تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 2 Aug 2013 22:40




كليد را آهسته در قفل چرخاندم و در را با يك هل كوچك باز كردم و پاورچين وارد شدم فقط آباژور گوشه سالن روشن بود،نور همان كفايت مي كرد تا جلوي پايم را ببينم.صداي نجواگونه اي گفت:
-طنين اومدي؟
دستم را روي قلبم گذاشتم و به سوي منبع صدا نگاه كردم.
-طناز؟!تويي.
-آره...ببين من بعدا تماس مي گيرم.
گوشي را روي دستگاه گذاشت.
-نصف شبي با كي حرف مي زدي؟
-با دوستم،قهوه مي خوري.
-تو با دوستت حرف زدي و سرخوشي ولي من از خستگي دارم مي ميرم،قهوه بخورم كه خوابم نبره.
-ما بايد با هم حرف بزنيم.
-اگر مي خواي درباره دوستت حرف بزني،گوشهاي من خيلي خسته اند و حوصله شنيدن ندارن.
-درباره تابان،بايد باهات حرف بزنم.
نور تند چراغ آشپزخانه باعث شد چشمم را ببندم.
-چيه باز به جون هم افتاديد.
-نه،بيا بشين تا قهوه درست مي شه برات بگم.
روي صندلي لم دادم،طناز از داخل كشو بسته سيگاري جلوم گذاشت و گفت:
-اينو ديروز از تو جيب تابان پيدا كردم.
-سيگار!
-نخير سيگاري...
-حشيش؟
-آره.
-اون براي اين كارا خيلي بچه است.
-ديروز كه اينو پيدا كردم رفتم مدرسه شون و با معلم مشاورشون حرف زدم.
-تو رفتي به معلمش گفتي برادرمون حشيش مصرف مي كنه.
-نه رفتم ببينم دوستاش كي هستن،منم مي دونم اگر معلمش بفهمه ممكنه بجاي كمك مشكل رو بغرنج كنه.
-خب،چي كشف كردي؟
-گفت مدتيه كه با بچه هاي بزرگتر از خودش مي گرده،چند تا از كلاس سومي ها از اين بچه هايي هستن كه دوسال دوسال كلاسها رو مي گذرونند.بچه هاي شر و مشكل دار...فكر كنم بايد مدرسه اش رو عوض كنيم.
-اين مشكل با پاك كردن صورت مسئله حل نمي شه و بايد يكي با تابان صحبت كنه،اون يه نفرم من و تو نيستيم.
-دوستمم همين عقيده رو داشت و مي گفت اين كار تابان تو اين سن مشكل حادي نيست،هر پسري تو اين سنين اين كارها رو مي كنه.
-اين دوست مفسر خصوصيات و روحيات پسران كيه،از تو لپ لپ پيداش كردي.
طناز سرش رو پايين انداخت و در حالي كه با دسته فنجون قهوه اش بازي مي كرد گفت:
-تازه آشنا شديم،مدارك تحصيليشو آورده بود براي ترجمه و مي خواست براي ادامه تحصيلات بره آمريكا پيش خواهرش اما منتفي شده...پسر خوبيه.
-پسر خوبيه؟طناز من براي خودم به اندازه كافي دردسر دارم،نگران تو هم بايد باشم.
-نه،من...حالا با تابان چيكار كنم.
-مي گم سعيد باهاش صحبت كنه.
-چرا سعيد؟
-نه،پس رفيق شفيق شما با اين نظرات عديده روحيه شناسيش.
-اون خيلي روشنفكره.
-اين بحث رو تموم كن،خودم فردا با سعيد حرف مي زنم.ديگه حرفي باقي نمونده چون من پرواز خسته كننده اي داشتم بايد بخوابم،درباره اين دوست جديدت هم كمي دقت كن.
در حال چرت بودم که مرچان زنگ زد و می خواست برنامه مهمونیشو با من چک کنه!
-مرجان،جان من فردا شب پرواز دارم...
-خب شما كي وقت داري؟
-مرجان چرا مي خواي بخاطر من مهموني تو تغيير بدي،مگه همكارها رو دعوت نكردي.
-چرا اما باهاشون تماس مي گيرم و مي گم زمان مهموني تغيير كرده.
-مرجان احمق گير آوردي،مهمونهايي در ميون نيست بايد بگي مهمون امن هم حتما همكار گرامي همسرت،فواد ارسياست.
-اي قربون هوش و ذكاوتت بشم.
-تو چرا حرف تو گوشت فرو نمي ره.
-تو چرا حرف تو كله ات فرو نمي ره،گفتم شش ماه مي ري مرخصي و عاقل مي شي اما يه سر سوزن هم كه بهت اميد داشتم از دست دادم.اين بنده خدا هنوز منتظر جواب تو.
-كي گفته منتشر من باشه...خدا رو شكر پروازهاي من و تو جداست.
-غصه نخور،من هم بزودي ميام تو پروازهاي خارجي.
-مباركه.
-مرسي،من كي قرار اين مهموني رو بذارم.
-هيچ وقت.
-گمشو تو هم با اين جواب دادنت.
جواب من همين بود،كار نداري.
-ا چي چي رو كاري نداري،من هنوز يه جواب درست حسابي نگرفتم.
-من جواب دادم اون ديگه مشكل توئه كه گوش شنوا نداري،بايد برم به مامانم برسم خدانگهدار.
با پرويي تماس رو قطع كردم و با سرعيت به كنار مامان شتافتم و براش از هر دري حرف زدم،راز و نياز مادر و فرزندي كه تو اين بيست و اندي روز زياد انجاام مي دادم.
-سلام.
-سلام،كجا بودي طناز.
اين روزها زياد با اين دوست جديدش قاطي شده بود و اين كارش نگرانم مي كرد.
با بغض گفت:رفته بودم ديدن مينو.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#62 | Posted: 2 Aug 2013 22:44




از جلو در اتاق مامان گذشت و به اتاقش رفت،با لبخند به مامان نگاه كردم و گفتم:
-فكر كنم مثل بچه ها با مينو دعواش شده،حتما كلي گيس همدگه رو كشيدن...مامان چرا ما رو اينقدر لوس كردي.
مامان به رويم لبخند مهرباني زد اما چشمش نگران طناز بود.
-الان مي رم فضولي،اگر حدسم درست باشه آشتيشون مي دم.
در اتاق رو باز كردم،طناز گوشه تختش نشسته بود و زانوهاشو در آغوش گرفته بود.
-اين چه قيافه اي كه گرفتي،دوست جونت گذاشتت سر كار يا زدين به تيپ و تار هم...د بگو چته،مامان و هم نگران كردي.
-رفتم ديدن مينو.
لبه تخت كنارش نشستم و گفتم:
-جرا رفته بودي ديدن مينو.
-آره...صبح زنگ زدم از مامانش آدرس منزل مينو رو بگيرم كه مستخدمشون گفت مينو خانم شب عروسيش تصادف كرده و الان هم بيمارستان بستري،خانم يغماييان هم بيمارستانند.آدرس بيمارستان و گرفتم و با نگار رفتيم بيمارستان...كميل نذاشت ما مينو رو ببينيم.
-كميل...به اون چه ربطي داشت،مگه ما با مينو تصادف كرديم.
-چه مي دونم،پسره عقده اي نذاشت ديگه.
-صبح مي خواستي بري چرا منو بيدار نكردي.
-آخه سپيده تازي زده بود اومدي خونه،دلم نيومد بيدارت كنم و گفتم استراحت كني بعد دوباره با هم مي ريم ديدن مينو.
-حالا پاشو يه آبي به صورتت بزن بعد زنگ بزن بيمارستان و تلفني حال مينو رو بپرس،خدا كنه چيز مهمي نباشه.
-الان بيست و پنج روزه از عروسيش مي گذره حتما حالش خيلي بد بوده كه نگهش داشتن.
-پاشو،نفوس بد نزن.
با ريموت در ماشين رو قفل كرده و دسته گل را كمي در دستم جا به جا كردم،منزل سفيد پوش يغماييان جلوي رويم بود.چهل روزي بود كه مينو از بيمارستان مرخص شده بود،ديروز طناز و نگار به ديدنش اومده بودن و هردو از وضعيت بد روحي مينو مي گفتن اما ترس من از روبرو شدن با كميل بود با اون زبون گزنده اش.با راهنمايي مستخدم روي يكي از صندلي هاي سالن نشستم خيلي دلم مي خواست مستقيم به ديدن مينو بروم اما ادب حكم مي كرد اول مادرش رو ببينم،مادرش زن مهربوني بود كه البته زيادي تحت نفوذ همسر و پسرش بود.
-واي طنين جون،تويي دخترم.
-سلام خانم يغماييان،حالتون چطوره؟
-سلام دخترم...مگه سرنوشت اين دختره مي ذاره حالي براي آدم بمونه.
در چهره اش دقيق شدم از زماني كه تو عروسي ديده بودمش پيرتر به نظر مي رسيد و چين و چروك هايي در صورتش پيدا شده بود.
-خسته به نظر مي رسيد خانم يغماييان.
-خسته،دارم مي ميرم.بچه ام چه پيشوني نوشتي داره،دلم براش كبابه...پسره بي چشم و رو اين مدت كه پيداش نبود،امروز صبح اومده و مي گه زن ناقص نمي خوام.بهش گفتم بچه ام سالم بود تو به اين روزش انداختي،پرو پرو تو چشمام نگاه مي كنه مي گه اين از بدقدمي خودشه و من زن شوم كه از شب اول برام بد بياري داشته باشه نمي خوام...من بايد بهش چي مي گفتم،دختر مث پنجه آفتابم رو دستي دستي بدبخت كرديم.
-اين نشون كوته فكري اون آقاست،به قول قديمي ها جلو ضرر رو از هرجا بگيري منفعته...حالا خود مينو چي مي گه.
-بچه ام خبر نداره،اگر بفهمه مثل يه ميوه لك دار نخواستنش دق مي كنه...عزيزم،مينو خيلي بهت علاقه داره و مثل يه خواهر دوستت داره،تو باهاش حرف بزن شايد اين مهر سكوت رو از لبش برداره.
-هركاري از دستم بربياد كوتاهي نمي كنم.
-خدا تو رو براي مادرت ببخشه...راستي حال مادرت چطوره؟مادرت هم خيلي خانمه ولي حيف كه زندگي باهاش ناسازگار بود،پدرت هم خدا رحمت كنه.
-متشكرم خانم يغماييان،مي تونم مينو رو ببينم.
-حتما خانمم،مينو تو اتاقشه.
-خودم راه اتاقشو بلدم شما زحمت نكشيد.
-من هم مزاحمت نمي شم،برو خانمم.
بالاي پله ها،هال كوچكي بود كه با يك دست نيم ست قرمز رنگ تزئين شده بود و فضاش آكنده از بوي سيگار،شدت بو بقدري زياد بود كه بيني رو مي سوزوند.پشت در اتاق مينو لحظه اي مكث كردم كه صداي در يكي از اتاقها رو شنيدم و از ديدن هيبت كميل جا خوردم،با موهاي ژوليده و ته ريش نزده و حلقه سياه دور چشمش نگاهم مي كرد.احساس كردم واژه هايي روي لبانش مي رقصيدن اما او بدون حذفي در اتاقش رو بست،بوي سيگار از اتاق او بود.سري تكان دادم و آرام به در اتاق مينو زدم،در را باز كردم و سرم را داخل بردم.
-مينو خانم ما چطوره؟
نگاهمان با هم تلاقي كرد،مينو لب مي زد و بغض دار بود.كسي كه روي تخت خوابيده بود هيچ شباهتي با مينويي كه مي شناختم نداشت،طناز گفته بود خيلي تغيير كرده اما اين همه تغيير باور نكردني بود.كنارش لبه تخت نشستم و دستش را ميان دستم گرفتم،دستاني استخواني.
-دختر خوب نبينم مريض باشي.
-طنين چرا من بايد زنده بمونم.
-براي اينكه زندگي كني عزيزم.
-زندگي!من الان با يه مرده تنها تفاوتم نفس كشيدنمه.
-هميشه كه روتخت نمي خوابي و بالاخري بلند مي شي...در ضمن آقا داماد دمش و گذاشته روي كولشو دبرو كه رفتي.
بغضش تركيد و ميان گريه گفت:فقط اومد تا رسولم رو از من بگيره لعنتي.
-من فكر نمي كنم رسول آدم بي منطقي باشه كه فقط برای يه اسم تو شناسنامه ات تو رو نخواد.
-رسولم...
-بجاي گريه كردن برام تعريف كن ببينم چي شد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#63 | Posted: 2 Aug 2013 22:46




-شب عروسي ما براي ماه عسل راهي شمال شديم آخه اين تنها خواسته من بود،مي خواستم اونجا خودم رو تو دريا غرق كنم...تو راه تورج خيلي حرف مي زد،ترجيح دادم خودم رو به خواب بزنم كه...تصادف بدي بود فقط مي سوختم و نمي تونستم نفس بكشم،وقتي بهوش اومدم تو بيمارستان بودم.تو اتاق تنها بودم،وشحال شدم و گفتم حتما از شر تورج راحت شدم اما پرستار به خيال خودش خوش خبري داد كه حال تورج خوبه و تنها پيشونيش پنج تا بخيه خورده ولي من از دو قدمي مرگ برگشتم.تورج به ديدنم نمي اومد و رفتار خانوده ام هم كمي عجيب بود،حدس مي زدم آقا ديگه منو نمي خواد ولي بخدا اگه ناراحت بشم فقط نگران رسول بودم.خانواده ام كه چيزي نمي گفتن مجبور شدم از پرستارها حرف بكشم تا ببينم چه بلايي سرم اومده،گويا يه جسم تيزي تو سينه ام فرو رفته و به قلبم آسيب رسونده.روي من عمل پيوند انجام شده بود،پرستار گفت خيلي خوش شانس بودم چون همون موقع يه مصدوم رو به بيمارستان ميارن كه مرگ مغزي شده بود و قلب اونو به من پيوند مي زنن.اون جوون عضو انجمن اهداي عضو شده بود تا بعد مرگش اعضاي بدنش رو اتونه اهدا كنه،خيلي دوست داشتم ناجي خودم رو بشناسم و از پرستار خواستم مشخصات اون آدم خير رو بياره.در مقابل اصرار من تسليم شد بره ببينه مدركي پيدا مي كنه،براي شناختن اون جوون رفت و با يه گواهي نامه رانندگي برگشت...طنين،قلب رسولم تو سينه منه و من تحمل اين قلب عاشق رو ندارم و نمي تونم با قلب بي قرار اون زندگي كنم...چرا رسول با من اين كارو كرد،چرا قلبش بايد نصيب من بشه.من بايد همسفرش مي شدم نه امانت دارش،هرتپش اين قلب به من مي گه بي وفام و در حق رسولم بد كردم...(با طعنه ادامه داد)بابام در حقش بزرگواري كرده و يه مراسم سوگواري آبرومند براش گرفته...خدا چرا با من اين معامله رو كردي.
اشكهاي من با مينو همدردي مي كرد،دستش رو ميون دستم فشردم و گفتم:آروم باش مينو،برات خوب نيست...بخاطر قلب رسول آروم باش...مگه نمي گي امانت دار رسولي پس امين باش.
-هيچ كس ديگه نمي تونه عشق رسول رو از من بگيره چون عشقش تو قلبشه و قلبش تو سينه من،ديگه زور بابا و كميل بهش نمي رسه اما جيگرم داره آتيش مي گيره.اي خدا،چقدر من بدبختم.
-مينو،تو خدا آروم باش اگر خانواده ات،تو رو اينطوري ببينن ديگه نمي ذارن بيام ديدنت.
-اين هم رو كارهاي ديگه شون،طنين مي خوام بميرم و لابد براي اين اين هم بايد از خانواده ام اجازه بگيرم.
-مينو بخاطر قلب رسول به خودت ظلم نكن...اگر همين طور بي تابي كني،مجبورم مامانت يا كميل خان رو صدا كنم.
-طنين اين خونه رو نمي تونم تحمل كنم،منو از اين خونه ببر.
-كجا ببرم؟
-قبرستون...فقط اين خونه نباشه،هرجايي بود بود.
-بذار با مامانت صحبت كنم ببينم اجازه مي ده امشب بيايي خونه ما.
راضي كردن خانم یغماييان راحت بود اما كميل كار حضرت فيل بود،من نمي دونم خونه اينا چند تا رئيس داره اما اون هم بالاخره قبول كرد البته به قول طناز با زبون خوش خط و خالم.
طنين-من دارم مي رم،مينو جان داروهات فراموش نشه من شرمنده مامانت بشم.
نگار-اگر يادش رفت خودم به خوردش مي دم،نگران نباش.
تابان-آجي جون اگر اومدي ديدي مجتمع خالي از سكنه است نگران نباش،بدون از دست هرهر و كركر اين سه تا فرار كردن.
طناز-تابان مودب باش،برو تو اتاقت.
تابان-بفرما هيچي نشده منو تبعيد كردن.
نگار-كر جرات داره نامزد خوشگل منو تبعيد كنه،اگر طناز نازك تر از گل بهت بگه با اين دندونام خرخره اش رو مي جوم.
تابان-نگار،تو آدم خور بودي و ما خبر نداشتيم.
نگار-بخاطر تو طناز كه سهله،آدم هم مي خورم اما به شرطي كه وقتي بزرگ شدي منو بگيري.
طناز-صبر كن ببينم،مگه من آدم نيستم.
نگار-من كه شك دارم.
تابان-بالاخره يه همصدا با من پيدا شد.
طنين-ببخشيد بحث مهم علمي طناز شناسيتون رو قطع مي كنم،من ديگه رفتم شب خوشي داشتي باشيد.
طناز-ا صبر كن كارت دارم.
داخل راهرو ايستادم،طناز نگاهي به پشت سرش انداخت و گفت:
-فردا كي مياي؟
-اگر نقص فني نداشتي باشيم نه صبح بايد تهران باشم،چطور،كاري داري؟
-آره...فردا عصر كاري نداري؟
-فردا عصر،نه.
-قرار بذارم.
-با كي؟
-با اين دوست جديدم...مي خواد بياد خواستگاري،گفتم تو اول بايد ببينيش و تا تو اجازه ندي نمي تونه بياد خواستگاري.
-باشه...من ديرم شده و پايين منتظرم هستن،ديگه سفارش نكنم مراقب مينو باش.كميل منتطر يه كوتاهي كوچيكه تا منو زنده زنده آتيش بزنه،خدانگهدار.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#64 | Posted: 3 Aug 2013 12:38




فصل پانزدهم
از ديدن طناز كه روي كاناپه خوابيده بود خنده ام گرفت،جز صداي ضربات چكه آب به سينك دستشويي صدايي نمي آمد حتما نگار و مينو رفته اند.شانه اي بالا انداختم و اتاقم رفتم،نه اون دوتاي ديگه اينجا رو تخت من و طناز بيهوش شده بودن.در كمد رو باز كردم تا كيفم رو داخلش بذارم.
مينو-سلام طنين،اومدي.
طنين-سلام مينو خانم سحرخيز،اينجا چه خبر؟
نگار-هيچي تا نصف شب حرف مي زديم،بقيه اش رو هم خواهر عزيزت حرف زد.راستي طنين،طناز زبون س سو س رو از كجا ياد گرفته؟
-سلام.
نگار هم بيدار شد،نگاهي به چشمان پف كرده اش انداختم و گقتم:
طنين-زباون س سو س چيه؟
نگار-نمي دونم والا،ديشب تا صبح طناز با تلفن حرف مي زد و هرچي استراق سمع كردم جز س سو س چيزي نشنيدم و گفتم نكنه زبون جديد و من خبر ندارم.
طنين-منو بگو اين بچه رو امانت گرفتم و دست كيا سپردم. طناز-نگار بيدار شو بعد گزارش منو بده...سلام طنين،كي اومدي؟
طنين-پنج شيش دقيقه مي شه.طناز،مينو مريضه اينجوري ازش پرستاري مي كني.
طناز-مگه نگار گذاشت بخوابه.
مينو-نه طنين،خودم دوست داشتم كمي بيدار باشم و از بودن با بچه ها لذت ببرم.
نگار-طناز نمي خواي به ما صبحونه بدي،مرديم از گشنگي.
طنين-ديگه بايد فكر ناهار بود،طناز يه چيزي بده بچه ها ضعف نكنن تا من ناهر سفارش بدم،ديگه بايد سروكله تابان هم پيدا بشه.
نگار-من پيتزا مي خورم.
مينو-روتو برم.
طنين-مينو جان،تو چي مي خوري؟
نگار-مينو پيتزا بدش مياد،براش شينسل سفارش بده.
طنين-من و مينو شينسل مي خوريم و براي شما سه تا پيتزا و براي مامان هم...
طناز-نيم ساعت پيش ناهارشو دادم.
بشقاب را به دست طناز دادم و او در حال خشك كردن گفت:
-بعدازظهر رو يادت نرفته كه؟
-نه،نمي خواي قبل از ديدنش اطلاعي بدي.
-نه.
-اما اين منصفانه نيست،حتما تو گفتي چيكار كنه تا نظر مثبت منو جلب كنه.
-نه به اون هم چيزي نگفتم...دوست دارم ببينيش بعد بگم چطور آدميه،به اون هم همين رو گفتم.شما اگر بدون شناخت همديگر رو ببينيد بهتر مي تونيد نسبت به هم رفتار كنيد،يه رفتار واقعي نه نمايشي.
-چه ايده عجيبي.
-مي خوام ببينم اون چه كه من مي بينم تو هم در اون مي بيني.
-ليلي در چشم مجنون زيباست.
-مي دونم...
صداي زنگ تلفن بجث ما رو قطع كرد،تابان آن رو جواب داد.
-سلام آقاي رجب لو.
-بله،تشريف دارن.
دستم را شستم و در حال خشك كردن گفتم:
-كي بود تابان.
-آقاي رجب لو گفت آقاي يغماييان اومده دنبال مينو.
مينو-بابام؟!
نگار-فكر نكنم،بايد داداش جون خوش تيپ گند اخلاقت باشه.
طناز-نگار!
نگار-مگه دروغ مي گم.
صداي زنگ داخلي آپارتمان بلند شد و نگار گفت:من باز مي كنم.
رفت پشت در و از داخل چشمي نگاه كرد بعد براي ما بشكني زد و ابروانش را بالا داد و با لبخند سرش را تكان داد،در را كه باز كرد با صداي بلندي گفت:
-به به كميل خان بفرماييد داخل،طنين جان مهمون داريد.
پشت سر نگار قرار گرفتم،كميل بود اما نه كميل ژوليده ديروز بلكه اين كميل هميشگي بود.
-سلام آقاي يغماييان بفرماييد داخل.
-متشكرم مزاحم نمي شم،اومدم دنبال مينو.
-چرا تعارف مي كنيد بياييد داخل،ما داريم از وجود مينو جون لذت مي بريم كجا مي بريدش.
-به اندازه كافي مزاحم بوده،مامان نگرانشه و بعد از اون اتفاق جلو چشم مامان باشه بهتر.
پسره ديوونه فكر مي كنه ما به زور خواهرش رو عاشق كرديم.
-در هر صورت ما خوشحال مي شديم مينو بيشتر پيشمون مي موند.
نگار-كميل خان چقدر سخت مي گيريد،يه شب ديگه مينو با ما باشه براي روحيه اش هم خوبه.
كميل مثل اينكه حضور نگار رو فراموش كرده بود چنان به او نگاه كرد كه گويا براي اولين بار او را ديده،بعد مثل اينكه از حضورش ناراحت باشه اخم غليظي كرد و گفت:
-بله اين از رفتار اخيرش كاملا معلومه چقدر شما رو اون تاثير داريد.
بيش از اين تحمل تيكه پروني كميل رو نداشتم،گفتم:
-من مي رم به مينو كمك كنم حاضر بشه.
كميل پشت در ايستاد و نگار پشت سرم اومد.
طنين-مينو جان برادرت پشت در منتظرته،مي گه آماده شو بريم.
نگار-عجب برادر عصاقورت داده اي داري،دهنش هم بي چاك و دهنه و هرچي خواست بارمون كرد.
مينو-واي طنين جان ببخشيد،ناراحت نشدي كه كميل اينطوريه.
در پوشيدن مانتو كمكش كردم و گفتم:من هم از خجالتش دراومدم،تو نگران برخورد ما دو نفر نباش.
نگار-اما من هنوز شرمنده اش هستم.
طناز-نگار!
نگار-مينو حالا كه مي ريد منو هم تا جايي مي رسونيد،شايد تو مسير كمي جبران كردم و دماغ اين داداش گند دماغت رو به خاك ماليدم.
طناز-نه مينو جان،نگار با شما نمي ياد من خودم مي رسونمش.
مينو-ما كه داريم مي ريم نگار رو هم مي رسونيم.
نگار-خدا رو چه ديدي،شايد اين داداشت از زبون درازم خوشش اومد و خاطر خواهم شد.
طنين-مي گم تو كه اينقدر دنبال كميل هستي چرا با دسته گل نمي ري خواستگاريش.
نگار-اون وقت آقا داماد با سيني چاي مياد و از من پذيرايي مي كنه،نه اينكه اين پسر خيلي خجالتي تمام سيني چاي رو روي من مي ريزه.
طنين-حالا تا آقا داماد جوش نياورده حاضر شو،مينو منتظر توئه.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#65 | Posted: 3 Aug 2013 12:41 | Edited By: andishmand




بعد از بدرقه مهمانها شروع به نظافت و جابجايي وسايل خونه كرديم،به قول تابان هركه اتاقها و هال را مي ديد فكر مي كرد قوم مغول حمله كرده،در عرض يك شب اين سه تا دختر خونه رو كن فيكون كردن.
-قربون خونه ساكت خودمون،چقدر اين نگار حرف مي زنه.
-خوبه دوستاي خودت هستن.
-نگار آره اما مينو با تو عياق تره،چرا موضوع قلب رسول رو نگفتي.
-ديدي كه ديروز با مينو برگشتم بعدش هم ديگه فرصت نشد.
-مينو اين موضوع رو اول به تو گفت،چون تو رو محرم تر مي دونه...
ولي خداييش چقدر مينو بدشانسه.
-اما يه شانس آورده،ديگه لازم نيست يه عمر اون ديو دو سر رو تحمل كنه.
-آره گفت...مي دوني چه تصميمي گرفته.
-نه چيزي نگفت.
-مي گه حالا قانونا من يه مطلقه هستم و ديگه اختيارم دست بابام نيست،مي خوام برم گرگان پيش خاله پيرم زندگي كنم.
-مينو احتياج داره يه مدت تنها باشه تا با عشق ناكامش كنار بياد.
-واي طنين دير شد،بدو حاضر شو.
طناز ترمز دستي رو كشيد و گفت:اينجا قرار داريم.
-مثل بچه مدرسه اي ها تو پارك قرار گذاشتي.
-اون با رستوران و كافي شاپ موافق بود ولي من گفتم تو پارك جمشيديه،حالا چرا پياده نمي شي.
هواي پاييز سرماي زمستان را با خودش داشت،دستم رو تو جيب پالتوم فرو كردم و گفتم:
-حالا تو اين سرما واجب بود تو پارك قرار بذاري خانم رمانتيك.
طناز در آينه ماشين شالش رو مرتب كرد و در حال تنظيم موهاش گفت:
-سرما باعث مي شه خاطره اين روز به ياد موندني بشه.
-تا بوي فرندت قنديل نشده بريم.
-بفرماييد خواهر عزيزم،بازوي من در اختيار شماست.
از ديدن ژست طناز خنديدم و گفتم:بخدا خيلي دلقكي،نكنه با اين اسكول بازي طرف رو از راه بدر كردي.
-بريم،يخ زد.
پارك خلوت بود و جز و چند تا بچه مدرسه اي و دانشجو،تو اين سرما كسي در پارك ديده نمي شد.
-ببين همون كاپشن سفيدست،كنار حوض رو نيمكت نشسته.
ارزي كه تمام وجودم رو گرفت از سرما نبود،روي پا چرخيدم و گفتم:
-برگرد،تا ما رو نديده برگرد.
-ا،چرا منتظر؟اين حركات چيه؟چرا دستم رو مي كشي.بخدا بده،اين كارت شوخي جالبي نيست.
كر شده بودم و فقط دست طناز رو مي كشيدم و مي خواستم از آنجا دور بشيم،چرا اين سايه دست از سر زندگي ما برنمي داشت.به ماشين رسيدم و گفتم:
-در رو باز كن و سوار شو.
-تا نگي چرا،سوار نمي شم.
سوئيچ را از ميان انگشتانش كشيدم و با ريموت در رو باز كردم،او را به زور روي صندلي هل دادم و خودم پشت رل نشستم.
-طنين اين چه كاريه،داري كجا مي ري اون منتظر ماست.
-بايد از اينجا دور شيم،بايد فرار كنيم.
صداي زنگ خنده قهقهه كودكي در فضا پيچيد،اين روزگار بود كه به ما مي خنديد.
-اون زنگ زده،دير كرديم نگران شده،چي بايد جوابشو بدم.
-هيچي،ديگه نبايد جوابشو بدي بايد خططو عوض كني و اسمشو از ذهنت پاك كني.
-آخه يه چيزي بگو،بگو چرا؟
گريه طناز زبانم را از خود بي خود كرد،صداي خودم را شنيدم كه گفتم:اون احسان.
-تو از كجا مي دوني،از كجا اونو مي شناسي؟بعد از بدرقه مهمانها شروع به نظافت و جابجايي وسايل خونه كرديم،به قول تابان هركه اتاقها و هال را مي ديد فكر مي كرد قوم مغول حمله كرده،در عرض يك شب اين سه تا دختر خونه رو كن فيكون كردن.
-قربون خونه ساكت خودمون،چقدر اين نگار حرف مي زنه.
-خوبه دوستاي خودت هستن.
-نگار آره اما مينو با تو عياق تره،چرا موضوع قلب رسول رو نگفتي.
-ديدي كه ديروز با مينو برگشتم بعدش هم ديگه فرصت نشد.
-مينو اين موضوع رو اول به تو گفت،چون تو رو محرم تر مي دونه...
ولي خداييش چقدر مينو بدشانسه.
-اما يه شانس آورده،ديگه لازم نيست يه عمر اون ديو دو سر رو تحمل كنه.
-آره گفت...مي دوني چه تصميمي گرفته.
-نه چيزي نگفت.
-مي گه حالا قانونا من يه مطلقه هستم و ديگه اختيارم دست بابام نيست،مي خوام برم گرگان پيش خاله پيرم زندگي كنم.
-مينو احتياج داره يه مدت تنها باشه تا با عشق ناكامش كنار بياد.
-واي طنين دير شد،بدو حاضر شو.

طناز ترمز دستي رو كشيد و گفت:اينجا قرار داريم.
-مثل بچه مدرسه اي ها تو پارك قرار گذاشتي.
-اون با رستوران و كافي شاپ موافق بود ولي من گفتم تو پارك جمشيديه،حالا چرا پياده نمي شي.
هواي پاييز سرماي زمستان را با خودش داشت،دستم رو تو جيب پالتوم فرو كردم و گفتم:
-حالا تو اين سرما واجب بود تو پارك قرار بذاري خانم رمانتيك.
طناز در آينه ماشين شالش رو مرتب كرد و در حال تنظيم موهاش گفت:
-سرما باعث مي شه خاطره اين روز به ياد موندني بشه.
-تا بوي فرندت قنديل نشده بريم.
-بفرماييد خواهر عزيزم،بازوي من در اختيار شماست.
از ديدن ژست طناز خنديدم و گفتم:بخدا خيلي دلقكي،نكنه با اين اسكول بازي طرف رو از راه بدر كردي.
-بريم،يخ زد.
پارك خلوت بود و جز و چند تا بچه مدرسه اي و دانشجو،تو اين سرما كسي در پارك ديده نمي شد.
-ببين همون كاپشن سفيدست،كنار حوض رو نيمكت نشسته.
لرزي كه تمام وجودم رو گرفت از سرما نبود،روي پا چرخيدم و گفتم:
-برگرد،تا ما رو نديده برگرد.
-ا،چرا منتظر؟اين حركات چيه؟چرا دستم رو مي كشي.بخدا بده،اين كارت شوخي جالبي نيست.
كر شده بودم و فقط دست طناز رو مي كشيدم و مي خواستم از آنجا دور بشيم،چرا اين سايه دست از سر زندگي ما برنمي داشت.به ماشين رسيدم و گفتم:
-در رو باز كن و سوار شو.
-تا نگي چرا،سوار نمي شم.
سوئيچ را از ميان انگشتانش كشيدم و با ريموت در رو باز كردم،او را به زور روي صندلي هل دادم و خودم پشت رل نشستم.
-طنين اين چه كاريه،داري كجا مي ري اون منتظر ماست.
-بايد از اينجا دور شيم،بايد فرار كنيم.
صداي زنگ خنده قهقهه كودكي در فضا پيچيد،اين روزگار بود كه به ما مي خنديد.
-اون زنگ زده،دير كرديم نگران شده،چي بايد جوابشو بدم.
-هيچي،ديگه نبايد جوابشو بدي بايد خطتو عوض كني و اسمشو از ذهنت پاك كني.
-آخه يه چيزي بگو،بگو چرا؟
گريه طناز زبانم را از خود بي خود كرد،صداي خودم را شنيدم كه گفتم:اون احسان.
-تو از كجا مي دوني،از كجا اونو مي شناسي؟
كنار خيابان پارك كردم و دستم را پشت صندلي طناز گذاشتم و به سمتش برگشتم.
-اون احسان معيني فر،پسر اسفنديار،پسر كسي كه به زندگي ما آتيش كشيد.
طناز مات زده نگاهم كرد و بعد سرش را به طرفين تكان داد و گفت:اين دروغه و واقعيت نداره،تو داري سربسرم مي ذاري.
-نه خواهركم خودشه،چطور نشناختي مگه من بارها اسمشو نبرده بودم مگه فاميليشو نمي دونستي.
-نه،تو اسمشو نگفته بودي.تو فقط توي خونه دو تا اسم مي بردي،فرزاد و حامي،فاميلي هم كه ملاك نمي شه.
از شنيدن صداي هق هق طناز نفسم بند اومد،حق با اون بود و من هميشه اونو به اسم آمفوتر نام مي بردم.چقدر دنيا كوچيك و چقدر نامردانه قمار مي كنه.سر طناز را روي شانه ام گذاشتم و با دست آن را نوازش كردم.
-خواهر گلم حالا كه فهميدي اون كيه،فراموشش كن.
-سخته،بخدا خيلي سخته طنين.
-مي دونم اما تو مي توني.
طناز شده بود يه مجسمه با دو لكه به خون نشسته،هرچند اشكهايش در پنهان بود اما چشمانش زبان حالش بود.چرا احمقانه باور كردم كه ما دو خانواده در اين اقيانوس آدمي گم مي شيم و چرا نفهميدم من مهره كوچكي هستم در بازي چرخ گردون.از ديدن طناز شكنجه مي شدم و سعي مي كردم به هر طريقي كه شده او را از اين غم رها سازم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#66 | Posted: 3 Aug 2013 12:54




يك ماه از رفتن ما به پارك جمشيديه مي گذشت و دي ماه اولين لباس عروسش را بر تن زمين مي كرد.طناز با اين موضوع تا حدودي كنار اومده بود،وقتي شماره جديدش رو به من داد صدايش بغض دار بود.با رفتن مينو به گرگان و سرگرم شدن نگار به امتحانات پايان ترمش،طناز منزوي تر از هميشه شده بود و من هم به علت نزديكي به سال نو ميلادي پروازهام بيشتر شده و كمتر مي تونستم شريك تنهايي طناز باشم.اون روز به علت بدي آب و هوا پرواز لغو شد،از سكوت خونه حدس زدم طناز مامان رو برده فيزيوتراپي و آوازخوان به طرف اتاق رفتم.
هم اتاقي...هم اتاقي برس بدادم...اوني كه دل و دينم رو برده خيلي وقته نكرده يادم...هم اتاقي ببين چگونه سيل اشكم شده روونه...درد جان سوزم و بخدا جر تو هيچكي نمي دونه.
هم اتاقي...هم اتاقي برو طبيب دل بيمارم بيار...بهش بگو عاشقت غريبه،مرده از رنج و انتظار...اي عزيزم برس به دادم...اوني كه دل و دينم رو برده نكرده يادم.
طناز تو اتاق بود،روي زمين نشسته بود و به تخت تكيه زده بود و آهنگ غمگيني را گوش مي كرد و همپاي خواننده زار مي زد.كنارش نشستم و همينطور كه نشسته بود او را بغل كردم.
-طنين منو ببخش اما من نمي تونم احسان رو فراموش كنم،مي دونم پدرش آدم پستي بوده و باعث مرگ پدر شده اما نمي تونم ازش متنفر باشم.
دستم را نوازش گرانه به پشتش كشيدم و گفتم:اگر من نبودم و خودت تنها بايد تصميم مي گرفتي چيكار مي كردي؟
-بخدا توش موندم.
-من يه نقشه دارم...برو ديدنش و همه چيزو بگو،كاري كه پدرش با ما كرد،رفتن من به خونه شون به عنوان كلفت و اينكه چرا منشي برادرش شدم و ببين باز هم موافق با تو ازدواج كنه.
-راست مي گي برم باهاش حرف بزنم،ايرادي نداره.
-نه...اين زندگي تو،تو بايد باهاش كنار بيايي.
با ذوق و شوق رفت تا با دلدارش تماس بگيره و من اميدوار بودم كه عكس العمل احسان،او را نسبت به اين عشق شوم دلزده كند و دل ناآرام من رو آرام اما عصر همان روز با ديدن چهره خندان و پراز اميد طناز فهميدم كه اميدم عبث بوده.
در حال بستن بند كفشم بودم كه طناز در كنارم ايستاد و گفت:
-كجا داري ميري؟
-كي از حموم اومدي؟
-الان،تو كجا داري ميري؟
-معلوم نيست با اين تيپ و لباس كجا دارم مي ريم.
-قرار امروز مامان احسان زنگ بزنه و اجازه بگيره براي خواستگار،مثلا تو بزرگتر من هستي.
-چه جالب،خانم مي خوان از كلفتشون وقت بگيرن.
-لوس نشو،حالا همه مي دونن چرا اون ديوونه باز رو درآوردي...خواهر عزيز،اگر عجله نمي كردي من كه به عنوان عروس اون خانواده مي رفتم تو اون خونه،دنبال اون ميراث هم مي گشتم.
-حتما وقتي نااميد مي شدي مي گفتي حامي خان كتابهاي حطي كجاست،نه.
-منو مسخره مي كني؟نمي خواي بگي كجا مي ري،تو كه چهار روز استراحت داشتي.
-يكي از همكارهام براش مشكلي پيش اومده،جايگزين مي رم.
-مامان احسان زنگ زد كي جوابشو بده.
-خودت،خوشبختانه اون يه متر زبون براي خام كردن خانم معيني فر و غالب كردن خودت براي گل پسرش كفايت مي كنه،كمكي مي خواي چيكار.
-طنين دست از مسخره بازي بردار...من مي دونم تو...تو مي خواي هرطور شده اين ازدواج سر نگيره.
-يعني تو منو اينجوري شناختي!
طناز لبهايش را جمع كرد و دانه هاي اشك از چشمش سرازير شد.
-من...منظوري نداشتم،منو ببخش.
-تو خواهر مني و من جز خوشبختي تو به هيچي فكر نمي كنم،حالا هم تو رودرواسي با همكارم موندم.
-پس ميايي؟
-اگر هواپيما سقوط نكنه.
-طنين!
-ا چرا مي زني...پس فردا تهرانم و اگر عروس خانم عجول مراسم رو براي پنجشنبه شب بذارن،من هم حضور دارم.
-طنين بدون حضور تو هيچ مراسمي انجام نمي شه.
-راستي زنگ بزن به اون نگار آتيشپاره بياد يه تغييراتي تو خونه بده،مادر احسان زن خيلي خوش سليقه و به دكوراسيون خونه هم حساسه.تنهايي اين كارها رو نكني،يا زنگ بزن عفت خانم يا به خانم رجب لو بگو بياد به كمكتون.
-چشم،امر ديگه اي نيست.
-ببين اگر لباس مناسب نداري برو بخر.
-چرا دارم.
-ببر بده خشكشويي.
-ديروز بردم دادم.
-از مامان غافل نشي،فكري براي لباسش كردي.
-اون كت و دامني كه روز مادر خريدم رو بردم دادم خشكشويي.
-من ديگه بايد برم،سفارش نكنم خودت كه حواست هست.
-آره بابا،تو كه از من هول تري چرا از حالا دست و پاتو گم كردي.
-آخه دارم خواهرم رو عروس مي كم و از دست غرغرهاش راحت مي شم.
-مي ري يا بيرونت كنم.
-رفتم،چرا حمله مي كني.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#67 | Posted: 3 Aug 2013 12:57




براي پيوستن به crew(اعضاي كادر پرواز)به briefing(مكاني كه اعضاي پرواز براي چك كردن اطلاعات پرواز جمع مي شوند)رفتم،هنوز جلسه شروع نشده بود و مرجان با ديدن من كنار خودش برام جايي باز كرد.
-نمي دونستم تو هم تو اين پروازي.
-تا سه چهار ساعت پيش خودمم نمي دونستم،جايگزين اومدم.
-جايگزين كي؟
-ستاري تماس گرفت و خواست جاش بيام،گويا خانمش داره فارغ مي شه.
-ستاري،شماره تو رو از كجا داشت؟
-وقتي شماره تلفنم رو به تو مي دادم با خودم حدس مي زدم مي شه مثل شماره صد و هجده و همه ملت ازش خبر دارن.
-من؟!بخدا اگر من داده باشم.-حالا از هركس گرفته.
-تو اون شش هفت ماه بي معرفتي تو بهم ثابت شده بود اما تا اين حدش رو فكر نمي كردم،پرو مثل طلبكارها اومده و كنارم نسشته بدون اينكه حالم رو بپرسه بازجويي مي كنه.
-ببخشيد...مرجان گلم خوبي،همسرت حالش خوبه و سردماغ،ما رو زنده به مقصد مي رسونه.
-شوهر من،خلبان اين پرواز نيست.
-خدا رو شكر،حالا كي هست؟مرجان با ابرو به در ورودي اشاره كرد و گفت:كاپيتان فواد ارسيا.
با ديدن ارسيا،پاك اوقاتم تلخ شد.
-چيه؟چرا اوقاتت تلخ شد.
به جاي جواب دادن به مرجان،جواب احوالپرسي كاپيتان رو دادم.زمان باگيري هواپيما براي كنترل نظم داخلي هوپيما سوار شديم و زمان مسافرگيري كنار سرمهماندار براي عرض خير مقدم به مسافران كنار در هواپيما ايستادم.از ديدن او در ميان مسافران به چشمانم شك كردم اما با چند بار باز و بسته كردن چشمم فهميدم دچار توهم نشدم،خودش بود با آن نگاه دقيق و صورتي مصمم.با ديدن او بقدري خودم رو باختم كه فراموش كردم براي خيرمقدم بايد لبخند بزنم،اشاره همكارم من را بخود آورد و به او خوشامد گفتم و براي راهنمايي بليطش رو گرفتم.خوشبختانه بايد به قسمت ويژه مي رفت و در قسمت كاري من نبود،نمي دونم با اون حالم با بقيه مسافران چگونه برخورد كردم.
بعد از پذيرايي مسافران با شكلات و بررسي كمدبندهاي ايمني و حركت هواپيما،روي صندلي مخصوص نشستم،تازه وقت كردم به او و حضورش در اين پرواز فكر كنم.با اين كه در ماه بيش از هشتاد ساعت پرواز داشتم اما هميشه زمان اوج گرفتن هواپيما احساس خاصي بهم دست مي داد،يه حس لذت بخش اما اين اولين بار بود كه آن حس به سراغم نيامد.
داشتم ظروف و زباله هاي غذا را جمع مي كردم كه مرجان به سراغم اومد،گفتم:
-تو اينجا چيكار مي كني؟
-طنين يكي از مسافرهاي قسمت من مي خواد تو رو ببينه.
-مشكلي پيش اومده خانم كاشفي.با اومدن سرمهماندار،خودمان رو جمع كرديم و كمي شق و رق ايستاديم.مرجان در جواب نگاه پرسش گرش گفت:
-آقاي علي پور،يكي از مسافراي قسمت ويژه مي خوان خانم نيازي رو ببينن.
-نمي دونستم خانم نيازي شخصيت مهمي هيتن.
-آقاي علي پور،از آشنايان هستن.
آقاي علي پور نگاه شماتت باري به ما دو نفر انداخت و براي بازرسي دستشويي ها رفت تا مسافري سيگار نكشد.
-چرا ايستادي علي پور رو نگاه مي كني،برو زود برگرد.
-اينها رو جمع كنم مي رم.
-تو برو،من جمع مي كنم.
-كجا نشسته؟
-A5.چه راحت روي صندلي لم داده بود و داشت مطالعه مي كرد و همين اعتماد به نفس زيادش برام عذاب آور بود.
-بفرماييد،آقاي معيني امرتون.
-سلام خانم.
-سلام...منتظرم بفرماييد.
-قبلا از نحوه برخورد مهماندارهاي هواپيما خيلي تعريف مي كردن.
-من كارم رو خوب بلدم و گوشم با شماست.
وقتي سكوتش طولاني شد با اينكه تا اون لحظه از نگاه كردن به او پرهيز مي كردم نگاهش كردم،وقتي نگاهمان تلاقي كرد گفت:قبلا خو و طبع آرومي داشتي.
-آقاي معيني،من براي اين فراخوان شما توبيخ شدم پس امرتون رو سريع بفرماييد.
-حرفهاي من طولانيه.
-پس اينجا جاش نيست،اينجا محيط كارمه.
-تو كافي شاپ فرودگاه فرانكفورت مي تونيم همديگه رو ببينيم...اگر نمي تونيد،همين جا بايد وقتتون رو بگيرم.
كلامش بوي تهديد مي داد،از قدرت اون توي خانواده اش خبر داشتم و بخطر طناز بايد كوتاه ميومدم،با يك نفس عميق كنترل خودم رو بدس گرفتم.
-باشه تا شما بارتون رو تحويل بگيريد،من هم كارم رو انجام مي دم و ميام كافي شاپ.
-من هستم و يه كيف دستي،باري ندارم.
-اما من كار دارم،بعد از فرود زياد معطل مي شيد.
-مهم نيست منتظر مي مونم.
-پس تا فرانكفورت.
-بله تا فرانكفورت به اميد ديدار...راستي يه ليوان آب...لطفا.
مي گم خانم كاشفي براتون بياره.
-نه شما بياريد.
مردك گنده مثل يه بچه سرتق مي مونه و فكر مي كنه بايد هرچي اون مي خواد بشه،حيف كه به خاطر خواهرم مجبورم وگرنه مي دونم چطور حالتو بگيرم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#68 | Posted: 3 Aug 2013 12:58




-كجا مي ري؟
-تو برو استراحت كن.
-من دارم مي رم استراحت كنم،تو بگو داري كجا مي ري؟
-قرار دارم،حالا مي ذاري برم.
-نه بابا،با خارجي ها مي پري.
-خجالت بكش،خودت هم مي دوني من قرار نبود تو اين پرواز باشم پس چطور مي تونم با يه خارجي قرار بذارم.
-خودت مي گي قرار دارم،از تو هيچ چيز بعيد نيست.
-چقدر تو به من اعتماد داري.
-تو داري مي گي قرار دارم و جواب درست و درمون هم نمي دي،پس من حق دارم هرطور كه دوس دارم قضاوت كنم.
-با اين مزاحم تو پرواز قرار دارم.
-حالا كي هست كه نيومده حرفش اينقدر خريدار داره و تو پاي ميز مذاكره نشونده،هرچي باشه از فواد خيلي زرنگ تره.
-چي چي براي خودت مي بري و مي دوزي و تنم مي كني،يه مشكل خانوادگي داريم و سر اون موضوع مي خواد با من حرف بزنه.
-برو خوش بگذره.
داخل كافي شاپ شدم،اونجا نسبت به اون ساعت از روز خلوت تر بود.حامي براي نشستن جاي دنج و خوش نمايي را انتخاب كرده بود،روي صندلي روبرويش نشستم و كيفم رو كنار پام روي زمين گذاشتم.نمي دونم چرا از نگاهش اينقدر كلافه بودم،كمي در جايم جا به جا شدم و گفتم:
-بفرماييد،من در خدمتم.
-چي ميل داريد؟
-امرتون رو بفماييد.
-چي ميل داريد؟
چشمانش مثل هميشه مصمم بود و تا حرفش را به كرسي نمي نشاند كوتاه نمي اومد.
-قهوه اسپرسو.
به گارسون سفارش دو تا قهوه اسپرسو با كيك داد.
-آقاي معيني،من وقت زيادي ندارم.
-عرض مي كنم خدمتتون،تحمل داشته باشيد.
حالا كه تمايلي نداره من هم عجله اي ندارم،از مشتاق بودن من لذت مي بره براي همين بي تفاوت شدم و با ناخن شروع به ترسيم خطوط فرضي ميز شيشه اي كردم،براي سرگرمي بد نبود.چشمم به قسمت سفيد ناخنم بود كه ياد اون اتفاق افتادم و نگاهي به حامي انداختم ببينم داره چيكار مي كنه،نگاه اونم به ناخنم بود،وقتي منو متوجه خودش ديد گفت:
-من ناخن گير همراه ندارم،شما چطور؟
خون به سرم هجوم آورد.-ببين حامي خان اگر يكبار اجازه دادم چنان جسارتي كني يك شرايط استثنايي بود و كارم گير بود اما حالا به هيچ بني بشري اجازه اين كار رو نمي دم،من به بلند كردن ناخن علاقه دارم و تا اندازه اي كه محيط كاريم اجازه بده بلند مي كنم.
حامي دستانش را بالا برد و گفت:
-تسليم،هفت تيرت رو غلاف كن.معلومه هنوز سر اون اتفاق ساده عصباني هستي،هنوز يادم نرفته چقدر گريه كردي.
-شما با اون كارتون به من توهين كردي.
قهوه ها سرو شد،او اشره اي به فنجونم كرد و گفت:
-ميل كنيد سرد مي شه.
در حالي كه جرعه جرعه قهوه ام رو مي خوردم،حامي را در ذهنم ارزيابي مي كردم.
-به چي فكر مي كنيد؟
-به شما.از جواب بدون فكري كه داده بودم ناراحت شدم و شروع به رفع و رجوع جوابم كردم.
-يعني به كار شما...هنوز هم نمي خوايد بگيد چيكار داريد.
-چرا مي گم اما شما بگو چه احساسي داري كه داريم فاميل مي شيم.
-احساسي ندارم.
-از اينكه خواهرت...
-مباحث را با هم قاطي نكنيد،ازدواج خواهرم ربطي به خويشاوندي شما نداره.
-متوجه نمي شم.
-از اينكه خواهرم همراه زندگيشو انتخاب كرده و اين انتخاب باب ميلش بوده خوشحالم اما از اينكه به واسطه ازدواجش من با افرادي خويشاوند مي شم،احساس خاصي رو در من برنمي انگيزه.
-ايدولوژي جالبيه.
-متشكرم.
-پس شما هنوز نسبت به ما حس عداوت و دشمني داريد.
-كي گفته بود،ذهني من نسبت به خانواده شما تغيير كرده...
-مشكلي پيش اومده طنين خانم؟
اين ديگه اينجا چيكار مي كنه!مرجان مگه اينكه دستم بهت نرسه كه ذاتا جنست خرابه،اين ناجنس هم منو با اسم كوچيك صدا مي زنه كه به حامي بفهمونه ما چقدر با هم نزديك و صميمي هستيم.وقتي نگاهم به حامي به حامي افتاد فهميدم حالت دفاعي به خودم گرفتم،دستهايم رو بالا بردم و گفتم:
-نه جناب ارسيا...ببخشيد آقاي معيني،من يه لحظه كنترلم رو از دست دادم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#69 | Posted: 3 Aug 2013 13:04




-به هر حال من همين نزديكي هستم،در صورت نياز صدام بزنيد.
-آقاي ارسيا ايشون يكي از اقوام هستن،معرفي مي كنم آقاي حامي معيني(رو به حامي كردم)ايشون كاپيتان فواد ارسيا،خلبان همين پروازي كه اومديم هستن.
حامي در حالي كه نشسته بود به برانداز كردن ارسيا پرداخت،به او بسان موجودي مزاحم نگاه مي كرد.ارسيا معذب از نگاه طولاني توام با سكوت حامي گفت:
-مثل اينكه من مزاحم بحث خانوادگيتون شدم،ببخشيد.-خواهش مي كنم.
اما حامي همچنان او را نگاه مي كرد تا زودتر او را فراري دهد،من از غفلت او استفاده كردم و كيفم را برداشتم و گفتم:-من ديگه بايد برم،بابت قهوه متشكرم.
-من هنوز حرفم تموم نشده.
-شرمنده تا زمان پرواز برگشت چيزي نمونده و من سفر خسته كننده اي داشتم و بايد استراحت كنم،خدانگهدار.
حتي اجازه ندادم واژه خدانگهدار در دهانش بچرخد و مثل برق و باد از جلو چشمش گريختم.داخل سالن پروازهاي خارجي مرجان رو ديدم،با لبخند بزرگي گفت:
-خوش گذشت؟
-تو كشيك منو مي كشيدي.
-چه رويايي،با هم دل و قلوه مي دادين.
-تو ارسيا رو فرستادي سر وقتمون.
-آره فرستادم طرف بياد دستش چه شاخ شمشادي پشتته،حسابي هل كرده بود نه؟
-آره اينقدر با دساچگي به فواد نگاه كرد كه فواد از ترسش جيم شد.-خوب براي تو كه بد نشد كلي افه گذاشتي.
-مثل يه پشه مزاحم وزوز كنان اومد سراغمون،حامي هم با حشره كش تحقير دخلشو آورد.
-حالا چي مي گفتين؟
-تو مي ميري اگر تو كارهاي من دخالت نكني.
-چرا زد تو پر ارسيا؟چي بهش گفت رفت تو لك
-اي كاش به جاي ارسيا تو ميومدي جلو،حالتو مي گرفت.-حالا خواستگاري كرد يا پيشنهاد دوستي داد،تو هواپيما حدس زدم گلوش پيشت گير كرده پس الكي براي من رل آشنا و فاميل رو بازي نكن.
-تو اون مغز منحرفت چي مي گذره،مي دوني اون كيه؟
-يك ساعته دارم همينو مي پرسم.
-اين آقا،برادر همسر طناز.
-طناز؟مگه طناز ازدواج كرده.
-نه در مرجله خواستگاري و فكر كردنه.
-دست مريزاد به اين خواهر زرنگ،حالا چه موضوع مهمي بوده كه اين برادر شوهر خوش تيپ رو به اينجا كشونده تا بياد با تو حرف بزنه.
-اون تاجر و تو كار صادرات و واردات،ديدار ما هم اتفاقي بود و اگر پليس بازي تو و فضولي ارسيا مي ذاشت مي گفت.
-اون كه ارسيا رو دك كرد و تو زود بلند شدي،مي شستي تا بگه.
-مثل اينكه خسته ام.
جلوي استراحتگاه مرجان،دستم را گرفت و گفت:
-نريم تو،من نمي تونم حرف نزنم.
-قربون روت برم،براي تو كه محدوديت زماني وجود نداره و همه جا حرف مي زني و هرچي دلت بخواد مي گي.
-حالا اين پسره مجرده تا زن داره؟
-اي جاسوس دوجانبه.
-من براي كي مي خوام جاسوسي كنم؟فقط براي كنجكاوي خودم سوال كردم.
-كنجكاوي خودت و فواد،بعد هم تحريك فواد و بعد بعدش هم ديوونه كردن من.
-تو چقدر بدبيني،حالا از اين پسره بگو.
-چي بگم؟
-مجرده يا متاهل؟
-تازه اومدن خواستگاري،وقت نكردم از داماد آيندمون درباره شناسنامه خانوادش سوال كنم.
-واه،مگه تو مراسم خواستگاري نيومده بود.
-نه.
-پس كجا همديگرو ديديد و آشنا شديد؟
چه گيري افتادم،اين دختره دست بردار نيست.
-يه روز با برادرش كه قرار همسر طناز بشه تو يه رستوران همديگه رو ديديم،ديگه سوالي نيست من خوابم مياد.
-يعني تو از طناز نپرسيدي؟
-من كه مثل تو مفتش نيستم.
-بگو بي تفاوتم.
-هرچي تو بگي،مي رم استراحت كنم.
-برو.
-تو كجا مي ري؟
-من...خوابم نمياد،مي رم يه چيزي بخورم.
-يه چيزي بخوري يا گزارش بدي.
-تو خيلي فكرت مسموم ها.
-خوب مي دونم كه حرفاي من رو دلت سنگيني مي كنه و بايد بگي،نگي رودل مي كني.
در حال پذيرايي از مسافران با شكلات بودم كه دستي روي شانه ام خورد و در پي اون صداي مرجان رو شنيدم.
-طنين.
-اينجا چيكار مي كني،علي پور ببينه يه چيزي مي گه ها.
-اون اينجاست.
-كي؟
-همون فاميلتون.
-فاميلمون!
-اه تو چقدر گيجي،همون برادر شوهر طناز رو مي گم.
-حامي؟!
-نمي دونم اسمش چيه.
-اگر منظورت اونه،اسمش حامي معيني.
-ولش كن اسمشو،اين يارو يا خيلي لرده يا مغزش پنج كار مي كنه.
-چرا.
-اين همه راه اومده و هزينه كرده كه تو فرانكفورت قهوه بخوره.
-چه حرفا مي زني،خيلي ها ميان كارشون رو انجام مي دن و با پرواز برگشت برمي گردن.
-ا ميان تو كافي شاپ يه صندلي اشغال مي كنن،قهوه مي خودن و سيگار مي كشن.
-چرا چرند مي گي،شايد تو كافي شاپ قرار ملاقات داشته.
-بعد از رفتن تو به استراحتگاه،تا دو ساعت قبل از پرواز تو كافي شاپ زاغ سياهشو چوب مي زدم.
-چه بيكاري هستي تو.
-حالا نگفتي،اين پسر مشكل رواني نداره.
حواسم به كار حامي بود،با گيجي گفتم:نه نمي دونم.
-از من گفتن قبل از ازدواج طناز يه تحقيقي كن،مي گن بيماريهاي رواني جنبه ارثيش زياده.
چي مي گي تو.
-مي گم نكنه خانوادگي ديوونه باشن.
-نمي خواد تشخيص پزشكي بدي،برو قسمت خودت الان علي پور سر مي رسه.
مرجان سه رديف از من دور شده بود كه صدايش زدم.
-چيه؟
-باز هم تو قسمت توئه؟
-نه،موقع خوش آمد گويي ديدمش.
-باشه اگر باز خواست منو ببينه،يه بهانه اي راست و ديست كن.
-اگه به من گفت باشه
همراه مرجان از سالن فرودگاه خارج شديم،هوا هنوز روشن نشده بود.مرجان سلانه سلانه ميامد اما من عجله داشتم تا سر و كله فواد پيدا نشده و از ما نخواسته ما را برساند خودم را به سرويس برسانم اما مرجان برخلاف من اميد به اومدن فواد داشت،بيچاره مرجان فكر مي كنه هرچه فواد رو بيشتر ببينم و پاي حرفاش بشينم معجزه ميشه و ريشه عشقش در دلم جوانه مي كنه.
-مرجان چقدر لخ مي زني،زود باش.
-اه مگه آتيش مي بري آرومتر چقدر تند ميري،نترس جانم تا ما نرسيم سرويس حركت نمي كنه.
-گناه داره بنده خدا،همه سوار شدن و منتظر ماست.
-طنين اونجا رو.
-چيه باز شهاب سنگ ديدي؟
-نه همون فاميل مشكوكت.
-نگاش نكن،خودت رو بزن به نديدن.
-نمي شه چون اون منو ديد من هم ديدمش،بهم لبخند زد و من مودبانه پاسخ لبخندش رو دادم بعدش...به تو اشاره مي كنه،مثل اينكه كارت داره.
-فكر كنم تو مشتاق تر از اوني كه بدوني با من چيكار داره،از اين در عجبم كه ديشب چطور از زير زبونش نكشيدي.
-رفتم سراغش،خواب بود.
-چيكار كردي؟
-هيچي قسمت كاريم رو عوض كردم اما اون پاش به صندليش رسيد خوابش برد.
-بخدا تو شاهكار خلقتي!
-ببين سوار ماشينش شد،اه چه ماشيني داري بچه مايه داره نه،داره چراغ مي ده چه كليديه.
-خوش بحال مامانش،با طناز و دو تا پسراش يه جا سوئيچي كم داره.
-بخدا اين رفتار تو دور از ادب براي خودت مي گم؛چرا با آبروي طناز بازي مي كني.
-تو نگران آبروي طنازي يا سوالهاي بي جواب مونده خودت.
-مسائل خانوادگي شما به من چه ربطي داره اما اين پسره بدجوري سيريش شده و داره خودشو مي كشه.
-تو نگران كشته شدن اون نباش.
-واااااااااااااي....
مرجان دستم را گرفت و مرا عقب كشيد كه صداي جيغ ترمز را شنيدم،حامي جلوي پايمان توقف كرده بود و بقدري به ما نزديك بود كه آج لاستيكش را با نوك كفشم حس كردم.در حالي كه با ابهت پشت رل نشسته بود شيشه را پايين كشيد و با لبخند مشمئز كننده اي گفت:
-بيدار شديد؟
مرجان-شما مشكل بينايي داريد،ما بيدار و هوشيار داشتيم راه مي رفتيم فكر كنم شما خواب هشتيد.
حامي-منظورم خانم نيازي بودن نه شما.
طنين-چه موضوعي باعث شده كه من از ديروز تا بحال چندين بار مفتخر به ملاقات شما شدم.
حامي-شما كه اجازه نداديد عرض كنم،اگر باز خستگي رو بهانه نمي كنيد سوارشيد تا رسوندن شما به منزل خدمتتون عرض كنم.
مردد بودم و اگر به نحوي حامي را قال مي گذاشتم و جيم مي شدم اختمال داشت حامي مراسم خواستگاري را منحل كند،نگاهي به مرجان انداختم كه نگاهش بين من و حامي در تناوب مي چرخيد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#70 | Posted: 3 Aug 2013 13:08




حامي در جلو را باز كرد و گفت:بفرماييد. اما حتي يك تعارف خشك و خالي به مرجان هم نكرد.خدا مي دونه الان تو دل مرجان چه خبره،حاضر نصف عمرشو بده اما با ما همراه بشه و سر از اين راز سر به مهر من در بياره.اون بقدري از ديدن حامي و ماجراهاي جديد و كشف اين روابط هيجان زده بود كه فواد را از ياد برد.
چشم به فلق خوش رنگ دوخته و به موسيقي سنتي با صداي حسام الدين سراج كه در فضا جريان داشت گوش مي كردم.
-آسمون خيلي خوشرنگ شده،منم رنگ آسمون رو در اين وقت صبح دوست دارم.
ياد اتاق سرمه اي رنگش افتادم كه باعث نقش بستن لبخند كمرنگي روي لبهايم شد.
-روزه سكوت گرفتيد؟
-نه داشتم فكر مي كردم من هم روزگاري سپيده دم رو دوست داشتم اما...
-چرا حرفت رو قطع كردي.
نگاهش كردم،سرد و خشن.
-حرف بدي زدم...
-آسمون همين رنگي بود كه...پدرم رو حلق آويز پيدا كردم،از اون روز به بعد در اين وقت دلم مي گيره.
چرا اين حرف رو به اون زدم و اينقدر راحت از حس درونيم گفتم،اون كه درك نمي كنه.
حامي بعد از سكوت كوتاهي گفت:
-دركت مي كنم،مرگ پدر خيلي سخته مخصوصا كه آدم خودش شاهدش باشه.من هم هفت ساله بودم كه پدرم فوت كرد...روي همين دستها...تو بغلم مرد.
بانو اين را قبلا گفته بود اما يادم رفته بود،از تصور اينكه يه پسر بچه هفت ساله سر غرق به خون پدرش رو در آغوش گرفته،پشتم تير كشيد.
-هوا حسابي سرد شده و يه زمستون واقعيه،شما كه يخ نكردين.
با سر پاسخ منفي دادم اما حامي برخلاف حرف من،درجه بخاري را زياد كرد شايد از يادآوري لحظه مرگ پدرش سرمايي بر وجودش حاكم شده بود.باز هم سكوت،كلافه از اين حضور نا بهنگامش و اصرار براي گوش كردن به حرفاش،زدم به سيم آخر و گفتم:
-من از اين حركات شما سردرنمي يارم،از اين سر دنيا مي كوبيد ميايد او طرف دنيا تا منو دعوت كنيد به قهوه يا مثل يه راننده ناشي جلو پام ترمز مي زنيد و قصد جونم رو مي كنيد و با اصرار مي خوايد با من حرف بزنيد اون وقت از آب و هوا و رنگ آسمون مي گيد.
-واقعيت رو بخوايد حرف زياده اما نمي دونم از كجا شروع كنم...مي خواستم وقتي كه رسمي منزلتون اومديم صحبت كنم اما با ديدن ناگهاني شما تو پروازم به فرانفورت كلي با خودم كلنجار رفتم البته گريز تو براي هم صحبت نشدن با من،منو مصمم كرد قبل از امشب با تو صحبت كنم.
-حالا كه منو گير انداختين و من هم سرا پا گوشم.
-نظرت نسبت به خانواده خانواده ما چيه،البته بايد فرزاد و اسفنديار رو فاكتور بگيريم.
-به نظر من خانواده يعني تمام افراد،براي همين نمي تونم اينا رو فاكتور بگيرم.
-اما اينها مردن.
-در گذشته بودن و روي زندگي من اثر داشتن،حالا شايد بشه فرزاد را بشه فاكتور گرفت اما اسفنديار رو نمي تونم.
-چرا؟
-چون نون اونو خوردين و سر سفره اون نشستيد.
-اسفنديار سر سفره ما نون خورده.
-من كاري به موضوعات خانوادگي شما ندارم.
-كم مياري جاخالي مي دي.
-مي شه بريد سر اصل مطلب.
-اصل مطلب،احساس شما نسبت به خانواده ما.
-آقاي معيني احصاصات من ربطي به ازدواج طناز نداره،خيالتون راحت برادر شما در خانواده ما فقط به عنوان داماد نه پسر معيني فر.من هم سعي مي كنم خصومتم رو بروز ندم،حالا اگر از جانب برادرتون آسوده خاطر شديد نگه داريد پياده مي شم.
-نگه نمي دارم،صحبت هاي من تموم نشده و شما هم به منزل نرسيديد.
-نگه داريد آقا،شما نگران نريسدن من نباشيد.
-اگر نايستم.
-نگه دار.
-چرا فرياد مي زني،بفرما ايستادم.
از شدت درد ولوم صدام بالا رفته بود.دستگيره در را كشيدم اما در باز نشد،حامي قفل كودك را زده بود.
-اين لعنتي رو باز كن.
-تا زماني كه من حرفم رو نزنم باز نمي شه.
-من بدون اينكه حرف گوش كنم بازش مي كنم.
حامي شانه اي بالا انداخت و با خونسردي گفت:خود داني.
دوباره در امتحان كردم باز نشد،مشتي به آن كوبيدم.
-تا زماني كه شما زور آزمايي مي كنيد من بخوابم،ديشب پرواز خسته كننده اي داشتم.
-بخوابي اينجا...اين درو باز كن من برم،خواستي تا قامت همين جا كمبود خوابت رو جبران كن.
-برام فرقي نمي كنه كجا بخوابم،نگران من نباش.
-نگران،مي خوام...
خجالت كشيدم بقيه حرفم را بزنم و گفتم:
-در رو باز كن،من گوشي براي شنيدن حرفاتون ندارم.

-چرا حرفت رو نزدي،مي خواي چي؟
پاهام رو به كف ماشين كوبيدم و گفتم:اين درو باز كن،من هر چي دوست داشته باشم مي گم دوست نداشته باشم نمي گم.
حامي صندليش رو به حالت افقي درآورد و گفت:مثل بچه هاي لوس...من تا حرفم رو نزنم كسي از اين ماشين پياده نمي شه.
حامي ساعدش رو روي پيشانيش گذاشت اما شك دارم اون چشما در پوشش ساعد بسته باشه،دكمه شيشه اتوماتيك رو زدم اما كار نكرد.عصبي و كلافه بودم و از شدت خشم گريه ام گرفته بود،چه حماقتي كردم سوار ماشينش شدم.به حامي نگاه كردم و از آرامشش عاصي تر شدم،بعد خم شدم و به اميد پيدا كردن چيزي شبيه قفل فرمان(طناز هميشه قفل فرمان رو زير صندلي مي ذاشت)مي خواستم با اون شيشه رو بشكنم.اگر به ماشين گران قيمت حامي خسارتي وارد مي شد برايم لذت بخش بود اما چيزي زير اين صندلي لعنتي نبود.
هوا ديگه كم كم روشن شده بود و بر تعداد خودروها افزوده مي شد.سرخي نوري كه از پشت تابيده مي شد توجه ام را جلب كرد و به پشت سر نگاه كردم،چراغ گردون گشت پليس بود.جرقه اي در ذهنم روشن شد و دوباره به حامي نگاه كردم،خودم رو به موش مردگي زدم و گفتم:
-شما برديد،امرتون رو بفرماييد من سراپا گوشم...آقا حامي بيدار شيد،خانواده ام نگران مي شن.
حامي دستش رو از روي چشمش برداشت و گفت:اين كار رو از اول مي كردي.
بعد صندليش رو در حالت عمود قرار داد،نگاهش كردم و گفتم:
-پس اول حرف منو گوش بديد،من از شما و پدرتون متنفرم و اينو هيچ وقن فراموش نكنيد.
حامي از خشم سرخ شد و گفت:اسفنديار،پدر من نيست.
ماشين پليس داشت نزديك مي شد،مقنعه ام را زماني كه ماشين پليس هم تراز با ماشين حامي قرار گرفته بود،از سرم كشيدم و ماشين گشت مقابل ما توقف كرد.حامي گيج و مبهوت از حركت عجيب غريب من حتي ماشين پليس را نديد،وقتي مامور پليس به شيشه پنجره سمت حامي كوبيد او تكان شديدي خورد.
حامي-بله.
مامور پليس-پياده شيد.
هر دو پياده شديم،مامورها حامي را تفتيش بدني كردن و بعد مدارك ماشين رو خواستن اما زماني كه گفتن با خانم چه نسبتي داري تازه فهميدم چه كار خطرناكي كردم.قبل از حامي،گفتم:
طنين-بدترين نسبت دنيا،ايشون همسر من بيشعور هستن.
بيچاره حامي از شوك اول بيرون نيومده حالا دومين ضربه رو خورده بود،سعي كردم چشم تو چشم با مامور حرف بزنم تا قافيه رو نبازم.
-سوتفاهم نشه ها جناب اما مرد جماعت حرف تو كله اش نمي ره،يكي نيست به اين آقا حالي كنه من ديگه نمي خوام ببينمش چه برسه تحملش كنم.
حالا ديگه اعتماد به نفسم رو بدست آورده بودم،چشمم را به حامي دوختم و گفتم:من ديگه با تو زندگي نمي كنم،شما بفرما غلام حلقه بگوش خواهر جونت باش،بيچاره پير شدي اما هنوزم مثل بچه ها از خواهر و مادرت كسب تكليف مي كني.
حامي-من فقط...
طنين-شما فقط چي آقا،تا الان تحمل كردم ولي ديگه بسمه.من به خاطر تو خيلي گذشت كردم ولي از كارم نمي تونم بگذرم.
مامور-خانم...آقا لطفا اختلاف خانوادگي تون رو ببريد منزل و به دعواتون ادامه بديد،ميون انظار جاي اينطور كارا نيست.
طنين-منزل آقا؟صد سال ديگه جاي من توي اون خونه نيست...اصلا جناب اين وقت صبح من جرات نمي كنم كنار خيابون منتظر تاكسي بمونم،منو تا يه جايي مي رسونيد.
مامور نگاهي به همكارش كرد و گفت:ما در حال خدمت هستيم...خلاف مقررات.
طنين-فكر كنم حفاظت از جان و ناموس ملت برعهده شماست و اين هم نوعي ايجاد امنيته...فقط تا جايي كه من بونم آژانس بگيرم.
مامور-باشه بفرماييد...
طنين-صبر كنيد وسايلم رو بردارم.
به سوي ماشين حامي برگشتم و به محض پيدا كردن فرصت كه با حامي تنها شدم گفتم:
-ديدي بدون اينكه حرفت رو بشنوم از اين ماشين پياده شدم.
حامي دستي به موهايش كشيد و بعد از يك نگاه خيره گفت:
-خيلي فيلمي...هوم...من باورم شد چه برسه به اين بنده خداها...خيلي لجباز و چموشي اما من لجبازترم.
-فعلا كه جستم بعد رو بيخيال،اما مرد باش و كاري به احسان و طناز نداشته باش.
-مطمئن باش من مستقيم وارد مي شم و ضربه فني ات مي كنم،هيچ وقت در عمرم از قرباني استفاده نكردم.
يك لبخند پر تمسخر به حامي زدم و دستي به نشانه خداحافظي برايش تكان دادم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites