تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#21 | Posted: 25 Jul 2013 23:30




بانو بي هيچ حرفي به آشپزخانه رفت،دلم برايش سوخت،اين پسره بي ادب دل مهربانش را شكسته بود.كارم با آينه تمام شد،وسايلم را جمع كردم و قصد رفتن به آشپزخانه را داشتم كه گفت:
-هي دختر...آهاي طنين با توام.
به جانب فرزاد نگاه كردم،گفت:
-بيا اينجا رو تميز كن.
به جايي كه اشاره كرده بود نگاه كردم،روي سراميك كف سالن كنار پايش چاي ريخته بود.با دستمال از آشپزخانه برگشتم و كنارش زانو زدم و مشغول خشك كردن شدم كه پايش را روي دستم گذاشت.نگاهش كردم،با لبخندي شيطاني از ديدن چشمان پر از دردم لذت مي برد.سعي كردم گرماي درد را در پشت نگاه سردم پنهان كنم،با صداي آهسته اي گفت:
-اگر مي خواي تو اين خونه كار كني بايد با من راه بيايي وگرنه كاري مي كنم كه از كار بي كار بشي،اگر باور نداري مي توني وقتي سمانه برگشت بپرسي،حالا پاشو برو يه چايي برام بيار.
پايش را از روي دستم برداشت،با دست ديگرم محل درد را فشردم،جاي عاج كفشش روي دستم افتاده بود.دوباره نگاهش كردم،وقيجانه داشت نگاهم مي كرد كه با حرص فنجان خالي را برداشتم و آنجا را ترك كردم.وقتي بانو،من را با فنجان خالي ديد گفت:
-بده چايي بريزم ببرم.
-نه خودم مي برم.
از چشمان بانو فهميدم قصد پرسيدن سؤالي را دارد،براي همين با فنجان پر سريع آشپزخانه را ترك كردم.وقتي فنجان را روي ميز گذاشتم،گفت:
-حالا شدي دختر خوب...بده دستتو ببينم چي شد.
قبل از اينكه دستم را در دستش بگيرد آن را پس كشيدم.
-نچ،نچ هنوز هم وحشي و زمان مي بره رام بشي،منم خوشم مياد وحشي ها رو رام كنم.
توي دلم گفتم،من آدم هستم و وحشي اون پدر بي شرفت كه مثل خون آشام روي زندگي ما افتاد و ريشه زندگيمون رو خشكوند.جواب من به او سكوت بود.خودم را با بقيه كارهاي باقي مانده مشغول كردم و با نواختن دوازده ضربه ساعت كمر راست كردم،تمام بدنم درد مي كرد اما از كارهاي خواسته شده كار زيادي نمانده بود.يك ليوان آب خنك براي خودم ريختم و كنار بانو نشستم،داشت سيب زميني خلال مي كرد.
-خسته نباشي.
-همچنين شما.
-اين پسره بهت گير داد؟
-كدوم پسر؟
-خودتو نرن به اون راه،حواست بهش باشه مثل اون باباي نامردشه.
-من با اون كاري ندارم.
-تو با اون كار نداري اما اون با تو كار داره،مراقب باش برات دردسر درست نكنه،زياد جلو چشمش سبز نشو...تو هم مثل دختر مني،فقط گفتم كه حواست رو جمع كني.
-چشم،حواسم هست.
-حالا تا من اينهارو سرخ مي كنم تو هم سالاد درست كن،ناهار بخوريم.
-پس بقيه چي؟
-خانم كه مي خواست بره گفت ناهار نمياد،پسرها هم كه جز پنجشنبه ها بقيه روزها ناهار نميان پس امروز ظهر فقط من و تو هستيم.
-آقا فرزاد چي؟
-نفهميدي!رفت بيرون،آمدنش هم با خداست.
كاهو را از يخچال خارج كردم و مشغول خرد كردن شدم.بانو،منو مخاطب قرار داد و گفت:
-بيچاره خانم چقدر روي تربيت اين پسر و ختر انرژي گذاشت اما بي فايده بود،هرچي باشه بچه به ننه و باباش مي ره ديگه،از قديم گفتن عاقبت گرگ زاده گرگ شود.اون دختر كه مزد خانم رو داد و رفت،حالا اين پسره كي دستمزد خانم رو بده خدا مي دونه.
-دختر؟
-آخ يادم نبود تو خبر نداري،اسفنديار خان يه دختر هم داره كه آمريكا زندگي مي كنه و با فرزاد،خواهر و برادر تني هستن از زن دوم اسفنديار خان.وقتي بچه ها پنج شيش ساله بودن،دست بچه ها رو گرفت آورد به خانم گفت،اينها بچه هاي من هستن بزرگشون كن.خانم هم با اينكه دلخوشيي از اسفنديار خان نداشت اما براي بچه ها از مادري كم نذاشت و بع كه بچه ها بزرگ شدن،ننه شون يادش افتاد بچه اي داره شروع كرد به نامه دادن و زنگ زدن.تازه فهميديم خانم رفتن خارج عشق و حال،هيچي ديگه دختره هوايي شد و گفت مي خوام برم پيش مامانم،خون هم رو تو شيشه كرده بود.اسفنديار خان هم از ترس آبرو فرستاد رفت و با رفتن فرنوش،فرزاد هم علم كرد منم مي خوام برم اما چون سربازي نرفته بود نمي تونست بره و همش مي گفت يه خورده پول بيشتر بدين و منو قاچاق بفرستيد برم.اسفنديار خان هم مي گفت نه برو سربازي بعد برو،اينم داره دنباله كارهاي خواهرشو انجام مي ده تا آخر باباش مجبور شه بفرستش قاچاقي اونور مرز.
-كه اينطور،چه خانواده پر ماجرايي.
-آره جونم كجاشو ديدي،ماهي نيست كه ما توي اين خونه تياتر نداشته باشيم.
-تئاتر.
-آره همون،همين چند ماه پيش اسفنديار خان گير داده بود به آقا حامي بيا برات زن بگيرم،دختر يكي از همكاراشو لقمه گرفته بود.آقا هم زير بار نمي رفت حتي آقا رو برد و دختره رو نشون داد،اميد داشت با ديدن دختره دل آقا نرم بشه اما نشد.حتي بهش گفت،كي گفته دختره رو عقد كني فقط يه شيريني ساده مي خوريم و يه انگشتر دستش كن و بعد از معامله همه چيز و بهم بزن اما آقا زير بار نرفت.نمي دوني چه جنگي به پا بود،خانم بيچاره از خواب و خوراك افتاده بود و به من مي گفت بانو من آرزوي دامادي حامي رو دارم اما كسي كه خودش بخواد،زور كه نيست صحبت يه عمر زندگيه،خودم يه عمر زندگي اجباري رو تحمل كردم و نمي خوام همين اتفاق براي حامي بيفته.چي بهت بگم اصرار از اسفنديار خان امتنا از آقا حامي،مي گفت اگز خوبه براي پسرات بگير و اسفنديار خان مي گفت اونا بچه اند و تو پسر بزرگمي.تا اينكه آقا حامي حرف آخر و زد و گفت،اگر يك كلمه ديگه اصرار كنيد وسايلم رو جمع مي كنم و مي رم پشت سرم رو هم نگاه نمي كنم.خانم هم تا اين حرف رو شنيد گفت كه راضي نيست بچه اش رو به زور زن بده،اسفنديار خان هم حق نداره ديگه به ازدواج كردن آقا حامي كار داشته باشه.حالا نمي دونم اسفنديارخان چكار كرد،با پدر دختر همكاري كرد يا نه.
-حالا دختر چه شكلي بود؟حتما دختر عيب و ايرادي داشته.
-ما كه نديديم فقط آقا حامي و اسفنديار خان ديده بودن،حتي خانم هم نديده بود.اسفنديار خان هم اولين بار عكس دختر رو تو دفتر باباش ديده بود كه اصرار مي كرد اما شنيدم وقتي دختر رو تو مهموني ديده بود مي گفت حتي از عكسش هم خوشگل تر.حالا نمي دونم دختر چه ايرادي داشت كه به دل آقا حامي نچسبيده بود،شايد هم دختر مالي نبوده و اسفنديار خان داشته بازار گرمي مي كرده چون وقتي خانم خواست يه بار هم دختر رو ببينه،اسفنديار خان گفت هر وقت آقا پسرت رو راضي كردي تو جلسه خواستگاري مي بيني اما خوب اين وصلت سرنگرفت.
-حتما قسمت نبوده.
-شايد مادر...اما خانم هم بايد فكر آقا باشن،داره سنشون مي ره بالا.
همون بهتر كه خانم فكر دامادي اين غول بي شاخ و دم نيست،وگرنه معلوم نيست چه به روز دختر مردم مي آورد.از حالا دلم به حال اون بخت برگشته اي كه مي خواد زن اين بچه آدم خور بشه مي سوزه،حتما روزي نيم كيلو آب مي كنه و بعد از گذشتن يه مدت نامرئي مي شه

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#22 | Posted: 25 Jul 2013 23:31




با زنگ ساعت بيدار شدم و يك غلت زدم و نگاهم به سمانه افتاد،ديروز آمده بود.دختر زيبايي نبود،اما با نمك بود و كمي هم سنش زياد بود.درجا نشستم و دستهايم را از دوسو باز كردم و نگاهي به ساعت كنار تخت انداختم.آخيش امروز پنج شنبه بود و شب مي رفتم خونه،چقدر دلم براشون تنگ شده بود.بلند شدم و تخت را مرتب كردم و لباسم را پوشيدم.
-سمانه بيدار شو.
-چيه؟
-صبح شده،من رفتم كمك بانو.
-باشه برو،من هم اومدم.
بانو مثل هميشه سحرخيز بود،بعد از نماز صبح نمي خوابيد و مي رفت نون تازه مي خريد.با ديدن من گفت:
-دثگه مي خواستم بيام بيدارتون كنم،پس سمانه كو؟
-بيداره،الان مياد.
-بشين،صبحانه ات رو شروع كن.
تقريبا صبحانه ام رو تمام كرده بودم كه سمانه با خميازه كش داري وارد آشپزخونه شد.
-ساعت خواب خانم،يه كم ديگه مي خوابيدي.
-بخدا بانو خيلي خوابم مياد.
-معلومه مرخصي خيلي بهت ساخته،زود بيا صبحانه ات رو بخور تا اين بساط جمع كنيم كه امروز خيلي كار داريم.
-چه خبر بانو؟
-هيچ خبري،مگه بايد خبري باشه،چند روزه ول كردي رفتي مرخصي اين خونه پر از گرد و خاك شده.درسته كه تو اين چند روزه طنين يه كارايي كرده اما يه تنه كه نمي شه همه جا رو تميز كنه تازه كم تجربه هم هست،بايد به خورده به خونه برسيم.
به كابينت تكيه دادم كه ناگهان دردي عجيب در شكمم پيچيد و با گفتن آخ،دستم را روي شكمم گذاشتم و خم شدم.
-چي شد...طنين چت شده؟
وقتي كمي دردم آروم شد،با صداي بي حالي گفتم:
-هيچي،يه مرتبه دلم درد گرفت.
-چيزيت نيست حتما سرديت كرده،الان بهت نبات داغ مي دم خوب مي شي.
به كمك سمانه روي صندلي نشستم،حتي با خوردن نبات داغ بانو هم دردم قطع نشد اما سعي كردم به روي خودم نياورم.هركدام به كار روزانه خود پرداختيم،بانو به خريد رفت و سمانه هم به طبه پايين رفت تا استخر و جكوزي را نظافت كند.داشتم كف آشپزخونه رو تي مي كشيدم كه صداي حامي اومد،داشت بانو رو صدا مي زد اما جز من كسي نبود كه جوابش رو بده.
-بله آقا.
-بانو رو صدا زدم كجاست؟
-رفتن خريد.
با اخمهايي گره خورده نكاهي به سر تا پاي من كرد،نمي دونم چرا هروقت منو مي ديد اينطور نگاهم مي كرد.
-صبحانه منو بيار.
با عجله و اضطراب صبحانه رو آماده كردم و داخل سيني گذاشتم و به سالن غذاخوري رفتم،پشت ميز نشسته بود و داشت روزنامه مي خوند.زير ذرهبين نگاه حامي،ميز صبحانه رو چيدم.
-تو نمي دوني من،تو فنجون چاي نمي خورم.
-نه من خبر نداشتم.
-حالا كه متوجه شدي اينو ببر برام استكان بيار.
-چشم.
تمام درهاي كابينت را باز كردم تا بالاخره استكانها رو پيدا كردم،وقتي استكان رو جلوش گذاشتم آنرا برداشت و در نور نگاه كرد و گفت:
-نبايد اينو بشوري.
با يك ببخشيد به آشپزخونه برگشتم و استكان را شستم و با دستمال خشك كردم،دوباره استكان را بررسي كرد و گفت:
-چرا داخلشو دستمال كشيدي پرز گرفته،برو دوباره بشور بيار.
با كشيدن نفسي عميق خشمم را قورت دادم،دلم مي خواست آن استكان را بر فرقش بكوبم و بگم شما كه كثافت بودن تو خونتونه براي من اداي آدم تميز رو درمياريد.اين دفعه آن را با دقت شستم و خشك كردم تا بهانه اي پيدا نكند،وقتي استكان را جلويش گذاشتم بعد از نظارت اجازه داد تا برايش چاي بريزم.
-چرا ناخنهات اينقدر بلنده؟
-ناخنهاي من بلندن!
-آره.
-اما من فكر نمي كنم.
-قرار نيست تو فكر كني،همين كه من مي گم ناخنت بلنده بايد قبول كني.
اينا ديگه چه قومي هستن!
-چشم از اين به بعد،دستكش دستم مي كنم.
-دستكش نه،بايد كوتاشون كني.
باز هم اين درد لعنتي در شكمم پيچيد،با گفتن هرچه شما بگيد به سمت دستشويي دويدم و برروي سرويس فرنگي نشستم،اين دل درد و حالت تهوع داشت منو از پا در مي آورد.شنيدم كه حامي صدايم مي كرد صورتم را شستم و دل از دستشويي كندم،پشت ميز نشسته بود و داشت روزنامه مي خوند.
-بله.
-حالت خوبه؟
-بله،امرتون.
-ميز رو جمع كن.
ميزو با هر جون كندني بود جمع كردم و سر كارم برگشتم،دل درد ديگه امانم رو بريده بود و با پاك كردن هر طبقه ويترين كريستال ها خم مي شدم شايد براي چند لحظه دردم آرام بگيرد.
-طنين.
با بي حالي به مخاطبم نگاه كردم،فرزاد با آن موهاي عجيب غريبش بود.
-بيا بشين كنارم...چيه حال نداري،حالت خوش نيست.
با ناتواني گفتم:نه،خوبم.
-پس بيا كنارم بشين.
-من كار دارم آقا فرزاد.
-ببين نشد...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#23 | Posted: 25 Jul 2013 23:32




قدم زنان كنارم ايستاد و ظرف كريستال را از دستم گرفت،در حالي كه در تلالو نور درون آن را نگاه مي كرد ادامه داد:
-قرار بود تو با من راه بياي تا بيكار نشي اما تو به قولت عمل نكردي،پس ديگه از دست من كاري برنمياد.
بعد به يكباره ظرف را در هوا رها كرد،صداي فرياد طرف در هال هزار تكه شدن به گوشم رسيد و با ناباوري به فرزاد نگاه كردم.مي دانستم خانم عاشق ظرف قيمتي كريستالشه،حالا حتم دارم بيكار مي شم.از شدت دل پيچه در كنار خرده هاي ظرف تا شدم و صداي خانم را از بالاي پله ها شنيدم.
-طنين تو چيكار كردي؟ظرف نازنينم رو شكوندي،مي دوني اون ظرف چقدر قيمت داره،بيا كتابخونه تا تكليفت رو روشن كنم.
خانم اين را گفت و بدون اينكه به كسي مهلت حرف زدن بدهد رفت،از قيافه اش عصبانيت مي باريد.با خشم به فرزاد نگاه كردم،تمام زحمت هاي منو براي رسيدن به نقشه ام برباد داده بود.با نيشخندي گفت:
-برو تكليفت رو بگير حتما يك بار از روي دهقان فداكار،دوبار هم از روي چوپان دروغگو بايد بنويسي.
-طنين چيكار كردي؟
نگاه پردردم را به بانو دوختم و گفتم:
-بانو،بخدا من مقصر نيستم.
-حالا برو ببين خانم چي مي گه،من هم اين خرده شيشه ها رو جمع مي كنم.
حالت تهوع اجازه نداد بيشتر به بانو توضيح بدم و به طرف دستشويي دويدم.
-طنين تو امروز چته؟
-نمي دونم بانو،دارم از دل درد و حالت تهوع مي ميرم.
-برو ببين خانم چي مي گه،بعد بيا تا فكري برات بكنم.
قبل از اينكه ضربه اي به در اتاق خانم بزنم صداي صحبت مادر و پسر رو شنيدم،حامي به مادرش مي گفت:
من از روز اول هم گفتم با بودن فرزاد توي خونه،استخدام اين دختره درست نيست.فرزاد بهش گير داده،خودم ديدم فرزاد ظرف رو شكست.
-حق با تو بود،الان هم دختره رو رد مي كنم تا اين قائله ختم بشه.
-نه ديگه مامان،شما به دختره اميد داديد و حالا درست نيست به خاطر مردم آزاري فرزاد بيكار بشه،بهتر به فرزاد تذكر بديد.
-امروز طرف و شكست،مي ترسم پس فردا كار غير قابل جبراني انجام بده.
-نترس،اين دختري كه من ديدم خيلي حواسش جمع و اجازه هيچ غلط اضافه اي به فرزاد نمي ده.اصلا نمي دونم چه اصراري اسفنديار اينو ايران نگه داره،بفرسته بره پيش مادرش ديگه.
-اسفنديار نمي خواد پيش زنش كم بياره،درسته كه فرنوش رفته اما با نگه داشتن فرزاد مي خواد قدرتشو به رخ زنش بكشه.
-مامان،مي خواي با اتفاق امروز چظور برخورد كني؟
-نمي دونم از يه طرف دلم به حال دختر مي سوزه و نمي خوام بيكار بشه،از طرف ديگه مي ترسم فرزاد زير پاش بشينه و كاري كنه.
-اگر دختره اخراج هم بشه فرزاد دنبالش مي ره،پس به دختر هشدار بده و بذار كارش رو ادامه بده.
-قبلا بهش گفتم...باشه،دوباره بهش سفترش مي كنم.حق با توئه،اگر اينجا باشه حواس ما بيشتر بهشه.
از درد دوباره به خودم پيچيدم كه در باز شد،سعي كردم راست بايستم كه با حامي چشم تو چشم شدم.
-حالت خوبه؟
-بله آقا.
-پس رنگ پريدت عوارض پشت در ايستادنه،آمدنت خيلي طول كشيد.خانم منتظرته،خودتو آماده كردي چه جوابي بدي.
مي خواست با اين حرف استراق سمع منو گوشزد منه.
-متاسفم.
-برو تو.
با داخل شدن من در را پشت سرم بست و منو با خانم تنها گذاشت،خانم مشغول سوهان زدن ناخنش بود و بدون نگاه كردن به من گفت:
چرا اون ظرف شكست؟
-نمي تونم بگم،فقط مي تونم بگم من مقصر نيستم.
-چطور مي خواهي حرفت رو باور كنم.
-خانم مي تونم بشينم؟
نگاهي به من انداخت و ادامه داد:
-حالت خوب نيست؟
-نه خانم،از صبح حالم خيلي بده.
-برو وسايلت رو جمع كن برو خونه.
-خانم،من مقصر نيستم.
-مي دونم...فقط جلو چشم فرزاد كمتر پيدات شه.
-يعني منو اخراج نمي كنيد؟
-نه،مگه نمي گي حالت خوب نيست برو خونه استراحت كن،چند ساعت زودتر رفتن تو فكر نمي كنم كار زيادي رو عقب بندازه.
-متشكرم خانم،با اجازه.فرزاد داخل سالن نشسته بود و مثل هميشه پاهايش را دراز كرده و روي ميز گذاشته بود،داشت به كانالهاي تلويزيون ور مي رفت كه با ديدن من لبخند پيروزمندانه اي زد.بي اعتنا به او به نزد بانو رفتم،سمانه داشت ناخنش را مي جويد كه با ديدن من از جا پريد و پرسيد:
-چي شد؟
-هيچي،بانو مي شه برام آژانس خبر كني.
-اخراج شدي؟
سؤالي كه در چشمان بانو بود از زبان سمانه پرسيده شد،به زحمت لبخند زدم و گفتم:
-نه،شانس آوردم آقا حامي همه چيز ديده بود.
-خدا رو شكر به خير گذشت،حالا اژانس براي چي مي خواي؟
-حالم خوب نيست،خانم بهم مرخصي داده.
-من رفتم به آژانس زنگ بزنم،سمانه حواست به غذا باشه نسوزه.
سمانه به محض مطمئن شدن از رفتن بانو،پرسيد:
-مرخصي دادن يا اخراجت كردن؟
-نه اخراجم نكردن،شانس اوردم اگر حامي نديده بود اخراج بودم اما حامي از من دفاع كرد.
-مطمئني اون پير پسر بداخلاق از تو دفاع كرده،اون اگر حكم اخراج نده از ما جانبداري نمي كنه.
-نه بابا،بنده خدا كلي مخ مادرشو شستشو داد تا منو اخراج نكنه.
-من كه شك دارم،حاضرم روزي صد بار خرده فرمايشات فرزاد رو انجام بدم اما يك بار به حامي سلام نكنم.وقتي خدا اخلاق تقسيم مي كرده اين پسره نمي دونم دنبال چي بوده كه بهش نرسيده،براي همين نزديك چهل سالشه اما هنوز كسي قبول نكرده زنش بشه.
-كجا چهل سالشه!
-فكر كردي سي و پنج چقدر با چهل فاصله داره.
- طنين...تو هنوز اينجايي،ماشين اومده و تو حاضر نيستي.
-رفتم بانو.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#24 | Posted: 26 Jul 2013 18:15




فصل پنجم
گذاشتم فرزاد،در روياي شيرين اخراج من سير كند و از خانه خارج شدم.وقتي دخل ماشين نشستم،از راننده خواستم منو به نزديكترين بيمارستان برسونه.بعد از چهار روز موبايلم رو روشن كردم كه سيل اس ام اس ها سرازير شد،شماره طناز را گرفتم و با بي حالي سرم را به صندلي تكيه دادم.
-الو طنين،خودتي؟
-آره.
-آره و ...دختر ديوونه چرا جواب اس ام س ها رو نمي دي،اگر تا امشب خبري ازت نمي شد با مامور مي آمدم خونه معيني فر.
-حالا بازجويي رو بزار براي بعد و گوش كن ببين چي مي گم،بيا به اين بيمارستاني كه آدرس مي دم.
-بيمارستان براي چي؟!
-طناز يادداشت كن...آقا آدرس اين بيمارستاني كه مي ريد گيه؟...طناز نوشتي.
-آره،حالا مي گي چرا بايد بيام.
-حالم خوب نيست و از صبح دل درد دارم،فكر كنم مسموم شدم.
-باشه خودم رو زود مي رسونم.
بي حال به ديوار تكيه داده بودم تا جواب سونوگرافي آماده شود كه طناز خودش را به من رساند،دكتر بعد از ديدن سونوگرافي تشخيص آپانديس داد.مراحل قبل از عمل به سرعت انجام شد،دل تو دلم نبود و از عمل مي ترسيدم اما از طرفي درد امانم را بريده بود.وقتي روي برانكارد به سوي اتاق عمل مي رفتم با وحشت به طناز نگاه كردم كه آن هم زياد دوام نداشت و با بسته شدن در اتاق عمل،طناز از نطرم ناپديد شد.نگاه هراسانم را در اتاق سبز چرخاندم.در بين صحبتهاي متخصص بيهوشي به خواب رفتم و با درد شديدي بيدار شدم.
-طناز مردم،به دادم برس.
-چيكار كنم،مي گن فشارت پايينه و نمي شه بهت مسكن زد.
-تو رو خدا بگو يه كاري بكنند.
-باشه،باشه الان مي رم مي گم.
اين بار در كنار طناز،پرستاري سفيد پوش ايستاده بود.
-تو رو خدا به دادم برسيد.
-چه خبرته،مدتي وقت مي بره تا مسكن اثر كنه.
آنقدر از درد به خودم پيچيدم تا خوابم برد،وقتي بيدار شدم اتاق با نور خورشيد فرش شده بود.نگاهم به طناز افتاد،روي صندلي كنار تخت نشسته خوابيده بود.
-به به،بيمار بي تاب ما بيدار شد.
تا خواستم اشاره كنم كه آروم باشه،طناز بيدار شد.
-آخ ببخشيد،متوجه نشدم شما خوابيد.
-نه اشكالي نداره،اصلا نفهميدم كي خوابم برد.طنين،تو چطوري؟
-خوبم اما كمي درد دارم.
-طبيعيه عزيزم،حالا هم وقت صبحانه است.
پرستار و طناز با هم از اتاق خارج شدن،نگاهم را بر روي نقطه نامعلومي بر روي سقف دوختم حالا با اين مشكل چطور فردا به خونه معيني فر برگردم.
-تو كه چيزي نخوردي.
-كجا بودي؟
-زنگ زدم خونه،خانم رجب لو حالت رو پرسيد.
-خانم رجب لو.
-آره ديگه!همسر نگهبان مجتمع،ديشب وقت نبود به عفت خانم خبر بدم براي همين از آقاي رجب لو خواستم خانمش رو بفرسته پيش مامان تنها نباشه.
-كي مرخص مي شم؟نمي دوني.
-نه،تا دكتر نياد معاينه ات نكنه معلوم نيست...خب تعريف كن اين يه هفته چطور گذشت؟
-پر ماجرا.
-تعريف كن.
از لحظه اي كه وارد خونه معيني فر شده بودم را واو به واو براي طناز تعريف كردم.
-حالا با اين وضعي كه پيش اومده بهتر ديگه برنگردي به اون خونه.
-چرا برنگردم،تازه اعتمادشون رو به دست آوردم.
-من از اين فرزاد مي ترسم،كاري دستت نده.
-نه بابا ،حقيقتش رو بخاي من از حامي بيشتر مي ترسم.
-اون چيكار كرده؟
-كاري نكرده فقط رفتارش كمي عجيبه،نمي دونم چرا،ولي احساس مي كنم هر خطري برام باشه از جانب اونه،يه اخلاق سگي هم داره كه همه توي اون خونه ازش حساب مي برن حتي فكر كنم خود معيني فر هم از اين پسرش بترسه.
-تو هرچي گفتي از پسر اولي و آخريه بود،پس اون يكي پسرش چي؟برو رو مخ اون،هرچي بخواي مي توني از زير زبونش بكشي اون بايد صندوق اصرار معيني فر باشه.
-اون آمفوتر...نمي دونم شايد...ولي فكر نمي كنم.
-آمفوتر!؟
-بابا خنثي خنثي،تو يه تلويزيون بده با يه كانالي كه دائم فوتبال پخش كنه ديگه به هيچ كس كار نداره،آروم آرومه اما خيلي مهربونه برعكس همه آدم هاي توي اون خونه.
-مراقب باش عاشقش نشي.
-فعلا يه عاشق دلخسته دارم به اسم فرزاد،حوصله عاشق ديگه اي رو ندارم.
-ارسيا چي؟
-واي اسمشو نيار كه كهير مي زنم،چيه!؟تو هم از مرجان ياد گرفتي،بيا برو زنگ بزن خونه معيني فر بگو چه بلايي سرم اومده نمي تونم چند روزي بيام.
-خانم عجول دندون رو جيگر بزار ببينم دكتر كي مرخصت مي كنه،بعد زنگ مي زنم تا مرخصي برات بگيرم.
-باشه تو برو خونه،هم استراحت كن هم به مامان برس.
-با تو چيكار كنم.
-مگه بچه ام،برو نگران من نباش.
-طنين مي خواي من به جاي تو برم توي اون خونه،كارت رو ادامه بدم.
-اگر نرفته بودم توي اون خونه اجازه نمي دادم،چه برسه به حالا اون فرزاد كثافت رو شناختم...برو ديگه.
-من براي تو نگرانم،بيا به خاطر من از اون ميراث خانوادگي بگذز.جان طناز،نه نيار.
-طناز برو باز شروع نكن...من نصف بيشتر راي رو رفتم.
-حرف زدن با تو فايده نداره.نگاهم روي پارچه هاي مشكي چرخيد تا به عكسش رسيد،خدايا چرا؟ديگه نمي تونستم روي پاهام بايستم و لبه باغچه كنار خيابان نشستم،يعني اون مرده؟پس من چي؟نقشه ام چي؟انتقامم چي مي شه؟نه...به خونه نگاه كردم،من ديگه اينجا كاري نداشتم...چرا يك كار باقي مانده و آن هم پيدا كردن ميراث خانوادگي.البته يك چيز هيچ وقت در دلم خاموش نمي شود آن هم شعله آتش خشم و كينه من نسبت به اين خانواده است،كاش اين مرد زنده بود تا من با دستهاي خودم خفه اش مي كردم.

-

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#25 | Posted: 26 Jul 2013 18:16 | Edited By: andishmand




نمي دونستم اينقدر بهش ارادت داري.
به سوي صدا نگاه كردم حامي بود،پشت رل نشسته بود و تازه از پاركينگ خارج شده بود.حسابي گيج شده بودم هنوز از شوك مرگ معيني فر خارج نشده بودم كه اين يكي جلوم ظاهر شد،سلولهاي مغزم اعتصاب كرده بودن و اصلا نمي دونشتم چه عكس العملي بايد نشون بدم.
-من...من...من هم تازه پدرم رو از دست دادم،دو روز پيش چهلمش بود.
حامي از ماشين پياده شد و در حالي كه با ريموت در رو مي بست،به سويم آمد.
-متاسفم...اما شما براي مراسم پدرتون ده،دوازده روز غيبت كردين.
-من...
دختر احمق اين چه قيافه اي كه به خودت گرفتي،كمي خودم را جمع و جور كردم و با يه نفس عميق ادامه دادم:
-بيمار بودم.اون روز آخري كه از اينجا رفتم حالم خيلي بد شد و دكتر تشخيص آپانديس داد،خواهر تماس گرفته بود.
-بفرماييد داخل.
با ترديد نگاهي به حامي انداختم و وارد شدم،چند قدم از او دور نشده بودم كه روي پا چرخيدم و گفتم:
-آقا حامي.
او كه داشت در را مي بست كامل باز كرد و گفت:
-بله.
-فراموش كردم...تسليت مي گم،غم آخرتون باشه.
با لبخند معنا داري گفت:متشكرم و بعد رفت.
معني لبخندش چه بود،مطمئنا محبت آميز نبود برعكس پر از تمسخر بود.متفكر از رفتار حامي،از در مخصوص مستخدمين وارد آشپزخانه شدم.كسي آنجا نبود به اتاقم رفتم و بعد از تعويض لباس به آشپزخونه برگشتم،سمانه مشغول شستن ظرف بود و زير لب داشت آواز محلي مي خوند.
-سلام.
با تعجب به سمتم برگشت،دستش رو با حوله خشك كرد و منو در آغوش گرفت.
-كجايي تودختر...بانو مي گفت خواهرت زنگ زده و گفته تو بيمارستاني.
-من كه جز بيماري خبري ندارم،تو بگو چه خبر؟مثل اينكه در نبود من اينجا اتفاقات زيادي افتاده.
-اه چه جورم...حالا سر فرصت برات تعريف مي كنم.
-بانو كجاست؟
-اتاق خانم.
-حتما خانم خيلي عزاداره.
-عزادار!هوم،اگر مي گفتن دنيا مال تو اينقدر خوشحال نمي شد كه خبر مرگ اسفنديار خان رو بهش دادن و خوشحال شد.هرچند خوب ظاهرسازي كرد اما اگر كسي خانم رو مي شناخت،مي تونست بفهمه چقدر خوشحاله.
-اين حرفها باشه براي شب،الان اگر كسي حرفامون رو بشنوه برامون بد مي شه.
-پس اگر برات ممكنه اون خرما رو بچين تو ديس.
-باشه،راستي آقا حامي كجا مي رفت؟
-شركت.
-شركت؟!
-آره،اون فقط يه روز شركتشو تعطيل كرد.
-اينو راست نمي گي،داري سر به سرم مي ذاري.
-مي گم از هيچي خبر نداري همينه ديگه...واي بانو داره مياد،به خرماها برس.
جايي كه من ايستاده بودم طوري بود اگر سخصي وارد مي شد متوجه حضورم نمي شد،بانو عصبي وارد آشپزخانه شد.
-سمانه شستي اون ظرفا رو.
-سلام بانو.
بانو به سمتم چرخيد و با ديدن من گل از گلش شكفت.
-سلام دختر،حالت چطوره؟خوب شدي.
-متشكرم...متاسفم بدموقعي مريض شدم و دست تنهاتون گذاشتم.
-اين چه حرفيه دختر،مگه بيماري دست خود آدمه كه اين حرفو مي زني...حالا يه قهوه براي خانم ببر،تسليت هم بگو...بيا كه كلي حرف و كار داريم...
-چشم.
وقتي از سالن مي گذشتم،متوجه تغيير دكوراسين اونجا شدم و ظربه اي ملايم به در اتاق زدم و وارد شدم.خانم پشت به من جلوي پنجره با لباس خواب مشكي بلند و ساده اش ايستاده بود و به خيال اينكه من،بانو هستم گفت:
-بانو بذارش روي ميز برو،كاري ندارم.
-ببخشيد خانم،من طنين هستم.
بطرفم برگشت،با حرف سمانه مخالف بودم،خانم خيلي شكسته تر به نظر مي رسيد و دلم به حالش سوخت.
-خانم تسليت مي گم.
-متشكرم...بهتر شدي؟بانو مي گفت حالت خيلي بده،بيمارستان بستري بودي.
-چيز مهمي نبود،يه عمل ساده بود كه از شانس بد ن عفونت كرد.
-حالا چطوري؟
-خوبم خانم.
لحظه اي در سكوت براندازم كرد،معلوم بود فكرش جاي ديگه اي پرسه مي زنه.
-طنين،چند سالته؟
از سؤال ناگهاني خانم جا خوردم و با ترديد گفتم:
-بيست وپنج سال.
-بيست وپنج...درست هم سن تو بودم...
-چي خانم؟
-هيچي مي توني بري،به بانو بگو تا ظهر كسي مزاحمم نشه.
-چشم خانم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#26 | Posted: 26 Jul 2013 18:18 | Edited By: andishmand




خانم را با تفكراتش تنها گذاشتم و متفكر از رفتار او به پيش بانو برگشتم و حرفهاي خانم را بازگو كردم،بانو با افسوس سري تكان داد و گفت:
-امروز اصلا حالشون خوب نيست،گفتم با خواهرتون تماس بگيرم قبول نكرد.صبح زود مي خواست بره بهشت زهرا و به بدبختي راضيشون كردم نرن،با اينكه اين همه سال از اون روز شوم مي گذره اما انگار همين ديروز بود حتي يك لحظه اش رو هم نمي تونم فراموش كنم.
گيج شده بودم،گفتم:
-چه روزي بانو؟
-روز شهادت آقاي معيني.
-آقاي معيني؟!
-آره جلو در اين خونه ترورش كردن،بعدها فهميديم ايشون در جريان انقلاب فعاليت مي كرده اما اون نامردها جوانمرگش كردن.اون موقع آقا حامي شش،هفت سال بيشتر نداشت.
مغزم كرخت شده بود و مفهوم حرفهاي بانو را درك نمس كردم،با سردرگمي نگاهش مي كردم و حرفهايش را مي شنيدم اما بانو حرفش را ادامه نداد و در حالي كه با سرانگشت اشكش را پاك مي كرد رفت.
به سمانه نگاه كردم،داشت برنج پاك مي كرد.
-سمانه،بانو چي مي گفت،من كه از حرفاش چيزي نفهميدم.
-بخاطر اينكه از چيزي خبر نداري.
-معيني فر شوهر دوم خانم،همسر اولش كه پدر آقا حامي بودن اول انقلاب توسط منافقين ترور مي شه و امروز سالروز شهادت ايشونه.تو شك نكردي چرا اسم كوچه شهيد معيني.
-نه،يعني چرا اما فكر كردم تشبه اسميه،نه اينكه فاميلي اين خانواده معيني فر براي همين زياد كنجكاو نشدم.
-مرحوم اسفنديار فاميليشو عوض كرد و گذاشت معيني فر وگرنه فاميلش چيز ديگه اي بود فقط فاميل آقا حامي،معيني و بقيه معيني فر هستند.
-چه ماجراي درهم و برهمي!
-صبر كن،از اين پيچيده تر هم مي شه...پاشو برو يه دستي به سالن بكش تا بانو صداش در نيومده.
-خواهش مي كنم امروز كه خانم حوصله نداره منو با فرزاد سرشاخ نكن فقط كافيه چشمش به من بيفته،تا حالمو نگيره ول كن نيست.
-خيالت راحت فرزاد خان رفتن شمال،از پسرا كسي جز آقا احسان نيست و اون هم كه به كسي كار نداره.
مشغول دستمال كشيدن كف سالن شدم اما فكرم پيش حرفهاي بانو بود.
حامي ثمره ازدواج اول خانم و احسان حاصل ازدواج خانم با اسفنديار و فرزاد و فرنوش نتيجه ازدواج دوم و مخفيانه اسفنديار.
ازدواج خانم با شخصي مثل اسفنديار برايم سوال انگيز بود،هركس كافي بود فقط يك برخورد با آنها داشته باد تا متوجه تفاوت فاحش اين زوج شود.
با رفتاري كه امروز از خانم ديدم برايم اين ازدواج معما شده،زني كه با گذشت اين همه سال سالگرد فوت شوهر سابقش رو به ياد داشته باشد و برايش سوگواري كند در حالي كه چند روزي از مرگ شوهر دومش نگذشته!
اينو بايد حل كنم و جوابش يا در دست بانوست يا سمانه.از روي زمين بلند شدم و به اطرافم نگاه كردم،لكه ها پاك شده بود و كف سالن از تميزي برق مي زد.
با ديدن سمانه كه وسايل نظافت را بالا مي برد فكري در ذهنم جرقه زد امروز بهترين فرصت،اگر زودتر اون ميراث رو پيدا نمي كردم دچار دردسر مي شدم چون با تقسيم ارث بين ورثه ديگه هيچ گونه دسترسي به حق خودم و خانواده ام نداشتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#27 | Posted: 26 Jul 2013 18:23




سمانه كمك نمي خواي؟
-كاري نداري؟
-نه.
-پس بيا بريم اتاقاي بالا رو تميز كنيم،بايد اتاق فرنوش خانم رو هم آماده كنم آخه امشب مي رسه.
-جدا.
در حالي كه با سمانه همراه مي شدم گفتم:
-سمانه چند ساله اينجا كار مي كني؟
-هشت سالي مي شه.
-پس تو خيلي چيزا مي دوني.
-تا حدودي،چطور؟
-چند تا سوال برام پيش اومده،باشه شب ازت مي پرسم.
-باشه...خب اتاق آقا حامي مال من چون خيلي وسواسي و حساس و اگر چيزي جابجا بشه كه باب ميلش نباشه آدم رو ديوونه مي كنه،اتاق فرزاد هم مال تو.اين دو تا برادر ضد هم هستن،هرچي اين رو نظافت حساسه اون بي خياله.بعد من مي رم اتاق مرحوم آقا معيني فر تو هم برو اتاق فرنوش خانم،اون اتاق آري رو مي گم،اتاق آقا احسان باشه وقتي بيدار شد.
-نمي شه تو بري اتاق فرنوش خانم چون با سليقه اش بيشتر آشنايي.
سمانه كمي فكر كرد و گفت:
-باشه،اون مرحوم ديگه براش چه فرقي مي كنه مهم اينكه اتاقش تميز باشه اما فرنوش خانم...باشه اين اتاق و اتاق چهارمي مال تو.
با اينكه خيلي دوست داشتم اتاق معيني فر را ببينم،اما اول به اتاق فرزاد رفتم تا بعد سر فرصت به اتاق ديگر بپردازم.اتاق اين پسر درست مثل شخصيتش شلوغ و بهم ريخته بود،در نگاه اول سرگيجه گرفتم نمي دونستم از كجا بايد شروع كنم.روي ديوارهاي اتاقش پر بود از پوستر انواع و اقسام افراد،همه مدل و همه شكل و يك سيستم صوتي مجهز كه در اطرافش پر بود از سي دي،لباسهايي كه هر سو پراكنده شده بود.يك ساعت و نيم اين اتاق وقت منو گرفت،وقتي كارم تمام شد به نتيجه اش نگاه كردم،با آنچه كه بود قابل قياس نبود.حالا نوبت جايي بود كه مدتها آرزوي گشتنش رو داشتم و همزمان با ورود من به اتاق معيني فر،سمانه از اتاق ديگر خارج شد.
-تموم كردي؟
-نه اتاق فرزاد خان خيلي وقتم رو گرفت.
-مي دونم چي مي گي،من كارم تموم شده و مي رم پايين،فكر نمي كنم اتاق اون مرحوم زياد كاري داشته باشه تو هم زود بيا پايين.
وقتي سمانه رفت خيالم راحت شد كه در آرامش مي توانم اين اتاق را جستجو كنم،در رو بستم و به ان تكيه دادم و نگاهم را در تمام اتاق چرخاندم.فكر مي كردم با يك اتاق كار روبرو مي شوم اما حالا يك اتاق كار بزرگ روبروي من بود،از كجا معلوم كه اون كتابهاي عتيقه توي همين اتاق نباشه.وجودم از هيجان لبريز بود،خوشبختانه اتاق تميز بود و فقط نياز به گردگيري داشت. در حالي كه به ظاهر اتاق را گردگيري مي كردم شروع به گشتن كردم،اما هرچه مي گشتم كمتر به نتيجه مي رسيدم.آخرين جا زير تخت بود،جايي كه كمترين احتمال را داشت براي پنهان كردن اون عتيقه ها،خم شدم و زير تخت رو نگاه كردم،چيزي زير تخت نبود جز...آن سوي تخت يك جفت كفش مشكي براق،كفش؟!...تا جايي كه يادم مياد من آنجا كفشي نديده بودم،شايد هم ديده و توجه نكرده بودم اما نه مثل اينكه كفش ها تكان مي خوردن،درسته درون كفش پا بود.سرم را سريع بلند كردم كه محكم به لبه تخت خورد،آخ گويان چشمم را محكم بستم و با دستم پيشانيم را مالش دادم و به آن سوي تخت نگاه كردم.انتظار ديدن روح معيني فر را داشتم اما به جاي روح،حامي بود كه با بالا دادن يك تاي ابرويش حدس مي زودم مي خواهد بازجويي كند.
-سركار خانم اينجا چيكار مي كنن؟
-من...داشتم نظافت مي كردم.
-نظافت!جالبه،زير تخت دنبال چي مي گشتيد؟
-زير تخت...من...راستش با پا چيزي رو شوت كردم زير تخت،داشتم نگاه مي كردم ببينم چي بود.
-حالا پيدا كردي؟
-نه چيزي نديدم،فكر مي كنم دچار توهم شدم.
-شايد من مزاحم تفتيش شما شدم.
-چي فرمودين؟
-هيچي،ديگه كاري نبايد توي اين اتاق داشته باشيد؟درسته.
پسره ي مزاحم،چه پاسباني اموال ناپدريشو مي ده،همچين رفتار مي كنه كه انگار دزد گرفته و ديگه خبر نداره كه بابا جونش سردسته دزدهاس.
-نه كاري ندارم.
-پس بفرماييد به بقيه كارهاتون برسيد و دست از توهم برداريد.
سرم را پايين انداختم و هنوز چند قدم دور نشده بودم كه با شنيدن صدايش به طرفش برگشتم،فكر مي كردم پشت سرم باشد اما هنوز كنار تخت ايستاده بود.
-طنين.
-بله.
-اگر به استراحت بيشتري نياز داري برگرد خونه،چند روز بيشتر غيبت كني كارهاي اين خونه رو هوا نمي مونه.
-متشكرم آقا،حالم خوبه...نگران نباشيد،ديگه دچار توهم نمي شم.
-اميدوارم...بريد به كارتون برسيد،من هم به كارم برسم.
بعد به ساعتش نگاه كرد و گفت:
-اين توهم شما منو از كارم انداخت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#28 | Posted: 26 Jul 2013 18:25 | Edited By: andishmand




با من از اتاق خارج شد و با گامهاي بلند خودش را به اتاقش رساند،انگار ماموريت داشت منو از اتاق معيني فر خارج كنه.من كه وجب به وجب اين اتاق رو گشتم،يعني كجا مي تونه گذاشته باشه!شايد من اتاق رو خوب نگشتم يا اون جاي ديگه گذاشته،بايد سرفرصت اين اتاق رو دوباره بگردم و بعد سراغ جاهاي ديگه برم.
-تو كه هنوز اينجايي به چي مات شدي،نكنه دوباره دچار توهم شدي.
-من،نه...ببخشيد فكرم جاي ديگه بود.
اگر باز خوابت نمي بره،تا من به مادرم سر مي زنم يه شربت خنك برام درست كن.
-چشم آقا.
-تو كه هنوز ايستادي منو نگاه مي كني،برو ديگه.
-وقتي از پله ها سرازير شدم،او به اتاق مادرش رفت و من سريع اما با دقت برايش شربت درست كردم،نمي خواستم آدم گيج و دست و پا چلفتي در نظرش جلوه كنم.از آشپزخانه بيرون آمدم و ديدم داره مي ره بيرون كه صدايش زدم با ديدن شربت در دستم لبخند بي ريايي زد،كاري كه به ندرت انجام مي داد.وقتي ليوان را برداشت سريع گفتم:
-بانو درست كرده.
در اين مدت فهميده بودم براي بانو احترام خاصي قائله،براي جلو گيري از ايرادهاي احتمالي پاي بانو را وسط كشيدم و بعد ادامه دادم:
-مگه شربت نخواسته بوديد پس چرا داشتيد مي رفتيد؟
-فكر كردم باز خوابتون برده.
گيج بازي منو گوش زد مي كرد،سرم را پايين انداختم.او شربتش را سر كشيد و ليوانش را داخل سيني گذاشت و گفت:
-به بانو بگو مادرم رو تنها نذاره.
-ايشون خودشون خواستن كه تنها باشن.
بعد از يك نگاه طولاني گفت:
-بهتر كه تنها نباشه اون هم همچين روزي،حتما به بانو بگو...من رفتم اما براي نهار برمي گردم.
-آقا كيفتون.
با دست به پيشانيش كوبيد و گفت:
-ببينم اين هپروت تو مسري نيست؟فكر مي كنم به من هم سرايت كرده،برم تا كامل هوش و حواسم رو از دست ندادم.
به رفتنش نگاه مي كردم اما جمله آخرش مرتب در ذهنش تكرار مي شد،منظورش چي بود.پسره كم داره،همه رو مثل خودش خل و چل مي بينه البته اين خانواده از دم همه مخ تعطيلند،اون از پدر خانواده و اين هم از پسراش،خدا مي دونه دخترشون چي باشه.هرچه زودتر بايد كتابها رو پيدا كنم و خودم رو از شر اين خانواده نجات بدم.
-طنين چرا ماتت برده؟
-سلام آقا احسان،صبحتون بخير.
-بانو مي گفت مريضي و حالت خيلي وخيمه كه حالا حرفاش رو باور كردم،دختر خوب ساعت يازده ظهر و اون وقت تو مي گي صبح بخير...نكنه داري كنايه مي زني به سحرخيزي من.
-نه آقا،من چنين جسارتي نكردم.
-شوخي كردم...حالا چطوري؟سلامت هستي.
-بله آقا...راستي تسليت مي گم.
-متشكرم،به بانو بگو يه چيزي بياره بخورم.
-چشم.
امروز همه دارن به من گوشزد مي كنن،يعني انقدر سوتي دادم كه اين آمفوتر هم متوجه شده،واي خدا به دادم برس.
-چيه طنين؟دزد به كشتي هاي تجاري نداشته ات زده،خب دختر عاقل دزدگير نصب مي كردي.

به سمانه نگاه كردم كه داشت سالاد فصل درست مي كرد،كلافه تر از آني بودم كه به مزه پراني هايش جواب بدم.از بانو خواستم براي احسان صبحانه ببرد،بعد چاقوي ديگري برداشتم و مشغول خرد كردن كاهوها شدم اما پرنده خيالم به هر سو پر مي كشيد.كنترل اوضاع از دستم خارج شده بود،هدفم نابودي معيني فر به وحشتناك ترين شكل بود كه عجل زودتر از من او را راحت كرد.يعني اونارو كجا مي تونه گذاشته باشه،وقتي تو اتاق خودش نبود ممكن نيست تو بقيه اتاقها باشه.شايد هم اتاق احسان باشه اون هميشه با معيني فر بوده و امين پدرش،بايد اونجا رو هم بگردم.اي خدا يه معجزه اي بشه و من سر از اتاق اين آمفوتر در بيارم كه كسي هم بهم شك نكنه.
-چرا اينقدر ريزش مي كني طنين؟
-ها...
-حواست كجاست،مي گم چرا كاهو رو انقدر ريز كردي.
به كاهوها نگاه كردم،خيلي ريزشون كرده بودم.سمانه ادامه داد:
-خودم بقيه اش رو درست مي كنم،حالا كه آقا احسان داره تلويزيون نگاه مي كنه برو اتاقشون رو تميز كن البته اگر باز خرابكاري نمي كني...وگرنه خودم برم.
اي خدا فدات بشم چقدر زود جوابم رو دادي.قبل از اينكه سمانه پشيمان بشه،با ذوق و شوق فراوان گفتم:
-نه،نه خودم مي رم،قول مي دم خيلي خوب و دقيق و با احتياط كارمو انجام بدم.
-اگر مي دونستم انقدر ذوق زده مي شي همه اتاق هاي بالا رو مي دادم تميز كني.
كمي خودم را جمع و جور كردم و گفتم:
-ذوق زده،نه من ذوق زده نشدم...اما خوب از سالاد درست كردن بهتره.
-حالا نمي خواد توضيح بدي،برو زود كارتو انجام بده بيا كه چيزي به ظهر نمونده.
-بانو كجاست؟
-فكر كنم كنار خانم،حالا مي ري يا نه.
-آره بابا،رفتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#29 | Posted: 27 Jul 2013 18:28




اتاق احسان مرتب بود و اصلا نيازي به نظافت نداشت،فقط غبارش را با دستمال زدودم و يك نگاهي به سرويس بهداشتي انداختم كه در روبروي آن توجه ام را جلب كرد.دستگيره را در دستم گرفتم و با شك آن را به پايين هل دادم،آنجا يك اتاق خواب ديگه بود كه براي تزئينات اتاق از آبي روشن تا سير استفاده شده بود.يك اتاق آرامش بخش،داشتم از ديدن اتاق لذت مي بردم كه چشمم به عكس قاب شده كنار تخت افتاد و قاب را در دست گرفتم،عكس حامي بود كه كنار دريا ايستاده بود.يك تي شرت سفيد با شلوار جين آبي تنش بود و يه بلوز بافتني مشكي كه آستين هايش رو روي شونه اش انداخته بود،چشمانش در حصار عينك آفتابي مشكي بود.به صورتش دقيق شدم،جوانتر از حالا بود و در عكس مي خنديد،كاري كه به ندرت انجام مي داد.نه امروز اون خنديد...با يادآوري خنده اش،وحشت زده به اطراف نگاه كردم كه نكنه دوباره مچ منو بگيره و بعد قاب رو به حالت اولش برگردوندم و با عجله به سرويس بهداشتي برگشتم و بعد از شستن آنجا نفسي از سر آسودگي كشيدم.حالا نوبت گشتن اتاق بود اما با،باز كردن در متوجه شدم نقشه هايم بر آب شده چون آمفوتر به اتاقش برگشته بود.با ديدنش دست و پايم رو گم كردم و زود بند و بساطم را جمع كردم و از اتاق بيرون آمدم،با خودم غرغر مي كردم و به شانسم لعنت مي فرستادم.
-سمانه،تعريف مي كني يا برم بخوابم.
-ا...صبر كن،افكارم رو جمع كنم.
-نكنه تو هم چيزي نمي دوني.
-چرا بابا تو كه اخلاق بانو دستته،اون كافي دوتا گوش شنوا پيدا كنه از سير تا پياز هرچي كه بدونه رو بي كم و كاست تعريف مي كنه.
-نه مثل اينكه قرار تا صبح به حاشيه پردازي تو گوش كنم.
-نه بابا الان مي گم،چي پرسيدي؟
-چطور شد خانم با اسفنديار خان ازدواج كرد.
-آهان...اينطور كه بانو براي من تعريف كرده،از اين قرار بوده...بزار از اوش بگم تا روشن بشي.
-بگو،تو گوينده باش از آخرش هم بگي قبوله.
-زير لب گفتم،انگار مي خواد موشك هوا كنه.
-چيزي گفتي؟
-نه،بگو دارم گوش مي كنم.
-پدر خانم با يكي از دوستانش يك كارخونه شريكي مي خرند و بعد از يك مدت دچار اختلاف مي شن و بخاطر اينكه دوستيشون بهم نخوره تصميم مي گيرند كه دختر و پسرشون رو به عقد هم دربيارند و بعد كارخونه رو به نام بچه هاشون بزنند،غافل از اينكه بچه هاشون عاشق و شيداي همديگه هستند.براي همين خيلي زود ازدواج معيني،يعني پدر حامي با خانم سر مي گيره و خانم ديوونه شوهرش يعني شهيد معيني بوده تا اينكه خانم باردار مي شه و اين زن و شوهر زندگي شون شيرين تر مي شه.بانو مي گه زماني كه خانم مي خواسته فارغ بشه،معيني همش مي گفته بانو دعا كن بچه ام پسر باشه و بانو مي گفته،دختر هم خوبه فقط دعا كنيد هردوشون سالم باشن،معيني جواب داده بوده كه دختر هم خوبه و همدم مادرشه اما از خدا مي خوام پسر باشه تا پشت و پناه مادرش بشه.وقتي بچه به دنيا مياد معيني اصلا رو پا بند نبود و اسم بچه رو گذاشت حامي،بانو مي گفت بنده خدا مي دونست زياد عمر نمي كنه چون همه سهم خودش از كارخونه رو به نام خانم و بچه مي كنه.تا اينكه حامي هفت ساله مي شه،تازه انقلاب شده بود و صبح معيني مي خواست حامي را ببره مدرسه كه جلوي در همين خونه ترورش مي كنند،باورت مي شه حامي شاهد كشته شدن پدرش بوده و بعضي اوقات مي گم بداخلاقيش به خاطر اين ضربه روحيش بوده...
دلم براي حامي سوخت و مي توانستم دركش كنم،مرگ پدر خيلي سخته چه برسه به اينكه شاهد مرگش بوده باشي.صداي سمانه در گوشم پيچيد:
-بانو مي گه تازه اون موقع بود كه ما فهميديم،معيني چه آدمي بوده و چكار مي كرده.خانم ديگه هيچي ازش باقي نمونده بود،هنوز شش ماه از شهادت معيني نگذشته بود كه زمزمه شروع مي شه و از همه بيشتر پدر خانم كه خانم بايد ازدواج كنه.تا سالگردش خانم تحمل مي كنه تا اينكه فشارها زياد ميشه و خانم هم مجبود مي شه قبول كنه،اون زمان اسفنديار خان معاون كارخونه بوده و خيلي پاچه خواري پدر خانمو مي كرده.پدر خانم هم كه با مرگ معيني همه كاره كارخونه شده بود وقتي مي بينه اسفنديار خواهان ازدواج با دخترشه،خانم رو راضي مي كنه و خانم هم قبل از ازدواج همه كارخونه رو به نام حامي مي كنه.اسفنديار هم بخاطر اينكه راحت تر از بعضي موقعيت ها استفاده كنه فاميليشو عوض مي كنه و مي ذاره معيني فر و بعد ازدواج مي شه همه كاره اموال خانم،خيلي هم شيطنت داشته.خانم از همه كارهاش خبر داشت اما به روش نمي آورد تا اينكه بعد از تولد احسان،اسفنديار بي پرواتر مي شه و جلو خانم غلط اضافه مي كنه خانم هم اتاق خوابشو جدا كرد و گفت كه ديگه حق نداري بياي به اتاق من.بعد چند سال هم خانم متوجه مي شه بله آقا بي خبر از اون زن گرفته و بعد از جدايي از اون زنش، بچه هاشو آورد خانم بزرگ كنه.حامي هم وقتي ديپلم گرفت گفت خودم مي خوام كارخونه رو اداره كنم،معيني فر هم كه توي اين مدت حسابي به نوايي رسيده بود به طور مستقل براي خودش شركت واردات و صادرات زد.وضع شركتش خوب بود تا اينكه خواست شركتش رو گسترش بده و از حامي خواست شريكش بشه.بيشتر منظورش اين بود كه دست حامي رو بذاره تو حنا تا بتونه به خوش گذروني هاش برسه.
-چه سرگذشتي...نمي دوني چرا معيني فر مرد؟
--مي گن تو آنتاليا زيادي كشيده و زهرماري كوفت كرده،سنكوب كرده...بهتر بخوابيم كه صبح بايد زود بيدار شيم. -اه اين دختر ديگه كيه؟ديوونه ام كرده،من ديگه به حرفاش گوش نمي كنم.طنين بهتر تو به خرده فرمايشاتش برسي.
-از من خوشش نمي ياد،ديدي خودش خواست تو به كارهاش برسي.
-من ديگه نمي تونم تحمل كنم،بانو تو به كارهاش برس.
-به من كه مي گه پير هاف هافو،اصلا نمي خواد جلو چشمش باشم.
-واي خدا،كي مي خواد برگرده همون خراب شده اي بوده.
-فكر كنم به زودي چون دو روزه آمده اما هنور سر خاك پدرش نرفته و از آقا خواسته وكيل پدرش بياد تا وصيت نامه رو بخونه.
-اگر جاي آقا حامي بودم همين حالا مي رفتم دنبال آقاي آذين،تا اين دختر شرش و زودتر كم كنه.
-اون با خانم هم بد حرف مي زنه و ما كه جاي خود داريم،حالا بجاي پرحرفي به كارتون برسيد كه امروز ناهار مهمون داريم.
-كي هست بانو.
-سمانه،تو باز فضولي كردي...مهربان خانم و ساحل خانم و آقا هومن.
-چطور خواهر خانم مي خواد بياد،اونكه...
-فكر كنم آقا حامي دعوتشون كرده،مي دوني كه آقا هومن دوست آقاست...واي آمدن،من برم در رو باز كنم شما هم ظرف ميوه رو بچينيد.
در حالي كه داشتيم امر بانو را اجابت مي كرديم،از سمانه پرسيدم:
-چيه،از اين مهموني تعجب كردي؟
-آخه مهربان خانم با آقا اسفنديار قهر بود،براي همين مدتها اينجا نمي آمد اما ساحل براي سرزدن به خاله اش مي آمد و همين باعث شد با هومن خان آشنا بشه و ازدواج كنند.
-حالا با مرگ معيني فرديگه مانعي براي ديدار دو خواهر نيست.
-آره اما نه زماني كه فرنوش خانم اومده،اين دختر زبونش دست خودش نيست،تازه چشم ديدن ساحل خانم رو هم نداره.
-اين دختر طاقت ديدن كسي رو هم داره!
-نمي دونم وا...من شربت مي برم،تو ميوه ها رو بيار.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#30 | Posted: 27 Jul 2013 18:30




دلم خيلي شور مي زد.خدا كنه مهمانها منو نشناسند،كاش مي شد بهانه اي بيارم تا جلوي مهمانها ظاهر نشم.
- طنين،تو اينجايي،چرا ظرف ميوه رو نمياري.
-بانو نمي شه سمانه رو صدا كنيد ببره.
-اين چه حرفيه...آقا،سمانه رو فرستاده دنبال خانم،زود ظرف ميوه رو ببر.
با دل آشوبي كه داشتم ظرف ميوه را در دست گرفتم و نگاهي پر از تمنا به بانو انداختم كه بي تاثير بود.سمانه پيش دستي ها را چيده بود،اول ميوه را به خواهر خانم تعارف كردم،خيلي شبيه خانم بود،نفر بعد دخترش ساحل بود كه هيچ شباهتي به مادرش نداشت.او در حال برداشتن ميوه خطاب به حامي پرسيد:
-جديد؟
-آره دو ،سه هفته اي هست كه استخدام شده.
از چهره اش معلوم بود كه منو نشناخته،خيالم راحت شد و يك نفس عميق كشيدم و ميوه را به هومن خان تعارف كردم اما نگاه او چيز ديگري مي گفت و اصلا حواسش به ميوه نبود،بند دلم پاره شد.آخرين نفر حامي بود كه شنيدم هومن خان گفت:
-من،شما رو قبلا زيارت نكردم.
احساس كردم مخاطبش منم و جهت اطمينان به سويش نگاه كردم،منتظر جواب بود و منو نگاه مي كرد.
-من...نه فكر نمي كنم قبلا شما رو جايي ديده باشم.
-قبلا كجا كار مي كردي؟
-هيچ جا...
-اما مطمئنم شما رو جايي ديدم.
-متاسفم شايد اشتباه گرفتيد.
ظرف را روي ميز گذاشتم و سعي كردم با خونسردي سالن رو ترك كنم،صداي ساحل را شنيدم كه گفت:
-يعني ملاقات قبلي شما خيلي مهمه؟
-نه...مهم نيست،اما...ولش كن...
خدايا اين هم از شانس من،اگر يادش بياد منو كجا ديده...لعنتي نكنه يكي از مسافران پرواز بوده باشه.پسره احمق با اين سوالاتش،خدا كنه حامي رو مشكوك نكنه...
-طنين چرا اونجا ايستادي،بيا مخلفات ناهار رو آماده كن.
چيدن ميز بر عهده من و سمانه بود اما بيشتر هوش و حواسم به سالن و حرفهاي آنها بود،هرچند موضوع حرفها به من مرتبط نبود اما باز هم دلم آرام نمي گرفت.با آمدن فرزاد از شمال اون هوش و حواس باقي مانده را هم از دست دادم،بربختانه من بايد همه را سر ميز دعوت مي كردم و تا چشم فرزاد به من افتاد به وضوح درخشش شيطاني را در چشمش ديدم.از مقابل نگاهش گريختم و در ميانه راه آشپزخانه بودم كه تلفن زنگ زد،به خاطر نزديكي به آن مجبور به جوابگويي شدم.
-بله؟
شخص آن سوي سيم،انگليسي را به لهجه آمريكايي حرف مي زد و من هم به طبع انگليسي با او صحبت كردم.با فرنوش كار داشتن،گوشي را كنار دستگاه گذاشتم و به سمت سالن غذاخوري حركت كردم.حامي كنار در سالن ايستاده بود و با نگاهش از من توضيح مي خواست،من هم مختصر گفتم:
-با فرنوش خانم كار دارن.
فرنوش در حال صحبت با فرزاد داشت غذا مي كشيد كه كنار گوشش،آهسته گفتم:
-خانمي به نام ركسان رايدر از بيولكسي پشت خظ هستن.
چهره فرنوش در هم شد و به تندي گفت:
-اون شماره اينجا رو از كجا پيدا كرده؟...بهش بگو تمايلي به صحبت كردن با اون ندارم.
پيغام را رساندم اما زن خيلي اصرار داشت با فرنوش صحبت كند،دوباره پيش فرنوش آمدم و گفتم:
-ايشون مي گن مطلب مهمي هست كه بايد شما مطلع بشيد،در مورد آقايي به نام جيسون كيپ.
هنوز نام مرد از دهانم خارج نشده بود كه فرنوش از جايش پريد و خودش را به تلفن رساند،مي خواستم به دنبال او از سالن خارج شوم كه حامي منو مخاطب فرار داد و گفت:
-نگفته بودي به زبان انگليسي مسلطي؟
-من...
فرزاد-حامي دست از شوخي بردار،آدم پپه اي مثل اينكه يك ظرف رو درست نگه داره چطور مي تونه زبانش قوي باشه.
مي خواستم بگم پسر ديوونه پپه خودتي،تو اون ظرف و شكستي اما نگفتم و سكوت كردم.
حامي ول كن نبود،سري تكان داد و گفت:
-اون طور كه تو پاي تلفن صحبت مي كردي نشان مي داد خيلي واردي،مثل زبان مادريت!
-خوب ديگه اين هم ازاستعدادهاي مامي كه كلفتي رو استخدام كرده خوش چهره،خوش اندام با نامي زيبا و زبان دراز كه تا دل بخواد محاسن بي شمار داره...
نه مثل اينكه تا دندوناش رو تو دهنش خرد نكنم خفه نمي شه،فرزاد قصد كرده منو عصبي كنه پس بايد خونسرد باشم،اين بازجويي با آمدن فرنوش خاتمه يافت.
-حامي زودتر با وكيل پدر تماس بگير،من بايد زود برگردم مشكلي برام پيش اومده.
-تماس مي گيرم امروز بعد از ظهر بياد.
-قرنوش با ارثي كه از پدر بهم مي رسه راحت مي تونم بيام پيش تو.
-مگه مشكل سربازيت حل شده؟
-نه،پول بيشتري خرج مي كنم و قاچاق ميام.
ازشون دور شده بودم و صداشون واضح نبود،بانو و سمانه داشتن ناهار مي خوردن.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites