تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Infatuation | شيدايى

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 11 Aug 2013 15:32 | Edited By: paridarya461
عماد داشت روی کاغذ نشانی می نوشت و با تکرار جمله فهمیدم که دارد ادرس خانه مان را برای الهی می نویسد. وقتی کاغذ را به دست حکمت داد گفت:
ـ اگر سندیکا نباشم منزل هستم.
حکمت گفت:
ـ بسیار خوب اما من چند روزی می روم گرگان و وقتی برگشتم با شما تماس می گیرم.
عماد خندید و پرسید:
ـ از این همه مسافرت خسته نمی شوی؟
حکمت نگاهم کرد و در جواب عماد گفت:
ـ نه و به همین دلیل است که ازدواج نمی کنم.
خانم سیرتی با لحنی جدی گفت:
ـ خب اشتباه می کنید شاید دختری حاضر باشد که پا به پای شما سفر کند و شما این شانس را از او می گیرید.
من هم به خنده رو به سیرتی گفتم:
ـ و شانس خوشبخت شدن را هم.
سیرتی سر فرود اورد و آب دهانش را قورت داد و گفت:
ـ بله شانس خوشبخت شدن را هم. من فکر می کنم این کار شما خودخواهی و نپذیرفتن مسئولیت خطیر زندگی است.
عماد رو به حکمت کرد:
ـ شنیدی دوست عزیز من؟ پس امتحان کن و امیدوار باش.
چشمک عماد را حکمت هم دید اما خوشبختانه سیرتی سرش پایین بود و با دستمال رومیزی بازی می کرد.حکمت به پشتی تکیه داد و گفت:
ـ شانس یک بار به آدم رو می کند که متاسفانه من از دست دادم. به همین حال بمانم راضی ام.خب اگر گرسنه شده اید دستور غذا بدهم.
بلند شدم تا برای شستن دست به دستشویی بروم و سیرتی هم به دنبالم امد و با گفتن) اکه هی، ادم چغری است!( ناراضی بودن خود را نشان داد. از آینه دستشویی دیدم سیرتی زودتر از من پیش افتاد و در همان هنگام کسی پشت سرم گفت:
ـ چرا گریه کردی؟
گفتم:
ـ هیچ.
و با قدمهایی تند به سر میز برگشتم.حکمت به ظاهر برای شستن دستش امده بود و در واقع می خواست علت سرخی چشمم را بداند.حس دلسوزی او به جای ان که آرامم کند آتش به وجودم زد و با خود گفتم) نوش دارو پس از مرگ سهراب.(
گارسونی به ما نزدیک شد و به المانی صحبت کرد و تنها از صحبت او نام اهنچی را که به شیوه ای غلط تلفظ کرد فهمیدم.
عماد بلند شد و با عذرخواهی رفت.
پرسیدم:
ـ چی گفت؟
ـ حکمت گفت:
ـ تلفن با اهنچی کار دارد.تا امدن او شما خانمها بگویید چی میل دارید
كه گفتم:
ـ هر غذایی که خود شما سفارش بدهید.
صدایم ارتعاش داشت و حکمت متوجه شد و پرسید:
ـ سردتان شده؟
سر تکان دادم و به سختی از فرو ریختن اشکم جلوگیری کردم و گفتم:
ـ کی این سردرد لعنتی خوب می شود؟مرا از غذا خوردن معزول کنید.می خواهم بروم تو ماشین استراحت کنم.
حکمت بلند شد و گفت:
ـ چرا ماشین؟با من بیایید.
بلند شدم و به همراهش حرکت کردم. او با گرفتن کلید مرا سوار اسانسور کرد و گفت:
ـ ساعتی در اتاق من استراحت کنید، اما قبلا از شلوغی اتاقم عذرخواهی می کنم.
تارا! آیا به راستی سردرد داری و موجب دیگری نیست؟
گفتم:
ـ بله سرم به شدت درد می کند.
با ایستادن اسانسور او با عجله در را باز کرد و من قدم به اتاقش گذاشتم که برخلاف گفته اش جمع و جور بود و بسیار شیک و مرتب.او قرص مسکنی همراه با لیوان آب به دستم داد و گفت:
ـ با خیال راحت استراحت کن و نگران هیچ چیز نباش.من با شما هستم.
حکمت پس از گفتن این حرف اتاق را ترک کرد و مرا با هجوم فکر تنها گذاشت.خواستم روی تخت استراحت کنم اما از یادآوری این که تخت خواب متعلق به اوست پشیمان شدم و روی کاناپه دراز کشیدم.حسی در وجودم برانگیخته شده بود که حس امنیت بود و موجب شد که خوابی راحت و بدون وحشت و ترس داشته باشم.شیشه دو جداره مانع از ورود صدا به اتاق بود و زمانی دیده باز کردم که پتویی رویم کشیده شده بود و هیچ کس حضور نداشت.
صبح شده بود و من تمام شب را خوابیده بودم.نگاه به اطراف کردم و چمدان او را بسته شده در کنار تخت دیدم.بلند شدم و به دستشویی رفتم.لوازم اصلاحش را جمع نکرده بود شیشه ادوکلنش به نیمه کمتر رسیده بود با خواندن نام ادوکلن فکر کردم برایش ادوکلنی به همین مارک خریداری کنم.
خود را آراسته بودم که در اتاق آرام و بیصدا باز شد و سیرتی با گفتن)سلام صبح بخیر،چطوری؟(به درون امد.
گفتم:
ـ آنها کجایند؟
گفت:
ـ الهی در اتاق دیگر هتل و همسر جنابعالی هنوز وارد نشده و من هم در خدمت شما هستم .صبحانه خوشمزه را از دست دادی و متاسفانه مجالی هم برای خوردن نداری و باید عجله کنی تا چمدانهایت را ببندیم.
گفتم:
ـ نگران نباش همه را بسته ام و فقط عماد باید با خود به فرودگاه بیاورد.راستی وسایل اصلاح اقای الهی جا مانده که بهتر است گوشزد کنی بردارد.
گفت:
ـ او منتظر بیدار شدن توست تا به اتاقش برگردد.
بلند شدم و گفتم:
ـ من کاری ندارم.
گفت:
ـ ما پایین منتظر می مانیم.
وقتی پس از ساعتی همگی دور هم جمع شدیم عماد با گفتن)چمدانها را برداشتم و با هتل تسویه حساب کردم(به من فهماند که وقت رفتن رسیده است.
به الهی گفتم:
ـ از این که دیشب شما را به دردسر انداختم معذرت می خوام .
گفت:
ـ اشکالی نداره برای من که تنوع بود.
سیرتی با گفتن) حرکت کنیم؟(به الهی نگاه کرد و او به من نگریست و پرسید:
ـ قبل از رفتن فکر کنید ایا کار دیگری ندارید؟
به یک باره به یاد تارخ افتادم و گفتم:
ـ از تارخ خداحافظی نکرده ام.
عماد گفت:
ـ نگران نباش،او و گزیلا را در فرودگاه خواهیم دید.
و همانطور هم بود و انها زودتر از ما امده بودند.چهره تارخ غمگین بود و کم حرف شده بود او با عذرخواهی از همه زیر بازویم را گرفت و مرا به دنبال خود کشید و مسافتی دورتر از انها روی نیمکت نشاند و پرسید:
ـ قبل از رفتن می خواستم سوالی از تو بپرسم که امیدوارم راستش را به من بگویی.
گفتم:
ـ بپرس.
پرسید:
ـ چرا داری به این زودی می روی علتش چیست؟
گفتم:
ـ سردرد امانم را بریده است و....
گفت:
ـ این را می دانم اما این دلیل قانع کننده ای نیست.تارا به من راستش را بگو.
گفتم:
ـ من به علت سردرد خیال رفتن دارم و عماد به خاطر بستن قرارداد. دلیل سوم این که دلم برای مادر تنگ شده و می دانم که او ناراحت و دلتنگ است. نبود هر دوی ما در خانه آزارش خواهد داد.
پرسید:
ـ با مادر زندگی می کنی؟
گفتم:
ـ هر دو جا اما فاصله خانه عماد فقط چند خیابان است و....
پرسید:
ـ حرفت را باور کنم؟
سر فرود اوردم و در همان حال از خودم و از پنهانکاری ام متنفر شدم.وقتی بلند شد گفت:
ـ امیدوارم همینطور باشد که گفتی.اما فراموش نکن که من با ناباوری ازت خداحافظی می کنم. هوای مادر را داشته باش و زمانی که رسیدی بهم تلفن کن.
صورتش را بوسیدم و گفتم:
ـ فکرش را نکن من هم دارم به خود می قبولانم که ناباوریها را باور کنم.به گمانم کم کم عادت خواهم کرد.
دستم را در دستش گرفت و نگاه دلسوزش را به چشم دوخت و گفت:
ـ برایت آرزوی خوشبختی می کنم اما حرف دلم را هم می زنم که هنوز فرصت داری و هیچ چیز تغییر نکرده.
گفتم:
ـ همینطور است که می گی اما پشیمان نیستم و به تقدیر و سرنوشت معتقدم.
گفت:
ـ زندگی را باور کن و از هر روزش لذت ببر.عمر کوتاه را نباید با حسرت هدر داد.
گفتم:
ـ از نصیحتت ممنونم.
به هنگام وداع وقتی یک بار دیگر بغلم کرد در گوشم زمزمه کرد:
ـ دوستت دارم خواهر عجول.از حال و روزت مرا بی خبر نگذار!
پرواز در اسمان ابری همچون چشم اشکبارم ناخوشایند بود.
فصل نهم :
در فرودگاه مهر اباد انتظار هیچ استقبال کننده ای را نداشتم چه نمی دانستم که عماد با مادر تماس گرفته و از ورودمان او را مطلع کرده است. اما وقتی تشریفات گمرکی به پایان رسید و از در خارج شدیم با استقبال گرم عمو و پرند و جلال الدین روبرو شدیم و از دیدن عزیزه خانم رنج و اندوهم را فراموش کردم و او را سخت در آغوش کشیدم.
عماد همراهان ما را به همه معرفی کرد و ان دو پس از آشنایی با اقوام ما اجازه رفتن گرفتند و با وعده دیدار مجدد از ما جدا شدند. مستقبلین همگی به خانه عماد وارد شدند که تمیز و مرتب برای ورود ما مهیا شده بود.صحبتها همه شاد و خوشایند بود و بیشترسوالات از طرف مادر بود که به یکایک انها جواب دادم.
وصف خوبی گزیلا اغراق آمیز نبود و هرچه از او گفتم عاری از هر گونه تملق و چاپلوسی بود و به راستی او را شایسته و درخور تعریف و تمجید دیده بودم.
مادر با شنیدن هر سخنم با گفتن) الهی شکر( ، و سپاس درگاه خداوندی را به جا می آورد و عموجان با گفتن آدم خوب نصیب خوب هم می شود آنها را ستود.
از خود پرسیدم،
) آیا من دختر خوبی نبودم که چنین مردی نصیبم شد؟(
بعد از تأخیری چند هفته ای وقتی قصد رفتن به شرکت را کردم دیگر یک کارمند نبودم. عماد طبق برنامه پیش بینی شده، یکی از اعضاء شرکت شده بود و بیشترین سهام را به خود اختصاص داده بود. من عنوان معاونت را رد کردم و کما فی سابق به کار خود علاقه نشان دادم و به پشت میزم بازگشتم و سیرتی هم میز دیگر را اشغال نمود، با این تغییر که سمت منشی بودن الهی را رها کرده و به سرکار خود بازگشته بود.
مسافرت کوتاه ما با تجربیاتی همراه بود که گرچه خوشایندمان نبود اما هردو می دانستیم که بی حاصل هم نبود.
آقای علیزاده عضو جدید شرکت بود که به منظور پذیرایی از مهمانان خارجی استخدام شده بود. جوانی تحصیل کرده و شیک پوش و مبادی آداب که با آقا صفدر آبدارچی اصلأ قابل قیاس نبود.
یک هفته از بازگشت به کار گذشته بود و در طول این یک هفته روزها سیرتی بود که در فرصتهای مناسب از وقایع سفر تعریف می کرد و عصرها این من بودم که برای مادر شرح سفر می دادم تا عماد به دنبالم بیاید و بقیه قصه می ماند برای روز دیگر.
بعد از بازگشت در رفتار عماد هیچ تغییری حاصل نیامد و هم چون روزهای گذشته مهربان و دلسوز و آماده برای اجابت خواسته. هرچه من گستاخ و بی تحمل می شدم او بر عکس آرامتر و صبورتر می شد.
عماد اتومبیلی برایم خرید تا در شأن همسرش باشد.از خرید اتومبیل چند روزی گذشته بود و من بدون اعتناء به هدیه عماد با تاکسی به سرکار می رفتم.
او اولین شکوه را در همین مورد به مادر کرده و از او خواسته بود که با من صحبت کند. در جواب مادر که پرسید:
چرا از اتومبیل استفاده نمی کنی؟

Signature
     
#22 | Posted: 11 Aug 2013 18:33 | Edited By: paridarya461
گفتم:
ـ ترافیک زیاد است و می ترسم تصادف کنم.
مادر گفت:
ـ اخرش چی؟ با لاخره مجبوری که امتحان کنی. مگر پرند نیست که خودش پشت فرمان می نشیند؟تو چه چیزت از پرند کمتر است؟ نه به آن وقت که اتومبیل نداشتی و مجبورم کردی برای گرفتن گواهینامه موافقت کنم و نه به حالا که اتومبیل در پارکینگ خانه ات دارد خاک می خورد و نمیخواهی سوارش شوی. بلند شو اتومبیل را روشن کن و مرا به خانه برسان!
برای اجرای فرمان مادر و جلوگیری از کنجکاوی بیشتر او طلسم را شکستم و اتومبیل را از پارک خارج کردم و صبح روز بعد با اتومبیل راهی شرکت شدم.شاید صدبار به خود نهیب زده بودم که:
) احمق گذشته را فراموش کن و به حالا توجه کن . این چه نفرتی است که به دل گرفته و هر روز شعله ورتر می کنی؟ آیا اگر خود در شرایط عماد بودی چنین کاری نمی کردی و از همسرت سراغ نمیگرفتی؟ اصلا فرض کن که ریتا هنوز در زندگی عماد حضور دارد. این تو هستی که قدم به حریم ریتا گذاشته و شهرش را تصاحب کرده ای نه او .حال که او آن سر دنیا و تو این سر دنیا هستی و عماد به تو تعلق دارد، چرا با رفتار بچگانه می خواهی وادارش کنی که ترکت کند و برگردد به دامان همسر اولش؟ آنوقت چگونه داغ بیوه بودن را تحمل می کنی؟ تو که می دانی وقتی از عماد جدا شوی هیچ مال و مکنتی برایت نمی ماند و حتی مهرت را نمی توانی مطالبه کنی. آیا حاضری به خانه مادر از صبح تا شام نیش زبان بزند و زندگی پرند و خوشبختی او را به رخت بکشد برگردی و تحمل کنی؟ پس عاقل باش و به همین شیوه از خوشبختی بساز .(
وقتی نهیب به پایان می رسید و چند قطره اشک هم بدرقه راه گذشته می شد فکر کردم که روزی نو با افکاری نوتر را شروع خواهیم کرد اما بدبختانه وقتی قدم به خانه او می گذاشتم و باسکوت و سکون آن مواجه می شدم همه چیز فراموشم میشد و از خود می پرسیدم،
) آخرش چی؟ آیا زندگی تو یعنی این حصار پر زرق و برق عاریتی؟(
سفرهای برون مرزی الهی ادامه داشت و جای سیرتی هیچ کس اعزام نشد. یک شب در تعطیلات نوروزی عماد گفت:
ـ فردا شب مهمان پوراشراق هستیم و تمام اعضأء هیئت مدیره هم هستند.
گفتم:
ـ پس آمدن من لزومی ندارد.
زیرلب گفت:
ـ با همسرانشان دعوت شده اند.
عماد ترسیده جمله همسر را واضح و روشن بیان کند و از نیش زبان من احتزاز می کرد. ان شب تحت تاثیر زیبایی ماه و بوی گلها باغچه ای بدون نیش گوش کردم و افکارم را در اسمان پرستاره به جولان دراورم و به خود گفتم،
) تو زنده ای و هنوز از عطر گلها و نسیم شبانگاهی لذت می بری. تو می توانی خوب باشی و قلبت را به چشمه عفو بجوشانی. تو می توانی خار نا امیدی را دورافکنده و به جایش بذر امید بیفشانی. تو می توانی در اجاق سرد این خانه اتش بیفروزی. اگر تنها... اگر تنها....(
باصدایی که می توانست بشنود گفتم:
ـ می آیم!
برلبش تبسمی نشست و به خود جرات داد و گفت:
ـ سعی کن بیشتر با مردم معاشرت کنی و از این خمودگی خودت را نجات دهی.اگر دوست داشته باشی می توانی با دوستانت مراورده خانوادگی برقرار کنی و برنامه تفریحی ترتیب بدهی. باورکن تارا وقتی تو را اینطور غمگین و پژمرده می بینم خود را به خاطر خطایم لعنت می کنم. تو دیگر تارای قبل نیستی و این را همه می گویند. ظاهرت نشان می دهد که خوشبخت نیستی و همه مرا توبیخ و سرزنش می کنند. به من بگو که برای خوشحالی تو چه باید بکنم تا ان را انجام دهم؟
گفتم:
ـ دیگران عقیده خود را دارند . من به همین وضع راضی ام!
گفت:
ـ موضوعی است که چند روز است می خواهم به تو بگویم اما از برداشت تو نگرانم و می ترسم .دلم می خواهد خودم در خصوص اش با تو صحبت کنم چون فردا شب خواه و ناخواه باخبر می شویْ.
گفتم:
ـ گوش می کنم .
کنارم روی صندلی بهار خواب نشست و او هم به منظره زیبای شبانگاهی چشم دوخت و گفت:
ـ پیشنهاد شده که من اخذ قرار دادهای آلمان را خودم به عهده بگیرم و ناچاراً به جای الهی من باید بروم و او....
باصدا خندیدم و گفتم:
ـ موضوع تازه ای نیست و من می دانستم.
متعجب پرسید:
ـ می دانستی؟
گفتم:
ـ بله . پیش از ان که تو بدانی پوراشراق نظر مرا پرسید و من هم موافقت کردم.
از شدت هیجان سرپا شد و روبرویم ایستاد و پرسید:
ـ راست می گی تارا یا این که داری دستم می اندازی؟
گفتم:
ـ تمسخری در کار نیست. خیلی وقت است پذیرفته ام همسر دوم هستم و ریتا هنوز هم همسر توست. پس دیگر نگران نباش و موش و گربه بازی را کنار بگذار.من با تو می مانم نه به خاطر امکانات رفاهی ات، فقط و فقط به خاطر غرورم و خرد نشدن شخصیتم. پیش از عقد تو قولی از من گرفتی و حالا تو باید به من قولی بدهی.
گفت:
ـ هرچه باشد قبول می کنم.
گفتم:
ـ قول بده وقتی در کنار ریتا هستی به او اجازه ندهی که به من و به حماقتم بخندد. به ریتا بگو، تارا شیفته و افسون ثروت من نشده. ساده شروع میکند و روزی که بخواهد برود با دست تهی خواهد رفت. به او بگو من قول داده ام که هرگاه او اراده بر رفتن کند مانعش نشوم و بگذارم که از قفس پرواز کند. این قول را به من می دهی؟
بدون درنگ و تامل گفت:
ـ قول می دهم.
در درون شکستم و به خود گفتم،
) همه چیز تمام شد.(
در مهمانی پوراشراق به عنوان بانوی اول شرکت خوش درخشیدم و ظاهر گرانبها بیش از شخصیتم دیگران را فریب و لب به تمجید و تحسین گشوده شد. در ان میان تنها یک نفر بود که فریب این ظاهر را نخورد و بیش از تلالو جواهراتم به چشمان غمگینم توجه نشان داد و آه کشید.
هیئت دوازده نفره همه با همسرانشان امده بودند و تنها الهی بود که مجرد بود. آن شب فهمیدم که حکمت از چه نفوذی برخوردار است و با ان که کمترین سهم را در شرکت داراست اما به خاطر شم سرمایه گذاری و سود کلانی که به شرکت واریز می کند نور چشم دیگران است. و همان شب بود که فهمیدم چرا الهی سرمایه خود را ارتقاء نمي دهد و با سود چه می کند.
مشارکت در کارهای عام المنفعه به صورت ناشناس و نه برای جلب نظر و خریدن شهرت به نیکنامی و خیراندیشی.
وقتی خانم جوهرچی حکمت را یدالله خان نامید تنها در ان جمع من بودم که تعجب کردم. چه این نام برایم نا آشنا بود و همین بهت موجب شد تا خانم جوهرچی برایم از خصایل حکمت سخن بگوید و او را دست خدا در روی زمین بداند.
در سر میز شام روبرویش قرار گرفته بودم و با توصیفاتی که از خانمها شنیده بودم برای اولین بار او را موجودی فرازمینی و اسمانی دیدم. اشتهایم را از دست داده بودم و خود را در ان لباس ، کوچک و حقیر می دیدم. اما او با اشتهای کامل شامش را خورد و زودتر از همه به سراغ دسر رفت و با گفتن) عهد کرده بودم که دیگر لب به ژله نزنم اما بدطوری چشمک می زند( ، خنده دیگران را باعث شد و خانم پوراشراق گفت:
ـ دسر موز را مخصوص شما آماده کردیم چون می دانستم از هرچه بگذرید از دسر موز چشم نمی پوشید.
حکمت تشکر کرد و ضمن برداشتن دسر گفت:
ـ من تازه چند کیلو کم کردم و امشب تمام تلاشهایم نقش بر آب شد.
خانم صرف زاده هم از همان دسر کشید و گفت:
ـ وزن شما نرمال است و اگر از من بپرسید خواهم گفت که کمبود وزن هم دارید پس نگران نباشید و با خیال راحت نوش جان کنید.
عماد برای ان که نزدیک بودن با حکمت را به رخ دیگران بکشد گفت:
ـ در آلمان که بودیم خودم شاهد بودم که چند پیشنهاد ازدواج دریافت کردند ولی متاسفانه هیچ یک از کاندیداها را نپسندیدند.
اقای صراف زاده خندید و گفت:
ـ او مردی نیست که آسان دم به تله بدهد و خود را اسیر کند. به قول دکتر مرادی زنی که بتواند حکمت را اسیر کند و در دام بیندازد هنوز متولد نشده.
حکمت گفت:
ـ نمی شد اسم دکتر را نیاوری؟ دندانم درد گرفت!
خانم آقا جانی به خنده گفت:
ـ دکتر برای همه ما خواب دیده است و از دستش خلاصی نخواهیم داشت.
خانم جوهرچی گفت:
ـ من از کارش راضی ام و حاضر نیستم دندانپزشک دیگری داشته باشم.
همسرش رو به حکمت پرسید:
ـ راستی کجاست؟ مدتی است که ازش بی خبریم.
حکمت گفت:
ـ چند روز پیش دیدمش. زنده بود و به همه سلام رساند. بی انصاف دو دندان را همزمان برایم خالی کرده و به قول خودش پانسمان کرده. دیروز می بایست میرفتم پیش اش که فرصت نکردم. شاید فردا.
عماد گفت:
ـ پیش از رفتن با من هماهنگ کن و با هم بریم.
حکمت به من نگاه کرد و به عماد گفت:
ـ مطب دکتر نزدیک منزل مادر خانمتان است.
عماد گفت:
ـ بهتر، پس با یک تیر دو نشان می زنیم.
آن وقت رو به من گفت:
ـ شما با ما نمی آیید؟
گفتم:
ـ نه کاری ندارم.
حکمت وقتی می نشست گفت:
ـ چقدر سرم درد می کند.
به وقت خداحافظی وقتی از خانه پوراشراق خارج شدیم حکمت رو به من گفت:
ـ خواهشی دارم اگر ممکن است و مسئله ای نیست خواستم خواهش کنم فیلمی که از سفرمان گرفته ایم برای خودم هم ضبط کنم به نشانه یادگاری.
به جای من عماد گفت:
ـ ایرادی ندارد. آن فیلم متعلق به همه ماست.
حکمت تشکر کرد و رو به عماد گفت:
ـ فردا دندانپزشکی تحویلت می دهم. شب بخیر.
به سوی خانه در حرکت بودیم که عماد لب به سخن باز کرد و گفت:
ـ عجب مرد عجیبی است. این همه تلاش می کند و حاصل زحمتش را به هدر میدهد. اگر نخواهم از واژه هدر دادن استفاده کنم باید یگویم به باد می دهد که چه . وقتی متولیان ما مبلغ کمکشان به ایتام و مستمندان در بوق و کرنا زده می شود تا همه خلق خدا بفهمد که چه ادمهای نیکوکاری هستند او چرا برای خود وجهه ای شناخته شده دست و پا نمی کند و شهرتی بهم نمی زند؟
زیر لب گفتم:
ـ نیازی نداره.
گفت:
ـ هیچ کس بی نیاز نیست . با این حرفت مخالفم.
گفتم:
ـ نیاز او شاید تنها خداست و از خلق خدا مستغنی است.
گفت:
ـ این را هم قبول ندارم . چرا که درویش نیست و همپایه دیگران شاید هم بیشتر تلاش می کند. کار او درست است اما این که می خواهد شناخته نشود درست نیست. مردم باید بدانند که او چطور به حالشان دل می سوزاند و....
گفتم:
ـ شاید از دردسرهای این کار فرار کند. او ادای دین می کند و همین کار راضی اش می کند. خدا باید بداند که می داند.
گفت:
ـ چیزی که در حکمت است و من از ان خوشم امده رک گویی اوست. همین امشب وقتی دوتایی در بالکن ایستاده بودیم به من گفت خانمت را وادار نکن که برای خوشایند جلوه کردن در پیش چشم دیگران ظاهرش را تغییر دهد. خانم تهامی را همه به خاطر سادگی اش دوست دارند و پیش چشم همه محبوب است (. من گفتم که تو انقدر خود آرایی که هرچه بخواهی انجام می دهی و من دخالتی در نوع لباس پوشیدنت ندارم.
گفتم:
ـ اما بدت نمی آمد که من برق جواهراتم را به همه نشان بدهم.چه خوب می دانی که همه چشم ظاهربینشان کار می کند و چشم درون را بسته اند.
خندید و گفت:
ـ همینطور است. باورت می شود که بین صراف و سهیلی چند دقیقه ای بحث و گفتگوی جواهرات تو بود؟ من اینطور برداشت کردم که همه انها به ظاهر الهی را تقدیس می کنند اما در درونشان به حماقت او می خندند.
گفتم:
ـ همان بهتر که این گروه به او بخندند. ادمهای تهی که اگر ثروتشان را بگیری هیچ ارزشی ندارد.
از حرف خود پشیمان شدم چرا که خودم نیز همپایه انها بودم و بدون ثروت عماد هیچ بودم.
ان شب حکم یهودی سرگردان را پیدا کرده بودم که بی جهت راه می رفتم و ارامش نداشتم.بسته هدیه ای که برای حکمت به مناسبت روز تولدش گرفته بودم هنوز در کشوی میز توالت در لفاف براقش قرار داشت و به او نداده بودم چه در آن زمان او در سفر بود و جشنی گرفته نشده بود.
در اواخر خرداد ماه دو مرد باهم عازم سفرشدند یکی راهی المان و دیگری به ایتالیا رفت و افسوس سیرتی را برانگیخت.

Signature
     
#23 | Posted: 11 Aug 2013 22:25 | Edited By: paridarya461
هر دو مشغول کار بودیم که یکی با گفتن سلام وارد شد.سرم را بلند کردم از دیدن شبنم به وجد امدم و خوشحال در اغوشش کشیدم و پرسیدم:
ـ معلوم هست کجایی؟
صورتم را بوسيد و گفت:
ـ تازه از شهرستان امده ام . موقع رفتن با مادرت تلفنی صحبت کردم او چیزی به تو نگفت؟
سر تکان دادم به نشانه نه و شبنم گفت:
ـ شما هنوز در سفر بودید،حتما فراموش کرده است.
شبنم و سیرتی را با هم اشنا کردم و شبنم با لحنی شوخ گفت:
ـ پس خانمی که جای مرا گرفته و باعث شده که من فراموش شوم شمایید!
سیرتی خندید و گفت:
ـ من هرگز نمی توانم جای دوست قدیمی تارا جون را بگیرم اگر چه روز و شب در خدمتش باشم.
گفتم:
ـ خودتان را بیش از این لوس نکنید.بیا بنشین و برایم بگو که کجا بودی و در این مدت چه کردی.
خندید و گفت:
ـ ظاهرم نشان می دهد که چه کرده ام.
به ارایش صورتش نگاه کردم و بعد به انگشت دستش چشم دوختم و ناباور پرسیدم:
ـ ازدواج کردی؟
سر فرود اورد و با خنده گفت:
ـ عقد شدم و با یک سفر قضیه را تمام کردم به همین سادگی.
پرسیدم:
ـ راست می گی؟یعنی تو بدون.....
حرفم را قطع کرد:
ـ مرا که می شناسی برای انجام هدفی که دارم تعلل نمی کنم و زود دست به کار می شوم.
گفتم:
ـ بله تو همین گونه ای .
رو به سیرتی گفتم:
ـ این دختر واعظ بی عمل است.در رابطه با دیگران خوب پند و نصیحت می کند اما خودش ان چنان سریع عمل می کند که دیگران را متحیر می کند.خب بگو او کیست.چکاره است؟
گفت:
ـ مثل خودم. هر دو همکاریم.
به تمسخر خندیدم و به شوخی گفتم:
ـ نکند با اقای چی بود....اسمش یادم رفت.
شبنم گفت:
ـ پیرجهان.
گفتم:
ـ آره نکند با او ازدواج کردی؟
گفت:
ـ حدست درست است.
بهت زده نگاهش کردم و گفتم:
ـ امکان نداره. تو که دائم مسخره می کردی و ....
گفت:
ـ خب اشتباه می کردم و برای جبران اشتباه همسرش شدم.
گفتم:
ـ جدی باش چون دارم شاخ در می اورم.
دستش را روی سرم گذاشت و گفت:
ـ شاخ در نیاور چون به راستی حقیقت را گفتم.باور کن فرامرز مرد بسیار خوبی است و خوشحالم که همسر او شدم .من ادم قانعی هستم.
گفتم:
ـ دروغ می گی.بلند پروازیهای تو گاه مرا می ترساند. فراموش کردی؟
سیرتی گفت:
ـ شاید قسمت این طور بوده!
شبنم گفت:
ـ قسمت نبود بلکه خودم با اگاهی کامل اقدام کردم.
بعد به سیرتی چشمک زده رو به من گفت:
ـ از مرد پولدار بدم می امد که او پولدار نیست.از مرد خوشگل و خوش تیپ بدم می امد که او خوشگل و خوش تیپ نیست.از مردی که اتومبیل شخصی داشته باشد بدم می امد که خوشبختانه او ندارد.از مردی که خانه شخصی و ویلا داشته باشد نفرت داشتم که باز هم خوشبختانه او ندارد.دیگر چه می خواستم؟ فرامز دارای جمیع صفاتی است که من دوست دارم .ازهمه مهمتر از مرد شاغل بدم می امد که یکی دو هفته ای ست که هردو بیکار شده ایم و داریم پیاده کارخانه ها و شرکتها را بازرسی می کنیم تا ببینیم همه سر کار حاضر هستند یا نه!
سیرتی با صدای بلند خندید اما من قلبم فشرده شد و اخم به پیشانی اوردم و گفتم:
ـ هر وقت توانستی جدی باشی با هم حرف می زنیم.
لحظه ای ساکت شد و این بار با لحنی مغموم گفت:
ـ شرکت تعدیل کارمند کرد و ما هر دو با هم بازخرید شدیم و داریم دنبال کار می گردیم. امروز صبح به فرامرز گفتم می روم پیش تارا شاید در شرکت انها کاری برای ما باشد.
گفتم:
ـ باید تحقیق کنم.
وبه سیرتی گفتم:
ـ برای شبنم دستور چای بده تا من برگردم.
از اتاق که خارج شدم یکسر رفتم پیش پوراشراق.با گرمی پذیرایم شد و تعارفم کرد بنشینم و دستور نوشیدنی خنک داد و پس از ان روبرویم نشست و پرسید:
ـ چه خدمتی می توانم انجام دهم؟
گفتم:
ـ امدم تا درخواستی را مطرح کنم و تقاضایی بکنم.
گفت:
ـ شما امر بفرمایید خانم تهامی.
گفتم:
ـ تقاضایم برای استخدام دو حسابدار با تجربه است که به تازگی بی کار شده اند. هردوی انها از دوستان من هستند و زوجی کارازموده.
پوراشراق گفت:
ـ شما هر چند نفری که مایل باشید می توانید استخدام کنید.اقای آهنچی میتواند به راحتی عزل و نصب کند.
گفتم:
ـ من به نفوذ همسرم واقفم اما هنوز هم خودم را کارمند شما می دانم و دلم می خواهد شما این لطف را در مورد من انجام دهید.
برق شادی از چشمش بیرون جهید و گفت:
ـ تواضع و فروتنی شما مرا شرمنده می کند و حاضرم به خاطر خود شما این کار را انجام دهم.خانم تهامی اگر امر دیگری هم باشد در خدمتم.
گفتم:
ـ پیشنهاد می کنم که خانم پیرجهان در کنار خودم کار کند اما همسرش را هر کجا خود شما صلاح می دانید.
گفت:
ـ اگر به عهده من می گذارید صلاح می دانم که در قسمت انبار به کار مشغول شود.
گفتم:
ـ هر طور که صلاح می دانید.
از جا بلند شدم پوراشراق نیز بلند شد و گفت:
ـ بفرمایید که فردا با کلیه مدارکشان خود را به کارگزینی معرفی کنند و مشغول کار شوند.
از در که خارج می شدم گفتم:
ـ این لطفتان را هرگز فراموش نمی کنم.
سوار اسانسور که شدم با خود گفتم)او حالا از خودش می پرسد که موضوع چیست و چرا من از همسرم درخواست نکردم(
وارد اتاق که شدم شبنم به صورتم موشکافانه نگاه کرد و پرسید:
ـ چی شد؟
گفتم:
ـ از فردا صبح شاغل می شوید.تو در اینجا و فرامرز در قسمت انبار.
شبنم از خوشحالی دست به هم کوبید و بلند شد مرا در آغوش کشید و گفت:
ـ لطفت را فراموش نمی کنم.
سیرتی خونسرد گفت:
ـ من که گفتم اگر تارا بخواهد هیچ کس جرات نه گفتن ندارد.
شبنم پرسید:
ـ اجازه می دهی به فرامرز تلفن کنم و از نگرانی دربیارمش؟
گفتم:
ـ تلفن کن در ضمن به او بگو که تدارک یک سور مفصل را هم ببیند.سر هر کسی را که شیره مالیدید و سور عروسی ندادید سر من را نمی توانید کلاه بگذارید.
دست شبنم به هنگام گرفتن شماره می لرزید و هنگام گفتن ماجرا برای همسرش از شوق به هیجان امده بود.گوشی را از دستش گرفتم و ضمن تبریک عروسی خبر استخدامشان را دادم و گفتم که از فردا می توانند مشغول شوند و حرفهایی که قرار بود شبنم بگوید خودم به فرامرز گفتم و اضافه کردم اولین حقوق باید خرج سور شود.
با صدا خندید و گفت:
ـ شما لطف بزرگی کردید و سزاوار بیشتر از اینهایید.
گفتم:
ـ سنگ بزرگ نشانه نزدن است . من به همین سور قناعت می کنم .
وقتی خداحافظی کردم گوشی را مجدد به شبنم دادم. او به فرامرز گفت:
ـ دیدی که گفتم خدا بزرگ است و در اول راه تنهایمان نمی گذارد! مرد به جای غصه خوردن ایمانت را قوی کن!
با تمام شدن تماس شبنم بلند شد و کنار پنجره ایستاد و از کنار پرده کرکره به خیابان نگریست و گفت:
ـ چه روز خوبی است امروز.مثل این که خورشید تنها برای من است که دارد میتابد و این دود و غبار پر است از هوای پاک بعد از باران.
گفتم:
ـ ان چنان صحبت می کنی که گویی چند سالی است درد بی کاری را کشیده ای. یکی دو هفته که اینقدر بی قراری کردن ندارد.
نگاهم کرد و گفت:
ـ من نگران خودم نبودم اما به خاطر جنینی که در وجودم دارد رشد می کند نگران شده بودم .
از شنیدن این خبر لحظه ای مبهوت نگاهش کردم و پرسیدم:
ـ تو امروز قصد دیوانه کردن مرا داری؟
ـشبنم سر تکان داد و من باز هم ناباور پرسیدم:
ـ تو داری مادر می شوی؟
وقتی سر فرود اورد بار دیگر بغلش کردم و گفتم:
ـ خدای من! پس من دارم خاله می شوم.شبنم بگو چقدر باید انتظار بکشم؟
خندید و گفت:
ـ خیلی مانده،هفت ماه کامل.
گفتم:
ـ صبر می کنم اما باید قول بدهی که کاملا مواظبش باشی.از همین حالا می توانم تصور کنم که چه شکلی است.
شبنم خندید و گفت:
ـ تو ذوق زده تر از من و فرامرز شدی. راستش وقتی دکتر خبر داد که باردار شده ام هر دو به جای خوشحالی غم به دلمان نشست.
سیرتی گفت:
ـ پس شما هم ایمانتان ضعیف است و تارا حق دارد که به شما بگوید واعظ بی عمل.
شبنم گفت:
ـ هر چه تارا در موردم بگوید درست می گوید.
هنوز غرق در هیجان باردار شدن شبنم بودم و با همان شور و شوق پرسیدم:
ـ سیسمونی. سیسمونی تهیه کردی؟
سر تکان داد و گفت:
ـ بیچاره مامان هنوز کمر از قرض جهیزیه راست نکرده باید بگویم که فکر دادن سیسمونی باش.
گفتم:
ـ من عاشق این کارم،دوست دارم که خودم این کار را برایت انجام دهم.نگران هیچ چیز نباش و پول و هزینه شده را هم کم کم از حقوقتان کسر می کنم.
با صدا خندید :
ـ اما خاله خانم خرید تو ما را بیچاره می کند. ضمن ان که ما اصلا جایی برای لوازم بچه نداریم . اپارتمان ما یک خوابه است و جایی برای کمد و تخت بچه نداریم.
گفتم:
ـ بی خود.خواهرزاده من باید از خودش اتاق داشته باشد .ببینم چه کار می توانم برایت انجام دهم.
دستم را گرفت و گفت:
ـ تارا خواهش می کنم یه سیلی به صورتم بزن تا یقین کنم که بیدارم و خواب نمی بینم.
به جای سیلی زدن صورتش را نوازش کردم و گفت:
ـ اگر تا این اندازه بچه دوست داری چرا خودت دست به کار نمی شوی؟
خندیدم و غم درونم را نهان کردم و گفتم:
ـ ما داریم روی طرح عروسی برنامه ریزی می کنیم و تا از مرحله طرح بگذرد و به تصویب برسد، چند سالی لازم دارد. و دیگر ان که عماد از بچه خوشش نمیاید، اما شاید با دیدن بچه شما تغییر عقیده بدهد.
سیرتی ناخرسند گفت:
ـ اگر ادم از بچه بدش بیاید باید از هر بچه ای بدش بیاید اما خودم شاهد بودم که تو فروشگاه چطور بچه یک خارجی را نوازش می کرد و برایش سگ پشمالو خرید.
حرف سیرتی جریان برقی را از وجودم گذراند و بدنم را تکان داد. شبنم حالم را دید و در آنی صحبت را تغییر داد و با گفتن من دیگر باید بروم کیفش را برداشت و باعجله صورت ما را بوسید و با گفتن فردا می بینمتان خداحافظی کرد و رفت.
هنگام تعطیل شدن شرکت به جای رفتن به منزل مادر راه خانه عماد را در پیش گرفتم. خسته بودم. خستگی که روحم را می آزرد و بر جسمم سنگینی می کرد.
وارد خانه که شدم با مادر تماس گرفتم و گفتم:
ـ از شرکت کار به خانه اورده ام که باید تمامش کنم.
پرسید:
ـ نمی شد اینجا انجام بدهی؟
گفتم:
ـ چرا اما خسته ام و می خواستم استراحت کنم.
فهمید که دارم بهانه می اورم.
گفت:
ـ باشد هر طور که راحتی.
باقطع تلفن تغییر لباس دادم و برای خود چای درست کردم و برای ان که احساس تنهایی نکنم به سراغ فیلم رفتم و روی همه چشمم به فیلمی خورد که از مسافرتمان گرفته بودیم. احساس گرسنگی می کردم. پاکت چیپس را در ظرف خالی کردم و همزمان با خوردن به تماشا نشستم. از دیدن فیلم قصد دیگری داشتم و به دنبال خرید در فروشگاه بودم که چنین صحنه ای در فیلم نبود.
به خود گفتم،)ما با سیرتی و حکمت به فروشگاهی رفتیم و در هر بار گزیلا همراهم بود. پس او کجا عماد را دیده که داشته کودکی را نوازش می کرده . ایا این صحنه را حکمت هم دیده؟ عماد به تنهایی در فروشگاه چه می کرده؟ آیا ریتا فروشنده فروشگاه است و من نمی دانم؟ نکند او مرا دیده اما من ... از کجا می توانم عکسی از ریتا پیدا کنم؟ یقین دارم که چهره فروشندگان را به یاد دارم و اگر عکس ریتا را ببینم می توانم تشخیص دهم که کجا او را دیده ام.(
فیلم که باسرعت به نمایش در امده بود به پایان رسید و مرا مایوس کرد. ویدئو را خاموش کردم و به فکر فرو رفتم. در آنی به این فکر افتادم که بهتر است انباری خانه را که عماد چمدانهای کهنه اش را در ان گذاشته بازرسی کنم شاید در داخل انها بتوانم عکسی از گذشته ان دو پیدا کنم. به خود گفتم،) اگر راستی عاشق ریتا بوده هرگز به خود اجازه نمی دهد که عکس همسرش را پاره و نابود کند.(با این اندیشه بلند شدم و به سراغ انباری رفتم و هر سه چمدان را بیرون کشیدم .
در چمدان اول با مقداری کاغذ وحواله روبرو شدم و چند خودکار. درچمدان دوم چند تکه لباس زمستانی و بارانی به رنگ سفید. داشتم زیر لباسها را می گشتم که چشمم به البوم کوچکی افتاد که در میان بارانی پنهان شده بود.

Signature
     
#24 | Posted: 11 Aug 2013 23:09 | Edited By: paridarya461
برای ان که بهتر ببینم البوم را برداشتم و زیر نور چلچراغ به تماشا نشستم.
از دیدن عکس ریتا در لباس عروسی و عماد در کت و شلوار دامادی که چهره به چهره هم ساییده و عکس انداخته بودند،حسادت کردم و در آنی خواستم عکس را پاره کنم و دور بریزم.اما برخود نهیب زدم و به تماشای دیگر عکسها نشستم.
عکس در استخر. عکس در زمین پر برف و در حال اسکی کردن.عکس در جشن و به هنگام فوت کردن شمع که از پشت نویس عکس فهمیدم که اولین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.عکس از اتومبیل لیموزینی که عماد در را گشوده بود و ریتا درحال خارج شدن در لباس فاخر شب بود .عکسی سه نفره به همراه هنرپیشه ای آلمانی که شکلش برایم اشنا بود اما اسمش را نمی دانستم.عکسی دو نفره در مقابل برج پیزا.عکس در مقابل برج ایفل .و عکسهای دیگر که هر کدام به تنهایی حاکی از خوشحالی و سعادت ان دو بود.
به یاد نمی اوردم که چهره ریتا را در فروشگاه دیده باشم و به خود گفتم)شاید سیرتی اشتباه کرده و مرد دیگری را به جای عماد گرفته است.(
آلبوم را میان بارانی گذاشتم و در چمدان را بستم.ریتا را زنی معمولی دیده بودم اما وقتی او را با خود قیاس کردم اقرار کردم که از من زیبا تر و خوش اندام تر است. سایز لباسهای من سی و شش بود و به گمانم سایز او کوچکتر و باریک اندامتر از من بود.پوست سفیدش درخشان و چشمان آبی رنگش با موهای زرد طلایی اش او را موجودی زیبا نشان می داد.
به خودم گفتم) حالا که او را دیدی قبول کن که از تو سر تر است و زنی نیست که بشود زود فراموشش کرد.تو هرگز نمیتوانی جای او را در قلب عماد بگیری. پس به همین مقدار محبت قانع باش و انتظار بیهوده نداشته باش!(
برای ان که دچارحزن و اندوه بیشتر نشوم لباس پوشیدم و به خانه مادر رفتم . وقتی مادر در را برایم گشود گفت:
ـ می خواستم بیایم به خانه ات تا تنها نباشی خوب کردی که آمدی.عصری داشتم فیلمی که تارخ برایمان فرستاده بود نگاه می کردم تا اخر فیلم را دیده ای؟
خود را به تجاهل زدم و پرسیدم"
ـ اخر فیلم؟خوب اره چطور مگر؟
مادر گفت:
ـ منظورم بعد از پایان مراسم تارخ است.
گفتم:
ـ نه.ندیده ام .مگر فیلم تمام نشده بود ؟
مادر گفت:
ـ من هم چند باری که فیلم را تماشا کردم فکر کردم که با پرش فیلم تمام میشود اما امروز دستم بند بود و زود ویدئو را خاموش نکردم.دیدم که چند لحظه بعد فیلم دیگری شروع شد که مربوط به تارخ نبود و اقای الهی از خودش و محل کارش گرفته. به خودم گفتم تارخ دلش نیامد که فیلمی نو برایمان بخرد و پرکند و روی فیلم کهنه اقای الهی پر کرده.
گفتم:ـ
شاید این الهی بوده که از تارخ اجازه گرفته و اخر فیلم را برای خودش ضبط کرده .
مادر گفت :
ـ خیلی کوتاه است. او چرا می بایست اخر فیلم را ضبط کند؟
گفتم:
ـ نمی دانم اما یقین دارم که تارخ از هر چیز بهترینش را برای شما می خواهد.
قانع شد و گفت:
ـ فیلم را آوردی؟
از کیفم فیلم را در اوردم و گفتم:
ـ به خاطر همین بود که امدم بنشینید و نگاه کنید.
مادر گفت:
ـ چه عجب فیلم به دستمان رسید!
گفتم:
ـ مقصر الهی نیست. فیلم در اتومبیل عماد مانده بود و او فراموش می کرد به ما بدهد.
مادر گفت:
ـ غذا روی گاز گرم است اگر خودت بکشی من هم فیلم را تماشا می کنم.
گفتم:
ـ این کار را می کنم شما راحت باشید.
غذا برای خودم کشیدم و به اتاق اوردم تا برای مادر شرح دهم که مکانها کجاست.فیلمهایی که روی پل گون براند و پلکاتووویک گرفته بودم مادر بی علاقه نگاه می کرد.وقتی گفتم:
ـ مادر،این پل از وسط می تواند تا ارتفاع چهل و پنج متر بلند شود و کشتی های عظیم از زیرش عبور کنند.
با علاقه بیشتری نگاه کرد و پرسید :
ـ اینجا کجاست؟
گفتم:
ـ هامبورگ است ،دومین شهر بزرگ آلمان.شهری که تارخ در ان زندگی میکند.شهر قشنگی است و با این که شهری صنعتی تجاری ست اما زیباست.ما از باغ وحش هم فیلم گرفتیم که خواهی دید.
پرسید:
ـ پس تارخ و گزیلا کجا هستند؟
شوق مادر برای دیدن ان دو موجب شد که کنترل را برداشته و فیلم را برگرداندم تا از اول شروع به دیدن کند.
گفتم:
ـ از اینجا ببینید.
و خودم بلند شدم به اشپزخانه رفتم. می دانستم که برای مادر هیچ چیز زیباتر از دیدن فرزند و عروسش نیست و من بیهوده سعی داشتم که زیبایی هامبورگ را برای او توصیف کنم.
فصل دهم :
پس از شستن ظرف غذایم برای هردویمان چای ریختم و روی کاناپه مقابل تلویزیون دراز کشیدم. سکوت کرده بودم تا مادر خوب تماشا کند و اگر سوالی داشت خودش مطرح کند. مادر فقط یک بار پرسید:
ـ این دیگر کیست؟
گفتم:
ـ این سیرتی همکار من است که به همراه الهی مسافرت می کند.
مادر گفت:
ـ چه دل و جراتی دارد که با یک مرد مسافرت می کند.
زیرلب گفتم:
ـ همین یک بار بود و دیگر خیال رفتن ندارد.
پیامهای پدر و مادر گزیلا را دوبار دید و شنید و با گفتن چه انسانهای خوب و شریفی هستند از انها تمجید نمود.باز هم زیر لب گفتم:
ـ همینطور است .
دیده برهم گذاشته و سعی داشتم که بخوابم که شنیدم مادر گفت:
ـ این خانم کیست؟ چه بچه قشنگی دارد.
از جا جستم و پرسیدم:
ـ کو؟
مادر متعجب پرسید:
ـ چی شده ، چرا مثل ترقه از جا پریدی؟
به جای جواب او فیلم را کمی به عقب بردم و پیش چشمم قفسه های پر از عروسک و خرس و سگ پشمالو. خوب نگاه کردم تا به یاد آورم این قفسه ها مربوط به کدام فروشگاه بود که به یاد نیاوردم. دوربین ، قفسه را دور زده و روی زنی که کالسکه بچه ای را حمل می کرد زوم کرده بود. بچه ای سفید و بور با موهایی طلایی. از دیدن عماد که از پشت قفسه ای بیرون امد و با زن شروع به صحبت کرد نفس در سینه ام حبس شد. او بچه را از کالسکه در اورد و موهایش را نوازش کرد و مجدد به کالسکه برگرداند و از ردیف سگها، سگی پشمالو برای کودک برداشت و به دست کودک داد که سگ را گرفت و مادر بچه با لبخند از او دور شد.
مادر گفت:
ـ معنی بیزاری از بچه را هم فهمیدیم. ادم قسمش را باورکند یا دم خروسش را؟
سعی کردم خونسرد باشم پس گفتم:
ـ شما دارید حاصل حرفی که به گوش عماد خوانده ام را می بینید. گمان دارم که دیگر چیزی نمانده تا مهر بچه را به دلش بیندازم.
مادر نفس بلندی کشید و گفت:
ـ اینطور که او دست نوازش به سر بچه غریبه می کشید ببین با بچه خودش چکار خواهد کرد!
گفتم:
ـ بله همینطور است. من دارم آرام آرام رامش می کنم. فقط شما باید حواستان باشد که پیش عماد صحبتی از بچه نکنید که برنامه ام خراب شود.
مادر سر جنباند:
ـ والله چی بگم؟ باشه حواسم هست که حرفی نزنم تا به گوشه قباء اقا بر نخورد!
دلم به حال عماد سوخت که با همه مهری که بچه دارد در چشم دیگران ادمی بی عاطفه جلوه کند.
مادر گفت:
ـ من فکر کنم که همکارت دلش پیش اقا حکمت گیر کرده.
پرسیدم:
ـ چطور مگر؟
گفت:
ـ خوب نگاه کن. طوری عاشقانه محو جمال اقا حکمت شده که اگر سیب دستش بود به جای سیب انگشتش را می برید. تو چرا قیافه ماتمزده را به خود گرفته ای؟
گفتم:
ـ حتما سردرد اذیتم کرده بود.
گفت:
ـ کاش تا انجا بودی خودت را نشان دکتر داده بودی. شاید ایراد از چشمت باشد و به عینک نیاز داری.
گفتم:
ـ شاید!
مادر با صدا خندید و گفت:
ـ جالب است یکی غرق در نگاه یکی و ان غرق در نگاه... راستی ببین تارا اگر دقت کنی می فهمی که الهی محو تماشای توست.
گفتم:
ـ بس کن مامان. ادم ماتمزده که دیدن ندارد. شاید دارد جای دیگر را نگاه می کند و شما....
حرفم را قطع کرد:
ـ من اشتباه نمی کنم. خودت نگاه کن ببین چطور به تو زل زده و نگران است.
برای ان که مادر را از پیشروی باز بدارم گفتم:
ـ حق با شماست. چون جلوترش من حالم بهم خورده بود و همه را نگران کرده بودم.
مادر گفت:
ـ اما عماد خونسرد و خوشحال نشسته و انگار نه انگار.
گفتم:
ـ عماد بعداً وارد شد و نمی دانست که چی شده. یعنی من خواستم که به او چیزی نگویند.
مادر گفت:
ـ شاید حامله ای و خبر نداری.
گفتم:
ـ لطفا بقیه فیلم را نگاه کنید و به من هم اجازه بدهید کمی استراحت کنم.
مجدد که دیده بر هم گذاشتم خوابم برد و مادر با کشیدن شمدی به رویم اجازه داده بود همان جا روی کاناپه بخوابم.
به محض ورود به شرکت با شبنم و فرامرز روبرو شدم. پس از گفتن صبح بخیر پرسیدم:
ـ تمام شد؟
فرامرز گفت:
ـ صبر کردیم تا شما از راه برسید و با شما برویم.
گفتم:
ـ امدن من لزومی ندارد اقای پوراشراق ترتیب کار را داده است.زودتر عجله کنید تا پشیمان نشده.
با دست به سالنی که کارگزینی در انجا بود اشاره کردم و خودم را به اسانسور که اماده حرکت بود رساندم. وارد اتاق که شدم سیرتی به استقبالم امد و با گفتن) بپرس چه خبر(، مرا متحیر کرد.
گفتم:
ـ اول سلام و صبح بخیر. حالا چه خبر؟
گفت:
ـ وقتی وارد شرکت شدم بگو چه کسی را دیدم؟
گفتم:
ـ شبنم و همسرش را.
گفت:
ـ نه بابا. انها که دیدن ندارند. اقای الهی را دیدم به همراه یکی دیگه.
پرسیدم:
ـ کی؟
گفت:
ـ یک خانم زیباروی ایتالیایی.
گفتم:
ـ خب که چی؟
گفت:
ـ این اقا الهی به جای فرستادن کالا خودش زحمت اوردن را کشیده.
بی حوصله گفتم:
ـ از اول صبح شروع نکن به چرندگویی.
گفت:
ـ خواهی دید که چرند نمی گویم. غلط نکنم این زنک توانسته قاپ الهی را بدزدد و به تور بیندازد.
گفتم:
ـ پس تسلیت مرا بپذیر. امیدوارم غم اخرت باشد.
گفت:
ـ غصه مرا نخور چون می دانستم لقمه ای که برداشته ام گلوگیر است زمین گذاشتم و لقمه کوچکتری برداشتم.
گفتم:
ـ پس مبارکه و بهت تبریک می گم.
با گفتن متشکرم سینه صاف کرد و پرسید:
ـ نمی خوای بدونی اون کیه؟
گفتم:
ـ پرسیدن لازم نیست چون خودت می گی؟
گفت:
ـ یک در صد هم نمی تونی حدس بزنی که اون کیه؟
گفت:
ـ جان الهه حدس بزن اون کیه؟
گفتم:
ـ الهه خانم لطفا قرار بگیر و بگذار حواسم جمع کارم باشه. من تمام هوش و حواسم پیش طبقه اوله و نگران شبنم و فرامرز هستم.

Signature
     
#25 | Posted: 11 Aug 2013 23:39 | Edited By: paridarya461
گفت:
ـ یقین کردم که کاملا حواست پرته و میز و صندلی رو ندیدی.
با حرف سیرتی به اتاق نگاه کردم و میز صندلی سومی را دیدم که به فاصله ای نه چندان دور از مبز سیرتی گذاشته شده بود.
سیرتی گفت:
ـ برای کسی که هنوز استخدام نشده میز و صندلی می اورند؟
گفتم:
ـ حق با توست . ان قدر نگران بودم که چشمم میز و صندلی را ندید.
گفت:
ـ حالا که خیالت راحت شد حدس بزن نامزد آینده من کیست.
گفتم:
ـ میرزا صفدر که نیست.
از شوخی ام خوشش نیامد و گفت:
ـ او کسی است که شیک لباس می پوشد و بسیار خوش برخورد است و ....
گفتم:
ـ نکند منظورت اقای علیزاده است.
سر فرود اورد و پرسید:
ـ چطور است می پسندی؟
گفتم:
ـ او که خیلی خوب است پس چرا تو را انتخاب کرد؟
بلند شد و مقابلم ایستاد و دست بر کمر زد و گفت:
ـ به خدا اگر ادم دیگری جز تو این حرف را زده بود مو به سرش نمی گذاشتم.
بلند شدم و بغلش کردم و گفتم:
ـ عذر می خواهم، خواستم باهات شوخی کرده باشم. بهت تبریک می گم.
صورتم را بوسید و گفت:
ـ جدی نگرفتم چون می دونم تو ادمی نیستی که بتوانی کسی را برنجانی.
با وارد شدن شبنم که صورتش چون دانه های انار قرمز شده بود و لبها و چشمانش می خندید هر دو برایش کف زدیم و ورودش را به شرکت تبریک گفتیم.
شبنم گفت:
ـ هنوز باور ندارم که استخدام شده ام.
سیرتی گفت:
ـ پس همسرت؟
گفت:
ـ باید می گفتم استخدام شده ایم.انقدر هیجان زده هستم که حساب ندارد. ما بدون مصاحبه قبول شدیم و این یعنی قدرت نفوذ جنابعالی.
گفتم:
ـ هم تو و هم فرامرز با سابقه کاری که دارید به راحتی در شرکت ها یا کارخانجات استخدام می شدید منتهی عجله داشتید که .....
سیرتی گفت:
ـ که دست ناجی از استین بیرون امد و به داد شما رسید.
صدای تلفن روی میز در امد و با برداشتن گوشی صدای اقای پوراشراق در گوشم نشست که گفت:
ـ راضی شدی دخترم؟
گفتم:
ـ ممنونم و مدیون شما.
گفت:
من کاری نکرده ام قرار است جلسه ای تشکیل شود و چون اقای آهنچی حضور ندارد و قرار است در غیاب ایشان شما حاضر باشید ، خواستم زحمت بکشید و ساعت ده در اتاق کنفرانس باشید.
گفتم:
ـ بسیار خوب خواهم امد.
گوشی را گذاشتم.
شبنم پرسید:
ـ اقای رئیس بود؟
سر فرود اوردم و سیرتی با شیطنت گفت:
ـ البته اقای رئیس ما، نه تارا. چون تارا خودش یک پا رئیس است.
گفتم:
ـ من نه ، اهنچی!
شانه بالا انداخت :
ـ چه فرقی می کند؟ تو و شوهرت یکی هستید.
گفتم:
ـ به جای زبان درازی شبنم را به کارش وارد کن و گرنه حکم بازخریدی را می دهم دستت و اخراجت می کنم.
باشتاب از روی صندلی بلند شد و گفت:
ـ اوف... اوف مثل این که قضیه جدی است.
از ادا و رفتار سیرتی من و شبنم خندیدیم و کار اغاز شد.دقایقی به ساعت ده مانده بلند شدم و خودم را مرتب کردم و از انها پرسیدم:
ـ ایا مرتبم؟
شبنم پرسید:
ـ کجا؟
گفتم:
ـ اتاق کنفرانس. اگر نمی دانی بدان در غیاب همسرم من جانشین او هستم و تصمیمات گنده گنده می گیرم.
شوخ طبعی ان دو روى من هم اثر گذاشته بود و بدون ان که بدانم در جرگه انها درامده بودم.
نگاه شبنم تحسین برانگیز شد و سیرتی بلند شد پشت مانتوام را صاف کرد و مقنعه ام را روی شانه ام مرتب کرد و گفت :
- حالا شدی خانم اقای رئيس .لطفا بفرماييد .
از دركه بيرون مى رفتم به شبنم گفتم :
ـ تا بر می گردم مواظب اين دختر باش!
در اتاق کنفرانس را که باز کردم حکمت را دیدم که اوراقی در مقابل هر صندلی روی میز می گذاشت .به سلامم متوجهم شد و دسته ای از اوراق برداشت و پرسید:
ـ حالتان چطور است؟
گفتم:
ـ خوبم . قبل از وارد شدن دیگران به من بگویید چه باید بکنم. من اصلا چیزی نمی دانم.
گفت:
ـ کاری که شما انجام می دهید این است که فقط به من نگاه کنید و مواظب اشاره من باشید. اگر اخم کردم در مقابل هر سوالی بگویید نه و اگر لبخند زدم موافقت خود را اعلان کنید. من حافظ منافع شما و همسرتان خواهم بود
گفتم:
ـ متشکرم اما اگر سوالی پرسیده شود؟
گفت:
ـ دوستان خودمان که شما را می شناسند و می دانند که نباید از شما سوالی بکنند، نماینده شرکت ایتالیایی هم زبان ما را نمی داند و من باید گفته ها را برایش ترجمه کنم، پس نگران نباشید. در عوض کاری که برایتان انجام می دهم تقاضایی دارم که امیدوارم رد نکنید.
گفتم:
ـ چه تقاضایی؟
گفت:
ـ امشب من مارینا را به شام دعوت کرده ام و خواستم تقاضا کنم که شما هم با ما باشید. حضور خانم یکی از روسای شرکت می تواند وجهه ای خوب داشته باشد.
گفتم:
ـ قبول اما چرا من؟
خواست جواب بدهد که در باز شد و هیئت مدیره و در پیشاپیش انها خانم مارینا وارد شدند.
اقای پوراشراق و جوهرچی خود تا حدودی به زبان ایتالیایی تسلط داشتند و جملاتی کوتاه می گفتند و جواب می شنیدند.حکمت مرا به او معرفی کرد و من هم با فشردن دست و گفتن خوشبختم روبرویش نشستم.
ساعتی از شروع جلسه گذشته بود و من هیچ چیز از حرفهای انها نفهمیده بودم.احساس خواب الودگی به من دست داده بود و به سختی از کشیدن خمیازه جلوگیری کردم. اشک در چشمم حلقه بسته بود و برای ان که سرازیر نشود مجبور شدم به سقف نگاه کنم. هریک از اعضاء سوال یا سوالاتی مطرح کرده و توسط الهی به مارینا گفته شده و جواب شنیده بودند.در ان میان تنها من شنونده و ناظر بودم. وقتی نوبت به رای گیری رسید من به چهره الهی نگاه کردم و دیدم که اخم کرده است. جوابهای آری دیگران مرا به تردید انداخت و چون نوبت به من رسید یک بار دیگر به الهی نگاه کردم که چین به ابرو انداخته بود.
گفتم:
ـ با اجازه آقایان من مخالفم.
اعضاء متعجب از حرف من به یکدیگر نگاه کردند و مارینا متوجه شد که نظم جمع بهم ریخته است. الهی شروع کرد به صحبت کردن و وقتی از سخن ایستاد آن خانم از روی صندلی بلند شد و چند قدم در طول اتاق راه رفت و هنگامی که نشست با الهی شروع به صحبت کرد.الهی حرفهای مارینا را ترجمه کرد که باعث سرور و شادی هیئت شد و همه با گفتن) ممنونم، متشکرم( ، قدر دانی کردند که نمیدانستم قدردانی انها به خاطر چیست فقط لبخند زدم و با گفتن خواهش می کنم به احساسات انها پاسخ دادم. رای گیری یکبار دیگر انجام گرفت و این بار چهره الهی بشاش بود و لبخند برلب داشت. من گفتم موافقم و با دوبله شدن حرفم برای مهمان ، مارینا دست دراز نمود و دستم را به گرمی فشرد.
قرار داد به امضاء من و دیگر اعضاء رسید و هنگام ترک جلسه اقای پوراشراق گفت:
ـ الحق که اقای اهنچی خوب همسری برای خود برگزیده. یک مخالفت از طرف شما موجب شد پنج درصد به نفع شرکت تمام شود.
همه خوشحال از در بیرون رفتند و سوار اسانسور شدند. وقتی به اتاقم برگشتم از ان دو خبری نبود. دانستم که برای خوردن غذا رفته اند . هنوز ننشسته و نفس تازه نکرده بودم که تلفن زنگ زد و این بار الهی بود که بالحنی شوخ گفت:
ـ خانم رئیس افتخار بدهید برای ناهار در خدمتتان باشیم.
گفتم:
ـ نه، تورو خدا.
گفت:
ـ همه منتظر شما هستند و مارینا این باور را دارد که همه ما زیر دست شمائیم و به خاطر زن بودنتان حاضر شد کوتاه بیاید و قرارداد را امضاء كند.حالا که او چنین تصوری دارد بد نیست که شما هم جلد کارمندی را کنار بگذارید و لباس واقعی به تن کنید.منتظر شما هستیم.
ساعتی پیش اگر از الهی به خاطر حمایتش خشنود بودم، حالا با این تلفن و درخواستش از او ناراضی بلکه خشمگین بودم. وقتی به اجبار پایین رفتم ناخوداگاه ژست گرفتم و همه را به سالن غذاخوری خصوصی دعوت کردم. برای اولین بار بود که قدم به این سالن می گذاشتم و اگر علیزاده به دادم نرسیده بود پشت اولین میز غذاخوری می نشستم. اما علیزاده با تعظیم در مقابلم پیش افتاد و مرا به دنبال خود و دیگران را نیز به دنبال من به حرکت در اورد . او پرده ضخیم مخملی را کنار کشید و چشمم به میز غذاخوری بزرگی افتاد که با شمعدانی هایی از جنس سیلور و شمع های روشن بسیار زیبا تزئین شده بود.میز باسلیقه خاصی چیده شده بود و لیوانهای کریستال و بشقابهای سفید تک گل که باگل دستمال سفره ها یکی بود ، مرا به یاد مهمانی های اشراف انداخت.
علیزاده صندلی ام را عقب کشید و من نشستم و مارینا در صندلی دیگری در سمت راستم نشست و به ترتیب دیگر آقایان نشستند.
تنوع غذا زیاد بود اما خوشبختانه چون یکی یکی سرو می شد اشکالی به همراه نداشت . من با خوردن سوپ سرد گرسنگی ام بر طرف شده بود و به راستی میل به خوردن غذا نداشتم اما اشارات و تک سرفه های الهی حاکی از ان بود که می بایست تا ته این نمایش پیش بروم.
وقتی غذا به پایان رسید نوبت دسر فرا رسید. از میان انواع دسرها، دسر موز را برگزیدم تا با الهی که عاشق دسر موز بود هم عقیده شده باشم.
مارینا هیچ غذایی را رد نکرده بود و با اشتهای فراوان غذا تناول کرده بود. به هنگام خوردن دسر گفتگوها رنگ دیگری گرفت و بیشتر مهمانی دوستانه تبدیل شد و کار الهی آسانتر شد .
وقتی نهار خوری را ترک می کردیم مارینا به خود اجازه داد و دوشادوشم حرکت می کرد و به حکمت گفت تا کنون رئیسی به این لیاقت وشایستگی ندیده است و از من دعوت کرد که در سفر آینده الهی به ایتالیا او را همراهی کنم.
وقتی حکمت دعوت مارینا را برایم ترجمه کرد، گفتم:
ـ برای هفتاد پشتم این نقش کافی است.
اما الهی به جای این گفته بود با کمال میل این دعوت را می پذیرند.
راننده شرکت ، مارینا را به هتل برد و الهی با گفتن باید با شما حرف بزنم به اتاقش اشاره کرد.
وقتی وارد شدم او در را پشت سرمان بست و گفت:
ـ هیچ کس نباید بداند که ما چه رمزی بین خودمان گذاشتیم. همه باور کرده اند که این شما بودید که مخالفت کردید و پنج در صد به سود شرکت کار کردید.
گفتم:
ـ اما من هنوز نمی دانم که موضوع بر سر چه بود. چون به قدری از جوّ انجا کسل شده بودم که خوابم گرفته بود.
الهی خندید و گفت:
ـ متوجه بودم که خواب الوده شده بودید. شرکت دارد وارد معامله خصوص دربهای کابینت می شود و قرار است که به زودی نمونه ها وارد شود . من خودم همه جا کنارتان هستم .خوب است وقتی آهنچی وارد می شود بداند که همسرش می تواند به خوبی از عهده امور برآید و به او سود برساند.
گفتم:
ـ این فکر و ایده اگر چه خوشایند است اما مرا می ترساند و می ترسم که....
گفت:
ـ از هیچ چیز نترسید. من تا زمانی که زنده ام شما را یاری خواهم کرد و وقتی هم نباشم شما دیگر مبتدی نیستید و می توانید بدون من ادامه بدهید.
بی اختیار گفتم:
ـ من بدون شما هیچ چیز نمی خواهم.
بغض در گلوی من نشسته بود و اشک را به دیده الهی آورد و او با بلند نمودن سر همان کاری را کرد که من در جلسه کردم و از سرازیر شدن اشکش جلوگیری کرد و با گفتن ) من مستحق عذابم( ، از اتاق خارج شد.

Signature
     
#26 | Posted: 12 Aug 2013 00:23 | Edited By: paridarya461
دقایقی بی هدف ایستاده بودم و نمی توانستم باور کنم که من ان جمله را گفته باشم. از شدت خشم مشت برپیشانی ام کوبیدم و به خود گفتم،
) احمق احمق ،دیوانه این چه کاری بود که کردی؟(
شرمم می امد که در را باز کنم و از ان خارج شوم. وقتی بالاخره در را گشودم الهی و اقای ظفرپور را در حال گفتگو دیدم.
ظفرپور مرا دید و با گفتن ببخشید از الهی دور شد و خود را به من رساند و گفت:
ـ تبریک می گم خانم تهامی شما در جلسه گل کاشتید و همه را متحیر کردید. به پوراشراق گفتم که اهنچی با داشتن چنین همسری حق داشت که بیشترین سهام را خریداری کند.
گفتم:
ـ ممنونم اما مشارکت همگی شما اقایان بود که به من شهامت بخشید. این من هستم که باید از تک تک شما تشکر کنم .
ظفرپور رو به الهی که به سمت ما چرخیده بود کرد و گفت:
ـ فروتنی و شکسته نفسی خانم تهامی به همه ما ثابت شده که انسانهای والا همیشه فروتنانه رفتار می کنند.
الهی سر به زیر داشت و با گفتن حق با شماست عذرخواهی کرد و وارد دفترش شد.
من هم ظفرپور را باگفتن) با اجازه شما( ،تنها گذاشتم و به سوی اسانسور حرکت کردم.
هر دوی انها با دیدنم، دوره ام کردند تا بدانند در کنفرانس چه کرده ام. اما ان قدر خسته بودم و احساس درماندگی می کردم که گفتم:
ـ همه چیز خوب پیش رفت و قرارداد بسته شد.
شبنم پرسید:
ـ خسته ای؟
گفتم:
ـ ان قدر که دلم می خواهد بخوابم و تا فردا بیدار نشوم.
گفت:
ـ پس چرا نمی روی؟ من حاضرم کار تو را انجام دهم.
سیرتی گفت:
ـ برای تو که ساعت ورود و خروج منظور نمی شود پس برو و استراحت کن.
تا به ان ساعت نمی دانستم که کارت ورود و خروج برایم منظور نمی شود و من ارتقاء گرفته ام.
خندیدم و گفتم:
ـ اما من هر روز کارت می زنم.
سیرتی گفت:
ـ و هیچ کس جرات پیدا نکرده که به تو بگوید خانم این کار را نکنید.
ساده لوحانه پرسیدم:
ـ راستی راستی می توانم بروم؟
سیرتی بلند شد کیفم را از چوب لباسی برداشت و به دستم داد و گفت:
ـ بله راستی راستی می توانی بروی.
شبنم گفت:
ـ گر چه شرکت ربع ساعت دیگر تعطیل می شود اما برای امتحان بد نیست که خارج شوی و ببینی که به کارت هم نیاز نداری.
خواستم امتحان کنم که کردم و دیدم حق با انهاست.
نگهبان با باز کردن در مرا بدرقه کرد و من وارد خیابان شدم. سوار اتومبیلم شدم که دیدم اتومبیل الهی از کنارم گذشت و دقایقی بعد صدای تلفن همراهم بلند شد. پشت چراغ قرمز سرچهار راه رسیده بودم و میان اتومبیل من و الهی موتورسواری ایستاده بود. وقتی گفتم:
ـ بله.
صدایش در گوشی پیچید که گفت:
ـ خواستم قرار شام را یادآوری کنم. ساعت نه خودم دنبالتان خواهم امد.
به جای تلفن به سویش نگاه کردم و با فرود اوردن سر قبولی ام را اعلام کردم.
به خانه خودم رفتم و با گرفتن دوش به بستر پناه بردم و به خود گفتم، ) میمردی دندان به جگر می گرفتی و حرف نمی زدی؟ هیچ می دانی این کلامت چه عواقبی در پی خواهد داشت؟ اگر تمام مقدسات را به گواهی بگیری هیچ کس حرفت را که ناخواسته بر زبانت جاری شده بود باور نخواهد کرد.(
صدای زنگ تلفن مرا از دادگاه وجدان بیرون کشید و گوشی را برداشتم. صدای عماد به گوشم رسید که گفت:
ـ تبریک می گم.
متعجب پرسیدم:
ـ چی رو؟
گفت:
ـ بی جهت کتمان نکن. همین حالا با پوراشراق صحبت می کردم و او برایم تعریف کرد که چه گلی کاشته ای. به تو افتخار می کنم.
گفتم:
ـ بیشتر کار اقای الهی بود.
گفت:
ـ پس از طرف من به او هم تبریک بگو.
گفتم:
ـ امشب قرار است با الهی و نماینده ایتالیایی شام بخورم.
با صدا خندید و گفت:
ـ می دانم عزیزم، خوش بگذره می ترسم وقتی برمی گردم هیچ کس مرا به شرکت راه ندهد.
پرسیدم:
ـ کی بر می گردی؟
گفت:
ـ تا اخر هفته. دیشب شام مهمان تارخ بودم و خبرهایی شنیدم که بهتر است خودش به شما بدهد.
گفتم:
ـ من طاقت صبر کردن ندارم. ان خبر چیست؟
گفت:
_من به تو می گویم اما قول بده به مادر چیزی نگی.
گفتم:
ـ بسیار خوب.حالا بگو چی شده.
گفت:
ـ دیشب تارخ از دهانش چرید و گفت که گزیلا باردار است.ایا خبرم سورپریز نبود؟
گفتم:
ـ چرا،واقعا غافلگیرم کردی.
گفت:
ـ می دانستم خوشحال می شوی.خواستم به او بگویم که شبنم هم باردار است.اما لب فرو بستم و به خود گفتم )یک ضربه کافی است.(
پرسیدم:
ـ تو صلاح می دانی من برای امشب بروم؟
گفت:
ـ حتما،حتما این کار را بکن.دوستی شما می تواند در پیش برد اهداف شرکت موثر باشد.بد نیست که تا ایران است او را برای دیدن اصفهان و شیراز مهمان کنی و حساب را پای شرکت بگذاری.با الهی صحبت کن و سه نفری بروید.
گفتم:
ـ صحبت خواهم کرد.
گفت:
ـ من به محض این که کارم در اینجا تمام شود برمی گردم.اما نگران من نباش و با خیال راحت سفر کن.اگر تصمیمتان قطعی شد به من هم خبر بده.
پرسیدم:
ـ عماد ریتا را هم دیده ای؟
با صدای ناراضی گفت:
ـ تارا باز هم شروع کردی؟
گفتم:
ـ باور کن که قصد نیش زدن ندارم فقط خواستم اقرار کنم که می فهمم چه احساسی داری و به تو حق می دهم.
گفت:
ـ با این اقرار خوشحالم کردی و راضی ام از این که همسری منطقی دارم.برایم سوغات بیاور و تا می توانی عکس و فیلم بگیر!
بعد از قطع تماس گریستم و گفتم)عماد کمکم کن دارم سقوط می کنم(
در ساعت نه وقتی الهی به دنبالم امد اماده لباس پوشیده بودم و از ترس در حیاط خانه قدم می زدم وقتی صدای زنگ را شنیدم بلافاصله باز کردم و از خانه خارج شدم.سلام کرد و گفت:
ـ وقت شناسی شما جای تعجب دارد.شما تنها خانمی هستید که به میز توالت اتصال ندارید.
گفتم:
ـ ان چنان صحبت می کنید که گویی در این زمینه تجربه کافی و وافی دارید.
گفت:
ـ خودم شخصا نه اما دوستان متاهل زیاد دارم که گله مندخانمهاشان هستند.
گفتم:
ـ خبری که می خواستیم به عماد بدهیم پیش از ما اقای پوراشراق به او داده است.
پرسید:
ـ یعنی چه؟
گفتم:
ـ عماد تلفن کرد و تبریک گفت وقتی پرسیدم تبریک برای چیست گفت:ـ سعی نکن کتمان کنی،از پوراشراق فهمیدم که چه گلی در جلسه کاشته ای و بهت تبریک می گم. من هم گفتم که بیشتر کارها را شما انجام دادید و از شما هم تشکر کرد.
الهی گفت:
ـ به هر جهت ما به منظورمان رسیدیم. به عقیده من این طور خیلی هم به نفع شما تمام شد که از زبان دیگری موفقیت شما را شنید.
گفتم:
ـ او پیشنهاد داد که تا این خانم در ایران است ما او را برای دیدن کشورمان به شیراز و اصفهان دعوت کنیم و از صندوق شرکت خرج کنیم.
پرسید:
ـ منظور از ما کیست؟
گفتم:
ـ منظور....شما و مارینا و شاید هم من.
گفت:
ـ بد پیشنهادی نیست. بهتر است فردا خودتان با پوراشراق صحبت کنید و پیشنهاد همسرتان را مطرح کنید.اما نه ،چرا تا فردا صبر کنیم؟ همین حالا تماس بگیرید و بگویید اگر موافق هستند همین امشب از مارینا دعوت کنیم و فردا حرکت کنیم.
الهی تلفن همراهش را برداشت و با استفاده از حافظه ان شماره پوراشراق را گرفت و بعد به من داد تا صحبت کنم. صدای پوراشراق را که شنیدم خود را معرفی کردم و بعد از احوالپرسی دوستانه به او گفتم که عماد پس از تماس با او به من تلفن کرده و چه پیشنهادی داده است.
پوراشراق گفت:
ـ من هم حرفی ندارم و می دانم که دیگران هم موافق خواهند بود.
گفتم:
ـ پس اجازه می دهید همین امشب موضوع را به مارینا بگویم؟
گفت:
ـ حتما این دعوت را انجام دهید و فردا چک به شما تحویل داده خواهد شد.
گفتم:
ـ بهتر است چک به نام اقای الهی صادر شود چون ایشان هستند که باید از مهمان پذیرایی کنند.
گفت:
ـ هرطور که میل شماست.
با قطع تلفن، الهی گفت:
ـ شما یا بسیار زیرکید و یا بسیار ساده.
گفتم:
ـ تنها خصلتی که ندارم زیرکی ست.
گفت:
ـ اما رفتارتان چیز دیگری می گوید.
پرسیدم:
ـ مثلا؟
گفت:
ـ همین که نخواستید چک به نام شما صادر شود و خود را آزاد کردید.
گفتم:
ـ من گمان می کردم که با بودن شما درست نیست که من بخواهم پول هتل پرداخت کنم و یا...
گفت:
ـ اتفاقا این کاری است که باید انجام بدهید. رئیس شرکت بودن، یعنی پول از کیف در اوردن و خرج کردن.دسته چک که ندارید، دارید؟
سرتکان دادم و او گفت:
ـ حیف شد. ژست شما با نداشتن دسته چک ناقص است. اما می شود برای آن همکاری کرد. من دسته چک امضاء شده ام را به شما می دهم و شما فقط مبلغ را بنویسید. قبول است؟
گفتم:
ـ چرا باید نقش بازی کنم و چه....
سخنم را قطع کرد و گفت:
ـ هیچ نقشی در کار نیست. چرا نمی خواهید بپذیرید که ان چه می کنید و ان چه از شما خواسته می شود واقعی و جزیی از مسئولیت شماست؟
گفتم:
ـ اما من برای پذیرفتن این مسئولیتها امادگی ندارم.
گفت:
ـ من شما را آماده پذیرفتن می کنم. لطفا خودتان را دست و پاچلفتی نشان ندهید.
گفتم:
ـ هستم و خود را گول نمی زنم.
اتومبیل را نگه داشت و گفت:
ـ ایا می خواهید زندگی زناشویی تان را نگهدارید؟
پرسیدم:
ـ زندگی زناشویی ام چه ربطی با نقش بازی کردنم دارد؟
گفت:
ـ رابطه ای تنگاتنگ با هم دارند. رقیب شما زنی است با کفایت، مدیره و مدبر و اگاه.
پرسیدم:
ـ شما او را می شناسید؟
گفت:
ـ من او را از زبان کسانی که می شناسندش توصیف کردم. او مدیر کارخانه دارویی ست و قریب هفتصد ، هشتصد نفر زیر دستش کار می کنند. شما دو راه در پیش دارید؛ یا شکست را بپذیرید و احمقانه زندگی کنید مثل کاری که تاکنون کرده اید یا این که ثابت کنید که کمتر از ریتا نیستید و می توانید جای او را پر کنید. عماد عاشق زن قدرتمند است و از زنان ضعیف بیزار است. او خودش به من گفت که با این نیت تو را انتخاب کرده که گمان می برده تو زنی باهوش و مدیر هستی. عماد با همه ثروتش در مقابل ریتا کم اورده و این ریتا بوده که او را کنار گذاشته و نتوانسته عقیم بودنش را تحمل کند. عیبی که زن ایرانی را وا می دارد که یا سکوت کند و از درون خود را نابود کند و یا این که درنهایت با اوردن کودکی یتیم و بزرگ کردن او حس مادری اش را اغواء کند. کم هستند زنانی که دست از همسر می کشند و با مردی دیگری ازدواج می کنند. میدانی چرا؟ عماد هنوز هم نتوانسته دست از همسرش بردارد؟ چون به کسی نیاز دارد که بتواند به او تکیه کند. به عقیده من اگر عماد قدرت باروری داشت به مرد مستبد و خودکامه ای تبدیل می شد که نظیر نداشت.

Signature
     
#27 | Posted: 12 Aug 2013 00:41 | Edited By: paridarya461
گفتم:
ـ اشتباه می کنی او مرد مهربانی است و بسیار دلسوز و رئوف.
الهی باصدا خندید و گفت:
ـ ان قدر مهربان و با گذشت است که حاضر نمی شود همسرش را در ثروتش که اندوخته شریک کند. ایا این قرارداد انسانی ست که تا زمانی که او زنده است و شما همسر او هستید می توانید از امکانات رفاهی اش بهره مند شوید و در نبود حیاتش شما مثل مرده ای اما جاندار به امان خدا رها کند؟ وقتی شنیدم که شما راضی به دادن چنین تعهدی شده اید باور نکردم و به خود گفتم امکان ندارد که تارا این خفت را پذیرفته باشد.
گفتم :
ـ من به خاطر ثروتش با او ازدواج نکردم.
باصدای بلند خندید و پرسید:
ـ پس چه انگیزه ای داشتید؟ اگر بگویید که نمی دانستید همسرتان قبلا ازدواج کرده دروغ گفته اید و اعتراف کتبی شما موجود است. اگر بخواهید بگویید که عشق موجب این ازدواج شده باز هم باور ندارم. اما اگر بگویید به خاطر انتقام از مردی که نمی توانست و قادر نبود که از مکونات قلبی اش پرده بردارد، این کار را کردید می پذیرم و به شما خواهم گفت که اشتباه کردید و با یک اشتباه هم زندگی خودتان را به بازی گرفتید و هم زندگی ان مرد را نابود کردید!
ساعتی از وقت قرارمان با مارینا گذشته بود و وقتی او را ملاقات کردیم نفهمیدم که الهی چه عذر و بهانه ای اورد که قانع شد.
ما مستقیم رفتیم سرمیز و الهی بنا برسلیقه خود برای مارینا دستور شام داد و نگاه مارینا به من که با لبخند همراه بود بردلم نشست و از بودن با او احساس کسالت نمی کردم.
بعد از شام به کافی شاپ هتل رفتیم و در آن جا الهی پیشنهاد سفر را اعلام کرد. صورت مارینا شکفته شد و به عنوان قدردانی صورتم را بوسید. گفتگو اغازشده دیگر جنبه رسمی نداشت.
مارینا از الهی پرسیده بود:
) خانم تهامی همسر دارد؟(
که الهی اطلاعات کافی در اختیارش گذاشته بود و من و عماد را تا حد اوناسیس ارتقاء جاه داده بود.
مارینا گفته بود:
) با این همه ثروت خانم تهامی زن ساده پوش و بی تجملی است.(
وقتی الهی حرفهای او را برایم ترجمه کرد خندیدم و گفتم:
ـ به او بگو ان قدر ثروتمند که هنوز به حقوق کارمندی ام تکیه دارم و میترسم تا اخر برج کم بیاورم.
الهی حرفهای مرا برای مارینا این گونه ترجمه کرده بود که سادگی شکوهش بیشتر از تجمل است.
مارینا پس از شنیدن به الهی گفته بود خانم تهامی ان قدر زیباست که سادگی را به تجمل باشکوه نزدیک میکند. الهی اضافه کرد زن نکته سنجی است مارینا پرسیده بود ایا من فرزند دارم. که الهی جواب منفی داده بود.
من گفتم:
ـ او بقدر کافی از ما اطلاعات گرفته حالا شما بپرس که ایا شوهر و فرزند دارد یا نه.
الهی به خنده حرفهایم را برایش ترجمه کرد و مارینا گفت که ازدواج کرده و دو فرزند دارد. یک پسر و یک دختر.
الهی گفت:
ـ قرار مسافرت را بگذارم یا این که بازهم اطلاعات جمع کنم؟
گفتم:
ـ نه دیگر کافی است و قرار مسافرت را بگذارید.
صحبتهای ان دو طولانی شد و بستنی من آب شد.
تحمل حرفهایی که از الهی شنیده بودم و تظاهر به ارامش که بتوانم در مقابل مهمان خوب ظاهر شوم از درون مرا تخریب کرده بود و می ترسیدم اگر روی پا بایستم خرد شده و به زمین بریزم.
وقتی الهی گفت) تمام شد(، به ساعت دستم نگریستم و بلند شدم و با مارینا خداحافظی کردم و گفتم:
ـ تا فردا.
با الهی از پله های هتل که پایین می امدیم گفت:
ـ مارینا مایل است که اول از شمال دیدن کند و بعد از اصفهان و شیراز. ما دو ، سه روزی می رویم گرگان.
پرسیدم :
ـ چرا گرگان؟
گفت:
ـ استان های شمالی را دور می زنیم. شاید هم رفتیم ....
گفتم:
ـ نه خیلی طولانی می شود من می خواهم وقتی عماد برمی گردد تهران باشم.
گفت:
ـ هرطور که صلاح می دانید. شما بگویید کجا من برای همان جا برنامه ریزی می کنم.
گفتم:
ـ زمینی می رویم چالوس و از همان راه هم برمی گردیم.
سکوت کرد و من هم تکه های شکسته غرورم را پیش هم چیدم شاید بتوانم ترمیم کنم.او سکوت را شکست و گفت:
ـ از من منتفر شوید بهتر از ان است که کودک و بی تجربه بمانید. باورکنید در بیان ان چه که به شما گفتم صادق بودم و نگران آینده تان هستم.
ترجیح دادم به سکوتم ادامه دهم و او افزود:
ـ در زندگی از زنهایی که دور از چشم همه مال اندوزی می کنند نفرت داشته و دارم. چه گمانم این است که باید دو شریک با هم صادق باشند و چیزی از هم مخفی نکنند.اما شاید این اولین مورد باشد که خودم دارم مشوق می شوم که برای خود اندوخته داشته باشید و به فردایی که ......
باخشم گفتم:
ـ به فردایی فکر کنم که چون لباس نیمدار می شوم و توبره ام خالیست ؟
گفت:
ـ دورنگری کثیفی است اما منظورم درست همین بود.بله !چه خوشایندتان باشد و چه نباشد شما باید به فکر ان روز باشید.
گفتم:
ـ خوب است شما به حال خود دل بسوزانید و مرا راحت بگذارید.شما از عماد منفورتر هستید و من به عماد خواهم گفت که نظر شما در مورد او چیست.
با صدا خندید و گفت:
ـ او می داند و علی رغم تصور شما ، اهنچی مرا ادم صادقی می داند و بهمین دلیل من توانستم اینهمه اطلاعات کسب کنم.عیب شما این است که دارید پیله ای برای خود می تنید که دوام و استحکام ندارد.
مقابل خانه عماد نگهداشت و در زمان پیاده شدن گفت:
ـ اگر تغییر عقیده دادید خبرم کنید.
پرسیدم:
ـ در چه مورد؟
گفت:
ـ شمال.
با گفتن بسیار خوب در اتومبیل را باز کردم که گفت:
ـ تارا؟ اگر واقعا دوستش دارید در کنارش بمانید و در غیر ان ، همگی مان را نجات دهید.شب بخیر.
فصل یازدهم :
از بزرگترها شنیده بودم که فکر کردن در همه امور باعث می شود که تصمیم درست گرفته شود. اما من هرچه بیشتر فکر می کردم عقلم به جایی نمی رسید و فقط بیهوده دور میدان تدبیر گشته بودم. شاید ان طورها که خودم را محک زده بودم در مقابل دارایی و تجمل بی اعتناء نبودم و ان را دوست داشتم و خود فریبی کرده بودم. شهرت و اعتبار عماد تنها انگیزه ای بود که مرا واداشته بود همسر او شوم و بعضی غرائز باطنی ام را فراموش کنم. عشق، لذت مادرى، تحمل درد تنهای. سوختن و دم نیاوردن. برای کسب شهرت و اعتبار ان هم نه خورشیدی همیشه تابان بلکه تنها سایه ای !
حق با الهی بود و من می بایست خود خورشید خود می شدم. پس تصمیم گرفتم که وقتی عماد برگشت از او بخواهم سود پنج درصدی را که به نفع شرکت به دست اورده بودم به خودم بدهد تا بتوانم اندوخته کنم.
فردای ان شب وقتی چمدان را می بستم تصمیم دیگری نیز گرفتم و ان این که به پوراشراق بگویم که چک پول در اختیارم قرار دهد تا اگر چیزی ماند برای خود نگه دارم.
با همین نیت با الهی تماس گرفتم و گفت:
ـ از شرکت چک پول تحویل بگیرید و خودم هزینه ها را پرداخت می کنم.
الهی با گفتن هرچه شما بفرمایید به تماس پایان داد. برنامه سفر ما برای ساعت نه برنامه ریزی شده بود تا ساعت دوازده طول کشید و هنگامی که الهی به دنبالم امد تا باهم به هتل محل اقامت مارینا برویم گفت:
ـ وقتی به مارینا خبر دادم که یکی دو ساعت تاخیر خواهیم داشت با نگرانی پرسید یعنی برنامه کنسل شد، که اطمینان دادم برنامه اجرا می شود اما با تاخیر.
پرسیدم:
ـ چرا انقدر طول کشید؟
گفت:
ـ اعضاء هیئت در مورد مبلغ نمی توانستند تصمیم بگیرند. یکی می گفت کم است و دیگری می گفت زیاد است. در نتیجه از من نظر خواهی شد و من با پیش کشیدن پای اهنچی و این که همسر ایشان را باید با اندوخته ای قابل ملاحظه روانه کرد متقاعدشان کردم و همان طور که خواسته بودید چک پول گرفتم.
گفتم:
ـ دیشب در مورد حرفها شما خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حق باشماست و من هم می بایست به آینده خود فکر کنم.به همین خاطر می خواهم وقتی عماد برگشت به او بگویم سودی که حاصل شرکت شد مال من است و ان را برای خودم اندوخته کنم.
گفت:
ـ تصمیم عاقلانه ایست.
بقیه راه در سکوت طی شد و او چهره ای گرفته و در خود فرو رفته داشت وقتی مارینا سوار بر اتومبیل شد در صندلی عقب نشست و از زمان حرکت شروع کرد به سوال پرسیدن و یادداشت کردن. دیدم که الهی از این که مجبور است هم به سوالات او پاسخ دهد و هم برای من ترجمه کند خسته شده است.
گفتم:
ـ به پرسشهای او تنها جواب بدهید. شنیدن سوالات او از حوصله ام بیرون است.
الهی کار ترجمه را رها کرد و با هم به گفتگو پرداختند و من با نگاه به جاده پرپیچ و خم از خود پرسیدم، ) من کجای این راهم؟(
مارینا در طول سفر به قدر هر دوی ما پسته و بادام تناول کرد و به الهی گفت که میلی برای خوردن غذا ندارد. در مقابل رستوران وقتی الهی توقف کرد رو به من گفت:
ـ مارینا قصد دارد فیلم و عکس بگیرد و اشتها ندارد شما چه می خورید؟
گفتم:
ـ غذایی سبک، من هم اشتهای چندانی ندارم.
پوزخند زد و گفت:
ـ انقدر صرفه جویی نکنید که رمقی برایمان نماند.
از کنایه اش گذشتم و به خود گفتم،) اشتباه کردی که از تصمیم ات او را باخبر کردی.(
مارینا به تنها چیزی که توجه نداشت این بود که چه کسی هزینه ها را پرداخت می کند. او محو مردم و مناظر طبیعت بود.
وارد چالوس که شدیم الهی گفت:
ـ اگر گرگان می رفتیم در هتل ناهار خوران اقامت می کردیم و از پارک گلستان هم دیدن می کردیم.
گفتم:
ـ تا لاهیجان برایش کافی ست. می رویم نمک آبرود و پارک سی سنگان. لاهیجان هم می رویم و موزه چای و تفریحاتی در همین ردیف.
الهی مخالفت نکرد و در هتل بزرگ چالوس سه اتاق گرفتیم و هر کدام به اتاق خود وارد شدیم. به هنگام صرف شام فهمیدم که الهی و مارینا بدون آن که مزاحمتی برای من بوجود اوردند در خود هتل به تفریح پرداخته اند و مارینا خرید انجام داده، اسب سواری و شنا کرده و ساعتها را از دست نداده است. آن دو شام را با اشتهای کامل خوردند و برای قدم زدن من انها را همراهی کردم.
دریا ارام بود و آب به رنگ شب در امده بود. تنها آوایش گوش نواز بود و موجهای سبکی که خود را به ساحل رسانده و ارام پا پس می کشیدند.
هر سه درکنار هم روی صندلی به سمت دریا نشستیم و الهی گفت:
ـ لطفا چهره تان را خندان کنید. مارینا معتقد است که شما از این سفر ناراضی هستید و بالاجبار امده اید.
گفتم:
ـ چه خوب تشخیص داده!
گفت:
ـ اما شما حکم میزبان را دارید و باید طوری وانمود کنید که مهمانتان کسالت را در چهره شما نبیند. لطفا به زور هم که شده لبخند بزنید و دو ، سه کلامی با او صحبت کنید.
گفتم:
ـ بسیار خوب. به او بگویید که ساعت نه صبح آماده باشد می رویم نمک ابرود.

Signature
     
#28 | Posted: 12 Aug 2013 15:57 | Edited By: paridarya461
الهی ناراضی از برخورد من رو به مارینا کرد و جمله مرا بگفتن ) خانم تهامی می فرمایند امیدوارم تا این ساعت به شما خوش گذشته و شما را فردا برای دیدن منظره ای زیبا خواهیم برد.(، ترجمه کرد.
مارینا به سویم نگاه کرد و با زدن لبخند تشکر کرد و از الهی پرسید که اگر من اجازه بدهم برود استراحت کند.
به الهی گفتم:
ـ شما بروید من کمی دیگر می نشینم و بعد می ایم.
با رفتن انها نفس عمیقی کشیدم و بوی دریا را به جان خریدم و به خود گفتم،) چه به هم می ایند.(
دراطرافم چراغهای پایه بلند روشن بود و روبرویم تا چشم می دید سیاهی بود و سیاهی. شب با خود رخوت اورده و وادارم می کرد بشنیم و ان قدر محو شب باشم تا که خورشید از ته دریا سر از خواب دوش بیدار کند.
حضور کسی را در صندلی کنار دستم احساس کردم. نگاه کردم. الهی بود که برگشته و چون روحی بی صدا در صندلی جا خوش کرده بود دقایقی به سکوت گذشت و او با روشن کردن سیگاری،ارام گفت:
ـ مارینا اهل ونیز است و شاید ندانی که ونیز شهری است که بر روی صد و بیست جزیره کوچک قرار دارد و بیش از سیصد یا چهارصد شاید هم بیشتر پل دارد که این پلها کانال های اب را به هم مربوط می کند و هر کانال خودش خیابانی است. این را گفتم که بدانی او دریا ندیده نیست و اگر خود را محو دریا و ساحل نشان می دهد قصدش حق شناسی است. بد نیست که گاهی هم شما او را مخاطب قرار دهید تا لا اقل با حسن اخلاق شما برگردد. متوجه حرفهایم شدید؟
سکوتم زجرش داد، ته سیگار را با خشم به دور انداخت و رفت حق با او بود و به خود گفتم،) قصد ما خوش خدمتی کردن به مهمان است.(
با این نیت که چون صبح اغاز شود رفتاری خوش ایند با مهمان خواهم داشت. بلند شده و به سوی اتاقم حرکت کردم. هنوز در را نگشوده بودم که صدایش را از پشت سرم شنیدم که پرسید:
ـ حالتان خوب است؟
بدون ان که سربرگردانم گفتم:
ـ بله ممنونم.
در را باز کردم و پشت سرم بستم. نور زرد رنگ اباژور از بستر گریزان و رو به پنچره نشستن و باز هم در سیاهی گم شدن و فکر کردن و فکر کردن.
برای فرار از تنهایی، خود را روبرویم نشاندم و با او سخن گفتم.
در گرمای تابستان، لباس پشمین پوشیده و کلاه بافتنی بر سر کشیده که تنها چشمها و دهانش هویدا بود. دستهایش در دستکشی که فقط سرانگشتانش پیدا بود.به او گفتم:
ـ تو هم چون من می ترسی؟ بگو بیشتر از بی پروایی واژه که اسان رسوا می کند می ترسی یا از جادوی نگاهی که افسونت می کند بیمناکی و می ترسی؟ این خموشی،لب فروبستن ترس از نیش زبان و طعنه و تحقیرمردم نیست؟ یا که از این که عفت را به دنبال عصمت سنگ قلاب کوی بدنامی کنی می ترسی؟ اگر ترس تو هم همپایه ترس من است، لباس پشمین و کلاه بافتنی چاره کار نیست. سوختن و آب نطلبیدن ، واژه را باسکوت مهر نمودن ، چشم از جادوی نگاه برگرفتن گوش را سنگین کردن و آوای زیبا نشنیدن، مرغ عشق را از سینه برون کردن و سر بریدن،مرگ را طلبیدن، در خاک نمور خفتن تا به سازی نرقصیدن. من فکر می کنم،اینها همه رنگ است و فریب است. خود گول زدن از انواع اصیل است. رختی زیبا برتن شیطان رجیم است. من خود را گول می زنم.
نمی دانم چه ساعتی به بستر رفتم و چه زمان خوابم برد وقتی از صدای تقه هایی که به در اتاق می خورد چشم باز کردم روز اغاز شده بود.خواب الوده در را باز کردم الهی را شاد و مرتب پشت در دیدم. پرسید:
ـ هنوز خوابی؟
گفتم:
ـ دیر وقت بود که خوابیدم.
گفت:
ـ پس در غذاخوری منتظرتون هستم.
در را بستم و با گرفتن دوش،خواب را از سر بیرون کردم. لباس پوشیدم و به غذاخوری رفتم. به روی مارینا خندیدم و پرسیدم:
ـ صبحانه نخوردید؟
گفت:
ـ تا میزبان نباشد....
گفتم:
ـ لطفا بس کنید.
به طرف میز که صبحانه روی ان چیده شده بود حرکت کردم و ان دو را نیز به دنبال خود به حرکت در اوردم. مارینا صبحانه کامل برای خود در سینی گذاشت و من تکه ای نان تست و پنیر همراه با چای اکتفا کردم. صبحانه حکمت نیز کامل بود.
وقتی هر سه بار دیگر نشستیم الهی پرسید:
ـ مقصد کجاست؟
گفتم:
ـ نمک ابرود.
پرسید:
ـ و پس از ان جا؟
گفتم:
ـ سر راه می رویم سی سنگان، راستش من برنامه ریز خوبی نیستم. شما خود ترتیب بدهید.
گفت:
ـ من حرفی ندارم.
خوشحال شد و گفت:
ـ پس زودتر صبحانه را تمام کنیم و چمدانهایمان را برداریم .
با خوردن صبحانه هرکدام از ما برای جمع کردن چمدان به اتاقش رفت و من زودتر از انها اتاق را ترک کردم و با حساب کردن پول هتل، انعامی به خدمتکار دادم که چمدان را تا نزدیک اتومبیل اورده بود.
مسافران در ساحل بلوایی به پا کرده بودند.خورشید تابان و هوا گرم بود. با امدن مارینا و حکمت حرکت کردیم و او باز هم به گرفتن فیلم مشغول شد. حکمت برای خوشایند مهمان، نواری در ضبط گذاشت که خوشحالی مارینا را مضاعف کرد.
حکمت پرسید:
ـ می دانید خوبی تاریکی در چیست؟
به نگاهم خندید و گفت:
ـ این که تاریکی سرپوش است و ادم قابل رویت نیست. شما دیشب، تا دیر وقت دل به تاریکی سپرده و محو شب بودید.
پرسیدم:
ـ شما جاسوسی می کردید؟
سرتکان داد:
ـ نه من داشتم از قلب خودم تا پای پنجره پل می زدم، ببخشید اشتباه گفتم از تاریکی به روشنی پل می زدم. چند روزی است کارهای غیر عادی می کنم . شما را می رنجانم، به جهانبخش توهین می کنم. به مارینا اطلاعات غلط می دهم.
مارینا که اسم خود را از دهان الهی شنید، به او گفت من نفهمیدم شما چه گفتید.
الهی سر تکان داد و به او گفت داشتم به خانم تهامی می گفتم که تاحالا این دومین حلقه فیلمی است که مصرف کرده اید.
او هم خندان در جواب الهی گفت خیلی مناظر طبیعت شمال زیباست.
گفتم:
ـ دروغگوی خوبی هستید.
گفت:
ـ از وقتی مسیر زندگی ام تغییر کرد و از یک مامور خرید به نماینده و سپس به یک سهامدار بدل شدم. اما چند روزی است شده ام همان حکمت بی پروا و رک گو.
گفتم :
ـ از روزی که با شما روبرو شدم را همین گونه شناختم .بی مطالعه و بی....
پرسید:
ـ بی تربیت، این منظور شما بود؟
گفتم:
ـ نه!
گفت:
ـ شاید واژه قشنگتری مد نظرتان بود مثل بی نزاکت.
گفتم:
نه!
پرسید:
پس چی؟
گفتم:
لطفا بس کنید.
گفت:
از صبح این دومین باریست که از من خواسته اید خفه شوم.
گفتم:
من بی ادب نیستم!
گفت:
پس واژه بی ادب مدنظرتان بود که پروا کردید. این هم نمک ابرود.
گفتم:
چه هوا تغییر کرد.
هیچ نگفت و از اتومبیل پیاده شد. در را به رسم ادب برایمان باز کرد و به مارینا کمک نمود تا کیف و وسایل فیلمبرداریش را بردارد. فاصله پارکینگ تا گیشه بلیط فروشی حکمت برای مارینا توضیح می داد و با گرفتن بلیط در صف طویل منتظران ایستادیم. مارینا داشت فیلمبرداری میکرد که مردی خشمگین روبرویش ایستاد و فریاد زد:
ـ حق نداری از ناموس ما فیلم بگیری.
مارینا وحشت زده قدمی به عقب برداشت و الهی خود را سپر او کرد و گفت:
ـ اما داداش ، این خانم به ناموس شما کار نداره. اون داره از تله کابین و منظره فیلم می گیره.
مرد قانع نشده بود و گفت:
ـ اما من خودم دیدم که داشت فیلم برداری می کرد..
زمزمه در میان جمع افتاد و عده ای به دفاع از مارینا رو کردند به مرد و گفتند:
ـ بس کن اقا تا کی می خواین ما رو به چشم وحشی ببینند و از ما حق توحش بگیرند؟ مثل ادم رفتار کن و اگر اعتراضی داری درست مطرح کن.
مردی موی سپید پیش امد و رو به الهی گفت:
ـ فیلم را نگاه کنید و قدری به عقب ببرید تا خود اقا نگاه کند.
جوانی به تمسخر گفت:
ـ فیلم ونوس را پاک کنید تا اقا خیالش راحت بشه.
جنجال داشت بالا می گرفت که من گفتم:
ـ این خانم یک توریست نیست و داره وظیفه شو انجام می ده.
مرد مدعی کمی نرم شد و گفت:
ـ خب اینو از اول می گفتین خانم.
گفتم:
ـ شما مجال صحبت ندادین.
الهی رو به مارینا کرد و نفهمیدم چی گفت. مارینا به روی مرد لبخند زد و جنجال خاتمه گرفت.
در بالای کوه وقتی از تله کابین پیاده شدیم اسمان ابری سیاه پوشانده بود.روی نیمکت نشستیم و الهی برایمان از دکه چای گرفت.چای را ننوشیده بودیم که باران شروع به باریدن کرد و هر سه مان چای را گذاشته و قصد بازگشت کردیم.
مارینا خندید. از این تغییر ناگهانی لذت می برد. او از الهی پرسیده بود شما برای اولین بار است که به این مکان می آیید؟ وقتی الهی رد کرده بود مارینا متعجب شده و پرسیده بود پس چرا به ما تذکر ندادید چتر باخود بیاوریم.
لباسهایمان خیس شده بود و ظاهر اشفته ای پیدا کرده بودیم. تصمیم گرفتیم که در مهمانخانه ای توقف کنیم و تغییر لباس بدهیم. مارینا با درخواست ساکش قصد داشت همان جا لباسش را تغییر بدهد و تا رسیدن به مهمانخانه تحمل نداشت.به ناچار قبول کردیم و الهی در منطقه ای خلوت توقف نمود و خود از اتومبیل پیاده شد و مارینا در اتومبیل تغییر لباس داد.
الهی وقتی سوارشد خشمگین و عصبانی بود. رو به من پرسید:
ـ مایلید برگردید تهران؟ اگر برگردیمت هران می توانیم امشب و فردا استراحت کنیم.و پس فردا با هواپیما حرکت کنیم.
پرسیدم:
پس رفتن به گرگان؟
گفت: این طور که معلوم است تا این خانم گرفتاری برایمان بوجود نیاورد دست بردار نخواهد بود.می خواست شما را ببیند که دید و به قدر کافی فیلم هم گرفته.
گفتم:
من حرفی ندارم اما ....
الهی شروع به صحبت با مارینا کرد و نمی دانم به او چی گفت که مارینا هم قبول کرد.
الهی برخلاف حرکت موقع برگشتن بر سرعت اتومبیل افزوده بود و حتی برای صرف غذا هم توقف نکرد.مارینا دیده برهم گذاشته و به خواب رفته بود و ما هر دو نیز سکوت اختیار کرده بودیم.از سد که گذشتیم ارام و برای انکه مارینا بیدار نشود گفتم:
ـ از گرسنگی ضعف کرده .
ناخوشنود گفت:
ـ همان بهتر که بیدار نشود. امروز با حرکاتش داشت دردسر برایمان درست می کرد.
گفتم :
این واکنش از شما بعید است و بهتر از من می دانید که او طبق مرام خود رفتار کرد و قصد خاصی نداشت حالا باور کردم که رفتارتان غیر عادی شده و آنورمال رفتار می کنید.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ از این همه محبت نزدیک است بال دراورده و به اسمان پرواز کنم .
گفتم :
مرا ببخشید و مطابق با پیچ هراز من نیز پیچیده و گیج گیجی میروم.
پرسید :
تا به حال پازل داشته اید؟
گفتم :
وقتی بچه بودم بله.
گفت :
من پازلی دارم که دو قطعه اش گم شده .
گفتم :
شاید زیر میز افتاده باشد.
گفت :
می دانم کجاست.
گفتم :
پس گم نشده .
گفت :
به سرقت رفته. ان هم رندانه و باچنان مهارتی که نفهمیدم.همیشه گمان داشتم که ادم زرنگی هستم و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند فریبم دهد. به قول دوستانم من جزء ان دسته از ادمهایی هستم که بایک نگاه ضمیر ادمها را میخوانم و گول ظاهر را نمی خورم همین اطمینان و اعتماد به خود بود که مراقبت کامل نکردم و دو قطعه را از دست دادم. ان هم چه دو قطعه ای که رکن است.
گفتم:
اگر می دانید کجاست پس چرا پس نمی گیرید؟
گفت:
چون لگدکوب شده و از فرم افتاده و دیگر جا نمی رود.
به خنده گفتم:
چیزی که زیاد است پازل. یکی دیگر بگیرید و از خیر ان بگذرید.

Signature
     
#29 | Posted: 12 Aug 2013 16:24 | Edited By: paridarya461
متعجب پرسید:
به همین سادگی؟
گفتم:
بله به همین سادگی. برای چیزی افسوس بخورید که حس در ان باشد و معنای غم و شادی را بفهمد.
گفت:
می فهمد و در میان تمام قطعات دو قطعه مهم و کلیدی به یغما رفت.
گفتم:
پس بی تفاوت نباشید و سعی کنید پس بگیرید.
گفت:
ان وقت با دنده های ساییده که جا نمی افتد چه باید بکنم؟ رفتار آنورمالم به قول شما تاثیر گرفته از نبود این دو قطعه است.
وقتی الهی از حس داشتن ان دو قطعه صحبت کرد به خودم امدم و فهمیدم که چه منظوری دارد. خود را هم چنان به نااگاهی زدم و گفتم:
شاید ان طور هم که شما تصورمی کنید دزدیده نشده و اگر جستجو کنید پیدا می کنید.ان دو قطعه به چه کار رباینده می اید وقتی بقیه قطعات پیش شماست؟
پوزخند زد و گفت:
وقتی می گویم رندانه دو قطعه را ربود به همین خاطر است که او خوب می دانست تا این دو قطع نباشد،بقیه بی استفاده خواهد بود.کشور بی پادشاه!!
به شیطنت گفتم :
برایتان پازلی کامل خواهم خرید که نگرانیتان برطرف شود.
نگاهی گذرا به صورتم کرد و بعد به جاده چشم دوخت و گفت :
انچه سرقت کرده اید به من برگردانید کافیست!
گفتم :
اگر دست من است حرفی ندارم به شما رد خواهم کرد اما با دنده های فرسوده و ساییده شده چه می کنید؟
گفت :
سوزش جانکاهش را تحمل می کنم و عقوبت غفلتم را می پردازم .
گفتم :
چند روزی به من مهلت دهید تا عماد برگردد.کلید گاوصندوق دست اوست.
گفت :
صبر می کنم.
مارینا بیدار شده بود و ان دو با هم شروع به صحبت کردن. الهی بدون سوال از من مقابل رستورانی نگهداشت و در را برای پیاده شدن مارینا گشود.پرسیدم :
من هم پیاده شوم؟
با خشمی اشکار گفت :
اگر گرسنه اید بله پیاده شوید.
در طول بازگشت به خانه تصمیم گرفتم که برنامه سفر را لغو کنم و یا این که سیرتی را به جای خود روانه کنم. مارینا را به هتل رساندیم و حکمت مرا مقابل خانه عماد پیاده کرد و چمدانم را پشت در گذاشت و پرسید :
ـ صبح شرکت می آیید؟
گفتم :
گمان نکنم.باید با اقای پوراشراق صحبت کنم که به جای من یکی دیگر را همراهتان کند.من توان سفر دیگر را ندارم.
گفت :
بله این طور بهتر است. شب بخیر!
با رفتن او لحظه ای بر جای ایستادم و به خود گفتم،)هیچ انتظار چنین عکس العملی را داشتی؟ نه خواهش،نه التماسی!(
به محض ورد مادر را از آمدنم باخبر کردم و به سوالش که پرسید :
ـ پس چرا انجا وارد شدی
گفتم :
الهی مرا پیاده کرد و چون خسته بود من چیزی نگفتم.
پرسید :
شام خورده ای ؟
گفتم :
بله .فقط خیلی خسته ام که میخواهم بخوابم .اخبار جدید چیست ؟
مادر گفت :
خبر تازه ای نیست. استراحت کن فردا می بینمت.
پوراشراق بدون هیچ اعتراضی انصرافم را پذیرفت و پیشنهاد جانشین را قبول کرد . روز اغاز شده روزی بود همانند روزهای دیگر. با الهی تماس گرفتم و گفتم می توانید بیایید و پولهای مانده را تحویل بگیرید.
پرسید :
برنامه سفر تغییر کرد؟
گفتم :
نه. پابرجاست فقط به جای من سیرتی با شما خواهد امد.
متعجب پرسید :
شما نمی ایید ؟
گفتم :
به شما که گفتم خسته ام و خیال دارم انصراف بدهم. شما هم که تایید کردید.
گفت :
غیر ممکن است تایید کرده باشم.
گفتم :
به هر حال چنین شده .
گفت :
اما بلیط ها ؟ بلیط هواپیما به نام شما صادر شده و ما فرصت چندانی نداریم. لطفا تارا برنامه را تغییر ندهید.باور کنید سفر ما به شمال ان قدر مورد توجه مارینا قرار گرفته که بیش از زیبایی طبیعت شمال از خود شما خوشش امده و قصد دارد از شما و شرکت شما به نحو احسن پیش اعضاء شرکت تان تبلیغ کند. تارا این شانس بزرگی برای شماست و اینده تان تامین است. باورکنید من خیر و صلاح شما را می خواهم و اگر وجود من شما را خسته و کسل می کند قول میدهم تا خود شما سوالی را مطرح نکنید دهان باز نکنم .حالا راضی شدید؟
گفتم: من خسته ام و در خود توان مسافرت دیگر را نمی بینم.
گفت:
شما همراه ما بیایید و بقیه اش را به من بسپارید. لطفا عجله کنید که فرصت چندانی نداریم.
گفتم:
اما پوراشراق...
گفت:
نگران نباشید من تماس می گیرم و کارها را روبراه می کنم فقط شما.باید زحمت امدن به فرودگاه را بکشید تا من فرصت کنم به دنبال مارینا بروم.
گفتم:
این کار را می کنم.
وقتی تماس قطع شد بلافاصله با مادر تماس گرفتم و گفتم که عازم شیراز هستم. باتعجب پرسید:
ـ هنوز نیامده می خواهی بروی؟
گفتم:
شما که اطلاع داشتید. چون فرصت ندارم وقتی برگشتم مفصلا باهم صحبت خواهیم کرد.
با قطع دومین تماس، چمدان را گشودم و لباسها را خارج کردم تا لباسهای دیگری جایگزین کنم. تعداد لباسی که در خانه عماد داشتم کافی نبود و مجبورشدم تعدادی از لباسهای خارج کرده از چمدان را مجدد در چمدان بگذارم.به دنبال یافتن ادوکلنی که روزی برای الهی خریده بودم و حال خیال داشتم به او بدهم در کمد را باز کردم و چون نیافتم با این گمان که ممکن است عماد انرا در میز خود گذاشته باشد به جستجو پرداختم و در دومین کشو وقتی ناامید میگشتم چشمم به قاب عکسی افتاد که ما را در لباس نامزدیمان نشان می داد و عماد به من گفته بود همراه خود می برد و نبرده بود.خواستم به خود بقبولانم که فراموش کرده و از ان بگذرم که چشمم به حلقه او افتاد و از خود پرسیدم
)معنی این کار چیست؟چرا عماد هم قاب و هم حلقه را باید در زیر لباسهایش پنهان کند و همراه خود نبرد؟(
دقایق سفر فراموشم شد و فکر های ازاردهنده بر جای ان نشست وقتی به خود امدم دیگر شوری را که الهی با گفتارش در وجودم برانگیخته بود نداشتم و از سر اکراه چمدان بستم و راهی شدم. در فرودگاه ان دو را منتظر و چشم به راه خود دیدم. هنوز با یکدیگر احوالپرسی نکرده بودیم که شماره پروازمان را اعلام کردند. الهی به سرعت چمدانم را برای حمل به بار سپرد و خود روانه شدیم.
در هواپیما مارینا کنارم نشسته بود. وقتی برفراز اسمان ابری به پرواز در امدیم مارینا دستش را روی دستم گذاشت تا توجه مرا به خود جلب کند و به زبان فارسی با گفتن) من خوشحالم که با شما دوستم( ،به نگاه متعجب من خندید و با زیرکی گفت:
من یاد گرفت.
گفتم:
من هم خوشحالم که با شما دوستم.
با فشردن دست که این بار گرم و صمیمی بود پیوند دوستی میان من و مارینا بسته شد.
سفر خاموش!
این نامی است که من روی سفرمان گذاشتم. چه در طول سه روز اقامت در شیراز میان من و الهی هیچ سخنی جز صبح بخیر و شب بخیر انجام نگرفت. اما اقرار می کنم که به هر سه ما بسیار خوش گذشت. سفری بدون تشویش و نگرانی. مارینا سعی داشت فارسی صحبت کند و من معلم فارسی او شده و از اینکار لذت می بردم.
وقتی سه روز به پایان رسید همه اقرار کردیم که زود به پایان رسیده و از مراجعت خشنود نبودیم. خنده هایمان دیگر از روی ریا و برای خشنودی دل مهمان نبود. احساس وابستگی می کردم و این وابستگی بیشتر به سوی حکمت بود که تازه فهمیده بود اگر مرا ازاد بگذارد و بی توجهی نشان دهد خشنودتر خواهم بود.
وقتی از بنای تخت جمشید دیدن کرده بودیم او چنان شوری گذشته پرافتخار ایران را برای مارینا به تصویر کشیده بود که من با ان که زبان نمی دانستم می فهمیدم که دارد تاریخ کهن ایران را و مجد عظمت ان روزگار را به رخ مارینا می کشد که به او بگوید پای در سرزمینی نهاده که امپراطوران رم بارها از دلیران این مرز شکست خورده و عقب نشینی کرده اند.
او مارینا را در حصار جنوبی تخت جمشید که کتیبه داریوش کبیر بود بیشتر نگهداشت تا به چشم خود ببیند و از شکوه تاریخ ما فیلم بگیرد.
وقتی خستگی ام را بر زبان اوردم با نوعی رنجش روی برگرداند و ما را به هتل بازگردانده بود.
مارینا به حکمت گفته بود:
) برای یکی شدن با گذشته شکوهمند شما وقت بسیار لازم است. اما همین قدر هم که دیدم اقرار می کنم که ان چه در کتب از ایران و ایران زمین خوانده ام نتوانسته اند که واقعیت ها را ان طور که امروز من خود شاهد بودم به رشته تحریر در اورند. خوشحالم که اینجا هستم و می دانم وقتی برگردم حرفهای زیادی برای گفتن خواهم داشت.(
در مراجعت مارینا به هتل رساندیم و باز الهی مرا خانه عماد رساند. وقتی پیاده شدم بی اختیار گفتم:
ـ چند دقیقه ای بیشتر مرا تحمل کنید. می خواهم نظر شما را بدانم.
اتومبیل را پارک کرد و پیاده شد وقتی او را به داخل شدن دعوت کردم، لحظه ای تردید کرد و با گفتن) ممنونم همین جا می ایستم(، مرا واداشت که به تنهایی داخل شوم و یک راست به سراغ قاب عکس و حلقه بروم و ان را بردارم و برگردم به حیاط.
روی پله مرمرین نشسته بود و هنگامی که صدای پایم را شنید بلند شد و ایستاد. گفتم:
ـ این قاب عکس من و عماد است از مراسم نامزدی و این حلقه اوست.
احساس کردم که از حرفهایم سردر نمی اورد و علت کارم را نمی فهمد. گفتم:
ـ وقتی که می رفت اولین چیزی که با خود برداشت این قاب بود و چند بار به رخم کشید که برای رفع دلتنگی ان را می برد و من خود شاهد بودم که قاب را روی تمام لباسهایش گذاشت. اما پیش از سفر وقتی برای یافتن چیزی سر کشوی او رفتم قاب عکس و حلقه را که زیر لباس در ته کشو پنهان کرده بود، یافتم. با من صادق باشید و بگویید که شما از ابن حرکت چه برداشتی دارید؟
نگاهم کرد و موشکاف و گفت:
ـ فراموش کرده همین!
خشمگین شدم و گفتم:
ـ فراموش نکرده چون خودم دیدم که روی لباسهایش گذاشت و بعد در چمدان را بست.
پرسید:
ـ نظر خودتان چیست؟
روی پله نشستم و گفتم:
ـ دارم باور می کنم که فریب خورده ام و او از همسرش جدا نشده. چیزی که من از ان سر در نمی اورم این است که چرا برگشت و چرا تصمیم گرفت که ازدواج کند؟
شما خود در مورد عماد و همسرش به قدر کافی اطلاعات در المان جمع اوری کردید و خود شما بودید که به من گفتید ریتا زنی مدیر و قدرتمند است و این عماد است که دوست دارد به او تکیه کند. اگر چنین است پس چرا او را رها کرده و برگشت و چرا پس از مراسم عقد وقتی من در کنارش بودم به دیدن ریتا رفت و به او گفت که ازدواج کرده؟ خود عماد اقرار کرد که ریتا با خوشحالی این ماجرا را پذیرفته و در نظر داشت که با من از نزدیک اشنا شود که مخالفت کردم.اگر ریتا واقعا می داند که عماد ازدواج کرده پس چرا عماد حلقه و قاب عکسمان را با خود نبرده و در کشو پنهان کرده؟
من ساده ام اقای الهی و نمیتوانم تجزیه و تحلیل درستی بکنم، اما شما مرد با تجربه ای هستید. لطفا به من بگویید واقعا منظور عماد از این کار چیست؟
پرسید:
ـ چرا از من می پرسید در صورتی که میدانید نظر من چیست؟
گفتم:
نظر شما چیست؟ می دانم ان قدر مرد با وجدانی هستید که برای خوشایندم حقیقت را وارونه جلوه ندهید.

Signature
     
#30 | Posted: 12 Aug 2013 16:47 | Edited By: paridarya461
الهی به فکر فرو رفت و بعد نگاهم کرد و پرسید:ـ
بگویید با او چگونه اشنا شدید؟
من هم صادقانه ماجرای عزیزه خانم و خواستگاری کردن جلال الدین و بعد خواستگاری عماد را گفتم و وقتی ساکت شدم که او دیگر همه چیز را در مورد من و عماد می دانست.
وقتی سکوت طولانی شد پرسید:
ـ شما مطمئنید که او به دلیل عقیم بودنش از ریتا جدا شده و موضوع دیگری نبود است؟
پرسیدم:
نمی دانم . من حرفهای عماد را برایتان گفتم ایا هیچ مردی حاضر می شود خود را ناتوان جلوه دهد؟
گفت:
مصالح
گفتم:
مصالح؟
گفت:
این که من می دانم همسر شما نه تنها عقیم نیست بلکه برعکس دو فرزند زیبا دارد. دختری چهار ساله و پسری یک ساله.
صدای آه ناباور من الهی را مشوش کرد و گفت:
ـ ارام باشید . من با خود عهد کرده بودم که این موضوع را به شما نگویم و حالا پشیمانم، اما چهره نا امید شما وادارم کرد که لب به این حقیقت تلخ باز کنم. من برای ان که خود شما به حقیقت برسید و کمتر اسیب ببینید فیلمی هم که از عماد و پرستار بچه و پسرش در فروشگاه گرفته بودم در اختیارتان گذاشتم. شاید ان روز تقدیر چنین قرار گرفته بود که من و خانم سیرتی به ان فروشگاه برویم تا خانم سیرتی برای خانواده اش خرید کند.من بی هدف نگاه میکردم و چون چیز خاصی نمی خواستم.... اما نه اشتباه کردم به دنبال یافتن هدیه ای برای شما و اقا عماد بودم که به عنوان کادوی پیوندتان تقدیم کنم که بی اختیار چشمم به اقا عماد افتاد که کودکی در اغوش داشت و از قفسه اسباب بازیها دیدن کرد. در وهله اول گمان کردم که اشتباه کرده و انچه که چشمم میبیند خطای باصره است. کنجکاو شدم بدون ان که دیده شوم او را تعقیب کردم.شنیدم که اقا عماد به ان خانم گفت: ) شما به بچه ها نزدیکتر از من و مادرشان هستید، من که دائم در سفرم و ریتا هم انقدر مشغله دارد که فرصت نمی کند به بچه ها توجه نشان دهد. شما پرستاری مهربان و یا بهتر است بگویم مادری مهربان برای بچه ها هستید. حالا به من بگید که اسباب بازی مورد علاقه بچه ها چیست؟( ان خانم گفت: ) عروسک خرس( و عماد خرس برداشت. در همان لحظه بود که فکر کردم بهتر است از او فیلم بگیرم و به شما نشان دهم. تا دوربین فیلمبرداری را اماده کنم، او کودک را در کالسکه گذاشته بود و بقیه اش را که خودتان دیده اید.
پرسیدم:
پس ان کودک مو بور درون کالسکه فرزند عماد، و ان خانم پرستار بچه های اوست؟
حکمت سر فرود اورد و ادامه داد:
ـ خانم سیرتی هم این صحنه را دید البته اخرین صحنه را و من توانستم او را از نزدیک شدن و اشنایی دادن به عماد باز دارم و از فروشگاه بدون ان که دیده شویم خارج شویم.همین امر باعث شد که من در مورد عماد کنجکاو شوم و کنجکاوی کنم و در اخر بفهمم که همسرش کیست و کجا کار می کند. من به عماد گفتم که همه چیز را در مورد زندگی اش می دانم اما از افشای فرزند خود داری.کردم و او به گمان این که اطلاعات من ناقص است موضوع عقیم بودن خود و اینکه شما دانسته به این پیوند رضایت دادید اشاره کرد و موضوع دست نوشت شما را پیش کشید. من در دل به سادگی و ساده دلی شما افسوس خوردم و به خود گفتم عماد نمی خواهد همسرش را در ثروت خود شریک کند و خیال دارد هر چه دارد پس از فوتش به دو فرزندش ارث برسد . این بود که به خیال خود به دنبال چاره برای شما گشتم و به این نتیجه رسیدم که چرا شما تا او زنده است برای او ثروت اندوزی نکنید؟حالا که صحبت از نیرنگ و فریب است چرا شما جوانی تان را مفت و مسلم از دست دهید و به همین خاطر هم بود که اسرار داشتم و هنوز هم دارم که به فکر اینده باشید چون همسفر راهتان مرد یکرنگی نیست .
گفتم :
انقدر ضربه های گوناگون تحمل کرده ام که فکر می کنم به قدر تمامی عمرم ضربه دیده و از درون شکسته شده ام . شاید هم چشمه اشکم مسدود شده و اشک نمی بارم . اما به من بگین چرا باید عماد چنین کند و منظورش از این کارچیست؟ او دیگر کمبودی نداشت که به خود اجازه داد با سرنوشت من بازی کند؟
الهی سیگاری در اورد روشن کرد و گفت:
ـ این موضوعی است که تاکنون من هم نفهمیدم. اما حدس می زنم هر چه هست در آلمان نیست و همین جاست. در همین ایران و شاید در خانواده او. شما ازخانواده او چه می دانید؟
گفتم:
همان چیزهایی که یا عزیزه تعریف کرده و یا این که جسته و گریخته از مادر و دیگران شنیدم.
پرسید:
مثلا؟
گفتم:
این که اهنچی بزرگ یعنی مرحوم عبدالله خان دو پسر دارد که بزرگترین انها یعنی محمود اهنچی که پدر جلال الدین است و دیگری عماد اهنچی که از عنفوان جوانی در پی تجارت از ایران خارج شده و بعد از فوت پدر به ایران برمیگردد که ماندگار شود. همه می دانند که او در خارج ازدواج کرده ولی همسرش چون از امدن به ایران و زندگی در اینجا سرباز زده عماد هم مجبور شده طلاقش بدهد. این دلایلی است که همه باور کرده اند اما خود عماد دلیل جدا شدنش را همانی ابراز کرد که برایتان گفتم.
پرسید:
ایا ثروت پدر میان دو برادر تقسیم شده؟
گفتم:
بی اطلاعم. چون از زمانی که ما نامزد شدیم فرصتی برای شناخت هم به دست نیاوردم و بهتر است بگویم اگر فرصت هم داشتیم به تنها مسائلی که وارد نشدیم همین موضوعات بود. ایا شما فکر می کنید که موضوع ارث در میان است؟
الهی سر فرود اورد و گفت:
ـ بله اما مطمئن نیستم. خوب است خود شما بی ان که کنجکاوی دیگران برانگیخته شود تحقیق کنید و بفهمید که ایا ارث تقسیم شده است یا خیر. و اینکه ایا برای تقسیم شدن شرایطی هم منظور شده یا این که...
گفتم:
می دانم که منظور شده بود. در شب مهمانی پرند از زن عمو شنیده که گفت، اگر عماد همسرش را طلاق نداده بود ارث به او تعلق نمی گرفت. من ان شب کنجکاوی نکردم ولی حالا دارد موضوع برایم روشن می شود.
الهی گفت:
بله حالا می دانیم انگیزه او برای پنهانکاری چیست. اوبه ظاهر وانمود کرد که از همسرش جدا شده و برای فریب دادن دیگران شما را عقد کرد تا همه باور کنند و ارث به او هم تعلق بگیرد. از ان سو شما را فریفت که مرد ناتوانی است و خیالش را از بابت فرزند آسوده کرد و با گرفتن آن سند مسخره از شما،دستتان را از دامن اموال کوتاه کرد. بسیار زیرکانه عمل کرد و بدبختانه هم شما و هم مادرتان به علت بی تجربگی....
گفتم:
شاید دلیل انتخاب من هم همین بوده که می دانسته برادرم اینجا نیست و مرد دیگری در زندگیمان وجود ندارد که راهنمایمان باشد و او با خیال راحت می تواند به اهدافش برسد.
الهی خندید و گفت:
ـ من به شما قول می دهم که فروش سهام برای سهیم شدن در شرکت هم حقیقی نیست و او با همان مبلغ به ارث رسیده سرمایگذاری کرده تا به همه نشان دهد که ماندگار است و خیال رفتن ندارد. ان روز در جلسه هیئت مدیره طوری سخنرانی کرد و برای سودآوری هرچه بیشتر شرکت داد سخن داد که همه را مبهوت کرد. او خود به اعضاء پیشنهاد کاندید شدن برای آلمان را مطرح کرد و مسئولیت خرید در ان جا را به عهده گرفت و خرید از ایتالیا را به عهده من گذاشت. عماد با نام بردن اسم چند رئیس که عنوان می کرد از دوستان صمیمی اش هم هستند و اسان میتواند با انها عقد قرار داد ببندد همه را از جمله خود مرا مجاب کرد و همه پذیرفتیم.گویا در تنها موردی که فریبکاری نکرده در همین مورد است چون پیش از سفرمان به پوراشراق فکس زده و پرینت قرارداد را برای او فرستاده است.اعضاء هم خوشحال از موفقیت شما و عماد حاضر شدند در خواستتان را در مورد پول نقد قبول کنند.
گفتم:
ـ حال چه باید بکنم؟ از خودم به خاطر حماقتم بیزارم و اگر او هم حالا این جا بود...
به خنده گفت:
شما ادمی نیستید که دستتان را به خون کسی اغشته کنید. خدا را شاکر باشید که پیش از این که دیر شده باشد متوجه شدید.
گفتم:
ـ در ان صورت یقین بدانید هم او را می کشتم و هم خودم را.بیچاره تارخ و مادرم که گمان دارند من به سعادت رسیده و خوشبخت شده ام. خبر ندارد که جز نکبت و بدبختی سودی عایدم نشده. حال چه باید بکنم؟
الهی چند قدم راه رفت و بعد روبرویم ایستاد و گفت:
ـ دو راه دارید یکی این که وقتی امد حقیقت را به او بگویید و وادارش کنید و اقرار کند و پس از ان از او جدا شوید دوم این که به همین روال پیش بروید و شما هم چون او برای بدست اوردن مال، نقاب به صورت بزنید.که راه دوم به تبحر نیاز دارد و شما ندارید.
پرسیدم:
تبحر در چه مورد؟
گفت:
ـ این که به روی خودتان نیاورید و خود را همچنان نا اگاه نشان دهید و ماهرانه مال اندوزی کنید. تا عقد شما پابرجاست بنا بر گفته خودتان همه چیز در اختیار دارید ،پس از ان سود بجویید . خدا مرا به خاطر وسوسه کردنتان ببخشد. اما او باید پول بلیط بازی که شروع کرده بپردازد.
زمزمه کردم:
ـ باید فکر کنم.
الهی با نگاه به ساعت دستش گفت:
ـ بله این طور بهتر است. خب اگر دیگر با من امری ندارید رفع زحمت کنم.
در آنی احساس بی پناهی و سرگردانی کردم و با وحشت اشکار گفتم:
نه!
اما زود به خود مسلط شده و گفتم:
ـ اه ببخشید. بله شما...
گیج شده و نمی دانستم از چه الفاظی باید استفاده کنم. دور خود چرخیدم و نمی دانم دنبال چه می گشتم.
گفت:
ـ تارا؟
آوایش در گوشم می نشست اما درک معنا نمی کردم. با صدایی رساتر مرا خطاب نمود و با گفتن تارا خواهش می کنم، مرا برجای میخکوب کرد. نمی دانم از چهره وحشت زده ام دل به حالم سوزاند یا از درک تنهایی و بی پناهیم بود که گفت:
ـ تارا، ارام بگیر. من در کنارت هستم و ترس تو بیهوده است.
وقتی قادر به راه رفتن شدم و به طرف در خانه به راه افتادم پیش از ان که در باز کنم گفتم:
ـ به خاطر همه چیز ممنونم.
در ادای این کلمه چشمه خشکیده جوشیدن اغاز کرد و قطرات اشک روی گونه ام روان شد. با صدایی متاثر و بم زمزمه کرد:
ـ تارا تو برای مقابله با سفاکی زندگی خیلی بی تجربه ای. راه اول را انتخاب کن!
بعد در را باز کرد و بدون خداحافظی رفت.

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Infatuation | شيدايى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites