تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

جايى كه قلب آنجاست

صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#31 | Posted: 29 Jul 2013 15:35 | Edited By: paridarya461
باد در منتهي به تراس را به يکباره باز کرد و لبه هاي پرده حرير کرم رنگ را در هوا روي هم لغزاند خودکار را لاي دفتر سررسيدم گذاشتم و از پشت ميز بلند شدم در را بستم و به چهار چوبش تکيه دادم بيرون هوا تاريک بود و هنوز هم باران مي باريد باد دانه هاي درشت باران را با صدايي شبيه تلنگري آرام به شيشه مي پاشيد و سکوت محزون و غريب اتاق را مي شکست سرم را به چهارچوب در تکيه دادمو کف دستم را روي شيشه سرد چسباندم تمام حوادث چند روز گذشته مدام در ذهنم مي چرخيد از لحظه ورودم به ايران تا همان لحظه که دراتاق مادرم بودم هيچ چيز آن طور که فکر مي کردم پيش نرفته بود و حالا ذهنم از چراهاي بي جواب انباشته بود چراهايي که لحظه اي آرامم نمي گذاشتند .
نگاهي روي ساعت دستم انداختم شب از نيمه گذشته بود چند ساعت قبل بود که شام را در خانه پدربزرگ و بدون حضور او خورديم بعد هم توران خدمتکار مخصوص پدربزرگ از طرف او پيغام آورد که من مي توانم از اتاق مادرم استفاده کنم از ديوارکنده شدم و بانگاه مشتاقم گوشه گوشه اتاق را از نظر گذراندم اتاق بزرگي نبود اما بسيار زيبا و با سليقه چيده شده بود سرويس خواب ،ميز مطالعه،کمد لباس و قفسه کتابخانه همه از چوب و به طرز زيبايي کنده کاري شده بود داخل قفسه ها از کتاب هاي قطور با جلدهاي چرمي رنگ پريده پر بود و روي ميز يک چراغ مطالعه قديمي ديده مي شد که به نظر مي رسيد لامپ اش سوخته باشد در سوي ديگر ميز يک خمره کوچک سفالي قرار داشت که از آن به عنوان گلدان استفاده شده بود و داخلش يک شاخه گل آفتابگردان مصنوعي ديده مي شد .
قبلا کشوي ميز را امتحان کرده بودم قفل بود اما در کمد لباس به راحتي بازشد گيره هاي خالي لباس از چوبه بالايي آويزان بودند و کف کمد هم با يک روزنامه زرد شده قديمي پوشيده شده بود کمد را بار ديگر بستم و به سمت قفسه کتابها رفتم همه چيز مرتب و تميز بود اما ردپاي گذر زمان بيست و چند ساله را راحت مي شد همه جا لمس کرد کتابي را که پشت جلدش نوشته شده بود))ديوان حافظ((از لابه لاي کتاب ها بيرون کشيدم مادر در خانه خودمان هم يک جلد از اين کتاب ها داشت بارها ديده بودم که به پاپا مي گفت نيت کن بعد چشم هايش را مي بست و آرام لاي کتاب را مي گشود و برايش شعر مي خواند چقدر صدايش درآن لحظات پرشور و دلنشين مي شد .
با زنده شدن دوباره خاطره مادر بي اختيار لبخند زدم و به ياد آن روزها من هم چشم هايم را بستم و آرام لاي کتاب را گشودم.وقتي يک بار ديگر چشم هايم را باز کردم از ديدن کليد زرد رنگ کوچکي که لاي کتاب بود جا خوردم آرام و با احتياط آن را برداشتم و لحظه اي خيره نگاهش کردم بعد بدون اينکه حتي لحظه اي فکر کنم کتاب را روي ميز گذاشتم و بي اختيار بهسمت کشوي بسته ميز خم شدم.نمي دانم چرا.اما فقط يک حس دروني بود وقتي کليد را درقفل ميز چرخاندم دستم از حرکت ايستاد تازه مغزم به کار افتاده بود که چرا؟چرا کشوي ميز برخلاف کمدها قفل بود؟چرا کليدش را آنجا لابه لاي کتاب ها مخفي کرده بودند؟
بي اختيار به روي صندلي پشت ميز نشستم.از ذهنم گذشت))چي ممکنه توش باشه؟((
هيجانزده لبهايم را روي هم فشردم کنجکاو دانستن بودم دستم پيش رفت و کشوي ميز را بيرون کشيدم از ديدن جعبه مقوايي کفش بي اختيار زير لب زمزمه کردم:
کفش؟!
اما چند لحظه بعد دست هايم باز بي اراده به سمت جعبه کشيده شد در جعبه را برداشتم همان طورکه حدس زده بودم داخل جعبه کفشي نبود بلکه دستمال نقش دار تقريبا بزرگي بود که از چهار طرف روي هم تا شده بود لبه دستمال را آرام کنار زدم با ديدن آنچه داخل اش پيچيده شده بود انگشتانم سرعت بيشتري به خود گرفت دستمال را که از چهار طرف باز کردم دست هايم از حرکت ايستاد و نگاهمروي دسته موي سياه رنگي که داخل اش پيچيده شده بود خيره ماند در اين که آن ها موهاي مادرم بود شکي نداشتم اما...
با نوک انگشتانم لمسشان کردم باز ذهنم پر از سوال شد.چه دليلي داشت که مادر موهايش را اين طوري لاي آن دستمال پنهان کند؟آيا به زور موهايش را کوتاه کرده بودند؟
بار ديگر دستمال را بستم و در جعبه را سر جايش گذاشتم گيج شده بودم دلم مي خواست همه چيز را درمورد گذشته مادر بدانم اما نمي دانستم که چطور و از کجا بايد شروع کنم بار ديگر کشوي ميز را قفل کردم و کليد را بيرون کشيدم ديوان حافظ را از روي ميز برداشتم و کليد را بار ديگر سر جايش گذاشتم .
بالاي همان صفحه دو بيتي از يک غزل که با ماژيک فسفري هايلايت شده بود توجه ام را جلب کرد زير لب زمزمه کردم:
من حاصل عمر خود ندارم جزغم در عشق ز نيک و بد ندارم جز غم يک هـمـدم با وفـا نـدارم جـز درد يک مونس نامُزد ندارم جز غم .
جاي قطره اشک مادر که پائين صفحه را چروک کرده بود دلم را به درد آورد آرام کتاب را بستم و از پشت ميز بلندشدم از شدت يأس و درماندگي احساس خفگي مي کردم چراغ را خاموش کردم و روي تخت دراز کشيدم صداي مادر را مي شنيدم محزون و بغض آلود:من حاصل عمر خود ندارم جز غم.
بغض راه گلويم را فشرد پتوي تا شده اي را که توران برايم آورده بود در ميان دست هايم فشردم و صداي گريه غم الودم را در گلو خفه کردم آن قدر چون کودکي گم شده در تمناي دوباره داشتن مادر اشک ريختم که عاقبت خوابم برد.
صبح وقتي از خواب بيدارشدم کمي جسورتر از گريه هاي بي صداي شب قبل ام تصميم گرفتم هر طور شده جواب سوال هايم را از پدربزرگ بگيرم.با اين تصميم از جا بلند شدم و کنار در منتهي به تراس ايستادم.
باران نمي باريد اما آسمان همچنان ابري بود و باد نرمي مي وزيد در را که باز کردم باد موهايم را به عقب زد و آويز کريستالي بالاي در با جرينگ جرينگ خوش آهنگي به چرخش در آمد قدم به داخل تراس گذاشتم و به نرده جلويي تکيه دادم منظره باغ از آن بالا زيبا بود و من بدون توجه به سرما و سوز بادي که مي وزيد محو تماشايش شده بودم اما صداي فرياد صهبا نگاهم را به سمت خود کشاند:
صبح به خير.
کنار حوض وسط باغ ايستاده بود مانتو و مقنعه مشکي تن اش بود برايش دست تکان دادم او کوله پشتي اش را با حرکتي پرش مانند کمي بالا کشيد و گفت:
دارم مي رم مدرسه.اما تک زنگم زود ميام خونه.
باز دستي برايش تکان دادم و گفتم:
موفق باشي.
صهبا هم دستش را به نشانه خداحافظي تکان داد و گفت:
آيدا دم درمنتظره اون دانشگاهش تا بعد ازظهر طول مي کشه.فعلا کاري بامن نداري.
_ نه خداحافظ .
بعد از رفتن او بار ديگر به اتاق برگشتم ساعت هفت صبح بود مقابل آينه ميز آرايش نگاهي به خودم انداختم چهره ام رنگ پريده و خسته به نظر مي رسيد شايد اگر دوش مي گرفتم حالم کمي بهترمي شد اما چمدان و تمام وسايلم در خانه دايي کامران جا مانده بود از اتاق بيرون آمدم و نگاهي به اطرافم انداختم درِ تمام اتاق ها به سالن بزرگي باز مي شد که برخلاف سالن طبقه پايين به يک تراس بزرگ و دلباز ختم مي شد در کنار اتاق مادر اتاق ديگري هم بود و دو اتاق ديگر هم در قرينه اين دو اتاق آن سوي ديگر تراس اصلي وجود داشت.اما خود پدربزرگ در يکي از اتاق هاي طبقه پايين بود .
مشغول تماشاي يکي از تابلوهاي نقاشي نصب شده به ديوار بودم که صداي توران نگاهم را متوجه خود کرد به سمتش که چرخيدم حوله به دست بالاي پله ها ايستاده بود:
بيدار شدين خانم جان؟
توران زن ميانسالي بود که پوستي سبزه داشت و موهاي سرش را از وسط باز کرده و محکم پشت سرش جمع کرده بود .
لبخند کمرنگي به رويش زدم و سلام کردم او هم باخوشرويي جواب سلامم را داد و گفت:
براتون حوله تميز آوردم اگه خواستين دوش بگيرين همه چيز داخل حمام هست.
_متشکرم...ببخشيد حمام کجاست؟
_حمام؟همين جاست.اين طبقه واسه خودش حمام جدا داره بياين تا نشونتون بدم.
بعد از اينکه حمام را نشانم داد مقابلم ايستاد و گفت:
پدربزرگتون صبحونه رو تو اتاقشون مي خورن شما هم وقتي کارتون تموم شد صدام بزيند تا براتون صبحونه بيارم.
بعد حوله را به دستم داد و گفت:
اينم حوله.اگه احيانا چيزي لازم داشتين زنگ داخل حموم رو فشار بدين .
از او تشکر کردم و بعد از رفتنش به داخل حمام سرک کشيدم همه چيز مرتب و آماده بود بنابراين وان را از آب داغ پر کردم و داخل آن خزيدم گرماي مطبوع آب خستگي و کسالت را از وجودم گرفت از حمام که بيرون آمدم احساس بهتري داشتم به اتاقم رفتم و مقابل آينه آرام آرام موهايم را خشک کردم بعد آنها را برس کشيدم و لباس هايم را مرتب کردم بعد هم به جاي اينکه توران را براي آوردن صبحونه صدا بزنم تصميم گرفتم خودم سري به طبقه پايين بزنم .
ساعت کمي از نه گذشته بود که از اتاقم خارج شدم بالاي پله ها که ايستادم صداي خنده هاي سامان را از طبقه پايين شنيدم باز حس حضور او اعتماد به نفسم را بالا برد و من با شهامت بيشتري از پله ها پايين آمدم اما با اين حال باز به روي آخرين پله که رسيدم زانوهايم از درون مي لرزيد دستم را به نرده چوبي گرفتم و با صداي آرامي سلام کردم.
نگاه پدربزرگ به سمت من چرخيد و من بي اراده لبم را گاز گرفتم از زير چشم نگاهي به سمت سامان که روي صندلي چرخ دار پدربزرگ نشسته بود انداختم او برويم لبخند زد و سرش را به نشانه سلام تکان داد بعد نگاهم به سمت پدربزرگ که به روي يک مبل راحتي کنار شومينه نشسته بود چرخيد او با ديدنم فنجان چاي اش را ازروي زمين برداشت و در حالي که با قاشق چاي اش را به هم مي زد زير لب جواب سلامم را داد .
من هنوز همانجا ايستاده بودم و نگاهش مي کردم که گفت:
چرا ايستادي؟بيا بشين.
نگاهي به سمت سامان انداختم او هم با اشاره سر من را به داخل شدن تشويق ميکرد وقتي نگاه منتظر پدربزرگ بار ديگر به رويم دوخته شد نفس عميقي کشيدم و به سمت او حرکت کردم مقابلش که رسيدم بدون اينکه نگاهم کند با لحن خشک و دستور مانندي گفت:
بشين .

Signature
     
#32 | Posted: 29 Jul 2013 19:30 | Edited By: paridarya461
و من چون رباتي کنترل شده درون مبل فرو رفتم .
پدربزرگ در سکوت مشغول نوشيدن چاي اش شد و من با نگاه هاي دزدانه ام حرکات او رازير نظر گرفتم نسبت به روز قبلي که او را ديده بودم جوانتر به نظر مي رسيد موهايش يک دست سفيد بود اما پوست روشن اش شاداب به نظر مي رسيد و روي گونه ها و بالاي پيشاني اش در زير نور آتش شومينه مي درخشيد يک ربدوشامبر کشمير زرشکي رنگ تن اش بود و يک جفت دمپايي راحتي از همان جنس به پا داشت شايد روز قبل به خاطر اضطراب شديدم بود که او را آن طور زجر کشيده و پير ديده بودم .
هنوز محو تماشايش بودم که نگاهش را بالا گرفت و با نگاه خيره اش غافلگيرم کرد چقدر نگاهش پرجذبه بود عضلات شکم ام به يکباره منقبض شد و من باعجله نگاهم را از نگاه خيره اش دزديدم در زير نگاهش معذب و دستپاچه بودم باوجودي که نگاهم روي رقص شعله هاي آتش خيره مانده بود اما سنگيني نگاه خيره اش را حس مي کردم کف دست هايم عرق کرده بود و زير شکمم از شدت درد داشت منفجر مي شد کاش مي توانستم از زير آن نگاه نفس گير بگريزم اما انگار با نخ و سوزن من را به مبل دوخته بودند و پاهايم به شکلي مادرزاد افليج بود حرارت آتش شومينه يک سمت گردنم را به سوزش انداخته بود و پشتم از شدت گرما و عرق سوزن سوزن مي شد در آن لحظه باتمام وجود همراهي سامان را مي خواستم
))سامان...سامان خواهش مي کنم يه کاري بکن.يه چيزي بگو.((
اما سامان برخلاف تمام بيست و سه سال سپري شده عمرش درآن لحظه لال موني گرفته بود از زير چشم معترضانه نگاهش کردم و او لبخند به لب شانه هايش را بالا کشيد و گردنش را کج کرد .
هنوز حواسم متوجه او بود که پدربزرگ سينه اي صاف کرد و گفت:
از اتاقت راضي بودي؟
نگاهش کردم اما او نگاهم نمي کرد فنجانش را روي ميز گذاشت و عصاي چوبي زيبايش را در دست گرفت در آن لحظه تمام توجه من به درد زير شکمم بود کم کم داشت نفسم را بند مي آورد وقتي نگاه پدربزرگ باز به رويم دوخته شد با لحن دستپاچه اي جواب دادم:
بله.
پدربزرگ لحظه اي خيره نگاهم کرد از ذهنم گذشت))خدايا،آپانديس؟!((
قطره اي عرق از کنار شقيقه ام به پايين سرخورد و پدربزرگ بالاخره جهت نگاهش را تغيير داد:
چند سالته؟
با خودم فکر کردم))اين درد لعنتي...خداي من نه.آپانديس که دو سال پيش بود((
لبم را گاز گرفتم و با نفسي بريده جواب دادم:
بيست و سه...سال.
پدربزرگ لحظه اي در سکوت به فنجان روي ميز خيره ماند بعد با لحن گرفته اي زير لب زمزمه کرد:
مادرت...
نگاه آشفته و بي قرارم به لب هايش دوخته شد ولي او بقيه حرفش را خورد و به سمت شومينه رفت يک دستش را به برجستگي بالاي شومينه گرفت و براي لحظاتي طولاني در سکوت به شعله هاي آتش خيره ماند بعد به يکباره به سمت من چرخيد و بي مقدمه پرسيد:
چرا اومدي اينجا؟
درد طاقتم را بريد بي اختيار دستم را روي شکمم گذاشتم و به جلو خم شدم:
آي...
سامان آن قدر سريع از جايش پريد که صندلي چرخ دار پدربزرگ واژگون شد و چرخش در هوا شروع به چرخيدن کرد:زَهره اش ترکيد.
کنار پاهايم روي زمين نشست و گفت:
چي شد رز؟چِت شد يه دفعه؟
تمام بدنم خيس عرق شده بود با لحن بريده بريده اي جواب دادم:
چيزيم نيست.حالم خوبه.
سامان رو به پدربزرگ کرد و گفت:
اگه فقط يه نگاه اون جوري به من مي انداختين درد زايمان مي گرفتم چه برسه به اين طفل معصوم که...توران!...توران خانم!
اين را گفت و براي بلند کردنم دستش را به زير بازويم انداخت دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم:
فکر مي کنم قولنجِ...حتما سرما خوردم.
توران وارد سالن شد و با ديدنم سراسيمه به سمتمان آمد:
خدا مرگم بده خانم جان.چي شده؟
صداي پدربزرگ را شنيدم که گفت:
به سامان کمک کن.ببرينش تو اتاقش.
توران خانم در حالي که از بازوي ديگرم مي گرفت جواب داد:
چشم آقا.
به کمک آنها از جا بلند شدم و به سمت طبقه بالا حرکت کرديم هنوز به پاي پله ها نرسيده بوديم که پدربزرگ صدا زد:
سامان!
سامان دلخور نگاهش کرد پدربزرگ در نهايت خونسردي بار ديگر روي مبل نشست فنجان چاي اش را به دست گرفت و گفت:
اگه بهتر نشد زنگ بزن به دکتر جواهري.
سامان حرفي نزد فقط بازوي من را محکمتر فشرد و بعد از پله ها بالا رفتيم .
بالاي پله که رسيديم حالم کمي بهتر شده بود تا به اتاقم برسيم ديگر از آن درد وحشتناک خبري نبود سامان با احتياط من را لب تخت نشاند و گفت:
يه کم دراز بکش...توران خانم لطفا يه پتوي ديگه بيار.
توران بلافاصله از اتاق بيرون رفت و سامان پتو را کنار زد تا من روي تخت دراز بکشم نگاهش کردم و گفتم:
من حالم خوبه سامان.
_باشه تو فعلا برو زير پتو.
_سامان من خوبم.
سامان نامطمئن نگاهم کرد لبخندي به رويش زدم و گفتم:
خوبِ خوبم نمي دونم يک دفعه چي شد؟اما الان خوبم.
_مطمئن؟
_آره.
توران با يک پتوي تا شده برگشت سامان رو به او کرد و گفت:
ديگه احتياجي نيست توران خانم مي توني ببريش.
توران خانم نگاه دقيقي به صورتم انداخت و گفت:
مثل اينکه خدا رو شکر بهتر شدين خانم جان.رنگ و روتون يه کم جا اومده.الان براتون يه ليوان شير داغ مي يارم.
به رويش لبخند زدم او هم لبخند به لب از اتاق خارج شد بعد از رفتنش نگاهم را به سمت سامان چرخاندم پايين تخت دست به سينه ايستاده بود و نگاهم مي کرد دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم و گفتم:
چيه؟
سامان دست هايش را در جيب هاي شلوارش فرو کرد و گفت:
هيچي...چمدونتو آوردم پايين مي رم بيارمش اين را گفت و با گام هايي بلند از اتاق خارج شد وقتي که رفت بي اختيار به ياد جمله پدربزرگ افتادم))چرا اومدي اينجا؟((
از تجسم نگاهش پشتم لرزيد او من را نمي خواست.همان طو که مادرم را نخواسته بود به يکباره از تکبر او و از ضعف خودم احساس تنفرکردم کاش مي توانستم با قدرت مقابلش بايستم و تمام نفرتم را بر سرش فرياد بزنم کاش مي توانستم بگويم که هميشه از او بيزار بوده ام و حالا بيشتر از هميشه.
خدايا کاش مي توانستم انتقام تمام ان اشک هاي بي صدا و دلتنگي هاي غريبانه مادرم را از او بگيرم بدون اينکه زانوهايم مثل پلاستيک حرارت ديده دولا شود و شکمم از درد منفجر شود و چشم هايم به جاي يکي ده تا ببيند.آرنج هايم را روي زانو هايم گذاشتم و سرم را ميان دست هايم گرفتم بغض راه گلويم را بسته بود از بي جربزه گي خودم حالم داشت به هم مي خورد اشکم بي اختيار روي گونه هايم جاري شد لبم را به دندان گزيدم و با خودم زمزمه کردم))آره مثل يه توله سگ کتک خورده زوزه بکش.اين تنها کاريه که خوب بلدي((
_حالت خوبه؟
صداي سامان را که شنيدم سرم را بالا گرفتم و با عجله اشک هايم را پاک کردم چمدان را روي زمين گذاشت و با لحن نگراني پرسيد:
دوباره...
ميان حرفش دويدم و در حالي که سرم را به نشانه منفي تکان مي دادم گفتم:
نه.من حالم خوبه.
سامان لبخند محزوني به لب زد و گفت:
آدم عاقل همين طور بي خودي گريه نمي کنه.
آه عميقي کشيدم و با لحن بغض آلودي گفتم:
من آدم عاقلي نيستم.من احمقم.
_چرا اين حرفو مي زني؟
با حالتي کلافه از لب تخت بلند شدم:
براي اينکه هستم.
آرام خودم را به پنجره رساندم و از آن بالا به بيرون خيره شدم باز آسمان تاريک شده بود و باد دانه هاي کم تراکم باران را به شيشه پنجره مي پاشيد.
وقتي حضور سامان را در کنار خودم احساس کردم آه عميقي کشيدم و گفتم:
نبايد مي يومدم ايران.
سامان بدون اينکه نگاهم کند با لحن آرامي پرسيد:
چرا.به خاطر پدربزرگ؟
نگاهش کردم نيم رخش چقدر جدي و آرام به نظر مي رسيد چقدر حالات روحي اش متفاوت بود.
بار ديگر نگاهم را به بيرون دوختم و گفتم:
قلبم نزديک بود از شدت استرس بايسته سامان...اصلا نمي تونم بفهمم اصرار پاپا به خاطر چي بوده.من اينجا يک مُهره زائدم.وقتي فکر مي کنم مي بينم حق با پدربزرگِ.اصلا من به خاطرچي اينجام؟
_بعضي وقت ها يه حادثه کوچيک و به ظاهر بي اهميت خيلي چيزهاي بزرگ رو تغيير مي ده.اومدن تو به اين خونه يکي از اون حادثه هاست براي ديدن آينده عجول نباش رز. با زمان پيش برو مطمئن باش پدر تو صلاح تو رو در اين سفر ديده.شک نداشته باش.
_اما پدربزرگ...
سامان به سمت من چرخيد و گفت:
تو به خاطر پيش زمينه فکري که از پدربزرگ داشتي نسبت به اون حساس شدي اون آدمي نيست که در ظاهر نشون مي ده رز.احساسات اون پشت نگاهش مخفيه براي ديدن روي ديگر شخصيت اش بايد به درونش نفوذ کني و من مطمئنم که تو مي توني از پس اين کار بر بياي.
_از کجا اين قدر مطمئني؟
سامان لبخندي به لب زد و با لحن پرشيطنتي گفت:
براي اينکه تو مُهره مار داري و از وقتي اومدي تو اين خونه همه جنون گاوي گرفتن.
از حرفش به خنده افتادم و گفتم:
تو چرا اين جوري سامان؟
_مگه چه جوري ام؟
_عجيبي.
_چه مي دونم.اصلا تو خودت چرا اين جوري؟

_مگه چه جوري ام؟
_غريبي.
با خنده از او رو برگرداندم و به منظره باراني بيرون چشم دوختم:
مسخره بازي در نکن سامان.
سامان از حرفم به خنده افتاد و گفت:
چي کار نکنم؟
صداي توران فرصت جواب دادن را از من گرفت:
بفرمائين خانم جان براتون شير کاکائو آوردم.يه کمي ام شکلات آب کرده توش ريختم.
سامان ليوان را از دستش گرفت و گفت:
دستت طلا توران خانم فقط...من اينجا بوق بودم ديگه.
_اِ شما هم مي خواستين؟شرمنده آقا سامان نه اينکه حال خانم خوش نبود يه کم عجله،عجله اي شد الان مي رم براتون ميارم.
_نه ديگه نمي خواد همينو شريکي مي خوريم.شما ديگه برو به کارت برس.
_پس با اجازه فقط اگه کاري داشتين صدام کنين.
من هم از توران تشکر کردم و او از اتاق خارج شد بعد از رفتن او،سامان ليوان را به دستم داد و گفت:
بخور تا تواني به بازوي خويش.
نگاهي به داخل ليوان انداختم و گفتم:
با اين رژيم غذايي پر کالري به زودي شبيه يک توپ باد کرده مي شم فکر نمي کنم وقتي برگردم خونه ديگه کسي من را بشناسه .
سامان ليوان را از دستم گرفت و گفت:
اولا خفه خوني.جنابعالي ديگه برنمي گردي خونه چون همينجا خونته.
در ثاني فقط مُردنِ که چاره نداره الان به قول يارو تو جيک ثانيه رژيم غذايي ات رو متعادل مي کنم.
بعد نصف بيشتر شير کاکائو را سرکشيد و ليوان تقريبا خالي شده را به دستم داد:
بفرما.الان چطوره؟
ليوان را مقابل صورتم گرفتم و شانه اي بالا انداختم:
چقدر تو با محبتي.
سامان روي صندلي پشت ميز نشست و خنديد من هم لب تخت نشستم و کمي از شير کاکائو را در دهانم مزه مزه کردم سامان به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش را پشت سرش قلاب کرد هنوز آن لبخند پرشيطنت را گوشه لبانش داشت.حس کردم مي خواهد حرفي بزند اما انتظار من طولاني و او حرفي نزد عاقبت نگاهم را در نگاه مشتاقش دوختم و گفتم:
چيه؟
سامان با خنده شانه اي بالا انداخت و گفت:
هيچي.
_اگه مي خواي حرفي بزني.خوب بزن.
سامان دست هايش را روي ميز گذاشت و گفت:
از کجا فهميدي که مي خوام چيزي بگم؟
در جوابش فقط شانه اي بالا انداختم و لبخند زدم .
سامان هم لبخند شرم الودي به لب زد و گفت:
خوب راستش درست حدس زدي مي خواستم بهت چيزي بگم .

Signature
     
#33 | Posted: 30 Jul 2013 11:18 | Edited By: paridarya461
مشتاقانه نگاهش کردم نگاهش پائين بود و به طرز محجوبانه اي شست هايش را دور هم تاب مي داد ليوان را تا روي زانو هايم پائين آوردم و گفتم:
خوب!
سامان نگاه سريعي به من انداخت و بعد بار ديگر نگاهش را پائين گرفت:
مَن...خوب راستش من...چطور بگم.
با انگشت پشت لبش را ماليد و لبخند خجولانه اي به لب زد:
گفتنش يه کم برام سخته.
کم کم داشتم کنجکاو مي شدم نگاهش کردم او هم داشت نگاهم مي کرد گفتم:
چي برات سخته؟بگو من گوش مي کنم.
سامان نگاهش را پايين گرفت و گفت:
آخه...
_حرفت را بزن سامان.
_روم نمي شه آخه مي ترسم...بهم جواب رد بدي.
نگاهش را در نگاه خيره و گيجم دوخت و گفت:
خيلي خوب باشه.مي گم.مي گم تو حاضري...منظورم اينه که ميشه يه کم ديگه از اون شير کاکائو به من بدي؟
نمي دانستم از دست حرفهايش بخندم يا اينکه جيغ بزنم وقتي سکوت بهت آلود و نگاه خيره ام را ديد ادامه داد.
_همشو که نه فقط يه قُلُپ از ته اش.
از حرفش به خنده افتادم از جايم بلند شدم و ليوان را مقابلش روي ميز گذاشتم:
يادم باشه ديگه شراکت تو را در هيچ کاري نپذيرم.
سامان ليوان را به سمت من گرفت و گفت:
خوب باشه بگير اصلا نخواستم.
کتابي از داخل قفسه کتاب ها بيرون کشيدم و در حالي که به دنبال عنوان صفحه اولش مي گشتم جواب دادم:
خودت را لوس نکن.
سامان جواب داد:
باشه.
و بعد بقيه شير کاکائوي داخل ليوان را سر کشيد.
عنوان کتاب را خواندم))فروغ فرخزاد((
کتاب را ورق زدم شعر بود اين يکي هم مثل ديوان حافظ با ماژيک زرد هايلايت شده بود زير لب زمزمه کردم:
هر دم از آينه مي پرسم اي دريغ چيستم آخربه چشمت چيستم ليک در آينه مي بينم که واي سايه اي هم زآنچه بودم نيستم
و صفحه ديگر باز:
در اين فکرم من و دانم که هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندان بان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
و در پائين صفحه با يک خودنويس آبي رنگ که جوهرش کمي پخش شده و کمرنگ به نظر مي رسيد نوشته بود:
خدايا آخر چرا من را زن آفريدي؟چرا؟
سامان نفس عميقي کشيد و گفت:
اي مرا با شور شعر آميخته اين همه آتش به جانم ريخته چون تب شعرم چنين افروختي لاجرم شعرم به آتش سوختي
من اين شعر فروغ و خيلي دوست دارم.ببينم کتاب مال عمه بوده؟
قبل از اينکه مغلوب بغض لانه کرده در گلويم شوم کتاب را بستم و آه کشيدم:
بله.
کتاب را به سينه فشردم و خودم را لب پنجره رساندم باز صداي محزون مادر در حالي که شعر فروغ را دکلمه مي کرد در سرم پيچيد:
اگر هم مرد زندان بان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست .خدايا چرا من را زن آفريدي؟چرا مگر گناه من چه بود؟
کلمات در ذهنم کش مي آمد و پژواکش چندين مرتبه تکرار مي شد افکارم مختل شده بود نمي توانستم گذشته مادر را آن طور که بر او گذشته بود تصورکنم.پدربزرگ اين مرد زندان بان بود با او چه کرده بود؟چرا او دلش نمي خواست زن باشد؟آيا به همين خاطر نبود که موهايش را قيچي کرده بودند؟دلم ازشدت غم داشت ريش ريش مي شد.مادرم...مادر بيچاره ام.
اشک هايم روي گونه هاي تب دارم لغزيد و من با خودم فکر کردم: ))هرگز...هرگز نمي شه تو را بخشيد.((
فصل دوازدهم
بعد ازخوردن نهار پدربزرگ بار ديگر همراه سهراب به اتاقش رفت و ما همگي دور آتش شومينه جمع شديم و چاي داغ نوشيديم . تن ام در حرارت مي سوخت و گرماي مطبوع آتش شومينه هم گونه هايم را گلگون کرده بود پلک هايم سنگين شده بود و در تن ام احساس سستي و رخوت مي کردم سامان کنارم نشسته بود چاي اولم که تمام شد آرام سرش را به سرم نزديک کرد و گفت:
يکي ديگه مي خواي برات بريزم.
همراه با لبخندي سرم را به نشانه مثبت تکان دادم سامان هم فنجان خودش را روي ميز گذاشت و براي من چاي ريخت تشکر کردم و او بعد از برداشتن فنجانش بار ديگر به پشتي مبل تکيه داد:
مي گم اگه يه وقت احيانا تصميم گرفتي که پاپا بزرگتو يه جورايي نِفله کني قبلش بايد يه طرحي واسه اين باديگارد نکره اش بريزي.تو روخدا نگاش کن با يه من عسلم نمي شه خوردش.
زير چشمي نگاهي به جانب سهراب که درست روبرويمان نشسته بود انداختم يکي از پاهايش را روي ديگري انداخته و با حواسي پرت مشغول هم زدن چاي اش بود سامان باز بيخ گوشم پچ پچ کرد:
آدم اَخماشو که مي بيند دست به آب لازم مي شه.
از حرفش به خنده افتادم و بار ديگر نگاهم را به سمت سهراب چرخاندم اين بار نگاهم در نگاه خيره اش قفل شد ناخودآگاه جمله صهبا در ذهنم درخشيد.))از همه زنها متنفره((لبخندم در زير نگاه خيره اش رنگ باخت قبل از اينکه فرصتي براي فرار از آن نگاه عميق پيدا کنم او لبخند کمرنگي به لب زد و جهت نگاهش را تغيير داد اما من هنوز خيره نگاهش مي کردم که صهبا با آرنج ضربه آرامي به پهلويم زد و گفت:
نگفتم.
با حالتي گيج نگاهش کردم و گفتم:
چي رو؟
_اينکه ازت خوشش اومده.
_کي؟
_حق ام داره پدرسوخته نشسته اون روبه رو...تو هم که با اين قيافه ات نفس آدمو بند مي ياري.اصلا تو چرا اين شکلي شدي؟
_مگه چه شکلي شدم؟
_چه مي دونم يه جوري شدي.ببين هوس انگيز شدي بايد دو تا چوب کبريت بزاري لاي چشمات.ببينم اصلا تو با اين چشماي خمارت آدما رو کامل مي بيني يا نصفه؟
سامان کمي خودش را جلو کشيد و گفت:
تو رو که مطمئنا نصفه مي بينه من که هر چقدر چشمامو گشاد مي کنم آخرش عرض تصويرت رو کامل ندارم چه برسه به اين که ديگه نصف چشاش تو کسوف مونده.
صهبا چشم هايش را ريز کرد و لب هايش را روي هم فشرد خواست حرفي بزند انگشتش را مقابل دماغش گرفت و گفت:
هيس.خفه خوني مادرم ميخواد سخنراني کنه .
زند ايي سميرا که کمي دورتر از ما پشت ميز نشسته بود از شنيدن اين حرف به خنده افتاد و حيرت زده پرسيد:
تو از کجا فهميدي سامان؟
سامان جواب داد:
چون بيشتر از دو دقيقه است که بابام نفس نکشيده وقتي داشت با موبايل اش حرف مي زد ديدم چطور از زير ميز چزونديش.
همه از شنيدن اين حرف به خنده افتادند.
دايي کاوه ميان خنده گفت:
عجب پدرسوخته ايه اين بچه!
در همين حين باز تلفن همراه دايي کامران زنگ زد و او بدون جواب دادن به آن ارتباط را قطع کرد اين حرکت يک بار ديگر همه را به خنده انداخت زندايي سميرا لبخندي به لب زد و گفت:
بسيار خوب حالا بهتر شد.
بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد:
همون طور که مي دونين فردا شب،شب يلداست.من و نسرين فکر کرديم که چه خوب مي شه اگه فردا شب به خاطر حضور رز در بين جمع خانواده يه مهموني ترتيب بديم براي همين با آقا جون مشورت کرديم و...
صهبا هيجانزده ميان حرفش دويد و گفت:
و چي؟
زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:
آقا جون هم با تصميم ما موافق بود بنابراين همگي خودتون رو براي فردا شب آماده کنين.
باز تلفن همراه دايي کامران زنگ زد و او لبخند به لب از جا بلند شد و در حالي که گوشي اش را روي گوش مي گذاشت يک قدم از ميز فاصله گرفت.
صهبا هم بي تابانه از جا بلند شد و در حالي که به سمت مادرش مي رفت ناليد:
واي مامان من چي بپوشم؟
آرش که از داخل يخچال تکه اي کيک خامه اي کِش رفته بود بشقاب به دست بالاي سر ما ايستاد و با لحن پر شيطنتي گفت:
خدا رو شکر که زن آفريده نشدم.بيچاره ها چقدر دغدغه فکري دارن.
صهبا بي اعتنا به او ادامه داد:
زنگ بزنم به خياطمون...واي مامان موهامو چي کار کنم.
زن دايي نسرين با حالتي کلافه دستش را تکان داد و گفت:
خفه ام کردي صهبا تو اين همه لباس داري.
_نه مامان.زنگ بزن خياطمون بياد.
سامان چيني به پيشاني اش انداخت و گفت:
همچين ميگه خياطمون.خياطمون که آدم به چشماي خودش شک مي کنه منظورتون همون خانومه است که براي صهبا لباس مي دوزه؟!

بعد رو به من کرد و ادامه داد:
مي دوني چي کار مي کنه يه گوني صد و پنجاه کيلويي بر مي داره جاي کله و دو تا آستيناشو سوراخ مي کنه اون وقت لباس صهبا خانم مي شه ماکسي اندامي .
آرش قهقهه زد و صهبا باغيض دمپايي اش را کند و به سمت سامان پرتاب کرد:
بي تربيت .
سامان با چابکي سرش را دزديد و دمپايي باضرب روي شکم آرش خورد و به شکل خنده آوري صداي طبل داد .
آرش بشقاب کيک را رها کرد و روي شکم اش خم شد وقتي بار ديگر از پشت مبل بالا آمد صورتش مثل لبو سرخ شده بود و دمپايي صهبا دستش بود بعد بدون لحظه اي درنگ دمپايي را به سمت صهبا پرت کرد و گفت:
شکمم پوکيد کثافت.
صهبا جيغ کشيد و خودش را روي زانوهاي مادرش انداخت دمپايي هم از کنار گوش او گذشت و به فنجان چاي زن دايي سميرا که آن را تا نزديک لبش بالا برده بود اصابت کرد .
چاي داخل فنجان به طرز خطرناکي بيرون پاشيد و بعد صداي آخ دايي کامران به هوا بلند شد او در يک لحظه کمرش را جلو داد و شلوارش را عقب کشيد تفاله هاي چاي روي باسن اش چسبيده بود.
سامان در آن شلوغي از جا پريد و گفت:
خاک تو سرت آرش بابامو اجاق کور کردي رفت بعد هم در يک چشم بر هم زدن ناپديد شد .
بعد از ظهر آن روز بالاخره باران بند آمد و خورشيد کم کم خودش را نشان داد وقتي آيدا از دانشکده برگشت به اتفاق بقيه خانم هاي خانه براي خريد به بازار رفتيم و شب عاقبت بعد از ساعت ها پياده روي نفس گير با بسته هاي خريد و کمرهاي دردناک به خانه برگشتيم .
بسته هاي خريدم را که به اصرار زن دايي ها،آيدا و صهبا خريده بودم به اتاقم بردم و بعد به طبقه پائين برگشتم مردها هم به خانه برگشته بودند و آشپزخانه از تراکم مواد غذايي پر بود .
سامان در حاليکه جيب هايش را از پسته بو داده و تخمه ژاپني پر مي کرد مشتي پسته داخل دستم ريخت و گفت:
بگير ساقي جون.فردا شب جلوي مهمونا نمي شه چشم در آورد دوبار دستت بره تو ظرف مامان شروع مي کنه:چشمک مي زنه،ابرو مي ندازه بالا،لبشو گاز مي گيره،لپشو چنگ مي زنه چشماشو ريز و درشت مي کنه،هي روناشو نيشگون مي گيره،هي لبخنداي زورکي معنادار مي زنه که يعني دَخلت اومده بزار مهمونا برن،آخر سرم اگه ديد جواب نمي ده هر بار که خواست از بغلت رد بشه يا آرنجشو هل مي ده لاي دنده هات يا گوشت پهلوتو چنان لاي ناخن هاش مي چزونه که تقريبا خودتو خيس مي کني.
آيدا که پشت اُپن ايستاده بود از خنده ريسه رفت و گفت:
مرض نگيري سامان.از اون پسته ها به منم بده.
سامان نچ نچ کرد و گفت:
لازم نکرده تو بخوري.چربه جوش مي زني واسه فردا شب زشت مي شي.از صهبا ياد بگير و يه کم سياست داشته باش.مطمئنم تا حالا ده بار صورتشو با صابون خرچنگ ليف کشيده و ماسک آبدوغ خياري رو پوستش زده.
بعد در حالي که از کنارمان مي گذشت پرسيد:
راستي! گفتم واسم ژل مو بخر.خريدي؟
آيدا سرش را تکان داد و گفت:
آره بابا خريدم.
_دستت طلا. گذرت افتاد ببر بزار تو اتاقم .

Signature
     
#34 | Posted: 30 Jul 2013 12:20 | Edited By: paridarya461
آيدا از پشت سر برايش شکلک در آورد و بعد هر دو با هم خنديديم.
شب بعد از شام به همراه صهبا و آيدا به اتاق من رفتيم و يک بار ديگر خريدهايمان را زير و رو کرديم و بسيار زياد درباره مهماني فردا گپ زديم صهبا براي تمام دخترهاي پرافاده فاميلشان کُري خواند و براي هر کدامشان شکلکي نثار کرد ، من هم آخر شب بعد از رفتن آنها خريد هايم را داخل کمد چيدم و با تني بي حال به تخت خواب رفتم آن قدر خسته بودم که بي درنگ خوابم برد و تا صبح درست مثل يک مرده خوابيدم .
فردای آن روز،روز پر مشغله ای برای همه بود آخرین روز پاییز بود و شبش اولین شب زمستان.
همه در حال جنب وجوش و تقلا بودند تا یک جشن سنتی را هر چه زیباتر برپا کنند.همه به نوعی هیجانزده بودند و این هیجان ناخواسته به وجود من هم سرایت کرده بود به کمک صهبا و آیدا به دقت گیسوانم را آراستم و لباس زرشکی رنگ سنگ دوزی شده زیبایی را که روز قبل از بازار خریده بودم پوشیدم کمی آرایش کردم و زیر موهایم عطر زدم صهبا به خاطر زیبایی من به شکلی نمایشی غش کرد و خودش را در آغوش آیدا رها کرد بعد هم یک جفت صندل ظریف و زیبا همرنگ لباسم به من قرض داد خودش هم کت و دامنی از چرم نقره ای رنگ پوشید و من چشم هایش را با سایه ای به همان رنگ آرایش کردم آیدا هم موهایش را روی شانه های ظریفش رها کرده بود و یک ماکسی بلند مشکی رنگ به تن داشت.
هر دو زیبا و دلربا شده بودند و پوست صورتشان از شادی و هیجان می درخشید برای آخرین بار مقابل آینه نگاهی به خودم انداختم لباسم یقه باز بود و مدالیوم طلایی مادرم روی پوست سفیدم می درخشید صهبا از شانه ام گرفت و من را به سمت خود چرخاند نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:
این پوست سفید و این رنگ چشم فقط یه چیز کم داره.
و این یکی چیز سرمه بود صهبا با مهارت خاصی به چشم هایم سرمه کشید و بعد بار دیگر من را به سمت آینه چرخاند.از دیدن تصویر خودم در آینه رضایتمندانه لبخند زدم هنوز مقابل آینه بودم که در اتاق به صدا در آمد نگاهم به سمت در چرخید و گفتم:
بفرمائید.
اما وقتی انتظارم طولانی شد به سمت در رفتم و آن را گشودم:
بله.
سهراب که به دیوار کنار در تکیه داده بود به شنیدن صدایم از دیوار کنده شد و مقابلم ایستاد حرکاتش سریع و دستپاچه به نظر می رسید:
سلام...مزاحمت شدم...می بخشی.
لبخند کمرنگی به رویش زدم و گفتم:
نه این طورنیست.
لحظه ای در سکوت این پا و آن پا شد بعد با صدای آرامی که تقریبا به زمزمه می مانست گفت:
چقدرقیافه ات عوض شده رز!
نگاهم را تا حد سینه اش پائین کشیدم و با لحن شرم آلودی گفتم:
متشکرم.
بعد نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:
تو هم خیلی خوب شدی سهراب.
او همراه با لبخندی سرش را پائین انداخت و دست هایش را در جیب هایش فرو کرد حقیقتا در آن کت و شلوار مشکی راه راه زیباتر از همیشه به نظر می رسید و من اولین بار بود که طی آن چند روز او را سهراب صدا می زدم لحظه ای در سکوت گذشت بعد او سرش را بالا گرفت و گفت:
رز پدربزرگ خواسته که به اتاقش بری.
از شنیدن حرفش لپم را از داخل گاز گرفتم و گفتم:
الان؟
سهراب سرش را به نشانه مثبت تکان داد و من زیر لب زمزمه کردم:
بسیار خوب.
انگشتانم را با تصمیمی قاطع برای قوی بودن مشت کردم و بعد در کنار سهراب به راه افتادم بالای پله ها که رسیدیم نگاهی به سمت در اتاقم انداختم آیدا و صهبا هر دو از لای در سرک می کشیدند نگاهم که در نگاه پر شیطنت صهبا افتاد چشمکی زد و دو انگشت اشاره اش را به نشانه پیوند در هم قلاب کرد ازحرکتش به خنده افتادم و سرم را پائین گرفتم صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند:
تأثیر عمیقی رو پدربزرگ گذاشتی.
دستم را به نرده گرفتم و گفتم:
چرا اینو میگی؟
سهراب هم پا سست کرد به عقب برگشت و نگاهم کرد:
برای اینکه خوب می شناسمش.اون از اینکه اینجایی خوشحاله.
همراه با لبخندی عصبی سرم را تکان دادم و گقتم:
اوه نه من فکر می کنم تو اشتباه میکنی.اون خوشحال نیست اصلا هم خوشحال نیست من این را خوب درک می کنم.
سهراب لحظه ای نگاهم کرد بعد بار دیگر به راه افتاد و گفت:
اینطور فکر میکنی؟
آه پرحسرتی کشیدم و گفتم:
فکر نمی کنم.مطمئنم.
سهراب بار دیگر به سمت من برگشت و نگاهش را در نگاهم دوخت:
اگه مطمئنی پس چرا این جایی؟
از سوالش جا خوردم لحظه ای در سکوت خیره در چشم هایش نگریستم بعد با لحن سردی پرسیدم:
از اینکه اینجا هستم تو ناراحتی؟
و این در حالی بود که به شدت دلم می خواست به جای این سوال بپرسم تو از همه زنها متنفری؟سهراب به شنیدن سوالم سرخ شد سرش را پائین انداخت و گفت:
منظورم این نبود.
وقتی باردیگر سرش را بالا گرفت نگاهش می درخشید و لبخند خجولانه گوشه لبش بود:
اگه بخوام با خودم روراست باشم مجبورم اعتراف کنم که مدتها بود تا این حد خوشحال نبودم.
هر چند لبخندش زیبا بود اما به شکل باورپذیری مرموزانه و پرتمسخر به نظر می رسید لبخند نامطمئنی به لب زدم و درحالی که از کنارش می گذشتم زیر لب زمزمه کردم:
امیدوارم همین طور باشه.
سهراب از پشت سرم پرسید:
فکر می کنی که لازمه بهت ثابت کنم؟
نگاهی گذرا به پشت سرم انداختم و همراه با لبخندی شوخ با لحن معناداری گفتم:
شاید لازمتر باشه که به خودت ثابت کنی.
به پائین پله ها رسیده بودم که گفت:
اما من تو جبهه پدربزرگ نیستم.
من فقط به رویش لبخند زدم و او پله ها را دو تا یکی پائین آمد مقابلم ایستاد و لحظه ای خیره نگاهم کرد بعد لب هایش تکان خورد انگار میخواست حرفی بزند اما این کار را نکرد با حالتی آشفته لبش را به دندان گزید و نگاهش را پائین انداخت.
وقتی پشت دراتاق پدربزرگ رسیدیم در زد و بعد هر دو با هم وارد شدیم.اتاق تقريبا بزرگي بود که پنجره اي رو به حياط داشت و اثاثيه زيادي در آن ديده نمي شد.
پدربزرگ نزديک پنجره روي مبل بزرگي نشسته بود و کتابي روي زانوهايش باز بود وارد اتاق که شديم سرش را بالا گرفت و لحظه اي خيره نگاهمان کرد انکار با نگاهش اجزاي صورتم را مي کاويد آن قدرحواسش متوجه من بود که حتي جوابي به سلاممان نداد انگار هر چقدر نگاهش عميقتر مي شد بيشتر ازخودش فاصله مي گرفت لحظاتي بعد چشم هايش را بست و سرش را به پشتي مبل تکيه داد نگاه سريعي بين من و سهراب رد و بدل شد بعد او گامي به سمتش برداشت و گفت:
آقا جون!
پدربزرگ چشم هايش را باز کرد و گفت:
تو مي توني بري سهراب.
سهراب از زير چشم نيم نگاهي به سمت من انداخت بعد در سکوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد و از اتاق خارج شد بعد از رفتن او پدربزرگ بار ديگر چشم هايش را بست و سرش را به پشتي مبل تکيه داد سکوت ناخوشايندي فضاي اتاق را پر کرده بود و من مردد مانده بودم که چه کار بايد بکنم.با نگاه گوشه گوشه اتاق را از نظر گذراندم تخت و ميز پاتختي،مبلهاي چرمي بزرگ،قفسه پر از کتاب هاي جلد چرمي قطور و قاب عکس هاي زنگار بسته روي ديوار،روتختي سبز چرک مرد،پرده هاي قهوه اي رنگ براق و زخيم.همه چيز،همه چيز بي روح و کدر به نظر مي رسيد نگاهم بار ديگر روي پدربزرگ ايستاد هنوز همان طور بي حرکت نشسته بود کلافه و عصبي لبم را به دندان گزيدم مرا خواسته بود که بايستم و تماشايش کنم؟يا شايد هم منتظر بود که در عوض مادرم به پايش بيفتم و طلب بخشايش کنم.
هرگز.
با غیض و نفرت دامن لباسم را در چنگ فشردم و در حرکتی سریع روی پاشنه چرخیدم تا اتاق را ترک کنم اما صدای زنگار بسته او من را سر جایم خشکاند:
از من متنفری؟
پس این همه مدت در آن سکوت و سکون مرگ گونه داشت زه کمانش را می کشید تا تیرش را رها کند و چه نشانه گیری دقیقی.
درست به هدف به عمق احساسات من .
نگاهش کردم شقیقه هایش از عرق خیس بود انگار تمام انرژی اش را سوزانده بود تا این یک جمله را بگوید خیره در چشم هایش می نگریستم که گفت:
مادرت هرگز این طور گستاخ به چشم های من خیره نمی شد .
جمله اش احساساتی را که به سختی در کنترل گرفته بودم به غلیان انداخت و گونه هایم از هجوم نفرت و خشم گلگون شد نفسم سنگین شد سینه ام از شدت بغض درتنگی بالاتنه لباسم بالا و پایین می رفت .
پدربزرگ انگشتان هر دو دستش را روی عصایش فشرد و گفت:
خوبه.پس تصمیم گرفتی که قوی باشی.من از آدم های قوی بیشتر خوشم می یاد .
با لحن گزنده و پر نفرتی گفتم:
واقعا ! چرا چون لذت خورد کردنشون بیشتره؟

پدربزرگ چشم هایش را تنگتر کرد و گفت:
تو در مورد من چی میدونی؟
در جواب سوالش بلافاصله پرسیدم:
شما در مورد من چی می دونی؟
پدربزرگ آه کشید و بدن سست و بی حالش را به پشتی مبل تکیه داد انگارعاقبت انرژی اش ته کشید چشم هایش را بست و زیرلب نالید:
هر دوی ما مثل هم ایم.
سرم را به نشانه تأسف تکان دادم و به انگلیسی با لحن پرتمسخری گفتم:
چه مناعت طبعی .
پدربزرگ چشم هایش را گشود و خیره نگاهم کرد خودم هم نمی دانستم این همه جسارت به یکباره از کجا آمده بود دیروز از ترسو اضطراب چیزی نمانده بود غالب تهی کنم و امروز مقابلش ایستاده بودم و چشم درچشم او رَجَز می خواندم.
هنوز پوزخند تمسخر آلود گوشه لبانم بود که جمله اش غافلگیرم کرد:
تجمع این همه نفرت در وجود یک زن درست به اندازه یک بشکه باروت می تونه خطرناک باشه.
پدربزرگ جمله اش را به انگلیسی روان گفت و من برای یک لحظه کوتاه برق شیطنت و جوانی را در نگاهش دیدم.
_چیه انتظارشو نداشتی؟
در سکوت لبانم را روی هم فشردم و او ادامه داد:
حالا چی؟اون قدر جسارت داری که بایستی.تو چشمام نگاه کنی و علاقه قلبی ات رو به این پیرمرد به زبون بیاری.
سرش را با بی قیدی به پشتی مبل تکیه داد و در حالی که زیر چشمی نگاهم می کرد ادامه داد:
این همه بی ادبی شایسته یک میهمان نیست.تو الان تو خونه منی .
بابیزاری نگاهم را از او برگرداندم به دنبال فرصتی می گشت تا با زهر کلامش خُردم کند اما من این فرصت را به او ندادم روی پاشنه چرخیدم و در حالی که به سمت در اتاق گام برمی داشتم با لحن تلخی گفتم:
اما نه به میل خودم.
دستم که روی دستگیره در قرار گرفت بالحن خشک و دستور مانندی گفت:
بمون.
با وجودی که ته دلم از وحشت می لرزید اما با این حال بی توجه به او دستگیره در را پایین فشردم.
_گفتم بمون.
دستم بی اختیار از دستگیره رها شد و معلق و آویزان کنار بدنم جای گرفت صدایش را شنیدم:
بیا اینجا.
نگاهش کردم و او همان طور با لحن دستور مانندش ادامه داد:
می خوام لباس بپوشم. اون کت منو از روی تخت بیار.
انگار خون در رگهایم یخ بسته بود توان حرکت نداشتم هنوز خیره نگاهش می کردم که گفت:
با پیرمردی در افتادی که حتی خودش به تنهایی قادر نیست لباسش رو بپوشه .

Signature
     
#35 | Posted: 31 Jul 2013 00:58 | Edited By: paridarya461
این را که گفت به زحمت و با کمک عصایش از روی مبل کنده شد و ایستاد در نگاه منتظرش رگه های روشنی از غرور و سرسختی دیده می شد تکبری که در نگاه و رفتارش بود خونم را به جوش آورد بالاجبار و با نارضایتی که هیچ تلاشی هم برای پنهان کردنش نمی کردم از جا کنده شدم کت را برداشتم و به سمتش گرفتم اما او بی توجه به حرکت من چرخید و پشت به من ایستاد.او می خواست که من کت را تن اش کنم لبم را به دندان گزیدم و کت را برایش بالا گرفتم او هم آرام و باحوصله دست هایشرا در آستین های کت فرو کرد و بعد باردیگر به سمت من چرخید یقه کتش هنوز نامرتب بود و او با همان نگاه طلبکارانه از من می خواست که کارم را تمام کنم دست هایم در زیر نگاه خیره اش بی اراده به سمت گردنش کشیده شد نگاه خیره اش را روی پوست صورتم حس می کردم و با تمام قوا در تلاش بودم که نگاهم با نگاهش تلاقی نکند یقه لباسش را مرتب کردم اما وقتی خواستم خود را عقب بکشم او به یکباره گردنبندم را در دست گرفت و من بار دیگر در عکس العملی ناخواسته به سمتش کشیده شدم وقتی نگاهم به صورتش افتاد وحشتزده خودم را عقب کشیدم طوری که زنجیر گردنبند بین من و او کشیده شد حالت چهره اش درست مثل لحظه اولی بود که او را دیدم سفید و بی روح درست شبیه یک انسان در حال احتضار.
لبهای رنگ پریده او تکانی نامحسوس خورد و من احساس کردم که او دردمندانه زیرلب نالید:
ساقی.
بعد به سستی گردنبند را رها کرد و در زیر نگاه متعجب و وحشت زده من دستش را بالا آورد و با پشت انگشت اشاره اش آرام و شبیه نوازشی نرم،گونه چپم را لمس کرد از تماس دستش تمام موهای تنم سیخ شد و او انگار که ازنفس افتاده باشد آرام آرام خم شد و با چشم هایی نیمه باز و بی حرکت روی مبل قرار گرفت.
دستپاچه و آشفته حال لحظه ای در سکوت نگاهش کردم بعد بدون آنکه تصمیمی برای اینکار گرفته باشم با عجله به سمت لیوان آبی که روی میز پاتختی دیده بودم دویدم آن را برداشتم و بعد پایین مبل کنار پاهای او زانو زدم وقتی لیوان آب را به لب هایش نزدیک کردم نگاه مات و بی حرکتش به سمت من چرخید و روی صورتم ثابت ماند .
نگاهش برق عجیبی داشت دستم به لرزه افتاد نگاهم را از نگاهش بریدم و لیوان را به لب هایش رساندم او در سکوت و چون کودکی آرام لبهایش را از هم باز کرد و جرعه ای از آب نوشید بعد دستش را کمی بالا کشید و تکان داد و من لیوان آب را عقب کشیدم وقتی او چشم هایش را بست آرام از کنارش بلند شدم و لیوان آب را باردیگر روی میز پاتختی گذاشتم هنوز هم در تن ام احساس لرز می کردم مدالیوم طلایی مادر را در دست گرفتم و به نوشته حکاکی شده روی آن خیره شدم:
ساقی!چرا این اسم تا این حد او را دگرگون کرد؟آیا این نام دیگر مادرم بود!
با این فکر نگاهم به سمت پدربزرگ چرخید رنگ چهره اش برگشته بود و آرام و منظم نفس می کشید مدالیوم را روی سینه ام رها کردم و تصمیم گرفتم که آرام و بی سرو صدا از اتاق خارج شوم اما درست زمانی که از کنارش می گذشتم دستش را بالا گرفت وگفت:
کمکم کن بلند شم.
نگاهش کردم دوباره نگاهش متکبر و لحن کلامش مستبدانه شده بود سعی کردم حالات چند لحظه قبل او را به خاطر بیاورم شاید کمی دلم برایش بسوزد دستش را که به سمتم دراز شده بود گرفتم و او به کمک عصایش از جا بلند شد خواستم دستش را رها کنم که گفت:
دستم رو بگیر.باید منو تا داخل سالن همراهی کنی.
دستم بار دیگر به دور بازویش پیچیده شد و به همراه او در سکوتی سنگین از اتاق خارج شدیم. وقتی با هم وارد سالن شدیم عده ای از میهمانان آمده بودند در زیر ذره بین نگاه حُضار به همراه پدربزرگ به بالای سالن رفتیم و تا رسیدن به جایگاهی که گویا برای پدربزرگ آماده شده بود با عده ای از میهمانان خوش و بش کردیم نگاه همه مشتاقانه روی صورتم می چرخید و من هم جسورانه در نگاهشان زل می زدم و لبخندی آبکی تحویلشان می دادم .
مراسم معارفه که تمام شد به دستور پدربزرگ روی مبلی در کنارش جای گرفتم و در سکوتی یخ زده به آن جمعیت شیک پوش کنجکاو که گویا هنوز هم از نگاه کردن به من خسته نشده بودند چشم دوختم دقایقی بعد سامان را دیدم که با چهره ای خندان به سمتمان می آمد نفس راحتی کشیدم و از دور برایش لبخند زدم وقتی مقابلمان رسید ملتمسانه نگاهش کردم و او با اطمینان لبخندزد.بعد در حالی که دستش را به سمت من دراز می کرد رو به پدربزرگ کرد و گفت:
خوب دیگه پاپابزرگ جون.چپ چپ نگام نکن که با قصد قبلی اومدم این ملکه زیبا رو از بندت رها کنم.یه پنج شیش تا اژدها مژدهام سر راه نفله کردم اینه که دیگه جون بحث کردن ندارم.
از خدا خواسته دست سامان را گرفتم و به کمک او از جا بلند شدم سامان با تکان دادن دست با پذربزرگ بای بای کرد و من را به دنبال خودش کشاند چند قدمی که دور شدیم سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:
چی شده؟با هم جون جونی شدین.قضیه چیه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
جون جونی؟اگه منظورت از جون جونی خوبه.باید بگم بله ما با هم حون جونی هستیم فقط یک مشکل کوچیک هست اون هم اینه که هر بار ما همدیگه را می بینیم اون به حالت غش می افته و من آپاندیس نداشته ام عود می کنه.
_بازم حالت به هم خورد؟
_من نه اون.فکر کنم نسبت به من آلرژی داره.

سامان از حرفم به خنده افتاد و گفت:
راست میگی.بعضی از آدما کلا آلرژی زان.ببین مثلا اون دخترو می بینی اسمش شب بوئه.من به گل شب بو حساسیت دارم برای همین هر وقت اونو می بینم آب دماغم راه میفته.
از گوشه چشم نگاهی به سمت دختری که سامان اشاره می کرد انداختم و زیر لب خندیدم.
سامان دادمه داد:
یا مثلا اون دختره که بغل صهبا ایستاده می بینیش.دخترخاله صباست.موقع حرف زدن اون قدر هیش و فیش می کنه که مثلا هر کی به گربه آلرژی داشته باشه آنی بی برو برگرد اسهال خونی می گیره.
دخترک با ابروهایی بالا رفته و لبهایی غنچه شده پرافاده نگاهمان می کرد بنابراین لب به دندان گزیدم که در زیر نگاه خیره اش قهقهه نزنم.
صهبا با دیدنم لبخند زد و در حالی که به سمتمان می آمد با لحن هیجان زده ای گفت:
بیا رز می خوام با آتنا آشنات کنم.
دست صهبا را گرفتم و به همراه سامان هر سه پیش آتنا رفتیم سامان با دیدنش بلافاصله گفت:
هیش آتنا تویی.سلام.
صهبا در حالی که به سامان چشم غره می رفت رو به آتنا کرد و گفت:
اینم دخترعمه ما رز...
رز این آتناست.دخترخاله من.
آتنا با ناز دستش را جلو آورد و گفت:
خوشبختم.
من هم دستش را به گرمی فشردم:
من هم همینطور .
سامان سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:
تو به گربه حساسیت نداری؟
از حرفش به خنده افتادم اما به زور خودم را کنترل کردم صهبا رو به من کرد و گفت:
آتنا تازه دیشب از دبی برگشته.
سامان آرام زیر لب زمزمه کرد:
هیش!
آتنا لبخندی به لب زد و گفت:
من یک دوست دارم که در لس آنجلس زندگی می کنه برام دعوت نامه فرستاده قرار بود کریسمس امسال با اون و نامزد ژاپنی اش به لاس وگاس بریم اما متأسفانه سفر دبی ام طولانی شد.
سامان باز زیرلب زمزمه کرد:
فیش!
صهبا گفت:
رز اهل نیویورک.اما قراره یه شوهر ایرانی خوب واسش دست و پا کنیم و برای همیشه اونو پیش خودمون نگه داریم.
آتنا نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت:
واقعا؟!
به رویش لبخند زدم و او ادامه داد:
اگه من جای شما بودم هرگز مرتکب چنین اشتباهی نمی شدم.
بعد لبخندی به لب زد و گفت:
هیچ می دونی فرق بین باطری و مردا در چیه؟

سامان با لحن پرشیطنتی گفت:
حتما باطری تو جیب بغل جا میشه اما مردا متأسفانه نه.
آتنا چینی به پیشانی بلندش انداخت و گفت:
خیرجانم فرقشون در اینه که باطری حداقل یه قطب مثبت داره اما مردا هیچ چیز مثبتی ندارن.پس هرگز زندگی ات رو به خاطر تعهد داشتن به یک مرد تباه نکن.
صهبا پیروزمندانه خندید و سامان باز زیر لب غر زد:
هیش .
بعد در حالی که با اشاره دست ما را دعوت به نشستن می کرد روی صندلی نشست و رو به آتنا کرد و گفت:
به نظر من که زنا رو باید روزی سه وعده کتک زد اونم با تَرکه تَر.
صهبا روی صندلی نشست و گفت:
چیه سامان خان.باز کم آوردی؟
آتنا در حالی که یکی از پاهایش را روی دیگری می انداخت نگاه عاقل اندر سفیهی به سامان انداخت و گفت:
وای ...همه شون همینجوری ان به جای اینکه از مغزشون کار بکشن از مشتشون استفاده می کنن شرط می بندم اداره کل جهان ظرف ده سال آینده به دست زنها می افته.
سامان گفت:
هیچ می دونی باستان شناسا چطور اسکلت زنا رو از مال مردا تشخیص می دن ؟
آتنا بی اعتنا شانه ای بالا انداخت اما سامان بی توجه به حرکت او ادامه داد:
از روی استخوان فک شون.می دونی چرا؟چون اصولا استخوان فک خانم ها به خاطر فرمایش زیادی که می کنن سائیده میشه.
آتنا چشم هایش را زیر و رو کرد و گفت:
هیش.بی مزه.
بعد رو به صهبا کرد و گفت:
من می رم پیش آیدا اینا تو نمیای؟
این را که گفت ایستاد و آدامسی که پشت لباسش چسبیده بود بین باسن او و صندلی کش آمد در حالی که به سختی جلوی خنده خودم را گرفته بودم نگاهی به صورت سامان انداختم حدسم درست بود از چشم های سامان شیطنت می بارید با حرکت چشم و ابرو اشاره ای به پشت آتنا کرد و با بدجنسی لبخند زد.
چشمهای صهبا از دیدن آن منظره درشت شد اما درباره آنچه اتفاق افتاده بود به آتنا حرفی نزد با عجله از جا بلند شد و گفت:
چرا...چرا منم باهات میام.
بعد در حالی که با نگاهش برای سامان خط و نشان می کشید خطاب به من ادامه داد:
تو هم بیا رز.
آتنا دیگر منتظر نماند و زودتر از ما به سمتی که آیدا نشسته بود حرکت کرد و آدامسی که پشت لباسش چسبیده بود همین طور کش آمد تا اینکه عاقبت از وسط پاره شد و به صورت رشته ای دراز و باریک از پشت لباسش آویزان شد سامان از دیدن این صحنه قهقهه زد و آتنا همراه با نگاهی سرزنش بار با لحن غلیظ و کشداری گفت:
هیش .
سامان در زیر نگاه خشمناک صهبا شانه ای بالا انداخت و گفت:
جون داداش فقط خواستم کمکی کرده باشم آخه دخترخاله ات خیلی نچسبه.
صهبا دلخور و عصبی از او رو برگرداند و بعد در حالی که پاشنه هایش را محکمتر از معمول روی زمین می کوبید به آتنا پیوست.
نگاهی به صورت خندان سامان انداختم و گفتم:
تو بچه بدی هستی.
_ما مخلصیم.
میان خنده سرم را به نشانه تأسف تکان داد و برای پیوستن به جمع خانمها از او جدا شدم بازار پذیرایی داغ بود و من به یاد جشن شکرگذاری خودمان افتادم توران هندوانه ها را به شکل های زیبا برش داده بود و تزئین کرده بود چندین نوع مختلف شیرینی،آجیل و میوه نیز روی میزها دیده می شد بعد از اینکه در جمع دخترهای مجلس ساعتی درباره اختلافات فرهنگی و نوع سنت هایمان صحبت کردیم آیدا سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:
امشب شب تو بود رز همه تو نخ تو هستن.
خیره نگاهش کردم و گفتم:
یعنی چی؟
آیدا لبخندی زد:
یعنی اینکه حواسشون به توئه.
صهبا که سمت دیگرم ایستاده بود در تأیید حرف آیدا گفت:
راست میگه.مثلا علیرضا رو ببین.با اون یکی آیدین.همچین نگاه می کنه انگار آدم تا حالا به عمرش ندیده .

Signature
     
#36 | Posted: 31 Jul 2013 01:41 | Edited By: paridarya461
به جهتی که صهبا نگاه می کرد نگاهی انداختم و نگاهم در نگاه مرد جوانی که خیره به سمت ما می نگریست گره خورد صدای آیدا را شنیدم که گفت:
اون مو بلنده آیدینِ.خواننده است.اون یکی هم علیرضاست کارگردان وای چقدرم نگاه می کنه.
صهبا گفت:
همه شون دوستای نزدیک سهراب ان.
نگام به سمت سهراب چرخید او هم داشت نگاهم می کرد در زیر نگاه خیره من چیزی به دوستش گفت و او لبخند به لب سرش را مؤدبانه تکان داد.
حضور بی موقع آرش و سامان فرصتی برای پاسخ دادن به لبخندش برایم باقی نگذاشت سامان که دوربین فیلمبرداری دستش بود مقابلمان ایستاد و در حالی که ازچهره صهبا فیلم می گرفت با صدایی بم و تو دماغی گفت:
اینجا آفریقاست.این کره خری که می بینید...
صهبا حالتی تهاجمی به خودش گرفت وگفت:
سامان می زنم تو دهنتا.
سامان همینطور که فیلم می گرفت خودش را کمی عقب تر کشید و گفت:
آرام جانم آرام.
آرش قهقهه زد صهبا هم با دست به زیر دوربین زد و گفت:
لازم نکرده از من فیلم بگیری یابو.
سامان لبش را به دندان گزید و گفت:
وای چه اصطلاحات زشتی!من شخصا از طرف صهبا از جمع معذرت میخوام.
صهبا غرید:
سامان میری یا جیغ بکشم.
سامان دست آرش را گرفت و در حالی که او را به دنبال خودش می کشید گفت:
باشه توام.بی جنبه.جیغ می کشم!جیغ می کشم!
بعد رو به آرش ادامه داد:
بیا بریم اصلا خر ما از کره گی دُمش هوایی بود هی بهت می گم صهبا پَر و پاچه مون رو می جوئه تو میگی طوری نیست عوضش از آیدا کره خرتره .
آیدا میان خنده اعتراض کرد و سامان با حالتی نمایشی زیپ دهنش را کشید و به همراه آرش از مقابل ما دور شدند.
بعد از صرف شام با آیدا مشغول صحبت بودیم که صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند به سمتش که برگشتم خودم را در مقابل جمع دوستانش دیدم.
می بخشی رز.
لبخندی کنترل نشده به رویش زدم و او در حالی که به دو مرد جوان همراهش اشاره میکرد ادامه داد:
میخوام با دوستای من آشنا بشی.آیدین و علیرضا.
لبخندی کمرنگ به رویشان زدم و گفتم:
باعث خوشحالی منه.
آیدین اندامی ظریف و جثه ای کوچک داشت و موهای مواج و خرمایی رنگش را به سختی پشت سرش جمع کرده بود مشتاقانه و خندان نگاهش را در نگاهم دوخت و سلام کرد،اما علیرضا درست مثل دفعه قبل با احترام سرش را تکان داد و لبخند زد لبخندش گیرا و صمیمی به نظر می رسید و چشم های عسلی رنگش در زمینه پوست سبزه و نمکین اش برقی غریب و محزون داشت .
در همان نگاه اول پی به شوریدگی حالش بردم و آیدا کنارم از همیشه خجولتر و ساکت تر به نظر میرسید.
سهراب نیم نگاهی به چهره علیرضا انداخت و گفت:
علیرضا دلش می خواست از نزدیک با تو آشنا بشه .
نگاهم را در نگاه خیره سهراب دوختم و او با لحنی که به نظر ناراضی و آشفته می رسید ادامه داد:
اون میخواد بدونه که تو حاضری تو مجموعه کلیپی که قراره برای آهنگای آیدین بسازه بازی کنی؟
نگاه متعجب ام به سمت علیرضا چرخید:
من؟!
به جای او آیدین جواب داد:
بله اگه قبول کنین خوشحال می شیم.
نیم نگاهی به سمت سهراب انداختم چقدر کلافه به نظر می رسید با دیدن حالت روحی او لبخند نامطمئنی به لب زدم و در حالی که از گوشه چشم حرکات سهراب را می پائیدم پرسیدم:
چرا من؟
علیرضا با همان متانت و وقاری که در رفتارش دیده می شد سری تکان داد و گفت:
به خاطر چهره تون .
سهراب را دیدم که خشمگین و عصبی گوشه لبش را به دندان گزید و برای لحظه ای کوتاه پلک هایش را روی هم فشرد و من گیج و حواس پرت به علیرضا نگاه کردم.
_می دونین حالت چهره شما همون چیزیه که برای اینکار مدنظر من بود.
در حالی که تمام حواسم به رفتار سهراب بود با لحن نامطمئنی گفتم:
ولی من...
آیدین عجولانه و مشتاق میان حرفم دوید و گفت:
کار سختی نیست.به خصوص که نقش مقابلتون آشناست.مطمئنم از پس اش برمی یاین.اگه قبول کنین همین فردا باهاتون قرارداد می بندیم خوشبختانه تو این آلبوم اسپانسر لارژی داریم.
این را گفت و دستش را روی شانه علیرضا گذاشت نگاهی به چهره گرفته سهراب انداختم دست هایش را در جیب های شلوارش فشرده بود و جهتی دیگر را نگاه می کرد انگار که اصلا حواسش به ما نبود در زیر نگاه خیره و منتظر آن دو بلاتکلیف مانده بودم نمی توانستم تصمیم بگیرم از طرف دیگر رفتار عجیب سهراب گیجم کرده بود نمی توانستم دلیلی برای آن اخم و نارضایتی اش پیدا کنم آیا کاری کرده بودم که او ناراحت شده بود بی اختیار با لحن دلجویانه ای صدایش زدم:
سهراب!
سهراب نگاهم کرد اما نگاهش کلافه و ناآرام بود لحظه ای نگاهش کردم و گفتم:
چیزی شده؟
سهراب لبخندی عصبی به لب زد و انگشتانش را در لابه لای موهایش لغزاند:
نه.چطور مگه؟
_هیچی فقط حس کردم که...
در زیر نگاه خیره اش کلمات را گم کردم و جمله ام ناتمام ماند او سرش را تکان داد و گفت:
که چی؟
لبخند کمرنگی به لب زدم و شانه هایم را بالا کشیدم:
هیچی فراموش کن.
بعد مکث کوتاهی کردم و گفتم:
سهراب به نظر تو من باید این پیشنهاد را قبول کنم.
سهراب شانه هایش را بالا کشید و گفت:
بایدی در کار نیست رز.تو می تونی تصمیم بگیری.اختیار با خودته.
_میخوام نظر تو را بدونم.
سهراب دوباره شانه ای بالا انداخت و با همان لحن بی تفاوت تقریبا زیر لب زمزمه کرد:
من نظری ندارم .
از رفتارش و از جواب سربالایش کلافه شده بودم.حالت چهره اش و لحن خشک کلامش نارضایتی اش را فریاد می زد انگار اصلا دلش نمی خواست که من را جزئی از آن کار ببیند چرایش را نمی دانستم و این اصلا برایم قابل قبول نبود باز جمله صهبا در گوش هایم زنگ زد)از همه زنها متنفره.((با یادآوری این جمله با خودم فکر کردم))متنفره که باشه((بعد بدون ابنکه فرصت دیگری برای فکر کردن به خودم بدهم رو به علیرضا کردم و با لحن قاطعی گفتم:
قبول می کنم.
و سهراب باز گوشه لبش را به دندان گزید .

Signature
     
#37 | Posted: 31 Jul 2013 02:00 | Edited By: paridarya461
فصل سیزدهم
سامان با مراجعه به نيروي انتظامي کارهاي اقامت موقت ام را انجام داد و من به خاطر مسؤوليت کاري که پذيرفته بودم عاقبت چمدانم را به قصد ماندن گشودم.
صبح وقتي در اتاقم را باز کردم صداي افتادن شيئي روي زمين نگاهم را متوجه خود کرد يک ورقه کاغذ سفيد با يک شاخه گل رز زمين افتاده بود براي برداشتنشان خم شدم کاغذ سفيد از وسط تا شده بود وقتي بازش کردم از خواندن نوشته تايپ شده روي آن جا خوردم:
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کمي گيج شده بودم معناي دقيقش را نمي دانستم فقط حس مي کردم که بايد معناي خوبي داشته باشد غنچه رز را بوئيدم و بعد هر دوي آنها را در داخل قفسه کتابها گذاشتم.
کار سامان بود قبلا هم يکبار همين جمله را از زبانش شنيده بودم از تجسم شيطنت هايش لبخند زدم و تصميم گرفتم در اولين فرصت معناي کارش را از او بپرسم .
ساعت از ده گذشته بود که براي خوردن صبحانه پائين رفتم وسط پله ها بودم که صداي سامان را شنيدم:
بابا دِ بيا.ببين سليقه چه کرده.
و آرش با خنده جواب داد:
همه را ديوونه کرده!
حرف هايشان کنجکاوي ام را تحريک کرد پله هاي باقي مانده را با عجله پائين آمدم و با ديدن درخت کاج تزئين شده کنار پنجره،پائين پله ها به يکباره ايستادم.
صهبا با ديدنم شادمانه فرياد زد:
_کريسمس مبارک رز.
اين اولين عيدي بود که من نه پدر داشتم و نه مادر.دختر يتيمي بودم در يک سرزمين غريب و ناآشنا و درميان جماعتي که هنوز هم نتوانسته بودم به شکلي صميمانه و واقعي آنها را به خود بپذيرم.به يکباره دلم گرفت و اشک در خانه چشم هايم نشست اما وقتي سامان را با آن لبخند شاد و سرزنده ديدم دلم نيامد که به رويش لبخند نزنم هر چند با وجود تمام تلاشم براي پنهان نگاه داشتن احساست درونم را ببيند لبخند به لب در حالي که گوي آويزي را کنار گوشش تکان مي داد به سمت من آمد و گفت:
چطوره استاد؟
به رويش لبخند زدم :
فوق العاده است.
سامان گوي نقره اي را به دستم داد و گفت:
حالا کجا شو ديدي هنوز کلي از زنگوله،منگوله هاش مونده،بيا که حسابي دست تنهام..
صهبا و آرش پشت ميز رو به روي هم نشسته و مشغول بازي شطرنج بودند وقتي از کنارشان مي گذشتم صهبا دستي به نشانه سلام تکان داد و گفت:
شمام عيد باحالي دارينا!
آرش با حرکت اسبش مهره رخ صهبا را زد و صداي اعتراض او را بلند کرد من که از اعتراض بي جاي صهبا خنده ام گرفته بود آنها را تنها گذاشتم و کنار درخت کاج به سامان پيوستم .
سامان در حالي که گوي هاي نقره اي و طلايي را با فاصله به شاخه هاي درخت مي آويخت نيم نگاهي به سمت آنها انداخت و گقت:
_آخرش ديدنيه.هنوز گيس و گيس کشي هاش مونده.
لبخندي زدم و گوي نقره اي را که سامان به دستم داده بود به شاخه درخت آويختم سامان گوي ديگري به دستم داد و آرام کنار گوشم زمزمه کرد:
خوبي؟
بدون اينکه نگاهش کنم زير لب جواب دادم:
آره.
سامان باز با لحن نجواگونه اي پرسيد:
مطمئن؟
نگاهم را در نگاهش دوختم و همراه با لبخند محزوني گفتم:
من خوبم سامان چرا مي پرسي؟
سامان لحظه اي خيره نگاهم کرد و گفت:
چون اصلا دروغگوي خوبي نيستي.
با شنيدن حرفش بي اختيار آه کشيدم از ذهنم گذشت:
>>تو ديگه کي هستي؟<<
سامان از گوشه چشم نگاهي به من انداخت و همراه با لبخند پرشيطنتي گفت:
اوه من بچه تيزي هستم.
مکث کوتاهي کرد و پرسيد:
بابانوئل هنوز پشت در اتاقت چيزي نزاشته؟

لبخندي به لب زدم و گفتم:
چرا گذاشته.
سامان مشتاقانه نگاهم کرد:
واقعا! حالا چي گذاشته؟
همين طور که گوي هاي تزئيني را به شاخه اي درخت مي آويختم جواب دادم:
مي خواي بگي تو نمي دوني!
سامان خيره نگاهم کرد:
بايد مي دونستم؟!
_يعني تو واقعا نمي دوني؟
سامان شانه اي بالا انداخت و تقريبا باصداي بلندي گفت:
به جون آرش اگه بدونم.
آرش از پشت ميز جواب داد:
به جون خودت.
سامان به سمت او چرخيد و گفت:
چي به جون خودم؟
آرش جواب داد:
هر دروغي که داري به هم مي بافي.
سامان بار ديگر رو به من کرد و گفت:
چرت و پرت ميگه...خيلي خوب بابا به جان خودم اگه بدونم حالا مگه چي آورده؟
نگاه نامطمئنم را به صورتش دوختم جدي و مشتاق به نظر مي رسيد بنابراين زير لب جواب دادم:
يه شاخه رز قرمز با مقداري شعر.
سامان با لحن پرشيطنتي تکرار کرد:
يه شاخه رز قرمز با مقداري شعر؟؟!!اَو...چه بابانوئل جلفي حالا چي نوشته؟
_يعني تو نمي دوني.
سامان باز شانه هايش را بالا کشيد و شگفت زده نگاهم کرد:
اي بابا من از کجا بايد بدونم به جون آرش...
آرش بلافاصله جواب داد:
به جون خودت.
سامان با لحن کلافه اي پرسيد:
چي به جون خودم.
_همون چاخانايي که داري ميگي.از من مي شنوي رز،حرفاشو بشنو و باور نکن يه روده راست تو شکمش نيست خصوصا زمانيکه از جون ديگران مايه بزاره.
سامان ابرويي بالا کشيد:
اِ...اينجوريه؟بسيار خوب يادت باشه خودت خواستي.
بعد رو به صهبا کرد و گفت:
صهبا جان، وقتي شما داشتي با رز حرف مي زدي اون يکي از پياده هاتو کش رفت.
صهبا بدبينانه چشم هايش را تنگ کرد و گفت:
راست ميگه آرش؟
آرش عاجزانه به دست و پا افتاد:
نه به جان صهبا.
صهبا برسرش غريد:
به جون خودت.فکر کردي من خرم.
سامان در حالي که لبخندي پرشيطنت به لب داشت ميان حرفش دويد و گفت:
دور از جون...دور از جون .
اما صهبا همچنان غر مي زد:
پس بگو چي شد که يهو بي هوا رُخمو زدي کور خوندي آرش خان ازحلقومت مي کشم بيرون ياا...رَدش کن بياد.
آن دو هنوز بر سر مهره هايشان با هم چانه مي زدند که سامان رو به من کرد و گفت:
خوب مي گفتي .گفتي شعرش عشقولانه است.
سري تکان دادم و گفتم:
من چيزي نگفتم.
_نگفتي؟!خوب پس لابد من خودم حدس زدم.مي دوني قطعا بني آدم اعضاي يکديگرند يا توانا بود هر که دانا بود که نبوده بوده؟
سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:
نه اين نبود.همون شعريه که تو اون روز خونديش.دل مي رود زدستم،صاحبدلان خدا را.
سامان هيجانزده نگاهم کرد و گفت:
اي هوار تو سرم.اينو نوشته.اينکه خیلی عاشقونه است.
لبخندي زدم و گفتم:
شوخي نکن سامان.تو نوشتي.
_من؟!نه بابا به جون آرش اگه من نوشته باشم.اما...اما مي تونم حدس بزنم که کي اونو نوشته.
_خوب کي نوشته؟
سامان دستي به موهايش کشيد و گفت:
رحيم نجّار.آره کار خود پدر سوخته اَشِ.
با لحن گيجي پرسيدم:
رحيم چي؟
_رحيم نجّار ديگه...اما نه صبر کن ببينم گفتي گل اش رز بود؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم سامان هم با ژستي متفکرانه دستي به موهايش کشيد و ادامه داد:
پس با اين حساب کار اون نمي تونه باشه گل مورد علاقه اون محبوبه شب بود .
من که متوجه منظورش نمي شدم فقط گيج و سردرگم نگاهش کردم اما او چند بار سرش را تکان داد و گفت:
هر کي هست داره سبک کار اونو تقليد مي کنه.
بعد لبخندي به لب زد و گفت:
نگران نباش پيداش مي کنم برات.
سرش را به سرم نزديک کرد و با لحن پرشيطنتي ادامه داد:
گفته بودم تو اين خونه همه ريز و درشت قصد ازدواج دارن.نگفته بودم.
باحالتي درمانده نگاهش کردم و او لبخند به لب به کارش مشغول شد.آخرين گوي نقره اي را به درخت آويخت سرش را از روي رضايت تکان داد و در حاليکه عقب عقب مي رفت گفت:
بزار ببينم چطور شده.بَه بَه.دستم طلا.بزار بزنم به تخته سليقه که نيست لامصب.
بعد همون طور که عقب عقب مي رفت روي ميز صفحه شطرنجي که صهبا و آرش مشغول بازي بودن نشست و تمام مهره ها را به هم ريخت.وقتي چشم هاي گشاد شده از شدت عصبانيت صهبا را ديد لبخندي به لب زد و گفت:
ميگم اين صهبا خانم مام خوشگله ها لامصب چشماشو ببين هر کدوم اندازه يه نعلبکي.از چشم گاوم درشتره ماشاءِا...بزار بزنم به تخته.
صهبا از لاي دندان هايش غريد:
گراز وحشي.
سامان با لحن گله مندي ناليد:
اي بابا بازم صد رحمت به زُمبه و رِکس و بوشفِک و پاکوتاهي هنا دختر در مزرعه و هاپوکومار خونه مادربزرگه.ميبيني ساقي جون اگه دستتو تا آرنجم تو عسل کني و بذاري دهنش بازم گازت مي گيره.
صهبا با کوسن مخملي ضربه اي بر سر سامان کوبيد و گفت:
از تي تي ام گم بو بچه پررو.
سامان دست هايش را براي دفاع بالاي سرش گرفت و گفت:
چي چي ؟!آرش اين چي گفت؟به زبون ميخي حرف مي زنه؟!
آرش جواب داد:
زبون ميخي نيست يه دايالوگ از نمايشنامه شونه اگه بخوام به زبون سگ و گربه اي شما دو تا ترجمه اش کنم ميشه پيشته بچه پرررو!
به شنيدن اين حرف سامان از روي ميز بلند شد و گفت:
خوب اينو زودتر مي گفتي گُلُم.ديگه چرا مي زني.
بعد با ديدن صفحه شطرنج لُپ اش را چنگ انداخت و گفت:
اي واي خاک عالم.من اون وقت تا حالا رو اين نشسته بودم ببخشين تو روخدا.اصلا متوجه نشدم .
آرش به پشتي مبل تکيه داد و در حالي که يکي از پاهايش را روي ديگري مي انداخت گفت:
از بس که پوست پائين تنت کلفته داداش من.
صهبا با بدجنسي جواب داد:
پوست؟!بگو چرم گاو.بگو فَلس کروکوديل.
_خيلي خوب بابا چه شلوغش کردين شما دو تا.اگه يکي ندونه فکر مي کنه گري کاسپاف داشته با يارانه مسابقه مي داده.
صهبا از شنيدن اين حرف به خنده افتاد و زير لب تکرار کرد:
يارانه.
سامان چيني به پيشاني انداخت و گفت:
نه پس کامپيوتر! اين همه تو تلويزيون اعلام مي کنه فارسي را پاس بداريد،فارسي را پاس بداريد واسه دل خودش که نمي گه.واسه من و شما مي گه اکه من و شما که تحصيل کرده هاي اين مملکتيم رعايت نکنيم پس ديگه از کي توقع هست.يارو بازيگره مي ياد پشت تلويزيون ميگه:من تو بچگي ام اکتيو بودم.خوب اکتيو بودي و قانقاريا.چرا به زبون خودت حرف نمي زني؟
آرش ميان خنده گفت:
ببخشيد استاد.اون وقت درستش چيه؟
سامان سينه اي صاف کرد و گفت:
خوب بگه من تو بچگي شيطون بودم.حالا اگه ديد خيلي بيشتر از شيطون اکتيو بوده خوب بگه من تو بچگي ظلم بودم تُغس بودم،تخم جن بودم نگه اکتيو بودم اين ها همه ظلم در حق فرهنگ و ادب مملکت ما.
صهبا گفت:
استاد شما خودتم ميگي اکتيو.
سامان انگشتش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:
اولا که شما خفه خوني.ثانيا مثل اينکه شما اصلا حاليتان نيست که من استادم شما دانشجو سطح سواد من بسي بالاتر از سطح سواد شماست.بالاخره بايد بين بنده و شما جقله هاي کم سواد فرقي باشد يا نه .

Signature
     
#38 | Posted: 31 Jul 2013 09:20 | Edited By: paridarya461
آرش انگشتانش را بالا گرفت و گفت:
جسارت بنده را ببخشاييد استاد.اما شما فکر نمي کنيد که واژه ثانيا در فرهنگ و ادب فارسي جايگاهي نداشته باشد جسارتا درست تر آن است که به جاي آن بگوييم دوما.
سامان نگاهي روي صفحه ساعتش انداخت و گفت:
آخ عزيزانم عذر بنده را پذيرا باشيد گويا تايم کلاس اين هفته مان به سر آمده شما را به خير و ما را به سلامت . تا ديدار بعد و برنامه بعد همه شما را به خداي بزرگ مي سپارم خداوند يار و نگهدارتان.
صداي آيدا نگاهمان را به آستانه در کشاند:
اِ...شما که هنوز حاضر نشدين.
صهبا از جا بلند شد و گفت:
الان آماده ميشيم.منتظر بوديم رز از خواب بيدار شه.حالا همه بچه ها اومدن؟
آيدا سري تکان داد و گفت:
آره بابا سهراب نيم ساعت پيش زنگ زد.اِ بجنبين ديگه هنوز ايستادن.
صهبا در حالي که به سمت در خروجي مي رفت جواب داد:
خيلي خوب بابا،من مي رم خونه لباس بپوشم تو هم زودتر آماده شو رز ، امروز فيلمبرداري داريم.
بعد از رفتن صهبا من هم به اتاقم رفتم و بعد از اينکه همه آماده شديم براي شروع کار به گروه فيلمبرداري پيوستم.با وجود استرسي که داشتم کار با بچه هاي گروه برايم جالب و هيجان انگيز بود آيدين صداي گرم و دلنشيني داشت و من براي بيشتر آشنا شدن با حس و حال کار يک نسخه کامل از آهنگ هايش را همراه خود به خانه آوردم و ضبط صوت را روشن کردم .هدفون را روي گوش هايم گذاشتم و روي تخت دراز کشيدم.
اولين ترانه،آهنگ محزون و زيبايي بود که قسمتي از آن مي بايست در سالن فرودگاه فيلمبرداري مي شد چشم هايم را بسته بودم و من هم به همراه صداي آيدين کلمات را زير لب زمزمه مي کردم:
دستامون اگر که دوره دلامون که دور نميشه ، دل من جز با دل تو با دلي که جور نمي شه ، تو مي خواي مرمر قلبت آب شه با گرماي عشقم ، دلت از سنگ عزيزم سنگي که صبور نميشه
فاصله ها،فاصله ها اونو به من برسونين ، فاصله ها،فاصله ها درد منو نمي دونين ، بردن اسم تو از ياد کاريه که خيلي سخته ، دل تو نقش يه قلب که تو آغوش درختِ ، تو دلم هميشه جاتِ هميشه دلم باهاتِ ، تو دلم هميشه جاتِ هميشه دلم باهاتِ ، ياد من هر جا که باشي مثل سايه خواب پاتِ
آهنگ که تمام شد گوشي را از روي گوشم برداشتم و به پهلو غلتيدم از پشت در اتاق صدايي شنيدم بلند شدم و لب تخت نشستم کمي دقيقتر شدم و صداي گام هايي را که در حال دور شدن بود تشخيص دادم نگاهم بي اختياربه سمت شاخه رز و کاغذ شعري افتاد که داخل قفسه کتاب ها بود لبخندي به لب زدم و زير لب زمزمه کردم:
خوب سامان...مچتو گرفتم.
با اين فکر هيجانزده به سمت در دويدم به محض اينکه در را گشودم يک برگه تا شده به همراه يک شاخه گل رز مقابل پاهايم روي زمين افتاد به خاطر حدس درستم پيروزمندانه لبخند زدم اما همين که نگاهم را بالا گرفتم و به جهت صدا چرخاندم لبخند از روي لب هايم پرکشيد کمي دورتر از من،سهراب روي اولين پله ايستاده بود و خيره نگاهم مي کرد به شدت غافلگير شده بودم انتظار ديدن او را نداشتم لب هايم تکان خورد و بي اراده زير لب زمزمه کردم :
تويي؟!
سهراب دستپاچه به نظر مي رسيد دستي به موهايش کشيد و گفت:
مثل اينکه بد موقع مزاحم شدم مي بخشي.
کمی دست و پایم را گم کرده بودم با عجله سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
نه.نه اصلا این طور نیست.
سهراب لحظه ای در سکوت نگاهم کرد بعد گامی به سمت من برداشت و گفت:
پس می تونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟

دستپاچه تر از قبل جواب دادم:
اوه،بله البته بیا تو خواهش می کنم.
لبخندی کنترل نشده به رویش زدم و خودم را از آستانه در کنار کشیدم سهراب تقریبا به یک قدمی ام رسیده بود که بار دیگر چشمم به برگه کاغذ و شاخه گل روی زمین افتاد نگاه سریعی به صورت سهراب انداختم و بعد برای برداشتن آنها از روی زمین خم شدم اما دست سهراب زودتر از دست من به آنها رسید هر دو تقریبا هم زمان با هم برای برداشتن آنها از روی زمین خم شده بودیم نگاهم را بالا کشیدم و به روی نگاه خندان سهراب لبخندی شرم آلود زدم هر دو ایستادیم و او در حالی که آنها را به دست من می داد لبخند شوخی به لب زد و گفت:
حتما هدیه بابانوئله.
برای لحظاتی کوتاه نگاه نامطمئنم را درچشم های گیرایش دوختم.سهراب یا سامان؟گیج شده بودم آنها را از دستش گرفتم و بالحنی نجواگونه زیر لب تشکر کردم سهراب قدم به داخل اتاق گذاشت و من در را پشت سرش بستم هنوز پشت به در ایستاده بودم که سهراب به سمت من چرخید و گفت:
خواب بودی؟
در حالی که به سمت تخت می رفتم سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
نه.نواری را که علیرضا داده بود گوش می کردم...چرا نمی شینی؟
لب تخت نشستم و نگاه منتظرم را روی قامت موزون او انداختم.سهراب به لبه میز کنار پنجره تکیه داد و گفت:
خیلی مزاحمت نمی شم فقط اومده بودم که بگم...
مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به زیر انداخت بعد بار دیگر به حرف آمد و گفت:
امروز کارت عالی بود.
نگاه متعجبم به سمت چشم هایش کشیده شد حرفی برای گفتن به ذهنم نرسید در سکوتی معنادار فقط شگفت زده و نامطمئن نگاهش کردم در تمام طول آن روز حتی برای لحظه ای کوتاه روی خوش نشان نداده بود کوچکترین تلاشی برای برقراری ارتباط نکرده بود و به غیر از جواب سلام سرد و منجمد کننده ای که به من تحویل داده بود حتی کلمه ای که مخاطبش من باشم از گلویش خارج نشده بود.حالاروبه رویم ایستاده بود و می گفت کارم عالی بوده.و این چیزی نبود که باورش برای من آسان باشد گیج شده بودم و او این حالت را به روشنی از نگاهم خواند اما با وجود تمام دقتش با جمله ای ناشیانه کار را خرابتر کرد:
دلیلی نداره که در این رابطه به تو دروغ بگم.
با لحن شگفت زده ای گفتم:
من گفتم تو این کار را می کنی؟
سهراب با لحن شتاب آلود و آشفته ای گفت:
به زبون نه اما با نگاه آره.
خوب تشخیص داده بود بنابراین حرفی برای گفتن نداشتم فقط زیر لب زمزمه کردم:
اوه...
باز برای لحظاتی سکوت بینمان را پر کرد من حرفی برای گفتن نداشتم و به نظر می رسید او به دنبال جمله مناسبی می گشت عاقبت گویا جمله مناسب اش را یافت نفس عمیقی کشید و گفت:
فکر می کنی لازمه که بهت ثابت کنم؟
این جمله را یک بار دیگه هم گفته بود.آن روز،روی پله ها.و من بدون اینکه متوجه باشم باز زیر لب زمزمه کردم:
اوه.
او با حالتی کلافه دست هایش را مقابل سینه در هم قلاب کرد و گفت:
فقط همین...اوه؟!
جمله اش من را به خود آورد با این وجود من هم با تمام تلاشم برای سر هم کردن یک جمله مناسب به همان جمله تکراری دفعه قبل قناعت کردم:
شاید لازمتر باشه که به خودت ثابت کنی.
سهراب کلافه تر از قبل با صدای بلندی نفس اش را بیرون داد و به شکلی قهر آلود جهت نگاهش را به سمت پنجره تغییر داد.شدیدا احساس بلاتکلیفی می کردم.آیا باید حرف دیگری می زدم گوشه لبم را به دندان گزدیم و نگاهم را به روی آنچه در میان دست هایم داشتم گره زدم اما طولی نکشید که صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند لحنش به شدت معترض به نظر می رسید
دوست ندارم هر بار برای باورکردن حرفام بهت التماس کنم.
از حرفش و از لحن معترض و متکبر کلامش جاخوردم سرپا ایستادم و گفتم:
چرا فکر می کنی که مجبوری این کار را بکنی؟

دلگیرانه از او رو برگرداندم و در حالی که به سمت میز آرایش می رفتم ادامه دادم:
فکر نمی کنی که بهتر باشه با خودت روراست تر باشی مثل اینکه تو خودت هم نمی دونی واقعا چی می خوای؟
به محض اینکه جمله ام تمام شد او در حرکتی سریع و نیرومند از پشت سرآستین لباسم را چنگ زد و من را به سمت خودش کشید حرکتش به قدری غافلگیرم کرد که بدون هیچ مقاومتی به سمتش چرخیدم و درست رو دررویش قرار گرفتم آن قدر نزدیک و کنترل شده که نفس کشیدن فراموشم شد.
او جمله اش را خیلی سریع و با خشمی کنترل شده بر زبان جاری ساخت:
خوب می دونم که واقعا چی می خوام رز.
اما در آن لحظه ذهن من به قدری از هم پاشیده بود که زبانش بیگانه به نظرم رسید در آن لحظه از زبان فارسی حتی کلمه ای در خاطرم نمانده بود نفس تندش به صورتم خورد و من احساس کردم که باید برای رهایی از آن آغوش خشن اقدامی بکنم با فشار هر دو دست او را به عقب راندم و با عجله به سمت آینه چرخیدم دستم را به لبه میز گرفتم و گفتم:
لطفا منو تنها بزار.
او لحظه ای ساکت و بی حرکت سرجایش ایستاد به نظر می رسید نمی تواند تصمیم درستی بگیرد اما عاقبت به سستی از جا کنده شد و با گفتن کلمه>>متأسفم<<
از اتاق بیرون رفت به محض اینکه در را پشت سرش به هم زد دستم را روی سینه ام گذاشتم و نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم قلبم به تندی قلب یک گنجشک هراسیده می تپید و زانو های سست و بی حالم از درون می لرزیدند نگاهم روی تصویر خودم در آینه ثابت ماند از ذهنم گذشت
خودم را به تخت رساندم و آرام لب آن نشستم هنوز ذهنم در هم ریخته و متشنج بود نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم سعی کردم آخرین جمله ای را که به او گفته بودم به خاطر بیاورم
>>مثل اینکه تو خودت هم نمی دونی واقعا چی می خوای؟<<
و بعد جمله او
>>خوب می دونم که واقعا چی می خوام رز<<
حالت نگاهش را در آن لحظه با جمله اش تلفیق کردم و بعد بدون آنکه بدانم چرا باز از درون ارزیدم به یکباره به یاد کاغذ و شاخه گلی که در میان انگشتانم بود افتادم و با شوقی متفاوت که برای خودم هم عجیب می نمود لای برگه را گشودم:
عشق تو به تار و پود جانم بسته است ، بی روی تو درهای جهانم بسته است ، از دسـت تو خواهم که برآرم فریـاد ، در پیـش نـگاه تو زبانـم بسـته اسـت
ضربان قلبم بار دیگر اوج گرفت و حرارتی رخوتناک و متفاوت را در وجود ملتهبم گستراند اتفاقی افتاده بود.اما کی؟چطور خودم متوجه اش نشده بودم سرم را آرام روی تخت گذاشتم و شاخه رز را به سمت صورتم بردم چشم هایم را بستم و عطرش را مشتاقانه به سینه کشیدم حالا دیگر شک داشتم که او از همه زنها متنفر باشد.
ساعتی بعد وقتی به طبقه پائین برگشتم همه دور هم جمع بودند نگاهم بی اختیار به سمت سهراب پرکشید کمی دورتر از جمع روی مبلی نشسته بود و مجله ای را که روی زانوهایش بود ورق می زد.سلام کردم و جواب سلامم را مثل همیشه گرم و پرمهر تحویل گرفتم .
زن دایی سمیرا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت فنجان چای اش را به دستم داد و گفت:
برو بشین عزیزم من برای خودم یکی دیگه می ریزم.
لبخندی به لب زدم و از او تشکر کردم دایی کاوه که مشغول پوست گرفتن سیبی بود سرش را بالا گرفت و گفت:
_چرا ایستادی دایی جان.بگیر بشین.
_ چشم دایی جان .

Signature
     
#39 | Posted: 31 Jul 2013 09:42 | Edited By: paridarya461
آنها حلقه وار به دور هم جمع شده بودند و در بینشان صندلی خالی پیدا نمی شد به ناچار برای دست و پا کردن جایی برای نشستن.نگاهم را در سالن چرخاندم سر که برگرداندم نگاهم در نگاه مستقیم سهراب گره خورد در معده ام احساس ضعف کردم و با هر دو دست فنجان چای ام را محکم گرفتم او کمی در جایش جابه جا شد و در حالی که به مبل کناری اش اشاره می کرد گفت:
بیا بشین رز.
سرم را به زیر انداختم و در سکوت مطیعانه روی مبلی که اشاره کرده بود نشستم او هم بار دیگر به ورق زدن مجله اش مشغول شد زن دایی سمیرا بافنجان چای به سالن برگشت و در حالی که کنار زن دایی نسرین می نشست گفت:
رز عزیزم چرا اون عقب نشستی.چرا نیومدی پیش بقیه؟
لبخندی به رویش زدم و گفتم:
شما راحت باشید زن دایی جان من همین جا راحتم.
سامان صدا زد:
می گم ساقی جون،جون داداش اگه ناراحتی بشینم پاشی.
صهبا غر زد:
باشه نمکدون.شعر تو بگو .پنج ساعتِ داری فکر می کنی.اینم شد مشاعره.تو همه چیز تقلب می کنه.
سامان دستش را بالا گرفت و گفت:
خیلی خوب بابا.آخرش دال بود؟الان میگم.صبرکن...آها.
از گوشه چشم نگاهی به سمت من انداخت و با لحن پرشیطنت و معناداری گفت:
دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کیف کردی شعر و.شعر روزه.جون داداش،جون میده واسه گول مالی کردن سر دخترا.
از زیر چشم نگاهی به سمت سهراب انداختم تا شاید عکس العملی از او ببینم اما او کاملا بی توجه به نظر می رسید نوبت دایی کاوه بود سری تکان داد و گفت:
الف بود؟...می گه که:الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
صهبا بلافاصله گفت:
منم میم؟...میم ! آها.مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
سامان انگشت شست و اشاره اش را گاز گرفت و گفت:
استغفرا...همون که یارو گفت خدایا یعنی توبه!خدایا من با اینا نیستما.من از اون آبا که اینا می خان نمی خورما. مال من از اینا سو است.فقطh2o.آب مقطرِآب مقطر.
آرش میان خنده گفت:
مسخره بازی در نیارسامان. مامان نوبت شماست.
زن دایی نسرین چینی به پیشانی انداخت و گفت:
این سامان که نمیزاره آخرش چی بود؟
صهبا جواب داد:
مجلس ندارد آبی...ی مامان جان.
زن دایی سرش را تکان داد و گفت:
خیلی خوب چند لحظه...
سامان انگشتش را روی میز فشار داد و گفت:
زینگ.من بگم.
زن دایی نسرین هول شد و گفت:
اِ سامان هولم نکن الان می گم.می گه که:یــاد بــاد آنکــه سـر کوی تـوام مـنزل بـود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بـود
آرش سری تکان داد و گفت:
در آرزوی بوس و کنارت مُردم وز حسرت لعل آب دارت مردم قصه نکـنم دراز کـوتاه کـنم بازآ کـز انتظارت مردم
سامان لپ اش را چنگ انداخت و گفت:
خاک بر سرم.یعنی آرش هوار تو سرت.با این شعرخوندنت اصلا اینجا امنیت نداره اول خوردن،حالام استغفرا...من پاشم برم تا این وسط بلایی سرم نیومده منِ زبون بسته رو چه به مشاعره با این قوم همه فن حریف.
همه از حرف های سامان می خندیدند آرش بار دیگر دست سامان را کشید و گفت:
چه جونوریه این خدا! بشین لوس نکن خودتو.
سامان جیغ زد و خودش را عقب کشید:
به من دست نزن پررو...بی شرف...بی وجدان...گرگ صفت.
زن دایی سمیرا میان خنده گفت:
نوبت منه؟آخرش چی بود اصلا؟
سامان بار دیگر سر جایش نشست و گفت:
میم بود مامان جان میم بود.
زن دایی سمیرا سرش را تکان داد و گفت:
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید...دال
دايي کامران روزنامه اش را روي زانوهايش گذاشت و گفت:
دال؟...دال.در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
سامان سرش را تکان داد و گفت:
بَه بَه...دَمت گرم عشقي.چقدر اعضاي اين خانواده عشق به سَرن خدا.بخون آيدا جون بخون نوبت شماست.
آيدا لب هايش را با زبان خيس کرد و گفت:
با عين؟...عين!...واي عين سخته.عين.واي يکي کمک کنه.
سهراب همين طور که مجله زير دستش را ورق مي زد نفس عميقي کشيد و گفت:
عشق تو به تار و پود جانم بسته است بي روي تو درهاي جهانم بسته است از دست تو خواهم که برآرم فرياد در پيش نگاه تو زبانم بسته است
به شنيدن شعرش قلبم مشتاقانه به تپش افتاد و حرارتي نرم در رگ هايم دويد از زير چشم نگاهش کردم اما نگاه او باز پايين بود
سامان با شيطنت نگاهمان کرد و گفت:
بَه بَه.حضرت عشق بفرما داخل گود.
بعد رو به جمع کرد و ادامه داد:
بفرما اينقدر عشق، عشق کردين که بچه مثبتمون هم جوگير شد.اصلا تو کي با خودت آشتي کردي که ما متوجه نشديم خان داداش.

سهراب عاقبت مجله را بست و در حالي که آن را روي ميز مي گذاشت جواب داد:
شاعر مي گه کم گوي و گزيده گوي چون دُر.
سامان با شيطنت خنديد و گفت:
آره؟!
سهراب لبخندي به لب زد و سرش را تکان داد آيدا سينه اي صاف کرد و گفت:
آخرش ت بود ديگه.توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پير بُرنا بود...دال.سامان بگو
سامان نگاهش کرد و گفت:
مگه نوبت منِ؟
صهبا با لحن معترضي گفت:
زود باش بگو وگرنه سوختي.
سامان سرش را تکان داد و گفت:
تو خفه خوني.الان مي گم.شاعر مي فرمايد:دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به ميخانه زدند
صهبا پيروزمندانه لبخند زد:
سوختي.
سامان جواب داد:
تو غِلَط کردي.
صهبا حاضر جواب و آماده گفت:
اولا ميخانه نيست و پيمانه است.دوما خودت غِلَط کردي.
سامان جواب داد:
اِ.اون وقت تا حالا که خودتون قَدح.قَدح مي خورد يهو پشت بندش هر غلطي دلتون مي خواست مي کردين حالا چطور شد به ما که رسيد ميخانه شد پيمانه.
آرش ميان خنده گفت:
اين دفعه رو حق با صهباست.ميخانه نيست سامان جان پيمانه است متأسفم تو سوختي.
سامان دستي به موهايش کشيد و گفت:
باشه باشه.خوب پس:دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند کچلي را بگرفتند و سرش شانه زدند
آيدا از خنده ريسه رفت و صهبا ميان خنده سرش را به نشانه منفي تکان داد.
_خوب زهر عقرب سياه تو جونتون.ساديسم دارين شماها.درست بود ديگه.
همه زير لب مي خنديدند سامان نااميدانه پرسيد:
نه؟!خوب پس:دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند باز دوباره کچلي را بگرفتند و سرش را فر شش ماهه زدند
آرش با صداي بلند قهقهه زد حتي سهراب هم خنديد.
_خوب نه و حصبه از نوع لاعلاجش.نه و نقرص حاد.حالا حتما بايد از اون شعرا باشد.

صهبا ميان خنده گفت:
بيخود حرص نخور سامان خان تو ديگه سوختي رفت پي کارش.
_کور خوندي.پس اينو داشته باش:دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند تُپلي را بگرفتند کَفَل اش ماله زدند
باز همه از خنده غش کردند و سامان زير لب غريد:
خوب نه و درد اثني عشر،تب برفکي،اِم اِس،اِس اِم، آلزايمر.اصلا گره کور بيفته تو روده هاتون اين قدر منو حرص ندين.اما اگه فکر کردين که من کم مي يارم کور خوندين:دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند رفتم در و باز کردم ديدم کسي نيست
همه هنوز مي خنديدند که سامان با صداي بلندي فرياد زد:
کريسمس مبارک پاپابزرگ .
نگاهم به سمت پدربزرگ چرخيد که به روي صندلي چرخ دارش نشسته بود و توران او را به جلو هل مي داد همه با ديدنش سلام کردند و حلقه مشاعره از هم پاشيده شد در آن همهمه و شلوغي صداي سهراب را شنيدم که گفت:
_هنوز نظرت در مورد اون عوض نشده؟

نگاهش کردم و او بدون اينکه نگاهم کند ادامه داد:
اگه به آدما فرصت نزديک شدن بدي خيلي از مشکلات خود به خود برطرف ميشه.
دست هايش را روي دسته هاي مبل فشرد و در حاليکه از جايش بلند مي شد همراه با لبخند کمرنگي تقريبا زير لب زمزمه کرد:
اون امشب تو رو غافلگير مي کند.
نگاه متعجبم روی جاي خالي او ثابت ماند و از ذهنم گذشت:
>>غافلگيرم مي کنه؟اين دقيقا همون کاريه که تو امشب انجام دادي.<<
در زير نگاه خيره من سامان به يکباره خودش را روي مبل رها کرد:
خوبي؟
به خاطر حضور ناگهاني اش به شکل خنده آوري از جا پريدم طوري که فنجان چاي نيم خورده ام داخل بشقاب برگشت سامان به خنده افتاد و گفت:
ببخشيد...ببخشيد.جان سميرا نمي خواستم بترسونمت
لبخندي به رويش زدم و گفتم:
اشکالي نداره.من حواسم نبود.
سامان لبخند معناداري به لب زد و پرسيد:
به چي فکر مي کردي؟
شانه اي بالا انداختم و گفتم:
چيز خاصي نبود.
سامان با شيطنت پرسيد:
چيزخاصي نبود؟واقعا؟!
به رويش لبخند زدم و او ادامه داد:
حتي به فرستنده يه شاخه رز قرمز و مقداري شعر.
از حرفش به خنده افتادم و او با همان لحن پرشيطنت زير لب ناليد:
آخي...مرد بيچاره.ببين رو درخت باغ کي قلب تيرخورده کشيده.گناه داره حيووني حداقل يه ذره بهش فکر کن يه کوچولو.
لبخند به لب سرم را تکان دادم و گفتم:
باشه سعي خودم را مي کنم.
سامان سرش را تکان داد و گفت:
خوبه حالا به هم بگو سهراب چي بهت گفت که اين طور فکري شدي؟
از سوالش جا خوردم در دلم ناليدم:
>>بازم؟!چطور ممکنه اين قدر راحت درون منو ببيني.چطور مي توني اين قدر دقيق باشي؟<<
سامان ساعد دستش را روي دسته مبل گذاشت و خودش را به سمت من کشاند در نگاهش يک برق تازه بود برقي که با شيطنت هاي هميشگي اش متفاوت بود.
خيره در چشم هايم نگريست و گفت:
_خيلي بهش فکر نکن رز.گفتم که من بچه تيزي ام .
در زير نگاه خيره اش لبخندي عصبي به لب زدم خواستم حرفي بزنم اما صداي شاد و پرهيجان زن دايي سميرا اين اجازه را به من نداد:
خوب فکر مي کنم ديگه وقتش رسيده باشه.
نگاهم را که چرخاندم او را ديدم که با يک کيک تولد در دستش وسط سالن ايستاده بود صداي سامان را شنيدم که گفت:
غافلگير شدي.مگه نه؟
و بعد همگي با هم خواندند:تَ_وَ_لُدت_مُـ _با_رک.
صهبا هيجانزده به گردنم آويخت و گونه اش را به گونه ام چسباند.نگاه من باز بي اختيار به سمت سهراب کشيده شد آنجا پشت اُپن آشپزخانه ايستاده بود و خيره نگاهم مي کرد از ذهنم گذشت:
>>اينِ اون چيزي که قراره غافلگيرم کنه؟<<
صهبا هيجانزده پرسيد:
انتظارشو نداشتي مگه نه.
و من در اوج حواس پرتي به رويش لبخند زدم و گفتم:
شما من را غافلگير کرديد.
زن دايي سميرا کيک را روي ميز وسط سالن گذاشت وقتي دايي کامران به سمت من آمد از جايم بلند شدم او هم لبخند به لب دستش را به دور شانه ام انداخت:
بيا اينجا دختر گل ام قطعا تو بهترين هديه اي هستي که خداوند تو يه همچين شبي به پدر و مادرت هديه کنه.
حرفش اشک را مهمان چشم هايم کرد لبخند محزوني به لب زدم و آرام سرم را به شانه اش تکيه دادم او هم با ملايمت بازويم را فشرد.اما آنچه که آن شب بيشتر از همه غافلگيرم کرد هماني بود که سهراب از قبل وعده اش را داده بود.پدربزرگ!
او حقيقتا غافلگيرم کرد .

Signature
     
#40 | Posted: 31 Jul 2013 10:08 | Edited By: paridarya461
فصل چهاردهم
کاترین عزیزم سلام.
از اینکه مدتی است کمتر برایت می نویسم. مرا ببخش.گیج و آشفته ام. اینجا اتفاقاتی افتاده که پذیرفتنش برایم مشکل است.
اول از همه پدربزرگ. هیچ میدانی او امشب چکار کرد؟ مطمئن هستم حتی اگر خودت اینجا بودی و با چشم های خودت می دیدی باز هم باور نمی کردی. درست مثل خود من که هنوز هم باورم نشده است. از وقتی به اتاقم آمده ام بیشتر از ده بار هدیه تولدم را دیده و لمس کرده ام. اما باز هم نتوانسته ام جایی در ذهنم برایش باز کنم.
کتی! آیا این همان مردی نیست که مادرم را بی رحمانه از خود راند؟آیا او همانی نیست که مادر بیچاره ام را به گناه دختر زاییده شدن در حصار تعصبات کور خود به بند کشید؟ پس چطور می تواند چهره ای چنین متفاوت به خود بگیرد. از خودم می پرسم که آیا دچار عذاب وجدان شده؟ آیا به خاطر سبک کردن وجدانش نیست که امروز سند ویلایش را به نام من می زند و این چنین از مال و اموالش بذل و بخشش می کند؟
آه کتی دیگر برای جبران کردن دیر شده مگر نه؟ مادر من با دلی شکسته از دنیا رفت. چطور او فکر می کند که با یک چنین اظهار محبت مستبدانه ای می توان خاطرات تلخ یک گذشته دور را از ضمیر یک زندگی تمام شده زدود. چه تلاش غم انگیزی! فقط می توانم برایش متاسف باشم.
راستی تا یادم نرفته بگذار برایت بگویم که این هدیه دور از انتظار شرط و شروطی هم دارد برای داشتنش باید برای همیشه ایران بمانم.
می دانم! شرطش زیادی رمانتیک است. اما تو که هنوز پدر بزرگ من را ندیدی.شاید اگر فقط به قدر سهراب او بشناسی بتوانی چنین رفتار دور از انتظاری را پیش بینی کنی. سهراب می گوید،"اگر به آدمها فرصت نزدیک شدن بدهم مشکلات خود به خود بر طرف می شود اما آیا او نمی داند که از میان برداشتن دیواری چنین محکم که در عرض بیست و سه سال هر روز بلند تر و ضخیمتر از دیروز من را روحا از آنها جدا کرده به زمان بیشتری نیاز دارد. اصلا گاهی از خودم می پرسم که انجام این کار شدنی است. پدربزرگ با این رفتارهای ضد و نقیض اش کاملا مرا گیج کرده کاش او را بیشتر شناختم اما او درست مثل جوجه تیغی به نظر می رسد. اگر بخواهی نزدیکش شوی خودش را جمع می کند و نقابی سخت به چهره می گیرد گاهی فکر می کنم هرگز او را به درستی نخواهم شناخت...
آه کتی یک اتفاق جالب دیگر هم افتاده یعنی فکر می کنم که افتاده. در مورد سهراب کمتر برایت نوشتم چون واقعا نمی دانم که در مورد او چه می توانم بگویم. شخصیت خاصی است و توجه من را ب خودش جلب کرده...اوه.
فکر می کنم احتیاج دارم که در موردش بیشتر فکر کنم شاید بهتر باشد که بعدا در موردش صحبت کنیم.
از اینجا، از مشرق زمین برایت بوسه می فرستم و برایت شب عیدی رویایی و پر برف آرزو می کنم.
آرزومند دیدار دوباره ات هستم، رز.
دفتر سر رسید را بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم. هدیه هایی را که به مناسبت تولدم و همین طور شب عید گرفته بودم همه روی تختم بود و هدیه عجیب و متفاوت پدربزرگ داخل یک پاکت سفید روی میزم قرار داشت. دست هایم را پشت سرم قلاب کردم و به پاکت روی میزم چشم دوختم. هدیه پدر بزرگ عجیب و دور از انتظار بود. باید برای همیشه در ایران می ماندم و تابعیت ایرانی می گرفتم تا هدیه پدربزرگ قانونا به نام من ثبت می شد. حقیقتا پیدا کردن انگیزه اصلی این کار برایم دشوار بود حتی با خوشبینی و تلقین هم نمی توانستم نسبت به محبت و علاقه قلبی او نسبت به خودم یقین داشته باشم. او پیرمرد عجیبی بود که پوست زمختش به دور خود واقعی اش کشیده بود. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. باید به درون این پوسته سخت رخنه می کرئم. باید جواب چراهای بی جواب مانده مادرم را از زیر زبانش بیرون می کشیدم. در نگاه مات و مغرور او هیچ چیز نبود نه کوچکترین ردپایی از علاقه و محبت و نه برق آشکاری از یک نفرت قدیمی. اما در آن چشم های سرد و بی روح یک چیز بود که نمی شد آن را نادیده گرفت و آن، برق گذرا و عمیقی بود که گاها چون عبور سریع یک شهاب فروزان فقط برای لحظه ای کوتاه نگاهش را متفاوت می ساخت و شاید همین تفاوت لحظه ای و گیرا بود که من را برای بیشتر دانستن از گذشته تشویق می کرد
مادر، جزئی از گذشته او بود و این حقیقتی بود که نمی توانستم آن را نادیده بگیرم یاد و خاطره مادر ذهنم را انباشت و من بی اختیار آه کشیدم دلم به شدت هوای او را کرده بود. دستم بی اراده به سمت قفسه کتابها کشیده شد. کتاب شعر فروغ را برداشتم و دستی روی جلدش کشیدم. چقدر مادر به من نزدیک بود. می توانستم حضورش را در اطرافم حس کنم. کاش می توانستم او را ببینم. با این فکر چشم هایم را بستم. و بار دیگر از ته دل آه کشیدم. ا
نگشتانم را روی صفحات لغزاندم و بعد آرام کتاب را گشودم نگاهم به روی کلمات لغزید:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روز پوچی همچو روزان دگر
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه که در خاکم نهند
آه شاید عاشقان نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تارمویی، نقش دستی، شانه ای
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد قلب دامن گیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
خواندن شعر آنچنان غمی در قلم نشاند که اشک های پر حرارت و محزونم را از کنترل اراده ام خارج ساخت. آه تلخی کشیدم و به یاد دلشکستگی های مادر افتادم. چقدر این شعر به سرگذشت مادرم شبیه بود.غمگینانه کتاب را ورق زدم. در حاشیه یکی از صفحات کتاب دستخط شکسته مادر توجه ام را به خود جلب کرد. جوهر خودنویس اش کمی پخش شده بود اما با این وجود خوانا به نظر می رسید. نگاهم مشتاقانه روی کلمات لغزید:
"باز هم امروز با خودش گل مریم آورده بود. بیچاره! چقدر دستش می لرزید. دلم برایش می سوزد."
شگفت زده و کنجکاو چندین بار جمله اش را خواندم. منظور مادر از "او" چه کسی می توانست باشد. او با خودش گل مریم آورده بود و دستش می لرزید.
نگاهم بی اختیار به سمت گل های رز داخل قفسه کشیده شد. هیجانی ناشناخته و غریب در رگ هایم دوید و انگشتانم را به تکاپو انداخت. صفحات کتاب را ورق زدم و با نگاه جستجوگرم حاشیه هایش را می کاویدم. عاقبت در یکی از صفحات پایانی کتاب نگاهم آنچه را که در جستجویش بود پیدا کرد و من هیجان زده لبهایم را با زبان خیس کردم:
"امروز تولد من بود و باز پدر نامهربان به من گفت: از مقابل چشمانم دور شو. حالا در اتاقم هستم و دارم موهایم را قیچی می کنم. خدایا چرا من را اینقدر بدبخت آفریدی."
گلویم از شدت بغض تیر کشید. با عجله کتاب را بستم و دست هایم را به رویش گذاشتم. ای کاش کنجکاوی نکرده بودم. کاش این جمله را نمی خواندم. آخ مادر... مادر.
انگار کسی گلویم را می فشرد. نفس کشیدن را برایم مشکل شده بود.
عاجزانه در دلم نالیدم: "چرا امشب؟ امشب شب تولد من بود؟"
نگاه لرزانم را به روی پاکت میز خیره ماند و نفرت و انزجاری عمیق قلبم را به سوزش انداخت. دلم می ساخت آن پاکت را با تمام محتویات بی ارزش اش را به صورت پدربزرگ بکوبم.نه! من حتی ذره ای از آن محبت پوشالی را نمی خواستم.
با حرکت تند و پر انزجاری پاکت را روی زمین پرت کردم و بعد با درونی متلاطم و پر التهاب سرم را روی میز گذاشتم و همین که گونه ام روی جلد کتاب چسبید اشک های پر حرارتم غمگینانه از چشم هایم چکیدند به قدری خشم و نفرت در قلبم انباشته شده بود که برای دقایقی طولانی فقط گریستم وقتی چشم هایم به سوزش افتادند سر برداشتم و با دلی شکسته آه کشیدم. حالا دیگر جواب یکی از سوال هایم را گرفته بودم .
از لای کتاب شعر حافظ کلید کشوی میز را بداشتم و آن را گشودم دستمالی را که گیسوان مادر در آن پیچیده شده بود برداشتم و آن را روی میز گذاشتم وقتی نگاهم روی تارهای مشکی رنگ گیسوان مادرم افتاد بار دیگراشک هایم جاری شد آرام و نوازش گونه آنها را در میان انگشتانم لمس کردم چقدر مادر بیچاره ام غصه خورده بود غمگینانه پلک هایم را به روی هم فشردم. زمانی که باردیگر چشم هایم را گشودم. نگاه خیس از اشکم داخل کشوی میز روی پرده های نیمه باز قیچی ثابت ماند خشم و نفرت بر قلبم سنگینی می کرد و حس قدرتمند انتقام جویی روح آسیب دیده ام را درتسخیر چنگال های فرو رونده خود می گرفت به شدت دلم می خواست که آن حس خفقان آور را بر سر کسی خالی نمایم اما در آن لحظه خودم را تنهاتر و بی پناه تر از همیشه حس می کردم. دراوج استیصال و درماندگی دستم مایوسانه پیش رفت و قیچی را برداشتم. زمانی که مقابل آینه ایستادم اشک بار دیگر نگاه چشم هایم را تار کرده بود. لبم را به دندان گزیدم و دسته ای از موهایم را در مشت فشردم با اولین فشار پره های قیچی من هم پلک هایم را به روی هم فشردم و اشک روی گونه هایم سر خورد.
موهای قیچی شده ام را مقابل آینه گذاشتم و بعد با خشم و نفرتی سوزاننده تر چانه ام را بالا گرفتم و دسته دیگری از موهایم را در چنگ فشردم .
شنیدن صدای قیچی لذتی درد آلود به من می بخشید و من هر بار با فشار پره های قیچی لبم را به دندان می گزیدم.آن قدر با احساسات تند درونم در جدال بودم که متوجه صدای در اتاق نشدم.
زمانی که صدای بهت زده و هراس آلود سامان را شنیدم چون انسانی مسخ شده صورت خیس از اشکم را به سمت او چرخاندم.
متوجه جمله ای که گفته بود نشدم.فقط او را میدیدم که با چشم های گشادتر از حد معمول ایستاده و نگاهم می کند. تقریبا نیمی از موهایم را قیچی کرده بودم. بار دیگر به سمت آینه برگشتم بدون توجه به حضور او باز دسته دیگری از موهایم را در میان مشتم گرفتم.قیچی را بالا بردم و چون دفعات قبل پلک هایم را به روی هم فشردم. هنوز پره های قیچی تا آخر به هم نرسیده بودند که انگشتان سامان به دور مچ دستم پیچیده شد،
"هیچ معلوم هست چه غلطی می کنی. مگه دیوونه شدی؟"

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / جايى كه قلب آنجاست بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites