تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#101 | Posted: 7 Aug 2013 23:27




در را پشت سر ماموران بستم . طناز متفكر به سقف خيره شده بود ، فكر كردم نياز به تنهايي داره و خواستم از اتاق خارج بشم كه طناز بدون اينكه موقعيتش را تغيير دهد پرسيد :
كجا ميري طنين ؟
من ... تو نياز داري خلوت كني درسته .
نه ، نرو ... من از تنهايي مي ترسم.
مي ترسي ! از چي ؟ پشت در اتاقت يك مامور نگهباني مي ده .
از تنهايي ، از فكرهام ... توي اين چند روز خيلي خواستم خاطرات اون روز رو فراموش كنم ، طنين خيلي وحشتناك بود ... تو نمي دوني چي بود ...
به ظاهر لبخند زدم و گفتم :
اي خواهر ترسو ، تو كه خيلي شجاع بودي .
دل از اون نقطه كند و به من نگاه كرد ، اشك رو تو چشماش ديدم وخودم را بهش رساندم و دستش را گرفتم و گفتم :
من نمي ذارم هيچ بني بشري به تو آسيب برسونه ، هر كس بخواد به تو و تابان چپ نگاه كنه با دستام خفه اش مي كنم .
طنين اگر خدا كمكم نمي كرد من الان كجا بودم ، ديدي كه سر گرد چي گفت .
تو براي اتفاقي كه نيفتاده داري غصه مي خوري ... بزار برات از اين نگار ور پريده بگم .
باز چكار كرده ؟
موفق شدم مسير فكرش را عوض كنم ، گفتم :
ميدوني به حامي چي مي گه ؟
بنازم روي اين دخترو ، باز گير داده به حامي ... حالا چي مي گه ؟
برادر حامي ، ميگه از اين به بعد مي خوام به چشم برادري نگاهش كنم.
چرا برادر حامي ؟
ميگه مثل يه برادر بزرگتره و به درد دوست شدن نمي خوره ، غلط نكنم اينم فيلم جديدشه .
امان از دست نگار .
سرش شلوغه وقت سر خاروندن نداره .
فكر كنم كسي تو زندگيشه ... راستي ديروز مينو رو ديدي چطور دستشو گذاشت رو قلبش و گفت ، من و رسول خيلي خوشحاليم . اين دختره ، هنوز تو رويا سير مي كنه با اينكه يكسال از اون اتفاق مي گذره ... اما طنين ، الان احساسشو درك مي كنم حتي يك لحظه هم نمي تونم فكر بكنم يه خال مو از سر احسان كم شه .
باز رسيديم سر خط اول، گفتم :
ديروز قيافه احسان ديدني بود ولي خودمونيما اين حامي خيلي بدجنسه ، گذاشته يك ساعت مونده به وقت ملاقات بهش گفته ...
طنين ، من خسته شدم كي مرخص ميشم ؟
خوبه ، همش تو عالم هپروت بودي و فقط دو روز بهوش آمدي .
دلم براي خونه تنگ شده ، ديروز صبح فقط با مامان حرف زدم ولي حتي صداي مامانو نشنيدم .
اي دختر لوس، دلت براي مامان تنگ شده يا دعوا با تابان ... چه ميشه كرد ديگه ، اين دل رحمي نمي ذاره تورو سورپرايز كنيم بايد همين الان مامان و تابان تو راه باشن .
مامان ؟ بيمارستان ! طنين ، تو ديوونه شدي.
بجاي تشكر كردنته ، افسانه جون رفته و مامان رو حسابي ساخته ... البته همه واقعيتو نگفته ، فقط گفته شما دو روز پيش تو راه برگشت تصادف كردين .
خوبه ، دست همه تون درد نكنه ... طنين ، احسان خيلي زجر كشيد .
آره خيلي ( با بد جنسي ادامه دادم ) اما كتي خانم در دوران نقاهت نذاشت احسان زياد بهش سخت بگذره.
طنين !
ها ؟ طنين چي ؟ نگران نباش كتي خانم دوروبر حامي خيلي مي پلكه ، فكر كنم دوتا داداش از سر كار گذاشتن كتي مسرورند ... حالا بگذريم بيا صو رتت رو خوشگل كنم تا احسان خان از ديدنت وحشت نكنه و بفهمه چه كلاه گشادي سرش گذاشتي و خودتو غالبش كردي .
لوازم آرايشم را از كيفم بيرون آوردم و گفتم :
عروس خانم دوست دارند چه مدلي درستشون كنم ؟
طنين حسابي حوصله داري ها ،نه .
باشه الان خودم رو خوشگل مي كنم تا همه بفهمند تو چقدر زشتي .
طناز با صداي بلند به اداي كودكانه ام خنديد.
***
كمك كردم طناز پياده شه ، احسان خودش رو به ما رساند اما طناز گفت :
خودم مي تونم راه برم .
نه خانمي ، شما نبايد با اين حالت راه بري ، تكيه كن به من .
نه ، من حالم خوبه . تو نبايد به خودت فشار بياري ، فراموش كردي قفسه سينه ات پر از بخيه ست .
اگر عاشق و معشوق نجواي عاشقانه پر از زخم و دردتون تمام شد بريم .
افسانه جون روي شانه ام زد و گفت :
حامي كارت داره ، من به طناز كمك مي كنم .
دست طناز را در دست افسانه جون گذاشتم رو به طرف ماشين برگشتم ، به در آن تكيه داده بود و داشت با تلفن صحبت مي كرد منتظر ايستادم تا تلفنش تمام شود . حواسش به من نبود و به صورتش خيره شدم ، دلم براي سير تماشا كردنش تنگ شده بود . من كه عادت كرده بودم هر روز او را ببينم حالا با مرخص شدن طناز اين ديدارها كم مي شد ، اي كاش عكسي ازش داشتم . نگاهش چرخيد و روي من قفل شد و لحظه اي نگاهمان بهم گره خورد ، سرم را پايين انداختم اما سنگيني نگاهش را هنوز حس مي كردم . صداش را شنيدم كه پاسخ هاي كوتاه به مخاطب آن سوي خط مي داد :
مي دوني با كي حرف مي زدم ؟
نه .
بگذريم بعد ميگم ...مي رم غذا بگيرم .
توهين نفرماييد ، من مي تونم از مهمانهام پذيرايي كنم .
قصد اهانت نداشتم ولي صبح شنيدم گفتين اون خانمي كه توي اين مدت كمك مي كرده به شمال رفته ، حالا هم بريد بالا كلي كار داريد . ديگه سر ظهره ، شما شرايط پرستاري از طناز رو مهيا كنيد ناهار را بزاريد به عهده من .
نگار تماس گرفت ، داره مي آد كمكم ، شما نگران كارهاي من نباشيد و بفرماييد بالا ، قول ميدم گرسنه نمونيد .
من غذا سفارش دادم پس بهتره مقاومت نكنيد .
بايد تشكر كنم ولي ...
ولي چي ؟
هيچي مجبورم تشكر كنم .
من تشكر اجباري شما رو نمي پذيرم .
زير لب گفتم :
به درك از خود راضي .
حامي در حال نشستن پشت رل گفت :
اين هم از الطاف شماست كه منو به اين عنوان مي فر ماييد .
چه گوشهاي تيزي داشت ، چطور شنيده بود . دنده عقب گرفت به سرعت از پاركينگ خارج شد . سلانه سلانه به درون آسانسور خزيدم ، صدايي از پشت سرم گفت :
آي خانم كجا ؟ كجا.
جلوي در آپارتمان بودم و رودرروي نگار .
ها ... هيچ جا .
وارد خونه كه شدم ، نگار معترض گفت :
زمان قديم اول به مهمون تعارف مي كردن و مي گفتن بفرماييد داخل .
به پشت سرم نگاه كردم و گفتم :
مهمون ... مهمون نمي بينم .
نگار به خودش اشاره كرد و گفت :
من چغندرم .
كسي كه زنگ مي زنه خودشو دعوت مي كنه كه ديگه مهمون نيست .
مهمون حبيب خداس ، چه دعوت كني چه خودشو دعوت كنه .
نه جانم اون مال قديم بود ... تو به خودت نگير .
منو بگو آمدم كمك چه آدمي .
خودمو كنار كشيدم و گفتم :
بفرما اين گوي و اين ميدون ، برو ببينم چه كاري بلدي .
جدي نگير تعارف كردم .
جنست خرابه به خدا داخل سالن افسانه جون كنار مامان نشسته بود و احسان داشت با تلفن حرف مي زد ، از افسانه جون پرسيدم :
طناز كو ؟
افسانه جون در حال روبوسي با نگار گفت :
رفت حمام ، مي گفت تا ريشه موهام بوي بيمارستان گرفته . راستي گفت يه زحمتي بكشي و براش لباس ببري .
باشه ... نگار ظرف ميوه رو از يخچال بيار ... لطفا.
از داخل كمد يك دست لباس انتخاب كردم و همراه حوله به حمام بردم ، طناز با همان لباس بيرون جلوي آينه داخل حمام ايستاده بود . با تعجب پرسيدم :
طناز ... حالت خوبه ؟
طناز شوك زده نگاهي به من كرد و دوباره به آينه خيره شد ، دستش را ميان موهايش برد و گفت :
طنين ، موهام كو ... اين چه ريختيه !
لباس و حوله را روي طبقات گذاشتم و گفتم :
ببخشيد شرمنده ، دكتر از آخرين مدل مو خبر نداشت و مي خواست استعدادشو تو زمينه آرايشگري محك بزنه ، براي همين هم اين مدل جديد مو رو تقديم جامعه مد كرد ... مثل اينكه فراموش كردي ... دختر خوب بايد موهاتو مي تراشيدن تا بخيه بزنند .
طناز نگاهم كرد و گفت :
موهام حيف بود .
حيف سلامتيد بود كه بدست آوردي ، جونت سلامت موهات دوباره بلند ميشه اينكه غصه نداره .
طناز حق داشت ، موهاش خيلي زيبا بود اما حالا به طور نا مرتبي تراشيده شده و تنك تنك شده بود . حرفي نزد اما دمق شده بود ، دكمه هاي مانتواش را دونه دونه باز كرد .
كمك نمي خواي ؟
با سر پاسخ منفي داد ، نگار تو آشپزخانه داشت تك تك كابينت ها رو باز مي كرد گفتم :
دنبال چي مي گردي ؟
نيم نگاهي به من انداخت و گفت :
چه عجب از شغل شريف دلاكي دل كندي .
دلاكي كجا بود ... طناز براي موهاش ماتم گرفته بود .
از بس بي سليقه لست ، خيلي هم دلش بخواد تازه بهتر از اين مدل هاي اجق وجق جديده .
نگفتي دنبال چي مي گردي ؟
چاي ، نسكافه ، قهوه ، هرچي كه بشه باهاش يه نوشيدني گرم درست كرد .
اونجا نيست برو كنار تا بهت بدم .
طنين ... امروز سعيد نمياد اينجا ؟
صحيح پس خانم دلش به حال من نسوخته ، دلتنگي به اين كار وادارش كرده .
نه بابا محض خنده گفتم بياد ، با اين دوتا برادر كه نمي شه شوخي كرد لا اقل گفتم سعيد بياد كمي سر به سرش بزارم بلكه روحيه طناز باز شه .
مقصود تويي ، روحيه طناز بهانه ست ... تو نگران روحيه طنازنباش ، احسان اون مشكلو حل مي كنه .
فنجونها رو روي كابينت گذاشتم و گفتم :
تابان كجاست ، نديديش ؟
تو اتاقشه ... بد جنس نشو ديگه زنگ بزن بياد .
نه ، چكار مي كنه ؟
نامزد عزيزش براش سي دي آورده .
كي نامزد شدين ، چه بي سر صدا و بي خبر.
مهم عروس داماد هستند و ما مي خواهيم با هم زندگي كنيم ، شماها كشكيد.
خوبه والله .
سيني قهوه را تعارف كردم و هر كس يك دونه برداشت ، تابان را هم صدا كردم و به آشپزخانه بر گشتم . در حالي كه مشغول درست كردن سالاد بودم به نگار گفتم :
حالا كي قراره شيريني بدي .
ما از اين ولخرجي ها نمي كنيم ، مهم خودمونيم كه كاممون شيرينه .
نه بابا ، چه مال جمع كني هستي تو خسيس خانم .
ديگه ، ما اينيم ... چون داماد محصله و خرج ما رو بايد ديگرون بدن ، دوست ندارم نامزدم گردن كج كنه جلوي خواهرش براي پول تو جيبي .
صبر كن ببينم تو درباره كي حرف مي زني ؟
نامزدم ، عشقم ، مجنونم ، تابان ... پس چي فكر كردي .
چاقو را داخل ظرف انداختم و صورتم را در دست گرفتمو خنديدم .
طنين چته ... نمي دونستم حرفم اين همه خنده داره .
دستم را جلوي دهانم گرفتم تا خنده ام قطع شود گفتم :
من ... من فكر كردم درباره سعيد حرف مي زني .
هه .. هه ... چه با مزه . حالا گيرم منظور من اين بود ، گوش كن طنين خانم ، من اگر خونه بابام از شدت ترشيدگي كپك هم بزنم زن پسر دايي زبون دراز تو نمي شم .
كجاي كاري كه اون هم به تو ميگه زبون دراز .
ديگ به ديگ مي گه ببرمت كارواش .
خوبه خودت خبر داري چه جونوري هستي .
بده من سالاد درست كنم ... ببينم ناهار سالاد داريم ؟
نشنيدي ميگن مهمون نا خونده بايد ناهارشم با خودش بياره .
نه نشنيدم .
مهم نيست خودمم همين الان شنيدم .
تو فكر كن شنيده بودم ، مگه مهمون عقلش كمه ناهارشو با خودش بياره خب مي شينه خونه اش و با خيال راحت مي خوره كه به جونش بچسبه .
همه كه مثل تو نيستن ، بعضي مهمونها ناهارشونو مي آرند .
اونها كم عقلند ... حالا من خودي هستم ، اما طناز پيش سر و همسرش آبرو داره .
تو نگران آبروي سر و همسر طناز نباش مامان بزرگ ، حامي رفته غذا بگيره .
اي حامي بدبخت ، تو چرا خجالت نمي كشي يعني توي اين خونه يك لقمه غذا پيدا نمي شد كه توي فرصت طلب حامي رو اسير اين رستوران و اون رستوران نكني . البته مقصر خودشه ، توي اين مدت به قدري براي تو ناهار خريده كه هم تو پر رو شدي و هم خودش عادت كرده ... ديگه ترك عادت هم مرضه .
كاهوهارو بريز توي اين ظرف ، كم روضه بخون ... من برم ببينم طناز چيزي نياز نداره .
من هم ميرم پيش نامزدم ، خواهر شوهر .
***
احسان پشت ميز آشپزخانه نشسته بود و سر در گريبان به فكر فرو رفته بود ، چند تا چاي ريختم و روي اوپن گذاشتم و به نگار براي بردنش اشاره كردم بعد آهسته به احسان گفتم :
چرا اينجا نشستي ؟
سرش را بلند كرد ، لحظه اي خيره نگاهم كرد وگفت :
نگرانم طنين ... نگران .
دلم به شور افتاد ، كنارش نشستم وگفتم :
چيزي شده ؟
نه ... نمي دونم ... اما طناز .
ديدي كه دكترش چي گفت پس نگرانيت بيهوده ست ، حالا با چاي موافقي .
يه ليوان لطفا .
يه ليوان هم براي من.
حامي اينو گفت و يكي از صندلي ها رو بيرون كشيد و روي آن نشست .
طنين : چرا اينجا ، بفرماييد تو سالن .
حامي نگاهي به من و بعد به احسان انداخت و گفت :
مزاحمم ؟
نفهميدم مخاطب كدام يكي از ما بوديم اما من گفتم :
نه ...
احسان : طنين ، حامي زياد اهل تعارف نيست .
دو تا ليوان چاي روي ميز گذاشتم و گفتم :
افسانه جون تنهاست .
حامي : نگار خانم ومادرتون هستن.
دوباره روي صندلي نشستم و گفتم :
احسان تو بيشتر از همه ما مي توني به طناز روحيه بدي پس لطفا قيافه محزون به خودت نگير . طناز هنوز باور نمي كنه سالمه و فكر مي كنه چيزي رو ازش مخفي مي كنيم ، خيلي ترسيده و اون اتفاق تو روحيه اش اثر منفي گذاشته و احساس نا امني مي كنه.
حامي : حالا به جاي نشستن پيش ما برو كنارش .
احسان : فكر كنم خوابه .
طنين : فكر نكنم ...
احسان مردد نگاهي به ما انداخت و بعد ليوان به دست ما رو ترك كرد ، داشتم رفتنش رو نگاه مي كردم كه صداي حامي رو شنيدم .
بايد موضوعي رو بگم .
نگاهش كردم ، ليوان چاي رو ميان دستانش چرخاند و گفت :
طبق اون چهره نگاري كه طناز توي بيمارستان از ضاربها كرده ، يكي رو دستگير كردن .
خب ؟
حامي نگاهم كرد و ادامه داد :
سرگرد ناصري گفت : ... احسان و طناز بايد براي شناسايي برن .
به نفس نفس افتادم و با دست گلويم را گرفتم ، اين حال من بود چه برسد به طناز اگر اين موضوع رو مي شنيد . ولي خوشي گرفتار شدن حتي يكي از اونها به همه دردها مي ارزيد .
طنين ؟ ... بهتره ردا جداگانه طناز و احسان براي شناسايي برن .
چرا ؟
خب ديگه ... اين نظر سرگرده .
باشه ، من فردا طنازو مي برم كلانتري .
اگر برات سخته من اين كارو مي كنم .
سخت ! چرا ؟ من طنازو تنها نمي ذارم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#102 | Posted: 7 Aug 2013 23:33




لرز را در بند بند وجود طناز حس مي كردم ، كمي به فشار دستم افزودم و بازويش را فشردم . طناز نگاهم كرد ، رنگش پريده بود و اشك در ني ني چشماش مي درخشيد .منتظر نگاهش كردم ، زير لب گفت :
خودشه .
صداي بلند سرگرد به گوشم رسيد :
خانم معين فر كدوم يكي ، لطفا شماره روي سينه اش رو بگو .
احساس كردم طناز هر لحظه در حال سقوطه ، آرام تكانش دادم و گفتم :
طناز جناب سرگرد پرسيدن ...
طناز چشمش را روي هم گذاشت و آنرا فشرد ، جناب سرگرد گفت :
خانم معيني فر ، اون شما رو نمي بينه و شما از هر حيث در امنيت هستيد پس با دقت نگاه كنيد .
طناز نگاه كوتاهي انداخت و با صدايي كه از ته چاه بيرون مي آمد گفت :
شماره دو .
مطمئنيد ... دوباره با دقت نگاه كنيد .
دستم را دور شانه طناز حلقه كردم ، ديگر نمي توانست بايستد كمكش كردم روي صندلي بنشيند و ليوان آبي كه سرگرد ناصري به سمت طناز گرفته بود را از دستش گرفتم و روي لبهاي طناز گذاشتم . طناز سرش را كنار كشيد و از خوردن امتنا كرد و با صداي لرزاني گفت :
خودشه حتي اگر صد سال هم بگذره قيافه اش رو فراموش نمي كنم ، وقتي عصاي ماشين رو بلند كرد با من چشم تو چشم شد ، همون چشماي درنده .
طناز رو بغل كردم و گفتم :
كافيه ... آروم باش حالا گير افتاده .
سرگرد پشت ميزش نشست و در حال نوشتن گفت :
اين كار شما كمك بزرگي به ما مي كنه ، اميدوارم از طريق اين يك نفر بقيه اون افراد تبهكارو دستگير كنيم ... همسرتون نتونستن شناسايي كنند ، خوشحالم شما باعث شدين تلاش همكاران ما مثمر ثمر باشه .
طناز با هق هق گفت :
اونها به احسان مهلت ندادن و ريختن سرش ... شستي ... شستي بود .
شستي ؟
آره طنين ... ( با هيجان افزود ) جناب سرگرد اون گفت شستي اينو نگه دار ، كسي كه منو نگه داشت اسمش شستي بود .
اين خيلي عاليه خانم ، ديگه چي ؟ ... چيز ديگه اي به ياد نمي آريد .
نه .
لطفا اينجا رو امضا كنيد .
طناز در حالي كه دستش مي لرزيد ، خط و خطوطي لرزان به نام امضا پاي برگه ترسيم كرد .
بعد از اينكه به طناز كمك كردم بنشيند كمر بند ايمني را براش بستم ، مي دونستم اون تو حال خودش نيست . طناز تكيه داد و چشمانش را بست و گفت :
طنين .
استارت زدم و گفتم :
چيه ؟
چرا اونها كارشون رو تموم نكردن ...
كيا ؟ آهان ... خيلي خوش شانس بودين چون از قرار معلوم جنگلبان براي سر كشي آمده بوده اون قسمت و اونها هم فرار كرده بودن که موبايلت رو كف ماشينت پيدا كردن و با همون هم زنگ زدن به ما خبر دادن .
اگر اون آقا ... واي طنين .
هيس ، به يك چيز بهتر فكر كن.
موبايلم زنگ خورد ، با ديدن شماره حامي گفتم :
برادر شوهر سركاره ... بله .
سلام ، چي شد ؟
حال شما ؟ خوبيد ؟ خانواده خوب هستند .
ببخشيد احوال شما ؟
متشكرم يك خبر خوب ، طناز شناساييش كرد يكي از اون پست فطرت ها بود .
خب خدا رو شكر ، بقيه كارها ديگه بر عهده وكيلمه و نمي ذارم راحت از زيرش در برند ... حال طناز چطوره ؟
نيم نگاهي به طناز انداختم هنوز رنگش پريده بود ، گفتم :
بد نيست ، مي برمش خونه استراحت كنه .
پس مزاحم نمي شم اگر كاري داشتين تماس بگير، به طنازم سلام برسون .
***
با اون اسمي كه طناز بياد آورد پليس موفق شد طي يك عمليات ضربتي و چندين هفته تجسس ، تقي شستي رو پيدا كنه ، تقي شستي در اعترافاتش به قتل چندين نفر ، تجاوز به عنف و فروش دختران به شيخ نشينهاي خليج فارس و خريد و فروش مواد مخدر و مشروبات الكلي اعتراف كرد .
با تحقيقات گسترده سر دسته اين اشرار در مرزهاي جنوبي كشور دستگير شد ، شاكيان پرونده به غير از احسان و طناز خانواده قربانيان بودن . من دورادور پيگير اين روند بودم و فقط با خواندن روزنامه وتعريف هاي جسته گريخته طناز در جريان امر قرار مي گرفتم اما كاري از دستم بر نمي آمد جز لعن و نفرين بر اين آدمهاي قصي القلب و آرزوي صبر و تحمل براي خانواده هاي آسيب ديده از اين افراد . در ضمن خدا را شاكر بودم به خاطر لطفي كه در حق خواهرم كرد و او را صحيح و سالم دوباره به ما باز گرداند
طناز كي اين وقت سال مي ره اون منطقه ؟
ما .
خوش بگذره مواظب خودت و مامان باش .
همچين حرف مي زني انگار نمياي .
نه خواهر من .
طنين اذيت نكن ، همه مي خواهيم دور هم باشيم .
شما امروز حركت مي كنيد ومن فردا ظهر مي رسم تهران ، چطوري بيام ؟
من همه راه هاي بهانه تو رو بستم پس بهانه نيار ... حامي هم نمياد ، فردا با اون بيا .
ديگه چكار كنم ؟
لوس نشو .
حالا تا فردا .
طنين يك جواب درست و حسابي بده ، من تا از تو جواب نگيرم دست از سرت بر نمي دارم .
طناز گير نده تا فردا كي مرده كي زنده است ، آمديم و اين هواپيما به ايران نرسيد و سقوط كرد .
ا ... طنين خدا نكنه . مي آيي يا نه ، فكر نكن ... بهانه نمي توني بياري ، بهانه هم بياري گوش من بدهكار نيست .
باشه مي آم .
كوهستان هواش سرده ،‌لباس گرم بياري .
چشم مامان طناز ، ديگه چكار كنم .
دختر خوبي باش ، عمو حامي رو هم اذيت نكن .
ديگه ...
شما اين دستوراتو انجام بده بقيه اش متعاقبا اعلام مي شه .
خجالت نكشي .
ترازو ندارم تو برام بكش .
رو تو برم من ... كاري نداري ؟
باي .
خدانگهدار ، سفارش نكنم مواظب خودتون باشيد ، سفر بي خطر .
گوشي رو خاموش كردم و به حامي فكر كردم ، خيلي وقت بود نديده بودمش . ياد دلسوزي هاش تو بيمارستان افتادم و ياد اون شبي كه سيگار روشن را تومشتش مچاله كرد ، واي چه قيافه اي پيدا كرده بود با اون ظاهر مغرورش نمي خواست سوختن دستشو به رو بياره . خنده ام گرفت و با صداي بلند خنديدم .
رو آب بخندي ورپريده .
به مرجان نگاه كردم ، دست به كمر جلوم ايستاده بود .
چيه ؟چرا مثل مجسمه ابوالهول جلوم ايستادي .
اين بچه مردم تا كي بايد تو آب نمك باشه بخدا اينقدر نمك سود شد ترد شده ، تازه از تردي داره مي شكنه
كدوم بچه مردم ؟
اين فواد بدبخت .
آهان باشه تا كمي با نمك شه .
ا ... اين طوريه .
نه اون طوريه.
گوشي موبايل رو روي ميز پرت كردم و يك برش برداشتم و در دهانم گذاشتم .
طنين اين بچه گناه داره ، ديروز ديگه كم مونده بود گريه كنه . گناه كرده عاشقت شده ، بيشتر از اين سرگردونش نكن .
بچه رو چه به عاشقي .
تو هم جز مسخره بازي كار ديگه اي بلد نيستي .
مجبوري يه آدم مسخره رو براي بچه ات بگيري .
زبونتو گاز بگير ، به من مي آد بچه اي به اون هيكل داشته باشم .
كم نه .
اگر من بچه اي به به اون سن دارم به فكر خودت باش كه پير شدي تمام شد رفت .
صلاح مملكت خويش خسروان دانند .
با تو حرف زدن فايده نداره ، چيزي تو كله ات فرو نمي ره .
پس خودتو خسته نكن ... حالا برو بزار باد بياد .
نه باب لات شدي .
پس آدم لات براي بچه تون نگيريد.
اگر براي همه لاتي واسه ما شكلاتي .
با دست جلوي خنده ام را گرفتم و گفتم :
اين شوهر بدبختت چي مي كشه از دستت .
هموني رو كه در آينده بايد فواد خان از دست تو بكشه .
تو كه مي دوني ازدواج با من براش محكوميت با اعمال شاقه ست ، پس چرا مي خواي دوست شوهر عزيزتو بدبخت كني تا به روز شوهر درمونده ات بشينه .
مي خوام براي شوهرم همدرد بتراشم .
پس برو براي كس ديگه اين دام رو پهن كن .
چه ميشه كرد قرعه به نام تو افتاده ... از بس با تو سر و كله زدم ضعف اعصاب گرفتم ، برم به بهروز زنگ بزنم كمي شارژ شم .
برو موجود سلب آسايش .
روي صندليم لم دادم و به حامي فكر كردم دلم براي ديدينش پر پر مي زد ، چه حس شيريني يعني اون هم به من فكر مي كنه و دلش برام تنگ شده .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#103 | Posted: 7 Aug 2013 23:36
andishmand
خسته نباشی گل من.بی نظیری تو ‏‎
     
#104 | Posted: 7 Aug 2013 23:37




mereng
ممنون عزیز دل گیسو

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#105 | Posted: 8 Aug 2013 14:35 | Edited By: andishmand




فصل بیست و چهارم
از روي تراس سدان حامي رو ديدم . به درون خانه برگشتم و چمدون و پالتوم رو برداشتم و يك نگاه كلي به خونه انداختم همه چيز رو به راه بود ، در را بستم و قفل كردم . وقتي به لابي رسيدم حامي هم تازه وارد شده بود و داشت دسته كليدش را در دست مي چر خاند كه با ديدن من آن را مشت كرد و لحظه اي خيره نگاهم كرد ، قلبم لرزيد . با همان ژست هميشگيش جلو آمد ، يك دستش را تا نيمه در جيب شلوارش فرو برده بود . سر تا پا تيپ اسپرت زده بود يك پيراهن بهاره يقه گرد آجري رنگ با شلوار كرم و يك كت تك تقريبا همرنگ شلوارش . وقتي بهش رسيدم با لحن عادي بدون شوق و اشتياق احوالپرسي كرد ، اون اشتياقي كه در وجودم مي جوشيد در او نبود يعني او در اين مدت دلتنگ من نشده بود .
جلوي ماشينش گفت:
چمدونتون رو بدين من ، شما بفرماييد سوار شيد .
چمدانم را به او واگذار كردم و داخل ماشين نشستم و با يك نفس عميق بوي ادكلن مخصوص حامي را بلعيدم ... حامي پشت رل نشست و در حال بستن كمربند گفت :
دير كه نكردم ؟
مثل آدمي حرف مي زد كه انگار نه انگار مدتهاست همديگر رو نديديم ، مثل اينكه آخرين ديدار ما همين ديروز بود .
نه من هم پروازم تاخير داشت .
به طعنه گفت :
عاشقي هم عالمي داره ، اين دو تا عاشق هنوز بهار نيامده هوس كوهستان كردن اما خدا كنه آسمون هوس نكنه بباره .
شما بزرگترشون هستيد بايد راهنماييشون مي كردين .
شما هم بزرگتر طنازيد تونستيد منصرفشون كنيد .
ما در يك خانواده دموكرات بزرگ شديم و به تصميمات هم احترام مي ذاريم .
حتي اگر اون تصميم غلط باشه ؟
هر خانواده ايدئولوژي خاص خودشو داره .
شما اگر خسته هستيد استراحت كنيد براي من بيدار و خواب بودن شما فرقي نمي كنه ، يه پتومسافرتي روي صندلي عقب گذاشتم برداريد ... به نظر من بهتره بخوابيد .
عملا دستور داد بخوابم و مزاحمتم را كم كنم ، صندلي را افقي كردم و پتو را روم كشيدم . از ميان چشمان نيمه بازم به چهره مغرور حامي نگاه كردم ، دست او به سمت ضبط رفت و آن را روشن كرد و چند تا آهنگ را رد كرد تا به آهنگ مورد نظرش رسيد . از لا به لاي مژه هايم ديدم نگاهي به من انداخت و در همين حين خواننده شروع به خواندن كرد .
من كه يه روزي دل به تو دادم .
هر چي كه داشتم واست گذاشتم .
خيال مي كردم يه مهربوني .
نمي دونستم نا مهربوني .
وقتي كه رفتي تنها نموندم .
به ياد عشقت نفرت مي خوندم .
با عشق تازه ميام سراغت .
عشق جديدم مي ده به بادت .
اي عشق تازه پيشت مي مونم .
مي خوام بدوني واست مي مونم .
من تا هميشه واست مي خونم .
هر جا كه باشم از تو مي خونم .
من كه يه روزي دل به تو دادم .
هر چي كه داشتم واست مي ذاشتم .
خيال مي كردم يه مهربوني .
نمي دونستم نا مهربوني .
حامي دوباره اين آهنگ را گذاشت يك بار ، دو بار ، سه بار ... نمي دونم شايد مي خواست به من حرفي رو بفهمونه بگه ديگه عشقي ميون ما نيست ... نه اين دروغه ، هيچ چيز عشق اول نمي شه اما از كجا معلوم من عشق اول حامي باشم ، پس اون اشتياقي كه حامي اون شب داشت يك هوس بود ؟ ... نه ، نه اين امكان نداره اون فقط به اين آهنگ علاقه داره و شايد اين خواننده ، خواننده محبوبش باشه . دليل نمي شه حرف دلش باشه ، اگر غير اين بود چي ؟ اون منو به خودش علاقمند كرده حالا مي خواد ولم كنه ... اگر اين كارو كنه چي ؟ عشق تازه اش كيه ؟ كتي ! نه اون نمي تونه اون دختره جلف باشه ، حامي فقط براي سرگرمي به اون توجه مي كنه . شايد كس ديگه اي باشه كه من نمي شناسمش ... طناز ، اون بايد خبر داشته باشه ... نه نمي شه از طناز سوال كنم ، سه پيچ مي كنه و تا سر از قضيه در نياره ولم نمي كنه و دست از سرم بر نمي داره ... تازه چي بگم ، بگم من عاشق حامي شدم هموني كه تو هميشه تو شوخي هات محكوم مي كردي اه ...
خودم از شنيدن صدام جا خوردم و حامي هم با تعجب نگاهم كرد ، گيج و درمانده نگاهش كردم .
خواب ديدي ؟
خودش راه فرار را توي دهنم گذاشت ، گفتم :
ها ... آره ... داشتم كابوس مي ديدم .
آب مي خواهي ؟ ... تو سبد پشت صندليم يه بطري هست ، بردار بخور.
پتو را تا گردنم بالا كشيدم و گفتم :
نه تشنه نيستم ... خيلي راه مونده ؟
آره يه شش ، هفت ساعتي مونده .
به ساعتم نگاه كردم ، سه و نيم بود گفتم :
تا ده و نيم مي رسيم .
به اميد خدا .
به ضبط اشاره كرد و گفت :
اين اذيتت مي كنه خاموشش كنم .
خواننده ديگه اي مي خوند گفتم :
نه بزار بخونه .
چشمامو بستم و نسيم خنكي به صورتم خورد بعد صداي تق تق و بوي سيگار ، چشمم را نيمه باز كردم و ديدم متفكر داشت سيگار مي كشيد . به قيافه اش نمي آمد كه از حضور و همسفر شدن با من راضي باشه ، انگار اصلا حضور من براش مهم نبود . در كنار حامي بودم و اين مرا نا آرام ميكرد ، پتو را روي سرم كشيدم تا حصاري باشه ميان من و اون ...
نور شديد پروژكتور باعث شد بيدار شم ، صندليم رو به حالت عمودي در آوردم و به اطراف نگاه كردم . هوا تاريك بود و داخل يك پمپ بنزين بوديم اما نمي دانم كجا ، حامي داشت بنزين مي زد .
حامي وقتي سوار شد پرسيد :
بيدار شدي ؟
نه من پاسخي دادم نه او منتظر جوابم شد ، حركت كرد و كمي جلوتر مقابل يك دكه ايستاد ، دوباره پياده شد و اينبار با دستي پر بازگشت . در عقب را باز كرد و از داخل سبد دو تا ليوان پيركس دسته دار برداشت و پر آبجوش كرد و بدون حرف دستش را دراز كرد ، ليوان را از دستش گرفتم و يك چاي كيسه اي داخل ليوان من و يكي داخل ليوان خودش انداخت . به ياد آوردم او از خوردن چاي توي ليوان يا فنجان كدر متنفر بود ، نخ كيسه را گرفتم وچند بار بالا پايين ردم و چاي خوش رنگ آلبالويي توليد شد .
گرسنه نيستس ؟
ليوان چاي را بو كشيدم و گفتم :
نه .
فكر كنم موقع شام برسيم ... داخل اون نايلون كمي تنقلاته ، اهل تعارف و پذيرايي نباش كه من اهلش نيستم و هز چي ميلت كشيد بردار بخور .
فعلا همين چاي كافيه ... ممنون .
خواهش مي كنم ، اگر خوابت مياد بگير بخواب رسيديم بيدارت مي كنم .
نه زياد خوابيدم ... الان نمي دونم كجا هستم ، هيچي نديدم.
چيز مهمي رو از دست ندادي ، از اين به بعد بايد جاده رو تو تاريكي طي كنيم ... غصه نخور وقتي خواستيم برگرديم صبح حركت مي كنيم تا شما همه جا رو ببينيد .
در حال چاي خوردن نگاهش مي كردم ، از نگاهم كلافه شد و برگشت و پر سوال نگاهم كرد . به سوي جاده نگاه كردم ماشين هايي با چراغ هاي پر نور از روبرو مي آمدن و می گذشتن . سر يك تقاطع حامي پيچيد تو يك فرعي ، جاده بي ترديد در دل كوهستان بود .
كجا مي ريم ؟
ويلا ... مي ترسي ؟
اين جاده كمي ترسناكه .
اين جاده ميانبر،خلوته اما مطمئنه و زودتر مي رسيم .
چقدرديگه مونده ؟
صد و سي كيلومتر .
دست به سينه به كوه هاي بلند و پر عظمت سياه نگاه مي كردم و به صداي حركت لاستيكها بر روي جاده گوش مي دادم كه با صداي ناگهاني و بلند موسيقي ، شماتت بار به حامي نگاه كردم .
قصد ترساندن شما رو نداشتم ، فكر كردم با گوش كردن به موسيقي حواستون پرت ميشه و كمتر مي ترسيد .
دوباره به بيرون نگاه كردم ، نيم ساعتي بود كه در اين جاده خلوت حركت مي كرديم كه حامي متوقف شد .
چرا ايستادين ... چيزي شده ؟
صدام مي لرزيد و خودم هم مي لرزيدم .
نمي دونم ... بشين جاي من ، هر وقت كه گفتم استارت بزن .
حامي كاپوت را بالا زد و خودش پشت اون پنهان شد ، من اطرافو نگاه مي كردم كه با فرياد (( بزن )) حامي ، استارت زدم اما بيهوده بود . حامي كاپوت را محكم بست و كنار من ، دست به پنجره گذاشت و گفت :
اينطوري نمي شه ، من از مكانيكي سر در نمي آرم .
نا اميدانه به جاده اي كه از آن آمده بوديم نگاه كردم و در حالي كه سعي مي كردم اين بار صدام نلرزه گفتم :
چكار بايد كرد ؟
بالاخره يكي از اين جاده مي گذره ، صبر مي كنيم تا كسي رد شه و ازش كمك مي گيريم .
حامي نشست و فرمان را دو دستي گرفت و فكورانه به آن خيره شد .
موبايلم را برداشتم و گفتم :
با احسان تماس مي گيرم ، اون اين جاده رو بلده و مياد دنبالمون ...اينكه آنتن نداره.
متاسفانه اينجا تحت پوشش دكل مخابراتي نيست .
حالا بايد چكار كنيم توي اين برهوت .
به كوير ميگن برهوت .
حالا هر چي ، وقت مسخره كردن من و استاد ادبيات شدن شما نيست .
هيچي ، بايد صبر كنيم تا صبح شه من برم از سر جاده اصلي كمك بيارم .
يعني تا صبح هيچ كس از اين جاده رد نمي شه .
نه اين جاده خيلي كم گذره.
اينجا ... ايجا گرگ هم داره ؟
طبيعتا بله بايد داشته باشه .
واي خداي من ، توي يك جاي پرت و پر از جك و جونور بايد تا صبح صبر كنيم .
نه بايد توي هتل پنج ستاره دو قدم جلوتر شب رو صبح كنيم ، دختر خانم مي بيني كه اين اتفاق افتاده و با جز و جز كردن سركار چيزي تغيير نمي كنه .
احسان ! ... حتما وقتي ببينه دير كرديم مي آد دنبالمون نه .
اگر بياد مطمئن باش از اين جاده نمي آد ... اينجا شبهاي سردي داره ، لباس گرم تو چمدونت داري .
حامي قصد پياده شدن داشت كه ملتمسانه دستشو گرفتم و گفتم :
نه سردم نيست ، پياده نشو .
حامي متحير اول به من ، بعد به دستم نگاه كرد و گفت :
چرا ؟
تو گفتي اينجا گرگ داره نرو پايين .
حامي دستمو از دستش جدا كرد و با لحن طنز آلودي گفت :
نترس خانم كوچولو ، آقا گرگه منو نمي خوره اما اگه اينكار رو كنه بايد بگم خيلي بد غذاست .
حامي شوخي نكن ... خواهش مي كنم پياده نشو .
باشه ... اين درو نمي بندم و به محض ديدن جنبنده اي به سرعت هر چه تمام تر دوباره سوار مي شم ، خوبه ... وگرنه دختر خوب تا صبح منجمد ميشيم .
اجازه دادم پياده شه ، خودم هم پياده شدم و كنارش ايستادم .
تو چرا پياده شدي ؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#106 | Posted: 8 Aug 2013 14:39




اينطوري بهتره .
آره ، آقا گرگه از هيبتت مي ترسه و جلو نمي آد .
صداش آغشته به خنده بود و دستاويز جديدي پيدا كرده بود براي دست انداختنم ، اما من بي تفاوت به او اطراف رو نگاه مي كردم .
نمي خواي از چمدونت لباس گرم برداري ؟
نه پالتوم داخل ماشينه .
دختر جان دستم را كندي .
نمي دانم كي به بازوي حامي آويخته شده بودم ، آن را رها كردم اما از كنار حامي جم نخوردم .
نمي خواي سوار شي ، آقا گرگه پشيمون مي شه مي آد سراغت ها .
جواب دادن به حامي بي فايده بود ، او براي سرگرمي آتويي از من گرفته بود و دست بردار نبود . سوار شدم اما از حامي رو برگرداندم ، خنديد و گفت :
دختر كوچولوي ما قهر كرده .
توي اين وضع خوشمزه بازيش گل كرده ، نه به زمان حركت كه نمي شد با يك من عسل خوردش نه به حالا كه فكر مي كرد خيلي با نمكه .
حامي پرسيد :
گرسنه نيستس ؟
نه .
اما من به اندازه خوردن دو تا گاو جا دارم ... هواي كوهستان هميشه اشتهاي منو باز مي كنه .
از روي صندلي عقب نايلون خريدش رو برداشت و بعد با افسوس گفت :
اي كاش كمي بيشتر خريد مي كردم ... بد نبود كمي غذاي سرد مي خريدم .
من گرسنه نيستم ، فكر كنم اين چيپس و تنقلات بتونه شما رو سير كنه .
اينا ؟ ... فكر نكنم .
سعي كردم بخوابم اما افسوس از شدت ترس آن هم از وجودم رخت بسته بود .
از صدايي بيدار شدم ، اطرافم برايم نا شناخته بود و نگاه كردم تا موقعيتم را بياد آوردم . حامي روي صندليش نبود ، پتو را كنار زدم و پياده شدم داشت خلاف جهت آمده را مي رفت ، فرياد زدم :
كجا ميري ؟
ايستاد منو نگاه كرد ، خودم را بهش رساندم و گفتم :
كجا داري ميري ؟
نمي خواستم بيدارت كنم ، مي خواستم برم كمكي چيزي پيدا كنم .
منو مي خواستي وسط اين ناكجا آباد بزاري و بري .
ميگي چكار كنم ؟
من هم ميام .
با اين كفشا ؟
كفش اسپورت دارم ، همين الان عوض مي كنم .
طنين بچه نشو ، برو تو ماشين تا من بيام .
نه .
چنگي به موهاش زد و گفت :
جاي دوري نميرم ... مي خوام ببينم جايي هست اين لعنتي آنتن بده .
به موبايل درون دستش نگاه كردم و گفتم :
قول ... قول مر دونه بده منو ول نمي كني بري .
قول ميدم ، حالا رضايت ميدي ؟
زود برگرد ، زياد دور نشو .
ديگه سفارشي نيست ؟
بجاي پاسخ سری تكان دادم و هر كدام خلاف جهت همديگر راه افتاديم . داخل ماشين نشسته بودم و اطراف ديگه به ترسناكي ديشب نبود و هوا روشن شده بود ، اما از خورشيد خبري نبود . به صندلي خالي حامي نگاه كردم ، پتوي مسافرتي را مرتب تا كرده و روي آن گذاشته بود . با خودم گفتم يكبار امتحان كنم شايد روشن شد .
پتو را روي صندلي عقب پرت كردم و پشت رل نشستم و زير لب هر چي نام خدا را بلد بودم را بردم بعد چشمم را بستم و استارت زدم ، در كمال ناباوري روشن شد . از خوشي جيغ كشيدم و پياده شدم و دستم را روي بوق گذاشتم و همراه با اون من هم فرياد مي كشيدم و حامي را صدا مي زدم . از دور حامي را ديدم كه مي دويد ، پشت رل نشستم و دنده عقب گرفتم و به حامي كه رسيدم متوقف شدم .
حامي سوار شد و گفت :
چكارش كردي ؟
هيچي پشتش نشستم و استارت زدم روشن شد .
ببينم تو ورد و جادويي بلدي .
به رويش خنديدم اما در دل گفتم اگر من جادو بلد بودم تو رو به طرف خودم مي كشيدم ، خوشگل مغرورم .
بهتره بياي سر جات بشيني ، من جاده رو بلد نيستم .
برو ، هر جا كه لازم بود راهنماييت مي كنم ... ديشب نخوابيدم ، مي ترسم پشت رل خوابم ببره .
پس پسر كوچولو هم از آقا گرگه ترسيد ، پسر كوچولو نمي دونست آقا گرگه نمي تونه در ماشينو باز كنه .
نه پسر ما بزرگ شده و براي خودش مرديه ... مي ترسيد دختر كوچولو از خواب بپره و بترسه .
مي خواستم بگم دختر كوچولو دلش به حضور تو كرم بود و از هيچي نمي ترسيد ، اما نگفتم . با كنترل ضبط رو روشن كردم ، همون آهنگ لعنتي اول حركت بود با اخم گفتم :
از اين بهتر نداري .
حامي از داخل داشبورد اف – ام برداشت و گفت :
هر آهنگي دوست داري تو اين پيدا كن .
از بين آهنگهاي اوليه يكي از آهنگهاي استاد شجريان را انتخاب كردم ، وقتي به حامي نگاه كردم نظر او را بپرسم ديدم به خواب عميقي فرو رفته . خوشبختانه راه هموار بود تا زماني كه به تقاطع رسيدم و توقف كردم ، نمي دونستم حامي را بيدار كنم يا منتظر باشم بيدار شه .
چيه ، چرا ايستادي ؟
به حامي نگاه كردم ، چشماش بسته بود . گفتم :
كدوم طرف بايد بپيچم ؟
حامي در جا نشست و دستي به صورتش كشيد و گفت :
بپيچ سمت چپ ... آهسته آمدي .
جاده برام نا آشنا بود .
جاده امنيه ... تندتر برو .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#107 | Posted: 8 Aug 2013 14:43 | Edited By: andishmand




بالاخره رسيديم به ويلاي كوهستاني حامي ، همه نگران ما بودن اما بقدري خسته بوديم كه فقط سربسته گفتيم دير از تهران حركت كرديم
اتاقي كه براي من در نظر گرفته شده بود با طناز مشترك بود ، احسان و تابان با هم و حامي و افسانه جون اتاقهاي مجزا داشتن و مامان هم در تك اتاق طبقه پايين اسكان داده شده بود و ويلا در جاي مرتفعي بنا شده بود و از پنجره آن مي شد باغ ها و خانه هاي روستايي كه در دامنه ساخته شده بودند را ديد ، درختان هنوز لباس سبز بهاري به تن نكرده بودن و هوا همچنان سرماي زمستان را به دوش مي كشيد .روي زمين نشسته و به تخت تكيه داده بودم و با موبايلم بازي مي كردم كه طناز تنهاييم را نابود كرد .
چرا اينجا نشستي پاشو بيا پايين همه جمع هستن .
من ...
طناز دستانش رو بلند كرد و گفت : تورو جان مامان باز شروع به ناله كردن نكن .
هنديكم را برداشت و رفت ، به بازي روي موبايلم نگاه كردم گيم آور شده بودم . بي خيال آمدم مسافرت خوش بگذرونم ، از اينجا نشستن و فكر كردن به مهملاتي كه نتيجه برداشت مغز معيوب خودمه چي نصيبم مي شه .
از داخل چمدان يك بلوز شل بافت قرمز با شلوار مشكي كتان برداشتم و پوشيدم ، از اتاقم كه بيرون آمدم ديدم در اتاق حامي باز اما كسي درون اتاقش نبود . سرك كشيدم اتاق به اندازه اتاق مشترك من و طناز بود اما با تزئينات خيلي قديمي ، بيشتر از اين نتونستم نگاه كنم چون صداي پايي را شنيدم و خودم را از جلوي در اتاق دور كردم و نزديك پله ها به احسان بر خوردم .
به به ، چه عجب خانم عزيز از دير بيرون آمد .
فرمان لازم الاجراي همسرتونه .
مرحبا به جذبه همسرم كه شما رو از اتاق بيرون كشيده .
احسان ... قصد فضولي ندارم ... اون اتاق .
اتاق حامي رو مي گي ؟
آره .
خب .
هيچي فراموشش كن .
مي دونم چي مي خواي بپرسي ... اونجا اتاق مجردي پدر حامي بوده يعني قبل از ازدواجش ، بعد از ازدواج اون اتاق ديگه رو ( اتاق مادرش را نشان داد ) بر مي داره اما اتاق مجرديش رو دست نخورده نگه مي داره . آخه وقتي پدر حامي توي دانشگاه قبول مي شه جد مادريش كه خان اين روستا بوده ، اين زمين رو بهش هديه مي ده و پدرش هم اين ويلا رو مي سازه . بعد از مرگش در اين ويلا بسته شد تا چند سال پيش كه حامي آمد و اينجا را بازسازي كرد ، البته اتاق پدرشو دست نخورده نگه داشت ... من مي رم گيتار حامي رو بيارم ، تو هم برو پايين بچه ها نشستن .
از روي پله ها ديدم همه دور تا دور ، دور شومينه نشستن و طناز داره از چهره تك تكشون فيلم مي گيره . كنار طناز نشستم و گفتم :
مامان كو ؟
خوابيده .
چه خبر ميتينگ تشكيل دادين .
طناز دوربين را خاموش كرد و روي پاش گذاشت و گفت :
قراره حامي گيتار بزنه .
حالا كجاست اين استاد موسيقي ؟
يكي از اين محلي ها كارش داشت رفت بيرون .
احسان با صداي بلند از روي پله ها گفت :
اين هم از گيتار، حامي نيومده ؟
طناز نود درجه چرخد تا احسانو ببينه بعد گفت :
نه نيامده ... تا حامي بياد ما هم برنامه فردا رو مي چينيم .
دستم را زير چانه طناز زدم صورتش را چرخاندم و پرسيدم :
فردا چه خبره ؟
احسان ميگه بريم كوه .
كوه ! توي اين هواي سرد .
آره مزه ميده ، احسان ميگه خيلي قشنگه .
با صداي آرومي در گوشش نجوا كردم :
ببينم تو سر قفلي عقلتو با امتياز آب و برق و تلفن اجاره دادي به احسان ، احسان اينو گفت ، احسان اونو گفت .
نوبت اجاره دادن تو هم مي رسه .
من غلط كنم از اين غلطا بكنم .
نخوابيده شب درازه .
بتهوون آمد .
حامي كنار شومينه نشست و دستانش را بهم ماليد و گفت :
اينجا بهارش از زمستون سردتره ، حالا يكي پيدا مي شه به من يه چايي گرم بده ؟
طناز سريع بلند شد و گفت :
من براتون مي آرم ... كس ديگه اي هم چاي مي خواد ؟
زير لب گفتم :
من ميل ندارم پاچه خوار اعظم .
طناز كلامم را شنيد اما به روي خودش نياورد ،حامي گيتارش را برداشت و كوك آن را تنظيم كرد . وقتي طناز با سيني چاي وارد شد ، حامي با خنده گفت :
به افتخار بهترين زن داداش دنيا و بعد يك قطعه آهنگ ريتم دار زد .
وقتي طناز نشست ، سرم را كج كردم و زير گوشش گفتم :
خر كردن با موسيقي ... چه شاعرانه .
طناز هم به همان صورت جواب داد :
چيه حسوديت ميشه ؟
چهار پا شدن هم حسودي داره ؟
نه پز دادن داره .
حالا اين همه ما رو معطل كرده ، با اين همه ناز و ادا چيزي هم بلد هست ؟
احسان ميگه صداش خيلي قشنگه .
باز احسان حرف زذ تو قبول كردي .
كمي دندون رو جيگر بزار تا بشنوي ، اون وقت قضاوت كن .
پس تو هم صداي نخراشيده اش رو نشنيدي .
قاطعانه گفت :
نه .
حامي شروع به نواختن كرد و همراه با آن صداي گرم و دلنشينش را شنيديم .
از راهي كه رفتي برنگرد كه ديگه ديره آخه دلم يه جايي گير كرده اسيره
نيا پيشم ولم كن برو حوصلتو ندارم از ناز و ادات خسته شدم حالتو ندارم
يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگتر
يكي پيدا شده كه قدر عشقمو مي دونه از توي چشام حرف توي دلمو مي خونه
مث تو نيست كه هر كاري كنم ايراد بگيره هر چي بهش بگم حاليش نشه هيچي نگيره
اگه يه لحظه پيشش نباشم دلش مي گيره منو دوسم داره عاشقمه واسم مي ميره
مث تو نيست كه از عاشق شدن هيچي ندونه همه حرفاي عاشقونه رو بازي بگيره
مث تو نيست راست و چپ بره بگيره بهونه بهانه هاي جورواجور بگيره از زمونه
يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقمو مي دونه از توي چشام حرف توي دلمو مي خونه
حق با احسان بود صداي گرمي داشت اما مفهوم شعرش ؟ يا اون آهنگي كه تو ماشين گذاشته بود ...يعني داشت به من تيكه مي انداخت ؟
نه امكان نداره ...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#108 | Posted: 8 Aug 2013 14:50




از سقلمه اي كه طناز زد به خودم آمدم و براي حامي دست زدم اما دلم گريه مي كرد ، عشق اونو از دست داده بودم . حامي چند تا آهنگ ديگه خوند اما من هيچكدوم را نشنيدم چون هنوز تو گوشم ، آهنگ اول زنگ مي زد . وقتي نوبت احسان شد از آن خلسه بيرون آمدم ، نمي دونستم احسان هم مي تونه بخونه .
طناز با ناز و ادا خواست كه احسان همون آهنگي رو بخونه كه هر وقت طناز دلگير مي شد مي خوند .حامي سر به سر احسان گذاشت و گفت :
آهنگ زن ذليليتو بخون برادر من .
افسانه جون : حامي اذيتش نكن ، بچه ام احساسات لطيفي داره و با شعر از همسرش دلجويي مي كنه .
بالاخره احسان عرق ريزان خواند .
من فقط با تو مي تونم توي اين دنيا بمونم .
اگه تو نموني پيشم ميبيني ديوونه مي شم .
اين صداي قلبم مي شنوي آره يا نه
مي تونم داد بزنم عشقمي يا نه
آخه من از تو مي ترسم مي گن عاشقي جنونه
نمي گم عاشقت مرده اما ديگه نيمه جونه
توي اين دوره زمونه بعضي كارامون حرومه
چرا رسم عاشقيمون چنين شده به هر بهونه
آي زمونه آي زمونه من شدم بي آشيونه
تو يكي مثل صداقت من يكي مثل فلاكت
تو شدي عاشق سوختن منو دل رو بر تو دوختن
من هميشه با تو هستم تورو از جون مي پرستم
من فقط با تو مي تونم توي اين دنيا بمونم
چرا رسم عاشقيمون چنين شده به هر بهونه
آي زمونه آي زمونه من شدم بي آشيونه
اين صداي قلبم مي شنوي آره يا نه
مي تونم داد بزنم عشقمي يا نه
تابان سرش رو روي پاي من گذاشته و به خواب رفته بود . به طناز اشاره كردم يه جوري اين بزم عاشقانه رو خاتمه بده و او هم با شگرد زنانه ، احسان را از خواندن اهنگ هاي بعدي منصرف كرد و بحث به كوه پيمايي فردا كشيده شد .
حالا ساعت چند بايد بيدارشيم احسان ؟
من و حامي هر وقت مي ريم كوه ساعت پنج حركت مي كنيم ، همون ساعت پنج خوبه حامي ؟
اين بار استثنائا چون خانم همراهمون هست و ممكنه سرما بخورند ، ساعت هفت حركت مي كنيم و بعد از ناهار بر ميگرديم .
طناز ، دستانش را كودكانه بهم كوبيد و گفت :
عاليه موافقم ، ما چي بايد برداريم ؟
هر چي كه خودتون نياز داريد ، آذوقه رو من و احسان بر مي داريم .
زير گوش طناز گفتم :
من حس اورست فتح كردنو ندارما .
طناز با صداي بلندي گفت :
احسان كوه بلندي رو انتخاب نكني ، ما دوتا زود خسته مي شيم .
حامي به جاي احسان گفت :
چون اولين بارتونه انتخاب كوه با شما ، فردا هر تپه اي رو انتخاب كردين صعود مي كنيم .
حامي مسخره مون مي كني ؟
نه ... فقط از الان بگم ، اگر قراره تو راه غرغر كنيد نيايد بهتره .
مي دونستم منظورش به منه كه دارم زير گوش طناز نق مي زنم ، من هم پيچيدم تو كوچه علي چپ و آرام تابان را صدا كردم تا بيدارش كنم . حامي دخالت كرد و گفت :
شما بفرماييد ، من تابانو مي برم تو تختش .
حامي رو از دست داده بودم خودش با زبون بي زبونت به من فهموند كه بايد قيد او و عشقش را بزنم . پس بهتر من هم غرورم را حفظ كنم . نبايد بذارم اون به عشقم پي ببره ، بذار فكر كنه من هنوز هم از آنها متنفرم . اصلا به درك كه ديگه دوستم نداره ، عاشق يك بوزينه شده فكر كرده كه چي ؟ مي رم به دست و پاش مي افتم و مي گم بيا منو بگير ، دارم از عشقت هلاك مي شم ... خوبه اون آمد جلو من پسش زدم ... نه من طاقت ندارم اونو با يكي ديگه ببينم ، اگر ... نه حتي فكرش هم نمي تونم بكنم ، بايد گوش به زنگ باشم ... حتم دارم يه چيزي از زبون افسانه جون مي پره ، اون از حال و هواي پسرش خبر داره و حامي آب بخواد بخوره به مامانش مي گه . بهتره هم صحبت افسانه جون بشم تا بفهمم دل حامي خان كجا گيره ... آمديم و پيدا كردي معشوق حامي كيه ، بعد چي ؟ ... اه توي اين كله من هم پر شده از كاه و به درد لاي جرز ديوار مي خوره .
طنين ... طنين . آهاي كجايي ؟
به طناز نگاه كردم دراز كشيده بود و داشت صدام ميزد .
كجايي تو دختر ؟ دارم يك ساعته صدات مي كنم ، به چي فكر مي كني كه اينقدر وحشتناك شدي .
نقشه قتل تورو مي كشيدم ميوووووو ... چه عجب بيدار شدي خانم كوهنورد .
حالا مگه ساعت چنده ؟
نيم ساعت ديگه بايد سر قرار با عاشق دلخسته ات باشي .
واي چرا زودتر نگفتي .
تو مشتاق فتح قله هاي اين اطرافي ، نه من .
واي خدا ... اين دختر باز از دنده چپ بلند شده . خدا ، امروز رو خودت به خير بگذرون . بلند شو ديگه ، هنوز جا خوش كرده .
داشت رو تختي مرتب مي كرد كه پرسيد :
به نظر تو اين حامي مشكوك نمي زنه ، يه جوري شده .
خوب شد طناز پشتش به من بود و نديد چطور خودم را باختم ، او بي خبر از حالم ادامه داد :
احسان مي گه يه زماني عاشق و شيداي يه دختره بود اما دختره ردش كرد ، مي گه اين روزها هم اخلاقش شده مثل اون وقتها ... فكرشو بكن حامي عاشق شه ، هر چند خيلي مرد و خصايص مردونه داره اما فكر نكنم بدرد شوهر بودن بخوره . بيچاره اون كسي كه بخواد جاري من بشه ، هر چند يه زماني خواستگار تو بود اما فكر نمي كنم اگر ازدواج مي كردين زندگيتون دوام داشت چون هردوتون مغروريد .
پس درسته ، حامي خان عاشق شده .
طنين .
ها ؟
چته تو ؟ وقت نداريم زود باش .
آهسته شروع كردم به لباس پوشيدن ، طناز داشت حرف مي زد و اتفاقي كه روز اول آمده بودن را تعريف مي كرد . در حالي كه كولهام رو بر مي داشتم تا وسايل مورد نيازم را داخلش بذارم ، گفتم :
طناز چقدر حرف مي زني ، اون احسان بد بختي كه پايين كاشتي سبز شد و گنجشكها روش لونه ساختن و تخم گذاشتن ، تخم ها هم جوجه شد و جوجه ها ،‌ گنجشك شدن و تخم گذاشتن و تخمشون ...
كافيه فهميدم ... اينها رو بزار تو كيفت ، من كيف نمي آرم ... من رفتم زود آمدي ها ، منو همراه احسان جونم نكاري سبز شيم و داستان گنجشكها آغاز شه .
برو تا به احسان جونت قلمه نزدن .
مي شكنم دستي كه بخواد به احسان جونم قلمه بزنه .
درو بست اما صداي طناز رو شنيدم كه گفت :
آخ ببخشيد نديدمتون .
بعد صدايي از پشت در آمد كه پرسيد :
حاضريد ؟
آره ، طنين هم الان مياد .
تا شما بريد پايين من هم آمدم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#109 | Posted: 8 Aug 2013 14:53




نمي خواستم آخرين نفر باشم كه به جمع اضافه مي شه براي همين بدون دقت هر چي كه جلوم بود داخل كيف ريختم و پايين آمدم ، احسان و طناز جلوي در ويلا ايستاده بودن و آرام حرف مي زدن .
صبح بخير .
سلام طنين ... مي بيني چه صبح قشنگيه .
دستم را داخل كاپشن سفيد كوتاهي كه پوشيده بودم فرو كردم و گفتم :
قشنگ اما سرد .
احسان نگاهي به ناز انداخت و گفت :
ما الان داشتيم غيبت تو رو مي كرديم .
چه كار بدي ، صبحتون رو با غيبت شروع كردين .
طنين تو الان عضو خانواده مني و فرق نمي كنه خواهر طنازي يا من ، چون خواهر طناز يعني خواهر من ... نمي خوام سوء تعبير پيش بياد ، به طناز گفتم طنين مشكلي داره مي گه خبر ندارم . حالا كه منو به عنوان برادرقبول نداري به عنوان يه دوست از خودت مي پرسم ، مشكلي چيزي داري بگو شايد كاري از ما بر بياد .
من مشكلي ندارم ، مطمئن باش تو رو هم به اندازه تابان دوست دارم اما اين اخلاق منه و درسته تلخه اما نمي شه كاريش كرد .
احسان ، تو رو قبل از فوت پدر نديده و خبر نداره چه آتيشي بودي اما من مي دونم تو اين آدم حالا نبودي .
طناز ، ادم ها بزرگ مي شن .
بزرگ شدن با بد اخلاق شدن فرق داره .
حالا من چكار كنم شما دوتا رضايت بدين .
بخند و شاد باش ، اين كار سختي نيست ... دنيا رو هر جور بگيري همون جور مي چرخه .
چشم ، سعي مي كنم .
طناز هنديكم را بدست گرفت و گفت :
حالا يه لبخند خوشگل بزن تا من شكار لحظه ها كنم ... خب اين خانم خوشگله كه مي بينيد بد اخلاق ترين موجود كره زمينه ،‌اين هم نازنين ترين همسر دنياست ( دوربين رو به سمت خودش چرخوند و گفت ) اين خانم ناز هم همسر نازنين همسر و مي مونه يكي ديگه كه دير كرده . اول بزاريد تا اون نيامده كمي از اين اطراف بگيرم ،‌ اينجا يكي از مخوف ترين مكان هاي موجوده ... اين ويلا رو كه مي بينيد ، كلبه وحشتو ديدن اين ويلاشونه ، واي صاحب ويلاي وحشت هم آمد ، جناب آدم خور بزرگ حامي .
طناز داري گزارش ضبط مي كني يا شكار لحظه ها .
يه شكار لحظه ها ي گزارشي احسان جون ... حامي خان حركت كنيم ظهر شد .
بله بفرماييد ... با جيپ چراغعلي مي ريم .
مي خواهيم با جيپ بريم كوهنوردي ؟
نه خانم ،‌نيمي از راهو بايد با جيپ بريم .
من وطناز با كمك احسان سوار جيپ شديم ، حامي پشت رل و احسان هم كنارش نشست . حامي جاده خاكي ميان كوه ها رو مي پيمود تا اينكه بعد از طي مسافتي ايستاد و گفت :
از اينجا به بعد و بايد پياده بريم ، وسايلتون و برداريد .
دو تا كوله بزرگ مخصوص كوهنوردي كه يكي رو حامي برداشت و ديگري رو احسان ، احسان از زير صندلي تفنگ شكاري رو هم برداشت .
اينو براي چي مي آريد ، حيوون وحشي داره اينجا ؟
حامي : براي آقا گرگه نيست براي كبكهاست .
بي توجه به حامي به احسان گفتم :
كبكها ؟ ... با كبكها مي خواي چكار كني .
بعد مي فهمي ،‌بريم .
آروم و با احتياط سينه كش كوه رو بالا مي رفتيم . حامي و احسان توضيحات لازو مي دادن و طناز فيلم مي گرفت ، بعضي وقتها هم دوربينو به دست من مي داد تا فيلمش رو بگيرم . بعضي جاها كه خسته مي شديم ، مي نشستيم و احسان از داخل كوله پشتيش چيزي براي خوردن بيرون مي آورد ...
وقتي بالاي كوه رسيديم باورم نمي شد اين فضاي مسطح روي كوه باشه ، هميشه يك فضاي مخروطي شكل به اندازه فضاي كم روي كوه در ذهنم بود . حامي حكم راهنما را داشت ،بعد از گذشتن از اون فضاي مسطح يك گودي كم عمق بود با مساحت زياد كه در وسط آن چشمه آب مي جوشيد و به صورت نهري كوچك روان بود . حامي كوله پشتي را روي زمين گذاشت و گفت :
همين جا اتراق مي كنيم .
دو برادر زير اندازو پهن كردن و بعد حامي فلاكس چاي رو از داخل كوله اش بيرون آورد وبهترين چيز در آن هواي سرد چاي بود . احسان اسلحه بست رو به حامي گفت :
با من كاري نداري ؟
نه فقط مراقب خودت باش .
باشه ... دخترها ، مي آييد شكار
شكار ؟
آره ، شكار كبك .
طناز جستي زد و گفت :
من مي آم ،‌به شرطي كه به من هم ياد بدي .
طنين تو چي ؟
با لحن مشمئز كننده اي گفتم :
نه متشكرم ، من دلشو ندارم .
باشه ، من و طناز رفتيم كه با ناهار خوشمزه بر گرديم .
بعد از رفتن بچه ها ، حامي بي اعتنا به من دراز كشيد . از بودن در كنارش معذب بودم ، مخصوصا با شعري كه زير لب زمزمه مي كرد .
يكي پيدا شده صد مرتبه از و قشنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقمو مي دونه
از توي چشام حرف توي دلمو مي خونه

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#110 | Posted: 8 Aug 2013 14:57




از كنارش بلند شدم و روي سنگي كنار چشمه نشستم ، آب زلالي كه از دل زمين بيرون مي آمد از ميان برفها مي گذشت و بقدري سرد بود كه نمي شد ثانيه اي دست را درونش نگه داشت . آب چشمه مثل آينه بود و نقوش ابرها را نشان مي داد ، دستم را زير چانه ام زدم و به صداي آب گوش سپردم و از صداي شليك گلوله جيغي كشيدم كه فكر نمي كردم اينقدر بلند باشه .
نترس ، احسان بود .
حامي نيم خيز شده بود اما نمي دانم صداي شليك او را پرانده بود يا جيغ من ، به اطرافم نگاه كردم معلوم نبود صدا از كدوم طرف بود . صداي گلوله اي ديگر آمد ، اين بار ترسيدم اما نه مثل بار اول كه جيغ بكشم . قلبم مثل پرنده اي در قفس مي كوبيد وبايد خودم را سرگرم مي كردم ، به طرف زيرانداز رفتم . حامي يك دستش زير سرش بود و دست ديگرش روي سينه اش كه با هر دم و بازدم بالا و پايين مي رفت ، به آسمان نگاه مي كرد و پاي راستش را تا كرده بود و پاي چپش را موازي زمين دراز كرده بود .
دوربين هنديكم را برداشتم ، به كنار چشمه برگشتم و از چشمه فيلم گرفتم و بعد از اطراف . حامي به من بي محلي مي كرد ، مي سوختم اما بايد كار خودم را مي كردم و او را ناديده مي گرفتم . به طرف يكي از تپه هاي بلند اون نزديكي رفتم و وقتي بالاي تپه رسيدم ديدم روي بلندترين نقطه اون اطراف قرار دارم ، يك دره سرسبز و يك رودخانه كه از ميان آن دره و باغات مي گذشت . حضور حامي را كنارم حس كردم و بدون اينكه چشم از مانيتور دوربين بردارم ، پرسيدم :
چقدر اينجا باغ داره .
هنوز درختان شكوفه نزدن ، اينجا ارديبهشت ماه واقعا بهشته و همه جا پر از گل و شكوفه ... اونجارو مي بيني .
جايي كه با دست نشان داد زوم كردم ،‌گفت :
اونجا يك پارك جنگلي طبيعي و اين روستا يه روستاي باستانيه با چندين مقبره ، كتيبه داره ... اون قسمت ديگه رو مي بيني ، مقبره يكي از پيامبرهاي بني اسرائيله.
هرجايي كه حامي نشان مي داد با دوربين زوم ميكردم و با توضيحات اون ضبط مي كردم . دوربين رو به سوي آسمان گرفتم و خاموش كردم و روي همان تپه نشستم و گفتم :
آدمها اينجا پير نمي شن ،‌با اين آب و هوا و طبيعت زيبا .
زندگي روستايي سخته ... پاشو ، احسان و طناز دارن ميان .
به كمك حامي از اون شيب تند پايين آمدم ، موقع بالا رفتن فكر نمي كردم اينقدر شيبش تند باشه .
احسان فرياد زد :
طنين بيا ببين خانمم چه شكاري زده ... خواهرت براي خودش يه پا شكارچي شده .
با ديدن كبك هايي كه از پا آويزان بودن و از نوكشان خون مي چكيد ، چندشم شد و رويم را برگرداندم .
اين چه استقبالیه... طنين نمي دوني شكار كردن چه كيفي داره .
واي طناز چطور دلت آمد ؟ گناه دارند .
احسان : وقتي كباب كبك خوردي يادت ميره گناه داره .
احسان كنار چشمه نشست و مشغول پركندن كبك هاي بخت برگشته شد ، طناز هم دستاشو زير بغلش گذاشت و گفت :
واي چقدر سرده ... حامي تو چي ؟ اهل شكار نيستي .
نه ... احسان عاشق شكا كردنه .
پشت به چشمه روي زيرانداز نشستم تا اون منظره رقت بارو نبينم ، حامي دقيقا روبروم قرار داشت وبه چهره ام نگاه مي كرد حتما چهره ام حالت مسخره اي به خودش گرفته بود . بي تفاوت به حامي به پشت سرش نگاه كردم و وقتي احسان از حامي خواست آتش درست كند او از مقابلم بلند شد و دوباره شروع به خواندن همون دو بيت عذاب آور كرد البته اين بار با صداي بلندتر.طنازجاي او نشست و دوباره تكرار كرد :
چقدر هوا سرده .
يخ كردي ، كاپشنم رو بدم بپوشي .
نه ... من نبودم چكار مي كردي ، برادر شوهر عفيف و پاكدامنم رو كه گمراه نكردي .
چشم غره اي به طناز رفتم اما از رو نرفت و ادامه داد :
اگر هم كردي بهت خرده نمي گيرم ، پسر خوبيه و ثواب داره كمي توجه كني آخه طفلك تنهاست و طبق تحقيقي كه كردم زيدي هم نداره .
باز شدي نگار .
برو بابا ، بي جنبه آمديم تفريح خوش باشيم اما قيافه بغ كرده تورو كه مي بينم دپرس مي شم .
خوبه حالا دپرسي و ميري اون حيووناي بيچاره رو مي كشي ، اگر شارژ باشي حتما منو شكار مي كني.
واي طنين نمي دوني چه كيفي داره ،‌نشونه كه مي گيري بايد دقت كني دستت نلرزه و بعد بنگ .
تو اينجوري نبودي ، زن احسان شدي خطرناك شدي .
شكار يه تفريحه .
مي خوام تفريح نباشه ، جون يه موجود ديگه رو ميگيري ميگي تفريح .
اگر بخواي به اين فكر كني بايد بشي گياه خوار ، فكر كردي اين مرغ و گوشتي كه مي خوري از درخت مي چينند .
با تو حرف زدن فايده نداره .
خانم ها بيايد كنار آتيش ... كباب دور آتيش مي چسبه .
مرسي من نمي خورم .
طناز بلند شد و دستم را كشيد و گفت :
پاشو همسرم زحمت كشيده و كباب درست كرده ، از ما هم دعوت كرده و تو نبايد دعوتشو رد كني .
طناز ولم كن ، من بيام اون جونور بدبخت به سيخ كشيده رو ببينم روزم خراب مي شه . تو بخور نوش جانت ، به من چكار داري .
اه بد عنق ، هميشه ضد حالي .
طناز به حالت قهر منو ترك كرد . حامي آمد و دو زانويش را روي زير انداز گذاشت از داخل كوله اش دو تا كنسرو ماهي يك لوبيا بيرون آورد و گفت :
حالا كه كباب نمي خوري اينارو بخور ، راه زيادي براي پياده روي داريم .
از بين كنسروها ،‌ماهي رو انتخاب كردم و با در باز كن اونو باز كردم و بعد با صداي بلند گفتم :
بفرماييد كنسرو .
طناز : ما كباب خوشمزه و لذيذ رو ول نمي كنيم كنسرو بخوريم ، نوش جونت تنهايي بخور .
كباب طرفدار بيشتري داشت ، شانه اي بالا انداختم و به تنهايي كنسرو خوردم در حالي كه آنها كبك فلك زده را تناول كردن .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites