تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

جايى كه قلب آنجاست

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 28 Jul 2013 09:46 | Edited By: paridarya461
بعد در را باز کرد خودش را از آستانه در کنار کشید و گفت:
قدم رو تخم چشم ما بزارید.بفرمائید خواهش می کنم.
نگاه گذرایی به صورت خندانش انداختم و بعد با احتیاط قدم به داخل ساختمان گذاشتم سامان هم به دنبال من وارد شد چمدان را همانجا کنار در گذاشت و خودش در کنار من جای گرفت:
اینجا خونه ماست رز و من صمیمانه بهت خوش آمد می گم.در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن خیلی چیزا هست با من بیا تا نشونت بدم.
در حالی که با نگاهم محیط نا آشنای اطرافم را از نظر می گذراندم در عکس العملی سریع بازوی سامان را چسبیدم و مانع دور شدنش شدم:
خواهش می کنم سامان از من فاصله نگیر.
سامان که غافلگیر شده بود به یکباره از جا پرید و دستش را روی سینه اش گذاشت:
ای وای مادرجون زَهره ام ترکید.
_اوه آیم سوری سامان نمی خواستم بترسونمت.
_کاش ترسیده بودم جون به سر شدم فکر کنم قلبم افتاده باشه تو لگن ام.
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
نه اینکه من قلبم ضعیفه دکتر بهم گفته هیجان واسه کف کردن دهنت خوب نیست.
نگاهم را پائین گرفتم و گفتم:
معذرت می خوام سامان من فقط...
سامان میان حرفم دوید و گفت:
بیا رز.من فکر می کنم که تو هر چقدر زودتر با واقعیت روبرو بشی بهتر باشه.
قلبم به تپش افتاده بود و زانو هایم از درون می لرزید عاجزانه نگاهش کردم اما سامان فرصت حرف زدن به من نداد بازویم را گرفت و من را به دنبال خودش کشاند:
نه رز حرفشم نزن تو باید با من بیای چون هر چقدر بیشتر لفطش بدی جرأتت کمتر می شه مثل کشیدن دندون می مونه بهش فکر نکن فقط یه لحظه است.
تقریباً به پذیرایی رسیده بودیم او دستی به پشتم زد و در حالی که من را به جلو هل می داد آرام کنار گوشم زمزمه کرد:
فقط یه لحظه است رز.قوی باش.
نگاهم را که از نگاه مشتاق و مردانه او جدا کردم خودم را در مقابل جمعي ديدم که با ورود ما به يکباره چون فنري فشرده شده از جا پريدند.
بارديگر بي اختيار به عقب برگشتم و وقتي سامان را در کنارم ديدم چون کودکي هراسان و خجالت زده به بازويش چسبيدم.
سامان لحظه اي نگاهم کرد بعد سرش را بالا گرفت و با صداي بلند و سرزنده اش آن سکوت عميق را شکست:
قربون چشماي بادوميتون اينجا خشکسالي اومده همه تون در جا خشکيدين؟
صهبا به شنيدن اين حرف از جا کنده شد و به سمت ما آمد دستش را روي شانه من گذاشت و بعد از اينکه لبخندي عميق نثارم کرد خطاب به جمعِ بي صداي مقابلش گفت:
اين رزِ.دختر عمه ما...پدر!...عموجان!نمي خواين چيزي بگين.
اگر آن جوّ سنگين و نفس گير لحظه اي بيشتر طول مي کشيد قطعاً من هم خفه مي شدم چرا که از لحظه ورودمان به سالن نفس در سينه ام حبس شده بود اما جمله صهبا آن سکوت و سکون ابتدايي را خاتمه بخشيد و آن ها را به تکاپو انداخت.
_خيلي خوش اومدي عزيزم.
صدا،صداي زني نسبتاً جوان با قدي متوسط و هيکلي متناسب بود که موهايي به رنگ پرکلاغ داشت و حالت چشم هاي مشکي رنگ زيبا و ابروهاي بالا رفته خوش حالتش به طرز غريبي من را به ياد شيطنت هاي سامان مي انداخت.
جمله سامان حدس من را تبديل به يقين کرد:
بازم مامان خودم.
زن در حالي که راه رفتنش به طرز شگفت انگيزي به خراميدن طاووس هندي مي مانست دست هايش را باز کرد و لحظه اي بعد من در آغوشش بودم آن قدر محکم و صميمي من را به سينه اش فشرد که حس کردم تمام محبتش به سرعت عبور جريان برق از تار و پود وجودم گذشت.سال ها بود که ديگر چنين آغوش پرمحبتي را تجربه نکرده بودم اين يک حس عجيب بود فقط يک تماس کوتاه و بعد به جوشش در آمدن اين همه محبت.
سر از روي شانه هاي همديگر برداشتيم بدون اينکه رشته محبتي که در آن يک لحظه کوتاه بينمان تنيده شده بود از هم پاره شود او بازوهايم را در دست گرفت و من را از خودش جدا کرد نگاه گيرا و مهربانش را لحظه اي در نگاهم گره زد بعد بالحن نجوا گونه اي گفت:
خدايا تو چقدر خوشگلي!درست مثل مادرت.باورم نمي شه اين قدر شبيه اون باشي.
صدايش به خاطر بغضي که راه گلويش را بسته بود گرفت و چانه ظريفش با آن زنخدان زيبا لرزيد بازوهايم را باملايمت فشرد و با همان لحن بغض آلود ادامه داد:
به خونه خوش اومدي عزيزم.
بعد به سمت مرد کنار دستي اش برگشت و گفت:
بيا جلو کامران،بيا روي خواهرزاده ات رو ببوس بيا ببين چقدر بوي الهامو مي ده.
نگاهم به صورت مردي افتاد که يکي از دايي هايم محسوب مي شد مردي بلند بالا و خوش استيل با موهايي مشکي رنگ و تارهاي سفيد کنار شقيقه هايش و نگاه محزوني که به خاطر زلال اشک جمع شده در چشم هايش مي درخشيد.
او را به خاطر مي آوردم همان مردي بود که صبح ديروز کنار در خانه شان ديده بودم او آرام آرام به سمت ما مي آمد اشک چشم هاي زن دايي روي گونه هايش لغزيد و من تازه فهميدم که بدون آنکه بخواهم دارم هم پاي او اشک مي ريزم.
دايي کنار ما که رسيد ايستاد با نگاهش صورتم را مي کاويد زن دايي دستم را در دست او گذاشت و من به شدت تکان خوردم بي اراده خودم را در آغوش مردانه او رها کردم صداي هق هق گريه اش قلبم را زير و رو کرد دايي طوري به من چسبيده بود که انگار در وجود من به دنبال گمشده اي مي گشت چندين بار زيرلب اسم مادر را تکرار کرد و به روي گونه هايم بوسه زد رفتار آن ها طوري بود که داشت تمام باورهايم را به هم مي ريخت آن ها نه تنها من را از خود نمي راندند بلکه روحم را با نيرويي مغناطيس وار به سمت خود مي کشاندند.
دايي دست هايم را در ميان دست هايش گرفت و گفت:
قدمت روي تخم چشمام عزيزم نمي دوني با اومدنت چقدر خوشحالمون کردي.
بعد بار ديگر روي دست هايم بوسه زد سامان با لحن پرشيطنتي از پشت سر گفت:
آقا درسته که مي گن مفت باشه کوفت باشه اما خوب شما هم ديگه سوءاستفاده نکنين پدرِ من.لُپاش پوست پوست شد بس که ماچ اش کردين.
ازاين حرف سامان همه به خنده افتادند اما بازار اشک و بوسه همچنان داغ داغ بود بعد از دايي کامران نوبت به دايي کاوه رسيد او از دايي کامران جوانتر به نظر مي رسيد اما از لحاظ ظاهر فقط در دو چيز با او تفاوت داشت يکي قدش بود که چند سانتي از دايي کامران کوتاهتر به نظر مي رسيد و ديگري موهاي سفيد روي شقيقه ها بود که او آنها را نداشت.
زن دايي نسرين ملاحتي خاص داشت رنگ چشم هايش کمي روشن بود.مانند دخترش صهبا کمي اضافه وزن داشت و وقتي مي خنديد درست مانند من دو چال عميق و زيبا روي گونه هاي سفيدش پيدا مي شد.
آيدا خواهر بزرگتر صهبا برخلاف او بيشتر شبيه مادرش بود اما از لحاظ قد و قواره مثل دايي کاوه ترکه اي و بلند بالا بود برخلاف صهبا آرام به نظر مي رسيد و در عمق چشم هاي شکلاتي رنگ درشتش معصوميتي خاص موج مي زد بعد از اينکه آيدا هم صورتم را بوسيد و خوشامد گفت صهبا بار ديگر دستش را دور شانه ام انداخت که سامان با لحن معترض گفت:
بابا بسه ديگه شما که مال و حرومش کردين رفت نگاهش کن.نگاهش کن تمام صورتش تُف تُفي شد تو رو خدا ديگه آب دهن داشتين که روي اين بيچاره خالي نکرده باشين؟
بار ديگر اين حرف سامان همه را به خنده انداخت زن دايي ميان خنده با لحن معترضي گفت:
سامان!
سامان در حالي که روي نزديک ترين مبل مي نشست جواب داد:
جون داداش دروغ مي گم مامان جان معلوم نيست اون وقت تا حالا اين زبون بسته رو مي بوسيدين يا مي ليسيدين.
بعد رو به من کرد و گفت:
بيا بشين رز.اگه به اين جماعت رو بدي بي رو در واسي دور دومو شروع مي کنن.
زن دايي چشم غره اي به سامان رفت و گفت:
راست مي گه سامان.چرا همه مون ايستاديم.بيا عزيزم.بيا بشين.
بعد رو به سامان کرد و پرسيد:
سامان جان مادر،فارسي بلده؟
صهبا در حالي که من را تا کنار مبل همراهي مي کرد به جاي سامان جواب داد:
سامان ميگه فارسي رو متوجه مي شه اما نمي تونه جواب بده.
زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:
اشکالي نداره عزيزم زود ياد مي گيري سامانم مي تونه کمکت کنه رشته اش زبانه مي تونه حرفاي تو رو برامون ترجمه کنه.
درمانده و مستأصل نگاهی به سمت سامان انداختم و به انگلیسی گفتم:
چه کار کنم سامان می تونم فارسی صحبت کنم؟
قبل از اینکه سامان فرصت جواب دادن پیدا کند صهبا عجولانه پرسید:
چی گفت؟
سامان با خونسردی سرش را تکان داد و گفت:
بفرما.عرض نکردم شما که با این کارای عصر حجری تون آبرو واسه آدم نمی زارین.
صهبا مشکوکانه نگاهش کرد و گفت:
مگه چی گفت.
_هیچی.چی می خواستی بگه؟می گه دستشوئی تون کجاست من برم صورتمو بشورم.
زن دایی پرسید:
واقعاً اینو پرسید؟
سامان سرش را تکان داد و گفت:
بله مامان جان واقعاً گفت...در ضمن یه چیز دیگه هم هست که من فراموش کردم بهتون بگم پیشنهاد می کنم شماهام یه آبی به سر و صورتتون بزنین هر چند فکر نمی کنم که حالا دیگه تأثیری داشته باشه.هوار تو سرتون شد رفت.
صهبا چینی به پیشانی اش انداخت:
اینارم اون گفت؟
_نه صهبا جان اونا رو این گفت.اینا رو که دیگه اون نگفت.اینا رو دیگه من خودم گفتم.هر چند به نظر می رسد باید زودترمی گفتم.اما خوب روم سیاه سفید فراموش کردم بگم در هر صورت شرمنده .
دایی کاوه کمی روی مبل جابه جاشد و گفت:
هیچ معلوم هست چی میگی بچه؟درست حرف بزن ببینم چی شده.
سامان خجالت زده سرش را پائین انداخت و گفت:
فکر کنم...فکر کنم همه تون مسموم شده باشین.متأسفم همه اش تقصیرمن بود خدا منو پاره پوره کنه.باید زودتر می گفتم.
_چی رو؟
_حالا کاریه که شده خود کرده را تدبیر نیست در عوض قول می دم هر هفته بیام سرمزارتون زنجموره کنم.
_مسخره بازی در نیار پسر .
سامان جواب داد:
کاش مسخره بازی بود پدر جان.اما بدبختانه خیلی هم جدیه.من فراموش کردم بگم رز رو تازه سمپاشی اش کردن شمام که ماشاءِا...تون باشه اَمون ندادین هر چی کِبِره رو سر وصورتش بود سائیدن چه برسه به اون یه ذره پاف پیف.
آیدا شگفت زده پرسید:
پاف پیف دیگه چیه؟
سامان جواب داد:
همون پیف پافِ خودمون منتها خارجیش.
به شنیدن این حرف صهبا دستی در هوا تکان داد و گفت:
برو ببینیم بابا...مسخره.
زن دایی نسرین از گوشه چشم نگاهی به سمت من انداخت و با لحن سرزنش آمیزی گفت:
صهبا!
صهبا شانه ای بالا انداخت و زیر لب غر زد:
آره خوب پاشین زودتر وصیتاتونو بنویسین چون از قرار معلوم هر کدوم حداقل نیم کیلو پاف پیف لیس زدین .

Signature
     
#22 | Posted: 28 Jul 2013 10:11 | Edited By: paridarya461
زن دایی باز معترضانه تکرار کرد:
صهبا!
صهبا نگاه خشمگین اش را به سمت سامان چرخاند و سرش را به نشانه تهدید تکان داد با چشم و ابرو برایش خط و نشان می کشید
سامان محتاطانه نگاهش را از او دزدید و گفت:
جون داداش راس میگم آخه تو ولایت اینا آبله مرغون اومده.
زن دایی میان خنده با لحن معترضی گفت:
سامان!
سامان به دست و پا افتاد و گفت:
جون داداش راس میگم.این مرض با کلاس هست که تازگیا مُد شده.چیه؟ببین مرغم توش هست
صهبا لبخند پرشيطنتي زد و گفت:
سالاد اولويه؟
سامان بي توجه به حرف او ادامه داد:
چي بود اسمش ماتم؟خدايا نوک زبونم بودا.بابا اين قدر مثل اين انسان هاي غارنشين برّ و برّ نگام نکنين...بابا اين مرضه هست که مرغا وقتي مي گيرن اول تب و لرز مي کنن و بعدم تِلِپ.
آيدا لبخندي به لب زد و گفت:
منظورت آنفولانزاي مرغيه.
سامان بشکني زد و گفت:
ايول خودشه...همين!تو ولايت اينا اين مرض اومده واسه همين لب مرز سمپاشي اش کردن و گفتن تا يه هفته حمام نره و دست و روشم نشوره تا حسابي گندزدايي بشه.
قبل از اينکه ديگران فرصتي براي اعتراض پيدا کنند رو به سامان کردم و به انگليسي گفتم:
سامان خواهش مي کنم يه کم جدي باش.
سامان سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد رو به صهبا کرد و گفت:
رُز مي خواد بدونه تو چند وقته پرورش اندام کار مي کني.
صورت صهبا از شدت عصبانيت سرخ شد و گفت:
سامان مي زنم تو دهنتا.
زن دايي نسرين لبش را به دندان گزيد و گفت:
اِ صهبا.
صهبا با لحن معترضي گفت:
آخه فکر مي کنه خودش خيلي تحفه است با اين قدش که عينهو نردبون دزداست.
سامان شانه اي بالا انداخت و گفت:
من که روم نمي شه اينو براش ترجمه کنم بيچاره فقط يه سؤال پرسيد.
_من منظورم خود شما بودي سنگ پا.
_اِ با من بودي؟تو رو خدا خجالتم ندين آرنولد جان.
قبل از اينکه صهبا فرصت جواب دادن پيدا کند سينه اي صاف کردم و به فارسي گفتم:
_ببخش صهبا جان فکر مي کنم تقصير من باشه.
وقتي نگاه متعجب و خيره همه را ديدم شرمنده سرم را پائين انداختم و گفتم:
سامان از من خواست که فارسي صحبت نکنم.
زن دايي با لحن تحسين برانگيز و شگفت زده اي گفت:
تو خيلي خوب فارسي حرف مي زني.
خجالت زده لبخندي به لب زدم و گفتم:
متشکرم.مادر هميشه با من فارسي صحبت مي کرد .
اسم مادر که آمد باز سکوتي ناراحت کننده و سنگين فضا را پر کرد معذب بودم نمي دانستم بايد حرفي بزنم يا نه.از گوشه چشم نگاهي به صورت سامان انداختم از اينکه او در کنارم بود راضي بودم درست مثل کودک خجالت زده اي بودم که در جمعي غريبه آغوش اَمن مادر و نگاه مطمئن و آرام پدر را جستجو مي کرد باز هم صداي سامان بود که آن سکوت سنگين را شکست:
به قول يارو اوه ماي فيبرد!سرعت يادگيريش فوق العاده است اگه اشتباه نکرده باشم هوش و استعدادش به من رفته.
فقط آيدا بود که با صداي بلند به اين جمله سامان خنديد و بقيه چپ چپ نگاهش کردند اما او به قول خودش از رونرفت و گفت:
خيلي خوب حالا،يه کمي ام به شما رفته...حالا ديگه اجازه مي خوام...حالا که جو صميمانه تر شده و همه زبون همديگه رو مي فهميم مراسم معارفه رو انجام بدم.
بعد رو به من کرد و گفت:
رُز مي خوام با خانواده جديدت آشنا بشي.
اول از همه با پدرم آشنا شو.کامران خان به سلامت باد.منظورم اينه که آقاي کامران تاجيک هستن ايشون.
بعد از آقا جون که رئيس خانواده باشن.ايشون نائب رئيس خانواده ان.البته لازم به ذکرِ که به خاطر)ز_ذ(بودن شديدشون،تو منزل خودمون هم نائب رئيس هستن اما رئيس خونه سميرا خانم هستن مادر بنده و عروس ارشد خانواده تاجيک.خَرِش زياد ميره و همين طور هم که مي بيني ماشاءا...ماشاءا...بزنم به تخته خيلي خوب مونده جسارتاً تاحالا چند تا از دوستام ايشونو از من خواستگاري کردن البته با اين تصور که ايشون خواهر کوچيکه ما هستن.برخلاف اين ظاهر ظريف و آسيب پذيرش روزي چهار ساعت تکنيک هاي کنگ فوي مدرسه شائولين رو تمرين مي کنه خودش که ميگه به خاطر سلامتي جسم و روحِ،اما من،پدر و سهراب عقيده ديگه اي داريم.
نگاهي به چهره خندان زن دايي انداخت و گفت:
راستي سهراب کجاست؟
دايي کامران به جاي زن دايي جواب داد:
با آرش شرکت بودن ديگه بايد پيداشون بشه.
سامان سري تکان داد و گفت:
سهراب نوه ارشد خانواده است.جايگاه شامخي پيش پدربزرگ داره خَرِ اينم زياد مي ره البته استعداد خاصي هم تو خر کردن آدماي ساده و سواري گرفتن ازشون داره گوشت تلخه.يعني پشه کوره ها که نمي خورنش هيچ.فکرنکنم هيچ بني بشر ديگه اي هم چنين قابليتي داشته باشه حالا وقتي که ديديش خودت متوجه مي شي.
و اما خانواده عمو کاوه اينا.عمو کاوه که عزيزم اصلاً گل شاپسندِ.روايت هست که ميگن موقعي که بچه بوده از ديوار راست بالا مي رفته فقط يه بار دور از جونش نقطه چين شد و رفت زن گرفت زن دايي سميرا هم که ماشاءا...دست به قيچي اش حرف نداره نوک سبيلاشو چيد و زمين گيرش کرد.
دايي کامران که درتلاش بيهوده اي به شدت سعي مي کرد خودش را جدي نشان دهد سري تکان داد و گفت:
خجالت بکش سامان.
دايي کاوه ميان خنده گفت:
چي کارش داري داداش مگه واقعيت غير از اينه دور از جونت يه بار خر شديم و رفتيم زن گرفتيم از اونروز تا حالام مثل خر تو گل مونديم.
زن دايي نسرين ميان خنده سري تکان داد و گفت:
دست شما درد نکنه آقا کاوه حالا ديگه به قول سامان نقطه چين شدي و رفتي زن گرفتي بعد از اون روز تا حالام مثل نقطه چين تو گِل موندي.
سامان دستش را بالا گرفت و گفت:
معذرت مي خوام من نمي دونم چرا شماها نقطه چين هاي منو با لغات بي تربيتي پر مي کنين من اگه گفتم نقطه چين منظورم خُل بود نه دور از جون عمو کاوه اون اصطلاحي که شما به کار مي برين.
دايي کاوه خنديد و زير لب زمزمه کرد:
اي پدر سوخته.
سامان سري تکان داد و گفت:
ما مخلصيم.
بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد:
رسيديم به زن دايي نسرين.ساعتايي که مادر کنگ فو کار مي کنه زن دايي نسرين مي ره تو نخ يوگا.سبک اش تو حفظ قدرت و رياست با مادر کاملاً متفاوته ولي چيزي که مشخصه اينه که هر دو تا به امروز در رسيدن به هدفشون کاملاً موفق بودن.
آيدا و آرش دوقلوان.آيدا خيلي خوبه روزي حداقل دو تا خواستگارو به ديار باقي ميشتافونه.
آيدا از خنده ريسه رفت و سامان ادامه داد:
آرشم اي بدنيست مي دوني خروس وزنه هر طرف باد بوزه همون طرفي مي ره.
حالا رسيديم به صهبا خانم قبلاً اونو خدمتت معرفي کردم اما اگه اين که مي گن شنيدن کي بود مانند ديدن درست باشه دقيقاً اينجا مصداق پيدا مي کنه حالا بايد باهاش زندگي کني تا بفهمي من چي مي گم.
صهبا رو به دايي کامران کرد و با لحن دلخوري گفت:
عمو جان چيزي بهش نميگين؟
دايي کامران سرش را تکان داد و گفت:
سامان اين قدر سربه سرش نزار تو که مي دوني صهبا چقدر رو شوخي هاي تو حساسِ.
سامان دستي روي چشمش گذاشت و گفت:
چشم معذرت مي خوام.
زن دايي سميرا که با نگاه مهربانش براندازم مي کرد لبخندي به لب زد و گفت:
خيلي ساکتي عزيزم غريبي نکن.اينجا خونه خودته .
خجولانه تشکر کردم نگاه مشتاق و منتظرشان را که ديدم دست و پايم را گم کردم نمي دانستم بايد حرفي بزنم يا نه.اصلاً نمي دانستم بايد از کجا شروع کنم لب هايم را با زبان خيس کردم و سرم را بالا گرفتم دست هاي عرق کرده ام را در هم قلاب کردم و نفس عميقي کشيدم اما درست لحظه اي که مي خواستم شروع کنم صداي سلامي همه نگاه ها را به سمت خود کشاند و من نفس راحتي کشيدم آن لحظه شايد به گونه اي غريب و دور از ذهن براي من لحظه اي سرنوشت ساز بود چرا که نگاه من براي اولين بار در نگاه سهراب افتاد.

Signature
     
#23 | Posted: 28 Jul 2013 13:56 | Edited By: paridarya461
قسمت هفتم
سهراب و آرش هر دو با هم سلام کردند .
سامان با ديدن آنها اشاره اي به سهراب کرد و گفت:
بفرما اينم مأمور مخصوص حاکم بزرگ ميتي کُمون!
اون کناريش هم اگه اشتباه نکنم همون زُمبه خودمونه.
زن دايي سميرا در حالي که به استقبال سهراب مي رفت اخمي به سامان کرد و گفت:
اين قدر بي تربيت نباش مرد گنده حداقل جلوي دخترعمه ات خجالت بکش.
دست سهراب را گرفت و به رويش مهربانانه لبخند زد:
دير کردين مادر.
سهراب جواب داد:
يه کم کار شرکت طول کشيد بعد هم که خورديم به ترافيک.
در حين صحبت نيم نگاهي به سمت من انداخت و ادامه داد:
ديگه بايد ببخشين يه کم دير شد.
زن دايي دستش را فشرد و شادمانه به سمت من چرخيد:
اشکالي نداره مامان جان.خيلي ام دير نشده.حالاچرا ايستادي بيا جلو با دختر عمه ات آشنا شو،...آرش جان تو هم بيا.بيا جلو خجالت نکش دختر عمه اتِ.
از اين که آن طور صميمانه من را دختر عمه خطاب مي کرد و جزئي از خانواده به حساب مي آورد حال عجيبي داشتم به ياد يکي از جمله هاي مادر افتادم که هميشه هر وقت هم وطني مي ديد سريع جذب اش مي شد بعد در جواب سؤال من که مي پرسيدم:مامي از کجا اونو شناختي؟با لحن متفکر و محزوني مي گفت:خون،خونو مي کشه عزيزم.
حالا هم شايد داشت همان اتفاق مي افتاد آيا بايد باور مي کردم که من هم جزئي از آنها هستم؟آيا اين کشش قلبي ناخواسته هماني بود که مادر از آن صحبت مي کرد؟
نگاهم بي اختيار به سمت سهراب کشيده شد نمي دانم چرا.ولي توجه ام به او جلب شده بود شايد به خاطر تعريف هاي سامان بود . موهايش همان حالت موهاي سامان را داشت اما پوستش برنزه بود و رنگ چشم هايش نيز بازتر مي زد هيچ نشانه اي هم از گوشت تلخي در ظاهر او ديده نمي شد اما براي مطمئن شدن فقط يک کار مي شد کرد)اينکه بپري و يه گاز بزرگ از گوشت رانش بکني((از تجسم اين فکر به سختي توانستم جلوي خودم را بگيرم اما باز با تمام تلاشي که کردم لبخندي شوخ روي لب هايم نشست هنوز باهمان لبخند کنترل نشده خيره به سهراب مي نگريستم که نگاه تيزش غافلگيرم کرد در زير نگاهش دست و پايم را گم کردم و جهت نگاهم را روي انگشتان درهم پيچيده ام تغيير دادم وقتي که آنها مقابلم ايستادند تن بي حس و حالم را از روي مبل جدا کردم و مقابلش ايستادم.
نگاه عميق و کنجکاوش درونم را به تلاطم انداخت.نمي دانم چرا؟اما انگار که خون تازه در رگ هايم به جريان افتاده باشد حرارتي پيش رونده را در تک تک رگ هايم حس کردم به سختي نگاهم را بالا گرفتم و در نگاهش دوختم صدايم به قدري مرتع و ضعيف بود که مطمئن نيستم حتي او که در يک قدمي ام ايستاده بود هم آن را شنيده باشد:
سلام.
_من سهرابم.بهت خوش آمد مي گم و...
تحمل نگاهش را نداشتم حرارت درونم همچنان داشت بالا مي رفت نگاهش متفاوت بود حس مي کردم گونه هايم در زير اشعه هاي سوزناک آن نگاه خيره گل انداخته.
_اميدوارم اينجا رو خونه خودت بدوني.
نگاهم را از نگاهش دزديدم سعي کردم حرفي بزنم اما با تمام فشاري که به حنجره ام وارد کردم تنها يک کلمه از دهانم خارج شد:
ممنونم.
و بعد او دستم را رها کرد و بدون هيچ حرف ديگري از مقابلم گذشت با دايي کامران و دايي کاوه خوش و بشي کرد و روي يکي از مبل ها نشست هنوز از آن حس و حال دگرگون خارج نشده بودم که آرش را ايستاده در مقابلم ديدم.نگاهش کردم قُل ديگر آيدا بود.همان موهاي بلوند و چشم هاي شکلاتي رنگ درشت و کشيده و همان نگاه معصوم و خجالتي.
لب هايش را با زبان خيس کرد و گفت:
نمي دونم چي بايد بگم.فقط مي تونم بگم خوشحالم که اينجايي.
باز آرامش از دست رفته ام را در وجودم حس مي کردم جسارت بيشتري به خودم دادم و گفتم:
متشکرم من هم خوشحالم.
زن دايي با ملايمت گونه ام را بوسيد و با لحن محزوني گفت:
تو به خونه برگشتي عزيزم اين بهترين اتفاقه و همه ما از اين بابت خوشحاليم.
همه اين حرف زن دايي را تأييد کردند و من در سکوت به رويشان لبخند زدم اما دلم مي خواست بگويم)داريد اشتباه مي کنيد من الهام نيستم کسي که به خونه برگشته من نيستم اونه کاش شما هم مي تونستيد حسش کنيد.((
بار ديگر همه سرجاهايمان نشستيم زن دايي نسرين رو به آيدا کرد و گفت:
آيدا جان مادر پاشو چند تا چايي بيار آيدا چشمي گفت و از جا بلند شد.
زن دايي سميرا لبخندي به رويش زد و گفت:
کيک هم تو يخچال هست عزيزم.زحمتشو بکش.
بعد نگاهي به سمت سامان انداخت و ادامه داد:
سامان جان مادر پاشو کمک دست آيدا.پاشو قربونت برم.
سامان به شنيدن اين حرف بيشتر از قبل در مبل فرو رفت و يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت.
_مشترک گرامي، شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد.لطفاً مجدداً شماره گيري نفرمائيد
_اِ...سامان پاشو خجالت بکش.
سامان باز در مبل فروتر رفت و چشم هايش را روي هم فشرد صهبا نگاهش کرد و گفت:
مُرد ديگه اصلاً.
زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:
پاشو مادر.پاشو خودت برو.
صهبا با شيطنت ابرويي بالا انداخت و گفت:
متأسفم مشترک گرامي،شماره مورد نظر شما عمراً در شبکه موجود نمي باشد لطفاً با همان شماره قبلي تماس بگيريد.
زن دايي نسرين لبش را به دندان گزيد و گفت:
خودتو لوس نکن صهبا پاشو مادر پاشو خواهرت دست تنهاست.
صهبا از جايش تکان نخورد در عوض او هم يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت قبل از اينکه زن دايي نسرين فرصت اعتراض مجدد را پيدا کند سهراب از جايش بلند شد و گفت:
من مي رم.
_دستت درد نکنه مادر.چنگالام همونجا تو کابينت بالائين .
زن دايي نسرين به صهبا چشم غره اي رفت و زير لب غر زد دايي کامران لبخندي به لب زد:
_دخترمو کاري نداشته باش زن داداش.بالأخره اين پسرام بايد يه کمکي بکنن بايد کار خونه ياد بگيرن واسه آينده شون لازمه.خيلي که شانس بيارنو زن خوب گيرشون بياد تازه مي شن يکي مثل ما.خدا وکيلي من و کاوه روزي چند بار کف آشپزخونه تِي مي کشيم و ته قابلمه مي ساييم.
سامان خنديد و در حالي که سرش را به نشانه تأسف تکان مي داد زير لب نچ نچ کرد :
ما از شما حمايت مي کنيم سازمان)ز_ذ(هاي بدبخت بيچاره.
زن دايي سميرا پشت چشمي نازک کرد و گفت:
يکي ندونه فکر مي کنه من زنِ تنارديه ام و تو و بابات کُزِت بي نوا.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
مي بيني عزيزم.مرداي ايروني همه شون گربه کوره ان.ذات ندارن.چشم سفيدن.هر چقدر هم احترامشون بزاري و شام و نهار و به موقع جلوشون بچيني.آخر بي منت اش مي کنن اگه ماهم مثل اين زن خارجيا تا جيک شوهرامون در مي يومد به قول سامان يه لگد مي زديم تو نقطه چينشونو از خونه پرتشون مي کرديم بيرون اجر و قربمون بيشتر مي شد.
صهبا تقريباً از خنده غش کرده بود و به نظر نمي رسيد که زن دايي نسرين هم از اين دفاعيه بَدش آمده باشد لبخند به لب سرش را به نشانه موافقت تکان مي داد . سامان لبش را به دندان گزيد و دستش را مقابل دهانش گرفت:
اِ.اِ.اِ.مامان جان شما ديگه چرا؟منِ در به در مي گردم توي شهرِ...نه ببخشيد منِ در به در کي از اين حرفا زدم که حالا شما نقل قولش مي کنين.بدبختيه ها هر کي هر چي دلش مي خواد ميگه اون وقت واسه توجيح خودش نسبتش مي ده به ما مي بيني رُز جان!...يعني رُز جون!...اِ رُز خانم...اي واي پس چرا اين اين جوريه.رديف قافيه اش جور نمي شه .
همه زير لب مي خنديدند صهبا نگاهش را به سمت آيدا و سهراب که سيني به دست وارد پذيرايي مي شدند چرخاند و گفت:
به نظر من که تو هر چقدر کمتر حرف بزني کار دنيا بهتر پيش مي ره.
بعد از آن سهراب بساط کيک را روي ميز چيد و آيدا به همه چاي تعارف کرد دايي کاوه کمي از چايش را در دهان مزه مزه کرد و گفت:
خوب فکر مي کنم حالا ديگه نوبت رُز باشه.البته اگه پرچونگي بقيه اجازه بده.!
هول شدمو چاي ام را همان طور داغ داغ هورت کشيدم زبانم سوخت و مسير پائين رفتن چاي تا معده ام تير کشيد چند بار پشت سر هم پلک زدم اشک درچشم هايم جمع شده بود .
دايي کاوه ادامه داد:
اين قدر ساکت نباش عزيزم يه چيزي بگو.
فنجانم را تا روي زانو هايم پائين آوردم و سعي کردم به روي نگاه منتظرشان لبخند بزنم زبانم را روي لب هايم کشيدم زبر شده بود نگاهم را بالا گرفتم و گفتم:
چي بگم؟
صهبا مشتاقانه گفت:
از خودت بگو رُز.از خانواده ات .
زن دايي نسرين گوشه لبش را گاز گرفت و صهبا زير لب غر زد:
مگه چي گفتم؟...
نگاهم را باز روي فنجانم دوختم و گفتم:
ما اقوام نزديک هم هستيم اما متأسفانه چيزي از همديگه نمي دونيم يا در واقع نخواستيم بدونيم مادرم زياد از ايران صحبت نمي کرد و اگر اصرار پاپا نبود من الان اينجا نبودم.
دايي کامران نفس عميقي کشيد و گفت:
گاهي انسان در زندگي دست به کاري مي زنه که جبران کردنش مشکله کاش مي شد همه چيز رو از نو ساخت و خطاها را از مسير زندگي حذف کرد .
به ياد مادرم افتادم و انتظار غم آلودي که هميشه در عمق نگاه پرمهرش سوسو ميزد در دلم زمزمه کردم))کاش مي شد همه چيز را از نو ساخت و خطاها را از مسير زندگي حذف کرد.((
بي اختيار آهي کشيدم و گفتم:
کاش مادرم زنده بود .
نگاهم را بالا گرفتم اشک در چشم هاي دايي کامران جمع شده و نگاهش به نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود شايد تصور مادر را مقابل چشم هايش مي ديد آرام زير لب زمزمه کرد:
بله اي کاش الهام زنده بود.
گريه اش دلم را سوزاند اما نه به خاطر او،به خاطر مادرم.زني که دلش به خاطر بي مهري همين ها خون بود و حالا اين ها داشتند براي مرده او گريه مي کردند مادر از قبل مي دانست بهتر از من آدم ها را شناخته بود که مي گفت:
آدم وقتي مي ميره عزيزتر مي شه .
از رسيدن به اين حقيقت تلخ دلم گرفت گريه دايي کامران درنظرم چون اشک تمساح بي معني و مسخره آمد ازذهنم گذشت))بارون بي موقع به جاي نفع ضرر مي رسونه.((
زن دايي سميرا لبخند کمرنگي به لب زد و گفت:
مي دوني عزيزم وقتي ديشب سامان گفت تو به ايران اومدي اصلاًً باورمون نمي شد.
لبخند تلخي زدم و با لحن سردي گفتم:
بله باورش براي خود سامان هم سخت بود اون حتي خبر نداشت که من وجود خارجي دارم.
مکث کوتاهي کردم و زير لب ادامه دادم:
ولي شما مي دونستيد .

Signature
     
#24 | Posted: 28 Jul 2013 14:30 | Edited By: paridarya461
دايي کاوه نيم نگاهي به چهره گرفته دايي کامران انداخت و در سکوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
لحظه اي به محتويات داخل فنجانش خيره ماند و گفت:
وقتي اون ها با هم ازدواج کردند...منظورم پدر و مادرته،پدر هرگز نتونست با قضيه کنار بياد خوب اون هميشه يکدنده و لجباز بود نمي تونست تحمل کنه که کسي رو حرفش,حرفي بزنه.از طرفي الهام هم دختر ساکت و نجيبي بود تا زماني که تو خونه بود با اخلاق پدر مي ساخت هيچ وقت رو حرفش حرفي نمي زد تمام تلاشش رو مي کرد تا پدر و راضي نگه داره وقتي پدر تصميم گرفت که اون رو براي ادامه تحصيل به فرانسه بفرسته همه ما متعجب شديم هيچ کدوم باورمون نمي شد که پدر بخواد همچين کاري بکنه الهام هرگز مثل دخترهاي ديگه به مدرسه نرفته بود هميشه معلما براي درس دادن به اون به خونه مي يومدن.پدر دوست نداشت که الهام تنها از خونه بره براي خودش عقايد خاصي داشت با اين وجود وقتي تصميم گرفت الهام رو به فرانسه بفرسته باز کسي رو حرف اون حرفي نزد الهام مثل هميشه بي چون و چرا تصميمي رو که پدر برايش گرفته بود پذيرفت و قبل از اينکه ما از گيجي اين تصميم عجيب و ناگهاني بيرون بياييم اون تو يکي از پانسيون هاي درجه يک پاريس بود قرار شد اونجا درس بخونه و به دانشگاه بره و هر ماه گزارش کاملي از نتيجه کارش در دانشگاه و نحو زندگي و نوع رفتارش در پانسيون براي پدر بفرسته تا اينکه توي يکي از اون نامه هاي ماهيانه موضوع پدرت رو مطرح کرد و اين چيزي بود که هيچ کدوم از ما انتظارش رو نداشتيم .
الهام تا به اون روز بدون اجازه پدر حتي آب هم نخورده بود اون وقت يک دفعه تصميم گرفت رو در روي پدر بايسته.و اين کاري بود که پدر رو واقعاً ديوانه مي کرد اونقدر که قيد همه چيز رو زد.
پدر برخلاف اونچه در ظاهر نشون مي داد الهام رو خيلي دوست داشت و حقيقتاً انتظار نداشت که اون چنين اشتباهي بکنه به هيچ عنوان حاضر نبود اجازه بده که الهام با يه مرد خارجي ازدواج کنه حتي حاضر نبود در موردش حرف بزنه.از طرف ديگه نمي دونم چي باعث شده بود که الهام تا اين حد جسارت پيدا کنه در جواب نامه پدر که ازش خواسته بود غلط زيادي نکنه و فوراً به ايران برگرده تا اون درموردش تصميم ديگه بگيره نامه فرستاد که براي اولين بار در زندگي اش تصميم گرفته کاري به ميل و انتخاب خودش انجام بده حتي اگه اون کار از نظر پدر يه غلط زيادي باشه.
پدر حس مي کرد غرورش شکسته شده به قدري از دست الهام عصباني بود که حتي براي برگردوندن اون به ايران هيچ اقدامي نکرد .
کامران از پدر اجازه خواست که به پاريس بره و الهام رو به خونه برگردونه اما پدر اجازه اين کارو بهش نداد.
اون گفت:
بزارين ببينم اين دختر اون قدر جرأت داره که هر غلطي دلش خواست انجام بده؟اگر من اونو اين طور تربيت کردم چه بهتر که از همين حالا اون رو مُرده تصور کنم.
بعد آخرين اخطار رو براي الهام فرستاد.
با لحن محزوني گفتم:
يا اون مردک نجس آمريکايي يا خانواده ات.
دايي کاوه لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد نگاهش را پائين انداخت و سرش را به آرامي تکان داد:
براي الهام نامه نوشت که يا همين الان برمي گردي تهران يا ديگه هرگز پشت سرت رو نگاه نمي کني.
و بعدش ما ديگه الهام و نديديم اون همون طور که مي خواست با پدرت ازدواج کرد و پدر هم زخم خورده و عصباني روي حرفي که زده بود ايستاد .
بعد از اون ماجرا ديگه کسي جرأت نکرد که اسم الهام رو جلوي اون به زبون بياره چند وقت بعد هم سکته کرد اما از پا نيفتاد از بيمارستان که به خونه برگشت سياه پوشيد بقيه ما رو هم مجبورکرد که همين کارو بکنيم بعد به همه فاميل خبر داد که بياين دخترم مُرده.
آيدا ناباورانه نگاهي به چهره گرفته پدرش انداخت و گفت:
ولي پدر شما قبلاً به ما گفته بودين که عمه به خاطر بيماري فوت کرد!
دايي کاوه جواب داد نمي خواستيم که شما در اين رابطه کنجکاوي کنين آقا جون خوشش نمي يومد .
صهبا با حالتي عصبي چند بار پلک زد و با لحني سرد و منزجر گفت:
واقعاً که! فکر نمي کردم آقا جون تا اين حد سنگ دل باشه.آدم دلش مي خواد اونو کتک بزنه.
زن دايي نسرين مأيوسانه نگاهش کرد و گفت:
صهبا جان تو نبايد در مورد پدربزرگت اين طور حرف بزني.
سامان با حالتي گرفته و متفکر سرش را تکان داد و گفت:
اتفاقاً حق با صهباست.آدم دلش مي خواد اونو کتک بزنه.
اين بار ديگر هيچ کس اعتراضي نکرد شايد همه دلشان مي خواست آقاجانشان را کتک بزنند چند لحظه بعد صداي آرش سکوت را شکست:
آقا جون مي دونه؟
همه انگار که اصلاً صداي او را نشنيده باشند خيره نگاهش کردند چند لحظه بعد آيدا هم با لحن نگران سؤال آرش را تکرار کرد:
بابا...آقا جون مي دونه؟
دايي کاوه سرش را پائين انداخت و در سکوت متفکرانه به گل هاي قالي چشم دوخت و اين يعني))نه((
صهبا با لحن نامطمئني پرسيد:
اون اصلاً مي دونه که رز وجود داره؟
زن دايي سميرا نفس عميقي کشيد و گفت:
پدر رز چهار بار براي ما نامه نوشت .
از شنيدن حرفش جا خوردم اصلاً در اين مورد چيزي نمي دانستم پدر هرگز اشاره اي به اين موضوع نکرده بود متعجب پرسيدم:
پدر من براي شما نامه نوشت؟!
_بله عزيزم.ولي مدت ها پيش...
اولين نامه درست همون زماني به دستمون رسيد که اوضاع خونه به شدت به هم ريخته بود همه به خاطر تصميم الهام و عکس العمل پدر آشفته بديم.
آيدا هيجان زده پرسيد:
تو نامه اش چي نوشته بود؟
زن دايي سميرا يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و در حالي که با انگشترش بازي مي کرد گفت:
خوب در واقع نامه کوتاهي بود اون خودش را معرفي کرده بود و نوشته بود که صميمانه به الهام علاقه مند است بعد هم خيلي جدي اون رو از ما خواستگاري کرده بود و در آخر خيلي محترمانه از ما خواسته بود که با ازدواج اونها موافقت کنيم چرا که اون ها تصميم خودشونو گرفتن و در هر صورتي به زودي با هم ازدواج مي کنن.
آيدا پرسيد:
شما چي کار کردين؟
_هيچي کاري نمي شد کرد.آقاجون نامه رو گرفت و داخل آتيش شومينه انداخت.
لحظه به لحظه بار غمي که روي قلبم فشار مي آورد سنگين تر مي شد خاطره و خيال مامان و پاپا لحظه اي از ذهنم دور نمي شد عکس عروسي شان در آن قاب طلايي مدام مقابل چشم هايم مي رقصيد و آتش زير خاکستر خفته ام را شعله ورتر مي ساخت .
عطش خواستن وجودم را در هم مي فشرد و روح بي قرار و دلتنگم را در تمناي دوباره داشتن از دست رفته ها مي گداخت ، آنها را مي خواستم بيشتر ازهميشه محتاج تر از هر زمان ديگري.
لب هاي خشکم را به زحمت تکان دادم و گفتم:
شما گفتيد چهار تا نامه .
زن دايي سرش را تکان داد و گفت:
بله چهار تا نامه.
نامه دوم،تقريباً چند هفته بعد از نامه اول به دست ما رسيد نوشته بود ما با هم ازدواج کرديم هر دو اميدواريم که از ما راضي باشين و براي خوشبختي مون دعا کنين
اما نامه بعدي دو سال بعد به دستمون رسيد.خبر بچه دار شدن الهام ما رو کمي اميدوار کرد که شايد آقا جون به شنيدن اين خبر از خر شيطون پياده بشه اما اين نامه هم باز از وسط جِرخورد بعدش ديگه براي مدت ها از اونها بي خبر بوديم تا اينکه...
تا اينکه آخرين نامه به دستمون رسيد.
بغض راه گلويش را بست با صدايي گرفته زير لب زمزمه کرد در تمام اين سالها هيچ وقت نخواستم باور کنم که براي هميشه الهام رو از دست داديم.
زن دايي سرش را پايين انداخت و بعد از آن براي لحظاتي سکوت اتاق را پر کرد و من يک بار ديگر خودم را در پارکينگ اداره پليس حس کردم.کنار ماشين ام،جي قرمز رنگ.کنار توده اي از آهن در هم مچاله شده خون آلود .
بغض راه نفسم را تنگ کرد دلم مي خواست زار بزنم اما شانه هاي محکم و مردانه پدر را کم داشتم.در آن لحظاتي که دلم مي خواست ان سکوت تا ابد ادامه پيدا کند صداي آرش را شنيدم که گفت:
لابد آقا جون اونم پاره کرد.
زن دايي سرش را به نشانه منفي تکان داد در حالي که با نوک انگشت اشک را از گوشه چشمش مي گرفت نفس عميقي کشيد و گفت:
نه فکر نمي کنم اين بار همراه نامه يک قطعه عکس هم فرستاده شده بود عکسي از الهام و دخترش.تو چند سال گذشته يکي دوبار آقا جون رو ديدم که داشته با اون عکس حرف مي زده
صهبا ناباورانه پرسيد:
آقا جون؟!
...من که باورم نمیشه .
زن دايي نسرين نگاهي به صورت صهبا انداخت و گفت:
همون طور که پدرت گفت آقا جون الهام رو خيلي دوست داشت درسته که خيلي لجوج و سرسخت بود و اصلاً در ظاهر نشان نمي داد اما اون نامه آخر آقا جونو بدجوري شکست.
همه ما از شنيدن اونچه براي الهام و بچه اش اتفاق افتاده بود شوکه شديم اما چيزي که من به چشم خودم ديدم اين بود که پدربزرگتون از شنيدن اين خبر واقعاً يک شبه پير شد.
باز خاطره اي از مادر در مقابل چشم هاي به اشک نشسته ام جان گرفت.اتاق نوزاد را همه با هم ساخته بوديم من بالاي تخت کوچک اش را با گل هاي ريز کاغذي پوشانده بودم و يک آويز زيبا از ماه و ستاره هاي کريستالي اَکليل دار بالاي تختش تاب مي خورد مادر عروسک ها را داخل فقسه بالاي تخت چيده بود و من خرس عروسکي بزرگم را براي تزئين اتاق کوچک لسلي کوچولو آورده بودم پاپا مي خنديد کفش هاي کوچک جق جقه اي را کنار تخت جفت مي کرد و مي گفت:
وقتي مهمون کوچولومون بياد واسه قدم زدن لازمشون داره .
مامان يکي از بلوز هاي من را براي لسلي نگه داشته بود آن را مقابل صورتش مي گرفت و مي بوئيد بعد من را به سينه اش مي فشرد و مي گفت:
تو اين قدري بودي عزيزم.اما حالا اين يه هديه قشنگ از طرف تو به لسلي کوچولوئه.
و من با حس آميخته به هيجان و تشويش شکم مادر را مي بوسيدم و دست هاي کوچکم را به دور کمرش حلقه مي کردم آن وقت دست او مهربانانه در ميان موهايم گم مي شد .
اشکي که نگاهم را تار کرده بود لرزيد و روي گونه هايم سرخورد برخلاف ميل باطني ام داشتم گريه مي کردم دستم را روي لب هايم فشردم و با خشونت تمام تلاش کردم جلوي احساسم را بگيرم دلم نمي خواست ترحم آنها جاي محبت نداشته شان را بگيرد.
زن دايي سميرا با ديدن حال و روزم به سرعت از جايش بلند شد و در کنار من نشست دستش را به دور شانه ام انداخت و با لحن دلسوزانه و بغض آلودي گفت:
عزيزم...
با وجودي که از لحظه ي اول محبتش را ناب و بي ريا حس کرده بودم باز براي لحظه اي احساس بيگانگي کردم تمام عضلات تنم در زير تماس دستش منقبض شد با عجله اشک روي گونه ام را پس زدم و گفتم:
متأسفم من...من...
ولي عاقبت مغلوب غليان احساساتم شدم بغض در گلويم شکست و من چون کودکي شرمنده سرم را در آغوش زن دايي فشردم.
زن دايي انگار که داشت براي کودک گريانش لالايي مي گفت با دست آرام آرام به پشتم مي زد و با لحن بغض گرفته و نجواگونه اي کنار گوشم زمزمه مي کرد:
آرام باش عزيزم...آروم باش.تو ديگه تنها نيستي .همه ما در کنارتيم...سامان مادر يه ليوان آب بيار.
لحظاتي بعد وقتي سامان با ليوان آب برگشت من هم ديگر برخودم مسلط شده بودم زن دايي ليوان آب را از دست سامان گرفت و آنرا به دستم داد:
بگير عزيزم.يه کم آب بخور.
ليوان را از دستش گرفتم و تشکر کردم لحظات ديگري هم در سکوت سپري شد تا اينکه دايي کامران نفس عميقي کشيد و گفت:
بايد با پدر صحبت کنيم .

Signature
     
#25 | Posted: 28 Jul 2013 18:35 | Edited By: paridarya461
زن دايي سميرا سرش را به نشانه موافقت تکان داد و گفت:
حق با کامران.اون بايد بدونه که رز اينجاست

صهبا با لحن هيجان زده اي گفت:
اگه آقا جون اونو قبول نکرد چي؟
سامان در حالي که به پشتي صندلي تکيه مي داد با بي قيدي خاص خودش گفت:
آقا جون نقطه چين مي خوره.
دايي کامران اخمي کرد و با لحن سرزنش آميزي گفت:
سامان!
_جون داداش منظورم همون شِکر بود نه اينکه آقا جون مرض قند داره گفتم اسم شکرو نيارم بهتره واسش خوب نيست.
همه زير لب خنديدند اما دايي کامران جدي و متفکر به نظر مي رسيد دست هايش را روي دسته هاي مبل فشار داد و از جا بلند شد:
بايد با آقاجون صحبت کنيم.همراه من بيا کاوه.
دايي کاوه با شنيدن اين حرف مطيعانه از جايش بلند شد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد به دنبال او زندايي سميرا هم از جا کنده شد و گفت:
بايد موضوع رو آروم آروم بهش بگيم بهتر نيست من و نسرين هم اونجا باشيم.
دايي کامران لحظه اي متفکر نگاهش کرد.دايي کاوه گفت:
حق با زن داداشِ فکر کنم خانم ها بهتر بتونن از پَسِش بربيان.
دايي کامران سرش را به نشانه تأييد تکان داد و گفت:
بد فکري ام نيست اصلاً شايد اينجوري بهتر باشد...خيلي خوب پس بفرمائين.
بعد رو به زن دايي سميرا کرد و ادامه داد:
بفرمائيد خانم.بفرما ببينم چي کار مي کني!
زن دايي سميرا لبخندي زد و با اشاره سر زن دايي نسرين را هم از جا کند بعد در حالي که از کنار من مي گذشت دستش را روي شانه ام گذاشت و با لحن شاد و سرزنده اي زمزمه کرد:
نگران نباش عزيزم.همه چيز مرتبه .
نگاهش را به سمت بقيه بچه ها چرخاند و گفت:
بچه ها تا ما برمي گرديم حسابي از دختر عمه تون پذيرايي کنين.
صهبا در حرکتي سريع از جا بلند شد و درحالي که کنار من مي نشست جواب داد:
نگران نباشين زن عمو،ما هواشو داريم شما با خيال راحت مين رو خنثي کنين.
زن دايي سميرا لبخندزنان به دنبال بقيه رفت و بعد ما جوانترها تنها شديم به محض رفتن آنها،صهبا فنجان چاي ام را به دستم داد و گفت:
اصلاً نگران نباش.زن عمو کارشو خوب بلده.ما ايرونيا يه ضرب المثل داريم که ميگه:زبون خوش مارو از تو سوراخش مي کشه بيرون.
آيدا لبخندي زد و با لحن محجوبانه اي پرسيد:
اگه چايِ تون سرد شده برم عوضش کنم.
با لحن شرم آلودي جواب دادم:
نو نو همين خوبه!ممنونم!
و بعد چاي سرد شده ام را تا آخر نوشيدم .
صهبا يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و گفت:
فکر کنم امريکايي ها چاي سرد دوست داشته باشن تو يه کتاب خوندم که اونها توي چاي يخ مي ندازن و به عنوان يه نوشيدني مي خورن.
آيدا با لحن آرام و ناباورانه پرسيد:
یخ مي ندازن تو چايي؟!
صهبا جواب داد:
خوب آره.باورت نمي شه از رز بپرس.
نگاه نامطمئن آيدا به سمت من چرخيد اما سؤالي را که منتظر شنيدنش بودم نپرسيد بنابراين سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:
بله حق با صهباست چاي سرد يک نوشيدني رايج در امريکاست خصوصاً در جنوب و در کاليفرنيا.
آيدا لبخندي به لب زد و با لحن ارامي گفت:
چه جالب چقدر فرهنگ ها متفاوتِ.
بعد صهبا خيلي بي مقدمه پرسيد:
از اينکه اينجايي چه احساسي داري؟
باحالتي درمانده نيم نگاهي به سمت سامان انداختم و در حالي که با انگشتانم بازي مي کردم سرم را پائين گرفتم.درست نمي دانستم که بايد چه جوابي به سؤالش بدهم خوشحال نبودم اما ته دلم احساس آرامش مي کردم مي دانستم که درميان آن جمع ناآشنا تنها نيستم راحت ميتوانستم حضور مادر را در کنارم حس کنم از وقتي پايم را داخل آن خانه باغ گونه گذاشته بودم عطر دل انگيزش را در فضا حس مي کردم مادر راضي بود و اين به من آرامش مي داد .
بدون اينکه نگاهش کنم جواب دادم:
من واقعاً نمي دونم کمي گيج شدم فکر مي کنم براي جواب دادن به اين سؤال بايد به خودم فرصت بيشتري بدم.
_اينجا مي موني؟
نگاهش کردم چشم هاي درشت و سياهش کنجکاوانه و مشتاق در نگاهم دوخته شده بود با نگاه مردد و نامطمئنم چهره تک تک شان را از نظر گذراندم انگار همه منتظر شنيدن جواب اين سؤال بودند سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:
نه.
صهبا و آيدا هر دو تقريباً هم زمان با لحن مأيوسانه اس گفتند:
چرا؟
صهبا ادامه داد:
ما خانواده تو هستيم رز.
سعي کردم به رويش لبخند بزنم سرم را تکان دادم و گفتم:
بله ولي وطن من اونجاست.
_اما به نظر من همون قدر که اونجا وطن توئه اينجا هم هست.مادر تو ايراني بوده مي توني تابعيت ايراني بگيري.
صداي سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند:
فکر نمي کنم امکانش باشه.مگر اينکه رز در ايران متولد شده باشه .
سامان نگاهي گذرا به سمت من انداخت و گفت:
اين يعني چي؟
سهراب نفس عميقي کشيد و گفت:
اين قانونيه که در مجلس تصويب شده فرزند يک زن ايراني که با يک مرد خارجي ازدواج کرده باشه فقط در صورتي تابعيت ايراني خواهد داشت که در ايران متولد شده باشه.
سامان بالحن نامطمئن پرسيد:
يعني رز نمي تونه ايران بمونه؟
سهراب لحظه اي خيره نگاهم کرد نگاهش متفاوت بود اما اين تفاوت در چه بود نمي توانستم درک کنم فقط مي دانستم که در زير آن نگاه وقتي که برويم خيره مي شد دست و پايم را گم مي کردم بي اختيار به ياد جمله پدر افتادم)همون لحظه اولي که ديدمش عاشقش شدم.نگاهش پر از جاذبه شرقي بود((
جاذبه شرقي!
آيا اين همان جاذبه شرقي بود؟
صداي سهراب را شنيدم که گفت:
چرا.اما اگه با يه مرد ايروني ازدواج کنه راحت مي تونه اقامت دائم بگيره.
نمي دانم چرا به يکباره از درون لرزيدم نگاهم را پائين گرفتم و گفتم:
ولي من...
صهبا هيجان زده ميان حرفم دويد و گفت:
خوب اين که کاري نداره همه با هم مي گرديم و يه شوهر خوب واسش پيدا مي کنيم.
خواستم حرفي بزنم که سامان اين اجازه را به من نداد رو به صهبا کرد و گفت:
کجا؟تو فروشگاه هاي زنجيره اي رفاه؟نه صهبا خانم ما را به خير تو اميدي نيست پس لطفاً شر مرسان.جنابعالي اگه خيلي زرنگي ماست خودتو کيسه کن.گر طبيب بودي سر خود دوا نمودي.من خودم يه فکري براش مي کنم.
صهبا ابرويي بالا کشيد و گفت:
نه سامان جون به دلت صابون نزن که اين کلاه واسه سر تو زيادي گشاده.دو تا و نصفي دوستم داري که ماشاءِا...شون باشه همه بدتر از خودت عجوج مجوج و زير خاکي.پس بهتره رويا پردازي نکني که آخر و عاقبت نداره.پس همون طور که شاعر گرانمايه مي گه:خنده رسوا مي نمايد پسته بي مغز را چون نداري مايه از لاف سخن خاموش باش.داداش من!

سامان خواست حرفي بزند که آرش ميان حرفش دويد و گفت:
اِ سامان.باز شما دو تا شروع کردين .
بعد با حرکت چشم و ابرو اشاره اي به من کرد و گفت:
خجالت بکشين زشته .
سامان در حالي که انگشتان اشاره اش را مقابل صورتش تکان مي داد برخلاف او با صداي بلندي جواب داد:
اولاً زشت کشمشِ که دُم داره.
دوماً چرا به خواهر جون خودت نمي گي که متراژ زبونش از دست هرچي زبان شناس و روان شناس در رفته.
آيدا از شنيدن اين حرف به خنده افتاد اما آرش که به شدت سعي مي کرد خودش را جدي نشان دهد فقط به لبخندي اکتفا کرد رو به صهبا کرد و گفت:
راست ميگه صهبا.تقصير تو هم هست اگه جوابشو ندي مي ميري؟
وقتي چهره درهم صهبا را ديد ادامه داد:
تو که اين منگولو مي شناسي.
اين بار حتي سهراب هم به خنده افتاد و در چشم هاي زيباي صهبا برق پيروزي درخشيد

به روي سامان لبخندي يه وري زد و يکي از ابروهايش را بالا انداخت.
آرش ميان خنده سرش را تکان داد و گفت:
حالا پاشو برو چند تا چايي بريز بيار تا بخوريم.پاشو باريکلا .
صهبا با شنيدن اين حرف يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و گفت:
نوکر بابات غلوم سياه.هر کس چايي مي خواد خودشم مي ره مي ريزه.
سامان ميان خنده دستش را روي زانوهايش کوبيد و با لحن پرشيطنت و پيروزمندانه گفت:
آخ داداش سيام ضايع شد.مستفيض شدي داداش؟بخور نوش جونت.خلايق هر چه لايق
صداي زنگ تلفن بلند شد و سامان همينطور که مي خنديد از جا بلند شد و براي جواب دادن به تلفن از پذيرايي بيرون رفت.
لحظاتي بعد در حاليکه گوشي سيّار دستش بود وارد پذيرايي شد و گفت:
به خبري که هم اکنون به دست بنده رسيد توجه بفرماييد.قرص هاي زير زباني قلبتان را بچپانيد توي دهانتان و شوک زده هم نشويد طبق گزارش رسيده از خبرگزاري آسودشيتد پرس همچنين بفهمي نفهمي،يه نَموره،کمي تا اندکي آقا جون خدابيامرز سکته کرده به همين مناسبت از وارثين محترم دعوت مي شود جهت شکستن سر و کله هم،هر چه سريعتر با در دست داشتن کارت شناسايي معتبر و يک پاره آجر بالاي سر جنازه حضور به هم رسانند .
آيدا نگران و دستپاچه سرپا ايستاد و گفت:
چي مي گي سامان؟چي شده؟
سامان ادامه داد:
و اينک مشروح اخبار...
آيدا عاجزانه ناليد:
سامان!تو رو خدا...
سامان در سکوت چند بار سرش را تکان داد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
خیلی خوب.مامان گفت آقا جون حالش به هم خورده دارن می برنش بیمارستان.
آشفته حال از جایم بلند شدم و گفتم:
به خاطر حضور منه.نباید اینجا می یومدم.
سامان چینی به پیشانی انداخت و در حالی که با گام هایی بلند به سمت من می آمد گفت:
این حرفو نزن رز اصلاً تقصیرتو نیست بیماری پدربزرگ سابقه طولانی داره.
سرم را تکان دادم و گفتم:
بله و شروعش به خاطر رفتار مادرم بوده.اصلاً دلم نمی خواد که...
من را برگردون به هتل سامان خواهش می کنم.
سامان جدی و دلخور سرش را تکان داد و گفت:
حرفشم نزن رز.تو همین جا می مونی چون اینجا خونه توئه.
باز این بغض لعنتی راه گلویم را فشرد سرم را تکان دادم و گفتم:
نه سامان نیست.
مقابلش ایستادم و نگاه ملتمسم را در نگاهش دوختم:
خواهش می کنم سامان منو از اینجا ببر بهت گفتم تحمل تحقیر شدن ندارم.
در نگاه مصمم سامان ذره ای از برق شیطنت همیشگی دیده نمی شد نگاهش را تا حد شانه هایم پائین کشید و گفت:
نه رز تو باید همین جا بمونی .
از شدت بغض لب هایم لرزید نمی توانستم حرفی بزنم نگاه دلگیرم را از نگاه ملتمسش بریدم و خواستم از کنارش بگذرم که با عجله راهم را سد کرد و مقابلم ایستاد:
نه رز ، رفتن تو هیچ کمکی بهت نمی کنه .
تقریباً به سرش فریاد کشیدم:
چرا می کنه هم به من و هم به پدربزرگ شما.
راهم را کج کردم اما سامان باز دستش را دراز کرد و شانه ام را گرفت:
از کجا معلوم شاید به خاطر خوشحالی زیاد شوکه شده.مگه مادرم نگفت بارها اونو دیده که با عکسی که پدرت فرستاده حرف می زده و گریه می کرده خوب این یعنی...
_راست میگه رز.آقا جون مرد بدی نیست شاید در ظاهر نشون نده اما قلب مهربونی داره .

Signature
     
#26 | Posted: 28 Jul 2013 19:24 | Edited By: paridarya461
نگاهی به صورت آرام و معصوم آیدا انداختم و لبخند محزونی به رویش زدم دلم می خواست در جوابش بگویم))آره ما قبلاً طعم این مهربونی رو چشیدیم.خیلی شیرینِ.اون قدر که دلمون رو زده.((
نگاهم را درنگاه سامان دوختم چقدر این نگاه با نگاه پرشیطنت و خندان متفاوت بود آرام زیر لب زمزمه کرد:
رز خونواده تو فقط پدربزرگ نیست.
لبخند کمرنگی به لب زدم و گفتم:
آدم واقع بین کمتر ضرر می کنه سامان.
صدای سهراب را شنیدم که گفت:
درسته ولی گذشت زمان خیلی چیزها رو عوض میکنه.به نظر من صلاح در اینه که تا برگشتن بزرگترها صبر کنین فکر می کنم بعد از شنیدن حرف هاشون بهتر بتونین تصمیم بگیرین.
به سمتش برگشتم درست به یک قدمی ام رسیده بود ایستاد و نگاه نافذ و عمیق اش را در نگاهم دوخت لحظه ای مکث کرد بعد نگاهش را تا لب های بی رنگم پائین کشید و با لحن آرام تری ادامه داد:
حق با سامانِ رز خانواده تو فقط پدربزرگ نیست.
لب هایم در زیر نگاه خیره اش تکان خورد قلبم تپید و من غرق در حرارتی گرم مغلوب برق نگاه گستاخش شدم.نگاهم را پائین انداختم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم .
سهراب لبخند کمرنگی به لب زد و با لحن رضایتمندانه ای گفت:
خوبه!
بعد نگاهش را به سمت سامان چرخاند و ادامه داد:
مامان دقیقاً چی گفت سامان؟
سامان دستی به موهایش کشید و گفت:
مامان؟!...چی گفت؟...خوب در واقع گفتش که...آها گفت آقا جون.حالش بده!حالش بده!امشب درجه تب اش روی هزار و سیصده!
صهبا با حالتی کلافه بر سرش غرید:
لوس.حالا وقت مسخره بازی آقا جون داره می میره.
سامان با شیطنت لبش را گاز گرفت و گفت:
خاک تو سرت با این حرف زدنت به آقا جون می گم از ارث محرومت کنه.
سهراب بی توجه به شیطنت های سامان پرسید:
نگفت کدوم بیمارستان؟
_چرا اتفاقاً پرسیدم
_خوب؟
_گفت حالا هر چی.فضول بردن زیرزمین پله نداشت خورد زمین.
سهراب میان خنده لبش را به دندان گزید در حالی که از کنار سامان رد می شد دستی به شانه اش زد و گفت:
آخر کمبودی بچه!
آرش میان خنده داد زد:
سهراب وایسا منم اومدم.
آیدا گامی به سمتش برداشت و گفت:
مارو بی خبر نزارین آرش.زنگ بزنین حتما .


فصل هشتم و نهم

بعد از رفتن آن ها سامان رو به من کرد و گفت:
خوب بهتره بريم بشينيم.آيدا دستت طلا دو تاچاي بيار بخوريم.
آيدا مهربانانه لبخند زد و بعد از اينکه فنجان هاي خالي را داخل سيني جمع کرد از پذيرايي بيرون رفت.
صهبا کمي خودش را روي مبل جابه جا کرد و گفت:
سامان راستي راستي حال آقا جون بَدِ؟
سامان جواب داد:
نه بابا يه کم فشارش افتاده.چيزيش نيست که.
_راست ميگي.بگو جون مامانم.
_آره جون سميرا.حالش خوب.
_تو مي گي به خاطر...
سامان با عجله ميان حرفش دويد و گفت:
نمي دونم.
آيدا با سيني چاي آمد و سامان با زرنگي موضوع صحبت را عوض کرد:
قربون دستت.مي گم بس که واسه اين خواستگارات چاي آوردي خوب فرز شديا. حالا اگه صهبا بود يه کم تفاله چايي ته استکان مونده بود و باقي اش تو نعلبکي موج بر مي داشت.
آيدا خنديد و گفت:
اذيتش نکن سامان يه چيز بهت مي گه دلخور مي شي.
سامان لبخندي به روي صهبا زد و گفت:
خواهر کوچيکه با مرامتر از اين حرفاست.
بعد اولين فنجان چاي را برداشت و به دست من داد براي لحظه اي کوتاه دستش با دستم تماس گرفت . فنجان دوم را براي خودش برداشت و گفت:
تو چقدر داغي رز.تب داري؟
تب داشتم هرم نفسم داغ بود شقيقه هايم نبض مي زد در سرم احساس سنگيني و درد مي کردم اما با اين وجود به رويش لبخند زدم سامان نگاه دقيقي به صورتم انداخت و گفت:
حالت خوبه؟
سري تکان دادم و گفتم:
بله خوبم.
_پس چرا رنگت مثل ماست شده.تبم که داري.
صهبا سرش را تکان داد و گفت:
راست ميگه سامان،رنگت مثل مهتابي شده حالت خوب نيست؟
_من خوبم فقط کمي سردرد دارم.
آيدا با لحن پرمهر و دلسوزانه اي گفت:
مي خواي برات قرص مسکن بيارم.
تشکر کردم و گفتم:
نه نه احتياجي نيست کمي که استراحت کنم خوب ميشه.
سامان در حالی که فنجانش را بالا می برد سری تکان داد و گفت:
خیلی خوب چایت رو که خوردی می برمت به اتاقم می تونی یه کم بخوابی.
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بعد از خوردن چای به همراه سامان به اتاقش رفتم.
اتاق بزرگ و زیبایی بود که با دقت و سلیقه خوبی چیده شده بود منظره باغ از پنجره بزرگ اتاق درست مثل تابلویی محصور شده در یک قاب نقاشی به نظر می رسید.پرده های مغز پسته ای با گل های رز کرم رنگ با کاغذ دیواری کرم تلفیقی زیبا و بکر داشت که به روح انسان آرامش می بخشید ترکیب رنگ در آن اتاق آن قدر استادانه و دلنشین بود که بی اختیار ناباورانه پرسیدم:
اینجا اتاق توئه؟
سامان لبخند زد:
کلبه درویشِ قابل شما رو نداره .
نگاهم در اتاق چرخید یک تخت با روکشی به رنگ پرده های اتاق در کنار پنجره بود مقابل تخت آن سوی اتاق تلویزیون،دی وی دی و ضبط صوت مرتب داخل دکوری چیده شده بود میز مطالعه تقریباً پائین اتاق بود و در کنارش قفسه ای از کتاب دیده می شد سمت دیگر اتاق هم با یک کمد لباس و یک مبل بزرگ چرمی تزئین شده بود نگاهم روی تابلو های خطاطی شده بالای تخت چرخید بی اختیار در سکوت به سمتشان قدم برداشتم سامان در حالی که به سمت کامپیوتر روی میزش می رفت گفت:
اینجا راحت باش.کسی مزاحمت نمی شه.
مقابل تابلو ایستادم خواندن آن خط زیبا برایم دشوار بود اما سامان به کمکم آمد نفس عمیقی کشید و خواند:
اول به وفا می وصالم در داد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم در داد شعر حافظِ.
اون یکی از فروغِ:
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان ره ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
اون آخری هم...آن یکی را می توانستم بخوانم نوع خطاطی اش با بقیه متفاوت بود میان حرفش دویدم و گفتم:
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم
آفرین یه شکلان پیش من جایزه داری.
به سمتش چرخیدم به لب میز تکیه داده بود و نگاهم می کرد به رویش لبخندی زدم و گفتم:
خیلی زیباست سامان.
سامان لبخندی زد و گفت:
چشماتون زیبا می بینه.
_کار خودته؟
_خطش؟...
آره.
نگاهم بار دیگر به سمت تابلو چرخید:
فوق العاده است .
سامان به خنده افتاد و گفت:
نه اون قدرا. بزاری تو آفتاب یه کم با تأخیر راه می یفته.
متوجه منظورش نشدم نگاهش کردم و گفتم:
یعنی چی؟
سامان باز خندید:
هیچی بابا ولش کن.حالا از این خرچنگ قورباغه ها روی در و دیوار این خونه زیاد می بینی اگه قرار باشه واسه هر کدومشون این قدر بَه بَه و چَه چَه کنی که لاغر می شی.
باز متوجه منظورش نشدم با لحن نگران و نامطمئن پرسیدم:
توی خونه تون قورباغه دارید؟
سامان با خنده سرش را تکان داد و گفت:
می خوای چی کار؟ما عصرونه نون پنیر گوجه می خوریم.
وقتی نگاه گیج و درمانده من را دید ادامه داد:
نه بابا.خیالت تخت راحت بگیر بخواب .
بعد در حالی که پشت کامپیوتر خم می شد با شیطنت زیر لب غر زد:
این پیشونی نوشت ما از اولم جزغاله بود حالا تموم دخترای آمریکا آتیش به جون گرفته ها هفت تیر کشن اون وقت فقط همین یکی باید اسم قورباغه رو که شنید بِشاشه به خودش.
بعد پشت میز ایستاد و گفت:
بفرما یه استاد بنان مشت اَم برات گذاشتم که قشنگ حالشو ببری حالا دیگه بگیر بخواب اگه یه وقتی احیاناً قورباغه ای چیزی ام مزاحمت شد اسپری فلفل بپاش تو چِشش.فقط جون سامان یه وقت رو تخت من...
از حرفش به خنده افتادم سامان دستی به موهایش کشید و گفت:
خوب دیگه من میرم تا تو بتونی راحت باشی.
کنار در که رسید ایستاد و به شوخی ادامه داد:
راستی اگه لباس راحتی نداری پیژامه تمیز تو کمد دارما .
نفس عمیقی کشیدم و لب تخت نشستم سامان دستی تکان داد و از اتاق خارج شد به محض رفتنش همان طور نشسته خودم را روی تخت رها کردم سرم را روی بالش گذاشتم بوی عطر سامان را می داد چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم اما صدای سامان من را از جاپراند چشم هایم را گشودم خمیازه ام نیمه کاره ماند سامان سرش را از لای در داخل اتاق کرد و گفت:
شرمنده خمیازتونم شدیم می بخشین.فقط خواستم بگم که توصیه می کنم در اتاق را از داخل قفل کنی خونه ما جِن بی حیا زیاد داره درضمن کاری داشتی صدام کن.فعلاً با اجازه .
وقتی که رفت نفس راحتی کشیدم و بار دیگر سرم را روی بالش گذاشتم با نگاه مشتاقم گوشه گوشه اتاق را زیرو رو کردم آنچه می دیدم با آنچه سامان از خودش نشان می داد تضادی جالب و عمیق داشت همه چیز آن اتاق به انسان آرامش می داد و صدای محزونو تأثیرگذار استاد بنان روح خسته ام را باخودش به عمق واژه های آهنگین خود می کشاند.چشم هایم را بستم و بعد زمان را گم کردم .
وقتي بار ديگر چشم باز کردم سايه روشن غروب اتاق را پر کرده بود حداقل دو ساعت خوابيده بودم با همان پالتو و کلاهي که تنم بود.به سمت پنجره غلتيدم آخرين اشعه هاي لرزان خورشيد در لابه لاي شاخه هاي لخت درختان رقص نور داشت يک زيبايي ناب ازچهره هزارگون طبيعت.از تخت پائين آمدم عرق کرده بودم و پالتوم چروک شده بود ان را از تن در آوردم و کلاه را از سرم برداشتم تارهاي پريشان موهايم به همراه کلاه بالا کشيده شد به تصوير خودم در آينه خنديدم يقه بلوز آبي رنگم را مرتب کردم موهايم را شانه زدم و مداليوم طلايي مادر را روي سينه ام نشاندم با زنده شدن دوباره ياد و خاطره مادر به سمت پنجره کشيده شدم پرده را با دست کنار زدم و تکيه ام را به ديوار کنار پنجره دادم جايي در آن بيرون ازدحام شاخه ها و برگ ها مادر به دنبال روح کودکي اش مي چرخيد وجودش را حس مي کردم .
صداي در اتاق نگاهم را از آن منظره خيالي به سمت خود کشاند سامان بود ايستاده و در سکوت خيره نگاهم مي کرد هول شده بودم دستم بي اختيار به سمت موهايم رفت دسته اي از آنها را پشت گوش زدم و پرسيدم:
چيزي شده؟
سامان سرش را به آرامي تکان داد:
نه.
لبخند زدم:
پس چرا ساکتي؟
چشم هاي سامان مي درخشيد:
عجيبه؟
جواب دادم:
خيلي.
سامان لبخند کمرنگي به لب زد و گفت:
همه آدما گاهي عجيب مي شن.
از پنجره دور شدم و پرسيدم:
مثل تو؟
سامان گردنش را کج کرد اما نگاهش هنوز مستقیم بود:
و مثل تو.
به او نزدیک شدم و روبرویش ایستادم:
من عجیبم؟!
سامان باز لبخند زد:
تو غریبی.
به خنده افتادم در نگاهش چیزی نبود جز یک برق شناور در سیاهی عمیق مردمک هایش.
معماست؟
_نُچ.رمان عاشقونه است.تو مایه های دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را.
_چی می گی تو؟
سامان سرش را تکان داد و گفت:
هیچی بابا وِلش کن...می گم غلط نکنم تو با این مغز پُرِت یکی از همون فرارِ مغز هایی منتها مُخ فابریکای ما اون وری چهار تا نعل می تازونن جنابعالی خلاف آدم این وری.
هنوز خیره نگاهش می کردم که دستم را کشید و گفت:
ای بابا تو مثل اینکه عمیقاً سیم کارتت ایرونیه من این همه فک جنبوندم تو هیچی نگرفتی؟!بابا خیلی کار درستی .

Signature
     
#27 | Posted: 28 Jul 2013 21:22 | Edited By: paridarya461
وقتی با هم وارد سالن شدیم همه جمع بودند آرام زیر لب سلام کردم صهبا با دیدنم هیجان زده گفت.
_وای آیدا موهاشو!
سامان زیر لب غر زد:
خب بابا قوری و آیدا موهاشو.این که تموم موهاش ریخت.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
پشتتو بخارون رز.این چشم در اومده چشاش شوره.
همه از این حرف به خنده افتادند زن دایی سمیرا دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
بزار بیاد سامان ، بیا اینجا پیش من بشین.
در سکوت به سمتش رفتم و کنارش روی مبل نشستم او دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:
حال عروس خوشگلم چطوره؟
سامان با شنیدن این حرف به سرفه افتاد و گفت:
اِ مامان.غافلگیرم کردین.
زن دایی سمیرا به خنده افتاد و گفت:
نه سامان جان.غافلگیر نشو مادر چون دور این یکی رو باید خیط بکشین.
_اِ مامان خیط یعنی چی؟این فرم صحبت کردن از شما بعیده.
صهبا با خنده گفت:
خیط یعنی همون خط.جون داداش فرق زیادی با هم ندارن.هر دو از یک خانواده ان.
_اِ.اون وقت خیط لَب و خیط چشم چطور اونم تو همین مایه هاست؟
صهبا به جای جواب دادن غش غش خندید و سامان هم در کمال ناباوری ساکت شد .
نگاهی گذرا به جمع انداختم دایی کاوه،دایی کامران و سهراب غایب بودند هر چند کسی از پدربزرگ صحبت نمی کرد و همه خوشحال و راضی به نظرمی رسیدند اما من نگران بودم دلم می خواست در مورد نوع برخورد پدربزرگ سؤال کنم اما جرأت این کار را نداشتم ، بالأخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم پرسیدم:
حال آقای تاجیک چطوره؟
زن دایی سمیرا لبخندی به لب زد و گفت:
اگه منظورت از آقای تاجیک پدربزرگته.حالش خوبه نگران نباش امشب رو بیمارستان می مونه دایی کامرانتم پیشش می مونه اما فردا اول وقت میاد خونه اون وقت می تونی ببینیش.
بالاخره آخر شب به خاطر اصرار زیاد صهبا و آیدا تصمیم بر آن شد که به ساختمان آنها بروم و در اتاق آنها بخوابم.بزرگتر ها هنوز در سالن مشغول صحبت بودند به آنها شب به خیر گفتم و همراه بچه ها از ساختمان خارج شدیم. هوا گرفته و سرد بود. دست هایم را در جیب هایم فشردم و درست مثل یک لاک پشت سرم را داخل پالتو پایین کشیدم.
سامان و سهراب، دوشادوش هم همراهیم می کردند.هر چند که سامان کمی بلند بالاتر و خوش استیل تر از سهراب به نظر می رسید اما هر دو از لحاظ ظاهر بسیار شبیه هم بودند. شاید اصلی ترین تفاوت در نوع نگاهشان بود، نگاه سامان شوخ، پر شیطنت و جسور بود. گهگاهی هم معصوم، آسیب پذیر و محزون به نظر میرسید اما نگاه سهراب...
نگاه او چه داشت؟ فقط یک برق عجیب؟!
از گوشه ی چشم نگاهشان کردم سامان هم مثل من سرش را داخل کاپشنش چپانده بود و زیر لب آهنگی می خواند:
عاشق شدم دلواپسم گرفته راه نفسم دلهره دارم که بهش می رسم یا نمی رسم
کنار دست او سهراب فقط یک پیراهن خوش دوخت زغالی رنگ بر تن داشت، دستهایش را درجیب شلوارش گذاشته بود و متفکر و جدی به نظر میرسید. صدای آرام و زمزمه گونه سامان باز توجهم را جلب کرد:
چشمای او سر به سرم میزاره دست از سرمن بر نمی داره
داره بلا سرم می یاره اما خودش خبر نداره
به حوض دایره ای شکل وسط باغ رسیدیم سهراب ایستاد و گفت:
خب!... من دیگه برمی گردم.
آرش گفت:
_نمی یای؟ بیا سهراب یه نیم ساعت دور هم باشیم بعد برو.
سهراب از شدت سرما شانه هایش را بالا کشید و گفت:
نه دیگه ممنون. می خوام بخوابم فردا کارم زیاده. باید زودتر برم شرکت. خب دیگه شب بخیر.
همه زیر لب جوابش را دادیم و او به سمت ساختمان برگشت، چند قدم بیشتر نرفته بود که به سمت ما برگشت وگفت:
راستی!
همه نگاهش کردیم. او نگاهش را به صورتم دوخت و گفت:
خوشحالم که ماندی رز... امیدوارم... اینجا را مثله خانه ی خودت بدونی.
لبخند شرم آلودی زدم و او بی درنگ برگشت و با گام های بلند به سمت ساختمان برگشت هنوز نگاهم به او بود که صدای صهبا به گوش رسید:
_معلومه ازت خوشش اومده رز.
با حالتی حواس پرت نگاهش کردم و گفتم:

چی؟
_می گم ازت خوشش آمده.
_کی؟
_سهراب دیگه.
خیره نگاهش کردم او لبخندی زد و گفت:
شرط می بندم همتون متوجه شدید.
_که چی؟
چون گفت شب به خیر رز.
_تو نمی فهمی آرش. اصلا شما مردا تو این جور مسائل دیر می گیرید.
آرش با خنده سرش را تکان داد. صهبا سرش را بالا گرفت و گفت:
حالا ببین کی گفتم.
سامان میان حرفش دوید و گفت:
_تاجلوی ساختمان مسابقه هر کی باخت باید کولی بده.
آیدا خنده کنان گفت:
یه جریمه دیگه سامان.
سامان دستی به موهایش کشید و گفت:
خب باشه چون تو شرکت کنندهامون سنگین وزن داریم یه فکر دیگه می کنیم. هر کی باخت باید جلوی بقیه خم بشه و بگه کنیزتم. بعد باید دهنشو باز کنه تا دندوناشو بشماریم.
صهبا غر زد:
هیش... اگه خودت باختی چی؟ باید خم شی و کفشای منو ماچ کنی.
سامان سرش را تکان داد و گفت:
اصلا من اگه باختم به همه خر سواری می دم.خوبه این طوری؟ تو موافقی آیدا؟
آیدا باز فقط خندید در عوض او صهبا گفت:
_موافقم. رز هم هست؟
آرش میان خنده گفت:
شماها دیوونه اید.
سامان دستش را بالا گرفت و گفت:
همه آماده اید؟... عقب تر وایسا آرش تقلب نکن. آیدا تو هم یکمی برو اونورتر. رز آماده باش هر کی تو لاین خودش. خیلی خب حاضر...آماده... رو.
نمی دانستم باید چی کار کنم همه به سرعت از جا کنده شدند و به سمت ساختمان دویدند اما من هنوز قدم از قدم برنداشتم که سامان بازوم رو از عقب چنگ زد و گفت:
ما مسابقه نمیدیم. ما داوریم.
نگاهش کردم نیش هایش تا بناگوش باز بود و دندانهای سفید و مرتبش می درخشید اشاره ای به صهبا کرد و گفت:
نگاهش کن. مثله فشگ می دوئه.
به رویش لبخندی زدم و بی اراده گفتم:
اون پوستتو می کنه.
سامان میان خنده گفت:
آره.
_خیلی اذیتش می کنی.
_آره!
_تو از صهبا خوشت میاد؟
_آره!
_دوسش داری؟
سامان ایستاد و به سمت من برگشت از آن لبخنده بی خیال و شاد فقط یک لبخند زیبا باقی مانده بود لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت، این دو حس لازم و ملزوم هم نیستن رز.
در آن تاریکی نگاهش شبیه نگاه سهراب شده بود می درخشید و من را دچار اضطراب می کرد.
نگاهم را پایین گرفتم و لبخند کم رنگی به رویش زدم اوهم به رویم لبخند زد هنوز هم ایستاده بود وخیره نگاهم می کرد دستش را جلو آورد نگاهم را در نگاهش دوختم این بار او بود که نگاه سنگینم را تاب نیاورد نگاهش را پایین گرفت و گفت:
می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟
لبهایم تکان خورد و پرسیدم:
چی؟
سامان مدالیوم طلایی ام را در مشت گرفت:

چرا رو پلاک گردنبندت نوشته ساقی؟
متعجب نگاهش کردم:
ساقی! مگه... مگه نوشته ساقی؟!
سامان مدالیوم را کف دستش گرفت و گفت خب آره نگاش کن اینجا.... اینجا نوشته ساقی.
به نقطه ای که اشاره می کرد دقیق شدم- ساقی- با خطی شکسته و در هم پیچیده.چیزی شبیه آن چه که سامان روی تابلوهایش نوشته بود روی مدالیوم حک شده بود ساقی. نگاهم را در نگاه سامان دوختم و گفتم:
قبلا نتونسته بودم این کلمه رو تشخیص بدم ساقی...ساقی یعنی چی؟
سامان مدالیوم را روی سینه ام رها کرد و گفت:
یه اسم زنانه است به معنی پیک...یه اسم ایرانیه.فکر کردم شاید اسم دومت باشه.
اسم دوم؟!
آره خب بعضی ها دو تا اسم دارن یکی شناسنامه ای و یکی صمیمی تر که مثلا خونواده اونو با این اسم صدا می کنن.
سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
نه من اسم دوم ندارم. ولی...شاید مادرم داشته باشه.این مدالیوم مال مادرم بوده.
سامان نفس عمیقی کشید و گفت:
امکانش هست. احتمالا مادر باید بدونه.
صدای فریاد بلند صهبا نگاهمان را به سمت خود کشاند مقابل ساختمان ایستاده بود و جیغ می زد:
می کشمت سامان. مجبورت می کنم کفشامو لیس بزنی. حالا می بینی.
سامان دستش را در میان موهایش فرو کرد و گفت:
بیا بریم رز که گاومون زایید.
گاوتون؟! مگه شما در خونه تون گاو دارید؟
بَه باز مخت آنتن نداد؟...اشکالی نداره الان روشنت می کنم.
روشنم می کنی؟!
ای بابا عجب گیری کردیما. همه رو برق می گیره مارو نقطه چین ادیسون.
با حالت گیج و کلافه ای گفتم:
سامان چی می گی تو؟ من متوجه نمی شم.
هیچی بابا گل می چلوندم. خیر ببینی بیا بریم تا من مشاعرمو از دست ندادم .
از حرفش به خنده افتادم و او در کمال ناباوری سکوت کرد بعد هر دو قدم زنان تا جلو ساختمان رفتیم .
مقابل ساختمان که رسیدیم سامان ایستاد و گفت:
خب دیگه بهتره من برم .
صهبا بالحن پر شیطنتی گفت:
کجا آقا سامان تشریف داشتیدحالا کلی براتون تدارک دیدم.
-نه دیگه زحمت نمی دم لطف شما زیاد .
آرش که کنار دیوار روی پله ها نشسته بود گفت:
اِ پس خر سواری چی می شه؟
سامان چینی به پیشانی اش انداخت و گفت:
حتما من باید باشم تا شما یه کاری رو درست انجام بدین. خیلی خب آیدا خم شو ببینم.
آیدا حیرت زده میان خنده گفت:
من؟!
-خفه خونی. لطفا رو حرف داور حرف نباشه.
آرش جان بپر بالا .
صهبا دستی به کمرش زد و گفت:
اوهوی...فکر کردی خیلی زرنگی بچه پررو .
سامان ابرویش را بالا کشید و چشمهایش را گشاد کرد:
جون؟! توهین به داور اونم تو روز روشن. دخلت اومده بچه. الان سه کارتت می کنم.
-شب کور جونم الان شبه. اون وقتشم تو فوتبال با دو تا کارت زرد اخراج می کنن.
سامان سرش را تکان داد و گفت:
خره این که گفتی عذر بدتر از گناهه.
چرا؟ چون طبق آمار جرم و جنایت و بزه .
فحاشیو رکاکی در شب بیشتر از روزه.
چرا؟
چون کلا آدما تو شب بی حیا تر و بی شعورتر می شن.
چرا؟
چون...
آرش میان خنده پرسید:
استاد ببخشید اون وقت رکاکی یعنی چی؟

سامان ژستی به خودش گرفت و گفت:
بله رکاکی بر وزن فحاشی یعنی همون حرف های رکیک که اصولا در استادیوم های ورزشی هم فراوان نثار داوران عزیز مون می شه من باب مثال همون توپ تانک فشفشه یا مثلا داور حیا کن و از همین نوع در و مرواریدها که از دهان برخی تماشاگر نماهای از زیر تربیت در رفته به بیرون پرتاپ می شه البته لازم به ذکره که این وسط خود بازیکنا رو نباید از قلم انداخت .
چرا؟
الان به خدمتتون عرض می کنم.چون بعضی هاشون وقتی چشماشون رو می بندن و چاک دهنشون رو باز می کنن همون تماشاگر نماهایی که ذکر خیرشون بود برای چند لحظه برقشون قطع می شه و چشماشون سیاهی می ره. اون وقت در عوضش چی. داورا تا دلتون بخواد مودبن. چرا چون از لقمان حکیم پرسیدند: ادب از که آموختی گفت از بی ادبان.انصافا کارشونم خوب بلدنا. یه دسته کارت می زارن تو شورتشون و ... نه ببخشید. ببخشید حرفمو اصلاح می کنم یه وقت از سمت استادی دیپرتم نکنید جون داداش عمدی نبود. منظورم از شورت همون شلوارک بود اون وقت منظورم از توی شورتم همون توی توش نبودا جان نیاکانم منظورم توی جیب شلوارک بود.

Signature
     
#28 | Posted: 29 Jul 2013 10:23 | Edited By: paridarya461
آیدا از خنده ریسه رفت و گفت:
چقدر لوسی تو سامان .
سامان اخمی کرد و گفت:
حناق... می خنده. من یه بار سر کلاس یکی از استادای خانممون فقط لبخند زدم اونم نه کامل که. یه وری نگاه کن این جوری بعد می دونی چی شد؟ اول یه کم چشاشو ریز و درشت کرد بعد ابروهاشو کشید بالا و دهنشو غنچه کرد بعد هم یهو رم کرد و از رو صندلی یک ونیم متریه پرید پایین و هیش کرد منظورم اینه که گفت هیش. بعد انگشتشو البته همون انگشتی که پر انگشتر بود جلوی صورتش تکون داد و گفت:من دیگه تحمل ندارم. اینجا کلاسه یا دلقک خونه! اینجا دانشگاس یا بی ادب خونه!شما که فرهنگ دانشگاه ندارین برین زایشگاه! ای هوار تو سرتون! من دیگه یه لحظه هم این جا نمی مونم کیفش رو برداشت و د برو که رفتیم. بعد اون وقت چی؟ پشت در کلاس که رسید موبایلشو در آورد و شماره گرفت: الو مامان جون سیسمونی آبجی نسترنو نبردید که من اومدم.
صهبا ، آیدا و آرش از شدت خنده غش کرده بودند . من هم با وجودی که متوجه بعضی از حرفهایش نشده بودم همپای بقیه می خندیدم چرا که سامان آن قدر با مزه ادای استادش را در می آورد که هیچ کس نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره .
سامان با دیدن خنده ما بالحنی جدی ادامه داد:
خوب حصبه. دو ساعته دارم خاطره می گم که مثلا نخندین. ببندین اون دهنای گل و گشادتونو. اه اه حالم به هم خورد تا مخرجتونو دیدم .
آیدا که شکمش را گرفت و روی زمین نشست از شدت خنده اشک درچشمهایش جمع شده بود .
سامان ادامه داد:
دندوناتونم که همش کرموئه! تو رو خدا پیش یکی این جوری نخندینا حیثیتمون می ره .
آیدا میان خنده نالید:
تو رو خدا سامان دلم درد گرفت.
سامان نفس عمیقی کشید وگفت:
خیلی خب باشه برمی گردیم سر بحث قبلی مون چی می گفتم؟
میان خنده با لحن ناشیانه ای گفتم می گفتی که توی شورت داور!...
سامان با شنیدن این حرف لبش را گاز گرفت و لپ هایش را چنگ زد:
ای خاک توسرم این حرفا چیه؟
میان خندیدن و نخندیدن مردد مانده بودم نگاهی به صورت خندان بچه ها انداختمو گفتم:
ولی تو خودت گفتی.
سامان سرش را تکان داد و گفت:
خوب آره من گفتم. اما هر چی من گفتم که تو نباید تکرار کنی. انگار یادت رفته که من استادم و تو دانشجو. چه هر کی به هر کی شده والله . دیگه دوره دوره آخر زمونه.بچه هنوز دهنش بوی شیر می ده ها. لا اله الا الله... زود باش تف کن ببینم زود باش.
بچه ها غش غش خندیدند و من گیج و نا مطمئن نگاهشان کردم.
سامان باز با لحن دستور مانندی تکرار کرد تمرد می کنی؟ می فرستمت کمیته انضباطی. گفتم تف کن.
چرا باید تف کنم؟
سامان جواب داد:
چون من می گم. تف می کنی یا...
آرش میان خنده گفت:
حالا کوتاه بیا استاد.
سامان سرش را بالا گرفت و گفت:
نه نمی شه. جلوی استاد حرف بی تربیتی زده باید تف کنه .
صهبا گفت:
استاد تف کردن که خودش بی تربیتی .
سامان جواب داد:
اونش دیگه به خودم مربوطه.
آیدا میان خنده گفت:
استاد چقدر یه دنده ای.
سامان سرش را بالا گرفت و گفت:
استاد اگه یه دنده نباشه استاد نیست.
صهبا نگاهم کرد و گفت:
دیگه تف کردن که این قدر فکر کردن نداره بابا. تف کن و قال قضیه رو بکن.
من هم که میان جدی و شوخی بودن حرفهایشان مانده بودم به ناچار تف کردم و تف ام ناخواسته دقیقا روی کفش سامان افتاد این حادثه بچه ها را از خنده منفجر کرد و صورت من از خجالت داغ شد .
سامان نگاهش را روی کفشش انداخت و گفت:
دس شما درد نکنه خانم رز. شما آمریکاییا تفتونم مثل موشکاتون یه وری می ره؟
معنی حرفش را نفهمیدم اما با لحن خجالت زده ای گفتم:
معذرت می خوام.
سامان شانه ای بالا انداخت و گفت:
اشکالی نداره. هر چه از دوست رسد نیکوست.
بعد رو به بچه ها کرد و گفت:
شمام خفه خونی تا سه کارتتون نکردم .
صهبا میان خنده گفت:
دو کارته سامان جون دو کارته.
سامان جواب داد:
تو حالیت نیست.مگه ندیدی تو جام جهانی داور به یارو دو تا کارت داد طرف کک اشم نگزید اون وقت تازه وقتی کارت سومو نشونش داد طرف مثل خروس جنگی واسه داور گردن می کشید و یال و کوپالشو تیز می کرد آدم اینا رو می بینه به این نتیجه می رسه که کار از محکم اری عیب نمی کنه.
آرش میان خنده اشاره ای به ساعتش کرد و گفت:
خدا خفه ات کنه سامان. می دونی ساعت چنده. بیاین بریم تو لااقل. یخ زدم این جا.
سامان دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و گفت:
نه دیگه من که مزاحم نمی شم اما از من به شما نصیحت رفتین تو مستقیم نرین پیش بخاری سرد و گرم میشین ته تون در می آد.
صهبا زیر لب گفت:
لوس.
آیدا پرسید:
حالا واقعا نمی آی تو؟
سامان جواب داد:
نه دیگه واقعا. فقط اگه اجازه بدین یک سری نکات ایمنی هست که باید به ساقی جون تذکر بدم.
صهبا باکنجکاوی پرسید:
چرا بهش گفتی ساقی جون؟
سامان نگاهش کرد و گفت:
واسه این که می خواستم فضولامو بشناسم.
صهبا زیر لب غر زد و سامان رو به من کرد و گفت:
خوب حواستو جمع کن ببین چی می گم بهت توصیه می کنم شب پیش آیدا بخوابی نه پیش صهبا چرا؟ الان برات می گم. اول این که صهبا تو خواب لگد می پرونه دوم این که اگه تو خواب گشنش بشه به هیچی رحم نمی کنه یه وقت صبح از خواب بیدار می شی می بینی یه پات از رون به پایین نیست .
صهبا برای برداشتن دمپایی اش از روی زمین خم شد و سامان با شیطنت چند قدم به عقب رفت.
راستی یه چیز دیگه. هوای اتاق یه کم قابل اشتعال و انفجاره. خصوصا صبح که از خواب بیدار شدی البته اگه تا اون موقع دچار مرگ زود رس ناشی از خفگی نشده باشی در هر صورت حواست باشه کلید برقو نزنی به توصیه بابا گازی اول پنجره ها رو باز کن بعد گاز رو با حوله تر خارج بکن سریعتر .
صهبا با غیض دمپایی اش را به سمت سامان پرت کرد و گفت:
برو خونتون تا لت و پارت نکردم .
سامان جا خالی داد و دمپایی چند متر آن طرف تر میان درخت ها افتاد سامان با شیطنت داد زد:
اینم که مثل تف رز یه وری بود!
بعد در حالی که عقب عقب می رفت ادامه داد:

راستی یه چیز دیگه اگه یه وقت تصمیم گرفتی از لباس خوابات یکی به رز بدی حواست باشه نیم متر از دور کمرش پنس بگیری.حالا دیگه قربون آقا ما رفتیم. شب خوش.
این را گفت و به سمت خانه شان برگشت بعد در حالی که آرام آرام قدم برمی داشت با صدای بلندی شروع به آواز خواندن کرد:
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم بازی باشد با ستارگانم
صهبا با بدجنسی زیر لب زمزمه کرد:
که امشب در سر شوری داری. ها. حالا نشونت می دم .
بعد لنگه دیگر دمپایی اش را از پا در آورد و به سمت سامان پرتاب کرد دمپایی با ضرب به پشت سامان اصابت کرد و صدای آخ اش به هوا رفت:
الهی بری زیر هیجده چرخ صهبا الهی دفعه دیگه این دمپاییارو تو مرده شورخونه از پات در آرن. سینه ی نازنینم سینه کفتری شد
******
اتاق آیدا و صهبا اتاق بزرگی بود که پنجره اش رو به باغ باز می شد . تخت صهبا لب پنجره و تخت آیدا سوی دیگر اتاق بود به پیشنهاد صهبا به کمک هم تخت آیدا را کنار تخت صهبا جلو کشیدیم و هر دو را به هم چسباندیم .
بعد آیدا تاپ و شلوارک نخی تمیزی برایم آورد و گفت:
بگیر رز اینا رو تازه خریدم هنوز نپوشیدمشون.
خجالت زده دستش را عقب زدم و گفتم:
اینا مال توست آیدا. من همین طور راحتم.
صهبا که مقابل میز آرایش نشسته بود و موهایش برس می کشید گفت:
بگیرشون رز. آدم تو شلوار جین راحت نیست.
آیدا لباس ها را در بغلم گذاشت و گفت:
من و تو نداره رز. تعارف نکن.اصلا فکر کن من و صهبا خواهراتیم.ما تو این خونه همه مثل خواهر و برادریم. با هم این حرفا رو نداریم.
-راست می گه رز ، بگیر بپوش .

Signature
     
#29 | Posted: 29 Jul 2013 10:44 | Edited By: paridarya461
فصل دهم
لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم. صهبا از مقابل آینه بلند شد و در حالی که لباسش را عوض می کرد با لحن پر شیطنتی گفت:
پس چرا استخاره می کنی. بکن بریز بابا من چشامو درویش می کنم.
آیدا در حالی که با پارچ آب از اتاق خارج می شد لبخندی به لب زد و گفت:
من می رم آب بیارم.
صهبا شلوار راحتی را بالا کشید و گفت:
پس چرا وایستادی؟ الان خاموش می کنما. خیلی خب بابا من چشامو می بندم. آ.آ. شروع کن.
لبخند به لب سرم را به پایین انداختم و مشغول عوض کردن لباسهایم شدم.صهبا نگاهم کرد و گفت:
با اینا چه با مزه شدی. می خوای موهاتو ببافم؟
به رویش لبخند زدم:
می تونی؟
استاد این کارم. یه دونه از موهاتم نمی کشم بیا بشین این جا.
مقابل میز آرایش نشستم صهبا از پشت سر موهایم را جمع کرد و گفت:
کار خدا رو می بینی تو موهاش انگار طلاست. عمه موهاش مشکی بود مگه نه؟
تصویر آیدا رو در آینه می دیدم پارچ آب را لب پنجره گذاشت و گفت:
آره فکر می کنم.
در آینه به رویش لبخند زدم و گفتم:
من عاشق موهای مامان بودم. موهای اون هم مثل موهای تو مشکی بود.
صهبا بعد از چند لحظه سکوت پرسید:
عمه چه طوری... منظورم اینه که چه اتفاقی برایش افتاد؟
لبخند محزونی به لب زدم و گفتم:
اون تصادف کرد. دوازده ساله که بودم اون تصادف کرد.
آیدا آرام زیر لب زمزمه کرد:
خدا رحمتش کنه.
صهبا مکثی کرد و باز پرسید:
پدرت چی؟
آیدا زیر لب اعتراض کرد:
اِ صهبا... ناراحت میشه.
سری تکان دادم و گفتم:
طوری نیست ناراحت نمی شم.
بعد آه عمیقی کشیدم و گفتم:
پدرم چند هفته پیش فوت کرد براثر بیماری قلبی.
آیدا به صهبا چشم غره رفت صهبا هم از پشت دستهایش را دور گردنم انداخت و باملایمت گونه ام را بوسید!
-معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم .
لبخند کمرنگي به رويش زدم او هم موهاي بافته شده ام را بالا گرفت و گفت:
اينم يه گيس طلايي براي گلابتون زيبا.
_گلابتون؟!...يعني چي؟
صهبا دستم را گرفت و در حالي که من را به سمت تخت خواب مي کشيد جواب داد:
يعني دختري با گيس هاي طلايي...آيدا جونم تا سر پايي چراغ و خاموش کن.
آيدا موهايش را با کش سر پشت سرش جمع کرد آباژور کنار تخت را روشن کرد و کليد برق را زد بعد کنار ما آمد و روي تخت دراز کشيد لحظاتي بعد صهبا در جايش غلتي زد و گفت:
رز تو نامزد داري؟
آيدا باز غر زد:
صهبا!
صهبا جواب داد:
خوب بالأخره که چي.بايد در مورد همديگه بيشتر بدونيم.
مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:
من و آيدا هيچ کدوم نامزد نداريم البته اگه نظر آقا جونِ که مي گه آيدا با سهراب من با سامان.اما بزار برات بگم همون جور که آيدا گفت همه با هم مثل خواهر برادريم همه پيش هم تو همين خونه اونقدر تو سر و مغز هم زديم تا بالأخره بزرگ شديم الانم که مي بيني...مي دوني هيچ وقت به هم ديگه به چشم اون جوري نگاه نکرديم متوجه منظورم که ميشي؟

زير لب جواب دادم:
آره.
صهبا ادامه داد:
آيدا تا حالا کلي خواستگار داشته آخه مي دوني دانشجوئه.تو دانشگاهم که هر کي به هر کي ميرسه اول خواستگاري مي کنه بعد اسمشو مي پرسه.
آيدا به خنده افتاد و گفت:
لوس نشو صهبا.
_خوب باشه چون دوسِت دارم...از شوخي گذشته آيدا تا حالا خيلي خواستگار داشته اما خوب فعلا داره دِل دِل مي کنه.منم که امسال تازه پيش دانشگاهي ام.اصلا شما پيش دانشگاهي دارين؟...خوب صبر کن برات بگم پيش دانشگاهي يعني سال آخر دبيرستان.بعدش ميرم براي کنکور.اوف.اما من اگه يه خواستگار خوب گيرم بياد عروسي مي کنم البته تاحالام چند تا خواستگار خوب داشتما.ولي خوب هنوز يه کم زوده اول آيدا بعد من.آرش هم که هنوز بچه است تازه بيست سالشه.اونم دانشجوئه.سامانم معلومه ديگه مجردِ و البته من پيش بيني مي کنم که با اين خُل و چِل بازي هاش تا ابد هم مجرد باقي مي مونه بيست و سه سالشه و همون طور که بهت گفته رشته اش زبان بوده تازه هم درسش تموم شده .
نوبت ب سهراب رسيده بود نمي دانم چرا؟اما دلم مي خواست درمورد او بيشتر بگويد صهبا نفس عميقي کشيد و گفت:
و اما سهراب.شرايط اون يه کم بابقيه فرق داره.
بي اراده پرسيدم:
فرق داره؟!
صهبا جواب داد:
آره.مي دوني اون قبلا به يار نامزد کرده.
باز با همان لحن مشتاق پرسيدم:
نامزد داره.
_نه نداره.داشت.منظورم اينه که نامزدي شون رو به هم زدن.يعني دختره به هم زد سهراب خيلي دوستش داشت اما دختره ،دخترخوبي نبود.
آيدا با لحن سرزنش باري گفت:
صهبا!
_مگه دروغ مي گم.دختر خوبي نبود ديگه.
با لحن کنجکاوي پرسيدم:
يعني چي دختر خوبي نبود مگه چه طوري بود؟
صهبا مِن مني کرد و گفت:
خوب نبود ديگه اونجوري بود.
آيدا باز غر زد:
صهبا.
_خوب مگه چيه.اصلا بزار تا واضح برات بگم رز.دختره خراب بود اما تا دلت بخواد خوشگل بود .
صهبا روي آرنجش بلند شده بود من هم تقريبا بلند شدم و به بالش تکيه دادم:
خراب بود يعني چي؟
صهبا غر زد:
اي بابا خراب بود ديگه يعني با يه نفر ديگه بود.
_يعني...
صهبا ميان حرفم دويد و گفت:
آره يعني به سهراب خيانت کرد سهراب رو ول کرد و با اون يکي رفت خارج .
نفس عميقي کشيد و زير لب ادامه داد:
بيچاره سهراب.
صهبا شانه اي بالا انداخت و گفت:
هيچي ديگه.دختره که رفت سهرابم حسابي به هم ريخت کلا اخلاقش عوض شد مي دوني يه مدت خيلي توخودش بود حالا باز يه کم بهتر شده.نيست آيدا؟
آيدا جواب داد:
آره .اما سهراب هيچ وقت ديگه اون سهراب سابق نشد.
_راست ميگه سهرابم مثل ما شرّ و شور بود اما حالا...
مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:
فکر کنم از همه زنا متنفر شده.
جمله صهبا را در ذهنم مرور کردم))از همه زنها متنفر شده((
از خودم پرسيدم:
متنفر شده؟با اين نگاه پر از جاذبه شرقي اش؟چه حيف!
با اين فکر لبم را به دندان گزيدم چرا به يک چنين نتيجه اي رسيده بودم کاش مي توانستم افکارم را متمرکز کنم اما بدبختانه نمي توانستم دريک حواس پرتي و آشفتگي غريبي غوطه وربودم.
صهبا همچنان صحبت مي کرد.
_آقا جون قبلا يه شرکت تجاري داشت که حالا بابام و عموکامران اداره اش مي کنن پسرا هم کمک دستشونن.خصوصا سهراب.غير از ساعتايي که با گروه کار مي کنه غالبا تو شرکته.
_گروه؟
_آره گروه.گروه فيلمبرداري...راستي اينا رو هنوز برات نگفتم.سهراب تو دانشگاه رشته فيلمبرداري خونده.البته همه مخالف بودنا ولي خوب خوند.حالام با يکي از دوستاش که خواننده است دارن کليپ مي سازن.البته من و آيدا هم قراره تو کليپاش بازي کنيم قصه اش تو يه کلاس درس اتفاق مي افته به قول سامان سياهي لشکر زياد مي خواد.اما اين سامان ناجنس خودش قراره نقش اول بازي کنه نمي دونم تو اين خرخاکي چي ديدن که...
آيدا ميان خنده غر زد:
صهبا!
_خيلي خوب بابا.منظورم همون زير خاکي بود.
بعد مکث کوتاهي کرد و گفت:
حالا ديگه نوبت توئه.نگفتي بالأخره نامزد داري.نداري.
لبخندي زدم براي لحظاتي کوتاه به ياد راب افتادم.راب پسر خوبي بود اما من هنوز فرصت نکرده بودم در مورد پيشنهاد ازدواجش فکر کنم بنابراين سرم را تکان دادم و گفتم:
نه ندارم.
_ولي سهراب مي گفت اگه بخواي بموني حتما بايد با يه مرد ايروني ازدواج کني.
آيدا گفت:
نه صهبا حتما که نه.اون گفت اگه اين کارو بکنه راحت تر مي تونه اقامت دائم بگيره.
_خوب همون ، به نظر تو دايي نيما چطوره؟...يک کم سنش بالاست.نيست آيدا؟

بعد بدون اينکه منتظر جواب آيدا بماند پرسيد:
اصلا تو چند سالته رز؟
در جوابش گفتم:
کريسمس امسال ميشم بيست و سه.
_تو کريسمس به دنيا اومدي؟چه جالب!صبرکن ببينم يعني چند روز ديگه تولدته.
_بله اگر اشتباه نکنم هفت يا هشت روز ديگه.
_اِ.خوب پس جلو جلو تولدت مبارک.
_ممنون.
صهبا نفسي تازه کرد تا حرفي بزند اما آيدا روي تخت غلتي زد و در حالي که آباژور کنار تخت را خاموش مي کرد گفت:
نه ديگه صهبا بقيه اش باشه براي بعد.الان دير وقته ديگه بايد بخوابيم .
صهبا چون کودکي ناراضي خودش را روي تخت رها کرد و زير لب غر زد:
خيلي خوب بابا مي خوابيم.شب به خير.
جواب شب به خير صهبا را دادم و با وجودي که بعد از ظهر يکي دو ساعت خوابيده بودم اما خيلي طول نکشيد که من هم خوابم برد اما تا لحظه آخر ذهنم از فکر سهراب پر بود))از همه زنها متنفره؟!((
و بعد سکوت کرد اما من دلم مي خواست بيشتر بدانم با لحن مرددي پرسيدم:
بعد چي شد؟
صبح وقتي ازخواب بيدار شدم از آيدا و صهبا خبري نبود از تاريک روشن اتاق حدس زدم که بايد صبح زود باشد اما وقتي نگاهي روي ساعتم انداختم خواب از چشم هايم پريد ساعت نزديک ده صبح بود از تخت پايين آمدم و خودم را به لب پنجره رساندم آسمان تاريک و گرفته بود و باران نم نم مي باريد اما هنوز سطح زمين کاملا خيس نشده بود لاي پنجره را کمي باز کردم عطر خوش خاک نم خورده به صورتم خورد و من با نفس عميقي مشتاقانه آن را به سينه کشيدم چه عطر مست کننده اي!

عاشقش بودم پنجره را تا آخر باز کردم و روي درگاهش نشستم هوا سوز ديشب را نداشت اما با اين حال سرمايش هنوز موهاي تن آدم را سيخ مي کرد بازوهايم را در بغل گرفتم و به منظره باران خورده باغ چشم دوختم شاخه هاي لخت درختان ازخيس باران برق مي زد صداي قارقار کلاغي نگاهم را به سمت آسمان کشاند کلاغي از نوک درخت پر زد با نگاهم او را تا روي سقف نارنجي رنگ آلاچيق نزديک ساختمان دنبال کردم بعد نگاهم ناخواسته روي ساختمان سنگي بزرگ کشيده شد ساختماني که نوع معماري اش شبيه قصرهاي بريتانيا بود فقط اگر آن مه سفيد کمي غليظ تر مي شد و فقط کمي از پائين و کمي هم از نوک مناره هايش پيدا بود دقيقا شبيه فيلم هاي افسانه اي قديمي مي شد داخل اين قصر مه آلود مردي با قلب سنگي زندگي مي کرد مردي مخوف و قصي القلب که دلش مي خواست نوه اش را با نثار اُردنگي بيرون بياندازد کلاغ باز با صداي قار قارخوشايندي از روي آلاچيق بلند شد و من از تجسم افکارم به خنده افتادم چشم هايم را به روي هم گذاشتم صداي کلاغ در لابه لاي درختان بلند باغ مي پيچيد و در سکوت عميق آن خانه بزرگ انعکاسي خيالي به خود مي گرفت .
صداي در اتاق نگاهم را به سمت خود کشاند صهبا آرام سرش را از لاي در داخل اتاق کرد با ديدنم لبخندي زد وگفت:
اِ بيداري؟
من هم به رويش لبخند زدم و گفتم:
چرا نمياي تو؟
صهبا هيجان زده به داخل اتاق خزيد و گفت:
مي خواستم ببينم اگه بيدار شدي برات صبحونه بيارم .

Signature
     
#30 | Posted: 29 Jul 2013 13:21 | Edited By: paridarya461
مقابلم ايستاد و نگاهي به بيرون انداخت:
مي بيني شانسو؟داره بارون مياد حالا يعني مي خواستيم بريم بيرون.
به رويش لبخند زدم:
هوا خيلي قشنگه.
صهبا متعجب تکرار کرد:
قشنگه؟! آدم ازغصه دق مرگ ميشه.
بعد نگاهي به من انداخت و گفت:
تو سردت نيست؟نگاه کن پوستت از سرما دون دون شده.
لبخندي زدم و گفتم:
تو چرا مدرسه نرفتي؟تعطيله؟
_تعطيل؟! نه بابا اگه از آسمون سنگم بباره ما بيچاره ها بايد بريم مدرسه.من خودم امروز جيم زدم.
_جيم زدي؟
آره ديگه يعني خودم به خودم مرخصي دادم يعني دکترم داده نه اينکه سرما خوردم واسه خاطر همون.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
مگه تو سرما خوردي؟
صهبا شانه اي بالا انداخت و گفت:
نه بابا يعني مي دوني مامانم يه دوست دکتر داره که هر وقت من از مدرسه جيم ميزنم يه برگه مرخصي الکي برام مي نويسه منم مي برم مدرسه تا غيبتم موجه بشه.
هنوز متعجب نگاهش مي کردم که گفت:
مي رم برات صبحانه بيارم.
نزديک در که رسيد صدايش زدم و با لحن مرددي پرسيدم:
صهبا...پدر بزرگ برگشته؟
_پدربزرگ؟ نه هنوز . ولي ديگه بايد پيداشون بشه.
اين را گفت و از اتاق خارج شد بعد از رفتن او من هم لباس هايم را عوض کردم و موهايم را شانه زدم وقتي صهبا برگشت من کاملا آماده بودم او سيني صبحانه را لب تخت گذاشت و گفت:
خبر...خبر بابا و عمو و آقا جون اومدن خونه.
به شنيدن حرفش انگار چيزي درونم فرو ريخت قلبم به تپش افتاد مقابل صهبا لب تخت نشستم و گفتم:
کي اومدن؟
_همين چند دقيقه پيش.صبحونتو بخور تا بريم.
با لحن مضطربي پرسيدم:
کجا؟
_خونه آقا جون ديگه.همه اون طرفن.
هول شده بودم مي ترسيدم بي اختيار اسم سامان روي زبانم آمد انگار حضور او در کنارم به من احساس امنيت مي داد:
سامان کجاست؟
_سامان؟!
_ميشه سامان را صدا بزني بياد اينجا؟
صهبا لحظه اي نگاهم کرد بعد سرش را به نشانه موافقت تکان داد و از لب تخت بلند شد:
پس تا من صداش مي زنم تو هم صبحونتو بخور.قهوه ات سرد مي شه.
لبخندي به رويش زدم و او از اتاق بيرون رفت نمي توانستم چيزي بخورم اصلا چيزي از گلويم پائين نمي رفت ازتمام صبحانه مفصلي که صهبا برايم آورده بود فقط به زور کمي از قهوه ام را خوردم بار ديگر به سمت پنجره رفتم و به خانه پدربزرگ چشم دوختم چند لحظه بعد سامان را ديدم که از ساختمان بزرگ بيرون آمد و در حالي که کاپشن اش را تا روي سرش بالا کشيده بود به سمت خانه دايي کاوه دويد باران شدت گرفته بود و رعد و برق مي زد .
برقي زد و اتاق روشن شد نگاهم را به سمت آسمان دوختم تاريکِ تاريک بود انگار ابرها تا بالاي درخت ها پائين آمده بودند ديگر از صداي قار قار آن کلاغ شاکي هم خبري نبود حتما سايباني براي خودش دست و پا کرده بود صداي در نگاهم را از منظره زيباي باران گرفت و به سمت خود کشاند سامان درحالي که کاپشن اش هنوز روي سرش بود وارد اتاق شد و گفت:
جونم!
_چي؟
_پيچ پيچي.
از لب پنجره بيا اينور رعد و برق ميزنه پَرپَرت مي کنه.
با لحن مضطربي گفتم:
سامان من...
کاپشن اش را روي شانه هايش انداخت و گفت:
باز چي شده؟
_مي ترسم سامان.
_از آسمون قُرنبه؟!
لبخند نصفه نيمه اي به رويش زدم و نگاه درمانده ام را در نگاهش دوختم سامان لب پنجره مقابلم ايستاد و با لحن پر مهر و دل جويانه اي پرسيد:
بازچي شده رز؟
نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:
قدرت روبه رو شدن با پدربزرگ را ندارم سامان.
سامان لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد با لحن قوي و تأثيرگذاري گفت:
تو قدرتشو داري رز.خودتم اينو مي دوني.اصلا براي همين کار اينجا اومدي.مگه نه؟
_آره ولي...
_همه ما در کنارتيم رز تو تنها نيستي.پدر با اون صحبت کرده...رز اون واقعا منتظره تو رو ببينه.راحت ميشه اين رو از نگاهش خوند.
دستم را به سمتش گرفتم و گفتم:
پس لطفا منو تنها نزار.
سامان در حرکتي سريع آستين لباسم را چنگ زد و گفت:
مگر اينکه مرگ ما رو از هم جدا کنه.خوبه اين جوري؟
بعد در حالي که تقريبا من را به دنبال خودش مي کشاند ادامه داد:
حالا ديگه راه بيفت بريم که جمله اش زيادي رمانتيک بود مي ترسم از راه به درمون کنه.
وقتي وارد حياط شديم کاپشن اش را بالاي سرش گرفت و گفت:
بيا اين زير تا نچائيدي.
موهاي جلوي سرش نم دار و سنگين شده بود و چشم هايش در پشت آن تارهاي مشکي رنگ مي درخشيد چقدر زيبا شده بود نگاه شوخ و خيره اش مثل نگاه سهراب آدم را دستپاچه مي کرد لبخندي به رويش زدم و در سکوت به او پيوستم.
تازه به مسير منتهي به خانه پدربزرگ پيچيده بوديم که آسمان با صداي ترسناکي غريد و هر دويمان را از جا پراند سامان کاپشن اش را بالاي سرمان جلوتر کشيد و گفت:
تو رو نمي دونم ساقي جون اما منکه دست به آب لازم شدم.بدو بدو که اوضام خرابه .
معناي حرفش را نفهميدم اما همپاي او تا جلوي در ساختمان دويدم به نفس نفس افتاده بودم مقابل در که رسيديم.ايستادم و دستم را روي قلبم گذاشتم قلبم مضطربانه مي تپيد و خوني بي حس کننده را در رگ هايم مي ريخت.
سامان با دست در ساختمان را به جلو هل داد و با اشاره سر از من خواست که وارد شوم اما انگار به پاهايم وزنه اي سنگين زنجير شده بود چشم هايم را بستم و نفس عميقي کشيدم سامان با فشار دست به جلو هل ام داد و گفت:
ياا...تَحَرک اَنا بَعثي الشَقي.
و من بالاخره قدم به داخل آن خانه گذاشتم در حالي که به شدت دلم مي خواست وقتي بار ديگر چشم هايم را باز مي کنم همه چيز تمام شده باشد .
وقتي هواي گرم و مطبوع خانه به صورتم خورد چشم هايم را گشودم اما همه چيزتازه داشت شروع مي شد.يک شروع غير منتظره!يک شروع عجيب .

فصل یازدهم

کاترين عزيز سلام.
من الان در اتاق مادرم هستم باورت مي شود نمي دانم آيا همه اينها را درخواب مي بينم يا اينکه نه.واقعا بيدارم اينجا همه چيز بوي مادر را ميدهد.همه چيز حتي گلهاي رنگ پريده کاغذهاي ديواري اش.
آه کاترين از من نخواه که اينجا را برايت توصيف کنم چرا که اشک چشمانم هنوز اين اجازه را به من نداده که سير تماشايش کنم فقط مي دانم که اينجا همان اتاقي است که من در لحظه ورودم به اين خانه مادر را ايستاده در تراس اش ديدم .
آه کاترين باورت مي شود.ماميِ من اينجا بوده.تمام روزهاي دختربچه گي اش را اينجا گذرانده آنجا روي آن تخت خوابيده و شايد مثل الان من بارها پشت اين ميز چوبي کنده کاري شده نشسته.
کتي عزيزم الان که اين نامه را برايت مي نويسم قلبم لبريز از آرامش است.
کتي خوبم سال هاي زيادي بود که اين قدر آرام و رها نبودم درست از روزي که مادر براي سر و سامان دادن به پروژه کاري اش رفت و بعد رفتنش هميشگي شد.حس مي کنم بار ديگر به آغوش مادر برگشته ام با تک تک سلول هاي تنم حضورش را حس مي کنم فکر مي کنم بايد به خاطر داشتن اين حس ناب از پدربزرگ ممنون باشم شايد بودن در اين حريم ارزشمند بهترين هديه اي بود که او مي توانست به من ببخشد نمي دانم مي توانم او را دوست داشته باشم يا نه.آن موجود پرابهت و مغرور را.
آه خداي من! کتي نمي تواني باور کني هنوز هم وقتي به ياد آن صحنه مي افتم قلبم از جا کنده مي شود وقتي نگاهم کرد...نه حقيقتا تا به امروز هيچ موجود زنده اي را در اين حال نديده بودم.
کاترين ، مردمک هايش به طرز وحشتناکي گشاد شد و رنگ چهره اش طوري پريد که من نزديک بود همانجا از ترس زانو بزنم مطمئن بودم که او مرده.يعني هر کس ديگري هم او را در آن حال مي ديد در زنده بودنش به شک مي افتاد درست همان طور که دايي کاوه و بقيه به وحشت افتادند اما او درکمال ناباوري دستش را به سمت من گرفت و لب هايش را تکان داد او از من خواست به سمتش بروم و من نمي دانم چطور اين توان را پيدا کردم که اين کار را بکنم اما هنوز پوست سرد و عرق کرده اش را به خاطر دارم .
آه کتي چقدر باور اين چيزها برايم سخت بود او پيشاني ام را بوسيد و لحظه اي در چشم هايم خيره ماند آنچه در عمق چشمانش بود پشتم را لرزاند.اشک بودکتي.اشک بود.
نمي دانم چرا اما تمام باورهايم،تمام تجسم ها و تصورهايم از اين خانواده با آنچه هست و مي بينم به هم ريخت .
پدربزرگ مردي که انتظار داشتم او را تکيه داده بر اريکه سلطنت ببينم موجود زجر کشيده اي به نظر مي رسد که نشسته به روي صندلي چرخ دارش از سهراب ميخواهد او را از اتاق بيرون ببرد اما با وجود ناتواني و وابستگي اش به طرز شگفت انگيزي پرابهت و مغرور است او به سرعت چهره اش را در پس ماسکي پُر از قدرت و اقتدار پنهان کرد.اما چه فايده کتي ، من برق اشک را در پس نگاه بي حالتش ديدم من ديدم و حالا نمي توانم تصميم بگيرم.آيا به راستي مي شود او را بخشيد؟ ...

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / جايى كه قلب آنجاست بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites