تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطره ماندگار

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 5 Aug 2013 20:36




«نه، امروز هیچ خبری نیست.» و به سمت در رفت.
مرد جوان سی ساله ای وارد شد. قد بلندی داشت و صورتش لاغر و استخوانی بود. ریش مرتبی هم روی صورتش بود. موهای مشکی اش را به سمت راست شانه کرده بود و کیف سامسونت مشکی رنگی به دست داشت. افسانه ما را به هم معرفی کرد.
«آقای امید سرشار، پسر عمه بنده و در واقع برادر رضاعی اینجانب. خانم خاطره بدیع، یکی از دوستان خوب من که در حال حاضر دانشجوی ترم آخر مقطع کارشناسی ارشد رشته حقوق است.»
امید سرشار بدون اینکه مرا نگاه کند روی نزدیک ترین کاناپه نشست و کیف سامسونتش را کنارش گذاشت.
افسانه مثل همیشه مجلس را در دستش گرفت و گفت: «باید ببخشید امید جان، چون من و خاطره چند وقت بود همدیگر را ندیده بودیم فرصت نشد در مورد مسائلی که مزاحم خاطره شدیم صحبت کنیم. حالا اگه اجازه بدی خیلی خلاصه براش توضیح بدم.»
امید با سر حرف افسانه را تایید کرد. افسانه سرش را به طرف من چرخاند و گفت: «من و امید چند ماهی است که با هم این دفتر وکالت را باز کرده ایم و برای دفترمان احتیاج به یک منشی و برنامه ریز داریم که با دقت برنامه موکلان، وقت دادگاه و ثبت را منظم کند. تا چند وقت پیش دختری پیش ما کار می کرد. نمی دونم چرا، ولی نمی تونست به خوبی از عهده کارها بر بیاد. به همین خاطر من و امید فکر کردیم بهتره فردی پیش ما کار کنه که خودش سر رشته ای از حقوق داشته باشه. دنبال یک فرد مطمئن می گشتم که یاد تو افتادم. البته حق داری که قبول نکنی و این کار را در حد خودت ندونی. نمی خوام سرت منت بگذارم، ولی این کار می تونه برای تو خیلی مفید باشه. تو حتی می تونی گاهی اوقات بیای توی دفتر و نحوه برخورد و کار با موکل را یاد بگیری. البته تصمیم نهایی با خودته، تا سال آینده که بیست و پنج ساله بشی و بتونی در امتحان وکلا شرکت کنی این تجربه خوبی برای توست. باز هم اگه فکر می کنی این کار در حد تو نیست که هیچ، ولی اگه مایلی فکر کنی ما یک هفته فرصت داریم.»
در پوست خود نمی گنجیدم. این شروع خوبی برای من بود. بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم می توانستم از این کار بهره ببرم. با رضایت سرم راطرف افسانه چرخاندم و گفتم:من موافقم ولی همسرم هم باید راضی باشه.اگه اجازه بدی جواب نهایی رو فردا بهت میگم.
آن روز تا خونه نفهمیدم چه جوری رانندگی کردم.عصر که موضوع را با حمید مطرح کردم،از پیشنهاد افسانه استقبال کرد و مثل من معتقد بود این میتونه شروع خوبی باشه.بدون اینکه تا صبح صبر کنم موافقت خودم را شبانه به اطلاع افسانه رساندم و قرار کار برای بعد از تعطیلات نوروز شد.
آن سال موقع سال تحویل منو حمید خونه خودمون بودیم.دم تحویل سال از خدا خواستم که طلسم عروسی ما شکسته بشود.
نوروز هشتاد برخلاف همیشه خانواده زرگر به مشهد نرفتند،چون محرم از روز هفتم فروردین شروع میشد.و دهه اول مثل هرسال خانه حاج زرگر برنامه عزاداری بود.سال هشتاد همه چیزش با سالهای دیگه فرق داشت.مصادف شدن ایام عزاداری سالار شهیدان با نوروز حال و هوای دیگری به تعطیلات داده بود.
بعد از تعطیلات نوروز بعد از ظهر از دانشگاه به دفتر وکالت افسانه و امید می رفتم.در تمام جلسات مشاورهافسانه و گاه امید شرکت داشتم و به قول افسانه چم وخم کار را یاد میگرفتم.افسانه خواهرانه،نه تنها در کار،در دروس هم کمکم میکرد.می دانستم اگر در آینده به جایی برسم موفقیتم را مدیون او هستم.
اوایل اردیبهشت ماه بود.با اینکه هنوز برای چاپ کارت خیلی زود بود حاج زرگر سفارش کارتهای عروسی را داده بود وقرار بود شب کارتها را از او تحویل بگیرم.
ساعت هشت بود که از دفتر وکالت بیرون آمدم و به سمت خانه آنها رانندگی کردم.چند دقیقه به نه شب مانده بود که دم در خانه شان رسیدم.سریع از روی
****
صندلی عقب ماشین چادرم را روی سرم کشیدم و زنگ در را فشار دادم.میتونستم شب خانه حاج زرگر بمانم تا بهانه ای برای تنها برگشتن دست او ندهم.نمی دونم چرا دلم شور میزد.چند ثانیه ای پشت در معطل بودم تا سمانه در را برایم باز کرد.کیفم روی دوشم بود و مثل همیشه رویم را محکم گرفته بودم.وارد خانه شدم.سمانه به استقبالم آمد.مثل اینکه حمید هنوز از مطب بر نگشته بود.حاج خانم هم بعد از اینکه چادرم را تا کردم ذکر گویان به استقبالم آمد.معلوم بود تازه از سر سجاده نماز بلند شده.با حاج خانم وسمانه به سمت اتاق نشیمن رفتیم.حاج اقا مثل همیشه مشغول دیدن اخبار ساعت نه بود.سلام کردم.حاج اقا بدون اینکه صورتش را به سمتم بچرخاند جواب داد.سمانه بی حرف به سمت کارتها رفت و مشغول گذاشتن انها داخل پاکت شد.من هم به هوای کمک کردن به سمانه به سمت او رفتم و یکی از آنها را برداشتم.مثل دفعه قبل کارت خیلی با سلیقه انتخاب شده بود.از حاج اقا تشکر کردم و مشغول جا دادن آنها داخل پاکت شدم که حاج آقا بر خلاف انتظار همه وسط اخبار تلویزیون را خاموش کرد و گفت:خاطره خانم سمانه ان کار را میکنه.شما بفرمایید اینجا من با شما کار دارم.
در دلم آشوبی به پا شد.دل تو دلم نبود.یعنی باز چکار کرده بودم.کار داشتن های حاج زرگر همیشه علتی داشت و من را صد درصد محکوم میکرد.روی مبل مقابل حاج زرگر نشستم.نگاهی به صورتش انداختم.نمیدونم در این چشمهای سبز چه چیز بود که مرا آنقدر از آنها می ترساند.دلم می خواست حاج اقا هرچه زودتر حرفش را بزند تا به قول معروف راحت بشم.حاج زرگر نگاهی به سمانه انداخت و گفت:سمانه بابا برو توی اتاقت این کار را بکن.من کمی با عروسم کار دارم
****
سمانه کارتها و پاکتها را از روی میز جمع کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.حاجی از جایش بلند شد و گفت:خاطره خانم تو در این چند سال که عقد کرده ی حمید بودی به ما ثابت کردی میتونی تغییر کنی. شکر خدا بر خلاف تصور چند سال پیشم از اینکه عروسی مثل تو دارم خوشحالم،چون اوایل فکر میکردم می خوای همش با من یکی به دو کنی و حرف خودت رو به کرسی بنشونی.البته نه اینکه فکر کنی من دلم می خواد حرف حرف خودم باشه،نه،اگه حرف طرف مقابلم منطق داشته باشه من آن را می پذیرم،چون می دونم تو آدم با فهم و کمالی هستی و می دونی ما خیر و صلاح تو رو می خواهیم پس می خواهم مثل همیشه ازت بخوام برای اینکه اسباب حرف مردم نشی یه کاری بکنی.
نگاهم در نگاه حاجی ثابت مانده بود.با اینکه بر خلاف همیشه خیلی ملایم صحبت می کرد،نمی دانم چرا در دلم غوغا بود.انگار این همه مقدمه چینی آرامش پیش از طوفان بود.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:چه کاری حاج اقا؟
شکر خدا حمید تو کارش تثبیت شده و به اندازه کافی مریض داره.اگه در جایی پولی چیزی کم آوردید می تونید رو کمک من حساب کنید.از همین ماه یک مقدار پول به حساب حمید میریزم تا خدایی ناکرده مشکلی در زندگی نداشته باشید.با این حساب دیگه لازم به کار کردن شما نیست.شکر خدا که دیگه این ترم هم درست تموم میشه و میتونی بشینی خونه و خانه داریت را بکنی.از سال دیگه هم اگه خدا بخواهد بچه دار میشی وباید بچه داری بکنی.بی خودی خودت را خسته کار نکن.اگر ماهیانه ای که به حساب حمید میریزم کم بود،بگو بیشترش کنم. آرامشی که حاج اقا در حرف زدنش بود جوری بود که من فکر میکردم می تونم بهش اعتماد کنم به همین دلیل برخلاف ترس همیشگی بهش گفتم:
****
کار کردن من ربطی به پول و خرجی نداره.من الان دارم کار میکنم تا بتونم ریزه کاریهای لازم را یاد بگیرم،چون می خواهم ابان سال دیگه در امتحان کانون وکلا شرکت کنم.
حاج آقا با شنیدن این حرف صورتش سرخ شد.مثل اینکه تمام خون بدنش به سرعت به سمت صورتش حرکت کرد.چین عمیقی به پیشانیش انداخت و گفت:می خوای چیکار کنی؟تو کانون وکلا شرکت کنی که چی بشه؟لابد پس فردا هم دلت می خواد وکیل بشی؟
درسته حاج آقا.هدف من از این شش سال درس خواندن چیزی جز این نبوده.شش سال در گرما و سرما درس خواندم تا به اینجا برسم.اگر الان هم دارم در یک دفتر وکالت به عنوان منشی کار می کنم فقط به خاطر اینه که کار یاد بگیرم.
-ولی من این اجازه را به شما نمی دهم.فقط همین مانده که توی بازار بپیچه که عروس حاج زرگر وکیل شده.
-چه اشکالی داره حاج اقا؟مگه می خوام دزدی کنم؟
-دختر جون این یه کار مردانه اس.زن را چه به وکیل شدن.پس فردا به خاطر کارت باید بری زندان،چون وکالت یک زندانی را داری...چه میدونم...دنبال چک مردم بیفتی و یا با صد تا نامحرم طرف صحبت بشی که چی،خانم دلشون خواسته وکیل بشن.
-حاج اقا الان یک سوم وکلا زن هستن.
-دلیل نداره هرکس هر غلطی میکنه منم بگذارم اطرافیانم بکنند.که چی؟خوب گوشا باز کن دختر،از همین فردا دیگه حق نداری بری سرکار.از قدیم گفتن نباید از زن جماعت زیاد تعریف کرد.یک کلام خوبیت رو گفتم،پررو شدی؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 5 Aug 2013 20:36




«حاج آقا برخلاف احترامی که برایتان قائل هستم، ولی اینجا را دیگه نمی تونم کوتاه بیام. شما راجع به همه چیز نظر دادید، من هم با کمال میل پذیرفتم، ولی این یکی را نه. نمی تونم صرف اینکه مردم فلان بگن و یا هزار تا چیز دیگه، از آرزوی چندین و چند ساله ام که الان در چند قدمی منه دست بکشم.»
«ولی تو باید این کار را بکنی، چون من می گم. اگه دیگه از من حرف شنوی نداری می تونم کاری کنم که حمید مجبورت کنه از خواسته ات و آرزوی چندین و چند ساله ات صرف نظر کنی. از دستور خدا که نمی تونی غفلت کنی. زن نمی تونه بدون اجازه شوهرش آب بخوره. حالا کاری می کنم که حمید مانع کار کردنت بشه. سمانه... سمانه... دختر کجایی؟»
حاج زرگر عصبانی تر از همیشه بود. اینجا دیگه نمی خواستم مغلوب بشم. دیگه کار کردن، اُپن آشپزخانه نبود که خیلی راحت بتونم باهاش کنار بیام.
حاج زرگر داشت نعره می زد. سمانه جلویش ایستاده بود و داشت شماره حمید را می گرفت. حاج خانم سعی می کرد حاج آقا را آروم کنه. وقتی از آروم کردن حاجی به جایی نرسید. به سمت من آمد و ملتمسانه و با صدای آرومی گفت: «بابا دختر، این حاجی یک کلامه. اون که به هیچ صراطی مستقیم نیست. پس تو از خر شیطان بیا پایین. بابا تا چند روز دیگه عروسیه. تو را به خدا کاری نکنید که دوباره با حرص و جوش الکی عروسی عقب بیفته.» حاج خانم صورتم را بوسید و گفت: «خاطره جون، مادر... برو بهش بگو اشتباه کردی، برو دیگه.»
«نه حاج خانم. این دفعه با همیشه فرق می کنه. آن کسی که داره اشتباه می کنه حاجیه نه من.»
سمانه شماره همراه حمید را گرفت و حاج آقا سریع گوشی را از دست سمانه قاپید و بدون اینکه سلام کند گفت: «حمید، همین الان می آیی خونه تا تکلیف منو با زنت روشن کنی. همین که گفتم... همین الان.» و گوشی را داد دست سمانه.
سمانه چشمهایش پر از اشک شده بود. حاج زرگر به سمت اتاق نشیمن رفت و در را با صدای بلند بست. سمانه ملتمسانه نگاهم می کرد. حاج خانم هنوز داشت ازم می خواست از حاج آقا عذرخواهی کنم، ولی نمی دونم چرا دیگر خاطره چند روز پیش نبودم. مثل اینکه دلم می خواست برای یک بار هم که شده خواسته ام را با صدای بلند به همه بگم. حاج خانم که از التماس کردن به من خسته شده بود روی زمین نشست.
نمی دانم چقدر گذشته بود که حمید مضطرب وارد شد. سمانه با دیدن حمید زد زیر گریه. حاج خانم قدرت حرف زدن نداشت، من هم فقط او را نگاه می کردم.
حمید نگاهی به هر سه ما انداخت و گفت: «می شه یکی بگه اینجا چه خبره؟»
صدای حمید باعث شد حاج آقا در اتاق نشیمن را باز کنه و بیرون بیاد. هنوز صورت حاجی از عصبانیت سرخ بود. با دست به سمت من اشاره کرد و گفت: «چرا از زنت نمی پرسی اینجا چه خبره؟ زنت که همه این بلواها از گور اون بلند می شه.»
حمید به سمت من آمد و گفت: «خاطره چی شده؟»
ساکت نگاهش کردم، قدرت حرف زدن نداشتم. بغضی که راه گلویم را بسته بود مانع حرف زدنم می شد.
حاج زرگر دوباره شروع کرد. «همه حرفهایش را زد، حالا تو آمدی موش شده و هیچی نمی گه. چند بار بهت بگم من این آبرو و احترامی که می بینید را ذره ذره به دست آوردم. نمی تونم شاهد باشم آبرو و حیثیت چندین و چند ساله ام به خاطر ندونم کاری یک دختر خروار خروار از بین بره. زنت می گه می خواد کار کنه، می خواد وکیل بشه، می خواد به آرزوی چندین و چند ساله اش برسه.»
حمید نگاهی به من و بعد به حاج زرگر انداخت و خیلی آروم گفت:« بابا اگه اجازه بدید خصوصی با خاطره صحبت کنم، قول می دم خودم قانعش کنم.»
حرف حمید من را عصبانی تر کرد. بدون اینکه به عواقب کار فکر کنم گفتم:« حمید جان این دفعه با همیشه فرق می کنه. من قانع شدنی نیستم.»
حمید نگاهی متعجب به من انداخت، انگار او هم انتظار چنین برخوردی را از جانب من نداشت. خیلی آروم گفت:« فقط چند لحظه خاطره، به خاطر من.»
مثل همیشه در مقابلش کم آوردم. مثل بره ای بی پناه پشت حمید به سمت اتاقش رفتم. حمید سریع در اتاق را بست و خیلی آروم گفت:«خاطره، خواهش می کنم. این دفعه را قبول کن. به خدا اگه بریم سر خونه زندگیمون خودم اجازه می دم کار کنی، الان به ظاهر موافقت کن. اگر از الان بخواهیم مخالف بابا باشیم عروسیمون رو عزا می کنه. بگذار کمی آبها از آسیاب بیفته خودم یه کاری می کنم رضایتش جلب بشه.»
اشکهایم بدون اختیار روی صورتم می ریخت. نگاهش کردم، چقدر دوستش داشتم، ولی فهمیده بودم حمید مردی نبود که بتونم بهش تکیه کنم. حمید در زیر سایه حاج زرگر مردی بود که از خودش هیچ گونه اراده ای نداشت. حرف او حرف حاج زرگر بود. نحوه برخورد ما با مردم، نحوه بازسازی خانه مان، کار کردن من و بعدها خیلی چیزهای دیگر و شاید زمان بچه دارشدنمان باید با توجه به نظر حاج زرگر صورت می گرفت. چهره نادر جلوی صورتم آمد. گوشم را صدای نادر پر کرد. شماها از جنس هم نیستید.
صدای حمید من را از آن حالت خارج کرد.« خاطره چی می گی؟»
شانه هایم می لرزید. می دانستم باید عاقلانه تصمیم بگیرم کارهای حاج زرگر برایم غیر قابل تحمل شده بود. می دونستم که از اول اشتباه کرده ام. کارهای حاج زرگر و تصمیمهای او به گونه ای بود که حتا جراًت بیان آنها را برای مامان و بابا نداشتم. نگاهم دوباره به صورت حمید افتاد، حمیدی که عاشقانه او را می پرستیدم و همه چیزم بود. نگاهم را از چشمانش دزدیدم. نباید این چشمها من را از تصمیمی که به مغزم خطور کرده بود دور می کرد. آروم سرم را پایین انداختم. صدایم می لرزید. تمام قوایم را جمع کردم. از بیان مطلبی که چند بار آن را در مغزم مرور کرده بود وحشت داشتم، اما با صدای لرزانی گفتم:« حمید من را دوست داری؟»
دلم نمی خواست نگاهش کنم. از لحن و کلامش معلوم بود که او هم گریه اش گرفته.
« آره خاطره، این چه سوالیه می پرسی. فکر می کنم تا حالا متوجه شدی که...»
« خوب، جوابی را که می خواستم گرفتم. اگر من را مثل کلامت صادقانه دوست داری، بدون هیچ حرفی طلاقم بده.»
« ولی...»
« خواهش می کنم حمید.»
دیگه نمی توانستم آنجا بمانم. صدای حمید را شنیدم که چیزی گفت. قدرت تحمل نداشتم. سریع از اتاق بیرون آمدم. حاج زرگر و حاج خانم و سمانه انگار منتظر بودند جواب نهایی را بشنوند.
جلوی حاج خانم ایستادم و گفتم:« حلالم کنید حاج خانم.» و جلوی حاج آقا مکثی کردم و دنبال لغت یا کلامی گشتم که برای آخرین دیدار با او مناسب باشد نمی دانم، شاید دیگه قدرت فکر کردن هم نداشتم. خیلی آروم و سریع...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#53 | Posted: 5 Aug 2013 20:37 | Edited By: nazi220




گفتم:«واگذارت می کنم به خدا.»
و سریع به سمت وسایلم رفتم.
مانتو و روسری ام را برداشتم.حالا که دیگه قرار نبود عروس خانواده زرگر باشم چادر سرکردن و اجرای این نمایش هم مسخره به نظر می رسید.چادر را زیر بغلم زدم.هنوز درحال کلنجار رفتن با دکمه مانتوم بودم که حمید مقابلم ایستاد.می توانستم صورتش را ببینم.تمام صورتش از اشک خیس بود سفیدی چشمهایش قرمز شده بود و ریش پرفسوریش هم از گریه خیس به نظر می رسید.دستش را جلویم گرفت:«کجا خاطره؟بیا با هم صحبت کنیم.»
دستش را کنار زدم و گفتم:« دیگه صحبتی باقی نمانده خیلی دلم می خواست زن خوبی برای تو و عروس خوبی برای خانواده ات باشم ولی نمی دونم، یک جای کار می لنگه.تو لیاقتت دختری بهتر از منه.من بیشتر از این نمی تونم عوض بشم.»بعد چادر را به سمتش گرفتم و گفتم:«این چند متر پارچه نمی تونه من را نزدیک به آن چیزی کنه که پدرت خواسته.»
حاج زرگر که تا آن زمان ساکت بود به سمتم آمد و گفت:«آهان، حالا فهمیدم.دنبال بهانه می گردی که از فردا پس فردا چادر هم سرت نکنی!»
نگاهی به حاج زرگر انداختم.به معنای واقعی از او، از حرف زدنش و شاید عقایدش متنفر بودم، حتی دلم نمی خواست جوابش را بدم.حمید را کنار زدم و از در خارج شدم.
حمید دنبالم آمد.حاج زرگر هنوز داشت فریاد می زد.صدایش را شنیدم که گفت:«حمید، دنبال کی داری می ری؟دنبال دختری که احترام خانواده ات را نگه نداشت؟»
حمید بی توجه به حرفهای حاج زرگر به طرفم امد.سوییچ ماشین را در قفل چرخاندم هنوز در ماشین را کامل باز نکرده بودم که حمید دوباره جلویم سبز شد.دستش را روی در ماشین گذاشت من بی توجه به او سعی کردم در را باز کنم.ناله ای کردم و گفتم:«حمید، بگذار بروم.مگه نگفتی دوستم داری؟مگه نگفتی؟هان؟»
«چرا گفتم، ولی خاطره من بدون تو نمی تونم یک لحظه زندگی کنم.تو هم نمی تونی، این بچه بازی ها چیه؟»
«این حرفها را تمومش کن.چند روز اول سخته، وقتی دوباره دستت توی دست یه دختر دیگه قرار گرفت خیلی راحت همه چیز را فراموش می کنی.»
«یعنی می شه تمام این چهار سال را به همین راحتی فراموش کرد؟!تو می تونی؟»
«نه نمی تونم،ولی سعی خودم را می کنم.تو هم باید سعی کنی.»
« آخه عزیزم،مگه یک موضوع به این کوچکی آن قدر ارزش داره که ما بزنیم زیر همه چیز؟»
«شاید به ظاهر این موضوع خیلی کوچک به نظر بیاد، ولی این یک مقدمه است.حمید من و تو نمی تونیم در کنار هم به آرامش برسیم سعی کن اینو درک کنی شاید من و تو از لحاظ تحصیلات و وضع مالی در یک سطح باشیم.فکر نکن می خواهم بگم خانواده ما بهترینه یا شما بدترین، ولی گاهی اوقات دو تا خوب هم نمی تونن با هم خوشبخت بشن، چون قطب و سویشان با هم فرق می کنه.تو باید دنبال خانواده ای مثل خانواده خودت باشی.حمید خواهش می کنم نگذار کار به شکایت برسه.من هیچ وقت و هیچ زمان تو را نفرین نمی کنم.از صمیم قلب دوستت داشتم و از خدا می خواهم همسری برازنده و شایسته قسمتت بشه.»
حمید نگاه می کرد.حالا صورتش شکل دیگه ای شده بود.چند ثانیه سکوت کرد و گفت:«وسط دعوا نباید انتظار داشت حلوا خیر کنند.خاطره،

می دونم الان عصبانی هستی و این حرفایی که می زنی از رو عصبانیته . باشه اگه آلان احتیاج به استراحت داری برو خونه، فردا باهات صحبت می کنم .»
خودش در را برایم باز کرد. بغضم ترکید . اشکهایم بی اختیار روی صورتم می ریخت . حمید نمی خواست باور کنه جدی دارم با او صحبت می کنم . روی صندلی نشستم . جمید مانتو ام را که از در ماشین بیروم مانده بود را داخل کرد . نگاهی به هم انداختیم . نگاه حمید مثل همیشه آتشین بود . دلم لرزید . سرم را به طرف دیگر چرخاندم و در را بستم و سریع از کوچه خارج شدم . دو کوچه بالاتر تر ترمز دستی را کشیدم و سرم را روی فرمان گذاشتم و بلند بلند شروع به گریه کردم . نمی دونم چقدر وقت گریه کردم . خاطره این چند سال مثل پرده سینما از جلوی چشمم رد می شد . خاطره هایی که قسمتی از وجودم بود . نمی دانستم دارم درست تصمیم می گیرم یا نه . می دانستم مامان و بابا انتظار آمدن من را ندارند. نباید می گذاشتم هیچ حرفی من را نسبت به تصمیمی که گرفتم دچار تردید کند. موبایلم را از توی کیفم بیرون آوردم . انگار نه تنها خودم بلکه وسایلم هم به گونه ای به حمید گره خورده بود . سریع شماره افسانه را گرفتم . موبایلش خاموش بود .نگاهی به ساعتم انداختم . دیر وقت بود ولی از روی نا امیدی و با اینکه می دونستم کسی توی دفتر نیست ، شمارهی آن جا را گرفتم چند بار بوق زد . آمدم گوشی را قطع کنم که صدای آقای سرشار از آن سوی گوشی به گوشم رسید.
« بله ؟»
« سلام آقای سرشار بدیع هستم .»
« سلام خانم بدیع کاری داشتید ؟ چیزی توی دفتر جا گداشتید ؟»
« نه می خواستم بپرسم خانم فروزش هنوز دفتر هستند ؟»
« نه چند دقیقه بعد از شما رفتند من هم مقداری کار داشتم ... امری نیست ؟»
« نه فقط هرچی موبایل خانم فروزش رو می گیرم جواب نمی دن .»
«این عادت افسانه اسن وقتی می ره خونه موبایل رو خاموش می کنه ، چون به غیر از موکلان اگه کسی باهاش کار داشته باشه با خونه تماس می گیره . امشب هم منزل یکی از دوستهای دایی مهمانی هستند . حالا اگه دفتر کاری دارید می تونم چند دقیقه دیگه این جابمونم ، اگر هم مستقیم با افسانه کار دادید باید تا فردا صبر کنید .»
نمی دانستم باید چه کار کنم ، سکوت برقرار شد . داشتم پیش خودم فکر می کردم که سرشار دوباره گفت :« خانم بدیع ، الو ... الو...»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#54 | Posted: 5 Aug 2013 20:40




له . »
« فکر کردم گوشی قطع شده .»
نمی دانم انگار کسی در مغزم فرمان می داد . حال عجیبی داشتم . نمی خواستم تا صبح صبر کنم . به همین خاطر گفتم:« ببخشید آقای سرشار می توانم یک ساعتی از وقتتان را بگیرم ؟»
صدای سرشار تغییر کرد . با لحنی که معلوم بود هنوز تکلیفش را نمی داند ، گفت :« خان بدیع اتفاقی افتاده ؟»
« شاید بیفته نمی توانم تا صبح منتظر افسانه باشم . می تونم الان بیام دفتر ؟»
سرشار که معذوریتهای مذهبی اش مانع از این می شد که با من در دفتر تنها باشد مکث کرد و گفت :« شما کجایید ؟»
« خیابان نیاوران .»
« می خواهید به من نتشونی بدید ؟»
« نه آقای سرشار نیمی از اقوام من در این منطقه زندگی می کنند . نمی دونم چه جوری بهتون بگم ...»
نمی دانم در صدام چه تمنایی بود که سرشار تسلیم شد و گفت :« باشه منتظرتان می مانم .»
نور امیدی در دلم دمید . شاید اشعه های خورشید صبح فردا نظر من را عوض می کرد . پس نباید ئقت را تلف می کردم . خدا را شکر خیابان خلوت بود . زود تر از آنچه فکر می کردم به دفتر رسیدم . هنوز زنگ را نزده بودم که در باز شد . معلوم بود که سرشار از پنجره آمدن مرا دیده . چند تا یکی پله ها را بالا رفتم . سرشار در را باز کرد . بدون این که چیزی بگم وارد دفتر شدم . امی دانستم باید سریع شروع کنم . به همین خاطر روی صندلی ولو شدم و گفتم :« آقای سرشار می تونم ازتون خواهش کنم وکالت من را به عهده بگیرید .»
« وکالن در چه موردی ؟»
« طلاق .»
سرشار که تا آن لحظه ایستاده بود به سمت من آمد . روی صندلی مقابلم نشست . انگشتان دستانش را در هم گره کرد . سکوت اتاق اذیتم می کرد . نمی دانم چرا سرشار حرف نمی زد . کیفم را دوباره روی شانه ام انداختم و از جایم بلند شدم و با صدایی که برای خودم هم غریب بود ، گفتم :« می دونستم از دست شما کاری بر نمی آد !»
سرشار به سمت مبل اشاره کرد و گفت :« بفرمایید بنشینید ، خانم بدیع ، من خیلی جا خوردم .»
دوباره روی مبل نشستم و گفتم :« قبول می کنید ؟»
سرشار تک سرفه ای کرد و گفت :« شاید من اشتباه فهمیدم . باید من را ببخشید . خودتون می دونید امروز فشار کا زیاد بوده . فرمودید من باید وکالت چه کسی را در مورد طلاق بپذیرم .»
« خودم . خودم را آقای سرشار .»
« دارید شوخی می کنید ؟»
« نه ، خیلی جدی با شما حرف می زنم .»
« ولی خانم بدیع ، آن طور که افسانه به من گفته بود مثل این که چند روزه دیگه مراسم عروسی شماست ... حالا شما حرف از طلاق می زنید ؟»
« همه چیز به هم خورد ... ما به درد هم نمی خوریم .»
سرشار دستی داخل موهایش کشید . صورتش آرامش همیشگی را نداشت . در حالی که هنوز نگاهش به زمین بود آهسته پرسید :« اگر قرار باشد وکالت شما را بپذیرم باید دلیل شما را برای طلاق بدانم . خودتون که واردید ، بعد از چند سال نامزد بودن نمی توانیم به این سرعت بگیم شما به درد هم نمی خورید . یعنی در واقع دلیل محکمه پسند نیست . ببخشید خانم بدغ فوضولیه ولی شاید ...»
« آقای سرشار ببخشید ، من این جا نیامده ام ولی و شاید های شما را بشنوم . حوصله نصیحت هم ندارم .»
« ولی من حق دارم به عنوان وکیل همه ی جزئیات را بدونم .»
« شما حق دارید ولی اجازه بدهید من تمام حرف هایم را بزنم. دلم نمی خواهد از همین اول شروع به نصیحت کردن بکنید .»
« خانم بدیع من فقط یک وکیلم . فکر می کنم شما من رو با پدر و مادرتون یا یک مشاور اشتباه گرفته اید .»
از صراحت لهجه ی او ناراحت شدم . دلم می خواست همان لحظه آن جا را ترک کنم ، ولی نه .... نباید زیاد سر به سر سرشار می گذاشتم . او به عنوان یک وکیل حق داشن و من هم در شرایطی نبودم که بخوام برای او قیافه بگیرم . در این شرایط فقط به او احتیاج داشتم، به همین خاطر کمی آروم شدم . کیفم را که تا آن لحظه در بقلم بود روی صندلی کناری انداختم و شروعبه صحبت کردم . سرشار هم آرام شده بود . گاه چیز هایی روی کاغذ می نوشت . مثل بچه محصلی می ماندم که پیش مدیرش رفته و از بچه دیگر چغلی می کردم . دلم مثل بچه مدرسه ای ها می خواست سرشار حق را به من بده . دست کم با سر حرف های مرا تایید کنه ، ولی او خالی از هرگونه احساسی بود و فقط گوش می داد . کاش جبهه نگرفته بودم ، شاید احتیاج داشتم کسی نصیحتم کنه ، ولی سرشار پیرو حرف من یک بار هم بین صحبتم نپرید ، حتی وقتی چند بار حرفم قطع شد آرام به نوشته هایش نگاه کرد . آن لحظه ای که داشتم از بدی هایی که حاج زرگر در حقم کرده و ضعف های حمید در مقابل پدرش برای سرشار حرف می زدم دلم برای حمید تنگ شده بود . دلم می خواست شرایط تغییر می کرد . دلم می خواست مثل یک صورت مسئله ی ریاضی حاج زرگر را پاک می کردم و خیای راحت با حمید که عاشقانه دوستش داشم زندگی می کردم ، ولی می دانستم که حاج زرگر جز غیر قابل تغییر زندگی ماست و با وجود او ادامه زندگی من با حمید غیر ممکن بود . چقدر دلم می خواست حاج زرگر کمی انعطاف داشت . کاش او هم کمی شرایط من را درک می کرد و کاش آن قدر زندگی ما را در چهار چوبهای از پیش تعیین شده خودش قرار نمی داد ، ولی دیگر برای فکر کردن به این چیز ها خیلی دیر شده بود . باز هم مثل همیشه یاد نادر افتادم . او حق داشت . ما برای هم ساخته نشده بودیم . کاش هیچ وقت حمید را ندیده بودم . بغض فرو خورده ام شکست و دیگر حرفی یرای گفتن نداشتم .
از پشت چشمهای اشک آلودم می توانستم تشخیص بدم نزدیک صبحه . چه اتفاقی برای من افتاده بود ؟ من که هیچ وقت با کسی کلامی صحبت نکرده بودم حالا تا نزدیک صبح با سرشار در مورد زندگی خصوصی ام حرف زده بودم .
چشم های سرشار قرمز بود . معلوم بی خوابی برایش سخت بوده . برگه ها را که حالا بیشتر از بیست صفحه می شد روی میز گذاشت و به سمت دستشویی رفت با همان صدای گرفته اش گفت :« باید من را ببخشید خانم بدیع ، باید نماز بخوان . تا چند دیقه دیگه نماز قضا می شه .»
حرف او تلنگری بود برای من . با پشت دست اشک هایم را پاک کردم .حق با او بود ، به سمت آشپزخانه رفتم . وقت کافی نداشتیم . سریع وضو گرفتم و به سمت میزم رفتم . سجاده ای که از خانه آورده بودم را پهن کردم . نمی دانم نماز خواندم یا فقط خم و راست شدم . در طول نماز که به واقع هیچ از آن نفهمیدم ، اشک ریختم . شاید گریه کمی از درد درونی ام را آرام می کرد.
وقتی نماز تمام شد حس کردم کمی آرام شده ام . به اتاق انتظار برگشتم . هوا روشن شده بود . احساس خستگی می کردم .
سرشار دوباره برگشت . او هم خسته بود . در حالی که نگاهش به کاغذ ها بود ، من مرا مخاطب قرار داد و گفت :« خانم بدیع از دیشب شما صحبت کردید و من شنیدم . خیلی جاها لازم می دونستم مطالبی را ذکر کنم ، ولی به حرمت و احترام کلامتون هیچی نگفتم و بر خلاف میل باطنی ام فقط شنونده بودم . الآن هم اگر باز شما بگید که دلتون نمی خواد چیزی بشنوید ، مطمئن باشید باز هم سکوت می کنم ، ولی فکر می کنم من هم حق دارم چند مطلب را به شما بگویم .»
« آقای سرشار از لطف شما بابت شکوت چند ساعتیتان متشکرم ، ولی شما به من حق بدهید . بعد از تشنج و دعوای دیشب از من بیشتر از این نباید انتظار داشته باشید .»
« تمام حرف های شما متین ولی شما به این راحتی قادر به طلاق گرفتن نیستید ، چون طرف دعوای شما هنوز شما را دوست داره . شما هیچ گونه مشکل عاطفی ندارید .»
« خوب من هم حمید را دوست دارم ، ولی فقط حمید را ، نه حمیدی که وابسته به خانواده اش باشد .»
« متوجه هیتم شما شاید بتوانید درخواست طلاق غیابی بدهید . مهرتان را ببخشید و بر خلاف تصور من آقای حمید زرگر بدون دردسر و مشکل شما را طلاق بدهند ، اما من دلم می خواهد یک چیزی را جدا از بحث وکیل و موکل بهتون بگم . دلم می خواهد این حرف را برادرانه بپذیرید .» و کمی خودش را در مبل جا به جا کرد . دستانش را طبق عادت همیشگی در هم قفل کرد . پس از مکثی که شاید برای من یک قرن طول کشید گفت :« خانم بدیع طلاق یک راه حله . اگر کار اشتباهی بود خداوند طلاق را حرام می کرد . چیزی حدود پنجاه و پنج درصد خانم ها بعد از طلاق پشیمان می شوند، چون دید و نگاه جامعه نسبت به آن ها تغییر می کند . اگر تصمیم به ازدواج مجدد داشته باشند به طور یقین از فرصت های خوبی که پیش از ازدواج سراغ آنها می آمد خبری نیست . اگر هم تصمیم بگیرند تا آخر عمر ازدواج نکنند ، خوب بسیاری از معاشران خوب ، دوستان صمیمی و اقوام را از دست می دهند ، چون دیگر مهر بیوه و مطلقه بر پیشانی آن ها خورده . پس چند راه بیشتر ندارند . ازدواج با فردی که خیلی از فهرست طلایی آن ها فاصله دارد و یا فرو رفتن در یک انزوا و تنهایی . می دونم شما حوصله ی نصیحت ندارید و می دونم من یک وکیل هستم نه یک مشاور، ولی دلم می خواد بیست و چهار ساعت به حرف های من فکر کیند .»
« آقای سرشار من از دلسوزی برادرانه شما متشکرم . ولی اگر فمر می کنید نظر من تغییر می کنه اشتباه کرده اید. رک و پوستمی پوسکنده ازتون می پرسم ، شما وکالت من را قبول می کنید یا خیر ؟»
14
سرم را روی زانویم گذاشته بودم و گریه می کردم . انگار گرمی اشک برایم بهترین درمان بود . جز گریه خودم صدای راز و نیاز و گریه اطرافیان را هم می شنیدم . نمی دونم چه مدتی در آن حال بودم که دستی به شانه ام خورد . با این که دلم نمی خواست سرم را از روی پاهایم بلند کنم نمی دانم چه شد که با ضربه ی دوم سرم را بالا گرفتم . خانم قد بلندی بالای سرم ایستاده بود ، در حالی که مشتی تسبیح در دست چپش بود ، یکی از آن ها را به من داد و به لهجه ی ترکی گفت :« انشاالله امام رضا مریضت را شفا می ده دخترم . انشاالله درد و مرض از خونه و خانوادت دور می شه . این تسبیح امام زمانه . هر روز باهاش یک دور صلوات به نیت سلانمتی آقا امام زمان بفرست ، انشاالله خود آقا جوابت را می ده .»
مردد بودم . تسبیح در دستم بود و به زن ترک زبان فکر می کردم . شفای مریض ، ولی من که مریضی نداشتم . هنوز داشتم با خودم کلنجار می رفتم که موقعیتم را فهمیدم . من درست رو به روی پنجره فولاد نشسته بودم . هر کسی هم جای آن خانم بود فکر می کرد من برای شفا آن جا هستم . به یاد چند سال پیش افتادم ، سالی که با خانواده زرگر در روزهای نوروز به مشهد آمده بودیم . چقدر آن زمان دلم برای مریض هایی که لوی پنجره فولاد نشسته بودند می سوخت و چقدر خدا را برای سلامتی و خوشبختی که ب من داده بود شکر کرده بودم ، ولی حالا بیشتر از هر مریض جسمی ، بیمار بودم .
مدتی از طلاق من و حمید می گذشت ، ولی هنوز نتوانسته بودم مسئله را برای خودم حل کنم . مثل همیشه از کاری که با قاطعیت آن را انجام داده بودم پشیمان بودم . از وقتی طلاق گرفته بودم هرشب با قرص می خوابیدم . از خوابیدن وحشت داشتم ، چون تا پلکهایم سنگین می شد و روی هم می رفت ، صورت حمید جلوی چشمانم می آمد . شاید آن موقع دلم از سنگ شده بود وساطتهای عمو عماد و حرف های منطقی مامان و دلسوزی بابا و گریه ها و التماسهای حمید هم نتوانست کاری بکنه . شاید اگر حاج زرگر در جلسه ی دادگاه کمی ملایم تر بود کا ر به اینجا نمی رسید . مثل این بود که دو جبهه شده بودیم جبهه من و حاج زرگر . هیچ کدام نتوانستیم کوتاه بیاییم و حالا من بیماری روانی بودم که برای فرار از حرف های خاله زنکی به مشهد آمده بودم . در این هفت روز کارم آمدن به صحن سقاخلنه و نشستن رو به روی پنجره ی فولاد بود . قرار بود بعد از یک هفته به تهران برگردم . بابا و مامان ترتیب کارها را داده بودند که برای مدتی پیش دایی شایان بروم . معتقد بودند سفر می تونه من را از حالتی که دچارش شده بودم نجات بده . خیلی احساس بی تکلیفی می کردم . روزی به خاطر کار کردن با حاج زرگر جنگیدم ، ولی حالا برای همان کاری که وسوسه طلاقم شد هم دل و دماغ نداشتم .
به همت امبد سرشار تمام کارها مرتب بود . او ترتیب کار ها را به گونه ای داد که نام حمید از شناسنامه ام پاک شود ، ولی حالا که مقابل پنجره ی فولاد نشسته بودم و کمی با خودم خلوت کرده بودم ، می فهمیدم که با خودم چه کرده ام . همه و همه دست به دست هم دادند تا هیچ خاطره ای از حمید در اطراف من نباشد . مامان و بابا حتی حاضر نشدند جهزیه ی من را از خانه حمید بباورند . بابا یک هفته بعد از طلاقم موبایلم را عوض کرد . مامان تمام کادوهایی را که حمید در این مدت برایم آورده بود به حاج صادق داد . فقط چند چیز از حمید برایم ماند . بل.ز سبز و کرمی که در جشن تولد پیش از ازدواج به من داده بود . حلقه ازدواجم که حمید و خانوادش اصراری در پس گرفتن آن نداشتند و گردنبندی که عکس من روی آن حک شده بود . این سه جیز از دید مامان مخفی مانده بود . تمام عکس های نامزدی به یک اشاره ناپدید شدند . هیچ گونه ویله ای که یاد آور حمید باشد در خانه دیده نمی شد ، ولی تمام این ها ظاهر قضیه بود . هیچ کدام از این کارها نتوانسته بود حمید را از من جدا کنه . به ظاهر همه چیز تمام شده بود ، ولی روح من هنوز در عقد حمید بود و صیغه طلاق هم نتوانسته بود فکر من را از او دور کند .
حوصله مراسم روز مادر و دوباره مثل دیوانه ها فکر کردن به این که پارسال و چند سال پیش چه خبر بود و امسال نیست را نداشتم. با این که سفر من یک سفر تفریحی بود و قصد ماندن نداشتم ، ولی نمی دانم چرا همه جمعه به خانه ما امدند . مثل این که از قبل برنامه ریزی کرده بودند . گویا مامان و بابا هم در جریان بودند ، چون بر خلاف من تعجب نکردند . مثل این که از قبل همه چیز هماهمنگ شده بود ، چون به اندازه چهل نفر مهمان سرزده میوه و تنقلات داشتیم .
وقتی صدای زنگ اولین مهمان را شنیدم سریع به اتاق رفتم . بعد از طلاق به هیچ کس ارتباط نداشتم . رابطه من خلاصه شده بود به مریم که او هم سعی می کرد ماجرای طلاق من بهانه ای برای شرکت نکردن در امتحانات پایان ترم نشه.نمی دانم ازآخرین باری که به کمدم سرزده بودم تالباس مناسبی برای مهمانی انتخاب کنم چه مدتی می گذشت،ولی حالا بعدازیک هفته ای که در مشهد برای فراموش کردن حمید کرده بودم، دوباره روز از نو روزی از نو
شده بود.چون مثل آن وقتها که حمید می آمد خانه مان دلم می خواست لباس مناسب پیدا کنم،نمی دانم چرا مقابل کمدم رفتم وبدون اینکه بخواهم کت وشلوار مشکی انتخاب کردم وسریع روسری سفیدومشکی هم سرم کردم.مامان به اتاقم آمد نگاهی به من انداخت وگفت:«وا؛چرا مشکی پوشیدی؟دوروز دیگه عیده،اون وقت تو...»نگذاشتم حرف مامان تمام بشه وگفتم:«حالا کو تا دوروز دیگه.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#55 | Posted: 5 Aug 2013 20:40




دوباره نگاهی به من به من انداخت،معلوم بود هنوز برایش جای تعجب داره که من دارم روسری سرم می کنم،ولی حرفی نزد.می دانستم مامان وبابا خیلی مراعات حالم را می کنند.روسری را روی سرم مرتب کردم وطبق عادت نگاهی به آینه انداختم،چه برسرخودم آورده بودم؟کت وشلواری که تا چند ماه قبل قالب بدنم بود به تنم زار می زد،ولی... خوب بهتر،حالا که چادر سرم نمی کردم این طوری راحت تر بودم،دست کم بدنم توی لباس معلوم نبود. دستی به کتم کشیدم وگفتم:«نه،همینطوری بهتره؛حمید هم بیشتر خوشش می آد»
با گفتن این حرف تازه متوجه موقعیتم شدم،دستی به صورتم زدم ونگاهی به پشت سرم انداختم،خدارا شکر کسی آنجا نبود؛انگشت دستم را گاز گرفتم،فکر کردم باید کاری نکنم که دیگران متوجه حال وهوای من شوند.دوباره صدای زنگ آمدوصدای خوش وبش،چند دقیقه بعد مامان دوباره آمد به اتاق من،«خاطره چرا نمی آیی؟همه منتظرن مردم به خاطرتوآمدند اینجا» «مامان چه حرفها می زنی ،مگه من می خوام برم سفر قندهار که به خاطر من آمدند»
«خوب به خاطر تو نه،به خاطر ما،تونباید بیای بیرون؟هنوز جلوی آینه ایستادی وداری به خودت نگاه می کنی؟»به خاطر اینکه مامان متوجه حال وهوام نشه ،سریع پشت سرش رفتم بیرون.باورود من همه ساکت شدند،همه آمده بودند،سرم پایین بود بلند سلام کردم.دایی شهروز که متوجه سکوت وسنگینی فضای مجلس شده بودشروع کرد به صحبت کردن با آقای گلستانه.به سمت عمو عماد رفتم وشروع به روبوسی کردم،کم کم یخ همه آب شد،انگار برای همه غریبه بودم چون با تعجب به سرتا پای من نگاه می کردند.وقتی به سمت شهاب رفتم مثل دوران مجردیش با خنده نگاهم کرد وگفت:«فکر نکن چند روزمی خوای بری برات تو راهی آورده ایم،اینها راآوردیم،توسوغاتی یادت نره.»
بعد یک کاغذوقلم از جیبش درآوردوگفت:«الان صورت مایحتاج فامیل رامی نویسم تا درگیرنشی،باشه دخترعمه؟»پس از مدتها از حرفهای شهاب خندیدم .کنار دایی شهروز نشستم ،حالا دیگر همه مرا با این سروقیافه پذیرفته بودند،نگاهم به چند کیسه بزرگ کنار کاناپه افتاد یعنی راستی اینقدر برای دیگران عزیز بودم که خودشان را برای من تا این حد به زحمت انداخته بودند یا اینکه می خواستند به این وسیله به من ترحم کنند.از فکر اینکه به خاطر شرایط برایم دل بسوزانند لبخند روی لبهایم خشک شد.دوباره جو برایم سنگین شد،از جایم بلند شدم،اکر دوباره به اتاقم می رفتم به طور حتم مامان از کوره در می رفت،ولی برای فرار از افکار پریشان باید کجا می رفتم؟فرصت فکر کردن نداشتم.به سمت حیاط رفتم،خدارا شکرصدای جمعیت گویای این بود که برای کسی جای سوال نیست که کجا رفتم.
کنار ماشینم ایستادم،با اینکه مدتها بود سوار آن نشده بودم،ولی حاج صادق کار خودش را خوب انجام داده بود،مثل همیشه تمیز وبراق بود.
همان روزی که از دفتر سرشار به سمت خانه آمده بودم از بس در فکر وخیال بودم که چه طور به مامان اینها ماجرای طلاقم را بگویم تصادف کرده بودم،ازهمان روز دیگه سوار ماشین نشده بودم ولی با این حال بعدازصاف کاری ورنگ ماشین هیچ فرقی باسابق نکرده بود،یادبابا افتادم که می خواست هفته گذشته ماشینم را عوض کند.چقدرباهم دیگه جنگیدیم،بابا اعتقاد داشت شاید سوار نشدن من به خاطر یادآوری خاطرات گذشته باشه،ولی من بهتراز هر کس دیگر می دانستم که دل ودماغی برای هیچ کارحتی رانندگی برایم نمانده.
باشنیدن اسمم ازفکروخیال بیرون آمدم وسرم را به طرف صدا چرخاندم.نادرنزدیک من ایستاده بود معلوم بود خیلی معذب است،در حالی که با پایش با سنگریزه های گف حیاط بازی می کرد گفت:«خاطره؛خیلی معذرت می خوام اگه مزاحم نیستم باهات یه کار کوچیک داشتم.»
روسری ام را مرتب کردم وگفتم:«نه،چه مزاحمتی،بهتره بریم تو،شاید من وتو تنها با هم صحبت کنیم...»ناخودآگاه حرفم را قورت دادم،خدایا،چه بلایی سرم آمده بود؟چرافکروذهن وتمام وجودمن تغییر کرده بود؟
نادر که متوجه پریشانی من شد گفت:«راستش دلم نمی خواد خانم وآقای بدیع ازاین ماجرا چیزی بفهمند،یعنی اگر بعد دلت خواست خودت بهشون بگو .»دیگه داشتم نصف عمر می شدم.نادر چی می خواست بگه؟شاید می خواست دوباره ماجرای آن خواستگاری کذایی چهارسال پیش رابکشه وسط ،وای که حوصله این حرفها را نداشتم وفکر کردن به این مسائل حالم را بهم می زد.
درحالی که به سمت اتاق می رفتم گفتم:«نادر،بایدببخشی،من حوصله این حرفها را ندارم.»
اوسریع مقابلم ایستاد ودر حالی که از رفتن من به اتاق جلوگیری می کرد گفت:«حوصله چه حرفهایی را؟»وزود دست داخل جیب شلوارش کردو کیف پولش رادرآوردوداخل آن به جستجو پرداخت، بعد یک چک تضمینی بانکی به طرفم دراز کردوگفت:«حمید داده،دلش نمی خواست مدیونت باشه،این چک معادل مهریه وجهیزیه ات است»
مثل مات زده ها بادهان باز به او نگاه کردم،از شنیدن نام حمیدبعد از این مدت دوباره لرزش خفیفی دربدنم احساس کردم.خودم را جمع وجور کردموگفتم:«حمید؟ولی من که مهرم رابخشیدم.ازبابت اثاثیه هم خیالش راحت باشه،چشمم دنبالشون نیست.اگه بار کامیون می کردم ودنبال خودم می آوردم بیشتر عذابم می داد.پس بهتره این چک را به حمید برگردونی وبگی خاطره گفت توهیچ دینی نسبت به من نداری.»
نادر دوباره با تحکم چک را به سمتم گرفت وگفت:«حمید درست می گفت،او پیش بینی این حرفها را ازطرف توکرده بود به همین خاطر به من سفارش کرد بهت بگم اگه نمی خواستم مهریه ات رابدم فقط برای این بود که دلم می خواست باهات زندگی کنم،چون فکر می کردم ندادن مهریه برای به تعویق افتادن طلاق ودر نتیجه تغییر فکر تو می شه،حالا که دلت نخواست با حمید زندگی کنی بهتره مهریه ات راکه حقت است قبول کنی،در مورد بقیه پول هم...خوب آن وسایل را پدرت خریده ومال توبوده.»
اشک در چشمانم جمع شد.یادحمید دلم را آتش زدکاش به جای این چک بانکی فقط من یک عکس از اوداشتم تا می توانستم...از فکر کردن به حمید شرمنده شدم.اودیگر شوهرم نبود،لبم را گاز گرفتم وسعی کردم مغزم را از فکر او خالی کنم،دیر یا زود اوشخص دیگری را جایگزین من می کرد.دست نادر را پس زدم وگفتم:«این چک را برگردون به حمید وبگو...»
نادر نگذاشت ادامه بدم وخیلی آروم گفت:نراستش خاطره، دیگه امکان برگرداندن این چک برایم نیست»
«یعنی چه؟تو هر روز حمید را در مطب می بینی.»
«دیگه نه...حمید مطب را به من واگذارکرده وبرای همیشه از این شهر رفته.»
دلم هری ریخت پایین.چرا؟چرا حالا که هیچ وابستگی به او نداشتم باز هم از دوری او دلواپس می شدم،کمی باخودم کلنجار رفتموگفتم:«کجا؟»
«رفته مشهد مجاور شده،گفت آنجازودترآروم می گیره.» مشهد وای خدایا،یعنی در آن یک هقته ای که مشهد بودم او هم درآن شهربوده،دوباره دلم آتش گرفت،چرا نمی توانستم خودم را از آن برزخ نجات بدهم،با اینکه می دونستم پرسیدن در مورد او کار عاقلانه ای نیست،ولی دوباره پرسیدم:«چندوقته رفته؟» حدود بیست روزه،متل اینکه پدرش خیلی اصرار داشته دوباره ازدواج کنه،ولی حمیدزیر بارنرفته...درواقع او حوصله این حرفها رو نداره،در این مدت بیش از همیشه کار می کردوکم حرف شده بود.یک مدت رفت شمال تا آنجارا برای کار کردن بررسی کنه ولی انگار حالش را بدتر کرده بود،می دونم دارم نمک به زخمت می پاشم ،ولی با تعریف کردن اینها می خواهم بهت بگم ،شما دوتا هیچ وقت با هم مشکل نداشتید،شاید حرف های من باعث بشه تو رجوع کنی.»
«حرفش رانزن نادر،وقتی داشتم طلاق می گرفتم مرتب صدای تو در گوشم زنگ می زد،روزی که درخواست ازذواج حمید را به گوشم رساندی گفتی که ما از جنس هم نیستیم،چهار سال پیش به حرف تو گوش ندادم،ولی این قدر تجربه این چهار سال برایم زیادبوده که می دونم عشق من وحمید یک عشق پوشالیه،دیر یا زود اوهم عادت می کنه.»
«درسته که من چهار سال پیش این حرف را زدم،ولی فکر می کردم تورا می شناسم ،در حالی که درست نمی شناختمت. تو وحمید برای هم ساخته شده اید،مطمئن باش نه تو می تونی کسی را جایگزین او کنی ونه او می تواند.چیزی که باعث جدایی شما شده تحکم پدر حمیده که دیر یا زوداوهم...»
ذیگه داشتم کلافه می شدم تحملم پایین آمده بودومثل سابق حوصله جروبحث نداشتم.گفتم:«بسه نادر...من وحمید دیگه به هم تعلق نداریم،حاج زر گر هرچی بود متعلق به گذشته منه.دیگه دلم نمی خواد هیچ چیز،چه خوب وچه بد ازاو بشنوم.گذشته ها گذشته،می خواهم زندگیم را از امروزآغاز کنم،آن هم بدون حمید وزرگرها.ماجرای آن دادگاه های کذایی وبرخورد ما با همدیگه روحم را خسته کرده،انتظارنداری که به این سرعت حالم رو به راه بشه؟ولی بهت قول می دم برگردم ایران همون خاطره باشم،حتی کاهش وزنم را جبران می کنم.میشم همون خاطره چهار سال پیش،باید برای امتحان کانون وکلای سال دیگه خودم را آماده کنم .»
نادر دوباره چک را جلویم گرفت.بغضم را قورت دادم،آن را گرفتم وگفتم:«از اینکه همیشه مسئولیت کارها می افته گردن توشرمنده ام،جبران می کنم.»
نادر سر تکان داد،باهم به سوی اتاق رفتیم.با ورود ما به اتاق دوباره صدای زنگ شنیده شد،به سمت آیفون رفتم ،معلوم بود مهمانان به خاطر من آمده بودند.افسانه وآقای سرشاراز راه رسیدند.از آمدن آن دو تعجب کردم،ولی معلوم بود مامان مثل همیشه کارش را خوب انجام داده،بی معطلی به استقبالشان رفتم.
شهاب که مثل دوران مجردیش سعی در خنداندن مهمانان داشت نگاهی به من انداخت وگفت:«چه جالب!ما کلی وقت اینجا نشسته بودیم که خاطره خانم بعد از نیم ساعت تشریف فرما شدند.حالا چه مهمان عزیزی آمده که خاطره به استقبالش رفته.»
نگاهی به شهاب انداختم وگفتم:«راست گفتی شهاب،در واقع رییس ورؤسا آمدند.خوب برای یک مرخصی یک ماهه باید هوایشان را داشته باشم»با حرف من همه زدند زیر خنده.افسانه جلوترازآقای سرشاروارد شد،با من روبوسی کردوگفت:«ببخشید دیر شد.کمی در شیرینی فروشی معطل شدیم.»
ویک بسته سنگین کادوپیچ شده به من داد،سرشار پشت او وارد شد،مثل همیشه سرش پایین بود.
افسانه از سروصدا فهمید مهمان داریم،آروم گفت:«این بسته از طرف من وامیده»ازافسانه تشکر کردم وآنها را به سمت اتاق پذیرایی راهنمایی کردم،باورود آن دو همه ازجایشان بلند شدند.هدیه در دستم بودکه مامان به سمتم آمدوگفت:«چرا مثل مسخ شده ها ایستادی؛مهمان تو هستند،یک پذیرایی ،چیزی،...»
آن شب به همه خوش گذشت.پس از مدتی در جمع خانواده وبگوبخندآنها شرکت کردم.شب بابا از مرغ کابوکی تجریش غذا گرفت.می دانستم تمام این کارها برای اینه که فکر من آزادبشه،ولی با اینکه پیش وجدان خودم ازفکر کردن به حمید خجالت می کشیدم،ولی نمی دونم چرا درتمام آن لحظه ها فکر می کردم جای حمید خالیه!
پس از رفتن مهمانان به کمک مامان وبابا چمدانهایم را بستم،کلی بار داشتم.مامان برای دایی شایان کلی چیز خریده بود.اطرافیان هم علاوه بر تو راهی که برای من آورده بودندکلی کادوتنقلات برای دایی خریده بودند.پروازم ساعت شش صبح بود.تا ساعت چهار که قرار بود بریم فرودگاه بیداربودم.
پرواز با کمی تأخیرانجام شد.ساعت یک ونیم به وقت دهلی هواپیما به زمین نشست.پس از بررسی گذرنامه وانجام امورگمرکی وارد محوطه ای شدم که سراسرپنجره بو.همین طور بی هدف داشتم چرخ دستی را هل می دادم ومیان آدم هایی که آنجا ایستاده بودند دنبال دایی شایان می گشتم که ناگهان میان شلوغی نام خود را شنیدم.سرم را به اطراف چرخاندم.دایی شایان دوباره صدام زدودرحالی که من را درآغوش می گرفت گفت:«نگاه کن،خاطره خانم کوچولوی خودمان...ببین چقدر بزرگ شده.»
من فقط هفت سال داشتم که دایی به هند رفته بودوخاطره ای مبهم ازاو در ذهنم بود،ولی نمی دانم چرا وقتی درآغوش دایی رفتم زدم زیر گریه.دایی من را از خودش جداکرد ودر حالی که لپم را می گرفت گفت:«دختره یکی یدونه زرزرو.ببین هنوز هیچی نشده دلش برای ایران تنگ شده.»
باحرف دایی خنده ام گرفت.یک لحظه فکر کردم شهاب جلوم ایستاده.چقدر حرف زدن دایی شبیه شهاب بود.دایی گفت:«چرخ را بده به من،الانه که سارا مارو به خاطر دیرکردن ترور کنه»خندیدم وهمراه او به سمت در رفتم.هوا داغ وشرجی بود.دایی مرتب حرف می زد،راست می گن بچه حلال زاده به دایی اش می رفت،شهاب سیبی بود که از وسط با دایی شایان نصف شده بود؛مثل دو برادر دوقلو،تفاوت آنها فقط در قیافه شان بود.دایی شایان خیلی شبیه مادر بود،سفید با موهای روشن،سفیدی او دراین شهر گرم وشرجی کمی عجیب به نظر می رسید.
هنوز مسافت چندانی را در بین ماشینها طی نکرده بودیم که دایی گفت:«اوناهاش...بهت گفتم که الان آنقدر دلش شور زده ترتیب کفن ودفن ماراهم داده»نگاهی به مقابل انداختم کنار یک ماشین قرمز خانمی به سن وسال من ایستاده بود.شلوارکرم پاچه گشاد ومانتوی کرم رنگی به تن داشت،روسری کرم وصورتی خود را مدل عربها دورسرش پیچیده بودوعینک آفتابی بزرگی به صورت داشت.بادیدن ما دستی تکان دادوبه سمت ما دوید.دایی آرام گفت:«خونسرد باش خاطره...مسئول قبض روح من آمد»
سارا به یک قدمی ما رسیدوسلام کرد.رو به دایی شایان گفت:«خدمت توبه موقع می رسم»بعد به سمت من آمد ودرآغوشم گرفتوگفت:«خیلی تعریفت را ازشهره جون شنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن»بعد من راازآغوشش جداکردوگفت:«خوب خاطره جون،به شهر دم کرده دهلی خوش آمدی.»
بعد به سمت ماشین دویدوچیزی برداشت.به ماشین رسیده بودیم ،یک ریسه گل به گردن من انداخت ودر حالیکه دستش را مثل هندیها جلویش گرفته بودگفت:«من وشایان تمام تلاشمان را برای اقامتی خوب وفراموش نشدنی در شهر دهلی برای شما می کنیم»خنده ام گرفته بود.هنوز چند دقیقه بیشتر ازآمدن من به دهلی نگذشته بود،ولی فکر می کردم تمام غم وغصه هایم را فراموش کرده ام.سوار ماشین شدیم ،تا خانه سارا ودایی شایان حرفهای بامزه می زدند من بعد از مدتها ازته دل می خندیدم.حس می کردم صورتم از هم باز شده،از اینکه مامان وبابا منو به سفر فرستاده بودند خوشحال بودم.
دایی شایان چمدان من را از صندوق عقب برداشت.سارا که حالا با او احساس راحتی بیشتری با او می کردم من را به سمت خانه هدایت کرد.هنوز جلوی در نرسیده بودیم که دختر جوانی در خانه را باز کردوگفت:«کجا بودید؟ما که دلمون هزار راه رفت»دایی در حالی که چمدان من را می آوردگفت:«شماخانوادگی دلشوره ای هستید»دخترجوان جلو آمدهفده هجده ساله بود،ابروهای پرپشت مشکی داشت وصورتش ظریف وبانمک بود.قدش هم متوسط بود،مثل سارا مانتوی گشاد ،اماآبی رنگ وشلوارجین پوشیده بود.روسری اش را مثل ساراشبیه زنهای عرب بسته بود.طرف ما آمدودر حالی که دستش را جلو آوردگفت:«سلام،من سحر هستم،خواهر سارا»من هم دستم را جلو بردم،خانمی قدکوتاه وچاق،در حالی که ظرف اسپندی در دست داشت ولبخندی ملیح بر لبانش بود به استقبال ماآمدودر حالیکه اسپند را دور سر من می چرخاند گفت:«سلام دختر گلم،شایلن،پسرم،چرا مهمان رادم درنگه داشتی؟بفرمایید تو دم در بده»وبعد دست آزادش را زیر دستم قلاب کرد ومن را به سمت داخل هدایت هدایت کرد،وارد خانه شدیم،یک خانه نقلی بامزه.سارا جلوآمدو گفت:«خاطره،سحرکه مهلت نداد،ولی ایشون مامان بنده هستند.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#56 | Posted: 5 Aug 2013 20:43




مامان سارا جلو آمد و گفت:«می تونی منو مهری جون صدا کنی.»
جمعی صمیمی و دوست داشتنی بود. سارا اتاق کوچکی را که یک تخت و کمدی چوبی در آن بود را به من اختصاص داده بود. وارد اتاق شدم.وسایلم را کنار تخت گذاشتم.کمی بعد سحر در زد و داخل شد.
«خاطره جون،می خواستم بگم ناهار تا نیم ساعت دیگه حاضر می شه.اگه می خوای می تونی حمام بری.»
تشکر کردم . سحر در کوچکی را کنار اتاق نشان داد.خدا را شکر اتاق حمام و دستشویی مستقل داشت. سریع چمدانم را باز کردم و یک دست لباس راحت از داخل آن در آوردم.حوله ام را بیرون آوردم و مثل همیشه به دوش آب سرد پناه بردم.آب سرد فشار خستگی راه و بی خوابی شب قبل راکاهش داد.سریع حوله را دور خودم پیچیدم وآمدم توی اتاق در آینه به خودم نگاه کردموچقدر لاغر شده بودم.استخوانهای جناق سینه ام مشهود بود. کمی جلوی آینه چرخیدم و گفتم،مهم نیست،عوضش هیکلم شده مانکنی مانکنی!
سریع کتیرا را که از ایرانآورده بودم به موهایم زدم و موهایم مثل همیشه فر و خوش حالت شد. یاد مامان افتادم.اگر الان بود و من را می دید حالش گرفته می شد و می گفت دیگه با این سن و سال خیلی زشته موهاتو فر کنی. همان موقع صدای زنگ در شنیده شد.مثل اینکه کسی آمده بود. سریع لباسم را پوشیدم که ضربه ای به در خورد.سارا بود. چقدر بدون مانتو وروسری قیافه اش فرق می کرد!سارا شلوار جین سبز و تی شرت لیمویی رنگ به تن کرده بود و موهای خرمایی رنگ لختش را با یک گیره پشت سرش بسته بود.چتریهایش که بلندی آن تا روی ابروهایش بود قیافه اش را بامزه و خواستنی کرده بود. نگاهی به من کرد و درحالی که سوتی از تعجب زد گفت:«وای خاطره!چقدر بدون روسری کم سن می شی،چقدر موهات قشنگه، بد جنس موهای فرت را دورت ریختی به من پٌز بدی؟چقدر موهات قشنگه!»
از حرف زدنش به وجد آمدم و گفتم:«مرسی سارا،آن قدرها هم که می گی تعریف کردنی نیستم.»
سارا که به ذوق آمده بودگفت:«چرا،برای من که همیشه موهای فر وهیکل استخوانی آرزو بوده.تو یک تاپ مدلی.خوب حالا اگه هیکل مانکنیتون با خوردن غذاهای بد مزه ما خراب نمی شه،بیا تا غذا سرد نشده.»
سریع گیره ای به سرم زدم و باهم بیرون رفتیم. هنوز وارد هال نشده بودم که دیدم دایی شایان با مردی صحبت می کنه.دوباره به اتاقم رفتم. سارا که از برگشتن من جا خورده بود با من به اتاق آمد و گفت:«چی شد؟چرا آمدی تو اتاق؟»
اشاره ای به بیرون کردم وگفتم:«بیرون مَرده.»
سارا نگاهی به بیرون انداخت و گفت:«صالح را می گی؟برادرمه،چرا هول کردی؟»
«خُب دختر خوب،به من می گفتی کسی آمده.»
«خُب،حالا که فهمیدی. می ریم باهم آشنا می شیم.»
«آره ،ولی اگه می دونستم بیرون مرد نشسته لباس مناسب تری تنم می کردم.»
و بدون حرف به سمت چمدانم رفتم.یک شلوار سفید گشاد و مانتویی نخی برداشتم و تنم کردم،سریع موهایم را بالای سرم جمع کردم و روسری حریر سفید و سرمه ای را هم سرم کشیدم.
سارا که جا خورده بود نگاهی به من کرد و گفت:«خاطره،نمی خواد به خاطر خانواده من خودت را در معذوریت بندازی.»
«منظورت چیه؟چه معذوریتی؟»
«خب.....یعنی تو این گرما اگه برات سخته نمی خواد خودت را به حجاب مقید کنی.»
نگاهی از سر تعجب به سارا انداختم و گفتم:«من به خاطر خودم این جوری هستم.»
نگاهش پر از تعجب شد وگفت:«یعنی تو با حجابی؟»
«آره ،مگه اشکالی داره؟»
«یعنی...»
«یعنی بی یعنی.سارا این قدر منو معطل نکن. هیچی نمی تونم بگم جز اینکه گشنه هستم و دلم داره ضعف می ره.»
وارد هال شدیم برادر سارا صورتی سبزه داشت. موهای مشکی ای کثل بچه مدرسه ایها لخت وکوتاه بود.صورتی بدون ریش و سبیل و چشمهای مشکی درشت.با یک دماغی که انگار تیغه بینی شکسته بود. داندانهای سفیدش از پشت لبها و دهان گشادش صورتش را بامزه می کرد. هیکل ظریفی داشت . شلوار جین دودی و تی شرت سفید به تن داشت.
مهری جون و سحر ما را به سمت میز هدایت کردند.سارا و مهری جون سنگ تمام گذاشته بودند،کلی غذا!پس از مدتها میل و اشتهای زیادی به خوردن داشتم. با اینکه در جمعی غریبه بودم،ولی احساس راحتی می کردم.از میان صحبتهای اطرافیان متوجه شدم صالح سی سال دارد. درحالی که داشتم یک گوجه را با چنگال در دهانم می گذاشتم با تعجب نگاهی به او انداختم.مشخص نبود،خیلی به نظر می آمد بیستو سه چهار ساله ،نه سی سال.هنوز داشتم نگاهش می کردم که دیدم دایی زل زده به من.از اینکه یک نفر من را در حال نگاه کردن دستگیر کرده بود خجالت کشیدم و هول شدم و آب گوجه فرنگی پرید تو گلوم.چند سرفه پشت هم کردم.دایی به دادم رسید و چند ضربه به پشتم زد.از سرفه آب چشمهایم سرازیر شده بود.دوباره نگاهی به صالح انداختم،هم زمان او هم به من نگریست و هر دوبه هم لبخند زدیم.
دایی و سارا دوباره مثل توی ماشین با هم جروبحث می کردند وحالا به جمع آنها سحر هم اضافه شده بود. سرمیز کلی حرف زدند و خندیدند.حالا حق را به مامان بابا می دادم که دفعه پیش جای من را خیلی خالی کرده بودند.
پس از خوردن غذا و شستن ظرفها قرار شد استراحت کوتاهی داشته باشیم و شب به شهر بریم و کمی بگردیم. من به اتاقم رفتم. یاد سوغاتیهایی افتادم که برای دایی شایان وسارا فرستاده بودند.دوباره به اتاق نشیمن رفتم.مهری جون و سحر و صالح به خانه شان رفته بودند تا عصر همراه آقای ذاکری ،پدر سارا،دوباره برگردند. دایی شایان روبروی تلویزیون خوابیده بود و سارا مشغول حل کردن جدول بود. وقتی در اتاق را باز کردم،نگاهی به من انداخت و گفت:«مثل اینکه خوابت نبرده.»
«تو چی؟»
«من که اهل خواب بعدظهر نیستم.برعکس شایان تا یک لحظه وقت پیدا می کنه هرجا باشه خروپفش هوا می ره.»
«خب،پس اگر کاری نداری بیا تو اتاق می خواهم سوغاتیهایی را که خانواده شوهرت برات فرستادند را بهت نشون بدم.»
سارا جدول و خودکار را به طرف دیگر کاناپه پرت کرد و درحالی که دستهایش را به هم می مالید گفت:«آخ جون.ازاین مرحله از همه بیشتر خوشم می آد.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#57 | Posted: 5 Aug 2013 20:45




با هم به اتاق رفتیم و من چمدان قهوه ای رنگ را به سمت سارا هل دادم و گفتم:«خب،بهتره خودت بازش کنی.»
سارا مکث کردو گفت:«آخه من نمی دونم چی مال ماست.»
دوباره نگاهش کردم و با لحن شوخی که در همین چند ساعت از خودش یاد گرفته بودم گفتم:«فامیل شوهرت سنگ تمام گذاشتند.همه اش مال خودته.فقط باز کن تا بگم چی را کی فرستاده.»
سارا دوتا لپهایش را باد کرد و د رحالیکه دستش را در هوا به هم می زد گفت:«آخ جون.»
بعد روی زمین نشست و در چمدان را باز کرد.چند کیسه بزرگروی ساک بود.آنها را از چمدان در آورد.زیر کیسه ها یک قالیچه هفتاد رج پوست پیاز بود.سارا نگاهی به قالیچه کرد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«این هم مال ماست؟»
«آره مامان و بابا فرستادند. گفتند امیدواریم از رنگ و طرحش خوشت بیاید.»
سارا بدون معطلی قالیچه را که به خاطر ظرافت زیاد مثل پارچه بود،از چمدان درآورد و روی زمین پهن کرد. معلوم بود خیلی خوشش آمده. دستی به قالیچه کشید و گفت:«فوق العاده است!»و بعد به سمت هال رفت و دایی شایان را از خواب بیدار کرد. دایی هول شده بود لبخند خواب آلودی زد و گفت:«چی شده؟»
سارا در حالی که چتریهایش را کنار می زد گفت:«شایان ،الان وقته خوابه؟پاشو کلی کادو برامون رسیده.»و به زور دست دایی را گرفت و از روی کاناپه بلندش کرد.دایی خنده کنان و در حالی که دستهایش هنوز در دست سارا بود به اتاق آمد.
«باز دوباره شهره جون و آقای دکتر شرمنده کردند.»
دایی که خواب از سرش پریده بود نگاهی تحسین انگیز به آن انداخت و گفت:«دستشون درد نکنه.»بعد به سمت من آمد و سرم را بوسیدو با لحن همیشگی اش ، در حالیکه انگشت اشاره اش را به طرف من حرکت می داد گفت:«یادت باشه این بوسه را تا وقت برگشت به ایران حفظ کنی تا برسونی دست خواهر و خواهر شوهر عزیز بنده.»
سارا دوباره به سمتچمدان رفت.کیسه ها پر بود از تنقلات مختلف. از زعفران درجه یک سحرخیز تا آجیل شیرین و میوه خشک تواضع. سارا هر بسته ای را که باز می کرد انگار گنج دست نیافتنی پیدا کرده بود. با هر چیزی خوشحال می شد و مثل بچه ها بالا و پایین می پرید. تا چند ساعت سر کادوها و کارهای سارا گفتیم و خندیدیم .ساعت حدود شش بود که صدای زنگ بلند شد. سارا به سمت در رفت و در حالی که به سمت اتاق می آمد گفت:«صالح آمده.»
دایی در اتاق را بست و بیرون رفت.من هم لباس پوشیدم و به آنها پیوستم. صالح داشت با دایی و سارا صحبت می کرد که با ورود من از جایش بلند شد.سلامی کردم و با دست به او تعارف کردم بنشیند. صالح صحبتش را با دایی قطع کرد و گفت:«خاطره خانوم،بابا تازه از سفارت برگشته. می دانم ادب حکم می کنه که برای خیر مقدم خدمت برسند.....»
«این حرفها چیه؟این وظیفه ما کوچیک ترهاست . ایشون کوچک نوازی می کنند.»
«اختیار دارید. بنده خدمت رسیدم که از طرف خانواده ام دعوت کنم امشب برای شام تشریف بیارید منزل ما.»
«خیلی ممنون،حالا فرصت زیاده. امشب که قرار بود کمی در شهر دور بزنیم؟»
«درسته،ولی من برنامه همه را ریختم به هم.آخه می دونید ،فردا روز مادره،متاسفانه با اینکه فردا یکشنبه است و تعطیل من فردا قرار کاری دارم.هرکاری کردم نتوانستم قرارم را عقب بندازم. به همین خاطر دلم می خواهد مراسم روز مادر را امروز برگزار کنیم.البته نمی خواستم مامان چیزی بفهمه. سحر برنامه ها را جور کرده و به مامان پیشنهاد داده امشب شما را دعوت کنه تا به چیزی شک نکنه. حالا اگه شما راضی هستید قدم رو چشم ما بگذارید»
«چشمتان سلامت،تشکر میکنم.»بعد نگاهی به دایی و سارا کردم و گفتم:«مهمون پیرو صاحبخانه است.هرچی دایی و سارا بگن.»
سارا مثل همیشه پیش دستی کرد و گفت:«پس خاطره هم راضیه. بهتره بریم حاضر شیم.»
دایی لبخندی زد و من در حالی که مردد بودم نگاهی به او انداختم و گفتم:«دایی،پس باید به گلفروشی هم بریم.نمی خواهم دست خالی باشم.»
دایی چشمکی به من زد و گفت:«چَشم....ولی اول باید بگذاری یه حمام برم.»
سارا با شنیدن جمله آخر دایی سریع جلویش دوید و گفت:«شایان الان خیلی دیره،بگذار فردا.»
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:«سارا،البته من روال مهمونیهای اینجا را نمی دانم،ولی تازه ساعت شش و نیم است»
سارا و صالح با هم خندیدند.سارا گفت:«بله،ولی مثل اینکه جناب عالی دایی جانتون رو نمی شناسید. حمام رفتن ایشون نزدیک به دو ساعت طول می کشه...چطوره ما بریم خریدمون را بکنیم،چون من هنوز برای مامان کادو نخریدم. شایان تو هم برو حموم،می آییم دنبالت.»
دایی که ار پیشنهاد سارا خوشحال شده بودگفت:«آره،این می شه یک برنامه خوب.»
سریع به اتاقم برگشتم.خدا را شکر مامان مثل همیشه فکر همه چیز را کرده بود. یک قاب خاتم وان یکاد برای خانم ذاکری خریده بود.قاب را از چمدان درآوردم. یک بسته زعفران و یک بسته آلو بخارا هم برداشتم. کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.سارا هنوز آماده نشده بود.صالح روی مبل مقابل تلویزیون نشسته بود و کانالها را عوض می کرد. نگاهی به او انداختم. لابد حالا که اینجا نشسته بود قرار بود ما را در خرید همراهی کنه. با تردید و شاید از روی خجالت گفتم:«آقا صالح..»
نگاهش را از تلویزیون برداشت و به طرف من برگشت و گفت:«بفرمایید، امری داشتید؟»
«ببخشید،نشد از دایی بخواهم دلارهایم را خرد کنه. اگرامکان داره پیش از خرید بریم دم یک صرافی یا نمی دونم یک بانکی،جایی .نمی دونم اینجا کجا پول خرد می کنند.»
«اگر برای امروز پول احتیاج دارید من به شما می دهم. حالا عجله ای برای تبدیل پولتون نداشته باشید. ما هستیم.»
«لطف دارید،ولی فرقی نمی کنه دیر یا زود باید پولم را تبدیل کنم.»
صالح دست در جیب شلوارش کرد و گفت:«احتیاجی نیست برید صرافی .من خودم به دلار احتیاج دارم.ماه دیگه قراره یک سفر به تهران داشته باشم. این جوری هم به نفع منه،هم به نفع شما. الان اندازه سیصد دلار روپیه دارم،اگر می خواهید این مقدار را بهتون بدم تا بعد.اگر باز هم خواستید دلار تبدیل کنید به خودم بگید.»
سریع کیفم را باز کردم و سیصد دلار به صالح دادم. او هم پولها را شمرد و مقابلم گذاشت.خدا را شکر راحت تر از آن چیزی که فکر می کردم مشکلم حل می شد. در حالی که پولها را در کیفم می گذاشتم گفتم:«کار شما چیه آقا صالح؟»
«یک کار نیمه وقت در سفارت دارم. مترجم هستم. گاهی اوقات هم تدریس خصوصی می کنم.»
«تدریس خصوصی؟چطوری؟»
«بله من عاشق زبان هستم.دوران دبیرستان زبان انگلیسی ام را تکمیل کردم.با اینکه بابا اینها مخالف بودند،دانشگاه هم در رشته زبان شرکت کردم و مترجمی زبان آلمانی قبول شدم. زمانی که داشتم درس می خواندم چند واحد زبان فرانسه برداشتیم.وقتی این چند واحد را گذراندم به زبان فرانسه علاقمند شدم و در کلاسهای مکالمه آزاد شرکت کردم و هم زمان با گرفتن مدرک مترجمی زبان آلمانی،دوره مکالمه زبان فرانسه را نیز تمام کردم.زمان دانشجویی هم معلم خصوصی بودم تا اینکه به خاطر کار بابا آمدیم اینجا.خب اینجا هم مجبور شدم زبان هندی و اوردو را یاد بگیرم. با اینکه اینجا زبان معمولی انگلیسی است،ولی آموختن یک زبان جدید یک دنیای تازه است . الان هم تدریس زبان فرانسه و آلمانی دارم.این جوری هم کار می کنم و هم برای خودم یک تمرین و مرور می شه.»
«خیلی جالبه.من فکر نکنم هیچ وقت به غیر از زبان انگلیسی بتونم زبان دیگری یاد بگیرم.»
«فکر می کنید.آموختن اولین زبان سخته. مطمئن باشید اگر زبان انگلیسی را در عرض سه سال یاد گرفتید زبان بعدی را مدت یک سال ونیم یاد می گیرید و بعدی را در مدت کمتر. الان مدتی است علاقه مند شدم زبان ایتالیایی یاد بگیرم. اگر بتونم کمی وقت آزاد پیدا کنم سراغش می رم. مطمئنم خیلی زود به تنیجه می رسم.»
«باید به پشتکارتون احسنت گفت»
«نه ،بابا این طورها هم نیست»
این صدای سارا بود که حاضر و خندان به سمت ما آمد.مثل صبح لباس پوشیده بود و لبخند همیشگی اش روی لباش بود. کیفش را روی دوشش انداخت و گفت:«خب،بهتره بریم تا دیر نشده.»وبعد به سمت من برگشت و گفت:«راستی خاطره ،شایان گفت اگر به پول احتیاج داری...»
خنده ای کردم و گفتم:«نه متشکرم. مشکل من را آقا صالح حل کردند.»
سارا چشمکی به من زد و گفت:«خوبه من رفتم یه مانتو و روسری بپوشم!» با هم به سمت ماشین صالح رفتیم که یک آئودی مشکی بود. سوار ماشین که شدیم صالح به طرف ما برگشت و گفت:«سارا،همین الان تصمیم بگیر چی می خوای بخری تا منو در شهر نچرخونی و بگی بریم اینجا،بریم آنجا»
«چه خوش اقبالی،چون فقط یک چیز را نشون کردم و می خوام برم برای مامان همان را بخرم.»
«حالا باید کجا بریم؟»
«مغازه آمیتا وریتا.»
«وای نه ،لابد می خوای ازآن رومیزیهای مسخره بخری.»
سارا لبخند زد و درحالی که دندانهایش را به صالح نشان می داد گفت:«آفرین داداش. با اینکه فکر نمی کردم این قدر باهوش باشی این دفعه را درست آمدی.»
صالح دست راستش را مشت کرد و روی فرمان اتومبیل زد و گفت:«اَه به این سلیقه دهاتی ات.»
پس از بیست دقیقه به مغازه مورد نظر رسیدیم.پشت ویترین مغازه انواع و اقسام پارچه های کار شده بود.سارا با ذوق از ماشین پیاده شد و من را که هنوز در ماشین نشسته بودم به سمت خودش کشید و گفت:«اینجا یکی از بزرگترین و مشهورترین رومیزی فروشی و پارچه فروشیهای دهلیه. مطمئنم از اینجا خوشت می آد.»
با هم به سمت مغازه رفتیم.صالح در ماشین نشسته بود وارد مغازه شدیم. محوطه بسیار بزرگی روبه روی ما بود که دورتادور آن میزهای پهن قرار داشت. پشت هرکدام از میزها چندین خانم ایستاده بودند و مشغول نشان دادن پارچه ها و رومیزیها بودند.سارا که معلوم بود جنس مورد نظر خود را نشان کرده سریع به سمت زن جوانی رفت که سمت راست ایستاده بود.زن جوان ساری مشکی به تن داشت. موهای لختش به قدری برق می زد که لحظه ای به ذهنم رسید شاید موهایش مصنوعی باشد.سارا من را به آن طرف کشیدوچیزی گفت و او سریع چند رومیزی را مقابل ما قرار داد.مبهوت آدمها و تنوع پارچه ها بودم وبه کارها و خرید سارا توجهی نداشتم.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سارا کارش را تمام شد.دو کیسه بزرگ در دست داشت.وقتی متوجه خرید او شدم یکی از کیسه ها را با اصرار از او گرفتم.باهم به طرف ماشین رفتیم.صالح با ورود ما ماشین را روشن کرد. سارا برای صالح از تنوع پارچه ها می گفت و صالح ساکت به حرف های او گوش می داد. پس از گذشت چند خیابان مقابل گلفروشی بزرگی ایستادیم.مثل دفعه قبل من و سارا به گلفروشی رفتیم.برایم جالب بود. نحوه تزیین و گلهای جدیدی می دیدم که برایم جالب بود.بدون معطلی یک دسته گل رز سفید شاخه بلند انتخاب کردم.فروشنده دستته گل را لای کاغذ کرم رنگی پیچید و به من داد.خنده ام گرفت .دست مثل گلهای دست فروشهای سرچهارراههای تهران شده بود. با سارا از مغازه بیرون آمدیم.صالح داشت کتاب می خواند.بارسیدن ما کتاب را بست.
سارا خنده کنان گفت :«خب،تموم شد،بریم خونه.امیدوارم شایان از حمام آمده باشد.»
وارد خانه که شدیم دایی تازه از حمام آمده بود.هنوز حوله تنش بود و صورت و موهایش خیس آب بود.وقتی نگاهم به دایی افتاد حق را به سارا دادم که دلش نمی خواست دایی حمام برود. به اتاقم رفتم.نمی دانستم باید چه جور لباسی تنم کنم.چند دست لباس برداشتم و دوباره سرجایش گذاشتم،ولی هنوز چیزی که مناسسب باشد پیدا نکرده بودم.کاش مامان اینجا بود .او مثل همیشه می توانست کمک کنه.درهمان حین که داشتم با خودم فکر می کردم سارا وارد اتاق شد.بلوز دامن گلبهی خوش رنگی به تن داشت و موهایش را بالا جمع کرده بود.درحالی که جلوی من می چرخید دامنش را بالا گرفت وتعظیمی جلوی من کرد وگفت:«ببخشید بدون اجازه وارد شدم .آن قدر ذوق زده شدم که فراموش کردم در بزنم.»بعد بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:«چطوره»
«عالیه،خیلی هم بهت میاد.»
«کادوی روز زنه.دایی جان شما قبول زحمت فرموده اند.»
ابرویی بالا انداختم و گفتم:«مثل اینکه دایی خیلی با سلیقه است.»
سارا دوباره قری به کمرش داد و گفت:«مگه شک داشتی؟اوج سلیقه اش هم جلوت ایستاده.»
خنده ای از ته دل کردم.چقدر سارا خودمانی و راحت بود. انگار نه انگار از آشنایی ما فقط چند ساعت می گذشت. تصمیم گرفتم مثل او راحت باشم.به همین خاطر به کمد اشاره کردم وگفتم:«خب اوج خانم،به من بگید چی بپوشم.»
سارا انگشت اشاره اش را به دندان گرفت و به کمد اشاره کرد وگفت:«سرهمی صورتی خوبه.البته اون لباس آبی پیش سینه دار که عکس میکی موس داره هم بد نیست.»و در حالی که از قیافه متعجب من خنده اش گرفته بود گفت:«حقته.مگه بچه ای که می گی چی بپوشم؟هرچی دوست داری بپوش.من برم حاضر شم.»
دستم را جلویش گرفتم وگفتم:«خودت را لوس نکن.من که از خانواده تو شناختی کافی ندارم.بگو چی بپوشم تا جلوشون ضایع نباشه.»
«منظورت از خانواده، باباست؟چون با مامان و سحر و صالح که آشنا شدی.»
«سارا چقدر بدجنسی. یک لباس انتخاب کردن که این قدر صغرا و کبرا چیدن نداره.»
سارا برخلاف چند دقیقه پیش جدی شد:«خاطره، کمی خودت باش.خواهش می کنم سعی نکن به خاطر دل این وآن از چیزی که هستی فاصله بگیری.»
«اما...»
«اماواگر را بگذار کنار.این حصاری که دور خودت کشیدی را بشکن.تا کی می خوای به خاطر دل این و آن لباس بپوشی،حرف بزنی یا فکرکنی.بگذار دیگران خودشان در مورد تو تصمیم بگیرند.بگذار خودشان بفهمند تو را همان طور که هستی قبول کنند.»بعد یک طرف صورتم را بوسید و صدایش را آرام تر کرد وگفت:«اینها را به خاطر خودت می گم.دلم نمی خواد در این مدت که اینجا هستی معذب این مسایل باشی.باماراحت باش.خانواده من را مثل خانواده خودت بدون.مطمئن باش وقتی تو راحت باشی همه آدمها هم با تو احساس راحتی می کنند،ولی اگرخودت را بخواهی در چهارچوب قرار بدی دیگران راهم معذب می کنی.»وبا لبخند از اتاق بیرون رفت.
حق با سارا بود در بیست و چهار سال عمرم همیشه مطابق میل دیگران عمل کرده بودم.من کارهایی را می کردم که مامان و بابا دوست داشتند،حتی وقتی که ازدواج کردم خودم را به خاطر حمید در چهارچوبی قراردادم که در واقع به آن اعتقادی نداشتم،به همین دلیل به بن بست رسیدم.
سراغ کمد رفتم.یک کت و شلوار سرمه ای از چوب لباسی جدا کردم.نمی دانم چرا هنوز بنابر عادت سراغ روسری می رفتم. شال آبی و سرمه ای به سرم انداختم. قاب خاتم را که مامان مخصوص خانم ذاکری خریده بود را داخل نایلون قرار دادم و از اتاق خارج شدم . دایی و سارا حاضر بودند. سارا لبخند زد ومرا تأیید کرد. همه گی با هم از خانه بیرون آمدیم.نزدیک ساعت نه بود که رسیدیم.آقای ذاکری مردی بلند قد با هیکلی متناسب بود. موهای پرپشتی داشت با چشمان مشکی و ریش پر و مرتب که قیافه او را پر ابهت کرده بود . شلوار سرمه ای . پیراهم یقه ایستاده طوسی به تن داشت.
سحر وصالح و مهری جون و آقای ذاکری استقبال گرمی از ما کردند،مهری جون با دیدن هدیه مامان خیلی خوشحال شد و زود جای مناسبی روی دیوار برای آن انتخاب کرد.
آن شب به همه گی ما خیلی خوش کذشت. خانواده ذاکری خانواده ای گرم و صمیمی بودند و اقای ذاکری برخلاف چهره پر ابهتش،مردی مهربان و شوخ طبع بود.حالا می فهمیدم سحر و سارا این روحیه بذله گویی را از پدرشان به ارث برده بودند.
با اینکه شب گذشته را نخوابیده بودم،ولی احساس خستگی نمی کردم.انگار انرژی مضاعفی پیدا کرده بودم.در دل از مامان و بابا سپاسگزار بودم که مرا وادار کردند به این سفر بیام

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#58 | Posted: 5 Aug 2013 20:47




فصل 15

نزدیک ساعت ده از خواب بیدار شدم.برای خودم هم عجیب بود، چون پس از چند ماه این نخستین شبی بود که بدون قرص خواب به این عمیقی داشتم.
سریع دست و صورتم را شستم و بیرون رفتم. سارا بیدار بود و مشغول خواندن مجله بود. با دیدن من لبخند زد و گفت: «خسته نباشی.داشتم دل دل
می کردم که صبحانه بخورم یا نه که شکر خدا بیدار شدی.»
با هم به آشپزخانه رفتیم.بوی قهوه دلم را ضعف انداخت. سارا اسباب صبحانه را رو به راه کرد.در سکوت صبحانه خوردیم.سارا در حالی که فنجانها را در جا ظرفی می گذاشت گفت:«خب،دیشب راحت بودی؟»
از یاد اوری شب پیش لبخند روی لبانم نقش بست.«فوق العاده بود، بهتر از این نمیشود. با اینکه تازه با خانواده ات اشنا شدم، ولی احساس غریبگی باهاشون ندارم.»
«خوبه، خانومها با هم خلوت کردند.»
این صدای دایی شایان بود،سلام کردم.دایی هنوز چشمانش خواب الود بود.
آن روز تا نزدیک ظهر دور میز آشپزخانه نشستیم و از این ور و آن ور حرف زدیم. نزدیک ظهر بود که متوجه گذشت زمان شدیم.دایی نگاهی به سارا انداخت و گفت:«امروز من تعطیلم،بهتره از امروز نهایت استفاده را بکنیم.»
آن روز با سارا و سحر و صالح و دایی از جاهای دیدنی دهلی دیدن کردیم.
شب هم در یک رستوران دنج غذای هندی خوردیم.
روز بعد پیش از اینکه بیدار شوم دایی سرکار رفته بود.سارا هم مشغول تهیه و تدارک ناهار بود.وقتی به آشپزخانه رفتم لبخند زد و گفت:«سحرخیز شدی؟»
«آره خب،با این سرو صدایی که تو راه انداختی کی می تونه بخوابه، راستی چی کار می کنی؟»
«امروز مهمان داریم.تعدادی از دوستانم را دعوت کرده ام. دلم می خواد باهاشون آشنا بشی.»
«چه عجله ای داری؟می گذاشتی چند روز دیگه.»
«امروز و فردا نداره» و در حالی که یک فنجان چای برام می ریخت گفت: «حالا بیا صبحانه ات را بخور که کلی کار داریم.»
به سرعت صبحانه ام را خوردم و میان شوخی و خنده تا ظهر وسایل ناهار را فراهم کردیم نزدیک ساعت دوازده بود که لباسهایمان را عوض کردیم و کمی بعد سرو کله مهمانان پیداشد. سارا جیغ بلندی زد و گفت:«این انوشه است. همیشه زود تر از همه می آد.»
همان طور که موهایش را بالای سرش جمع میکرد به طرف در دوید. من هم سریع به اتاقم رفتم و شلوار جین و تی شرت صورتی به تن کردم، رژ لب صدفی رنگی هم به لبم مالیدم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم.
خانم قد بلندی،در حالی که عبای مشکی به تن داشت با سارا صحبت می کرد.شکل و شمایلش شبیه عربها بود.صورت سبزه و چشمان درشت
مشکی اش هم این باور را در ذهنم به وجود آورد که شاید عرب باشد.
سارا هم به من اشاره کرد و گفت:«دختر خواهرشوهرم خاطره،ایشون هم انوشه،یکی از بهترین دوستان من.»
انوشه دستش را به طرفم آورد و گفت:«ازآشنایی با شما خوشبختم.امیدوارم اقامت خوشی داشته باشید.»
مات و مبهوت او شدم،به فارسی صحبت میکرد.وقتی انوشه به اتاق سارا رفت تا لباس عوض کنه دوباره زنگ در آمد. سارا با تعجب نگاهی به ساعت انداخت و گفت:«عجیبه،خیلی زوده بچه ها بیایند.»
آیفون را برداشت. لبخند زد وگفت بفرمایید و به من اشاره کرد و گفت:«بدقولهای همیشگی به خاطر گل روی شما امروز زود آمدند.»
به استقبال دوستان سارا رفتیم.هردو مانتوهای بلند پوشیده بودند و روسریهای خودشان را مانند مقنعه زیر چانه سنجاق زده بودند. سارا من را به آنها معرفی کرد.به دختر ریز نقشی اشاره کرد و گفت:«آوا.»و بعد به طرف دختری اشاره کرد که قیافه اش نادیا را در ذهنم تداعی میکرد.
«ایشون هم یگانه.»
طبق معمول با هم دست دادیم و احوالپرسی کردیم. سارا نگاهی به من کرد و گفت:«خدا را شکرهمه سر وقت آمدند.»
با تعجب به سارا نگاه کردم و گفتم:«دوستانت همین سه نفر بودند؟»
«آره»
«پس چرا این همه غذا درست کردی؟»
«نگران غذاها نباش . بابا امشب کار داره،مامان و بچه ها شام می آیند اینجا.»
بعد چشمکی زد وگفت:«حالا تا صدای انوشه در نیامده برم ترتیب چای را بدم که اگه نیم دقیقه تاخیر داشته باشم رسوای عام و خاصم می کنه»
صدای بلند خنده های دوستان سارا از اتاق می آمدو انگار مدتها بود همدیگر را ندیده اند. هم زمان با اوردن چای به اتاق،دوستان سارا هم وارد پذیرایی شدندو آنها هم مانند خودش صمیمی و دوست داشتنی بودند. خیلی هم راحت با من گرم گرفتند.انوشه که از میان حرفها متوجه شده بود فوق لیسانس حقوق دارم و تصمیم دارم خودم را برای امتحان کانون وکلا آماده کنم لبخند زد و گفت:«پس باید حواسمون جمع باشه برات خواستگار پیدا نکنیم،چون یک وکیل جوری مسایل را از دید حقوقی نگاه می کنه که دیگه نمیشه یک لحظه باهاش زندگی کرد.»
با حرف او آوا و یگانه زدند زیر خنده. سارا برخلاف چند دقیقه پیش چهره اش توی هم رفت.من هم ساکت شدم. انوشه که متوجه اوضاع نشده بود ضربه ای به سارا زد و گفت:«حالا تو چرا ناراحت شدی؟یه حرفی به دختر خواهرشوهرت زدم،نترس بابا شوخی کردم.»
سارا سرش را پایین انداخت و مشغول پوست کندن یک سیب شد. یگانه که متوجه حال سارا شده بود باری اینکه کمی جو را عوض کنه رو به من گفت:«خوش به حالتون .چه رشته خوبی میخونید.من همیشه آرزو داشتم وکیل بشم،ولی نمیدانم چرا خدا برام نخواست.تا دیپلم گرفتم مامانم شوهرم داد. حالا این ور دنیا شوهرم داره دکترا می گیره ومن در حسرت لیسانس موندم.»
«خوب چرا بعد از اینکه شوهر کردی دنبال درس نرفتی؟»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#59 | Posted: 5 Aug 2013 20:54




یگانه توی مبل لم داد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«هیجده سالم بود شوهر کردم. چون تک دختر بودم دست به سیاه و سفید نمی زدم، ولی وقتی شوهر کردم تازه فهمیدم زندگی به آن راحتی کهمن فکر می کردم نیست.
تا آمدم کارخونه یاد بگیرم و کمی به قول معروف کدبانو بشم عق زدن شروع شد و فهمیدم حامله ام،آن هم نه یکی دوقلو حامله بودم. دوتا پسر شدند که خدا زنده نگهشون داره از در و دیوار بالا می روند. الان را نگاه نکن برای خودم آمدم مهمانی.این را از صدقه سر مدرسه بچها دارم. خدا را شکر تا ساعت چهار مدرسه هستند.امروز هم بعد از مدتها شوهرم قول داده از مدرسه تحویلشون بگیره تا من هوایی به سرو کله ام بخوره.»بعد در حالی که صدایش را آروم میکرد گفت:«آره خاطره جون،خوب عشق و کیفت را بکن. مگه چند سالته؟بیست و چهار سال.چند سال دیگه هم کیف از جوانیت ببر.تازه بعدش می تونی در مورد ازدواج فکر کنی.من را میبینی این قدر لاجونم به خاطر همینه. تمام جون و قوه ام را این بچه ها گرفتند.باباشون که دیگه بدتر. تا می آد خونه اُردهای جورواجورش شروع می شه خلاصه....»
انوشه وسط حرف یگانه پرید .«چه حرفها میزنی یگانه ،مردنی بودنت چه ربطی به آن دو تا طفل معصوم داره؟بعدش هم چرا از قسمتهای خوب ازدواجت نم گی؟ بیچاره خاطره اگر یک بار دیگر پای صحبتهای تو بشینه به طور حتم از صرافت ازدواج بیرون می آد.»
انوشه سرش را به طرفم چرخاند و گفت:«به حرفهای یگانه گوش نده ،ادامه تحصیل هیچ منافاتی با ازدواج نداره.»
آوا ساکت به صحبتهایمان گوش می داد. سارا عصبانی بود و بشقاب سیب را محکم روی میز کوبید. جو خیلی سنگین شده بود.چرا باید از واقعیت فرار می کردم؟ چرا سارا سعی می کرد صحبت را از این مسیر منحرف کنه. به قول سارا باید برای یک بار هم شده برای خودم زندگی می کردم،پس نباید از چیزی که خودم آن را به وجود آورده بودم فرار می کردم.در حالی که شیرینی را در پیش دستی می گذاشتم رو به انوشه کردم وگفتم:«از راهنمایی هر دوی شما متشکرم،ولی من قصد ازدواج ندارم. دلیلم هم نه ادامه تحصیله ، نه فرار از مسئولیت،دلیلم فقط.....»
سارا به میان حرفم پرید وگفت:«بهتره دیگه بریم ناهار بخوریم،خیلی دیر شده»و از جایش بلند شد.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:«خواهش میکنم بشین،تا دو دقیقه دیگه همه می ریم آشپزخانه و ناهار را با هم می کشیم.»
سارا لبه صندلی نشست و با انگشت اشاره روی شلوار جینش چیزی می نوشت. می دانستم که ناراحته به همین خاطر سریع گفتم:«بله ،دلیل من فقط یک شکست در زندگیه. من چند ماه پیش از همسرم جدا شدم.»
دست سارا روی شلوارش ثابت ماند.انوشه با چشمان گشاد شده به من نگاه می کرد. یگانه دهانش باز بود و آوا هم سرش را پایین انداخت. هیچ کس سوالی نمی کرد. می دانستم دیگه هیچ کس در این جمع از من کلامی نخواهد پرسید،ولی به خاطر اینکه جمع را از گیجی در بیاورم گفتم:«ما چهار سال عقد کرده بودیم.شرایط درس من و خیلی از مسایل تاریخ ازدواجمون را به تاخیر انداخت. درست یک ماه پیش از عروسی همه چیز تمام شد. البته بنابر پیشنهاد وکیلم اسم شوهرم را از شناسنامه ام پاک کردم. آن موقع فکر می کردم به خاطر اینکه بعد از چهار سال دخترم و اسمی از مردی در شناسنامه ام نیست می تونم گذشته را فراموش کنم،ولی حقیقت چیز دیگه ای است. در هر صورت چه در شناسنامه ام چیزی منظور می شد یا چه الان که مثل دختر ازدواج نکرده ای نامی از شوهر در شناسنامه ام نیست،ولی حقیقت چیز دیگه ای است.به هر صورت من یک مطلقه هستم و تجربه این شکست در کارنامه زندگیم تا ابد باقی می مونه. من خیلی جاها آدم موفقی بودم. با افتخار درس خواندم و همیشه اول بودم.برای پدر مادرم یک دختر خوب و برجسته و برای هم سالانم یک هم صحبت ممتاز بودم،ولی در زندگی زناشویی نتوانستم فرصت یک روز تجربه زندگی مشترک را داشته باشم.پس من بازنده شدم.با وجود اینکه خانواده ام نمی خواهند این را باور کنند،ولی باید بپذیرند که دخترشون مقصر بوده،چون انتخاب درستی نکرده والان هم باید تاوان آن تصمیم اشتباه را بدهد.»
آوا که تا آن لحظه سرش پایین بودمستقیم به صورت من نگاه کرد،نگاهش مثل نادر بود. شاید او هم این طرف دنیا می خواست مثل نادر من را نصیحت کنه،ولی گفت:«خاطره،شوهرت معتاد بود؟»
دلم هُری ریخت پایین،بیچاره حمید.مگه من چه چیزی گفته بودم که تا این اندازه شخصیت حمید در نزد دوستان سارا بد جلوه کرده بود. سرم را تکان دادم و گفتم:«نه،داندانپزشک بود.سالم و سلامت از یم خانواده مذهبی.»
«پس لابد شکاک بوده،یا اشید هم با وجود پولداری مرد خسیسی بوده.»
پوزخند زدم. خودم هم خنده ام گرفته بود،صورتم به وضوح می لرزید. خودم از گفتن حقیقت شرم داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط شوم.سرم را بالا گرفتم و گفتم:«نه شکاک بود ونه خسیس. شاید مردی بود که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را در سر می پروراندند.وقتی چهارسال پیش پیشنهاد ازدواج او را شنیدم فکر کردم فرصتی رویایی پیدا کرده اک،فقط من یک بدبیاری آوردم وآن هم این بود که من و حمید هم تربیت نبودیم.شاید اگربه جای من شماها با حمید ازدواج می کردید خوشبخت می شدید.حمید از یک خانواده مذهبی وچادری بود.پدر حمید روز اول از من می خواست با چادر همه جا حاضر بشم.من برخلاف اعتقاداتم و به دلیل علاقه ای که پیش از ازدواج در من به وجود آمده بود،شرط را پذیرفتم،ولی نمی دانستم این حجاب و اعتقادات چقدر دست و پا گیره و چقدربرای من محدودیت می آره.می دونید،من در خانواده ای آزاد بزرگ شده ام.خیلی راحت معاشرت داشتم،درس خواندم و وارد دانشگاه شدم به این امید که بتونم کار کنم،ولی حالا می فهمم همین اعتقادات متعصبانه می تونه چقدر دست و پاگیر باشه

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#60 | Posted: 5 Aug 2013 20:56




سارا تا آن لحظه ساکت بود نگاهی به دوستانش کرد و گفت:«ببخشید بچه ها ،من هیچ وقت جرٲت نکردم نه تنها از خاطره،حتی از خواهر شوهرم دلیل طلاق خاطره را بپرسم،ولی حالا که حرف بع اینجا کشیده شده می خواهم بدونم دلیل طلاق تو حجاب بوده؟»
«بله، می دونی سارافیک سری تناقضات سردرگمم،پدرشوهرم نمی گذاشت من در جمع صحبت کنم تا خدای نکرده صدای من را نامحرم بشنوه،اسم یک دخترنباید جایی گفته می شد.خنده دار اینکه در خانواده آنها دخترها حق ورود به دانشگاه را نداشتند یا اگر درس می خواندند و وارد دانشگاه می شدند بعد از آن کار کردن ممنوع بود.یعنی هرجوری با خودم فکر می کنم می فهمم این حجاب محدودیت همراه داشت. درهرزمینه ای،حتی چیدمان خانه ام و خیلی چیزها که شاید برای من خنده دار باشه... ولی شاید شماها به آنها اعتقاد داشته باشید.»
انوشه سری از تٲسف تکان داد و گفت:«می دونی خاطره،حجاب مصونیته نه محدودیت،یعنی......»
«یعنی چی؟ یعنی تو به خدا و پیغمبر و آن دنیا اعتقاد نداری؟»
«اعتقاد دارم،ولی معتقد هستم خدا از حق خودش می گذره،ولی از حق الناس نمی گذره.خیلی از آدمها منجی هستند،مثل پدرشوهرسابق من،ولی چقدر دل من را سوزاند،چقدر به من توهین کرد. خدا ممکنه از بی حجابی بگذره،ولی من از توهینهایی که به من کرد هرگزنمی گذرم.»
«آفرین ،درست میگی. خدا ازحق خودش می گذره،ولی اولین چیزی که در آن دنیا می پرسه از نمازه و .....»
«ببخشید مثل اینکه حرف من و متوجه نشدید. من هم نماز می خوانم و روزه می گیرم. من فقط به حجاب اعتقاد ندارم.»
«بگذار من هم حرف بزنم. تو می گی خدا ار حق الناس نمی گذره، حق الناس به نظرت چیه؟»
«خوب اگه مال کسی رو بخوری یا باعث بشی یکی بدبخت بشه و یا مردم رااذیت و آزار کنی و خیلی چیزهای دیگه.»
«آفرین. خب اگه کمی دقت کنی می بینی تمام مسایل دین و تمام چیزهایی که خدا ما را از آنها دور کرده ریشه در حق الناس داره.خداوند در سوره مائده آیه 89 می فرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. یعنی ای کسانی که گرویده اید می و برد و باخت و بتها و تیرکها پلید است و کار اهریمن. پس از آن دوری کنید باشد که رستگار شوید. من چون ترک کردن می آیه صریح قرآن است آن را مب پذیرم، ولی یک مشروب خور فلسفه تو را می بافه و می گه خدا از حق خودش می گذره ،ولی با کمی دقت می فهمی همه چیز حق مردمه. کسی که مشروب می خوره نه تنها به بدنش که حفظ آن وظیفه مسلمش است لطمه می زند،بلکه به اطرافیانش هم صدمه می زند.شاید در حالت مستی توهینی به کسی کنه،حرف زشت و نامرطوبی به کسی بزنه و یا حتی الگوی نادرستی برای دیگران بشه.پس در واقع حق مردم را ضایع کرده .می دانیم عمیق تر و ظریف تر از این چیزی که ما داریم می گیم و مشروب خور آن را حق خودش می داند،چه مقدار تنزل اخلاقی و بندگی شیطان وجود داره که خداوند تا چهل روز نماز بنده اش را به درگاهش قبول نمی کند و تا چه مقدار فرد حق مردم را با همان لذت چند دقیقه ای از بین می برد. اگر در مدت همان چهل روز از دنیا بره به طور حتم وارد چهنم می شود و اگر مسلمان باشه هرگز با دین اسلام از دنیا نمی رود.خدا در سوره حجرات آیه 11 می فرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ يَأْکُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ.یعنی ای کسانی که گرویده اید از بسی گمانها بپرهیزید که برخی گمانها گناه است.در کار کسان کاوش مکنید. در پس یکدیگر سخن مگویید. آیا یکی از شما دوست میدارید گوشت برادر مرده خویش را بخورید که از آن کراهت دارید؟ازخدا بترسید که خداوند توبه پذیر و مهربان است.در این آیه خیلی صریح می گه غیبت نکنید،ولی ما چقدر در زندگی این وآن کنجکاوی می کنیم و بعدش دلیل و توجیه برای دخالت یا حتی غیبتی که از مردم کردیم می بافیم و خیلی راحت منکر خطاهایمان می شویم. میگوییم غیبت نبود صفتش بود و یا ما کنجکاوی نکردیم فقط سوال کردیم. در پس خیلی از حرفهایی که ما شبانه روز می زنیم حق مردم خوابیده،حتی در حجابی که ما داریم.اگر ما حجابمون رارعایت نکنیم حق خیلیها به گردنمون می افته که فردای قیامت باید جوابگوی آنها باشیم. نمی خواهم فوری حرفهای من را بپذیری،چون اگر می خواستی بدون مطالعه و فقط با شنیدن یک سری بحثها به حجاب معتقد بشی طی این چهار سال ایمان آورده بودی،ولی بهترین راهنمایی قرآنه. اگر یک بار قرآن را با تفسیر بخوانی حرفهای من را درک می کنی. میدانی چرا اینقدر برات فلسفه می بافم؟ من دارم گذشته خودم را درمقابلم می بینم.البته تونسبت به گذشته من خیلی وضعیت بهتری داری. آره خاطره جون، اگر تو به حجاب اعتقادی نداری من تا ده سال پیش به هیچی اعتقادی نداشتم. تا بیست سالگی درکثافتی که پدر و مادرم برام درست کرده بودن زندگی می کردم ، حتی قولی که در سن ده سالگی در خواب به آن زن نورانی داده بودم را فراموش کرده بودم. ماجرا برمی گرده به خیلی سال پیش. من تازه به مدرسه رفته بودم. شوق درس و خواندن کتاب هایی که همیشه به مامانم التماس می کردم برایم بخوانه آن قدر زیاد بود که خیلی سریع پیش رفتم و نه تنها در کلاس که در مدرسه و استان هم اول شدم. تازه امتحانات ثلث اول تمام شده بود. روز آخر وقتی از مدرسه به خانه آمدم تا عصر با دخترخاله ام بازی کردم. شب هم راحت خوابیدم ، ولی نمی دونم چرا صبح دیگه نتوانستم پایم را تکان بدهم. با کمترین حرکت ، نفسم از درد بند می آمد. بابا و مامان به هرچی دکتر و متخصص و فوق متخصص بود مراجعه کردند ، ولی انگار خوب شدنی در کار نبود. در عالم بچگی با گریه ها و بی حوصلگی های مادر و مشروب خوردن وقت و بی وقت بابا می توانستم بفهمم وضعیتم خیلی بده. کم کم وضعیتم از آنی که بود بدتر شد. پای راستم داشت از پای چپم کوتاه تر می شد. سفر به آلمان هم نتوانست کاری برام بکنه. با دو عصای دستی به سختی راه می رفتم. بعد از سه سال مداوای بی نتیجه یک شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم یک زن سبزپوش آمده روبه رویم. صورتش نورانی بود. در یک دستش سجاده بود و در دست دیگرش یک چادر. چادر و سجاده را به طرفم گرفت و گفت: انوشه ، گوش کن دخترم ، تو خوب می شی به شرطی که همیشه نمازت را بخوانی و حجابت را رعایت کنی. یکهو از خواب پریدم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطره ماندگار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites