تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13  
#121 | Posted: 9 Aug 2013 00:17




مامان را پشت يكي از ميزها گذاشتم ، عده اي از مهمانهاي احسان را در مراسم نامزدي ديده بودم ،‌اما نمي شناختمشون ، كم كم به تعداد مهمانها افزوده شد . خان عمو با كل خانواده اش دعوت بود و تني چند از اقوام دور هم دعوت شده بودن . اما بيشتر مهمانها دوستان عروس و داماد بودن . طناز دست در دست احسان همراه با موسيقي و كف و سوت طوري كه صداي اركستر شنيده نمي شد ، وارد شدن . عروس و داماد در حال خوش آمد گويي به مهمانها به ميز ما رسيدن و طناز محكم مامان رو در آغوش گرفت و فشرد ، او هم جاي خالي پدر رو در شب عروسيش حس كرده بود . دستي به پشتش كشيدم و گفتم :
طناز كافيه ... طناز !
طناز از مامان جدا شد و منو در آغوش گرفت ، زير گوشش گفتم :
خوش بخت بشي ...ديگه كافيه ، مامان ناراحت مي شه ... طناز زشت مي شي و همه مي گن واي چه عروس بي ريختي .
از خودم جداش كردم و گفتم :
بابا به اين احسان بيچاره فكر كن ، كم مونده گريه كنه ... برو جلو بده ، برو به مهمونات خوشامد بگو .
كنار مامان نشستم و به طناز كه داشت ميان مهمانها گشت مي زد نگاه كردم .
طنين جون ، ديدي عروسم چه ماه شده .
به افسانه جون نگاه كردم كه بالاي سرم ايستاده بود ، گفتم :
شما لطف داريد .
حالا اين مامان خوشگل عروسم رو مي خوام ، قرض مي دي .
خواهش مي كنم .
تو هم پاشو دختر ، عروسي خواهرته ... ا راستي نامزدت كو ، خانمي شيريني كه ندادي نامزدت رو هم به ما نشون نمي دي .
خدمت مي رسه .
خوشحال ميشم صياد قلب اين آهوي زيبا رو ببينم ... ديگه خودت صاحب مجلسي ، برو وسط مجلس خواهرتو گرم كن
من هم همرنگ جماعت شدم و براي هر چه بهتر شدن عروسي خواهرم تلاش كردم ، با آمدن مينو و نگار از جمع جدا شدم و آنها را سر يك ميز خالي هدايت كردم و در حالي كه با دستمال عرقم را پاك مي كردم گفتم :
چه عجب ،‌ميذاشتيد صبح مي آمدين .
نگار : مقصر مينو ،‌با اون داداش گند اخلاقش .
نگاهي به مينو انداختم و گفتم :
دوباره چي شده ؟
كميل خان از جاي ديگه مي سوزه ، عقده شو سر من خالي مي كنه . حالا اين نامزد كذايي سركار خانم كو ؟
اين سوال غريب به اتفاق اكثر مهمانها بود .
حالا ... براي شكم چروني شما دوتا رو دعوت نكرديم ، پاشيد بايد سنگ تموم بزاريد .
نگار : اوه اوه ، نامزدت خوب ساختت .
كسي منو نساخته يه خواهر كه بيشتر ندارم ،‌نبايد بزارم شما دو تا دوست بي بخارش قصر در بريد .
مينو : چرا از ما دو تا مايه ميذاري عروس خانم يه خواهر داره كه حريف تمام آدم هاي دنياست .
نگار : مينو ، طنين زياد حرف مي زنه اما كيه كه عمل كنه ... سعيد نيامده ؟
واه واه ، با پسر داييم چه پسر خاله شده .
نگار : شما ديگه كارت يه اينجا نباشه .
نگاهم به در ورودي افتاد ، مرجان و بهروز گل بدست جلوي در ايستاده بودن .
ببخشيد بچه ها ، مرجان آمد برم سر ميز شما بيارمش .
لبخند به لب به پيشواز مرجان رفتم ، ابروانش را بالا برد و نگاه خريدارانه اي به سر تا پايم انداخت ، از حالتش خنده ام گرفت و گفتم :
چشم نزني چشم چرون .
به جان طنين به چشام شك كردم .
سلام خانم نيازي ، تبريك مي گم .
سلام بهروز خان ، خوش آمدين .
مرجان سبد گل را به سويم گرفت و گفت :
اينو بگير .
چرا زحمت كشيدين ، خودتون گليد مرجان خانم .
ما نخريديم فقط افتخار حماليش با من بود .
به گلها نگاه كردم و گفتم :
گفتم از تو چنين سليقه اي بعيده ... حالا از طرف كيه ؟
يك كم جلوي شوهرم خجالت بكشي بد نيست ،‌روي كارتش نوشته .
به كارت نگاه كردم روش نوشته بود پيوندتان مبارك ، از طرف (ف . ا ) هجوم خون رو به مغزم حس كردم و گفتم :
اين ولخرجي هي از فواد جز نا ممكن هاست .
من بهش گفتم اين كارو نكن طنين جنبه نداره .
اي كاش اين كارو نمي كرد ... مرجان گفته باشم توي اين جمع فقط يك نفر خبر داره من و فواد بهم زديم ، پس اگر درز كنه و كسي بفهمه مي دونم كار كار تو و كار تو هم مي مونه با كرام الكاتبين ، ديگه خود داني با زيپ دهنت .
تهديد مي كني .
هر چي مي خواهي حساب كن ، نمي خوام امشب اين خبر به گوش مامان و طناز برسه .
حق سكوت نرخش بالاست .
بهروز خان ، هواي دهن اين وراجو داشته باش . بفرماييد از اين طرف ... مرجان سفارش نكنم ... بچه ها معرفي مي كنم دوستم مرجان و همسرشون بهروز خان . مرجان ايشون نگاره و لنگه خودت ، ايشون هم مينو .
بچه ها با هم دست دادن ، ساحل كنارم آمد و گفت :
طنين جون ، طناز كارت داره .
بچه ها رو با هم تنها گذاشتم و به طرف جايگاهي كه براي عروس و داماد تزيين شده بود رفتم .
جانم طناز .
نمي خواي با ما عكس بگيري ؟
چرا صبر كن تابان بياد .
فواد كجاست ؟
نگفتم ، آخ چقدر كم حواسم من ، ديشب حال مامانش بهم خورده و الان بيمارستان بستريه ، بابت نيومدنش عذرخواهي كرد .
حالش خيلي بده .
نه مي گفت عصر منتقلش كردن بخش .
يك دروغ جديد به مجموعه دروغ هام اضافه شد .
تابان كجاست ؟
قرار بود با سعيد بياد ،‌با هم بودن ، اما نمي دونم چرا دير كردن .
يه زنگ بزن بهش .
باشه .
كجا ميري ؟
ميرم زنگ بزنم .
بيا اينجا ... احسان ، احسان .
احسان ، حرفش رو با دوستش قطع كرد و عاشقانه به طناز گفت :
جانم .
موبايلتو بده .
بفرما خانم ، خدمت شما ... چكار كنم ديگه زن ذليلم .
احسان جان از اينكه جلوي طناز اعتراف كردي به زودي پشيمون مي شي .
تو خواهر مني يا خواهر احسان .
من طرف حقم .
گوشي رو از دست طناز گرفتم ، در حال شماره گرفتن بودم كه طناز گفت :
نمي خواد شماره بگيري ،‌ آمدن ... اين چرا خودشو اين ريختي كرده .
به سمتي كه طناز نگاه مي كرد چرخيدم ، تابان موهاشو فشن كرده بود و يك دست لباس عجيب و غريب پوشيده بود . با غضب گوشي را توي دستاي طناز گذاشتم و خودم را به تابان و سعيد رساندم و آهسته گفتم :
تابان همراهم بيا
.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#122 | Posted: 9 Aug 2013 00:22




براي پيدا كردن يه جاي خلوت به حياط رفتم و تابان و پشت سرش سعيد آمد . با خشم گفتم :
اين چه وضعيه ؟
تابان به سعيد نگاه كرد و گفت :
مگه چه ايرادي داره طنين ؟
بگو چه ايرادي نداره ، اين شكل و شمايل نه به سنت مي خوره نه به قيافت مياد.
تابان : مده .
هرچي مد بود رو بايد انجام داد .
طنين گير نده .
الان جلوي تو رو نگيرم پس فردا حريفت نمي شم .
طنين يه امشب .
به تابان و بعد به سعيد نگاه كردم و سري تكان دادم .
بيا داخل با طناز عكس بنداز ... تو هم برو نگار دنبالت مي گرده .
منو دعوت نمي كني با دختر عمه ام عكس بگيرم .
هه توي اين مهموني آزادن با عروس و داماد عكس بگيرند ... سعيد من از تو گله مندم .
چند قدم از تابان دور شدم و شنيدم كه گفت :
باز فواد جونش حالشو گرفته ، به من گير داده .
من در يك طرف و تابان در طرف ديگه طناز ايستاد و عكس يادگاري گرفتيم ، بعد پيش دوستام برگشتم .
مينو : بيا نگار ، پسر داييتو كچل كرد .
يك دستم رو پشت صندلي مينو و دست ديگرم را پشت صندلي مرجان گذاشتم و گفتم :
نگار باز هوس چند تا ليچار كردي .
نگار : طنين مي خوام برم خواستگاري .
همه خنديدن ، خود سعيد هم از خنده سرخ شده بود . خودم را به بي خبري زدم وگفتم :
خواستگاري براي كي ؟
مي خوام برم خواستگاري سعيد .
سعيد يه مامان داره مثل كوه يه خواهر داره مثل شير ، نيازي نداره تو براش خواستگاري بري .
نگفتم مي خوام برم براش خواستگاري ، گفتم مي خوام خواستگاريش برم .
خواستگاريش !
آره اين بچه داييت عرضه نداره ، من مي خوام با گل و شيريني خواستگاريش برم . هر كي دوست داره هفته ديگه همراهم بياد . حالا هم بهش مي گم يك هفته وقت داري چايي آوردنو تمرين كني .
قربونت ، من اگر بيام مادر سعيد بهت جواب رد مي ده .
باشه ، بهتر نيا . تو چي مينو ، تو نمياي .
نگار خجالت بكش .
چي چي رو بكش ... پسر به اين خوبي از كجا پيدا كنم ، زبون نداره كه داره ، پررو نيست كه هست ديگه چي مي خوام ، جهيزيه اش هم همين زبون درازش . از همين حالا بگم ، من خونه و ماشين ندارم بعد هم چون تو از خودت خونه داري چرا اسراف كنيم ، توي همون خونه ات زندگي مشتركمونو شروع مي كنيم . تو كار كن ، من مي خورم ... ديگه ، آهان من خيلي قرتي هستم و عشقم خريد لباس و كفشه ... طلا دوست ندارم ، اما اگر بخري ناراحت نمي شم .
بچه ها از خنده ريسه رفته بودن ، نگار خيلي جدي حرف مي زد . به سعيد گفتم :
سعيد تا به حال تو عمرت خواستگار به اين حالي داشتي .
طنين ، زبون اين دوست زبون درازتو كوتاه كن .
خواستم حرف بزنم كه نگار دستشو به علامت سكوت بلند كرد و ادامه داد :
من از همسر بد دهن خوشم نمياد ، بايد ادب رو رعايت كني ... حالا پنج شنبه كه آمدم يك هفته فرصت ميدم فكر كني من كشته مرده زياد دارم . هر روز از انجمن حفاظت از نسل انسانها با من تماس مي گيرن و ميگن يه فكري به حال اين نسل در حال انقراض آقايون بكن و اينقدر اينها رو از بين نبر . تازه چند باري هم از من به جرم نابود كننده نسل آقايون شكايت كردن ، اما خب چون من بي گناه بودم تبرئه شدم .
نگار دست از لوده بازي بردار .
مرجان : خدايي خيلي خوشم آمد ، نگار جون خيلي با حالي .
طنين : اين بدون مشوق آدم مي خوره ، ‌واي به حالا كه يه مشوق لنگه خودش داره .
نگار : تو اينجا چكار مي كني ؟ ... صاحب مجلس مهموناشو ول كرده آمده اينجا گوش ايستاده ، چه كار بدي واي واي واي .
سعيد : فكر كنم پنج دقيقه ديگه اينجا بشينم نگار خانم عقدم كنه .
نگار : مگه بده ،‌يك دفعه جشن عروسي مي گيريم ، اينجا هم كه همه چيز مهياست ، خب ما هم از جشنشون استفاده مي كنيم .
رو به بهروز كردم و گفتم :
بهروز خان ، مرجان به قدر كافي از نعمت زبون بهره داره ، به خاطر اينكه اين نعمت فزوني پيدا نكنه بهتر دستشو بگيري و وسط بريد .
نگار : آره سعيد ، ما هم بريم تا اينها تو رو پشيمون نكردن و رشته هاي منو پنبه .
نگار دست سعيد رو گرفت و از پشت ميز بلند شد ، بهروز و مرجان هم رفتن ، روي صندلي نشستم و گفتم :
خب ، مينو خانم نمي خوان بلند شدن .
تو كه مي دوني ... بهتر اينجا بشينم و به گوشام استراحت بدم ، مي دوني اين نگار چقدر اراجيف بهم بافت .
دلش پيش سعيد گير كرده .
بيچاره سعيد ،‌دلم براي پسر داييت مي سوزه .
نه بابا ، خدا درو تخته رو لنگه هم جور كرده ... چه خبر ، مامان و بابا خوبند ؟
آره ... گفتن برگرد تهران براي خودت يه زندگي مستقل تشكيل بده اما تهران باش ، بابام گفته خودم كارخونه دارم و تو رفتي تو كارخونه مردم كار مي كني . مي خوام برگردم توي كارخونه بابام كار كنم يه آپارتمان هم نزديك خونه مون ديدم ، حالا تا چي پيش بياد .
خوبه .
اما كميل گير ميده ... مخصوصا شنيده تو نامزد كردي ديگه خيلي بداخلاق شده ، مامانم براش دنبال يه دختر خوبه اما رو همه ايراد ميداره .يك مدت بگذره فراموش مي كنه .
كيان ، برادر هومن آمد سراغم و من هم درخواستش رو قبول كردم .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#123 | Posted: 9 Aug 2013 00:27




زمان صرف شام ،‌گرم پذيرايي از مهمانها بودم كه حامي دورو برم پيدا شد . نمي دونم از سر شب با كارمنداش كجا بود ، جوادي و عزتي هم نبودند .
نمي خواي شام بخوري شايد منتظر نامزدتي .
مي خورم دير نمي شه .
اين شاه داماد آينده نمياد .
نخير نميان .
چه عصباني ... اين قهر و ناز نامزدي براي همه هست ، دلت شور نزنه .
من عصباني نيستم .
پس چرا اخم كردي ؟
اخمم رو باز كردم و گفتم :
حالا باور كردين عصباني نيستم ... بفرماييد از كتي خانم پذيرايي كنيد .
من عادت ندارم از كسي پذيرايي كنم ، خانم ها مشتاقند ميزبان من باشند . باور نداريد همين حالا ميرم پشت يه ميز خالي مي شينم ، ببين چند تا ظرف غذا توسط خانم ها برام سرو مي شه .
چه از خود راضي .
اين يكي از محاسنمه كه طرفدار زيادي داره .
ياد روز اعترافم افتادم و سرخ شدم ، سرم را پايين انداختم و گفتم :
بفرماييد به طرفداراتون برسيد .
تا نيم ساعت پيش همين كارو مي كردم . براي ايجاد تنوع روشم را عوض كردم .
استفهام آميز نگاهش كردم .
خانم ، من قابل خوردن نيستم بفرماييد غذا بخوريد .
حامي كه رفت با خشم زير لب گفتم :
آشغال خور نيستم ، از خود راضي متكبر پر رو .
از روي ميز كمي كباب برگ و سالاد كشيدم و سر ميز مرجان و مينو رفتم ، بهروز داشت با موبايل حرف مي زد . صندلي رو عقب كشيدم و گفتم :
نگار كو ؟
مينو : داره مغز سعيد رو مي خوره .
اين دختره موقع غذا خوردن هم دست برنمي داره.
نه ، تا خودشو اساسي غالب كنه.
مرجان : كاش تو هم از نگار كمي ياد مي گرفتي .
نگاهش كردم و حساب كار دستش آمد ، حضور مينو باعث شد بي جوابش بزارم . بهروز تلفنش تمام شد و گفت :
ارسيا بود سلام رسوند .
مرجان : به ما كه نه .
مرجان .
جانم .
بلدي زبون به كام بگيري .
نه خيلي سخته .
ملتمسانه به بهروز نگاه كردم ، رو به مرجان گفتم :
عزيزم ،‌غذا سرد شد .
يك جمله بگم ساكت مي شم ... طنين اين پسره برادر احسان ،‌ازش خوشم نمياد . الان داشتي باهاش حرف مي زدي بگي نگي يه چيزي دستگيرم شد .
كار آگاه پوآرو لطفا غذاتو بخور ، فضولي هم موقوف ... بچه ها از خودتون پذيرايي كنيد .
بدون اينكه به غذام دست بزنم از جام بلند شدم و به بهانه تجديد ميكاپ به اتاقي كه در اختيارمون گذاشته بودن رفتم و لباسم را با يك لباس طلايي رنگ عوض كردم ،‌داشتم موهامو مرتب مي كردم كه صداي گفتگوي دو نفر را پشت در شنيدم .
ساحل ، تودختر خاله اش هستي و به حرف تو گوش مي كنه .
نه كتي حرفشو نزن ،‌درسته كه اون پسر خالمه و از برادر بهم نزديكتره اما من نمي گم .
چرا ؟
تو اخلاقشو نمي دوني ... تا حالا رفتارش با تو مثل بقيه بوده ،‌اگر نظري بهت داشت چراغ سبز مي داد . كتي ،‌خودتو سبك نكن .
تو نمي خواي برام كاري انجام بدي ،‌همينو بگو .
كتي ،‌تو برام مثل خواهري ، براي خودت ميگم ... حامي منو سنگ رو يخ مي كنه .
پس كتي عاشق حاميه ،‌بي خود نبود حامي اونو طعمه قرار داد ، مي دونست اگر به مرحله اجرا مي رسيد كتي با سر به طرفش مي رفت .
باشه خودم امشب بهش ميگم ... يا رومي روم يا زنگي زنگ .
كتي اين كارو نكن ، برادرت رو پيش حامي شرمنده نكن .
من كاري نكردم فقط دوستش دارم .
حامي براي هيچ دختري تره خرد نمي كنه شايد به حرفت بخنده يا براي يك مدت سرگرمي خوبي براش باشي اما حامي كنارت ميزاره ،‌اون مرد مغروريه و هميشه دنبال دست نيافتني هاست .
من عاشق غرورشم .
كتي دست از اين ديوونه بازي بردار ،‌حامي مثل پزمان نيست .
مي دونم متفاوته ، براي همين مي خوامش .
تو درباره پژمان هم همين حرف رو مي گفتي . براي حامي بيرون كشيدن سابقه ات از دوبي كاري نداره ،‌اگر بفهمه تو دوبي چيكار كردي نگاهت هم نمي كنه .
اون موقع آزاد بودم و اختيارم دست خودم بود .
حامي كسيه كه گذشته طرف براش مهمه ، اگر بفهمه تو بارداري نا مشروع داشتي ديگه نگاهت هم نمي كنه .
ا چطور با اين دختره ،‌طنين كه شوهر داره لاس مي زنه ، اما به من كه مي رسه تسبيح آب مي كشه .
اين وصله ها به حامي نمي چسبه ، اون با طنين طوري رفتار مي كنه كه با بقيه رفتار مي كنه . طنين امتحانشو به ما پس داده ، اون بقدري از خانواده خالم متنفره كه به حامي چنين اجازه اي نمي ده ... محض اطلاع تو بايد بگم ،‌حامي ازش خواستگاري كرد ، اما اون نذاشت اين درخواست از دهنش بيرون بياد و جواب منفي داد .
تو چقدر ساده اي دختره از اون هفت خط هاست و اينها همش بازار گرميشه .
هر كاري دوست داري انجام بده ... من ديگه ميرم ، هومن داره دنبالم مي گرده . تو هم خودتو خراب نكن . حامي ، فرنوش رو مثل تفاله از اين خونه انداخت بيرون تو كه جاي خود داري .
من حماقت فرنوش رو نمي كنم .
حامي رام شدني نيست خودتو بكش كنار ، اون اگرعلاقه اي به تو داشت به طرفت مي آمد . چون آدم خجالتي و كم رويي نيست .
كمك نمي كني دخالت نكن .
صداي قدم هاي تندي آمد و بعد از اون كسي آرام به دنبال نفر اول رفت .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#124 | Posted: 9 Aug 2013 00:31




به در تكيه دادم ، نمي دونستم به حرفهاي كتي فكر كنم يا حامي ... از حرفاي ساحل خيلي چيزها دستگيرم شد . دو تا دستامو روي گيجگاهم گذاشتم و جوشش يك خشم رو در وودم حس كردم ،‌ از كي و از چي رو نمي دونم ،‌ اما بيشتر اين خشم به سوي خودم بود . قدم هايي از پشت در اتاق گذشت ،‌ حدس زدم بايد حامي باشه چون فقط اون اينطوري با قدم هاي مطمئن راه مي رفت ، طوريكه اطمينان داشت دنيا هميشه بر وفق مرادشه بعد از شنيدن صداي باز و بسته شدن در اتاق از اتاقي كه درونش بودم بيرون آمدم .
كسي تو راهرو نبود ،‌نبايد كسي منو اونجا مي ديد
گوشه اي ايستادم و به بهانه نگاه كردن به مهمانها كتي رو زير نظر گرفتم از نگاه كردنش به حامي مشخص بود كه داره دنبال موقعيتي مي گرده تا همين امشب با حامي حرف بزنه . مرجان به سراغم آمد .
چرا اينجا ايستادي ، با همه قهري .
نه خسته شدم .
چه نازك نارنجي ،‌حالا چرا تو لكي .
شوهرت رو ول كردي آمدي زير زبون كشي .
جوش شوهر منو نزن ،‌حرف بزن ببينم چته .
مرجان اگر يه كلمه ديگه حرف بزني چنان جيغي مي كشم كه پرده گوشت پاره شه .
چه خشن .
حوصله ندارم .
كي داشتي كه اين بار دومت باشه .
اه تو هم .
بهترين جا كه هيچ كس از آدم سين جين نمي كرد كنار مامان سر ميز خان عمو بود ... خوبه حالا اين خان عمو اخلاق نداره كه مامان اين همه دوستش داره ،‌ هنوز نشسته بودم كه شروع كرد .
زبون نرگس كم پيدايي .
خان عمو .
دختر جون هر وقت تورو مي بينم ياد مادر بزرگت مي افتم ، مادر مامانت ،‌ نه تنها قيافه اش بلكه زبونشم مثل تو بود ، ولي در عوض مادرت مظلوم و ساكت . اصلا اين دختر به اون مادر نمي خوره .
براي همين مامانم ،‌منو خيلي دوست داره .
هنوز تو هواپيمايي كار مي كني ؟
بله
يه زن و چنين شغلي !
خان عمو توي قرن بيست و يكم ديگه بين زن و مرد تفاوتي نيست .
زن هميشه بايد تو خونه اش باشه ، زني كه مثل مردا كارش روز و شب نداشته باشه به درد زندگي نمي خوره .
خان عمو مي فرماييد برم بميرم چون شغلمو دوست دارم .
خان عمو اخمي كرد و سري تكان داد . دنبال كتي گشتم نبود ،‌حامي هم نبود . منو به حرف گرفتن از اين دو تا غافل شدم و نفهميدم كتي چطور حامي رو به خلوت كشيده ،‌نمي دونستم طبقه بالا رفتن يا تو حياط ! نوبتي نگاهم روي در ورودي و پله ها بود تا اينكه كتي عصبي و خشمگين يكي در ميون پله ها رو پايين آمد و يك راست به رختكني كه براي خانم ها در نظر گرفته شده بود رفت ، همه چيزو مي شد از قيافه كتي خواند . دستم رو زير چانه ام گذاشتم و بي هدف نگاه كردم كه سنگيني نگاهي رو حس كردم ، به پله ها نگاه كردم حامي در حال پايين آمدن از پله ها داشت نگاهم مي كرد وقتي ديد دارم نگاهش مي كنم لبخند نيم داري تحويلم داد ،‌اما من وانمود كردم نديدمش و جاي ديگه اي رو نگاه كردم .
خان عمو قيام كرد و همه خانواده اش ،‌چه پسرها چه عروس ها چه دخترها و دامادها از جا برخواستن . من در عجبم خان عمو چطور همه بچه هايش را چنين مطيع خود كرده ،‌ از همه جالب تر اين بود كه فرزندانش براي خود صاحب عروس و داماد بودن ، اما آنها هم براي كوچكترين كار از خان عمو اجازه مي گرفتن . بعد از خداحافظي با خان عمو ،‌سر ميز دوستام برگشتم .
مينو كو .
نگار : رفت با عروس و داماد خداحافظي كنه .
مرجان : طنين جان ماهم ديگه زحمتو كم مي كنيم ...
خيلي خوش آمدي ،‌هميشه تو شادي ببينمت .
نگار : مرجان جون مي ريد با عروس و داماد خداحافظ كنيد .
مرجان : اره .
نگار : من هم ميام ... پاشو سعيد ما هم بريم پيش طناز .
همراه بچه ها به طرف عروس و داماد رفتيم ،‌طناز داشت با مينو حرف مي زد و احسان با حامي . چند قدم مانده به آنها شنيدم كه حامي از احسان پرسيد :
احسان اين نون زير كبابت ،‌ژيان قيمتي رو نشونمون نداد .
ديگه به آنها رسيده بوديم ،‌احسان گفت :
چرا از خودش نمي پرسي .
حامي تازه منو ديد و بدون اينكه تغيير تو قيا فه اش نشان از جا خوردنش باشد گفت :
اين باجناق احسان رو امشب رويت نكرديم ... افتخار ندادن ،‌خانم .
دهنم باز نشده مرجان بستش و گفت :
آقا احسان بايد حالا حالاها در انتظار باجناق باشه چون طنين با اين اخلاقي كه داره فواد كه سهله ،‌آرنولدم بياد سراغش فراري ميده .
مرجان !
طناز : طنين من نفهميدم . چي شد ؟
مرجان : طنين جان ، خورشيد تا ابد پشت ابر نمي مونه ... طناز جان ،‌خواهرت دو هفته پيش همه چيز رو بهم زد ،‌اما اون فواد بد بخت همچنان داره براش بال بال مي زنه .
هيچ صدايي رو نمي شنيدم ،‌فقط لبان مرجان بود كه تكان مي خورد و نگاه خيره و سرد حامي كه به من دوخته شده بود .
يك جفت شيشه به نام چشم .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#125 | Posted: 9 Aug 2013 18:29




فصل بیست و هفتم
بهروز دخالت كرد و گفت :
خانم ،‌وقت عروس خانم و آقا داماد رو گرفتيم .
مرجان صورت طنازو بوسيد و بهروز دستان احسان رو فشرد ،‌مرجان وقتي مي خواست با من خداحافظي كنه با صداي بلند گفت :
واي خداي من ،‌ ديگه امنيت جاني ندارم .
براي خودم متاسفم ، دوستي مثل تو دارم ... اين قرارمون نبود .
بدكاري كردم راحتت كردم .
نگار بازويم را فشرد و گفت :
طنين حقيقت داره ؟
فقط سري تكان دادم ، ديگه كسي چيزي نپرسيد ، اما حس مي كردم همه منو با دست به هم نشون ميدن . حالا كتي با خيال راحت دلش هر چي بخواد ميگه .
طنين .
طناز چه نرم و آرام صدام كرد ، وقتي ديد توجه ام به اوست گفت :
مي خوايم بريم تو شهر دور بزنيم . مياي نه ما ميريم خونه ...
طنين ، من ...
در حالي كه صداش از بغض مي لرزيد بغلم كرد ، حس جدايي و رفتن او باعث شد من هم گريه كنم . افسانه جون مداخله كرد و گفت :
بسه دختر ... ا طنين مگه قرار طنازو تو غربت ببريم ، واي واي چه گريه اي .
طناز و از خودم جدا كردم و دستش را گرفتم و در دستان مردانه احسان گذاشتم و گفتم :
احسان قول بده امانت دار خوبي امانت دار خوبي باشي . خواهرم ، ‌پدر نداره تو براش هم همسري كن هم پدري ... هميشه پشتش باش ، قول مي دي .
چشمان احسان هم نمناك بود ، گفت :
قول مي دم ، ‌مرد و مردونه تا وقتي كه جون دارم بهش خيانت نكنك و تنهاش نزارم .
خواهرم به خانه بخت رفت و مدعوين بوق زنان او را تا خانه بختش بدرقه كردن ، من ماندم و مامان و افسانه جون . صورتم را با دستانم پوشاندم و تلخ گريه كردم ،‌ نمي دونم چرا اشك من اشك غم بود . افسانه جون بغلم كرد و گفت :
طنين بسه چرا گريه مي كني ؟ ببين مامان تو ... به خاطر مامان .
ما ديگه بايد بريم .
مگه من ميزارم .
نه ديگه به اندازه كافي زحمت داديم .
پس بزار مامان باشه و من و مامانت امشب همديگه رو خوب درك مي كنيم ، درسته بچه هامون سر و سامون گرفتن و ما آرزويي جز خوشبختي شون نداريم اما ... امشب جاشون خيلي خاليه .
به مامان نگاه كردم و گفتم :
براي شما ...
خودم مي خوام مامانت بمونه .
باشه من ميرم .
تو هم بمون ...
نه ،‌سعيد قرار تابان رو برسونه خونه .
پشت رل ماشين طناز نشستم ،بايد اين امانتي طناز رو بهش برگردونم ودر اولين فرصت براي خودم يك ماشين دست
و پا كنم .توي خيابونهاي خلوت و اين نيمه شب تابستاني كسي تنها تر از من نيست ،ضبط را روشن كردم واهنگي از افتخاري كه با حال امشبم هم ساز بود گذاشتم .
بگذاريد بگر يم ، بگذاريد بگريم.
به پريشاني خويش
كه به جان امد از اين ،بي سرو ساماني خويش .
غم بي هم نفسي .
كشت مرا دراين شب .
در ميان با كه گذارم . غم تنهاي خويش .
گفتم اي دل كه چو من ،خانه خرابي ديدي.
گفت ما خانه نديديم،به ويرانه خويش .
زنده ام باز پس از اين همه ناكامي ها.
به خدا كس نشناسم به بدانجامي خويش .
ما به پاي تو سر سفت نهاديم و زدیم .
گرز رسوايي عشق تو به پشيماني خويش .
اندر اين بهر بلا.
ساحل اميدي نيست .
تا بدان سو كشم.
كشتي طوفاني خويش .
بگذاريد بگريم ، بگذاريد بگريم .
به پريشاني خويش.
كه به جان امدم ، از بي سرو ساماني خويش .
همپاي او گريه كردم ،
توي پاركينگ صورت خيسم را با دست پاك كردم وخسته وكشان كشان خودم را به اتاقم رساندم. همه لبا سامو از تنم بيرون اوردم و همانطورزير پتو خزيدم ، اما هر كاري مي كردم خوابم نمي برد ،‌ جاي خالي طناز روي تختش مثل خوره اعصابم را مي خورد . دستم را دراز كردم و قاب عكس رو از روي ميز عسلي برداشتم ، بعد از بهم خوردن نامزديم اون عكس چهار نفره كه روي كوه با هم گرفته بوديم جايگزين عكس دو نفره من و طناز شده بود . با انگشت روي صورت طناز دست كشيدم و دستم به سوي چهره حامي رفت ،‌ به چشماش نگاه كردم ،‌همان نگاه كه گاهي شوخ بود و گاهي شيشه اي . مدت طولاني به آن عكس خيره شدم و زمان برايم متوقف شد ،‌به آن روزها سفر كردم به روزهاي شيرين با او بودن با او راه رفتن و در يك فضا نفس كشيدن . بودن در كنار او ، زير سايه حمايت او چه حس خوبيه ... افسوس كه ناگهان همه حسابهايم بهم ريخت . انگشتمو روي چشماش كشيدم و چشمانم رو براي لحظه اي روي هم گذاشتم ،‌فواد ديگر نبود و من راحت بدون عذاب وجدان به او كه با تمام وجود مي خواستم فكر مي كردم . با ناخن دور گردي صورتش خط كشيدم و نفسي آرام از سينه ام بر آمد ، آن روزها سپري شده بود و من بايد باور مي كردم .
دستم را با كلافگي روي شقيقه ام گذاشتم و به نقطه مبهمي خيره شدم . رفتار حامي امشب مثل يك فيلم صامت از جلوي چشمانم گذشت ، از آغاز مراسم تا جايي كه شنيد نامزديم بهم خورده ، حتي يك عكس العمل ساده انجام نداد و خيلي راحت از كنارم رد شد . ساحل به كتي گفته بود او چند صباحي را براي تفريح با زني مي گذرونه ، يعني من هم براي اون يك سرگرمي با تاريخ مصرف كوتاه بودم . مرجان چرا اينطوري خبر و داد حتما به قول خودش مي خواست مچ بگيره ، چقدر ساده اي مرجان كه مي خواي مچ حامي رو بگيري من كه نزديك به دو ساله مي شناسمش هنوز اندر خم كوچه اولم ديگه چه برسه بهتو كه حداكثر ديدارت باهاش به سه بار مي رسه چيه طنين خانم انتظار داشتي وقتي خبر بهم خوردن نامزديتو شنيد بشكن بزنه و برات بندري برقصه ، نه اون پيغام هم كه اون روز توسط احسان فرداي خواستگاري فواد فرستاد براي اين بود كه تورو بسوزونه و شادي گذشته اش را تكميل كنه ...
حامي ... حامي ، حامي با همه اينها باز هم دوستت دارم و برام مهم نيست كه تو دوستم داري يا نه .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#126 | Posted: 9 Aug 2013 18:33 | Edited By: andishmand





از چشمي نگاه كردم ،‌طناز پشت در بود . در را باز كردم و گفتم :
به به عروس خانم از اين طرفا .
طناز رو بغل كردم و به خودم فشردمش ، ديروز ديده بودمش ،‌اما دلم براش تنگ شده بود .
فقط به به عروس خانم ،‌ اين رسمشه طنين خانم .
طناز از آغوشم بيرون آمد و گفت :
احسان تو چقدر حسودي .
خنديدم و دست احسان را فشردم و گفتم :
به به آقا داماد حسود .
به به ، به جمالتون خواهر خانم .
احسان روي يكي از مبلها نشست ،‌ به آشپزخانه رفتم و طناز هم به اتاق مامان . داشتم ليوان هاي شربت را توي سيني مي چيدم كه طناز آمد به آشپزخانه و گفت :
مامان خيلي وقته خوابيده ؟
آره ديگه بايد بيدار شه .
تابان كجاست ؟
مدرسه فوتبال رفته .
طناز از توي آشپزخانه با صداي بلند گفت :
احسان ميخواي بري ،‌ برو .
احسان : شربت نخورم .
طنين : آخي چه مظلوم شدي ،‌نكنه طنين گوشتو پيچونده .
احسان : طنين از حال و روزم خبر نداري ، هر شب اگه منو با كمر بند سياه نكنه خوابش نمي بره .
سيني شربت رو گذاشتم رو ميز و گفتم :
چزا مهرتو حلال نمي كني جونتو آزاد .
احسان : بالباس سفيد رفتم بايد با كفن برگردم خونه بابام ، اگر حرف طلاق رو پيشش بزنم دندونامو تو دهنم مي شكنه .
طناز : خوبه خوبه ،‌اگر كسي ندونه فكر مي كنه من مامور قبض روحم .
احسان يك نفس شربتشو سر كشيد و گفت :
ببين طنين چطور طعم شيرين زندگي مشتركمون رو داري تلخ مي كني ... من ديگه ميرم ، به مامان سلام برسون و بگو من آمدم خواب بود .
باشه ... زود بيا ، دير نكني .
چشم خانم ... طنين كاري نداري ؟
خدا به همراهت .
طناز تا پشت در همسرش رو بدرقه كرد ، سريع در و بست و به طرفم دويد .
يه خبر .
براي همين احسانو فرستادي پي نخود سياه .
آره ... فرنوش اومده .
فرنوش !؟
آره ،‌خواهر احسان ... ديشب درو باز كردم ديدم پشت دره ،‌من كه نمي شناختمش ، اما عكسشو ديده بودم و قيافه اش آشنا بود . انتظارشو نداشتم ولي احسان خبر داشت ، ناجنس به من نگفته بود .
نمي دونم آدرس مارو از كجا پيدا كرده بود ... واي طنين چه عفريته اي ،‌اولش چنان با عشوه و ناز حرف ميزد كه آدم مي خواست بخورتش . آمده بود احسان رو عليه حامي بشورونه ولي وقتي ديد احسان زيربار نمي ره ،‌جنس جلبشو نشون داد و مثل يه چاله ميدوني آپارتي كه لنگه نداره چنان داد و بيداد راه انداخته بود بيا و ببين .
احسان هم خيلي آروم با خونسردي گفت ، برو بيرون وگرنه به پليس زنگ مي زنم ... منم مثل اوسكولا ايستاده بودم و نگاهشون مي كردم .
خب كار به كجا كشيد ؟
هيچي احسان گفت من هم با تو حرفي ندارم برو وكيل بگير وكيلتو بفرست ، اين دور و برم پيدات شه به جرم مزاحمت ازت شكايت مي كنم .
پس ديشب فيلم داشتي .
آره چه فيلمي اكشن اكشن ، البته صحنه خشونت نداشت كلام خشونت بار داشت .
ديگه .
هيچي خانم رو با ذلت بيرون كرد ، بعد رفت پاي تلفن نشست و با داداش حاميش ميتينگ راه انداخت . بعد از تلفن هم نشست پاي تلويزيون و فوتبال نگاه كرد .
مي دوني بهش چي گفتم ؟
نه نمي دونم .
بهش گفتم اون اوايل طنين اسمتو گذاشته بود آمفوتر ،‌خنثي ... مرد بعد از اين همه بگير و ببند انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه رفتي نشستي پاي فوتبال ... هيچي ، اون هم يكي از اون لبخندهايي كه آدم آتيش مي گيره ،‌ اما نمي تونه كاري بكنه تحويلم داد .
پس فرنوش دنبال ارثيه اش اومده .
آره ... مي گفت شما فرزاد رو كشتين ارثشو بالا بكشين ، من هم ارثيه بابامو مي گيرم هم ارثيه فرزاد رو تازه بايد ديه فرزاد رو بدين وگرنه من پرونده اش رو دوباره به جريان ميندازم ... اگر پرونده فرزاد باز شه پاي تو هم گيره نه ؟
نمي دونم بزار ببينم تا كجا پيش ميره ، فكر نكنم حامي اجازه بده آبروريزي شه .
***
فرنوش دست خالي آمد و دست خالي رفت ،‌تنها حسنش اين بود كه طناز حضوري ملاقاتش كرد . البته اين وسط من و طناز در شگفتيم حامي چطور دهن فرنوش رو بست ،‌طناز با همه زرنگيش نتونست از زير زبون شوهرش بيرون بكشه . خوشحالم كه پرونده فرزاد زنده نشد ،‌چون حوصله درگيري نداشتم و تازه به آرامش رسيده بودم
دو سال بعد ...
باز كه تو عروسك خريدي ...نكنه همه اين عروسك ها رو براي خودت مي خري .
در حالي كه داشتم جعبه عروسك را از روي زمين بر مي داشتم ،‌ سرم را بلند كردم و به ثريا گفتم :
اگر تو هم يه خواهرزاده شيرين و دوست داشتني مثل هستي داشتي ، مي خريدي .
جعبه رو برداشتم و با ثريا همقدم شدم ،‌گفت :
تو همه حقوقتو براي هستي خرج مي كني ؟
نمي دوني چقدر عزيزه ثريا ،‌ مي خوام همه زندگيمو خرجش كنم كه اون يه لحظه برام بخنده . طناز ميگه (( تو بچه مو لوس مي كني ، همچين پر توقعش كردي كه از همه طلب هديه داره )) .
چه خبر از مرجان ؟
بي خبر نيستم و وقت كنم باهاش تماس مي گيرم ،‌ همين روزا وقت زايمانشه .
هنوز هم از دستش ناراحتي ؟
من ،‌اون موضوع رو فراموش كردم ،‌ اما عقلم بهم حكم مي كنه فاصله ام رو با مرجان حفظ كنم .
خيلي دوست داشت تو با فواد ازدواج كني .
از كنار چشم ديدم ارسيا داره از روبرو مياد ،‌ دو ماه بعد از بهم خوردن نامزديمون ازدواج كرد و طبق آخرين اخبار از خبرگزاري مرجان ،‌ شش ماه پيش پدر شده بود .
قسمت نبود .
ثريا سري براي ارسيا تكان داد و گفت :
طنين درسته كه قسمت مهمه اما ،‌ما آدم ها با عقل و فهم راه زندگيمون رو مشخص مي كنيم .
ثريا شايد بهم بخندي و بگي املي ، اما من فكر مي كنم طلسم شدم .
چرا ؟
نمي دونم فقط يه حسه ،‌فكر كنم بايد بايد بيام برام يه فال درست و حسابي بگيري .
باشه ،‌رمال ثريا در اختيار شماست .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#127 | Posted: 9 Aug 2013 18:41




هر دو با هم سوار سرويس شديم ، داخل سرويس دو سه تا از همكارهايي كه با ما همسفر بودن ،‌ درباره اتفاقي كه تو پرواز افتاده بود حرف مي زدن ،‌ اما من از پنجره به گذر ماشين ها و ساختمان ها نگاه مي كردم . من آخرين مسافر اين سرويس بودم .
جلوي در آسانسور ايستاده بودم و به شماره ديجيتالي كه بالاي در آسانسور حك مي شد نگاه مي كردم تا اينكه در آسانسور باز شد و من سينه به سينه حامي شدم . مدتها بود نديده بودمش شايد نزديك يك سال ، درست از شب نامگذاري (( هستي )) . هيچ تغييري نكرده بود ،‌ جز اضافه شدن چند تار موي سفيد كنار شقيقه اش ،‌ اون اينجا چيكار مي كرد . اخمم را در هم كشيدم و گفتم :
شما ؟ اينجا .
حامي دستپاچه شد و با نگراني دستي به موهايش كشيد و بعد از يك نفس عميق گفت :
عجب احوالپرسي گرمي بعد از يكسال بود .
نگاه دقيقي بهش انداختم ، رفتارش درست مثل همون روزي بود كه طناز مصدوم شده بود . مصدوم شدن طناز ؟... با ترس آب دهانم را فرو دادم و با يك نگاه نا مطمئن خواستم كنارش بزنم كه مچ دستم را گرفت ، جعبه عروسك از دستم افتاد و نگاه بي قرارم به نگاهش گره خورد .
طنين صبر كن ... بيا تو لابي ، مي خوام باهات حرف بزنم .
دستم را از حصار دستان مردانه اش بيرون كشيدم و گفتم :
بالا خبريه ؟
صدام مي لرزيد ، خودم هم مي لرزيدم و دلم آشوب بود .
بالا ؟ ... نه يعني آره .
ميگي چي شده يا نه ؟
آره ،‌مامانت ...
ديگه هيچي نفهميدم ،‌ وسايلم رو رها كردم و حامي را كنار زدم و خودم را داخل آسانسور انداختم . جلوي در آپارتمان دو تا ،‌تاج گل بود . قلبم سنگين ميزد ، دروغه ... اين غير ممكنه ! در را با شدت باز كردم طناز گوشه اي نشسته بود ، چشمانم كه در نگاهش گره خورد با گريه گفت :
طنين بدبخت شديم ... مامان ... مامان نازم .
نمي دونم كي جلوي راهم بود كه كنارش زدم و در اتاق مامان رو باز كردم ، تخت مامان خالي بود ، اما اتاق از بوي تنش پر بود . كنار تخت مامان ،‌ پاهام خم شد و افتادم .
تو اتاق مامان مي نشستم و كاري نداشتم كي مياد كي ميره ، صداي فريادهاي طناز كه مامانو صدا ميزد مي شنيدم ،‌ اما من فقط پيراهن مامانو بغل كرده بودم و مي بوييدم . احسان چندين بار به اتاق مامان آمد و با من حرف زد و دلداريم داد ، اما من از اتاق بيرون نيامدم . وقتي جواز دفن صادر شد ، همه به سوي گورستان روان شديم و دور گور پدر حلقه زديم ،‌مامان در منزل پدر آرميد و با او همخانه شد . طناز جيغ مي كشيد و مي خواست خودشو درون قبر بندازه ،‌احسان در حالي كه گريه مي كرد سعي مي كرد او را نگه داره . هستي در آغوش افسانه جون بود و تابان هم در آغوش من ،‌حوصله خودم را نداشتم ،‌اما تابان را به خودم مي فشردم . دوستان و همكارهام آمده بودن اما از بار غمم كم نمي شد ،‌همه اصرار داشتن فرياد بزنم ، حرف بزنم اما من فقط نگاهشان مي كردم . مينو ونگار كه حالا همسر سعيد بود ،‌مرجان با اون وضع بارداريش ،‌ثريا ... هر كدوم لحظه اي كنارم مي نشستن و با من حرف مي زدن ،‌اما من حاضر نبودم گوشه عزلت اتاق مامان را ترك كنم و سيني غذا دست نخورده بر مي گشت . تا اينكه يك روز احسان با سيني غذا به ديدنم آمد ،‌ ته ريش داشت و پيراهن مشكي پوشيده بود . من هم مشكي پوشيده بودم ،‌كي ؟ چند شبه مامان توي اين اتاق نخوابيده ، سه شنبه ... آره ،‌نگاهم به لب متحرك احسان بود اما فكرم در پي مامان بود .
به دستانش نگاه كردم كه روي بازوانم بود ،‌ چرا تكانم مي داد ،‌سرم داشت گيج مي رفت .
به خدا اگر حرف نزني تو گوشت مي زنم ... حواست با منه ،‌تو بايد غذا بخوري .
به سيني غذا نگاه كردم ، دوباره تكانم داد و گفت :
مي خوري يا بريزم تو حلقومت .
چقدر شكل حامي شده ... حامي اون جغد شوم ،‌چرا هر وقت بلايي سر خانوادم مياد اون بايد اولين نفر باشه كه بهم خبر ميده .
طنين ،‌اين قاشقو بگير .
سردي فلز قاشق رو توي دستم حس مي كردم ،‌معده ام پيچ مي خورد و بوي غذا حالمو بهم ميزد . خواستم از سيني غذا فاصله بگيرم كه احسان مانعم شد و گفت :
بايد بخوري .
سري تكان دادم ، عصبي غريد :
تا كي بايد بهت سرم وصل كنيم ، روي دستتو نگاه كن و ببين چقدر كبود شده . تو بايد غذا بخوري .
اخم كردم و چشمم را بستم .
طنين ،‌مامان از اين حال و روز تو ناراحته و دستش از دنيا كوتاه ، عذابش نده .
مامان ،‌مامان ، واژه اي كه در ذهنم تكرار مي شد . چرا سر جاش نيست . مامان كجاست؟ چرا تختش خاليه ، من چرا تختش خوابيدم !‌ حتما مامان تو سالنه اما چرا ويلچرش اينجاست .
طنين .
احسان فرياد مي زد و اتاق دور سرم مي چرخيد ،‌مي خوام بخوابم ،‌اما احسان ساكت نمي شه .
***
چقدر بوي الكل مياد ، بينيم مي سوزه .
طنين جان ،‌تو دستت سرم تكون نخور .
به زحمت چشم باز كردم ،‌افسانه جون بالاي سرم بود . اتاقي كه توش بودم اتاق مامان نبود ... مامان ... ديگه نمي بينمش ،‌چشممو بستم و اشكم سرازير شد .
وقتي چشم باز كردم ، اتاق تاريك بود و مي لرزيدم و دندانهام مثل كليدهاي پيانو به هم مي خورد .
سردمه ... كسي تو تاريكي گفت :
چي ميخواي ؟
سردمه .
الان برات پتو ميارم .
چراغ بالاي سرم روشن شد ، چشمم را بستم و وقتي باز كردم يك غريبه بالاي سرم بود و حامي پشتش ايستاده بود ،‌ اون اينجا چيكار مي كرد . پرستار آستينم را بالا زد و فشارمو گرفت ،‌ چرا اينها فكري براي يخ كردن من نمي كنند . من سردمه .
فشارش پايينه ،‌به خاطر اينه كه مي لرزه .
پرستار آمپولي را داخل سرم تزريق كرد و رفت ،‌حامي روي صندلي خالي كنارم نشست و از چشمم سوالم را خواند .
بعد از ظهر حالت بد شد و مجبور شديم بياريمت بيمارستان ، تو قصد خود كشي داري .
چشمم را بستم و حامي ادامه داد :
اگر قصد خود كشي داري راه هاي زيادي هست و راحت ترين راه اينه كه بري روي پشت بام مجتمع و خودتو پرت كني پايين ، ‌خيالت راحت ارتفاع زيادي داره و كارت يكسره مي شه ... چرا خودتو خسته مي كني . با غذا قهر مي كني ( بي حال بودم اما او يك ريز حرف مي زد ) ما يك جسد تحويل بيمارستان داديم ... دختره ديوونه اون دو تا بچه چشمشون به تو ، مثلا بزرگترشوني .
ساكت شو .
نه ،‌همراه فشار ادبت هم افت كرده .
خوابم مياد چرا اينقدر حرف ميزني ، ساكت باش چرا وز وز مي كني .
بيدار كه شدم اتاق روشن بود ،‌گردنم را كمي تكان دادم و صداي تق تق قلنج توي گوشم پيچيد . اطرافم را نگاه كردم ، ‌حامي روي صندلي خوابيده بود كه پرستار آرام وارد اتاق شد و زير لب گفت :
صبح بخير ، حالت چطوره ؟
خوبم .
فشارم را گرفت و گفت :
خدارو شكر فشارت نرماله ... ديشب فشارت خيلي پايين بود و همه رو نگران كردي ، استراحت كن تا دكتر بياد اجازه ترخيص بده .
دستم را زير سرم گذاشتم و به حامي نگاه كردم ، حالا ديگه مثل هميشه اتو كشيده و مرتب نبود ، ته ريش داشت با موهاي ژوليده و پيراهن مشكي آستين كوتاه چروك شده ، شلوار مشكي پارچه ايش از زانو به پايين خط اتو داشت . رنگ مشكي لباسش ، غمم را به يادم آورد و قطرات اشك از گوشه چشم آرام راه خود را پيدا كرد و رفتم توي روياي مامان .
من منظره غم انگيزيم ؟
چشمم شروع به فعاليت كرد ،‌ خيره به حامي تو فكر رفته بودم با پشت دست اشكم را پاك كردم .
باز روزه سكوت گرفتي ... فكر كنم با زور دارو زبونت باز شه .
چرا منو آوردي بيمارستان ؟
بله .
از جونم چي مي خواهيد ؟
جونت ارزوني خودت .
پس دست از سرم برداريد .
چه قدرداني با شكوهي .
سرم را پايين انداختم ،‌باز تند رفته بودم و تمام عقده هامو سر حامي خالي كرده بودم .
منو ببر خونمون .
يك دفعه مثل گرگ گرسنه مي خواهي منو بخوري و يك دفعه هم مثل همين الان مث يه بچه بي دفاع التماس مي كني ،‌ من موندم كدومو باور كنم .
لبانم مي لرزيد ، چرا اينقدر ضعيف النفس شده بودم . مامانم رو مي خواستم و ذرات بغض در گلويم جمع شده بود و هر لحظه بزرگتر مي شد و
باشه گريه نكن ،‌الان ميرم دنبال دكترت .
***
مراسم هفتم توي مسجد بود ،‌ من و طناز در صدر مجلس نشسته بوديم و مداح در مقام مادر مي خواند و طناز همپاي او گريه مي كرد و هستي تو بغل مادر بزرگش مظلومانه ما رو نگاه مي كرد . در ميان چهره ها نگاه مي كردم و دنبال مادرم مي گشتم ، ‌من مثل كودكي بودم كه مادرش را توي بازار گم كرده بود و به قيافه هر زني نگاه مي كرد تا مادرشو پيدا كنه .صورتم را توي دستم گرفتم و ناليدم .
طنين ... طنين .
دستم را از روي صورتم برداشتم ، مينو با يك ليوان آب قند جلوم ايستاده بود .
اين رو بخور .
نمي خورم .
طناز آروم باش و ملاحظه طنين رو كن .
ديدي بد بخت شديم پدر نداشتيم ، بي مادر هم شديم .
يكي شانه ام را مي ماليد و يكي مي گفت گريه كن ، اما من اشكم نمي آمد و بغضم نمي تركيد ،‌صورتم سرخ شده بود و نفسم بالا نمي آمد .
خواهر گلم ، طنينم گريه كن ،‌تو رو خدا گريه كن .
اين چرا گريه نمي كنه ، طنين جيغ بكش ، داد بزن و خودتو تخليه كن .
مينو بدبختي من همينه پدر هم مرد كم گريه كرد ،‌ اما حالش بهتر بود . اما از وقتي مامان رفته يك لقمه غذا نخورده و بغ كرده يه گوشه ... طنين ، طنازبرات بميره چرا تو خودت ميريزي .
مي خوام برم خونه ، مي خوام تنها باشم .
من و كميل مي بريمش .
نه تنها ميرم .
صبر كن به احسان بگم .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#128 | Posted: 9 Aug 2013 18:47 | Edited By: andishmand




افسانه جون زير بغلمو گرفت و منو تا جلوي در ورودي خانم ها كه پرادوي سفيد احسان پارك شده بود برد و بعد كمكم كرد تا سوارشم . بوي ادكلن مخصوص حامي شامه ام را پر كرد ،‌لاي چشمم را باز كردم و پشت رل او را ديدم و گفتم :
من با تو جايي نميام ، بگو احسان بياد .
احسان صاحب عزاست ، نمي تونه مهموناشو رها كنه .
ناي بحث كردن نداشتم و چشمم را بستم . حامي دريچه كولر را به سويم چرخاند ،‌ باد خنك آن روي صورتآتش گرفته ام مي لغزيد .
طنين .
چشمم را باز كردم ، جلوي مجتمع بوديم . حامي در را برايم باز كرده بود ،‌ دستش را ناديده گرفتم و خواستم پياده شم كه پام ستون بدنم نشد و دستم را به بدنه ماشين گرفتم . حامي مي خواست كمكم كنه ، گفتم :
خودم مي تونم .
اما نتونستم و ملتمسانه نگاهش كردم و روي مبل رها شدم . حامي پامو روي ميز گذاشت و به آشپزخانه رفت ، مثل يك تكه گوشت شده بودم ، سنگين و لش .
طنين اين آب قندو بخور .
جرعه اي خوردم و حامي گفت :
پاشو برو تو اتاقت .
همين جا خوبه .
داروهات كجاست ؟
نمي دونم دست طناز بود .
حامي به اتاقم رفت و بايك بالشت و پتو برگشت و انها را روي كاناپه گذاشت و گفت :
بخواب .
چيزي به عنوان مقاومت در وجودم مرده بود ، خوابيدم و سردي تنم با گرمي پتو به جنگ برخواست .
***
طنين جان ... طنين .
به سختي پلكهامو باز كردم و چهره طناز كم كم واضح شد .
پاشو اينو بخور .
ليوان رو جلوي دهانم گرفت بوي تندي داشت ، صورتم را برگرداندم و گفتم :
اين چيه ؟
جوشانده ، بانو درست كرده .
بوي بدي ميده .
بخور برات خوبه .
بيشتر از دو قاشق نتوانستم بخورم ، تلخ و بد مزه بود . ليوان را كنار گذاشتم و گفتم :
نمي خورم ، حالمو بهم مي زنه .
افسانه جون در حالي كه هستي رو تو آغوشش تكان مي داد گفت :
چون معده ات خاليه ، طناز جان يه لقمه براش بگير ته گيري كنه و ضعف دلشو بگيره .
ميلم به هيچي نمي كشه .
اينطوري كه نمي شه .
نگاهم به تابان افتاد كه مغموم و گرفته داشت نگاهم مي كرد ، دستم را از هم باز كردم و گفتم :
داداش گلم بياد اينجا ببينمش .
بلند شد و كنارم نشست ، دستم را دورش حلقه كردم .
طنين ، منو دوست داري ؟
آره به اندازه دنيا .
پس به خاطر من يه چيزي بخور ، مي ترسم ... مي ترسم تو هم مثل مامان ...
ا تابان ،‌ اين چه حرفيه .
طناز ! ... داداشي تا تو رو دارم نمي ميرم .
برات سوپ بيارم .
به چشمان شفافش نگاه كردم چقدر زود يتيم شد ، حالا نه پدر داره و نه مادر كه براش مادري كنه .
بخار سوپ كه به بينيم خورد به خودم اومدم ، تابان قاشق رو جلوي دهنم نگه داشته بود .
بخور ديگه .
بي ميل دهانم را باز كردم ، اما بيشتر از چند قاشق نتوانستم بخورم .
نمي تونم بخورم ،‌ سير شدم .
تو كه چيزي نخوردي .
تابان جان چون خواهرت چند روزه غذا نخورده معده اش كوچيك شده ، حالا بيا اين دختر بد اخلاق رو از من بگير كه دايي تابانشو مي خواد .
افسانه جون جاي تابان رو كنارم گرفت و در صدد دلجويي برآمد .
طنين جان ، غم مادر خيلي سخته ميدونم چون من هم اين دردو كشيدم اما تو بايد مقاوم باشي به خاطر تابان ، اين بچه كم غم مادر نداره كه غم تو هم اضافه شده . من فكر مي كردم تو دختر محكمي هستي ، حالا ديگه اميد طناز و تابان به توئه ، پس بلندشو روي پاهات بايست .
طناز ساكت روبروم نشسته بود و داشت به حرفهاي مادر شوهرش گوش مي داد ، سخت بود اما بايد مي پرسيدم .
مامان ...
طنين خواهش مي كنم .
من همين حالا مي خوام بدونم طناز ، تا الان هم دير شده .
طناز نگاهي پرسشگر به مادرشوهرش انداخت و گفت :
پرستار مامان ، بعد از ظهر ميره مامانو براي خوردن دارو بيدار كنه كه مي بينه ... مامان تو خواب سكته كرده بود .
اي كاش پيشش بودم ... من غفلت كردم .
اين چه حرفيه دخترم ، تو خواب براش اين اتفاق افتاده و تو اگر هم بودي كاري از دستت بر نمي آمد . يادت باشه عمر دست خداست .
بلند شدم و گفتم :
من ميرم بخوابم .
تلو تلو مي خوردم اما دست كمك طنازو رد كردم ، به اتاق مامان رفتم و روي تختش خوابيدم
مثل يه شير زخمي طول و عرض سالن رو طي مي كردم ، طناز داشت دخترش رو روي دستش مي خوابوند .
اه خسته شدم ، چرا هي مثل پاندول ساعت اينطرف و اونطرف ميري بگير بشين
من اينطوري راحت ترم ، ناراحتي نگام نكنم .
باشه نگات نمي كنم اما ...
اما چي ؟
طنين لج نكن .
لج نمي كنم ولي اين حرف آخر منه .
چرا داري آيندشو خراب مي كني ؟
من خواهرشم و نمي خوام ديگران بشن دايه دلسوزتر از مادر .
من هم چغندرم نه .
تو هم شدي لنگه اونا ، اصلا به اونا چه تو زندگي ما دخالت مي كنند .
اين پيشنهاد احسان بود .
پيشنهاد هر كس ... مگه نمي گي پيشنهاد ، خب من اين پيشنهاد و رد مي كنم .
اين يه پيشنهاد سازنده ست .
بفرماييد اين تصميم سازنده ست .
چه فرقي مي كنه ؟
فرقش اينه كه پيشنهاد ميدن براي قبول كردن يا نكردن ولي تصميم ، كاريه كه قصد عمل كردن بهش رو دارند .
اه ول كن تو هم ، ملا لغتي شدي .
اين حرف آخر منه .
من هم خواهرشم .
اما سرپرستش منم .
طناز با دلخوري گفت :
طنين !
اصلا تو چكار داري تمام مسئوليتش با منه ، تو سرت به زندگي خودت باشه .
چون دوستش دارم برام مهمه چه آينده اي در انتظارشه .
چه شستشوي مغزي تميزي ، ببينم اين اجداد شوهرت ساواكي نبودن .
نه ،‌اما فكر كنم توي نطفه تو يك جهش ژني صورت گرفته و تو يكي كله خر شدي .
احترام فراموش شده ، نه ؟
احترام به آدمي ميزارند كه به ديگران احترام ميزاره ، نه به تو كه حرف حرف خودته .
من همينم نميتوني تحمل كني ميتوني بري .
تابان از اتقش بيرون آمد و گفت :
مگه كر هستيد داد مي زنيد ، من نخواستم تو پا در ميوني كني طناز .
تو هم عقلتو مثل اين از دست دادي .
اصلا به من چه بزنيد همديگه رو بكشيد ، اين بچه رو بده من ديوونه شد .
خوبه براي تو دارم جوش ميزنم .
تابان چيزي نگفت ، هستي رو بغل كرد و دوباره به اتاقش رفت .
طنين از خر شيطون پياده شو .
مرغ من يه پا داره ،‌نه .
من احمقو بگو كه دارم مخم رو پياده مي كنم تا تو رضايت بدي ... من مي فرستمش انگليس ، ببينم كي مي خواد جلوي منو بگيره .
قيمش من هستم .
تو خودت نياز به قيم داري .
اين مربوط به خودم ميشه .
طنين هيچ مي دوني از وقتي كه مامان فوت كرده و تو هم استعفا دادي و خونه نشين شدي ديگه نمي شه تحملت كرد ، توي اين شش ماه شدي يه عجوزه بد اخلاق .
مجبور نيستي اينجا بياي و منو تحمل كني .
اين چه روشيه تو انتخاب كردي ، نمي شه با تو حرف زد . به خاك مامان قسم طنين ، اگر اخلاقتو عوض نكني ديگه باهات حرف نمي زنم .
واي اگر اين كارو كني من ميميرم ، حرف زدن با تو برام مثل تنفس اكسيژنه .
مسخره مي كني ، امتحانش ضرر نداره .
طناز حوصله ندارم بس كن .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#129 | Posted: 9 Aug 2013 19:10 | Edited By: andishmand




به آشپزخانه رفتم و خودم را مشغول دم كردن چاي كردم ، طناز دنبالم آمد و گفت
طنين اين فرصت طلايي رو از تابان نگير ، اون مي تونه اونجا هم فوتبالشو ادامه بده و هم درسشو بخونه .
تابان همين جا و توي همين شهر هم مي تونه درسشو بخونه و فوتبال بازي كنه ، لازم نكرده از اين كشور بره .
طنين ، وظيفه من وتو در مقابل تابان خيلي بيشتر از بچه هاي ديگه ست و كوتاهي ما باعث ميشه وقتي بزرگ شد بگه شما اين كارو نكردين و اون كارو نكردين اما اگر پدر و مادر داشتم اين كارو مي كردن .
تو اگر نگران گلايه تابان در آينده هستي از حالا خودتو بكش كنار چون اگر بنا بر گلايه باشه ، اگر بفرستيم بره اون ور دنيا باز هم ميگه اگر پدر و مادر داشتم آواره نمي شده .
اه گربه مرتضي علي ... هر چي ميگم يه جوابي ميده ... من رفتم .
طناز به حالت قهر رفت ومن هم به اتاقم برگشتم يعني اتاق سابق مامان ، از وقتي فوت كرده بود اين اتاق رو بدون اينكه تغييري توش ايجاد كنم براي خودم برداشتم . حتي روي تختش مي خوابم و پتوي اونو روم مي كشم و تمام غمم رو فراموش مي كنم .
***
روي زمين كنار قبر مامان و بابا نشستم و دستام رو دور زانوانم حلقه كردم و به خط نستعليقي كه نام مامان رو روي سنگ سرد حك كرده بود نگاه كردم . گورستان در اين وسط هفته پاييزي خلوت بود و آفتاب نيمه جان سعي مي كرد آخرين توانش رو براي گرم كردن زمين بكار ببرد اما نا موفق بود . جعبه خرما روي سنگ بود و گاهي رهگذري روي پا مي نشست و فاتحه اي مي خواند ، دانه اي خرما بر مي داشت و مي رفت دنبال روزگار خودش ...
سايه اي رويم افتاد و من فارغ از دنياي اطراف ، در خودم بودم . رهگذر ديگري نشست و فاتحه خواند اما توقفش كمي زيادتر از ديگران بود ، كم كم نسبت به حضورش كنجكاو شدم و سرم را بلند كردم . نگاهم در يك جفت نگاه گرم نشست ، نگاهي كه منو ياد سالهاي قبل در يك نيمه شب مي انداخت .
سرما مي خوري روي زمين نشستي .
نه ... اين طرفا .
رفتم خونه نبودي و فكر كردم رفتي ديدن هستي ، با طناز تماس گرفتم گفت مي تونم اينجا پيدات كنم .
طناز ! ... با من قهر كرده ... كار داشتي دنبالم مي گشتي .
آره كارت دارم ... چرا قهر ؟
يه اختلاف نظر ... چيكار داشتي ؟
نگاه حامي مرا مي سوزاند ، به سنگ گرانيت خيره شدم و او گفت :
ميدوني آدم ركي هستم و از مقدمه چيني خوشم نمياد ... چرا نميذاري تابان بره ؟
چرا مي خواهيد از من جداش كنيد ؟ پدرمو ناپدريت گرفت ،‌خواهرمو برادرت ، مادرمو دنيا ازم گرفت و حالا همه با هم دست به يكي كردين همين يه برادررو از من بگيرين .
با پدرت از نزديك آشنايي نداشتم اما مادرتو به اندازه مامانم دوست داشتم ، خواهرت هم رفته پي زندگيش و كسي اونو از تو نگرفته . تابان هم چند سال ديگه ميره .
حالا تا چند سال ديگه .
اين خودخواهيه .
اين خودخواهي نيست ، من دارم براش هم مادري مي كنم هم پدري .
طنين تو داري به خاطر خودخواهي خودت آينده اون بچه رو خراب مي كني .
برادر منه ، چه سنگيني روي شونه هاي تو داره ... همه اين جنگ و جدل رو تو شروع كردي .
برادرت هست درست ،‌اما من هم به آينده اش علاقمندم .
من نمي خوام كسي به برادرم ترحم كنه .
اين ترحم نيست ، اسفنديار در حقت بد كرد و من دارم ديني رو كه به گردن اون بود بر مي گردونم .
من نمي خوام تو اداي دين كني .
من اين كارو براي تو انجام نمي دم ، تابان لياقت بهترين ها رو داره و لايقه اينكه توي يك شرايط عالي درس بخونه و رشد كنه . اون بچه چه گناهي كرده كه بايد اين همه غم رو تحمل كنه ، بزار از اين محيط دور بشه تا بتونه غم بي پري و مادري رو التيام ببخشه و به آيندش اميدوار باشه .
اون طاقت دوري منو از نداره
از كجا اينقدر مطمئني ( با احتياط افزود ) من باهاش حرف زدم ، حرفي نداره اما گفته فقط در صورت رضايت تو .
به حامي نگاه كردم ، ضربه آخررو زد و من خلع سلاح شدم .
طنين مي دونم تابان رو خيلي دوست داري و ترتيبي مي دم هر وقت دلتنگش شدي بري ببينيش ، حالا چي ميگي .
بدون اون حامي ، من خيلي تنها مي شم .
اين تنهايي رو خودت انتخاب كردي .
من باز هم فكرم را بلند بلند گفتم ! لحظه اي به حامي خيره شدم و به حرفهاش فكر كردم به تابان ، به اين چند سال پر ماجرا .
آه پر سوزي كشيدم و گفتم :
چه زود خانواده ام نابود شد .
درسته پدر و مادرت در قيد حيات نيستن اما شما سه تا هم با هم ميشيد خانواده ... خانواده نيازي ... درسته كه تابان از شما دور مي شه اما شما سه تا بايد هميشه با هم و پشت هم باشيد .
باشه قبول ، اما يه شرط داره . تابان بايد درسش تمام شد برگرده و نبايد اونجا موندگار بشه .
من از جانب تابان قول ميدم .
حس يه قاصدك رو داشتم اسير دست باد كه به هر طرف مي بردنش ، اما باز هم هيچ جايي نداشت و گيج و سر درگم بود.
طنين ... تو داري گريه مي كني ؟
درهم شكسته و خرد شده گفتم :
اين اشك ناتوانيه .
ناتواني ! آن هم تو ؟ اگر تمام دنيا ناتوان باشن قبول مي كنم اما نا تواني تورو نه .
بدون تابان چكار كنم ؟
يه كار خوب ... با من ازدواج كن .
مثل آدمي كه ضربه نهايي به سينه اش خورده باشه ، شدم و حس كردم دارم به عقب پرت مي شم .
چرا اينطوري نگام مي كني حرف بدي زدم ، نكنه باز هم جوابم منفيه .
قلبم فرياد ميزد آره قبوله اما عقلم ميگفت ، نه درخواستشو رد كن .
نه .
نه!
فرياد حامي توي شهر خاموش پيچيد .
چرا كس ديگه اي تو ...
به خودم جرات دادم و به حامي نگاه كردم و گفتم :
حامي حاضرم همين جا به خاك پدر و مادرم قسم بخورم كه جز تو هيچ مردي نتونست يخ قلبمو آب كنه و تنها مردي كه فكر كردن بهش به من حس خوشايندي مي داد تو بودي و هستي اما ... حامي ، من و اين آتيش كينه از هم جدا نشدني هستيم ... سعي كردم به حرفت عمل كنم و با عشق تو اين آتيش رو خاموش كنم اما نشد ، بخدا نشد . حامي دوستت دارم ، تو اولين و آخرين عشقمي و تا زماني كه منو تو گور بزارنباز هم عاشقت باقي مي مونم اما نمي تونم ، از توانم خارجه ...
كاش زماني كه اسفنديار اصرار داشت قبول مي كردم و تو رو به عقد خودم در مي آوردم ، اونوقت ديگه اين همه عذاب نمي كشيدم .
در اون صورت تو مي شدي شريك اسفنديار و من تا ابد از تو بيزار مي شدم .
اگر زنم بودي و ازمن بچه داشتي با حالا فرق مي كرد.
اگر زنت بودم و بيست تاهم بچه داشتم يك روز به آخر عمرم مانده بود رهات مي كردم و ديگه اسمتو نمي آوردم . بهم زمان بده .
من چهل سالمه مي فهمي ... باشه بهت فرصت ميدم ، چقدر ميخواي يك سال ، دو سال ... ده سال ،‌بيست سال .
نمي دونم ، شايد بشه به آينده اميدوار بود .
طنين امروز هم آينده روزهاي گذشته است ... من سه بار از تو خواستگاري كردم و اميدوار بودم توي اين سومين بار جوابمو بگيرم .
حامي ، من تو بد شرايطي هستم .
تو قبول كن نامزد من شي همون طور كه نامزد فواد بودي ، اگر ديدي نمي توني تحملم كني تركم كن .
حامي از من بگذر ، آدمي كه نمي تونه با خودش كنار بياد زندگيتو خراب مي كنه . منطقي باش .
طنين ، عشق منطق سرش نمي شه .
پس من عاشق نيستم كه دارم عشق و منطق رو زير راديكال مي برم .
تو زيادي عاقلي ... وجدانتم خيلي بيداره . طنين ، تو خيلي پاكي و من همه اينها رو مي خوام . تو هم بچه اي هم يك انسان بالغ ، قول ميدم مثل يه ديوار محكم باشم كه تو فق بهش تكيه بدي اما كنارم بموني و با من باشي ... چرا گريه مي كني ؟
حامي دوستت دارم اما برو ، برو فراموشم كن .
چرا ؟
من ... من نمي تونم فقط برو ، من براي تو بهترين رو مي خوام و من بهترين نيستم .
تو برام بهتريني چرا نيستي ، من تو رو مي خوام با تمام سلول هاي بدنم با تمام وجود . تو نمي دوني با من چكار كردي ، يك روز آمدي به من اعتراف كردي عاشقمي اما تا شب نشده رفتي به خواستگاري كس ديگه جواب دادي . تو مي دوني شبي كه شنيدم تو نامزد شدي تا صبح راه رفتم و مثل ديوونه ها با خودم حرف زدم و سيگار كشيدم . مي دوني چند بار تو رو تعقيب كردم و از اينكه كنار فواد نشستي آتيش گرفتم و صدام در نيومد . شب عروسي احسان ، شب تولد دوباره من بود ... هر روز و هر شب انتظار مي كشيدم خبر ازدواج تو رو بشنوم و اين انتظار داشت منو مي كشت اما روي پا پيش گذاشتن رو نداشتم . تو چي مي دوني از دردها من ... تو فقط خودتو مي بيني .
ديگه تحمل شنيدن حرفهاي حامي رو نداشتم ، بلند شدم و از حامي دور شدم . خودش رو به من رسوند و بي رحمانه بازويم رو گرفت و گفت :
كجا فرار مي كني برگرد همين جا ...
دوباره سر قبر والدينم ايستاديم و حامي ادامه داد :
همين جا كنار قبر عزيزانت ، تا از تو جواب مثبت نگيرم نميزارم بري ،‌ تو بايد به من جواب مثبت بدي حتي اگر شده به زور .
بهتره با احسان تماس بگيري و بگي دو تا چادر بياره برامون اينجا برپا كنه تا ابد موندگارشيم .
حامي شكست خورده پرسيد :
يعني تا ابد نمي خواهي به من جواب مثبت بدي ؟
ديگه زير اون نگاه ياراي مقاومت نبود ،‌گفتم :
حامي ، پشيمون نمي شي ؟
در سكوت نگاهم كرد ادامه دادم :
قبول اما يه شرط داره ... هيچي ازت نمي خوام جز يه مهريه سنگين .
تمام دار و ندارم رو مهرت مي كنم .
مهريه من عشق توئه ، مي توني اين مهريه سنگين رو بدي ... عندالمطالبه .
حامي با لبخندي پر از آرامش ، چشمش رو باز و بسته كرد ... سكوت محض بود و من بودم و حامي ، هيچ كس و هيچ چيز نبود و شاهد عقدمان دلهاي عاشقمان و گور پدر و مادرم بود
.
.
.
پــــــــــایـــــــــان

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 13 از 13:  « پیشین  1  2  3  ...  11  12  13 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites