تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Infatuation | شيدايى

صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  
#51 | Posted: 16 Aug 2013 08:09 | Edited By: paridarya461
ان شب خوابی ارام و خوش داشتم و احساس سبکی و پیروزی می کردم.حکمت پس از شنیدن ماجرا ان قدر خندید که اشک بدیده اورد.او با تجسم صورت عماد پس از شنیدن اخبار متین نژاد اسباب تفریح را فراهم کرد و گفت :
برای ادمی چون او که می خواست نقش ناجی را بازی کند و ناموفق تیرش به سنگ خورد هیچ ضربه ای کاری تر از این نبود که بشنود ما به کمک او نیاز نداریم.
کوچه بن بست با رشته های لامپ چراغانی شده بود و به رسم گذشته دو چراغ زنبوری پایه بلند در دو طرف درب حیاط می سوخت.دیدن چراغ زنبوری مرا به یاد بچگی و عروسی هایی که در ان دوران رفته و خاطرات شیرین و شیطنت امیز گذشته انداخت و لحظه ای پای سست کردم و به تماشا ایستادم.
حکمت زیر بازویم را گرفت و پرسید:
چرا بهتت زده؟
گفتم :
یاد دوران کودکی افتادم.
گفت:
چه خوب کردند که مراسم را سنتی بر پا کردند.بیا داخل شویم تا بیشتر لذت ببریم .
حیاط قدیمی و بزرگ خانه علیزاده غرق در نور چراغهای الوان بود و دور تا دور حیاط را میز و صندلی اشغال کرده بودند.تعداد مهمانها زیاد و غالبا هر خانواده ای میزی برای خود اختصاص داده بود.حضور خانمها و اقایان در یک صحن باعث گردید که با مانتو نشسته و از دیدن لباسهای مهمانها محروم بمانیم.
علیزاده به استقبالمان امد و میزی در کنار جایگاه خود و عروس به ما اختصاص داده شود.
سیرتی وقتی صورتش را برای بوسیدن به صورتم نزدیک کرد و گفت:
ـ چرا برای مراسم عقد نیامدی؟
گفتم :
بعد برایت توضیح می دهم.
خندید و گفت :
بالاخره طلسم من هم شکسته شد.
گفتم :
خوشبخت باشی.
پذیرایی از ما شروع شد و با امدن شبنم و پیرجهان حس غریبگی ام از میان رفت.
کودک شیرین انها موجب شد تا از جشن غافل گردم و تنها با او بازی کنم.به هنگام صرف شام شبنم مهیار را از اغوشم گرفت و گفت:
خسته شدی خانم رئیس، تو که انقدر بچه دوست داری چرا خودت اقدام نمی کنی؟
گفتن شبنم مرا به فکر فرو برد و با خود گفتم ،
) ما انقدر نگران فردا هستیم که خوشی های ندگی دارد فراموشمان می شود.(
کارمند دیگری به جمعمان افزوده شد.خانم ضرابی که از لحاظ سنی از همه ما مسن تر بود و سابقه درخشانی داشت.او رفتاری دوستانه به هیچ یک از ما نداشت و ترجیح می داد در سکوت به وظایفش عمل کند.گفتگوهای ما رسمی و عاری از صمیمیت بود.خود او پیشنهاد کرد که چند ماه آزمایشی برایمان کار کند و درصورت رضایت به استخدام درآید.نقل اخبار از دقیق و منظم بودن او حکایت میکرد و سردی رفتارش را بیرنگ می نمود.
از پشت میز کارم به خوبی می توانستم او را ببینم و در حرکاتش دقیق شوم.در ان مدت ازمایش نه به کسی تلفن کرده بود و نه کسی با او تماس گرفته بود.
روزی که وارد دفترم شد و برای ساعتی اجازه رفتن خواست به رویش لبخند زدم و گفتم:
می توانید بروید.
بدون ان که نگاهم کند با گفتن ممنون از در خارج شد.
پس از رفتن او سیرتی به اتاقم امد و متعجب پرسید:
کجا رفت ؟
بی تفاوت شانه بالا انداختم و گفتم :
به من چیزی نگفت اما امیدوارم مشکل برایش پیش امد نکرده باشد.
سیرتی روبرویم نشست و گفت :
او زن مرموزی است اما خوب کار می کند و برای شرکت دل می سوزاند.
گفتم :
تحمل اش کنید کم کم رفتارش دوستانه می شود!
راستی تارا، گمان می کنم اقای ضرابی برای او خوابهایی دید.
متعجب پرسیدم:
مگر او متاهل نیست؟
سیرتی گفت :
تو چه خانم رئیسی هستی که هیچ اطلاعاتی در مورد کارمندانت نداری؟
مگه همسر ندارد؟
گویا داشته و حالا بیوه زن است.
به شوخی گفتم :
روزی که تو اخبار جدید نداشته باشی ان روز شب نمی شود.عروس هم شده اینقده فضول!
سیرتی بلند شد و نشان داد که از کلامم رنجیده و گفت :
باشه دیگه فضولی نمی کنم مرا بگو که امده بودم خبری تازه به تو بدهم.
کنجکاو شدم و پرسیدم:
چه خبری؟
خندید و گفت :
به من چه که بگویم زرین نعل در سندیکای اهن فروشان کار می کرده و به خاطر بعضی مسائل مالی از ان جا اخراج شده.
گفتم :
اما در فرم استخدامی این را قید نکرده.
سیرتی گفت :
کدام دزدی می اید بگوید من دزد هستم؟اما جالب است که بدانی همین اقای دزد به استخدام اقای آهنچی درامده و برای او جاسوسی می کند.
گفتم :
خبر دوم دست دوم است.
گفت :
پس خبر سوم را بشنو که گرم و تازه است.این آقا با تمام صاحبان ذی ربطی که به ما کار ارجاء کرده اند تماس گرفته و با آنها در ارتباط است.
پرسیدم :
منظورت چیه ؟
گفت :
حدس من و علیزاده این است که او به جای حسابرسی، دارد حسابسازی می کند اما به طور غیر مستقیم.بد نیست بعد از تعطیل شدن شرکت فایل او را کنترل کنی.مخصوصا کارخانه پوشک را !
بعد از تعطیل شدن شرکت عروس و داماد به کمکم امدند و با کنترل نمودن کارهای او حدسشان به یقین تبدیل شد.
حکمت خشمگین بلند شد و گفت :
همه خسته نباشید.می خواستم خواهش کنم در رفتارتان نسبت به زرین نعل کوچکترین تغییری ندهید تا من خود عذرش را بخواهم. اما پیش از اخراج باید به بعضی سوالاتم جواب دهد.
صبح روز بعد وقتی وارد شرکت شدم شبنم به استقبالم آمد و گفت :
الهه به من گفت که چه پیش آمده.
گفتم :
خونسرد باش او نباید مشکوک شود.
هنگام وارد شدن به دفترم خانم ضرابی به دنبالم وارد شد و گفت :
خانم تهامی من باید با شما حرف بزنم!
به مبل اشاره کردم و گفتم :
بفرمایید.
او نشست و من هم ضمن آویختن کیفم به صورتش نظر داشتم.رنگ پریده و مشوش بود پرسیدم:
موضوع چیه ؟
نگاهش را به دیده ام دوخت و گفت :
من آمده ام که به شما بگویم، از من خواسته شده که برای شرکت چون ویروس عمل کنم اما باور کنید این کار از من ساخته نیست.
پرسیدم :
شما هم برای آهنچی کار می کنید؟
ضرابی سر فرود آورد و گفت :
من مجبور بودم که قبول کنم.
گفتم :
آخه چرا؟مگر ما در اینجا چه کار می کنیم که خودمان نمی دانیم؟
ضرابی گفت :
قرار است برعلیه شما مدارکی جمع شود مبنی بر این که شما باصاحبان شرکتها تبانی کرده و حساب سازی می کنید تا آنها مالیات قانونی نپردازند.زرین نعل با نام شما با صاحب کارخانه پوشاک تماس گرفته و در قبال سند سازی مقداری هم پول دریافت کرده.
پرسیدم :
و شما؟
گفت :
من شبها خواب پریشان می بینم و عذاب وجدان راحتم نمی گذارد.به همین خاطر آمدم پیش شما و اقرار کردم تا از این عذاب آسوده شوم.من دو برادر و یک خواهر دارم که باید خرج تحصیلشان را بپردازم و پدر مادر پیری که دیگر توان کار کردن ندارند.من هنوز ازدواج نکرده ام و با خود عهد کرده ام که با زحمت و تلاش بازوان خودم خانواده ام را اداره کنم و انسانهایی خوب تحویل جامعه بدهم.پول آهنچی، پول مشروعی نیست.وضع زندگی زرین نعل بهتر از من نیست.او می بایست کارکند تا قروض پدرش را پرداخت کند.
گفتم :
و همه شما تصمیم گرفتید که با نابودی من به آرزوهایتان برسید. بله ؟
ضرابی گفت :
احتیاج انسان را به خیلی کارهای ناخواسته وادار می کند.
گفتم :
موافق نیستم و نمونه اش خودت که پیش از ارتکاب پشیمان شدی و انجام ندادی. مگر مشکلاتت برطرف شده اند که تو پشیمان شده ای؟
ضرابی گفت :
نه آنها هنوز وجود دارند.
گفتم :
وجدانت هنوز بیدار است و به خواب نرفته. بسیار خوب برگردید و به کارتان ادامه دهید من گفته های شما را ندیده می گیرم. به آهنچی از طرف من بگویید اگر کسی از راه راست به جایی نرسد هرگز از راه کج به جایی نخواهد رسید. اگر او شما را اخراج کرد برگردید همین جا جایتان محفوظ است.
با اخراج اصلانی و زرین نعل تنِش از شرکت رخت بربست و به حالت نرمال درآمد.
برگ ریزان پاییز شروع شده و منظره طبیعت را دگرگون کرده بود.وجود برگهای زرد و قرمز بر روی سنگفرش خیابان و پیاده رو وسوسه ام کرد که اتومبیل را رها کرده و مقداری راه را پیاده طی کنم.هنوز مسافتی از شرکت دور نشده بودم که موتو سواری در پیاده رو با سرعت از کنارم گذشت و مردی که در ترک او نشسته بود مرا به سوی جوی بزرگ که سیلاب در آن روان بود هل داد.خوشبختانه وجود درختچه هایی که در حاشیه جوی کاشته شده بودند مانع از سقوطم به جوی گردیدند و روی درختچه افتادم.
زن و مرد جوانی که شاهد این واقعه بودند به کمکم آمدند و مرا بلند کردند.مرد با وحشت گفت :
من دیدم که موتور سوار به عمد شما را هل داد.
و زن جوان افزود:
راه برای عبور باز بود و مخصوصا به سمت شما آمدند.
خوشبختانه آسیبی ندیده بودم و تنها مانتوام در یکی، دو نقطه پاره شده بود.
مرد پرسید:
درد که ندارید دارید؟
گفتم :
خوشبختانه نه.
پرسید:
وسیله دارید یا این که برایتان تاکسی بگیرم؟
گفتم :
ممنون وسیله هست.
آن دو خداحافظی کردند و رفتند و من هم به سوی اتومبیل به راه افتادم.ناخوادگاه راه خانه مادر را در پیش گرفتم و هنگامی که زنگ در را فشردم و مادر آن را باز کرد از دیدن سر و وضعم متوحش شد و پرسید:
تصادف کردی؟
به جای پاسخ زدم زیر گریه و گفتم :
دو نفر قصد داشتند مرا بکشند.
صدای فریاد ناباور مادر، مرا از گفتن پشیمان کرد و برای آرام ساختنش گفتم :
شاید هم اشتباه فکر می کنم و فقط یک تصادف بود.
مادر گفت :
بگو چه بلایی سرت آمده؟
و من هم شرح ماجرا را بازگو کردم.
مادر با شتاب بلند شد و کنار تلفن نشست.گمان کردم که می خواهد پلیس را درجریان بگذارد اما او با حکمت تماس گرفته بود و بدون مقدمه گفته بود زود خودت را برسان به خانه ما ، قصد جان تارا را کرده اند.
خواستم به مادر اعتراض کنم که دردی جانکاه در شکم احساس کردم و فریادم به آسمان بلند شد.با آمدن حکمت که تا سر حد مرگ ترسیده بود روانه بیمارستان شدم.با معاینه و آزمایشات محتلف دکتر خبرداد که باردار هستم و خوشبختانه جنین لطمه ای ندیده است.
حکمت در اوج خشم با شنیدن این خبر قاه ، قاه خندید و مادر هم از شادی اشک از دیده فرو ریخت.
یک هفته درمان در خانه و استراحت کامل و چند دارو و البته با جنین دوماهه.
خبر بارداری ام آن چنان مادر وحکمت را به وجد آورده بود که موضوع تصادف را فراموش کرده بودند.

Signature
     
#52 | Posted: 16 Aug 2013 16:04 | Edited By: paridarya461
رفتار بچگانه حکمت دور از انتظار من و مادر بود.او بی پروا از حضور مادر در آغوشم کشید و با افشاندن چند قطره اشک گفت :
تارا، ممنونم که آرزویم را برآورده کردی.
مادر گفت :
از خدا تشکر کن آقا حکمت!
حکمت سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خداوندا شکرت!
یک هفته استراحت کردنم در خانه مادر گذشت و حکمت هرشب برایم هدیه ای میاورد.
یک شب عروسک.
یک شب خرس و میمون و یک شب توپ و راکت بیس بال و بالاخره اتاقم پر از هدایای کودکانه ای بود که او برای من می خرید و من و مادر را به خنده می انداخت.
دوستانم پس از مطلع شدن به عیادتم آمدند و در دومین عیادت خانم ضرابی هم با آنها بود.
از دیدن او هم خوشحال شدم و هم متعجب و شبنم در اولین فرصتی که به دست آورد و دور از چشم ضرابی در گوشم گفت :
طرف از زمین تا آسمان تغییر کرده.
مادر از آنها پذیرایی کرد و هنگام جدا شدن ضرابی گفت :
خیالتان از شرکت راحت باشد من نمی گذارم آب، از آب تکان بخورد.
تشکر کردم و با خود گفتم ، ) باید در اولین فرصت با حکمت درباره مشکلات او صحبت کنم.(
پس از یک هفته استراحت وقتی راهی شرکت می شدم حکمت هم راهی سفر به اراک بود، آن هم به مدت پانزده روز.خدا می داند چقدر توصیه و سفارش گوش زد کرده و قول های فراوان داده بودم و آخرین قول وقتی بود که از اتومبیل پیاده شدم.
حکمت گفت :
قول می دی که مواظب خودت باشی و تا من برنگشته ام حتی برای خرید از خانه خارج نشوی؟
گفتم :
قول می دهم.خیالت راحت باشد.
حکمت رفت اما می دانستم دل نگران است و قول هایم را باور نکرده است. حکمت از علیزاده خواهش کرده بود که تا آمدنش از سفر آژانس من شود به این معنی که صبحها مرا به شرکت برساند و هنگام غروب مرا به خانه برگرداند.
در همانروز وقتی از اتومبیل علیزاده پیاده شدم و برای سیرتی دست تکان دادم.با رفتن آنها کلید آپارتمان را در آوردم که در باز کنم که صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت :
تارا؟
صدا را شناختم اما جرات نداشتم سر برگردانم و مخاطبم را ببینم.سعی کردم صدا را نشنیده انگارم و در را باز کنم.اما چنان ترسیده بودم که با کلید در آپارتمان به جای در ورودی سعی داشتم در را باز کنم و موفق نمی شدم.
وقتی گفت:
تارا، آیا آن قدر منفور شده ام که نمی خواهی مرا ببینی؟
گفتم :
من با شما کاری ندارم.
گفت :
اما من آمده ام که ازدواجت را تبریک بگویم.
گفتم :
گفتید و من هم می گویم متشکرم.خواهش می کنم از اینجا بروید.
گفت :
می روم اما بدانید بی نزاکتی شما بی جواب نمی ماند.
کلید در اصلی را یافتم و آن را باز کردم و داخل شدم و بلافاصله آن را قفل کردم.از پشت پرده وقتی به خیابان دزدانه نگاه کردم دیدم که دارد در اتومبیلش را باز می کند تا سوار شود.تصمیم گرفتم صبر کنم تا او حرکت کند و برود و من هم در خانه نمانم و پیش مادر بروم.
صدای زنگ تلفن که بلند شد با گمان اینکه حکمت است گوشی را برداشتم و گفتم :
جانم بفرمایید!
صدایی نیامد و من با گفتن الو، الو بفرمایید منتظر شدم.
صدای ازدحام خیابان می آمد اما تماس گیرنده حرف نمی زد.گوشی را قطع کردم و خیال تعویض لباس داشتم که تلفن مجددا زنگ خورد این بار با خشم گوشی را برداشتم و گفتم:
بله بفرمایید.
صدای حکمت در گوشی پیچید:
سلام تارا، من هستم حکمت.چرا فریاد می زنی؟
گفتم :
پیش از تماس تو مزاحم تلفنی داشتم.زنگ زد اما حرف نزد.
خواست آرامم کند پس گفت :
شاید فهمیده اشتباه گرفته صحبت نکرده.خودت را نگران نکن.بگو ببینم حالت چطور است؟صبح که چندان قبراق نبودی.
گفتم :
خوبم و خیال دارم بروم پیش مادر.
با نگرانی گفت :
نه، به مادر زنگ بزن او بیاید پیش تو.شبانه از خانه خارج نشو.
پرسیدم :
حتی با آژانس؟
گفت :
بله حتی با آژانس.
گفتم :
بسیار خوب همین کار را می کنم.
حکمت گفت:
من سعی می کنم که کارها را هرچه سریعتر ردیف کنم و به تهران برگردم.این مردک به قدری کارخانه را شلوغ کرده که سگ صاحبش را نمی شناسد.
خواستم به او بگویم که همین ساعتی پیش او به در خانه آمده بود اما منصرف شدم و گفتم :
زود برگرد.
گفت :
همین کار را می کنم مواظب خودت باش.
پس از قطع تلفن با مادر تماس گرفتم و نظر حکمت را گفتم قبول کرد و گفت :
می آیم و شام هم می آورم می دانم که خیلی دوست داری.
ساعتی از تماس من و مادر گذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد گوشی آیفون را برداشتم و گفتم :
بله.
صدای عبور موتوری را شنیدم اما هیچ کس به سوالم جواب نداد
یک بار دیگر پرسیدم :
بله.
و چون جوابی نشنیدم گوشی را گذاشتم اما کنجکاوی وادارم کرد که در را باز کنم و از پله ها پایین بیایم و نگاهی به پشت در بیاندازم.
هیچ برگه یا نامه ای به داخل نیفتاده بود.خواستم مجدد پله ها را بالا روم که صدای زنگ شنیدم.این بار بلافاصله در را گشودم و از دیدن مادر خوشحال شدم.
پرسید:
پشت در چکار می کردی؟
گفتم :
زنگ زدند به گمانم رسید پستچی برایم نامه آورده است اما اشتباه کردم.
مادر خندید:
نامه آن هم این وقت شب؟کار مزاحم است.خوششان می آید برای مردم مزاحمت درست کنند.بیا تا غذا یخ نکرده شام بخوریم.
در نیمه های شب از صدای تلفن همراه و خانه هر دو بیدار شدیم و من گوشی تلفن همراه را برداشتم و مادر هم تلفن خانه را اما هردو ناموفق بویم و کسی صحبت نکرد.مادر که از خواب پریده عصبی به نظر می رسید گفت :
پدر سوخته هرکه هست آشناست و می خواهد اذیتمان کند.
با قطع هر دو تلفن سعی کردیم خواب رفته را به چشم بازگردانیم که پس از تلاش موفق شدیم اما صبح هر دو کسل بودیم و روحیه بشاش نداشتیم .
مادر به هنگام ترک خانه توصیه کرد شب من مهمان او شوم و تا آمدن حکمت از رفتن به خانه خود چشم بپوشم.
با قبول درخواست او به اتفاق سیرتی و علیزاده به سوی شرکت حرکت کردم.
سیرتی پرسید:
مادر نگران به نظر می رسید.
برایشان شرح ماجرا را دادم و علیزاده گفت به گمانم باید کار زرین نعل باشد.او جوان آرامی نبود و چند بار ما با هم کنتاک پیدا کردیم که کوتاه آمدم.خوب است بیشتر مواظب باشید.
وقتی سه نفری وارد شدیم شبنم را دیدیم که شتابان به طرفمان می آید.قلبم فرو ریخت و احساس حادثه ای ناگوار کردم سیرتی زودتر از من خود را به شبنم رساند و هنگامی که من رسیدم دیدم که او داشت می گفت با مامور آمده.
پرسیدم :
چه کسی آمده؟
شبنم گفت :
آقای اهنچی با مامور آمده.تارا خواهش می کنم تو وارد نشو.
علیزاده هم با گفتن بهتر است شما با او روبرو نشوید مرا از جلو رفتن باز داشت و خودش ادامه داد:
من تحقیق می کنم و به شما اطلاع می دهم.
بعد سوئیچ اتومبیلش را به دستم داد و گفت :
بروید در اتومبیل منتظر بمانید.
من از شرکت خارج شدم و در اتومبیل سنگر گرفتم.لحظات طاقت فرسایی بود و توجیهی برای کار آهنچی نداشتم.اضطراب و نگرانی حالم را منقلب کرده بود و مجبور شدم کنار جوی بنشینم و تهوع کنم.
وقتی سیرتی به دنبالم آمد توان ایستادن نداشتم.
او زیر بازویم را گرفت و گفت:
ـ تو باید بیایی شرکت.آهنچی شب از مقابل خانه ات دزدی را دستگیر کرده که خودت باید از او شکایت کنی.
حرفهای سیرتی را می شنیدم اما گیج شده و مفهوم آن را درک نمی کردم.وقتی ناباور پرسیدم:
دزد ؟ آهنچی؟
سیرتی گفت :
گویا او از مقابل خانه تان در حال عبور بوده که دیده دزدی دارد از دیوار خانه ات بالا می رود او را می گیرد و حالا تو باید بر علیه دزد شکایت کنی.
با ان که از شنیده ها ناباور بودم اما تصمیم گرفتم خودم با آهنچی روبرو شوم تا ماجرا برایم روشن شود.
آنها را در دفترم ملاقات کردم در حالی که آهنچی خونسرد چایش را می نوشید.او در مقابلم ایستاد و گفت :
سلام خانم تهامی.متاسفم که صبح تان را خراب کردم، اما مجبور بودم.
به جای سخن با او ، رو به مامور کردم و پرسیدم :
موضوع چیست سرکار؟
او نگاه به آهنچی کرد و گفت :
شب گذشته این آقا هنگام عبور از مقابل خانه شما متوجه می شوند که دزدی در حال بالا رفتن از دیوار خانه شماست و به گمانم نسبت فامیلی موجب می شود ایشان دخالت کنند و دزد را دستگیر و به کلانتری تحویل دهند.دزد دستگیر شده سابقه دار است.برای تشکیل پرونده نخست شکایت شما و یا همسرتان لازم است.
گفتم :
اما من شکایتی ندارم.
سخنم موجب تعجب همه مخصوصا آهنچی شد و پرسید:
تارا می دانی چه می گویی؟
گفتم :
بله می دانم.
بعد رو به مامور کرده و گفتم :
اگر برگه ای لازم است امضاء کنم بدهید امضاء کنم.
علیزاده پرسید:
خانم تهامی مطمئنید؟
گفتم :
بله!
مامور به پا خاست و به دنبال او آهنچی هم برخاست در حالی که رگهای پیشانی اش برجسته و رنگ چهره اش سرخ شده بود.
بعد از رفتن آنها دوستانم گردم را گرفتند و علت را جویا شدند.
خندیدم و گفتم :
من خود را مدیون او نخواهم کرد.خیالتان آسوده باشد که دزد دیشبی دیگر به خانه ما نزدیک نخواهد شد.
در تماس تلفنی که با حکمت داشتم او موضوع را می دانست و وقتی پرسیدم چه کسی تو را مطلع کرد؟
خندید وگفت :
متین نژاد که خود او هم از آهنچی شنیده.
بعد پرسید:
تارا! مطمئنی که کار درستی انجام دادی و دزد سابقه دار را آزاد کردی؟
گفتم :
همسر خوبم مثل روز برایم روشن است که اشتباه نکرده ام و ...........
گفت :
وقتی با اطمینان صحبت می کنی خیالم را آسوده می کنی.اما با این حال باز هم می گویم که مراقب باش.من هر چه سعی می کنم که زودتر به کارها سر و سامان بدهم و برگردم اما مسایلی پیش می آید که گرفتارترم می کند.
گفتم :
خیالتان آسوده باشد و سر فرصت به کارها سرانجام بده.اینجا هیچ چیز نگران کننده وجود ندارد.
پس از قطع تماس به اطمینان خاطری که به حکمت داده بودم چندان مطمئن نبودم و کمی می ترسیدم.آن شب تلفن های مزاحم نداشتیم و وقتمان مصروف به وسایل کودکی شد که مادر برایم خریده بود.
لباسهای نوزاد یادآور کودکی بود که در بطنم داشت آرام، آرام رشد می کرد و با ضربانی گهگاه کوتاه مرا از غفلت بیدار و حواسم را به خود معطوف می کرد.
سفر پانزده روزه حکمت گذشته بود و او از این که مجبور بود چند روزه دیگر بماند اظهار خستگی و دلتنگی می کرد وقتی گفت :
تارا، کارهای شرکت را طوری برنامه ریزی کن که به محض آمدن چند روزی راهی گرگان شویم.
خندیدم و گفتم :
بسیار خوب این کار را می کنم به شرط آن که خودت برنامه را تغییر ندهی.
صبح آن شب گوش به زنگ تلفن حکمت بودم و چون تماس نگرفت با گمان این که سخت مشغول کار است به امید ساعت دیگر و باز هم ساعت دیگر،تا هنگام شب صبر کردم.
تلفن همراه او خاموش بود و تماسهای من هم بی جواب مانده بود.آن شب اضطرابم به مادر هم سرایت کرده بود و خوابش نمی برد.
او گرچه سعی داشت نگرانی اش را از من مخفی کند اما به خوبی مشهود بود.
پرسیدم :
مادر چرا نمی خوابید؟
نگاه از ساعت گرفت و گفت :
شام ناپرهیزی کردم و سنگین شده ام.تو آسوده بخواب اگر حکمت تماس بگیرد بیدارت می کنم.

Signature
     
#53 | Posted: 16 Aug 2013 16:32 | Edited By: paridarya461
برخلاف میل باطنی ام به بستر رفتم اما چشمم به خواب نمی رفت.گوشی را با خود به بستر برده و در همان حال تماس می گرفتم اما بی حاصل بود.
شب سختی را هر دو به صبح رساندیم و هنگام صبح وقتی بار دیگر گوشی او را خاموش یافتم با متین نژاد تماس گرفتم و از او سراغ گرفتم.اظهار بی اطلاعی کرد اما قول داد که سعی خود را خواهد کرد اطلاع کسب کند و مرا در جریان بگذارد.
بی حوصله خود را آماده رفتن به شرکت کرده بودم که در آپارتمان باز شد و حکمت وارد شد.از خوشحالی جیغ کشیدم و مادر هراسان به سالن وارد شد و با دیدن حکمت او هم وای بلند گفت و پرسید:
شمایید؟
حکمت متعجب به هر دوی ما نگریست و به جای سلام پرسید:
چی شده اتفاقی رخ داده؟
مادر به من نگریست و من گفتم :
تو کجایی؟چرا به تلفنها جواب نمی دهی؟از دیشب تا به حال صد بار تماس گرفتم و فقط شنیدم که دستگاه خاموش است.
خندید و خونسرد گفت :
شارژ تلفنم تمام شده بود و من در راه بودم که خود را زودتر به خانه برسانم.
بعد رو به مادر کرد و پرسید:
شما حالتان خوب است؟
مادر سرفرود آورد و گفت :
من هم نگران بودم اما سعی داشتم تارا نفهمد.قضیه دزد و مزاحمهای تلفنی و بعد هم خاموشی دستگاه تلفن شما دست به دست هم دادند و ما را نگران کردند.
حکمت دستم را گرفت و کنار خود نشاند و گفت :
من هم نگران شما دو نفر بودم و به محض آن که فراغت پیدا کردم حرکت کردم.حالا که خوشبختانه همه سلامت هستیم.کار را تعطیل می کنیم و به خود استراحت می دهیم.
مادر گفت :
با آمدن شما خیالم آسوده شد و اگر اجازه بدهید بروم خانه و استراحت کنم.
با رفتن مادر من هم با شبنم تماس گرفتم گرفتم و ورود حکمت را اطلاع دادم و اداره شرکت را به او سپردم.
پس از قطع تماس حکمت گفت :
حالا دختر خوب بیا کنارم بنشین و تعریف کن که اصل موضوع چیست.
گفتم :
چای گرم است تا تو تغییر لباس بدهی من هم چای می ریزم و برایت حکایت می کنم.
حضور حکمت در خانه آن چنان دلگرمم کرده بود که به وجد آمده بودم و دوست نداشتم که گرمی و نشاط وجودم را با نقل واقعه ای ناخوش خراب کنم.
وقتی حکمت کنارم نشست به صورتش زل زدم و پرسیدم:
هیچ می دانی وقتی در کنارم نیستی خود را تنها احساس می کنم و می ترسم؟
حکمت دست نوازش بر سرم کشید و گفت :
تو هم می دانی وقتی در کنارم نیستی آنقدر احساس پوچی می کنم که دلم نمی خواهد حتی به آفتاب صبح نگاه کنم؟
تارا !.باورکن همه زندگیم خلاصه شده در تو و آن کودکی که دارد در وجودت رشد میکند.این خانه که روزی فقط برای خوابیدن از سر اجبار بود حالا شده کانون امید و حرکت.کوچولو نمی دانی که چقدر دوستت دارم.فقط خودم و خداست که از مهرم به شما آگاه است.
سر روی شانه اش گذاشتم و گفتم :
می دانم و به همین خاطر خود را خوشبخت احساس می کنم .
فصل نوزدهم :
با آغاز سفر مادر و حکمت به آلمان که یکی برای دیدار از نوه و دیگری برای سرکشی به امور کار بود، خود را تنها یافتم و از این که به همراه آنها راهی نشده بودم احساس پشیمانی می کردم.اما برای انجام نقشه ای که مدتها فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده بود بهتر آن دیده بودم که آن دو راهی شوند و من بتوانم با فراغ خیال نقشه ام را عملی کنم.به همین منظور هفته ای پس از سفر آنها من هم به سفر رفتم البته به گرگان و تنها هم نبودم بلکه با دوستانم عازم شدم تا آنها نیز در کنارم باشند.
تصمیم داشتم که خانه پدری حکمت را دچار تحول کنم و انباری را به گونه ای که در رویای حکمت نقش گرفته بود به واقعیت تبدیل کنم.
صحبت و مذاکره با یک مهندس آرشیتکت و قرار دیدار از ساختمان گذاشته شده بود و می دانستم که با وردم به آنجا می بایست کلیه لوازم را تخلیه کرده و به دست او بسپارم.
مهندس احمدی وقتی از خانه دیدن کرد در میان نقشه های که با خود آورده یکی بیرون آورد و با دادن توضیحات نظرم را جویا شد من هم خواسته ام را مخصوصا در مورد انباری بیان کردم و هنگامیکه با نگاه متعجب او روبرو شدم خندیدم و گفتم :
می دانم تعجب شما از کجاست.اما اگر بدانید و برایتان بگویم که چقدر این انباری برای همسرم مهم است به من حق می دهید که آنجا را آن طور که همسرم دوست دارد بنا کنید.
آقای احمدی گفت :
حال که اینطور است دو گروه از معماران را به کار می گیرم که هر دو بنا با هم ساخته شود.
ما سه چادر در وسط مزرعه بنا کردیم و در انجا مستقر شدیم.
پیک نیک ما همراه با کار و فعالیت بود که بیش از من دوستانم عهده دار مسئولیت شده بودند.
مهندس احمدی به جمع پنج نفره ما پیوسته بود و پس از نظارت بر کارها ترجیح می داد در میان ما اوقات بگذراند.او اقرار می کرد که تا به حال دوستانی این چنین گرم و صمیمی ندیده است و علاقمند بود که خود را شریک دوستی مان کند.
ده روز اقامت اولیه چنان زود سپری شد که همه مان را متعجب کرد.شبی که قرار بود صبح آن روز به طرف تهران حرکت کنیم من به انها گفتم :
ـ ای کاش می توانستم بمانم و هر روز شاهد پیشرفت کار باشم.
علیزاده گفت :
فکر خوبی است اما نه برای موقعیتی که شما دارید.به عقیده من بهتر است بیشتر مراقب سلامت خود باشید تا بنای ساختمان.
نظر او با موافقت همگی روبرو شد و مهندس احمدی گفت :
شاید خانم الهی به کار ما نا اطمینان هستند و ............
گفتم :
خودتان خوب می دانید که اینطور نیست من فقط کمی نگرانم.آن هم به این علت که دوست دارم وقتی همسرم از سفر برمی گردد اینجا ساخته و تزئین شده باشد.
مهندس گفت :
می فهمم و به شما قول می دهم کارها مطابق برنامه پیش برود و تا قبل از رسیدن اقای الهی همه چیز روبراه باشد.
با اطمینان که مهندس احمدی داد دلگرم شده و با دوستانم برگشتم.حال علاوه بر تماس هر روز حکمت .مهندس احمدی هم خود را ملزم ساخته بود که هر روز تماس بگیرد و مرا در جریان پیشرفت کار بگذارد .
من میان خانه شبنم و سیرتی در گردش بودم و انها مرا به حال خودم وا نمی گذاشتند.
اقامت کوتاه دو روزه مان ان چنان برای انها سرگرم کننده شده بود که پس از بازگشت نقل صحبت هایمان پیرامون آن دور می زد و باعث تفریحمان شده بود.
با نزدیک شدن به تاریخ تحویل ساختمان و پایان گرفتن سفر حکمت.دچار هیجان و اضطراب شده بودم به طوری که به اطمینان بخشیدن های مهندس احمدی توجه نکرده و بار دیگر عازم سفر شدم.اما این بار تنها و بدون دوستان.
وقتی در مقابل شرکت مسافربری از سواری پیاده شدم ، آفتاب نزدیک به غروب کردن بود.از همان شرکت اتومبیلی دربست کرایه کردم و به سوی مزرعه حرکت کردم..
وقتی به آن جا رسیدم خورشید کاملا غروب کرده و شب از راه رسیده بود.تازه در آن هنگام بود که متوجه خبط خود شدم و از خود پرسیدم،
) در این ظلمت شب تک و تنها اینجا چه می کنی؟(
جرات پیش رفتن و قدم برداشتن را نداشتم و تنها چاره را در تماس گرفتن با مهندس دانستم.
وقتی تماس برقرار شد او خندان گفت :
ـ خانم الهی خوشحالم که به شما خبر بدهم همه کارها مطابق برنامه پیش رفته و یکی، دو روز دیگر به شما تحویل داده خواهد شد.
گفتم :
ممنونم اقای مهندس اما مشکلی وجود دارد.
پرسید :
مشکل؟چه مشکلی؟
گفتم :
من همین حالا در مزرعه هستم و متاسفانه تنها آمده ام.اینجا آن قدر تاریک است که جرات نمی کنم قدمی از قدم بردارم.سر جاده ایستاده ام...............
مهندس با لحنی نگران گفت :
همان جا بمانید و هیچ کجا نروید همین حالا میایم سعی کنید در تیررس چراغها اتومبیلها نایستید!
گفتم :
ممنونم.
وتماس را قطع کردم.در دقایقی که به انتظار امدن مهندس احمدی گذشت.فکرهای آزار دهنده و ترسناک به وجودم غلبه کرده بود و بدنم را به لرزش انداخته بود.پشت درختی در جهت مخالف جاده نشستم و به خواندن صلوات مشغول شدم .ذکر صلوات قلبم را روشنی داد و از تلاطم وجودم کاست.وقتی صدای اتومبیل را در نزدیکی خود شنیدم سر از پشت درخت خارج کردم و با دیدن مهندس که به نام صدایم می زد بلند شدم و گفتم :
من اینجا هستم.
پیش آمد و پرسید:
حالتان خوب است؟
گفتم :
خوبم کمی ترسیده ام.
در اتومبیل را باز کرد و گفت :
خبط بزرگی مرتکب شدید.
گفتم :
بله خودم هم فهمیدم که کارم اشتباه بود اما آن قدر هیجان داشتم که به مسائل فکر نکرده بودم.
مهندس گفت :
برق ساختمان قطع است و می بایست برای دیدن تا صبح صبر کنید.امشب را درخانه ما بد بگذرانید و فردا صبح............
گفتم :
به شما زحمت نمی دهم لطفا مرا به یک هتل برسانید و ...............
گفت :
اما مادرم منتظر شماست و چون او را می شناسم به شما اطمینان می دهم که هم شام آماده است و هم جای خواب شما.
گفتم :
بی تدبیری ام همه را به زحمت انداخت متاسفم.
خندید و گفت :
فکرش را نکنید شاید اینطور بهتر شد که بیاید و ببینید اگر اشکالی وجود دارد برطرف کنیم .
به علت نا اشنا بودن با محیط نمی دانستم که مهندس مرا به کجا می برد فقط به او اطمینان کرده بودم.
وقتی وارد منطقه ای روشن شدیم چشمم به ساختمانهای لوکس و ویلایی افتاد و پرسیدم :
چقدر قشنگ است.
به تعریفم لبخند زد و گفت :
ساختمان شما از اینها زیباتر شده و فردا صبح خواهید دید.
مادر مهندس را زنی دیدم شیک و امروزی که به گرمی از من استقبال کرد و به سالن پذیرایی هدایتم نمود.از شکل ظاهرم همه چیز را فهمید و با خوشرویی به کاناپه تعارفم کرد و گفت :
پایتان را دراز کنید تا خستگی راه برطرف شود.
روی پایم ورم کرده بود و تعارف او را با گفتن اگر اجازه بدهید دست و رویم را بشویم، رد کردم.
او با گفتن خواهش می کنم،گفت :
ـ به دنبالم بیایید.
مرا از سالن خارج و به سوی دری هدایت کرد.در دستشویی خود را مرتب کردم و هنگامی که مجدد به سالن بازگشتم دیگر ظاهر آشفته نداشتم.
مهندس با گفتن ) خانم الهی پیشنهاد می کنم شام بخوریم و بعد برای آشنایی بیشتر وقت بگذرانیم(
، مرا به اشپزخانه لوکس و بسیار زیبا بردند.

Signature
     
#54 | Posted: 16 Aug 2013 16:59 | Edited By: paridarya461
همانطور که گفته بود چندین نوع غذا روی میز چیده شده بود و خانمی نسبتاً مسن که بعد فهمیدم امور اداره خانه را به عهده دارد مشغول پذیرایی از ماشد.
در سر میز شام بود که فهمیدم مهندس تحصیلات خود را در ایتالیا به اتمام رسانده و چند سالی است که به وطن برگشته.
مادر مهندس احمدی.خانم دکتر و دندان پزشک بود.خانم دکتر لاهیجی با گفتن روایاتی از پسرش در مورد من و دوستانم به خنده گفت:
ـ برایم جالب بود که می شنیدم هنوز هم دوستان یکرنگ و یکدل در جامعه وجود دارند و خیلی تمایل داشتم که شما را از نزدیک ببینم که خوشبختانه توفیق حاصل شد.کیارش برایم نقل کرده که چقدر شما بی تابید و عجله دارید که تا پیش از امدن همسرتان کار ساختمان تمام شود.آیا همسرتان با ساخت و ساز مخالفت می کند؟
گفتم :
نه، ابداً.فقط او فرصت انجام این کار را ندارد و من می خواهم برایش سوپریز باشد.
خانم دکتر با صدای بلند خندید و گفت:
خوشا به حال همسرتان با داشتن همسر دلسوزی چون شما که با داشتن چنین شرایط دشواری حاضر شده اید برای خوشایند دل او به خود زحمت بدهید.
مهندس گفت :
فردا قرار است دربهای سفارشی شما از راه برسد.به گمانم همه ایتالیایی هستند بله؟
گفتم :
درست است.شرکتی که همسرم یکی از سهامداران آن است، کارشان دربهای کابینت که از ایتالیا وارد می شود و اینجا مونتاژ می شود.
خانم دکتر پرسید:
شما هم در همان شرکت کار می کنید ؟
خندیدم و گفتم :
کار می کردم.البته من هم سهم کوچکی داشتم اما یکی، دوسالی است که برای خود کار می کنم و شرکت حسابرسی تاسیس کرده ام. رشته تحصیلی من حسابداری است.و دوستانی هم که آقای مهندس دیدند همکاران من در شرکت حسابرسی هستند.
صحبتهای ما به درازا کشیده بود و هنگامی که مهندس گفت :
مامان جان خانم الهی را تا دیر وقت بیدار نگهداشته ایم.خانم دکتر آه کشید و با گفتن بله متاسفم، از جا بلند شد و گفت :
شما ان قدر شیرین زبانید که انسان از مصاحبت شما خسته نمی شود.
تشکر کردم و خود خانم دکتر مرا به اتاق خوابی هدایت کرد و گفت :
باز هم معذرت می خوام و امیدوارم شب خوب بخوابید.
تشکر کردم و با گفتن شب بخیر تغییر لباس دادم و به بستر رفتم .
شاید ان شب اولین شبی بود که در غیبت حکمت آرام و بی تشویش به خواب رفته بودم. صبح پس از خوردن صبحانه و به وقت جدایی وقتی برای ادامه دوستی درخواست کردم.خانم دکتر ضمن بوسیدن صورتم گفت :
ـ با کمال میل می پذیرم و به محض امدن به تهران به دیدارتان خواهم امد.
در راه مزرعه به مهندس گفتم :
مادر جوانی دارید و بسیار زیبا و فهیم.
خندید و گفت :
مادر خیلی زود ازدواج کرده.پانزدسالگی!پرسیدم : پس چطور به درس ادامه دادند؟
گفت :
یک سال بعد از ازدواج به همراه پدرم عازم سوئد شدند و من در آنجا به دنیا امدم.چند سال پیش وقتی پدرم در اثر حادثه اتومبیل فوت کرد به ایران برگشت و من هم به خاطر مادر از ایتالیا برگشتم و هر دو اینجا مشغول شدیم.جالب است بدانید که مزرعه پدربزرگم نزدیک مزرعه ایست که متعلق به شماست.
در گوشم صدای زنگی پیچید و بی اختیار پرسیدم :
نام مادر شما مهتاب است؟
خندید و پرسید:
مادر خودش را به شما معرفی نکرد؟
سرتکان دادم و گفتم :
به یاد نمی اورم.
گفت :
بله اسم مادر مهتاب است و شما همسایه پدر مادر هستید.
حس کردم که چشمانم نورش را از دست می دهد و مقابل چشمم سیاه می شود.شیشه اتومبیل را پایین کشیدم تا هوای تازه استنشاق کنم و در همان حال به خودم گفتم،
) چقدر فکر کردم تا به یاد اورم این چشمها را کجا دیده ام !(
مهندس پرسید :
حالتان خوب است خانم الهی؟
گفتم:
بله خوبم.می دانید تعجب می کنم که چطور مادر شما همسر مرا به یاد نیاورد، در صورتی که انها همسایگان هم بودند.
مهندس گفت :
چرا مادر آقای الهی را به جا آورد.اما به قول خودش این مال خیلی سال پیش بوده.زمانی که هر دو کوچک بودند و ..........
گفتم :
توقع داشتم که خانم دکتر به این آشنایی اشاره ای هر چند کوچک بکنند.شاید من به بعضی از سوالاتم می رسیدم.
مهندس گفت :
دیر نیست.امشب بپرسید و اگر مادر به یاد داشته باشد به شما خواهد گفت.
گفتم :
نه دیگر مزاحم نمی شوم ضمناً که اگر خانم دکتر خاطراتی از ان زمان به یاد داشتند یقینا مطرح می کردند.
خانه را بسیار زیبا بنا شده دیدم و با بازدید از انباری صدای تحسینم به اسمان بلند شد و گفتم :
واقعا اعجاز کردید مهندس!
مهندس گفت :
خوشحالم که پسندیدید.اما اینجا دیگر انباری نیست.
گفتم :
بله حق با شماست .اما این همان جایی است که در رویای همسرم همیشه وجود داشته.این شومینه این حوض آب نما،و این پنجره های بزرگ که می شود با چشم تا ته مزرعه را دید.
مهندس گفت :
مادر پیشنهاد داد که پنجره ای به روی گلهای آفتابگردان باز کنم که دیدم بد پیشنهادی نیست.از این پنجره نگاه کنید.
به کنار پنجره ای که مهندس اشاره کرده بود رفتم و دیدم که حق با اوست.
خوشحال گفتم :
کار بسیار خوبی کردید.اینجا فقط باید تزیین شود اینطورنیست؟
مهندس گفت :
اینجا اماده است اما ساختمان اصلی مدتی زمان می برد تا خشک شود.
گفتم :
می دانم و برای ان قسمت زیاد عجله ندارم فقط اینجا............
مهندس گفت :
امروز کار اینجا تمام می شود و می دهم تمیز کنند و اگر فردا هم همینطور اسمان صاف باشد پنجره ها باز خواهند بود و برای پس فردا مشکلی برای چیده شدن اثاث نخواهید داشت.
با مهندس بار دیگر به ساختمان اصلی برگشتیم.سالنی بزرگ به سبک امروزی و اشپزخانه اُپن و سرویس حمام و دستشویی و سه اتاق خواب بزرگ و نورگیر.
به مهندس گفتم :
باورم نمی شود این ساختمان زیبا با این سرعت به اتمام رسیده باشد.
خندید و گفت :
حسن دیوارهای پیش ساخته همین است که از اتلاف وقت جلوگیری می شود.
ساختمان را برای چندمین بار بود که دور می زدم و هر بار پس از تماشا به نکته ای تازه می رسیدم.در اخرین بازدید وقتی به تو رفتگی دیوار اشاره کردم مهندس گفت :
تمام اتاق ها کمد دیواری دارد که باید درها را کار بگذارند.
از ساختمان که خارج شدیم مهندس گفت :
بیایید سری به چادر بزنیم.با اجازه تان دو تا از چادرها جمع شده اند یکی هنوز پابرجاست.در ان جا استراحت کنید تا کامیون درها از راه برسد.
پیشنهاد مهندس را قبول کردم و وارد چادر شدم.او اجازه گرفت و رفت و به من فرصت داد تا روی تخت خواب سفری استراحت کنم.دراز کشیده و قلباً از این که کارها به موقع انجام شده بود خشنود بودم و داشتم به تزئین ساختمان فکر میکردم که گفته مهندس به یادم امد که مادرش پیشنهاد پنجره به سوی گلهای افتابگردان را داده بود و به یادم امد که حکمت ، هم به قول خودش حجله گاهمان را با گل افتابگردان آراسته بود و ناگهان فکری آزار دهنده خوشی ام را زایل کرد و از خود پرسیدم،)نکند رویاهای حکمت، رویاهای مهتاب بوده که حالا به دست من و پسر او جامه حقیقت به خود گرفته؟اگر چنین باشد من کاری کرده ام که حکمت هرگز یاد اولین عشقش را فراموش نکند و یقینا خانم دکتر هم به بهانه دیدن پدر به مزرعه سر خواهد زد و خانه رویایی اش را خواهد دید.(
از این فکر ان قدر حسادت به جانم افتاد که تصمیم گرفتم تا حکمت نیامده آنرا خراب کنم و به سبکی که خود دوست دارم بسازم.با این فکر بلند شدم و از چادر خارج شدم و برای یافتن مهندس به سوی انباری به راه افتادم.او را در انجا یافتم و فرصت کردم که بار دیگر خوب نگاه کنم.ان چه می دیدم خوب و زیبا بود و هرگونه تغییری از زیبایی ان می کاست.
با خود گفتم ، )می شود در مفروش کردن اینجا سلیقه خود را به کار برده مطابق میل خود نه رویای حکمت عمل کنم.(
تزئیناتی امروزی و مدرن که یاد و خاطره گذشته را تداعی نکند.از حوض هم میتوانیم باغچه ای کوچک بوجود آورم که گلهای شب بو فضا را عطراگین کند.
با صدای مهندس که پرسید :
خانم تهامی شما اینجایید؟
سربرگرداندم و رو به او گفتم :
ایا بهتر نیست که از حوض به جای گلدان استفاده کنیم و گلهای شب بو در آن بکاریم.
به عقیده ام خندید و گفت :
بهتر است دور تا دور حوض را با چند گلدان تزیینکنید و نما را کامل کنید.
گفتم :
بله حق با شماست.
گفت :
بیایید درها رسیده انها را ببینیم.
وقتی به کارگرانی که مشغول خارج کردن درها از پشت کامیون بودند رسیدیم دو تن از انها مرا به نام خانم تهامی صدا کردند و با من مثل دو آشنا احوالپرسی کردند.با کنجکاوی از یکی از انها پرسیدم :
شما مرا می شناسید؟
خندید و گفت :
بله چطور ممکن است ما خانم رئیس شرکتمان را نشناسیم؟ما برای شما کار می کردیم.شما رئیس خوبی بودید حیف شد که رفتید.
خندیدم و گفتم :
حقیقت می گویید یا این که می خواهید تعارف کنید؟
دیگری گفت :
حقیقت است خانم تهامی.فراموش نکردیم که شما پنجشنبه ها را تعطیل کردید تا ما فرصت داشته باشیم به زن و بچه هایمان هم رسیدگی کنیم.
ان دیگری گفت :
تعطیلی با حقوق چیزی نیست که فراموش شود.
گفتم که خوشحالم که می شنوم کاری کردم که موجب خوشحالی بوده.
یکی از ان دو پرسید :
اقای الهی کجاست؟شنیده ام که آهنچی خدانشناس بد پاپوشی برایش دوخته است.
گفتم :
می شود روشن تر بگویید تا متوجه بشوم؟
ان دو به هم نگاه کردند و تردید در جواب دادن کردند.خندیدم و گفتم :
نگران نباشید حرف میان خودمان می ماند شما که به من اعتماد دارید، ندارید؟
هر دو سر فرود اوردند به نشانه داشتن اعتماد و یکی از ان دو گفت :
در کارخانه شایع شده که آهنچی از آقای الهی شکایت کرده که در اموال او اختلال کرده و مقدار زیادی پول او را به نفع خود سرمایه گذاری کرده.همه می گویند خوب است که الهی از آلمان برنگردد و همانجا بماند.
پرسیدم :
شما مطمئنید که آهنچی چنین شکایتی مطرح کرده؟
هردو گفتند:
والله ما هم از دیگران شنیدیم اما به قول قدیمی ها تا نباشد چیزکی مرم نگویند چیزها.تا شکایتی نباشد شایعه معنا ندارد.چرا نگفتیم پوراشراق، همه می گویند اهنچی!

Signature
     
#55 | Posted: 16 Aug 2013 17:25 | Edited By: paridarya461
گفتم :
ممنونم که به من گفتید.باید پرس و جو کنم ببینم تا چه حد صحت دارد اما مطمئن باشید که از شما اسم نخواهم برد.
انها به کار خود مشغول شدند و مرا با فکر و خیال تنها گذاشتند.اقرار می کنم که زیبایی درها به چشمم نیامد و به مهندس گفتم :
ـ کاری پیش امده که من هرچه سریعتر باید برگردم تهران.
پرسید:
پس مسئله دکور و تزیین؟
گفتم :
می ماند برای بعد.
گفت :
اگر شما طرح خاصی در نظر ندارید من خودم دکور هر دو ساختمان را به عهده می گیرم و خوشبختانه چند کاتالوگ که مد نظر خودم بود در اتومبیل بهمراه دارم.تا شما را به آژانس می رسان می تواید انها را نگاه کنید.
قبول کردم و به اتفاق به راه افتادیم.خوشبختانه نظر من و مهندس یکی بود و با انتخاب یکی از انها برای ساختمان اصلی به مهندس گفتم:
ـ گویا ساختمان زودتر مبله می شود تا آن یکی.
گفت :
نگران نباشید آن جا را هم طوری مبله می کنم که خوشایندتان باشد.
تشکر کردم و هنگامی که به سوی تهران در حرکت بودم تنها به یک چیز فکر میکردم و ان هم حکمت بود که داشت توسط آهنچی بدنام می شد.
به محض ورود به تهران به اپارتمان خود وارد شدم و از ان جا با حکمت تماس گرفتم.
از شنیدن صدایم خوشحال شد و پیش از ان که من موضوع را مطرح کنم گفت :
تارا تو هم شنیده ای که آهنچی از من شکایت کرده؟
گفتم :
من هم امروز شنیدم و تماس گرفتم که بهتر است انجا بمانی و..........
حرفم را با قهقهه ای بلند قطع کرد و پرسید:
بمانم؟تا کی؟نکند تو هم باورت شده که من اختلال کرده ام.
گفتم :
از تو پاک تر هیچ کس نیست و از او کثیف تر خداوند بنده ای خلق نکرده.من نگرانم که او از هیچ حربه ای برای ضربه زدن به تو فروگذاری نمیکند و .........
حکمت گفت :
و من هم باید برگردم تا به او ثابت کنم کسی که آسیب می بیند اوست نه من.آهنچی کوچکترین مدرکی برعلیه من ندارد و جای نگرانی نیست.تو هم به جای حرفهای مایوس کننده از حال خودت و دخترم بگو که دلم برایتان به قدر آسمان ابری اینجا تنگ شده.
گفتم :
ما هر دو خوبیم و چشم به راه بازگشت تو.تنها برمی گردی یا مادر هم با تو برمی گردد.
گفت :
مادر عجول تر از من برای باز گشت است و به قول تارخ از روزی که مادر آمده شب چمدان می بندد و روز باز می کند.او نگران توست و همه ما به او حق می دهیم.
پرسیدم :
تاریخ آمدنتان مشخص شده؟
حکمت گفت :
ما چهار روز دیگر ایران هستیم.
تارا ! نگران نباش خدا با ماست.
پس از قطع تماس گریستم و به خود گفتم ،) تمام پس اندازمان را خرج ساختن ویلا کردم و اگر لازم باشد برای حکمت وکیل بگیریم که از او دفاع کند دیگر پس اندازی نداریم.(
بلافاصله با مهندس تماس گرفتم و از او خواستم برای مبله کردن ساختمانها دست نگهدارد و با تصمیم فروش اتومبیلم از خانه خارج شدم.
صاحب نمایشگاه اتومبیل، مرا به عنوان همسر الهی می شناخت و هنگامی که گفتم خیال فروش اتومبیلم را دارم،با گمان این که در فکر اتومبیل مدل بالایی هستم مرا دعوت کرد تا از اتومبیلهای اماده به فروش دیدن کنم.
خندیدم و گفتم :
خیال ندارم اتومبیل جدید خریداری کنم.فقط می خواهم زحمت فروش را شما عهده دار شوید.
قبول کرد و با گفتن فردا با شما تماس می گیرم،مرا با پای پیاده روانه کرد.
به خود گفتم ،) اگر لازم شد شرکت را خواهم فروخت و نخواهم گذاشت که حکمت راهی زندان شود.(
به گمانم حکمت بهتر از من آهنچی را نمی شناخت و نمی دانست که او می تواند چه کارها انجام دهد.من پیشاپیش حکم قاضی را گویی در دست داشتم و می دانستم که رای به محکومیت حکمت صادر کرده است.تنها چیرچزی که نمیدانستم مبلغی بود که آهنچی ادعای آن را داشت و می بایست می فهمیدم.پس با متین نژاد تماس گرفتم . از او در مورد ادعای اهنچی سوال کردم.
متین نژاد با لحنی دلسوز گفت :
همه ما از این ادعا دچار شوک شده ایم چه تمام حسابهای شرکت کامل و بی نقص است اما اهنچی دو فقر چک در دست دارد که امضاء الهی پای ان است به مبلغ صد میلیون.
با صدا بلند پرسیدم :
صد میلیون ؟ اما این امکان نداره.
متین نژاد گفت :
ما هم تا چکها را ندیدیم باور نکردیم اما..........
پرسیدم :
اهنچی به شما گفت که حکمت برای چی و در قبال چه کاری این پولها را دریافت کرده است؟
متین نژاد گفت :
گویا برای خرید شرکت و سهام گذاری!
پرسیدم :
در کجا؟
گفت :
به درستی نمی دانم در کارخانه یا .........
گفتم :
اما این امکان ندارد.همه می دانند که شرکت با فروش خانه و خارج کردن سهم از شرکت شما خریداری شده و تمام اسناد و مدارکش هم موجود است و حکمت در هیچ کجای دیگر به جز شرکت شما سهامی ندارد.چکهای اهنچی جعلی است و به حکمت تعلق ندارد.
متین نژاد گفت :
تا خود الهی نیاید هیچ چیز مشخص نمی شود.همه باید صبر کنیم تا او بیاید و ماجرا را روشن کند.
پس از قطع تماس ناگهان به این فکر افتادم که سهم حکمت در شرکت همین مبلغی است که اهنچی ادعا کرده و به خود گفتم ،) او می خواهد حکمت را از هستی ساقط و خاکسترنشین کند.(
به خود گفتم ،) ما از صفر شروع می کنیم همان طور که من شروع کردم.(
برای ارضاء حس کنجکاوی درست یا نادرست با توجیه کشف گذشته حکمت به سراغ جعبه چوبی رفتم و دفتر خاطراتش را برداشته و پاورچین پاورچین اتاق را ترک کردم .
در ان لحظات احساس مبهمی از ترس و دلشوره داشتم.وقتی قدم به هال گذاشتم فراموش کرده بودم که در خانه تنها هستم و بدون ان که نگران از واردشدن حکمت باشم می توانم بدون هیچ دردسری دفتر او را نه یکبار بلکه ان قدر بخوانم تا تمام جملات تراوش شده ذهن او را بخاطر بسپارم.
از صفحه اول شروع کردم از سطری که نوشته بود:
به نام خداوند عشق
امروز وقتی در مزرعه باباجانی داشتم کار می کردم حس خوبی داشتم.هوا آفتابی بود و وزش نسیم بر پیراهن خیس از عرقم خوشایند و لذت بخش بود.احساسی بمن گفت که او را خواهم دید.حال در کجا نمی دانم.شاید بیاید به مزرعه پدربزرگش، شاید در راه برگشت به مزرعه خودمان و یا شاید جایی که تصورش را نمی توانم بکنم.با همین احساس بود که خستگی به وجودم راه پیدا نکرد و تاهنگام غروب مثل اسب عصاری کار کردم و هنگام غروب هم وقتی از مزرعه خارج شدم هنوز امیدوار بودم.
در طول راه، در پیچ کوچه باغ، مقابل در مزرعه خودمان و دست اخر امید با گشودن در اتاق او را خواهم دید که باتفاق پدر و مادرش به شب نشینی امده باشد.خنده براندیشه محال هم نتوانسته بود بارقه امیدم را زایل کند و هنگامی که در اتاق را گشودم و جز مادر و پدر کسی را ندیدم .
شادمانه سوت می زدم.سر شام از مادر پرسیدم چه خبر؟
گفت تو محله غوغا بود.
پدرچین به پیشانی اورد و ابرو درهم کشید و با گفتن بس کن زن پاشو شام بیار!
روبه من گفت به سرش زده!
مادر با صدای بلند خندید عروسیه ، عروسیه!
از حرف مادر دلم فرو ریخت و از بابام پرسیدم عروسی کیه؟
بابا سر تکان داد و به نشانه نمی دانم و من هم حرف مادر را جدی نگرفتم.
اما با این که شب از نیمه گذشته و تمام چراغها جز چراغ اسمان و تنها شمع من که رو به خاموشی ست امیدم نیز به یاس می رود..
امیدواری یعنی رویای زیبا داشتن .من با طلوع خورشید نا امیدی را پشت سرگذاشتم و به روزی که آغاز کرده ام خوشبینانه نگاه کردم. روزی نه چندان دور وقتی فارغ التحصیل شدم و شغلی خوب پیدا کردم مادر را راهی خانه اش می کنم تا او را خواستگاری کند .ان وقت مزرعه را ان طور که او دوست دارد بوجود خواهم آورد .خانه را خراب بنایی نو زیبا خواهم ساخت .می دانم که عشق نور است و به گلهای افتابگردان عشق می ورزد .بارها دیده ام که در میان گلها قدم می زند و انها را نوازش می کند .می دانم که پس از افتابگردان عاشق گل شب بوست و میان میوه ها سیب را دوست دارد و بوی نارنج سر مستش می کند . به وقت چای چینی بود، در لاهیجان باغ عمویش از او پرسیدم پنبه یا چایی؟ به تبسمی شیطنت امیز گفت گل افتابگردان! می دانم کشت آینده مان افتابگردان خواهد بود.
مادر به مهمانی انبار امد و برایم درد دل کرد.از خود نگفت ، از پدر هم شکایت نکرد . از او گفت و از بی وفایی دنیا .از من گفت و از ارزوی دلش که مرا در لباس دامادی ببیند و در خیال مرا داماد کرد و برایم رقصید .
رقص هر دویمان با موسقی بی کلام و بی سازی که تنها از روی غریزه به رقص چیدن چای و خوشه چینی شکل گرفت و هر دو خندیدیم.
در نگاه مادر مهر ، عشق ، عطوفت و مهربانی به مثابه دریای شامگاهی غریو و چند قطره اشک چکیده بر گونه اش طراوت شبنم صبحگاهی را دارا بود.
وقتی در اغوشش کشیدم و بوسه بر امواج موهای تابدارش زدم سر روی سینه ام گذاشت و پرسید پسرجان راسته که من بی وقتی شدم؟گفتم نه مادر تو حالت از همیشه بهتره، خیالت جمع باشه.اما از خودم پرسیدم اگه خوب نشه؟درس خواندن و کارکردن و بیهوده کتابها را ورق ورق زدن و تا نزدیک سحر جزوه ها را مرور کردن اما بی امید.
همین دیشب بود وقتی از مرزعه انها به خانه برگشتم نهال امید را از قلبم دراوردم و زیر بوته گل افتابگردان چال کردم.شام عروسی او تلخ ترین غذایی بود که به اجبار از گلو فرو دادم و رویش لیوانی دوغ نوشیدم و رقص چوب اجرا نکردم و پنهانی گریختم تا شاهد بدرقه اش به خانه بخت نباشم.
پدر گفت گریه برای مرد ننگ است، اما من گریستم و این ننگ را به جان خریدم.
رخت دامادی را با لباس رزم عوض کردم.
سربازی دنیای خاص خود را دارد.شاید این حرفم از برای تسلای دل مجروح است که ارام گیرد.
مزرعه دیگر شاداب نیست و جزوه هایم کلاغهای کاغذی انبار شده اند و خیلی وقت است که خوابهای رویایی ام کابوس شده اند.
مرادی پرسید عقلت کجاست؟
گفتم بهمراه دلم زیر خاک.
خندید و گفت احمق دیوانه این جزوه ها مال توست.از فردا شروع می کنی فهمیدی ؟مرد هم شده انقدر سست اراده و بی تحمل؟
توبیخ و شماتت و اهانت از یک دوست شنیدن ناگوار بود.شاید بهترین دارو بود که مرا از نیمه راه سقوط حفظ کرد و میان زمین و اسمان معلقم نگهداشت.
انتخاب با خودم بود یا دست کشیدن از درخت امید و رها شدن به ورطه نیستی و تباهی یا شاخه امید را محکم چسبیدن و خود را نجات دادن و انتخاب دوم همت می طلبید و کمی دشوار بود.اما راه اول پیمان بستن با شیطان بود و سقوط کردن تا ته جهنم بود. راه دوم را برگزیدم چرا که هنوز زیر پوستم خون گرم در جریان بود.پس لباس همت به تن کردم و برای اثبات به مرادی که سست اراده ام نامیده بود شروع به خواندن کردم و سطر کوتاه قبولی دانشگاه را بدیوار کوبیدم و دور نامم یک خط پررنگ کشیدم تا باورم شود خواستن توانستن است.
احمقانه ترین حادثه زندگی ام دست کشیدن از ادامه تحصیل بود.به مرادی گفتم مرگ پدر ، بیماری مادر، خرج سنگین دانشگاه، مزرعه بی صاحب.باید از راه دیگری وارد شوم که بتوانم کمر راست کنم.سکوت کرد و سکوتش تایید فکرم بود.
مادر را بستری کردم و در مزرعه را بستم و راهی بازار کار شدم.

Signature
     
#56 | Posted: 16 Aug 2013 17:49 | Edited By: paridarya461
به دکتر مرادی گفتم غلط نکنم من موجودی استثنایی ام و به جای یک قلب دو قلب در سینه دارم.شاید دوقلویند و شاید قلبی که در هیجده سالگی از دست دادم و در سی و دو سالگی زنده شده و حیات اغاز کرده.
به قهقهه ای خندید و گفت مواظب باش که این بار علقت را به گرو دلت نگذاری.بگو نامش چیست؟
گفتم ستاره ای که بدون ماه هم درخشش دارد تارا! این دختر بقدری ساده و محجوب است که با همه سعی که به خرج می دهد پخته و با تجربه جلوه کند اما ناموفق است و همین خام بودنش مرا جلب کرده است.
اولین بار در مطب تو ملاقاتش کردم .
دکتر با شگفتی پرسید نکند منظورت خانم تهامی مشتری من است ؟
خندیدم و گفتم هم اوست . ان شب وقتی او را از چاله بیرون کشیدم و به مطب تو برش گرداندم احساس کردم که ضربان قلبم بگونه ای غیرعادی می طپد و یاد گذشته در وجودم زنده شد.
دکتر دست روی شانه ام گذاشت و گفت تبریک می گم اما پیش از ان که مرغ از قفس بپرد اقدام کن.
گفتم اما من قصد ازدواج ندارم.
به نگاه بهت زده اش خندیدم و گفتم تعجب ندارد تو که می دانی در چه شرایطی هستم. با داشتن مادری روانی کدام دختر حاضر است با من زندگی کند؟
دکتر دلیلم را غیر منطقی دانست اما برای خودم قابل قبول است چرا که طعم و مزه شکست را به همین دلیل چشیده و با این طعم بیگانه نیستم.
دکتر افاق گفت که حال مادرتان مساعد نیست و بد نیست اخرین آرزویش را براورده کنید حتی شده بصورت مجازی.
پرسیدم عروس از کجا پیدا کنم؟
گفت از یکی از پرستاران خواهش می کنم این نقش را قبول کند و در همین جا جشن کوچکی برگزار می کنیم.
گفتم اگر شما گمان دارید که اینکار باید انجام شود حرفی ندارم.
در باغ تیمارستان مجلس عروسی برپا کردم و پرستاری خیراندیش عروس مجلس شد و کنارم روی صندلی نشست.رقص و پایکوبی بیماران دیدنی بود و مادر بیش از سایر بیماران شربت و شیرینی خورد و رقصید و در اخر جشن روی صندلی خوابش برد.
دکتر از این که روز و شبی خوش برای بیماران فراهم کرده و آرزوی مادر را براورده کرده بودم تشکر کرد و مرا باقلبی مجروح اما و جدانی اسوده راهی کرد.
در خانه متین نژاد انقدر دسر خورده ام که سنگین شده ام و خوابم نمیبرد.به خود می باورانم که بی خوابی ام از سر پرخوری است اما واقعیت این نیست. حقیقت این که تارا را دیدم که سوار اتومبیل مردی شد که بگمانم او جام زهر دوم را به من خواهد نوشاند. در جمع دوستان بودم و از متین نژاد شنیدم که عضوی به ما افزوده خواهد شد که نامش اهنچی و همسر آینده تارا تهامی ست.خنده بی دلیلم موجب حیرت همگان شد و برای توجیه عملم گفتم به موقع خانم تهامی به یاریمان امد و ما را از ورشکستگی نجات داد. بگمانم توجیه قابل قبولی نبود.اما سکوت انها مهری بود بر قبول نظریه ام . خیالم رسید هنوز زیر ذره بین هستم مخصوصا خانم ها به حرکاتم دقیق و برای فرونشاندن کنجکاوی انها شام را علی رغم غمی که بر دلم نشسته بود خوردم و دسر را بیش از حد معمول تناول کردم که یقین کنند این خبر نه تنها باعث تکدر خاطرم نشده بلکه برعکس خوشحال و با نشاطم کرده و هر تردیدی را از میان برداشتم. اما حالا درتنهایی وسکوت و سکون این اتاق حتی حوصله ندارم به دکتر که برایم پیغام گذاسته جواب دهم و از خود می پرسم سوزش کدامین شکست عمیق تر و جانسوزتره؟
خودکارم یک سطر را با این ،کامل می کند
تارا!تارا!تارا!
باید حرف می زدم. سکوت و دم فروبستن وخود را مجاب کردن به این که هیچ فریادرسی نیست که اگر زمین خوردی زیر بازویت را بگیرد و بلندت کند.پس به خودت متکی باش و گرد سر زانوانت را دور از چشم دیگران پاک کن تا کسی شاهد زمین خوردنت نباشد.لبخند بزن و گریه ات را در خلوت بکن که گوش کسی ضجه ات را نشنود . درد را پنهان کن و به امید داروی کسی باش.همه اینها باورهای سی و دو سال زندگی ام بودند و هستند.اما گاه نیاز به یک همدل و هم صحبت را چنان احساس می کنم که می خواهم فریاد بکشم و به همه بگویم که درد تنهایی از هردردی سنگین تر است.
مادر هم رفت.دکتر گفت دیدید چه خوب کاری کردید.
گفتم بله حق با شماست.
پرسید این چک برای چیست؟
گفتم برای برآورده کردن آرزوی بیماران.آن که در حسرت زیارت است و یا در ارزوی رختی نو برای عید نوروز است.شاید بیماری دیگر هم در حسرت لباس دامادی باشد.
به مزرعه که برگشتم لباس سیاهم را به گل میخ انباری اویختم با این اندیشه که گذشته را رها و به آینده بیندیشم.تف بر هرچه ادم سالوس صفت و ریاکار است.مردک هیچی ندار با پرویی و بی شرمی هرچه تمامتر دارد همسرش را فریب می دهد و برای او نقش بازی می کند.حالم بهم می خورد که اسم او را انسان بگذارم.
سفر کردم وای کاش این سفر را نمی رفتم.گمان نداشتم که قطره ای اشک روان شده برگونه چنان منقلبم کند که بخواهم سینه سپر کنم و دست به گریبان شوم و در ان حال فریادهای خفته در گلویم را بیرون بریزم.اگر صبر دوست دیرینم نبود و قبلم را سد نکرده بود چنین می کردم.اما او مرا بر جایم نشاند و گفت لیوانی آب سرد بنوش و شیطان را لعنت کن.چنین بود که خشم را فرو خوردم و به خود گفتم تحمل کن و به جای مداخله از دور مراقبت کن و هرگاه مدرک کافی جمع اوری کردی ان وقت رسوایش کن.
صبر برویم لبخند زد و گفت هرگز خورشید پشت ابر نمی ماند باورکن!
دیگر اوراق دفتر خاطرات به دفتر حساب تبدیل شده بود که گمانم این است که حکمت هرگاه فرصتی می یافت بدون نظم و بی توجه به تاریخ ماه و سال می نوشته و خود را سبک می کرده.
شب به نیمه رسیده بود و هنوز هم حکمت خوانده شده درون دفتر با حکمتی که با او روبرو هستم ناشناخته برایم مانده است.شاید من هم بهتر است گذشته او را همچون خواسته دلش به گل میخ انباری بیاویزم و بیش ازاین کنجکاوی نکنم.
در سه روز گذشته دلداری هایم به خود آرامم کرده بود و از درجه فشار روانی ام کاسته بود.
در فرودگاه وقتی چشمم به او و مادر افتاد به جای خوشامد گویی با صدای بلند گریستم و نوازشها . دلداری دادن های آنها نه تنها آرامم نکرد بلکه همه فشارهای چند روز اخیر را گویی می خواستم به یک باره فرو بنشانم و خود را آسوده کنم.
تکه کلام حکمت که دائم تکرار می کرد عزیزم باورکن سوءتفاهم شده و اصلا جای نگرانی وجود ندارد مرا بیشتر می آزرد و از این که او قضیه را آسان گرفته بود کوره وجودم را گداخته تر می کرد.
هشدارهای مادر هم که گریه جنین را آزرده می کند کارگر نیفتاد و من هم چنان اشک می باریدم .
سر انجام حکمت برآشفت و گفت :
اگر حرفهایی که در مورد آهنچی می گویی حقیقت هم باشد پس ناچارم که تسلیم شوم و حاصل بیست سال تلاشم را به او واگذار کنم و دست از پا درازتر از شرکت بیرون بیایم این اخر سنارویویی است که پیش روی داریم.حالا می گویی من چه باید بکنم؟
گفتم :
نمی دانم اما می دانم اجازه نمی دهم تو راهی زندان شوی و خودم با همین دستهایم خفه اش می کنم.
حکمت هر دو دستم را گرفت و برصورتش گذاشت و گفت:
آرام باش مطمئن باش درخفه کردن او من هم با تو شریک می شوم .اصلا چطور است همین وسط اتاق دارش بزنیم؟
لحن شوخ حکمت و خونسردی او مرا آرام کرد و گفتم :
حکمت من نمی خواهم که تو آسیب ببینی می فهمی؟
گفت :
من از آهنچی صدمه نمی بینم بلکه گریه های توست که به روح و روانم لطمه وارد می کند.تو را دختر مقاوم و سرسختی می پنداشتم پس کو ان تارایی که می گفت من از هیچ چیز نمی ترسم چون خدا را دارم؟ آیا ایمانت ضعیف شده یا این که مرا آدم مفلوکی می بینی که نمی توانم از حق خود و زن و بچه ام دفاع کنم، هان تارا؟ آیا مرا بی عرضه و بی وجود می بینی؟
گفتم :
خدا شاهد است که اینطور نیست.من فقط می دانم که او می تواند زندگی مان را نابود کند فقط همین.
دست نوازش بر سرم کشید و گفت:
تحمل داشته باش و نگاه کن.اگر به قول تو وجدان قانون را بتواند خواب کند و به روی خود باز کند.راههای دیگری هم وجود دارد که او را به زانو درآورم.به من اطمینان کن و بگو در این مدت چکارها کرده ای.
برایش از ساخت و ساز و فروش اتومبیل صحبت کردم و از کارهای انجام شده به عنوان خبط و خطا یاد کردم و در آخر گفتم :
ـ من می خواستم خوشحالت کنم اما تو را مفلس کردم.
حکمت قاه قاه خندید و در آغوشم کشید و گفت :
من این تارا را دوست دارم،تارایی که سازندگی می کند و چون مردان خط و خطوط معلوم می کند.من دلم برای خانه ای که تو ساخته ای لک زده و اگر خسته نبودم همین ساعت برای دیدنش حرکت می کردم.
بعد با لحن شوخ گفت:
ـ نهایتش این است که اگر باختیم می رویم شمال و آن جا زندگی می کنیم.فردا با مهندس تماس بگیر و بگو که خانه را برایمان طبق برنامه مبله کند.
تا خواستم اعتراض کنم انگشت برلبم گذاشت و گفت:
هیچ نگو.تو باید مرا شناخته باشی.من مردی نیستم که بی گدار به آب بزنم.من به برد خود یقین دارم.آن قدر از او مدارک در دست دارم که نتواند انکار کند.عزیزم ریتا را فراموش نکن.او برگ برنده من است.اگر آهنچی بخواهد با شرافت من بازی کند.آنچنان بی حیثت اش خواهم کرد که جرات بازگشت به آلمان را نداشته باشد.من آنقدر ساده اندیش نیستم که فکر کنم آهنچی آسان از زندگی تو بیرون رفته و ما را به حال خودمان گذاشته.در همین سفر به دیدن ریتا رفتم و کمی او را هوشیار کردم .البته آن اندازه که زندگی اش دچار تلاطم نشود.ریتا از من قول گرفته که اعمال آهنچی را کنترل کنم و به او خبر بدهم .من از این که جاسوس باشم بیزارم، اما وقتی پای مصالح زندگی خودم در میان باشد و از او نامردی ببینم این کار را خواهم کرد.فردا هم وقتی ملاقاتش کردم به او خواهم گفت که اگر قرار است زندگی من نابود شود مطمئن باش که زندگی تو هم نابود خواهد شد.با این تفاوت که من و تارا می توانیم از صفر شروع کنیم ولی تو دیگر نه همسر داری که حمایتت کند و نه مالی که به خاطرش برگردی.
فردای آن شب سخت ترین روز زندگیم را شب کردم و هر لحظه در انتظار شنیدن اخباری ناخوش بودم که در مورد حکمت بشنوم.در تمام تماسها او کوتاه گفته بود همه چیز خوب است بعدا تماس می گیرم که نگرفته بود.
مادر شام آماده کرده بود و جسته و گریخته از سفرش برایم تعریف کرده بود و در اخر با گفتن اینکه خدا هیچ وقت برایم خوشی نخواسته و این سفر باید اینطوری تمام شود ناراضی بودن خود را ابراز کرده بود.
شب به ساعت اخر رسید که حکمت در اپارتمان را باز کرد و داخل شد در حالی که دسته گلی از گلهای نرگس در دست داشت و جعبه کیک کوچکی.
ورودش به این گونه یعنی پاسخ به تمام سوالات ناجوابم از شدت ذوق در آغوشش کشیدم و پرسیدم:
تو بردی؟
خندید و گفت :
اگر باخته بودم که با دست پر نمی آمدم.

Signature
     
#57 | Posted: 16 Aug 2013 18:13 | Edited By: paridarya461
مادر دست به آسمان بلند کرد و خدا را شکر کرد.
در سر میز شام بود که مادر تاب نیاورد و پرسید:
برایم تعریف کن که تا صبح خوابم نمی برد.
حکمت خندید و گفت :
مادر صبر کن تا شام در آرامش خورده شود.چشم تعریف خواهم کرد.اما همین قدر می گویم که آهنچی اصلا باور نمی کرد که من به دیدن ریتا رفته باشم.اول گمان کرد که دارم بلوف می زنم اما وقتی از دکوراسیون خانه اش گفتم و این که قاب قالیچه ای که به تازگی برای تولد همسرش از ایران فرستاده، مطمئن شد که دروغ نمی گویم.به او گفتم ساعتی که درخانه اش مهمان بودم با دو بچه اش بازی کرده و محبتشان را به خود جلب کرده ام.در تمام مدتی که من حرف می زدم ساکت نشسته بود و گوش می کرد.در آخر به او گفتم هر دوی ما برای حفظ کانون زندگیمان تلاش می کنیم. پس بهتر است برای حریم یکدیگر ارزش قائل شده و سعی نکنیم برای هم مزاحمت بوجود آوریم .حال آن دو فقره چک را به من برگردان یا در مقابل خودم آنها را پاره کن تا من هم در تماسی که با همسرت می گیرم موضع خود را بشناسم و بدانم که چه باید بگویم و چه نباید بگویم. او هر دو چک را مقابلم گذاشت و من هم آنها را پاره کردم و در آخر گفتم بهتر است به شرکاء هم اطلاع بدهی که اشتباه کرده ای و از من رفع اتهام کنی. وقتی داشتم از دفترش خارج می شدم صدایم کرد و گفت تو بردی اما مطمئن باش روزی که بشنوم تارا در زندگی ات خوشبخت نیست قید همه چیز را می زنم این را هرگز فراموش نکن.
در اولین فرصتی که به دست آوردیم هر دو راهی شمال شدیم تا حکمت بنای جدید را ببیند.در طول سفر سعی داشتم کمتر از مشخصات ساختمان صحبت کنم تا جاذبه آن کمرنگ نشود.پس در مورد مهندس احمدی و این که با همه جوانی بسیار کارآزموده و ماهر است صحبت کردم و واقعه آخرین سفر که چگونه در تاریکی شب ترسیده و مهندس به یاری آمده و مرا باخود به خانه شان برده بود داد سخن دادم و بعد با کمی شیطنت گفتم:
ـ مطمئنم که وقتی او را ببینی دوستش خواهی داشت.من نمی دانستم که پدر بزرگ مهندس هم جوار ماست و زمانی که دانستم خیلی خوشحال شدم.
حکمت از شنیدن این سخن ناگهان به سویم نگاه کرد و پرسید:
مزرعه ما؟
گفتم :
بله.گمان می کنم نوه همان آقایی باشد که در مزرعه با او روبرو شدیم و من فکر کردم که از اقوام توست.
حکمت به خود مسلط شد و گفت:
خب شاید نوه او باشد.
گفتم :
شاید نیست.خود مهندس گفت که پدر بزرگش هم جوار ماست.مادر مهندس هم زن تحصیل کرده و مهربانی است و آن شب نهایت محبت را در حق من کرد که............
حکمت سخنم را قطع کرد:
تو به خانه آنها رفتی؟
گفتم :
خود مهندس مرا به خانه شان برد.مادرش دندانپزشک است و خیلی هم زیباست.
حکمت گفت :
او در مورد خانواده ما چه گفت ؟
گفتم :
او کوچکترین اظهار آشنایی نکرد ضمن آن که هنگام برگشتن بود که مهندس احمدی اشاره به پدربزرگش کرد و شاید خانم دکتر هنوز نمی داند که ما همسایه پدرش هستیم.
حکمت نفس بلندی کشید و پرسید:
امیدوارم که نخواسته باشی با ما مراوده داشته باشند.
گفتم :
اتفاقاً برعکس آن قدر از رفتار و منش خانم دکتر خوشم آمد که درخواست کردم وقتی به تهران می آید حتما به دیدار ما هم بیاید که پذیرفت.
سکوت ممتد حکمت بیانگر آن بود که دارد به ملاقات ما و صحبتهایی که میان ما رد و بدل شده فکر می کند.پس از سکوتی طولانی پرسید:
ـ خانم دکتر از من سوال نکرد و نپرسید که به چه کاری مشغول هستم؟
خندیدم و گفتم :
من آن قدر که از تو و شرکت و مسافرت هایت حرف زدم کمتر ازخودم گفتم .به گمانم آن قدر که از تو شناخت پیدا کرده از من کمتر میداند.
حکمت گفت :
آنها از افراد سرشناش این خطه هستند و همگی افرادی تحصیلکرده و صاحب نام هستند.
دکتر مرادی نسبت فامیلی خیلی نزدیکی به این خانواده دارد.
متعجب گفتم :
چه جالب! راستش وقتی مهندس پیشنهاد کرد که شب را در خانه آنها صبح کنم طوری از مادر صحبت کرد که گمان کردم با خانمی روستایی که عاشق مهمان هستند روبرو خواهم شد.حقیقت این که من عاشق این گروه از زنان روستایی ام و با آنها احساس غریبگی ندارم.اما وقتی خانم دکتر به استقبالم آمد لحظه ای جاخوردم و بعد که میزبانی او را دیدم به خود گفتم مهمان دوستی و مهمان نوازی خصیصه ذاتی این مردم است.
به سرجاده رسیدیم که آن شب مهندس مرا سوار کرده بود به درخت اشاره کردم و گفتم :
من اینجا پشت این درخت پناه گرفته بودم تا مهندس رسید.حالا تو اتومبیل را نگهدار و پیاده شو.من رانندگی می کنم و تو هم چشمهایت را باید ببندی و تا وقتی که نگفتم باز نکن!
حکمت اتومبیل را نگهداشت و جایمان تغییر کرد وقتی حرکت کردم گفتم :
آن قدر هیجان زده ام که دستهایم می لرزد.
حکمت گفت :
به خود مسلط باش و آرام حرکت کن.
وقتی مقابل مزرعه نگهداشتم پیش از آن که به حکمت بگویم چشمهایت را باز کن خودم از دیدن نمای ویلا مبهوت شدم.رنگ سفید و بنفش بنا آن قدر آرامش بخش و زیبا بود که بی اختیار به تماشا ایستادم و اگر صدای حکمت که پرسید) میتوانم باز کنم(، نبود هم چنان غرق تماشا بودم.
صدای او ، مرا به خود اورد و گفتم :
پیاده شو اما نباید نگاه کنی.
حکمت پیاده شد و من دستش را گرفتم و مقابل ساختمان ایستادم و گفتم :
حالا نگاه کن.
چهره حکمت با دیدن ساختمان دیدنی بود.او هم چون مبهوت مجذوب ساختمان شده بود و از ان چه که با چشم می دید اطمینان نداشت.او دوباره به من نگریست و پرسید:
تارا اینجا مال ماست؟
دستش را گرفتم و از پله های مرمرین بالا بردم و در ساختمان را باز کردم و گفتم:
حالا داخلش را ببین.
آن چه می دیدیم برای هر دوی ما جالب و دیدنی بود. مهندس به طرز زیبایی آن جا را مبله کرده بود و نهایت سعی خود را به کار گرفته بود که مطابق طرح انتخاب شده دکور شود.
پس از بازدید وقتی گاز را روشن کردم تا چای اماده کنم حکمت گفت :
ـ اقرار می کنم پول بی زبان را بیهوده خرج نکرده ای و همه چیز در حد عالی است .
حکمت پنجره ها را گشود و از دیدن نرده های چوبی که مزرعه ما را از همسایه جدا می کرد به چشمم نگریست و پرسید:
ـ تارا راستش را بگو ،تو دیگر چه می دانی
بغلش کردم و گفتم :
ـ همه چیز را می دانم و مهمترین این که می دانم همسرم دوستم دارد و به من و فرزندش هرگز خیانت نخواهد کرد. این را می دانم که عشق های دوران نوجوانی اگر پاک باشند هرگز فراموش نمی شوند و چون گوهری عزیز در صندوقچه دل نهان باقی می مانند.حکمت من هرگز از تو نخواهم خواست که این گوهر را دور بیندازی فقط انتظار دارم که آن را از صندوقچه برای به رخ کشیدن زیبای اش بیرون نیاوری.
حکمت دستم را برگونه اش گذاشت و گفت :
آن قدر دوستت دارم که تصوری بر ان نیست.
گفتم :
به صداقت کلامت اطمینان دارم.حالا بیا برویم تا انباری را نشانت بدهم.
او که از وجود سر از پا نمی شناخت مرا به دنبال خود کشید و نزدیک انباری لحظه ای به تماشا ایستاد و با تردید قفل ان را گشود.حس کردم که زانوانش خم شده و قادر به ایستادن نیست به گمان این که از بنای ان ناراضی ست پرسیدم:
خوشت نیامد؟
زیر لب زمزمه کرد:
باشکوه است تارا،باشکوه است.
به جرات می توانم بگویم که بنای ساده انباری بیش از ساختمان مورد پسندش واقع شد و با دست کشیدن به اجرهای نسوز شومینه و حوض آب نما که با چهار گلدان گل شب بو جلوه ای یافته بود رو به من پرسید:
ـ تارا تو از کجا می دانستی که این سبک بنا طرح رویایی من بوده.
گفتم :
از ان جایی که حجله گاهمان را آراسته بودی.حالا اگر از پنجره نگاه کنی می توانی تا ته مزرعه را ببینی و با گشودن این در از منظره گلهای افتابگردان بهره مند شوی. این هم تخت خوابی زیبا به جای آن تخت که امیدوارم روی این تخت هم خوابهای طلایی ببینی.
حکمت روی تخت دراز کشید و گفت :
با همه سلیقه ای که به خرج دادی اما یک چیز کم است.
به نگاه متعجبم لبخند زد و گفت :
جای تخت خواب دخترمان کنارمان خالی است.
حق با او بود و انجا تنها یک تخت خواب داشت.
حکمت دستم را گرفت و گفت:
ان تخت را من برای دخترم و با سلیقه خودم تهیه می کنم.می دانی تارا من یقین دارم زین پس تمام خوابهای امیخته ای از حقیقت هستند.رویاهایی که از واقعیت دور نیستند.حالا که در خواب صورت دخترم را میبینم دور نیست که در بیداری هم ان چهره پاک و معصوم را ببینم.
تخت خواب دخترم صورتی خواهد بود.همرنگ رویاهای صورتی ام.
با به دنیا امدن )رومینا( حس کردم که با اغاز شکوفایی طبیعت، دفتر تازه ای در زندگی ام گشوده شده؛ دفتری سفید که دوست دارم در هر برگش فقط از دخترمان و سعادتی که او با امدنش به ما ارزانی کرد بنویسم.
خانم دکتر هرگز به قولش وفا نکرد و به دیدارمان نیامد .شاید او نیز چون من و حکمت به این نتیجه رسیده بود که بهتر است گذشته را با تمام خاطرات تلخ و شیرین اش فراموش کند و به آینده که می تواند تابناک تر از گذشته باشد توجه نشان دهد.من با همه بی تفاوتی ام نسبت به گذشته حکمت، نتوانستم به او بگویم که طرح پنجره رو به گلهای افتابگردان نظر و ایده خانم دکتر بوده است و نه من ! این را امتیازی برای خود دانستم که همسرم برای نزدیک بودن افکارمان به هم، مرا گاه به سخنی شیرین و گاه به لطف لبخندی بنوازد و می دانم که خانم دکتر هم کارم را به حساب حسادت زنانه نخواهد گذاشت و در قلبش خواهد گفت:
)من هم اگر جای تارا بودم همین کار را می کردم.(
پایان

Signature
     
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Infatuation | شيدايى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites