تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطره ماندگار

صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  
#81 | Posted: 5 Aug 2013 22:21




برای روز چهارشنبه ده مرداد بلیت گرفتم به مامان و بابا گفتم هوس زیارت کرده ام و دلم میخواهد دوروز برای دوری از هیاهوی کار به سفر بروم هیچ جا بهتر از مشهد نیست مامان و بابا که مدتی بود نگران حال من بودند با رفتنم موافقط کردند روز چهارشنبه ساعت هفت صبح مشهد بودم برای اینکه بتوانم راحت به زیارت بروم در یکی از هتلهای نزدیک حرم جا گرفته بودم به محض رسیدن از هتل چی خواستم شماره دکتر حمید زرگر را برایم پیدا کنم او خیلی سریع شماره دو دکتر را برایم پیدا کرد یکی متحصص اطفال بود و دیگری....
قلبم میخواست از جا کنده شود بعید بود ان موقع کسی در مطب باشد ولی شماره را گرفتم بعد از دو زنگ خانمی برداشت
"مطب دکتر زرگر بفرمایید"
"سلام خانم میخواستم وقت بگیرم"
"شما؟"
"حقیقتش من از تهارن امده ام مسافر هستم الان یک مورد اورژانسی برایم پیش امده دنبال یک دکتر خوب میگرشتم که خوشبختانه نشانی و تلفن دکتر زرگر را به من دادند اگر میشه یک وقت برای امروز یا فردا"
"فردا که اقای دکتر نیستند برای امروز هم حقیقتش اقای دکتر صبح در دانشگاه همایش دارند بعد از ظهر هم یک جراحی دارند که ممکنه خیلی طول بکشد بعد از جراحی هیچ وقت مریض نمیپذیرند"
"میشه اخر وقت بیایم؟گفتم که شاید کار من اندازه خوردن یک حرعه اب هم طول نکشد"
"بسیار خوب ساعت هشت اینجا باشید ولی خواهش میکنم دیرتر نیایید"
"بسیار خوب نشانی را به من بدهید"
"بله یادداشت کنید خیبان محتشمی..."
نفس راحتی کشیدم به حمام رفتم و خودم را برای زیارت اماده کردم تا نماز ظهر در حرم بودم و مشغول زیارت نزدیک ساعت هشت بود که وارد ساختمان پزشکان شدم با اینکه از صبح ارام بودم ولی نمیدانم چرا یکباره تمام دلشوره های دنیا توی دلم امد چادرم را روی سرممرتب کردم و وارد مطب حمید زرگر در طبقه دوم ساختمان شدم ساختمان زیبایی بود که کف ان با سنگ گرانیت سبز فرش شده بود میز منشی بسیار مجللی سمت چپ ورودی واقع شده بود به طرف میز رفتم زنی چهل ساله بود مقابلش قرار گرفتم و گفتم:"من امروز صبح با شما تماس گرفتم"
"بله شما؟"
"بدیع هستم"
"خانم بدیع من شما را جایی ندیده ان؟"
"بعید میدانم چون چهره شما برای من اشنا نیست"
"باید من را ببخشید چهره شما خیلی برایم اشنا بود گفتم شاید برای معالجه به مطب امده باشید در هر صورت تشریف داشته باشید اقای دکتر مریض دارند تا چند دقیقه دیگه کارشون تمام میشود مریض که امد بیرون شما تشریف ببرید داخل"
نمیدانم چند دقیقه طول کشید انگار زمان کش امد منشی بیخیال از غوغایی که در دل من بود مشغول حل کردن جدول بود که مریض از اتاق بیرون امد هم زمان صدای خداحافظی حمید و سلام رساندن به...حس میکردم الان قلبم از سینه بیرون می اید من که اینقدر بیظرفیت بودم چرا هزار کیلومتر راه امده بودم اینجا میخواستم چه چیز را ثابت کنم؟قضاوت خانواده زرگر چه اهمیتی در حال من داشت انها در هر ضورت همان فکر و قضاوتی را میکردند که تا الان داشتند شاید هم حق با حاج زرگر بود و من در گوشه ای از ضمیر ناخوداگاهم داشتم انتقام میگرفتم اما نه سالیان سال بود حاج زرگر را بخشیده بودم
"خانم بدیع"
با شنیدن صدای منشی از عوالمم بیرون امدم و با اشره او به اتاق معاینه رفتم چادرم را محکم تر از قبل روی صورتم گرفتم با بسم الله وارد اتاق شدم حمید پشت به من مشغول شستن دستانش بود وقتی متوجه حضورم شد بدون اینکه سرش را بچرخاند گفت:"شما روی صندلی بنشینید الان میایم خدمتتون"
بهتر از هر کسی میدانستم برای معاینه نیامده بودم به همین خاطر گفتم:"مجبور شدم اینطور وانمود کنم که برای معاینه به مطب می ایم تا نشانی ات را پیدا کنم متاسفانه انقدر هم جرات نداشتم که مستقیم از خودت بپرسم حالا هم فقط..."
انگار همان چند جمله کافی بود حمید من را بشناسد بدون اینکه شیر اب را ببندد سرش را به سمتم چرخاند حالا میتوانستم صورتش را ببینم هیچ فرقی نکرده بود انگار همان حمید چند سال پیش بود فقط موهای شقیقه اش سفید شده بود با همان نگاه که اولین بار دیده بودم به من نگریست مثل همیشه نگاهش مغلوبم کرد دلم نمیخواست نگاهی که متعلق به زن دیگری بود را روی صورتم حس کنم به همین دلیل زمین را نگاه کردم و گفتم:"این همه راه امده ام که فقط بگویم در ماجرای سمانه من هیچ نقشی نداشتم همه چیز به صورت اتفاقی پیش امد حتی روز اولی که شعبانی پیشم امد او را نمیشناختم من به واسطه یکی از استادانم به او معرفی شده بودم و به خدایی که تو خانه اش را زیارت کردی قسم هیچ کینه و کدورتی از تو و خانواده ات به دل ندارم همیشه برای خوشبختی تو دعا کرده ام ولی اگر الان به عنوان وکیل شوهر خواهرت مقابل خواهرت قرار گرفته ام براساس هیچ برنامه ریزی قبلی نبوده امیدوارم حرفهایم را قبول کنی و این حرفها را به پدرت هم بگویی"
حمید سر تکان داد و گفت:"بعد از این همه سال امدی...باید از همان اول میفهمیدم امدنت بوی اشنایی ندارد تو از چی حرف میزنی؟"
"از سمانه خواهرت از ماجرای دادخواست طلاقش"
"خب قشنگ برایم تعریف کن ببینم چی شده"
"اقای زرگر میدانید که از این فیلم بازی کردنها خوشم نمی اید یعنی میخواهید بگویی از همه چیز بیاطلاعید؟"
"از همه چیز نه ولی از خبرهای تهران بیخبرم من سه ساله به تهران نرفته ام یعنی درست از شب عروسی سمانه به بعد مامان اوایل خیلی زنگ میزد و گاهی اوقات که به اینجا می امد از خبرها و جریاناتی که در تهران میگذره برام میگفت ولی بعد از چند بار وقتی دید علاقه ای به شنیدن حرفهایش ندارم او هم دیگر حرفی نمیزند میدونی خاطره روزی که گذاشتی و رفتی از تهران بیزار شدم در و دیوار ان شهر من را میخوردند و ازارم میدادند نمیدونی چه روزهای بدی بود ولی ...ولی کن چرا حرفهای ناراحت کننده بزنم بعد از این همه سال دارم میبینمت ان هم نه یک خاطره در خوا یا یک خاطره ای که عکسش در کیف پولم باشه یک خاطره واقعی..."
"خواهش میکنم اقای زرگر من این همه راه را نیامده ام تا در جوار امام هشتم ویرانگر یک اشیانه باشم پنج ساله که همنوعان خدمت کرده ام الان هم دلم نمیخواهد حتی چند ثانیه به کسی خیانت کنم که فقط چند لحظه صدایش را شنیده ام"
"از چی حرف میزنی خاطره؟"
"خواهش میکنم دیگه اسم من را صدا نکنید"
دیگر طاقت نیاوردم حرفهایم را با حمید زده بودم ودیگه نمیتوانستم انجا بمانم هر ثانیه توقف من میتواسنت سور و سات مهمانی شیطان را پررنگ تر کند سریع از در مطب بیرون امدم منشی با تعجب نگاهی به من انداخت من بدون هیچ حرفی از پله های ساختمان دو تا یکی پایین امدم صدای پای حمید را که پشت من می امد شنیدم وقتی به پیچ طبقه همکف رسیدم برای اینکه سرعت بیشتری بگیرم سه پله انتهایی را پایین پریدم ولی چادرم دور پایم پیچید و محکم زمین خوردم چند قانیه بعد حمید بالا سرم رسید در حالی که دستش را به طرفم دراز میکرد گفت:"نتیجه عجله همین میشه دعا کن مثل ان دفعه اتفاقی نیفتاده باشه حالا دستت را به من بده"
بدون اینکه به دست دراز شده حمید توجه کنم سعی کردم از روی زمین بلند شوم ولی بدنم درد میکرد
حمید در ورودی را برایم باز کرد و به طرف ایفون رفت بعد از زنگ زدن گفت:"خانم شاملو چراغها را خاموش کنید و بروید دیگه باهاتون کاری ندارم خداحافظ"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#82 | Posted: 5 Aug 2013 22:23




من داشتم خیلی ارام از پله ها پایین می امدم که حمید با همان ماشین پژوی یشمی مقابلم ایستاد در کنار راننده را باز کرد و گفت :"نمیخواهد از من بترسی مطمئن باش دیگه بهت هیچی نمیگم فقط تا هتل یا هر جایی که اقامت داری میرسانمت"
ایستادن جایز نبود روی صندلی نشستم و گفتم:"من را دم یک اژانس برسان بقیه راه را خودم میروم"
"نمیخواهی بگی من اندازه یک راننده هم برایت ارزش ندارم"
"منظوری نداشتم ولی..."
"ولی بی ولی اگر قراره من حرفی نزنم پس تو هم چیزی نگو"
حمید ماشین را روشن کرد با رشون شدن ماشین صدای ترانه ای به گوشم رسید
خاطره هر جا که میری به یاد من باش
اونور دنیا که میری به یاد من باش
کنار عرش قایقی هر جا که دیدی عاشقی
به یاد من باش
هر جا صدایی خسته بود
هرجا دلی شکسته بود
هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود
هرجا کسی نفس نداشت
مهلت پیش و پس نداشت
هر جا دیدی پرنده ای لونه به جز قفس نداشت
به یاد من باش ، به یاد من باش
با شنیدن ترانه بغض در گلویم گیر کرد گفتم:"میشه این را خاموش کنی؟"
"ناراحتت میکنه؟"
"اره اینها چیه گوش میدی"
"اهنگ ولی از نوع خاطره اش نوعی که دارم باعاش زندگی میکنم ونفس میکشم میدونی خاطره..."
"گفتم که دلم نمیخواهد چیزی بشنوم اگر میخواهی حرفی بزنی من همین جا پیاده میشم"
"باشه دیگه هیچ نمیگم گفتی کدام هتلی؟"
و چند دقیقه بعد مقابل هتلی رسیدیم که محل اقامتم بود با یک خداحافظی معمولی از حمید جدا شدم وقتی به اتاقم امدم درد پایم ارام شده بود و از اینکه به عذاب وجدانم خاتمه داده بودم خوشحال بودم
ان شب بدون شام با ارامش خوابیدم نیمه های شب برای نماز به حرم رفتم وقتی به هتل برگشتم ساعت 7 صبح بود برای من که از ناهار روز پیش هیچ چیز نخورده بودم خوردن یک صبحانه مفصل فرح بخش بود به رستوران هتل رفتم و مشغول صرف صبحانه شدم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که موبایلم زنگ زد هنوز ساعت هشت نشده بود نگاهی به شماره روی تلفنم انداختم وای خدای من باز هم شعبانی بود لابد باز هم خبری غافلگیر کننده داشت با دلخوری جواب دادم"سلام اقای شعبانی"
"سلام خانم بدیع زیارت قبول"
"شما از کجا میدانید مشهد هستم؟"
"دیروز زنگ زدم خانم خسروی گفتند رفتید مشهد به همین خاطر مزاحمتون شدم گفتم همیشه وقت و بیوقت خبرهای بدبهتون دادم حالا زنگ زدم برای اولین بار حامل یک خبر خوب باشم راستش خانم بدیع فردای روز دادگاه حاج زرگر به شرکت من امد و از شرایط اظهار پشیمانی کرد و گفت حسابی دخترش را تنبیه کرده او گفت من هر واکنشی که در رابطه با سمانه از خودم نشان بدهم حق دارم و طلاق دادم او کمترین کاری است که میتوانم در مقابل جفایی که سمانه در حق من کرده انجام بدهم خانم بدیع باورتون میشه؟حاج زرگر صورت من را بوسید حتی خم شد تا دستم را ببوسد ولی من نگذاشتم گفت خودش سمانه را حسابی ادب کرده و از من خواست اگر میتوانم او را ببخشم شاید باورش سخت باشد ولی همین دیروز صبح سمانه همراه پدرش و یک محضر دار به دفتر من امدند و تمام مهریه اش را به من بخشید و از من خواست از گناهش بگذرم گفت که دوستم داره و تحت تاثیر یک شیطنت بچگانه ان کارها را کرده"
"خوشحالم اقای شعبانی خیلی خوشحالم امیدوارم بتوانید امروز به بعد قدر همدیگر را بیشتر بدانید این پیش امد هر چند که ناخوشایند بود ولی تجربه ای براتون شد"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#83 | Posted: 5 Aug 2013 22:24




"اما هنوز سمانه را به خانه برنگرداندم"
"چرا؟به شما گفتم او باید درد فراق بکشد ولی فکر کنم انقدر همین چند روز تحت فشار بوده که حاضر شده به قیمت از دست دادن ان سکه ها شما را دوباره به دست بیاورد پس در کوتاه ترین زمان به مفید ترین نتیجه رسیده اید دیگه چرا او را بازی میدهید؟"
"منتظرم شما برگردید شما در تمام مراحل سخت همراه من بودید دلم میخواهد حالا که همه چیز تغییر کرده شما هم باشید"
"ولی اقای شعبانی شما فراموش کردید خانواده زرگر چشم دیدن من را ندارند"
"نه اینطورها هم نیست اقای زرگر به من گفت بعد از دادگاه میخواسته از شما معذرت خواهی کند وقتی شنید شما چقدر برای منصرف کردن من از طلاق تلاش کردید خیلی شرونده شد حتی سمانه هم یمخواهد از کار ان روزش عذر خواهی کند شما کی برمیگردید؟"
"در انجام کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست خواهش میکنم امروز را به فردا نیندازید"
"چشم خانم بدیع باز هم ازتون تشکر میکنم"
موبایل را خاموش کردم کاش پیش از امدن به مشهد همه چیز را میفهمیدم تا مجبور نمیشدم با حمید روبه رو شوم بدون اینکه بقیه صبحانه را بخورم به اتاقم برگشتم بلیت برگشتم برای روز بعد بود پس امروز فرصتی بود کمی سوغاتی بخرم بهتر بود کمی استراحت میکردم روی تخت دراز کشیدم هنوز چشمم سنگین نشده بود که تلفن اتاقم به صدا در امد گوشی را برداشتم
"الو خانم بدیع اقای به نام دکتر زرگر در لابی هتل منتظرتون هستند"
گوشی را گذاشتم و نگاهی به ساعت انداختم این موقع صبح حمید اینجا چه کار میکرد چرا دست از سرم بر نمیداشت باید پایین میرفتم و تکلیفم را با او یکسره میکرده به همین خاطر سریع ابی به صورتم زد و پایین رفتم حمید روی یکی از مبلها نشسته بود صورتش بشاش بود پیراهن و شلوار مرتبی به تن داشت دلم نمیخواست مثل همیشه محو او بشوم به همین دلیل با سری پایین به طرفش رفتم روی صندلی مقابلش نشستم در حالی که با انگشتان دستم بازی میکردم گفتم:"سلام"
"سلام خوب خوابیدی؟به نظر میاید پایت هم خوب شده دیگه نمیلنگی"
"مرسی کاری داشتی؟"
حمید اشاره ای به میز کرد و گفت:"نمیخواهی چیزی بخوری؟"
"من تازه صبحانه خوردم"
"حتی برای یک قهوه و شیرینی خامه ای که عاشقش بودی هم جا نداری؟یادته دریا کنار سر اینکه به جای شیرینی خامه ای شیرینی ناپلئونی گرفته بودند چقدر لوس بازی در اوردی ؟حالا من برای او دختر یکی یکدونه شیرینی خامه ای گرفتم و او دختر هنوز هم داره لوس بازی در می اره با چی لج کردی خاطره؟چرا با من اینطوری برخورد میکنی ؟هنوز هم فکر میکنی من بچه ام و تخت سلطه پدرم هستم؟نه خاطره با رفتم تو برای همیشه انها را ترک کردم و از زیر سلطه پدرم خارج شدم باور کن دیگه مردش ده ام مردی که خودش برای همه کارش تصمیم میگیره خاطره خیلی سعی کردم فراموشت کنم وی نتوانستم"
حمید دست در جیب کتش برد و کیف پولش را در اورد و ان را مقابل من گرفت با تعجب به عکس خود در حا عکسی کیف خیره ماندم و گفتم:"بعد از این همه سال این عکس را داری؟"
"اره دارم درسته که تو در شناسنامه از من طلاق گرفتی ولی من هرگز نتوانستم در دلم تو را طلاق بدهم"
"پس چطور تونستی ازدواج کنی؟"
"ازدواج؟من بعد از تو حتی به یک زن فکر هم نکردهام چه برسد به زندگی تشکیل دادن تو در مورد چی حرف میزنی؟"
"خودم بعد از طلاق با شماره همراهت تماس گرفتم به جای تو یک خانم جواب داد"
حمید لبخند زد و گفت:"وقتی ادم برای فراق از یک نفر حوصله در و دیوار یک شهر را نداشته باشد وقتی ترجیح بدهد در اوج جوانی فقط به کار فکر کنه وقتی دیگه مطمئن باشه هیچ وقت صدای عزیز دلش را از پشت تلفن نمیشنود خب چی کار مینه؟برای همیشه از دست ان مزاحم خودش را خلاص میکنه وقتی قرار نبود دیگه منتظر تماس تو باشم وقتی دیگه پیغامهای کوتاه روح بخش تو به من نمیرسید نگه داشتن این وسیله مسخره چه فایده ای میتوانست داشته باشه همان موقع فروختمش و دیگه منتظر زنگ ان نبودم"
روی مبل ولو شدم تازه فهمیدم ان موقع چه خطایی کرده بودم و با شنیدن صدای ان زن بی انکه فکر کنم در دوئلی بدون حریف شلیک کرده بودم سرم داغ شده بود و دهانم خشک
حمید سرش را نزدیک اورد و گفت:"خاطره حالت خوبه؟"
"اره خوبم اگر ممکنه بگو برایم اب بیاورند"
لیوان اب را سر کشیدم و ککمی بعد گفتم:"ولی من اشتباه کردم حمید با شنیدن صدای ان زن فکر کردم وقتی تو در کمتر از یک سال کسی را جایگزین من کردی چرا من این کار را نکنم به همین خاطر به پیشنهاد اولین خواستگارم لبیک گفتم"
حمید با شنیدن جمله اخرم در خودش فرو رفت چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنیم با افکار خود درگیر شدیم باز هم حمید داوطلب شکست این سکوت شد و در حالی که قطره اشکی از چشمانش میچکید گفت:"بهت تبریک میگویم تو حق داشتی حالا علت سنگینی رفتار دیشب و امروز را میفهمم حالا از شوهرت راضی هستی؟بچه هم داری؟دختره یا پسر؟امیدوارم دختر باشه چون یادم میاید همیشه ارزوی داشتن دختر داشتی"
دستم را جلوی صورتم گرفتم و گریه کردم برای زمانهای از دست داده و غروری که همه چیزم را بر باد داده بود حالا بازی روزگار من را مقابل مردی قرار داده بود که سالیان سال تشنه عشقش بودم و وقتی هب او رسیدم با یک حرکت نابخردانه همه چیزم را باختم
حمید دستمالی روی پایم گذاشت دستمال را برداشتم صورت حمید خیس از اشک بود دوباره دست در جیب کتش برد و کیف پولش را در اورد عکس من را بیرون اورد و گفت:"باید من را ببخشی حالا که سرنوشت این طوری خواسته باید عکست را بهت برگردانم از این عکس یک کپی دیگر هم گرفتم و ان را روی میز مطب گذاشتم مزمئن باش ان را هم پاره میکنم امیدوارم این مرد که لیاقت همسری تو را داشته یک مرد واقعی باشه کسی که روی پای خودش ایستاده باشه"
با حرف حمید دوباره گریه ام شروع شد هیچ تسلطی روی اشکهایم نداشتم دلم نمیخواست در نظر حمید اینقدر ضعیف جلوه کنم ولی چاره ای نبود
حمید سر تکان داد و گفت:"تو چرا گریه میکنی؟تو که چیزی را از دست ندادی بازنده این بازی منم دست کم تو توانستی به قلبت کسی را راه بدهی ولی من نتوانستم تو ظرف امروز و فردا به تهارن برمیگردی و در کنار همسر و بچه ات دوباره همه چیز..."
"بسه حمید دیگه دلم نمیخواهد چیزی بشنوم تو درای این جوری من را عذاب میدهی بله من با شنیدن صدای ان دختر تصمیم گرفتم دوباره فرصتی برای یک زندگی جدید به خود بدهم ولی انگار سرنوشت من اینطور رفتم خورده بود که پیش از اینکه تجربه زندگی مشترک پیدا کنم همه چیز به هم بخوره سر تو همه چیز با طلاق خراب شد و سر صالح با مرگ او همه چیز به انتها رسید"
حمید دوباره با چشمان گشاد شده به من نگاه کرد و گفت:"یعنی..."
"گفتم که نمیخواهم چیزی بگویی شاید من به ظاهر یک دختر مجرد باشم ولی فرق من وتو زمین تا اسمان است تو به دلت هیچ کس را راه ندادی ولی من شاید اگر فرشته مرگ سراغ صالح نیم امد الان یک زن شوهر دار بودم"
"ولی تو هنوز هم مجردی...ما میتوانیم فرصت با هم زندگی کردن را داشته باشیم"
"مجرد هستم ولی من از خطری که تو روی ان راه میروی بیرون امدم و روی خط دیگری قدم برداشتم حالا به جای یک خط در موازات هم راه میرویم و هیچ وقت دو خط موازی به هم نمیرسند پس راه من و تو تا ابد از هم جداست یادم است روزی که سرشار وکالت من را برای طلاق پذیرفت به من گفت دیگه فرصت ازدواج های رویایی ندارم حالا تو با شرایطی متفاوت جلوی راهم قرار گرفته ای و من به تو جواب منفی میدهم چون احساس میکنم راه ما از هم جداست"
"ولی خاطره من و تو از هم جدا شدیم پس شرایطمون با هم مساویه"
"ولی فراموش نکن در این بین من یک بار دیگر به عقد پسری در امدم پس شرایط نامسوی میشود"
"بس کن خاطره باز هم داری لجبازی میکنی"
"خواهش میکنم حمید اگر دوستم داری فراموشم کن"
"چند سال پیش گفتی اگر دوستم داری طلاقم بده و من به خاطر دل تو این کار را کردم و رهایت کردم ولی چند سال در خلوت خودم با فکر و یاد تو مثل یک زندانی زندگی کردم دیگه حاضر نیستم این فرصت را از دست بدهم خاطره خواهش میکنم بیا یک بار دیگر زندگی را با هم تجربه کنیم....دست کم اینقدر سریع به من نه نگو کمی فکر کن من منتظر جوابت میمانم"
"نه حمید راه من و تو از هم حداست"
"این مزخرفات را بریز دور چه کسی تعیین کرده که یک پسر با چه دختری خوشبخت میشود همه اینها کشک است برای خوشبخت شدن هیچ چارچوبی وجود ندارد اگر دلها یکی باشند همه چیز دو طرف مساوی و برابر میشود"
"خواهش میکنم حمید انروز که شرایط برابری داشتیم نتوانستیم با هم بودن را تجربه کنیم چه قرسد به حالا که شرایط بدتری در انتظار ماست نمیتوانم مثل تو قید همه چیز را بزنم و در تنهایی به خودم بقبولانم که مستقل شدم اره حمید مستقل شدن در انزوا معنا ندارد اگر توانستی در میان خانواده ات باشی و در مقابل انها خودت تصمیم بگیری ان وقت است که مطمئن میشوم به راستی خودت را پیدا کردی"
"برای من خانواده ام دیگر مهم نیستند"
"ولی برای من همه مهم هستند دلم نمیخواهد داغ ننگ عروسی که پسری را از خانواده اش جدا کرده روی پیشانی ام بخورد"
دوباره اشک در چشمانم جمع شد از جایم بلند شدم حمید خواست چیزی بگوید که به معنای سکوت انگشت اشاره ام را روی بینی ام گذاشتم و به طرف اسانسور رفتم داشتم خفه میشدم وقتی به اتاقم رسیدم دیگر طاقت نیاوردم و شروع به گریه کردم حوصله هیچ کاری نداشتم حتی حوصله خودم را هم نداشتم روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم انقدر خسته بودم که با وجود فکر های پریشان خواب چشمانم را ربود و با صدای اذان ظهر بیدار شدم فقط ان روز را فرصت داشتم سریع وضو گرفتم و به قصد زیارت از هتل خارج شدم تا ساعت سه بعد از ظهر حرم بودم و مشغول راز و نیاز خیلی سبک شده بودم ولی هنوز نگاه اخر حمید بر قلبم سنگینی میکرد هر چقدر سعی میکردم چهره او از نظرم محو بشود امکان پذیر نبود خدایا این چه کابوسی بود که در بیداری به سراغم امده بود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#84 | Posted: 5 Aug 2013 22:27




جمعه ساعت 8 صبح خانه بودم.مامان و باب به استقبام امدند.صورتم از گریه ی این چند روز متورم شده بود و چشمانم ریز.مامان که همیشه ادم زرنگی بود تمام اینها را به حساب شب زنده داری و بی خوابی گذاشت و به من پیشنهاد کرد تا ظهر استراح کنم.ان روز فامیل مهمان ما بودند.شلوغی مهمانان،به خصوص حضور بهار و نیلوفر باعث شد مسایل این چند روز برایم کمرنگ شود.
دوباره از شنبه سر کار رفتم و مثل همیشه انقدر خودم را درگیر کردم تا همه چیز را فراموش کنم.
دو هفته از ماجرای سفر به مشهد گذشت و من سعی کردم همه چیز را فراموش کنم.
یکشنبه 21 مرداد بود.قرار بود بعد از ظهر برای مراسم مولودی به خا نه ی مریم بهار لو بروم.از صبح ترتیب کارها را داده بدم و برای بعد از ظهر تمام وقتم را خالی گذاشتم.ساعت یک ربع به یک خانم خسروی وارد اتاق شد و گفت:"خانمی با شما کار دارند."
"گفتم امروز وقتم را خالی بگذارید."
"بله،ولی ایشون میخواهند شما را ده دقیقه ببینند.کار شخصی دارند"
"باشه بگویید بیایند داخل"
سرم پایین بود که در باز شد و مقابلم مهری جون را دیدم.دست گل بزرگی مملو از گلهای رنگارنگ در دستش بود.با خنده به طرفم امد و در حالی که رویم را میبوسید گفت:"خاطره،قربون همان وقتا،چقدر دلم برایت تنگ شده بود.ببین هر دو در یک شهر هستیم و از حال هم بیخبریم.گاهی اوقات تلفنی از سارا حالت را میپرسم.چطوری؟خوبی مادر؟"
"بله.من هم خیلی ذلم براتون تنگ شده بود.در برنا مه ام بود که یه سری بهتون بزنم.چه خبر؟اقای ذاکری خوبن؟سحر چطوره؟از سارا شنیدم کلی خواستگار داره"
"اره بیچاره پسر های مردم.این همه خرج میکنند و با سبدگلهای انچنانی میایند خانه ی ما ،ولی سحر خانوم روی هر کدام یه عیب و علتی میگذاره.میگویم مادر،گل بی عیب خداست،ولی گوشش بدهکار نیست.چند بار بهش گفتم همیشه از این خواستگا ها خبری نیست.دختر هم چند روز طراوت و شادابی داره.بعد از مدتیکه سنش بگذره از این همه ادمهای رنگارنگ خبری نیست."
"خب هنوز قسمتش نشده"
"نه مادر لج کرده.میگه چرا خودم رو بندازم تو دردسر و ازدواج کنم.الان دارم خونه ی بابام خوب میخورم و خوب میگردم.حالا برم خونه یک نفر دیگه و بار مسئولیت زندگی متاهلی را بندازم گردنم. از یک طرف مثل یک کنیز بشورم و بسابم و رفت و روب کنم.از طرف دیگه و بار مسئولیت زندگی متاهلی را بیندازم گردنم از یک طر مث یک کنیز بشور و بسابم و رفت و روب کنم از طرف دیگه معلوم نیست با این اوضاع و احوال چه پیش ااید دلم میخواست سارا الان بود و کمی نصیحتش میکرد جوانها زبان همدیگر را بهتر میفهمند تو چی مادر جون؟تو چرا هنوز تنها موندی؟فکر نمیکردم دستم این قدر سنین باشه و هنوز مجرد مونده باشی"
"نمیتوانم مهری جون دیگه نمیتونم ازدوا کنم فکر اینکه بعد از سی سال تازه مثل دخترهای هفدده هجده ساله خواستگار راه بدهم دیوانه ام میکند از اینها گذشته دیگه نمیتوانم کسی را جایگزین ان خدا بیامرز بکنم"
مهری جون دستانم را در دستش گرفت و گفت:"خاطره یدوین برای چی پیشت امدم؟ده روز پیش خواب عجیبی دیدم خواب دیدم صالح در باغ بزرگی ایستاه و داره برام دست تکان میده امدم برم طرفش بغلش کنم که گفت مامان اینحا نیا و اشارهای به زیر پایش کرد و گفت اینجا اب ایستاده گفتم چرا گفت همش تقصیر خاطره است بهش بگو انقدر گریه کردی زیر پای مناب راه افتاه بهش بگو خیر و صلاحی که دنباش بودی همین است بعد از ین همه سال نتوانستی بفهمی چرا خدا بین این همه جوان من را جلوی پایت قرار داد؟چون پیاله عمر من کوچک بود و سریع لبریز د تازه ان موقع بود که فهمیدم صالح مرده با وجود ابی که پایین پای بود خواستم بروم بغلش کنم که از خواب پریدم خاطره من زیادخواب نمیبینم شاید در این چند سالی که صالح مرده فقط سه دفعه خوابش را دیده باشم فکر کنم میخواسته به این طریق پیغامی به تو برسونه به طور حتم از اینکه هنوز ازدواج نکردهای در عذاب است خاطره تو دیگه مثل سابق فرصت نداری نگذار بهار عمرت تمام بشه"
اشک در چشمانم جمع شده بود بلند شدم مهری جون را محکم در اغوش گرفتم و گففتم:"متشکرم از ایکه به فکر من هستید بهتون قول میدهم جدی تر به این مسئله فکر کنم"
ان روز خودم مهری جون را به خانه اش رساندم پس از مدتها در مراسم مولودی عدهای از همکلاسیهای دانشگاه را دیدم تا ساعتی دور هم نشستم و از خاطرات دوران دانشجوی صحبت کردیم و شماره تلفن رد و بدل کردیم قرار گذاشتیم ماهی یک بار دور م جمع شدیم

بیست و هفت مرداد قرار بود برای جشن عروسی دختر یکی از دوستان مامان به لواسان برویم ان روز صبح قرار دادگاه داشتم بعد از ان به خانه برگشتم با کمال تعجب مامان و بابا هر دو در خانه بودند گفتند برای مراسم عروسی به خودشان مرخصی داده اند با اینکه مامان و بابا ادم هایی نبودند که تحت هیچ شرایطی کارشان را برای خوشگذرانی از یاد ببرند ولی دیگر چیزی نپرسیدم و به حمام رفتم ساعت چهار وقت ارایشگاه داشتم با اینکه از هفته گذشته وقت گرفته بودم نیم ساعتی معطل شدم وقتی نوبتم شد از مسئول ارایشگاه خواستم موهایم را درست کند به نظرم همه چیز مرتب بود نگاهی به ساعت انداختم ساعت شش بعد از ظهر بود ولی هنوز ارایشگاه مملو از مشتری بود از اینکه تونسته بودم در میان این همه مشتری کارم را به موقع به پایان برسانم احساس خشنودی میردم سوار ماشین شدم و کولر ماشین را روشن کردن خیابان به خاطر اعیاد شعبانیه مملو از ماشین عروس بود انگار تمام شهر قرار بود به عروسی بروند
نزدیک هفت بود که وارد خانه شدم میدانستم مامان و بابا مثل همیشه شکایت میکنند که چرا دیر امده ام به همین خاطر در حالی که مانتو و روسری ام را در راهرو در می اوردم بی صدا به اتاقم رفتم .رسری و مانتو در دستم بود که وارد اتاق شدم از چیزی که دیدم نزدیک بود سکته کنم در چارچوب در ایستادم حاج زرگر خودش به طرفم امد و پیشانیم را بوسید قدرت هیچ حرفی نداشتم و زبانم در دهانم قادر به چرخیدن نبود حاج زرگر به سمت اتاقم اشاره کرد و گفت:"ببخشید بی اجازه وارد شدم ولی الان منتظر اجازه تو هستم تا من را دعوت به نشستن کنی"
اب دهانم را قورت دادم و گفتم:"سلام خوش امدید...بفرماید"و صندلی پشت میز را بیرون کشیدم و گفتم:"خواهش میکنم"
روسری ام را سر کردم و مقابلش روی تخت نشستم و سرم را پایین انداختم حاج زرگر تک سرفه ای کرد و گفت:"خاطره امدم برای کارهایی که در حق امیرحسین و سمانه کردی از تو تشکر کنم"
"من کاری نکردم فقط وظیفه ام را در قبال تعهد شغلی ام را انجام دادم"
"تو میتوانستی با کینه ای که از خانواده ما داری ابروی سمانه و من را ببری ولی حتی به پدر و مادرت هم چیزی از جریان پرونده سمانه نگفتی تو با سکوت من را ادب کردی و به خودم اوردی من را تا اخر عمر مدیون خودت کردی"
"حاج زرگر من هیچ کینه ای از شما و خانواده تان ندارم چند سالی که سعی کرده ام همه چیز را فراموش کنم"
"راست میگی خاطره؟یعنی تو از دست من حاج زرگر منصور ناراحت نیستی؟"
"نه حاج اقا"
حاج اقا با شنیدن این حرف لبخند زد و به طرفم امد کنارم نشست نمیدانم چرا ولی معذب شده بودم دستم را در دستانش گرفت در حالی که به چشمانم نگاه میکرد گفت:"گر از من و خانواده ام کدورتی به دل نداری تمام ان روزها را فرامش کردی دلم میخواهد این دفعه خودم تو را برای حمید خواستگاری کنم"
احساس کردم یکباره اب سرد روی سرم ریخت تمام تنم خیس شده بود و کف دستم در دستان حاجی سرد شده بود
"خاطره قول میدهم تمام ان روزها را جبران کنم خواهش میکنم دست رد به سینه یک پیرمرد نزن"
نگاهی به او انداختم ولی باز هم قبل زبانم باز نمیشد حاج اقا لبخند زد و گفت:"خب سکوت علامت رضاست"بعد دست در جیبش برد و موبایلش را در اورد شماره ای گرفت و گفت:"مبارکه پسرم عروس راضیه ولی میخواهد بله را به خودت بگوید"
هاج و واج به او نگاه کردم که خوشحال و خندان در اتاق راه میرفت و از کارهایی که برای من و حمید میخواست کنه حرف میزد نمیتوانستم تصور ککنم این همان حاج زرگر چند سال پیش است او نیم ساعتی از نقشه هایی که برای ما داشت حرف زد که صدای زنگ به صدا در امد یعنی کی بود؟از پشت اتاق شنیدم بابا د ررا باز کرد و صدای سلام و احوالپرسی جماعتی را شنیدم
حاجی نگاهی پر از قدردانی به من انداخت و گفت:"بهتر است تنهایت بگذارم تا حاضر شوی اما بگذار اول..."بعد بیرون رفتم و زود برگشت .بسته ای به دستم داد و گفت:"تو حق داشتی گاهی اوقات ادم با باطنش سریع تر به خدا میرسه تا با ظاهرش بیا اینها را بپوش ببین سلیقه پدر شوهرت را میپسندی یا نه "و اتاق را ترک کرد
بسته را باز کردم داخل ان یک مانتو سفید بلند با یقه گرد بود که جلوی ان و دور استینش سرمه دوزی نقره ای شده بود و اطراف سرمه ها سنگهای صورت ی و بنفش کمرنگی به چشم میخورد زیر مانتو یک شال هم بود که کاری مشابه مانتو روی ان شده بود یک بلوز و شلوار سفید و یک کفشه پاشنه بلند نفره ای هم بود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#85 | Posted: 5 Aug 2013 22:27




یعنی اینها سلیقه حاجی بود؟پس حاج زرگر من را همین طور که بودم پذیرفته بود و دیگه مث سابق برایم چارچوب تعیین نمیکرد بسته را گوشه ای انداختم و روی تخت ولو شدم همان موقع ضربه ای به در خورد و مامان وارد شد
"خاطره چرا نشستی؟پس چرا حاضر نمیشی؟"
با تعجب نگاهی به مامان انداختم و گفتم::"یعنی باید حاضر شم؟"
"بله مگه همین را نمیخواستی؟بنده خدا پیر مرد چند روزی است که پا روی غروش گذاشته و امده با بابات حرف زده نمیدانم چند بار امد خانه وو چند بار رفته مطب بنده خدا با ان مه غرور چند بار معذرت خواهی کرده نمیدانم از چی صحبت کرد ولی گفت تا اخر عمر مدیون توست"
"یعنی شما و بابا هم موافقید؟"
"چیزی را که در رویاهامون دنبالش میگشتیم در واقعیت سراغمون امده چرا مخالف باشیم؟پاشو دیگه حاضر شو"
مامان که بیرون رفت فکر کردم حق داشت وقتی مردی به سن و سال حاج زرگر همه چیز را زیر پا میگذاشت و ان قدر متواضعانه از من پوزش میطلبید من چه کسی بودم که نخواهم ببخشم سریع لباس را پوشیدم بعد مانتو را که قد و قالبم بود به تن کردم روسری را مدلی که از سارا اموخته بودم دور سرم بستم و بسم الله گویان وارد اتاق پذیرایی شدم
همه افراد دو خانه دوستان و اشنایان حتی اقای ذاکری و مهری جون هم بودند همه به احترام من بلند شدند و برایم دست زدند به همه سلام کردم وقتی مقابل حمید قرار گرفتم چشمانم خیس اشک بود حمید کت و شلوار طوسی پوشیده بود که خطهای ظریف صورتی داشت پیراهنی صورتی هم به تن داشت بوی ادوکلنش دیوانه ام میکرد لبخند بر لبش بود ارام کنار حمید نشستم اقای تقیان پور از جماعت خواست برای سلامتی من و حمید صلوات بفرستند بغض راه گلویم را بسته بود نگاهی به حمید انداختم مردی که همیشه عاشقانه دوستش داشتم
ارام گفتم:"حمید این جماعت را از کجا پیدا کردی؟"
"برای اینکه بتوانم در خلوتت نفوذ کنم مجبور شدم تمام این چند سال را ورق بزنم ولی خانم بهارلو خیلی کمکم کرد"
نگاهی به مریم انداختم چشمکی به من زد چند دقیقه بعد بابا اعلام کردعاقد امده اقای شعبانی و سمانه که مسئولیت اوردن عاقد را داشتند هماز راه رسیدند سمانه محکم در اغوشم گرفت و گفت:"بابت همه چیز ازت معذرت میخواهم امیدوارم من را ببخشی"
به رویش خندیدم یاد صالح افتادم دلی که یاد خدا در ان باشد جایی برای کینه ورزی نداره بوسیدمش و گفتم:"خوشحالم میبینمت"
کمکم متوجه اطرافم شدم مامان حمید خیلی پیر شده بود ولی هنوز صورتش همان طور ساکت و مهربان قبل بود حنانه کنار مادرش نشسته بود و دختر بچه ای کنارش نشسته بود که میدانستم یادگار همان حاملگی است نگار و شهاب و بقیه کسانی که قسمتی از خاطراتمم در کنار انها ورق خورده بود حاضر بودند عاقد وارد اتاق شد و خطبه عقد را خواند حاج زرگر انگشتر زمرد به عنوان زیر لفظی به من داد و بعد حاج خانم یک سکه پنح پهلوی در دستم گذاشت میدانستم دیگر لازم نیست مثل قبل برای بار سوم منتظر بمانم و همان دفعه اول بله را گفتم
صدای صلوات و بعد از ان صدای کف زدن در اتاق پیچید در حالی که دستم را در دستان حمید گذاشته بودم برای بار دوم به عقد او در امدم
ان شب قشنگترین شب زندگیم بود نمیتوانستم تصور کنم یک نفر با مراسم عروسی خودش هم بتونه غافلگیر بشه ان شب انگار همه چیز شفاف شده بود و به من لبخند میزد همه خوشحال بودند و از همه بیشتر حاج زرگر که خوشحالی اش را با تمام وجود ابراز میکرد
اخر شب با اینکه انتظار نداشتم بهخانه حمید رفتم خانه ای که چند سال پیش ان را خریدیم و باز سازی کردیم و برای عروسی مان اماده اش کردیم باورم نمیشد همه چیز مثل چند سال قبل بود حمید همه چیز را همانطور حفظ کرده بود دم در خانه که رسیدیم حاج زرگر دو گوسفند جلوی پای ما قربانی کرد وقتی وارد خانه شدیم در نهایت تعجب خانم سادات را دیدم که اسپند دود کنی را دور سر ما میچرخاند و قربان صدقه ام میرفت ان شب همه چیز مثل یک خواب بود در میان هلهله اطرافیان ما را دست به دست دادند و بعد از نیم ساع ما را تننها گذاشتند
من ماندم و حمید او در حالی که کتش را در می اورد گفت:"به خانه ات خوش امدی با اینکه دیر امدی ولی از اینکه امدی که بمانی و خاطره ماندگار من بشوی شکر گذارم"
یاد صالح افتادم و خواب مهری جون حالا خیر و صلاحی را که صالح از ان صحبت میکرد را فهمیدم میدانستم در این همه دوری کلی پختگی نهفته بود فهمیدم من و حمید قسمت هم بودیم و در این همه جدایی فقط رضا پروردگار بوده و این درست که من به خاطر خدا بنده خدا تسلیم شوم در ان پنهان بود از اینکه در این امتحان الهی سربلند بیرون امده بودم خوشنود بودم و میدانستم همه اینها نتیجه صبر و گذشت است حالا باید از تمام این روزها درس میگرفتم و فکر و ذهنم را صرف حمی میکردم به همین خاطر سرم را بالا گرفتم و با لذت به او نگاه کردم
لبخندی به او زدم و گفتم:"حمید تواین هم سال این خانه را حفظ کردی؟مگه میدانستی من برمیگردم؟"
"مطمئن نبودم ولی دلم نمیخواست تا وقتی مطمئن نشدم تو ازدواج کردی چیزهایی را که متعلق به تو بوده از دست بدهم شاید تعجب کنی ولی ماشین قدیمی را این همه سال نگه داشتم چون میدانستم روزهای زیادی تو روی صندلی کنار من نشستی ان ماشین بوی تو را میداد بعد از رفتن تو جرات نکرم پا در این خانه بگذارم ولی به مامان گفته بودم هر از گاهی کارگری بیاره و اینجا را تمیز کنه حالا این چیزها را ول کن منم این است که تو دیگر یک رویا یا یک ارزوی محال نیستی تو وجود داری خاطره"و به سمتم امد و من را در اغوش گرفت دیگر معذب نبودم و دیگه احساس عذاب وجدان نمیکردم حالا دیگر مطمئن بودم با وجود سختیها و فراقی که این چند سال من وحمید کشیدیم خوشبختی در انتظارمان است انقدر درد فراق کشیده بودیم که قدر این وصال را بدانیم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطره ماندگار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites