تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#111 | Posted: 8 Aug 2013 15:04




فصل بیست و پنجم
در چمدانم را بستم و گفتم :
اينو با چمدونهاي خودت بزار تو ماشين احسان ، نذاري تو ماشين حامي كه من توي اون ماشين نمي رم .
خب چقدر مي گي .
من رفتم ببينم تابان چيزي جا نذاشته باشه ... تو هم به مامان سر بزن .
ضربه اي به در اتاق مشترك تابان و احسان زدم ، تابان تنها روي تخت نشسته بود .
چرا حاضر نشدي ؟
زيپ شلوارم خراب شده .
تو همين يه شلوارو آوردي ؟
نه ، بقيه اش كثيف شده .
واي تابان ، من حالا با اين چكار كنم ... بده ببينم كاريش مي شه كرد .
با زيپ درگير بودم كه تابان پرسيد :
طنين ؟
بله .
تو حالت خوبه ؟
خب معلومه كه حالم خوبه ، اين چه سواليه .
آخه ديشب احسان به حامي مي گفت ، طنين اصلا حالش خوب نيست .
دستام از حركت ايستاد و گفتم :
خب ؟
هيچي حامي به من اشاره كرد و احسان ديگه حرفي نزد .
پس دو برادر در غياب من به جراحي روانم مي پردازند ، دوباره سرو كله زدن با زيپ را شروع كردم اما فكرم حول حرفهاي اون دو برادر بود . واي كه من چقدر آدم تابلويي هستم ، حالا حامي فكر مي كنه چه آتيش دهن سوزيه .
بيا درست شد ، زود بپوش بيا پايين چيزي جا نذاري .
نه .
جهت اطمينان اتاق مشترك خودم و طناز را يكبار ديگه نگاه كردم . صداي پاي تابان را شنيدم كه از پله ها پايين مي رفت ، مي دونستم سر به هواست براي همين اتاق او را هم نگاه كردم . وقتي از ويلا بيرون آمدم احسان ،‌مامان را داخل ماشين خودش گذاشته بود و داشت ويلچر را داخل صندوق عقب جا ساز مي كرد . افسانه جون دستم را كشيد و گفت :
طنين جان ، برو تو ماشين حامي كه بچه ام تنها نباشه ، من هم با مامان باشم .
با استيصال به طناز نگاه كردم ، نمي دونم تو كيفش دنبال چي مي گشت.
روم نشد در مقابل درخواست افسانه جون ((نه)) بيارم و اجبارا براي بار دوم سوار ماشين حامي شدم ، البته ته دلم راضي بود كه با او همسفر شم و توي هوايي نفس بكشم كه او نفس مي كشه . تابان صندلي جلو رو اشغال كرده بود و روي صندلي عقب پشت تابان نشستم ، حامي از آينه وسط حتي نيم نگاهي به من نكرد . تابان به طرفم چرخيد و گفت :
آجي جون تو هم با ما مياي ؟
آره ، افسانه جون ازم خواست .
منظورم به حامي بود تا فكر نكند از شوق ديدنش با سر شيرجه زدم تو ماشينش اما حضرت آقا اصلا به روي مبارك نياورد كه من آمدم تو ماشينش ، ديگه براي منصرف شدن دير بود چون احسان حركت كرد و بعد از اون حامي . تابان يك آهنگ شلوغ رپ گذاشته بود و جالب اينجا بود حامي هم همصدا با تابان آهنگ هارو مي خوند ، طوري كه ديگه صدا به صدا نمي رسيد . حس كردم موبايلم زنگ مي خوره و گوشي را از كيفم بيرون آوردم ، شماره نا شناس بود .
بله ؟
سلام جيگر.
تويي ، چطوري ؟
حامي صداي ضبط رو كم كرد شايد هم مي خواست ببينه طرف مكالمه ام كيه ، چه توهم شيريني .
ممنون ، خبري از ما نمي گيري .
تو مگه مي ذاري كسي از تو بي خبر بمونه ، كجايي؟
كوالالامپور ، يه بنده خدايي خيلي سلام مي رسونه .
تو باز قاصد شدي .
فكر كردي چرا با خواهش و تمنا موبايلشو داده ، تا حال توي كم عقلو بپرسم و بهش خبر بدم ... دل ديگه ، تنگ شده برات .
تو كه هميشه دلتنگ من هستي .
من ! عمرا اين بيچاره اي كه پا سوز تو شده رو مي گم .
تلفن مفته ، تو هم دلت نمي سوزه .
هر كه طاووس خواهد منت مرجان كشد .
اوه ، چه براي خودش كلاس مي ذاره .
كار من از كلاس گذشته ، من دانشگاه غير انتفاعي باز مي كنم .
اگر احوالپرسيت تموم شد برو استراحت كن .
حالا خوبه طرفو نمي خواي و اينقدر حرص مالشو مي خوري .
در ديزي بازه اما ديگه نگفتن تو با سر برو توش ... الو ... الو .
به صفحه مانيتور نگاه كردم ، آنتن رفته بود و باز تو نقطه كور مخابراتي بوديم . تابان پرسيد :
كي بود ، سعيد ؟
نه .
ضبط رو زياد كنم ؟
راحت باشيد .
دوباره هجوم صداي خواننده بر اعصاب من ، گوشه صندلي لم دادم و چشمم را بستم تا كمتر چهره پر نخوت حامي رو ببينم . نمي دونم چرا هر چه كم محلي مي كنه بيشتر به طرفش جذب مي شم ، يكبار اون نازم را كشيد اما حالا دوست دارم هر ثانيه نازشو بكشم و منتش را بدوش بگيرم . اگر با من حرف نمي زد و اگر نگاهش به دنبالم نبود مهم نيست ، خدا كنه قلبش برايم بتپد ولي خودش با زبون بي زبوني گفته بود نزديكم نشو ، من ديگه تو رو نمي خوام . مي دونستم آدم مغروريه و من غرورش را شكستم ، او بي ريا آمد جلو ولي من با كبر و خود خواهي گناه ديگران را به رخش كشيده بودم .
با توقف ماشين چشم باز كردم ، جلوي يك رستوران بوديم . سر ميز غذا روبروي افسانه جون نشسته بودم و ميلي به غذا نداشتم ولي براي سرگرمي چيز خوبي بود .افسانه جون داشت از ماه عسلش تعريف مي كرد حتما ماه عسلش با پدر حامي ، چون او روي خوش به معيني فر نشون نمي داد . چنان با آب و تاب تعريف مي كرد كه آدم فكر مي كرد داره يك فيلم سينمايي جالب تماشا مي كنه . من سرم پايين بود اما گوشم به حرفهاش ، تا اينكه حامي گفت :
مامان غذاتون سرد شد .
طناز جون بقيه اش رو تو مسير برات ميگم .حتما ادامه اش هم اين بود كه طنين جان شما هم بوق هستي . از فكر خودم خنده ام گرفت بنده خدا ، چه فكري درباره اش نمي كنم . وقتي طنازبراي تجديد آرايشش رفت دستشويي ، همراهش رفتم .
طنين تو چته ؟
چيه ، اين روزها همتون دكتر شدين و حال منو مي پرسين .
آخه تو خودتي ، بد عنق و بد اخلاق شدي افسانه جون مي گفت طنين رو فرستادم حامي تنها نباشه گرفته خوابيده .
ا ، من نمي دونستم لله حامي خان هستم .
اه ، با تو هم كه نمي شه دو كلمه حرف زد .
خدا رو شكر نمي توني دو كلمه حرف بزني و اين همه برام نطق مي كني ، واي به روزي كه بتوني حرف بزني .
لحظه اي نگاهم كرد و با دلخوري گفت :
خيلي بي معرفتي .
اي خدا من از دست شما كجا برم و گوشه بگيرم .
مگه ما چكارت كرديم ، فعلا اين تويي كه داري جون به سرمون مي كني با اين اخلاق دمدمي مزاجت .
طناز داري حوصلمو سر مي بري .
شما زير حوصلتون رو كم كنيد سر نره ، تا دو كلمه حرف مي زنيم سريع شلوغ كاري مي كني و جبهه مي گيري و كاري مي كني كه ما يه چيزي هم بدهكار مي شيم .
آرايشت تمام شد ؟
آره چطور ؟
برو به شوهرت برس و دست از سر من بردار .
ايش ... بي خود نيست ...
چيه حرفتو خوردي ، بگو خجالت نكش .من رفتم تا حرفي تو دهنم نذاشتي ، زود نگيري بخوابي .
چند مشت آب سرد به به صورتم زدم چرا همه به من گير دادن ، الهي حامي بگم چي بشي كه منو عاشق خودت كردي و توي بازار چه كنم چه كنم رهايم كردي . با آمدن من حركت كرديم و غروب بود كه به تهران رسيديم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#112 | Posted: 8 Aug 2013 15:07 | Edited By: andishmand




ظرفهاي شسته شده را خشك مي كردم كه تابان فرياد زد (( طنين ،‌ تلفن ))
دستمال رو روي كابينت گذاشتم و گوشي رو از دستش گرفتم .
بله .
سلامت كو ؟
تويي مرجان .
آره زنگ زدم بگم شب چه ساعتي بيام دنبالت .
مي دوني ، من كشته مرده اين نقشه هاي از پيش تعيين شده تو هستم .
اين يكي از حسن هاي دوست خوب بودنه .
بايد بكم نقشه ات بر آب ، من خودمو تو تله تو گير نميندازم .
نقشه چيه ، همه ما با هم مي خواييم بريم عروسي سيما . خب راه يكي مقصد هم يكي ، چرا با هم نريم .
دست شما درد نكنه ، من خودم ميام و راضي به زحمت تو نيستم .
طنين خيلي بي مزه اي ، مي دوني .
آره مي دونم .
مي كشمت اگه دير بيايي .
عصر مي بينمت .
آنتن گوشي رو به دندون گرفتم و آرام به گوشه اي خيره شدم .
كي بود ؟
به طناز نگاه كردم و گوشي رو روي اوپن گذاشتم و گفتم :
مرجان بود .
كجا مي ري ؟
ظرفارو تموم كنم ... ا تو جابجا كردي ، دستت درد نكنه .
بيا بريم موهاتو درست كنم ... اتو بكشم چطوره ؟
آره خوبه .
حالا كجا ميخواهي بري ؟
عروسي يكي از همكارامه .
اينو مي دونم ، مسيرت كدوم طرفه ؟ ... مي خوام حسابي خوشگلت كنم .
نه هرچي ساده تر باشه بهتر .
ارسيا هم هست ؟
متاسفانه بله .
طنين باور كن پسر بدي نيست ، اون روزي كه آمد ملاقاتم به يك چشم ديگه نگاهش كردم و پسنديدمش .
چشم و دل احسان روشن .
جم نخور ... من احسانو با دنيا عوض نمي كنم اما فواد و به چشم همسر تو نگاه كردم ، پسر برازنده ايه.
تمام نشد .
نه ، تا تو جوابم رو ندي تمام نمي شه ... طنين ، تو تا حالا عاشق نشدي ؟
از آينه به طناز نگاه كردم و گفتم : نه .
دروغ گفتم عاشق بودم ، بد جوري هم دل باخته بودم .
تو كه نمي خواي چيزي رو از من پنهان كني .
طناز ، ديرم شده .
نمي خواهي آرايشت كنم .
نه ... خودم مي كنم .
آرايش ملايم و دخترانه اي با ظرافت روي صورتم انجام دادم و با پوشيدن تاپ و دامن زيتوني رنگ ، ديگه چيزي كم نداشتم . وقتي حركت كردم هوا داشت تاريك مي شد با ماشين طناز به محل عروسي رفتم ، همان باغي بود كه مراسم طناز در آن انجام شده بود . با يك نگاه چند تا از همكارهامو ديدم اما مرجان هنوز نيامده بود ، كنار ثريا نشستم و گفتم :
فكر كنم امشب كل پروازها كنسل شده ، چون همه همكاها اينجان .
سيما هم خودش هم پدرش همكارها رو دعوت كردن ، طبيعيه اينجا همه رو مي بيني .
شما كه اطلاعاتت قويه ، بگو ببينم داماد چكارست ؟
عرضم به حضور كنجكاوتون بايد بگم آقا داماد نمايشگاه ماشين داره ، پسرخاله سيما هم هست .
ببينم اين اطلاعات رو از ته فنجون قهوه بيرون كشيدي يا يك خبر گذاري موثق .
توهم شدي مرجان ، جوابت باشه وقتي كه كارت گير پيدا كرد و دست به دامنم شدي ... مثل جن مي مونه پيداش شد ، اونم شوهرش بهروز و اون يكي هم خواستگار عزيز شما .
با اخم نگاهش كردم و گفت :
چيه مگه دروغ گفتم ، فكر كنم تنها كسي كه از خواستگاري ارسيا از تو خبر نداره خواجه حافظه شيرازيه .
بايد دهن مرجان رو با بتون پر كرد .
مرجان چه گناهي كرده كه داري پشت سرش تهديدش مي كني ، اين دختر معصوم چقدر بد خواه داره .
بقدري جنست خرابه كه فقط خودت بايد به خودت بگي معصوم .
ثريا اين چشه ، هنوز منو نديده داره پاچه مو مي گيره .
از خودش بپرس.
بهتر ازش نپرسم و بي خيال شم تا آتيشش سرد شه ... اصل حالت چطوره ثريا ؟
خوبم بد نيستم .
شوهرت ، دختر نازت .
خوب هستند .
تنها آمدي ؟
آره ديگه ، شبها مهد كودك تعطيله .
خب طنين خانم چه خبر ؟ سرد شدي .
با من حرف نزن ، بهتر پروژه ات رو شروع نكرده جمع كني .
ثريا اين جدي جدي حالش خوب نيست ، چه آدم منفي بافيه .
مرجان ديگه از سماجتت خسته شدم يه بوق گرفتي دستت و همه عالمو خبر كردي كه چي ،من خر شم بله رو بگم .
بلا نسبت خر .
مرجان !
ا ... ببخشيد بلا نسبت تو .
خشمم را با يك نفس عميق فرو فرستادم ، مرجان گفت :
اصلا يه فكر بكر ، بيا همين امشب باهاش صحبت كن و قال قضيه رو بكن .
اين قضيه خيلي وقته تموم شده .
آمدم عروسي خوش باشم نيومدم تو حالمو بگيري .
چفت دهنتو بكش تا بهت خوش بگذره ... ثريا ، تو بگو من از دست اين چكار كنم .
هيچي ، محلش نزار خودش خسته ميشه .
دست شما درد نكنه ثريا خانم .
فدات شم ثريا ، راهش همينه و هيچ راهي نمي تونه مرجانو از رو ببره جز كم محلي .
باشه شما دو تا پشت سرم صفحه نزاريد ، من رفتم با بهروز جونم برقصم .
با رفتن مرجان فرصتي پيدا كرديم ببينيم وسط چه خبره ، تا اينكه ثريا دستمو گرفت و گفت :
پير زن بازي كافيه ، پاشو بريم اون وسط كه جامون خيلي خاليه .
تا آخر شب مرجان خيلي سعي كرد ما دوتا رو تنگ هم بندازه تا به قول خودش حرفهاي نا گفته رو بزنيم و سنگامونو وا بكنيم اما موفق نشد ، يا من خيلي زرنگ بودم يا وقت يارم بود .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#113 | Posted: 8 Aug 2013 15:13




طنين ؟
هوم .
كي آمدي ؟
ساعت سه .
پرواز داشتي ؟
آره .
نمي خواهي بيدارشي ؟ نزديك ظهره .
نه .
من يه خبر دارم .
يك چشمم را باز كردم و گفتم :
گنج پيدا كردي .
نه ،‌جاري پيدا كردم .
چشمم را بستم و گفتم :
خوش به حالت ، مباركت باشه .
تك تك سلولهاي مغزم شروع كردن به بيدار شده و تازه داشت حرف طناز برام معنا پيدا مي كرد، احسان برادري جز حامي نداشت يعني حامي. چشمم رو باز كردم و گفتم:
طناز چي گفتي؟
چيه، خبر هيجاني شنيدي بيدار شدي.
بي حوصله گفتم: طناز مي گي چي گفتي يا نه.
گفتم فردا شب حامي مي خواد بره خواستگاري، هنوز نرفته مي دونم عروس خانم با سر قبول مي كنه. فكر كنم حامي بايد با شلوار راحتي بره شايد شب موندگار شد ( طناز روي صندلي چرخيد و نيم ناگاهي به من انداخت به سوهان كشيدن ناخن هاش ادامه داد) مي خواي بدوني عروس كيه ... كتي خواهر هومن.
حرفهاي طناز و نمي شنيدم فقط حركت لبهاشو مي ديدم كه جلوي چشمم بالا و پايين مي رفت و وا‍‍ژه اي مرتب در ذهنم تكرار مي شد:
"حامي داره ازدواج مي كنه"
ساكت شو ... ساكت، ( نفس تازه كردم و ادامه دادم) تنهام بذار، برو بيرون.
طناز مدتي هاج و واج نگاهم كرد و بعد از اتاق بيرون رفت، توي اتاق راه مي رفتم و از خودم مي پرسيدم چرا ... حامي مي خواست ازدواج كنه كسي كه به من گفته بود دوستم داره و عاشقمه حالا داره زن مي گيره او هم كي ... كتي. اي خدا دردمو به كي بگم اگر كسي بود كه سرش به تنش مي ارزيد غمم نبود! اون نبايد ازواج كنه ... حالا نه، حالا كه منو گرفتار كرده گرفتار خودش گرفتار خيالش...
اون شب حامي فقط نمي تونسته يه در خواست ساده ازدواج به من داده باشه ، اون نگاه سوزان و اون نگاه پر خواهش ... درسته دست رد به سينه اش زدم اما ... يعني خيلي راحت از عشقي كه ادعا مي كرد گذشت ، نه حامي منو داره توي بيمارستان ، توي سفر ... اون رفتار نمي تونه از سر ترحم باشه .
از صداي باز شدن در به آن سو نگاه كردم ،؟ طناز بود .
كجا داري حاضر مي شي .
بايد برم ... كار واجبي دارم .
طنين چرا عصبي هستي ؟ چيزي شده ؟
نه ... سوئيچ ماشينو بده .
كجا داري ميري ، قرار احسان بياد دنبالم بريم براي رزرو تالار .
من به شما چكار دارم ... مي دي يا نه ؟
چرا داد مي زني روي جا كليدي آويزونه .
پريشان حال از خانه بيرون زدم ، كور بودم وفقط به حكم عقل حركت مي كردم .
صداي بوق ها و فرياد هاي اعتراض آميز رو مي شنيدم اما هيچ چيز نمي ديدم ، زماني چشمم بينا شد كه جلوي شركت حامي ايستادم . لحظه اي حسرت اون روزها رو خوردم كه منشي مخصوصش بودم و او به هر بهانه اي قصد آزارم را داشت ، حالا فكر كردن به اون آزارها چه شيرينه .
جلوي در شركت مردد شدم ، يك قدم به جلو و دو قدم به عقب بر مي داشتم كه با صداي سلامي از جا پريدم ... نگهبان شركت بود .
سلام خانم نيازي ، احوال شما .
س.ل.ا.م.
حالتون خوب نيست رنگتون پريده .
آقاي معيني شركت هستند يا رفتن كارخونه ؟
شركت هستن ، صبح اول وقت آمدن .
متشكرم .
دو سه قدم بلند برداشتم و جلوي در بزرگ تمام شيشه دودي ايستادم و به عكس خودم كه در آن نقش بسته بود خيره شدم . اين آخرين فرصت براي درست كردن خراب كاريمه يا حالا يا هيچ وقت ، با عزمي راسخ خودم را به طبقه مورد نظر رساندم . منشي جديد بود و نمي شناختمش ، وقتي كنار ميزش ايستادم گفت :
بفرماييد .
مي خواستم آقاي معيني رو ملاقات كنم .
وقت قبلي داشتين ؟
خير .
متاسفم امروز وقت ندارند ... وقت مي دم خدمتتون فردا مراجعه كنيد .
من همين الان بايد ايشون رو ملاقات كنم .
اصلا امكان نداره ايشون جلسه دارن .
به در بسته نگاه كردم ، اگر حالا بر مي گشتم ديگه شهامتش رو پيدا نمي كردم با اون روبرو شم و شايد هم ديگه فرصتي بدست نياد يا حالا يا هيچ وقت .
خانم كجا ؟
بي اعتنا به او دستم را روي دستگيره گذاشتم و به پايين هلش دادم ، در باز شد .
خانم ...
ديگه براي عكس العمل خانم منشي دير بود چون من در چارچوب در بودم و او پشت سرم .
ببخشيد آقاي معيني ، من خدمتشون عرض كردم ...
نگاه حامي سر تا پايم را كاويد و بدون اينكه به منشي نگاه كنه گفت :
مشكلي نيست خانم سبزي بريد به كارتون برسيد ... خانم نيازي مثل اينكه خيلي عجله داريد ،‌چرا داخل نمي شيد .
گويا تمام انرژيم با ديدن حامي تخليه شده بود و تواني در پاهايم نبود تا پيش رود ، با قدم هاي نا مطمئن وارد شدم و در را پشت سرم بستم .روي نزديك ترين مبل نشستم و با ديدن هومن در گوشه ديگر اتاق بيشتر متلاشي شدم ، هم به خاطر اينكه منو تو اين حال ديده بود هم برادر كتي بود .
چرا ساكت شدي خيلي عجله داشتي ... نكنه زبونت رو تو سالن انتظار جا گذاشتي ، تماس بگيرم خانم سبزي برات بياره ...
چرا اينطور با من حرف مي زد ، من لايق اين رفتار بي رحمانه نيستم ...
آب دهانم را به زحمت فرو دادم تا گلويم تازه شود ، حال اعدامي رو داشتم كه به سوي چوبه دار مي رفت .
مي خوام باهات حرف بزنم (د نگاهي به هومن انداختم ) اگر ممكنه تنها ...
هومن كه تا اون لحظه نظاره گر من و حامي بود از روي صندلي بلند شد و گفت :
حامي جان من مي رم درباره اون موضوع بعدا مفصل حرف مي زنيم ... خدانگهدارتون طنين خانم .
ذهنم مشغول حرف هومن بود و فقط سري تكان دادم . اتاق خالي شد ، جو سنگين بود و نگاه حامي سنگين تر تا اينكه بالاخره زير اون نگاه تاب نياوردم و سوئيچ را كه تا آن لحظه در دست مي فشردم بي هدف روي ميز پرت كردم . از روي مبل بر خواستم و پاي پنجره رفتم و نيم رخ ايستادم ، حامي رو ديدم كه از پشت ميزش بلند شد و آمد لبه ميزش نشست و دستانش را روي سينه اش گره زد و پايي كه در هوا بود را تكان مي داد . توي بد منجلابي دست و پا مي زدم و نمي تونستم جملات را رديف كنم و به هم ربط بدم و حرفم رو بزنم .
خيلي علاقمند تماشاي منظره بيرون هستي ، مي تونستي از پنجره سالن استفاده كني و وقت منو نگيري ...
مي شد حس كرد چقدر مشتاق شنيدن حرفهاي منه اما نمي خواد بروز بده ، پشت به پنجره كردم و به آن تكيه دادم تا كمي از انرژي كه صرف ايستادن كرده بودم را در حرف زدن به كار ببرم .
امروز ... فردا شب مي خواهي كجا بري ؟
اين سوالت دو تا معنا داره ، يا مي خواهي منو دعوت كني جايي يا مقصودت ... دخالت تو برنامه هاي منه . اگر معناي اول رو بده بايد با كمال شرمندگي درخواستتون رو رد كنم و اگر معناي دوم را بخواهم برداشت كنم بايد بگم به شما ...
بهش نگاه كردم لبخند نيم داري گوشه لبش بود ، او معناي حرفم را مي دانست و داشت منو بازي مي داد و از اين بازي لذت مي برد مثل ببري كه با طعمه اسيرش بازي مي كنه . بايد مي رفتم سر اصل مطلب ، گفتم :
حامي تو يك شب به من گفتي ... با عشق ، آتش كينه ات رو سرد كن .
خب منظور ؟
تو منظور منو خوب مي فهمي .
يادمه تو گفتي اين عشق حماقته ، فكر كنم تنها حرف ارزشمند تمام عمرت را زدي .
حامي من الان به جايگاه تو ، توي اون شب رسيدم .
متاسفم من هم به جايگاه تو ، توي اون شب رسيدم و تهي شدم ... يك تشكر به تو بدهكارم ، تو منو از اشتباه در آوردي و جلوي يك فاجعه اي كه مي تونست تمام عمر زندگيمو خراب كنه گرفتي .
چشمانم باراني بود و حامي رو تار مي ديدم با صداي لرزاني گفتم :
و حالا ...
حالا با چشم عقل ، عاشق شدم و دارم ازدواج مي كنم .
حامي ... اين بي رحميه .
نه كمال مروته .
ديگه جاي من اينجا نيست ، من با اون همه غرور حالا به پاي حامي افتادم و دارم به خاطر عشق التماسش مي كنم . آخرين نگاهمو به حامي انداختم كه فاتحانه به من در هم شكسته نگاه مي كرد و بعد به طرف در رفتم اما قبل از رفتن بايد حرفم را كامل مي كردم ، دوباره نگاهش كردم و گفتم :
فكر مي كردم اگر يك مرد توي كره زمين باشه تويي ، اما اشتباه كردم در گل گرفته قلبمو به روي تو باز كردم .
گريه نمي كردم اما چشمانم گريان بود ، فكر نمي كردم اما تمام فكرم حامي بود . رفتم و رفتم تا به يك ايستگاه اتوبوس شركت واحد رسيدم و مثل همه سوار شدم ، اون رفت و من بي خبر از مقصد اون همراهش شدم .آخر خط سه نفر مسافر داشت و من آخرين مسافرش بودم . هوا صاف بود ، نه باروني نه ابري اما هواي دلم ابري بود و باروني .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#114 | Posted: 8 Aug 2013 15:18




از صداي وحشتناك ترمزي به خودم آمدم و به راننده نگاه كردم اما نديدمش .
سلام خانم نيازي .
به كسي كه منو به نام خواند نگاه كردم ، بهروز بود همسر مرجان كه از پرشياي سفيد رنگي پياده شد .
چه عجب از اين طرفا ؟ آمده بودين ديدن مرجان ، اين از بد شانسيه مرجانه كه بعد از سال و ماهي شما آمدين خونه ما و مرجان نيست ... خيلي پشت در معطل شدين .
به اطرافم نگاه كردم يعني سر خيابان مرجان بودم ، من كجا و اينجا كجا ... بهروز بدون اينكه به من مهلت بده يك ريز حرف مي زد .
تشريف مي بريد منزل ... فواد لطف مي كني خانم نيازي رو برسوني .
تازه راننده را ديدم ، ارسيا بود . من مثل آدمهاي گنگ و لال فقط به آنها نگاه مي كردم ، خودشون براي هم تعارف تيكه پاره مي كردن . كم حوصله بودم ، پاهام ديگر به دستورات مغزم اعتنا نمي كرد بي هيچ حرف و حديثي سوار ماشين ارسيا شدم . بهروز دست لبه پنجره ماشين گذاشت و گفت :
فواد خان ،‌خانم نيازي دستت امانته و مي دوني كه مرجان چقدر به ايشون علاقه داره پس درست رانندگي كن ، فكر نكني جت مي روني .
قيافه ارسيا رو نمي ديدم اما صداشو شنيدم .
خانم نيازي دست فرمونم رو ديده ، چطور با هواپيما لايي مي كشم و كورس مي زارم .
ديگه سفارش نكنم ... خانم نيازي باز هم تشريف بياريد البته اميدوارم دفعه بعد ، بدشانس نباشيد و مرجان خونه باشه .
بهروز خان ، خانمت هيچ وقت خونه نيست پس بي خود اميدواري نده به ايشون ... ما ديگه رفتيم .
ارسيا موسيقي ملايمي گذاشت و با اون ترافيك روان ، آرام و با تاني رانندگي مي كرد .
كاش ماشين زمان داشتم و بر مي گشتم به سال گذشته و اون شبي كه حامي به عشقش اقرار كرد ... اون همون كاري رو كرد كه من اون شب با اون كردم حتما حالا سرمسته و بادي به غبغب مي اندازه و به احسان مي گه ، خواهرزنت آمده بود دستبوسي من .
خانم نيازي .
به خودم آمدم ، به زماني كه درونش قرار داشتم .
بله .
نميدونم الان وقتش هست يا نه ... من مدتيه كه منتظر جواب شما هستم .
من جواب شمارو دادم ، همون موقعي كه درخواست دادين .
نمي دونم چرا خشم حامي را مي خواستم سر اين بخت برگشته خالي كنم .اون جواب دلخواه من نبود .
دهانم را باز كردم تا جواب كوبنده اي بدم ياد حامي افتادم ، حالا كه اون مي خواد ازدواج كنه چرا من نكنم . اگر اون مي خواد فردا شب بره خواستگاري چرا من امشب خواستگار نداشته باشم ، اين حماقته خواستگار دست به نقد و رد كنم بايد بفهمه همچين هم بي ارزش نيستم و هستند كساني كه منتظر يه اشاره كوچيك منند پس حامي خان بچرخ تا بچرخيم . ارسيا از لحاظ تيپ و ظاهر چيزي از حامي كم نداره ، تازه چند سالي هم جوون تره .
جواب دلخواهتون چيه ؟
من ....پاسخم رد نباشه .
امشب مي تونيد با خانواده محترمتون تشريف بياريد .
چي ؟
ترمز ناگهاني ارسيا تعادلم را بهم زد و سرم به شيشه خورد ، محكم نبود اما دردم گرفت . ارسيا دست پاچه گفت :
واي خدايا چي شد ، حالتون خوبه ؟
سر جام صاف نشستم و گفتم :
بله خوبم ، اين چه طرز ترمز كردنه .
بقدري جمله تون بي مقدمه بود كه من ... نمي دونم چي بايد بگم ، چشم امشب با خانواده خدمت مي رسيم ... مي دونستم و هميشه به بهروز مي گفتم بايد مستقيم با خودتون حرف بزنم ، خانمش نمي تونه احساس منو منتقل كنه .
لطفا حركت كنيد صداي بوق ماشين هاي پشت سرتون رو نمي شنويد ، ترافيك درست كردين .
چشم ، چشم خانم هر چه شما بفرماييد .
سرم را تو دستام گرفتم .
سرتون درد مي كنه ؟ محكم خورد به شيشه .
نه ، خواهش مي كنم منو زودتر برسونيد منزل .
دلم مي خواست براي حال و روزم زار بزنم ، وقتي جلوي مجتمع ايستاد با يك تشكر سرسري و سريع پياده شدم اما او ول كن نبود .
ما شب چه ساعتي خدمت برسيم ؟
هر ساعتي كه دوست داريد .
بهتر نيست مادرم با مادرتون تماس بگيره ، فكر كنم اين كار رسمه .
ببينيد آقاي ارسيا ، مي دونيد كه پدرم فوت شده و مادرم هم به علت سكته قدرت تكلمش رو از دست داده و بزرگتر خونه خودمم و مادرتون هم تماس بگيرند اجبارا بايد با خودم حرف بزنند پس چه لزوميه به اين تشريفات .
ما شب مزاحمتون مي شيم .
به سلامت .
دستم را روي زنگ گذاشتم ، طناز درو باز كرد و پرخاشگرانه گفت :
كجا بودي تو ؟
بيرون ... اجازه ورود مي دي .
خودش را كنار كشيد و گفت :
بخدا مردم و زنده شدم تا آمدي ، با اون حالت كه از خونه زدي بيرون و بعدش هم يك ساعت پيش احسان ماشينو آورد ، قربون موبايلت هم برم جواب نمي دي .
ماشين ؟
بله ماشين من ، احسان هم خبر نداشت و مي گفت حامي باهاش تماس گرفته و گفته بود بره دنبال ماشين . ماشين دست تو بوده ، نمي دونم چطور دست حامي پيدا شده .
احسان اينجاست ؟
نه ... ماشينو آورد چون از تو هم خبري نبود منم قبول نكردم بريم دنبال تالار ، اون هم رفت . حالا مي گي چي شده ؟
مهم نيست ... امشب مهمون داريم .
مهمون ؟ كيه .
خواستگار . اگر دوست داري بگو احسان هم بياد ، حضور داشته باشه بد نيست ، ناسلامتي داماد بزرگ خانواده ست .
با آمدن احسان خبرها داغ داغ به گوش حامي ميرسيد تا بفهمه دنيا دست كيه ... به طرف اتاق رفتم و طناز هم دنبالم .
خواستگار ؟ اينطور ناگهاني ؟ حالا كي هست .
فواد ، فواد ارسيا همكارم ... اشكالي داره .
فواد ! طنين سرت ضربه خورده ، حالت خوبه .
چيه تا ديروز خوب بود ، حالا اخ شده ... بهت مي گم حالم خوبه ودر صحت كامل عقل اين خواستگارو پذيرفتم .
من كه سر از كاراي تو در نميارم .
پس سرت تو كار خودت باشه ، ببين اگه چيزي تو خونه كم و كسر داري بگو خريد كنم .
الان وقت ندارم براي شام تدارك ببينم بايد به رستوران سفارش بديم .
شام لازم نيست ، براي شام نميان .
من برم به احسان خبر بدم .
لبخند غمگيني زدم و با نگاه طناز را بدرقه كردم و لباس بيرونم را از تن خارج كردم و يك دست لباس راحتي پوشيدم ، داشتم دكمه پيراهنم را مي بستم كه طناز با صورتي سرخ وارد شد .
طنين بگو اين مراسم خواستگاريه يا شوخي مسخره .
كجاش شوخي و مسخرست .
همه جاش .
كي مي گه ؟
من مي گم ... من ، من راز خواهرمو بايد از همسرم بشنوم خيلي بي معرفتي .
به اشكهايي كه از چشماي طناز مي جوشيد نگاه كردم و گفتم :
چه رازي ؟
اينكه تو هم به حامي علاقه داري .
اي حامي دهن لق ، حالا ساز و دهل دست گرفته و همه شهرو خبر كرده كه طنين نيازي از من خواستگاري كرده .
يه سوء تفاهم بود .
دروغ مي گي ، صبح وقتي گفتم حامي مي خواد ازدواج كنه حالتو ديدم اما من احمق به فكرم نرسيد خواهر من ممكنه به حامي علاقه داشته باشه .
طناز ، گفتم اشتباه شده بود .
نه هيچ هم اشتباه نشده بود ، اين اواخر مي ديدم چطوربراي ديدن حامي بال بال مي زني .
آره فكر كن يه غلطي كردم اما حالا متوجه شدم و مي خوام اونو جبران كنم .
تو جبران نمي كني دلري لجاجت مي كني ، تو از ارسيا خوشت نمياد و به خاطر لجبازي با حامي خودتو داري بدبخت مي كني .
تو مختاري هر جور دوست داري فكر كني .
ببين احسان هم از من خواسته بهت بگم با خودت و زندگيت بازي نكني .
تو هم بايد به شوهر استاد اخلاقت بگي ، تو كارهاي من دخالت نكنه .
طنين تو رو به خاك پدر قسمت مي دم .
ساكت باش ، من وعده كردم و نمي تونم زيرش بزنم ... حتما قسمت زندگي من اينه .
اين قسمت نيست حماقته .
من اين حماقتو ا آغوش باز مي پذيرم .
طنين .
هيچي نگو طناز ، نمي خوام بشنوم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#115 | Posted: 8 Aug 2013 15:26




وقتي طناز تنهام گذاشت ، من ماندم و وجدانم با كاري كه در پيش گرفته بودم خانواده ام در مقابل اين مراسم خواستگاري ناگهاني هيچ عكس العملي نتونستن نشون بدن ، فقط با نگاه پر سوال به من خيره مي شدن و اين حالت تا آمدن خواستگارها ادامه داشت . با آمدن خواستگارها اين سكوت آزار دهنده شكست و فواد شروع به حرف زدن كرد .
بهتر قبل از هر چي به همديگه معرفي شيم ، پدرم ، مادرم ، برادرم فاضل و خواهرم فهيمه .
به خواهر و برادرش نمي آمد مجرد باشن چون از لحاظ سني خيلي از فواد بزرگتر بودن ، اما از همسرانشون خبري نبود از طرف ما احسان عهده دار معرفي شد و بعد از معرفي ، مادر فواد سرزنش وار به احسان نگاه كرد و پرسيد :
پس شما داماد خانواده ايد .
هرچند از حامي دل خوشي نداشتم اما احسان برام عزيز بود ، در جوابش گفتم :
احسان برادرمه .
مادر فواد از جوابم خوشش نيامد اما حرفي نزد ، از نگاهش خوشم نيامد و حس بدي بهش پيدا كردم اما احسان سپاسگزارانه نگاهم كرد و لبخندي به پاس اين گراميداشتم بهم زد . مادر فواد گوينده بود و همه اعضاي خانواده اش شنونده ، نه تنها فواد بلكه همه اعضاي خانواده ارسيا از مادرش مي ترسيدن .
خب عروس و داماد مطمئنا همديگرو ديدن و حرفاشونو زدن ، مي مونه تاريخ عقد و عروسي كه اون هم چون شغل فوادم حساسه بايد يه برنامه ريزي دقيق بشه .
من از اين برخورد متحير شده بودم ديگه چه برسه به خانواده ام ، نگاهي به طناز انداختم .
او داشت نگاهم ميكرد و با نگاه مي پرسيد ، اينها دارن چي ميگن و چكار مي كنند .
احسان مثل يه برادر بزرگتر مداخله كرد و گفت :
خانم فكر نمي كنيد كمي عجله فرمودين چون اصولا جلسه اول براي آشنايي بيشتر دو خانوادست ، حالا اگر بخواهيد خيلي پيشروي كنيد بحث مهريه و اين حرفهاست . بعد هم يه فرصت چند روزه به عروس خانم و خانواده اش داده مي شه براي فكر كردن و جواب دادن ، عروس خانم ما هنوز بله رو به آقا فواد نداده شما داريد تاريخ عروسي رو مشخص مي كنيد .
فواد من مدتهاست منتظر پاسخ عروس خانمه ، وقتي ايشون قبول كردن ما بيايي خواستگاري حتما پاسخشون بله بوده و مهريه هم ... اصلا مهريه خانم شما چقدره بهتون نمياد كه مدت زيادي باشه كه ازدواج كردين .
ما يك ساله عقد كرديم ... مهريه خانمم سي درصد سهام شركتمه .
خانم ارسيا پوزخندي زد و پشت چشمي نازك كرد و گفت :
تو اين دوره زمونه ، هر جوجه مهندسي يك اتاق سه در چهار و اجاره مي كنه و اسمشو ميزاره شركت .
قبل از احسان گفتم :
من مثل خواهرم مهريه ميلياردي نمي خوام ،‌به نيت يگانگي الله يك سكه بهار آزادي .
صداي آه گفتن طناز و احسان و بعد هم چهره پر از بهت خانواده ارسيا . برام مهم نبود فقط مهم برام خبر ازدواجم بود كه مي دونستم تمام اتفاقات امشب مو به مو توسط احسان به حامي گزارش داده ميشه .
مادر فواد قري به گردنش داد و گفت :
اين هم از مهري عروس خانم ،‌حرفي مونده آقا .
طنين خودش صاحب اختياره زندگيشه .
به احسان برخورده بود ،‌ خانم ارسيا در كيفش را باز كرد و جعبه كريستالي انگشتر را بيرون آورد .
فواد جان ،‌پاشو اين انگشترو دست عروس خانم كن .
اول به مامان بعد به طناز نگاه كردم ،‌مراسم خواستگاري و شيريني خوران و نامزدي من در يك شب انجام شده بود . بي اراده اختيار دستم را به فواد دادم تا انگشتر ساده برليان را با نگين كوچك كبودي در انگشتم فرو كند يعني من خواب بودم ،‌به چهره فواد نگاه كردم گاهي چهره حامي رو ميديدم و گاهي چهره خودش رو همه دست زدن و طناز و احسان اداي دست زدن رو در آوردن ،‌من دارم چكار مي كنم به مامان نگاه كردم چشمانش از اشك نمناك بود .
بعد از رفتن خانواده ارسيا به اتاق رفتم و پتو را روي سرم كشيدم ، طناز چند بار آمد و صدايم زد اما وقتي ديد بي فايدست ،‌من جوابش را نمي دم رفت . پتو را كنار زدم و با نوري كه از بيرون ، اتاق تاريكم را روشن مي كرد به انگشتري كه در دستم برق مي زد نگاه كردم .
من باختم و باز هم حامي برد ، حالا كه كار از كار گذشته ترس نا شناخته اي در دلم لانه كرده و از فواد و از خانواده عجيب و غريبش مي ترسم . صداي احسانو شنيدم چه گرم با مامان وداع مي كرد ، بيخود نبود مامان اينقدر دوستش داشت چون پسر خونگرميه اما فواد كمي متكبره .
فرداي اون روز فهميدم رو دست بزرگي تو زندگيم خوردم ، احسان بعد از رفتن خواستگارها به طناز گفته بود اصلا خواستگاري در ميان نبوده و حامي بخاطر اينكه احساس منو بسنجه و اين بار مطمئن تر از هر زماني پا پيش بزاره اين رو دستو بهم زده بود . در اصل اون شب كذايي شب خواستگاري حامي از خود من بوده نه از كتي .
حامي آمادگي داشته و مي دونسته من به ديدنش ميرم پس چرا اون روز در حق من خيلي بدي كرد و با نيش كلامش باعث شد من چشمم را ببندم و خودم را توي زندگي فواد پرتاب كنم .
من آدمي نبودم كه راه رفته را برگردم حتي اگر اون راه نا كجا آباد باشه باز هم تا انتها ميرم .
وقتي فواد با جعبه شيريني نامزدي ما رو به همكارها اعلام كرد از همه بيشتر مرجان شلوغ كاري كرد ، اون از ما هم خوشحال تر بود كه اين وصلت سر گرفته و در يك فرصت كوتاه به من گفت :
ديدي بالاخره فواد نصيبت شد ، بايد از من تشكر كني كه برات زياد بازارگرمي كردم .
***
جلوي آينه كمي به ظاهرم نگاه كردم ، رنگ بنفش به پوستم مي آمد اما اين روزها هيچ چيز راضيم نمي كند فقط طبق عادت لباس مي پوشم و راه مي روم و غذا مي خورم حتي براي خوشنودي ديگران لبخند ميزنم اما زبانم تلخ تر از گذشته شده . با حرص رژ لب بنفش را روي لبانم كشيدم تاپر رنگ تر شود ، چشمانم خمارتر به نظر مي رسيد نمي دانم به خاطر خط چشم بود يا بي خوابي و بي اشتهايي اخير . صورتم حسابي لاغر شده بود و زير چشمانم كبود بود كه با كرم پودر كبودي آن را محو كردم و مانتو و شالم را روي ساعد انداختم و كيفم را بدست گرفتم . سري به اتاق تابان زدم داشت درس مي خواند ، سفارش مامانو كردم و سه تا پله را با يك گام طي كردم و در اتاق مامان رو باز كردم ، راحت خوابيده بود . خواستم مانتو و كيفم را روي مبل بذارم ،‌طناز را ديدم كه روي مبل لم داده و پايش را دراز كرده و به لبه ميز گير داده . دستم را روي دهانم گذاشتم تا جيغ نا خواسته ام را خفه كنم و دست ديگرم را روي قلبم گذاشتم ، طناز از شنيدن جيغ كنترل شده ام ترسيد و پايش از لبه ميز جدا شد و خودش هم از مبل پايين افتاد .
چرا جيغ مي كشي ترسيدم .
كي آمدي ؟
تازه ... كف پاهام تاول زده كي ميشه اين خريدها تمام شه ، هر چي مي گيرم يه چيز ديگه سبز ميشه .
جهيزيه خريدن همينه .
نوبت تو هم مي رسه ( نگاهي به سر تا پام انداخت ) سركار خانم تشريف ميبرن مهماني ؟
روي مبل نشستم و بسته سيگارم را از داخل كيفم برداشتم و بعد از روشن كردن يك نخ سيگار گفتم :
آره ... با فواد ميرم بيرون .
پس گردش هاي نامزدي شروع شد .
خاكستر سيگار را داخل ليوان روي ميز ريختم و گفتم :
نه بابا ، امشب شام دعوت خانواده شم .
بالاخره خانواده ارسيا نو عروسشون رو پا گشا كردن ... بعد از ده روز .
از دست فواد دلخور بودم كه فقط منو به تنهايي دعوت كرده بود ، هميشه رسم بر اينه كه خانواده عروس را دعوت مي كنند .
اه خاموش كن اين لعنتي رو خفه شدم ، خير سرت ترك كرده بودي .
به دودي كه به هوا مي رفت نگاه كردم ، يه زماني به خاطر حامي ترك كرده بودم اما بعد از رفتار اون روزش دوباره كشيدن رو شروع كردم .
طنين كجايي، دارم با تو حرف مي زنم .
ها ، چي گفتي ؟
رفتي اونجا خر نشي و مثل مهريه تعيين كردنت فوري قرار عقد بزاري ، يه خورده براي خودت ارزش قائل شو .
تو هم يك نگاه به شناسنامه من و خودت بندازي بد نيست ، حساب كتاب فاصله سني مون دستت مياد .
درسته از تو كوچكترم اما حواسم به زندگيم هست نه مثل تو ، نه چك زدن نه چونه عروس آمد به خونشون .
آفرين به تو ، برات پفك مي خرم .
تو كم مياري چرا آدمو مسخره مي كني .
تو بگو ، امروز چي خريدي .
رفتم دنبال پرده ...
خريدي ؟
آره انتخاب كردم ، فردا قرار برن براي متراژ خونه .
من بابت جهيزيه خيالم راحته ، همه چيزو مي سپارم دست تو .
من غلط مي كنم و به هفت پشتم مي خندم .
تو خريد كردنو دوست داري .
بقدري در اين مدت تو بازار و فروشگاه پلاس بودم كه ديگه از اسم خريد هم تب مي كنم .
زنگ خونه فريادي كشيد ، طناز خنديد و گفت :
پاشو نامزد جونت اومد .
بلند شدم و در حال مانتو پوشيدن گفتم :
تو هم زنگ بزن احسان بياد تنها تنها نباشي و حسودي نكني .
من حسودم ... خيلي بدي . حالا برو يه عطري ، ادكلني بزن كه بوي گند سيگار مي دي .
به طرف اتاقم دويدم و به مچ دستم و بنا گوشم عطر زدم ، وقتي از اتاق بيرون آمدم طناز كنار آيفون ايستاده بود گفت :
ديگه سفارش نكنم ، شما نبايد زود عقد كنيد ... قبول نكني ها .
صورت طنازو بوسيدم و گفتم :
چشم خانم كوچيك ،‌ ديگه امري نيست .
خوش بگذره .
در حال بستن بند صندل هام گفتم :
واي كيفم ... لطفا از روي ميز بده .
فواد جلوي مجتمع داخل پرشياي سفيد رنگش نشسته بود . انتظار داشتم حداقل از ماشين پياده شه ،‌شايد هم انتظار بي جايي بود . در را باز كردم و كنارش نشستم .
سلام به عشق اول و آخرم .
دير كردي .
تو ترافيك موندم ،‌ خدا كنه مامانم ناراحت نشه .
من ناراحت بشم ، شدم و مهم نيست كه جناب عالي بد قولي كردين و دير آمدين دنبالم .
خانم ، دل نازكه يا حسود ؟
هيچ كدوم .
بگذريم ... اگر بدوني همسر برادرم و بچه ها چقدر مشتاق ديدنت هستن .
اگر شما همه مراسم را يكجا نمي كردين ما زودتر از اينها با هم آشنا مي شديم ، حتما خانم داداشت فكر مي كنه من چقدر آدم هولي هستم كه تا خواستگار از در وارد شد خودمو بستم به ريشش .
فواد با خنده گفت :
من كه ريش ندارم ... به دل نگير پروانه دختر خالمه ، در ضمن اون مراسم عقدش هم تو مراسم خواستگاريش بود پس تو يك مراسم را توي اون شب از دست دادي .
شما كلا اين تريپي هستين ، نه .
هر خانواده اي رسم و رسوم خاص خودشو داره .
چند تا خواهر زاده و برادر زاده داري ؟
دوتا برادرزاده دارم ، پديده و پندار و يك خواهرزاده به اسم هليا .
من ميانه ام با بچه ها خوبه .
بله ديدم رفتارت با تابانو ... كمي لوس بارش نياوردي .
طناز ميگه ، من قبول نمي كنم .
طنين ، بچه ها توي يك جمع هايي نبايد كنار بزرگترها بنشينند مثل شب خواستگاري ،‌درست نبود اون حضور داشته باشه .
اين يه اشاره سنجيده به حضور بي جاي تابان بود نه ؟
نه ، من براي آيندمون مي گم .
ببين حامي ...
ناخود آگاه نام حامي را جاي نام فواد تلفظ كردم .
حامي كيه ؟
برادر احسان .
خيلي صميمي هستيد ؟ با اسم كوچيك صداش ميكني بدون پسوند و پيشوند.
اتفاقي كه براي طناز افتاد باعث شد خيلي بهم نزديك بشيم ... برام مثل يك برادر بود (اولين دروغ زندگي مشتركم ).
يادمه قبلا هم با هم ارتباط خوبي داشتين ، كافي شاپ فرانكفور تو ميگم .
به گذر ماشين ها نگاه كردم و ياد اون روز افتادم ، آنجا هم حامي سعي داشت با من صحبت كنه و موضوع خواستگاري رو پيش بكشه .
مي خواست از خانواده اش رفع اتهام كنه .
رفع اتهام .
من ... يه سوء تفاهم پيش اومده بود ... نخواه بيشتر توضيح بدم ،‌خاطره اون دوران برام خيلي عذاب آوره .
آدم مغروري به نظر مي رسيد .
ببين كي به كي ميگه مغرور !
حامي آدم خود ساخته اي يه ... اگر تو هم جاي اون بودي مغرور مي شدي ، توي اين سن تو خاورميانه براي خودش كسيه و يكي از قطبهاي تجاري ايرانه .
من هم اگر پدر پولداري داشتم قطب كه هيچي ، صاحب كاخ سفيد بودم .
خيلي ها هم ارثيه كلاني بهشون مي رسه اما عرضه ندارند و همه رو به باد ميدن ... حامي رو بي خيال شو ، از خانوادت بگو .
چي مي خواي بدوني ، الان ميريم مي بينيشون .
جلوي گل فروشي نگه دار .
گل فروشي ؟ چرا .
مي خوام گل بخرم ... اولين ديدار رسمي من با خانوادت و دوست ندارم دست خالي باشم .
گل خريدن يعني ولخرجي .
اين يك احترامه .
احترامو ميشه با رفتار بيان كرد .
درست ، اما گل مي تونه نشانه اين احترام باشه .
مادرم خوشش نمياد بهتره منصرف بشي .
هر طور ميله تو ،‌خانوادت را بهتر مي شناسي .
عروسي خواهرت كي ؟
دو ماه ديگه ، طفلكي همين الان از خريد آمد و از خستگي رو پا بند نبود ،‌آخه دارن آپارتمانشون رو با سليقه هم مبله مي كنند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#116 | Posted: 8 Aug 2013 22:50




فصل بیست و ششم
منظورت خريد جهيزيه است ؟
آره .
تو هم بايد شروع كني .
فعلا زوده ، من دوست دارم حداقل يك سال نامزد باشيم .
حرفشو نزن ، خانوادم خوششون نمياد .
ما شنيديم هميشه خانواده دختر خوششون نمياد .
اتفاقا مامانم ديشب داشت درباره تاريخ عقد صحبت مي كرد .
زير لب گفتم ،‌مثل هميشه مامانت براي خودش مي بره و مي دوزه .
چيزي گفتي ؟
نه .
احتمالا امشب با تو صحبت مي كنه .
من سجاف سر خود نيستم و از زير بوته هم عمل نيومدم ،‌شما و خانواده محترمتون بايد تشريف بياريد منزل ما در اين مورد به طور رسمي حرف بزنيد .
اين مربوط به من و تو ، ما قراره با هم ازدواج كنيم و زندگي تشكيل بديم . تو ميگي خانواده من بياد از داماد شما اجازه بگيره .
من نميگم بيان از احسان اجازه بگيرن ، شما كه حرف خودتونو به كرسي مي نشونيد حداقل توي جمع خانواده من باشه . لطفا براي من جلوي خانواده ام حرمت قائل شيد ، اين خواسته زياديه .
من نوكر شما هم هستم خانم .
شما لطف داريد .
اينجا خونه ماست .
خانه آنها در شرق تهران قرار داشت ، يك ساختمان چهار طبقه با نماي سنگ سفيد كه زير آن سه باب مغازه بود كه يكي سوپرماركت و دوتاي ديگه خالي بود . فواد در ادامه توضيحاتش گفت :
طبقه اول مامان مي شينه و فاضل طبقه دوم ، قرار ما همسايه روبرويي فاضل بشيم .
خواهرت هم اينجا زندگي ميكنه ؟
نه ،‌مامانم از داماد سر خونه خوشش نمي آد ( معلوم نيست اين مامانش از چي خوشش مياد هرچي كه ميگم ميگه مامانم خوشش نمياد ) ولي زياد دور نيست ... نمي خواي پياده شي .
داشتم سوپرماركت رو نگاه مي كردم ،‌فواد گفت :
اين مغازه مال بابامه ،‌باز نشسته شده و براي سرگرمي البته يك فروشنده هم داره ... از اين طرف .
وقتي پله ها رو طي كرديم جلوي يك در چوبي ايستاديم ، فواد لبخندي عاشقانه به من زد و زنگ را فشرد . دختر كوچولويي درو باز كرد و با لبخند گفت :
سلام دايي جون .
اين بايد هليا باشه خواهر زاده فواد ، دخترك را بغل كرد و گفت :
سلام كردي هلي .
هليا زبانش را گاز گرفت و به من نگاه كرد بعد گفت :
تو عروسي ... پس لباست كو ؟
لپش رو كشيدم و گفتم :
هنوز لباس عروس نخريدم ،‌تو بايد هليا باشي درسته .
دخترك سرش را تكان داد و گفت :
اسممو از كجا مي دوني ؟
فرشته ها بهم گفتن .
دايي منو بزار زمين .
فواد ، او را روي زمين گذاشت و دخترك به داخل خانه دويد . منتظر كسي بودم كه به استقبالم بياد اما فواد در را كامل باز كرد و با دست به من اشاره كرد تا وارد شوم ، با ترديد پا به درون خانه آنها گذاشتم و بعد از طي يك راهروي دو متري وارد سالن پذيرايي شديم . همه اونجا جمع بودن كه با رويت ما از جا بلند شدن ، فواد مستقيم به طرف مادرش كه بالاي سالن نشسته بود رفت و رويش را بوسيد ، من از او طبعيت كردم . فواد اينبار به سمت پدرش رفت و شروع به دست دادن و احوالپرسي كرد ،‌من هم با پدرش دست دادم . وقتي دستم را جلوي نفر بعدي كه برادر فواد بود دراز كردم ،‌او مردد به دستم نگاه كرد صداي رساي مادر فواد رو شنيدم كه گفت :
توي خانواده ما ، زنها به مردها دست نمي دن .
به مادر فواد بعد به خودش نگاه كردم ، ترسيدم از جام حركت كنم و باز مادرش بگه زنهاي ما جلوي مردها راه نمي رن يا زنهاي ما با هم روبوسي نمي كنند . همانجا از فاصله دور با همه احوالپرسي كردم و با اشاره فواد روي يكي از مبلها نشستم ، جو بدي بود . آروم زير گوش فواد گفتم :
كجا مي تونم لباسمو عوض كنم .
باز صداي مادرش مثل صاعقه بر وجودم زد .
فواد نمي دوني توي جمع نبايد درگوشي حرف بزني .
مادر ،‌ طنين مي خواد لباسشو عوض كنه .
مادرش نگاهي به سر تا پاي من كرد و بعد رويش را بر گرداند ، فواد آهسته گفت :
مي توني از اتاق من استفاده كني .
منتظر بودم تا او براي راهنمايي من بلند شود اما همچنان نشسته بود ، وقتي نگاهم را ديد سرش را به معني چرا نشستي تكان داد ،‌آهسته گفتم :
نمي خواي راهنماييم كني .
فواد با صداي بلندي به خواهرش گفت :
فهيمه جان ،‌طنينو به اتاق من راهنمايي مي كني .
فهيمه با نگاه از مامانش كسب تكليف كرد و بعد از جاش بلند شد ،‌پشت سرش راه افتادم دري را نشانم داد و گفت :
اين اتاق فواد .
برگشت و رفت ،‌وارد اتاق شدم . يك اتاق ساده با يك تخت يك نفره ، در كنارش كتابخانه اي كوچك و كمد ديواري بود . مانتوم و شالم رو از تنم خارج كردم و روي جا رختي گذاشتم ،‌بعد با دست موهامو مرتب كردم و از اتاق بيرون آمدم . وارد سالن كه شدم همه ساكت شدن و مادر فواد از شدت خشم سرخ شده بود . سر جاي اولم نشستم ، فواد سرش پايين بود كه مادرش منو مخاطب قرار داد و گفت :
طنين نمي دوني تو جمع چطور بايد لباس بپوشي .
اين يك توهين مستقيم بود ،‌لحظه اي كوتاه چشمم را بستم تا خشمم را كنترل كنم و بعد گفتم :
من ايرادي تو لباسم نمي بينم كاملا پوشيده اس .
پوشيده ؟ شالت كو ؟ بهتر مانتو بپوشي .
به فواد نگاه كردم انتظار داشتم او حرفي بزنه اما او ساكت و سر به زير بود ،‌بهتر خودم از حقم دفاع كنم .
من اينطوري راحت ترم .
ما نا راحتيم ... تو بايد مثل پروانه لباس بپوشي .
به پروانه نگاه كردم كه مثل يك خدمتكار كنار در آشپزخانه نشسته و آماده به خدمت بود ، يه بلوز آستين بلند گشاد كه دو نفر ديگه توش جا مي شدن و يك دامن مشكي بلند و يك جفت جوراب مشكي كلفت به پا داشت ، گره روسريش بقدري سفت بود كه من داشتم خفه مي شدم .
مي خواستم بگم من مثل او لباس نمي پوشم اما ترجيح دادم جلسه اول دندون رو جيگر بزارم تا بيشتر از اين رومون به هم باز نشه .
آدم توي اين خانواده حس شركت توي دادگاهو داشت همه ساكت و گوش به حرف قاضي ، اينجا هم همه ساكت بودند و چشم به دهان خانم ارسيا داشتند تا او حرفي بزنه .
مادر فواد سكوت كرد ، شايد انتظار داشت من شرمنده بشم و برم تو اتاق مانتومو بپوشم . با نگاهي كه بدتر از صدتا فحش بود گفت :
ميز شامو بچينيد ، فواد خيلي دير آمد و همه گرسنه اند .
مادرش طوري حرف ميزد كه انگار من مقصر دير آمدن پسرش هستم ، بخاطر اينكه فكرم را منحرف كنم از فواد سراغ برادر زاده هايش را گرفتم .
خسته بودن خوابيدن.
به هليا نگاه كردم ، در آغوش پدرش كز كرده بود و من را نگاه مي كرد

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#117 | Posted: 8 Aug 2013 22:54




هر جاي ديگه اي بود براي كمك كردن در چيدن ميز بلند مي شدم اما امشب نه ، بايد مادرش مي فهميد دنيا دست كيه و همه عروس ها پروانه نيستن كه جلوش كوتاه بيان و به او اجازه تاخت و تاز تو زندگي ديگران رو بدن و اگر براي همه اين كارو مي كرد براي من نبايد مي كرد . با اجازه مادر فواد همه دور ميز غذاخوري نشستن ،‌مردها يك طرف و زنها طرف ديگه اما من با كمال پر رويي كنار فواد نشستم كه اين از نگاه تيز مادرش دور نماند .
فواد در حضور مادرش موش بود و حتي جرات نداشت از من پذيرايي كنه ، اين كارو خواهرش انجام مي داد . در حالي كه با غذام بازي مي كردم رفتار خودم را جمع بندي مي كردم ، شايد جايي اشتباه كرده بودم كه مادرش نسبت به من بد بين شده اما اون از اولين برخورد همين رفتارو با من داشت و چنان از من خواستگاري كرد كه انگار داره برده مي خره
شنيدم كه مادرش گفت :
من توي تقويم نگاه كردم ، دو هفته ديگه عيد مبعث و براي عقد زمان خوبيه .
به فواد نگاه كردم ،‌ از زير ميز به پايم زد يعني ساكت باش اما من زير بار حرف زور نمي رم .
اولا خانم ارسيا تاريخ عقد بايد در حضور خانوادم و بطور رسمي باشه ، دوما بهتر ما مدتي نامزد باشيم تا با اخلاق هم آشنا شيم تازه عقد براي دو هفته ديگه خيلي زوده .
خانوادت ، منظورت دامادتونه .
درست همين جمله را فواد گفته بود پس او ديكته مادرش را به من تحويل داده بود ،‌گفتم :
وقتي يك نفر وارد خانواده ما مي شه مورد احترامه و مهم نيست اون به اصطلاح عروس يا داماده ، مهم اينه كه اون فرد ميشه عضو خانواده ... احسان اگر شوهر خواهرمه براي من حكم برادر بزرگتر داره و همين حسو طناز نسبت به فواد داره . ما فواد و احسان رو غريبه نمي دونيم كه تو جمع خانواده راهشون نديم و به چشم غريبه نگاهشون كنيم .
اون زرنگ تر از اين حرفها بود كه كنايه ساده منو متوجه نشه .
مادرت كه نمي تونه حرف بزنه ، فكركنم تو به فواد گفته بودي بزرگ خانواده خودتي پس ديگه نيازي به گردهمايي رسمي نيست .
به فواد نگاه كردم چقدر بي جنم بود .
درسته مادرم توانايي صحبت كردن نداره اما گوشي براي شنيدن و عقلي براي فهم مسائل داره ... به هر حال اون مادرمه و من اجازه نمي دم كسي اونو ناديده بگيره .
مادرش كوتاه آمد اما غضبناك نگاهم كرد ، حتما بعد از رفتنم از فواد مي خواست زبون دراز منو كوتاه كنه .
كار كردن تو خارج از خونه كه به خانوادت ربط نداره ؟ ... تو خانواده ما رسم نيست زنها بيرون كار كنند ،‌فهيمه ليسانس حسابداريه و پروانه هم كامپيوتر خونده . هر دو تحصيلكرده هستند اما خانه دارند ، تو هم بايد كم كم به فكر استعفا دادن باشي .
چي ؟ ... خانم ارسيا ،‌من اجازه نميدم ديگران برام تعيين تكليف كنند . فواد از اول مي دونست من شاغلم پس شرايط منو پذيرفته كه آمده خواستگاري ، درسته فواد .
فواد ساكت بود وقتي اين وضع رو ديدم ،‌محكم و استوار گفتم :من استعفا نمي دم ،‌فواد مي تونه انتخاب كنه .
از پشت ميز بلند شدم و به اتاق فواد رفتم ،‌مانتو و شالم را پوشيدم و كيف به دست قصد خروج از خانه كردم . فواد با ديدن من از جا بلند شد ،‌اما مادرش گفت :
بشين سر جات فواد .
فواد نشست ،‌سري تكان دادم و از آن خانه بيرون زدم .
***
مرجان تو از هيچي خبر نداري و بهتره دخالت نكني .
من از همه چيز خبر دارم ... ببين فواد چقدر فهميده ست با اينكه تو به مادرش بي احترامي كردي باز هم داره التماست مي كنه ،‌سركار خانم دست پيش گرفتن .
چي ؟ من بي احترامي كردم ؟ چه آدم دروغ گوييه .
حالا هر چي ... بين زن و شوهر اختلاف پيش مياد .
اختلاف بين زن و شوهر منطقيه اما دخالت مادرشوهر نه .
چرا گناه مادرشو به پاي فواد مي نويسي .
چون اونجا نشسته بود و همه حرفها رو مي شنيد ،‌ اما خودشو به كري زده بود .
تو نبايد انتظار داشته باشي اون به مادرش بي احترامي كنه .
من نخواستم بي احترامي كنه ... اون نبايد بزاره مرز من و مامانش بهم بخوره اما اون اين اجازه رو به مامانش داد .
حالا تو بزار من گوشي رو بهش بدم ... ميگه تو ، توي اين دو روز به تلفن هاش جواب نميدي .
مرجان نامزدي ما اشتباهه ، يادم رفت وگرنه همون شب انگشتر و پسش مي دادم .
واي اين حرفو نزن طنين ، آدم با تقي به تروقي كه انگشتر پس نميده و نامزديشو بهم نمي زنه .
مرجان فواد نگاهش به دست مادرشه .
ازدواج كنه درست ميشه .
آمديم نشد .
تو چقدر منفي نگري ... گوشي رو بدم بهش ، دلش برات تنگ شده ، گناه داره به خدا .
از پس تو بر نميام.
فدات بشم ، گوشي .
الو ، طنين .
بله .
سلام خانمم ، خوبي ؟
با من قهري ؟
تو بايد شرايط منو در كني .
فواد تو اشتباه كردي ، قبول داري .
آره ولي تو هم مقصري .
من مقصرم ؟ تو انتظار داري مثل گاو سرمو بندازم پايين .
اون مادرمه ،‌من نمي تونم به مادرم بي احترامي كنم .
اون بي احترامي كرد چي ؟ متاسفم برات هنوز بچه اي فواد بي احترامي با دخالت فرق داره ، مادرت يك آدم چشم و گوش بسته مي خواد كه اگر بهش گفت بشين بشينه بگه پاشو پاشه بگه بمير بميره . من نمي تونم اينطوري بار نيومدم .
تو فقط جلوي مامان اينطوري باش تو زندگي خصوصي خودمون هر كاري خواستي بكن .
مگه نمي گي قراره طبقه بالاي مامانت زندگي كنيم پس مادرت هميشه تو زندگيمون حضور داره و ما زندگي خصوصي نداريم ... اينو قبول كنم شغلم چي ، من شغلمو دوست دارم .
حالا بعدا درباره شغلت حرف مي زنيم .
نه حالا بايد به نتيجه برسيم .
پشت تلفن نميشه ، بيام دنبالت بريم بيرون .
نه .
طنين لج نكن .
فواد تو بايد ياد بگيري مادرت جاي خودشو داره و همسرت هم جاي خودش رو ، نمي توني بين احساسات مادرت با دخالت هاش ديوار جدايي بكشي .
من نمي تونم توي روي مادرم بايستم .
واي فواد ، تو چرا حرف خودتو ميزني .
چرا فقط تو باهاش مشكل داري و بقيه ندارند .
چون بقيه مي خوان خر باشن و خر بمونند اما من نمي تونم .
تو داري به خانواده من توهين مي كني .
آره ، چون اون شب خيلي به من توهين شد .
تو هم جواب دادي و ساكت نموندي .
نه ، من جواب ندادم اگر مثل مادرت توهين مي كردم خوب بود . من فقط از حقم دفاع كردم ، مادرت مي خواد همه برده اش باشن اما من نيستم .
مادرم دلسوز زندگي ماست .
اين دلسوزي نيست سلطه گريه .
بيا فراموش كنيم .
قبول مي كني .
به شرطي كه تكرار نشه ... درضمن ما به اين زودي ها عقد نمي كنيم .
چرا ؟
چون مي خوام با شناخت وارد زندگيت بشم .
مادرم ...
مادرت چي ؟
قبول نمي كنه .
ميل خودته ، اين شرط منه وگرنه همين حالا همه چيزو تمام مي كنيم .
باشه يه كاري ميكنم ولي تو بايد ...
چرا ساكت شدي ؟
بريم خونه ما ... مادرم ازت دلخوره .
منظورت رو واضح بگو ؟
مياي از دل مامانم در بياري .
از من انتظار داري بيام به پاي مادرت بيفتم و بگم منو ببخش ... چرا ؟ من كاري نكردم ، اصلا حرفشو نزن ، من غرورم را خيلي دوست دارم .
باشه ... اما تو روي منو زمين زدي .
...
شب مياي بريم بيرون .
نه ... نيمه شب پرواز دارم .
خدانگهدار.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#118 | Posted: 8 Aug 2013 23:06





گوشي را روي دستگاه گذاشتم و سرم را در دست گرفتم . فواد رو با حامي مقايسه كردم و چقدر با هم فرق داشتن ، اون محكم و مرد بود و اين يكي سست و بچه . چقدر دلم براش تنگ شده اما نبايد بهش فكر كنم ، اين روزها خيلي بي تابشم . يكي از عكساش رو از آلبوم طناز برداشته بودم ، همون عكسي كه توي كوه گرفتيم و هر چهارتامون هستيم . حالا بايد سعي كنم اون احساسو به فواد منتقل كنم . دستي را روي سرم حس كردم ، دست تابان بود .
چي شده آجي جون ؟
هيچي ... داري جايي ميري .
آره قراره با بچه ها فوتبال بازي كنم.
برو مواظب خودت باش.
روي تخت طناز يك رمان بود به زبان اصلي ((ربل اين لاو )) برداشتم و چند ورق خواندم اما حوصله نداشتم و گذاشتمش سر جاش ، بعد عكس حامي رو از لاي قاب عكسي كه تعبيه كرده بودم بيرون كشيدم و روبروم گذاشتم و به آن خيره شدم .
حامي بقدري دوستت دارم كه نمي تونم ازت متنفر شم ، تو با تارو پودم چه كردي كه هنوز تو روياي مني . نامزدم را با تو مقايسه مي كنم و هنوز چشمم به در كه بيايي و مثل يه ناجي نجاتم بدي . وقتي به روزهاي با تو بودن فكر مي كنم با اينكه پرعذاب ترين روزهام بود اما باز هم برام شيرينه ، تنها خاطرات ارزشمند من ... حامي تو شخصيتم را لگدمال كردي اما باز هم برام عزيزي ، مني كه غرورم را با هيچ چيز عوض نمي كنم پس تو رو از خودم بيشتر دوست دارم . من به فواد بله گفتم و حالا هم تا آخرش هستم ، تا جايي كه بن بست برسم . من عجله كردم اما تو مقصر بودي چون مي خواستي غرور شكسته ات رو ارضا كني اما آينده منو خراب كردي .
چيه باز غمبرك زدي ؟
عكس حامي رو ، ‌زير رو تختي هل دادم و گفتم :
كي آمدي ... اين روزا يه ورد مي خوني غيب ميشي ، دوباره ورد مي خوني ظاهر ميشي .
از دلسوزي هاي شماست خواهر بي معرفت ،‌تو حتي براي خريد يك سر سوزن با من همراهي نكردي .
بده نمي خوام تو كار عروس و داماد دخالت كنم .
بحث عروس و داماد نيست ، بگو فواد دمم را لگد كرده .
تو چرا مثل خاله زنكها سرك ميكشي تو زندگي من .
نيازي به سرك كشيدن من نيست ... رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون .
بالاخره كدو م تالاررو ، رزرو كردي ؟
با احسان صحبت كردم تالار نمي گيريم ،‌خونه شون به اندازه كافي بزرگه و عروسي رو اونجا مي گيريم و چون همسر شما شغل حساسي داره از حالا بهش بگو با وقت قبلي عروسي ما دعوته .
اين عين جمله مادر فواد در شب خواستگاري بود ، حرفي نداشتم بزنم و فقط به طناز نگاه كردم .
تو تصميم نداري براي عروسي من لباس تهيه كني ،‌بايد بهترين لباسو بپوشي .
حالا كو تا عروسي ، يك ماه و نيم فرصت دارم .
اگر بهانه نمياري بيا بريم آپارتمان ما رو ببين ، نكنه اونو هم مي خواي بزاري شب عروسي .
مگه كامل شده ؟
تقريبا ،‌هرچند يكسري خرده ريز مونده .
مامان رو هم ببريم .
مامان ديده ، اما باشه سه تايي ميريم
***
كيفم را روي ميز گذاشتم و گفتم :
فواد ، من ميرم دستامو بشورم .
غذا چي سفارش بدم ؟
هرچي مي خوري فرقي نمي كنه .
دستامو شستم ،‌وقتي برگشتم فواد همچنان منو به دست بود و گارسون بالاي سرش منتظر ايستاده بود . روي صندليم نشستم و از داخل جعبه دستمالي بيرون كشيدم و گفتم :
چرا سر در گمي ؟
نمي تونم ، بيا خودت يك چيزي سفارش بده .
منو را از دستش گرفتم و گفتم :
شينسل خوبه ؟
خوبه .
آقا دوتا شينسل با سالاد ، براي دسر من ژله مي خورم تو چي فواد ؟
براي من هم ژله پرتغالي بياريد .
از داخل كيفم سه تا كارت بيرون آوردم و جلوي فواد گذاشتم .
اين هم كارت عروسي طناز ، از همه زودتر شما دعوت شدين تا با شغل حساستون تداخل پيدا نكنه و اين دو تا كارت هم براي خواهر و برادرته ... عروسي دو هفته ديگه ست .
مادرم فكر نكنم بياد .
بعد ازاتفاق اون شب ، من ديگه پا به خونه فواد نذاشتم و ديداري نبود با فواد داشه باشم كه اون از من نخواسته باشه براي عذرخواهي از مادرش به خونشون برم .
يعني هيچ كدوم شما نمي آييد .
من ميام ، بقيه رو خبر ندارم .
مامانت شمشير رو از رو بسته .
اين تويي كه شمشيرو از رو بستي .
من با مادرت مشكل ندارم تا زماني كه پا تو كفشم نكنه .
مادر من ، از سر دلسوزي حرف ميزنه .
تو ميگي دلسوزي ، من دلم نمي خواد دلسوزم باشه .
باشه غذاتو بخور ، ‌سرد ميشه .
بر خلاف تعارف فواد ،‌خودش نمي خورد و با غذاش بازي مي كرد .
چيزي شده فواد ؟
نگاهي به من انداخت و گفت :
بعد از ازدواج تو و طناز ، تكليف مامانت و تابان چي مي شه ؟
خب معلومه با من زندگي مي كنند .
چي ؟ با تو .
آره .
ولي مامانم .
باز هم مامانت ؟ مامانت چي .
در اون صورت بايد خونه شما زندگي كنيم .
چشمامو تنگ كردم و به فواد نگاه كردم ، توي اين يك ماه و نيم فهميده بودم آدم مقتصديه و از روي حساب خرج مي كنه و بدون اجازه مادرش هم پلك نمي زنه حتما مادرش باز برام خواب ديده .
فواد حرفتو بزن ،‌چرا لقمه رو دور سرت مي چرخوني ؟
رسيدگي به تابان سخته اما خب ميشه تحمل كرد .
چرا براي تو سخته اما براي احسان نيست . احسان چنان صميمي با تابان برخورد مي كنه كه نگو اما تو حتي كسر شان ميدوني بياي بالا به مادرم سلام كني حالا تابان بماند ،‌ اين بچه هنوز به تو به چشم يه غريبه نگاه مي كنه .
احسان يك سال و نيم داماد شماست و من يك ماه و نيم .
احسان از روز اول با تابان رابطه صميمانه داشت .
چرا با من اين رابطه رو برقرار نكرد ؟
تو خودت را كنار كشيدي .
من ازش خوشم نمياد .
تو از كدوم يكي از اعضاي خانوادم خوشت مياد .
تو .
خسته نباشيد ... خانواده من يعني فقط خود من .
من مي خواستم چيز ديگه اي بگم حرف به اينجا كشيد .
قاشق رو داخل بشقاب رها كردم و گفتم :
گوشم با شماست .
طنين ، مادرت به رسيدگي نياز داره .
مگه ما كوتاهي كرديم .
نه ، حالا كه طناز ازدواج مي كنه و تو هم دل از شغلت نمي كني .
خب ؟
بهتر نيست مامانت را بسپاري به يك آسايشگاه .
چي گفتي ؟
ميگم اگر مادرت را ببريد آسايشگاه براي ...
ساكت شو .
طنين گوش كن .
نمي خوام گوش كنم ... تو گوش كن دخالت مامانتو ،‌بي عرضگي خودتو ،‌بچه بودنتو و خساستتو همه رو تحمل كردم و بي حرمتي به خانوادمو ناديده گرفتم اما مامانم رو نمي تونم دور بندازم .
من نگفتم ...
گفتي مامانتو ببر آسايشگاه ، اين يعني چي فواد ؟ ... من وتو به درد هم نمي خوريم .
طنين زود نتيجه گيري نكن .
يك ماه و نيم زمان كافي بود .
طنين ،‌تو خيلي عجولي .
فواد توي اين مدت به همه چيز فكر كردم ،‌من نمي تونم تا آخر عمر دستورات مادرتو تحمل كنم . من نمي تونم از مادرم بگذرم ، نمي تونم به خاطر اينكه از احسان خوشت نمياد با خواهرم قطع رابطه كنم ... فواد ، من و تو خيلي فاصله داريم و دنياي ما با هم فرق مي كنه .
انگشتر رو از انگشتم بيرون آوردم و روي ميز گذاشتم و خودم را از اين بند راحت كردم و فواد به مادرش سپردم تا براي او زني فرمانبردار و مطيع حرفهاي خود پيدا كند .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#119 | Posted: 8 Aug 2013 23:10




ظرف شكلات را به آخرين مسافر تعارف كردم و بعد از بررسي كمربند ايمني ،‌روي صندلي مخصوص كنار مرجان نشستم و كمر بندم را بستم .
طنين .
حرف نزن .
ا ، من مي خوام حرف بزنم .
حرف نمي زني چرند ميگي .
دست شما درد نكنه .
خواهش مي كنم قابلي نداشت .
طنين گوش كن ... قول ميدم بعد ديگه درباره اش حرف نزنم .
گوش نمي كنم ، چون مي دونم مي خواهي چي بگي .
اگر گوش نكني اين پسره به من و سيصد تا مسافر رحم نمي كنه و هممون رو مي فرسته سينه قبرستون .
اون بدون اجازه مامان جونش اين كار و نمي كنه فقط در حيرتم مامان جونش چطور آمده خواستگاري من .
چون به تو علاقه داشت مادرشو راضي كرده بود ... اون هنوز هم به تو علاقه داره .
من از اول هم بهش علاقه نداشتم اما اين فرصت رو به اون دادم علاقمندم كنه ،‌نه تنها علاقمند نشدم بلكه ازش متنفر شدم ... مرد هم اين همه بي عرضه .
من حرف تو رو قبول دارم ، بهروز كلي باهاش صحبت كرده و قول داده عوض شه .
اون بيست و هشت سال با اين خصوصيات رشد كرده و بيست و هشت سال هم طول مي كشه تا تغيير كنه ، من دوست ندارم عمرمو هدر بدم كه شايد اين آقا تغيير كنه .
طنين ، ‌فواد پسر خوبيه .
شايد اون يك خلبان خوب ، يه دوست خوب يا فرزند خوبي باشه اما همسر خوبي نمي تونه براي من باشه.
تو بهش وقت بده ، حتما همسر خوبي هم ميشه .
حالا كه هيچ خبري نيست مي گه مادرتو بزار آسايشگاه ، صد در صد فردا ميگه تابانو بفرست خوابگاه بهزيستي .
اون يه حرفي زد تو چرا بزرگش مي كني .
يكي از راه نرسيده بگه مامانتو از خونه اش بيرون كن ، چكار ميكني .
مگه نمي گي فواد بچه ست ،‌خب تو اين حرفشو بزار پاي بچگيش .
مرجان به يك مرد بيست و هشت ساله نمي شه گفت بچه .
تو هم شدي گربه مرتضي علي ، از هر طرف مي ندازنت چار چنگولي بيا زمين .
مرجان ، تو تا به حال مادر فواد رو ديدي ؟
نه .
يك بار برو ديدنش ، يك خانم رئيس تمام عياره و وقتي اون هست هيچ كدومشون جرات نفس كشيدن ندارند .
شايد خواسته گربه رو دم حجله بكشه .
گربه كشته شد و مراسم ختم و هفتم و چهلمش هم تمام شد ، شما چرا دست از سر قبرش بر نمي داريد .
فواد كه گفت خونه مامان تو زندگي مي كنه تا از مامانش دور باشي .
فوادخان براي تصاحب خونه مامانم اين حرفو زده وگرنه عاشق چشم و ابروي من نيست .
فواد تو اين يك هفته از خواب و خوراك افتاده .
زمان بهترين درمانه ، به مرور فراموش مي كنه .
عشق فراموش شدني نيست .
مرجان راست مي گفت چون درد من هم درد عشق ، عشق به حامي .
سرم رو پايين انداختم و در حالي كه با انگشتام بازي مي كردم ، به جاي چهره حامي قيافه فواد در ذهنم نقش بست .
خب ، حرف آخرت چيه ؟
مرجان دست از سرم بردار ، من و فواد وصله تن هم نيستيم ... پاشو ،بايد صبحانه سرو كنيم .
وقتي از كار فارغ شديم ، مرجان دوباره شروع كرد.
نمي خواستم اينو بگم ، اما فواد اعتقاد داره به خاطر يه خواستگار پولدارتر اونو ول كردي و همه اين حرفات بهانه ست .
فواد ... استغفرالله .
طنين ، تو داري به عشق فواد اهانت مي كني .
اون به شخصيت من اهانت كرده ،‌ نگو نه .
تو خيلي آتيشي هستي و زود جوش مياري .
مرجان خسته ام ،‌بخدا خسته ام ، من براي خودم سختي ها و مسئوليت هايي دارم . من خيلي فكر كردم توي اين مدت نامزدي با فواد ، همه جوانب رو سنجيدم ... فكر مي كني برام بهم خوردن اين نامزدي ضربه نبوده ، من هنوز جرات نكردم به خانوادم بگم ... مرجان خواهش ميكنم ولم كن ، اگر براي دوستيمون ارزش قائلي ديگه پي اين موضوع رو نگير ...
طنين بيا يكبار ديگه به فواد فرصت بده .
مرجان ديگه همه چيز تمام شده .
ديروز دلم براش سوخت ... گريه مي كرد ،‌ به خاطر تو گريه مي كرد .
اشك تمساح بود .
طنين بي رحم نباش .
عاقل بودن بي رحمي نيست ... خوبه ما ازدواج كنيم چند سال بعد با بودن بچه به اينجايي كه حالا هستيم برسيم .
از كنار مرجان بلند شدم ، هر چه كنارش نشينم او همين حرفارو تكرار مي كنه . كنار خانم معظمي ، همكار ديگه ام نشستم .
چه عجب خانم نيازي ،‌ منو تحويل گرفتيد .
اين مرجان به آدم مهلت نمي ده .
پس از دست مرجان فرار كردين ؟
اي يه همچين چيزي .
مرجان ، دختر خوش صحبتيه .
ديگه از خوش صحبتي گذشته ... شنيدم به زودي باز نشست مي شيد .
آره ديگه ، خودمم خسته شدم و اصلا نفهميدم بچه ها چه جور بزرگ شدن .
حالا به جاش بزرگ شدن نوه هاتون رو مي بينيد .
واي نمي دوني چقدر نوه شيرينه ، مخصوصا اگر دختر باشه و شيرين زبون .
خدا ببخشه براتون .
شما هم ازدواج كنيد و بزاريد مادرتون طعم شيرين اين نعمتو بچشه .
فعلا خواهرم از من جلوتره .
هر گل يه بويي داره .
حالا مامانم بوي اون گل رو به شامه اش بفرسته تا گلهاي بعدي .
شنيدم با كاپيتان ارسيا نامزد شدين خيلي خوشحال شدم ، اما ديروز مرجان گفت شما نامزدي رو بهم زدين .
اي مرجان پليد همه جا ، جار زده پس بي خود نبود اين همه حسن ، حسين مي كرد مي خواست به اينجا برسه ... از دست اون واعظ فرار كردم ، گير واعظ ديگه اي افتادم .
با هم تفاهم نداشتيم خانم معظمي .
آدم نبايد زود تصميم بگيره ، توي نامزدي از اين قهر و آشتي ها زياده .
بحث سر قهر و آشتي ، ناز و ناز كشي نيست . ما با هم تفاهم فرهنگي نداشتيم ، شما كه خانم با تجربه اي هستين و مي دونيد چي مي گم .
مي دوني عزيزم ، تنها موردي كه نميشه دخالت كرد مسائل مربوط به ازدواج و اختلاف زن و شوهري ... تو هم دختر عاقلي هستي و حتما اين تصميمت منطقيه ، من دوست ندارم نصيحتت كنم اما فقط ميگم براي تصميم گيري هيچ وقت عجله نكن چون بعضي تصميمات غير قابل جبرانه .
به سلامت فرود آمديم و به قول مرجان (( يك سر راه بي خطر گذشت ، خدا به داد ما برسه با اين خلبان عاشق چطور مي خواهيم برگرديم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#120 | Posted: 8 Aug 2013 23:13




طنين جان ، چشماتو باز كن .
آذر خانم يك قدم عقب رفت ، دقيق نگاهم كرد و بعد با لبخند رضايت جلو آمد و در حالي كه بقيه آرايش صورتم را انجام ميداد گفت :
طنين جون عروس بشي چه لعبتي مي شي ، دختر چشماي خوش حالتت با اين رنگ كهربايي ، حتما كشته مرده زياد داري .
آذر خانم ادامه نده كه ديگه براي خودم كلاس ميزارم .
مگه دروغ ميگم ، بزار بگم يكي از بچه ها برات اسفند دود كنه ... من تعجبم چطور خواستگارهات گذاشتن تو هنوز مجرد باشي ... اين همه خارجي كه توي هواپيما هستند كورند ، دختر به اين خوشگلي رو نمي بينند .
آذر خانم همچين هم كه ميگيد نيستم .
حرفمو باور نداري پاشو تو آيينه خودتو نگاه كن .
به آيينه نگاه كردم و گفتم :
دستاي شما هنرمندانه كار مي كنه .
نه گلم ، خوشگلي .
كار من تمام شد آذر خانم ؟
آره جونم ، هم كار شما هم كار مامان .
به مامان نگاه كردم چنان با لذت نگاهم ميكرد كه قند تو دلم آب شد ، بعد از كلي تعارف تيكه پاره كردن با آذر خانم حساب و كتاب كردم .
قرار بود ما زودتر به خونه افسانه جون بريم . تمام حياط صندلي چيده شده بود ، به كمك كارگرها ويلچر مامان را بالا بردم . بعد برگشتم و جعبه لباس خودم و مامان را برداشتم ، جعبه ها بزرگ بود و جلوي ديدم رو گرفته بود با احتياط راه مي رفتم كه دستم سبك شد . حامي يكي از جعبه ها رو برداشت ، هول شدم و گفتم :
ا خدانگهدار .
حامي خنديد و گفت :
سلام .
خراب كردم اما به روي مباركم نياوردم . بعد از روزي كه بهش ابراز عشق كرده بودم نديده بودمش ، شايد بايد بهش ناسزا مي گفتم ، اما دلم براش تنگ بود و با ديدنش بي قرارانه مي تپيد . حس مي كردم صداي قلبمو مي شنوه ، غرورم رو شكسته بود ، اما برام مهم نبود با من چه كرده ، همين كه ديدمش زخمم التيام پيدا كرد .
صورتش را اصلاح و سبيلش را باريك تر از هميشه پيرايش كرده بود ، چنان محو تمتشايش بودم كه نفهميدم با حالتي خاص داره نگاهم مي كنه . بالاخره خجالت كشيدم و گفتم :
چرا شما زحمت مي كشيد بزاريد مي برم .
اين همه آدم اينجاست ، چرا از كسي نخواستي كمكت كنه .
خودم مي تونستم ببرم .
حامي با من همقدم شد و گفت :
اين جعبه ها جلوي چشمتو گرفته بود ، اگر زمين مي خوردي و بلايي سرت مي آمد كي جرات داشت جواب نامزدت رو بده .
لبخند روي لبم خشكيد و با لحن سرد گفتم :
شما مگه مدعي العموم نيستسد ؟ جواب نامزدمو مي ديد .
من ؟ خانم ديواري كوتاه تر از من پيدا نمي كنيد .
به قد و بالاش نگاه كردم ، منظور نگاهم را فهميد و قهقهه خنده اش گوشم را پر كرد . دندانهايم را روي هم فشردم و زير لب گفتم :
رو آب بخندي ، منو مسخره مي كني گنده بك .
چيه ، ناراحت شدي .
نه ... خداكنه هميشه عروسي باشه و شما بخندي .
خنده من گوهر كميابه .
در اين شكي نيست .
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري .
خودت براي خودت نوشابه باز مي كني .
تو به گوهر بودن خنده من شك نداشتي ... نگو نه ، كه حرف خودتو تكذيب مي كني .
مراقب خودت باش القاعده به خاطر لبخندت ندزدتت .
پشت در اتاق كه رسيديم ، حامي گفت :
اگركاري داشتي صدام كن ، يكي از بچه ها رو براي كمكت مي فرستم .. نگران نامزدت هم نباش ، هر چند نمي شناسمش اما پيداش مي كنم و دستشو تو دستت ميزارم .
ناشناس هم نيست ، اگر خاطرتون باشه تو كافي شاپ فرانكفورت ديدينش .
اوه ، همون كاپيتان ..
بله ،‌با اجازه شما .
جعبه دستش را روي جعبه دستم گذاشت و در اتاق را برايم باز كرد و رفت . رفتارش مثل آن روزها توي بيمارستان بود ، چرا بايد توقع رفتار ديگه اي داشته باشم . با نوك پا درو باز كردم و جعبه ها را روي تخت گذاشتم و به سراغ مامان رفتم و كمك كردم لباس بپوشه .، بلوز و دامن گيپور سنگ دوزي شده كاملا برازنده اش بود . جواهرات مامان را كه در نوع خودش بي نظير بود و يادگار دوران طلايي خانواده ، بر گردنش آويختم .
فدات شم مامان چقدر ناز شدي .
مامان لبخند غمگيني زد .
چيه ؟
به پاهاش نگاه كرد .
مامان خودم نوكرتم ، هر جا خواستي مي برمت .
حس كردم لبانش از بغض مي لرزه ، پس پاهاش بهانه بود و غمش چيز ديگه اي بود . جلوش زانو زدم و دستاشو تو دستم گرفتم و گفتم :
مامان از چي ناراحتي ؟
مامان چشماشو چرخوند و به سقف نگاه كرد ، در مقابل ريزش اشكش مقاومت مي كرد . صداش كه زدم چشماي پر اشكشو به من دوخت ، با صداي لرزاني گفتم :
جاي پدر خيلي خاليه نه ...
سرش را تكان داد و اشكش از گوشه چشمش روان شد ، سر انگشتانش رو بوسيدم و گفتم :
مامان ، پدر حضور داره من حسش مي كنم . اون هم مثل ما خوشحاله ، حالا ديگه گريه نكن . روح پدر همه جا با ماست .. امشب ، شب عروسي طنازه ... به خاطر طناز بايد بخنديم .
با دستمال كاغذي آهسته طوري كه آرايش مامان بهم نخورد ، اشكش را پاك كردم و گفتم :
مامان جوني اجازه هست منم تريپ بزنم ، هر چند با بودن عروس به اون خوشگلي و مادر عروس به اين نازي كي ديگه خواهر عروسو نگاه مي كنه .
مامان خنديد و سرش را به طرفين تكان داد ( يعني امان از زبون تو ) ياد اون روزها بخير هر وقت زبون بازي مي كردم اينو مي گفت ، اين بار خودم بجاش گفتم :
امان از زبون تو طنين ، درسته مامان خانم زيادي درازه نه .
پيراهن فيروزه اي كه پارچه اي از جنس لخت داشت پوشيدم ، به سبك لباسهاي رومي قديمي بود . علاقه اي به جواهرات نداشتم اما در عوض عاشق بدلي جات بودم ، سرويسي كه به تازگي خريده بودم را آويختم و صندلي سيرتر از رنگ لباسم به پا كردم ، كه بندهايش به صورت ضربدرتا زير زانوانم بالا مي آمد .
جلوي مامان رژه رفتم و گفتم :
چطوره؟
مامان بالبخند رضايت سر تا پايم را نگاه كرد ،ادامه دادم:
-اين دنباله لباس زير پاشنه كفشم مي اد وفقط خدا كنه زمين نخورم كه حسابي سه مي شه ...مي شم جوك عروسي طناز واحسان (مامان لبخندي زد)حالا كه حرف زمين خوردنت من شمارو مي خندونه،زمين بخورم قهقه مي زنيد... بسه ديگه مادر ودختر حسابي به خودمون رسيديم،بريم بيرون ببينيم چه خبره.
ويلچرمامان را تاسر پله ها بردم وگفتم:
-همين جا باشين ،من برم يكي از كارگرهارو صدا كنم بياد شمارو ببريم پايين.
با كمك يكي از كارگرها مامان رو پايين اوردم،تعدادي از مهمانها امده بودن و بانو براي نظارت برپذيرايي ازمهمانها به هر سو سرك مي كشيد .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites