقا دوباره ترش كرد ، ديگه من آمدم خدمتتون و از مشروح اخبار خبر ندارم كه كار به زد و خورد و يقه و يقه كشي رسيد يا نه .
به حرفهاي نگار فكر كردم رفتار سعيد شب نامزدي طناز ، تو سالگرد پدر با حامي خيلي سر سنگين بود اما با احسان كه مانع رسيدن او به طناز شده بود چنين رفتاري نداشت .
هوي كجايي؟ رفتي تو هپروت ، بالاخره اين داروها كارتو ساختن .
چي ميگي تو ؟
خدايا اگر بيماري نصيب من مي كني كه پرستارش باشم يا خوش اخلاق باشه يا مثل طناز خواب ... واي صبح ، از يك طرف طناز و از طرف ديگه تو پخش زمين شده بودي ، هر چند وقتي قلب طناز احيا شد تو ديده شدي ... دكترش كلي داد وبيداد كرد كه تو توي اتاق چكار ميكني ، بيچاره خانم مقدم زير بغلتو گرفته بود و داشت به زور بلندت ميكرد اما دكتر هم دست بردار نبود . وقتي تورو بستري كردن زنگ زدم به برادر حامي بگم ، داداش بيا كه يكي از خواهرات از دست رفت . هر چند اولش من لالموني گرفته بودم اما با هر جون كندني بود خودمو معرفي كردم و جالب اينجاست وقتي فهميد من كيم ، همش از طناز مي پرسيد و اينجا معلوم ميشه چقدر فاميل پرسته . اون آمد و منو فرستاد پيش تو ، خودش هم مرتب با تلفن حرف ميزد .... ديگه نميدونم با كي حرف ميزد ، البته خيلي دوست داشتم بدونم اما خب ميسر نبود.
اشك جمع شده در چشام از گوشه آن سرازير شد ، نگار با دستمال كاغذي آن را پاك كرد و گفت :
الهي بميرم براي من گريه مي كني ، فدات شم چيز مهمي نبود يه لالي موقت بود كه اونم خيالت راحت رد شد و رفت
ميان گريه خنديدم و گفتم :
نه خله ... وقتي با اون دستگاه به طناز شوك ميدادن مثل اين بود كه جريان برق به من وصل شده باشه .
براي همين تو هم دچار شوك شدي ، اونم از نوع عصبيش ... حالا برگرديم سر موضوع من ، اين پسر داييت چطور آدميه ؟
از چه نظر ؟
از همه نظر .
پسر خوبيه و خيلي آقاست . اگر از اون نظر كه من حدس ميزنم باشه فقط تو يه مشكل داري كه اونم زندائيمه كه يه كم بگي نگي خرده شيشه داره ، ولي مهم نيست بايد قلقشو بدست بياري كه اين كار براي تو سخت نيست با اون هزار متر زبوني كه داري ... حالا چي شده تو و سعيد از در دوستي در اومديد ؟
نه ، كي گفته ؟البته پنجاه درصد كار حله .
باريك الله بابا چقدر پيشرفت ! پس به زودي ما شيريني مي خوريم .
آره عزيزم پنجاه درصد كه من باشم حله و مي مونه پنجاه درصد باقيمانده كه پسر داييته ، البته منهاي مامانش چون اگر مامانش رو اضافه كنيم مي شه صدو پنجاه درصد .
خسته نباشيد.
مونده نباشي.
طناز مي گفت لوده اي من باور نمي كردم ، خيلي فيلمي .
نگار اخم تصنعي كرد و گفت :
ﺇ مگه من چي گفتم ؟ من نصف راهو رفتم حالا اگه دلت شيريني مي خواد برو اون پسر دايي پپه ات رو هل بده تا زود بجنبه ، وگرنه خودت هم خوب ميدوني دختر خوب (با انگشت به خودش اشاره كرد) زود از دست ميره و چيزي جز يه حسرت ابدي براش باقي نمي مونه ها ... اين سرم هم تموم شد برم بگم بيان از دستت جداش كنند .
آهاي نگار ، اگه پرستار بد اخلاقه رو آوردي من خوابم ها خرابكاري نكني .
تو از حالا بگير بخواب من رفتم .
ساعد دستم را روي چشمم گذاشتم . واي كه چقدر نگار حرف ميزنه ، يك لحظه هم استراحت به زبونش نميده .
دستم سوخت ، كمي ساعدم رو بالاتر بردم و از شكافي كه ايجاد شده بود همون پرستار بد اخلاق رو ديدم كه داشت دستم رو از تخت باز مي كرد . صداي نگار و شنيدم .
چرا دستشو باز مي كني ؟
هيس بيدار مي شه ... ديگه لزومي نداره ، دكتر گفته بود فط بايد سرمش تموم شه و اون آقاهه همراهش هم پيشنهاد داد براي نگه داشتنش روي تخت دستشو ببنديم .
اي حامي دستم بهت نرسه ، پسره احمق فكر كرده من زنجيري هستم .
نگار تشكر گويان پرستار را بدرقه كرد ، چشمم را كه باز كردم نگار با حركت نمايشي از جلوي در اتاقم كنار آمد .اخمم را در هم كشيدم و گفتم :
مگه دستم به حامي موذي نرسه .
جان امواتت پاي من فلك زده رو وسط نكش اين برادر حامي قبلا از من زهر چشم گرفته ، اين بار حتم دارم منو از كره خاكي فاكتور مي گيره .
از روي تخت بلند شدم و پاهام آويزون در هوا بود ، گفتم :
كفشم كو ؟
نمي دونم به گمونم برادر حامي برده .
حامي غلط كرده .
من چه غلطي كردم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#95 | Posted: 7 Aug 2013 18:18 | Edited By: andishmand




فصل بیست و دوم
از شنيدن صداي مردانه اش متحير شدم ، تو چهارچوب در ايستاده بود و دستانش رو تا نيمه در جيب شلوارش فرو كرده بود . نگار چشمانش رو محكم بست و از ترس ، سرش رو در ميانه شانه هايش فرو برد.
نفرمودين طنين خانم ، من چه غلطي كردم .
نگار زير لب گفت :
گند زدي طنين (بعد با صداي بلند تري ادامه داد ) من ميرم دستامو بشورم.
بعد به سرعت برق و باد از كنار حامي گذشت و چون نور اتاق نسبت به بيرون كمتر بود و او پشت به نور به سويم مي آمد نمي توانستم حالت چهره اش را ببينم ، خيلي آرام وارد شد اما به تخت من نزديك نشد . مثل مجسمه يخي شده بودم ، سرد و بي حركت .
خانم نيازي ، طنين خانم ... جوابمو ندادي ؟
من ... من قصد توهين به شمارو نداشتم ... نگار اعصابمو خرد كرد.
كفشاتون زير تخته.
اينو گفت و رفت ، من هم روي تخت وا رفتم . نگار سرش را داخل آورد وگفت :
خطر رفع شد ... اتاق در امنيت كامل به سر مي بره .
از تخت فرود آمدم و از زير تخت كفشمو برداشتم ،سرگيجه داشتم نمي دونم اثر داروهاست يا برخورد حامي ... مقابل در اتاق مردد شدم ، مي دونستم جلوي در اتق طناز با حامي برخورد مي كنم اما من رويي براي روبرو شدن با او نداشتم.
چيه حالت خوب نيست ؟
به نگار نگاه كردم و متفكرانه گفتم :
من مي رم تو محوطه قدم بزنم .
پايين سرده ها.
پالتوم كو ؟
نگار با شيطنت خاص خودش گفت :
دست برادر حامي .
با غيض نگاهش كردم ، نقاب مظلومانه اي به چهره زد و گفت :
چره بد نگام مي كني ، تو و اون به هم گير ميدين بعد كاسه كوزه ها بايد سر من بشكنه .
تريپ مظلوم بر ندار ... مهم نيست ، با من مياي يا ميري پيش برادر حاميت يا سعيد پنجاه درصد حل شده .
پسر دايي پنجاه درصديت نيست ، فكر كنم رفته ... بعدش هم تو حال برادر حامي رو گرفتي ، من برم نزديكش تركشش بهم اصابت كنه .
ميل خودته .
تو محوطه نشستم ودستانم را در آغوش گرفتم ، هوا سرد نبود بلكه خيلي لطيف و لذت بخش بود . آسمان صاف و پر ستاره بود ، به آسمان سياه رنگ نگاه مي كردم كه صداي دلنشين اذان به گوشم خورد. چشمامو بستم و به صداي موذن گوش دادم ، موسيقي دلنشين در آن وقت صبح . با پايان گرفتنش گفتم :
نگار من ميرم نماز بخونم .
بابا بچه مثبت ، تقبل الله .
ابليس مي خواي بري بالا برو ، خيالت راحت حامي رفته نماز .
پس قضيه همنشينيه ، نه ؟
نگار حالتو مي گيرما .
تو كه تو اين كارا پرفسوري ، برو نمازتو بخون تا سر خدا شلوغ نشده .
خدا از پوست وگوشت به منو تو نزديكتره ، تو نگران شلوغ شدن سر خدا نباش .
ببخشيد خانم شما طلبه ايد ؟
براي اينكه خدا رو بشناسي نبايد طلبه بود ،بايد به دلمون رجوع كنيم . ( با آرامش قلبي به آسمون نگاه كردم و ادامه دادم ) خدا اون چيزيه كه بشر ضعيف وقتي از متوسل شدن به ماديات و چيزهاي كوچيك نا اميد مي شه به دادش ميرسه و دستشو مي گيره . خدا هر چقدر هم تو بد باشي از سر لطف با تو برخورد مي كنه و به خاطر قصورت تحقيرت نمي كنه و براي كارهايي كه برات انجام مي ده نرخ تعيين نمي كنه ... نگار ، خدا بزرگترين لطفو به تو كرده اما تو چشاتو بستي . تا به حال به سلامتيت فكر كردي ، كافيه خودت رو يك لحظه با يك نقص عضو تصور كني ... من مي رم تا راحت تر فكر كني شايد از بند غفلت رها شي.
نمازخانه خواهران شلوغ نبود اما خلوت هم نبود ، گوشه دنجي رفتم و مهرم را روي زمين گذاشتم و قامت بستم . بعد از نماز سر از سجده بلند نكردم و از خداي خودم به خاطر محبتي كه به من كرده بود تشكر كردم ، سرم را كه از روي مهر بر داشتم سبك شده بودم .
قبول باشه .
به خانم مقدم نگاه كردم و گفتم :
متشكرم.
با لبخند دلنشيني گفت :
بايد بگي قبول حق ... راستي ديروز بعد از وضعيت تو و خواهرت رفتم خونه ولي از نگراني نتونستم بمونم ، آمدم بيمارستان گفتن بخش و گذاشته بودي رو سرت .
من شلوغ كاري نكردم فقط مي خواستم طنازو ببينم ، همكاراتون خيلي شلوغ بازي در آوردن .
خوب اونها هم مسئوليتي دارند ، آمدم ملاقات اما آقاي معيني گفت خوابي .
منو خواب كردن ... ممنون به فكرم هستيد .
خانم مقدم دستي به پشتم زد و گفت :
دختر دلنشيني هستي ، وقتي باهات برخورد مي كنم دلم نمي خواد ازت جدا بشم .
شما محبت داريد.
فدات بشم عزيزم ، خانمي من بايد برم ، اگر كاري داشتي بگو با من تماس بگيرند به همكارام سفارش مي كنم .
ديگه چاره اي نبود ، بايد بالا مي رفتم و با حامي روبرو مي شدم . از آسانسور بيرون آمدم و با دلهره نگاهي به سمت اتاق طناز انداختم ، حامي نبود .
نگار نشسته بود و سرش را به ديوار تكيه داده و دست به سينه خوابيده بود ، جلوش ايستادم و گفتم :
كو حامي ؟
زهرمار كو حامي ، ترسيدم .
خواب بودي ؟
نه چشم بسته داشتم در و ديوارو نگاه مي كردم ، تو يك روز خوابيدي اما من بيچاره خوابم مياد .
حالا كو حامي ؟
به پالتوم اشاره كرد و گفت :
اينو داد به من ورفت . تو به برادر حامي توهين كردي من بايد تقاصشو پس بدم و چشم غره اش را تحمل كنم ،همچين منو نكاه كرد انگار قصد داشتم ترورش كنم.
پس بالاخره تركشش اصابت كرد و حسابي زد تو پرت .
به جان خودم اين برادر حامي يه چيزيش هست حالا تو هرچه ميخواهي بگو ، يكبار چنان مهربون ميشه كه آدم فكر ميكنه فرشته ست اما بعد در عرض چند ثانيه تبديل به دراكولا مي شه . حالا من اين برادر خوانده قلابي رو نخوام ، كي رو بايد ببينم ؟
اون هم نخواسته داداش سركار خانم بشه ... حالا پاشو برو خونتون استراحت كن بعد از ظهر بيا جاي من.
باشه و چيزي نميخواي ؟ كاري نداري .
نه برو به سلامت .
بعد از حادثه ديروز حتم داشتم پرستارها اجازه نمي دن وارد اتاق طناز شم و همان جا ايتادم . از اين انتظار ، از اين شيشه جدا كننده ، از اون اتاق با اون همه دستگاه هاي جور وا جور خسته شده بودم .
دلم ضعف مي رفت ، ساعت هشت صبح بود و بيمارستان از آن خلسه شبانه خارج شده بود . داخل بوفه بيمارستان شلوغ بود ، عده اي خسته از كار شبانه آنجا لحظه اي مي آساييدن و عدهاي قبل از شروع كار براي خوردن يك نوشيدني گرم سري به آنجا ميزدن .
پشت يكي از ميزهاي خالي نشستم و چاي كيسه اي را داخل ليوان آب جوش فرو بردم . به آدمها نگاه مي كردم هر كس شكل و قيافه خاصي داشت و به نحوه متفاوتي لباس پوشيده بود .
مي تونم اينجا بشينم ؟
به سمت چپم نگاه كردم ، مردي حدود چهل ساله كه موهاي شقيقه اش جو گندمي شده بود با صورت صاف و سفيد و چشماني طوسي و ابرواني تقريبا دودي رنگ و بيني سربالا در مقابلم ايستاده بود . به ميزهاي ديگه نگاه كردم همه صندلي ها اشغال بود ، سرم را تكان مختصري دادم و چشمم را براي قبول درخواستش باز و بسته كردم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#96 | Posted: 7 Aug 2013 18:31




او دقيقا روي صندلي روبرويم نشست و كيف قهوه اي روشنش را كنارش گذاشت ، يك پيراهن پاييزه يقه گرد با كاپشن سفيد و زرد روي آن پوشيده بود . بسته كوچك نسكافه اش را داخل ليوانش خالي كرد و گفت :
ديگه به اين نسكافه ساعت هشت ونيم عادت كردم و يه جورايي بهش معتاد شدم ( نگاهي به ليوان چاي من انداخت گفت ) نوشيدني سنتي ايروني ،چاي .
ليوان يكبار مصرف را ميان دستانم گرفتم و به اون خيره شدم
حدود ده روزه كه شما رو اينجا ميبينم نبايد از پرسنل باشيد ، مريضي توي اين بيمارستان داريد ۀ
جرعه اي از چايم را سر كشيدم و گفتم :
بله ... خواهرم .
اميدوارم بيماريشون جدي نباشه .
به نقطه اي روي ميز خيره شدم و گفتم :
توي كماست .
اه ... متاسفم ...
به چشماش نگاه كردم و گفتم :
متشكرم ... شما چي ؟ اينجا چكار مي كنيد .
من جراح هستم ... ديشب يك عمل سخت پیوند كليه داشتم ، مجبور شدم بيمارستان بمونم .
به چهره اش دقيق شدم اثري از خستگي در صورتش نبود ، معني نگاهم را فهميد و با خنده گفت :
اما بيمار خوش قلقي بود و گذاشت راحت تا صبح بخوابم ... راستي ما به هم معرفي نشديم ، من اميد مرتضوي هستم و سركار خانم ؟
نيازي .
خانم نيازي اسم كوچك ندارند.
نگاهش مثل يك پسر بچه شيطون بود ، زير لب گفتم :
طنين نيازي .
بقيه چايم را سر كشيدم .
طنين خانم ! چه اسم زيبايي ، اين خانم متفكر چه كاره هستن ؟ ... فعلا سه به دو هستيم، من اسم و فاميل و شغلم را گفتم و شما فقط اسم و فاميل اون هم به سختي ، پس يكي عقب هستي .
كيفم را برداشتم و ليوان يكبار مصرف را در دست گرفتم و در حالي كه از روي صندلي بلند مي شدم گفتم :
مطمئن باشيد شغلم ربطي به بيمارستان وطب نداره .
ا كجا ؟
من بايد برم .
در حال دور شدن شنيدم كه گفت :
اگر كاري پيش آمد خوشحال مي شم كمكت كنم طنين نيازي .
پله ها رو آروم آروم بالا مي رفتم و زير لب آنها را شمارش مي كردم ، نگاهم كه به سالن افتاد گفتم :
خدا جون كي ميشه من از ديدن اين راهرو راحت شم.
از كنار ايستگاه پرستاري مي گذشتم كه يكي از پرستارها صدام زد ، به سمت پيشخوان برگشتم و به آن تكيه دادم .
بله.
دكتر گفت مي تونيد داخل اتاق كنار خواهرتون باشيد .
خوشحال شدم و گفتم :
كجا مي تونم دكترو ببينم ؟
دكتر بعد از ويزيت بيمارهاشون رفتن .
به هر حال متشكرم ، خبر خوبي بود .
به گامهام سرعت بخشيدم و وارد اتاق شدم ، بوسهاي روي پيشانيش گذاشت و كنارش نشستم و دستش را گرفتم و دونه دونه سر انگشتانش رو بوسيدم .
طناز كي چشماتو باز مي كني .
سرم را روي دستانش گذاشتم و نفهميدم كي خوابم برد ، سرم را بلند كردم پرستار داشت سرم را عوض مي كرد .
چشمان خواب آلودم را فشردم و در پاسخ لبخند پرستار لبخد زدم .
خانم نيازي اينطوري خوابيدن ضرر داره و آرتروز مي گيريد ، توي اين مدت ديدم بيشتر اوقات نشسته مي خوابيد .
عادت دارم .
كمي كش و قوس به بدنم دادم و به ساعتم نگاه كردم و گفتم :
واي ساعت دو ونيم بعد از ظهره .
آره ... بهتره بريد نهار بخوريد ، زخم معده مي گيريد .
ميل ندارم (نگاهي به طناز انداختم )حالش چطوره ؟
پرستار با تاسف سري تكان داد و گفت :
هيچ تغييري نكرده ... سه ساعت پيش پليس ها آمدن و همين سوال رو تكرار كردن .
لعنتي ها ، هيچ كاري ازشون بر نمي آد جز وقت تلف كردن ...
خب اونها هم مشكلاتي دارند .
پرستار قطرات را تنظيم كرد و نگاهي به صورت طناز انداخت ، بعد وسايلش را برداشت و رفت . بلند شدم كمي قدم زدم و جلوي پنجره ايستادم و به آسمان نگاه كردم ، صاف و آفتابي بود و چند كبوتر سفيد در آن آزادانه چرخ ميزدن . از صداي باز شدن در بر گشتم ، مينو و كميل در آستانه در بودن . مينو فاصله را طي كرد و منو در آغوش گرفت و با گريه گفت :
واي طنين چرا ؟ چرا اين اتفاق توي اين چند ميليون بايد سر طناز بياد ؟...
دستي به پشتش كشيدم و گفتم :
شانس خواهر من بود .
اين نگار لعنتي بارها با من تماس گرفت ، وقتي مي گفتم موبايل طناز چرا خاموشه مي گفت گوشيش خرابه .واي ديدي بد بخت شديم .
كميل : مينو چه خبرته ؟
نفس عميقي كشيدم تا در اين مراسم اشكريزان همراه مينو نشم ، بعد در آغوش فشردمش و گفتم :
كي آمدي ؟
مينو از آغوشم بيرون آمد و با دستمال مچاله شده در دستش ، اشك و بينيش رو پاك كرد و گفت :
ديروز ... اين نگار گور به گور شده اگر دستم بهش نرسه ، واي طنازم .
به كنار تختش رفت و دستش را در دست گرفت ، كميل به من نزديك شد و سبد گل را به دستم داد .
كميل : سلام ، حال شما چطوره ؟ بفرماييد .
طنين : واي از دست اين مينو ، سلام چرا زحمت كشيدين .
كميل : ناقابله .
مينو : طنين وضعيتش چطوره ؟ اصلا چرا اينجا نگهش داشتين ، ببريدش خارج .
طنين : گفتن هر جايي ببريش فايده نداره و تا بهوش نياد كاري نميشه كرد .
مينو : خدا لعنتشون كنه
كميل : پليس كسي رو دستگير نكرده ؟
طنين : نه معلوم نيست چكار مي كنند .
مينو : مامانت چكار ميكنه ؟
طنين : مامان خبر نداره .
مينو : نگار ميگه احسان همراهش بوده .
طنين : آره ، هر دو با هم بودن . احسان كتك بيشتري خورده ، دو سه روزي ميشه مرخص شده .
مينو با پشت دست گونه طناز رو نوازش كرد و گفت :
حالا چي ميشه ؟
كميل با تحكم گفت :
مينو !
خيره به چهره رنگ پريده طناز شدم و گفتم :
فقط خدا مي دونه .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#97 | Posted: 7 Aug 2013 18:35




صداي ظريف و سر خوشي با وا‍ژه سلام طنين انداز شد و با ديدن كتي كمي جا خوردم ، آمد داخل و گفت :
ا حامي كو ؟
چهره يك ميزبان مهربان را به خودم گرفتم و گفتم :
نيامدن .
در اين هنگام هومن وساحل هر رسيدن ، ساحل معترض گفت :
واي كتي چقدر تند راه ميري . سلام طنين جون خوب هستي ؟
دست ساحل را در دست فشردم و با هومن احوالپرسي كردم ، كتي دمق لباشو جمع كرد و گوشه اي ايستاد . هومن منو مخاطب قرار داد تا توجه ام از كتي معطوف او شود .
حال طناز چطوره ؟
سرگرم گذاشتن گلها در گلدان شدم و گفتم :
صبح نرسيدم دكترش رو ببينم ، ولي همين كه اجازه دادن داخل اتاقش بيام نشون ميده كه حالش به مراتب از روزهاي قبل بهتر .
كميل : خانم نيازي اگر تصميم گرفتيد ببريدشون خارج از كشور ، من يه دوست دارم كه جراح مغز و اعصاب و مي تونه كمكتون كنه .
متشكرم آقاي يغماييان ، فعلا كه هيچ چيز مشخص نيست .
صداي حامي رو شنيدم ، اما صحبتم را با كميل ادامه دادم :
به هر حال از لطف شما متشكرم .
جاي نگار خالي كه بگه رو نيست كه سنگ پاست. حامي هم بي اعتنا به حضور من ، بعد از احوالپرسي با جمع با كتي مشغول شد اما بر خلاف اون افسانه جون با من گرم گرفت و از چشمان قرمز و پف كرده اش مشخص بود گريه كرده و گفتم :
احسان حالش چطوره ، بهتر شده ؟ بچه ام حالش خيلي خرابه ، مي خواست بياد اما من و حامي به سختي راضيش كرديم از تخت بلند نشه .
اگر طناز هم بهوش بود راضي نمي شد احسان با اون حالش بياد .
افسانه جون ، نگاهي به چهره طناز انداخت و بعد پشت به من كرد و با دستمال اشكهاشو پاك كرد . كميل اين پا اون پا مي كرد ودر حال اشاره كردن به مينو ديدمش ، رو به مينو كردم و گفتم :
زحمت كشيدين آمدين مثل اين كه كميل خان كار دارند ، مزاحم اوقاتشون نمي شيم .
نه طنين خانم فقط نمي خوام من ومينو مزاحم جمع خانوادگيتون بشيم .
اين چه حرفيه ، آقا هومن و خواهرشون هم از دوستان هستند.
مينو : طنين جون اصل ديدن بود ، باشه يك وقت ديگه مزاحمتون مي شيم .
به بهانه بدرقه مينو وكميل از اتاق بيرون آمدم و در حال بوسيدن صورت مينو گفتم :
اين برادر تو هم يه چيزيش ميشه ها .
چه مي دونم چه دردي داره ، نه به اون كه صبح گفتم مي خوام بيام ملا قات طناز خودشو نخود آش كرد و گفت خودم مي برمت ، نه به اين عجله داشتنش . طنين جون ، درد عاشقيه .
برو تا داداش عاشقت سرت رو به باد نداده مي دونم خيلي كم طاقت .
كم طاقتيش هم به خاطر عاشقيشه.
مينو مال بد بيخ ريش صاحبش ، آقا جون داداش جونت مال خودت نمي خواد برام بازار گرمي كني .
الان جيك جيك مستونته ، نوبت منم مي شه كه حالتو بگيرم .
صنار بده آش ، برو ديگه بنده خدا منتظرته .
آخ آخ چقدر هم هواشو داره .
آهاي شايعه پراكني نكن .
آهاي خبر خبر ، همگي خبر .
مينو دست بردار اذيتم نكن .
مينو صورتم بوسيد و گفت :
بخدا خيلي دوستت دارم و آرزومه ...
دستمو روي دهانش گذاشتم و گفتم :
بذار دوستيمون حفظشه .
باشه ( چشمكي زد ) ولي دوستيمون با خويشاوندي مستحكم تر مي شه .
دستي به پشتش زدم و گفتم : برو ، فكر كردم تو از نگار و طناز كم زبون تري اما تو هم بدك نيستي .
طنين.
دروغ ميگم ؟
بعدا ميگم كي دروغ ميگه ، خدا نكهدار .
با ورودم به اتاق جمع ساكت شدن ، خودم را آنجا بيگانه حس مي كردم . كنار افسانه جون ايستادم مثل اينكه دوباره گريه كرده بود ، دلم ريش شد . فكر كنم چيزي رو از من پنهان مي كنند ، اين سكوت زياد دوام نياورد و هومن گفت :
ما هم رفع زحمت ميكنيم ... حامي جان ،كاري با ما نداري ؟
ا هومن كجا ، ما كه تازه آمديم .
هومن بي توجه به اعتراض كتي شروع به خدا حا فظي كرد ، ساحل هم بعد از بوسيدن روي خاله اش ومن زودتر از همه بيرون رفت مثل اينكه اون هم حوصله اش از لوس بازي كتي سر رفته بود .
حامي گفت :
من هم با شما مي آم.
حرف حامي به مزاج كتي خوش آمد و از تو لك بودن در آمد ، افسانه جون گفت :
حامي نمي خواي به ...
نه مامان نه ، الان نه.
حامي عصبي و كلافه از اطاق بيرون زد ، هوش و حواسم پي حامي بود كه افسانه جون گفت :
طنين جون امشب من پيش طناز جون مي مونم ، شما برو خونه استراحت كن و به مامان برس .
ممنون هستم افسانه جون ، هر چي جلوي چشم مامان نباشم راحت ترم چون ديگه نمي دونم چي بهش بگم ... ساعت يازده پرواز دارم و قبلش نگار مي آد ، احسان به شما بيشتر نياز داره .
طناز هم برام مثل احسان .
باشه ، وقتي طناز به هوش اومد بي زحمت نمي ذاريمتون
افسانه جون ، بغض دار به طناز نگاه كرد و بعد سري تكان داد ورفت . مفهوم رفتارش گنگ بود ، متعجب و متفكر به چهارچوب دري كه افسانه جون از آن گذشته بود خيره شدم . اين مادر و پسر چشون بود ، اين رفتار و حركات يعني چه ؟ تكاني به خودم دادم و يك وري روي لبه تخت نشستم و به صورت مهتابي طناز نگاه كردم ، از اون ماسك سبز رنگ كه روي دهان و بينيش را پوشانده بود متنفر بودم . كي ميشه اون چشاي شهلات رو باز كني و به من بگي ، طنين باز فكر احمقانه كردي ... طناز ، تابان خيلي دلتنگته و خونه ساكت شده و ديكه صداي دعواي شما دوتا توش نمي پيچه .
نفس عميقي كشيدم و از كنارش بلند شدم و از مقابل نگهبان گذشتم ، توي اين مدت كه حامي درخواست نگهبان براي محاقظت از طناز و احسان كرده بود ديگه به حضور دائمي شون عادت كرده بودم و اونها هم بي صدا همه چيزو زير نظر داشتن .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#98 | Posted: 7 Aug 2013 18:38




داخل بوفه خلوت بود يك ليوان چاي گرفتم و رفتم گوشه اي كنار پنجره نشستم ، باد مي آمد و درختان در پيچ و تاب بودن . چايم را جرعه جرعه مي نوشيدم كه كسي روبرويم نشست با كنجكاوي به مزاحم خلوتم نگاه كردم ، همون دكتري بود كه صبح ديده بودمش .
باز كه تنها نشستيد ؟
خودم را جمع و جور كردم و همچنان در سكوت نگاهش كردم .
مريضي كه ديشب عملش كرده بودم دچار خونريزي شد ، مجبور شدم بيام بيمارستان .
بي تفاوت خودم را مشغول نوشيدن چايم كردم ، اينبار به طعنه گفت :
بفرماييد چاي ، متشكرم ميل ندارم ، خواهش ميكنم بفرماييد ، خانم تعارف نمي كنم ميل كنيد .
ليوان خالي را روي ميز گذاشتم ، دستانم را بهم قلاب كردم و مشغول نگاه كردن به اين موجود بي مزه شدم .
قصد شرمنده كردن شما رو نداشتم ... روزه سكوت گرفتين ؟
شما هميشه اينقدر خوشمزه هستيد ، چكار مي كنيد كه چشم نمي خوريد .
طعنه ام را نشنيده گرفت و گفت :
پس روزه سكوت نگرفتين ، از ديدن من هيجان زده شديد و زبونتون بند آمده .
من از آدم مزاحم خوشم نمياد .
اون كه بله ، هيچكس خوشش نمياد .
رو كه نيست از سنگ پا گذشته .
سنگ پا !
از پشت ميز بلند شدم و ليوان رو برداشتم و گفتم :
فكر كنيد ، دوزاريتون جا مي افته آقاي دكتر باهوش .
راهم را گرفتم و در حال خروج ليوان را داخل سطل زباله رها كردم و دوباره نگاهي به جاي سابقم انداختم ، نشسته بود و با پوزخندي نكاهم مي كرد .
نگار لبه پنجره پشت به در اتاق نشسته بود و سرگرم صحبت كردن با تلفن بود ، پاورچين پشتش رفتم و گفتم :
سوخت ، داره ازش دود بلند ميشه .
نگار گوشي به دست به جانبم برگشت و گفت :
ا تويي ؟ كجا بودي ؟
( بعد به مخاطب پشت خطش گفت ) فعلا خدا نگهدار تا بعد ... نه زنگ ميزنم خيالت راحت ، امشب تا صبح بيدارم و از خجاللت در مي آم . بعد از قطع مكالمه اش گوي را در هوا تكان داد و گفت :
سالم ،سالمه.
تلفنت براي تو مثل اكسيژنه ،نه.
دقيقا ، (بعد به گلها اشاره كرد) از قرار معلوم من دير رسيدم و اينجا حسابي شلوغ بوده .
نه زياد شلوغ نبود ، اون گلم مينو و كميل آوردن و اون يكي رو هم اقوام احسان.
نگار يك دونه شكلات از جعبه شكلات ها برداشت ، گفتم :
اين يكي رو نمي دونم كي آورده .
خودم ، خود خوب و مهربانم ... چيه ، چرا اينجوري نگام مي كني به من نمي آد.
هيچي دارم فكر مي كنم خودت ، خودتو چشم نزني.
شكلات ديگه اي تو دهنش گذاشت و گفت :
خيالت راحت من ضد چشم زخمم ... نگفتي كجا بودي ؟
بوفه ... هوس چايي كرده بودم .
. فكر نمي كني معده ات رو با بشكه اشتباه گرفتي ، دختر تو غذا نمي خوري و بعد چپ و راست چاي و نسكافه توي معده ات خالي مي كني ... ببينم توي اين مدت يك وعده غذاي درست و حسابي خوردي ؟
نگاهم را روي طناز نگه داشتم و گفتم :
نگار فكر مي كني طناز چند روز ديگه بهوش مياد .
ببينم ، نگار گيجه با كوچه علي چب هم قافيه ست ... من چي ميگم ، تو چي جوابم رو مي دي .
چي مي شد همين الآن چشماشو باز مي كرد ، بخدا ديگه هيچ غمي تو دنيا نداشتم .
اگر تو هند بودي يه فيلمنامه نويس موفق مي شدي ... حتما وقتي طناز هم بهوش آمد ميگه طنين عزيزم ، روح من تمام مدت اونجا بوده (بعد كنج اتاق بالا روي سقف رو نشان داد )نه (سمت ديگه اي رو نشان داد و گفت )اونجا بهتره ... نشسته بودم ونگاهت مي كردم ، واي فراموش كردم و حرفمو پس مي گيرم . ميگه تو راهرو كنارت مي نشستم و غذاهايي كه حامي مي گرفت و تو نمي خوردي من مي خوردم تا اسراف نشه بعد هم دلم به حالت مي سوخت و مي خواستم بغلت كنم اما تو از من رد مي شدي ، آخه من روح بودم .
نگار توصيه مي كنم مددكار شي .
نه فكر كنم تريپ روانشناس بيشتر بهم بياد ، حيف دير به اين استعداد پي بردم .
با تلفن حرف مي زني مفيد تري ، برو به اون بنده خدا يي كه وعده دادي و الان پاي تلفن چنبره زده تماس بگير .
آهان مي خواي خلوت خواهرانه تشكيل بدي ، وقتي طناز بهوش آمد گلايه نكنه تو بي معرفتي كردي و با اون حرف نزدي.
نگار را به بيرون هل دادم و گفتم :
برو كم اراجيف بگو .
لحظه اي بيشتر نتوانستم با طناز تنها باشم و به دنبال نگار رفتم ،روي صندلي پشت در اتاق نشسته بود . همان صندلي كه من و حامي شبهاي زيادي رو روش به صبح رسانده بوديم . داشت با موبايلش بازي مي كرد كه با ديدن من گفت :
ا چي شد ؟ دلت برام تنگ شد يا از روح طناز ترسيدي.
هيچ كدوم ،من ديگه بايد برم ديرم شده .
چقدر زود .
همين حالا هم به اندازه يه دوش گرفتن بيشتر وقت ندارم ، من رفتم .
***
نگار درون اتاق نبود ، تن خسته ام را روي صندلي انداختم و دست طناز رو آرام نوازش كردم .
بالاخره آمدي ؟
ببخشيد نگار جون پرواز برگشت تاخير داشت ... كجا بودي ؟
اونجايي كه همه تنها ميرن ، برادر حامي رو ديدي ؟
نه .
نگار به تخت تكيه داد و گفت :
قربون خدا بشم ، تو بهش فحش ميدي و من بهش محبت مي كنم اما اون برام كلاس ميذاره و قيافه مي گيره و مثل سگ پا سوخته دنبالت مي دوه .
اون نخواد تو بهش محبت كني چكار بايد بكنه .
خيلي دلش بخواد خواهري مثل من داشته باشه ، حالا نمي خواد به درك ، كلي آدم جلوي خونمون صف كشيدن تا من خواهرشون بشم .
نگفت چكارم داره ؟
نه ... من ديگه مي رم خونه تا برسم دو بعد از ظهر شده ، واي دارم مي ميرم براي يك خواب شيرين روي رختخواب نرمم .
برو خوش خواب خانم ، راستي دكتر آمد براي معاينه طناز ؟
آره .
چيزي نگفت ؟
منو كه آدم حساب نكرد و مثل حشره اي بي اهميت از كنارم رد شد و رفت ... بيا بگير اين مجله رو ديروز خريدم ، بخون سرت گرم شه .
مجله رو گرفتم ، ورق زدم و گفتم :
از اين مجله آبكي هاست ... جدولشو حل كردي كه ...
نگار در حال خروج گفت :
ببخشيد و منو عفو كنيد ، خوبه مجله مال خودمه .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#99 | Posted: 7 Aug 2013 23:12




فصل بیست و سوم
جلوي در نگار به خانم و آقايي برخورد و خودش را كنار كشيد تا آنها وارد شوند ، بعد با نگاهي كنجكاو آنها را بر انداز كرد و رفت . زن و مرد برايم غريبه بودن اما به احترامشون برخاستم .
امري داشتيد ؟
زن جوان چادري بود و صورتش را كيپ گرفته بود ، گفت :
خانم نيازي شما هستيد ؟
بله .
نگاهي بينشون رد و بدل شد ، مرد مسن بود با ريش و موي سفيد و قدي كوتاه تر از زن . حس كردم زن مضطربه ، گوشه اي از چادرش رو توي مشتش مچاله كرده و هي اين پا و اون پا مي كرد و سكوتش زيادي سوال انگيزبود. گفتم :
كاري ازدست من بر مي آد .
زن اينبار نگاهي به طناز انداخت و گفت :
خواهرتونه ... خيلي شبيه شماست .
دلم مثل سير و سركه مي جوشيد ، دوباره پرسيدم :
مي تونم كمكتون كنم ؟
اين بار مرد پرسيد :
خواهرتون چند سالشه ؟
حالا كه آنها نمي خواستن جواب بدن بهتر بود منم سكوت كنم ، اما مشكوك بودن . زن متوجه ناراحتيم شد و گفت :
شوهر من هم توي همين بيمارستان بستريه ... دچار نقص كبديه .
اين چه ربطي به من داشت ، نگاهم از مرد به زن و از زن به مرد در حركت بود . اينبار مرد گفت :
مي خواستيم ... خانم خواهش مي كنم ، التماستون ميكنم ... از مال دنيا چيزي ندارم اما هر قيمتي بگين جور مي كنم .
كله ام داغ شد و حس كردم تو خلاء هستم ، دهانم خشك شده ببود گفتم :
چي ميگيد ... من نمي فهمم ...
زن بي توجه به حالم گفت :
خواهرتون مرگ مغزي شده ، التماستون مي كنم اين شانس رو از همسر من نگي ريد .
زير لب گفتم :
دروغه ( بعد صدايم اوج گرفت و با تمام قدرت گفتم ) بريد بيرون ... بريد .
لبه تخت را گر فتم و سر پا نشستم ، صبح ديدم نگهبان دم اتاق نيست بايد شستم خبردار مي شد . خواهرم نفس مي كشه ، اون وقت مي خوان من تيكه تيكش كنم ... حامي اون خبر داشت ، اون خواهرم رو از من گرفت و نذاشت ببرمش اروپا پس نقشه اش اين بود ، مي خواد خواهرم رو زنده زنده تيكه پاره كنه . كسي زير بازومو گرفت و منو از زمين بلند كرد ، با اينكه قدرت نداشتم سرم را بچر خانم اما به هر زحمتي بود برگشتم . حامي بود ، گفتم :
چرا ... با تو چكار كرديم كه با ما اين كارو كردي ... چرا منو بازي دادي تا دير بشه ؟
نمي خواستم اينطور بشه .
چي رو نمي خواستي ها ...
منو روي صندلي نشاند و گفت :
مي خواستم خودم بهت بگم ... طناز ... ديروز دكترش گغت ، مشكوك به مرگ مغزيه و امروز براي تاييدش كميسيون پزشكي تشكيل مي شه .
دروغه ... اين حقيقت ندداره ، نگاه كن قلبش داره ميزنه چرا مي خواي دستي دستي بكشيش .
چرا من بايد اين كارو بكنم ، طنين قبول كن اگه اين دستگاه ها از خواهرت جداشه اون ...
گمشو بيرون ... من نميذارم تو حراج تشكيل بدي براي اعضاي بدن خواهرم ، الان براي كبدش آمدن يك ساعت ديگه كليه اش حتما تا شب نشده يكي ديگه قلبشو مي خواد نه ... برو بيرون و به اون دكترهاي احمق بگو هيچي نمي فهمند ، ديگه نمي خوام توي اين اتاق ببينمشون . همين امشب كارش رو رديف مي كنم و مي برمش ... كميل مي گفت يه دكتر خوب مي شناسه ، اون مي تونه طنازو نجات بده ...برو بيرون نمي خوام ريختتو ببينم .
اونقدر نگاهش كردم تا در اتاق رو پشت سرش بست و بعد با صداي بلند گريه كردم ، دومين گريه تلخ زندگيم . كمي كه آرام شدم سرم را بلند كردم و گفتم :
خدا جون ... خواهرمو از تو مي خوام ، نمي دونم چه نمازي بخونم يا چه دعايي ؟ اما با زبون ساده ازت مي خوام ، التماست مي كنم اي خدا ، جون منو بگير اما خواهرم زنده بمونه ... اي خدا نا اميدم نكن ، هر كاري بگي مي كنم ...
سرم را روي دست طناز گذاشتم وضجه زنان ادامه دادم :
خداي من گرماي اين دستا رو سرد نكن ... اين عدالت نيست ، انصاف نيست آخه اون خيلي جوونه ... اي خدا قول ميدم تا آخر عمر هيچي ازت نخوام ... قول مي دم بنده خوبي باشم ... طناز ، تو نبايد بميري ... من ، من جواب مامانو چي بدم ؟ ... مامان منتظرته و دروغهام تموم شده ، ديشب همچين نگام مي كرد كه لرزيدم .طناز چطوري به مامان بگم ؟ ... تو كه بد جنس نبودي ، چرا با من اين كارو كردي طناز ... خدا جون دارم دق مي كنم ... چرا طنازم بايد پرپر بشه ها ... خدا تو كه اينقدر مهربوني و به همه خوبي مي كني ، پس چرا كمكم نمي كني !
سرم را بلند كردم و با پشت دست صورت طناز را نوازش كردم و گفتم :
طناز بايد آرزوي ديدن اون چشاي خوشگلت رو به گور ببرم ، يعني ديگه صداي تورو نمي شنوم .
صورتش را موج مي ديدم و حس مي كردم حركت مي كنه ، حركتي زير چشماي بسته . چشمم را بستم و دوباره باز كردم ، ديگر حركتي نبود ... اما انگار لبانش كمي جنبيد ، ماسك رو از روي صورتش برداشتم و دقيق نگاهش كردم ، اشتباه نمي كردم و توهم نبود . جيغ كشيدم و دستم را روي زنگ بالاي سر طناز گذاشتم ، در اتاق به شدت باز شد .
چه خبرته خانم ، چرا جيغ مي كشي ؟
به پرستار نگاه كردم ، لال شده بودم .
چيه ،چي مي خواستين ... اينجا بخش مراقبتهاي ويژه است و مريض ها نياز به سكوت دارند .
بالاخره قفل زبانم باز شد و گفتم :
اون حركت كرد چشاش ...لباش .
خواب ديدين ، اون تو وضعي نيست كه ...
بخدا راست مي گم ( حامي را پشت سر پرستار ديدم ) حامي ، تو بيا ببين .
طنين ، تو ... از لحاظ روحي .
من ديوونه نيستم برو به اون دكتر بي سواد و احمق بگو بياد .
پرستار براي كوتاه كردن بحث جلو آمد تا دستگا ه هارو چك كنه ، بعد متعجب به من و حامي نگاه كرد و بدون حرف از اتاق بيرون دويد .نگاهي به حامي انداختم و بعد به كنار طناز رفتم و دستش را با دو دست گرفتم وگفتم :
طناز صداي منو مي شنوي ؟
كره چشمش زير پلكش حركت كرد ، بعد حركت ظريفي از انگشتاش را توي دستم حس كردم .
اتاق پر شد از پرستار و دكتر ، خانم مقدم مارو از اتاق بيرون كرد و پرده ها رو كشيد . توي راهرو قدم ميزدم ، حامي نشسته بود و نوبتي كف پاشو به زمين مي كوبيد .چشمامو بستم و گفتم :
خداجون ، خداي من ميشه اميدوار بود ... خدا همه كارها دست خودته ، پش دست نيازمندمو بگير ... خداي من كمكمون كن .
دكتر از اتاق بيرون آمد ، قبل از حامي خودم را بهش رساندم و گفتم :
دكتر .
دكتر مبهوت گفت :
معجزه ... معجزه شده ، هيچي نمي تونم بگم .
بهوش آمد ؟
نه ، اما علائم حياتيش سير صعودي داره و شايد امروز شايد هم فردا بهوش بياد.
در همين حين طناز بر روي برانكارد از اتاق خارج شد ، با دست تخت را نگه داشتم و گفتم :
كجا مي بريدش ؟
دكتر ، دستم را از برانكارد جدا كرد و گفت :
براي انجام يكسري آزمايش.
من هم مي آم.
همراهش رفتم تا جايي كه پرستار سبز پوش جلوي ورودم را گرفت ، در بسته شد و واژه ورود ممنوع جلوي چشمانم چشمك زد .
دكتر نتيجه آزمايشات را گرفت و از ما خواست به ديدنش بريم ، او هنوز هم در بهت و ناباوري بود و مي گفت كه توي اين چند سال طبابتش چنين چيزي نديده و لخته خوني كه بايد بعد از بهوش آمدن با يك عمل جراحي سخت خارج مي شد ناپديد شده و حال طناز رضايت بخشه .
اول از همه اين خبر را به نگار دادم چنان جيغي كشيد كه پرده گوشم پاره شد ، خط مينو اشغال بود حتما نگار با او تماس گرفته . حامي هم مرتب با تلفن صحبت مي كرد .وقتي به تابان گفتم ، از پشت تلفن صداي گريه اش رو شنيدم و همپاي او اشك شوق ريختم و بعد روي زمين كف بيمارستان زانو زدم و سجده شكر بجا آوردم .
انتظار ما زياد طولاني نشد و طناز بعد از دوازده ساعت بهوش آمد ، تمام بيمارستان را شيريني دادم . حامي همون موقع تماس گرفت و سفارش كرد سه تا گوسفند بگيرند ببرند آسايشگاه كهريزك ، من هم ازش خواستم دو تا گوسفند هم از جانب من تهيه كنه و بفرسته

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#100 | Posted: 7 Aug 2013 23:21




گلهاي داخل گلدان را مرتب كردم و يك قدم عقب رفتم و نگاهي به گلها انداختم ، در حال رفع ايراد آن بودم كه صداي ضربه اي به در را شنيدم . همون دو مامور پليس ، فطري و ناصري بودن .
بفرماييد .
دو مرد وارد اتاق شدن . ناصري خودش را كنار طناز رساند و گفت :
خوشحالم كه سلامتي تون رو بدست آوردين .
هنوز با سلامتي فاصله زيادي دارن جناب سرگرد ، شما چه كردين ؟
ما تحقيقاتمون رو انجام مي ديم ... شما لطفا ما رو تنها بزاريد .
قصد خروج داشتم كه طناز گفت :
نه ، طنين نرو همين جا بمون ( رو به دو مامور گفت ) مي خوام خواهرم كنارم باشه .
به سمت تخت خالي همراه رفتم ، از وقتي كه طناز را به بخش منتقل كردن به سفارش حامي اتاق خوب و مجهزي در اختيارمون قرار دادن ، روي تخت نشستم اما در حوزه ديد طناز بودم . سرگرد شروع كرد به پرسيدن :
خانم نيازي روز حادثه چه اتفاقي افتاد ، از شما مي خوام مو به مو هر چه رخ داده را براي ما بيان كنيد.
اين سوال را خيلي دوست داشتم از طناز بپرسم اما مي ترسيدم تداعي خاطرات براش ضرر داشته باشه . طناز نگاهي به هر سه نفر ما انداخت و بعد در حالي كه داشت ناخن هاي دستش را با انگشتش مي كند گفت :
اون روز ... (مكثي كرد ، به ملحفه سفيد رويش خيره شد و گفت )
احسان آمد دنبالم تا بريم پارك جنگلي لويزان .
از قبل برنامه ريخته بودين ؟
نه ، من از احسان دلخور شده بودم و اون مي خواست از دلم در بياره موقع حركت بود كه چرخ ماشين پنچر شد ، احسان مي خواست پنچري بگيره اما من گفتم با ماشين من بريم و احسان قبول كرد ... آخه از تعويض چرخ ماشين متنفره ... احسان تماس گرفت بيان ما شينو ببرند و بعد با نگهباني ساختمان هماهنگ كرد و راه افتاديم . ما بيشتر اوقات مي ريم پارك جنگلي لويزان و هتل شيان اما اون روز ... تو راه دوباره دعوامون شد و احسان وارد يكي از فرعي ها شد ، رفتيم داخل پارك جنگلي ...
دعواتون به چه علت بود ؟
مهمه ؟
بله خانم ، شايد مهم باشه .
خانوادگي بود .
داغ شدم ، موضوع دعوا من بودم و اين بيشتر به عذاب وجدانم دامن ميزد
خب مي گفتين .
از ماشين پياده شدم و به كاپوت تكيه دادم ، احسان براي دلجويي آمد اما من خيلي عصباني بودم و جرو بحث ما ادامه پيدا كرد . هر دوتامون داد مي زديم ، نمي دونم يه صدا يا چيز ديگه اي بود كه ما دوتارو ساكت كرد ... دور تا دورمون آدم بود و هفت يا شايد هم هشت ، به هر حال زياد بودن و از ترس به احسان چسبيدم ، آدم بودن مثل بقيه اما به من يه حس بد و انرژي منفي مي دادن . احسان گفت خودتو برسون به ماشين و فرار كن اما من فلج شده بودم ، مي شنيدم اماكر بودم ، ميديدم اما كور بودم . تا به خودم آمدم دير شده بود ، دوتاشون منو گرفتن و بقيه هم ريختن سر احسان . هر كاري كردم نتونستم از دستون نجات پيدا كنم ، اون دو نفر با صداي بلند مي خنديدن و كتك خوردن احسان رو نگاه مي كردن ... يكي از اونها كه منو گرفته بود داد زد كافيه ، اونها احسانو از روي زمين بلند كردن و هموني كه دستور صادر كرده بود منو به رفيقش سپرد و به طرف احسان رفت فقط زماني كه دستش رو بالا برد روي سرش برق چاقو را ديدم و صداي فرياد احسان را همزمان با پايين آمدن دستش شنيدم . دست نگهبانم رو گاز گرفتم و به طرف احسان دويدم ، يكي از همونا كه عصاي فلزي ماشين دستش بود رو بلند كرد اما قبل از اينكه به سر احسان بكوبه خودمو روي احسان انداختم ... ديگه ... ديگه يادم نمياد.
خودم رو به طناز رسوندم و بقلش كردم ، نفس هاي منقطع و كوتاهش بلند ترين موسيقي اتاق بود . آروم با دست اشكهاشو پاك كردم و زير گوشش گفتم :
همه چيز تمام شد ... تو و احسان هر دو سالميد ، طناز ... گوش مي كني چي ميگم .
شماتت بار سرگرد رو نگاه كردم ، گفت :
ببينيد خانم ...
فرياد زدم :
كافيه ، نمي بينيد حالشو .
خانم نيازي ميذاريد به كارمون برسيم ؟
كار شما شكنجه عزيزترين كسه منه ... من اين اجازه رو به شما نميدم .
او بي توجه به من رو به طناز كرد و گفت :
خانم نيازي ، شما اولين و آخرين قرباني نيستيد ... اون پست فطرت ها اين بلارو حد قل سر شش زوج ديگه آوردن اما شانس هم با شما هم با همسرتون بوده چرا كه قرباني هاي ديگه فرصت زندگي دوباره را بدست نياوردن ، پس شما بايد به ما كمك كنيد تا بتونيم اين اشرار رو دستگير كنيم و به سزاي اعمالشون برسونيم شما نه به خاطر خودتون بلكه به خاطر آقايوني كه كشته شدن و خانم هايي كه گم شدن و تا الان هيچ ردي ازشون پيدا نكرديم ، بايد به ما كمك كنيد .
طناز سرش را چرخاند ، صورتش به طرف آنها بود اما سرش روي سينه من بود .گفت :
من هيچ كدوم رو بياد نمي آرم .
سرگرد به همراهش اشاره كرد و او از داخل پوشه همراهش برگهايي بيرون آورد و آنها را بدست طناز داد و گفت :
اينها چي ؟... اين تصاوير توسط همسرتون و چهره پرداز ما ترسيم شده ... براي شما آشنا نيستن .
طناز از من جدا شد و متفكرانه نگاهي به آنها انداخت و گفت :
بله اينها خودشون هستن اما اين يكي ( يك برگه را از بقيه جدا كرد ) اين چانه اش گرد نبود بلكه كمي چطور بگم ، زاويه دار بود ... باز هم بودن .
به ياد مي آرين ؟
طناز با سر پاسخ داد و سرگرد مشتاق گفت :
امروز عصر همكارم رو مي آرم با كامپيوتر اون چهره اي كه به ياد داريد ترسيم كنيم ... اين خيلي عاليه ، هرچه افراد بيشتري را بياد بيارين كمك بيشتري به ماست براي دستگيري اونها .
سعي مي كنم بياد بيارم ... اما اسم كسي كه منو نگه داشته بود ... يه اسم مسخره اي بود ...
ناصري هيجانزده گفت :
چي ...چي بود ؟
طناز در خود فرو رفت و گفت :
يادم نمي آد اما وقتي اون بي رحمها احسانو زدن ، اين اسم مسخره گفت ديگه وقتشه ... اون هم گفت : ... اه لعنتي چرا يادم نمي آد ، متاسفم.
مسئله اي نيست شما هنوز بيماريد ، اگر به ياد آورديد به ما خبر بدين ...
اون ضربه چاقو كه تو سينه همسرتون فرو كردن وضربه جمجمه شما ، امضا اين گروه و تمام قربانيان مرد كه يافت شدن با يك ضربه چاقو توي قلب و جمجمه اي متلاشي پيدا شدن ... وقتي شما رو پيدا كرديم فكر كرديم كسي خواسته اين امضا رو جعل كنه ... بايد بگم خانم معيني فر شجاعت شما باعث شد هم شما و هم همسرتون از اين حادثه جون سالم به در ببريد ... من كه تا آن لحظه ساكت بودم گفتم :
طناز همچين هم جون سالم بدر نبرد .
سرگرد قدمي جلو آمد و گفت :
اين خواست خدا بود تا خواهر شما و آقاي معيني فر كمي بشن براي پيدا كردن اون قاتلين نامرد ... خب خانم ها وقتتون رو نمي گيريم ... خانم معيني فر اگه چيز تازه اي بياد آوردين اين تلفن منه ، با من تماس بگيريد و بعد كارت ويزيتش را به طناز داد .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites