تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#11 | Posted: 24 Jul 2013 19:51




-بريم.
براي آخرين بار به زن نگاه كردم و گفتم:
-چقدر معطل كردي.
-آخه آقاي مظفري تا نگاهي به متن كنه و نظرش رو بگه طول كشيد،از قيافش معلوم بود از كارم راضي اما همچين قيافه گرفته بود...چند تا كار جديد هم داد.
-شانس آوردي كه مسيرت با من يكي بود...حالا اين آقاي مظفري چطور آدمي هست؟
-يك پيرمرد بد اخلاق و غير قابل تحمل...بگذريم،حالا بگو اون مغز بي خاصيتت روي چه نقشه اي فعاليت مي كنه.
-روي نابودي معيني فر.
-نگو كه مي خواي سر راهش قرار بگيري و اون پير مرد رو عاشق خودت كني.
-كي گفته اون پيرمرد.
-چون پيرمردها راحت تر گول يه دختر جوون رو مي خورن...صبر كن ببينم،نمي خواي بگي كه اون جوونه!
-اتفاقا جوان و خوش تيپ.
-نه!طنين،جان من بي خيال شو،نكنه ديوونه شدي و مي خواي با حيثيت خودت بازي كني.
-زحمت نكش،من منصرف نمي شم و تا زهرم زو نريزم آروم نمي گيرم.
-تو يك احمق تمام عياري.
-اگر همراه من آمدي نصيحت كني،بهتر پياده شي.
-پياده شم تا تو تهي مغز با آبروي خودت و خانواده بازي كني.
ايستادم و ترمز دستي را كشيدم و گفتم:
-خودت از اخلاق سگي من خبر داري و مي دوني هر چه را كه بخوام به دست مي يارم،براي نمونه يادته وقتي خواستم مهماندار پرواز بشم چه آشوبي به پا كردم تا پدر راضي شد.حالا ميل خودته،مي خواي همين جا بشين تا من برم پرس و جو كنم.
طناز نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:
-رسيديم؟چه زود،زياد هم با خونه ما فاصله نداره...اينجا كه سه تا سوپر ماركته.
-آره مي بينم،خودكار داري؟
-صبر كن...بيا،مي خواي چيكار.
آدرس را نوشتم اما فقط اسم كوچه و از پلاك صرف نظر كردم،كاغذ را به طرف طناز گرفتم و گفتم:
-ببين چطوره؟
-خب كه چي.
-واي طناز،تو ديگه شوت شوتي...اين آدرس چي كم داره؟
-پلاك...ايول دختر،تو آخرشي.
-اگر تو بودي از كدوم خريد مي كردي.
طناز انگشتش رو گاز گرفت،اين اخلاقش بود و هر وقت كه مي خواست فكر كند اين كار را مي كرد.بعد ازم پرسيد:
-خونه معيني فر كدومه؟
-سمت راستت تو كوچه...اون پرشيا رو مي بيني،در اولي نه دومي اون خونه معيني فر.
طناز سوتي كشيد و گفت:
-عجب خونه اي...اما جديد ساخت نيست.
-شما به بزرگواري خودتون ببخشيد،اگر نمي پسنديد خوب نخريد...تو مگه مي خواي بخري كه به نوساز بودن يا كلنگي بودنش كار داري.
-حالا يه چيزي گفتم،چرا ترش مي كني.
بعد نگاهي به سوپر ماركت ها كرد و گفت:
-اون سوپري هم نسبت به بقيه قديمي تر به نظر مي رسه.
-اما اين سوپري سمت راستي بزرگتره و حتما جنسش جورتر.
-اين هم حرفيه،حالا تو مي گي از كدوم بپرسيم؟
-فكر مي كنم حق با توئه،بهتر از اون سوپر قديمي تر سؤال كنيم.
اول من وارد شدم و طناز پشت سرم،مرد ميانسالي كه پشت ترازوي ديجيتالي نشسته بود پرسيد:
-امرتون؟
نگاه كنجكاوش از من به طناز و از روي طناز به روي من مي چرخيد،صدامو صاف كردم وگفتم:
-ببخشيد آقا،ما دنبال اين آدرس هستيم اما متاسفانه فراموش كرديم از پسر داييم پلاك رو بپرسيم،به دختر خالم گفتم شايد شما بتونيد كمكمون كنيد.
-اگر كاري از دستم بر بياد كوتاهي نمي كنم.
آدرس رو از دستم گرفت و با دست ديگش ته ريش سفيد روي چانه اش رو نوازش كرد و بعد از خوندن آدرس گفت:

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#12 | Posted: 24 Jul 2013 19:52




-درست آمدين،اين آدرس همين كوچه است.حالا شما منزل كي رو مي خواستيد؟
-آقاي معيني.
طناز حرفم را اصلاح كرد و گفت:
-معيني فر.
چشم غره اي به طناز رفتم و جمله مرد،منو متوجه خودش كرد.
-تعجب كردم،آخه چندين سال اقوام شهيد معيني اين طرفها نمي يان...پس شما خواهر زاده آقاي معيني فر هستيد،چه عجب ما به اين مرد كس و كار ديديم.بگذريم،حالا شما چي مي خوايد؟
-خدمتتون عرض كرديم،شما مي دونيد منزلشون كجاست؟
-بله داخل كوچه از طرف خونه هاي شمالي،در مشكيه...ديدم يكساعته داريد كوچه رو نگاه مي كنيد،خوب دختر جان زودتر مي آمدي مي پرسيدي اين همه معطل نشيد.
-خيلي ممنون آقا،خدانگهدار.
مي دانستم بيشتر ماندن ما مصادفه با پرچونگي اين آقا،منتظر طناز نماندم و از مغازه خارج شدم.طناز خودش رو به من رساند گفت:
-اين آقاهه...
-هيس داخل ماشين حرف بزن.
روي صندلي خودم را رها كردم،طناز متعجب منو نگاه مي كرد.
-چيه؟چرا نگام مي كني،حركت كن برو جلو خونه اي كه گفت.
-چكار كنم؟...چرا؟...بريم چيكار كنيم.
-گفتم حركت كن،اين مردك فضول داره نگاه مي كنه.
-خب،چرا حرص مي خوري.
-متوجه نشدي از وقتي اينجا ايستاده بوديم،اين آقا نگاهمون مي كرد.
-آره،اما از حرفاش سر در نياوردم.
-من هم گيج شدم.
-حالا ما با معيني فر طرف هستيم يا معني.
-نگهدار.
-چرا؟
-من براي هر حرفم بايد توضيح بدم.
-باشه برو ببينم چيكار مي كني.
جلوي در ايستادم و وانمود كردم دارم با آيفون حرف مي زنم،بعد دوباره سوار شدم و به طناز گفتم:
-برو خونه..
-اگر دعوام نمي كني يك توضيح به من بدهكاري.
-اون آقاي فضول تمام حواسش به ما بود و فكر مي كنم مشكوك شده بود،نمي خواستم سؤال انگيز باشيم.
-بابا كاراگاه!
-طناز حرفاي اين مرد منو به فكر انداخت،بايد اون كسي كه پدر رو بدبخت كرد پيدا كنيم...فكر مي كنم اون آدمي كه من ديدم اون كسي كه ما مي خوايم نباشه.
-ولي آدرس درست بود.
-آره درست بود اما يك جاي كار مي لنگه،بايد مطمئن شد...يك كار از تو بخوام انجام مي دي.
-آره،هركاري بخواي انجام مي دم بگو چكار كنم.
-تنها كسي كه مي تونه جواب سؤالهاي منو بده آقاي ممدوح،اما مطمئنم به من جواب نمي ده.
-يك نفر ديگه هم هست.
-كي؟
-منشي شركت خواهر زاده عفت خانم بود،درسته.
طناز را بغل كردم و گونه اش را محكم بوسيدم.
-برو اونطرف،نمي بيني دارم رانندگي مي كنم.
-چكار كنم زيادي زوق زده شدم،پس جمع آوري اطلاعات با تو.
-و كار سركار چيه؟
-گدايي.
-چي!
اگر بگم چشمان طناز چهار تا شد دروغ نگفتم،بقدري شوكه شده بود كه فراموش كرد داره رانندگي مي كنه.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#13 | Posted: 24 Jul 2013 19:53




-چكار مي كني،نكشي منو،جلو رو نگاه كن.
-يكبار ديگه بگو.
-گفتم نكشي منو.
-نه،قبلش چي گفتي؟
-چيزي نگفتم...ها گفتم مي خوام برم گدايي.
طناز كنار خيابان توقف كرد و كاملا به طرفم چرخيد.
-تو حالت خوبه؟سرت ضربه نخورده،بهتر يك دكتر معاينت كنه.
-نه حالم خوبه،حركت كن تا توضيح بدم...ببين بهترين راه براي اطمينان از اينكه اون خونه،همون جايي كه ما دنبالشيم اينه،در ضمن من بايد افراد اون خونه رو شناسايي كنم.
-اگر كسي از آشناها تو رو ببينه آبرويي براي ما نمي مونه.
-خيالت راحت،كسي منو نمي شناسه.
-با اون سوپري فضول چيكار مي كني؟اون تو رو ديده،مي شناستت.
-براي اون هم فكري كردم.
-با اين لباساي مارك دار مي خواي بري گدايي.
-نه يك قواره چادري براي عفت خانم مي خريم و چادرش رو مي گيريم،چند جاي اونو سوراخ مي كنيم بعد وصله مي زنيم.
-فكر همه جا رو كردي.
-اي بگي نگي تا ببينم چي پيش مي ياد.
طناز ديگه سؤالي نكرد و بي حرف به روبرو خيره شد،من هم به سكوتش احترام گذاشتم و به تصميمي كه داشتم انديشيدم
خودم رو روي صندلي ماشين انداختم و گفتم:
-آخ مردم از گرما.
-چيزي خوردي؟
-نه،دارم از گشنگي و تشنگي ميميرم.وقتي اس ام اس زدي رسيدي،نمي دونم چطور تا اين كوچه اومدم.
-برات ساندويچ و دلستر خريدم.
-آخ فداي خواهر گلم بشم.
-حالا اين همه عذاب،سودي هم داشت؟
-تا من مي خورم تو گزارش بده،بعد من مي گم.
-بايد عرض كنم اين چند روزه سركار بوديم.
فكم ديگه قدرت جويدن نداشت و مات طناز را نگاه كردم،نيم نگاهي به من انداخت و گفت:
-امروز رفتم به آدرسي كه عفت خانم داده بود،شركت خوبي بود و خوشحال شدم بيكار نمونده.
-مي شه حاشيه نري.
-خانم مجيدي گفت،آقاي معيني فر حدود پنجاه و نه سال يا شصت سال داره.
-بگم چي نشي با اين حرف زدنت،تا مرز سكته رفتم،خب ديگه چي گفت؟
-مگه چي گفتم،تو گفته بودي يارو جوونه.
-ديگه چي گفت؟
-گفت،معيني فر يه آدم كوتوله و خپله كه موهاش رو مثل دم موش پشت سرش مي بنده.گفت،يه خال بزرگ هم كنار بينيش هست و از همه مهم تر گفت كه معيني فر از اون پدرسوخته هاي روزگاره و به هيچ بني بشري رهم نمي كنه.يك آدم به تمام معنا پدرسوخته و چشم چرون،در يك كلام خانم بازه.
-پس درست اومدم...اين مشخصات با آدمي كه امروز ديدم جوره.
-مي شه بگي امروز چي ديدي.
-اول يكي از اين همكاراي منو پيدا كن،از اين گدا آهني ها.
-گدا آهني چيه؟
-آي كيو،صندوق صدقات.
-حالا بشمار ببينم چقدر كاسب بودي،اگر مي صرفه از فردا همكارت بشم.
وقتي پولها را شماردم و به طناز گفتم،سوتي زد و گفت:
-نه بابا مايه دار،درآمدت خوب بوده،اگر بياي سر چهارراه دوبل مي شه ها.
-به جاي مسخره بازي يه صندوق صدقات پيدا كن.
-بيا اين هم صندوق صدقات.
حق با طناز بود و پول زيادي جمع شده بود،با يك حساب سرانگشتي مي شد گفت در آخر ماه از پايه حقوق من زياد تر هم مي شد.از حرفهاي طناز خنده ام گرفت،وقتي دوباره سوار شدم گفت:
-حالا تعريف كن.
-امروز صبح يه خانم رفت نون خريد و بعد حدود هشت و نيم يه پسر ريشو كه بهش مي خورد مذهبي باشه اومد بيرون،ساعت ده اين آقايي كه مشخصاتشو دادي به همراه همون پسري كه تعقيبش كردم و از اولي كوچكتر بود،بعد هم سر ظهر يه پسر ديگه اومد بيرون از اين جوجه قرتي ها هفت رنگ فشن.
-چه آش شعله قلم كاري.
-از اون باباهه،همچين بچه هايي بعيد نيست.
-نقشه بعديت چيه؟
-مي گم به شرطي كه جيغ و داد راه نندازي.
-اين روزها بقدري حرفها و كارهاي عجيب غريب از تو شنيدم و ديدم كه اگر بگي مي خوام برم زن طرف بشم تعجب نمي كنم.
-اين هم بد فكري نيست.
-چي چي بد فكري نيست،تو غلط مي كني.
-هاي مؤدب باش،بزرگي گفتن كوچيكي گفتن.
-دو سال ديگه فاصله نيست كه بخواي ادعاي بزرگتري كني.
-نه،خيال ندارم برم زن اون مرد بدتركيب بشم.
-نكنه مي خواي با پسراي يارو دوست بشي،خالا اون ريشو يا اون فشنه،بذار خودم حدس بزنم اون ريشو رو نمي شه از راه بدرش كني اما اين فشنه از راه بدر شده خدايي هست و مي مونه اون پسر كه همراه پدر بود،نه فكر بدي نيست اون حتما از اسرار پدرش خبر داره.
-كاراگاه گجت اگر حدسياتت تمام شد بگم.
-بفرما،نگو كه اشتباه حدس زدم.
-اشتباه حدس زدي اما فكر بدي نيست...البته هيچ كس به اندازه يك مستخدم نمي تونه كل خونه رو بررسي كنه،هم با اهالي خونه دوست بشه هم از اسرار خونه سر در بياره.
-نگو كه مي خواي...
-آره چه ايرادي داره،كمي تجربه بدست ميارم.
-تو يك احمق به تمام معنايي.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#14 | Posted: 24 Jul 2013 19:54




از ماشين پياده شد و بي اعتنا به من به طرف آسانسور رفت،پياده شدم و گفتم:
-حداقل در اين ابوطيارت رو قفل كن.
دستش را بالا آورد و دزدگير را زد،به قدم هايم سرعت دادم نمي خواستم كسي از اهالي مجتمع منو با ان سرووضع ببيند،قبل از بسته شدن در آسانسور خودم را به داخلش انداختم.
-حالا چرا قهر مي كني؟
-چرا قهر مي كنم!؟...هوم چه سؤال مسخره اي،اين چند روز هر كاري خواستي كردي و هر سازي زدي با تو رقصيدم اما تو ديگه داري شورش رو در آري.من ديگه نيستم و مطمئن باش نمي ذارم تو هم هر كاري مي خواي انجام بدي،خانم مي خواد مستخدم بشه....بابا،ما اگر اون ارثيه خانوادگي رو نخوايم كي رو بايد ببينيم.
-ببين طناز اگر نمي خواي كمك كني بگو،ولي ادا در نيار.شايد براي تو مهم نباشه و بخواي از اون ارثيه بگذري اما من نمي تونم،من اگر بشه از اون مي گذرم اما به شرطي كه اون پيرمرد خرفت رو زجركش كنم.مي دوني چرا زماني كه تو براي پدر ضجه مي زدي من ساكت نگاهت مي كردم،چون نمي خواستم داغم سرد بشه و آتش كينه تو دلم خاموش بشه.
-طنين اينطور حرف نزن،مي ترسم...اين تو نيستي طنين،اگر اين انتقام به نابودي خودت بكشه چي.
-برام مهم نيست.
-اگر يكي از آشناها تو رو ببينه چي؟اگر شناخته بشي چي؟مي دوني آبرويي براي ما نمي مونه.
-حواسم رو جمع مي كنم.
ملودي داخل آسانسور شماره طبقه رو اعلام كرد و هردو ساكت و مغموم وارد آپارتمان شديم،قبل از اينكه تابان يا مامان منو ببينند خودم را داخل حمام انداختم و در مقابل فراخوان طناز براي شام با گفتن خسته ام به تخت خواب پناه بردم.خودم از عاقبت اين كار وحشت داشتم اما حرفهاي طناز به وحشتم بيشتر دامن زد.
شب از نيمه گذشته بود،اما من در جاي خودم غلت مي زدم و خبري از خواب نبود.از نواختن ساعت داخل هال فهميدم ساعت چهار و نيم شبه،از جايم بلند شدم و پرده را كنار زدم،مهتاب اتاق را روشن كرده بود.به چهره طناز نگاه كردم،حرفهايش مرتب در مغزم زنگ مي زد.سرم را به شيشه چسباندم و به قرص كامل خيره شدم.از وقتي كه به ياد دارم لجباز بودم و هرچه را كه مي خواستم،چه منطقي بود چه نبود به دست مي آوردم.از عاقبت اين كار مي ترسيدم اما شهامت نداشتم شكست را بپذيرم و عقب بكشم،من اين كار را شروع كرده بودم و بايد آن را تا اخر دنبال مي كردم.با طلوع خورشيد،چشمانم در سياهي خواب فرو رفت.
-طنين بيدار شو.
-طناز بذار بخوابم،ديشب تا صبح بيدار بودم.
-من هم نمي خواستم بيدارت كنم اما مرجان آمده.
خواب آلود به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
-باشه برو،آمدم.
دوباره چشمانم را روي هم گذاشتم اما خواب نازم زائل شده بود،خموده از روي تخت بلند شدم و از اتاق بيرون آمدم.
-خانم شش ماه مرخصي گرفتن خواب جا كنند.
-بذار صورتم رو بشورم،مي دونم چيكارت كنم،تو مگه كار و زندگي نداري مزاحم مي شي.
منتظر جواب مرجان نشدم و در دستشويي را پشت سرم بستم و در آينه به چهره ام نگاه كردم،بي خوابي ديشب وحشتناكم كرده بود.چند مشت آب سرد به صورتم زدم و از آينه به صورتم نگاه كردم،چشمانم قرمز و خواب آلود بود.با حرص خمير دندان را روي مسواك كشيدم و خشمم را روي دندانهايم خالي كردم.وقتي روبروي مرجان نشستم با لبخند شيطنت آميزي گفت:
-حالا شدي دختر خوب اما كوچولو،يه دختر خوب بايد سحرخيز باشه نه تا لنگ ظهر بخوابه.
-اون گراهام بل بدبخت يه اختراع كرده تا آدم هاي وقت نشناسي مثل تو،مزاحم آدم محترمي مثل من نشن.
-نه بابا نمرديم و ادم محترم هم ديديم،آدم ناحسابي تشكر نخواستيم نبايد با همون اختراع گراهام بل حالي از ما بپرسي.
-بخدا وقت نداشتم.
-از دردسترس نبودنت معلوم بود،ناقلا نكنه خبري هست و ما خبر نداريم.ببينم ين ارسياي بدبخت،تو آب نمك بود و ما خبر نداشتيم.
-من كي اين ارسيا خان شما رو اميدوار كردم كه شما حالا طلبكار شدي.
-نه...حالا بيخيال ارسيا،نگفتي خبري هست.
-نه،تو هم شيرين مي زني هنوز چهلم پدرم نشده.
-اما از توهيچ كاري بعيد نيست.
-خوبه اين ارسيا فقط همكار شوهرته،اگر داداش يا بچه ات بود چيكار مي كردي.
-زبونت رو گاز بگير،به من مي ياد بچه اي به سن ارسيا داشته باشم.در ضمن ارسيا همكار من و دوست صميمي شوهرم،اگر مي بيني جوس مي زنم براي اينكه دوست ندارم شوهرم با مجردها بگرده و تو دوست خوبم اين موقعيت رو از دست بدي.
-تو نمي خواد دلت شور منو بزنه،برو يكي ديگه رو پيدا كن تا دوست شوهر جونت رو از تجرد دربياره.
-من از خدامه،اما چيكار كنم گلوي طرف پيش توي تحفه گير كرده.
-تو هم از اين موقعيت استفاده كن و بگو نيازي شوهر كرده،الان هم مرخصي گرفته تا با همسرش بره ماه عسل.
-كي شش ماه رفته ماه عسل،تو هم بچه گول مي زني،تازه طرف نمي گه اين دختر هنوز چهل پدرش نشده رفت شوهر كرد.
-اگر مثل تو شيرين بزنه،باور مي كنه.
-ببينم به قيافه من مياد كم عقل باشم؟
-كم نه.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#15 | Posted: 24 Jul 2013 19:55 | Edited By: andishmand




با شنيدن طداي خنده طناز نتوانستم خودم را كنترل كنم و همراه با او زدم زير خنده،مرجان هم كه ژست ادم هاي دلخور را به خودش گرفته بود نتوانست بيشتر از اين ظاهرش را حفظ كند.
-مسخره بازي بسه،بگو چه مي كني.
-از سر بيكاري سر چهارراه گدايي كي كنم.
-گمشو مسخره!
-زاست مي گم باور نداري،از صد و هجده بپرس.
-نه،جدي جدي تو عالم هپروتي.
-از من گفتن،پس فردا منو سر چهارراه ديدي نگي نگفتم.اگر تو هم بخواي مي تونم برات سرقفلي يكي از پاركها رو بگيرم،به جان مرجان درآمدش خيلي خوبه و حتي پايه حقوقش از حقوق من و تو بيشتره.
-قربونت همين كه صنف گدايان تو رو پذيرفته كافيه بايد ازشون سپاشگذار هم باشم،ديگه براي من دلسوزي نكن.
-پس فردا اگر قطب سرمايه داري آسيا شدم گلايه نكني.
-نه ما بخيل نيستيم...حالا بيخيال اين چرت و پرت ها،آمدم بگم فردا شب با ارسيا و بهروز مي آم دنبالت بريم بيرون.بقول بهروز بهتر تو و فواد رودررو حرفهاتون رو بزنيد،من هم از واسطه بازي خسته شدم.
-اولا كسي دعوتت نكرده بود واسطه بشي،دوما من حرفي ندارم كه بخوام رودررو با ارسيا بزنم،اون از طريق تو پيغام فرستاد من هم از طريق تو جواب دادم ديگه چيزي نمونده.سوما با كمال ادب درخواست شما و بهروز خان رو رد مي كنم.
-تو غلط مي كني برنامه ما رو خراب كني،شوهر بهتر از ارسيا كجا مي خواي پيدا كني.
-واي واي چه تبليغاتي،ببين از ارسيا چقدر گرفتي اينقدر داري براش مايه ميذاري.
-ارسيا برام مثل برادر مي مونه و نمي خوام حروم بشه.
-پس منو براي ارسيا لقمه نگير اصلا مي دوني چيه،من به كس ديگه اي علاقه دارم پس ديگه حرف اضافه نرن.
احساس دل ضعفه مي كردم براي همين گفتم:
-از بس فك زدي انرژي منو به هدر دادي،من رفتم صبحانه بخورم ميل نداري.
-نه برو،الهي كوفتت بشه اينقدر منو حرص ندي.
-به كوري چشم بخيل،گواراي وجودم مي شه.
در يخچال را باز كردم و از بالا به پايين نگاه كردم،هرچه را كه انتخاب مي كردم براي خوردن ميلي در وجودم احساس نمي كردم.در يخچال را بستم و چشمم به قابلمه روي گاز افتاد،درش را باز كردم خورست قورمه سبزي در خال قل قل خوردن بود.ترجيح دادم تا وقت ناهار صبر كنم و به هال برگشتم،طناز با مرجان در حال پچ پچ كردن بودن.از دال ظرف كريستال وسط ميز يك موز برداشتم و در حال پوست كندن آن گفتم:
-اي مرجان مارمولك طناز رو گمراه نكني،نكنه اين ساده رو براي ارسيا حونت لقمه گرفتي اما از حالا بگم من اجازه نمي دم پس زحمت نكش.
چيه حسودي مي كني يه همچين تيكه اي گير طناز بياد.
-نه،نمي خوام خواهرم بدبخت شه.
-دست شما درد نكنه،يعني من اينقدر بدجنسم كه بخوام با زندگي كسي بازي كنم.
-قابلي نداشت بايد بگم از تو،توطئه گر هرچي بخواي برمياد.
-خيلي بدي طنين.
-ناراحت شدي؟اشكال نداره از وقتي كه اومدي داري رو اعصاب من پياده روي مي كني يك كم هم ما حالگيري كرديم،حالا چي مي گفتين.
-مرجان اعتقاد داره حالا كه مي خوام ترجمه كنم بهتر در كنار متوني كه از دارالترجمه مي گيرم يه كتاب هم ترجمه كنم.
-بد فكري نيست اما من متعجبم اين فكر چطور به مغز مرجان افتاد.
-چطور؟
-چون از مغز كوچيك تو بعيد.
-طنين بخدا...
-چيه برخورد؟خب عزيزم جاخالي مي دادي.
-اصلا فكر مي كنم طنين اينجا نيست...طناز اين دختر ديوونه چرا شش ماه مرخصي گرفته؟
-مي خواستم ببينم فضول كيه.
مرجان با خونسردي پايش را روي پاي ديگرش انداخت و شربتش را هم زد،بعد شروع به خوردن كرد و ادامه داد:
-طناز نگفتي چرا؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#16 | Posted: 24 Jul 2013 19:57




ليوان شربتم را برداشتم،طناز با لبخند منو نگاه كرد و گفت:نمي دونم از خودش بپرس.
شربت را نوشيدم و گفتم:
-عرض كردم،مي خواستم ببينم فضول كيه.
-حالا كه فهميدي فضولم بگو ديگه.
-تو كه گفتي با من حرف نمي زني.
-حرفم رو پس مي گيرم.
-حالا شدي دختر خوب،بعد از فوت پدر كمي كارها بهم پيچيده و نياز به زمان داره تا به وضع عادي برگرده،بعد هم بيماري مامان،خودت شرايط كاري رو مي دوني و كنار آمدن با همه اين اتفاقات زمان نياز داره.تو بگو چه خبر،بچه ها چه مي كنند؟
-مثل هميشه،چيز جديدي نيست جز نبودن تو...من ديگه بايد برم.
از جايش بلند شد،در حال مرتب كردن روسريش بود كه گفتم:
-كجا،ناهار باش.
-مرسي مي خوتم برم خونه مامان منتظرمه،ديدم خونه شما تو مسيرم بود گفتم يه سري بزنم.
-منو بگو،گفتم دلت برام تنگ شده اومدي ديدنم.
-براي همين خيلي گرم از من پذيرايي كردي،براي دلخوشي حتي به يك سؤالم درست جواب ندادي.
-چون سؤالات بي ربط بود.
-جواب نخواستيم،اما اندازه يك سر سوزن معرفت داشته باش و يك سر به من بزن.
-باشه.
مرجان در حال بستن بند كفشش گفت:
-فدات شم طناز جان،خوشحال شدم ديدمت...از ديدن قيافه برزخي تو هم،اي تا حدودي خوشحال شدم.
-اما من اصلا خوشحال نشدم.
-خداحافظ مسخره.
مرجان منتظر آسانسود ايستاده بود و براي ما شكلك در مي آورد،در دل از خدا خواستم يكي از همسايه ها بيرون بياد و او را ببيند،آخ كه چه حالي مي داد خجالت كشيدن او...اما او خوش شانس تر از اين حرف ها بود.با رفتن او در آپارتمان را بستم و به آن تكيه دادم،دلم هواي كارم را كرده بود اما وقتي ياد هدفم افتادم در دلم غوغايي به پا شد.يعني آخر اين كار چه مي شد،اگر موفق نمي شدم چي،پاي آبروي خانواده ام در ميان بود.
-طنين،حواست كجاست؟
به طناز نگاه كردم داشت ميز را جمع مي كرد،گفتم:
-هيچ جا...تابان كجاست؟
-معلومه،كجاست؟
يك خيار از داخل ظرف برداشتم و گفتم:
-اينطوري نمي شه،بايد براي تابستان تابان فكري كرد...اون نمكدون و بده.
-منو با تابان سرشاخ نكن،هر كاري مي خواي بكني خودت تنهايي انجام مي دي.
-اول بايد مسئله معيني فر را جور كنم بعد.
-تصميمت قطعيه؟
-آره.
-با اين لباس هاي مد روز مي خواي بري مستخدمي.
-نه فكرشو كردم،تا ناهارت حاضر مي شه من برم پيش مامان. از داخل آيينه خودم را برانداز كردم،از اين لباسهاي استوك بيزار هستم.با اينكه بارها آن را در آب جوشانده بوديم اما باز هم بوي نامطبوع آن آزارم مي داد و حركت ميكروبها را روي پوستم احساس مي كردم و مور مور مي شدم،اسپري را برداشتم و روي خودم خالي كردم.
-چه خبرته؟داري سم پاشي مي كني.
-طناز به خدا هنوز بو مي ده.
-لوس نشو ديگه عمرابو بده،تو حساس شدي.
-بيا بو كن،باور نداري.
-با اون اسپري كه تو روي خودت خالي كردي ديگه بويي نمي ده.
-حالا خوب هستم،ضايع نيست.
-بيست،عالي شدي اما...
-اما چي؟
-هيچي فقط كمي دلم شور مي زنه.
به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
-بريم ديگه دير شد.
-مستخدم با ساعت رادو،واي چه باكلاس.
-خوب شد گفتي وگرنه سوتي بدي بود،بريم دير شد.
با تدابير امنيتي دقيق طناز از آپارتمان تا ماشين را طي كرديم،خدا كمكمون كرد كسي ما رو نديد.در تمام طول مسير اضطراب يك لحظه هم رهايم نكرد،مرتب بند كيف را دور دستم مي پيچيدم و باز مي كردم تا صداي اعتراض طناز بلند شد.
-چه كار مي كني اين به اندازه كافي زوارش در رفته،اگر همين طور پيش بري ديگه چيزيش باقي نمي مونه.
-طناز دست خودم نيست،دارم مي ميرم.
-هنوز كه اتفاقي نيفتاده،مي تونيم برگرديم و همه چيزو فراموش كنيم.
-نه كاري كه شروع كردم بايد تمومش كنم.
-كجا شروع كردي!
-طناز دوباره شروع نكن،من تصميم گرفتم و بايد تا آخرش برم.
با طناز قرار گذاشته بودم چند تا كوچه اونطرفتر پياده ام كند و هر وقت خواست منتظرم باشد همان جا بايستد.نگاهي به سرتاسر كوچه انداختم و گفتم:
-طناز ديگه سفارش نكنم موبايلم خاموشه،كاري داشتي اس ام اس بزن باشه.
-چشم،چند بار مي گي...طنين،مراقب خودت باش.
به چشمان ميشي زيبايش زل زدم و همراه با نيمچه لبخندي گفتم:
-چشم،من ديگه رفتم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#17 | Posted: 25 Jul 2013 22:27




فصل چهارم
به سر كوچه رسيدم و خواستم به ساعتم نگاه كنم كه با جاي خاليش مواجه شدم،گوشي موبايل را از كيفم بيرون آوردم،بيست دقيقه اي بود كه از خانه بيرون آمده بود و طبق زمان بندي من بايد ديگه پيدايش مي شد.به سمت خيابان نگاه كردم و ديدمش،از سر آسودگي لبخندي زدم و با گام هاي شمرده به سمتش حركت كردم.با نزديك شدن به او قيافه اي مغموم به خود گرفتم و وقتي از كنارش مي گذشتم،تنه اي محكم به او زدم طوريكه تمام خريدهايش پخش پياده رو شد و با دستپاچگي ساختگي گفتم:
-واي ببخشيد خانم.
بعد شروع كردم به جمع كردن خريدش كه پخش زمين شده بود.
-حواست مجاست دختر جان.
-واقعا ببخشيد خانم،اصلا متوجه نشدم.
شرم داشتم به چهره اش نگاه كنم،به سرعت خريدهايش را جمع كردم و داخل سبد گذاشتم.
-خانم واقعا عذر مي خوام،نمي دونم با چه زبوني از شما معذرت خواهي كنم.
-عيبي نداره پيش مياد.
-بذاريد تا منزل كمكتون كنم،اينها خيلي سنگينند.
-نه دخترم،خودم مي برم.
-خواهش مي كنم،اينطوري از خجالتتون در ميام وگرنه تا چند روز عذاب وجدان دارم.
-حالا كه اصرار داري باشه.
سبد را از دستش گرفتم و با او همقدم شدم،با اينكه از قبل مي دونستم جوابش چيه اما گفتم:
-خونه تون در اين محله؟
-اي دختر جان اگر قرار بود من توي اين محل خونه اي داشته باشم كه با اين سن و سال...تو اينجا چه مي كني،به سر و وضعت نمي ياد بچه اين اطراف باشي.
خوشحال از كارساز بودن سليقه طناز،خودم را غمگين تر از قبل نشون دادم و گفتم:
-براي كار آمدم اينجا اما شرايطش براي من جور نبود،خونه اي براي كار كردن رفته بودم فقط يه آقاي تنها زندگي مي كرد،خودتون دنيا ديده ايد و مي دونيد چي مي گم.
-آره دخترم با اين سن و سال كم و بررويي كه تو داري،خوب كاري كردي قبول نكردي.
-اما...قبل از اينكه به شما بربخورم داشتم فكر مي كردم كه برگردم قبول كنم.
-واه چرا؟
-من به اين كار نياز دارم،خسته شدم از بس دنبال كار گشتم.هيچ جا بدون ضامن به من كار نمي دن،اما من بايد سركار برم و خرج خانواده ام رو بدم.
-مي فهمم چي مي گي دخترم،دركت مي كنم.
از اينكه به دروغ متوسل شده بودم و احساسات اين زن را به بازي گرفته بودم از خودم بدم مي آمد.بعد طي مسير كوتاهي گفت:
-شايد بتونم برات كاري كنم،البته اگر شانس يارت باشه و خانم امروز خوش اخلاق باشه.
-راست مي گيد،واقعا از شما ممنونم.
ته دلم شاد بود،خوب فيلم بازي كرده و تا اينجاي كار موفق شده بودم.چهره آدم سرخورده را به خودم گرفتم و ادامه دادم:
-حتي اگر خانم شما بداخلاق باشه و منو قبول نكنه،باز هم از شما به خاطر لطفتون متشكرم.
-اين چه حرفيه دخترم،تو هم مثل بچه خودم،اگر كاري از دستم بربياد حتما انجام مي دم.نمي دونم چرا از وقتي كه ديدمت مهرت به دلم نشسته.
-به خاطر دل مهربونتونه.
-از قيافه ات معلومه صبحانه نخوردي،بيا تا خانم از خواب بيدار شه چيزي بخور.
اصلا نفهميدم كي به خانه معيني فر رسيده بوديم،با نگاهي به نماي خانه دوباره اضطراب به دلم چنگ زد.نمي دانم در چهره ام چه ديد كه گفت:
-نگران نباش،خانم خيلي خوش اخلاقه.
تا خواستم دهان باز كنم و بهانه اي بياورم ادامه داد:
-خانم تا يك ساعت ديگع بيدار نمي شه و من هم همصحبتي ندارم،سمانه رفته مرخصي و من تنهام.
-سمانه؟
-آره،سمانه هم مثل من اينجا كار مي كنه،خواهرش تصادف كرده رفته شهرستان به اون برسه.راستي دختر جان،اسمت چيه؟
از قبل تصميم داشتم يك اسم مستعار به نام شهين بگم اما از دهانم پريد و گفتم:طنين.
-چه اسم قشنگي،اسم منم بانو.
وقتي به خودم آمدم پشت ميز نشسته بودم و بانو استكان چاي را به دستم مي داد،از بس مضطرب بودم نمي دونم چطور تا اونجا اومده بودم.نگاهم سرتاسر آشپزخانه را كاويد،جاي بزرگي بود و با سليقه چيده شده بود.استكان را بين داستانم نگه داشتم،با اينكه هوا به شدت گرم بود اما دستان سردم نيازمند گرما بود.
-تا تو صبحانه ات رو مي خوري،من هم صبحانه آقا رو بدم.
-آقا؟
-آره،پسر بزرگ خانم،جوان خوب و سحرخيزيه برعكس بقيه خانواده اش،حالا مي گم برات اما اول بايد صبحانه آقا رو بدم.
بانو با سيني بزرگي كه حاوي صبحانه بود رفت و منو آنجا تنها گذاشت،با نفس عميقي دوباره اطرافم را نگاه كردم و بعد خيره به استكان چاي شدم.چطور در اين زمانه بي رحم چنين آدم صاف و ساده اي پيدا مي شه كه با يه برخورد ساده با من دوست بشه و با اطمينان كردن به من آبرو و موقعيت كاريش رو بخطر بندازه،از خودم بيزار بودم كه از محبت او سواستفاده مي كنم.اصلا شايد اين يك تله باشد و بخواهند...با وحشت دوباره اطرافم را نگاه كردم و آهسته خودم را كمي كج كردم و نگاهي به بيرون انداختم،خانه در سكوت كامل بود.از فكري كه به ذهنم رسيده بود رعشه اي بر اندامم افتاد،ما هرچه نگاه كردم چيز مشكوكي نديدم.حرفهاي طناز در ذهنم زنگ مي زد،نه حالا طناز يه حرفي زد آدم هرچقدر هم نامرد باشه جلو زن و بچه اش كه كثافت كاري نمي كنه.صداي ديگه اي در ذهنم جوابم را داد،از كجا معلوم زن داشته باشه مگه در اين چند روز تو زني رو ديدي كه از خانه بيرون بياد.باز خودم جواب خودم را دادم و گفتم نديدم اما بانو مرتب مي گفت خانم خانم،اگر اين خونه بدون خانم بود بانو مرتب حرفشو نمي زد تازه اينطور كه بانو از خانمش مي گه رئيس خونه اونه.
با صداي بانو از جا پريدم.
-وا تو كه هنوز چيزي نخوردي،بده من اون چايي رو حتما سرد شده،بده عوضش كنم...ترسيدي.
-نه فقط كمي جا خوردم،داشتم...فكر مي كردم.
-غصه نخور خداي تو هم بزرگه،حالا يه چيزي بخور رنگ به رو ندارري،نگران نباش درسته كه خانم خيلي جديه اما مهربونه،پس فكرشو نكن...بيا مادر اين هم چاي تازه،بخور از خودت بگو.
-از خودم؟چي بگم.
-چند سالته؟چند كلاس سواد داري؟چند تا خواهر و برادر داري؟چه مي دونم مادر،از خودت بگو،هر چي دوست داري بگو.
-من 25 سالمه.
-انشاالله پير بشي،چقدر سواد داري؟
واز خدا جواب اين سؤالش رو چي بدم...فكر اين يكي رو نكردم...دلم را به دريا زدم و يك دروغ ديگه گفتم.
-ديپلمه هستم.
-اي مادر،چرا جويده جويده حرف مي زني ديگه خودت بقيه اش رو بگو.
-آخه بانو خانم چي بگم.
-بانو خانم نه فقط بگو بانو،از خانواده ات بگو.
-يك خواهر و برادر دارم.
-خدا ببخشه،خوب مادر،نامزدي...چيزي نداري.
-نه،هنوز برام زوده.
-وا مادر،من هم سن تو بودم دختر سومم رو داشتم نكنه دلت جايي گيره.
-نه،وقتي براي ازدواج ندارم.
-اي مادر اينها همه حرفه،وقتي قسمتت پيدا بشه ديگه اينكه وقت ندارم و كار دارم كشكه.
ديگه حرفي نداشتم اما بانو همچنان به لبهايم نگاه مي كرد و منتظر بود،براي فرار از سؤالهاي بعدي گفتم:
-شما چي بانو،بچه نداريد؟
-چرا مادر،سه تا دختر دارم يه پسر.دخترها رو عروس كردم رفتن سر خونه زندگيشون،يكيشون همين تهران شوهر كرده اما دو تا ديگه رو دادم به فاميل رفتن ولايتمون،پسرم هم سربازيه البته درس خونده و دانشگاه رفته.آقا گفته هروقت از سربازي آمد مي ذارمش تو شركت سركار،منتظرم اين چند ماه تمام بشه براش دستي بالا كنم.
از نگاه بانو به خودم خجالت كشيدم و سرم را پايين انداختم،صداي مردانه اي كه بانو را صدا مي زد مرا از اين مخمصه نجات داد.به بانو نگاه كردم،آهسته گفت:
-آقاست،الان برمي گردم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#18 | Posted: 25 Jul 2013 22:28




به آن صدا فكر مي كردم،چقدر صداي معيني فر برعكس ظاهرش جوان بود اما يادم آمد اين ساعت اون پسر ريشو بيرون مي رفت حتما اون كه بانو را صدا زده بود.خودم را به لقمه گرفتن سرگرم كردم تا دوباره بانو برگشت و گفت:
-تو نمي دوني چقدر اين پسر،آقاست.
-كي؟
-واي خدا مرگم بده يادم نبود كه تو نمي شناسيشون،منظورم پسر بزرگ خانمه.من فقط به اون مي گم آقا،حقا كه آقايي برازندشه.
-خانم شوهر ندارن؟
-چرا اسفنديار خان،احسان خان و فرزاد خان هم پسزهاي خانم هستند.
-معلومه خانم را خيلي دوست داريد؟
-آره من چهارده سال بيشتر نداشتم كه خونه پدر خانم شروع به كار كردم و بعد از ازدواج خانم آمدم توي اين خونه،اي جواني كجايي كه يادت بخير.حالا تو از خانواده ات بگو.
-خانواده ام...پدرم بنا بود و سر ساختماني كه كار مي كرد...از داربست افتاد و...ما يتيم شديم،مادرم هم بعد از اون حادثه كه براي پدرم اتفاق افتاد زمين گير شد و من هم كه بزرگترين بچه ام بايد خرج بقيه رادربيارم.
-آخي...خدا رحمت كنه پدرتو،مادرت هم شفا بده...واي امروز چقدر ساعت زود گذشت،برم براي خانم صبحانه ببرم و درباره تو باهاش صحبت كنم.
با اين حرف بانو،بند دلم پاره شد و وحشت تمام وجودم را تسخير كرد.سرم را پايين انداختم و چند نفس عميق بي صدا كشيدم،مرتب خودم رادلداري مي دادم و خدا خدا مي كردم كه قيافه ام براي خانم آشنا نباشد.طناز بگم خدا چيكارت كنه با اين نفوذ بد زدنت اما اين يك واقعيت بود.اصلا نفهميدم بانو كي رفت و كي برگشت اما وقتي به من گفت خانم مي خواهد منو ببينه،عزرائيل را نديده تا آخرت رفتم و برگشتم.با پاهايي لرزان با،بانو همراه شدم اصلا اميد نداشتم كه پاهاي مرتعشم تحمل وزنم را دشته باشد،وقتي از پله اي بالا مي رفتم فكر مي كردم پايم به پله بعدي نمي رسد و به پايين مي غلطم.به پشت سرم نگاه كردم،من اصلا اينجا چكار مي كردم بايد برگردم بايد بروم.از صداي دق الباب بانو از جا پريدم،بانو نگاهي به من كرد و لبش را به دندان گرفت و در حالي كه آهسته به پشت دستش مي كوبيد گفت:
-وا خدا مرگم بده اين چه رنگ و رويي كه تو داري،مادر مگه مي خوان سرت رو ببرند فقط چند تا سؤال ساده مي پرسند اينكه ترس نداره.
به سختي آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
-من الان...نمي تونم،فردا ميام خدمت خانم.
بانو دستم را گرفت و گفت:
-كجا،اگه الان بري يعني بي احترامي به خانم و خانم ديگه قبولت نمي كنه.
بانو بي اعتنا به حال من،منو با خود به درون اتاق برد.چشمان نگران من فقط يك چيز را مي ديد،زني كه روي تخت خواب دونفره بزرگي نشسته و نگاهم مي كرد،تاب نياوردم و سرم را پايين انداختم.قيافه اش برايم ناشناس بود پس او را قبلا نديده بودم،كمي آروم شدم و شنيدم كه به بانو امركرد صبحاه اش را ببرد و با رفتن بانو مانند طفلي شدم كه از مادرش دور مي ماند مثل آدم هاي دست و پا چلفتي عمل مي كردم.سرم را بالا گرفتم،خانم هم در حال نگاه كردن به من بود.وقتي نگاهم را متوجه خودش ديد گفت:
-بانو مي گه دنبال كار هستي.
مثل كسي كه جواب خود را مي دانست،منتظر پاسخ من نماند و ادامه داد:
-ما فعلا به مستخدم جديدي نياز نداريم اما چون اين درخواست از طرف بانوست استخدامت مي كنم.اينجا قانون خودش رو داره كه بانو همه رو به تو مي گه اما بايد گوشزد كنم كه من سه تا پسر مجرد دارم و جوصله عشق عاشقي بازي ندارم،پس سرت به كار خودت باشه.سؤالي نيست؟اگر داري بپرس.
در دل گفتم،من هم دل خوشي از خانواده ات ندارم كه بخوام عاشق پسزهايت بشم و بعد نگاه دقيق تري به بانو انداختم،با توجه به سنش جوان بود و اصلا به او نمي آمد پسرهايي به آن سن و سال داشته باشد.زير لب جواب منفي به سؤالش دادم و او ادامه داد:
-فردا يه فتوكپي از شناسنامه ات بيار،آدرس و شماره تلفنت رو هم داخل اون دفترچه بنويس.
به سمت كنسولي كه اشاره كرده بود رفتم و با دستاني لرزان آدرس خونه عفت خانم را نوشتم و با صدايي مرتعش گفتم:
-ما تلفن نداريم،شماره تلفن همسايه رو بنويسم؟
-بنويس.
از نوشتن كه فارغ شدم دوباره نگاهش كردم،گفتك
-ديگه كاري ندارم و مي توني بري اما فردا هشت صبح اينجا باش،جمعه ها تعطيلي به شرطي كه مهمون نداشته باشيم.در ضمن تمام وسايل مورد نيازت رو بيار چون مستخدمين اين خونه تمام وقت هستند.حالا برو به بانو بگو دو دست لباس مخصوص بهت بده،هميشه بايد براي كار توي اين خونه لباس مخصوص بپوشي و من روي اين نكته خيلي حساسم يادت باشه.ضامن تو بانو،پس براي اون پيرزن دردسر درست نكني.
-نه خيالتون راحت باشه خطايي نمي كنم،ممنون هستم كه به من كار دادين.
-بايد خوب كار كني تا اين كار رو از دست ندي،حالا برو.
به محض بستن در اتاق خواب نفسي آسوده كشيدم،حالا فتوكپي شناسنامه رو چيكار مي كردم،درسته كه خانم منو نشناخت و احتمال داره باز هم شانس بيارم و معيني فر منو نشناسه اما با ديدن فتوكپي شناسنامه حتما مي شناسه.
-چرا اينجا ايستادي،چي شد خانم قبول نكرد؟
هنوز پشت در اتاق خانم بودم،دستان بانو را در دست گرفتم و با ظاهري خوشحال گفتم:
-چرا از فردا ميام سركار اما باورم نمي شه...نمي دونم چطور از شما تشكر كنم.
-اين چه حرفيه بايد از خدا سپاسگذار باشي،حالا بيا بريم اگه خانم ببينه پشت در اتاقش ايستاديم ناراحت مي شن
-طنين،اين داد مي زنه دست كاري شده.
-نه تو خيلي وسواس داري،اين كجاش معلومه نادر شده ناصر.
-اومديم گفتن اصل شناسنامه رو بيار.
-اون وقت يه خاكي به سرم مي كنم،من ديگه سفارش نكنم خيالم راحت باشه.
-آره خيالت جمع جمع،مراقب خودت باش.
-شبها گوشيمو روشن مي كنم فقط برام sms بفرست،در صمن يادت نره به عفت خانم سفارش كني.
-واي چقدر مي گي،ساعت از هشت هم گذشت.
-من رفتم باي.
-طنين،مراقب اين معيني فر بزرگ باش خيلي پدرسوخته اس.
-تو هم مراقب خودت و مامان باش با تابان هم بحث نكن،باباي.
اين دو كوچه را به حالت نيمه دو طي كردم و دستم را روي زنگ گذاشتم،صداي معترض بانو را شنيدم كه قبل از باز كردن در از پشت آيفون آمد،از دير آمدنم شاكي بود.از پله هاي كوتاهي كه اطراف آن پر بود از بوته هاي شمشاد بالا آمدم و به صحن حياط رسيدم،در كنار پله هايي كه بالا آمدم سراشيبي پاركينگ بود كه به زير ساختمان مي رفت.در دو سوي حياط فضاي گلكاري بود كه در وسط گلكاري سمت چپ يك نورگير گنبدي شكل بود،حدس مي زدم استخر سرپوشيده باشد.از كنار صندلي ها گذشتم اطرافم را با كنجكاوي نگاه مي كردم،روز گذشته از شدت اضطراب هيچ چيز را نديده بودم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#19 | Posted: 25 Jul 2013 22:29




جلوي در ورودي به مرد جواني برخوردم كه موشكافانه داشت نگاهم مي كرد،از اينكه غافلگيرم كرده بود احساس مطبوعي نداشتم.ساكم را كمي در دستم جا به جا كردم و نفس محبوسم را همراه با سلام از سينه خارج كردم،او بي آنكه پاسخ سلامم را بدهد به بررسي خودش ادامه داد و من هم به تبعيت از او به نظاره اش پرداختم.با اينكه خودم قدي بلند دارم اما او بيست تا بيست و پنج سانتيمتر از من بلندتر بود با موهاي حالت دار مشكي و چشماني كشيده و خمار،بيني استخواني سر بالا،گونه هاي برجسته استخواني و پوست سفيد و ريش و سبيل آنكاد شده و شانه هايي ستبر و ورزيده و هيكلي كاملا ورزشي.پيراهن آستين كوتاه گوجه اي رنگ همراه با شلوار قهوه اي به تن داشت و كتش رو روي ساعد دست راست انداخته و كيف چرمي قهوه اي در دست چپش بود،بوي تلخ ادكلنش شامه ام را پر كرد.نمي دانم در نگاهش چه بود كه دلم را به وحشت مي انداخت،يك تاي ابروي خوش حالتش را بالا برد و پرسيد:
-سركار خانم،امرتون؟
-من،من ديروز استخدام شدم.
-پس مستخدم جديدي؟
منتظر جواب من نشد،كيفش را روي زمين گذاشت و به ساعت مچيش نگاه كرد و ادامه داد:
-مستخدمين بايد ساعت هشت اينجا باشن،شما نيم ساعته تاخير داريد.
-متاسفم،ديگه تكرار نمي شه.
-بفرماييد.به او اشاره كردم و گفتم:
-اجازه مي دين رد شم.
-در ورودي مستخدمين،در آشپزخانه ست.بفرماييد سمت راستتون،بعد از پيچيدن در كناري ساختمون رو مي بينيد.
به سمت مسيري كه اشاره كرده بود راه افتادم،دلم مي خواست دهانم را باز مي كردم و هر آنچه كه لياقتش را داشت بهش مي گفتم.فكر كرده بود كيه؟هركس ندونه،من كه خوب مي دونم اون معيني فر نامرد اين دك و پز رو از كجا آورده،پسره از خود متشكر براي من كلاس مي ذاره و درس وقت شناسي مي ده.وقتي از پيچ مي گذشتم براي آخرين بار نگاهش كردم داشت نگاهم مي كرد،وقتي ديد مچش را گرفتم جهت نگاهش را تغيير داد.از در آشپزخانه وارد شدم،بانو داشت تر و فرز صبحانه آمادي مي كرد كه با نيم نگاهي به سمتم گفت:
-كم كم داشتم نگران مي شدم،نمي دونستم از در تا ساختمون اينقدر فاصله ست.
-سلام،داشتم مي اومدم داخل به يه آقا بر خوردم و مجبور شدم به بازجويي ايشون جواب بدم.
-عليك سلام،به آقا جامي يا آقا احسان.
-نمي دونم يه آقاي ريشو بود.
-خب اون آقا حامي،يه لحظه فكر كردم آقا احسان برگشتن.
-آقا احسان؟ايشون بيرون هستن؟
-آره اسفنديار خان رو بردن فرودگاه،اسفنديار خان مي خواستن برن آنتاليا...يا انتاليا...نمي دونستم همچين اسمي داشت،اصلا يه كلوم تركيه.
زير لب گفتم:
-آنتاليا.
-آره هميني كه گفتي اسمشه،خب اين پسره هرجا باشه ديگه باد سر و كلش پيدا بشه.صبحانه اش رو آماده كن،من صبحانه خانم رو مي برم.
بانو آنقدر سرگرم كارش بود كه نديد چگونه روي صندلي ولو شدم.اين مردك رفته مسافرت،خدايا چقدر من بدشانسم،نه اتفاقي نيفتاده اون برمي گرده.
-وا تو كه هنور نشستي،آقا احسان اومده و تو صبحانه اش رو آماده نكردي.طنين اينطور كار كردن تو بدرد نمي خوره،زود صبحانه آقا احسان رو حاضر كن ببر سالن غذاخوري.
-چشم بانو.
با رفتن مجدد بانو،مخلفات صبحانه را داخل سيني گذاشتم و جلو در آشپزخانه مردد ايستادم.جواني كه قبلا همراه معيني فر ديده بودم،در حالي كه داشت از پله ها پايين مي آمد و آستين پيراهنش را تا مي زد نگاهش به من افتاد و بعد از يك نگاه كوتاه به كارش ادامه داد.دوباره به اطرافم نگاه كردم،اما نمي دونستم بايد به كدوم طرف برم.
-بهت نمي ياد مستخدم باشي اما سيني دستت چيز ديگه اي مي گه،مي تونم كمكت كنم.
-حدستون درسته،من ديروز استخدام شدم...لطف كنيد منو به سمت سالن غذاخوري راهنمايي كنيد.
-مستخدم جديد؟پس چرا لباس مخصوص نپوشيدي،مامان ببينه عصباني مي شه.
-بانو مهلت نداد لطفا منو راهنماييم كنيد،اين سيني خيلي سنگينه.
-بله از اين سمت.
با راهنمايي او وارد سالن غذاخوري شدم و سيني را روي ميز گذاشتم،دوباره منو مخاطب قرار داد و گفت:
-ما بهم معرفي نشديم،من احسان هستم شما؟
-طنين.
-خب طنين،بهتر تا مامان نديدتت لباست رو تغيير بدي.
ميز صبحانه را چيدم و گفتم:
-امري نيست؟
-نه مي توني بري.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#20 | Posted: 25 Jul 2013 22:29




به آشپزخانه برگشتم . ساكم را برداشتم اما كجا مي رفتم و لباسم را عوض مي كردم،روي صندلي نشستم و ساك دستي را كنار پايم گذاشتم.بانو سيني به دست وارد شد و با ديدن من گفت:
-صبحانه آقا احسان رو بردي؟
-بله بانو،من وسايلم رو كجا بايد بزارم آخه هنوز لباسم رو عوض نكردم و خانم ببينه ناراحت مي شه.
-اي واي،ببين با دير اومدنت همه كارهات بهم ريخته،بيا بريم اتاقتو نشونت بدم.
همين طور كه به همراه بانو مي رفتم به حرفهايش گوش مي دادم.
-اين اتاق رو با سمانه شريكي،بعد از اينكه لباست رو عوض كردي بيا تا همه جاي خونه رو نشونت بدم.حواست باشه من به خانم نگفتم دير اومدي،خودتو لو ندي.
-آقا حامي چي؟ايشون ديدن من دير اومدم.
-از بابت آقا خيالت راحت باشه.در دل گفتم اتفاقا بايد از بابت آقا حامي نگران باشم،پسره از خود متشكر حتما به گوش مامان جون مي رسونه.همچين منو صبح بازخواست كرد كه نگو،تو اولين برخورد طوري نگاهم مي كرد مثل اينكه ازم طلب داره.
-اين تخت مال تو و اون يكي هم مال سمانه،اين چند شب تنهايي نمي ترسي كه.
-نه ترسو نيستم...سمانه كي مياد؟
-فكر كنم تا دو سه روز ديگه سر و كله اش پيدا بشه...تو هم زود لباستو عوض كن بيا،ساكتو بذار توي اون كمد،اگر سؤالي نداري من برم.
-نه،ممنون.
بانو با گفتن زود بياي خوابت نبره،منو تنها گذاشت.به اطرافم نگاه كردم،يك اتاف دوازده متري با دو تخت ساده يكنفره،يك كمد ديواري دودر،يك پنجري بزرگ كه پرده حرير سفيد ساده و مخمل سبز به روي آن آويخته بودن.از داخل ساكم،روپوش سرمه اي بيرون آوردم و پوشيدم و جوراب شلواري مشكي را به پا كردم و روسري نخي سفيد را سر كردم و دو گوشه آن را پشت گردنم رد كردم و نباله آن را بروي شانه هايم رها كردم،پيشبند سفيد را هم روي روپوشم بستم و صندل مشكي را بپا كردم و در مقابل آينه قدي بي قاب كه به ديوار پيچ شده بود ايستادم،مقداري از موهايم از جلوي روسري بيرون زده بود كه آن را مرتب كردم و نگاهي به سر تا پايم انداختم.اگر پيشنهاد طناز و دستان هنرمند عفت خانم نبود من الان در اين لباس گم مي شدم،اما عفت خانم دقيقا آن را غالب تنم كرده بود،همراه با پوزخندي از آينه دل كندم.من،طنين نيازي به عنوان خدمتكار در خانه قاتل پدرم خوش خدمتي مي كردم،خون داغي به مغزم هجوم برد،دلم مي خواست تمام ساكنان اين خونه رو به آتيش بكشم.چند نفس عميق كشيدم و آرامشم را دوباره به دست آوردم،نه بهترين راه اينكه مثل زالو آهسته آهسته خونشون رو بمكم.هرچه تنها مي ماندم اين افكار مزاحم بيشتر آزارم مي داد،اتاق را ترك كردم و بانو را در آشپزخانه يافتم.در حال پختن ناهار بود،با ديدن من گفت:
-چقدر طولش دادي،بيا بيا اين پيازها رو پوست بگير.
اشكريزان پيازها رو پوست كندم،صدايي جز صداي جليز و ولز گوشت در حال سرخ شدن نمي آمد.
-واي واي چه اشكي،بده من اون پياز.
-بانو...بانو.
صداي خانم بودكه از سالن مي آمد،انو رو به من گفت:
-هواي اين پيازها رو داشته باش نسوزه.
صداي خانم از سالن مي آمد كه داشت به بانو سفارش مي كرد،بعذ شنيدم سراغ منو گرفت و بانو خبر آمدنم را داد.خانم با اينكه صدايش را پايين آورده بوداما شنيدم كه گفت هواي دختره رو داشته باش چون نمي دونيم چطور آدميه،صداي بانو آمد كه به او اطمينان مي داد.فكر مي كنم نزديك در آشپزخانه بودن كه صدايشان چنين واضح مي آمد،در دل گفتم شوهر خودت سردسته راهزن هاست.به من شك داره،من آنقدر چشم دلم سيره كه به مال كسي چشم ندارم فقط آنچه كه حق من و خانواده ام هست و شوهر نامردت دزديده مي خوام،اموال حرومت باشه براي تو اون پسراي هفت رنگت.داشتم پيازهاي طلايي شده را از روغن داغ خارج مي كردم كه بانو آمد.
-ولش كن بقيه غذا رو من خودم درست مي كنم،تو هم دو تا چايي بريز تا من هم خورشت رو رديف كنم بعد بشينبم تقسيم كار.
بي حرف كاري كه بانو از من خواسته بود انجام دادم و پشت ميز نشستم منتظر بانو،او بعد از فارغ شدن از كارش روبروي من نشست و در حالي كه چايش را جرعه جرعه مي نو شيد گفت:
-آشپزي مال منه،مي مونه گردگيري خونه كه اونو هم با اومدن سمانه بين خودتون تقسيم كنيد اما تا آمدن اون بايد تنهايي انجامش بدي.هرچند من نمي ذارم زياد بهت سخت بگذره پس تا اومدن سمانه گردگيري طبقه پايين مال تو،اتاق هاي بالا رو هم من انجام مي دم فقط سرويس بهداشتي بالا رو تو بايد زحمتشو بكشي من نمي تونم،نظافت استخر و جكوزي هم فعلا با تو.سؤالي نيست؟
-نه.
-اين تقسيم بندي ت زماني كه سمانه بياد پابر جاست.
-قبوله.
-حالا پاشو بريم تا كل خونه رو نشونت بدم.
بانو بعد از نشان دادن خونه،از من خواست تا گردگيري و نظافت را آغاز كنم.بايد اعتماد همه رو جلب مي كردم و بعد سرفرصت نقشه ام رو عملي،راي همين مثل يك مستخدم واقعي شروع به كار كردم.هرچند در كارهاي خانه به مامان كمك مي كردم اما به اين شدت و كثرت نبود.داشتم آينه داخل سالن را تميز مي كردم كه افتخار آشنايي با آخرين پسز خانواده معيني فر نصيبم شد،از داخل آينه ديدم كه از پله ها پايين مي آمد.در حالي كه خميازه مي كشيد گفت:
-سمانه،يه چيزي بيار بخورم.
منو با سمانه اشتباه گرفته بود به جانبش برگشتم،با تعجب پرسيد:
-تو ديگه كي هستي؟آهان،پس اون مستخدم جديدي كه مامي درباره اش با حامي حرف مي زد تويي؟چه عجب مامي تو انتخاب خدمتكار سليقه به خرج داده و بعد از يك پيرزن غرغرو و يك پيردختر بداخلاق،حوري مثل تو رو استخدام كرده.خوشگله،حيف تو نيست كلفتي كني.
پسر پرو فكر مي كنه داره با جي افش حرف مي زنه،حيف كه براي انتقام اومدم و بايد دندون رو جيگر بذارم وگرنه مي دونستم چه جوابي بهت بدم حال كني.
-حالا به ما صبحانه مي دي يا نه؟...ببينم كر و لالي.
اين تحقير ها را بايد مدت كوتاهي تحمل كنم،وقتي به آنچه كه خواستم رسيدم نوبت منه كه به شما بخندم.
-بانو...بانو،يه چيزي بيار بخورم.
روي كاناپه لم داد و پاهايش را روي ميز گذاشت و به كار كردن من زل زد،بي اعتنا به حضورش به كارم ادامه دادم.
-كجا مي بري بيار اينجا.
-آقا فرزاد اينجا،جاي غذا خوردن نيست،بيايد سالن غذاخوري.
-گفتم بيار اينجا بانو،اينجا آدم به اشتها مياد...زندگي ما رو باش،كلفتمون برامون تصميم مي گيره كجا بشينيم.
-اگر خانم ببينه ناراحت مي شه.
-مامي با اخلاق من آشناست...بانو،اسم اين دختره چيه؟كر ولاله يا نازش زياده.
-كي؟طنين رو مي گيد،نه دختر خوبيه و سرش به كار خودشه و فقط به وظايفش مي رسه.
-فكر مي كنم حقوق مي گيره كه كارهاي منو انجام بده،نه اينكه به سؤالاتم جواب نده.
-آقا فرزاد هرچي خواستي به من بگو انجام بدم.
-خودم مي دونم چطور حرف حاليش كنم،تو هم برو به كارت برس فضولي هم موقوف،مي دوني كه چي مي گم يا پير و خرفت شدي و حرف حاليت نمي شه.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites