تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Infatuation | شيدايى

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 14 Aug 2013 00:53 | Edited By: paridarya461
لحظه ای خاموش شدم و پس از ان گفتم:
مرا ببخشید.
گفت :
تو باید مرا ببخشی که بی موقع مزاحم شدم.به خانه که وارد شدم فکسی برایم رسیده بود که نتوانستم تاصبح صبر کنم و خواستم بدانید و به من بگویید که چه باید بکنم.
پرسید :
موضوع چیست ؟
گفت: فکسی است از طرف اهنچی که خواسته محرمانه تلقی شود و هیچ کس خبردارنشود.متن فکس نشانگر نگرانی اهنچی ست در مورد شما و گویا او شنیده که شما دچار مضیقه مالی شده اید و خواسته که من تحقیق کنم و هرچه سریعتر به او جواب بدهم.حال شما به من بگویید که چه جوابی باید بدهم.
گفتم :
بنوسید که اشتباه به عرضتان رسانده اند و تارا کمبودی ندارد بلکه برعکس.......
نمی دانستم که دیگر چه می بایست بگویم پس سکوت کردم و حکمت پرسید :
ـ نمی خواهی تلافی کنی؟این فرصت خوبی است !
گفتم :
آن وقت برگ سیاه خاطره همیشه با من خواهد بود و مرا عذاب خواهد داد.نه،دیگر نه!
گفت :
هر طور میل شماست.همین ساعت جوابش را خواهم فرستاد تا شما در آرامش استراحت کنید.
تارا؟
گفتم :
بله !
گفت :
لطفا هنگام پاره کردن صفحات دقت کنید و از سر خشم همه صفحات را به آتش نکشید.شب بخیر!
باقطع تماس بلند شدم و ضمن تغییر لباس به خود گفتم ،
) نمی دانی که اولین صفحاتی که به آتش کشیده شدند صفحات متعلق به تو بود !(
در اولین صفحه دفتر خاطراتم سخنی از بزرگی نوشته بودم با این مضمون)که بازی زندگی ان نیست که تاس خوب بیاورید بلکه تاس بد را خوب بازی کنید.(
و من هنگام خواب به یاد این جمله افتادم بودم و از خود پرسیدم ،
) ایا می توانی تاس بد را خوب بازی کنی؟(
صبح همین که وارد شرکت شدم الهی را آن قدر خسته و درمانده دیدم که تعجب کردم و از او پرسیدم :
ـ از کوه می آیید؟
نگاه حیرت زده اش را به چشمانم دوخت و پرسید :
کوه ؟
گفتم : آن چنان قیافه تان خسته است که گویی از دامنه کوهی بالا رفته اید.
سرتکان داد:
دیشب در جدال سختی بودم و تصمیم گیری برایم دشوار بود.مجبور بودم که چون قاضی تصمیم بگیرم و تک تک مدارک را بررسی کنم تا بتوانم رای عادلانه بدهم و بعد جواب فکس را بدهم.به شما نخواهم گفت که چه نوشته ام اما همین قدر بدانید که با در نظر گرفتن همه جوانب پاسخ را دادم و از شما میخواهم که فقط به من برای یک بار هم که شده اعتماد کنید.
گفتم :
اعتماد می کنم . اما امیدوارم از من موجودی خوار و ضعیف نساخته باشید.
حکمت که از گفته ام خوشحال شده بود گفت :
مطمئن باشید.می دانید مارک تواین چه گفته؟او می گوید اگر در مسیر صحیح باشی، اما حرکت نکنی زیر گرفته شوی .من خیال دارم شما را بکسل کنم تا بتوانید حرکت کنید.
هفته ای نگذشته بود که فکس قراردادهای کوچک و بزرگ به شرکت ارسال شد.
قراردادهای که اهنچی به نام شرکت منعقد کرده بود و سود خود را برای من منظورکرده بود.
شرکاء از شادی در پوست خود نمی گنجیدند و در باورشان این بود که من در خلوت اتاقم با اهنچی ارتباط برقرار کرده و از مفاد همه قراردادها با اطلاعم.
پوراشراق با گفتن شما وقت را تلف نمی کنید بر آن صحه گذاشت و متین نژاد با گفتن زن با شهامتی هستید اما مواظب باشید، ریسک کار را گوشزد کرد و الهی با گفتن من به هوشمندی شما اعتقاد دارم و از طرف خود به شما اختیار تام میدهم، چنان کرد که دیگران مهر سکوت برلب نهند و مورد بازجویی قرار نگرفتم.
پس از ارسال سومین قرارداد، مشوش شدم و از خانه به الهی زنگ زدم و گفتم :
باید شما را ببینم.
پرسید :
کجا ؟
گفتم :
خانه بهتر است.
گفت:
تا ساعتی دیگر انجا خواهم بود.
خانه را مرتب و چای حاضر کردم و به انتظار نشستم وقتی امد خونسرد و کاملا به خود مسلط بود.تعارف کردم بنشیند و با پرسیدن این که چای مینوشید.برایش فنجانی چای ریختم و مقابلش گذاشتم و خودم نشستم و پرسیدم :
اینکارها چه معنایی دارد؟
چایش را نوشید و همان طور خونسرد گفت:
منظورتان کدام کارهاست؟
گفتم :
لطفا طوری رفتار نکنید که گمان کنم شما هیچ چیز را نمی دانید.منظورم را خوب می فهمید.می خواهم بدانم این قراردادهای ریز و درشت چیست و چرا آهنچی بدون منظور کردن سود خود این کار را انجام می دهد؟من نگران هستم و به ادامه این کار خوشبین نیستم.می دانید اگر در یکی از این معاملات شکست بخوریم همه مرا مقصر می دانند و خود را دخالت نمی دهند.
پرسید :
مگر قرار است شکست بخوریم؟
گفتم :
لطفا خوش بینی را کنار بگذارید.من هر قدر هم بی اطلاع باشم می دانم که همیشه پیروزی نیست و باید منتظر شکست هم باشیم.
گفت :
شکست در باور شما از دست دادن اعتبار است یا برباد رفتن سود شرکت ؟
گفتم :
هر دو !
خندید و گفت :
به آرم قراردادها توجه کرده اید؟ آهنچی پشت قراردادهاست و تا اطمینان از بردش نداشته باشد شرکت را درگیر نمی کند.
گفتم :
اعتماد شما به او خود جای تأمل دارد.می دانید که او به خاطر تصاحب ارث چه خدعه و نیرنگ کثیفی به کار برد و ساده اندیشی است اگر فکر کنیم که او به خاطر شرکت چشم به روی سود ببندد و برای ما دلسوزی کند.
حکمت گفت :
او بی نصیب نیست و من سود او را منظور می کنم.
متعجب شدم و پرسیدم :
اما شما گفتید که او سودش را برای من منظور می کند و .....
حکمت گفت :
او دارد غرامت احساس سرکوب شده شما را می پردازد و تا زمانی که من نگفته ام ....
پرسیدم :
شما دارید از او اخاذی می کنید ؟
خندید:
نه اخاذی نمی کنم، از اعتمادش سوء استفاده می کنم.
پرسیدم :
منظورتان چیست ؟
گفت :
همین که گفتم. او به تعداد برگهایی که شما سوزاندید باید غرامت بپردازد!
با حالت عصبی بلند شدم و گفتم :
اما من اسم این کار را خیانت در امانت میگذارم.شما حق ندارید با من و خودتان چنین کنید.پس تفاوت ما با آهنچی چه میشود؟ شما دارید شهرت و نیکنامی تان را به خطر می اندازید که چه بشود؟
او هم خشمگین شد و با صدای بلند گفت :
که شما بدانید هیچ کس نمی تواند شما را بازی دهد.قماری آغاز شده که اهنچی پول گذاشته و من حسن شهرتم را به بازی گرفته ام و پشیمان نیستم .
گفتم :
اما من نمی گذارم که این قمار ادامه پیدا کند و به اهنچی حقیقت را خواهم گفت و همین فردا هم آن چه به حسابم منظور شده برداشت کرده به حساب خودش واریز خواهم کرد.آقای الهی من بیش از ان چه که شما فکر می کنید به غرورم پای بندم و برای حفظ آن تن به ننگی دیگر نخواهم داد.ای کاش کسی پیدا می شد و حرفم را می فهمید.
وقتی اشکم سرازیر شد حکمت بلند شد و پشت بر من نمود و تمام خشمش را با کوبیدن بر دیوار فرو نشاند و بالحنی بغض آلود گفت :
من می فهمم و مذبوحانه تلاش دارم تا در نمایش شما نقشی داشته باشم.
گفتم :
پس با من از سادگی و بی ریایی صحبت کنید.از زندگی پاک و بی آلایش.از سختی و صلابت کار و جان کندن و به دست آوردن رزق و روزی حلال. با من از معنای سکوت و پر محتوایی واژه که چون بر لب رانده شد دنیایی را در بر می گیرد سخن بگویید.از صداقت بگویید که چقدر نادر و کیمیاست و از فردا و فرداهای دیگر که می شود بدون ترس آغاز کرد و از شب نترسید.آقای الهی من خود را پیدا کردم.
در حالی که لباسی تنگ بر تن داشتم که نمی توانستم تنفس کنم، آن را از خود جدا کردم و هوا را انتخاب کردم که می تواند با من صادق باشد.لطفا جوشنی برمن نپوشانید که قادر به راه رفتن نباشم.
گفت :
با من طوری صحبت نکنید که گویی این من هستم که آزادی را از شما سلب کرده ام.
تلاش شما برای ماندگار شدن و به دست آوردن امتیازاتی که به نام خانم آهنچی داشتید و حالا می خواهید با نام تهامی داشته باشید مرا واداشت تا کمکتان کنم.معنی هوا را کسی می فهمد که واقعا از تعلقات چشم پوشیده باشد آیا شما چنین کرده اید؟
اگر از بازی دادن عماد و دیگران لذت نمی برید پس چرا دارید به همان راهی می روید که عرصه را برایتان تنگ می کند و مجبورید که هر روز با آدمهایی پشت یک میز بنشینید که به قول خودتان به دور از شهرت اهنچی شما را حتی در اتاق نگهبانی راه ندادند و به بازی نگرفتند؟به من نگویید که فکر انتقام را از سر بیرون کرده و می خواهید با توانایی های خود راه را ادامه بدهید که اگر چنین نیتی داشتید متین نژاد را واسطه قرار نمیدادید که رل جاسوس را برایتان بازی کند و از شما در مقابل آهنچی اسوه ای نستوه بسازد.
من برخلاف تصورتان با شما همیشه صادق بوده ام و این شما هستید که با زیرکی همه ما را بازی می دهید.بیایید و برای رضای خدا هم که شده تنها یک بار با من صادق باشید و بگویید که منظورتان از این کار چیست و می خواهید چه کنید؟
مثل یخی که در مقابل نور شدید خورشید آب شود، در مقابل لحن پرخاشگرانه حکمت آب شدم و توی مبل فرو رفتم .
سکوتم زجرش داد مقابلم نشست و پرسید :
حرف نمی زنی؟ آیا سخت است که بگویی شکست خوردی و آن قدر ساده بودی که بهراحتی فریب خوردی و به قول عوام سرت کلاه گذاشته اند؟
گفتم :
من حرفهایم را زدم!
خندید و گفت :
حرفهایی که شنیدم حرفهای تارا تهامی بود نه حرفهای خانم آهنچی.این طور مظلومانه نشستن ، این طرز بیان، این نگاه پاک و معصوم حیف است که با طلوع خورشید در پشت نقاب مخفی شود و چهره ای کاسب کارانه و رفتاری مکارانه به خود بگیرد. یک بار گفتم و یک بار دیگر هم تکرا می کنم
تارا! تو آن قدر برایم عزیزی که حاضرم برایت از همه چیز زندگی ام بگذرم و در هر راهی که انتخاب کنی یاورت باشم..
بعد از رفتن او تمام روز و شب را گریه کردم و سردی اتاقم را با آه های جانسوز مه آلود کردم و از لختی و عریانی من خودم به شرم آمده لباس نیمدار کهنه را بر تن کردم و چون کودکان هراسان از تاریکی سر در زیر لحاف پنهان کردم و چشم و گوشم را بر هر چه صدا بود بستم و نور را با ظلمت شب عوض کردم و زیر لب او را زمزمه کردم و در گردش دوار ذهنم،خدا،خدا کردم که نفس که فرو می رود،واپسین باشد و روحم دزدانه از هر روزن که می باید گریخته و خود را رها سازد.
از ایمان نابالغم بود یا از ضعف دعایم که حاجت نگرفته در قفس تن ماندم و صبح با زنگ تلفن دیده برجهان باز کردم.
خواب شبانه را در غفلت رها کرده و گوشی را برداشتم.صدایی نرم اما پرطنین در گوشی پیچید :
ـ سلام. صبح بخیر. پیش از آن که گوشی را بگذاری بلند شو ، پرده اتاقت را کنار بزن و به صبح ساده و پاک صبح بخیر بگو و با این امید که همه چیز زندگی مثل برفی که زمین را سفید پوش کرده پاک و زیباست روزت را آغاز کن. من هم با همین نیت خود را برای مقابله با سختی کاری که در پیش روی دارم آماده کرده ام و می خواهم تا عماد خانه را ترک نکرده به او تلفن کنم و حقیقت را بگویم.

Signature
     
#42 | Posted: 14 Aug 2013 12:15 | Edited By: paridarya461
جواب او هر چه باشد مطمئنم که خللی در روند روز تازه ای که آغاز کرده ام بوجود نخواهد آورد. حال اگر هنوز نامطمئنی پس زودتر حرکت کن و به شرکت بیا تا بگویم که چه گفته و چه شنیده ام.
پس از قطع تلفن به خود گفتم ) جواب عماد هر چه که باشد مطمئنم که از سقوط شرافت مردی جلوگیری کرده ام(.
در شرکت همه مشغول به کار بودند که وارد شدم و یکسر به اتاق الهی رفتم تا پیش از سخن از نقش صورتش جوابم را بگیرم. وقتی در را باز کردم و وارد شدم سر از روی کاغذی که مشغول نوشتن بود برداشت و به چهره ام نگاه کرد. هیچ نقشی بر آن نیفتاده بود و گویی هنوز در میان واژه در گردش بود. در را پشت سرم بستم و به لحنی آرام گفتم :
صبح بخیر!
آوای صدایم بود که او را از حرکت بازداشت یا ان که او هم در میان خطوط چهره ام به دنبال جواب بود که چون نیافت آه کشید و گفت :
ـ صبح بخیر. دیر آمدید!
گفتم :
در راه بندان گیر افتادم.
با دست اشاره به مبل کرد و هنگامی که من نشستم او بلند شد و کرکره را پایین کشید و گفت :
ـ ای کاش می بودی و خنده اش را می شنیدی. آن قدر خندید که گمان کردم پای تلفن غش خواهد کرد. می دانی در جواب اعتراضم چه گفت ؟
وقتی دید مبهوت نگاهش می کنم گفت:
ـ او همه چیز را می دانست و در جوابم گفت،من بهتر از تو تارا را شناخته ام و می دانم کسی نیست که قدم به بیراهه بگذارد. به همین خاطر هم من سعی نکردم آن چه از اموالم به جای مانده بود باز پس بگیرم. به تارا بگو تو شریک خوبی برای من هستی و شراکتمان هم چنان ادامه خواهد داشت.
گفتم :
من منظورش را نفهمیدم.
الهی در مبل روبرویم نشست و گفت :
او سود خود را خواهد داشت و من می بایست حساب سود و زیان او را داشته باشم .
پرسیدم :
و شما قبول کردید؟
الهی خندید :
او زرنگتر از من و شماست و خوب می داند که چطور ما را در مشت خود نگهدارد .
تارا ! شما مطمئنید که از یکدیگر جدا شده اید؟
بهت زده با دهانی نیمه باز نگاهش کردم .
الهی سر به زیر انداخت و گفت :
مرا ببخش. می خواهم به قلبم که پس از قطع تلفن شروع کرده به نق زدن جواب دندان شکن بدهم. لطفا بگو عماد تنها یک سایه است یا خورشیدی است که هنوز هم....
گفتم :
به قلبتان بگویید ممکن است دختر ساده ای باشم اما احمق نیستم و هیچ عاملی نمی تواند این روز خوب را خراب کند.
وقتی اتاق را ترک می کردم مطمئن بودم که حکمت هم چنان در جواب دادن به قلبش دچار تردید است.
حکمت مهمانانش را در هتل بزرگ تهران پذیرایی کرد و من هنگامی وارد شدم که همه مهمانها از راه رسیده و گارسون مشغول پذیرایی از انها بود. حکمت با دیدنم در حالی که مشغول گفتگو با آقای جهانبخش بود سخنش را قطع کرد و بلند شد و به استقبالم امد و با خوشرویی پرسید:
دیر کردید نگران شدم که نکند نیایید.
گفتم :
از ترس حرف و سخن تصمیم گرفتم که بیایم.
رنجیده خاطر سر فرود اورد و با گفتن
) که این طور به هر حال خوش آمدید(.
لبخند بر لب نشاند و به جمع پیوستیم. گفتگوی اقایان که پیرامون مسائل شرکت بود از حوصله خانم ها خارج و خانم پوراشراق ناراضی بودن خود را با گفتن اینجا هم بحث کار؟ نشان داد و حکمت با گفتن حق با شماست روی به اقایان گفت :
ـ رفقا خواهش می کنم موضوع گفتگو را تغییر بدهید و از مقوله ای دیگر سخن بگویید.
لحظاتی سکوت حاکم شد و به دنبال ان خانم ضرابی گفت :
شنیدم اقای آهنچی قصد تاسیس کارخانه و هتلی مثل این جا را دارند.
روی خانم ضرابی به اقای متین نژاد بود و پیرمرد پیش از ان که لب باز کند به صورتم نگاه کرد که الهی هم متوجه شد و بار دیگر با گفتن
)قرار نبود دیگر صحبت از کار به میان آید(.
متین نژاد را از دادن پاسخ خلاص کرد و من برای جلوگیری از این که مخاطب شوم گفتم :
سالن زیبایی است .
خانمها به جای تعریف یا تکدیب سر برگرداندند و به تماشا نشستند.
پوراشراق گفت:
ـ اشتباه نکرده باشم این رستوران فیروزه است.
خانم او رو به من گفت :
ما غالباً به همین رستوران می آئیم . غذاهای متنوعی دارد.
خانمهای دیگر هم تایید کردند و با کلام خود به من فهماندند که زیبایی رستوران از دیدگاه من که تازه قدم به آنجا گذاشته ام زیباست و در چشم دیگران درخششی ندارد.
پوراشراق دانسته یا ندانسته با گفتن این که ) شما هم جشن عقدکنانتان را درهمین هتل گرفته بودید( داغی و حرارت کوره را به گونه هایم نشاند و دانه های درشت عرق را بر پیشانی ام اورد.
حکمت ناخواسته آه بلندی کشید و متین نژاد نگران پرسید :
چی شده ؟
حکمت سر به زیر انداخت و با حالتی شرمسار گفت :
خانم تهامی مرا باید ببخشید. من حامل پیام مهمی برای شما بودم که فراموشم شد. دوستان اگر اجازه بدهند من و شما چند دقیقه ای با یکدیگر صحبت کنیم.
برقی که از چشم پوراشراق بیرون جهید را دیدم و هم او بود که با خنده گفت :
ـ هیچ ایرادی ندارد چون همگی می دانیم پیغام شما از جانب چه کسی است و همه منتظر شنیدن پیشنهاد خانم تهامی می مانیم.
با بلند شدن حکمت من هم ناچار بلند شدم و دوشادوش هم به فاصله چند میز از آنها پشت میز دیگری نشستیم.
به حکمت گفتم :
این چه حکایتی است که همه می دانند و من از آن بی خبرم ؟
گفت :
اگر امروز از شرکت غیبت نمی کردید شما هم می دانستید.
پرسیدم :
چی رو ؟
گفت :
این که اهنچی فکس فرستاده و برای تاسیس کارخانه و هتل نظر شما را جویا شده.
به نگاه متعجب من ،حکمت خندید و گفت :
فکس برای من بود اما صلاح دیدم که وانمود کنم برای شماست و تا شما نظر ندهید اهنچی هیچ اقدامی نمی کند.
گفتم :
من بیهوده سعی در فراموش کردن عماد دارم چون همه مخصوصا شما مصرید که او در میدان باشد و فراموش نشود.
حکمت از سر تاسف سر تکان داد و خواست از خود دفاع کند که نگذاشتم و پیش از او گفتم :
ـ لطفا پیغام را بدهید تا بیشتر از این مضحکه نشده ام !
حکمت بار دیگر سرتکان داد و با لحنی اندوهبار گفت :
چرا متوجه نیستی من قصد ندارم که...
حرفش را قطع کردم و گفتم :
خوب هم متوجهم . لطفا پیغام را بدهید .
حکمت گفت :
پیغام همان بود که گفتم . آهنچی قصد دارد در ایران کارخانه دایر کند و اگر نشد هتلی بزرگ بسازد.
پرسیدم :
شما به او چه نوشتید؟
گفت :
هنوز هیچ اما نظر دوستان به احداث کارخانه است و عقیده خودم هم همین است. اما...
بار دیگر صحبتش را قطع کردم و پرسیدم :
من چه باید بکنم ؟
گفت :
به عقیده من بهتر است که شما هم رأی دیگران را بپذیرید.
به تمسخر گفتم :
و اگر نپذیرم؟
گفت : ان وقت مجبور می شوم در فکسی که برای اهنچی می فرستم نظر شما را پررنگ تر بیان کنم. این خواسته قلبی شماست؟
گفتم :
و بهانه ای به دست او بدهم تا...
این بار حکمت صحبت مرا قطع کرد و گفت :
منظور من همین است که پای شما به تنهایی در میان نباشد،اگر چه دوستان بر این باور باشند که رأی ،رأی شما و نظر ، نظر خاص شما ست.
گفتم :
بسیار خوب خواهم گفت که با احداث کارخانه موافقم. دیگر چه باید بکنم؟
لبخند بر لب حکمت امد و گفت :
دیگر هیچ جز این که باور کنید هر کاری که انجام می دهم فقط به خاطر شماست و این که به جای دیدن حزن و اندوه در چشمان شما شادی و رضایت ببینم
تارا؟! ای کاش تا این حد اندک بین نبودید و پس از اعتماد دچار شک و سوءظن نمی شدید.
بلند شدم و گفتم :
از اعتماد صحبت نکنید که به قدر کافی خیانت دیده ام.
وقتی به سوی میز به قول حکمت رفقا به راه افتادم دیدم که نگاه همه به راه من است . درچشم انها انتظار شنیدن نتیجه مذاکره دیده می شد و هنگامی هم که حکمت نشست پوراشراق تحمل از کف داد و پرسید:
ـ با ما هم عقیده اند؟
حکمت به من نگریست و من به جای او گفتم :
من با احداث کارخانه موافقم.
صدای کف زدن مردان به گوش رسید و با این کار گارسونی به میزبان نزدیک شد و تذکر داد که آرامش را حفظ کنیم.
به هنگام ترک هتل مهمانها چنان گرم و صمیمی از یکدیگر جدا شدند که گویی تاب دوری از یکدیگر را ندارند. به طرف خانه در حرکت بودم که صدای تلفن بلند شد و چون جواب دادم صدای حکمت در گوشم نشست که گفت :
سر چهارراه توقف کنید می خواهم با شما صحبت کنم.
پرسیدم :
نمی شود تا صبح صبر کنید؟ احساس خستگی می کنم.
گفت :
تا صبح برسد آرامش نخواهم داشت.
گفتم :
بسیار خوب توقف می کنم.
وقتی به چهارراه رسیدم با دیدن اتومبیل پارک شده او توقف کردم و از اتومبیل خارج شدم. او هم پیاده شد و به سویم امد و گفت :
ممنونم که قبول کردی.
گفتم :
کنجکاو شدم که بدانم.
خندید و پرسید:
چی را بدانی؟
گفتم :
این که چه موضوعی است که تا صبح نمی توانید صبر کنید و باید هر چه زودتر برملا شود.
صدایش را ارام کرد و گفت :
موضوع تکرار حکایت است.
گفتم :
حکایت تکراری ان قدر جذابیت ندارد که از هر دوی ما سلب آرامش کند.
گفت :
سعی می کنم خلاصه ای از حکایت را تکرار کنم که زیاد وقت گیرنباشد. در اتومبیل من یا شما ؟
در اتومبیل را باز کردم و پشت فرمان نشستم و او هم وقتی نشست نفس بلندی کشید و گفت :
پیش از هر چیز به خود اجازه می دهم که بگویم امشب بسیار زیبا شده بودید.
به نگاه متعجبم خندید و ادامه داد:
رنگ سفید زیبایتان را دو چندان می کند این را می دانستید؟
زیر لب گفتم :
متشکرم.
لجظاتی سکوت میان ما حاکم شد و حکمت گفت :
این درخواست بزرگی است که از شما بخواهم فکر کنید؟
پرسیدم :
در چه مورد؟
با صدایی گرفته گفت :
در مورد خودمان،شما و من. شاید زمان آن رسیده که دیگر دست از تنبیه بردارید و پرخاشگری را کنار بگذارید.
با خشمی آشکار گفتم:
من، من و پرخاشگری ، من و تنبیه؟ من اگر این گونه بودم که می توانستم و قادر بودم که تنبیه کنم عماد می بایست یا گوشه بیمارستان بود یا در خاک گور خوابیده باشد.
حکمت گفت :
ندانسته دارید مرا تنبیه می کنید ان هم به جرم بی گناهی.من میپذیرم و به قول قدیمی ها گردنم از موی هم باریکتر است. اما باید بگویم که دیگر کافی است. تارا! چیزی که موجب شود شما خود را سرزنش کنید و وجدانتان را معذب کنید وجود ندارد. روابط شما و اهنچی خوشبتانه پیش از ان که مشکلی بوجود اورد از میان رفته و شما آزاد شده اید.شاید قلبا راضی بودید که به همان نحو ادامه بدهید و ....
فریاد زدم :
اگر طالب بودم که از او جدا نمی شدم.
گفت :
من هم به همین باورم و به همین جهت متعجب که پس این رفتارهای عجیب چیه ؟

Signature
     
#43 | Posted: 14 Aug 2013 22:24 | Edited By: paridarya461
گفتم :
یقین دارم که اگر پدرم در قید حیات بود سرنوشتم این گونه رقم نمیخورد و عماد مرا به بازی نمی گرفت، یعنی جرأت نمی کرد با سرنوشتم بازی کند.من هرگز تصور نمی کردم ثروت نقش اصلی زندگیم را بازی کند و عشق و صداقت و سادگی قربانیان ان باشند.
آقای الهی کتمان نمی کنم نسبت به شما بی تفاوت نبوده ام و شاید شما روزی مرد ایده ال زندگیم بودید اما با وقایعی که بوجود امد و اقرار خودتان مصمم شده ام با مردی زندگی کنم که با دیدنم خاطره ای در وجودش زنده نشود.دلم می خواهد نقش اول زندگی او باشم نه ستاره بی مهتاب.
روزی به شما گفتم که به درایت و کاردانی شما متکی هستم و تا به امروز هرچه کسب کرده ام در نتیجه مساعی شما بوده خواهش می کنم همکار و دوست برایم باقی بمانید و ....
حکمت آه کشید :
تارا ،داری اشتباه می کنی.من اگر با صداقت مکنونات قلبم را بیرون ریختم منظوری نداشتم جز ان که ....
حرفش را قطع کردم و گفتم :
منظور شما هرچه که بود برایم این نتیجه را داشت که خود را بشناسم و بفهمم که نباید یک اشتباه را دوبار تکرار کنم .من نمیتوانم همسر مناسبی برای شما باشم.پس بهتر است به همین عنوان همکار ، هر دو رضایت بدهیم و از آزار دادن هم دوری کنیم.
حکمت دستگیره در اتومبیل را گرفت و پیش از باز کردن در گفت :
هرچه تو بخواهی اما یک بار دیگر می گویم که داری اشتباه می کنی !
وقتی حکمت از اتومبیل خارج شد حرکت کردم و به خود گفتم ،) خواهیم دید که اشتباه نکرده ام !(
به شبنم گفتم :
تنهاییی دم غروب مرا می ترساند.به شب عادت کرده ام اما وقت غروب بی اختیار دلم می گیرد و دوست ندارم که تنها باشم.
همیشه دوست داشتم خانه ای داشته باشم و به وسعت باغ یا که باغچه ای پر از گل و گیاه، صندلی بگذارم و بوی چمن آب خورده را با یک نفس عمیق به جان بکشم و بعد فکر کنم ؛به رویاهای شیرین، به همسر، به بچه ، به آینده ای که در ان من و او پیر شده و دور و برمان را چند تا نوه تخس و شلوغ پرکرده باشند و به آوایی گرفته که زیر گوشم نجوا کند:
) تارا بچه ها را بفرست دنبال کارشان. خلوت ما را برهم زده اند!(
من می دانم که همسرم عاشق رنگ سفید است و به همین خاطر در باغچه خانه مان گل یاس کاشته است و همیشه روی میز جامی ست پر از گل یاس.
من عاشق اهنگ بنانم که او می خواند و او هم عاشق شعر سهراب است که من می خوانم.این رویای دم غروب بطوری با من عجین شده که مرا می ترساند.
شبنم دستش را گذشت روی دستم و گفت:
دوست بیچاره من.
به نگاهت اگر وسعت بدهی مردی را می بینی منتظر که به آوای بمش می گوید سلام تارا اجازه میدی بیام تو کنارت بنشینم؟
گفتم :
او عاشق مهتاب است نه من !
با صدا خندید :
بس کن دختر خل. یک نفر پیدا کن که قبلا عاشق نشده باشد.عشق دوران کودکی، عشق های دوران بلوغ که خودمان اسمش را گذاشته بودیم عشق های متلکی و الکی.
غروبی دیگر بود و از بدرقه مادر بر می گشتم نه به المان، به زیارت که زن عمو و عزیزه خانم راهی اش ساخته و با خود همسفرش کرده بودند.
تمام راه به یک چیز فکر کرده بودم.به این که گریز هم نتوانسته بود راهکاری مناسب باشد چه از دیدارش می گریختم اما در کمتر سخنی اسم او نبود.کنجکاوتر از گذشته شده بودم و به کارهایش موشکاف و به گفته هایش که راویان نقل می کردند دقیق تر تا شاید بشنوم که چه گفته و چه کرده است.
اقرار بردزدانه دیدنش.این کار شاید بچگانه ترین کار بود که انجام داده و بعد به کار خود خشم گرفته بودم.اما تکرار این کار جزیی از عادت روزانه ام شد و همکار راپرت دادن را بر حرفه خود افزودند.
نزدیک در خانه چشمم به اتومبیل او افتاد و نفسم در سینه حبس شد.در آنی چنان برخود مسلط شدم که توانستم ندیده انگارمش و پیاده شوم تا در خانه را باز کنم.
کلید انداخنه بودم که صدایش را در پشت سرم شنیدم که گفت:
سلام خانم تهامی.
ماسک تعجب برچهره زدم و گفتم :
سلام ، شما این جا چه می کنید؟
گفت :
رفته بودم دیدن دکتر مرادی و چون خارج شدم بی جهت به این سو پیچیدم.راستش دو ، سه روزی است که دارم بی جهت این خیابان را گز می کنم تا شاید...
گفتم :
مادر خانه نیست و گرنه تعارف می کردم..
گفت :
در را ببندید و با من هم راه شوید تا ته خیابان و بعد برمی گردیم.
کلید را برداشتم و بی هیچ کلام راه افتادم.
پرسید :
حال مادر خوب است ؟
گفتم:
خوب است و رفته سفر.
پرسید :
سفر؟
گفتم :
رفته زیارت تا به قولی استخون سبک کند.
گفت :
من آمدم تا در خصوص موضوعی با شما مشورت کنم . به هم فکری شما نیاز دارم، کمکم می کنید؟
گفتم :
بله البته !
گفت :
چون ممکن است گفتگویمان طولانی شود ای
جازه می دهید شما را به صرف غذا مهمان کنم؟
گفتم:
بدم نمی آید چون که مادر رفته....
به خند گفت :
آشپزی نکرده اید و غذای مجردی خورده اید!
من هم خندیدم و گفتم :
بله همین طور است.
حکمت مسیرش را به طرف اتومبیل تغییر داد و هنگامی که سوار شدیم ، گفتم :
چه کاری از دست ساخته است؟
گفت :
ترجیح می دهم پس از خوردن غذا عنوان کنم.
گفتم :
اما من موافق نیستم ، چه کنجکاوی از دانستن مجال نمی دهد که از طعم و بوی غذا لذت ببرم.لطفا بگویید ؟!
گفت :
بسیار خوب هر طور شما بخواهید. من تصمیم گرفتم ازدواج کنم.
به نگاه بهت زده ام خندید و ادامه داد :
تعجب کردید ؟ خوب شاید نمی بایست به این صراحت مطرح می کردم. راستش را بخواهید وقتی شما مرا مایوس کردید تصمیم گرفتم که نگذارم سرنوشت بیش از این با من و احساسم بازی کند و می خواهم ثابت کنم که شکست سومی وجود ندارد.از این رو با کمی دقت در رفتار اطرافیانم مخصوصا دوستان شما تصمیم گرفته ام که به دوست شما پیشنهاد بدهم و نظر شما را در این خصوص می خواستم بدانم.
ان قدر از صراحت لهجه حکمت شوکه شدم که قادر به تکلم نبودم و نور و روشنی چراغهای خیابان و مغازه ها پیش چشمم تاریک و ظلمانی شد و بی اختیار دیده فرو بستم.
سکوتم موجب شد تا حکمت بپرسد:
ـ نمی خواهید بدانید که او کیست ؟
باید خود را باز می یافتم که بتوانم جواب بدهم، پس با تکانی به خود و آوایی از قهقه را برخاسته گفتم :
ـ چرا !
حکمت خندید و گفت :
شما را در هیجان دانستن می گذارم و پس از خوردن شام در این مورد با هم صحبت می کنیم.
با همان آوا گفتم :
زحمت نکشید خودم می دانم او کیست.
متعجب پرسید :
می دانید او کیست ؟
پرسیدم :
مگر من چند دوست دارم؟
از دوست من یکی که متاهل است و ان دیگری الهه است که ....
حرفم را قطع کرد و با شگفتی پرسید:
متاهل است؟
قوت قلبی گرفتم و گفتم :
چطور، مگر شما نمی دانید ؟همه کارمندان شرکت می داند.
حکمت از سر تاسف سر تکان داد و گفت :
حیف شد مرا بگو که به خود امید می دادم سرنوشت را به مسخره می گیرم. شکست سوم هم اتفاق افتاد.
به رستوران رسیده بودیم حکمت ضمن پارک کردن اتومبیل آه کشید و با گفتن عجب اشتباه فاحشی ، از اتومبیل پیاده شد روحیه خود را باز یا فته بودم و من هنگام پیاده شدن با گفتن متاسفم شادی درون خود را پنهان کردم.
در سر میز نگاه به چهره اش کردم که غمگین بود پرسیدم:
می خواهید شام نخورده برگردیم؟
بخود امد و پرسید:
چرا ؟
گفتم :
چون فکر نمی کنم شما اشتهایی برای خوردن داشته باشید و من هم به قدری از خود عصبانی هستم که دیگر میلی به خوردن ندارم.
پرسید :
عصبانی؟ عصبانی از چی؟
گفتم :
از خودم ، از این که عجله کردم و حقیقت را زود گفتم.می توانستم بگذارم به طریق شما پیش برویم و بعد .....
گفت :
خود را سرزنش نکنید ما غذا میخوریم و در مورد موضوعات دیگر با هم صحبت می کنیم.
گفتم :
دلم می خواهد باور کنید اگر شبنم ازدواج نکرده بود زوجه مناسبی برای شما بود.او هم مثل شما اهل ریسک است و عاشق ماجراجویی
حکمت چین به پیشانی انداخت و گفت :
پس همان بهتر که این وصلت رخ نداد .چه من به دنبال جفتی هستم آرام و....
گفتم :
لطفا نقش بازی نکنید اگر بگویید که بدون علاقه خواستار شبنم شده اید باور نخواهم کرد.
خونسرد گفت :
باور نکنید اما من به شما حقیقت را گفتم .حالا لطفا بگویید چی میل دارید .
مِنو را برداشتم و بدون هدف نگاه کردم و در اخر گفتم :
هرچه سبکتر بهتر!
درفاصله ای که غذا برایمان اماده می شد بی اختیار گفتم :
واقعا که !
حکمت پرسید:
واقعا که چی ؟
گفتم : شما مرد مرموزی هستید.
حکمت با صدا خندید و جمله مرموز را تکرار کرد و پس از ان گفت :
اگر گمان نکنید که دارم تلافی به مثل می کنم باید به شما بگویم که من هم همین عقیده را در مورد شما دارم .
گفتم :
این حرف شما را هم باور ندارم چه خوب بیاد دارم که روزی شما در مورد من چنین گفتید که قدری ساده ام که به راحتی کلاه سرم می رود.نگفتید؟
حکمت سر فرود اورد :
چرا گفتم و هنوز هم ان باور را دارم اما گمان دیگری هم دارم و ان این که شما در مخفی نگهداشتن احساساتتان حرفه ای عمل می کنید و نمی شود به آسانی به ضمیر شما راه یافت.مثلا همین ساعت پیش وقتی اقرارم را در مورد ازدواج کردنم شنیدید اصلا نتوانستم بفهمم که آیا از شنیدن این موضوع خوشحال شدید یا غمگین .
پرسیدم :
چرا باید غمگین شوم
پوزخند زد:
از ان جا که هیچ عکس العملی از خود نشان ندادید.
با اورده شدن غذا و چیده شدن روی میز حکمت ادامه داد:
به هر حال نباید توقع داشته باشم که بیش از دیگران به شما نزدیک شده و به کنه شما راه پیدا کنم . لطفا تا سرد نشده میل کنید.
غذا در سکوت به پایان رسید و با پیشنهاد حکمت برای خوردن چای بلند شدیم و با پیشنهاد من که بهتر است به خانه برگردیم از رستوران خارج شدیم.
در اتومبیل حکمت گفت :
ـ سکوت کرده اید و بالطبع دوست دارید که من هم ساکت باشم.پس نوار می گذارم که زیاد حالت قهر به خود نگرفته باشیم .
از این که زبان نگشوده او خواسته قلبی ام را براورده کرد خوشحال شدم .صدای محزون خواننده به همراه اسمان مهتاب گون شب ارامشی ژرف به وجودم بخشید و باردیگر بی اختیار دیده برهم گذاشتم.
مضنون شعر چنین بود که عاشق دوست داشت خانه ای برای معشوق بسازد و عکس او را بر دیوارهای اتاق بکوبد.با پایان گرفتن نوار، حکمت لب به سخن باز کرد و گفت :
بعضی از شعرها و ترانه ها تشابهی نزدیک با نیت آدمی دارند.
حرفهایی که هرگز گمان نمی کنی بتوانی بر زبان بیاوری یکی پیدا می شود و به جای تو عنوان می کند.ایا شما هم دچار احساس این چنینی شده اید؟
گفتم :
یک بار در دوران نوجوانی .آن هم زمانی بود که تارخ از ایران می رفت و در همان زمان هم خواننده ای شعر سفر خوانده بود با شنیدن ان ترانه پا به پای جملات شعر گریسته بودم.چه خیلی حرفها داشتم که به برادرم بگویم و ناگفته مانده بودن.هنوز هم پس از گذشت سالها وقتی ان ترانه را گوش می کنم دچار احساس می شوم، چرا که هنوز هم نتوانسته ام حرفهای دلم را به او بگویم.
حکمت گفت :
می توانستید آن نوار را به تارخ بدهید و به او بگویید حرف دلم را از زبان این خواننده گوش کن!
گفتم :
گمان این است که بعضی از احساسها همان بهتر که باخود ادم بماند و برملا نشود.او می داند که به قدر جانم دوستش دارم. همین کافی است.

Signature
     
#44 | Posted: 14 Aug 2013 23:25 | Edited By: paridarya461
حکمت زمزمه کرد:
و اگر نداند ؟
گفتم :
مگر می شود برادر به مهر خواهر خود آگاه نباشد ؟
گفت :
بله ممکن است چرا بسیاری از نامهربانی های میان خواهر و برادر است از کتمان علاقه و ابراز نکردن منشاء می گیرد.
گفتم :
می شود به جای ابراز با عمل اثبات کرد!
گفت :
نه ، اول ابراز بعد عمل.
گفتم :
مخالفم .
گفت :
عقیده شما مرا به یاد حکایت گذشتگان می اندازد .دختر پادشاه برای اثبات علاقه خواستگاران خود آنها را به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد و هر کس پیروز می شد همسر او می شود.
گفتم :
کار عاقلانه ای انجام می داد.
پرسید:
به راستی بر این باورید ؟
گفتم :
می بایست این گونه می شد اما نشد و به حرف اعتماد کردم و با ختم.
پرسید:
شما چه شرط و شروط گذاشته اید؟
گفتم :
چون دختر پادشاه نیستم و خواستگاران جان بر کف هم ندارم هیچ. اگر هم برفرض محال چنین می بود چون دیگر ذوق و شوق در این بابت ندارم ترجیح میدهم وارد این معرکه نشوم.
پرسید:
پس ترسیده اید؟
گفتم :
ان قدر سخت که هنوز از کابوس ان رها نشده ام.لطفا دیگر در خصوص عقاید من کنجکاوی نکنید.قرار بود که شما از خودتان صحبت کنید.به این سوالم جواب بدید چرا از الهه خواستگاری نمی کنید؟
حکمت پرسید:
من از شما می پرسم چرا تلاش دارید او را به من قالب کنید.
رنجیده خاطر گفتم:
فراموش نکنید الهه،هم زیباست هم مهربان و یکدل.
حکمت گفت :
پرحرفی و وراجی هم به محاسن ایشان اضافه کنید.
گفتم :
کم لطفی نکنید ، او خواستگاران خوب کم ندارد.
به تمسخر گفت :
پس باید شرایط دشوار گذاشته باشد که تا کنون مجرد مانده .
چون سکوت کردم حکمت پرسید:
اشتباه کردم و گفتم :
بله!
گفت :
او دختر خوبی است اما مناسب من نیست! می خواستم خواهش کنم در خصوص حرفهای امشب با دوستانتان صحبت نکنید.نمی خواهم مورد تمسخر قرار بگیرم .
گفتم :
مطمئن باشید راز شما را نگه می دارم اما در خصوص خودم گمان نکنم که بتوانم فراموش کنم.
به چهره ام نگاه کرد و گفت :
خوشحالم که بهانه ای برای خندیدن دستتان دادم.راستی تا فراموش نشده بگویم که دو ، سه روزی عازم سفر هستم و شما باید بیشتر مراقب شرکاء باشید.
پرسیدم :
کجا ؟
گفت :
می روم شمال تا به اموال برجای مانده سروسامانی بدهم.شاید هم همه چیز را فروختم تا دیگر مجبور نباشم به انجا سفر کنم.
گفتم :
من اگر جای شما بودم انها را حفظ می کردم چه انها یاداور گذشته هستند و به گمانم جوانی ما را در خود پنهان کرده اند.
سرتکان داد:
من از دوران کودکی و نوجوانی ام خاطرات خوش و شیرین ندارم.هر تک فرزندی هم خوشبخت نیست به خصوص که تنها فرزند در آستانه پیری والدین خود باشی.بیگاری کردن برای دیگران، درس خواندن و به امور باغ و مزرعه رسیدن.فرصت نداشتن تا از این دوران لذت بردن.نمی دانی چقدر دلم می خواست که روزی متعلق به خودم داشتم و کارهایی که دوست داشتم انجام بدهم.درس خواندن و تدریس کردن و بعد به امید رسیدن به عشقی که تنها مایه دلگرمی ست جان کندن و پول جمع کردن.شغل نگهبانی پارک ان قدر عایدی نداشت که هزینه گران دانشگاه را براورده کند و لاجرم مجبور بودم که کار کنم.
من و دکتر مرادی هر دو با هم وارد دانشگاه شدیم؛ او ادامه داد و من اجباراً انصراف.
گفتم :
من فکر می کردم شما از خانواده متمولی باشید.
حکمت قاه قاه خندید و گفت :
وقتی دانشگاه را رها کردم به ویزیتوری روی اوردم تا بتوانم از عهده مخارج بیماری مادر برآیم.با فوت پدر بزرگ و پدرم چند قطعه زمین به من رسید که با فروش انها و خریدن سهم در همین شرکت تکانی به زندگیم داد.
گفتم :
همه شما را مرد موفقی می دانند و به هوش و درایت شما غبطه می خورند!
گفت :
ممکن است چنین باشد اما این راه، راهی نبود که آرزویش را داشتم.
گفتم :
به گمانم هیچ کس از راهی که می رود راضی و خشنود نیست.شما از کار و شغل خود ناراضی هستید من از این که هوش و استعداد در زمینه تجارت ندارم ناراضی ام و دلم می خواست ان قدر قوه ابتکار داشتم که می توانستم در مقابل عماد قد علم کنم و او را از تخت مرصعش به زیر بکشم اما می دانم که چنین چیزی غیر ممکن است.
گفت :
من یقین دارم که اگر ان شرایط هم برای شما فراهم می شد نمی توانستید عماد را شکست بدهید.
وقتی دید خشم نگاهش می کنم گفت:
قلب و احساس رقیق شما نمی گذاشت که حریف او شوید.
پرسیدم :
منظورتان این است که حتی ان موقع هم ساده لوحانه رفتار می کردم و گول می خوردم؟
گفت :
منظورم این است که خوش قلبی تان نمی گذاشت که چون او مکار شوید.باور کنید این حسن شماست نه عیب شما.
گفتم :
متشکرم که محترمانه بی کفایتی ام را به رخم کشیدید.
مقابل در خانه رسیده بودیم اتومبیل را نگهداشت و گفت :
من قصد توهین و جسارت نداشتم.لطفا از من نرنجید.
پیاده شدم و گفتم:
حرفهای دو پهلوی شما، خوشبختانه، یا بدبختانه با واقعیتهایی همراه است که مجال انکار نمی دهد.از شام متشکرم.شب بخیر.
از اتومبیل پیاده شد و گفت :
این لحن تشکر نشان می دهد که شما را رنجانده ام.
گفتم :
این رنجش خوشایندتر از چاپلوسی و زبان بازی است و ترجیح می دهم برنجم تا این که خوش باوری های کاذب داشته باشم.شاید تنها خصلتی که در وجود شما مورد توجه من قرار گرفته همین صراحت لهجه شماست.
اگر فردا همکاران از غیبت شما پرسش کنند به انها بگویم که سفر رفته اید یا این که خودتان....
حرفم را قطع کرد و گفت :
قبل از رفتن با پوراشراق تماس می گیرم.شب خوبی بود و امیدوارم در مورد صراحت لهجه ام حقیقت را گفته و از من نرنجیده باشید.شب بخیر!
فصل شانزدهم :
به مادر گفتم :
می خواهم ازدواج کنم.
صدای تلویزیون را کم کرد و پرسید:
میخواهی چی کار کنی؟
گفتم :
می خواهم ازدواج کنم.
پرسید:
با چه کسی؟
گفتم :
با کسی که به خاطرم حاضر بود شرافت و خوشنامی اش را لکه دار کند.
مادر گفت :
ممکن است برای بسیاری رجوع دوباره کاری پسندیده باشد اما در مورد تو نه ! به خودش هم گفتم که بهتر است تو را برای همیشه فراموش کند و به همسر و بچه هایش فکر کند.
پرسیدم :
شما از کی حرف می زنید؟
پرسید :
مگر منظور تو عماد نیست؟
پرسیدم :
شما با او تماس داشتید؟
گفت :
از روزی که از سفر برگشتم هر روز تماس می گیرد و من هم هر روز همین را می گویم که بهتر است تو را فراموش کند و اگر خیال حرمسرا را دارد از قماش همسرش انتخاب کند، اما او پرروتر از این حرفهاست.چند روز است که وهم برم داشته که نکند تو ولایت غربت بلایی سر برادرت بیاورد و تلافی کند.به گمانم او تا جنگ و خونریزی به راه نیندازد ارام نمی شود.از پرند خواهش کردم که با جلال الدین بنشیند و نصیحت اش کنند تا دست از سر تو بردارد و ما را به حال خودمان بگذارد.شاید اگر تو ازدواج کنی امیدش ناامید شود و پی کارخود برود.حالا بگو او کیست و چکاره است ؟
گفتم :
آشناست.تصمیم گرفته ام که با اقای الهی ازدواج کنم.
مادر گفت :
او مرد خوبی است اما او برای عماد کار می کند و .....
گفتم :
نه مادر او برای خودش کار می کند.در ضمن حساب کتاب عماد را هم انجام می دهد.
مادر گفت :
بهتر است پیش از ان که به او جواب بدهی با تارخ هم مشورت کنی و نظر او را هم بپرسی .اگر برادرت موافق باشد دیگر این دست و ان دست نکن و زودتر ازدواج کن که خیال همه راحت شود.
صدای زنگ تلفن بلند شد و نگاه من و مادر درهم گره خورد، هر دو لحظه ای از این که گوشی را برداریم تردید کردیم و امیدوار بودیم که دیگری این کار را انجام دهد.سومین زنگ زده شد و من گوشی را برداشتم و گفتم :
الو بفرمایید.
با شنیدن صدای حکمت قلبم آرام گرفت و با اشاره به مادر فهماندم که نگران نباشید.
حکمت گفت :
تماس گفتم که بگویم آهنچی از من خواسته فردا صبح با او راهی شوم برای خرید کارخانه.
پرسیدم :
و شما هم قبول کردید؟
پرسید:
نمی بایست قبول می کردم؟
گفتم :
نمی دانم شاید نه!
خندید و گفت :
تارا، مسائل شغلی را نباید با مسائل خانوادگی آمیخته کرد.هر کدام از انها.......
حرفش را قطع کردم و گفتم :
بله حق با شماست .من چه کاری باید در غیبت شما انجام بدهم؟
لحظه ای سکوت کرد و پس از ان گفت:
هیچ.قصدم این بود که شما را آگاه کنم که اگر خواستید به شرکت بروید خیالتان آسوده باشد.
گفتم :
ممنونم که آگاهم کردید.خدانگهدار.
وقتی گوشی را گذاشتم مادر پرسید:
کی بود ؟
گفتم :
آقای الهی.خبر داد که فردا به اتفاق عماد می رود تا او کارخانه بخرد.
لحنم موجب حیرت مادر شد و پرسید:
چرا اینطوری جواب می دهی؟
گفتم :
از خودم عصبانی هستم .از این که باز هم دارم راه اشتباه انتخاب میکنم و گمان دارم که این بهتر از دیگری است.اما واقعیت این است که هر دو مثل هم هستند.
مادر گفت :
چشم و گوش ات را این بار خوب باز کن که در چاه نیفتی این دیگر انتخاب من و عزیزه خانم نیست بلکه داری خودت انتخاب می کنی و جای حرف هم دیگر نمی ماند.
با خشم بلند شدم و گفتم :
نه این ، نه آن ، هر دو بروند به درک!
صبح وقتی عازم شرکت شدم یک فکر در سر داشتم و ان هم این بود که با اعضاء صحبت کنم و با مطالبه سرمایه خود از شرکت خارج و در محیطی دور از انها سرمایه گذاری کنم.
تشکیل جلسه اضطراری که بدون عماد و حکمت بر پا شد موجب شگفتی همه گردید و هنگامی که به قصد اگاه شدند هر یک ذهنیت خود را ابراز کرد.متین نژاد با گفتن سرمایه گذاری در کارخانه سوددهی بیشتری دارد و پوراشراق با گفتن هر کجا نام اهنچی باشد در کنارش نام تهامی هم خواهد بود و بالاخره دیگران با برداشتهای خود بدون ان که به علت واقعی اگاه شوند برکارم صحه گذاشته و حتی ان را تمجید کردند،
به هنگام ترک شرکت چکی در کیفم قرار داشت که علی الحساب پرداخت شده بود تا در وقت مناسب بقیه سرمایه پرداخت شود.از شرکت به اژانس معاملات ملکی رفتم و درخواست کردم که خانه ام را بفروشند، ان هم مبله با تمام امکانات ان.
وقتی خسته در خانه را باز کردم و داخل شدم از سکوت و سکون ان و نبود مادر در خانه خوشحال شدم و برای فرار از افکار گوناگون به بستر رفتم و دیده برهم گذاشتم.
خواست قلبی ام بود که تا پایان گرفتن کارها هیچ کس از کارم مطلع نشود و تنها خودم نصمیم گیرنده باشم.
زودتر از ان چه که پیش بینی میکردم مشتری برای خانه ام پیدا شد و با کمی کوتاه امدن برسر قیمت پای برگه را امضاء کردم و با کیفی از پول و تراول محضر را ترک کردم و به همراه اقای حسینی برای دیدن ساختمانی تجاری راهی شدم.
آپارتمانی نوساز در طبقه دوم یک مجتمع تجاری .انجا برای هدفی که داشتم مناسب دیدم و با موافقتم دو روز بعد بار دیگر محضر حاضر شده و ان ملک را به نام خود ثبت کردم.
شب وفتی با کیکی کوچک وارد خانه شدم مادر با دیدن جعبه کیک به گمان این که خبری خوش در خصوص ازدواج می خواهم به او بدهم خوشحال پرسید:
بالاخره موافقت کردی؟
منظورش را فهمیده بودم اما خود را به تجاهل زدم و گفتم :
اپارتمان شیک و لوکسی است که به درد کارم می خورد.
مادر پرسید:
منظورت چیه ؟
گفتم :
اپارتمان خریدم.خانه را فروختم و اپارتمانی نوساز خریدم.مقداری هم مانده اوردم که می خواهم با سهم شرکت برای خودم کار کنم تا مجبور نباشم هر روز با انها روبرو شوم.

Signature
     
#45 | Posted: 15 Aug 2013 00:16 | Edited By: paridarya461
رنگ از چهره مادر پرید و پرسید:
تارا چکار کردی؟
خونسرد نشستم و تمام ماجرا را تعریف کردم و در اخر افزودم:
می خواهم حسابرسی دایر کنم و شبنم و الهه هم کمکم خواهند کرد.باورکنید موفق خواهم شد.به من اطمینان کنید.
مادر اندو هگین پرسید:
با لوازم ان خانه چه کردی؟
گفتم :
خانه را یکجا با لوازمش فروختم و لوازم شخصی ام را فردا از انجا خارج می کنم.
مادر گفت :
ای کاش زود تصمیم نمی گرفتی و با کسی مشورت می کردی.
گفتم :
سه سال تجربه از کسانی اموختم که از آب صاف و زلال کره میگیرند.می خواستم خواهشی کنم تا شرکت راه اندزی نشده با احدی در این خصوص صحبت نکنید مخصوصا پرند که می دانم او تمام اخبار را بی کم و کاست برای عماد تعریف می کند.اگر الهی هم تماس گرفت بگویید که برای یک هفته ای رفته سفر و نمی دانید که بر می گردم.
مادر پرسید:
از او هم مخفی می کنی ؟
گفتم :
بله.فقط و فقط خودمان و نه هیچ کس دیگر.وقتی مراحل اداری به پایان رسید و خاطرم اسوده شد پنهانکاری را کنار می گذاریم.
مادر گفت :
بسیار خوب هر طور که تو بخواهی اما امیدوارم که بدانی چه می کنی.
صورتش را بوسیدم و گفتم :
می دانم مادر، می دانم.فقط شما برایم دعا کنید تا موفق شوم.
با شروع فصل بهار و شکوفایی طبیعت شرکت حسابرسی تارا افتتاح شد و جشنی دوستانه با حضور شبنم و همسرش و سیرتی و نامزدش و من و مادر برگزار شد.
همه حسن سلیقه ام را در مورد اپارتمان و مبلمان ان ستودند و شبنم گفت :
خانم رئیس میز من کدام است ؟
با این جمله ، جشن صورت دیگری به خود گرفت و هر چهار نفر از مهمانان جایگاه خود را انتخاب کردند و نشستند.
پیرجهان پرسید:
خانم تهامی کار داریم یا این که باید صبر کنیم تا به ما رجوع شود
خندیدم و گفتم :
ان قدر کار برایتان می اورم که نتوانید پشت راست کنید.اولین کار مربوط به یک تولیدی است، دومین کار مربوط به کارخانه موادغذایی است و سومین کار.....
شبنم گفت :
خدای من هنوز هیچی نشده بیگاری شروع شد.
من به خوبی فهمیدم که شبنم قصد شوخی دارد اما همسرش با لحن توبیخ امیز گفت :
بس کن شبنم فراموش کردی که چه کسی حمایتمان کرد؟
بعد رو به من نمود و گفت :
خانم تهامی من یاد گرفته ام که حق شناس باشم و مطمئن باشید تا روزی که تشخیص بدهید می توانم برایتان مثمر ثمر باشم در کنارتان خواهم بود.
شبنم چین برپیشانی انداخت و گفت :
همسر عزیزم روزی که تارا تشخیص بدهد دیگر برایش مثمر ثمر نیستم هم من با او خواهم بود و نمی تواند از شر من خلاص شود.
سیرتی با صدای بلند خندید و گفت :
ایضأ بنده!
همان شب کار میانمان تقسیم شود و مادر که حوصله اش سر امده بود پرسید:
پس من چی؟کاری نیست که من بتوانم انجام دهم؟
مادر را در اغوش کشیدم و گفتم :
شما برهمه ما ریاست می کنید و مسئولیت شما خطیرتر از کار ماست.
مادر گفت :
شما به یک نفر ابدارچی نیاز دارید.
سیرتی گفت:
که تحصیلداری هم بداند و کارهای بانکی و متفرقه را انجام دهد.
گفتم :
او هم آماده به کار است اما از فردا صبح.
هنگام ترک شرکت صورت یکدیگر را بوسیدیم و با امید به فردایی بهتر از هم جدا شدیم.همان شب مادر وقتی برای رفتن به رختخواب خود را اماده می کرد با صدایی بلند که ذهن خواب آلودم بشنود گفت :
فراموش کردم که بگویم امروز الهی تماس گرفت و نگران تو بود.
چشم خسته از بیداری بار دیگر گشوده شد و پرسیدم :
کی تماس گرفت ؟
مادر گفت:
پیش از ظهر،گویا تازه از سفر برگشته و تازه از جریان مطلع شده. می خواست بداند که منظور تو از برکناری چیست و می خواهی چکار کنی.
پرسیدم :
شما به او چه گفتید؟
مادر گفت :
گفتم که تو قصد داری برای خودت کار کنی و دیگربه آنجا برنمیگردی. وقتی پرسید چه کاری؟ گفتم نمی دانم و او هم دیگر سوالی نکرد و با گفتن سلام برسانید تماس را قطع کرد.
گفتم:
ـ سه بار هم با خودم تماس گرفت اما جواب ندادم. باید بفهمد که نمی خواهم صدایش را بشنوم . باید همه چیز تمام شود.
چند روزی از شروع کارمان گذشته بود و یک روز صبح وقتی وارد شرکت شدم با سبد گل زیبایی بر روی میز کارم روبرو شدم و با نگاه و لبخند موذیانه دختران که به رویم زده شده بود. چشمم به کارت ویزیتی خورد که روی گلی چسبانده شده بود .کارت را برداشتم چنین نوشته بود :
)تاسیس شرکت را صمیمانه تبریک می گویم و برای شما و همکارانتان آرزوی موفقیت دارم. حکمت الهی(
از سیرتی پرسیدم :
چه کسی سبد گل را آورد؟
شانه بالا انداخت و گفت :
آقا حیدر در را باز کرد.
آقا حیدر مردی میانسال بود که توسط شرکت کامپیوتری در طبقه اول ساختمان به من معرفی شده بود و به همین علت داشتن فامیل کمی دشوارش همه ترجیح داده بودند که او را به نام کوچکش خطاب کنند و تنها من بودم که او را با نام فامیلش آق یانلو صدا می زدم .
وقتی صدایش زدم و او وارد شد پرسیدم:
چه کسی گلها را آورد؟
چشمان ریز و پف آلودش را به دیده ام دوخت و گفت :
پسر جوان گلفروشی.همین گلفرشی سر نبش.من او را می شناسم جوان با غیرتی ست.
خندیدم و گفتم :
بسیار خوب ممنونم که اطلاعات کافی در مورد گلفروش سر نبش خیابان دادی.لطفا یک فنجان چای برایم بیار.
با خارج شدن اقا حیدر سبد گل را پیش کشیدم و بوییدم.
غنچه گلهای رزکبود.با خود فکر کردم وقتی الهی جایمان را پیدا کرده باشد یقیناً عماد هم خواهد دانست و شاید او هم با سبد گلی دیگر تأسیس شرکت را تبریک بگوید.درهمین فکر بودم که تلفن زنگ خورد و با برداشتن گوشی و گفتن الو بفرمایید صدای عماد در گوشم نشست که گفت :
سلام آهوی رمیده.تماس گرفتم که بگویم مبارک باشد.
ش
سعی کردم صدایم آرام و بدون لرزش باشد، پس با گفتن ممنون، سکوت کردم و او ادامه داد:
می دانم ان قدر پر غروری که هیچ کمکی را از من قبول نمیکنی اما خواستم بدانی که متین نژاد کلی کار برایت تدارک دیده که امروز یا فردا برایت می اورد.امیدوارم درخواست یک پیرمرد را نادیده نگیری و.....
گفتم :
بچه گول می زنی؟بهتر است با آبروی پیرمرد بازی نکنی و او را روانه اینجا نسازی.ما برای تمام سال تقاضا داریم و احتیاجی به مساعدت هیچ کس نداریم.
صدای خنده عماد در گوشم زنگ زد و شنیدم که گفت :
او به هر حال می آید و هدیه کوچکی هم از طرف دوستان و شرکاء سابق برایت می اورد که امیدوارم خوشت بیاید.راستی می توانی در اخبار همین امشب تلویزیون مرا ببینی.بهتر نیست که تو هم راه اندازی کارخانه را به من تبریک بگویی؟
با گفتن مبارکه!بار دیگر سکوت کردم و او ادامه داد:
خبر دیگر این که من خانه را پس گرفتم ان هم با مبلغی زیادتر از ان چه که فروختی بودی.خیال دارم تغییراتی در ان بدهم و از حکمت خواسته ام که توسط دوست مشترکمان مارینا مبلمانش کند.
خونسردی را از دست دادم و با خشم پرسیدم :
دیگر کاری ندارین؟
و بدون ان که منتظر جواب شوم گوشی را گذاشتم.
تمام روز سعی کردم به گفته های عماد فکر نکنم و چهره ارسال کننده گلها را از پیش چشمم دور کنم.
شب هنگام وقتی وارد خانه شدم از دیدن عمو که به تنهایی آمده بود متعجب شدم و هنگامیکه صورتش را بوسیدم او با گفتن ) امان از دست شما جوانها که ما پیرها را به چه کارها وادار می کنید( ، بر حیرتم افزود و پرسیدم :
چه شده عمو جان که به زحمت افتاده اید؟
سینه صاف کرد و گفت :
زحمت که چه عرض کنم.رحمت بود که توانستم بیام و شما را ببینم.بیا بشین و برایم بگو که حرف حسابت چیه.
لحن شوخ عمو موجب دلگرمی ام نشد و من هم با همان لحن گفتم :
چه می دونم عمو جان اشکال از کامپیوتره نه من .
عمو با صدای بلند خندید و گفت :
از کامپیوتر بهتر چرتکه است.ماشین حساب سنتی که اشتباه نمی کند.من هنوز هم به همان شیوه عمل می کنم و اگر تو هم بخواهی در آنی برایت حساب می کنم.
لحن عمو به یک باره جدی شد و گفت :
اشتباهی که تارخ مرتکب شد ، تو نشو!
متعجب پرسیدم :
اشتباه ؟
عمو به مادر نگریست و بعد رو به من گفت :
بله مادرت شاهد است که چند بار به تارخ گفتم که از سفر چشم بپوش و همین جا کار کن.حتی پیشنهاد کردم که پرند را به او می دهم تا تشکیل خانواده بدهد اما گوش نکرد که نکرد.حالا ببین او کجاست و دختر من کجاست.
خواستم جواب عمو را بدهم که مادر لب به دندان گزید و مرا به سکوت دعوت کرد.عمو ادامه داد:
ـ حالا هم امدم تا به تو بگویم که درخواست عماد را قبول کن و یک عمر خوشبخت زندگی کن .زن دارد که داشته باشد او آن طرف کره زمین است و تو این طرف کره زمین . عماد هم ندار نیست که نتواند دو خانواده را اداره کند .همین ساعت پیش بود که من و مادرت او را توی تلویزیون دیدم که کارخانه را راه اندازی کرد .توی کارخانه دست کم دویست ، سیصد نفر کار می کنند و همه آنها حقوق بگیرند .پس می تواند تو را هم اداره کند .منتظر چی هستی؟ شاید به امید این نشستی که یک آدم پابرهنه گشنه گدا از در این خانه بیاید تو .یعنی لیاقت تو آدم گشنه گداست نه آدم پولدار؟زن داداشم می گه چون عماد از اول دروغ گفته تو ذوق تو خورده و حاضر نیستی اونو ببخشی .من ازت می پرسم که مگه هیچ کس دروغ نمی گه تا خرش از پل بگذره هان؟خوبه ماشاء ا...دختر تحصیل کرده ای هستی و می تونی روزنامه بخونی..اصلا روزنامه لازم نیست خوب به اطرافت نگاه کن و ببین چند تا آدم صاف و صادق می بینی و چند تا ادم کلاش و حقه باز زمونه طوری شده که هیچ کس با راستی و درستی به جای نمی رسد و همه مجبورند که به هم دروغ بگن تا خرشون نلنگه.باور کن که خیلی ها هستند که حسرت تو را می خورند و خودت خبر نداری .بشین و کلاهت رو قاضی کن و از خود بپرس عماد چه عیبی داره که برایش ناز می کنی .من خودم اگه یه دختر دیگه داشتم به عماد می دادم و خیالمون راحت می کردم.مگر ادم تو زندگی چه می خواد؟همه جون میکنن که پول به دست بیارن و راحت زندگی کنن که عماد داره .همه دلشون می خواد که مردشون دوستشون داشته باشه که عماد داره و به خاطر علاقش حاضر شد بیاد پیش من و خواهش کنه که با تو صحبت کنم.خب این هم از علاقه دیگه چی می مونه که برای خوشبخت شدن کم باشه؟به من بگو تا به عماد بگم برات فراهم کنه.

Signature
     
#46 | Posted: 15 Aug 2013 17:50 | Edited By: paridarya461
عمو سکوت کرد و بعد از لحظاتی گفت:
تو به قدر پرند برایم عزیزی و من بد تو را نمی خوام .بیا از خر شیطون پایین و بگذار یک بار دیگه عقدت کنه و برین بچسبین به زندگی تون.زن داداشم با خیال راحت بره نوه شو ببینه.خب چی می گی؟من باید امشب جواب ببرم.
به مادر نگاه کردم و گفتم :
حرفهای شما درست عمو جان اما من ....
عمو نگذاشت جمله ام را تمام کنم و گفت :
اما بی اما! من یک ساعت حرف نزدم که اما بشنوم.
گفتم :
بسیار خوب اما نمی گم، ولی برای قبول درخواست عماد شرط دارم اگر قبول کرد من هم موافقت می کنم.
برقی که از چشم عمو بیرون جهید هم من دیدم و هم مادر.
لبهای عمو به تبسم نشست و گفت :
حالا شدی دختر خوب.خوب بگو چه شرط و شروطی داری.
با ترس زمزمه کردم:
همسرش را طلاق بدهد و تمام ثروتش را به نام من کند.
عمو با شنیدن در خواستم تسبیح شاه مقصود خود را با خشم بروی میز پرت کرد و پرسید :
این هم شد شرط که گذاشتی؟همه فهمیده اند که اصل دار و ندار عماد از قبال زن فرنگی اش بوجود امده و هیچ عقل سلیمی منبع روشنی زندگی اش را کور نمی کند.
گفتم :
خوشحالم که شما هم می دانید که عماد به خودی خود هیچ است و ان چه که دارد متعلق به خود او نیست.
عمو گفت :
مفلس مفلس هم نیست.ارث نصرالله خان و همین کارخانه و چندین سهام در شرکتهای مختلف مال خود اوست و به زنش ربطی ندارد.
گفتم :
من دختر قانعی هستم و به همین مقدار از ثروت عماد قناعت می کنم او اگر به راستی به من علاقمند است باید چشم از همسر و دارایی اش بپوشد و.....
عمو تقریبا فریاد کشید:
می دانی چی می گی و چی می خوای؟عماد دو تا بچه داره!
گفتم :
بله می دونم عموجان و از شما تعجب می کنم که با دانستن همه اینها باز هم از من می خواهید که همسر عماد شوم.شما به سرنوشت ان دو تا بچه فکر کرده اید؟
عمو گفت :
انها خارجی هستند و مثل ما وابستگی ندارند.عماد هم می رود به انها سر می زند و بر می گردد.در ثانی این مشکل عماد است و به تو ربطی ندارد.جلال الدین می گفت که عمویش آرزو دارد ثروتش بعد از خودش به بچه هایش برسد که مادرشان ایرانی باشد و مقصود از مادر ایرانی تو هستی.
سر تکان دادم و گفتم :
نه عموجان او نمی تواند همه چیز را با هم داشته باشد.یا من را باید انتخاب کند و از ریتا جدا شود و یا این که فکر ازدواج با مرا از سر بیرون کند.
عمو خشمگین شد و گفت :
باز که برگشتیم سر جای اولمان!
مادر بلند شد و گفت :
می روم برایتان چای بیاورم.
با بلند شدن مادر، عمو هم بلند شد و گفت :
زحمت نکش زن داداش من رفع زحمت می کنم.اما قبل از رفتنم این را بگم و بعد برم.
تارا تو درست که دیگه بچه نیستی و یکی دو سال دیگه سی سال می شی اما بهت بگم هنوز هم بچه ای و مثل بچه ها فکر می کنی.
بعد رو به مادر گفت :
من تلاشم را کردم اما وقتی خدا نخواد کسی خوشبخت باشه خب نمی شه !
مادر با لحنی ماتم زده گفت :
شانس من هم این بوده که همیشه بازنده باشم.
مادر عمو را بدرقه کرد و من هم از سنگینی کلام مادر خم شده و توان ایستادن نداشتم.
وقتی مادر از بدرقه عمو برگشت و مقابلم نشست تمام وجودم یکپارچه اتش شد و فریاد زدم:
چرا با صراحت به خودم نمی گویید که دوست دارید همسر عماد شوم؟چرا مانند ادمهای سرخورده و درمانده در مقابل عمو چنان نمودید که گویی من سد راه شما برای برنده شدن هستم.من از اینجا می روم تا با خیال راحت به هرکجا دوست دارید سفر کنید.عمو راست می گفت من حق ندارم که به خاطر خودم سعادت شما را هم نابود کنم.من فردا صبح به دنبال جا می گردم و از این جا می روم.
بدون خوردن شام به بستر خزیدم و به خود گفتم ،) چه می شد اگر می توانستم تهدیدم را عملی کنم؟اما چون روز برایم اشکار بود که اینکار را نخواهم کرد.(
بدون همسر خانه ای داشتن و به تنهایی زندگی کردن یعنی پذیرفتن بدنامی و طرد شدن از میان کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند.
بی تفاوت بودن مادر و واکنش نشان ندادن از تهدیدم بیانگر ان بود که مادر خوب می دانست هرگز این فکر را عملی نخواهم کرد و برای خود بدنامی نخواهم خرید.
به شبنم گفتم :
احساس می کنم که استخوانهایم در اثر فشار در حال خرد شدن است.به ظاهر زندگیم دریای آرام است که بیننده را به فکر شنا کردن در آن میاندازد اما در ته دریا طوفانی برپاست که هیچ کس نمی بیند.همان طور که فشار اطرافیان بر روح و جانم معنایی چون دلسوزی و خیرخواهی گرفته است و هر کس به سهم خود می خواهد مرا قدمی به خوشبختی نزدیک کند.من می فهمم و می دانم که عامل این همه فشار کیست و جالب ان که هیچ کس دلش برای من که این همه سنگینی را تحمل می کنم نمی سوزد و همه برای او دلسوزی می کنند.نمی خواهم بگویم خسته شده ام ، اقرار می کنم که از پای در امده و چیزی نمانده که با صورت نقش زمین شوم.من دیگر توان مقاومت ندارم.سرنوشتم طلسم شده میان انتخاب دو مرد یا این و یا آن.فرد سومی وجود ندارد و خوشبختی خلاصه شده در وجود اندیشیدن، آتش به خرمن دیگران زدن،آب را از لب تشنه دریغ کردن، سکه های ظرف سائل را کش رفتن، از دیوار همسایه بالا رفتن، دزدی کردن و به مال دیگران طمع داشتن.خلاصه جای بد و خوب را با هم عوض کردن که اگر این باشد معنای عشق یعنی نفرت و مفهوم نفرت یعنی عشق.پس من عاشق عمادم و بیهوده انکار می کنم.خنگ بودن در درس حساب به این طریق دو ، دو تا می شود چند تا؟
شبنم گفت :
بس کن تارا، پس باورهای خودت؟
گفتم :
همان دیشب چون نادرست بود پاره کردم و دور ریختم.فردا سرنوشتم معین می شود.یا راهی بهشت می شوم و یا در قعر جهنم جای می گیرم.
چقدر انتظار سخت است و تازه می فهمم که محکومین چه انتظار کشنده ای را برای رأی دادگاه تحمل می کنند.
شبنم گفت:
با برادرت مشورت کن!
گفتم :
ده هزار دلار بدهی به عماد باور او را هم به سوی مصلحت سر خم کرده. او به من گفت خواهر کوچولو ، من نگران توام و مصلحت نمی بینم که عماد را دشمن خود کنی.تدبیری بیندیش که بتوانی قانعش کنی که نمی توانید با هم خوشبخت شوید.
شبنم گفت :
انقدر گیج شده ام که نمیدانم چه باید بگویم فقط خواهش می کنم عجله نکن و تصمیم عجولانه نگیر.
به رسم پدر برای فکر کردن و قدم زدن از خانه خارج شدم و پیاده به راه افتادم.مقصد را پاهایم انتخاب می کرد و نگاهم آسفالت مرطوب را که نور چراغهای خیابان باعث درخششان شده بود و خرده های شیشه که حکایت از تصادفی در وقت غیاب داشت.
رایحه چمن و برگهای آب خورده نگاهم را متوجه پارک بی در و پیکر کرد و به سوی نیمکت خالی راه کج کردم.حضور عابران را ندیده انگاشته چشم به روی زیبایی جهان بستم .
با خود فکر کردم و فکر کردم و راه رهایی را در سفر دیدم.سفری تنها و پنهانی شاید به یک ده دور افتاده و پرت و یا.....
می توانم بنشینم؟
صاحب این صدا را می شناختم و به گمانم رسید در مکانی هستم چون شرکت یا خانه.
آیا خوابم برده و خواب می دیدم؟
نگران از بیدار شدن دیده برهم فشرده و از خود پرسیدم،) پس کو، کجاست؟(
در مشامم عطر نارنج نشست، دیده ام بیدار شد.با حضورش وجب فاصله را کافی دانسته نشست.
بی سلام پرسید:
هدف از این کارها چیست؟چرا به تماس هایم جواب نمی دهی؟بهتر نیست که با صراحت حرف دلتو بزنی؟
گفتم :
راحتم بگذار فقط همین!
بلند شد و حرکت کرد و رفت.با نگاهم بدرقه اش کردم.پیراهن و شلوار سفید.
به خود گفتم ،) چقدر رنگ سفید به او می آید.(
ردپای عطر نارنجش در هوا باقی بود.به ره بو به راه افتادم سر بلوار بوی بلال، عطر را در خود حل کرده بود.توی دلم خندیدم و راه خانه را در پیش گرفتم .
قطره ای باران چکید روی پلک چشم چپم.دومین قطره افتاد روی دست چپم.داشتم فکر می کردم، قطره سوم قطره سوم.....
موتوری گفت :
ای خوشگله بپر بالا بریم سواری!
سر بلند کردم، قطره افتاد روی لبم.شور بود و تلخ.
زیر لب گفتم :
با ننه ات برو سواری.
سرکوچه قطره های ناخوانده را پاک کردم.پشت در حیاط بو را حس کردم و به خود گفتم،
) بوی گلدان گل شب بوست.(
مادر حجاب داشت و سینی چای دستش بود.هردو پایم لرزید و از خود پرسیدم،
)یعنی حکمت اینجاست؟(
پرنده شوق را در قفس حبس کردم و آن را پنهانی به اتاق می بردم که مادر گفت :
تارا بیا اینجا مهمان داریم!
پشت به من داشت و در همان مبل قدیم که برای نخستین بار آمده بود نشسته بود.شش قدم فاصله بود گویی زانوانم مال خودم نبود.
صدایش آمد که گفت :
بی موقع مزاحم شدم.
مادر گفت :
خوشحالم کردید و از تنهایی در آمدم.
او حضورم را حس کرده بود اما آن قدر غرور داشت که به جای سربرگرداندن از مادر پرسید:
تارا خانم بودند که آمدند؟
مادر خندید و گفت :
بله.
بعد با اشاره به من حالی کرد که برای حضور مهمان نزاکت نشان دهم.این تغییر موجب شد گام بردارم و پیش بروم.
سلام سردم علیک نداشت و به جایش با پرسیدن حالم روی پایش ایستاد.
با تعارف مادر نشست و فنجان چایش را برداشت و گفت :
من امشب مزاحم شدم تا حرفهایم را برای آخرین بار در حضور شما بزنم و بعد رفع زحمت کنم.
مادر ، من به داوری و قضاوت نیاز دارم و امیدوارم چون یک قاضی بی طرف بشنوید و داوری کنید.
من به تارا علاقمندم و این علاقه را کتمان نمی کنم.جسارتم را ببخشید اما مجبورم برای روشن شدن ذهن شما جسارت به خرج دهم.
مادر متعجب از کلام و لحن حکمت با گفتن خواهش می کنم راحت باشید ، سکوت کرد و حکمت ادامه داد:
ـ علاقه من به تارا از زمانی شروع شد که متاسفانه زمان برای بازگویی احساسم مناسب نبود.من مادر بیماری داشتم که در تیمارستان بستری بود و حالش مساعد نبود که او را برای خواستگاری روانه کنم.نظر پزشکان معالج متغیر بود و هر بار که به دیدنش می رفتم نظر متفاوت می شنیدم.که رو به وخامت.من در دنیا تنها او را داشتم و آرزویم این بود که او در مراسم ازدواجم شرکت داشته باشد.شما خود مادرید و می توانید حرفم را درک کنید.
مادرم سرفرود آورد و حکمت ادامه داد:
و متاسفانه در سفر بودم که شنیدم تارا ازدواج کرده و همسرش مرد متمولی است.با آن که ضربه سختی بود اما پذیرفتم و برایش آرزوی خوشبختی کردم و به خود باوراندم که ممکن بود اگر تارا می دانست مادری مجنون و بستری دارم هرگز به درخواستم اعتناء نمی کرد و با این گونه اندیشه ها خود را آرام ساختم.اما در سفر به آلمان وقتی ماهیت آهنچی برایم مسجل شد و دانستم که او نه تنها همسر دارد بلکه دو فرزند زیبا و دوست داشتنی هم دارد کنجکاو شدم که بدانم هدف او چیست و چرا تارا را به عقد خود درآورده.تا این که پس از بازگشت، خود تارا برایم ماجرا را گفت و از آهنچی جدا شد و مادر من نیز دار فانی را وداع گفت.هر دو ضربه دیده بودیم و در آن شرایط به دنبال کسی می گشتیم که او را گناهکار و مسبب بدبیاری های خود بدانیم و متاسفانه تارا مرا برگزیده بود که گمان دارم هنوز هم مرا مقصر می داند.
من برای تارا، به خاطر تارا حاضر به انجام هر کاری هستم و خودش این را خوب می داند.اما بازگشت آهنچی و اقدامش برای رجوع باز هم مانعی پیش آورد که مجبورم ساخت به جای اقدام کننده، نظاره کننده شوم.
مادر من آرزو دارم همسرم با تمام وجودش مرا دوست بدارد و خودم را برای خودم بخواهد.من معتقدم برای شروع یک زندگی باید روشن بین بود و هاله ها را از میان برد.من از این که سایه مرد دیگری باشم و عمری با این فکر که آیا همسرم با میل و اختیار همسرم شده یا از روی جبر و لاعلاجی متنفرم و گمان نکنم که زندگی این چنینی خوشبختی به دنبال داشته باشد!

Signature
     
#47 | Posted: 15 Aug 2013 22:21 | Edited By: paridarya461
مادر بی اختیار آه بلندی کشید و گفت :
حق با شماست وقتی پای شک و بدبینی در میان باشد هر قدر هم زن تلاش کند مرد باور نخواهد کرد.
حکمت گفت :
تارا باید انتخاب کند و تنها در این مورد است که متاسفانه نمیتوانم کمکش کنم.چه دوست دارم آزاد فکر کند و آزاد تصمیم بگیرد و اگر مرا انتخاب کرد باید مطمئن باشد که به هیچ کس اجازه نخواهم داد کانون زندگی ام را به بازی بگیرد.من تمام جان و مال و هستی ام را به او تقدیم می کنم و درعوض وفاداری و پای بندی به اصول و شرافت ، خانه و خانواده را از او می طلبم.
مادر! من به تارا علاقمندم اما اگر او آهنچی را انتخاب کند باید مطمئن باشد که به خود اجازه نمی دهم مزاحم زنگی اش شوم و برای راحتی خیالش از شرکت می روم.همین امشب هم وقتی از در این خانه بیرون رفتم تا مرا نخوانید برنمی گردم.
حکمت به ساعت دستش نگریست رو به مادر گفت :
روزی شما مرا هم پایه پسرتان بالا بردید و من به ارزش کاری که انجام دادید واقفم و ممنون، جدا از مسیری که تارا انتخاب خواهد کرد، دلم می خواهد جایگاهم را پیش شما محفوظ شده بدانم و اگر به وجودم نیاز داشتید بدون هیچ تردید مرا خبر کنید.
مادر گفت :
مطمئن باشید که همینطورخواهد بود.
وقتی حکمت بلند شد من و مادر هم بلند شدیم و بدرقه اش کردیم .
مادر در راهرو و به بهانه سر زدن به غذا ما را تنها گذاشت.
حکمت دست پیش برد تا در را باز کند و در همان زمان هم به من نگریست و گفت :
امیدوارم هیچ گاه آسمان چشمانت را ابری نبینم.شب بخیر!
با رفتن حکمت، مادر روبرویم نشست و گفت :
تارا نظرت چیست ؟
گفتم :
مادر فکر می کنم خوشبختی آن تاج مرصع نیست که بر تارک عده ای انگشت شما بدرخشید.خوشبختی و خوشبخت شدن یعنی درک زیبا از زندگی داشتن.خوشبختی یعنی امیدواری دوست داشتن و عاشق بودن.خوشبختی یعنی قناعت کردن.
مادر راه نطقم را بست و گفت :
خوشبختی یعنی با حکمت آغاز کردن.
خندیدم و گفتم :
بله خوشبختی یعنی درک معنا کردن.من انتخابم را کردم مادر و حالا دیگر در مورد محبت او نسبت به خودم هیچ تردید ندارم.
مادر گفت :
بسیار خوب اگر از من می شنوی بهتر است عجله کنید و بی سر و صدا عقد شوید.حتی من می گویم.که عمویت هم خبردار نشود چه او تمام حرفهایش را به زن عمویت می گوید و او هم به پرند خواهد گفت و خیلی زود به گوش آهنچی می رسد.
گفتم :
همین کار را خواهم کرد و فردا صبح به او تلفن می کنم.
در وقت خواب هنگامی که تمام چراغها خاموش شد از هیجان خواب از چشمم رمیده بود و در بستر غلت می زدم.کندی حرکت عقربه های ساعت بی تابم کرده بود و قرار و آرام نداشتم .
در بستر نشستم و به خود گفتم ،) باید تماس بگیرم.او هم باید در هیجان من شریک شود.(
با وجودی کودکانه پای تلفن نشستم و شماره گرفتم.
وقتی صدایش در گوشی پیچید گفتم :
چرا من این همه بی تابم که در اتاقم گم شده و در را پیدا نمیکنم؟چرا آن که موجب این بی تابی ست سر به بالین گذاشته در خواب است؟من آنقدر بی تابم که گمانم می رسد تا بخواهم صبح شود یک صد و بیست و چهار ساعت فاصله است.من دلم می خواهند در شوق کودکانه ام او باشد و عطر بهار نارنجش.
صدای حکمت که از هیجان می لرزید در گوشم نشست.
ـ آه تارا باورکن که قلبم از هیجان در حال ایستادن است و ناباورم که بیدارم یا خواب.پس حرف بزن تکرار کن تا اطمینان پیدا کنم که بیدارم.
گفتم :
حس می کنم در بوی باران عطری است جادویی که در هوای اتاق جریان دارد و نمی گذارد که عرق شرم را دیده انگارم و هم اوست که واژه ها را کنار هم مرتب می کند و مرا شلاق مهرش می نوازد که بخوان.کلماتی مهتابی است و در تاریکی مثل پولک براق است.
حکمت گفت :
بخوان !
گفتم :
جمله اول دوست است و جمله دوم به گمانم خوانا نیست.
پرسید:
دارم نیست؟
گفتم :
شاید اما گفتنش آسان نیست.
گفت :
می فهمم و به همین اندازه خشنودم .
تارا ! کتابی پیش روی دارم که در سر فصلش نوشته دوستت دارم.
فصل هفدهم :
در محضر، دکتر مرادی بود و دوستانم که پیرجهان و علیزاده شاهدان من بودند.به هنگام خواندن خطبه گویی اولین بار بود که آیات را می شنیدم و به همراه هیجان، ترسی داشتم که دستانم را به لرزش انداخته بود.
در اتاق کوچک محضر سفره عقدی برپا بود و ما برخوان سفره ای نشسته بودیم که از آن خودمان نبود.اما همه چیز زیبا بود و اشک چشم ، اشک شادی بود و حسرت و اندوه نبود.
وقتی خطبه خوانده شد حلقه هایمان با گفتن به پای هم پیر شوید به دستمان داده شد و حکمت گفت :
قسم می خورم آن چه در توان دارم برای خوشبخت کردنت به کار گیرم.
صدایش می لرزید و اشک پا گرفته در چشمش گواه صداقت کلامش بود.
آن شب شب میلاد حضرت قائم بود و تمام کوچه و خیابان غرق در نور بود و روشنایی بود.
دکتر مرادی تا توانست فیلم گرفت و به طعنه و شوخی گفت:
راستش را بگوحکمت چقدر هزینه چراغانی کردی؟
نکند آفتابه لگن هفت دست باشد و شام و ناهار هیچی؟
همه به هزل او خندیدند و هنگامی که وارد خانه شدیم من و حکمت تازه فهمیدیم که چرا سیرتی و علیزاده اصرار داشتند که کلید خانه حکمت را داشته باشند.
آپارتمان غرق گل بود و به زیبایی تزئین شده بود.میز شام چیده و تنها جای غذا خالی بود.به علیزاده گفتم :
آن قدر زیباست که دوست دارم بنشینم و نگاهش کنم.
خندید و گفت :
این طرز آرایش میز را گذاشته بودم برای شب عروسی خودم.اما شما آن قدر برای من و الهه عزیزید که هدیه کردیم به شما.
دکتر مرادی گفت :
شام امشب هم خدا کند دیر نکند، هدیه من است به شما.
پیرجهان و شبنم جعبه ای کادو شده روی میز گذاشتند شبنم گفت :
ـ هدیه ما هم تندیس بلورینی است از خدای عشق به شما.
با آورده شدن غذا میز شام جلوه ای دیگر گرفت و اولین قاشق به جای غذا دسر موز بود که حکمت به دهانم گذاشت و باعث تفریح همه شد.
وقتی مهمانها پاسی از شب گذشته خانه مان را ترک کردند تازه شیطنت حکمت گل کرد و بر روی بام خانه بزمی شاعرانه ترتیب داد و گفت :
ـ تارا ! ما با برگزاری مراسم ساده مان توانستیم عروسی را راهی خانه بخت کنیم و در شادی آنها شریک شویم.من فکر می کنم خدایی که آن بالاست نگاه مهربان تری به ما خواهد داشت و برای اهداف خیر خواهانه کمکمان خواهد کرد.
ما برای گذراندن ماه عسل به گرگان رفتیم تا از خانه ای که او در آن رشد و نمو کرده بود دیدن کنیم.در طول راه به یاد سفری که با مارینا داشتیم افتادیم و خاطرات آن سفر برایمان زنده شد.
خانه پدری حکمت را خانه ای بزرگ و روستایی و زیبا دیدم و به حکمت گفتم :
ـ دلت می آد اینجا را بفروشی؟
خندید و گفت :
حالا که خوشت آمده بیا تا همه جای آن را به تو نشان دهم.
با گردش در خانه و مزرعه وقتی بار دیگر به خانه برگشتیم به ساختمانی بزرگ که بی شباهت به انبار نبود اشاره کردم و پرسیدم:
آنجا کجاست؟
حکمت گفت :
سوله است و جای دیدنی نیست.
گفتم :
دوست دارم داخلش را نگاه کنم.
پذیرفت اما شوری که برای نشان دادن خانه و مزرعه از خود ابراز کرده بود در صورتش ندیدم و گفتم :
ـ اجباری نیست اگر مایل به نشان دادن نیستی!
لبخند زد و گفت:
نشانت می دهم مسئله ای نیست.
وقتی قفل در را باز کرد گفت:
انبار پنبه است و قسمتی هم اصطبل.
پرسیدم:
اسب هم داشتی؟
با صدا خندید و گفت:
اینجا روستاست و بدون اسب و قاطر آن وقتها کاری از پیش نمی رفت.
انبار یا به قول حکمت سوله بزرگ و وسیع را دیدم.نور خورشید از سقف نورگیر کوچکی به درون می تابید.گونی های بزرگ الیافی روی هم انبار شده بودند و انبار را ستونهای چوبی با فاصله ای معین سرپا نگه داشته بودند.در دیگری در آخر انبار بود که به فاصله چند متر با آن تختی چوبی و تشکی کهنه بر روی آن نطرم را جلب کرد و گفتم :
اینجا هم جای خواب انباردار است؟
به تلخی لبخند زد:
این جای خلوت و دنج من است.
به نگاه حیرت زده ام تبسم کرد و گفت:
باید می گفتم جای خلوت من بود.مال دوران نوجوانی ست.
پرسیدم :
با آن همه اتاق چرا اینجا؟
گفت :
خودم هم به درستی نمی دانم که چرا اینجا را به اتاق ترجیح داده بودم.اما می دانم که شیرین ترین خوابها و رویایی ترین شبها را روی همین تخت به صبح رسانده ام .دوست داری گنج مرا تماشا کنی؟
حکمت خم شد و از زیر تخت جعبه ای چوبی بیرون کشید و گفت :
قول بده که دچار هیجان نشوی.
او جعبه را برداشت و روی تخت گذاشت و چفت آن را باز کرد.درون جعبه تنها چیزی که نبود گنج بود.او کتابی درآورد و روی جلدش را دست کشید و نشانم داد و گفت :
این اولین جایزه در دوران مدرسه است.صفحه اولش را بخوان.
نوشته بود:
)تقدیم به آقای حکمت الهی برای احزار مقام اولی شهرستان گرگان(.
حکمت کارت تبریکی درآورد و به دستم داد:
اولین تبریک عاشقانه در دوران جوانی.
کارت مضمونش این بود:
)سال نو را به شما و خانواده محترمتان تهنیت می گویم(.
و امضاء کرده بود ) مهتاب(.
حکمت وقتی دید نگاهش می کنم گفت :
این کارت مال سالی است که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و .......
گفتم :
اگر دوست نداری توضیح نده.
حکمت خوشحال شد و با عجله بقیه محتویات جعبه را با هم بیرون آورد و گفت:
همه جوایزی است که گرفته ام.
به بقیه نگاه نکردم و او همه را به جعبه برگرداند و پرسید:
گرسنه نیستی؟
گفتم :
چرا اما دلم می خواهد در خانه آشپزی کنم.می شود به تنهایی خرید بروی؟تا تو برگردی من هم چای آماده می کنم.
حکمت قبول کرد و انباری را ترک کردیم. با رفتن حکمت وارد ساختمان شدم و این بار با نگاهی دیگر به زنی فکر کردم که در این اتاقها راه می رفته و برای اسایش همسر و یگانه فرزندش تلاش می کرده.
آشپزخانه فاقد گاز و وسایل امروزی بود و برای تهبه چای مجبور شدم سماور را ساییده تا بار دیگر قابل استفاده شود.این کار مدتی وقتم را گرفت و هنگامی که موفق به روشن کردن سماور شدم حکمت هم از راه رسید.
خسته از تلاشی که برای آماده سازی چای کرده بودم با حالتی ناخشنود گفتم :
این همه خرید برای خانه ای که امکانات ندارد؟

Signature
     
#48 | Posted: 15 Aug 2013 22:58 | Edited By: paridarya461
بسته های نایلونی خرید در دست حکمت برجای ماند و او متعجب از سخنم گفت :
خودت خواستی که....
گفتم :
بله .اما اینجا نه گاز دارد نه یخچال .مجبور شدم برای تهیه چای سماور را بسایم تا بتوانم استفاده کنم.
حکمت که عامل خشمم را شناخته بود، نایلونها را بر زمین گذاشت و دستم را گرفت و گفت:
بیا عزیزم، بیا بشین و نگاه کن که بدون گاز و یخچال می شود غذای خوشمزه تهیه کرد.
حکمت ماهی گرفته بود و خودش به تمیز کردن ان مشغول شد و من هم برنج که خریداری کرده بود پاک کردم و پرسیدم:
حکمت پیرمردی که توی مزرعه دیدیم که بود؟ طوری تو را بغل کرد و بوسید که حدس زدم فامیل باشد.
حکمت سر تکان داد و گفت :
او صاحب قطعه بغلی ست.ما با هم همسایه ایم.
گفتم :
پس با این حساب او باید پدر..............
حکمت با آوایی بلند که ناخشنودی اش به خوبی معلوم بود گفت :
لطفأ بس کن تارا ! می شود به جای کنجکاوی یک سبد از اشپزخانه قرون وسطایی به من بدهی؟
ان قدر کلام او بر من گران آمد که سینی را بر زمین گذاشته و به اشپزخانه پناه بردم.سبد پیش رویم بر گل میخ آویزان بود و آن را نمی دیدم.رو به پنجره ایستادم و خورشید در حال غروب را نگاه کردم و به خود گفتم ،) اولین اشتباه در آغاز زندگی جدید!(
دست حکمت که به دور شانه ام حلقه شد با صدای به بغض نشسته گفتم :
متاسفم من اصلا........
سرم را به سینه اش چسباند و گفت :
من معذرت می خوام.آمدن ما به اینجا اشتباه بود و من نمی بایست تو را برای شیرین ترین ایام زندگیمان به اینجا میاوردم.اشتباه کردم!اینجا مرا بی اختیار می برد به گذشته و از حال جدایم میکند.ما امشب می رویم به یک هتل زیبا و من خاطرات را همین جا ، جا میگذارم.
تارا! تو نیمه دیگر وجود منی.این حرفم را آویزه گوش زیبایت کن که من قلب و روحم متعلق به توست.
راستی یادت میاد که بهت گفته باشم دوست دارم؟
گفتم :
نه! تو هم یادت میاد که بهت گفته باشم دارم از بوی ماهی خفه می شم؟
حکمت رهایم کرد و خود سبد را از میخ دیوار برداشت و گفت :
ماهی خالی خالی خوردن هم کیفی داره.بیا کمکم کن آتیش روشن کنم.
در کنار منقل اتش نشسته بودم و به زغالهای گل افتاده و به حکمت برای کباب ماهیها نگاه می کردم و در همان هنگام با خود عهد بستم که هرگز و هرگز به گذشته او اشاره نکنم اما خود حکمت با گفتن
) من طبخ ماهی را از مرادی یاد گرفته ام(
به گذشته اشاره کرد و من هم با سکوت خود به او مجال دادم که از خاطراتش با دکتر مرادی در مورد ماهیگیری گفتگو کند .
شام لذیذی بود و با دو لیوان چای سورمان کامل شد.
حکمت گفت:
وقت رفتن است.
پرسیدم :
کجا؟
گفت :
هتل.
گفتم :
من نمیام.تصمیم دارم که امشب تو انباری روی تخت رویایی تا صبح سر کنم.
قاه قاه خندید و پرسید:
تو انباری؟روی آن تخت قدیمی؟
گفتم :
آره دلم می خواد بدونم که من هم می تونم خوابهای رویایی ببینم یا این که فقط مخصوص توست.
پرسید:
راستی راستی تصمیم داری تو انباری بخوابی؟
گفتم :
بله، البته اگه شما حسودی نکنین.
گفت:
پس می روم آماده ش کنم.باید هوای انباری رو عوض کنم.
گفتم :
من هم ریخت و پاش جنابعالی رو جمع می کنم.
دیدم که حکمت با وجدی غیر قابل وصف به اتاق دیگر رفت و هنگامی که بیرون آمد در هیبت یک روستایی بود.دستمال به روی موهایش گره زده بود و شلواری کردی به پا داشت و پیراهنی گشاد که روی ان انداخته بود.
به ظاهرش خندیدم و پرسیدم:
این لباسها چیست؟
به خود نگاه کرد و گفت:
به قول دکتر لباسهای فله گی ست.او هم یک دست مثل همین اینجا دارد.تازه چکمه هایمان را ندیده ای.تارا قول بده تا من خودم دنبالت نیامده ام پای به انباری نگذاری.
پرسیدم:
اخه یک نفری که نمی توانی لحاف و تشک.........
حرفم را قطع کرد:
همه اینها با من.تو فقط صبر کن تا من برگردم.
وقتی حکمت رفت، به بهار خواب که چون بازار مکاره شده بود سر و سامان دادم و برای رفع خستگی فنجان دیگری چای نوشیدم.
با انکه می دانستم حکمت هست و تنها نیستم اما از تنها در اتاق ماندن و شنیدن پارس سگان ترسیدم و روی بهارخواب ایستادم و به آوای بلند حکمت را نامیدم.
جز صدای خودم و صدای پارس سگان صدایی نشنیدم.ترجیح دادم برگردم به اتاق و با خواندن مجله ای سر خود را گرم کنم.در اتاق جستجو کردم و با این فکر که ممکن است در کمد دیواری مجله ای پیدا کنم وارد اتاقی شدم که حکمت تغییر لباس داده بود.در کمد را باز کردم و چشمم به دو چوب ماهیگیری و دو جفت چکمه ساق بلند و دو تا کلاه حصیری و دو تا ساک افتاد و دیگر هیچ.
درلنگه دیگر کمد چندین دست رختخواب تا به طاق چیده شده بود و در طبقه کف کمد چند دفتر و کتاب دیدم.خم شدم تا یکی از کتابها را بردارم چشمم به دفتر بی جلدی افتاد که عکس روی صفحات سفید ان چسبانده شده بود.به خودم گفتم،
) عکسهای کوچکی حکمت است(
ان را براشتم و به اتاق دیگر برگشتم.دفتری بود صد برگ که فقط یک رو عکس داشت و در صفحه مقابل نوشته هایی که چون سطری خواندن فهمیدم شرحی است راجب به عکس و ثبت تاریخ ان عکس کودکی حکمت، نشانگر تندرستی و شادابی او بود.
کودکی تپل و خندان با پستانکی به گردن و کلاهی بافتنی برسر.
در صفحه بعد همین کودک را در آغوش زنی دیدم نسبتا بلند که کنار درختچه ای ایستاده بود و مردی به هیبت کنونی حکمت در کنارش که از شباهت او به حکمت فهمیدم که عکس متعلق به پدر و مادرش می باشد.
چندین عکس خانوادگی بود و پس از ان عکسی در کلاس مدرسه.
سعی کردم حکمت را در میان انها پیدا کنم و پس از حدس با خواندن سطر روبرو فهمیدم که اشتباه کرده ام و او حکمت نیست.
عکس حکمت مقابل دانشگاه، عکسی از دکتر مرادی به تنهایی، عکسی دسته جمعی دانشجویی. و عکسی هنری از حکمت که به گونه ای گرفته شده بود که گویی خورشید را در مشت دارد.
روبروی عکس سطری نوشته نشده بود، اما در پشت ان نوشته بود:
)آیا روزی می رسد که تو خورشید راستین زندگی ام شوی؟(
به یک باره دلم به حالش سوخت و به خود گفتم:
)بیچاره هیچ وقت به ارسال این عکس نشد.(
عکس بعد زنی بود نشسته در کنار عروس.عروس زیبا بود به گمانم رسید نقش صورت او را در جایی دیده ام.در سطر روبرو نوشته شده بود:
) عروسی مهتاب(
و تاریخ زده بود.با خودم فکر کردم
) حکمت حق داشت که نمی توانست روی این چهره، چهره ای دیگر بنشاند(
به گمانم رسید که صدای پایی می آید.با شتاب بلند شدم و آلبوم را به سر جایش برگرداندم و به اشپزخانه رفتم که گمان کند مشغول کار هستم.در سماور آب ریختم و همان جا منتظر ایستادم.
اشتباه نکرده بودم و او وارد اتاق شده بود و بدون ان که جستجویم کند با صدای بلند گفت:
دیگر چیزی نمانده تمام شود.تا یک خیار برایم پوست بگیری برگشته ام.
ترجیح دادم همان جا بمانم و با او روبرو نشوم چه می ترسیدم از نگاهم بفهمد که در غیابش چهره محبوبه اش را کشف کرده ام.
وقتی صدای پایش را از پشت پنجره اشپزخانه شنیدم خیالم آسوده شد که دارد به سوله برمی گردد.از یخدان سفری که به همراه اورده بودیم میوه خارج کردم و آن را چیدم و به خود گفتم،
)این همه وقت انجا چه می کند؟(
صدای زنگ تلفن همراهم از هر نوایی به گوشم خوشتر امد و هنگامی که صدای مادر را شنیدم با هیجان گفتم:
سلام مامان، چه خوب کردی تماس گرفتی.
مادر گفت:
شما کجا هستید معلوم هست؟
گفتم :
شما که می دانید ما آمده ایم به خانه پدری حکمت .نمی دانید اینجا چقدر بزرگ و زیباست.باید شما را بیاورم تا از نزدیک خودتان ببینید.همانجایی است که همیشه در ذهنتان بوده.
مادر پرسید:
حال حکمت خوب است؟
گفتم :
کمی حالش گرفته بود اما بعد عادی شد.
مادر گفت:
حق دارد به هر طرف که نگاه می کند مادر و پدرش را می بیند.سعی کن با خاطره ای خوش از انجا بیرون بیاید که دلش نیاید انجا را بفروشد.
گفتم :
چشم.شما بگویید انجا چه خبر؟
مادر گفت:
خبر این که تارخ زنگ زد و من همه چیز را گفتم.اول باور نمی کرد اما بعد که برایش قسم خوردم خوشحال شد و تبریک گفت می خواست به تو و حکمت زنگ بزند که گفتم رفته اید سفر.
پرسیدم :
حال سها کوچولو چطور بود؟
مادر گفت :
تارخ چیزی نگفت .او به من لج کرده و از حال پسرش چیزی نمی گه.
گفتم :
حق داره.چند بار خواسته که دعوتنامه بده شما برین نوه تون رو از نزدیک ببینین قبول نکردین.
مادر گفت :
دیگه راضی شدم و به تارخ گفتم برایم بفرسته.
تارا! شما کی برمی گردین؟
خندیدم و گفتم :
چیه مادر، دلت برام تنگ شده؟
آه کشید و گفت :
این خونه آدمو دیونه می کنه.فردا خیال دارم برم خونه ت تا به گلدون هات آب بدم.پول تلفن زیاد شد.مواظب خودتان باشین و موقع برگشتن زنگ بزنین.
با قطع تماس از اتاق خارج شدم و در اتومبیل را باز کردم و نشستم.با روشن کردن ضبط نوار محبوب حکمت را گذاشتم و چشم بر هم نهادم و به خودم،به گذشته، به سفر المان فکر کردم.
صدای حکمت دیده ام را باز کرد:
خوابی؟
گفتم :
اگر می خواستی انباری جدیدی بسازی وقت کمتری می گرفت.
گفت :
اخمهایت را باز کن و با من بیا.
گفتم :
امکان نداره تو تاریکی با تو بیام.تو بیا سوار شو با ماشین بریم.
گفت :
باشه دختر تنبل با ماشین می رویم اما باید صبر کنی تا درها رو قفل کنم.
گفتم :
پس سماور را هم خاموش کن و ظرف میوه را هم بیار، اما نه صبر کن باید خودم بیام.
وقتی سوار شدیم گویی سفری در پیش داریم همه چیز با خود آورده بودیم؛ از فلاسک چای تا میوه و اجیل و دو تا متکا.
مقابل سوله، حکمت پیاده شد و گفت :
ماشین رو می بریم تو.
وقتی با اتومبیل داخل شدیم حکمت در را از داخل چفت نمود.نور کم سوی انجا مرا از پیشنهادی که داده بودم پشیمان کرد.
صدای حکمت را شنیدم که گفت :
بروجلو.
پیش رفتم و نزدیک ستونی که کنار تخت بود نگهداشتم و لحظه ای مبهوت به تماشا ایستادم.
زیر پایم فرشی بود از گلهای یونجه و یک کنه درخت که رویش دوشمع در حال سوختن بود.دور تا دور تخت پشه بندی زده بود و چند شاخه گل افتابگردان به پشه بند زیبایی داده بود .

Signature
     
#49 | Posted: 15 Aug 2013 23:27 | Edited By: paridarya461
حکمت از صندوق چای و میوه را اورد و روی کنده گذاشت و به نگاه تحسین آمیزم خندید و گفت :
حجله گاه یک روستایی است.
گفتم :
ان قدر زیباست که نمی توانم توصیف کنم.حکمت تو خیلی پر احساسی و من در مقابل تو کم میارم.
خندید و گفت :
یک احساساتی می تواند اینها را زیبا ببیند در غیر این صورت مشتی علف است و دو تا شمع نیمه سوخته و یک حصار توری.حالا بیا بشین تا.برایت چای بریزم. ای کاش آسمان ابری نبود و ماه و ستاره ها هم دیدنی بود.
گفتم :
تو خسته ای، بشین تا من پذیرایی کنم.
بی هیچ سخنی نشست و من برایش چای ریختم و ضبط صوت اتومبیل را روشن کردم و صدای نوار دلخواهش را بلند کردم و پرسیدم :
ـ خلیفه من احساس رضایت می کنید؟
دستم را گرفت و کنار خود نشاند و گفت:
بلی خاتون من ، همه چیز در حد کمال است.
به حکمت گفتم :
هیچ کس باور نخواهد کرد که ما دو روز را در یک انباری سپری کرده باشیم.اما من خوشحالم که اجازه دادی در رویاهایت شریک شوم و زیبایی دنیا را از منظر چشم تو ببینم.باورکن هیچ کس مثل تو نمی تواند توصیف زیبایی کند.
برگچه های یونجه مخمل سبز! و گوش دادن به شعر سهراب از لب تو.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا. و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد .و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
بقیه اش چی بود حکمت؟خواهش می کنم پیش از ترک این جا یک بار دیگه برام همین شعر رو بخون.
حکمت نگاه در چشمم انداخت و گفت :
گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سیاس است، ویکدست ، و باز شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می شنوند.پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن ،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست.پلک ها را بتکان،كفش به پا کن،و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و میز امیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه اواز به خود جذب کنند.پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت ،بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
در انباری را بی هیچ تغییری بستیم و با این تصمیم که تمام تعطیلات را اینجا خواهیم گذراند خانه و مزرعه را ترک کردیم.
به شبنم گفتم :
انقدر دوستش دارم که میترسم ابراز کنم.نکند چرخ گردون از سر بخل و عناد ضربه شستی به ما نشان دهد.
زنگ تلفن باعث شد حرفمان ناتمام بماند.گوشی را برداشتم و از صدای پرند قلبم فرو ریحت و او با شادی گفت :
تبریک می گم عروس خانم!
گفتم :
ممنونم.
گفت :
به جلال الدین گفتم من هم اگر جای تارا بودم همین کار را می کردم.
قلبا خوشحال شدم که پرند از کارم راضی است اما وقتی گفت :
زن خوب ان است که به قدر گلیم شوهرش پا را دراز کند.
گفتم :
اشتباه نکن دختر عمو.حکمت قصد داشت با شکوهترین عروسی را برایم بگیرد تا چشم ظاهربینان اغناء شود اما من مخالفت کردم چون باور داشتم که شکوه یک عروسی در سادگی آن و مهمانهایی است که دعوت می کنم.
با صدا خندید و گفت :
من نمی دانم اگر عمو عماد نبود باز هم شکوه سادگی حرف می زدی یا به جایش به زندگی نق می زدی؟
گفتم :
عمو عماد شما خود خوب می داند که به من مقروض است و من مدیون کسی نیستم.ممنونم که تماس گرفتی و تبریک گفتی.
گوشی را که گذاشتم ، شبنم پرسید:
کی بود؟
گفتم :
دختر عمویم پرند.شاید بهتر است بگویم برادرزاده عماد، چون با غلظت تمام واژه عمو را بیان می کرد.
شبنم پرسید:
خوب چی گفت ؟
نگاهش کردم و گفتم :
هیچ می خواست بگوید که حکمت پول نداشت تا برایم عروسی مجلل بگیرد و در لفافه می خواست به من حالی کند که ما فقیریم و گدا.
شبنم خندید و گفت :
همان بهتر که گمان کنند شما بی چیزید و دورتان را خط بکشند.
گفتم :
این تازه شروع ماجراست.خدا می داند که چه کسی بعد تلفن می کند و او چقدر متلک و نیش زبان نثارم می کند.
شبنم گفت :
چاره کار سکوت و بی اعتنایی! من و پیرجهان هم کم حرف و سخن از دوست و اشنا نشنیدیم و چه تهمت ها که بر ما نبستند.اما من و او بی اعتناء گذشتیم و زندگی را به کام خودمان تلخ نکردیم.کم کم همه باور می کننند که عشق شما محکمتر از ان است که تحت تاثیر حرف و سخن قرار بگیرد.راستی تارا کارها زیاد شده و خواستم بهت بگم بد نیست یکی، دو نفر استخدام کنی.
گفتم :
باشد در موردش با حکمت صحبت می کنم.
شب وقتی حکمت از راه رسید مادر مهمانمان بود.او با دیدن مادر خوشحال شد و خستگی از کار روزانه را فراموش کرد و پس از ان که تغییر لباس داد کنار مادر نشست و حالش را پرسید.
مادر گفت :
خوبم، اگر اطرافیان بگذارند.
خواستم با ایماء و اشاره به مادر حالی کنم که سکوت کند اما او به من نظر نداشت.
حکمت پرسید:
اطرافیان؟ مگه چی شده؟
مادر گفت :
عروسی بی سرو صدای شما همه را خشمگین کرده مخصوصا عموی تارا!
صبح اول وقت تماس گرفت و با صراحت گفت که برادرزاده ای به نام تارا ندارد.
برای ان که سخن مادر را کوتاه کنم گفتم :
من هم جز شما و تارخ کسی را ندارم.قوم و خویشی که فقط در وقت خوشی اماده خوردن و سور و ساط باشند همان بهتر که هیچ وقت نباشند.
مادر کوتاه نیامد و ادامه داد:
این مردک هم زنگ زد و تا توانست مال و ثروتش را به رخم کشید.
از کلام مادر برخود لرزیدم و لیوان از دستم افتاد زمین حکمت بلند شد و امد ببیند چه اتفاقی رخ داده اما گوشش به حرف مادر بود و در جواب او گفت :
امروز با من هم توی شرکت جر و بحث کرد و مرا خائن و دزد ناموس خواند.اگرمتین نژاد وساطت نکرده بود درسی بهش می دادم که هرگز فراموش نکند.
مادر گفت :
او خودش خوب می داند که دزد ناموس کیست.تو بهش می گفتی دزد ناموس منم یا تو که با داشتن زن و بچه، دختر معصومی را فریب دادی؟
داد زدم:
لطفا بس کنید.من نمی خواهم که زندگی ام روی چرخ حرف و نقل مردم بچرخد.ما خوب می دانستیم که پشت سرمان حرف و سخن خواهد بود، نمیدانستیم؟وقتی تصمیم گرفتیم که به راه خود برویم دیگر نباید گوش به اراجیف دیگران بدهیم.
حکمت گفت :
حق با توست تارا! متین نژاد هم مرا نصیحت کرد که خونسرد باشم.او انتظار نداشت که همه جانب مرا بگیرند و از من حمایت کنند.به گمانم دیگر جرات نکند پا به شرکت بگذارد و اگر گذاشت در این خصوص حرف بزند.من امروز کلی حال کردم.
غذا کشیده روی میز چیدم و گفتم :
بفرمایید سر میز.
مادر پشت میز که نشست گفت :
صبح تصمیم داشتم به تارخ زنگ بزنم و از او بخواهم که برود با زن عماد صحبت کند، شاید او بتواند جلوی عماد را بگیرد.
نگاه من و حکمت در هم گره خورد و حکمت گفت:
مادر لزومی ندارد تارخ را نگران کنید.من می دانم که او به زودی برمی گردد و با رفتن عماد آشوب میخوابد.
برای ان که موضوع صحبت را تغییر بدهم گفتم :
شرکت نیاز به کارمند جدید داره.شبنم می گفت دست کم دو نفر.
حکمت گفت :
فردا آگهی می دم در سه نوبت.دیگه چی؟
خواستم بگم دیگه هیچی اما به جای جواب اشکم سرازیر شد و حکمت پرسید:
چی شده تارا؟موضوع چیه؟به من و مادر بگو!
گفتم:
هیچی، اما می ترسم.می ترسم زندگیم نابود بشه.من نمی خوام که کسی آسیب ببینه.نه تو ، نه مادر، نه تارخ.هیچ کس، هیچ کس.
حکمت دستم را گرفت و گفت:
قرار نیست کسی آسیب ببینه.آیا راضی می شی فردا برم پیش عماد و عذر خواهی کنم؟
گفتم :
نه، فقط نمی خوام انتقام و انتقام کشی بر پا بشه.
آخر شب وقتی مادر را به خانه رسانده برمی گشتیم، سکوت کرده بودم و به دلهره های وجودم اجازه غلیان داده بودم.
حکمت پرسید:
به چی فکر می کنی؟
گفتم :
هیچ.
گفت :چرا داری به نزاع صبح من و عماد فکر می کنی.اینطور نیست؟
گفتم :
اگر تو صدمه دیده بودی، من هرگز خودم را نمی بخشیدم.
حکمت گفت :
دیگه تمام شد باور کن.راستی یادت می یاد اسم کتابم چی بود؟
به رویش لبخند زدم و گفتم :
نه یادم نمی یاد.
گفت:
کمی فرصت بده تا فکر کنم آهان یادم اومد.اسم کتاب بود عشق من به دختر........
گفتم :
حتمی، خل دیونه!
حکمت با صدا خندید و گفت :
این رو من نگفتم خودت می گی! اما راستی راستی مردک عاشق همین خل بازی ها دختره ست.
وقتی دید با خشم نگاهش می کنم پرسید:
تو که اون دختر خل نیستی، هستی؟

Signature
     
#50 | Posted: 15 Aug 2013 23:57 | Edited By: paridarya461
فصل هجدهم :
پس از اگهی در روزنامه صبح و عصر چندین متقاضی داوطلب همکاری شدند که ازمیان انها دو نفر که دستمزد کمتری می طلبیدند استخدام شدند.
دو ماه را در آرامش سپری کردیم.شبها به وقت امدن حکمت اول من گزارش روزانه می دادم و بعد از ان حکمت بود که از شرکت و اتفاقات رخ داده حکایت می کرد.سعی او بر این بود که از عماد اخباری ندهد و من هم به همین دلخوش بودم که میان آن دو آتش بس امضاء شده است.
یک روز به هنگام کار، بی اختیار حواسم متوجه گفتگوی دو کارمند جدید شد که ارام با هم صحبت می کردند.چیزی که توجهم را به گفتگوی انها جلب کرد، شنیدن اسم آهنچی بود.
زرین نعل داشت به اصلانی می گفت :
نباید آهنچی را دست کم گرفت.
اصلانی پرسید:
منظورت اینه که ما برای او جاسوسی کنیم؟
زرین نعل گفت :
چه خیالی کردی حقوق مفت به ما می ده؟
اصلانی گفت :
اخه اینجا که خبری نیست.
زرین نعل گفت :
او خودش بهتر از ما می دونه.ما فقط باید کاری که ازمون خواسته انجامش بدیم.
از پشت میز بلند شدم و به اشپزخانه رفتم.اقا حیدر از روی صندلی پرید پرسید:
خانم صدایم زدید نشنیدم؟
گفتم :
نه پدر جان از نشستن خسته شدم امدم یک لیوان اب بخورم.
روی صندلی او نشستم و با صدایی ارام پرسیدم:
ـ پدر جان اخرین کسی که از شرکت خارج می شود کیست؟
بدون درنگ گفت :
خود من.
گفتم :
جز شما چه کسی؟
کمی فکر کرد و گفت :
اول خانمها و بعد اقاها.
پرسیدم از آقاها چه کسی؟
گفت :
اون دوتا.اصلانی و زرین نعل.
لیوان اب را نوشیدم و پشت میز کارم برگشتم.
ساعت پایان کار که رسید به شبنم و سیرتی گفتم :
در خیابان منتظرم بمانید کارتان دارم.
از شرکت که خارج شدم هر چهار نفر به انتظار ایستاده بودند. گفتم :
بچه ها سوار شوید اتفاقی در شرف تکوین است.
هر چهار نفر سوار شدند و سیرتی پرسید:
چه شده؟
گفتم : جاسوس داریم نه یکی، دو نفر!
پیرجهان گفت :
دو نفر؟
گفتم:
بله ، خودم امروز حرفهایشان را شنیدم.ان دو جاسوسانی هستند که برای اهنچی کار می کنند.
علیزاده پرسید:
منظورشان چیست؟
گفتم :
دقیق نمی دانم و به همین خاطر است که از شما می خواهم بیشتر مراقب باشید.
شبنم گفت :
غلط نکنم قصدش تخته کردن شرکت است.می خواهد کاری کند که در شرکت بسته بشه.
پیرجهان گفت :
عذرشان را بخواهید بهتر است.
گفتم :
آخر به چه بهانه؟
علیزاده گفت :
وانمود کنید که کار با کسادی روبرو شده و ان طور که مد نظرتان بوده نشده و به همین خاطر تعدیل کارمند می کنید.
سیرتی گفت :
یک ماه از آزمایشی کار کردن انها مانده و می شود عذرشان را خواست.
گفتم : با این وجود به زمان محتاجیم.نمی شود همین فردا بدون مقدمه بگویم اخراجید.
علیزاده گفت :
دو سه روزی خود را ناراحت نشان دهید و ما هم زمزمه فسخ قرارداد چند شرکت به نام را سر می دهیم و چنین وانمود می کنیم که ممکن است امروز و فردا اخراج شویم.حرفهای ما زمینه را برای شما هموار می کند و جای شک و شبهه باقی نمی ماند.
همه با نظر او موافقت کردیم و قرار برای فردای ان روز گذاشته شد.
هنگام شب وقتی حکمت از در اپارتمان داخل شد، به پوشه نارنجی که به دست داشت اشاره کرد و پرسید:
حدس بزن عزیزم داخل پوشه چیست؟
خندیدم و گفتم :
عجب معمایی! نه خوردنی ست نه پوشیدنی.معلوم است که کاغذ است.
پرسید:
خب چه کاغذی؟این مهم است که بگویی و حدس بزنی مفاد کاغذ چیست.
گفتم :
برنده شدن در یک مناقصه.
حکمت سرتکان داد. گفتم :
خرید چند سهم از یک کارخانه؟
حکمت باز هم سرتکان داد و من که از بیست سوالی خسته شده بودم پوشه را از دستش قاپیدم و دو برگ کاعذ را دراوردم و با صدای بلند خواند.
دو کارخانه تولید پوشاک ما را به همکاری دعوت کرده بودند.به نگاه متعجبم ، حکمت چشمک زد و گفت :
ـ خانم رئیس حق ویزیتوری من محفوظ است؟
گفتم :
اگر مجبور به بستن شرکت نباشم، بله حق شما محفوظ است.
حالا او بود که متعجب نگاهم کرد و پرسید:
ـ منظورت چیست؟
ان چه از گفتگوی اصلانی و زرین نعل را شنیده بودم بازگو کردم و در اخرجلسه فوق العاده ای که در اتومبیل انجام گرفته بود و نظرات تک تک انها را گفتم و بعد پرسید:
تو چه فکر می کنی؟منظور او از این کار چیست؟
گفت :
شاید فقط کنجکاوی است که بداند ما چه می کنیم.درحقیقت می خواهد بداند که تو چه می کنی.
پرسیدم :
چه سودی عایدش می شود؟
گفت :
اعمال نفوذ کردن.
حکمت گفت :
نقشه علیزاده را اجرا کن تا بعد.
صبح خوشحال و خندان از اتومبیل در مقابل شرکت پیاده شدم و به هنگام ورود به دفترم یاد قرارمان افتادم.پس چهره ای غمگین و نگران به خود گرفتم و داخل شدم.به محض ورود، سیرتی با زدن چشمکی متوجهم کرد که نقشه اجرا شده و من می بایست رل خود را بازی کنم.من هم به سلام همگی با سردی پاسخ دادم و به اتاقم پناه بردم تا هنگام ظهر.
وقتی برای خوردن غذا پشت میز نشستم بالحنی اندوهبار گفتم :
ـ بچه ها شرکت کمی دچار مشکل شده و یکی، دو تا شرکت که قرار بود حسابرسی دفاترشون رو به ما بدن منصرف شدن اما ما نباید نا امید شویم.من سعی خود را می کنم که این جمع خوب و صمیمی همچنان در کنار هم باقی بماند اما اگر موفق نشدم مجبورم از یکی، دو نفر صرفنظر کنم.پس همگی دعا می کنیم که خدا کمکمان کند.
پیرجهان گفت :
خانم تهامی با صراحت بگویید که چند روز دیگر ماندگاریم.
گفتم :
فردا روشن می شود.اما امروز که همه با هم هستیم را نباید از دست بدهیم.پس با اشتها غذا می خوریم و به فردای نیامده امیدواریم.
از نقشی که بازی کرده بودم راضی نبودم و دلم نمی خواست حتی زرین نعل و اصلانی را هم غمگین ببینم.تحت تاثیرحرفهای خودم به راستی اشتهایم را برای خوردن از دست داده بودم و پس از دو قاشق که به زور فرو داده بودم بلند شدم و گفتم :
مرا ببخشید حالم خوش نیست.
در اتاقم را بستم و روی کاناپه دراز کشیدم.وقتی که تقه ای به در اتاق خورد بلند شدم و گفتم :
بفرمایید.
سیرتی وارد شد و پرسید:
حالت خوبه؟
گفتم :
احساس ضعف و سستی می کنم.
گفت :
وقت رفتنه.
بلند شدم و کیفم را برداشتم و به وقت خداحافظی بالحنی امیدوار از انها جدا شدم.
در خانه تلفن های شبنم و سیرتی حاکی از خوب رل بازی کردنم بود و این که به زودی نتیجه کار معلوم و مشخص می شود.اما با گذشت دو روز از ان ماجرا و عادی بودن اوضاع داشتیم امیدوار می شدیم که خبر چینی در بین ما وجود ندارد و زرین نعل با آهنچی تماس نگرفته است.
در صبح روز سوم وقتی قدم به شرکت گذاشتم سیرتی شتابان به حیاط امد و گفت :
حدس بزن چه کسی اینجاست؟
از سوال او قلبم فرو ریخت و پرسیدم:
آهنچی امده؟
سیرتی سر تکان داد:
نه .آقای متین نژاد با گلدان و شیرینی امده.من حدس میزنم او قاصدی است که امده با چشم ببیند و اطمینان حاصل کند.
پرسیدم :
حالا کجاست ؟
گفت :
توی دفتر کارت.اقا حیدر پذیرایی کرده.عجله کن تا بفهمیم به چه منظور امده.
برای اولین بار از این که متین نژاد را در جبهه مقابل خود می دیدم غمگین شدم و با بی علاقگی از حضور مهمان وارد دفتر شدم.متین نژاد با رویی گشاده مقابلم ایستاد و راه اندازی شرکت را تبریک گفت و در مقابل طعنه ام که گفتم چه عجب یاد من کردید، خندید و گفت :
ـ حق با شماست و من می بایست زودتر از این ها برای گفتن تبریک می امدم.به خاطر قصورم عذرخواهی می کنم.
گفتم :
گله مندی ام از شما نه به جهت شرکت بلکه به خاطر این است که نمیتوانم قبول کنم پدری فرزندش را رها کند و جویای حال او نباشد.
متین نژاد گفت :
و گله مندی پدر از دختر نیز همین است که چرا او از پدر یاد نمی کند و حالش را نمی پرسد؟
گفتم :
چون من قاصدی دارم که هر روز توفیق پیدا می کند و پدر را می بیند و به دختر گزارش می دهد.با این حال خوشحالم که شما را می بینم.حال شما چطور است؟
متین نژاد گفت :
همه خوب، الا یک مجنون که تاب دیدن ناراحتی شما را ندارد و مرا روانه کرده تا از نزدیک اوضاع شما را ببینم و برایش خبر ببرم.ایا این درست است که شما.............
صدای خنده ام که بی اختیار بود متین نژاد را متحیر کرد و پرسید:
چیزی شده؟
گفتم :
برایم جالب است که می بینم شما آهنچی را مجنون خواندید.آیا او به راستی نگران است یا این نگرانی نیز قسمتی از نقشه اوست که اطمینان حاصل کند من خاکستر نشین شده ام و قلباً خوشحال شود؟
متین نژاد گفت :
باور کنید من از مکونات قلبی اش بی خبرم و تنها رفتار و سکنات ظاهری اش را می بینم.اما گمان دارم که این بار به راستی نگران اوضاع شماست و مرا با چند کار نان و آب دار روانه کرده.این کارش می رساند که قصد و نقشه سوئی ندارد و هدفش کمک به شماست.
گفتم :
اما من از کسی کمک نخواسته ام و کار هم به قدر کافی داریم که تا سال آینده چرخ شرکت را بگرداند.من نمی دانم چه کسی اخبار نادرست داده.اما برای این که حداقل شما نگران من نباشید قراردادها را نشانتان می دهم تا اطمینان کنید.
بلند شدم و پرونده قراردادها را مقابلش گذاشتم و یک به یک آنها را نشانش دادم و در اخر پرسیدم:
آیا با این همه کار جایی برای نگرانی باقی می ماند؟
متین نژاد سر تکان داد و گفت :
از این که می بینم کارها مطابق میلتان پیش می رود خوشحالم و از ان خوشحال تر این که می توانم به اهنچی بگویم که شما به کمک او نیاز ندارید و به خوبی از عهده امور برامده اید.در ضمن خواستم بگویم که محتاط باشید به گمانم در بین کارمندان کسی هست که موش است.
گفتم :
بله او را می شناسم.ولی به خود امیدواری می دادم که من اشتباه کرده و او بی گناه است.اگر نمی دانستم تا چه حد گرفتار و مقروض است همین امروز عذرش را می خواستم اما متاسفانه وجدانم معذب می شود و خود را نمی بخشم.
متین نژاد بلند شد و گفت :
دختر جان رقت قلبت از دید خدا دور نمی ماند و خودش تو را محافظت می کند.وقتی داشتم طرف شرکت می امدم غم عالم روی سینه ام سنگینی می کرد اما حالا که می روم خود را سبکبال حس می کنم و خوشحالم که بدیدنت امدم.رفتار مجنون را جدی تلقی نکن و سعی کن گذشته را فراموش کنی.
گفتم :
من این کار را کرده ام البته اگر او بگذارد.
وقتی متین نژاد رفت سیرتی تاب نیاورد و به بهانه ای وارد اتاقم شد و پرسید:
چکار داشت؟
گفتم :
با چند قرارداد نان و آب دار آمده بود که مایوسش کردم و برگشت.
پرسید:
پس زرین نعل جاسوس است.
گفتم :
دیگر گمان نکنم از جانب او برایمان دردسری درست شود چون عماد آدمی نیست که برای خبر دروغ پول به کسی بدهد.
گفت :
همینطوره.حالا برنامه چیه؟
گفتم :
هیچ.ما باید به کارمان ادامه بدهیم و زرین نعل را میان خوف و رجاء نگهداریم.

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Infatuation | شيدايى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites