تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

جايى كه قلب آنجاست

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 1 Aug 2013 16:11 | Edited By: paridarya461
ساقی سرشو پایین انداخت و وقتی که نگاشو دوباره بالا گرفت اشک تو چشاش می درخشید . دوباره عطش تند خواستن در وجودم شعله کشید. دستامو محکم تر از قبل در هم فشردم ساقی بالحن بغض آلودی نالید:
ولی...
زیر لب زمزمه کردم:
دوست دارم ساقی.
مایوسانه می خواست لب به اعتراض بازکنه که بالحن شتابزده ای ادامه دادم:
نه ساقی، بهم بگو نامردم بگو پستم بی رحمم. اره هستم. هرچی تو بگی هستم .فقط خواهش می کنم بهم نگو که نباید دوست داشته باشم چون دوست دارم. و این اصلا دست خودم نیست. خیلی سعی کردم که این بار هم بی دردسر خواسته خودمو فدای خواسته پدرم کنم اما می بینی که نتونستم. من....ساقی من... دوست دارم.
ساقی با تاسف سرش رو تکون داد اشک چشماش روی گونه هاش لغزید کلافه و مجنون بازوهاشو گرفتم و به شدت تکونش دادم:
تو بگو چی کار کنم این قدر ظالم نباش ساقی . بگ.. بگو پس با این دل لعنتی چه کنم.
سرش با هرتکون من به عقب می چرخید و اشکاش در سکوتی دردآلود به پایین سر می خورد از خشونت خودم شرمنده شدم و دست هایم از دور بازوهایش سست شد ناگهان به هق هق افتاده بود تمام بدنش می لرزید دست هام به سمت شونه هاش لغزید و بعد دلجویانه اونو به سینه فشردم همراه اون گریه کردم. بوییدمش با همه وجودم عطر وجودشو به سینه کشیدم. و اون وقت بود که فهمیدم در یه حس عمیق روح منو اون باهم یکی شده بود. ساقی خودش رو ازمن جدا کرد و هق هق کنان به سمت ساختمون دوید و من همونجا به زانو دراومدم و درهم مچاله شدم .
این بود شب وصال من باعشق. یک بوسه وبعد جداشدن روح از جسم خسته و بی تابم.
وقتی اولین اشعه خورشید از لابه لای سر شاخه های درختا شروع به چشمک زدن کرد من خراب و خسته به اتاق برگشتم.
پدربزرگ ساکت شد و من ناگهان به خودم اومدم آنقدر در حس و حال گذشته ای که او قصه وار برایم تعریف می کرد غرق شده بود که راحت می توانستم ان دو را در زیر شاخه های به هم رسیده باغ در زیر اسمان خاکستری رنگ و مه آلود صبحگاه تجسم کنم.
حرارت ان بوسه را می شد حس کرد می شد نوازش نگاه های اشک آلود را دید .
خدای من چه حس نزدیکی بود بدون آنکه متوجه هیجان درونم باشم به شدت گردنبند را در مشت می فشردم تشنه شنیدن باقی ماجرا بودم. اما انگا ذره ای از اشتیاق تند من در وجود ارام پدر بزرگ دیده نمی شد به قدری حس کردم که او در آن سکوت خیال انگیز تنها نیست شاید راز و نیازهای عاشقانه را همان هایی که برای پیدا کردنشان فقط باید به قلبت رجوع کنی و بس.
در لابه لای خاطرات دورش جست و جو می کرد. هرچند برای شنیدن از گذشته بی طاقت بودم اما دلم نمی امد ان سکوت عمیق و خلسه مانند را به هم بزنم با هیجانی خاموش لب هایم ر اروی هم فشردم و در سکوتی پرانتظار نفس ام را در سینه ام حبس کردم.
عاقبت پدربزرگ آه عمیقی کشید و من مشتاقانه روی مبل جابه جا شدم وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد آهنگ صدایش پیرتر و محزونتر ازقبل به نظر می رسید.........
)در مورد عشق افلاطونی شنیده بودم اما عشق منو ساقی فراتر از این واژه های خالی از احساس بود حقیقتا ما یک روح بودیم در دو بدن. همیشه دور ازهم و در عین حال همیشه حلول کرده در وجود هم.باسودابه زندگی می کردم باهاش هم بستر بودم اما عشقی اون میون نمی دیدم همه چیز سرد و ماشینی. همه چیز بی روح کسا لت بار. انگار سودابه به همون سطح از روابط خانوادگی راضی بود. اما من به دنبال چیزی فراتر از اون بودم من عشق رو شناخته بودم و حالا حتی اگر می خواستم هم نمی تونستم به یه رابطه ی فیزیکی خالی از احساس باشم. من به دنبال عشق بودم و عشق برای من فقط در نگاه معصوم و فراری ساقی خلاصه می شد. من عشق رو تو نگاه خاموش اون می دیدم و این برای من ارزشمند تر از لذت بخش ترین کامجویی های دنیا بود.
سودابه خیلی زود باردار شد و من به ناچار برای تامین کردن آینده بچه ای که جزیی از من محسوب می شد وقت بیشتری رو به کار اختصاص دادم. در تدارک راه اندازی یه شرکت تجاری بودم که کامران به دنیا اومد و من احساس جدیدی رو تجربه کردم پدر شده بودم یه حس تازه و متفاوت. حتی تصورش رو هم نمی کردم یه بچه بتونه منو تا این حد سر ذوق بیاره . هیجان زده بودم و بیشتر از هر وقت دیگه به دور سودابه و بچه می پلکیدم. اما خیلی زود متوجه شدم که حتی اون هیجان تازه و اون خوشحالی غیر منتظره هم به وجود ساقی بر می گرده.
ساقی اون قدر از اضافه شدن یه نوزاد به جمع خونواده خوشحال شده بود که من بدون اینکه متوجه شده باشم تحت تاثیر اون هیجان مسری قرار گرفته بودم. هر بار اون هیجانزده می خندید منم از هیجان گرم می شدم اون مشتاق بود پس منم مشتاق بودم.و این همون روح مشترکی بود که در هر دوی ما حلول کرده بود.
ساقی عاشق بچه بود و شاید حتی بیشتر از خود سودابه به کامران می رسید و من از این بابت خوشحال و راضی بودم. و این شاید به خاطر این بود که من بیشتر ساقی رو نسبت به قبل در کنار خود می دیدم. یه جور احساس نزدیکی بیشتر. انگار که بچه ، بچه من و ساقی بود نه بچه من و سودابه.
ساقی تمام وقتش رو با بچه می گذروند شادابتر و درخشانتر از هر وقت دیگه ای شده بود. و من تو پنهانی ترین لایه های روح بی قرارم مثل همیشه می پرستیدمش.
کارهای شرکت حسابی دست و پامو بسته بود. شرکت یه شرکت رو پا بود که برای رسیدن به یه ثبات قابل قبول به وقت و انرژی بیشتری نیاز داشت. از کار و تلاش زیاد خسته نمی شدم . خستگی فقط مختص اون روزهایی بود که به خاطر مشغله زیاد دیر وقت به خونه برمی گشتم و از دیدن ساقی محروم می شدم. در چنین مواقعی تمام لحظات پایانی شب رو روی نیمکت داخل باغ می گذروندم و چشم از پنجره اتاقش بر نمی داشتم. اون قدر منتظر می موندم تا اینکه عاقبت با دیدن یه سایه کمرنگی از پشت پرده اتاقش سرمست می شدم. و می دونستم که اونجاست و می دونستم که اونم دلتنگ دیدن منه.
ما اونقدر ساده و معصوم از هم کامیاب می شدیم . که درک لذت بی حد و حصرش از عهده هیچ بنی بشری ساخته نبود. من بودم و اون و یه لحظه طلایی ناب که شکوه تر از تمام عشقبازی های دنیا بود.
کامران تازه یکساله شده بود که بچه دیگری در راه بود. سودابه اینبار دختر دلش میخواست می گفت یه دختر دیگه و بعد تموم. هردوشون رو باهم بزرگ می کنیم. این طوری راحت تره. اون روزا به شدت خسته بودم و شنیدن این خبر انگار خسته ترم کرد. یه بچه دیگه تو راه بود و این مساله انگار به شکل مضحکی به من دهن کجی می کرد. اونچه که مشخص بود این بود که داشتم با یک زن زندگی می کردم زندگی هم روال طبیعی خودش رو طی می کرد. هر روزی که با شب تموم میشد و هر شبی که در روشنایی فاتح صبح رنگ می باخت . این ترس و عذاب بیشتر از قبل به روح من پنجه می کشید که بعدش چی؟ ساقی هم مثل تمام آدمای دیگه حق داشت که یه زندگی طبیعی و کامل رو داشته باشه اگه اون روزی ازدواج می کرد اگه مجبور می شدم روزی از دستش بدم می مردم. نه نمی تونستم.حتی فکر کردن به این مساله عذابم می داد اون روزا طوری شده بودم که هر بار که نگاهم بانگاه ساقی تلاقی می کرد به شدت منقلب می شدم. زندگی چهره واقعیش رو به من نشون داده بود و من نگران آینده بودم . تو اوج بحران روحی بودم که به خاطر یه قرارداد مالی مجبور به ترک تهران شدم . هرچند تحمل کردنش برام سخت بود اما از فرصت به دست اومده استقبال کردم شاید این فاصله و این فرصت چندروزه برام مسکنی بود که بهش احتیاج داشتم. با این تصور به تبریز رفتم اما اشتباه کرده بودم.
تو تک تک لحظات چهار روز به شکل شکنجه آوری مضطرب و آشفته بودم. یه جور نگرانی بی دلیل و عذاب دهنده در تمام مدت با من بود. دائم با افکار بد و ناراحت کننده در جدال بودم شاید بچه مریض شده بود یا شاید سودابه ناخوش بود اما در مورد ساقی نمی تونستم یا شاید نمی خواستم که فکر بدی بکنم. اون مسافرتم رو به چهار روز خلاصه اش کردم و با عجله به تهران برگشتم اما بر خلاف اونچه که به خودم تلقین کرده بودم همه حالشون خوب بود به غیر از ساقی . مریض نبود اما یه جوری تو وجودش عوض شده بود نگاهش دیگه اون برق شادابی و سرزندگی رو نداشت. گرفته به نظر می رسید. سرسنگین غریبه شده بود. مثل قبل دورو بر کامران نمی چرخید دیگه با خنده و سر و صدا به شیطنتهای بچه گانه او پرو بال نمیداد. به روش لبخند می زد اما لبخندش اون قدر حواس پرت و غمگین بود که حتی کامران هم متوجه شده بود.
بهونه گیر و کلافه ازسر و کولش بالا می رفت و دائم درحال وق زدن بود. نمی تونستم علت اون همه تغییر و بفهمم مثل یک گل ناگهان پژمرده شده بود. و من هرچقدر به دنبال دلیلش می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم. هربار ازش می پرسیدم جواب سر بالا می داد و من اونقدر کلافه و پرخاشگر شده بودم که به کوچکترن بهانه ای سر سودابه داد می زدم و بچه رو با تیپا به گوشه اتاق پرت می کردم. طوری شده بودم که عاقبت کاسه صبر سودابه لبریز شد و گفت :
میخوای من با ساقی حرف بزنم؟
انتظار شنیدن این جمله رو از سودابه نداشتم مثل برق گرفته ها خشکم زده بود که نگاه گله مندش رو از من گرفت و با لحن آرومی ادامه داد:
این طور نگاهم نکن بهزاد من احمق نیستم.
زبونم نمی چرخید که حرفی بزنم اما اون به چشمام خیره شد و بالحن محزونی زیر لب گفت:
کورم نیستم.............
بعد از اون همه مدت شاید برای اولین بار بود که از نگاه کردن به چشمای سودابه خجالت می کشیدم. اون همه چیزو می دونست و من چقدر از مرحله پرت بودم که دقت نظر یه زن رو دست کم گرفته بودم. حرفی نزدم. حرفی نداشتم که بزنم. فقط کتم رو برداشتم و برای فرار از جو خفقان آوری که احاطه ام کرده بود از خونه بیرون زدم. اونقدر راه رفتم و سیگار کشیدم که زمان رو گم کردم کوچه ها از رفت و آمد مردم خالی شده بود. که دوباره خودم رو پشت درخونه دیدم.
زیر نور رنگ پریده تیر چراغ برق نگاهی رو صفحه موبایلم انداختم .

Signature
     
#52 | Posted: 1 Aug 2013 16:16 | Edited By: paridarya461
شب از نیمه شب گذشته بود. کلید رو درقفل چرخوندم و وارد حیاط شدم. در و پشت سرم به هم زدم و لحظه ای به اون تکیه دادم. چراغهای ساختمون خاموش بود. و همه جا ساکت به نظر می رسید. فقط صدای دور پارس سگی از انتهای باغ مجاور به گوش می رسید. از زیر نزدیکترین درخت هم گهگاه صدای تیز جیر جیرکی شنیده می شد.
سیگار دیگه ای به لب گذاشتم و آتش زرد رنگ فندک رو به زیرش گرفتم.بعد هم متفکر و مغموم دود غلیظش رو به سینه کشیدم. شاید دهمین سیگار بود که دود می شد شاید هم پانزدهمین. اما من هنوز همون قدر آشفته بودم. فکرم کار نمی کرد. قسمتی از صورت مساله رو نداشتم. با این وجود برای پیدا کردن جواب مساله در خلا عمیق دست و پا می زدم از وقتی ساقی عوض شده بود تمام برنامه زندگی من هم به هم ریخته بود. می دونستم که نمی تونم به اون وضع ادامه بدم. باید کاری می کردم. خسته و بی حال از در کنده شدم. و با گام هایی سنگین به سمت ساختمون قدم برداشتم. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که حس کردم صدایی شنیدم. صدایی شبیه یه جیغ ضعیف.
ایستادم سعی کردم با حواسی جمع به صداهای اطراف گوش بدم. همچنان صدای سگ همسایه بود و صدای خش خش برگ هایی که به ساز ملایم نسیم شب می رقصیدند.و صدای در و ماشینی که مثل یه موج صوتی تند هر لحظه دور تر می شد. پک دیگری به سیگارم زدم و از جا کنده شدم. اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای مهیب انفجارگونه ای مرا ازجا پروند.
صدا از سمت ساختمون رو به رویی بود. و من بلافاصله بعد از این گیجی اون صدا رو شناختم. صدا صدای شکستن شیشه یکی از پنجره ها بود. هنوز ذهنم درگیر مساله بود که صدای جیغ بلند زنی در باغ پیچید . چیزی درونم فرو ریخت کاش اشتباه کرده بودم اما صدا صدای ساقی بود.
سیگار رو به گوشه ای پرت کردم و سراسیمه به سمت ساختمون دویدم. همونطور که من به سمت ساختمون می دویدم. چراغهای ساختمون کوچیکه روشن شد و من سودابه رو دیدمم که با لباس خوابی از ساختمون بیرون دوید صداشو به زحمت شنیدم که گفت:
چی شده بهزاد؟
من در جوابش باصدای مرتعشی فریاد زدم:
نمی دونم.
در ورودی ساختمون رو به جلو هل دادمو خودم رو به داخل سالن انداختم. اما اونقدر هول بودم و سریع این کارو انجام دادم که دستگیره در به شدت در تنم فرو رفت. و بعد صدای جر خوردن کتم رو شنیدم. گیر کرده بودم اما فرصت وقت تلف کردن نداشتم. حالا صدای جیغ ها و فریاد های ساقی رو به خوبی می شنیدم.و شکل غیر قابل کنترلی از شدت نگرانی و ترس از خود بی خود شده بودم.
با عجله کتم رو که به دستگیره در گیر کرده بود از تنم درآوردم و نمی دونم چطور از پله ها بالا دویدم . بالای پله ها که رسیدم کلید برق سالن رو زدم در اتاق ساقی نیمه باز بود و دستگیره درش به نظر شکسته می رسید انگار تموم سلول های تنم قلب شده بود و می تپید. شقیقه هام از عرقی سرد خیس بود صدای پدر رو از داخل اتاق شنیدم و صدای درد آلود ساقی رو که التماس می کرد انگار که دنیا یه لحظه دور سرم چرخید خون به مغزم دوید و به سمت اتاق دویدم و خودم رو به سمت در پرتاب کردم.
در با صدای بلندی به دیوار خورد و دوباره به سمت من برگشت یه بار دیگه در و به سمت جلو هل دادم و فضای اتاق از نور کمرنگی که از چراغ روشن داخل سالن به داخل پاشیده شد کمی روشن شد. نگاه دریده و سراسیمه ام در اتاق چرخید و تو نگاه خورد شده و دردآلود ساقی گره خورد. با لباس خوابی دریده شده روی زمین افتاده بود .
در زیر نگاه مات و منجمد من غمگینانه سعی کرد خودش رو بپوشونه . و بعد ناگهان بالحنی درمانده نالید:
خدایا....بهزاد.
صداش اونقدر ضعیف و مرتعش بود که من حس کردم باید بغلش کنم و گرنه می افته. اما قبل از اینکه من بنونم کاری بکنم اون با صدای ناله مانندی نقش بر زمین شد.
صدای تو دماغی و کشدار پدر نگاه خشک شده من رو به سمت خودش کشوند:
ماده سگ سلیطه. صورتمو چنگ زد.
با چشمایی به خون نشسته نگاهش کردم به زحمت سرپا ایستاده بود. تمام دکمه های پیراهنش باز بود و کمربند شلوار فرمش دستش بود. بدون توجه به من تلوتلو خوران به سمت ساقی رفت و روی اون خم شد و من انگار که با سرب داغم کرده باشن خشمگین و از خود بی خود به سمتش خیز برداشتم. محکم و قوی یقه لباسشو چنگ زدم و اون رو با غیض بالا کشیدم:
می کشمت. کثافت رذل.
مشتم بالا رفت و با تمام قدرت روی صورت اون فرود آمد . رهاش کردم و به سمت ساقی چرخیدم و اون تو همون حال نامتعادل عقب عقب رفت و پشت سرش محکم به لبه درگاه پنجره برخورد کرد و افتاد و با دست و پایی شل و بی حال پخش زمین شد.
فصل هفدهم
لحظه ای نگاهش کردم بعد برای برداشتن ملافه ای که اون طرف تخت خواب روی زمین افتاده بود از کنارش رد شدم موقع برگشتن تو اون فضای نیمه تاریک اتاق پاش رو لگد کردم اما اون عکس العملی نشون نداد بیهوش شده بود به سمت ساقی رفتم و کنارش روی زمین زانو زدم درست زمانی که می خواستم ملافه رو روی اون بکشم چراغ اتاق روشن شد و من از دیدن بدن کبود شده اون سست شدم. جای ضربه های کمربند روی صورت و بدنش نقش بسته بود.
قلبم از شدت درد تیر کشید دردمندانه از اون روی برگردوندم و بدنش رو با ملافه پوشوندم. سودابه درحالی که دستش روی کلید برق کنار در باقی مانده بود و خیره و مبهوت نگاهمون می کرد ماریا هم پشت سر اون با چشم های کمرنگ وق زده و صورتی پف کرده هنوز گیج و خواب به نظر می رسید.
صدای سست و ضعیف و سودابه رو شنیدم که پرسید:
چی کار کردی بهزاد؟
جهت نگاه سودابه رو دنبال کردم زیر سر پدر خون زیادی جمع شده بود سرپا ایستادم و با نفرت از اون صحنه روی برگردوندم.
سودابه هول شده بود قدمی به سمت من برداشت و نگاه مضطربش را به دوخت:
باید برسونیمش بیمارستان.
نگاهم به صورت مهتابی رنگ ساقی چرخید یک سمت صورتش از رد کمربند قرمز و متورم شده بود. بغض راه گلومو فشرد و باز بی اراده کنارش روی زمین زانو زدم دسته ای از موهاش روی صورتش پخش بود آروم و نوازش گونه اون ها رو کنار زدم. این بی توجهی از من بود. چطور تونسته بودم خطری رو که حضور نامتعادل پدرم تو اون خونه می تونست برای دختری مثل ساقی داشته باشه نادیده بگیرم. آشفته حال زیر لب نالیدم:
خدای من چطور تونستم.
سودابه روی پدر خم شد و ضربان نبضش رو چک کرد بعد با لحن شتابزده ای گفت:
زنده است باید ببریمش بیمارستان.
وقتی واکنشی از طرف من ندید با لحن هیجانزده ای ادمه داد:
تکون بخور بهزاد میخوای اون همینجا بمیره؟

نگاهش کردم و اون ادامه داد:
می خوای خودتو بدبخت کنی ؟ آره ؟ می دونی اگه اون همینجا بمیره چی میشه؟
قدرت تصمیم گیری نداشتم مردد نگاهش کردم و اون آشفته حال دستاشو تکون داد:
به خاطر من و این بچه به خاطر کامران ...... به خاطر ساقی.
نگاهم به سمت ساقی چرخید گفتم:
باید ببرمش بیمارستان.
اما سودابه مخالفت کرد و گفت:
نه بهزاد اونطوری بهمون شک می کنن، باید وانمود کنیم که حادثه بوده.
شونه هاشو بالا کشید و مضطربانه انگشتانش رو لا به لای موهاش فرو کرد:
چه میدونم میگیم مست بوده از پله ها افتاده. اما اگه پای ساقی هم وسط کشیده بشه...
آشفته حال برسرش فریاد زدم:
می گی چیکارش کنم. همینطور اینجا ولش کنم. نمی بینی اون کثافت چطور....
دیگه نتونستم ادامه بدم یه دستمو زیر سر و دست دیگرم و زیر زانو های ساقی انداختم و از روی زمین بلندش کردم. سودابه آشفته حال به سمت من دوید و گفت:
خواهش می کنم بهزاد. سعی کن منطقی برخورد کنی این راهش نیست.
سودابه ملتسمانه نگاهم می کرد نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم. ساقی بیهوش روی دستهای من بود. نگاهم روی صورتش چرخید. چقدر آروم به نظر می رسید. انگار که راحت خوابیده بود. نگاهم دوباره به سمت سودابه چرخید پرسیدم:
پس چی کار کنم؟
سودابه سرش رو تکون داد و گفت:
خیلی خوب بخوابونش روی تخت. آسیب جدی ندیده.
بلافاصله با لحن پرخاشگرانه ای گفتم:
از کجا مطمئنی ؟
سودابه لحظه ای سرد و ساکت نگاهم کرد بعد نگاهش رو به سمت ساقی چرخوند و گفت:
بهزاد اگه پدرت اینجا بمیره تو مقصری.... و باید بری زندان.تو اینو می خوای؟
حق با سودابه بود اما من درمورد سلامتی ساقی مطمئن نبودم با لحن مرددی گفتم:
اما ساقی...
سودابه با اطمینان سرش رو تکون داد و گفت:
اون حالش خوبه به زودی به هوش میاد .
وقتی سکوت من رو دید ادامه داد:
میرم جمیله رو صدا بزنم اون پیشش میمونه. تازه مادرشم هست.
نگاهم به سمت ماریا چرخید هنوز با همان ظاهر روان پریشانه ایستاده بود و خیره نگاه می کرد. وجودش متنفرم می کرد. در جواب نگاه منتظر سودابه سرم رو به نشانه موافقت تکون دادم و اون برای خبر کردن جمیله به سرعت از اتاق بیرون رفت.
پدر رو به بیمارستان رسوندیم و بلافاصله در بخش مراقبت های ویژه بستری شد. چند روزی بیهوش بود. وقتی که دوباره به هوش آمد تبدیل به یه تیکه گوشت بی حرکت شده بود. نه تنها قدرت تکلمش رو از دست داده بود. بلکه قدرت کنترل هیچکدوم از اعضای بدنش رو هم نداشت. در واقع به شکل ناراحت کننده ای معلول و زمین گیر شد.
پزشکان مشکلش رو آسیب شدید مغزی تشخیص دادن و اون تمام ده سال باقی مونده از عمرش رو با زخم بستر روی تخت و صندلی چرخ دار گذروند.
صادقانه بگم حتی ذره ای از این پیشامد متاسف نشدم . هرگز در زندگیم نتونستم دوسش داشته باشم و معتقدم اون حادثه شاید کمترین جزایی بود که به خاطر اعمالش می تونست گریبانگیرش بشه.
بعد از اون ماجرا ماریا هم خیلی نتونست تحملش کنه بهش گفتم میخوام با ساقی ازدواج کنم و اونم خیلی راحت ول کرد و رفت. تا شانس رو جای دیگه امتحان کنه.
با تمام این اوصاف شرایط زندگی من بهتر که نشد هیچ بلکه حتی بدتر از قبل هم شد. ساقی چند هفته ای رو تو بستر گذروند هیچ مشکل جسمی حادی نداشت. اما روحا مریض و افسرده شده بود. از اتاقش بیرون نمیومد و از همه بدتر اینکه منو از دیدن خودش محروم کرده بود و این برای منی که دیوانه وار عاشقش شده بودم ظالمانه ترین شکنجه محسوب می شد.
حال و روزم ترحم انگیز شده بود مثل مرغ سرکنده شده بودم. نه خواب داشتم نه خوراک. دیگه هیچ چیز برام اهمیت نداشت. برنامه شرکت تق و لق شده بود. سر و وضعم آشفته و داغون بود دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم. پرخاشگر و بهونه گیر شده بودم و دائم از همه چیز ایراد می گرفتم.
سودابه با اون سکوت کسالت بار و کلافه کننده اش عصبی ترم می کرد. درک کردنش برام سخت بود. هیچوقت اعتراضی نداشت. همیشه ساکت و صبور و این برای من عجیب بود. هرچند بعد ها دلیل رفتارش رو برام گفت که قبل از وارد شدن به زندگی من نامزدی داشته که به شدت عاشقش بوده.گفت که نامزدش عضو ارتش بوده و تو یه سانحه هوایی کشته شده اما اون طور که سودابه می گفت هرگز جسدش رو پیدا نکرده بودن.
سودابه معتقد بوده اون زنده است و بالاخره یه روزی بر می گرده اون گفت که قصد داشته همیشه منتظر نامزدش بمونه اما پدرش این اجازه رو به او نمی ده به زور اونو همراه برادرش به لندن می فرسته و من همون مردی بودم که پدرش برای آینده اون در نظر داشته.

Signature
     
#53 | Posted: 1 Aug 2013 22:22 | Edited By: paridarya461
سودابه برام گفت که معنای عشق واقعی رو می فهمه و بعد صادقانه اعتراف کرد که هرگز عاشق من نبوده خوب البته روشن شدن این قضیه که هر دوی ما به نوعی فدای خودخواهی پدرامون شده بودیم و هردومون درحالی که تعلق خاطر دیگه ای داشتیم تن به اون ازدواج اجباری داده بودیم. کمی از بار سنگین وجدانم کم می کرد اما در اون ایام من تو اوج نا آرامی روحی دست و پا می زدم و هیچ چیز جز دوباره داشتن نگاه آروم ساقی نمیتونست من رو با زندگی آشتی بده.
اما حادثه ای که من رو از پا درآورد تو یکی از همن شبای جهنمی انتظار اتفاق افتاد.
آخر شب بود روی همون نیمکت قدیمی باغ نشسته بودم و سیگار می کشیدم که چراغ اتاق ساقی روشن شد و به دنبالش صدای جیغ جمیله من رو از جا پروند وحشتزده نشستم جمیله سراسیمه پنجره اتاق رو باز کرد و فریاد زد:
آقا بهزاد. چه نشستی که خاک عالم بر سرمون شد. ای دختره مادر مرده آخر خودشو تیکه پاره کرد.
نمی دونم تو اون لحظه چی از ذهنم گذشت واژه ها برام نامفهوم بودند. اما زنگ صدای جمیله هشداردهنده بود خودم رو به اتاق ساقی رسوندم .
خدایا از صحنه ای که اونجا دیدم به شدت تکون خوردم . جمیله کنار تخت به سرش می زد و شیون می کرد و ساقی انگار که تو خون خودش غلتیده بود. فقط یادمه که ناباورانه زیر لب نالیدم :
یا امام زمان.
حادثه اونقدر برام غیر منتظره بود که باور واقعی بودنش از توان ذهن من خارج بود.
همه چیز مثل تیکه های بریده یه کابوس وحشتناک به نظر می رسید همه چیز انگار در یه فضای غیر واقعی معلق بود نمی تونستم واقعیت اتفاق افتاده رو بپذیرم نمی تونستم قبول کنم. تو یه سردرگمی عمیق دست و پا می زدم که جمله دکتر مثل ضربه قدرتمند یه پتک سنگین منو به زانو درآورد:
متاسفانه بعضی از خانم های جوان زمانی که متوجه بارداریشون میشن بی دلیل مضطرب و به شدت وحشتزده میشن. شما باید بیشتر مراقب روحیات همسرتون می بودین....
لب های دکتر هنوز تکون می خورد که من حس کردم زیر پام خالی شد. گوشه میز پیشخون بخش پذیرش اورژانسی رو چنگ زدم گوشی تلفن روی میز رو همراه خودم پایین کشیدم. وقتی چشم باز کردم اولین چیزی که دیدم کیسه سرم بالای تخت بود سر برگردوندم و سودابه رو دیدم که باچهره ای گرفته و خسته روی صندلی کنار تخت نشسته بود و دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود. و از لای در بیرون رو نگاه می کرد وقتی نگاهش به سمت من چرخید بی حوصله از اون روی برگردوندم سودابه سینه ای صاف کرد و با صدای آرومی پرسید:
خوبی؟
نمی دونستم باید به این سوالش بخندم یا گریه کنم. مسخره ترین سوالی بود که تو عمرم شنیده بودم. حتی ذره کوچکی از زندگیم اونی نبود که من میخواستم. و تازه اون وقت باید از خودم می پرسیدم که خوبم یا نه.
بی اختیار پوزخند زدم در اون لحظه چیزی از این مساله مسخره تر به ذهنم نمی رسید که بهش بخندم. صدای سودابه رو شنیدم که گفت:
ساقی رو دیدم .
و من بی اختیار ملافه زیر دستمو چنگ زدم. سودابه ادامه داد:
دکتر بهم گفت که... پدرت....
دلم نمی خواست که درموردش بشنوم هر کلمه مثل تیری بود که قلبم رو سوراخ می کرد. .
بالحن خشک و زنگداری گفتم:
دلم نمی خواد درموردش بشوم.
سودابه آهی کشید و گفت:
می فهمم.
اما فقط لحظات کوتاهی ساکت شد و بعد بالحن گرفته و محزونی ادامه داد:
واقعا ناراحت کننده است . وقتی تو تبریز بودی.....
از شنیدن حرفش سرم سوت کشید پس دلیل اون همه تغییر ناگهانی ساقی این بود.
چشامو روی هم فشردم دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم و از ته دل فریاد بزنم. خدایا چقدر دلم می خواست گریه کنم. بغض خفه گلومو فشار می داد. با لحنی خشک و خشن میون حرفش دویدم و گفتم:
لطفا تنهام بزار.
سودابه سکوت کرد چند لحظه بعد سرپا ایستاد و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت در اتاق رفت. قبل ازاینکه از اتاق خارج بشه گفتم:
تو می دونستی؟
سودابه به سمت من چرخید غمگینانه سرش رو تکون داد و گفت:
نه......قبل از اینکه بیام اینجا پیش اون بودم.
وقتی نگاه گیج منو دید با لحن شتابزده ای ادامه داد:
خدای من بهزاد... ساقی زنده است.
لحظه ای خیره نگاهش کردم بعد ناگهان بغضم ترکید مثل یه پسر بچه روی تخت درهم مچاله شدم و دستامو روی صورتم گذاشتم.اوضاع و احوال بدی بود. لحظات بدی رو سپری می کردم اونقدر بد که فکر نمی کردم هرگز پایانی براشون باشه.اما واقعیت اینه که اغلب اوقات تحمل آدم خیلی بیشتر از اون چیزیه که خودش تصورمی کنه.
بعد از یک هفته ساقی رو به خونه برگردوندیم به شدت از لحاظ جسمی ضعیف و آسیب پذیر شده بود.
به تشخیص دکتر معالجش امکان سقط جنین وجود نداشت انجام این کار تو اون شرایط برای سلامتی ساقی خطرناک بود. برای اینکه جمیله تمام وقت بتونه از اون مراقبت کنه اتاقی تو ساختمون کلاه فرنگی ته باغ براش آماده کردم. تصمیم خودم رو گرفته بودم . دیگه هرگز و تحت هیچ شرایطی تنهاش نمی گذاشتم . دیگه انتظار برای من مفهوم خودش رو از دست داده بود. دیگه نمی خواستم سایه اون باشم. دلم می خواست باهاش یکی بشم. هردومون تو شرایطی بودیم که برای رسیدن به آرامش به وجود هم نیاز داشتیم.اما همون قدر که من برای از میون برداشتن این فاصله بی تاب بودم ساقی افسرده و سرد بود. هرچقدر من نزدیک می شدم. اون پیله ای رو که دورخودش تنیده بود تنگ تر میکرد. منو از دیدن خودش محروم کرده بود و این از نظر من اصلا منصفانه نبود.
می دونستم که روح آسیب دیده منو می بینه. منم خراب و داغون بودم . منم از زندگی خسته شده بودم پس چرا همیشه من بودم که باید از علاقه هام محروم می شدم. دچار یاس روحی شدیدی شده بودم که بیشتر از یکماه میشد که ساقی رو ندیده بود. یک ماهی که تک تک لحظاتش برای من به اندازه یک عمر گذشته بود. و من به وضوح پیر شدن خودم رو می دیدم.
اواسط پاییز بود. باغ در یک سکوت عمیق ملال آور و کسالت بار فرو رفته بود همه چیز دلمرده و مثل خود من افسرده به نظر می رسید. درختان خزان زده و نیمه عریان، زمین پوشیده از برگ های خشک و رنگ و رو رفته. ساعت ها بی هدف در باغ قدم می زدمو نهایتا هر بار خودم رو نشسته به روی نیمکت ته باغ می دیدم.
سودابه ماه ششم بارداریش رو می گذروند و کامران هم بچه ی پر جنب و جوش و شلوغی شده بود. از طرفی کار شرکت با بحران رو به رو شده بود و به رسیدگی بیشتری نیاز داشت. همه اینها جزیی از زندگی من محسوب می شد.اما هیچ کدوم نمی تونست انگیزه از دست رفته منو دوباره زنده کنه. من زندگی رو فقط با ساقی می خواستم. و ساقی هم که انگار از زندگی بریده بود. اون من رو نمی خواست و این حقیقت زندگی من بود.
هر روز کم طاقت تر از روز قبل منتظر یه حادثه دیدن دوباره لبخند شاد و سر زنده ساقی باشم .
مثل هر روز روی نیمکت نشسته بودم و زانو هام توی شکمم جمع بود. دست هامو دور زانو هام حلقه کرده بودم و سیگار روشن بین انگشتام در حال خاکستر شدن بود. نگاه خیره و ماتم طبق عادت همیشه از لابه لای شاخه های لخت درختان روی پنجره اتاق ساقی قفل شده بود. دلتنگتر از همیشه برای خودم زیر لب زمزمه می کردم:
تو از قبیل لیلی من از قبیل مجنون
تو از سپیده و نوری من از شقایق پرخون
تو ازجزیره و دریا من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم.
صدای قار قار کلاغی نگاهم رو به آسمون کشوند. با نگاهم دنبالش کردم وقتی سرم به عقب چرخید از دیدن ساقی انگار که قلبم از تپش ایستاد. نگاهش کردم خدایا چقدر تشنه دیدارش بودم چقدر اون نگاه آبی آرام برام عزیز بود. چقدر می خواستمش .
یه لباس خواب سفید بلند و پوشیده تنش بود. و شال پشمی مشکی رنگی رو دور شونه هاش پیچیده بود. موهای مشکی رنگ لخت و براقش مثل همیشه روی شونه هاش افتاده بود. و نگاهش وای..... اون قدر برای دیدنش دلتنگ بودم که دیدن دوباره اون به شدت منقلبم کرد.
بغض به گلوم چنگ انداخت و راه نفسم رو تنگ کرد نگاهمو از نگاهش بریدم و سرم رو روی زانو ها گذاشتم .
صدای آروم ساقی رو شنیدم که گفت می دونستم که اینجایی.
بالحن بغض گرفته ای زیر لب نالیدم:
دیوونم کردی ساقی. دیوونم کردی .
ساقی غمگینانه آه کشید صدای قدم هایش رو می شنیدم که آروم و سنگین به سمت من میومد.
از مقابلم گذشت و کنارم روی نیمکت نشست. کلاغ دوباره بالای سرمون قار قار کرد ساقی بالاخره سکوت رو شکست :
نباید اینقدر سودابه رو اذیت کنی.
سر بلند کردم و خیره و دلگیر نگاهش کردم. به سرعت جهت نگاهش رو تغییر داد و در حالی که شال رو محکمتر به دور خودش می پیچید زیر لب ادامه داد:
اون نگران توئه.
نگاهمو به سمت آسمون دوختم و با لحن محزونی ادامه دادم:
من او را دوست داشتم. اما او نفهمید. او مرا دوست داشت ولی به من نگفت آه سرنوشت من تو چه بازی ها که با من نکردی. تقدیرم چرا اینگونه است و کی به سرانجام خواهد رسید.
نگاهش کردم و گفتم :
چرا ساقی . چرا؟
همین طور که به روبه رو خیره بود زیر لب جواب داد:
اون زندگی حق سودابه بود.
غمگینانه و دلگیر پرسیدم:
پس حق من چی ؟ حق تو؟
چونه اش از شدت بغض لرزید و سرش و پایین انداخت .
پاهامو روی زمین گذاشتم و به سمتش چرخیدم و مصرانه و بغض آلود پرسیدم:
حق من چی ساقی؟
سرش رو تکون داد غمگینانه و بی صدا گریه میکرد. آروم زیر لب نالید:
نمی دونم
دلخورو عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:
به من نگاه کن ساقی این قدر بی رحم نباش . به من نگاه کن و بگو که حق من این نبود.
ساقی متاسف سرش رو تکون داد و گفت:
تو داری زندگی می کنی بهزاد. به فکر زندگیت باش.
آشفته حال نالیدم:
زندگی؟ تو به این جهنم می گی زندگی؟ منو نگاه کن. اینه حال و روز من. نه ساقی نه. دیگه بریدم دیگه نمی تونم ادامه بدم.
بعد بالحن ملتسمانه ای نالیدم:
تو چطور هنوز نفهمیدی که من بدون تو نمی تونم؟
آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و عاجزانه نالیدم:
ساقی من بدون تو نمی تونم.
پریشان حال سرپا ایستاد و دستش رو عقب کشید:
به زندگیت برس بهزاد وگرنه مجبور می شم.... از اینجا برم.
خودم رو از روی نیمکت پایین کشیدم و مقابل پاهاش روی زمین زانو زدم آشفته و ملتمس دامن لباسش رو چنگ زدم:
یادت میاد اون شب اینجا چی بهت گفتم ساقی؟ یادت میاد ؟ بهت گفتم که ازم نخواه که دوست نداشته باشم. گفتم نگو نباید دوسم داشته باشی. یادته؟ آخه ظالم من.....دوست دارم. دوست دارم.

Signature
     
#54 | Posted: 1 Aug 2013 22:46 | Edited By: paridarya461
گریه می کردم با صدای بلند گریه می کردم این فقط گدایی عشق نبود من داشتم زندگی رو از او گدایی می کردم.
زانو های ساقی سست شد و مقابل من روی زمین زانو زد. صداش از شدت بغض می لرزید با نفس بریده زیر لب زمزمه کرد:
آزارم نده بهزاد من تحملشو ندارم.
سرم رو بالا گرفتم. صورتش از اشک خیس بود با نگاهش التماسم می کرد اما من از اون ملتمس تر بودم که :
نه ساقی خودت میدونی که نمی تونم. خودت می دونی که تحمل ندیدن تو برام بدترین شکنجه است. پس به هرچی می پرستی.....
ساقی عاجزانه نالید:
قسم نده بهزاد. تو نمی تونی بفهمی که چقدر برامن سخته من نمی تونم.......
میون حرفش دویدم و گفتم، باشه ساقی باشه تو فقط تو چشمای من نگاه کن و بگو برات مهم نیستم. اونوقت میزارم بری قسم میخورم.
ساقی لحظه ای باچشمای خیس از اشکش عاجزانه نگاهم کرد بعد درمانده و غمگین جهت نگاهش را عوض کرد.
میون گریه لبخند تلخی به لب زدم و گفتم:
می بینی ساقی نمیشه ، نمی شه انکارش کرد. این همون عشقیه که منو به زانو درآورده نمی تونم ازت بگذرم ساقی . حتی اگه تمام درا رو به روم ببندی . حتی اگه تو اینقدر بی رحم باشی و منم ماه به ماه نبینمت.
ساقی سرش رو پایین انداخت و میون گریه بالحن دردآلودی نالید :
تو نمی تونی بفهمی چقدرسخته بهزاد من.... من از تو خجالت میکشم. من......
قلبم از شدت غم فشرده شد. دستم رو روی لباش گذاشتم و گفتم:
هیس هیچی نگو . خواهش می کنم.
ساقی غمگینانه به هق هق افتاد و من شوریده حال سرش رو به سینه فشردم دلم می خواست زمان متوقف میشد و ما تا ابد در همون حال می موندیم. اما افسوس که این یک آرزوی محال بود. که خیلی زود به حسرتی عمیق و دردآلود تبدیل شد.
کاوه سه ماهه بود که...که الهام به دنیا اومد. زایمان غیر طبیعی و سخت بود. دکترا به زحمت بچه رو زنده به دنیا آوردن . اما با تمام تلاشی که کردن نتونستن ساقی رو.....
کلمات به سختی از گلوی پدر بزرگ خارج می شد صدایش دورگه و دردآلود بود............ومن حس کردم که آن بغض کهنه و سنگین سالهاست که دست نخورده روی قلبش سنگینی می کند.
پدربزرگ که ساکت شد به خودم اومدم. تمام عضلات بدنم سفت و منقبض شده بود. زبان به سقف دهانم چسبیده بود. و گلویم از شدت خشکی می سوخت. گذشته مادر حالا به شکل دیگری مقابل چشمانم به نمایش دراومده بود. و ذهن من غرق در یک ناباوری عمیق از هضم واژه های تازه دور از انتظاری که می شنیدم. قاصر بود.
درحس و حال غریبی دست و پا می زدم. که صدای پدربزرگ و شنیدم. آهنگ صدایش خالی از احساس به نظر می رسید دوباره سرد و خشک و بی روح به نظر می رسید.
-مادر تو دختر من نبود در واقع به نوعی.... خواهر من محسوب می شد.
حقیقت غریب و تکان دهنده ای بود. ذهنم سریع به عقب برگشت. یک نوزاد ناخواسته بی مادر ، مردی که داغدار از دست رفتن معشوق بود. یک تراژدی عمیق و تاسف بار. سرنوشت تک تکشان به نوعی فدای خودکامگی یک مرد شده بود.
مادرم، ساقی، پدربزرگ، و حتی سودابه.
در ان لحظه همان قدر که دلم برای بی گناهی مادرم می سوخت برای مظلومیت ساقی و ناکامی پدربزرگ هم متاسف بود.
لبهای خشکیده ام تکون خورد و پرسیدم:
مادرم این رو میدونست؟
پدربزرگ جواب داد:
نه. به اقی قول داده بودم که اون را مثل بچه خودم بزرگ کنم. برای همین چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم. براش به اسم خودم و سودابه شناسنامه گرفتم. و برای واقعی جلوه دادن قضیه مجبور شدم سال تولدش رو برای ثبت در شناسنامه تغییر دهم. تاریخی که در شناسنامه ثبت شد دقیقا یک سال کمتر از سن واقعیش بود.
همانطور که پدربزرگ صحبت می کرد من به اصل ماجرا فکر می کردم. حالا دیگر پدربزرگ برای من پدربزرگ نبود به نوعی دایی بزرگم محسوب می شد و بعد دایی ها که دیگر دایی نبودند و دایی زاده ها به حساب میومدند.
و قاعدتا دایی زاده ها هم در این رده بندی هرمی شکل شجره نامه به نوبه خود یک پله پایین تر نزول می کردند. و می بایست نوه دایی خطاب می شدند.
همه چیز در عرض کمتر از چند ساعت به هم ریخته بود و این ماجرا به آشفتگی ذهنی من دامن می زد. حالا انگیزه و دلیل رفتار های سرد و بی محبت پدربزرگ برایم روشن شده بود. از نظر او مادر من همان عنصر زائدی بود که تمام برنامه های زندگی اش رو به هم ریخته بود عشق از جان عزیزترش را از او گرفته بود. و بدتر از همه اینکه مثل آینه دق همیشه پیش چشمش بود و او مجبور بود حضورش را ناچارا تحمل کند.
برای یک قضاوت عادلانه سعی کردم خودم رو به نوبت به جای تک تک آنها بگذارم یکبار جای پدربزرگ و بار دیگر جای مادر. به پدر بزرگ حق می دادم ریشه آن عشق افلاطونی آنقدر عمیق بود که به خاطر از دست رفتنش بتوان یک عمر داغدار بود.از طرفی مادر هم موجود بیگناهی بود که کوچکترین سهمی در موجودیت یافتن خودش نداشت. او فقط به وجود آمده بود. و نقشش در این فرایند طبیعی مثل تمام انسانهای دیگر درحد صفر بود. بیگناهی بود که چوب خطای دیگران را می خورد. و در آتش گناهشان می سوخت.
عادلانه نبود نه اصلا عادلانه نبود در دلم نالیدم:
اوه خدایا. مامی. تو قطعا بعد از مادرت ساقی بزرگترین قربانی این ماجرا بودی.
لب هایم تکان خورد و بی اراده پرسیدم:
و برای همین همیشه از مادرم متنفر بودید.
پدربزرگ برای جواب دادن به این سوال لحظه ای مکث کرد بعد اهی کشید و گفت:
نه . من از اون متنفر نبودم. اما حضورش آزارم می داد. با هر بار دیدنش گذشته مقابل چشمام زنده می شد. اون بسیارشبیه ساقی بود. با این حال من نشونه هایی از پدرم هم در وجودش می دیدم. و این برای من یکجور شکنجه روحی محسوب می شد. دلم نمی خواست باهاش بد رفتاری کنم چون تو لحظات آخر به ساقی قول داده بودم که همیشه مواظبش باشم. و این کارم کردم. همیشه مواظبش بودم. درست مثل بچه های خودم بهش رسیدم. هیچ چیز براش کم نگذاشتم.
آهی کشیدم و گفتم:
هیچ چیز به غیر از محبت . شما دوسش نداشتید.
پدر بزرگ حرفی نزد. و من ادامه ادام :
اون تصور میکرد. که شما به خاطر دختر بودنش از اون بی زارید. برای همین هم موهاشو قیچی کرد.
پدر بزرگ نفس عمیقی کشید و گفت:
من نمی تونستم فراموش کنم. اون مدرک زنده ای بود که روزی هزار بار منو به یاد ناکامی خودم و معصومیت ساقی می انداخت. ساقی من مرد تا اون دختر به دنیا بیاد. دختری که هر روز بیش از قبل شبیه مادرش می شد. و این داغ دل منو تازه تر می کرد . برای فرار از این شکنجه روحی ازش فاصله می گرفتم اما واقعیت این بود که من بعد از ساقی نتونستم به اون آرامشی که دنبالش بودم برسم.
-سودابه چی. آیا رفتار او هم با مادم ...
--نه سودابه همیشه الهام رو دوست داشت تا روزی که زنده بود مثل یه مادر واقعی باهاش رفتار کرد.
-با وجودی که هیچ تصوری از سودابه در ذهنم نداشتم. اما راحت می تونستم محبتی را که نسبت به او در وجودم می جوشید احساس کنم.
لبخند محزونی به لب زدم و پرسیدم:
سودابه . ...چه اتفاقی براش افتاد؟
-پدربزرگ آهی کشید و گفت:
کاوه و الهام 4ساله بودند که اون فوت کرد به خاطر سرطان.
من هم بی اختیار آهی کشیدم و بعد برای لحظاتی سکوت بینمان رو پرکرد. اما دقایقی بعد باز صدای پدربزرگ بود که سکوت را شکست:
تو باید اینجا بمونی. همونطور که گفتم وکیلم میتونه ترتیب کاراتو بده.
متفکر و ساکت سرم رو پایین انداختم. با چیزهایی که از زبان پدربزرگ شنیده بودم تصمیم برای رفتن یا موندن برام سخت تر از قبل به نظر می رسید. اما با این وجود ،اصرار او برای من هنوز همان قدر عجیب و سوال انگیز بود. چرا؟ چرا می خواست که من بمونم؟ به خاطر عذاب وجدان یا...
قبل از اینکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشم سرم رو بالا گرفتم و کنجکاوانه پرسیدم:
شباهت مادر من به ساقی باعث آزارتون بوده. من بسیار شبیه مادرم هستم و قائدتا باید همونقدر شبیه باشم. پس.....چرا؟ چرا برخلاف میلتون اصرار دارید که بمونم.
پدربزرگ از جایش بلند شد و به سمت روشنایی پشت پنجره رفت. نیم رخش زیر آن نور ضعیف و شکسته و محزون به نظر می رسید.
لحظاتی در سکوت به منظره بیرون خیره ماند. بعد بالحن گرفته ای جواب داد:
من به ساقی قول دادم که از اون بچه مواظبت کنم همیشه فکر می کردم که این کارو کردم اما زمانی که مادرت با اون مرد ازدواج کرد و به خاطر اون حاضر شد از همه چیزش بگذره فهمیدم که اشتباه می کردم. من نتونسته بودم امانتی را که ساقی به من سپرده بود حفظ کنم.
غمگینانه گفتم:
اون تشنه محبت بود و پدر من این خلا را در وجو اون پرکرد با این وجود مادرم هرگز درهای قلبش را به روی شما نبست اون تا لحظه آخر محتاج و منتظر محبت شما بود.
آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
اما متاسفانه شما زمانی رو برای جبران کردن انتخاب کردید که دیگه خیلی دیر شده . متاسفانه زمان دور برگشت نداره و هرگز آب رفته به جوی باز نمی گرده.
پدربزرگ حرفی نزد و من حس کردم برای نفس کشیدن به هوای تازه نیاز دارم. فضای اتاق تاریک بود قدرت تشخیص دقیق زمان را نداشتم شاید دو ساعت گذشته بود. شاید هم سه ساعت . بدنم به شدت بی حس و کرخ شده بود. بی حرکت نشسته بودم با لحن مرددی آرام زیر لب گفتم:
دیگه بهتره که من برم.
باز پدربزرگ حرفی نزد و من به زحمت از جا بلند شدم. به خاطر این تغییر وضعیت ناگهانی سرم گیج رفت. برای لحظه ای کوتاه پلک هایم رو روی هم فشار دادم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم . از جا بلند شدم و آرام و سنگین به سمت در رفتم . زانوهام از درد می لرزید و ضعفی شدید از ته شکمم در حال بالا آمدن بود. شتابزده سعی کردم نفس بکشم اما همین که دستم را روی دستگیره گذاشتم ته دلم خالی شد و من با زانو هایی بی رمق به پایین کشیده شدم.............
چشم كه باز كردم فضاي اتاق روشن بود روي تخت دراز كشيده بودم و تمام اهل خانه حلقه وار دورم را گرفته بودند. گيج و منگ پلك زدم و بعد ناگهان سراسيمه از جا پريدم و لوله سرم روي دستم را به دنبال خودم بالا كشيدم اما دست دايي كامران در ميانه راه روي شانه ام قرار گرفت و من را بار ديگر روي تخت خواباند :
آروم باش عزيزم. چيزي نيست .
نگاهم دور اتاق چرخيد اشتباه نكرده بودم .اتاق ، اتاق پدربزرگ بود سعي كردم به روي آنچه اتفاق افتاده بود تمركز كنم و بالاخره به ياد آوردم .
لب هاي خشكم را تكان دادم و گفتم :
متاسفم نمي دونم يه دفعه چي شد ؟
صداي نا آشنايي را شنيدم كه گفت :
كاملا مشخصه چي شده دختر جون . ضعف كردي . فشارت افتاده و اون طور كه شنيدم استرس هم زياد داشتي .
نگاهش كردم مرد جا افتاده ي ميان سالي بود كه عينكي با شيشه هاي كوچك به چشم داشت و موهاي تقريبا بلند فلفل نمكي اش وز بود در آن گيرودار و اوج بي حالي از ذهنم گذشت : " چقدر شبيه انيشتين "
نگاه ماتم را كه متوجه خودش ديد گوشي پزشكي اش را دور گردنش انداخت و لبخند زد :
دكتر جواهري هستم .
منتظر لبخند من نماند سرش را بالا گرفت و خطاب به دايي كامران گفت :
جاي نگراني نيست .
و همين طور كه وسايلش را داخل كيف دستي اش جمع و جور مي كرد ادامه داد :
بهتره اتاق و خلوت كنين كمي استراحت كنه بهتر مي شه .

Signature
     
#55 | Posted: 1 Aug 2013 23:12 | Edited By: paridarya461
دايي كامران سرش را به نشانه موافقت تكان داد و به دنبال او از جا بلند شد :
ممنونم دكتر خيلي لطف كردين .
- خواهش مي كنم . فقط سرم اش كه تموم شد ...
- بله چشم . حواسم هست . بازم ممنونم كه اومدين .
دكتر جواهري به سمت در چرخيد و من از پشت شانه ي او سامان را ديدم كه دست به سينه به در تكيه داده بود نگاهم كه در نگاهش افتاد لبخند محو محزوني به لب زد و به شكلي قهرآلود از اتاق خارج شد .
گيج و سردرگم به جاي خالي اش چشم دوختم . چه اتفاقي افتاده بود ؟ سامان دلگير به نظر مي رسيد و اين كاملا از برق نگاهش پيدا بود . اما چرا ؟
عجولانه و مضطرب سعي كردم فكر كنم . اما تلاشم بي فايده به نظر مي رسيد نمي توانستم دليلي برايش پيدا كنم . انگار بخش هايي از مغزم از كار افتاده بود قادر نبودم رشته هاي بريده و نا مفهوم حوادث اطرافم را به هم گره بزنم. دست آزادم را روي پيشاني ام گذاشتم صداي آرام صهبا را كه شنيدم سرم را به جانبش چرخاندم جاي دايي كامران نشسته بود آرام و با ملايمت بازويم را فشرد و گفت :
حالت خوبه ؟
لبخند كمرنگي به رويش زدم و او با لحن نجواگونه اي ادامه داد :
نمي دوني چقدر ترسيده بوديم آقا جون نزديك بود سكته كنه .
آيدا كه پشت سر صهبا ايستاده بود دستي به شانه اش زد و گفت :
خيلي خوب صهبا . بايد بذاري رز استراحت كنه . نشنيدي دكتر جواهري چي گفت .
زن دايي سميرا كه براي بدرقه دكتر تا كنار در رفته بود به سمت ما چرخيد و گفت :
شما ديگه بريد من پيشش مي مونم .
توران خانم كه كنار در اتاق ايستاده بود قدمي به جلو برداشت و گفت :
نه خانم جان . شما بفرمائيد من خودم مواظبش هستم .
زن دايي سميرا سرش را به نشانه منفي تكان داد و گفت :
نه توران خانم . دلم آروم نمي گيره خودم پيشش مي مونم .
لبخند كمرنگي به رويش زدم و گفتم :
نه زن دايي جان من حالم خوبه . خواهش مي كنم خودتون را به زحمت نندازيد .
زن دايي سميرا لبخندي پر مهر به لب زد و گفت :
زحمت نيست عزيزم . پيشت باشم خيالم راحت تره .
با صدايي كه سعي مي كردم قوي تر و سرحالتر ار آنچه كه بود نشانش دهم گفتم :
خواهش مي كنم زن دايي . من حالم خوبه .
چهره زن دايي راضي به نظر نمي رسيد نگران بود لبخندي به لب زد و با لحن مرددي گفت :
ولي اخه ...
توران با چند گام خودش را به او رساند و گفت :
نگران نباشين خانم جان من پيشش هستم .
زن دايي سميرا لحظه اي نگاهش كرد بعد از سر ناچاري آهي كشيد و گفت :
خيلي خوب باشه فقط ...
ميان حرفش دويدم و گفتم :
مطمئن باشيد من حالم خوبه . خواهش مي كنم اينقدر نگران نباشيد .
و بعد براي اطمينان خاطر او خودم را كمي بالا كشيدم و تقريبا سر جايم نشستم :
باور كنيد خوبم .
زن دايي عاقبت تسليم اصرارهاي من شد لبخندي به لب زد و گفت :
خوشحالم عزيزم . پس سعي كن خوب استراحت كني .
سرم را به نشانه موافقت تكان دادم :
قول مي دم .
زن دايي دوباره لبخند زد بعد سرش را بالا گرفت و خطاب به جمع گفت :
خيلي خوب بچه ها . نخود ، نخود هر كه رود خانه ي خود بدوئين ببينم . دختر عمه تون ديگه بايد استراحت كنه .
و من فكر كردم : " دختر عمه تون نه ! خواهر زاده ي پدر بزرگتون "
دايي كاوه كه نزديك پنجره ايستاده بود لبخند به لب سري تكان داد و خطاب به توران گفت :
فقط توران خانم ! حواست باشه سرم اش كه تموم شد ...
- باشه چشم ، خبرتون مي كنم .
سهراب همين طور كه از اتاق خارج مي شد به سمت من چرخيد لحظه اي دستش را به درگاه گرفت و گفت :
- من همين بيرونم توران خانم ، صدام بزنيد مي يام .
براي لحظه اي كوتاه نگاهم با نگاهش تلاقي كرد دوباره آن حس پر حرارت در رگ هايم دويد نگاهم را از نگاهش بريدم و او از اتاق بيرون رفت .
صهبا دست در گردن من انداخت گونه ام را بوسيد و با لحن پرشيطنتي آرام كنار گوشم زمزمه كرد :
الهي تب كنم شايد پرستارم تو باشي طبيب حاذق اين قلب بيمارم تو باشي
لبخند كمرنگي به رويش زدم و او سرخوشانه ادامه داد :
شب بخير .
به خواهش زن دايي سميرا بار ديگر روي تخت دراز كشيدم و بعد همه به غير از توران از اتاق خارج شدند اما من آن قدر درگيري ذهني داشتم كه حضور ساكت و آرام او را هم از ياد بردم چشم هايم را روي هم گذاشتم چقدر همه چيز پيش بيني نشده و عجيب بود خدايا چرا هيچ چيز آن طور كه انتظارش را داشتم پيش نمي رفت .
درست زماني كه براي رفتن به يقين رسيده بودم پدربزرگ از حقايق سر به مهر مانده گذشته برايم گفت و تمام تصوراتم را به هم ريخت حالا شرايط عوض شده بود و من خودم را بر سر دو راهي مي ديدم شايد براي رسيدن به يك تصميم قطعي مي بايست باز هم منتظر حوادث آينده مي ماندم از وقتي پا به آن خانه گذاشته بودم پيش آمدهاي غير منتظره مدام غافلگيرم كرده بود و من هر بار خودم را با احساسات تازه و متفاوتي مواجه مي ديدم . ناخود آگاه ذهنم به سمت سهراب كشيده شد او خودش به تنهايي سهم بزرگي از مشغله ذهني من را به خودش اختصاص داده بود درك حضورش درست مثل يك معماي سخت و لا ينحل به روي مغزم سنگيني مي كرد . چه جور آدمي بود ؟نمي توانستم بشناسمش . و اين اذيتم مي كرد رفتار ضد و نقيض اش طوري سر در گم ام كرده بود كه حتي نمي توانستم در مورد احساسات خودم هم قاطعانه تصميم بگيرم .
براي هيجان غريبي كه از هر بار تلاقي نگاه سخت و گيرايش با نگاه رميده ي من شكل مي گرفت و چون تبي پر حرارت و نفس گير در رگ هايم جريان مي يافت هيچ واژه مناسبي سراغ نداشتم . آيا اين شروعي براي يك عشق بود ؟
از طرف سهراب كه بيشتر به يك بازي پر شيطنت بچه گانه مي مانست رفتار و اعمالش با هم نمي خواند گاهي سرد و متكبر مي شد و گاهي نگاهش با آن برق غريب و تكان دهنده مي درخشيد آن شاخه هاي رز و آن نامه هاي شعر گونه هم كه براي خودش موضوع بحث برانگيز ديگري بود .ناگهان به ياد دست نوشته هاي مادر افتادم :
" چه حس شورانگيزي . باز گل مريم آورده . چقدر شعر عاشقانه مي داند ."
از اينكه فراموش كرده بودم در اين رابطه با پدر بزرگ صحبت كنم درمانده و متاسف آه كشيدم در آن لحظات تاثيري كه شنيدن از گذشته پدر بزرگ بر ذهن بهت زده من گذاشته بود آن قدرعميق و سنگين بود كه ديگرجايي براي پرداختن به باقي قضايا باقي نمانده بود هنوز "او" برايم در حد يك غايب سوم شخص ، ناشناس و غريبه بود سعي كردم مسير افكارم را عوض كنم آن كنجكاوي بي موقع در آن وقت شب ديگر به نتيجه نمي رسيد دستم را روي شقيقه ام فشردم كه صداي توران من را متوجه حضور خود كرد :
حالت خوبه خانم جان ؟
چشم باز كردم و سرم را به جانب او چرخاندم كنار تخت روي يك صندلي نشسته بود نگاهم را كه ديد لبخند زد .
- سرت درد مي كنه ؟
لبخند كمرنگي به لب زدم و گفتم :
من خوبم .
نگاهم به سمت پنجره چرخيد لب هايم را با زبان خيس كردم و پرسيدم :
ساعت چنده ؟
توران مسير نگاهم را دنبال كرد و نفس عميقي كشيد :
تقريبا نصفه شبه خانم جان . نزديك دوازده
زمان خيلي بيشتر از آني كه تصورش را مي كردم سپري شده بود نگاهم به سمت كيسه سرم بالاي تخت كشيده شد هنوز نصف بيشترش باقي بود قطره هاي زلال آرام آرام با ريتم منظمي پائين مي چكيد اما بدنم هنوز از آن بي حسي و سستي رخوتناك سنگين بود انگار همه جاي بدنم با هم خواب رفته بود نگاه بي حالم از آن بالا به پائين سر خورد و روي صورت آرام اما مطمئن توران ثابت ماند نگاه او پائين بود تسبيح شيشه اي آبي رنگي را در ميان انگشتانش مي چرخاند و لب هايش مدام تكان مي خورد چيزي زير لب زمزمه مي كرد و در حركتي نا محسوس بالا تنه اش را آرام آرام مثل يك گهواره به چپ و راست تاب مي داد بي اختيار لبخندي روي لب هايم نشست انگار نگاه خيره ام را حس كرد سرش را بالا گرفت و با ديدن لبخندم لبخند زد :
وقتي اين جور آروم و معصوم لبخند مي زني خانم جان منو ياد مادر خدا بيامرزت مي ندازي .
گوش هايم از شنيدن حرفش تيز شد با اين جمله تقريبا غافلگيرم كرد شگفت زده پرسيدم :
مادرم ؟! شما ... شما مادرم را ديده بودي ؟

توران آه عميقي كشيد و گفت :
اي خانم جان . اي اي ... يه سيب و كه مي ندازي بالا تا مياد برگرده پائين صد دور ، دور خودش مي چرخد . چه برسه به اين دنيا و اين عمر آدمي زاد كه نه اولش معلومه و نه آخرش .نه اولش يادمون مي ياد نه مي دونيم آخرش كي مي رسه .
كمي خودم را روي تخت بالا كشيدم و توران مهربانانه بالش پشتم را مرتب كرد مشتاقانه نگاهش كردم و گفتم :
چند وقته اينجايي توران خانم ؟
توران شانه هايش را بالا كشيد و همين طور كه دانه هاي تسبيح اش را مي چرخاند جواب داد :
خيلي ساله خانم جان بيست و پنج سال ، سي سال . خيلي ساله .
نفس عميقي كشيد و ادامه داد :
خانم بزرگ تازه فوت شده بودن كه اومدم .
با لحن گيج و مرددي پرسيدم :
خانم بزرگ ؟
توران سرش را به نشانه تاييد تكان داد و گفت :
بله خانم جان . خانم بزرگ ... سودابه خانم .
-آها ... يعني از اون موقع تا حالا اين جايي ؟

توران آه شكسته اي كشيد و سرش را به نشانه مثبت تكان داد :
بله خانم جان گفتم كه خيلي ساله . يه عمره واسه خودش . خدا بيامرز حجت آقا ...
نگاه گذرايي به صورتم انداخت و گفت :
شوهرم بود حجت آقا . قبل از اينكه بيام اينجا كارگري مي كرد عمله بود اومديم اينجا به كاراي باغ مي رسيد خدا بيامرز تو همين خونه به رحمت خدا رفت . خيلي سال پيش البته يه ده ، پونزده سالي ميشه . منم كه بي اون خدا بيامرز كس و كار ديگه اي نداشتم . حكمتي خدا اجاقمون كور بود نه بچه اي بود كه من بخوام بعد اون خدا بيامرز ، زير پر و بالم بگيرم و يتيم داري كنم . نه كس و كار درستي داشتم كه فردا توي كوري و پيري داد رسم باشه موندم خانم جان . موندم و خدمت اين خونواده رو كردم . همينآقا كامران ، آقا كاوه ، خدا بيامرز مادرت همه شون مثل بچه هاي خودم بودن به پاشون زحمت كشيدم خانم جان . همين آقا سامان . خانم جان نمي دوني چه زلزله اي بود پيرمون دراومد تا اين بچه يه ذره از آب و گل دراومد همين حالاش مرد گنده از ديوار راست بالا مي ره چه برسه به اون روزايي كه عقل رسم نبود .

Signature
     
#56 | Posted: 1 Aug 2013 23:29 | Edited By: paridarya461
حرف هايش بي اختيار لبخند روي لب هايم نشاند از تجسم كودكي هاي سامان احساس سر زندگي كردم از ذهنم گذشت :
" يه بچه بيش فعال پدر در آر . فكرشو بكن ... واي . "
صداي توران بار ديگر حواسم را متوجه خود كرد :
اما خدائيش مردمون با محبتي ان . تو اين همه سال بي كسي جاي خونواده ي نداشتمو برام پر كردن .
او سكوت كرد و من بلافاصله پرسيدم :
وقتي اومدين اينجا مادرم چهارده ساله بود درسته ؟
توران دست هايش را روي پاهايش گذاشت و گفت :
بله خانم جان فكر مي كنم . تازه استخوان تركونده بود . خانمي بود براي خودش . خوشگل ، نجيب ، با محبت .
با لحن گيج و نا مطمئني پرسيدم :
يعني چي استخوان تركونده بود ؟
توران خانم لبخندي زد و سرش را تكان داد:
مي بيني خانم جان هوش و حواس ندارم به خدا . گاهي يادم مي ره كه شما از خارجه اومدي . اما خوب شمام هزار ماشاءِا...زبون مارو خوب بلدي ها .
لبخندي زدم و گفتم :
بله خوشبختانه . شايد به نظرتون عجيب بياد اما اون طور كه مادر مي گفت من حرف زدن را با زبان فارسي شروع كردم مادر هميشه با من فارسي صحبت مي كرد حتي پاپا هم تا حدودي ياد گرفته بود اما گاهي واژه ها را طوري تلفظ مي كرد كه من و مامان بهش مي خنديديم .
به ياد آن روزها آهي كشيدم و گفتم :
اما الان من هم گاهي اشتباه مي كنم سامان تا حالا كلي به هم خنديده.گاهي واژه ها فراموشم مي شه اما قسمت سختش اينجاست كه بعضي جمله ها در زبان فارسي هست كه معناشون با معناي اصلي واژه ها متفاوته . مثلا همين استخوان تركونده يعني استخوانش شكسته. در صورتي كه معناي مورد نظر شما فكر نمي كنم كه اين باشه .... اينه ؟!
توران زير لب خنديد و سرش را تكان داد :
نه خانم جان معني اش اين نيست . استخوون تركوندن يعني بالغ شدن . چه مي دونم يعني يه هو قد كشيدن و بزرگ شدن . در واقع اين جور جمله ها يه جور كنايه است.
سرم را به نشانه تاييد تكان دادم و با لحن علاقه مندي گفتم :
سامان به من گفت كه به اين ها ويي گولندزج افعال معكوس .
توران از شنيدن حرفم به خنده افتاد و در حالي كه سرش را تكان مي داد زير لب زمزمه كرد :
امان از دست اين بچه .
و اين حرف معني اش اين بود : " سر كارت گذاشته "
لبخندي زدم و سرم را پائين انداختم نگاهم كه به روي سرم روي دستم افتاد دوباره به ياد صحبت هاي پدر بزرگ افتادم و مادرم ... سرم را بالا گرفتم و خيلي بي مقدمه گفتم :
خواهش مي كنم از مادرم بگيد .
توران نگاهش را از روي دانه هاي تسبيح اش تا نگاه منتظر و محزون من بالا كشيد لحظه اي در سكوت نگاهم كرد بعد دوباره نگاهش را پائين انداخت و گفت :
چي بگم خانم جان . شما خودت حتما مادرت رو بهتر از من مي شناسي .
بي تابانه پرسيدم :
آره . ولي دلم مي خواد بدونم وقتي اينجا بود چه كار مي كرد؟
توران نگاهم كرد و من با لحن ملتمس و خواهشمندي ادامه دادم :
مي خوام بدونم شما ... چقدر بهش نزديك بودين ؟
انگشتان توران از حركت ايستاد باز دست هايش را روي پاهايش گذاشت و نفس عميقي كشيد :
چه عرض كنم خانم جان مادر خدا بيامرزتون ، الهام خانم، خانم نازنيني بود . آروم ، نجيب ، ساكت . همون اول كه اومدم مهرش به دلم نشست . جاي دختر نداشته ام دوستش داشتم . خدا شاهده يه بار از گل نازكتر به من نگفت . حرمت همه رو داشت . هيچ وقت صداي بلند ازش نشنيدم .
بي اراده پرسيدم :
پدر بزرگ دوستش نداشت درسته ؟
توران لحظه اي درمانده نگاهم كرد مردد به نظر مي رسيد انگار مطمئن نبود كه بايد حرفي بزند يا نه . اما شايد به خاطر اطميناني كه در نگاه من مي ديد عاقبت آهي كشيد و لب باز كرد :
وا...خانم جان ! آقا كلا نسبت به بچه ها يه كم بي مهر و سخت گير بودن . كلا اخلاقش همين طوري بود و گرنه مگه مي شه پدري بچه اش رو دوست نداشته باشه .
در جوابش حرفي نزدم اما غمگينانه در دلم ناليدم :
" ولي اون كه بچه اش نبود "
توران كه حالت گرفته و سكوتم را ديد ادامه داد:
آقا كامران و آقا كاوه خوب پسر بودن واسه خودشون مي رفتن مي يومدن . كلا شلوغتر و پر شر و شورتر از خواهرشونم بودن اما الهام خانم خودش آروم و حرف گوش كن بود اون وقت نمي دونم چه طوري بود كه آقاي تاجيك نسبت به اون تازه سخت گيرتر بودن نمي دونم حالا به خاطر بددلي اش بود، تعصب بود . چي بود كه آقا با الهام خانم سختر بود .
آهي كشيد و ادامه داد :
چه مي دونم خانم جان بعضي از مردا اين جوري ان ديگه . اين ديگه از شانس و اقبال ما زناست كه ضعيفه ايم و هميشه خدا يه آقا بالا سر داشتيم . زن تا دختره و خونه ي باباش كه تكليفش مشخصه وقتي ام كه خير سرش شوهر مي كنه و مي ره پي بختش باز همون آشِ و همون كاسه . چه مي شه كرد خانم جان انگار پيشوني نوشت ما زنام از ازل همين بوده .
باز جوابش را ندادم اما سرخورده و بيزار در دلم گفتم :
" خود كرده را تدبير نيست توران خانم ."
و باز توران خانم ادامه داد :
پسرا مثل همه مي رفتن مدرسه . اما واسه الهام خانم معلم سرخونه مي يومد بعدم كه آقا فرستادش خارجه . فرانسه بود اگه اشتباه نكنم .
آهي كشيدم و گفتم :
بله فرانسه بود . همونجا با پدرم آشنا شد .
توران خانم لبخند محوی زد و سرش را پایین انداخت باز دوباره حرکت لب ها و انگشتانش شروع شد انگار قصد نداشت بیشتر از آن ادامه دهد انگار از آنجا به بعدش برای او هم منطقه ممنوعه محسوب می شد.اما چیزی که من دنبالش بودم مربوط به قبل از رفتن مادر به فرانسه و آشنایی او با پدرم می شد من به دنبال کشف هویت >>او<< بودم همانی که برای مادر شاخه گل مریم آورده بود و بسیار هم شعر عاشقانه میدانست امیدوار بودم توران چیزی در این رابطه بداند بنابراین لب هایم را با زبان خیس کردم و گفتم:
توران خانم
بی اینکه نگاهم کندجواب داد:
بله خانم جان.
برای بیان منظورم دنبال واژه های مناسب می گشتم نمی دانستم باید از کجا شروع کنم وقتی سکوت من طولانی شد توران خانم سربرداشت و نگاه منتظرش را به صورتم دوخت:
چیزی می خواستی بگی خانم جان؟
در زیر نگاه منتظرش به مِن مِن افتادم :
توران خانم می خواستم...می خواستم بدونم...توران خانم مادرم خواستگار زیاد داشت؟
توران خانم لحظه ای در سکوت خیره نگاهم کرد بعد لبخندی به لب زد و پرسید:
چطور مگه خانم جان؟
شانه هایم را بالا کشیدم و گفتم:
هیچی. همین طوری.
توران خانم سرش را تکان داد و گفت:
همه دخترا تو ده هیجده سالگی بازارشون داغه.خصوصا اون دوره که سن ازدواج پایین تر از الان بود.مادر شمام که ماشاءا...دختر قابلی بود.
_تو خواستگاراش کسی هم بود که...که عاشقش بوده باشه.
توران خانم لبخندی زد و گفت:
ای خانم جان.چه سوالایی می پرسین.خوب لابد عاشقش بودن که می یومدن خواستگاریش.تا یکی،یکی رو نخواد که ازش خواستگاری نمی کنه.
با حالتی درمانده لبخند زدم و سرم را به نشانه تأیید حرفهایش تکان دادم:
درسته اما من میخوام بدونم آیا کسی بوده که...چطور بگم.کسی که با بقیه فرق داشته باشه.چه میدونم مثلا بیشتر دوستش داشته.کسی که مادرم احتمالا اونو زیاد می دیده.
با نگاه جستجوگرم به دقت چهره متفکر توران را می کاویدم مشتاقانه منتظر تأیید او بودم اما در نهایت از حالت چهره اش خواندم که ذهن او از هر آنچه دنبالش بودم خالی است.با این وجود دست از تلاش نکشیدم با لحن ملتمسی که او را به فکر کردن بیشتر تشویق می کرد ادامه دادم:
یه کسی که برای مادرم گل می آورده.گل مریم.چیزی یادتون نمیاد؟
توران شانه هایش را بالا کشید و گفت:
نه وا...خانم جان چیزی یادم نمیاد.
از شنیدن جوابش شانه هایم بی اختیار پایین افتاد و مأیوسانه آه کشیدم .
توران با دیدن عکس العمل من انگار که بخواهد مطلع نبودن خودش را به نحوی توجیح کند ادامه داد:
الهام خانم دختر کم حرف و توداری بود.خوب منم زیاد دخالت نمی کردم.
و من آرام زیر لب زمزمه کردم:
می فهمم.
بعد توران خانم انگار که چیز تازه ای یادش آمده باشد دست هایش را روی پاهایش گذاشت و سرش را بالا گرفت:
میگم خانم جان از سمیرا خانم بپرسین.شاید اون بدونه.
وقتی توجه من را دید لبخند مطمئنی به لب زد و ادامه داد:
سمیرا خانم و الهام خانم با هم خیلی جور بودن.سمیرا خانم دختر یکی از فامیلا بود خونه شونم به ما نزدیک بود.تقریبا هم محل بودیم.زیاد میومد اینجا.با هم درس می خوندن.چه می دونم گل دوزی و تیکه دوزی می کردن.خلاصه جیک و پیکشون با هم بود احتمالا اون باید بدونه.
زیر لب از توران خانم تشکر کردم و نگاهم را به سمت پنجره چرخاندم.دلم میخواست می توانستم مثل گردش های شبانه پدربزرگ در باغ قدم بزنم.
در آرامش و سکوت شب تنها به روی آن نیمکت.با قلبی پرتپش در انتظار یار...
چشم هایم رو روی هم گذاشتم از تجسم آن احساس نزدیک قلبم به تپش افتاد. انگار باغ صدایم میزد:
-ساقی.... ساقی.
با یک صدای نجواگونه پرکشش مرا به خود می خواند:
ساقی ساقی ......
و من همان ساقی بودم با چشم های آبی مخمور و موهای چتری سیاه. یه حس غریبی بود حرارت را در رگ هایم حس می کردم حتی هرم نفسم داغ شده بود. من ساقی بودم. همان ساقی عاشق .
-رز.....رز.
ازجاپریدم روح سرگردانم به غالب جسم تبدارم برگشت. خوابم برده بود. کسی دستش رو روی دستم گذاشته بود. سربرگرداندم . سهراب بود. چند لحظه با حواس پرتی نگاهش کردم. خواب می دیدم یا...اما نه اون با من حرف میزد:
حالت خوبه؟
چند بار پلک زدمو بعد دستپاچه به تکاپو افتادم:
چی شده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟
سهراب دستش رو از روی دستم عقب کشید و من تقریبا سرجام نشستم و دسته ای از موهام رو پشت گوشم زدمو نگاهم رو به صورتش دوختم.
سهراب در زیر نگاه من از جایش بلند شد و کیسه خالی سرم را از روی گیره برداشت بعد همینطور که دوباره روی صندلی کنار تخت می نشست جواب داد:
سرمت تموم شده بود.
نشست و نگاهش به سمت دستم چرخید جهت نگاهش را دنبال کردم سوزن سرم با چسب پهنی پشت دستم محکم شده بود. دستم را به سمتش گرفتم و گفتم :
ساعت چنده ؟
سهراب دستم را در میان دستش گرفت و من ناگهان از درون لرزیدم با دست دیگرم ملافه روی تخت را چنگ زدم و او آرام زیر لب جواب داد:
یک و نیم.

Signature
     
#57 | Posted: 1 Aug 2013 23:48 | Edited By: paridarya461
مستقیم نگاهش می کردم و خوشبختانه نگاه او پایین بود با ملایمت مشغول جدا کردن چسب از روی دستم بود.
بی اراده پرسیدم:
نخوابیدی؟
سرش را بالا گرفت و با نگاه مستقیمش غافلگیرم کرد خجولانه نگاهم را پایین انداختم اما نگاه سنگین و عمیقش را روی صورتم حس می کردم. با لحنی آرام زیر لب جواب داد:
نه نتونستم بخوابم.
از ذهنم گذشت بپرسم: چرا به خاطر من؟اما فقط با لحن شتابزده ای پرسیدم:
توران خانم کجاست؟
سهراب با ملایمت سوزن سرم را از دستم بیرون کشید و پنبه گلوله شده ای را روی اون فشرد سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید :
گفت میره برات جوشونده درست کنه.
دستم را عقب کشیدم و همین طور که با پنبه روی آن ور می رفتم با لحن پرسش باری تکرار کردم:
جوشونده..... چی هست؟
سهراب شونه هاش رو بالا کشید . گفت :
یه جور داروی گیاهیه.
نگاهش کردم و گفتم:
داروی گیاهی ؟ ... ولی من که حالم خوبه.
سهراب با لحن نامطمئنی پرسید:
مطمئنی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
آره ..... من خوبم.
نگاه سهراب اما نامطمئن و نگران به نظر می رسید :
ولی تبت بالاست.
از باور اینکه اون نگران حال من بود کمی دست و پایم را گم کردم. احساس عجیب و متفاوتی را تجربه میکردم. یکجور هیجان پرالتهاب ناشناخته.
بالحن حواس پرتی زیر لب تکرار کردم:
تبم؟
و اون در سکوت خیره نگاهم کرد. نگاهش جستجوگر و دقیق بود. درست مثل روان پزشکی به نظر میرسید تک تک واکنش های رفتاری بیمارش را زیر نظر گرفته باشد. این تصور استرسم رو زیادتر می کرد. هیچ دلم نمی خواست که او افکارم را بخواند.یا اینکه متوجه حال روحی خرابم بشه. نمی بایست می گذاشتم که با آن نگاه عمیق و مو شکافانه اش به افکار آشفته درونم پی ببرد. اگر می دانست که با آن نگاه پرجاذبه شرقی اش چه تاثیری روی میانگین ضربه های قلبم دارد. چه واکنشی نشان میداد؟
بی اختیار برای پیدا کردن یه جواب امید وار کنده برای سوالی که در ذهنم نقش بسته بود نگاهم را به سمت او چرخاندم. هنوز در سکوتی پرانتظار نگاهم می کرد. نگاهش طوری بود که من چون بچه ای خطا کار حس کردم که باید به خاطر تب کردنم به او توضیح دهم. لب هایم را بازبون خیس کردم و گفتم:
چیز مهمی نیست گاهی اینطوری میشم.
سهراب بالحنی جدی و متفکر جواب داد :
اتفاقا چیز مهمیه. یعنی چیزی نیست که همینطور بی دلیل به وجود بیاد.
مکثی کرد و بعد پرسید:
چند وقته تب می کنی؟
شانه هایم را بالا کشیدم و بالحن بی تفاوت گفتم:
نمی دونم شاید دو ماه یا کمی بیشتر.
باز سهراب بعد از مکث کوتاهی گفت:
به خاطرش دکترم رفتی؟
باحالتی کلافه نگاهش کردم و گفتم:
بله رفتم. چند تا آزمایش دادم.
-خوب؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
فرصت نشد جواب آزمایشم رو بگیرم. اول پدرم فوت کرد بعد هم که اومدم ایران
لب های سهراب تکان خورد اما بازگشت پر سرو صدای توران به اتاق فرصت حرف زدن بیشتر به اون را نداد.
-حالتون چطوره خانم جان؟بهتر نشدین؟ خوب شد که بیدار شدین براتون جوشونده دم کردم.
همین طور که با شتاب به سمت من اومد رو به سهراب کرد و گفت:
دستت دردنکنه آقا سهراب. سرمش رو جمع کردی مادر.
سهراب از روی صندلی بلند شد و یک قدم آن طرفتر کنار تخت ایستاد توران هم بی معطلی جای او را روی صندلی پر کرد لیوانی که جوشونده دستش بود به سمتم گرفت و گفت:
بگیر خانم جان . بخورش. جوشونده است. تبت رو پایین میاره.
دو دل و مردد نگاهش می کردم که لیوان را تقریبا با فشار به لای انگشتانم چپاند. کنجکاوانه داخل لیوان سرک کشیدم. و گفتم:
من خوبم توران خانم نیازی نبود......
او با قاطعیت سرش را تکون داد و گفت:
چرا خانم جان نیازی بود. تب دارین. هیچی مثل تب آدم رو از پا نمی اندازه.
این جمله اش را محکم و با اطمینان ادا کرد طوری که من در ذهنم این طور معنایش کردم:
به قول سامان تو خفه خونی. من بهتر می دونم یا تو؟بخورش خانم جان بخورش.
از این فکر به خنده افتادم و برای اینکه خنده به ظاهر بی دلیلم را از نگاهش مخفی کنم مطیعانه لیوان تا کنار لبم بردم و محتاطانه جرعه ای از آن مایه قهوه ای رنگ داغ را نوشیدم. چیزی که خوردم آنقدر تلخ و بد مزه بود که من بی اختیار چهره در هم کشیدم و لیوان را به سمت توران گرفتم :
اوه خدایا..... توران خانم این چقدر تلخه.....
توران خانم دستم را پس زد و گفت :
طوری نیست خانم جان بخور برات خوبه.
دستم را جلو دهانم گذاشتم و گفتم:
اوه نه نمی تونم..... نمی تونم بخورمش.
توران خان باز لیوان را به سمت من کشید و گفت :
یه دفعه بخورش خانم جان مزه مزه نکن.
هنوز مزه تلخ جوشونده در دهانم بود احساس تهوع کردم لیوان را به سمت اون گرفتم و تقریبا آنرا در میان دستانش رها کردم .
توران مایوسانه زیر لب نالید:
خانم جان.
و من در حالی که خودم را از روی تخت پایین می کشیدم گفتم:
من حالم خوبه توران خانم. اصلا دیگه می خوام برم اتاقم.
باعجله از تخت پایین آمدم و به سمت در اتاق قدم برداشتم اما بر خلاف انتظارم بازاین تفییر وضعیت ناگهانی کار دستم داد هنوز دوقدم برنداشته بودم. که سرم گیج رفت و مقابل چشم هام سیاه شد پلک هایم را روی هم فشردم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم :
اوه خدای من .
تقریبا زانو هایم به زمین رسیده بود که دست سهراب را به دور بازو هایم حس کردم صدای توران را شنیدم که گفت:
خدا مرگم خان جان چی شد؟
سعی کردم روی پاهایم بایستم اما بدنم مثل یه لاشه سنگین شده بود. سهراب دستم را دور گردنش انداخت و دست دیگرش دور گردنم پیچیده شد. گرمای نفسش را روی گردنم حس می کردم با لحن نگرانی کنار گوشم زمزمه کرد:
چی شد پس؟
و من دستپاچه لبم را به دندان گزیدم با تکیه دادن به شانه پهن و ورزیده او و با قدرت دست مردانه اش خودم را بالا کشیدم. و از گوشه چشم نیم نگاهی به چهره اش انداختم و با صدای مرتعشی زیر لب نالیدم:
-متاسفم نباید اینقدر سریع بلند می شدم. سرم گیج رفت.
و سهراب با همان لحن پر مهر جواب داد:
بیا باید استراحت کنی.
آشفته معذب موهای لخت جلوی صورتم را پشت گوش زدم و گفتم:
ممنونم سهراب دیگه خودم می تونم....
سهراب با لحن گرفته ای کنارگوشم زمزمه کرد:
میخوای چی رو ثابت کنی؟ اینکه از من خوشت نمیاد؟
از شنیدن حرفش جا خوردم ناباورانه سرم را به سمتش چرخاندم و او خیره در چشم هایم ادامه داد:
باشه اما بذار واسه بعد. الان وقت مناسبی برای این کار نیست.
برق نگاهش نفسم را برید. نگاهم را از نگاه بی پروا و جسورش بریدم و سرم را به زیر انداختم. قلبم تند و نامنظم می زد. با فشار بازوهایم سعی کردم تنم رو از تنش جدا کنم. اما قدرت من در مقابل قدرت دستان او هیچ بود. بادستش لجوجانه حتی محکم تر از قبل مچ دستم را فشرد و من را بیشتر به سمت خودش کشید.
معترض و خشمگین نگاهش کردم و اون با لحن خونسرد و کلافه کننده ای کنار گوشم زمزمه کرد:
توخیلی داغی رز. حتما باید از جوشونده توران خانم بخوری.
این رو گفت و تقریبا با زور و فشار و قدرت دست هایش من را لب تخت نشاند و با حرص دستش را پس زدم.
در زیر نگاه خیره او بار دیگر سرپا ایستادم و لجوجانه خیره در چشم های گیرایش زل زدم همیشه همین طور بود با وجود کششی که نسبت به او در قلبم حس می کردم باز حرف ها ونوع رفتارش عصبی ام می کرد.گاهی به شدت دلم می خواست کتکش بزنم.
توران با ملایمت دستش رو روی بازو ام گذاشت و گفت:
خانم جان.
نگاهش کردم نگاهش نگران و پر دلشوره به نظر می رسید. به رویش لبخندی زدم و گفتم :
من خوبم توران خانم می رم به اتاقم .
توران خانم بازو یم را گرفت و گفت:
باشه خانم جان پس بذار دستتو بگیرم می ترسم باز خدایی نکرده سرتون گیج بره از پله ها بیفتین پایین.
اعتراضی نکردم نگاه گذرایی به سمت سهراب انداختم و بعد همراه توران به سمت در اتاق حرکت کردیم. هنوز از در بیرون نرفته بودیم که صدای سهراب نگاهمان را به سمت خودش کشوند:
من همین پایینم توران خانم کاری داشتی صدام بزن.
به سرعت نگاهم را از نگاه معنادارش بریدم و از اتاق بیرون رفتم. .
در اتاق خودم راحت تر بودم. خسته و خراب روی تخت دراز کشیدم. و چشم هایم را روی هم گذاشتم. کاش می تونستم بخوابم دلم نمی خواست به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنم. اما این خواسته ازم در آن لحظه جز محالات بود. ذهنم از افکاری انباشته بود که هرکدام به تنهایی برای برهم زدن آرامش روحی یک انسان بس باشد. مغزم از این ترافیک سنگین افکار آزار دهنده مثل یه کشتی باربری کهنه سوت می کشید. از درک رفتار سهراب عاجز بودم. از طرفی حقیقت دور از انتظاری که پدربزرگ از آن صحبت کرده بود هنوز به سنگینی همان لحظات اول بود بر ذهنم فشار می آورد هر چه برای رسیدن به آرامش و درو کردن افکار مزاحم بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. انگار تلاش هایم نتیجه معکوس داشت. اما در تمام آن لحظات کشدار و شکنجه آور چیز دیگری بود. که از درون آزارم می داد. یک حس بد یک دلشوره و نگرانی عمیق در ته قلبم بود . نمی توانستم دلیلش رو پیدا کنم.
آشفته حال نفس عمیقی کشیدم و بی تابانه به پهلو غلتیدم زنجیر گردنبد روی گردنم لغزید من به خاطر کشف ناگهانی خودم آه کشیدم. سامان بود. دلیل آن دلشوره و غم بی دلیل سامان بود. به یاد لبخند محزونش افتادم و نگاه دلگیرش که به شکلی قهر آلود از من رمیده بود او از من دلگیر بود و من از رسیدن به این باور مستاصل و کلافه پلاک گردنبد را در مشت فشردم.
از ذهنم گذشت:
" چرا؟ مگه من چه کار کردم؟"
بد خوابيدم با اين وجود صبح فردا خودم را سرحالتر و شادابتر از شب قبل حس مي كردم حالم بهتر بود بدنم از آن سستي و رخوت تب آلود درآمده بود اما هنوز گاهي آن سرگيجه را درسرم احساس مي كردم .
صبحانه را در اتاقم خوردم بعد حمام كردم و موهاي نا مرتبم را با كش سر پشت سرم بستم روي تختم نشسته بودم و كتابي از كتابخانه مادر دستم بود . نگاه ماتم روي صفحه باز كتاب بود اما فكرم فرسنگها از معناي آن واژه ها فاصله داشت .
با صداي در اتاق از جا پريدم نگاهم به سمت در اتاق چرخيد با ديدن آيدا و صهبا در آستانه در كتاب را بستم و به رويشان لبخند زدم .
صهبا مثل هميشه شاد و سر زنده سري تكان داد و گفت:
سلام . چطوري يا نه ؟
ومن ميان خنده جواب دادم :
نه
آيدا در را پشت سرش بست و گفت :
نمي دوني با چه فلاكتي اجازه ورود گرفتيم . خوبي ؟
به روي تخت جا به جا شدم و مهربانانه به رويش لبخند زدم :
من خوبم فقط تا دلت بخواد حوصله ام سر رفته بود . زن دايي سميرا كه حسابي من را ملاقات ممنوع كرده
آيدا لب تخت نشست و صهبا به زحمت خودش را از روي ميز مقابلم بالا كشيد . وقتي كه خوب سر جايش مستقر شد سري تكان داد و گفت :
ولي خودمونيم حسابي قاپشونو دزديدي . جونشون واست در ميره
گيج و خندان پرسيدم :
قاپش چي ؟

Signature
     
#58 | Posted: 2 Aug 2013 00:20 | Edited By: paridarya461
آيدا به خنده افتاد و گفت :
منظورش اينه كه بابا اينا خيلي دوست دارن
صهبا گفت :
اين آقاجون بيچاره سكته اي كه بود بدبخت ، غشي هم شده . از ديشب تاحالا همين طور يه بند داره غش مي كنه هي ما صافش مي كنيم ، مي نشونيمش . هي باز اون تپي مي افته غش مي كنه . راستي ديروز بهش چي گفتي ؟ پيرمرد زپرتي ؟
آيدا به زحمت خنده اش را جمع كرد و با لحن معترضي غر زد :
صهبا!
اما گوش صهبا بدهكار نبود با همان لحن پر هيجان ادامه داد :
ها . نه راستي . گفتي پيرمرد خرفت واي دختر نميدوني ، من كه چشام چهار تا شد اصلا نفس كشيدن يادم رفت هر ان منتظر بودم آقا جون با يه ضربه عصاش از وسط به دو نيم ات كنه اصلا چرا يه دفعه اين طوري شد باور كن ديروز وقتي تو اون شكل و قيافه ديدمت يخ بستم حالا من يه چيز مي گم تو يه چيز ميشنوي ها . رنگت وحشتناك سفيد شده بود موهاتم كه اون جور ريش ريش عين جيگر زلیخا خلاصه عينهو شبح كلبه ي وحشت شده بودي . شانسم گفت تازه رفته بودم دستشويي وگرنه جون داداش حتما خودمو خيس كرده بودم .
من و آيدا فقط مي خنديديم . آيدا ميان خنده غر زد :
چه بي تربيته اين!!
و صهبا باز بي توجه به او ادامه داد :
نه ميخوام بدونم دلت اومد اون موهاي نازنينو اين طور قيچي قيچي كني . نه خدا وكيلي ميخوام بدونم چي شد كه يه هو موتورت داغ كرد ؟
در جوابش لبخند كمرنگي به لب زدم و سرم را پائين انداختم آيدا اين بار با لحن جدي تري بر سر صهبا توپيد:
مگه تو فضولي ؟ اِ
صهبا زير لب غرزد :
اِ . خوب ببين موهاشو چي كار كرده . حيف نبود ؟ دلم مي سوزه خوب
آيدا نگاه مهربانش را به سمت من چرخاند و گفت :
لازم نكرده تو دلت بسوزه . تازه با موي كوتاه خيلي هم خوشگل تر شده . بعدشم مامان از آرايشگاه آيناز وقت گرفته اگه ساقي جون حالش خوب باشه بعد از ظهر يه سري مي ريم اونجا
لبخندي زدم و گفتم :
چرا مي گي ساقي جون ؟
چون اين اسم خيلي بهت مي ياد.
شگفت رده پرسيدم :
واقعا ؟
به جاي آيدا ، صهبا جواب داد :

راست مي گه تازه ساقي صميمي ترم هست .به قول سامان انگار به رز نمي شه جون اضافه كرد.
هنوز جمله صهبا تمام نشده بود كه در اتاق صدايي كرد و دستي به همراه يك دسته گل بزرگ از لاي در وارد اتاق شد :
خُلي براي گل . نه گلي براي خُل
صداي شاد و سر زنده سامان را كه شنيدم انگار باري از روي دوشم برداشته شد نگاهم سبكبالانه به سمت در اتاق پر كشيد صهبا با شيطنت و بد جنسي غر زد :
بفرما . كم بود جن و پري يكي هم از دريچه بپريد . انگار موشو آتيش زدن تا اسمش اومد مثل جن بو داده ظاهر شد.
سامان سرش را داخل اتاق كرد و گفت :
اَي بر خرمگس معركه لعنت . بكش پائين اون هيكلو . ميز زهوارش در رفت .
خودش را داخل اتاق كشيد و در را پشت سرش به هم زد.صداي آخ آرش را كه شنيد به عقب برگشت و گفت :

ببخشيد دُمَم موند لاي در .
در را باز کرد.آرش همين طور كه وارد اتاق مي شد دستي زير دماغش كشيد و بعد آن را مقابل صورتش گرفت . سامان در را پشت سرش به هم زد و گفت :
نترس . جون عزيز . خون نيومده ان شاء ا... كه خونريزيش داخليه.
صهبا خنديد و آرش انگار تازه متوجه موقعيت اش در اتاق شد نگاهش را بالا گرفت و سلام كرد .
لبخند به لب جواب سلامش را دادم.سامان همين طور كه به سمت من مي آمد با تنه آرش را به كناري زد و گفت:
سلام بر عَم قِزي . دور كُلاهش نه قرمز ، نه آبي ، تيم ملي آقا تيم ملي .
بجه ها خنديدند و او دسته گل را در بغل من گذاشت :
خوب بيدي جيگر ؟
لبخند به لب نگاهم را در چشم هاي زيبا و بازيگوشش دوختم تا شايد نشاني از آن برق محزون و دلگير شب قبل پيدا كنم اما چشم هايش صميمي تر از هميشه از برق شيطنت و آتش پارگي ميدرخشيد .
زير لب زمزمه كردم :
ممنونم سامان . خيلي زيباست . خيلي زحمت كشيدي
صهبا با لحن پر شيطنتي گفت :
اين قدر ساده نباش رز . زحمت كجا بود . من مطمئنم از يه جا كِش رفته .
سامان همين طور كه صندلي ميز آرايش را پائين تخت براي نشستن خودش آماده مي كرد بهت زده از حركت ايستاد و گفت :

از كجا فهميدي ؟
صهبا پيروزمندانه ابرويي بالا انداخت و گفت :
بفرما . نگفتم . من اينو مي شناسم . آدم اين حرفا نيست .
سامان روي صندلي نشست و گفت :

جون سامان از كجا فهميدي صهبا ؟بوي زايشگاه مي ده ؟
بچه ها متعجب نگاهش كردند صهبا ناباورانه پرسيد :
از زايشگاه كش رفتي ؟
سامان سري تكان داد و گفت :
آره .
مسخره نشو ...لوس .
سامان سرش را تكان داد و گفت :
به جون....
آرش پيش دستي كرده با عجله ميان حرفش دويد :
خودت
سامان خيره نگاهش كرد و گفت :
كي با تو بود نخود هر آش مي ترسي جونت كم بياد نترس . توام مثل بعضي از اين موجودات زنده كه اسمشون نقطه چينه هفت تا جون داري . هر وقت دو تا شم پاي دروغاي من كم شد بازم پنج تاش مي مونه كه به نظر من چهار تا و نصفي اش هنوز زياديه .پس لطفا خفه خوني دارم حرف مي زنم .
بعد نفس عميقي كشيد و سرش را بالا گرفت :
چي مي گفتم ؟ ... ها به جون آرش كه مي خوام جونش نباشه رفتم زايشگاه . واي . واي نمي دوني چه جهنمي بود خدا نصيب هيچ مردي نكنه زهره اش آب مي شه به خدا
آيدا ميان خنده با لحن نا مطمئن گفت :
راست نمي گي .
آرش سري تكان داد و ميان خنده زير لب زمزمه كرد :
بابا دَري وَري مي گه.
اما سامان بي توجه به حرف او با آب و تاب و هيجاني كه انگار مسري بود و مثل ويروسي به جان همه ما افتاده بود ادامه داد :
به جون آيدا اگه دروغ بگم . من چه مي دونستم اونجا زايشگاست . گفتم مي رم تو بيمارستان به بهونه عيادت ،اونجام كه تا دلت بخواد دسته گل بي صاحاب مونده فراوونه . اما چشمت روز بد نبينه چشم باز كردم ديدم تو زايشگام . پرستاره تا منو ديد رَم كرد از اون سر سالن همچين به تاخت مي يومد سمتم كه من گفتم فاتحه ام خونده است . دخلم اومده . گفتم خدا چي كار كنم. چي كار نكنم ؟ كه يهو يه فكري زد به كله ام . داداش ، خودمو زدم به زائيدن .
صهبا ميان غش غش خنده با لحن بريده بريده اي گفت :
خوب به سلامتي فقط نزائيده بودي كه اونم انجام شد . بابا خيلي كار درستي .
سامان بي توجه به حرف او ادامه داد:
خلاصه خودمو زدم به زائيدن . يه دستمو گرفتم به كمرم و با اون يكي دست تو سرم زدم و موهامو كندم و جيغ . جیغ . جيغ كه چطوريا پرستارام كه انگاري با اين غربتي بازيا شرطي شده باشن نه گذاشتن نه برداشتن ، هجوم آوردن طرف من نِشوندَنم رو صندلي چرخ دار و بابا دِ برو كه رفتيم . حالا من هنوز جيغ . جيغ جيغ اما اين دفعه ديگه از ترس قضيه شوخي ، شوخي داشت جدي مي شد بُردنم پيش دكتر ماما ، دكتره پشت پرده مشغول بود از همون پشت تا صداي جيغامو شنيد گفتش كه كه اتاق عمل ، از صداي جيغاش كه عينهو خروس نابالغ مي مونه پيداست كه طبيعي بزا نيست بايد سزارين بشه . ببرينش تا من بيام . پرستارام باز نه گذاشتن نه برداشتن ريختن سرم كه لختم كنن و اون لباس گِل و گشاده رو كه باهاش همه جون آدم پيداست تنم كنن ديدم فايده نداره اگه دست نجنبونم رو تخت اتاق عمل شكممو سفره مي كنن . پا شدم و هوار ، هوار، هوار كه بابا زائو من نيستم كه خانممه . آقا اين حرف از دهن من در نياد ، پرستاره همچين ويلچرو از زير پام كشيد كه من از هوا ول شدم پائين . دندونام دانگي خوردن به هم . اين كاسه نشيمن گام هست صد تا ترك برداشت. پرستاره گفت :
خاك تو سر . تو اگه زائو نيستي پس اينجا چه غلطي مي كني؟
ديدم اگه جِز نزنم كارم تمومه اشك ميغلتوندم هر كدوم اين هوا . پرستاره گفت :
خاك تو سر مگه با تو نيستم . اينجا چه غلطي مي كني نقطه چين ؟
حرفش خيلي زشت بود اشكام درشتر شد . ناله زدم :
گفتم كه زائو زنمه
پرستاره گفت :
خاك تو سرحالا چرا گريه مي كني ؟ زنت مي خواد بزاد . تو چرا كمرتو گرفتي و مي زني تو سرت ؟
افتادم به نك و نال كه :
تو سرم نزنم چي كار كنم ؟ كمرم شكست . هوار به سر شدم رفت . خدا اين چه سرنوشتي بود ؟
حالا پرستاره اشك مي ريخت اين هوا پرسيد :
زنت سر زا رفته ؟

Signature
     
#59 | Posted: 2 Aug 2013 01:18 | Edited By: paridarya461
منم ديدم راه مي ده زدم به غربتي بازي كه بيا و تماشا كن چنگ ، چنگ موهامو كندم و ريختم . همچين كه اون زائوا دلشون برام كباب شد .
پرستاره ديگه داشت هق هق مي كرد گفت :
خاك تو سر حالا چرا موهاتو مي كني ؟ مردن حقه آخرش همهذمون مي ميريم .
شارپ ، شارپ ، شارپ زدم رو زانوام و گفتم :
كاش مرده بود خانم. كاش مرده بود از اينجا زنگ زدن گفتن كه بيا زنت هشت قلو زائيده . واي ، واي اين چه خاكي بود كه به سرم شد خدا . خونه خراب شدم . پدرم سوخت ، در اومد ، نمي دونم چِش شد . اي واي پدرم... پدرم .
بعد دستمو زمين زدم و ناليدم :
زن ! يعني هوار تو سرت با زائيدنت.
پرستاره گفت :
حالا كاريه كه شده ملاجت اومد تو دهنت مرد حسابي . اين بچه ها پدر مي خوان يتيمشون كردي رفت.
يقه ام رو جر دادم كه :
به درك بذار يتيم بشن . بزار راحت بشم .
پرستاره گفت :
ديگه خاك تو سر نشو تو ام . حالا اگه جدا ، جدا هشت بار اومده بود و مجبور بودي هشت بار پول بيمارستان بدي خوب بود ؟ كار حسابي رو زنت كرده كه همچين يه هو قال قضيه رو كنده . ديگه هشت تا دونه بچه كه اين قدر روضه خوندن و به سر و سينه زدن نداره .
ميون گريه خودمو مثل گهواره تاب دادم و گفتم :
آخه قربون اون چشم و دل سيرت برم خواهر تو كه نمي دوني ، پارسالم هشت قلو زائيده .
فكر كنم پرستاره مي خواست بگه :
حالا شونزده تام كه همچين رقمي نيست كه من ديگه خودمو زدم به غش پرستاره گفت :
خاك تو سرم غش كرد . جَمِش كنيد .
خلاصه بردنم تو يه اتاق . رو تخت خوابوندنم تا حالم جا بياد ، چشم وا كردم ديدم تو اتاق تنهام سر برگردوندم ديدم دسته گل تو گلدون رو ميزه . معطلش نكردم . دسته گلو برداشتمو از اتاق جيم فنگ ، زدم بيرون . در سالن و باز كرده بودم كه پرستار پشت سرم سبز شد و پرسيد :
كجا گل پسر ؟ مگه نمي خواي زن و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه وبچه اتو ببيني ؟
خودمو زدم به موش مردگي . دستمو گذاشتم رو قلبم و هي با پلكام بال بال زدم زير لب ناليدم :
مي گم ما با يكي ام كارمون راه مي يفته نمي شه شما اون هفتاي بقيه رو جاي حق الزحمه تون بردارين ؟ جاي پول بيمارستان .
پرستاره گفت :
نه خاك تو سر ما فقط پول نقد مي گيريم خيلي كه بخوايم درشت حساب كنيم تراوِل . حالا ديگه برو ، برو بزار زائو بياد .
ديگه معطلش نكردم داداش . گازشو گرفتم . چهار نعل تا خود خونه دوئيدم . باور كن تموم اين گوشتاي تنم آب شد به خدا . اما فكر كنم ارزشش رو داشت . دسته گل اش قشنگه نه ؟

بچه ها آن قدر خنديده بودند كه صورتشان از شدت كمبود نفس كبود شده بود صهبا كه روي ميز غش كرده بود اصلا انگار گريه مي كرد آيدا هم حال و روز بهتري نداشت با هر دو دست شكم اش را گرفته و روي تخت خم شده بود آرش ميان خنده ناليد :
قسم مي خورم طبيعي نيستي سامان . تو اصلا حالت خوبه ؟
سامان سرش را تكان داد و گفت :
نه ... مگه معلومه ؟
آرش ميان خنده جواب داد:
نه داداش معلوم نيست . راحت باش .
سامان پرسيد :
نه جون آرش . معلومه تازه تركوندم ؟
چي رو ؟
سامان جواب داد :
اِكس ديگه . اِكس كيوزمي
صهبا ميان خنده عاجزانه و دلخور ناليد :
اِ . بسه ديگه سامان . مُردم . ديوونه . اصلا اين يه تخته اش كمه .
سامان لبش را به دندان گزيد و گفت :
با من بودي ؟
صهبا جواب داد :
نه آقا . پس با فرش زير پاتون بودم يه تخته اش كمه بايد چند تخته خريد .
صداي در اتاق نگاه همه ما را به سمت خود كشاند زن دايي ها هر دو دست به كمر و اخم آلود با نگاهي پر سرزنش در آستانه در ايستاده بودند سامان با ديدنشان با لحن اخطار دهنده اي از لاي دندان هايش ناليد :
متفرق شيد ... متفرق شيد .
اين جمله باز موج جديدي از خنده با خود به همراه داشت .
فصل هجدهم
بعد از خوردن نهار ، كاملا سر حال و با نشاط بودم به همراه تمام خانم هاي خانه به آرايشگاه رفتيم تا به قول صهبا ، صفايي به خودمان بدهيم .
در انجا تصميمي گرفتم كه باعث تعجب همه شد . از آرايشگر خواستم كه موهايم را مشكي كند و بعد آن ها را به سبك موهاي ساقي آراستم . از جلو چتري و از پشت صاف تا روي شانه هايم هيچ كدام از آن ها تصويري از ساقي در ذهنشان نداشتند .
اصلا از اينكه روزگاري چنين آدمي در خانواده اشان وجود داشته مطلع نبودند. بي خبر و متعجب در مورد اين تصميم عجيب و ناگهاني من اظهار نظر مي كردند وقتي كار آرايشگر تمام شد و من نگاه خيره و چشم هاي گردشان را ديدم فهميدم كه چقدر بايد تغيير كرده باشم مقابل آينه كه ايستادم نفسم بريد حتي خودم هم از ان همه تغيير جا خوردم . انگار آدم ديگري شده بودم . يك شخصيت جديد. حالا مي توانستم ساقي را زنده مقابل چشمانم ببينم از اين فکر به شدت تکان خوردم از ذهنم گذشت>>مگه ديوانه شدي؟با اين شکل و قيافه...خدايا تو آخر اون پيرمرد رو مي کشي.<<
و بعد وارفته زير لب ناليدم:
>>فکر اينجاشو نکرده بودم<<
مات و مبهوت تصوير خودم در آينه بودم که دست هاي صهبا روي شانه هايم لغزيد گونه هايش را به گونه ام چسباند و گفت:
حالا شدي مثل خود ما.يه آسيايي کامل.خوشگل و ماماني.
وقتي ترديد و حواس پرتي ام را ديد من را به سمت خودش چرخاند و گفت:
هي.خيلي معرکه شدي.اصلا باورم نميشد اين رنگ مو اينقدر بهت بياد.وقتي گفتي ميخواي موهاتو رنگ مشکي بزني نزديک بود گريه کنم.اما حالا...واي دختر.با اين مدل موها اصلا يه چيز ديگه شدي.اصلا حالا ماه شدي.
بار ديگر به سمت آينه چرخيدم موضوع زشتر يا قشنگتر شدن من نبود موضوع پدربزرگ بود و عکس العملي که من خطرناک بودنش را درنظر نگرفته بودم.
آشفته و پريشان حال در دلم ناليدم:
>>لعنت به تو رز.به قول سامان تو خود آزاري داري.مجبور بودي اين کار و بکني که حالا به خاطرش کاسه چه کنم،چه کنم دستت بگيري.برو بمير توام با اين تصميماي مسخره ات.اه.<<
فکر کردم از آرايشگر بخواهم که رنگ موهايم را تغيير دهد اما بدبختانه همراهانم به قدري قيافه جديدم را پسنديده بودند که اين کار تقريبا غير ممکن به نظر مي رسيد عاقبت هم با همان ظاهر عجيب و غريب و دردسر سازم به خانه برگشتيم.
از روبرو شدن با پدربزرگ وحشت داشتم به همين خاطر از دعوت زندايي سميرا براي خوردن چاي و عصرانه در خانه آنها به شدت استقبال کردم اما برخلاف من بقيه تمايلي نشان ندادند.
صهبا آهي کشيد و با لحن کسالت بار و خسته اي گفت:
من که بايد برم خونه کلي درس دارم.فردا فيلم برداري داريم بايد درساي شنبه ام را آماده کنم اين کنکور نکبتي ام که جون مارو گرفت.
زن دايي نسرين چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
توام خودتو هلاک کردي بس که درس خوندي.
صهبا اعتراض کرد:
اِ...مامان من کم خوندم؟
زن دايي چيني به پيشاني اش انداخت و گفت:
مگه اينکه دل اي دل خونده باشي من که نديدم تو درس بخوني.
همه از اين حرف زن دايي نسرين خنديديم و صهبا حاضرجواب شانه اي بالا انداخت و گفت:
نه مامان خانم اشتباه نکن اون دوره شما بود که جاي درس خوندن دل اي دل،دل اي دل مي خوندن حالا ديگه جاي درس خوندن بنيامين مي خونن مَ...من اگه تو ...تو ...تو...تو...نبينمت مي...مي رم.
و بعد همانطور که به سمت ساختمانشان مي رفت دست راستش را روي گوشش گذاشت و با صداي بلندي ادامه داد:
دنيا ديگه مثل تو نداره نه داره،نه ميتونه بياره دلا همه بي قرار عشقن اما عشقه که واسه تو بي قراره حالا...اوني که مدعي بود عاشقته اوني کـــه...
زن دايي با خنده سرش را تکان داد و گفت:
امان از دست اين دختر.هيچکي حريف زبون اين نميشه.پس فردا سر شوهر و مادر شوهرشو مي خوره.
من معني حرفش را نفهميدم اما زن دايي سميرا لبخند به لب نفس عميقي کشيد و گفت:
واسه خاطر همين حاضر جوابي هاشه که عمو کامرانش اين قدر دوستش داره.
مکثي کرد و ادامه داد:
حالا چرا ايستادين.بياين بريم تو.
زن دايي نسرين سري تکان داد و گفت:
نه ديگه مزاحم نمي شيم.
_مزاحم چيه؟يه چيزي جور مي کنيم دور هم ميخوريم ديگه.
زن دايي نسرين جواب داد:
دستت دردنکنه سميرا جون.خودت مي دوني که من اگه بعد از اصلاح ماسک جوانه گندم رو صورتم نزارم جوش مي زنم.
_حالا بزار بعد که رفتي...
_نه قربونت نمي دوني اين آرش چه پاچه پاره است.مياد هي سر به سرم ميزاره.
زن دايي نسرين همينطور که مي خنديد سرش را تکان داد بعد رو به آيدا کرد و گفت:
آِيدا جان پس حداقل تو بيا.
آيدا مثل هميشه معصوم و خجالت زده لبخند زد:
شرمنده زن عمو جان درسام مونده چند روز ديگه امتحان ميان ترم دارم بايد بخونم.
زندايي سميرا لبخندي زد و گفت:
پس من ديگه اصرار نکنم؟
زن دايي نسرين سري تکان داد و گفت:
نه ديگه ان شاءا... باشه يه وقت ديگه.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
رز.عزيزم.دوست داشتي واسه شام بيا اون طرف.
لبخندي به لب زدم و تشکر کردم آنها هم بعد از خداحافظي به سمت ساختمان خودشان رفتند.
زن دايي سميرا دستي به پشتم زد و گفت:
خوب ديگه بهتره بريم تو.
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و همراه او وارد ساختمان شدم.زن دايي همين طور که دکمه هاي مانتويش را باز مي کرد به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
راحت باش عزيزم مانتو تو در آر.
کيفم را روي مبل راحتي گذاشتم و اول از همه شال روي سرم را برداشتم مقابل آينه قدي گوشه سالن ايستادم و نگاه ديگري به چهره جديدم انداختم يکبار ديگر از ديدن تصوير خودم در آينه،مضطرب و نگران گوشه لبم را به دندان گزيدم با حالتي آشفته غرق در افکارم بودم که زن دايي منقل اسپند را بالاي سرم چرخاند و گفت:
ماشاءا...ماشاءا...!چقدر خوشگل شدي عزيزم کاش نذاشته بودم موهاتو رنگ کني مي ترسم چشمت بزنن.
بعد هم دست دور گردنم انداخت و گونه ام را بوسيد:
حالا بيشتر از قبل شبيه مادرت شدي.فقط ...مادرت اين چشماي آبي قشنگو نداشت.
لبخند کمرنگي به رويش زدم.جمله پدربزرگ در گوشم زنگ زد:
>>زيباييش تحسين برانگيز بود در حقيقت تلفيقي از چهره تو و مادرت.<<
از اين يادآوري ذهني موهاي تنم خيس شد مضطربانه لب هايم را روي هم فشردم و سرم را پايين انداختم زن دايي بار ديگر گونه ام را بوسيد و به سمت آشپزخانه رفت.
نگاه درمانده ام باز بي اختيار به سمت آينه چرخيد آشفته و بلاتکليف خيره به تصويرم در آينه مي نگريستم که صدايش را از داخل آشپزخانه شنيدم:
خانم ام تا من يه چيزي واسه خوردن آماده مي کنم توام پسرارو صدا کن.
به سمت صدا چرخيدم و گفتم:
مگه خونه ان؟
زن دايي از پشت در باز يخچال سرک کشيد:
بايد باشن.پنج شنبه ها زودتر ميان خونه.يه سر به اتاقاشون بزن.

Signature
     
#60 | Posted: 2 Aug 2013 10:58 | Edited By: paridarya461
نفس عميقي کشيدم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم بعد مانتو را از تنم درآوردم و بلوز سفيد يقه هفتي را که زيرش پوشيده بودم مرتب کردم.دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم شکل دختر بچه ها شده بودم سعي کردم عکس العمل سامان و سهراب را بعد از ديدن قيافه جديدم حدس بزنم هيجانزده چشم هايم را بستم قدرت روبرو شدن با سهراب را نداشتم قطعا نگاه سنگين اش باز نفسم را مي بريد.انگار که نگاه او همان لحظه به رويم دوخته شده باشد دست و پايم را گم کردم باز بي اراده دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم و دستپاچه از جا کنده شدم به سمت اتاق سامان رفتم پشت در که رسيدم نفس عميقي کشيدم و در زدم صداي سامان را شنيدم که گفت:
کسي خونه نيست.
لبخندي به لب زدم و آرام و با احتياط در را گشودم سامان پشت کامپيوتر نشسته و مشغول تايپ کردن بود همين طور که با انگشت روي دکمه ها ضربه مي زد زير لب غر زد:
حصبه.مگه نگفتم کسي...
نگاهش را بالا گرفت زبانش از حرکت ايستاد مات و مبهوت خيره نگاهم مي کرد سعي کردم اضطراب و هيجانم را پشت يک لبخند شاد و بي تفاوت پنهان کنم.لبخند به لب شانه اي بالا انداختم و گردنم را کج کردم.و بعد آرام وارد اتاق شدم:
سلام.
سامان هنوز در سکوت خيره نگاهم مي کرد و اين محرکي قوي براي اعصاب متشنج من بود با عجله خودم را مقابل ميزش رساندم و با لحن شتاب زده اي گفتم:
اوه خدايا.سامان!خواهش مي کنم اين جوري نگام نکن.حداقل يه چيزي بگو.
لب هاي سامان تکان خورد و زير لب زمزمه کرد:
ديوانه.
سرم را تکان دادم و گفتم:
اين هم حرفي بود.ممنونم.
سامان از روي صندلي بلند شد و ميز را دور زد وقتي مقابلم ايستاد.هنوز ناباوري در نگاهش موج مي زد با نگاهش صورتم را مي کاويد عاقبت نگاهش را در نگاهم دوخت و باز زير لب زمزمه کرد:
تو آخر منو سکته مي دي .
در زير نگاه خيره و ناباورش لبخندي زدم و سرم را به نشانه تأييد تکان دادم:
مي دونم.
سامان همين طور که نگاهم مي کرد زير لب جواب داد:
نه نمي دوني.
نگاهم را از نگاهش بريدم و گفتم:
مي دونم سامان.کار وحشتناکي کردم.
وقتي سکوتش را ديدم نگاه سريعي به صورتش انداختم و گفتم:
خوب حالا! اين قدر نگام نکن عصبي مي شم.
سامان باز حرفي نزد و من دستپاچه از تيرس نگاهش گريختم خودم را به پنجره رساندم و به منظره بيرون چشم دوختم لحظاتي بعد دوباره به جانبش چرخيدم همانجا به لب ميز تکيه داده بود سرش پايين بود و نگاهش مات و محزون به نظر مي رسيد باز دوباره عوض شده بود باز مثل يک بچه ملتمس ،معصوم و محزون و آسيب پذير به نظر مي رسيد بي اختيار از ديدن آن سکوت و آرامش غريب لبخند زدم بدون شک سامان بهترين و نزديک ترين کسي بود که من داشتم نگاهم به سمت تابلوهاي خطي بالاي تخت چرخيد شعر يکي از تابلوها عوض شده بود از خواندن شعر جديدي که با مرکب نقره اي رنگ به روي زمينه قهوه اي سوخته نوشته شده بود بي اختيار به ياد سهراب افتادم و بعد آرام شعر را زير لب زمزمه کردم:
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
سر که برگرداندم نگاهم در نگاه سامان گره خورد نگاهش معنادار بود هول شدم باز فکرم را خوانده بود از اينکه او همه چيز را مي دانست به شکل مسخره اي احساس برهنه بودن کردم دستپاچه نگاهم را از نگاهش بريدم اما صداي سامان باز نگاهم را به سمت خود کشاند:
اگه دوستش داري. ببرش تو اتاق خودت .
گيج و متعجب پرسيدم:
کي رو؟
سامان لبخند معناداري به لب زد و گفت:
کي رو نه.چي رو. مي بخشي تو حواست پيش سهراب بود اما من منظورم اون تابلو بود...اگه دوستش داري مال تو.
گونه هايم از خجالت سرخ شد اين را از حرارتي که زير پوستم دويده بود حس کردم نگاهم را از نگاهش بريدم و سعي کردم لبخند بزنم اما نتيجه تمام تلاشم چيزي شبيه يک تيک عصبي شد:
اوه.من...
حال و روز من را که ديد سرش را پايين انداخت و بار ديگر پشت ميزش برگشت:
متأسفم رز...منظوري نداشتم.
در حالتي عصبي و شتاب آلود دست هايم را تکان دادم و اين بار بالاخره يک لبخند نصفه نيمه به لب زدم:
نه.نه.اشکالي نداره.
و بعد بلافاصله ادامه دادم:
ديگه بهتره برم.
سامان به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش را پشت سرش قلاب کرد صدايش آهنگ غريبي داشت باز دلگير به نظر مي رسيد:
تابلو رو نميبري؟...شعرش همون شعريه که...
با عجله ميان حرفش دويدم و گفتم:
بله ميدونم اما...فکرمي کنم اينجا باشه بهتره.
_چرا؟مگه دوستش نداري؟
درمانده نگاهش کردم مشکل کجا بود؟به زور و با حواسي پرت کلمات را کنار هم جفت و جور کردم:
چرا! اون خيلي زيباست.
سامان شگفت زده نگاهم کرد:
کي؟!سهراب؟
گيج و مردد نگاهش کردم داشت سربه سرم مي گذاشت يا اينکه جدي حرف مي زد؟حالت چهره اش طوري بود که حدس زدن را مشکل مي کرد با لحن درمانده اي زير لب ناليدم:
اوه نه.من منظورم تابلو بود.
سامان بي حال خنديد و دست هايش را به روي ميز گذاشت:
اما من منظورم سهراب بود.
مکثي کرد و نگاه جدي و منتظرش را بالا گرفت حالت نگاهش طوري بود که انگار سوالش را دوباره تکرار کرده باشد:
>>مگه دوستش داري؟<<
و اين بار مفعول جمله هم کاملا مشخص بود.سهراب تاجيک نه تابلوي خطاطي روي ديوار.
براي لحظاتي در سکوت، با حالتي مستأصل خيره نگاهش کردم انگار که با آن سوالش مغزم را لاي منگنه گذاشته بود و مي فشرد دنبال واژه مناسب مي گشتم.بله يا خير؟جواب آن سوال کوتاه و واضح يکي از اين دو واژه بود اما من انگار که خطايي مرتکب شده باشم دنبال دليلي مناسب براي توجيح خودم مي گشتم لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:
تو ديشب گفتي که من دوستش دارم.چرا؟
نگاه سامان لحظه اي نگاهم را رها نمي کرد شايد در عمق چشم هايم به دنبال حقيقت مي گشت همان حقيقتي که من جرأت بر زبان آوردنش را نداشتم مدام از جواب دادن به اين سوال طفره مي رفتم.آيا دوستش داشتم؟آيا واقعا سهراب را دوست داشتم؟مي دانستم اتفاقي در قبلم افتاده.تغييري در روح و احساسم شکل گرفته و اين تغييري بود که به حضور سهراب در زندگي ام مربوط ميشد اما با تمام اين احوال مي ترسيدم که با خودم روراست باشم نميتوانستم اعتراف کنم که دوستش دارم يک حس غريب بازنده مانع ام مي شد من عشق را در برق چشم هاي پدر ديده بودم از نظر من عشق عظيم و مقدس بود در طلبش بودم اما دلم نمي خواست که در نهايت يک عاشق دلشکسته باشم بايد از عشق سهراب مطمئن مي شدم.
صداي سامان را شنيدم که گفت:
ما يه ضرب المثل داريم که ميگه سکوت علامت رضاست.
نفس عميقي کشيدم و صادقانه در جوابش گفتم:
اما هميشه هم اين طور نيست يادمه مادرم هميشه مي گفت:
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
گاهي هم سکوت نشانه ترديد آدم هاست.
سامان گرفته و متفکر لحظاتي در سکوت خيره نگاهم کرد بعد با لحن مرددي پرسيد:
حالا چرا ترديد؟
و من آرام زير لب جواب دادم:
نمي دونم.
سامان از اين جواب من راضي به نظر نميرسيد بنابراين دستي در هوا تکان دادم و گفتم:
سعي مي کنم عاقلانه تصميم بگيرم.
سامان لبخند زد اما لبخندش بيشتر شبيه يکي پوزخند تمسخرآلود بود:
عاقلانه؟
فقط نگاهش کردم او ادامه داد:
مي گن عشق و عقل با هم يک جا نمي شن.مي گن عشق کوره.
سرزنش را در آهنگ صدايش حس مي کردم اما دليلش را نمي فهميدم او از چيزي دلگير بود و اين در آن لحظه کاملا از نوع رفتارش پيدا بود او با من نامهربان شده بود و من دليلش را نمي فهميدم کلافه و سردرگم نگاهش مي کردم.
لبخندي به لب زد نگاهش را به روي صفحه کليد کامپيوتر دوخت و گفت:
ميگن پدر عشق بسوزه.که شدم به خاطرش با نمره بيست رفوزه.
بي اراده پرسيدم:
سامان تو...تا حالا عاشق شدي؟
سامان نگاهش را بالا گرفت و به سمت من چرخاند لحظه اي در سکوت نگاهم کرد بعد نفس عميقي کشيد و لبخند محوي به لب زد نگاهش طوري بود که انگار به يک خاطره دور فکر مي کرد عاقبت لبهايش تکان خورد و گفت:
_پرنده گفت:
چه بويي،چه آفتابي ،آه.بهار آمده است.
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمي کرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت
پرنده روي هوا و بر فراز چراغهاي خطر در ارتفاع بي خبري مي پريد
و لحظه هاي آبي را ديوانه وار تجربه مي کرد
پرنده آه.فقط يکي پرنده بود
نمی دانستم باید حرفی بزنم یا نه ، اصلاچیزی برای گفتن به ذهنم نمی رسید گیج و منگ فقط نگاهش می کردم که گفت:
خیلی فکرتو مشغول نکن بچه. پیر می شی .
بعد لبخند شوخی به لب زد و ادامه داد :
حالا دیگه برو ... برو بذار زائو بیاد .
از حرفش به خنده افتادم و گفتم :
داری از اتاقت بیرونم می کنی ؟
سامان بار دیگر مشغول تایپ کردن شد و گفت :
اِی . تقریبا یه همچین چیزی .
لبخند به لب سرم را تکان دادم و گفتم:
خیلی خوب باشه ... این یادم می مونه .
دستم را روی دستگیره در گذاشته بودم که صدایم زد .
- رز !
مشتاقانه به جانبش چرخیدم و نگاه منتظرم را به صورتش دوختم :
بله .
لحظه ای در سکوت نگاهم کرد بعد سرش را به زیر انداخت و گفت :
- نه هیچی .
لحظاتی منتظر و کنجکاو نگاهش کردم سامان که نگاه خیره ام را حس کرده بود سرش را بالا گرفت و گفت :
- گفتم که هیچی .
با وجودی که فکرم از بابت او و رفتارش درگیر و ناآرام بود باز سعی کردم به رویش لبخند بزنم با لحن شوخی گفتم:
پس بفرما مرض داری .
سامان سرش را به نشانه ی تایید حرف من تکان داد و گفت :
آره . مرض دارم ... دیگه ؟
- دیگه اینکه می خوایم عصرانه بخوریم . بیا و سهرابم صدا بزن .
سامان باز خودش را با دکمه های کامپیوتر مشغول کرد و گفت :
من که ...سیرم میل ندارم . سهرابم ...
سرش را بالا گرفت و ادامه داد :
لطفا خودت زحمتش رو بکش .
نگاهش مثل همیشه نبود انگار لحظه شماری می کرد که من از اتاقش بیرون بروم سعی کردم ناراحتی ام را در ظاهر نشان ندهم سرم را بالا گرفتم و گفتم :
خوب اون کجاست ؟
- احتمالا تو جیب زیر شلواری منه . تو کمد . یه نگاه بنداز .
حتی شوخی کردنش هم مثل شوخی کردن های همیشگی نبود در چشمانش آن برق صاف و پر شیطنت نمی درخشید حرف هایش بیشتر شبیه کنایه بود تا شوخی .
وقتی سکوت سرد و نگاه جدی من را دید سرش را پائین انداخت و لبخند زد :
باید تو اتاقش باشه .
مکثی کرد و با لحن معناداری ادامه داد :
شنیدم دیشب تا صبح بیدار بوده .
در جوابش حرفی نزدم نگاه دلگیرانه ام را از او برگرداندم و بار دیگر به سمت درچرخیدم هنوز از اتاقش بیرون نرفته بودم که باز صدایم زد .
- رز !
با اکراه به سمتش چرخیدم و در سکوت فقط نگاهش کردم او لبخند محزونی به لب زد و گفت :
فراموش کردم بگم ... خیلی زیبا شدی .
با این حرف لبخند محوی روی لب های من نشاند آرام و دلگیر زیر لب پرسیدم :
واقعا ؟
او با پلک زدن جواب مثبت داد و من بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شدم. به محض اینکه پایم را از در بیرون گذاشتم بغضی ناگهانی راه گلویم را فشرد و چانه ام را لرزاند . برای لحظاتی کوتاه به در تکیه دادم و به رفتار عجیب سامان فکر کردم باز همان دلشوره و ناآرامی عمیق به جانم افتاده بود دیگر آرامش فکری نداشتم دائم یک چرای بی جواب در سرم می چرخید و ذهنم را پریشان می کرد . چرا ؟ مگر من چه کار کرده بودم ؟
صدای زن دایی من را از جا پراند از در کنده شدم و به جهت صدا نگریستم .
- چیزی شده عزیزم ؟

Signature
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / جايى كه قلب آنجاست بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites